نتایج پست ها برای عبارت :

از ذکرعلی مدد گرفتیم

حاج قاسم شبا نمیخوابید که ما راحت بخوابیم.
اونوقت یه سری دیگه بااشتباه های انسانیشون جون ۱۷۹ نفر رو میگیرن که ۱۴۴ تا اونا ایرانی بودن. 
انتقام گرفتيم، سخت، کوبنده، قاطع. از خودمون انتقام سختی گرفتيم.
+ من نمیتونم باور کنم که پایگاه آمریکایی رو زده باشن و اونا پیرهن عثمان رو بالا نبرده باشند.
ایرانم متاسفم برای تمامی مسئولین نالایقی که تو جای اشتباه قرار دارند.
القصه
ناراحتم ناراحت؛ میفهمین آقایون؟؟؟!
۱. Bonding time [نومونومونومونومو چوائه] [احساس زندگی و جذابیت میکنم]
۲. لباس رادینو عوض کردم یه هوا فضایی خوشگل گرفتم + با مامی رفتیم برا کادو تولدم کیف بخریم بجاش سه تا کتاب گرفتيم:دی [مجموعه یتیم خانه خانم پرگرین برای بچه های عجیب و غریب سه جلدش ترجمه شده تا الان که ما همشو گرفتيم ولی بقیش در دست ترجمس اومدم راجع بهش سرچ کردم دیدم فیلمشم هس مث ک:-؟ ] [ سرگذشت ناگوارم میخواسم کتاباشو بگیرم ولی مث ک کاملشو چاپ نمیکنن] + برا مامی ام یه لباس تو خونه خو
22 مرداد

فردا 22 مرداد است
27 سال در خانه مان این روز را جشن می گرفتيم
بهانه ای برای شادی و شکرگزاری
تولد شناسنامه ای  همسرم بود
تولد واقعی اش دوم خرداد بود این روز را هم جشن می گرفتيم. چند سالی تقارن این روز با یک جریان ی سوژه هم بود
اما روز تولد بر مینای تقویم قمری چشن نمی گرفتيم
هدیه سرجاش بود
و تبریک خودمانی
تولد قمری 11 محرم بود
حالا 2 سالی است با بچه ها می رویم سر مزار، با گل و گلاب و اشک
یادش در تلگرام
قدر روزهای با هم بودن را خوب ندانستیم.
سلااااااااااام سلاااااااام سلاااااااااااام سلاااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که دیروز می خواستم برم آزمایش و سونوگرافی کلیه ام که خواب موندیم و نشد چون باید ناشتا باشم بین ساعت 8تا10 باید می رفتم که اونم چون شب قبلش رفته بودیم تهران و تا برگردیم ساعت ده و نیم یازده شب بود انقدر که ترافیک بود دیگه خسته شده بودیم برا همین صبح نتونستیم بیدار بشیم دیگه گذاشتیم که شنبه بریم بعد اینکه صبونه رو خوردیم آماده شدیم بریم بیرون دیدم من یه حال
سلاااااااااااام سلاااااااااااام سلاااااااااااام سلاااااااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که دیروز رفتیم برا آزمایش کلیه هام وقت گرفتيم گفت فردا بین ساعت 7/5تا 8/5 اینجا باشید امروز ساعت 6/6بیدار شیم 7/10 راه افتادیم ساعت 8رسیدیم برگه رو گذاشتیم تو نوبت و هشت و نیم اینجورا نوبتم شد رفتم نمونه ادرار(با عرض معذرت) دادم و قرار شد چهاردهم برم جوابشو بگیرم از اونجام رفتیم بیمارستان.کما.لی نوبت سونوگرافی گرفتيم چون زود رفته بودیم نیم ساعتی طو
 
سلااااااااااااام سلااااااااااااام سلااااااااااااام سلااااااااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که دیروز ساعت نه سوییت رو تحویل دادیم و راه افتادیم سمت کرج و اول از لاهیجان پیمان و پیام رفتند طبق معمل همیشه کلی کلوچه و این چیزا گرفتند و بعدش دیگه سوار شدیم و روندیم به سمت کرج ،وسطا هم یه جا نشستیم صبونه خوردیم و ساعت دو و نیم اینجورام رسیدیم قزوین و اونجام ناهار خوردیم و دو سه ساعتی استراحت کردیم و بعدش یه کله تا کرج اومدیم و پیام جل
سلام
امروز وقتی از خواب بیدارشدم شنیدم که مادرم میخواهد برود وبرود حلیم ونون تازه بخرد وبیاید تا باهم ودورهم صبحانه بخوریم و پدرم از کارمادرم خوشش امد و گفت: علی هم  با خو دتببر تا دست تنها هستی وبعد مادرم گفت باشد   وبعد هم من هم رفتم تا لباس بپوشم و تا دنبال مادرم برو م 
منو مادرم ام روز یک پیاده روی اساسی کردیم  و مادوتا اول رفتیم حلیم گرفتيم و بعد رفتیم نون سنگک برای صبحانه گرفتيم  و بعد رفتیم خانه و یک صبحانه ی درجه یک خوردیم.
یه کم بعد از
چند سال پیش بود؟شش؟هفت؟
گمونم شش سال.
شب بود.با دوتا از دوستام توی اتوبوس بودیم .با کاروان رفته بودیم مشهد.توی راه برگشت یه رستوران بین راهی نگه داشته بودن.همونموقع بهمون گفتن که شام امشب با خودتونه.غممون گرفت.وسط این بیابون جز این رستوران درب و داغون و مارکت کوچیک بغلش که چیزی نیست.پیاده شدیم نماز خوندیم و نشستیم پشت میزاى رستوران.گرسنه بودیم.تصمیم گرفتيم بندری سفارش بدیم.ساندویچ ها رو کاغذ پیچ شده تحویل گرفتيم و برگشتیم تو اتوبوس جا
پدر میگوید: عکس را که گرفتيم، مثل ماهی از دست من فرار کردی و خودت را درون آب انداختی.
کدام آدم عاقلی خودش را در آب می اندازد؟
خداراشکر ننه چادر به سر میکرد و سریع مرا از آب بیرون کشیده اند و با چادر احاطه کرده اند. پدر هم کاپشن را درآورده و دور من پیچیده و همگی سوار موتور شده ایم تا به خانه برگردیم. ننه میگفت: از سرما میلرزیدما، دندان هام به هم میخورد و بلند بلند صدا میداد! 
اما من از عمق چشمانش میفهمیدم که وقتی به آن روز فکر میکند دوباره بدنش می
اولا که ریدم به این قالب جدیدم و اون قالب قشنگم که ساده بود و مختصر و معرفی گر شخصیت خودم رو در اشتباهی پاک کردم و دوم اینکه 4 هفته مونده به اتمام طرحم و منتظرم تموم شه چون میدونی؟ هر چی باید یاد میگرفتم از این دوران رو یاد گرفتم و یه سری امادگیها در خودم بوجود اوردم ولی برای رفتن برای پرش بعدی واقعا نیاز هست که محیطم از اینجا که بی امکانات و به دور از هر گونه ابادانی هست، جدا شه. این مدلی که، خیلی هم خوب، ما کلی چیز از شما یاد گرفتيم و دستتونم در
 
   
یک‌چند لب از یار گرفتيم                         
لب از لبِ پروار گرفتيم
از یارِ پر از عشوه و اطوار                          
با منت بسیار گرفتم
در کوچه‌ی باریکِ دَم ظهر                     
لب‏، گوشه‌ی دیوار گرفتيم
وقتی دوسه‌لب رد‌ ّوبدل شد                   
گرد از سرِ شلوار گرفتيم‏،
رفتیم ته جیرمحلّه                                 
خاموشیِ گفتار گرفتيم»
این غزلِ بر وزنِ مفعول مفاعیل فعولن» را به‌مناسبتی و در تابس
۱. با یه پیشنهاد کوچیک کل خونه رو تغییر دکوراسیون دادیم خسه شدیم ولی خوب شد می ارزید
۲. خورش کرفس خوشمزه + املت پر گوجه + شیر با شربت کاکائو [مث شیرکاکائوی بی شکره]
۳. شامپو بدن شیر و نارگیل schon گرفتيم [حموم بوی تافی نارگیلی میده] + نرم کننده انار پرژک + ماسک مو و اسکراب صورت L'dora 
بچه مثبت مدرسه : چه آتشی می سوزانند این دوپسر شیطون و عاصی از درس و مدرسه.
بچه مثبت مدرسه : یاسر عرب، نشر سپیده یاوران
معرفی:
مثبت در منفی میشود صددرصد مثبت ولی از مدرسه اخراج می شوید!
بریده کتاب:
روزهای آخر مثل برق وباد می گذشت، کلاس ها تمام می شد و امتحانات آخر سال می رسید. امتحان آخری رو خوب یادمه. همه بچه ها طبق قرار قبلی بعد از دادن برگه امتحان بیرون مدرسه ایستادیم و دسته جمعی، کتاب های درسی رو تکه تکه و پاره پاره کردیم و آتیش زدیم. این طوری ا
این که این روزها دست به قلم نمی‌برم (نمی‌تونم ببرم) در هیچ جا، واقعا یکی از نعمات خفیه‌ی الهیه.
جهانم رو باران رحمت الهی داره با خودش می‌بره و من نشستم ببینم کجا فرود میایم بالاخره.
*دعای حضرت نوح علیه السلام، در هنگام سوار شدن بر کشتی و یاداور بسیار نزدیک روزی که ما در سیل تصمیم به گردش در شهر گرفتيم.
من مدت هاست اخبار گوش نمیدم. مدت هاست پیگیر ت نیستم و ذره ای برایم اهمیت نداشت که این جاهطلبان نادان چطور مردم رو به بازی میگیرند. در طول هفته گذشته فقط اخبار گوش دادیم و سردرد گرفتيم. اخبار گوش دادیم و حالت تهوع گرفتيم. اخبار گوش دادیم و پژمردیم. و در کل این یک هفته شونصدهزار بار استراتژیهای مختلف ادامه زندگیمان رو بررسی کردیم و خسته شدیم از این همه آه حالا چه میشود حالا چیکارمان میکنند 
روز چهارشنبه صبح خبر نهایی را شنیدم وقتی اخبار موش
خیلی وقت بود دلم میخاست یه جا باشه که کسی نباشه ، بودن باشه ها ، باشه که بخونه بشنوه یا هرچیز دیگه ای اما انجوری نباشه که ببینه بدونه و
هرجا هم میرفتیم هم قبل ما یه گروهی بودن نتیجتن در عمل انجام شده قرار گرفتيم و اومدیم اینجا !
البته نمی گم اینجا بده ولی خب فوق العاده هم نیست :)
ما در مدرسه توسعه پایدار ترجمه یک کتاب خوب و مرجع در حوزه مسئولیت اجتماعی سازمانها را شروع کرده ایم. بنا به مصالحی که با مترجم همکار این کتاب به آن رسیدیم، تصمیم گرفتيم فعلا نام کتاب را رسانه ای نکنیم و همچنین تصمیم گرفتيم در مذاکره با نویسندگان اصلی کتاب، مجوزهای رسمی را هم دریافت کنیم. امری که البته به دلیل عدم عضویت ایران در کنوانسیون Bern، در میان مترجمان داخلی مرسوم نیست و ما هم راه نه چندان راحتی برای دریافت آن داریم. چراکه مسئله تحریم ه
ظلمی بیشتر از این نیست که با معرکه یا علی
خواهان نگاه بر امریکا و همه مستکبر بی علی
این مکر و استکبار از وقت دشمنی با مولا علی
امت اسلام را در رنج انداخته و در فکر فقد علی
فقدان مولا هرگز نشود آنان بی نصیب اند از علی 
در راه ولایت از خدعه آسیب دیده ایم یا علی
در اندیشه ات ماتم گرفتيم و نشان دادی سید علی
 
 
واقعا غروبای پاییز و زمستون رو باید رفت بیرون. امروز رفتیم چای خوردیم و تیرامیسو؛ بعدش هم رفتیم ناروین گل دیدیم و جاعودی گرفتيم. میخواستم گلدونم بگیریم که فعلا نخریدیم چیزی.
شبم اومدم چیزکیک درست کردم، فردا صبح میخوریم ببینیم چطور شده، الانم که برم واسه آنا کارنینا .
پ.ن: شکر خدای را.
سلااااااااااااام سلااااااااااااام سلااااااااااااام سلااااااااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که اون روز ساعت شش و نیم اینجورا رسیدم کرج،پیمان از یکی دو ساعت قبلش اومده بود واستاده بود زیر پل فردیس، پیاده که شدم راننده اومد ساک و وسایلمو داد دیدم بیشعورا دو تا جعبه رو انداختن رو هم و جعبه بالاییه فشار آورده رو جعبه پایینه و زده در دبه خیار شوری که هاجر بهم داده بود رو ترده آبش ریخته همه چیزو خیس کرده پیمان اومد به سختی ورشون داش
حدود ۸ سال پیش با دوستانم یک سفر دو روزه به یکی از شهرهای تاریخی داشتیم. راهنمای یکی از اماکن اطلاعات خوبی را در اختیارمان گذاشت. همان زمان آدرس وبش را گرفتيم و ایشان دوست مجازیمان شد. تا رسید به اینستاگرام. در پستهایم کامنتی نمیگذارد ولی تا دلتان بخواهد در دایرکت قلم فرسایی میکنند

ادامه مطلب
این فرهنگ ماست. الان حتی تو مکان های کوچیک نگاه کنید همینطوره. همه چیز رو حساب پارتی و اینکه چقدر با یارو حال میکنن میچرخه.یاد گرفتيم هر چی حس کردیم درسته همون کارو بکنیم. یعنی فقط منافع خودمونو ببینیم.هر چی سعی کنی رفتار های غلط بقیه رو تقلید نکنی بیشتر از خودشون میروننت و تو ازشون جدا میشی. ولی بعد یه مدت میفهمن عجب غلطی کردن. چون تو براساس تلاشت به جایگاه واقعیت میرسی.
اپلیکیشن ساز چیست و چرا اپلیکیشن ساز را استفاده کنیم؟
چند سال پیش بود که بازار اپلیکیشن‌های موبایل داشت به شدت داغ میشد و ما عقب بودیم ازش و کلی فرصت‌های فروش و جذب مشتریان جدید رو از دست داده بودیم. این در حالی بود که رقبای ما داشتن از این فرصت استفاده می‌کردن و به تمام نقاط ایران سرویس میدادن و محصولات و خدمات‌شون رو می‌فروختن.
سال ۱۳۹۴ ما هم تصمیم گرفتيم برای شرکت‌مون یه اپ طراحی کنیم. خب اون موقع ما دانش طراحی اپلیکیشن رو نداشتیم و کار
دیروز با دوستم چت می کردم حس کردم چقدر عقلش کم شده
با یه قطعیتی به من میگه ربطی نداره تو اونجایی بچه بیاری بهش میگم تو تو شهر خودت بودی میگه آره میگم قطعیت خیلی تو جمله هاته فرق داره شرایط من
کاش یاد می گرفتيم اظهار نظر نکنیم یا اگه خواستیم اظهار نظر کنیم خودمونو بذاریم جای طرف
فقطم از سختی و بد بختیش به من میکه بعد اعتراض کردم واسم عکس بچشو داد
یا رب نظر تو برنگرددشنبه صبح پیام دادم رو گروه سه تاییمون که این چیزایی که واسه صبحانه خریدم سیرم نمی‌کنه. بحث نون شد و خوردنی. سه تایی که آنلاین شدیم تماس سه نفره گرفتيم واسه اولین بار. حرف زدیم، حرف زدیم و بازم حرف زدیم. وسطاش می‌گفت اینجا اینترنت ضعیفه. ملت تو خیابونن اما فکر نمی‌کردم جدی باشه.بازم حرف زدیم.
ادامه مطلب
صبح رفتم دارآباد با روح الله و امیرحسین. قبلش فکر می‌کردم قراره خیلی کلاسیک بریم برسیم به چال مگس املت درست کنیم بخوریم برگردیم. ولی یه هو یه جاش امیرحسین از جادّه زد بیرون و رندوم شروع کردیم یه مسیری رو رفتیم. به جای جالبی رسیدیم! و دوست داشتم بدون هدف طی کردن مسیر توی کوه رو!
موقع برگشت هم تصمیم گرفتيم از همون مسیری که رفتیم برنگردیم. و واقعن اذیّت شدیم و حال داد. :))
چند روز پیش ماشین لباسشویی از کار افتاد البته فقط پمپ تخلیه آب ماشین از کار افتاد و آن موقع ما هنوز نمی‌دانستیم مشکل از کجاست. با نمایندگی تماس گرفتيم و طبق معمول خانم اوپراتوری گوشی را برداشت و یک راهنمایی آبکی و دم‌دستی ارائه داد و گفت اگر درست نشد، مشکل جدیست و تماس بگیرید تا تعمیرکار بفرستیم و.
ادامه مطلب
سلام عزیزان
ماجرا برمیگرده با چند سال پیش که من نوجوان بودم و همراه دختر عمه هام در یک تجمع انتخاباتی تو شهرمون شرکت کردیم‌. خیلی شلوغ بود و ما هم خوب چیزی نمیدیدم. گفتیم یه کم بریم جلوتر!، یه کم که حرکت کردیم اون قسمت خانم خیلی کم بود و بیشتر آقایون تشریف داشتن. ما هم سن و سال مون کم بود و فقط دختر عمه بزرگم حدودا بزرگتر بود! اون وسط گیر افتادیم متاسفانه، نصیب هیچ دختری نشه، رسما مورد لمسی قرار گرفتيم
دلم میخواست بشینم اون وسط گریه کنم
هیراد پیشنهاد داد شب هایی,که کنار هم هستیم واسه رقص روز عروسیمون تمرین کنیم :) ,تصمیم گرفتم به پبشنهادش پاسخ مثبت بدم ,چند تا کلیپ و آهنگ دانلود کردم  و دامن کوتاه با نیمتنه ای که به سلیقه خودش خریده بودم,پوشیدم آرایش مختصری کردم و امدم توی هال,,,, آهنگ که گذاشتم توجه اش از کتابش به من جلب شد.فیلم هم گرفتيم از رقصمون,,,بیشتر از رقصیدن تحلیل رقصمون خوش,گذشت انقدر که تخس بازی در می آوردیم. . 
سلام عزیزان
ماجرا برمیگرده با چند سال پیش که من نوجوان بودم و همراه دختر عمه هام در یک تجمع انتخاباتی تو شهرمون شرکت کردیم‌. خیلی شلوغ بود و ما هم خوب چیزی نمیدیدم. گفتیم یه کم بریم جلوتر!، یه کم که حرکت کردیم اون قسمت خانم خیلی کم بود و بیشتر آقایون تشریف داشتن. ما هم سن و سال مون کم بود و فقط دختر عمه بزرگم حدودا بزرگتر بود! اون وسط گیر افتادیم متاسفانه، نصیب هیچ دختری نشه، رسما مورد لمسی قرار گرفتيم
دلم میخواست بشینم اون وسط گریه کنم
سلاااااااااااااام سلاااااااااااااام سلاااااااااااااام سلاااااااااااااام خوبید؟منم خوبم! جونم براتون بگه که اون روز(شنبه)ساعت سه اینجورا رسیدیم شمال و بعد از اینکه سوییت رو تحویل گرفتيم یه خرده چایی و این چیزا خوردیم و بعدش من و پیمان گرفتيم یه ساعتی خوابیدیم و پیام رفت تو مجتمع دور بزنه بعد که بلند شدیم دیدیم بارون شروع شد دیگه یه خرده غذا خوردیم و تلوزیون دیدیم و گرفتيم خوابیدیم فرداش که می شد یکشنبه هم از صبح تا شب بارونی بود بارونهای
اینروزا انقد مهمون خوب داشتیم و مهمونی رفتیم و تولد گرفتيم و ولادت های قشنگ پشت سرگذاشتیم و پارک رفتیم و گشت و گذار کردیم و باغ رفتیم و میوه خوردیم و چیدیم و خرید کردیم و اتفاقای خوب پشت سر گذاشتیم که دلم نمیخواد تابستون تموم بشه. انگاری تولد امام رضا همیشه برکت داره؛ از یه ماه قبلش تا یه ماه بعدش.
من همین الان تونستم به نت دوباره وصل بشم. هنوز نرسیده بودییم که باتری گوشی مها تموم شذ. باورت نمیشه ما تازه ساعت پنج یه جارو دیدا کردیم ۱۲-۱ رسیدیم رشت. مگه یه جای درست حسابی پیدا میشد. اول رفتیم دم دانشگاه مها سوال داشت بعد امار خونه ها رو گرفتيم که پیدا نکردیم دوست بابام تازه پنجشنبه میرسه اون گفته آشنا داره و فکر کنم ما تا پنجشنبه اینجاییم. خونه ایم که گرفتيم اصلا بگو یه ذره به نت وصل بشه. من که خودم گوشیم یه طرفه شده نت ندارم باید به نت مها وص
عضو هیئت رئیسه انجمن بادی بیوتی خوزستان گفت: برای توسعه ورزش در خوزستان کمک کنیم هرچند برخی به ورزش‌های قهرمانی اهمیت می‌دهند اما ما یاد گرفتيم که ورزش در زندگی اجتماعی و فردی ما تاثیر گذار است و ما باید به جنبه‌های غیر قهرمانی آن‌هم اهمیت دهیم.
ادامه مطلب
 ما یه استادی داشتیم که من اصلا دوسش نداشتم و همین دوست نداشتن رو توی فیسبوکم نوشته بودم، نگو همون استاد توی لیست دوستام بوده و من نمیشناختمش، ترم آخر که شدیم برای دومین بار استادمون شد و یهو تو سالن منو با اسمم صدا زد و گفت میشه باهات حرف بزنم؟ تعجب کردم که چطور اسممو یادش مونده، رفتم اتاقشو ازم پرسید چرا از من خوشت نمیاد، گفتم چون از روش تدریست خوشم نمیاد. روشش و کلی برنامه های درسی رو بخاطر همین حرف من عوض کرد و تونست نظر منو نسبت به خودش
به وقت تنهایی و غروب.
به وقت راه رفتن تو یه شهر غریب‌
توی گوشم صدای پیانو هست و میخونه keep the sparks.
آرزو هایی ک میدونستم سختن و با این وجود میخاستمشون، و اماده کردن خودم برای شرایط سخت تر، تنهایی بیشتر و آرزو های بزرگ تر.
پ.ن:تقریبن عاخرین باری ک اصفهان باهم رفتیم بیرون و مشخصن ی سری عکس گرفتيم.یه عکسی داریم ک اونا خعلی شدید خوشحالن و من دارم حرف میزنم وسطش و ب جرعت میتونم بگم ک هر بار ک این عکس رو میبینم لبخند مززنم و حالم شدیدن خوب میشع!
 
بعضی وقت‌ها هم باید به خودمان یادآوری کنیم که اگر در جایگاهی قرار گرفتيم و توی پستمان درست بازی نکردیم، مثلا اگر در خانواده به درستی محبت نکردیم و برای کسانی که دوستمان دارند کلاس گذاشتیم، خدا کار بندگانش را معطل یک موجود پر افاده و مسخره نمی‌گذارد ها! هزار تا بهتر و کار بلدتر از آدم‌های دماغ سر بالا در جامعه ریخته. از همه بهترش هم خدا. فقط او که کوتاهی می‌کند، خودش نعمت رشد را سوخت کرده رفته. اوست که زیانکار است، چون نه توفیق را جلب می‌کند
ازازل در طلبت چشم ترم گفت حسین
 هرکجا بال زدم بال وپرم گفت حسین 
مادرم داد به من شیر محبت اما من حسینی شدم از بس پدرم گفت حسین 
هرچه دارم همه ازلطف پدر بود که بنشسته به بالین سرم تا به سحر گفت حسین 
تاکه نام گل تو واشد به لبم بازپدر گفت شکر خدایا پسرم گفت حسین 
اگر به جز عشق حسین در سرم باشد خداکند که روز آخرم باشد 
از عشق علی مددگرفتيم آن چیز که می شد گرفتيم .
جواب فعالیت های علوم نهم
دانلود گام به گام علوم نهم : در گذشته برای شما گام به گام های نهم را به صورت رایگان و کامل قرار داده بودیم . امروز هم تصمیم گرفتيم تا گام به گام علوم نهم یا همان علوم را در سایت نمره برتر قرار دهیم . درس علوم تجربی در ایام امتحانات سوالات زیادی را به خود اختصاص داده است .
ادامه مطلب
جواب فعالیت های علوم نهم
دانلود گام به گام علوم نهم : در گذشته برای شما گام به گام های نهم را به صورت رایگان و کامل قرار داده بودیم . امروز هم تصمیم گرفتيم تا گام به گام علوم نهم یا همان علوم را در سایت نمره برتر قرار دهیم . درس علوم تجربی در ایام امتحانات سوالات زیادی را به خود اختصاص داده است .
ادامه مطلب
ساعت ۸:۳۰ بیدار شدم، صبحونه خوردم و درس خوندم
شلغم هم خوردم.
از دیروز قرار گذاشته بودیم با میم، که امروز ناهار بریم بیرون. رفتیم یه کافه‌ای که بعدا من یادم اومد قبلا رفته بودم. وقتی ناهار» خوردیم که شب شده بود. کلی حرف زدیم راجع به الف و زرافه و ماه و اینا.
عکس گرفتيم. بعدش رفتیم نون خامه‌ای خریدم و الان توو خوردنش موندم واقعا. میوه هم خریدیم و برگشتیم.
حالا منتظرم چایی حاضر بشه بخورم، بعدش دوباره برم درس بخونم.
 
دیروز عصر با هدهد رفته بودم دکتر. فرستاد نوار گوش گرفتيم. ریپورتشو باز کردم، با حالت هیجان‌زده گفتم "وای! سولاخ کوچولو!" جفتمون تعجب کردیم. در حین آب‌بازی تو یکی از گشت و گذارهای نوروزی اتفاقی دست داداشم خورده به گوشش! دکتر گفت اگه مواظب باشی خودبخود ترمیم میشه، وگرنه جراحی! گفت شکایتی از ضربه‌ای که بهت خورده داری؟ می‌خواست نامه بده =))) فک کنم یک عالمه دیه‌ش بشه =)))
بعد رفتیم با لاله‌های زردی که غروب‌ها بسته میشن عکس گرفتيم :)

بعدم چشممون خو
پنج شنبه 30 خرداد 98
ساعت 6 غروب از قروه به سمت همدان
حرکت کردیم، ماشین رو توی پارکینگ سینا همدان پارک کردیم و با تاکسی به سمت
دره مراد بیگ حرکت کردیم، ابتدا قصد داشتیم وانت بگیریم که تقاضای 70 هزار
تومن میکردن ولی با تاکسی که گرفتم فقط 20 هزار تومن دادیم.
با
توجه به اینکه دیر شده بود با ماشین کوچه باغ ها را طی کردیم، حدود یک ربع
به 9 حرکتمون رو از انتهای کوچه باغ های دره مراد بیگ به سمت پناهگاه شروع
کردیم، از آخرین باری که یخچال اومده بودم چند سا
2 ابان شب ساعت 12 با بچه های اتاقمون همراه نهاد رهبری دانشگاه و بقیه بچه ها راهی مشهد شدیم 
چیزی حدود 24 ساعت تو راه بودیم و شب ساعت 8 نزدیک مشهد شهر ملک آباد بهمون اسکان دادن 
بو ی شام خیلی مضخرف و بدون پتو و بالش 
با همه ی غر زدنامون شب رو صبح کردیم و تا حدود یک شب داشتیم جرأت و حقیقت بازی میکردیم 
ساعت 5 صبح بیدار شدیم و برای 30 کیلومتر پیاده روی خودمون آماده کردیم 
چیزی حدود 10 کیلومتر اول راحت بود ولی بعدش سخت 
طول مسیر موکب های مختلفی بود ک که از
آخر کلاس جبر خطی بود
استاد واث(۱) پشت میز رو صندلی گوشی بدست نشسته بود که حضور غیاب کنه. تا صفحه حضور غیاب لود بشه گفت: در ضمن اونایی که میان ترمشون پایین تر از 10 گرفتن حواسشون باشه نیفتن.
بعد با مکث کمی گفت: (با لحن حضور غیاب گونه استادای دانشگاه بخونید): خب آقای آقاجا.(۲)؟
بنده خدا رفیقم حواسش نبود یه دفعه جاخورد و گفت: ما استاد؟! ما بالاتر از 10 گرفتيم!
همه زدیم زیرخنده.
تازه بنده خدا فهمید قضیه حضور غیابه الان و‌ اون بحث نمره 10 میان ترم اینا تم
بسم‌الله.
سلام!
+
پنج سال است هیئت داریم. جایی برای دوران دانش‌جویی‌مان و برای آن که دست‌مان از ریسمانی که به سختی پیدایش کردیم و گرفتيم‌ش جدا نشود. عقیله‌ی عشق(س)، پنج سال است توی چهارشنبه‌های اولِ هر ماهِ من است.
حالا هیئت آن‌قدری ما را بزرگ کرده که برویم و در سرزمین طف برگزارش کنیم.
هیئت ده روز دیگر عازم کربلاست.
امروز صحاح به‌م زنگ زد و گفت مسئول بخش صوتیِ سفرم.
دل‌م رفت برای همین مسئولیت کوچک.-ممنون‌ام که این وسط من را هم آدم حساب کرد
کاش #روزه ی خوب تر شدن می گرفتيم ، روزه ی دروغ نگفتن ، با وجدان بودن و بی انصافی نکردن .
و کاش یک ماه از سال را هم اختصاص می دادیم به تعهد داشتن ، به کارهای نیمه کاره را تمام کردن و حل کردنِ مشکلاتِ بی پدر و مادری که هیچکس مسئولیتشان را نمی پذیرد .
کاش به اندازه ی لااقل یک ماه از سال را ؛ هرکس ، هرکارِ عاقلانه و بشر دوستانه ای که از دستش بر می آمد برای حلِ مشکلات و بهبودِ شرایط و زندگی ها می کرد و کاش بهانه ی ثابتی برای رفع کدورت ها ، حق و ناحقی ها و
دیروز از تهران برگشتیم ، تو اتوبوس عمه چندین بار حالش بد شد و لرز داشت ، بابا جلسه داشت برا خونه ، اسنپ گرفتيم ، اومدیم خونه ، تو راه هیئتای عزادهری زده بود بیرون عمه حالش خوب نبود ، من و مامان بردیمش بیمارستان شبانه روزی ، بیمارستانش به شدت کثیف بود ، شلوغ بود ، بعضیا گریه میکردن ، چشای یه دختر کوچیک پر از غم بود ، دکتر سر م نوشت ،صدای هیئتا تا داخل بیمارستان میومد
صبح بابا رفت بانک دنبال کار خونه ، یه صلوات انشالله حل بشه ‌
داداش صبح حال
طرز تهیه ترشی فلفل سبز و قرمز تند :
ترشی فلفل یکی از م ترین و خوشمزه ترین ترشی ها در فصل تابستان و پاییز است . از این ترشی به عنوان دورچین غذا نیز استفاده می کنند . ترشی فلفل چون کمی طعم اسپایسی و تند دارد کنار هر غذایی سرو می شود و بسیار طعم لذیذی از خود بر جای می گذارد .طرز تهیه ترشی فلفل سبز و قرمز تند رو براتون در نظر گرفتيم ، با ما همراه باشید .

ادامه مطلب
سلام 
امروز بعد مدت ها رفتم چهار شنبه بازار . و بعد مدت ها غذا درست کردم ولی آخرش یادم اومد تو عدش پلو روغن نکرده بودم . مهمون هم داشتم :)
امروز مهمونمون خونه رو دسته گل کرد که از فردا سه روز روضه داریم . (همچین مهمون دار هایی هستیم ما ) 
اربعین امسال شنبه است و روضه ما پنج شنبه جمعه شنبه . فکر کنم همه برن روستاهاشون . به روضه خون گفتم یه وقت اومدی دیدی منم و خودت بهت برنخوره . برا تبرک شدن خونه جدید روضه گرفتيم و آروم شدن دل خودمون از نبودن در کربلا ر
وضع مالیم خدا رو شکر خوبه اما بخاطر این شب و تمام آدمایی که میشناسم که حالا بخاطر کار یا فقر یا بیپولی نمیتونن کنار خونوادشون باشن . اینستا پست های دیشبمو نمیذارم.اینکه رفتم و با دوستام جوجه زدیم و یلدا رو جشن گرفتيم و دور همی آهنگی زدیم و خوندیم. شاید بهترین خاطره ی این چند ماهم باشه اما دلم میسوزه به حال آدمای اطرافم. یه بغضی ته گلوم رو گرفته که میخوام یه تکویری بشم و برم بیت و همه ی عواملشون رو با همین دستام نابود کنم. یعنی در این حد .
یادش بخیر، وقتی بچه بودم، این سرازیری و سربالایی میامی حسابی به وجدم می‌آورد، هیجان داشت در حد ترن شهربازی. الان هرچی سعی می‌کنم! دیگه حتی احساس هم نمی‌کنم که داریم بالا میریم یا پایین.
مامان و آقای قبل ظهر رفتن چَکَر! بعد فهمیدیم میامی میرن. هی دوتایی دوتایی میرن، ما هم که هیچی :| خلاصه امروز ظهر، اولین قرمه‌سبزی تنهایی عمرمو پختم ^_^ راستش در حد آبگوشت آسون بود، چیه هی جو میدن قرررمه‌سبززززی!؟ روزه هم داشتم، نشد ببینم چه مزه‌ای شده. نزدیک
این چند روز روبراه نبودم و بیماری انسان گریزیم عود کرده بود و دلم تنهایی میخواست.چهارشنبه تولد دخترجان بود و دقیقا صبح همون روز وقتی رفته بودیم بیرون با میم سر یه موضوع مسخره بحث مون شد و رفتیم تو فاز دلخوری.با این حال کیک و شمع و بادکنک و از این چیزا هم گرفتيم و بچه جان وقتی از مدرسه اومد ایز شد.
پنج شنبه یهویی تصمیم گرفتيم بریم خونه ییلاقی و وسایل رو جمع کردیم و زدیم به جاده.هوا اونجا خیلی سرد بود و شبمون کنار آتیش شومینه و زیر پتوی گرم و
بسم الله الرحمن الرحیم
 
برادر گرامی می گفت که خواب دیده
یک سگ بهت حمله کرده بود
 
بعد بهش سنگ زدی و دورش کردی
بعدش سگ خورد به ماشین
و کینه ات رو به دل گرفت
 
خلاصه این روزها ما هستیم
و کینه "سگ" .
 
هنوز "بله" ام هم بالا نمی یاد.
 
البته ما همیشه در ادبیات قرآنی
سگ رو
تعبیر به اسرائیل می کنیم
تعبیر به انسان هایی که از انسانیت خارج شده اند.
 
تازگی ها "سگ هار" زیاد ما رو می گیره
 
بعضی ها اون دنیا
باید جواب مادرمان حضرت زهرا سلام الله علیها
قیمت های استثنایی تایپ را با تایپ ارزان تجربه کنید.
با قیمت ناچیزی بدون صرف وقت 
تایپ ورد و ساختن پروژه های شما در اکسل 
 
با قیمتی باور نکردنی
فقط و فقط ۱۰۰ تومان صفحه ای در هرکجا که برین هر کافی نتی کمتر از صفحه ای ۲۵۰تومان از شما نخواهد گرفت.
در ضمن برای شما دوستان عزیز
هدیه هم در نظر گرفتيم.
با هر پنجاه صفحه سفارش پنج صفحه از ما هدیه بگیرید. 
خاطرات اربعین نود و هشت: (شماره پنج):
بعد اینکه قرار شد بریم موکب برا خادمی زوار امام حسین (ع) از بیست و سوم تا سی ام مهرماه، گفتیم ای کاش زیارت و پیاده روی اربعین رو هم بریم.
چون بیست و سوم، دوشبنه بود و شنبه یک شنبه قبلش کلاس خاصی نداشتم و جمعه و پنج شنبه اش هم که دیگه تعطیل بودیم.
همین شد که با بقیه رفقای موکب، تصمیم گرفتيم هفدهم بریم طرف مرز بریم طرف نجف و از اونجا هم پیاده کربلا.
اعجاز بوی جهادی!
جهادی، دایرة المعارف فرهنگ‌هاست و ناگزیر، فرهنگ را باید زیست.
زیست یک فرهنگ، دلشوره مقدسی به جان یک ماجراجویی جهادگرانه می‌اندازد.
بوی چشمان یوسف همانقدر دل‌انگیز است که بوی تشنگی سر ظهر بچه‌های گروه در گرمای پنجاه درجه.
بوی سنگ آفتاب‌دیده در کنار کولر گازی، همانقدر جذاب است که بوی ماست ماله‌زده در کنج یخچال خانه کپری.
بوی خیس گوسفندهای مه‌خاتون همانقدر هوا را پر می‌کند که بوی خنده‌های ریــزریـــز طهورا روی شانه اسم
فردا دوشنبه،اولین روزِ هفته اس.هفته ی پیش فقط دو روز کلاس داشتیم و ۵ روز تعطیلی.
و من چقدررر به این تعطیلیِ بزرگ نیاز داشتم و چقدررر باعث عوض شدن روحیم شد که خدا میدونه.
روز اول،شبش تولد یکی از همکلاسیهام دعوت شدم که تازه منو با اون و چندتا دختر دیگه،یه اکیپ کوچولو شدیم و گاهی اگه بشه،باهم یه بیرونی بریم و از تنهایی دربیایمخلاصه که رفتم تولدتاا دلتون بخواد زدیم و رقصیدیم و جای شما خالی خیلی خوب بود.فردا صبحش از بسی که ورجه وورجه ک
یک ماه و اندی از پاییز گذشته. پاییزی که برای بار دوم دانشجو هستم. اونم سالها بعد از اتمام لیسانس 
رشته خوبی قبول شدم؛ حیطه‌ای که دوستش دارم و مثل قبلی، از سر حساب و کتاب و سنجشهای عوامانه نیست. مباحثش هم درگیرم می‌کنه هم سیراب. وجد جلسات حکمت و فلسفه برام واقعا جذابه. هیچ دلم نمیاد کلاسای محبوبمو ترک کنم.
از همکلاسیها که نگم. تو این هفته‌ای که تصمیم گرفتيم تعطیل کنیم، چقدر دلتنگشونم. امشب چت حسابی‌ای کردیم و یادم اومد چقدر بهشون عادت کردم ت
اونقدر خسته بودم هرچی میخوندم توی مغزم نمیرفتبا ح تصمیم گرفتيم بریم سینما یکم استراحت کنیم بعد چند هفته امتحانو فشارای امتحانی که رومون بود
با اینکه فردا امتحانم داشتیم ولی رفتیم:))
با اینکه تقریبا اکثر بازیگرای خوب رو دور هم جمع کرده بودن توی این فیلم ولی اصلا اونجور که انتظار داشتم نبود بلکه خیلی بد بود سرو ته که نداشت محتوایی هم نداشت قسمتای طنزش خیلی کم بود طوریکه یکبار نشد کل جمع حاضر تو سینما بزنن زیر خنده
خلاصه که فقط خستگیمون در شد م
زندگی سرشار از سوء تفاهم هاست و این سوء تفاهم ها از زمانی شروع شد که بجای زنگ زدن به هم، تصمیم گرفتيم تکست بفرستیم!
متن ها احساس ندارند تا زمانی که نخوایم اونها رو حس کنیم. فقط کافیه نگاهمون و دیدمون منفی باشه، اونوقته که از بهترین نوشته ها هم بدترین مفاهیم برداشت میشه.
با هم مهربون باشیم. زندگی اونقدر طولانی نیست که به همه ما فرصت جبران بده.
قدر دوستی ها و محبت هاتون رو بدونید.
دانلود تمام فرمول های ریاضی هشتم 
-
تمام فرمول های ریاضی هشتم : با درخواست های بسیاری که در روز های گذشته از طرف دانش آموزان عزیز و کاربران گرامی سایت نمره برتر داشتیم تصمیم گرفتيم تا فرمول های مهم ریاضی هشتم را به صورت کامل در اختیار شما قرار دهیم. در این فرمول ها شما میتوانید به صورت فصل به فصل کتاب ریاضی را مشاهده نمایید.

ادامه مطلب
آیا می خواهید فروشگاه آنلاین خود را راه اندازی کنید؟ ما می دانیم که ساخت فروشگاه اینترنتی  می تواند یک فکر وحشتناک باشد به خصوص وقتی که شما یک تکنسین نیستید. خوب ، شما تنها نیستید. پس از کمک به صدها کاربر برای شروع فروشگاه آنلاین خود ، تصمیم گرفتيم جامع ترین راهنما در مورد نحوه ساخت فروشگاه آنلاین خود را با وردپرس (گام به گام) تهیه کنیم.
نحوه ساخت یک فروشگاه آنلاین
ادامه مطلب
نمی‌دونم چی شد که یک بار موقع صبحانه با هم‌اتاقی‌م تصمیم گرفتيم خودمون رو فاش کنیم. بی‌کم و کاست قصه‌ی زندگی‌هامون رو بریزیم وسط و نترسیم از قضاوت شدن. نترسیم از فاش شدن و از عمق وجودمون خودمون باشیم. 
اما علت اون صبح هرچه که بود، نتیجه‌اش امروزی بود که از اتفاقی که براش افتاد، با هم گریه کردیم. تجربه‌های مشابهمون رو گذاشتیم وسط و هم‌دردی و هم‌دلی رو به معنای واقعی کلمه امروز تجربه کردم. 
گفت: اگه تو امروز نبودی من چی کار می‌کردم؟ گفتم:
 
همسرم نزدیک یکسال هست که داره میره کلاس آشپزی . خیلی خوبه که یک خانم انواع آشپزی ها رو یاد داشته باشه . نزدیک چهار ماهه که عروسی گرفتيم و در این مدت همسرم غذاهای متنوعی رو درست کرده . غذاهایی مثل قورمه سبزی ، ماکارونی ، مرغ ، ماهی ، آبگوشت ، پیتزا و .
عکسهایی از غذاهایی که همسرم در این مدت 4 ماهه توی خونه درست کرده رو در ادامه مطلب ببینید .
 
روی ادامه مطلب کلیک کنید .
ادامه مطلب
خواستم یه عکس بذارم که نشد ! خب همینجوری میگم که دارم چای میخورم و حسابی خسته ام اماااااا امروز توی دانشگاه کللللللی با شیوا خندیدیم و اصلا نمیشد اروم بشینیم. به خصوص سرکلاس پیاده سازی که اصلا جزوه ننوشتیم و فقط حرف زدیم و خندیدیم :))))  کلی هم خوراکی از بوفه گرفتيم خوردیم و شیوا هم اسنک اورده بود.
دیگهه کلی هم کار دارم که یکی دوتاشو فردا انجام میدم. از دانشگاه که اومدم شروع کردم کارامو انجام بدم واسه همینم نمازم داشت قضا میشد اما نشد خداروشکر !
کلید fn یا function از جمله کلید های کاربردی برای کاربران لپ تاپ هستند. به وسیله این کلید می توان خیلی راحت کار هایی مثل کم و زیاد کردن ولوم، قطع کردن صدا و روشنایی صفحه را انجام داد. گاهی این دکمه در ویندوز نصب شده روی برخی از لپ تاپ ها مثل ویندوز ۱۰ از کار می افتد و مسلما با توجه به کاربرد های فراوانی که دارد از کار افتادنش برای کاربر آزار دهنده است.  از این رو تصمیم گرفتيم در پست دیگری در انزل وب به رفع مشکلات مربوط به کار نکردن دکمه Fn در انواع لپ ت
لعنت به " #زیبایی_گاهی_زن_است " !.اهل #تئاتر نبودیم، اما تعریف #زیبایی_گاهی_زن_است رو اینقدر شنیده بودیم که به سرمون زد بریم ببینیم. اما خب تنها؟! آره، نمی خواستیم تنها بریم‌، پس دوتا بلیط گرفتيم و ۷۰ پیاده شدیم، اما کو یار؟! هیشکی رو نداشتیم. یه روز توی دانشگاه اینقدر چرخیدیدم تا یکی رو ببینیم و از قضا دیدیم و سریع رفتیم جلو وگفتیم "میاین بریم #زیبایی_گاهی_زن_است رو ببینیم؟!"طرف هنک کرد و گفت "چی می گی آقا؟!"آب دهانمون رو قورت دادیم و افسار کلمات رو
اخیرا بانویی خانه دار برایم تعریف می کرد که چگونه از دولت عشق و بخشایش,از قدرت شفا بخش محبت سود جست.او گفت: ((ده ماه پیش,ناگهان تمام دنیا روی سرم خراب شد.شوهرم به طرزی غیر منصفانه و بدون دلیل,شغل مدیریت خود را از دست داد.خودم و دوتا بچه هایم برونشیت شدید گرفتيم و دچار عفونت ریه شدیم.در چنین وضع نابسامانی بود که درباره ی شما وتعالیم شما شنیدم.در کمال سعی و کوشش,به مطالعه و تمرین آنها پرداختیم.پس هر روز تکرار کردم:.+
ادامه مطلب
      دلم عاشورا میخواهد. نه از این عاشوراهایی که اخیرا داشتم. آن عاشورا هایی کلا یک مزار داشتیم که دور آن جمع شویم و آن وقت ها مرمر سفید بود و رویش نوشته بود اسم دایی را آبی نوشته بود و شهید را با قرمز آن بالا اضافه کرده بود و بالای سرش پرچم سه رنگ داشت. از آن عاشوراهایی که تا چشم کار میکرد توی یک وجب جای گار شهدا آدم جمع می شد و هوا گرم بود و چپ و راست شربت تعارفمان میکردند و ما هم نه نمیگفتیم ولی یک جای کار از تماشای زنجیر زنی سرگیجه می گرفتيم
 ظلمی بیشتر از این نیست که با معرکه یا علی
 خواهان نگاه بر امریکا و همه مستکبر بی علی
 این مکر و استکبار از وقت دشمنی با مولا علی
 امت اسلام را در رنج انداخته و در فکر فقد علی
 فقدان مولا هرگز نشود آنان بی نصیب اند از علی 
 در راه ولایت از خدعه آسیب دیده ایم یا علی
 در اندیشه ات ماتم گرفتيم و نشان دادی سید علی
 
 
دیشب جشن یلدا رو خونه مامان بزرگم گرفتيم و همه هم بودن. حسابی خوش گذشت خداروشکر و البته جای پدربزرگم حسابی خالی بود. امروز هم کیک خامه ای پختم واسه اولین بار، برخلاف تصورم خامه کشی اصلاااا خوب نشد. خامه شل شد و یه وضعی اصن. اما خب به هرحال خوشمزه بود. 
این روزا خیلی کار میکنم خداروشکر. حوصله درس هم ندارم. مینویسم که بدونم درس بده و من نمیخوامش و بعدا واسه دانشگاه دلم تنگ نشه! البته بگم بازم خوبه ادم تحصیلات دانشگاهی داشته باشه، خوش میگذره دانشگ
تو این هفته خیلی حالم بد بود و همش عصبی بودم.دلم میخواست یکی رو بزنم و فکر میکردم با این کار اروم میشم.
تا دیروز که تصمیم به یه سفر خارج از شهر تو طبیعت گرفتيم :)
یکی از بهترین سفرهام و با ارامش ترین سفر هام بود ولی من دقیقا اون موقع هایی که تنهاییروی تاب نشسته بودم یه کم نور خورشید و یه باد ملایم هم بود و شعر های فاضل نظری را بیت به بیت میخواندم فهمیدم هنوز زندگی پر از قشنگیه و امیده.
پ ن :ولی یه گربه اونجا بود کلی بهم استرس وارد میکرد میترسیدم
مگر قرار نبود انسان اشرف مخلوقات باشد؟پس چرا مانند گوسفند زندگی می کند!؟ مانند گوسفند فقط می چرد،مانند گوسفند هیچ چیزی برایش مهم نیست و مانند گوسفند فقط تقلید می کند!؟
امان از وقتی که چوپان (سید محمد خاتمی) با  بیشعوری تمام فقط بدنبال منافع خودش باشد.کافی است وقتی "هیییی" می کند گوسفندان (مردم) را به آغوش گرگ () بسپارد تا یکی یکی یا از قحطی (تحریم) بمیرند و یا به دست قصاب (فتنه گران) کشته شوند.
بلی . اگر به رگ غیرتتان بر نمی خورد؛ ما گوس
نمیدونم چرا تولد گرفتن برای پاشا ایتهمه برای من دردسر و پشت سرم حرف درست میکنه
پارسال که میخواستیم تولد بگیریم خیلی تحت فشار مالی بودیم و به اصرار خانواده م و خب دل خودم و همسری به زور ی تولد گرفتيم
موقع دعوت مهمانها،همسری گفت مامانمم خبر کن
گفتم خب اون بنده خدا چجوری بیاد
گفت خب داداشمم دعوت کن
گفتم خب ما امکانات پذیرایی مهمون رو نداریم
گفت خب یجوری بگو که نیان
گفتم ینی چی آخه مگه مریضم که ملت رو سرکار بزارم
 
از قضا زنگ زدم و یادم نیست چی گف
خونمون رو تحویل گرفتيم 
نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت! 
یعنی خوشحال که هستم اما وقتی به حجم کارایی که تو این ماه دارم نگاه میکنم و میبینم باید وسط این همه کار تازه فکر اسباب کشی هم باید باشم مغزم سوت میکشه! 
کاش حداقل نزدیک این خونه بود میتونستم هر اخر شبی یه سری وسیله جمع کنم ببرم اونور 
اینطوری خیلی راحت ترم تا اینکه بخوام یهویی جمع کنم ببرم! تصورش هم نمیتونم بکنم یه خروار وسیله رو بدم دست باربر جابجا کنه بزنه له کنه یا خط بندازه یا بشک
مدت‌ها است که نقل قولی در مورد خواص رازیانه از یک پزشک طب سنتی من را درگیر کرده است. او می‌گوید که رازیانه خواص سلامتی فراوانی دارد و هر کس می‌تواند از آن برای جبران کمبود مواد مغذی بدن خود استفاده کند. اگر این حرف از یک پزشک گفته نشده بود هیچ وقت باور نمی‌کردم که رازیانه تا این حد می‌تواند مفید باشد. به همین دلیل تصمیم گرفتيم در جیمیتو مقاله‌ای در مورد خواص رازیانه و عرق رازیانه، روغن رازیانه و همچنین دم‌نوش برای روشن شدن واقعیت‌ها در م
 شبهای جمعه یا شبهای عزاداری با هم می رفتیم مجالس. ترجیح می داد به مجالسی برویم که شلوغ و آب و رنگ دار نباشد. جلسه ای بود در مسجد یکی از پادگانها. می رفتیم آنجا. ی داشت که دوستمان بود؛ به نام ‌میر اسدالله » که بعدها شهید شد. جمعیت زیادی جمع نمی شد. ولی در آن جمعیت زار زار می گریست. ما دلمان از سنگ بود و به این زودی ها تحت تأثیر قرار نمی گرفتيم ولی حال و هوای او ما را تکان می داد. 
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هاله‌ای از نور، ص103
میدونی یه حس خاص گنگ و مبهم دارم
نمیدونم چرا یه دفعه اینطور شدم
صبح با شز رفیتیم شرکت که آموزش ببینیم ،با اسنپ راننده خانم رفتیم ، خانمه که آموزش میداد ، خیلی چیزا رو رد میکرد میگفت دس نزنین ،یکم با اونا ور رفتیم ،یه سوال پرسید ،موندیم توش چرا استادامون اینطورین ، مثلا بهترین دانشگاهیم بعد پیاده رفتیم انقلاب ، من آش شله قلمکار سفارش دادم اونا فست فود ، کلی خوشحال و شاد بودیم ، یه جورایی دلم گفت که بمونم تو این رشته ، کلی شوخی کردیم ، ز میگفت
سلام :)
آیه عروس می شود
دست و جیغ و هوراا !!
 29 /9/ 1397 یه جشن عقد کوچولو محضری گرفتيم 
دو ماه قبلشم که با جریانات عجیب و غریب خواستگاری گذشت
خواستم دلیل غیبت این چند وقتمو بدونید
و به بزرگواری خودتون ببخشید :)
این چند وقت، هم بهترین روز های زندگیم بود و هم سخت ترین روز ها
خیلییی اتفاقات افتاد
شاید روزی سر فرصت براتون تعریف کردم
الان خداروشکر خوبه
من نشستم تو بغل کولر و فنجون چایی بغل دستم
و صدای مامانم که داره قربون صدقه ی زن داداش و نی نی تو شکم
دوستان عزیز و دنبال کننده ها گل !
سال تحصیلی جدید به شما دوستان عزیز تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید ^__^
به علت بازگشایی مدارس ماهم تصمیم گرفتيم از این ماه هر ماه یک سریال مدرسه جذاب به سما دوستان عزیز معرفی کنیم تا در کنار درس ها تون زنگ تفریح خوبی برای شما عزیزان باشد !
امیدواریم از پیشنهاد های ویژه ماهانه ما راضی باشید .
منتظر نظرات پر مهر شما عزیزان هستیم .
یکی از شب های امتحان دانشگاه که کلا بیخیال درس شده بودم با دوستام رفتم بیرون.
تا ساعتای 11 بیرون بودیم وقتی بیرون بودیم به دوستام گفتم برگشتیم خوابگاه شروع میکنیم به درس خوندن .
اونا هم گفتن حتما شروع میکنیم به درس خوندن و تا صبح درس میخونیم.
زمستون بود و هوا سرد .
وقتی برگشتیم حسابی خسته بودیم پس تصمیم گرفتيم به جای درس یه خورده بخوابیم .
خلاصه خوابیدیم تا صبح 
 
صبح هم که رفتیم استاد نیومد سر امتحان
بعد با کلی خوشحالی برگشتیم خوابگاه و PES ب
بیا بخندیم غم دار، با نون اضافه و پنیر زیاد تا بر غم حاکم غلبه کنه.بیا بخندیم، (خنده های پوشش داده شده)خوشحالی های کوچک با احساسی آکنده از، اگه الان نخندم دیگه گیرم نمیاد.بیا ما هم احساس خوشبختی کنیم (خودِ خودِ خودمان) به دور از تعلقات ژنی، به دور از حماقت های بی سروتهبیا منطقی احمق باشیم.بیا احمقانه بخندیم و دست بزنیم و هورااا گویان به نگاه های مرد های جوان سرانه ی ماهانه بدهیم، و احساس خوشبختی کنیم (خوشبختی های دیزاین شده)
بیا بخندیم، ب
هوالمحبوب

دیروز که وسط ساعت کاری، دوباره مجبور شدم از مدرسه بیرون بزنم، کل مسیر مدرسه تا خانه را یک ریز ناله کردم، نارنگی خوردم، سرفه کردم و توی دلم به آنفولانزا فحش زشت دادم، رسیدم خانه و نشستم به خواندن کتاب و داستان این هفته، بعد که برای ناهار صدایم کردند و بوی کباب پیچید توی سرم، حالت تهوع‌ام دوباره عود کرد، غذای این چند روز اخیرم به حداقل ممکن رسیده، بوی کباب‌های مادر خانومی، سابقا مستم می‌کرد و حالا دل و روده‌ام با آن بالا آمده بود
تولستوی می‌گوید :ما نفرین شده ایم نفرین  برای انسان که در بهشت تن آسای  بیکار و شادمان بود او هیچ نگرانی از بابت تن اسایی اش نداشت . آسوده بود  و شادمان بدون ذره ای احساس ملال و بیهودگی آسودگی ای که با حرارت بوسه ی  لب های داغ و مرمرین حوا و رد دندان های آدم بر گوشت سیب ممنوعه نفرین شدچرخ در آسمان چرخید و تبعید خاکزادگان کافی نبود نفرین با آنان ماند و بعد از آن ما فرزندان نفرین  زهدان حوا را دریدیم و بر روی زمین آسمان را در آغوش گرفتيم.در
دوستی نوشته مردم نباید مصداقی عدالت‌خواهی کنند. ممکنه طمع دیده‌شدن و نفوذ قدرت در اون‌ها دیده شه. یعنی هیشکی مصداق نگه و فقط دم از عدالت طلبی بزنه. آدم‌های هم انقدر خوبن که بگن وای داره ما رو میگه و دست از ی و بی‌عدالتی بردارن. اینطوری که هرکسی می‌تونه بگه عدالت خوبه و کلی‌گویی کنه. 
بدترش اینه که میاد استناد میده به صحبت‌های آقا. شما اول جان مطلب رو بگیر بعد بیا مانیفست صادر کن. آقا کی میگه دست اختلاسگران رو یک به یک کوتاه نکنیم؟
تعمیرات تخصصی آیفون
با توجه به اینکه محصولات شرکت اپل این روز ها طرفداران بسیار زیادی در ایران دارد و افراد بسیاری هستند که از گوشی ها و دیگر وسایل الکترونیکی آیفون استفاده می کنند، تصمیم گرفتيم مطالبی را در مورد تعمیرات تخصصی آیفون جمع آوری نموده و به شما عزیزان ارائه دهیم.
شاید شما هم از آن دسته افرادی باشید که به یاد گرفتن مسائل فنی علاقه مند هستند، لذا بیان می داریم که در مرکز تعمیرات ما، کلاس های آموزش تعمیرات آیفون نیز برگزار می شود.
سردار عزیز هیچ انتقامی داغ نبودنِ تو رو برای دل ما سرد نخواهد کرد. 
تو باید می‌بودی تا آزادی خاورمیانه از تروریست و تکفیری و ظالم و مزدور رو با تو جشن می‌گرفتيم. ما حتماً روزی هدف تو رو محقق میکنیم ولی بدون جای تو همیشه همیشه خالی خواهد بود.
به رهبر عزیزم تسلیت میگم و به انقلابی که تنهاتر از همیشه شده.
و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
+کاش میشد در تشییع پیکر مطهرت حضور داشته باشم. مطمئنم امام زمان_روحی له الفداء و ارواح مطهر در اون مج
قیمت های استثنایی تایپ را با تایپ ارزان تجربه کنید.
با قیمت ناچیزی بدون صرف وقت 
تایپ ورد و ساختن پروژه های شما در اکسل 
 
با قیمتی باور نکردنی
فقط و فقط ۱۰۰ تومان صفحه ای در هرکجا که برین هر کافی نتی کمتر از صفحه ای ۲۵۰تومان از شما نخواهد گرفت.
در ضمن برای شما دوستان عزیز
هدیه هم در نظر گرفتيم.
با هر پنجاه صفحه سفارش پنج صفحه از ما هدیه بگیرید.
برای سفارش روی لینک زیر کلیک کرده و در دایرکت سفارش بدید.
https://www.instagram.com/taip_arzan/
ما کیفیت را صرف قیمت نم
امشب تولد بابا و غین(مدیریت) بود
طرز کادو دادن پدرجان و مدیریت به همدیگه اینجوریه که مدیریت از دخل دوتا پنجاهی برمیداره با روبوسیو تبریک میده به بابا بعد پنج ثانیه باز بابا همون دوتا پنجاهیو با بوسو ماچو تبریک میده دست مدیریت 
در آخرم مدیریت دوتا پنجاهیو میذاره تو دخل:))
+عکسای قدیمیو نگاه میکردم چقدر بابام پیر شده موهای مشکی بابا الان کم پشتو سفید شده (دو طرف سرش البته:دی)
۵۱ سالگی بابارو توی عمارت کنار نیروهای خلوچلمون جشن گرفتيم:))
اونقدر ت
دیشب به خواب دیدم:
من و حسن جان به کرمان بودیم
تجارت زیره؛
بعد بلیت گرفتيم رفتیم:
استانبول؛
یک هفته ترکیه بودیم بعد رفتیم:
شانزلیزه؛
آنجا دار و دسته ی همجنسبازها سرمان ربختند، گفتند:
بیایید در کار ما،
حسن آقا گفتند:
استغفرالله
من گفتم: 
حسن جان این شد عاقبت برجام شما؟
بیدار شدم و یک راست رفتم مستراح.
مدتی پیش جملاتی دیدم از امام موسی صدر که به شدت ذهنم رو درگیر کرده ، نوشته بود:《دین درست را باید از میوه‌اش شناخت، نه از استدلال‌های کلامی(اعتقادی). وقتی که دین میوه‌ای داد، مثلا انسان‌های بی‌سواد با سواد شدند ، افراد بی‌نظم با نظم شدند؛ فقر کم شد، بی‌اخلاقی کم شد، آن وقت می‌گوییم دین این جامعه درست است.》این در حالیه که تو آموزه‌های دینی یاد گرفتيم که مبنای شناخت افراد و حق و باطل دینه، نه برعکس! یعنی دین باید ملاک سنجش افراد باشه(‌مضم
صحنه‌ی بدن سرد و بی‌جون باباکلاهی زیر چادر وسط خونه، به دست و پاهاش نگاه می‌کردم و نمی‌تونستم باور کنم چند روز پیش همین‌ دست و پا رو با روغن ماساژ داده بودم، عمو که توی راهرو یک دفعه کنار دیوار سر خورد و زیر گریه زد، وقتی بابا رو دیدم و بغلش کردم و بدنش با هق هق بالا پایین می‌رفت، آواز سوگواری سوزداری که عمه به زبان گیلکی می‌خوند، بابا که تا حالا اینطوری گریه کردنش رو ندیده بودم و کاور رو باز می‌کرد تا بدن باباش رو توی کاور بذاره، وقتی که
این یکی از اون گوشه‌هاییه که توی این پست گفتم. هندونه‌های زیر توت. وقتی به این عکس نگاه میکنم. اولین چیزی که حس میکنم نسیم خنک آخر تابستون و اوایل پاییزه. وقتی هوا اونقدر خنک شده که دیگه درها وپنجره‌ها رو می‌بندیم. وقتی که کتاب‌های سال بعد رو گرفتيم و داریم جلدشون می‌کنیم.بوی کاغذ نو. بوی چوبِ مداد. روزشماری برای رسیدن مدرسه. این نور کم‌جون غروب که نشون آخرین روزهای بلند ساله.نمی‌دونم چرا با دیدن این قاب این چیزهایی که گفتم از ذهنم می‌گذر
سلام دوستان
در پست های قبلی ، یاد گرفتيم که چطور یک دنباله ( رشته ) رو تایپ و تعریف کنیم ؛ همچنین ، با عملگرهای قیاسی و ریاضی آشنا شدیم و تونستیم با توابع شرطی if و else و همچنین تابع print ، برنامه های ساده ای بسازیم .
امروز میخوایم ، کمی بیشتر در مورد دنباله ها بحث کنیم ؛ و اینکه چطور اونهارو از کاربر بگیریم .
ادامه مطلب
هفته اخر صفر رو از مدرسه مرخصی گرفتيم و با قطار عازم مشهد شدیم .ولی چ رفتنی!از یک ظهر نشستیم تووکوپه تا جینگ ۲ نیمه شب!
هیچ وقت این مسیر اینقدر برامون کش دار نبود .این ساعتها هم گویی خوای بودن نمی رفتن که جلوووو
خلاصه نیم شب رسیدیم خونه مامان اینا و از فردا بدو بدوها شروع شد .از این خونه به اون خونه از این مراسم به این مراسم .
خونه مامان هم از سیل مشتاقان سروناز پر و خالی می شد یعنی حتی فرصت نکردیم مادر دختری خلوتی باید(به سبک مختار)
خلاصه حسن
نمیدونم الان که مورد مرحمت حضرت آقا قرار گرفتيم بازم اینجا بنویسم یا برگردم برم کانال تلگرامیم بنویسم اونجا فقط برای خودم مینویسم و راحت تر بدون سانسور اینجا مجبور بخاطر اینکه ایجا برج بلند دموکراسی ست خیلی مطالب مو ننویسم وگرنه مورد عنایت یه سری آدم ارزشی و یه سری آدم سالم( که میگند ببین فولانی شرایط ش بدتر از تو ولی چقدر شاد و خوشحاله ) !!!!  که میخواهند نصحیت کنند میفتم مجبورم کمتر اینجا بنویسم البته هنوز VPN ام درست  درمون راه نیفته !! بهرحا
سلام دوست عزیز،
یکی از امکاناتی که در سایت ویکی روان در نظر گرفتيم اینه که میتونید در انجمن گفتگوی روانشناسی با دیگر اعضا به بحث و گفتگو بنشینید و اطلاعات جدیدی به دست بیاورید.
این بخش باعث میشه بتونید به خوبی در کنار اینکه مطالب و در سایت اصلی مطالعه میکنید اینجا خودتون موضوع ایجاد کنید و درباره اون موضوعات صحبت کنید و ببینید بقیه چه نظری دارد.
پیشنهاد میکنم حتما از این بخش دیدن کنید تا از امکانات جالبش شگفت زده شین.
یکی از امکانات جالب این
سلااااااام سلاااااام سلااااااااام سلاااااام خوبید؟منم خوبم! جونم براتون بگه که پنجشنبه نرفتیم اون خونه و موندیم خونه چون پیمان احتمال می داد که ماشینمونو بدن چون نمایندگیه گفته بود پنجشنبه احتمالا زنگ بزنیم بیایید تحویلش بگیرید خلاصه تا دم ظهر منتظر موندیم خبری ازشون نشد ظهر دوازده اینجورا رفتیم بیرون و یه کیسه ده کیلویی از برنج خودمون بردیم برا اون موسسه .خیریه که همیشه می ریم بردیم و یه خرده با آقای فرهاد.پور یکی از مسئولای موسسه نشست
جمعه‌ی پیش رفته بودیم بیرون، خییییلی سرسبز بود همه‌جا. امسال فوق‌العاده شده، علف‌ها تا گردنمون بود، توشون گم می‌شدیم :) همه با گوشی من کلی عکس گرفتن، عکس‌های بسی زیبا که حتی من بدعکس هم ذوق داشتم واسشون. عکسام تو مموری ذخیره میشه. مموری 32 رو یکی دو ماهی میشه خریدم، حدود صد تومن. چند روز پیش که بقیه عکساشونو ازم می‌خواستن، نگاه کردم دیدم اصلا خبری از عکس‌ها نیست! مموریم به دلیل نامعلومی بالا نمیاد. انقد ناراحت شدن که عکساشون پاک شده، کلی غ
دیشب اولین و آخرین غذای نذری امام حسین رو خوردیم. قیمه پلوی خوشمزه ای بود که مهربان همسر و بچه ها از خانه ای در حوالی مدرسه ی جدیدم گرفته بودند. هر وقت قیمه ی امام حسینی میخورم یاد سفر کربلای تیرماه ۹۱ میفتم که ایام ولادت مولا آنجا بودیم. شب تولد ارباب روبروی حرم غذای نذری میدادند. به همراه عربها در صف طولانی دریافت غذا ایستادیم و قیمه پلو را گرفتيم ولی نه قاشقی به ما دادند و نه چنگالی. ‌عربها که غذا را میگرفتند گوشه ای مینشستند و همانجا با ا
 
پارسال این موقعا دیگه کم کم کولیک دانیال داشت  خودشو نشون میداد 
شب زنده داری ها و گریه های مداوم شروع شده بود 
ساعت از ۳شب که میگذشت و باتری من قرمز میشد و صدای گریه های دردناک دانیال که تو گوشم میپیچید درمونده ترین آدم روی زمینمیشدم 
یادمه بلاگر میگفت الان که پسرش یکساله شده بازم خستگیای خودشو داره ولی در مقایسه با دوران نوزادی خیلی راحتتره
منم منتظر دوران طلایی بعد از یکسالگی بودم
کی باورش میشه 
خوشبختانه روند گسترش علوم فناوری اطلاعات و رایانه ای به شکلی بوده است که تاکنون شاهد تولیدو عرضه نرم افزار های قرآنی تخصصی زیادی با طیف امکانات گسترده بوده ایم ، ولیکن در این عرصه شاهد نرم افزار های کمی با رویکرد استفاده غیر تخصصی تولید شده است، از این رو تصمیم گرفتيم تا نرم افزارقرآنی ساده با کاربری آسان و کم حجم و کاربر پسند و قابل استفاده برای عموم قرآن دوستان تهیه کنیم
 دانلود برنامه  
رمز فایل:    www.rasekhoon.net
خانه که60سال خالی بود . اسمم افسانه هست
 اونایی که اعتقاد دارن داستان رو بهتر درک میکنن .
مورخ 1386/10/19تصمیم گرفتيم خانوادگی به دیدار پدر بزرگم که در شمال کشور زندگی میکنه بریم شب رسیدیم پدر بزرگم منو خیلی دوست میداشت. کنارش نشستم اسرار کردم که فیلم ترسناک نگاه کنیم که پدر بزرگم نیشخندی زد،
ادامه مطلب
نیم بوت مردانه ونیز
سلام دوستان . غمخواری هستم ، مدیر فروشگاه اینترنتی نفیس ترین ها . امروز رفتیم موزه باغ ملی تهران و از محصول جدیدمون ، نیم بوت ونیز ، عکس گرفتيم . عکس محصول رو میزارم براتون . جهت دیدن جزئیات و عکس های بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید .
نیم بوت مردانه ونیز 
.
Venice men's half-boot
Hello friends . I am Ghamkhari, Director of Nafistarinha Online. Today we went to the National Museum of Tehran and took photos of our new product, Venice Half Boot. I'll bring you the product photo. See the link below for more details and photos.
 
Venice men's half-boot
 
 
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب