نتایج پست ها برای عبارت :

اقا پسر قیافتون آشناس یذره

چند وقت نبوده‌م؟ ده؟ بیست؟ سی؟ از کی میخوام پست بذارم نشده؟ شنبه؟ دوشنبه؟ جمعه؟ نمیدونم. فقط میدونم به قاعده‌ی همین مقداری که نبودم و ننوشتم، اتفاق بوده که توی زندگیم افتاده. دست بالاهاش؛ تجربه‌های دوران نمکی عقد، همراهِ همسری نمکین. و اولین تجربه حضور توی تولید برنامه تلویزیونی که مثل یه کوه بزرگ و سنگین بود با ساعت کاری 7 صبح تا 12 شب. از کوچیکی این دنیا اینکه روز اولی که رفتم سر پروژه، یه چهره‌ی خیلی آشنا توی اتاق تدوین دیدم که اتفاقا من
با خانوم رفته بودیم یه کافه رستوران. دست روی هر گزینه منو گذاشتیم یارو گفت نداریم. پاشدیم که بریم. موقع بیرون اومدن خانوم گفتن اون دوتا دخترا که گوشه نشسته بودن به تو اشاره کردن زیر لب گفتن این پسره چقدر آشناس
هیچی دیگه.خوبه که هنوز شبا خونه پدرم رو دارم که بخوابم :/
------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: ولی فارغ از اینکه من اصلا ندیدم اون دو نفر کی بودن، مطمئنم هیچ آشنایی با من نداشتن.
به واقع، کرم ریخته بودن. به خدا مسلمون نیست
دانلود اهنگ اقا پسر قيافتون واسم اشناس یکم با کیفیت عالی
دانلود اهنگ اقا پسر قيافتون واسم اشناس یکم
دانلود اهنگ اقا پسر قيافتون واسم اشناس یکم سپهر خلسه و فریاد
دانلود اهنگ جدید سپهر خلسه و فریاد بنام  اقا پسر قيافتون واسم اشناس یکم
لینک دانلود اقا پسر قيافتون واسم اشناس یکم
اهنگ های مرتبط در وبلاگ
دانلود آهنگ جدید خواننده های معروف ایرانی ،دانلود آهنگ های جدید خواننده های معروف ایرانی خارج . دانلود گلچین بهترین آهنگ های پاپ ایرانی به ص
پنجره اتاقم بازه و امید هوای تازه دارم. از دنیای شلوغ امروزم پناه آورده ام به گریبان اتاق! وسایلم رو مرتب میکنم، همون طور که کارهام رو تو دهنم. 
من پنجره رو به امید هوای تازه باز کردم اما آلودگی صوتی همسایه و اسپیکرش که جنتلمن! پخش میکنه، میزنه تو ذوقم. 
هندزفری، این یار بی زبان رو میذارم تو گوشم و دکمه ی پلیش رو میزنم. روی پلی لیسته و از شانس خوبم، آهنگی از همایون شجریان برام پخش میکنه . صدای همایون چه انعکاسی تو وجودم میندازه وقتی میفهمم دا
خیلی خیلی هفتۀ مزخرفی بود.فقط خدا کنه هفتۀ بعد يذره بهتر باشه @_@دهنم سرویس شد این هفته / توروخدا این هفته بهتر باشه.همش خواب / کنار بخاری / گرم و نرم / زیر پتوی ضخیم / دیگه خودمم بخاری شدم / داغ کردم /دارم میترکم اینقدر خوابیدم بسه دیگه / فقط يذره اراده میخواد (نداریم تموم شده،ته کشیده) / شبتونم بخیر.
پ.ن: تیتر کامل:حالم بده مثل موقعی که یه عمر زندگی رو تایپ کردی بعد که سرتو میاری بالا میبینی زبان کیبورد اشتباه بوده و چرت و پرت نوشتی -_-
چراغها را من خاموش میکنم .زویا پیرزاد
 
به "کلاریس" عادت کرده بودم .اینکه یه زن حین روزمرگی تو ذهنش جنگ باشه رو خوب میفهمم.یا به قول نویسنده "دو ور ذهن" باهم حرف بزنن
من رمان ایرانی خون نبودم .هنوزم نیستم اما نیاز دارم به زنها و آدمهایی از جنس خودم .دورو اطرافش مثل من باشه 
وقتی کتاب ازدواج ناشیانه رو میخوندم باز با شخصیت زنش همذات پنداری میکردم،دردشو میفهمیدم اما جنس غم اون فرق میکنه .محیطش، نوع برخوردش ، خیلی متفاوته دورهمی های مشروب خوری
چراغها را من خاموش میکنم .زویا پیرزاد
 
به "کلاریس" عادت کرده بودم .اینکه یه زن حین روزمرگی تو ذهنش جنگ باشه رو خوب میفهمم.یا به قول نویسنده "دو ور ذهن" باهم حرف بزنن
من رمان ایرانی خون نبودم .هنوزم نیستم اما نیاز دارم به زنها و آدمهایی از جنس خودم .دورو اطرافش مثل من باشه 
وقتی کتاب ازدواج ناشیانه رو میخوندم باز با شخصیت زنش همذات پنداری میکردم،دردشو میفهمیدم اما جنس غم اون فرق میکنه .محیطش، نوع برخوردش ، خیلی متفاوته دورهمی های مشروب خوری
 
چرا من نمیتونم يذره قاطع باشم؟؟
 
چرا همیشه میخوام احترام طرف مقابلو نگه دارم؟؟
 
چرا ازاین رفتارم سوء برداشت میشه؟؟
 
متاسفانه یا خوشبختانه خیلی زود معنی نگاه یه ادم یا حرفی متوجه میشم.
 
واین باعث میشه من ادای ندونستنو دربیارم. .
 
 
ادامه مطلب
الآن یه پلی لیست عتیقه رو از تو گنجه درآوردم فوت کردم، یه سطل خاک پاشید این ور اون ور، گذاشتمش خیلی باحاله! بعضاً اصلاً نمیدونم کی بوده این خواننده هاشون. ولی چه خاطراتی که دارن یکی یکی از قبر بیرون میان. (يذره وحشتناک شد فک کنم:/ ولی حسه خوبه کلا :).)
همینطوری که دارم مینویسم، بعد از چند تا جمله هی میگم: "اَاااا ایـــن!!!" :)
با این چشم درد، دیگه نمیتونم دنبال عکس توی آرشیوم بگردم. 
بهترین بک گراندی که تا این لحظه تونستم باهاش کنار بیام همینه فعلا. 
دوست داشتم سرچ کنم. 
هرچند، حتی گوگل هم خیلی وقتها به سختی چیزی که میخوامو میتونه پیدا کنه.
دلم گرفته
کلا
:(
-------
بعدنوشت: بالاخره با کار روی یکی از عکسها، الآن يذره بهتر شد.
دیگه واقعا حس میکنم خنگم:/
 
امروز همون دبیر ریاضیمون که قبلا ذکر خیرش بود گفت: عطسه چی شده امروز نمیخندی؟ فکر کنم حالت خوب نیست نه؟
من به معنی واقعی پوکر شدم و گفتم: نه خانوم خوبم
دبیر محترم: همیشه میخندیدی امروز يذره عجیبی فکر کردم
ادامه مطلب
کلارای عزیز
داره نم نم بارون میاد، last time I checked!
سرم یکم بهتره خداروشکر و دارم توی همون ماگِ کیتی، دمنوشِ بهلیمو و بهارنارنج میخورم. با کمی خرما.
با یه موسیقی که فازش خوبه. 
یکی از مهتابیهای اتاق، همین چند دقیقه پیش سوخت! الآن يذره شاعرانه شده اینجا! و البته با تشکر از چراغ مطالعه.
ادامه مطلب
دلی: شرمنده همتونیم
آرامش: هوم اونم بدجور
 
دلی: تا آخر هفته پست نداریم
آرامش: به بزرگیتون ببخشید
 
دلی: اری جونم به نظرت کسی اینجا رو میخونه؟
آرامش: نمیدونم شاید
 
دلی: اگه میخونین اعلام حضور کنین ما يذره انرژی بگیریم
آرامش: هوم با دلی موافقم
میگم دقت کردین توی بحث ها یه نکته ای وجود داره. هر جا کم آوردین میتونین بگین: "بابا این که قیاس مع الفارقه!" 
هیچکس هم نمیدونه دقیقاً یعنی چیا. ولی کارتو راه میندازه لامصب!! 
البته يذره سخته، من یبار اومدم قیاس مع الفارق کنم اشتباهی قصّ علی هذا کردم؛ بعد طرف مقابلم هم اومد سفسطه کنه اشتباهی کظم غیظ کرد!
----------
این پست بعداً حذف خواهد شد!
برم سر کار یعنی؟؟
شما چی میگین؟؟
از سه شنبه نرفتم.
الانم يذره دیر شده
آقایش» همکارم پریروز اومده بود در خونه. کی فکرشو میکرد من از بوتیک برسم به همچین شرکتی که همکارم بابت نیومدنم نگران بشه بیاد خونمون، الان سیمین بود کلی زنگ میزد که بیا کلی مشتری اومده
همینجا بهتره
ولی خب فعلا نمیتونم بوتیکو ولش کنم شبا میرم اونجا
یجورایی وقت سر خاروندنم ندارم
مامان هم که خوشحاله یجورایی خودمو سرگرم کردم
دیروز اولین روز کاریم بود (به صورت تخصصی)
یه اتاق واسه دو نفر بود، خداروشکر همکارم خیلی آدم خوبی بود. دیروز از 5 ساعت 4 ساعتش خوش و بش بود و چای پشت چای، شیرینی هم تازه
چون تقریبا تو سنای خودم بود باهم مچ شدیم، امشبم قراره بریم شام بیرون
الان تو شرکتم. راحت راحت، صندلی چرخ دار. شیرینی و چای روی میز دستا هم روی کیبورد چی از این بهتر. ولی آقای الف» (همکارم) میگفت هفته اول اینجوریه از هفته بعد بکوب باید کار کنی الکی که استخدام نشدی. ولی فعل
دیوونه دیوونه . دیوونه
 
يذره به فکر خودت باش احمق
 
زنگ عربی نفهمیدم چی شد اصلا. دو سه بارم اخطار گرفتم
 
چرا قرصاتو نخورده بودی
 
عذاب وجدان داشتم که چرا انقدر اذیتت کردم
 
یه ساعت و نیم تمام فقط ذکر میگفتم. خانوم ر» هم فهمید حالم چندان خوش نیست
 
+فقط میتونم بگم خداروشکر که از اون حالت در اومدی. از چهرت مشخص بود اون لبخندو الکی و بزور میزدی. حس میکنم بهتره بهت پیام ندم
++ دیوونه شدم اصلا. الکی مثلا تو اینجا رو میبینی هه
دیشب خیلی عصبی بودم. خیلی زیاد. همش احساس میکردم میخوام بشم. ولی تقویم میگفت زوده. دیر خوابیدم و صبح پا شدم دوباره درس بخونم. وااااای که چقدر از شب امتحانی خوندن متنفرم. بعدش هم که سلام بر .
رفتم امتحان دادم و اومدم. نمیدونم دلیلش یا وسواسه، یا بلد نبودن زیاد، یا بلد بودن! امتحانای این ترم رو خیلی مینویسم. دوشنبه استاد بهم گفت بسه دیگه همه رو نوشتی! امروزم برگه رو که دادم استاد یه لبخند عجیبی زد، نمیدونم نشونه خوبیه یا نه.
 
یه انیمه
امروز بعد دو ماه باز عشقم اومد بوتیک (منحرف نشین این فرق میکنه) یه پسر تقریبا تو سنای خودم سالی دو سه بار میاد بوتیک حالا خودش عشق نیستا اونی که همراهشه
یه دختر 5 ساله تپلی خوشگل، اولین سالی که اومد تو مغازه دل منو برد. انقدر قشنگه که حد نداره
تا اومدن میخواستم برم ماچش کنم. با داداشش دست دادم و رو بهش گفتم: ببینم حال عسل خانوم ما چطوره؟
عسل اونموقع تازه متوجهم شد و دوید سمتم. محکم بغلش کردم و گذاشتمش روی میز يذره چاق تر شده بود سخت میشد بلندش
نمیدونم چقدر لازمه بنویسم تا که ذهنم خالی بشه و بتونه بشینه پای درساش، اما میدونم که اصلا کم نیست. میخواستم ورزش کنم، اما صدای بارون رو شنیدم و رفتم پایین که بشینم رو مبل خیلی راحتی که گذاشتم کنار پنجره و مثن اونجا درس میخونم، و خب درس بخونم، اما نشد.
این که هنوز تسلط کامل رو مغزم ندارم ناراحت کننده ست، این که نمیتونم وقایع رو جوری که هست و نه بدتر، حتی شاید بهتر برا خودم جلوه بدم و پیش ببرونم دلسرد کننده ست، که فقط خودم میدونم چه موانعی که تو
امروز تا حدی داغان(همون داغون خودمون) بودم که یهویی 7 تا قرصو با هم خوردم اونم قرصای قوی در حالی که ناشتا بودم
حالا اولش که حالم بهم میخورد بعدشم که کلا از هوش رفتم. یعنی خدا به دادم رسید
الان پیش خودتون میگین این روانیه یا هر چیز دیگه ای. ولی اگه يذره موقعیتمو میدونستین درکم میکردین
توی وب اصلیم هیچی نمیگم هیچی
ولی خب باید از بهار جان یه عذرخواهی بکنم(گرچه اینجا رو نمیبینه) مهربون قول داده بودم امروز پست بزارم ولی خب ببخشید نمیتونم متاسفم.
 هروقت اتفاق بدی براتون پیش اومد هرگز نگین مگه از اینم بدتر میشه؟؟
اره میشه از اون تلخ تر وحشتناک تر.غیرقابل تصورتر.همه اینا میشه.
یه بار کوه رفته بودم خیلی غصه داشتم اون بالا انقدر داد زدم انقدر داد زدم تا صدام به اون 
بالایی برسه .
فقط ازش خواستم يذره بامن مهربون باشه.
ازش ممنونم که برای کوچکترین چیزی باید جون بکنم تا بهش برسم
ازش ممنونم که هر وقت چیزی باور کردم وامیدوار شدم با یک حقیقت تلخ از خواب خرگوشی بیدارم کرد.
همه اینا میگذره 
فرا
یه مدتیه چیزی ندارم که بنویسمیعنی قلمم خشکیدهحرف و حدیثی نمونده که نگفته باشم دارم دنبال ایده جدید میگردم.وضعیت خوابگاه خیلی داغون بود.هفته اول هفته ثبت نام ورودی جدید بود و دانشگاه و خوابگاه غلغله بود.وقتی نتونی یه جای آروم پیدا کنی که يذره تمرکز کنی(حتی دسشویی و حمام هم شلوغ بود)ذهنت نمیتونه آروم بشه و جایی برای نوشتن هم پیدا نمیکنی.چی گفتم اصن؟در کل منظورم اینه که دور و برم شلوغ بود مدتی و استرس حتی نمیزاشت شبا بخوابم.تا کم کم اوضاع آروم
وبسایت پرووب پلاس زحمت کشیدن قالبی رو با مشخصاتی که داده بودم طراحی کردن و قرار دادن که خیلی با این کار بنده رو شرمنده کردن و تشکر میکنم.
قالب هم انصافا زیبا بود، بک گراند عالی، افکت هم عالی، توی ریسپانسیو هم عکس رو خوب نشون میداد. اما یکسری جزئیاتش هنوز جای کار داشت و سعی کردم کمی شخصی-سازی ترش کنم (در حدی نیست که دوباره زحمت بدم بهشون خودم باید يذره بالا پایین کنم طبق وسواسهای معمول! :)) ولی  فعلا من همون قالب خودمو گذاشتم تا یکمی روی قالبی ک
ببخشیدا ولی باز يذره گله میکنم خب.
این دبیرمون دیگه پدرمو در آورده بهم میگه خانوم مهندس تازه اسمم بلد نیست همون به خانوم مهندس میشناسه:((( این چیز بدی نیستا ولی خب با لحن بدی میگه من اعصابم میریزه بهم
حالا اینکه چرا میگه قضیش مفصله
این هم دبیر دینیمونه هم سواد رسانه(چقدرم که با هم جورن)
روز اول سواد رسانه شغل پدر و مهارتهایی که هر کدوم داریمو پرسید ازمون
من رفتم جلو بعد ازینکه شغل بابامو گفتم گفت: خب مهارتهات?
گفتم: هیچی خانوم
گفت: مگه میشه یعن
+ الان باید درس بخونم اما يذره نسبت به درس خوندن سرد شدم ولی قول میدم که تو تعطیلات دوبرابر جبران کنم.++ نمیدونم این داستان رو شنیدید یا نه!؟
در سفری هم که مرحوم مطهری به اعتاب عالیات مشرف شدند، نشانی منزل آقا حاج سیدهاشم را بنده به ایشان دادم و در کربلا دو بار به محضرشان مشرف شده‌اند، یک بار ساعتی خدمتشان می­رسند و بار دوم روز دیگر صبحانه را در آنجا صرف می­نمایند.
مرحوم مطهری در مراجعت از این ملاقات­ها بسیار مشعوف بودند و می­فرمودند: در یک ب
اومدم با یه عالمه انرژی منفی
 
بریزمشون اینجا؟؟
نه بابا بیخیال
بزار خوباشو بگم
 
خب بچه های بدی نبودن یکیشون شدید آدم باحال و شوخ طبعی بود کنارمم نشسته بود
البته فکر میکنم من مغرورم و از دماغ فیل افتادم. به امید اینکه بتونم باهاش جور بشم
الان اگه اینجا رو ببینه باور نمیکنه منم که دارم مینویسم
 
از معلمامون که سه تاشونو دیدم و فقط با یکیشون کلاس داشتم. زنگ اول که بیکار. زنگ آخرم یکی از دبیرای آقا(دوست بابام هم بود. کلی تحویلم گرفت) اومد و گ
سلام
قبل از اربعین دنبال لیوان بودم برای "زه" که این لیوان ها رو تو یه کانالی دیدم سفارش دادم و دو تا از آبیه برای خودم و "زی" خریدم و قهوه ایه رو برای "زه" سفیده هم شیشه ای بود دلم نیومد نخرم، خواستم کلکسیونم تکمیل بشه!!!

کربلا که رفتیم، تو خونه ی ابوجاسم، در کوله ام باز بود و لیوان من و "زه" تو کیف من بودن. دختر ابوجاسم، یکی از خانم هایی که خیلی به ما خدمت کرد، لیوان ها رو دید و آبیه رو گرفت دستش و داشت میگفت چه قشنگه و .! گفتم مال شما!
ذوق کرد و
با این مدرسه جدیده اصلا نتونستم کنار بیام تا الان
بی نظمه خیلی
همت که بودم واقعا همه چیز منظم و تمیز بود ولی اینجا کاملا برعکسه
کلا 15 نفر از بچهای ما اومدن اینجا
10 تا تجربی ، 2 تا انسانی و 3 تا هم ریاضی
بقیه همه از مدرسه بینایی اومدن و تک و توک عادی
بینایی هام نمونه ان
با معاون پرورشی کلاس دفاعیو داریم بعد یکی یکی بلندمون کرد که چه کارای هنری بلدین از آشپزی تا مسابقات و اینا
بچهای بینایی همشون بلند میشدن میگفتن فلانیم از مدرسه شهید بین
با این مدرسه جدیده اصلا نتونستم کنار بیام تا الان
بی نظمه خیلی
همت که بودم واقعا همه چیز منظم و تمیز بود ولی اینجا کاملا برعکسه
کلا 15 نفر از بچهای ما اومدن اینجا
10 تا تجربی ، 2 تا انسانی و 3 تا هم ریاضی
بقیه همه از مدرسه بینایی اومدن و تک و توک عادی
بینایی هام نمونه ان
با معاون پرورشی کلاس دفاعیو داریم بعد یکی یکی بلندمون کرد که چه کارای هنری بلدین از آشپزی تا مسابقات و اینا
بچهای بینایی همشون بلند میشدن میگفتن فلانیم از مدرسه شهید بین
دیشب داشتم به این فکر می‌کردم که ما آدما چقددددر همه چیزو به خودمون و دیگران سخت می‌کنیم!
با حرف نزدن، با حرف زدن!!، با تفکراتمون، با کنترل‌گریمون، با بالا اوردن احساساتمون روی طرف مقابل، با عادتمون به بله گفتن، با عادتمون به بله شنفتن
داشتم فکر می‌کردم که چقدددر می‌تونست زندگیامون راحت‌تر و قشنگ‌تر باشه اگه يذره آگاه‌تر می‌زیستیم :/
روح جمعی انسان، بیمار است
 
همین دیشب یکی از کتابای فریدون مشیری رو برداشتم و بازش کردم و این شعر
خیلی وقته که میخام بیام و اینجا بنویسم. ولی هی نمیشه. اینکه بخام چیزی بنویسم، هرچی، روزمرگی محض حتا، ازم بر نمیاد. چون با تقریب خوبی روزام خیلی شبیه هم و خسته کننده شدن. و نوشتنش چیزی جز فشار مضاعف نیست.
امروز بعد از چند روز آلودگی هوای خیلی وحشتناک، یکم بارون اومد و خیلی دوس داشتم عصری برم بیرون یکم راه برم، ولی گلوم يذره درد میکرد و فک کردم نرم بهتره، حالا یهو سرما میخورم که اصلن اتفاق خوبی نیست.
اون دوستمم باز از آمریکا اومده و واقعن من به ای
بسم الله الرحمن الرحیمالان که دارم این نامه رو مینویسم با خودم میگم ای کاش کسی بود که برای من هم اینجوری نامه بنویسه ولی من تو دنیا آدمای کمی رو دارم و اوناهم که نامه نویس نیستن؛ الان دوازده سال سن داری و من از هفده هجده سالگی دارم برات نامه مینویسم؛ میخوام چند تا خطر و اشتباهت رو گوشزد کنم هم یاد آوری و تذکری بشه برای خودم و هم راهنمایی برای آینده بهتر تو.الان داری سال ششم رو میگذرونی و سفت و سخت درس میخونی که یا تیزهوشان قبول شی یا نمونه دولت
سخته بعد 15 سال یهو دیگه نداشته باشیش. سخته توی 20 سالگی چیزیو که از خودت برات عزیزتره از دست بدی. واسه چی؟؟ بخاطر یه ماست؟؟
چند ساله هیچکدوممون ماست نمیخوریم
سخته مامانت وقتی ماست ببینه بزنه زیر گریه و خودتم حالت بد بشه ولی با این حال سعی کنی حال مادرتو خوب کنی.
سخته نتونی حقتو بگیری و یکی راست راست بچرخه تو شهر (با خودم میگم شاید عذاب وجدان داره، تو از کجا میدونی؟؟) با این افکار آروم میگیرم.
امشب نشسته بودم رو به روی کیک که دو تا شمع روش بود(
اون استادی که گفتم، سر کلاسش شروع کردم به درس دادن و .، و گفته بود دو تا از اساتید هستند که دوست دارم باهاشون یه سری صحبت کنی تا از همدیگه چیز یادبگیرید و .، امروز ظهر تو گروه پیام گذاشته بود که به رضا بگید بیاد اتاق من، از اونجا که من دستگاهم خاموش بود و دم در کلاس در حال خوندن کتاب بودم(کتاب در جست و جوی ثریا رو میخوندم، داستان اینکه من روی نیمکت جلوی کلاس تا استاد بیاد، میشینم و تو نمیرم رو قبلا گفتم که بخاطر دخترهای کلاس و پسرهایی که اصلا ر
معرفی بهترین مدرسه-حرفه ای ترین کادر آموزشی 98 در کرج
 
حرفه ای ترین کادر آموزشی 98 در کرج ! دبستان دخترانه غیر دولتی شمیم آرامش.
معرفی بهترین مدرسه-حرفه ای ترین کادر آموزشی 98 در کرج
(معرفی بهترین مدرسه غیر انتفاعی غیر دولتی کرج 98 دنبال مدرسه خوب می گردید؟ شما هم مثل خیلی از پدر و مادرای با دقت،دنبال مدرسه خوب و یا حتی قطعا بهترین مدرسه در کرج برای فرزندانتون می گردید؟بهترین مدرسه دخترانه غیرانتفاعی در کرج)
من زمان کوچیکیم خیلی شیطون بودم . خو
از اونجایی که فکر میکنم ممکنه برای بعضی سوال پیش بیاد، پاسخ این کامنت رو بطور جداگانه پست میکنم که اگر باز هم برای کسی سوال شد بتونم ارجاع بدم!
دوزار آبرو داشتیم همونم رفت دیگه. :) (دارم خودمو آماده میکنم!)
لطفاً بعد از خوندن این پرسش و پاسخ، اگر ناامید شدید، حداقل برای شفای نویسنده دعا بفرمایید! :)
***
پرسش (+) :
.اتفاقا امشب درباره من وبتونو خوندمو سعی کردم سردربیارم:)
ولی خیلیم سردرنیوردم!
الان تصورم اینه شما یه گریمید:)
وواقعیت وسنها رو میتونی
رمان نگین  پارت اول 
       انجمن ادبیات داستانی دریچه کلیک کنید. .   
 
 
لای درز پنجره ی چوبی کلاس نسیمی رهگذر عطر شیرینت را برایم آورد 
نمی دانم چرا امروز دلم هوایت را می کند؟!؟!؟!
همین امروزی که با بی رحمی پا روی دلم گذاشتی
و حصار دلم را پایمال کردی و با بی رحمی گفتی
من میروم تا تو بدانی رفتی ام!!!
و حال که تو رفتی
دلم فقط تو را میخواهد هوسی در سینه ندارم برگرد
برگرد و فقط مثل برادر و کوه پشتم بمان
فقط با من بمان
بیرحم ترین موجود زمین مهرت در دل
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب