نتایج پست ها برای عبارت :

اب كير شوهرم بد مزس

یکی از چیزهایی که به تازگی درون خودم کشف کردم اینه که محبتی که به مادرهمسرم در دلم دارم خیلی خیلی وابسته به رابطه ایه که با همسرم دارم.
یعنی وقت هایی که خیلی خوب و خوش و خندانیم و محبت وجودم رو سرشار کرده مادر شوهرم رو هم خیییلی خیلی دوست دارم.
اما وقت هایی که از شوهرم دلخورم یا هر گونه ناراحتی ای پیش اومده که مل رو با هم سنگین رنگین کرده، رفتارم شوهرمم سرد میشه انگار! ناخودآگاه! 
این در حاایه که درباره پدر شوهرم اصلا چنین چیزی صدق نمیک
وقتی بیمارستان بودیم منو دخترم .شوهرم شب رفته بود مغازه نامزد آبجی کوچیکه چیزی بخوره انجا دو تایی شروع کردن به بدگویی از خانواده ما ، اون ها (نامزد آبجی و مادرش) گفته بودن این ها ش حجابن و به فکر قرو فر .شوهرم هم هر چی راست و دروغ بلد بوده گفته
دو تایی هم چقولی کردن که اون یکی این ها رو گفته و با هم (شوهرم و نامزد آبجی) بحث بدی کردن ,بعد مادر پسره زنگ زده به شوهرم که چرابه پسرم اینطوری گفتی شوهر بادب و با تربیت منم هر چی دلش خواسته به مادر پسره گفت
طنز خانومی تعریف می‌کرد:من و همسرم با هم بگو مگو کردیم؛از دست شوهرم ناراحت شدم و با سرعت از اتاق خارج شدم.لباسم رو از پشت گرفت و مانع خروجم شد. در حالیکه من به شدت ناراحت بودم گفتم: ولم کن.به خدا نمیخوام حرفاتو گوش بدم؛ سعی نکن منو راضی کنی بمونم؛ من خیلی از دستت ناراحتمنمیخوام حتی صداتو بشنوم حتی یک کلمه، پس خواهش می‌کنم ولم کن.وقتی سرم رو به عقب برگردوندم دیدم پیراهنم به دستگیره درب گیر کرده و شوهرم سر جای خودش نشسته و از خنده روده بر شده
  دیروز که جارو می کشیدم یه سوسک بزرگ و سیاه بالدار(سوسری) رو رو مبل دیدم سریع جارو رو کشیدم روش و کشیده شد داخل بعد هم که قشنگ نیم ساعتی جارو زدم اساسی،بیشتر واسه اینکه بره اون تَه مَه ها نتونه بیاد بیرون 
بعد لبه جارو رو اسپری ضد ات ک برا لباس دخترک بود زدم که نتونه بیاد بیرون :\بعد هم جارو رو همون وسط طوری گذاشتم که انگار می‌خوام جارو بکشم(لبه ش  که می‌کشه همه چیز رو داخل چسبوندم به قالی) کنارشم یه مگس کش گذاشتم شوهرم که اومد گفتمش جارو ر
اونروز تلگرام شرکت قبلی رو چک کردم و دیدم یه نفر رو ادمین کانال کردن و پسری متولد هفتاد و سه هستش(مرسی بیو)
(دخترخانومی که اونروز جای من نشسته بود تو شرکت فقط دو روز دوام آورد و فرار کرد)
با خودم گفتم خوبه حالا به کلید نیاز داره و بهم پول رو واریز میکنه ،و درست بود .زنگ زده بود به شوهرم !! که خانمت کلید دفتر رو بهم نمیده و چون به حرف‌های شوهرم اطمینان ندارم نمیدونم چه جوابی بهش داده 
شب که اومد گفت رییس قبلی بهت زنگ زده گفته تسویه کرده کامل و تو کل
مامانم اینا پنجشنبه خونه نامزد آبجی مهمونی دعوت داشتند،خاناده نامزده گفت بودن چرا فلان دخترتون تو مهمونیامون نیست بگین این‌بار تشریف بیارن حتما (با ماجراهای شوهرم و نامزد اسبق آبجی کوچیکه ،شوهرم قهره و البته بابا و مامانم هم می‌خواستن ما رو از جریان و اخبار دور نگه دارن )
صبح پنجشنبه رفتم خونه مامان که دخترک رو بذارم اونجا ،مامان اینو بهم گفت بهش گفتم بگو می‌رن خونه خواهرشوهرش(یه شهر دیگه ست) که عذری باشه برا نیومدنمون 
گفت حالا من شمارت
شب که اومدم خونه دخترک خوابش برده بود تو ماشین و خوابوندمش 
آش از خونه مامانم آورده بودم واسه شوهرم براش کشیدم و با هم ساخت ایرا دو دیدیم یه کم ،دخترک اومد تو اتاق پیشمون و رو دست باباش خوابید یه کم حرف زدیم و بعد اوکی داد واسه تتو خط چشم و من باااورم نمیشد که موافق بود 
نمیخوام به این فکر کنم موافقه چون که آبجی کوچیکه‌ش میخواد هاشور بزنه ابروهاشو، 
چون وقتی گفتم می‌خوام برم تتو بزنم پرسید ابروهاتو؟!! 
بعد هم ک شب با قلبی مطمئن و دلی آرام خوا
سلام
من ۲۹ سال سن دارم و ۶ ساله ازدواج کردم، در دوران عقد من نمیدونستم و شوهرم با یه خانمی از مجردی که دوست بوده رابطه اش رو تا اوایل ازدواج مون متاسفانه ادامه میده، اما من یک ماه بعد از عروسی فهمیدم و میخواستم جدا بشم که شوهرم خیلی اظهار پشیمانی کرد و حتی۴۰ روز روزه گرفت و توبه کرد.
بعد از اون دیگه اعتماد بهش ندارم انگار حس بدی دارم، در صورتی که خوب شده و خیلی تغییر کرده،  اهل نماز و روزه هست و در زندگیم مشکلی باهاش ندارم و خیلی باهام مهربونه و
سلام
من ۲۹ سال سن دارم و ۶ ساله ازدواج کردم، در دوران عقد من نمیدونستم و شوهرم با یه خانمی از مجردی که دوست بوده رابطه اش رو تا اوایل ازدواج مون متاسفانه ادامه میده، اما من یک ماه بعد از عروسی فهمیدم و میخواستم جدا بشم که شوهرم خیلی اظهار پشیمانی کرد و حتی۴۰ روز روزه گرفت و توبه کرد.
بعد از اون دیگه اعتماد بهش ندارم انگار حس بدی دارم، در صورتی که خوب شده و خیلی تغییر کرده،  اهل نماز و روزه هست و در زندگیم مشکلی باهاش ندارم و خیلی باهام مهربونه و
دیگه هرکس هم ندونه، شما می‌دونید که من الان بعد گذشتن ۶ سال از زندگی مشترکم، چقدر شوهرم، بچه‌هام و خونه گرمی که با هم ساختیم رو دوست دارم و برای نگهداری ازش تلاش می‌کنم. 
یکی دو سال پیش به واسطه یکی از دوستان شوهرم، ما با "نوید ابراهیمیِ ارموی" آشنا شدیم. کسی که در فضای مجازی مبلّغ چند همسری هست و خودش ۴ تا زنِ دائمی داره. (بگذریم از داستانِ خودِ این نوید که بعدا مفصّل در موردش خواهم نوشت.)
وقتی همسرم و دوستاش در معرض موعظه‌های نوید قرار گرفت
 
به خانه برادر شوهرم رفتم و وسایل کمی که داشتم، جمع کردم و گفتم: ممنون. دیگر باید بروم به خانه خودم. خانه ام ساخته شد». برادر شوهرم و زنش، در حالی که می خندیدند، همراهم آمدند. هنوز از دیدن این اتاق روی کوه تعجب می کردند . هم عروسم کشور، مقداری وسایل همراه خودش آورده بود. کنار اتاق گذاشت و گفت: این سوغات و هدیه برای خانه جدیدت. منزل مبارک!».
وقتی گفت منزل مبارک، قلبم گرفت. هم خوشحال بودم هم یاد قدیم افتادم و اشک ریختم. وسایلم را چیدم و با شادی ب
نامزد آبجی بزرگه رو سوباسا صدا میزنم دیگه که راحت باشه برام 
یکشنبه آبجی زنگ زد بهم که من سه شنبه از ظهر میام اونجا که غذا بپزم ،می‌خوام برا سوباسا تولد بگیرم .گفتم اوکیه بیا !گفت نمی‌خوام شوهرت بفهمه که بهش گفتم شوهرم روزکاره و بیای می‌فهمه 
گفتش نه نمیام پس 
دوشنبه زنگ زد بیا من کلی خرید دارم ،مثل راننده شخصی رفتم تم تولد و خوراکی و ریسه و عکس و اینا رو گرفته بعد رسوندمش خونه چند باری هم دعوام کرد :)) (یه بار کافه‌ای که میخواستیم رو پیدا نم
اون رستورانی که گفتم رفته بودیم، نزدیک میدان ورودی کهف الشهدا. این هفته دوباره با نسیم‌اینا رفتیم.
مدیر رستوران از شوهرم پرسیده بود: بالای اون کوه چه خبره؟ 
گفته بود: قبر شهداست.
_ جدی؟ همیشه برام سوال بود ولی هیچ وقت نرفته بودم.
شوهرم پرسیده بود: مگر تا به حال کسی که از اونجا اومده باشه نیومده رستورانتون؟
گفته بود: نه! شما اولین خانواده هستید.
بار قبل هم یه برقِ نگاهی در چهره یکی از پیشخدمت‌ها تشخیص دادم که معلوم شد بی‌دلیل نیست.
همسرِ من و
تو یکی از سایت های ساسی این نوشته رو دیدم :
" وایدیروز بادوست شوهرم رفتیم بیرون توماشین اونا این اهنگ ساسی  پخش شده دخترم العان میخونه یکم وای زشتهچقد. "
"منم همش نگران همین آهنگم (دکتر) که پسرم معنی کلمه شو بپرسه همه جا آهنگش هست وزیر بهداشت بااین اهنگ برکناره گفتم اگه پرسید س ک سی یعنی چی بگم کلمه ساسی رو داره با لهجه میگه"
"دختر منم رفتیم عروسی عید این آهنگ پخش شد، بعدش اومد گیر داد ب خواهرم دانلود کن برام بفرست، ریخت رو تبلتش، خیلی اولش
چگونه شوهرم را تحریک کنم؟
چگونه شوهرم را تحریک کنم؟ مردها چگونه تحریک می شوند؟ بیشتر زنها برای اینکه مرد رو به سمت خودشان متمایل کنند و برای تحریک جنسی شوهرشان موقع خواب آرایش می کنند . لباس های شهوت انگیز می پوشند و عطر و ادکلن استفاده می کنند.این حربه موثری هست اما اگر بخواهیم این تکنیک را موثرتر کنیم حتما باید قبل از مهیا شدن برای رفتن به رختخواب باید فضای فکری مرد را از تمام امورات و دل مشغولی های زندگی اش دور کنیم و بجای آنها موضوع و مسا
از اونجا که چند وقته خونه مامانم نمیریم و زنگی هم نمیزنن آنچنان شوهرم پرسید بابت دعوای من و نامزد آبجیته که بهش سربسته گفتم بابام غر زده 
اون هم خیلی شیک گفت مراسم خواستگاری و نامزدی اگر داشتین من نمیام و برا عقد مثل مهمون میام و مثل مهمون رفتار می‌کنم (کاش می‌شد همون هم نیاد البته (((: )
گفت هفته ای یه مرتبه بچه رو می‌بری اونجا که تاثیر نگیره ازشون!!!!
من هم گفتم باشه چون‌که حوصله‌شو ندارم 
دیروز عصر آبجی زنگ زد که بیا دلمون برا دخترت تنگ شده
دیروز با خانم ایرانی و دوست مصری و نی نی هاشون رفتیم بیرون
دختر مصری رنگش پریده بود و به زور میخندید میگفت نیاز دارم برم مصر اما استادم اجازه نمیده بیشتر از دو هفته برم و حتی اگر برم باید بدون شوهرم برم
وضعیت خانم های اینجا.خل شدن بعد از مدتی ماندن حتی اگر دانشجو باشند
نمیدونم اینو قبلا گفتم یا نه ولی خانم زمانی اینحدیثرو فرمودن که بچه کوچیک داشتن. کار سنگین خونه و بچه کوچیک و تنهایی و بی شوهری.اون وقت تا صبح بیدار میمونن برای نماز شب. حتما هم که نمازشون اول وقت بوده.
قبلاهر وقت کم و کسری تو نمازم پیش میومد میگفتم خدا همینو از من پرمشغله بچه دار قبول میکنه. تا این که به این زاویه ازاین حدیث بالا دقتم جلب شد.
الان چند وقته چالش پیاده کردن این مطلب رو دارم. وسط بچه داری و مشغله باید نمازم اول وقت و با کیفیت باشه.

چگونه یک زن قاطع در مقابل شوهرم باشم؟
 
 
  
بیان خواسته‌ها با قاطعیت به معنای تحت فشار گذاشتن او و یا تسلط به وی نیست‎
 
ممکن است بارها خودتان را با بعضی دیگر از خانم‌های فامیل یا دوست مقایسه کرده باشید. از دید شما آنها خانم‌های با ت و خوش شانسی هستند.
ادامه مطلب
بعضی مواقع از تیپ و قیافه شوهرم یا طرز رفتار و حرف زدنش بدم میاد و حوصله ش رو ندارم. الکی خودم رو راضی نشون میدم.
یادمه اوایل ازدواج برای اینکه برگرده خونه لحظه شماری میکردم، پیام های عاشقانه و تماس و . ، حتی دوست داشتم همه ش پیشش باشم، ولی الان نه، برام فرقی نمیکنه زود بیاد یا دیر، حس بدیه ، نمیدونم بابد چکار کنم.
انگار زندگیم کسل کننده شده و تکراری، من خیلی از تکرار بیزارم، یه جورایی خیلی تلاش میکنم که تنوع داشته باشم ولی بازم درونم کسل هست و



با این راهکارها شوهرتان را مطیع خود کنید








چطور می‌توانم شوهرم را مطیع خود کنم؟
 
سوالی که
بسیاری از خانم‌ها به دنبال پاسخش هستند این است که چگونه می‌توانم شوهرم
را مطیع خود کنم؟ باید بگویم پاسخ این سوال که هیچ، عملی کردنش نیز کار
خیلی سختی نیست اگر این قسمت از بیتوته را دنبال کنید و از راهکارهای آن
استفاده کنید.
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
یافارس الحجاز ادرکنی الساعه العجل
شاید خانمی تماس گرفته باشد و گفته باشد که از وقتی شوهر خواهرم در تصادف کشته شد،شوهرم نسبت به من بی محبت شده است وازاین موضوع خیلی نگران و ناراحت بود،
با هماهنگی خانم با شوهرش بصحبت نشستیم و نتیجه راخیلی خلاصه بگویم
(((
بعداز وفات باجناق ،مرد وقتی گریه  وعزاداری خانمش را طی چند هفته پیاپی میبیند.و بی‌توجهی خانمش را بخودش میبیندکه چگونه خانه وفرزندان را رها کرده و فقط گریه میکند و میل
خرداد بود انگاری 
صبح پا شدم برم سرکار که کنار چهارچوب در از طرف خیابون چند تا پلاستیک شکلات دیدم و دستمال کاغذی ،باد آشغال‌ها رو آورده بود اون گوشه . گفتم حالا بخوام برشون دارم مجبور میشم برم تو خونه دستامو بشورم و خشک کنم و کرم بزنم  اوووو ولش کن بابا عصر میام تو خیابون  جمعش میکنم دیگه 
فردا صبح که در رو باز کردم ماشین رو ببرم بیرون باز اینا رو اعصابم بود گفتم بذار با پام جابجا کنم حداقل باد ببره یه کم اونورتر مجبور نباشم جمعشون کنم اومدم
دو روزی بود دخترم تب داشت و بهش بروفن و استامینوفن میدادم و جواب می داد براش 
از عصرش شوهرم و دایی ش که تازه از شهر دیگه اومده بود خونه شون رفته بودن بیرون .سر شب باز دخترک تب کرده بود و بهش استامینوفن داده بودم ساعت ده و ربع دیدم تبش پایین نمیاد باز ده و ربع بهش بروفن دادم و ساعت یازده باز تب داشت با توپ پر زنگ زدم بهش که من و بچه تب دار رو گذاشتی و کجا رفتی آخه 
یازده و نیم اومد خونه و دخترک رو بردیم اورژانس بیمارستان.اونجا تبش کشیده بود پایین و
اون رستورانی که گفتم رفته بودیم، نزدیک میدان ورودی کهف الشهدا. این هفته دوباره با نسیم‌اینا رفتیم.
مدیر رستوران از شوهرم پرسیده بود: بالای اون کوه چه خبره؟ 
_ قبر شهداست.
_ جدی؟ همیشه برام سوال بود ولی هیچ وقت نرفته بودم.
_ مگر تا به حال کسی که از اونجا اومده باشه نیومده رستورانتون؟
_ نه! شما اولین خانواده هستید.
بار قبل هم یه برقِ نگاهی در چهره یکی از پیشخدمت‌ها تشخیص دادم که معلوم شد بی‌دلیل نیست.
همسرِ من و نسیم بی‌نهایت شوخ اند. باب صحبت ب
خاطره مادر الکی
خاطره : مادر الکی !!!
 
خاطره مادر الکیخیلی عشقولانه بودن! شوهرش ازش دل نمی کند و خیلی نگران بود! اولین بار بود که خانومش رو تنها می فرستاد سفر!منم هم خنده ام گرفته بود از دستشون هم حرصم،
ولش کن دیگه پسرجان…اخرش طاقت نیاوردم و رفتم جلو و گفتم آقا من تا قم میشم مامان خانومت، شما اصلا نگران نباش! اونم انگار تا حدی خیالش راحت شد خانومش رو به خدا سپرد و رفت!
دختر محجبه و قشنگی بود! می خواست بره به مادرش سر بزنه، توی کوپه که جا گیر شدیم
جمعه بود و دخترک رو حموم می‌کردم که شوهرم اومده بود خونه طبق معمول وای دارم می‌میرم و این‌ها بعد دیدم نه بابا حالش خوب نیست واقعا و ناهار نخورده خوابید من‌هم یه کم دست ها و کف پاش رو ماساژ دادم و پیشش خوابیدم 
با زنگ گوشی از خواب پا شدم آبجی زنگ زده بود که بیا آش پختیم و نگفت بهم که بابا خونه نیست گفتم نمی‌دونم بیام یا نه . و آخر کار فهمیدم ازم شاکی هستند که چرا از دست بابا ناراحت شدم و نمی‌رم اونجا 
دیگه برا شوهرم فرنی پختم و هر کار کردم نخو
سلام
یکی از کاربرهایی هستم که گه گداری توی خانواده برتر نظر میدم. این بار به نظرات شما احتیاج دارم. من خانمی سی و چند ساله هستم که تا مهر امسال مجرد بودم. مهرماه امسال ازدواج کردم. با کسی که دوستش دارم و دوستم داره. مشکلی بحمدالله توی زندگی نداریم. شاغلم و شاغله. میگذرونیم. توانایی تأمین بچه حالا دختر یا پسر رو هم داریم. حتی میتونم دور کاری بگیرم و مدت زیادتری صرفش کنم. از همه لحاظ هم براش آماده هستم و حتی میتونم بچه دار بشم و مشکلی از این جهت نیس
پدر شوهرم خدا بیامرز  سرحال  و جوان ناگهانی فوت کردن(۶۰سالگی در سال ۹۳) خدا بیامرز خیلی کمک مادرشوهرم بود از دوختن ملافه بگیر تا اتو کاری و ظرف شستن و
از شما چه پنهون  دو هفته اس میخوام ملافه های شسته شده رو اتو کنم و بدوزم وقت نمیشه و یک کوچولو هم تنبلی!
تمام احساسمو در صدام ریختم و‌گفتم :
اینقدر کار دارم که وقت نمیشه ملافه ها رو بدوزم.خدا آقاجون رحمت کنه چقدر کمک مامانت بود‌.یادت میاد چقدر قشنگ ملافه می‌دوخت؟!
عیال:همین کارا رو کرد ک
سلام
دوستان یه سوالی رو میخوام مطرح بکنم که خیلی وقته که ذهنم رو درگیر کرده و هر بار که موقعیت های ازدواج برام پیش اومده بشدت از این مورد که هنوز به نتیجه ای نرسیدم اذیت میشم.
اولا که مسائل اعتقادیم برام مهمه و در مورد ازدواج هم مسائل همسرداری و تربیت فرزند بسیار برام مهم ان!
انقدری که اگه ببینم امر غیر ضروری داره باعث نیتی همسرم میشه یا در روند زندگی مشترکم اثر منفی میذاره بدون درنگی ازش میگذرم.
مثلا من وجدانم قبول نمیکنه که صبح ها همسرم
رفتم گردنبند رو عوض کردیم و برا اثبات استقلالم به خودم اونی که قبل تر دیده بودم رو برنداشتم (همینقدر تباااه) عوضش اینی که الان دارم رو از قبلیه بیشتر دوست دارم 
پونصد تومان باید تا چند روز دیگه بدم به جواهرفروشی چون از قبلیه گرونتره خیلی .و نمی‌دونم از کجا واقعا 
دیشب هم شوهرم گفت دویست بده به ی بدم و من درمانده شدم واقعا 
قرار بود دو ماه از حقوقم بگذرم و بهش بدم و این شده پنجمین ماه و هر بار من همینقدر حرص خوردم .
باید حساب کتاب پس بدم واس
سلام به همگی
مدتیست با آقایی به قصد ازدواج آشنا هستم، و به یک شناخت تقریبا خوب از هم رسیدیم، جلسات مشاوره هم رفتیم. صحبت از روش های ابراز محبت بود، ایشون با لحن ملایمی بهم گفتند که بروز عشق و علاقه رو به دریافتش ترجیح میدن و دلشون نمیخواد که من توی ابراز احساساتم ازشون جلو بزنم و ترجیح میدن توی این مسائل من یک قدم عقب تر باشم و . .
راستش این باور کلی رو توی آقایون دیدم که از خانمی که بهشون ابراز احساسات شدید بکنه زده میشن، اما توی موضوع ازدواج
خواهر شوهرم ( الهه خانم ) برای مراسم عروسی مان یک دسته گل برای عروس درست کرده بود که در شب عروسی و در لحظه ورود عروس و داماد به تالار بهمون هدیه داد . این دسته گل از بیست تا اسکناس دو هزار تومانی و دو شاخه گل قرمز و سفید و یک گلدان چینی کوچک درست شده است .
ممنون از شما خواهر شوهر خوبم
 
*
 
 
 
دیروز رفتم دخترم رو از خونه پدرشوهر بیارم خواهرشوهرم بیش از ده مرتبه به دخترک فحش داد :تو روح پدرت! تو گوش‌های بابات! پدرسگ اینا رو به خنده و بازی می‌گه ولی واکنش دختر کوچولوم همونه که هممون وقت فحش شنیدن داریم عصبانی بود و به پرخاش میگفت: تو روح پدر خودت! به بابام نگو! بابام رفته سرکار!بهش گفتم فحش نده می‌گه به بچه نمی‌گم که به داداش خودم می‌گم!!!!!!نشستیم تو ماشین دخترک می‌غرید تو روح پدر خودت ،تو روح پدر خودت لیدم (به ر گاهی ل می‌گه)عصبی شد
دیروز تولدش بود و صبح زنگ زدم بهش تبریک گفتم ،داشت صبحانه می‌خورد 
پنجاه تآمن از قبل برا کیک تولدش گذاشته بودم کنار که ازم گرفته بود و بهش گفته بودم می‌خواستم برات کیک بخرم 
تنها ایده‌م برا تولدش خریدن کیک بود وشمع 
سال پیش برا تولدش دو تا جشن گرفتم یکی مامانم اینا و همسایمون یکی مامانش اینا
بعد برا تولدم شب کیک خرید و اومد خونه فرداش از یخچال درآورد و خورد ،یادمه دلم خیلی گرفته بود ک چرا اینکارو کرده حداقل میذاشت وسط که تو بیا و ببر 
تولد
"غرغرانه"داشتم کلمات کلیدی توی وبلاگم رو نگاه می کردم، یهو نگاهم افتاد به "خنداننده شو"
یادم افتاد من همین ۸ مرداد امسال، این برنده خنداننده شو، یعنی "*** *****" رو تو فرودگاه مشهد دیدم. یعنی اولش ندیدمش! خیلی اتفاقی نشسته بودم روی صندلی‌‌ای که اون و پدر و مادرش روبروم نشسته بودند. بعد از چند دقیقه متوجهش شدم. البته هرچی فکر می‌کردم اسمش یادم نمی‌اومد. ولی خوب یادم بود که چقدر از پدرش توی استندآپ‌هاش گفته بود!!!
پدرش خیلی جدی بود. خیلی و یه خط
اخیرا بانویی خانه دار برایم تعریف می کرد که چگونه از دولت عشق و بخشایش,از قدرت شفا بخش محبت سود جست.او گفت: ((ده ماه پیش,ناگهان تمام دنیا روی سرم خراب شد.شوهرم به طرزی غیر منصفانه و بدون دلیل,شغل مدیریت خود را از دست داد.خودم و دوتا بچه هایم برونشیت شدید گرفتیم و دچار عفونت ریه شدیم.در چنین وضع نابسامانی بود که درباره ی شما وتعالیم شما شنیدم.در کمال سعی و کوشش,به مطالعه و تمرین آنها پرداختیم.پس هر روز تکرار کردم:.+
ادامه مطلب
کاری که الان دارم خوبه ،ساعت کاری خوبی داره،معمولا تو دفتر خودم تنهام و این خیلی خوبه برام ؛ و تمیز و راحته ولی بیمه نمی‌کنه منو و از رییسم متنفرم 
دیروز کلید رو توی ماشین شوهرم جا گذاشته بودم و اونم با همون ماشین رفته بود شهر دیگه ای و من با رییس تماس گرفتم که کلید ندارم رییس گفتش نیستش و اگر تونست کلید رو به دستم برسونه برم دفتر و گرنه هیچی 
کلید به دستم نرسید و من بیکار بودم ،پس رفتم به اون یکی محل کار (اونجا من اسما کارشناسم و خودم نمیرفتم )
امروز صبح اداره بودم و یکی از کارمندها بهم گفت چرا میخوای با فلانی کار کنی؟ باهاش سنگ‌هاتو وا بکن و قرارداد محکمی ببند!
ته دلم خالی شد . قبلا به رییس گفته بودم قرارداد بنویسیم و گفتش بذار یه کم پیش بریم فعلا. و من دیگه چیزی نگفتم 
اصرار نمی‌خوام بکنم چون با نصف حقوق من افراد زیادی میان براش کار می‌کنن ،دور و برم زیادن از این آدم‌ها 
اینجا دو شیفت پونصد ششصد  حقوق می‌گیرن در حالیکه من هشت و نیم تا دوازده و نیم ساعت کاریم محسوب میشه فقط 
معلم
مهمونی دعوت بودیم و در محفل گرم خانواده همسر، گرمِ صحبت.
صحبت از کربلا شد، خواهر شوهرم گفت انقد من اربعین دلم میخواد، ولی همسرم میگه اربعین جای خانم ها نیست.
(چقدر من از این جمله حرصم می‌گیره. ولی خویشتن داری کردم اونجا) 
شروع کردم نگرانی هاش رو یکی یکی رد کردن، از تجربه هام گفتم، از فضا گفتم از وظیفه گفتم از ارجح بودن حضورمون نسبت به زیارت و
تهش هم گفتم که تردید نکنه و حتما با همسرش حرف بزنه که ان شاالله روزیش بشه امسال.
بنده خدا دو هفته هم ن
دارم به این نتیجه میرسم که بنشینم توی خانه دنیوی و اخروی برای خودم و بچه هایم بهتر است. کار آن فرصتی که برای نوشتن لازم داشتم را می توانست در اختیارم بگذارد که یا من نتوانستم از آن فرصت استفاده کنم یا سزاوار نبود ساعت کاری را به کاری دیگر بگذرانم و یا اصلا روزیم نبود که این اتفاق برایم بیافتد
در مورد گشایش مادی هم چیز محسوسی رخ نداده این ماهی دو سه تومن که به خانه میبرم شاید برایم ماهی صد تومن دویست تومنی که به بعضی ها کمک می کنم داشته باشد و در
شوهرم هر وقت دلش می خواد میاد خونه!
خانمی اومده با بچه اش درباره همسرش میگه که ۱۵ سال است ازدواج کردند و جز دو سال اول زندگی باقی زمان ها شوهر گرامی در خونه نبوده.
اولین غیبت ها از یک هفته شروع شده و طولانی‌ترین مورد به ۳ سال رسیده است و در این مدت ۱۵ سال زندگی مشترک، تنها با کلی ارفاق ۶ سال زندگی با هم را تجربه کرده اند.
یه دختر ۱۴ ساله و دختر دیگه ۴ ساله دارند.
شوهر الان تو زندان است و هیچ کسی برای ضمانت وی اقدامی نمی کند. حتی خانواده خودش هم به ن
من یه رویایی دارم
 
زمستون نمیدونم چند سال پیش بود،فکر کنم 4 سال پیش .یه شب سرد از بیمارستان اومدم بیرون شیفتم تموم شده بود، روبه روی بیمارستان یه فروشگاه  لوازم التحریر بود یه پوشه ی پارچه ای گلدار خریدمو یه جامدادی زرد گفتم اینو برای  هدفام استفاده میکنم.سرد بود هوا سرد بود و من پیاده تا خونه رفتم و با ذوق نشستم رو تخت و بهشون زل زدم. من یه رویایی داشتم 
چند روز پیش کتاب در راه ویلا رو میخوندم  از فریبا وفی.مجموعه ایه از داستانهای کوتاه. دا
 
خدا رو شکر زندگی در جریانه
بعد از ناراحتی هایی که همسر از این وضعیت جدایی داشت و صحبتهاش با همتا ، قرار شد دوباره کاملا با هم باشیم در طی روز، فعلا اوضاع اینجوریه: سه روز مشترک و یک روز اختصاصی همتا. البته . البته همسر راضی نیست و دوست داره کل چهار روز همه با هم باشیم، تا خدا  چی  بخواد.
 
این متن رو هم همون دوست عزیزی که قبلا صحبتهاشو موشته بودم فرستاده ، خطاب به خانم اولی که داره کاری می کنه که شوهر خانم دوم رو طلاق بده، از یک خانم دیگه ای هم ت
شب تولد شوهرم انقدر کم خوابی داشتم که بی حالی
توی چهره ام داد میزد. اما بوی بدی که توی خونه مادر شوهرم همیشه میاد و این بار
شدتش بیشتر بود، مزید بر علت شده بود. این بار این بوی بد رو شوهرم هم احساس کرد. بوی
لباساست. نمی دونم ماشین لباسشویی شون خرابه. چیه ماجرا.
از اولی هم که نشستیم شوهرم در حال ترغیب کردن
پدرشوهرم به راه اندازی یک کسب و کار جدید و پولساز بود. متاسفانه پدرشوهرم اصلا
نمی خواد به خودش زحمت هیچ کاری رو بده. شجاعتش رو هم نداره. مادرش ه
سال گذشته شب یلدا ، همه‌ی خاله ها و بچه ها و نوه ها خونه‌ی مادربزرگم دعوت بودیم و مراسم شب چله اونجا برگزار شد. از اونجایی که امسال خیلی ها باید طرف همسرهاشون رو هم راضی نگه میداشتن، پنجشنبه شب رو یک ویلا خارج از شهر رزرو کردیم و همگی دور هم جمع شدیم و تا عصر جمعه در کنار هم بودیم و خیلی خوش گذروندیم.
و اما دیشب که شب یلدای اصلی بود شوهرها و پسر خواهر شوهر منزل مادر شوهر جمع شدیم به صرف کوفته که خواهر شوهرم پخته بود و میوه و دسر که ما آم
همه ما میدانیم که راز جذاب بودن یک دختر در نظر مردان تنها به زیبایی و بی نقص بودن چهره و اندام او محدود نمیشود و شخصیت زیبا و رفتار دلبرانه تاثیر بسیار زیادی در جذابیت یک زن خواهد داشت. با این وجود مسلما از تاثیرگذاری فاکتورهای ظاهری در افزایش جذابیت یک زن در نظر مردان نیز نمیتوان صرف نظر کرد. خبر خوب این است که ظاهر زیبا و جذاب، ااما به ویژگی های خاص فیزیکی محدود نمیشود و شما با داشتن مهارت و آگاهی کافی میتوانید در کنار زیبایی درونی، استای
من: میلاد چرا هی جلو من سبز میشی؟! آخر من دماغم از دست تو میشکنه!!!!!!میلاد: دختره ی سربه هوا.من: ضعیفه!!!!!!!میلاد با این حرفم برگشت و رخ به رخ هم شدیم و خیلی شمرده گفت:ـ دقیقا یه بار دیگه حرفت رو تکرار کن؟!من: ضعیفه!!!!!میلاد مچ دستم رو گرفت و پرتم کرد سمت دیوار و من رو به دیوار تکیه داد و مچ دستم رو تا حد مرگ فشار دادمن: آی ننه. میلاد چه مرگته آروم تر.میلاد: با کی بودی ضعیفه؟!من: با عمه ام . با تو بودم دیگه.میلاد محکم تر فشار داد به طوری
سرما خوردم. دیشب از توی اتاق اومدم تو هال خوابیدم، چسبیده به بخاری. از بس گرمم شده بود، کابوس تشنگی می‌دیدم. تو خواب می‌گفتم یک لیوان آب، یک لیوان آب! که از خواب پریدم و بیدار شدم. سر جام نشسته بودم که دیدم مهندس یه لیوان آب برام آورده :)) واقعا تشنه‌م بود، اما آبش سرد بود و منم گلودرد. فقط چون نخوره تو ذوق مهندس چهار پنج قلپ ازش خوردم. [مهندس تصادف کرده و با عصا راه میره!]
الان عسل اومده خونه‌ی ما، اونم سرما خورده. میگه دیشب تو خواب هی می‌گفتم آب
محدثه یکسالی است ازدواج کرده ولی قصد طلاق گرفتن دارد و پیش مشاور هم که رفت میگفت شوهرم به من میگوید زشت و مرا دوست ندارد مشاور بعد از چند جلسه دریافت که محبت بینشان از بین رفته و محبت چیزی است که خدا باید در دل باندازد اینطور نیست که محدثه با مرد دیگری خوشبخت شود که دوستش دارد حالا به دلایلی من جمله افسردگی در روابط جنسی سرد است ولی اول تقصیر خودش است و باید به حرم امام رضا علیه السلام برود و نذر و دعا کند نا امواج منفی از داخل خانه بیرون رود مش
از سوالی که برای شما نیز شاید مطرح شده باشید این است که چرا اکثر مردان حلقه ازدواج دست نمی کنند وعلت دست نکردن حلقه ازدواج چیست؟در ابتدا باید گفت که حلقه ازدواج یک سمبل در جهت نشان دادن علاقه مند بودن یک شخص به شخص دیگر است کهاگر این حلقه ازدواج باشد، یک تعهد دائمی را هم برای این فرد به همراه خواهد داشت.
ولی با وجود این موضوع خیلی از مردان بعد ازدواج، حلقه ازدواج خود را دست نمی کنندو در این مقاله قصد دارید به این موضوع بپردازیم که علت این موضو
یه سوال داشتم مخصوصا از آقایون، اگه یه وقت همسرشون یه حرفی بزنه که قلب شون بشکنه و بعد سعی کنه جبران کنه و معذرت خواهی هم بکنه اون رو واقعا از ته قلب می بخشن یا این حرف تا ابد یادشون می مونه و یا شایدم یه روز تلافی می کنن.
خب سر یه موضوع بی خودی از دستش ناراحت شدم و اون رو از خودم روندم و یه حرفی زدم که دیدم واقعا بهش برخورد و گذاشت رفت، "دیگه نمی خوامت"، فکر کنم دقیقا همین رو گفتم ولی اون صحنه انقدر قلبم تند میزد و ناراحت بودم درست یادم نیست بعد یه
زنی به مشاور خانواده گفت:
من و همسرم زندگی کم نظیری داریم.همه حسرت زندگی ما رو میخورند.سراسر محبت، شادی، توجه، گذشت و هماهنگی.اما سؤالی از شوهرم پرسیدم که جواب او مرا سخت نگران کرده است.
پرسیدم اگر من و مادرت در دریا همزمان در حال غرق شدن باشیم،چه کسی را نجات خواهی داد؟و او بیدرنگ جواب داد: معلوم است، مادرم را، چون مرا زاییده و بزرگ کرده و زحمتهای زیادی برایم کشیده !از آن روز تا حالا خیلی عصبی و ناراحتم به من بگویید چکار کنم؟
مشاور جواب داد: شن
یه عروس خاله دارم که خیلی دوستش دارم. می تونیم
ساعت ها با هم در مورد مسائلی صحبت کنیم که مورد علاقه ی هر دومون هست. کارشناسی
ارشد فلسفه تعلیم و تربیت داره. این سری توی مهمانیِ مامانم که علاوه بر من و اون،
سه تا نو عروس هم بودند، قبل از همه رسید و فرصت کردیم با هم گپ بزنیم. درمورد
موسسه ای می گفت که تازگی ها باهاش آشنا شده و اینکه استادش که سرپرست نوشتن سند
تحول آموزش و پرورش بوده، بعد از جلسه دفاع دوستش بهش چی گفته و گفته که حتما
دکتری شرکت کن و .
من با 26 سال سن، تو درمانگاه، لیسک (آبنبات چوبی) می‌خورم، بعد دختره اومده، دقیقا نصف سن منو داره، 13 ساله، متاهله.
دکتر از خواهرش می‌پرسه چرا اینقدر کوچیک عروسش کردین؟ میگه خودش خواست، پسرعمه‌مونه، هجده سالشه. دختره میگه میرم کارگاه گلسازی. میگم مدرسه چی؟ میگه شوهرم نذاشت دیگه.
الان من بچه‌ترم یا اون؟ :)

+ انصافا لیسک خوردن، جلوی مریض، از وقار آدمی می‌کاهد! ولی خب ضعف کرده بودم و چیزی جز لیسک تو کیفم نبود. تازه این لیسک هم برای خودم نخریده بو
مرد سالاری نه شاخ داره نه دم.
اینکه یکی باید برای من تصمیم بگیره که با یکی ازدواج کنم
اینکه همیشه من برای برادر و پدرم یک سربارم و اونها موظفن از من مراقبت و نگهداری کنند هر چند من مستقل باشم و شاغل باشم اصلا مهم‌نیست مهم اینه تو با یک مرد فقط میتونی تعریف بشی.
اینکه توی خیابون یک پسر بچه با پررویی تمام به من آزار جنسی میرسونه و من فقط میتونم بزنم زیر گوشش و اگه کسی هم ببینه تقصیر منه که شئونات رعایت نکردم
 اینکه من حق انتخاب برای زندگیم ندارم
 در مورد استمنا در حمام  خود یی کودک با دوش حمام  #خودیی hashtag on Instagram • Photos and Videos درخواست راهکار برای جلوگیری از انجام خودیی در حمام  روش خودیی دختر باکره  سه نکته درباره‌ی خودیی مردان که نمی‌دانید  روش حمام رفتن برای کسانی که به خودیی  خودیی: یکبار برای همیشه درست فکر کنید(+2ویدیو  خودیی، نیاز طبیعی یا گناه کبیره؟  دلیل خودیی مردان متاهل چیست؟  خودیی داشتم پرده بکارتم از بین رفته  خودیی چیس
زن همراه دختربچه سه , چهار ساله اش روبروی من نشسته بود و مرد بیرون از اتاق مشغول هماهنگی و دادن مدارک لازم برای تنظیم سند بودخانم بسیار محجوب و ماخوذ به حیا به نظر می رسد خیلی آرام و شمرده گفت می خواهم شوهرم به من وکالت در طلاق بدهد اما هنوز جمله بعدی از دهانش خارج نشده بود که دختر کوچولو با چشمانی بهت زده و لحنی بغض آلود به چهره مادرش زل زد و پرسید مامان طلاق , طلاق ؟!ابدا انتظار این عکس العمل را از دختر بچه که تازه پا به سن چهار سالگی گذاشته بود
فردا جمعه تولد همسره. دوست داشتم واقعا
ایزش کنم. می خواستم براش مجله درست کنم. با عکسای خودش و نوشتن خوبی هاش. ولی
این روزا اصلا خونه نبود که بچه رو بگیره تا من برم بیرون و چند تا دونه عکس رو
بدم برام چاپ کنند.

حتی چهارشنبه بهش گفتم بچه رو بگیر می خوام برم
استخر. شب بهم میگه شرمنده، فردا یه کاری برام پیش اومده و صبح نیستم. منم گفتم
آخه چرا نمی ذاری ایزت کنم. استخر نمی خواستم برم. می خواستم برم برات کادو
بخرم! (هنوز نمی دونه کادوش چیه)

ولی ک
سوالات شکایت کیفری ترک انفاق
 
 
 
۰۹۱۲۱۴۶۳۲۴۸ تلفن مستقیم
دکتر فتح اللهی 
 
با شکایت ترک انفاق، و در مقابل رای نفقه حقوقی زودتر بیاد و مرد ان را پرداخت بکند جلوی حکم کیفری و زندان گرفته میشود؟اگر کسی ترک انفاق شکایت کرد و کیفر خواست بیاد ولی رای دادگاه صادر نشود و در طرف مقابل رای نفقه حقوقی زودتر بیاد و مرد ان را پرداخت بکند جلوی حکم کیفری و زندان گرفته میشود۰آیا شهادت شهود برای اثبات عدم پرداخت نفقه کافیست؟وقت تون بخیر بنده حدود۴ماه هست
این مطلب خیلی طولانی هست ولی با اطمینان می‌تونم بگم که اگر نخونید شاید هیچ‌وقت پشیمون نشید چون اصلا نمی‌دونستید در مورد چی هست. پس چطور پشیمون بشید؟ اما اگر بخونید یه روزی میاد که میگید: "این صالحه هم علم غیب داشت. از کجا می دونست که قراره این طوری بشه؟"
توی همون پستی که میلاد دخانچی گزارش اربعینش رو در اینستاگرام نوشته بود، به این نکات هم اشاره کرده بود که دولت عراق برای برگزاری مراسم اربعین هیچ برنامه‌ای نداره و ازش تعبیر کرده بود به "فق
بهتره از اولش بنویسم چون نمیتونم تمرکز کنم, بهش  زنگ زدم و گفتم میخوام اخر این هفته با بچه های دانشگاه برم اردوی سه روزه ,نمیتونم بیام خونه ,اما در عوض تمام مدت فرجه رو میام خونه و کنارتم,که دیدم ساکت شد ,صداش دورگه شد و گفت آهان! پس برنامه ریزی هاتو کردی مرسی که خبر دادی! بعد هم ساکت شد ,هر چی که گفتم و خواستم توضیح بدم حرف خاصی نمیزد و اخرش هم سرد خداحافظی کرد و قطع کرد! 
میدونستم چی میخواد و حرفش یعنی چی ! یعنی حق نداری بری ,باید بیای خونه, نباید
  
 
دوباره اومد پیشم. بهش گفتم اون پسره ک میخواستت چی شد. هست هنوز. گفت اره هست بهم گفته : خدا منو (پسره رو) دوست داشته ک شوهرت فوت کرده تا تو مال من بشیبهش گفتم چرا خب روی خوش نشونش نمیدیگفت: این ی کاسه ای زیر نیم کاسه اشه. وگرنه کی باور میکنه 30 سال منتظر من بمونه درحالیکه شوهر و بچه داشتم.  این جای کارش میلنگهمیگه شوهرم غذا براش خیلی اهمیت داشتبهش میگم برای همه مردها غذا خیلی مهمهمیگه نه والا شوهرخواهرهام اینجور نیستن. شوهر من ب همه چیز اهمیت م
به نظرم زنهای خانه دار در یک گردابی می افتند به نام گرداب اون به فکر خودشه و به ما نمیرسه 
خیلی گرداب وحشتناکیه ذهن بهت میگه ببین اون داره خودش خوشی میکنه به تو بچه ها نمیرسه 
حالا هر زنی به یک شکلی حرفهایی که دیروز ظهر از زنهای همسایه میشنیدم هم داشت همینو به من میگفت همه زنهای خانه دار تو این گرداب هستن 
مثلا اون زنی که مامان مبینا میگفت که با بچه هاش میومده خونه صداهایی از اتاق خواب میشنیده بعد میگفته بچه من تره بار خرید دارم بریم بیرون . ی
یک روز صبح زود به کوه رفتم. روی کوه، دو رکعت نماز خواندم. با خدا حرف زدم و حرف دلم را برایش گفتم. گفتم می دانم سخت است، ما کمکم کن روی زمین تو برای خودم یک خانه ای بسازم. خسته شدم از آوارگی».
 
شوهرم از صبح زود رفته بود کارگری. با نظر من موافق نبود و نمی خواست توی دل کوه خانه بسازم. لباسم را جمع کردم و به کمر بستم. روسری ام را محکم کردم و دستمالی به دهانم بستم. با خودم گفتم: فرنگیس، از کار توی مزرعه که سخت تر نیست. نترس. قوی باش زن، تو موفق می شوی».
 
دیروز صبح خبری نبود. ولی بعد ازظهر اعتراضات شروع شد. خیلی ساده. مردم خیابان‌ها رو بستند.‌ بعضی از مردم حواسشون به سوءاستفاده دشمن بود. بعضی جاها کمتر مراقب بودند.شوهرم شب توی خیابان‌ها رفته بود. سنگ و خورده شیشه و سطل آشغال و . کف خیابون و اموال عمومی خراب و . نرده‌ها و ایستگاه‌های اتوبوس، بانک و پمپ بنزین.
هیچ خبری از اون رئیس جمهور و اصلاحات‌چی‌هایی که تا الان به منافق بودنشون شک داشتیم نیست.
خدا لعنتشون کنه. همشون ساکت اند. منتظر موند
از مدتها قبل دایی ، پرویز بهش پیشنهاد داده بود که همگی به اتفاق خواهرشوهرها یه آخر هفته رو بریم گردش. اتفاقا خواهرشوهر بزرگم هفته پیش اومدن شهرکرد و قصد داشتن با هم بریم بیرون اما وقتی شوهرش شنید این هفته با دایی شوهرم قرار گردش داریم گفت ما نمیاییم. اون یکی شوهرخواهرشوهرم هم که مشکل قلبی داره یه مقدار حالش نامساعد بود و گفت ما نمیایم. و چقدر اعصاب خردیه که یک نفر برنامه بریزه و بقیه قر و اطوار بیان. چون قبلا اکثر گردش و مسافرتها رو شو
نمیدونم زیادی مودبم و به شخصیت افراد فکر میکنم و نمیخوام کسی احساس تخریب کنه!! یا خجالتی و کم رو ام؟! میدونم دومی و هستم اما اولی خیلی بیشتره چون همیشه حتی از دوران کودکیم خودمو جای دیگران قرار دادم و با خودم فکر کردم الان اون ادم حس بدی درونش ایجاد میشه و برای اینکه این اتفاق نیافته همیشه تقریبا جلوی خودم ایستادم یا بهتره بگم خودمو کوبیدم!! و بعدها هم همش حرص خوردم که چرااا؟؟؟
آدم احساساتی نیستم اما حمایتگر هستم! و اونم فکر میکنم به خاطر این
الان که این مطلب رو می نویسم مچ دست چپم به خاطر زیاد بغل گرفتنِ زینب با دست چپ درد می کنه و مجبور شدم با لپ تاب بنویسم. چه کنم که اعتیاد به نوشتن، اعتیادی بسیار جدی است!
من و دخترخاله ی جون جونیم عارفه، که ۵۰ روز ازم بزرگتره، ده دوازده سالمون که بود، شب تا صبح بیدار می موندیم و درد و دل می کردیم. پای ثابت حرفامون هم این بود: بیا وقتی بزرگ شدیم این کار رو با بچه مون نکنیم.
هرچند مادرم و پدرم بعضی از خطاهای تربیتی رو در تربیت ما بچه‌هاشون، مرتکب شدن
در زمان عقد عروس و داماد برای یکدیگر حلقه ازدواج خریداری می کنند و حلقه ازدواج را معمولا هرکسی به سلیقه و نظر خود انتخاب می کندو اکثرا حلقه ها شبیه به هم خریداری می شوند.حلقه ازداواج برای عروس و داماد سایز های مختلفی دارند و معمولا حلقه ازدواج عروس کوچک تر از حلقه ازدواج داماد است،در نتیجه حلقه عروس ارزان تر از حلقه داماد است.
در دین اسلام معمولا طلا برای مرد توصیه نمی شود،به همین دلیل بعضی از مردان جنس حلقه ازدواج  خود را از نقره، تیتانیوم
انگشتر پشت حلقه یک اکسسوری نسبتا جدید است کهخانم های جوان در هنگام خرید حلقه ازدواج از آن استقبال می نمایند.
این انگشتر در واقع یک حلقه ظریف و نازکی است که در کنار حلقه ازدواج قرار می گیرد.همانطور که اشاره شد این حلقه به تازگی مد شده استو توسط افراد مشهور و سلبریتی استفاده می گردد.انگشتر پشت حلقه زیبایی و جلوه ی بیشتری را به حلقه ازدواج شما می دهد.
همانطور که قبلا در مقاله در مورد تاریخچه حلقه نامزدی چه می دانید؟» اشاره شد از دیرباز تاکنون خ
در روشنای خاموشی : داستان بعضی زندگی ها آنقدر زیباست که ختم در یک کتاب نمی شود
 
در روشنای خاموشی : فاطمه اکبری، نشر آهنگ قلم، مروج
معرفی:
خیلی از زندگی ها دچار مشکل می شود چون زن و مرد و یا بچه ها مشکلی دارند که همه شیرینی ها را مبدل به تلخی می کند. دلیلش هم بد زندگی کردن ماست.در روشنای خاموشی داستان زیبا و پر روح یک زندگی است که هم شیرین بوده، هم موفق و هم پر از زیبایی.حتماً حتماً بخوانید. نکات بسیار زیادی را خواهید آموخت.
بریده کتاب:
مادرم شوکت،
بی شک یکی از زیباترین و خاطره انگیزترین لحظه های هر ازدواجی برای عروس و داماد، خرید حلقه های ازدواج می باشد.از راه هایی که برای ماندگارتر کردن حلقه ازدواج انجام می دهند حکاکی حلقه ازدواج می باشد کهبا طرح ها و نقشه های مختلفی این حکاکی صورت می گیرد.با استفاده از روش حکاکی حلقه ازدواج، می توانید حلقه خود را که توسط هزاران زوج دیگر نیز استفاده شده است،اختصاصی خود کنید به صورتی که تنها یک حلقه در جهان باشدکه دارای این حکاکی بوده و نقش و نگار تاز
نمیدونم تا حالا چندین و چند بار تصمیم گرفتم زندگیمو نجات بدم 
این دفعه زندگیمو نصف بردم نصف باخنم 24 میلیون پول تو ضررم 
باید خیلی چیزا رو بنویسم نیاز دارم خیلی راهها رو برم 
من رفتم دورامو زدم دنیای من خلاصه شد تو این 19 ماه به اندازه ی تمام عمرم اشتباه کردم به اندازه ی تمام عمرم بردم 
تو خونه بمون نمیر یاد بیار 
به یاد بیار زیر آفتاب زیر یه شهرو دور زدی
به یاد بیار تنها چطور بالا میرفتی
به یاد بیار چطور با سگها خالی و تنها موندی
به یاد بیار چطو
توی فیلم چیزهایی هست که نمیدانی» علی مصفا یه دیالوگی داره که میگه: اونوقتایی که باید یه کاری کنم، من بدتر هیچ کاری نمیکنم. نقل منه، خود خود من! زمانهایی که کلی کار روی سرم ریخته، از شدت کارهای انجام نشده، نمیدونم چه کاری رو انجام بدم و ممکنه که سرم رو با یک کار بی ارزش گرم کنم. مواقعی که اطرافیانم بهم نیاز دارن، ممکنه در اون لحظه هیچ کاری براشون انجام ندم. همیشه و همه جا این اتفاق نمیفته ولی احتمال وقوعش خیلیه. بدتر از اون وقتایی هست که یک حقی
خرید هدیه سالگرد ازدواج یک بهانه مناسب برای ابراز عشق بین زن و مرد است.در شروع زندگی مشترک عشق و علاقه بین زن و مرد در اوج است.بعد از ادامه زندگی مشترک، زندگی دچار روزمرگی می شود.زن و مرد به یکدیگر عادت می کنند و عشق و علاقه کمرنگ تر از قبل می گردد.برای تجدید خاطرات دوران آشنایی باید کارهایی را انجام داد.این مناسبت یکی از بهانه هایی است که می توان عشق و محبت را به زندگی برگرداند.برای برگزاری یک سالگرد ازدواج عالی چند ایده جالب را به شما پیشنهاد
ﺍﺯ ﺁﺯﻣﺎﺸﺎﻩ ﺑﻪ ﺯﻧﻪ ﺯﻧ ﻣﺰﻧﻦ، ﻣﻦ : ﺑﺒﺨﺸﺪ ﺧﺎﻧﻮﻡ
 
ﺟﻮﺍﺏ ﺁﺯﻣﺎﺶ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺑﺎ ﺩﻪ ﻗﺎﻃ ﺷﺪﻩ ﺍﻻﻥ
 
 
 
ﻣﺎ ﻧﻤﺪﻭﻧﻢ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺁﻟﺰﺍﻤﺮ ﺩﺍﺭﻩ ﺎ ﺍﺪﺯ
 
ﺯﻧﻪ : ﺧﻮﺏ ﺍﻻﻥ ﺎﺭ ﻨﻢ
 
ﺩﺘﺮ : ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﺕ ﺑﺮﻭ ﺎﺭ ﻭﻟﺶ ﻦ ﺍﻪ 
 
ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ
 
ﻓﺮﺍﺭﻦ
 
                           
اینودوستم که تو داروخونه کارمیکنه داده
کاغذهاییه که مردم دادن که دارو بگیرن
 
                                               
 به بابام‌ میگم با ا
سلام 
دختری هستم که برای ازدواج معیارهای خاص خودم رو دارم. از نظر زیبایی معتقدم زیبایی در نگاه انسان ها به هم نهفته ست و کاملا سلیقه ای هست. بخاطر همین فکر میکنم احساس ما به فرد مقابل در نگاه ما به اون تاثیر داره!، واسه همین معیار خاصی واسه ظاهر در نظرم نیست.
دوست دارم قبل از ازدواج اون فرد رو خوب شناخته باشم، منتهی در چهارچوب های خاص خودم و رعایت یه سری مسائل! و اینکه با آدمی ازدواج کنم که اهداف مون در یک جهت باشه و با هم رشد کنیم و از هم یاد بگی
سلام
خانمی متاهل هستم، آدم احساسی هستم و همسرم هم میدونه اما کاملا بی تفاوته، ترجیح میده با دوستانش وقت بگذرونه، مایل به صحبت کردن نیست و اصلا به نیازهای عاطفی من توجهی نداره.
در این چند سالی که ازدواج کردم خیلی سعی کردم زندگی مون رو شیرین تر کنم اما موفق نشدم، و چیزی که بیشتر باعث ناراحتیم میشه اینه که توقع صد از من داره و هیچ توقعی نمیشه ازش داشت، این مدت برای بهبود اوضاع و اینکه شاید متوجه بشه همیشه من پیش قدم میشدم تا آشتی کنه حتی اگه خطا
سلام
من یه دختر کنکوریم، از ابتدایی درس خون بودم و دانش آموز تاپ، دوران راهنمایی رو تو سمپاد گذروندم و دبیرستان، وقتی رسیدم به سال کنکور به دلیل یه سری مسائل محیطی و تاثیری که روی روحیه من گذاشت من درجا زدم و دو سال اصلا درس نخوندم.
ولی به خانواده میگفتم دارم میخونم، من درگیر حواشی که اکثر دوستام شده بودن (دوست پسر و .) نشدم و خیلی بچه مثبتم حتی یه بارم با یه پسر حرف نزدم، خلاصه درگیر این جور چیزها نبودم،  اما درس هم نمیخوندم، همه ش ناامیدی و ا
پلاتین یکی از عناصر گران بها و کمیاب است که در صنعت طلا و جواهر سازی از آن استفاده می شود.این عنصر مقاومت بالایی دارد و از لحاظ ارزش و بها، هم رده با طلا و حتی گاهی بالاتر از آن قرار می گیرد.پلاتین 30 برابر کمتر از طلا کمیاب تر است.این ف با ارزش در دستگاه های آزمایشگاهی ، تجهیزات دندان پزشکی و پزشکی مورد استفاده قرار می گیرد.حتما شما هم شنیده اید که در برخی موارد برای ترمیم استخوان افراد از ف پلاتین اسنفاده می گردد.
معنی اسم این عنصر نقره کوچ
سلام 
من یه خانم 26 ساله هستم. 19 سالم بود ازدواج کردم و تقریبا 3 سال بعد یعنی 22 سالگیم جدا شدم. تو دوران عقد جدا شدم اما دوشیزه نبودم. 2 سال تمام  آقایی بودن به من ابراز علاقه میکردن و مدام پیغام  واسطه ایشون رو دریافت می کردم، نمیدونستن من مطلقه هستم، یعنی نذاشته بودم کسی بفهمه. فقط کارفرمام میدونستن. منم خیلی بهش علاقه داشتم البته اصلا اصلا بروز نداده بودم، ولی میدیدمش قلبم می اومد دهنم. اصلا سرخ و سفید میشدم افتضاح، همه ش شب ها با خدا حرف میزد
سلام به خواننده های وبلاگ خانواده برتر
عارضم به حضورتون که من و همسرم مطمئنیم شماره تلگرام من رو فقط یک نفر غریبه از جنس مخالف که از آشناهای ما بوده در اختیار داشته و بقیه افراد بسیار معتمد بنده و همسرم بودن. حال فرد مزاحمی با شماره ای مجازی اقدام به مزاحمت های مداوم در تلگرام من کرده که موجب سلب آسایش من و به تبع اون شوهرم شده. 
برای شکایت که به مراجع قضایی رفتیم خواستن که اگر به کسی شک یا تردیدی داریم ضمیمه پرونده کنیم. ما هنوز شکایت رو تنظیم
بعد از مرگم این مطلب رو بخونید.
من حس می‌کنم یه مشکلی دارم که مسایل منفی رو توی ذهنم انقدر پررنگ می‌کنم. مثلا قبل از عقد به مدت حدود یک ماه همسرم هرروز برام یه عکس گل میفرستاد به همراه یه متنی که غالبا خودش نوشته بود. اون زمان من اصلا توی زمین سیر نمی‌کردم تو آسمونا بودم. خوشحال و عاشق. عاشق‌ترین. به قدری خوشحا بودم که فکر می‌کردم خوشبخت‌ترین زن دنیام. ولی گذشت و عقد کردیم. یه شب که با خانواده همسر رفته بودیم شام رستوران. تو راه برگشت توی ماش
توی یک بعد از ظهر معمولی که همه چی طبق روال پیش میره، تصمیم میگیری که یه حمام حسابی بری. شامپوهای روی سرت رو کامل نشستی که احساس میکنی آب یخ کرده، شیر رو میبندی و منتظر میمونی ولی فایده ای نداره! تنها راه حلی که به نظرت میرسه اینه که زنگ بزنی به شوهرت، خوشبختانه موبایلت جلوی پاگرد حمامه؛ ماجرا رو براش تعریف میکنی ولی اون اصرار داره که منتظر بمونی تا خودش بیاد! در حالیکه ماموریته و محاله قبل از ساعت 12 شب به خونه برسه. (بذارید افعال رو اول شخص ک
سلام
من یه آدمی هستم که همیشه فکرهای قشنگی دارم، به آینده روشن فکر میکنم، کلی آرزوهای خوب دارم‌ اما هیج وقت به اندازه آرزوهام‌ تلاش نکردم، همیشه تنبلی رو ترجیح دادم.
شوهرم، خانواده م و دوستام فکر میکنن من یه آدم تنبلی ام که کاری جز خوردن و خوابیدن ندارم که البته درستم هست، ۲۴ ساله هستم و از این وضعیتی که دارم واقعا خسته شدم، دلم‌ میخواد یه تی به خودم بدم، رشته بدی رو توی دانشگاه خوندم که هیچ آینده و بازار کاری نداره، اضافه وزنی که روز ب
این روزها خیلی سرم شلوغه، برای همین یه وقتایی سه خط مینویسم، میرم پی کارم، بعد برمیگردم بقیه همین پست رو کامل میکنم. چلاق نشدم قول میدم.
 
فیلم little women
spies in disguise
jumanji
رو دیدم.
والا ن کوچیک اونی نبود که باید میشد. تریلر فیلم، اون رو خیلی پر از ادونچر نشون میده ولی خود فیلم این شکلی نبود.خیلی ازینور و اونور بریده بودن اورده بودن کنار هم گذاشته بودن. اصلا به جنگ های داخلی نپرداخته بود. کلا خیلی مالی نبود.
امتیازش از ده میتونم بگم شش بود.
 
ادامه ز
شاید باورتون نشه ولی من دقت کردم تقریبا دو ماهه که تو مدرسه به هرکسی نزدیکم باشه میگم'ببین اگه دوست داشت که گم نمی کرد یادگاریتو'!!!!!!
یک حالا اینکه این حجم از جفنگیات از کجا به مغز من راه پیدا کردن خودش یه سواله
و حقیقت وحشتناک بعدی اینه که اگه ده سال بعد دوستام منو به اسم اون دختره که میگفت اگه دوست داشت که گم نمیکرد یادگاریتو'به یاد بیارن چی !!!
من این همه شخصیت بزرگ و تاریخ سازی بودم چرا با یه همچین جفنگی وجه فوق العاده ام رو خراب کردم://////
.
آها
امروز ساعت یه ربع به شش از خواب بیدار شدم و
دیدم دیرم هم شده. زود نمازم رو خوندم و پریدم سر کتابام که مبحث مباحثه رو آماده
کنم. 45 دقیقه بعد هم مباحثه ایم گفت نمی تونه بحث کنه و مشکلی براش پیش اومده.
منم اومدم تو فجازی و پیام ها رو جواب دادم و تصمیم گرفتم لفتش ندم و همین امروز
به مادرشوهر زنگ بزنم و بهش حرفم رو بزنم. حتی برای اینکه احساساتم غلبه نکنه و
کار رو خراب نکنه، جملاتم رو تو یه دفترچه نوشتم. ساعت 7 و نیم همسر رو بیدار کردم که بره نون بخره. موق
دیشب شوهرم مرد. شب قبلش وقتی داشتم پاشویه‌اش می‌کردم آرام آرام گریه می‌کرد. آمدم بالا و پیشانی‌اش را بوسیدم، دستی بین موهایش کشیدم و به چشم‌های درشت قهوه‌ای‌اش خیره شدم. هر چی می‌پرسیدم عزیزم چرا اشک می‌ریزی چیزی نمی‌گفت. فقط هر از چند گاهی سرفه خشکی می‌کرد و تنش روی تخت بالا و پایین می‌رفت.
بیماری یک‌ ماه است که سایه‌اش را روی شهر انداخته. هر روز جنازه‌های زیادی را در نزدیکی کلیسا به خاک می‌سپاریم. زیر تابوت‌های چوبی را می‌گیریم و
امروز روز خوبی بود ,روز دانشجو . دیشب با چشم های اشک آلود به خواب رفتم ,صبح که بیدار شدم ساعت ۸ بود و کلاسم ۸:30 شروع میشد, شکم درد و سردرد داشتم اما خمیردندان روی مسواک و یه چپ و یه راست تمام,لباس پوشیدم و با ده دقیقه تاخیر رسیدم:/ و رفتم آزمایشگاه ,آخرای کلاس آزمایشگاه وقتی استاد حواسش نبود پیچوندم و خوابگاه دراز کشیدم و یه قسمت از گیم اف ترونز دیدم.آقای ط اسمس تبریک روز دانشجو رو که داد خیلی خوشحال شدم از اینکه حواسش بوده.عکاس دانشگاه هم عکس
"تقدیم به پسرعمویم که نیازی ندارد در کنکور رتبه دو رقمی بیاورد"
امشب خبر اومد که داداشم، آقا مهدی، مدرسه تیزهوشان قبول شده. کلی تبریک و خداقوت دلاور و قهرمان و پهلوان و . گفتیم.
پسرعموی من هم همون مدرسه ی تیزهوشانی درس خونده که الان مهدی اونجا قبول شده. سالی که گذشت، پیش دانشگاهی (طبق نظام قدیم خودمون میگم) بود و از عید برای کنکور خونده بود. کنکور تجربی داد و ۳۷۰۰ شد.
امشب وقتی مهدی خودش پیام قبولیش رو برای پسرعمو فرستاد، جواب داد: آفرین پسر، گ
خدایا چرااینچنین بی کسمبدینسان گرفتار هرناکسمخدایا چرا زندگی بی وفاستخدایا چراراه بی انتهاستچراهر کسی بی وفایی کندزند لاف و مردم نمایی کندچرامردم این زمان دشمنندچرادشمنان دل به هم می دهنددل ماچرا ای خدا بی ریاستچرایارومحبوب مابی وفاستچرامردی مردمان گم شدهچراباده عاشقان خم شدهچراخم شود هرکمرزیر بارچراعشق افتاده یک سو کنارچرادلها کویر بی گیاه استچرامهرومحبت ها گناه استچرادرشهرکولی بی غذاماندغزلهای دلم بی محتوا ماندچرامردم به فکر خ
 
شانزده آذر تولدم بود. آخر شب بچه و همتا برنامه چیده بودن برام تولد خودمونی گرفتن. دخترم رفته بود برام کادو خریده بود و پسرم و همتا هم تزئینات درست کردند. خیلی خوب بود اولین تولد کنار هم. امیدوارم همه افراد تعددی کنار هم خوش باشن.
دیروز تو بهشت زهرا یه قبر دیدم. خانم . دقیقا متولد روز تولد من بود. با هم به دنیا اومده بودیم. اما فرصت اون تموم شده بود و من چقدر خوشبخت بودم که هنوز فرصت داشتم. نشسته بودم سر قبرش. با خودم می گفتم شاید الان داره گریه می
سلام به همه ی دوستان گلم
یه موضوعی رو به تازگی متوجه شدم و ذهنم رو اذیت میکنه، منو همسرم از دو سال قبل با هم آشنا بودیم و واسه رسیدن بهم سختی های زیادی کشیدیم سایه به سایه .، هنوز هم بهم نرسیدیم و دل هر دو تامون خیلی آشوبه .، که با تکیه بر اهل بیت و امام حسین (ع) دل مون حسابی آروم گرفته و حس سبکی داریم .
من متوجه شدم ایشون یه سری درخواست هایی از من دارن و من به خوبی متوجه شدم (البته ایشون منو اجبار نکردن، ولی میدونم که این طوری بیشتر دوست دارن)،
وقتی اومد تو اتاق بوی عطرش فضا رو پر کرد.زیبا بودقشنگ لباس پوشیده بود و یه روسری کرم رنگ کاملا هماهنگ با مانتو و شلوارشموهای قشنگی داشت. که بسته بود پشت سرشبدنش مثل برف سفید بودقشنگ حرف میزد. خیلی با ادب بودتمیز بوداندامش خوب بود. از معدود نی بود که جز به جز ویژگی های اندامیش خوب بود. (نکته مهمش اینجا بود که اصلا خودشو قبول نداشت و همش صحبت از عمل های زیبایی مختلف میکرد. و وقتی من از اندامش تعریف کردم فکر میکرد دروغ میگم. اخرش  به جون خودم بر
از اول تابستون برای سوم شهریور جشن تولد یک سالگی نوه‌ی خاله ام دعوت بودیم و قرار بود با خانواده‌ی مادری بریم که قسمت ما نشد و بقیه رفتند. تا اینکه دو. هفته پیش نتایج کنکور نگین اومد و آمل قبول شد و توفیق اجباری شد که سه تا خانواده بشیم( خواهر شوهرم و پسر اون یکی خواهرشوهرم) بریم سمت شمال. سفر ما از جمعه عصر شروع شد و به سمت تهران حرکت کردیم و شب رو مرقد امام موندیم و ساعت 5 صبح از جاده ی هراز رفتیم به سمت بابلسر . ساحل دوست داشتنی بابلسر منو یاد خا
چند مطلب باحال می‌خواستم بنویسم که ماجرای رب پیش اومد و نوشتن در موردش وقتم رو گرفت.
اولین مطلب باحال در مورد تجربیات جدید من و همسرم در رابطه با تربیت فرزند هست.
اولیش خواب دختر اولمونه چون زینب خودش به موقع می‌خوابه و بیدار میشه ولی فاطمه‌زهرا همچنان ساعت خواب نداره.
من خلال چند هفته گذشته یه سری مطالب در مورد خواب به موقع و با کیفیت خوندم که مهم‌ترینش توی صفحه اینستاگرام حمید کثیری بود. کلی انگیزه سازی کردم برای شوهرم که باهام همراه بشه
به خودت میای و صد متر که نه، هزار متر رفتی زیر آب. حالا من امشب از اون هزار متر هم پایین تر رفتم. دلگیر و خسته از همه دنیا. خودت رو ول میکنی و دنیا برات تصمیم میگیره. گاهی چه تصمیم های بدی میگیره. حسم؟ حس پدرِ خانواده م بودنه، درست زمانی که خودم رو به زور سر پا نگه داشتم. زمانی که اشتباه ترین کارها رو میکنم و درست ترین حرفارو میزنم.
حال خوبی نیست. با کلوناز میخوابم و آبجی زنگ میزنه و بیدارم میکنه و میگه فشار خون مادر شوهرم بالاست چکار کنم میگم قرصا
 
سلمان فارسى حکایت می نماید:
روزى حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها بر پدرش ، رسول خدا صلّلى اللّه علیه و آله وارد شد.
وقتى رسول خدا چشمش بر چهره فاطمه افتاد، او را گریان و غمگین دید، به همین جهت علّت را جویا شد؟
حضرت زهراء سلام اللّه علیها در پاسخ پدر اظهار داشت : اى رسول خدا! روز گذشته بین من و همسرم ، علىّ بن ابى طالب علیه السلام جریانى اتّفاق افتاد که با یکدیگر ضمن صحبت ، شوخى و مزاح مى کردیم و من جمله اى را به عنوان شوخى به شوهرم گفتم ، که مو
 
آدم هوای اطرافش را نمی گوید مال ِ من »در صورتی که دارد از آن بهره مند می شود و اصلا شرط ابتدایی زنده ماندنش این است که نفس بکشد . آدم به خورشید نمی گوید مال ِ من » در صورتی که دارد با آن گرم می شود ، بیدار می شود و شب را از روز تمیز می دهد . آدم به خیلی چیزها به خیلی کس ها نمی گوید مال ِ من » اما یک میم ِ مالکیت بزرگ (از جنس مقدس خواستن ) در ذات خواستن های عاشقانه اش وجود دارد که نمی تواند آن را انکار کند یا از خیرش به آسانی بگذرد . کمترین چیزی ک
شده آدمای اطرافتون یهو فازشون عوض بشه؟ ما سر کار سه نفر بودیم که همیشه باهم چایی میخوردیم تو روز، باهم خیلی صمیمی بودیم و کلا بهمون خیلی خوش میگذشت. من و مسئول بهداشت که هم اتاقی ایم و مسئول تغذیه که اتاقش کنار مهد کودکه منم ظهرا اگه میشد یه ۱۰ دقیقه زودتر میرفتم پایین پیش دوستم. اما حالا اون دوست تغذیه یه مدت خیلی به ما محل نمیده نمیاد چایی بخوره ماهم بریم اتاقش خیلی تحویلمون نمیگیره کلا مثلا خیلی کار داره و اینا ما هم اولا خیلی به روی خودمون
سلام
نشسته بودم دم در یکی از حجره های توی حرم امام حسین علیه السلام و "زه" سرش روی پام بود و خوابش برده بود. بچم سرماخورده بود گلوش درد می کرد و حالش خوب نبود!
منتظر "زی" بودم که از زیارت برگرده و چشم میگردوندم بین زایرا تا ببینم کی میاد، که یکدفعه یه چهره ی آشنا دیدم! چند متریم بود. صداش کردم "ر" جان، "ر" جان!  تا منو دید اومد طرفم. با دخترش رفته بودن زیارت و تازه داشت برمیگشت و هنوز اشک هاش رو صورتش بود.
دیدن چنین خوبی تو اون مکان مقدس خیلی لذت بخش
بچه ها سلام.
من از ساوه و از خونه ی خواهرم دارم پست میذارم.
 
احوالاتم بد نیست الان.
اومدم گزارش تکمیلی بدم و برم.
اولا که من واقعا خوشحالم شماها هستیدااااا
که دلگرمم میکنید و به ادامه تشویقم میکنید.اصلا نمیتونم بگم چقدر بخاطر تک تک کامنتای پست قبل تو دلم آرامشه.
خوب از جمعه ی گذشته که سیاوش اون حرفها رو زد تا همین پریشب که دوباره پیام بده زندگی یه جور عجیبی گذشت.نیمه تاریک ، نیمه روشن
بعد این وسط یه بار سر ساوه اومدن من دلش میخواست دعوا راه ب
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه.
راستش من خانمی هستم که دقیقا ۵ ماه پیش (۵ خرداد ۹۸) خواهر ۲۲ ساله ی گُلم رو که خیلی خیلی دوستش داشتم و خیلی دختر دوست داشتنی و ماهی بود رو از دست دادم، یعنی یه فاجعه ی واقعی بود برای ما و یه کابوس وحشتناک. 
کاش برای هیچ کس همچین اتفاقی نمی افتاد. خیلی خیلی خیلی سخت بود، من اول که خواهرم فوت کرد خیلی ناراحت شدم، مثل بقیه اعضای خانواده. این ناراحتی و گریه و زاری یه ماه طول کشید و بعد تموم شد. 
من حتی لباس سیاه رو دیگه
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب