نتایج پست ها برای عبارت :

آهای دنیای با هام کاری نداره

متن آهنگ مهدی جهانی بخواب دنیا
Text  Music Mehdi Jahani Bekhab Donya 
 متن اهنگ بخواب دنیا مهدی جهانی
دست من نیست اگه انقد دلم هواتو
داره اگه نمیتونه تنهات بذاره
تو که خوب میدونی نداره چاره
دست من نیست اگه بارون میاد یادت میوفتم
به کسی از تو من چیزی نگفتم
اگه دستات بیاد باز میشه مشتم
بخواب دنیا کسی با من دیگه کاري نداره
دل بی کس من یاری نداره
دل من میل دلداری نداره نداره .
بخواب دنیا کسی با من دیگه کاري نداره
دل بی کس من یاری نداره
دل من میل دلداری نداره نداره
دانلود آهنگ آهاي مردم بگید بارون نباره { کیفیت خوب و عالی }
ترانه غمگین و احساسی آهاي مردم بگید بارون نباره با صدای امیر بهادر و محسن امیری
Exclusive Song: Amir Bahador – Begin Baroon Nabare With Text And Direct Links In jazzMusic.blog.ir
متن آهنگ آهاي مردم بگید بارون نباره
آهاي مردم! بگین بارون نباره…●♪♫
خدا شاهده؛ خونه بوم نداره…●♪♫عروسکهاموُ؛ اونجا جا گذاشتم…●♪♫تمومِ بچگیهاموُ؛ اونجا جا گذاشتم……●♪♫نخواستم، دلِ دنیا بلرزه…●♪♫دلم ترسیده بود؛ بابا نداشتم…●♪♫آهاي
همونطور که دلم برای خودم و آینده نامعلومم می‌سوزه، دلم برای این صندلی هم می‌سوزه!هم یه ردیف از چوبش کنده شده، هم یه طرفش رو بستن که باز نشه و نیفته (!)، هم یکی از پایه‌هاش لق می‌زنه. و حالا همه این‌ها رو بزارین کنار اینکه این صندلی شده صندلی سیگاری‌های خوابگاه! هر روز از صبح تا شب شاید بین ۱۵ الی ۲۰ نفر بیان بشینن روی این صندلی و انواع و اقسام سیگارها و بعضا سیگاری‌ها (!) رو بدن به خورد این صندلی بدبخت!
آخه چه عدالتیه که یه صندلی توو اتاقه و رو
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه. 
نمیدونم چرا همیشه یه جای کار میلنگه یه بار همه چی درست باشه سر جای خودش. 
هر بار خواستگار میاد یه اصل اساسی رو نداره. یه بار میاد استقلال نداره و مردانگی نداره. یه بار یکی میاد اعتقادات نداره. البته اینا همشون خوبن ولی خب به من نمیخورن. با یکی مثل خودشون خوشبختن. 
منم همین طور
مثل خودم کجایی؟ نیومدی دیر شد.
دارم به این فکر میکنم هر بار که من مجرد بمونم خوشبتت ترم یا با این مورد برم جلو. و هر بار به مجردی می رسم. 
مج
الان حسم اینه : هیچکی تو این دنیا دوسم نداره:( هیییییییچکیییییی ، هییییییچکی، هیییییچکیییییییی.
 
گفتم نگفتم؟ یکی از تبریکایی که خیلی بهم چسبید مال دوا بود، گفت شخصیتمو دوس داره:))))) 
 
ولی هییییییچکی تو این دنیانداره هیییییچکییی:((( 
 
من برم تو یاد هییییییچکیییی نمیمونم:(( هیییچ کی. هیچکی. 
 
 
اه بدجور از حرف ش ناراحتم، ولی کوثر بزار ادما بات صادق باشند، 
ولی از اینکه اون زمان حسم درست بود، دیگه اونجوری دوسم نداره داره حالموبه هم میزنههههه
در کشوری که انسان نه تنها ارزش نداره که برای حفظ سلامت و جونش تلاش بشه، که حتی سالم یا بیمار، احترام هم نداره، آرزو و دعام اینه که یا به گنج بزرگی برسیم و پول از چشم و دماغمون بزنه بیرون، یا اولین بیماریمون سخت ترین و آخرینش باشه و هیچوقت جون دوستی و ترس از مرگ مارو مجبور نکنه خفتِ زیردست دکتر و پرستار و پرسنل بیمارستان های دولتی ایران بودنو تحمل کنیم.
دوباره میخوام بنویسم 
ولی اینبار دیگه بزرگ شدم تو دنياي کوچیک خودم طوری که دیگه خودمم توش جا نمیشم 
دیگه نمیرم سراغ آدما، میزارم به پای خودشون که بخوانم یا نخوان منو چون به من ربطی نداره که با من کنار بیان یا نیان چون فقط نظر شخصی خودشونو میگن و این مورد کاملا به من ربطی نداره 
دیگه نمیشینم ساعت ها گریه کنم داد بزنم اینبار یاد گرفتم سکوت کنم و به چیزیم فکر نکنم 
هرکی منو خواست منم میخوامش نخواست هم منم نمیخوام 
از زندگی ای که دارم راضیم همین
بعضی وقتا یه چیزی رو میخوای ، دلت آرومه که دعا میکنی و میگیریش
یه پولی نیاز داری ، کار میکنی به دستش میاری
دلت نوشیدنی میخواد ، برای خودت میخری
ولی بعضی وقتا دلتنگ کسی هستی
که رفته ، که نیست
حالا تو هی گریه کن
هی دعا کن
رفته
برنمیگرده
یه روزایی هر چی خودتو بزنی به نفهمیدن
بری سراغ سازت ، بزنی و بزنی و مثلا دلتو خالی کنی
قلم کاغذ برداری بنویسی
نه انگار فایده نداره
انگار آسمون ابری و تنهایی تو خونه و مرور خودکار یه سری چیزا تو مغزت
قراره امروز
.
سلام :)
فردا مصاحبه دارم و بالاخره قراره از این هفت خوان رستمی که خودم ساختم عبور کنم . دیگه هر چی شد ، شد برام مهم نیست .
اگر هم بخوام معلم بشم و قبول بشم، فقط یک هدف دارم ، اون هم ادامه تحصیل تا دکتری ، یا اینکه از طریق بورسیه معلمی برم دکتر یا داروساز بشم ( البته نمیدونم میشه یا نه ) البته حقوقشون چندان فرقی نداره .( البته اینا رو در مصاحبه نمیگم !! متاسفانه مجبورم یک مقدار حرفهای قشنگ قشنگ بزنم که البته دروغ نیست)
نمیدونم بگم دعا کنین خوب بشم یا ن
من به دنياي مجازی خیلی اعتقاد ندارم. دنياي مجازی خوبه.
هر وقت پذیرش گرفتم از راه دور و از طریق دنياي مجازی بود.
دوستای مجازی پیدا کردم.
توی این دور و زمونه دیگه خیلی مجازی و حقیقی معنا نداره.
 
ولی اینکه ادم عکس از خاک مادربزرگش و قبرش بذاره و بگه آخ که تو رفتی و. ولی از تنبلی نره یه بار سر خاک،
برای من عجیبه.
 
یا همش عکس از بچگی و این اون بذاری و بگی یادش بخیر فلان شدم یادش بخیر نمیدونم بچه که بودیم دلها به هم نزدیکتر بود و ازین حرفای کلیشه ای و خ
به کی بگم حالم بده. به کی بگم عطسه حالش بده
عطسه داغون شده. عطسه هیچکسو نداره
 
عطسه کیه؟؟ میشناسین؟؟
این عطسست همونی که دیگه گسسته از همچی گسسته داغون شده دیگه تحمل نداره طاقت هیچی نداره هیچی نمیخواد کسی که خسته شده دیگه هیچی جلوشو نمیگیره
 
چرا اینجام چرا وبلاگ خودم نیستم
نمیخوام اونجا باشم اونجا پر بوده از انرژی مثبت دوست ندارم یهو خرابش کنم وقتی انرژی منفی بره توش دیگه بیرون نمیاد
الان حسم اینه : هیچکی تو این دنیا دوسم نداره:( هیییییییچکیییییی ، هییییییچکی، هیییییچکیییییییی.
گفتم نگفتم؟ یکی از تبریکایی که خیلی بهم چسبید مال دوا بود، گفت شخصیتمو دوس داره:))))) 
ولی هییییییچکی تو این دنیانداره هیییییچکییی:((( 
من برم تو یاد هییییییچکیییی نمیمونم:(( هیییچ کی. هیچکی. 
از حرفش دلخور شدم، ولی کوثر بزار ادما بات صادق باشند، 
ولی از اینکه اون زمان حسم درست بود، دیگه اونجوری دوسم نداره داره حالموبه هم میزنههههه
داااره حالمو بهه
امروز ظهر .کتاب جنگل نروژی رو شروع کردم.البته این کتاب با اسم چوب نروژی چاپ شده .!
۳۰۰ و خورده ای صفحه بود .
و الان تموم شد .!
منگ منگم.

بینابین کتاب خوندن رفتم کلاس .پست گذاشتم.شب رو با ستاره های تاریک دره و یه لیوان چای داغ از دستای نازنین بابام گذروندم و با خوندن آهنگای قدیمی تو تاریکی مطلق شب .!توی کوهستان تقریبا سرد .گرم و روشن کردم.!
تولد قمریم بیشتر از تولد شمسیم یاد خانواده اس.!
مامان میگه گردنه شبا خطرناکه .اما بابا امشب واس
علم بهتر است یا ثروت ؟ نوستالژیک ترین سوال در طول زندگیه  تقریبا همه ی ما .
وقتی نوبت به نوشتن انشا با موضوع ( علم بهتر است یا ثروت) میشد،اگر بخوام واقع بینانه بگم تقریبا اکثر ما به این فکر میکردیم که الان چی بنویسم که معلمم بیشتر خوشش بیاد و یه بیست خوش آب و رنگ با یه برچسب صد آفرین خوشگل بچسبونه پایینه انشامون، اما قافل از این که تقریبا همیشه دودل بودیم و نمیدونستین کدومش بهتره چون همیشه از قدیم در ذهن ما نوشتند که علم جدا از ثروته،هرکس علم د
+سلام. 
اگر مشکلات بندگان خدا اومد پیش شما پسش نزنید!  استقبال کنید ازش. تحویلش بگیرید. براش وقت بذارید. این گرفتاری هایی که خدا ارجاع میده به ما، همش نعمته. گره گشایی هنره. دلسوزی شرافته. غصه خوردن برا درد مردم نشان آدمیته. ربطی به پول داشتن و نداشتن نداره. گیرم که تو بضاعت نداری، خب زبون که داری، اعتبار و آبرو که داری. برا خودت نه اما برا دیگران که میتونی گدایی کنی. 
آه 
برای یکی دو تا گرفتار و زمین خورده ی شریف و باآبرو  تو این روزا شاید به 50
کلا آدم خوش شانسیم. گاهی انقدر تصادفی برام اتفاقای خوب میفته که مطمئنم حتی اگر سالها هم برنامه ریزی و تلاش میکردم، با احتمال کمی ممکن بود اتفاقی با چنین مختصاتی برام بیفته. تصادفی با دنياي جالبی رو به رو شدم. هرچی فکر میکردم هیچ شغلی نیست که به اندازه دنياي بورس عمیق باشه. ته نداره واقعا! رفتارش مثل یه آدم پیچیده است. یا حتی بهتره بگم به اندازه یه جامعه پیچیده است. وقتی میخوای این دنیا رو بشناسی انگار داری تلاش میکنی بفهمی در یه زمان مشخص، تود
بسم الله الرحمن الرحیم
حس می کنم تو یه قفس گیر افتادم؛ و دارم بال بال میزنم که خودم رو نجات بدم؛ و چنان خودم رو می کوبم به در و دیوار که پرهام ریخته؛ ولی هنوز توی قفسم.
دخترکوچولوی خونه چند روزه حال نداره و همش بغل می خواد و خواب درستی نداره و من به کارای خونه نمیرسم و خونه به نقطه ای که همش با هم مرتب باشه نمی رسه و اون سه تا بزرگتر خونه خیلی ریخت و پاش می کنن و
و من. دلم روضه می خواد. دلم می خواد بی محاسبه هیچ چیز و ملاحظه هیچ چیز صبح تا شب برم
تمام دارای های واقعی من که قابل حمل در دنیاهای دیگر هم هست همین نظرات هست :)
خداروشکر تعداد نظرات اینطوری به تازگی دورقمی شد و بهم انرژی زیادی میده.
من به این جمله خیلی باور دارم که هیچ چیز اتفاقی نیست. یعنی هیچ کاري امکان نداره اتفاقی باشه و هیچ لحظه ای عادی نیست.
ادامه مطلب
نمى دونم چرا دختران زیبایى رو فقط در حالت هاى خاصى درخودشون می یابند .
به نظرم انسان اگه زیبایى خودش رو از زاویه هاى مختلف نتونه ببینه، هنوز تمام خودش رو پیدا نکرده.
زیبایى خودش رو وقتى کثیف و هپلیه
زیبایى خودش رو وقتى موهاى بدنش بلند شدند
زیبایى خودش رو وقتى ناخنهاش بدقواره شدند
زیبایى خودش رو وقتى اندامش شبیه ظرف هاى مادربزرگها چهل تیکه و رنگ و رو رفته و استفاده شدند 
زیبایى خودش رو وقتى خوابالو بیدار شده یا خستگى داره ازش شره مى کنه
زیب
مهر 91 بعد از یه تابستون جانفرسا به اینجا رسیدم
به همینجایی که امروز رسیدم
اون موقع فکر کردم ازین بدتر دیگه وجود نداره و کاش همون لحظه دنیا برای من تموم بشه و فردا رو نبینم
الان ولی میدونم فردا و فردا و فردا ها رو متاسفانه میبینم.
شیش سال اون سنگی که اون موقع غلطید و سقوط کرد با سرعت سر راهش هر نقطه اتکایی رو نابود کرد و یه تنهای تنهای تنها بر جا گذاشت.
اونروز بعد از یه تلفن فقط میخواستم راه برم و .
امروز سی ساعت نخوابیدم و با همون آدم از صبح تا
آدم هر روز داره فکر می کنه و تصاویر مختلف توی ذهنش ثبت می کنه.من هر روز از خودم می پرسم: الان کجای زندگیم وایسادم؟چکار دارم می کنم؟ بدش دوباره شک میکنم به اینکه سوال درست پرسیدم یا نه.اینکه آدم فکر کنه همه زندگیش و آدمهایی که دوست داره رو رها کنه و بره تنها یه جای دور کمی وحشت آور؛ چون ما آدم های ادمه دادن یه کار تکراری به هر چیزی ترجیح می دیم.مثلا ترجیح می دیم تو خونه باشیمو یه کار تکراری انجام بدیم تا اینکه وارد دنياي ناشناخته بیرون بشیم.ترجیح
این دقیقاً همون مخمصه‌ای‌ست که حرف‌ش بود. که تموم درها روت بسته می‌شن و یک راه نادرست جلوته و هیچ راه درستی وجود نداره یا حداقل دیده نمی‌شه و اون منتظره عکس‌العمل‌ت ُ ببینه و اون روزنه رو باز کنه.
دارم آدم داغونی می‌شم.
معمولا یکی دو روز قبل از شروع ،اعصابم به شدت بهم میریزه و مثل یه کوه مواد منفجره میشم که یه جرقه کوچولو کافیه تا منفجرش کنه.به این صورت که حالم کاملا خوبه(با وجود همه درد و کسالتی که دارم)و فقط یه کم بی حوصله ام و اصلا تحمل ندارم کسی سر به سرم بذاره یا باهام بحث کنه.تنها چیزی که از همسرم انتظار دارم یه کم درک وضعیت و محبت و مهربونیه که متأسفانه علیرغم اینکه هزار بار در موردش باهاش صحبت کردم،هیچوقت ازش ندیدم.در نتیجه من بیشتر عصبی میشم.
یعن
هدهد دیروز می‌گفت "ایشالا یه روز جبران می‌کنم برات، یه روز که مهمون داشتی و دست تنها بودی، میام خونه‌ت و برات آشپزی می‌کنم و ظرف می‌شورم و." منظورش وقتیه که ازدواج کرده باشم و خونه‌ی خودم باشم. نمی‌دونم بار چندمه اینو گفته، ولی فکر کنم زیاد ازش طلبکار باشم، ذخیره‌شون می‌کنم که بعدا استفاده کنم :)))
حدودا بیست تا مهمون داشت برای ظهر. ساعت هفت بهش میگم نمی‌خوای پاشی از خواب؟ میگه یه غذاست دیگه، کاري نداره :|| واقعا هفت تا دوازده برای آماده
نمیخواستم برما ولی شد. ولی دلم هم میخواست که برم. به هر حال یک ماهه فعلا. من درسمو میخونم کارامو انجام میدم روحیه ام عوض میشه. شاید بیرون برم عکاسی کنم درس بخونم  همین کارای تو تهرانو انجام بدم. مهام نگران نیستم میام تهران میتونه تنهاییم تجربه کسب کنه :دی حالا کتاب چی ببرم :/ نمیشه کل کتابارو بار کشیذ که. اشکال نداره یه کاريش میکنم امیدوارم تجربه ی خوبی بشه برام. خونه هم اینی که الان دیدیمو پسندیدیم دیگه ببینم چی میشه هم تمیزه هم نزدیک دانشگاه
دستم بنده.می‌گه گوشیت داره زنگ می‌‌خوره. می‌گم خب جواب بده.می‌گه آخه روش نوشته Don't answer. می‌گم خب پس به حرفش گوش کن. می‌گه آخه چجوری اینو می‌گه؟ کاترین بهش می‌گه احمق اسم یارو رو Don't answer ذخیره کرده». می‌گه آها، آخه یه لحظه این احساس رو منتقل کرد که واقعاً گوشی داره دستور می‌ده. بعد می‌پرسه گوشیت چجوری باز می‌شه؟ می‌گم قُلف و زنجیر نداره. pick up کنی، خودش باز می‌شه. امتحان می‌کنه و با خنده می‌گه؛ چقدر . از این کلمه خوشم نمیاد. جدای از
سمند نقره‌ای رنگ با سرعت زیاد از کنار آینه‌ی بغل عبور می‌کند._آخ آخ ببین عین گلوله میره !
_ ماشین شوتیه؛ این به هر کس بزنه کسی زنده ازش در نمیاد.
صدای آرامش از صندلی پشتی بلند می‌شود، هندزفری را از گوشش بیرون می‌کشد و می‌گوید : "از کجا فهمیدین ماشین شوتیه؟"
_مشخصه دیگه، پشتش رو ببین، پشت ماشین رو میارن بالاتر که وقتی بار میزنن و سنگین میشه خیلی نیاد پایین، ببین الان بار نداره پشت ماشین بالاست!
_ میگم! مگه امام جمعه نگفت اگه با سرعت مجاز برن پلی
یکی از پیامدها یا پس‌آمدهای منجیِ بشریت بودن، مظلوم بودن و احساساتی بودنه. 
سال چهارم دبستان، یه هم‌کلاسی داشتم که هم‌سرویسی هم بود. علاوه بر اینکه من جثه‌ی ریزه‌میزه‌ای داشتم، اون هم هیکل درشتی داشت و اختلاف زورمون زیاد بود. ولی ما با هم دوست بودیم. یعنی ذهنیت اون اینطور بود که ما با هم دوست هستیم. البته که من دوستش نداشتم. چون توی سرویس کلاس اولی‌ها و کلاس دومی‌ها رو اذیت می‌کرد. و من از اینکه اون‌ها رو اذیت می‌کرد و بهشون زور می‌گفت
سه سال پیش اینجا شروع شد، و وقتشه تموم بشه
من این روزها نه کروکدیلم، نه خوشحالم، و نه توان بیانیه صادر کردن دارم
به جای همشون، خسته ترین زن زمینم، که رابطه ی خوبی با کلمه ها نداره
ممنون که کنارمون بودین، مطمئنا دلتنگتون خواهم شد
احسان یه پسر لاغر و سبزه بود که نمی‌دونست با زندگیش چیکار کنه. وضعیت مالی خانواده‌ش اصلاً خوب نبود. تازه توی مصاحبه‌ی دکترا رد شده بود و وضعیت جامعه‌ش هم اصلاً طوری نبود که بتونه دلش رو به چیزی خوش کنه. با چشمای خودش می‌دید کسایی که اصلاً استحقاق ندارند از پله‌های موفقیت بالا می‌رن و توی جامعه‌ش روابط بیش از ضوابط تعیین‌کننده‌ست و به طور خلاصه، آینده‌ی روشنی پیش روی خودش نمی‌دید. دکتری که توی آزمایشگاهش احسان رو پذیرفته بود، بهش پیشن
سلام .
گاهی به خودم فحش میدم میگم ایکاش با به همشهری خودم ازدواج می کردم که درد دوری به استخوان درد و تب و بی حالی نرسه.
بنیامین هم بدتر از من هست 
اصلا کار‌جدیدش رو دوست نداره با وجود اینکه در آمدش از کار قبلیش خیلی بیشتره میخواد از کار جدید هم لفت بده، فک کنم اونم بازه تحملش اومده پایین 
امروز پیام داد حالم خوب نیس منم گفتم چی شده ، گفت کارم رو دوست ندارم 
گفتم بیا بیرون و دنبال کاري باش که دوسش داشتی تا بتونی پیشرفت کنی.
 
 
الان چیزی که خو
《تو که یه پات لب گوره دیگه چرا؟!
خجالت داره بخدا !》
به پیرزنی داشت میگفت که موهاش بیرون بود.
گفتم اینجا رو اشتباه اومدی رفیق!
این بنده خدا کل روسریشو هم از سرش برداره حق عتابشو نداری!!
در واقع یه معذرت خواهی بزرگ بهش بدهکاري!
تعجب کرد.
حجاب فلسفه داره حجاب برا عفافه برا سلامتی روان جامعه ست برا سود رسانیه و این اون وقتیه که خانم جوون باشه
پیر فرتوتی که دیدن نداره حجابم نداره
بله اون که میگن از توی پیر دیگه بعیده اینجا نیست. اخلاقیات و گذشت و سن
وقتی سفر میرم
دو سه روز اول در اون شهر جدید، حال بدی دارم
شوک خاصی به من وارد میشه
 
می بینم چیزهایی که برای ما و در منطقه یا شهر ما، خیلی مهم و یه جورایی مقدس محسوب میشن و باید حتما به اون ها اعتقاد داشت یا عمل کرد
در مکان های دیگه هیچ اهمیتی براشون نداره
اصلا نمی دونن چی هست!
 
 
سلام
چقدددد این روزا بدن
الان اصلا امید به زندگی ندارم
با مون ک درحالت باهم حرف نزنینیم
با بعضی های دیگ اعصابم ازشون خورده چون بسیار خود کیس پندارن
بعدم مشکل خودمم
هرکی به یه نون و نوایی رسیده ب جز من
واقعا
چرا هیشکی منو دوس نداره؟!
خو یکیم بیاد منو دوس داشته باشه
از بچگی از سوسک و مارمولک و اینجور چیزا نمیترسیدم  اما هیچ وقت هم حاضر به کشتنشون نیستم چندشم میشه یه حس بدی میگیرم از کشتنشون در واقع تا زمانی که به حریم خصوصیم کاري نداشته باشند یعنی سوسکه اون گوشه اتاق باشه و من این گوشه اتاق سرش به کار خودش گرم باشه من هیچ عکس العملی نشون نمیدم و کاملا طبیعی رفتار میکنم خیلی وقتا هم به جای اینکه بکشمشون اگه ببینم دارند به سمتم میان میرم یه طرف دیگه که جهت حرکتشون نباشه میشینم،  یا تمهیدی می اندیشم که سوسک
لبتابم رو بردم کلاس کار می کرد برگشتم خونه نمیدونم ضربه خورده بود چی شده بود دیگه تصویرش خط خطی شده بود. فکر می کردم خوابم آخه تو خواب از این اتفاقات زیاد برام میوفتاد ولی بیدار بودم. حالا خودمم تعمیر کار افت شخصیت داشت لبتابم خراب بمونه. پیش استاد تعمیراتم بردم گفت از فلت یا ال سی دیه از مین مطمئن بود خودمم مین رو چک کرده بودم سالم بود. حالا صحبت سر فلت 40 تومنی یا ال سی دی 800 هزارتومنی بود چند جای معروف تو رشت رفتم از پاساژ کسری که تخصصشون لبتاب
اگه از اونا بودید که چندین بار خودتونو زدید به مریضی و نرفتید مدرسه باید بگم کوفتتون بشه . من رو به قبله هم میشدم باید میرفتم مدرسه ! حتی مورد داشتیم از مدرسه زنگ زدن به مامانم که بیا بچه ت رو ببر ، حالش اصلا خوب نیست ، اونم در جواب گفته عیب نداره بزارید همونجا بمونه !!
پیر که بشیم.
حتی پیر هم نههمین که جوونی یه ذره بگذره.
این چیزا خاطره میشه.
این که دو دسته از آدما هستن.
اونایی که اینقدر مغرور یا معذور هستن که خواسته هاشون رو نمیگنحتی اگر به قیمت از دست دادن یه فرصت محتمل باشهتا خود اون خواسته رو نذارن تو سینی و دو دستی تقدیم نکنن بهشون امکان نداره دستشون رو دراز کنن
یه عده هم اصلا کار ندارن چیزی که میخوان چه قدر حقشونه یا چه قدر قابل وصوله از نظر منطقیعین بچه ای هستن که پشت شیشه مغازه چسبیده و
امروز کل شهرو گشتیم تا مقوا اشتنباخ اصل پیدا کنیم.یا نداشتن یا اونی که داشتن اصل نبود!!!جالب اینجاست که استادمون میگفت تو چه جوری رو قبلیا کشیدی!چون اصلا بافت نداره!خیلییییی نامردییییین ،من نمیتونم طراحی کنم در حال حاضر!:(((((((مخاطب نقاش نداریم اینجا؟
قسمت اول فصل آخر گات رو دیدم.تهش یه سری جدید از HBO تبلیغ کرد به اسم چرنوبیل.پارسال کتابش رو خوندم.حتی لوگوی اسم فیلم هم همونی بود که تو کتاب نوشته بود:از هم پاشیدن همه چیز.یکم از کتاب رو با هم بخونیم:
اون شروع کرد به تغییر کردن. و من هر روز انگاری با آدم دیگه ای روبرو میشدم.آثار سوختگی کم کم داشت خودشو نشون میداد:رو دهنش رو زبونش رو گونه هاش.اولش به نظر میرسید یه سری زخم جزئی باشن ولی بعد شورع کردن به بزرگ و پوسته پوسته شدن درست مثل یه لایه ی سفید.
یه سوالایی انقدر توی ذهنم میچرخه و تکرار میشه که هر لحظه، هر جا و با هر اتفاقی حس میکنم دارم به جوابش نزدیک میشم و این حس سراب مانند درست مثل همون سوالا تمومی نداره. خیلی اتفاقی با کتاب گنگ محل آشنا شدم، خوندمش و حالا بعد از حدود یک ماه هنوز دست از سرم بر نمیداره. اینکه کتاب خوبیه و خیلی راحت میشه توصیه کرد که بخونیدش به کنار. اینکه من حس معرفی ندارم و تحقیق درباره ش رو به عهده ی خودتون میذارمم کنار. چیزی که حالا، بعد از خوندن اون کتاب و فکر کردن
سه روزمونده به اول مهر و من کیف ندارم. یه کیف فروشی تو شهر ما هست، که مردم خیلی قبولش دارن و خرید از جای دیگه تابو محسوب میشه. هر سال، کیفای خوب میاورد. امسال نیاورد.
دوستشون نداشتم. چون:سرمه ای نبودن و به اندازه ای گنده نبودن که بتونم به جز کتابای خودم، چهار تا کتاب هری پاتر توش جا بدم :)
خلاصه اینکه، به زور پدر و مادر یه کیف خارجی و جادار و زشت خریدم،هرکاري کردم، نتونستم.نتونستم براش ذوق داشته باشم. مادرم می گفت یه چند بار بری مدرسه بهش عادت می
سلام خدمت هکرهای عزیزی که سعی کردند قفل مطلب هارو بشکنند و موفق نشدند.-Arul John’s Utilities
----ماجرا:---
دیروز صبح که مشغول مدیریت وب با لینوکس بودم متوجه اتک های با باگSQlشدم که چند دوست عزیز سعی در ی از سایت داشتند وipانها ردیابی شد.
خدمتشون عرض کنم:
-امنیتی به نام امنیت صددرصد وجود نداره
-ادعا امنیت نمیکنم چون وب من اتمی از این دنياي مجازی را از نظر امنیت تشکیل نمیده.
-ی حتما از دیوار بالا رفتن نیست.
-قفل هر مطلب با کامنت درخواست کنید
-با
 
وقتی مشهد بودیم ، با همسر آقای منزلی که گرفته بودیم و جاریش هم صحبت شدم‌ . وقتی گفتم که همتا دارم  خیلی تعجب کردند. بعد که براشون توضیح  دادم، از نیاز جامعه امروز و  ساختار مرد و اینکه باهم خوبیم خیلی دیدشون تغییر کرد.
 
مادرشوهر و خواهر شوهر هم بعد از اینکه از مشهد برگشتیم، اومدند خونمون . برای اولین دیدار با همتا رفتارشون عالی  بود، بگو و بخند . و یه لباس بسیار زیبا کادو دادند بهش. مبارکش باشه الهی.  همتا خیلی استرس داشت ، باهاش صحبت کردم
 
دلم برات تنگ شده, عجیب و زیاد, دوست دارم زنگ بزنم و باهات حرف بزنم, مثل روزهای مترو, همون وقتایی که دوتایی از دانشگاه برمیگشتیم , تو از مترو پیاده میشدی تا نزدیکی خونه ما اومدی و دوباره برمیگشتی, یادته چقد حرف میزدیم؟ احتیاج دارم باهات حرف بزنم, بی پروا, درست مثل همونروزا .
گفتی مریم تو رفیق منی, میدونی آدم با رفیقش ازدواج کنه یعنی چی؟
گفتی عشق روزهای بیست سالگی.
آهاي عشق روزهای بیست سالگی, همسر پرمشغله سی ساله امروزم, باهات حرف دارم, میشه مث
خدایا؟
منو ببخش به خاطر سهل انگاری ام
منو ببخش که نذری رو که باید در عرض ششصد و چهار روز تموم می کردم، در عرض چندین سال تموم کردم
البته دست خودم نبود
یه مدت فکر و ذکرم فقط مرگ شده بود
هیچ هدفی جز مرگ نداشتم
دست و دلم به هیچکاري نمی رفت
همه چیز برام بی معنی شده بود
اولش فقط در حد یک حرف و فکر بود
تا اینکه پیمانم، نفسم، عشقم پر زد و از پیش ما رفت
اونموقع بود که دیگه دنیا برام غیرقابل تحمل شد
با اینکه با خدا قهر کرده بودم
ولی اون تنهام نذاشت
یه فرشته
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب