نتایج پست ها برای عبارت :

انام سن سییز گیندوزم گنجه ده نگرانم

همه چیز ارام.ارامباورت می شوددیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "تو نگرانم نشو !همه چیز را یاد گرفته ام !راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم !تو نگرانم نشو !!همه چیز را یاد گرفته ام !یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !یاد گرفته ام نفس بکشم بدون توو بی یاد تو !یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن.و
سلام خدمتت تمام عشقبازان عزیز❤
شرمنده تمامی دوستانی که طی این دوسال که حیوون نداشتم برای حیوون زنگ زدن و من حیوون نداشتم که بدم خدمت شون❤
درحال حاضر درحال ساختن گنجه جدید و جمع آوری نسل های قبلی خودم و نسل های خیلی بهتر هستم انشالله بهترین نسل هارو بدیم خدمتت دوستان عزیز
برای دیدن عکس های درحال ساخت گنجه جدید به ادامه مطلب مراجعه کنید
ادامه مطلب
الآن یه پلی لیست عتیقه رو از تو گنجه درآوردم فوت کردم، یه سطل خاک پاشید این ور اون ور، گذاشتمش خیلی باحاله! بعضاً اصلاً نمیدونم کی بوده این خواننده هاشون. ولی چه خاطراتی که دارن یکی یکی از قبر بیرون میان. (یذره وحشتناک شد فک کنم:/ ولی حسه خوبه کلا :).)
همینطوری که دارم مینویسم، بعد از چند تا جمله هی میگم: "اَاااا ایـــن!!!" :)
یه جاهایی از زندگی میمونی چیکار کنی
یه دلت میگه توجه و اون کار اشتباهه و بد داری میری تو قعر
یه دل اما میگه برو تو دلش! و فکر بد نکن قد یه ثانیه و ی لحظه
# دلم میخاد بریزم بیرون و همه چیو بگم به مامانم! اما همش نگرانم که نگرانم شه
و الکی هرس بخوره:(
نمیدونم نمیدونم چیکار کنم! از ی طرف چون شهر غریبم دوس ندارم غصه مو تو اینجا بخوره
صلاح به نظرتون گفتن درد و دلای شخصیتون به مادر هست یا نه؟
مزیت و معایبش چیه؟ کدوم بیشتر میچربه؟ 
این چیست که‌چون دلهره‌افتاده به‌جانم حال همه خوب است ، من اما ، نگرانم ![فاضل نظری]
 
+دیگه حرفی نمیمونه، جناب فاضل نظری همش رو گفت! 
+هیچوقت فکر نمیکردم یک زمانی آنقدر بیخیال(شه، بی نظم یا هرچی) بشم که حتی کتابام رو منگنه نکنم:| یعنی تا الان منگنه نکردم. جلدم که نداره! الان بی نظم و اینا شناخته میشم؟ سال آخر کل سیستم منو بهم ریخته:/
فکر کنم اولین آرزوم ،آرامشه ، در کنارشون.
وقتی ارامش نیست ، اگه یه روز نباشن؟ حتی باااینکه بدم میاد ازش ، چی میشه زندگی؟!
عمیقا نگرانم ، نگرانم بدبختی ها بیشتر شه ، چه بیچاره ایم ما نه،؟!
خدایا اگه دقت کنی ، یه دلخوشی کوچیک هم ندادی میدونی؟!
بیچاره تر از بیچاره میکنی و هی ناشکری کنیم بیچاره تر میشیم ، خدایا چی بگم بهت؟!
چرا اینطوری میکنی باهامون؟!
چرا میخوای بدبخت ترم کنی؟
من میدونم اتفاقای بد دارن نزدیک میشن.
از همچی بدم میاد خدا ، به هیچی اع
در این مخروبه ی پر از رنج، عیار آدم به نوع دردی ست که توی گنجه ی دلش پنهان کرده. برای من که غم بازم، برای من که چراغ به دست می گردم دنبال آدمی که دردش از شکم و زیر شکمش بالاتر رفته باشد، تحمل این روزها و آدم های اطرافم سخت شده، خیلی سخت. عصبی شده ام. گمان می کنم دارم می گندم. 
ای یاد تو بهترین سرآغاز                 بی نام تو نامه کی کنم باز ؟
ای یاد تو مونس روانم                    جز نام تو نیست
ای کارگشای هرچه هستند             نام تو کلید هرچه بستند
ای هست کن اساس هستی          کوته ز درت دراز دستی
هم قصه ی نانموده دانی                 هم نامه ی نانوشته خوانی
هم تو به عنایت الهی                     آن جا قدمم رسان که خواهی
از ظلمت خود رهایی ام ده               با نور خود آشنایی ام ده
شاعر : نظامی گنجه ای
سلام
امروز تا ظهر سرکار بودم
عصر سردردم خیلی بدتر شد
با شمایی که نمیشناسم که تعارف ندارم راستش رو بخواید پول ندارم برم دکتر
و از طرفی هزینه های زیادی بهم اضافه شده
سخت شده
گاهی میترسم از این سردرد هام
پر از ابهام و علامت سواله زندگیم
کار هرشبم شده فکر و فکر و فکر
فکر کنم توی دایره لغات هم نمی گنجه حالم
حس میکنم محرم نزدیکه
خدایا من جز تو کسی رو ندارم
سلام دوستان امیدوارم همگی خوب باشید 
دانشجوی سال سوم اتاق عمل از دانشگاه آزاد هستم، چند وقتیه که آینده این رشته نگرانم کرده، آخه پدر و مادرم هزینه خیلی زیادی دارن بابت این رشته میکنن و همه ش نگرانم نکنه در آینده نتونم کار پیدا کنم، آخه چند تا بیمارستارنم برای کار دانشجویی رفتم قبول نکردن و گفتن کار نیست. 
لطفا دوستانی که تو این حیطه کار میکنید یا آشنایی دارید که تو این رشته هست راهنماییم کنید و بگید آیا کار هست برای این رشته یا خیر؟
در ضمن ش
مرا گویی که چونی؟ چونم ای دوستجگر پر درد و دل پر خونم ای دوستحدیث عاشقی بر من رها کنتو لیلی شو،که من مجنونم ای دوستبفریادم ز تو، هر روز، فریاداز این فریاد روز افزونم ای دوستشنیدم عاشقان را می نوازیمگر من زان میان بیرونم ای دوست؟تو گفتی: گر بیفتی گیرمت دستاز این افتاده تر کاکنونم ای دوست؟غزلهای نظامی بر تو خواندمنگیرد در تو هیچ افسونم ای دوستنظامی گنجه ای (گنجوی)
خودمونیما به عمقش که فکر می‌کنم چجوری این‌همه سال با این شدت مردم زیادی اینطور عزاداری می‌کنن برای یک واقعه بعد از ۱۴۰۰ سال حقیقتا چیز عجیبیه. اون‌قدر عجیب که در مخیله‌م نمی‌گنجه! عزیزترین فرد آدم هم فوت می‌کنه نهایتا تا ۴۰ روز گریه و زاری شدت داره سه چهار سال بعدش که بماند. روزهای بزرگی رو می‌گذرونیم.  دوست دارم در بی‌کرانه‌های وجود امام حسین‌علیه‌السلام غرق بشم. اهل بیت درعین این‌که عرشین زمینی هم هستن پس نشدنی نیست. حضرت ام
امروز نگرانتر از همیشه ,بهش پناه بردم که واسم استدلال کنه و بگه جنگی در راه نیست.  مثل همیشه خوب تحلیل میکنه. خیلی خوب.
 نگرانم ,نگران آینده ,نگران خانواده ام, پدرم مادرم برادرم و همسرم. نگران فرزند آینده ام. .
 
از خودم گله دارم ,باید  بیشتر تلاش کنم.
چون انگار جدی جدی داره جنگ میشه
اون ترامپ کسخلم که مغزش تو تخماشه
الان من اینجا
مامان بابام اونجا
نگرانم واسشون
کاش برمیگشتم حداقل همه باهم بمیریم
از فردا لابد قحطی و احتکار و. 
هرچی هم که بشه چوبش تو ما میره
 
پی نوشت: یکی به اون کله زردمبو بگه ما به اندازه خودمون بدبختی کشیدیم
اگه خواست حمله کنه از شرق درو کنه که عدالت رعایت شه
از یک طرف دلم برای مارکو و هربان میسوزه از طرف دیگه میدونم که بعضی کاراشون اشتباهه و این که به من اسب میزنه و زده بعضی از این کارا. 
برا یانجام دادن نذرها نگرانم. میترسم از پسشون بر نیام و از طرف دیگه نگرانی های یکه مارکو بهم وارد میکنه کل زندگیم رو مختل میکنه. 
خدایا منو از این جاده پر پیچ و خم و سخت بامت به مقصد برسون
الهی آمین
سلام، اسم من رابرت است و در لیورپول زندگی می کنم. من در یک خانه ارواح به دنیا آمدم و بزرگ شدم و تمامی اتفاقاتی که در زیر می خوانید همگی حقیقت دارند. پدر و مادر من کمی قبل از به دنیا آمدنم خانه ای بزرگ خریدند. قیمت این خانه بسیار مناسب بود و از آن جا که از مدت ها قبل بدون سکنه مانده بود آن را زیرقیمت می فروختند. این که یک خانه زیبا و قابل ست در وسط یک خیابان پر سکنه مدت ها متروک مانده بود جای تعجب داشت ولی پدر و مادرم خیلی زود و با تلاش فراوان آن ر
مادرم رو فرستادم چکاپ 
احتمالا یه عمل جراحی پیش رو داره و یه microcalcificationهای خوش خیمی توی breast اش که باید بریم پیش جراح عمومی تا بهمون بگن چه کار کنیم بایوپسی لازم داره یا نه ؟ خیلی خیلی نگرانم و گریه امونم رو بریده خدایا خودت محافظ و مراقب مادرم باش. همه عشق و امید زندگیمه خودت از همه چیزهای بد حفظش کن و به دل لعنتی بیتاب من آرامش بده تو که سرچشمه آرامشی 
امروزم شروع شد. خیلی وقته البته و من خونه رو جارو گردگیری کردم مهام یخچالو تمیز کرد مهم اینه تموم شدن این کارای تقریبا کسل کننده. یعنی باید انجام میشد. خب شاید با همین کارای به ظاهر کسل کننده و عادی روحیه آدم عوض بشه. البته با تمیزی که قطعا روحیه ادم عوض میشه :دی 
نگرانم. خیلی نگرانم میترسم از خیلی چیزا که نشه. نتونم. باید حسابی کار کنم اونوقت امروز وقتم رفت :( چقدر زمان الکی هدر میره و نمیشه جلوشو گرفت. چشم به هم زدن شد اواسط آبان. من موندمو کلی ک
تازگی ها هرگاه از دیگران می رنجمیا حتی نگرانم که چه قضاوت هایی پشتِ پرده ی تظاهرشان، برایم می کنندچشمانم را می بندمو این قسمت از جمله ی معروف "دیل کارنگی" را در ذهنم مرور می کنم
"دیگران حتی به اندازه ی سردردشان، به مردن من و تو اهمیت نمی دهند."
و همین برای بیخیال شدنم کافیست.
و من نگران قضاوت های مردمی که به اندازه ی سردردشان هم برایشان مهم نیستم، نخواهم بود.
راز آرامش همین است‌.!
 
سلام
نزدیک یک سال است که دیگه دستم به نوشتن های همیشگی ام نمیره
نوشته هایی که خواننده رو برآشفته کنه و تحسینم کنه
دارم بی تعارف مینویسم
سردرد ها داره نگرانم میکنه
شبها دوست دارم نفس های عمیق بکشم وبه مسائل عمیق تر فکر کنم
به آینده
به گذشته
به خودم و به زندگیم
راستش ایتجوری نمیشه
فردا باید زیارت شهدای گمنام برم
زیارت لازمم
خدا من خیلی بهت نیاز دارم
امشب داشتم به ترس‌هام فکر می‌کردم،دیدم اگر بخوام همین‌طوری ادامه بدم تا آخر زندگیم احتمالا لوزر می‌مونم! تا نهایتا ۲۶-۲۷ ساعت آینده می‌خوام با یکی از مهم‌ترین‌هاشون مقابله کنم ولی عادت‌های بدی که سد راهم می‌شن هنوز وجود دارن با این زمان کم هم از بین بردنشون ناممکنه!باید با هم پیش ببرم‌شون،هم کم‌تر شدن عادت‌های بدم هم مقابله با ترسم‌.
یکم مضطرب و نگرانم ولی می‌دونم که طبیعیه!
اینطور نیست که من خیلی خمار اینترنت باشم و استخون‌درد گرفته باشم از نبودنش. فقط نمیدونم با زندگیم چیکار کنم. نمیدونم بعد یه روز طولانی که از دانشگا برمیگردم چطور خستگیمو در کنم. چطور با مامانم اینا تماس تصویری بگیرم. چطور جزوه و ویس دانلود کنم. چطور گوگل کنم که چرا سرامیکای کف اتاقمون بلند شدن و صدا میدن. 
و به طور کلی، بیشتر نگرانم که قراره چی بشه. قراره اینطوری بمونه؟
تنها کسی که هر وقت حس کردم تنهای تنهام و برام مونده ،خداس
تنها دلگرمیم خداس
 همه چیو میسپارم به خود خدا، شاید معنی امید و توکل همین باشه
 
نه تو می مانینه اندوهو نه ، هیچ یک از مردم این آبادیبه حباب نگران لب یک رود ، قسمو به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشتغصه هم ، خواهد رفتآن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماندلحظه ها عریانندبه تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگزتو به آیینهنهآیینه به تو ، خیره شده استتو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندیدو اگر بغض
تازگی ها ؛هرگاه از دیگران می رنجم ،یا حتی نگرانم که چه قضاوت هایی پشتِ پرده ی تظاهرشان ، برایم می کنند ؛چشمانم را می بندم ، و این قسمت از جمله ی معروف " دیل کارنگی " را در ذهنم مرور می کنم ؛" دیگران به اندازه ی سردردشان حتی ؛به مردنِ من و تو اهمیت نمی دهند . "و همین برایِ بیخیال شدنم کافیست !و من نگرانِ قضاوتِ مردمیکه به اندازه ی سردردشان هم برایشان مهم نیستم ،نخواهم بود .رازِ آرامش همین است !
دچار نگرانی قبل از شروع کار شدم.بعد از کلی بالا پایین خیلی یهوویی جور شد که من همینجا تو شهر خودم برم طرحدرصورتی که تا دیروز قرار بود برم یکی از شهرستانای اطراف.اما الان با اینکه بهتر شده شرایط ولی نگرانمکه نکنه شرایط کاریم تو همون شهرستان اطراف اینجا بهتر باشه.نکنه شیفتاش فلان باشه.نکنه حقوق و مزایاش بسان باشه.نمیدونم چرا انقد ذهنم جنبه های منفی رو میبینه شاید بخاطر اینه که از شرایط پیش روم آگاهی ندارم.
سلام بچه ها
احتمالا دیگه نتونم بیام وب ایناالبته دقیق معلوم نیستاگه همه چی خوب پیش بره میام
دعا کنین
زله بدجور لرزوندبین خودمون باشه از ترس.کککک
زله سراب هم بود که میدونید منم اونجا زندگی میکنم
الان تونسم با شار گوشیم یه پست بذارم که اگر حتی یه درصد نگرانم شدید که میدونم نمیشید
از نگرانی درتون بیارمهمین
دعاکنین همه چی خوب پیش برهتلفات کم باشه!!
اطراف محل زندگی پیشول هم زله بوده ولی چون باباش گوشیشو.گرفته هنوز خبری نتونسم بگ
دوستت دارمو نگرانم روزی بگذردکه تو تن زندگی ام را نلرزانیو در شعر من انقلابی بر پا نکنیو واژگانم را به آتش نکشی
دوستت دارمو هراسانم دقایقی بگذرند،که بر حریر دستانت دست نکشمو چون کبوتری بر گنبدت ننشینمو در مهتاب شناور نشومسخن‌ات شعر استخاموشی ات شعرو عشقتآذرخشی میان رگ هایمچونان سرنوشت
 
مترجم موسی بیدج
ادبیّات فارسی یا ادبیات پارسی به ادبیاتی گفته می‌شود که به زبان فارسی نوشته شده باشد. ادبیات فارسی تاریخی هزار و صد ساله دارد. شعر و نثر فارسی دو گونه اصلی در ادب فارسی هستند. برخی کتاب‌های کُهن در موضوعات غیرادبی مانند تاریخ، مناجات و علوم گوناگون نیز دارای ارزش ادبی هستند و با گذشت زمان در دسته آثار کلاسیک ادبیات فارسی قرار گرفته‌اند.
ادبیات فارسی ریشه در ادبیات باستانی ایران دارد که تحت تأثیر متون اوستایی در دوران ساسانی به زبان‌
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
دائم دارم به رفتار اطرافیانم تو این چند روزه فکر میکنم. درصد زیادی از دوستانم با نبود دسترسی به واتساپ و اینستاگرام، منو فراموش کردن. با اینکه تنها توی شیرازی که مرکز اعتراضات بود زندگی میکنم، پدر و مادرم کمتر از همه نگرانم بودن. اونایی که ادعا میکردن دوستم دارن حتی یه تماس ساده ی سی ثانیه ای هم نگرفتن. حتی برادرم که تا الان چندین بار بهم گفته که من دلیل زنده بودنشم یه اسمس ساده به من نزده!
من سه روز تمام بیقرار بودم، دیوانه وار به دنبال یه
دلی که از غمِ دل رنجید.
بزرگ می‌شویم‌؛پیر می‌شویم و به سمت مردن می‌رویم؛آری؛منوتواما نگرانم برای مردنم؛نه اینکه قلبم از تپش بماند نه!!!من برای آن قسمت قلبم که با یادت می‌تپد و و یک روز از تپش می‌ایستد، از امروز تا آن روز بیتابم. پس تا روزی که جانی در این جسم هست به یادت می‌گوییم "دوستت دارم جانانم"
( مهرفوری زمان سعی میکند برای دوستان کلماتی به کار ببرد که شاید تاثیر گذار باشد. ما در خدمت هستیم از لحاظ مهرفوری یا مهرژلاتینی یا مهرلیزری )
میگفتن توقعم از دوستی زیاد بوده. زیاده. آره که بود. سیزده سال تو چندصدتا کتاب دنبال واژه دوست گشته بودم. ورق زده بودم و خیال پردازی کرده بودم. یه موجود پرفکت ساخته بودم و تو! تو! توی لعنتی که الان ازم متنفری از خدات بود که اون باشی. پس وانمود کردی که بودی و وقتی ماسکت شکست هردومون شکست خوردیم. وقتی سعی کردیم خورده هاش رو جمع کنیم دستامون زخمی شد. زانو زدم جلوشون و سعی کردم جمعشون کنم وقتی داشتی سرم داد میزدی و ملامتم میکردی. اخرم یه لگد زدی به همش
دروس ترم جدید رو گذاشتن رو سایت از این بی برنامه تر نمیشه ، کلاسا پخش و پلا دارم فک میکنم به کلاس عکاسیم که حالا حالا تموم نمیشه به کلاس زبانم فکر میکنم به انجمن که داره جدی میشه و یک عالمه کار گذاشتن جلو راهمون به تایمی که لازم دارم برای عکاسی خداوندا یادم باشه از استادم سوالام رو بکنم ، یادم باشه ازش مدیریت زمان رو بپرسم بدو بدو ها شروع میشه از اول ترم هنوز یه گوشه ی مغزم میگه ارزشش رو داره ! قلبم میگه باور داشته باش و سعی ات ر
سلام خدمتت دوستان و عشقبازان گل که با وجود اینکه یک سال و نیمه ما حییوونامونو جمع کردیم هنوزم سایت ما رو دنبال میکنید❤
انشالله تا یکی دو هفته آینده گنجه ای که برای حیوونا در نظر گرفتیم تکمیل میشه
و بازم مثل قبل درخدمت دوستانی که قصد خرید حیوونای درجه یک هستن هستیم❤
بزودی سایت بروز میشود و عکس حیوونای جدید داخل سایت قرار میگیرد
1398/4/2
بعد از کلی نذر و نیاز کلی صلوات و دعا قرار شد برم خونه عموم تا خونه خودمون خالی بشه نگران بودم که پدرم دوباره بیفته روی دنده لج بگه باید بری خوابگاه تنها نمیشه زندگی کرد ولی انگار از یکجایی به بعد دلت نمی خواد کنار دوستات باشی دوست داری تنها باشی میخوام این حس رو تجربه کنم حتی به اندازه چند روز .
یکم نگرانم و میترسم از تنهایی ولی انگار فعلا چاره ای نیست مطمئنم اگر خونه خودمون خالی بشه دختر داییم میاد پیشم .
 
توی همه زندگیم،
به اندازه الان، 
از آینده دنیا وحشت نداشتم.
به طرز وحشتناکی از دنیا ناامیدم،
و فکر میکنم آینده چیز درخشانی نخواهد بود.
تنها کاری که میخوام بکنم اینه که حداقل دیگه بچه نیارم. که اون بیچاره مثل من آرزو نکنه کاش تو دوره اشکانیان یا زندیه یا حتی همین قاجار به دنیا اومده بود و تا الان هفت بارم کفن پوسونده بود.
و قرار نبود ریخت این دنیا رو ببینه.
دنیا رو در مرز میبینم و حس میکنم بزودی خبرهای بدی برای تمام دنیا در راهه. خیلی نگر
 
 
شام نداشتم ، خوابم می آمد ولی مجبور بودم بروم فروشگاه تا مومات زندگی فلاکت بار مادینگی ام را تهیه کینم . به این فکر کردم که اگر مادبنگی روی پیشانی ام حک نشده بود چه چیزی قرار بود آنقدر مهم باشد که مجبور باشم از خانه بیرون بروم ؟ هر چیزی را میشود جایکزین کرد و هیچ چیز آنقدر حیاتی نیست که در نبودش همه جا رنگ عوض کند روز بعدش مجبور باشی در آب سرد آنقدر ملافه ها را بسابی و بسابی و آخر هم چرکتاب شود و لکه های جا به جا جنسیتت را توی چشمت فرو کند .
ب
خسته ام، خسته از چشم باز کردن تو کشوری که هر روز آبستن حوادث تلخ جدیدی هست.
نصفه شب بیدار میشم گوشیمو چک میکنم و خواب از سرم میپره.صبح شروع میشه با خبر سقوط
روز قبل هم که کرمان و .
چند روز قبل ترور.
.
.
.
حس میکنم افسردگیم طبیعیه و الکی دارو میخورم، مگه میشه تو این شرایط شاد بود و بی دغدغه زندگی کرد؟
وقتی به جنگ فکر میکنم، به خانواده ام، به دوستام. مگه قلب من چقدر تحمل داره؟
میدونم دارم درهم و نامفهوم حرف میزنم ولی اگه ننویسم این بغض منو میکش
مشاورهٔ تربیتیپاسخ استاد علی‌اکبر مظاهری به یک پدر فعال فرهنگیپرسش:بنده هستم و زندگی‌ام را وقف دین خدا کرده‌ام و همچنین مردم مرا به‌عنوان الگو می‌بینند. خیلی نگرانم که فرزندم خدای ناخواسته ناخلف بشود.از طرفی سرم هم واقعاً شلوغ است و نمی‌توانم زیاد برایش وقت بگذارم. چه کنم؟ لطفاً چند وظیفهٔ مشخص و اصلی و کلیدی را در قبال فرزندم بفرمایید که با انجام آنها خیالم راحت باشد، که وظیفه‌ام را انجام داده‌ام.پاسخ استاد:سؤال شما چند بخش د
در روستای پدری علم خیلی محترم بود. اول محرم خانواده هایی که صاحب علم بودند آن را تحویل می گرفتند و با احترام می آوردند خانه. علم ده روز با احترام در خانه نگهداری می شد، مثلاً در گنجه یا پستویی دور از دسترس. بی سوادترین آدم ها هم می دانستند پرستیدن علم شرک است اما احترام این چوب تزیین شدۀ سه متری در خانه ها به حدی بود که بچه ها را از سر و صدا کردن در اتاقی که علم در آن بود منع می کردند. می گفتند علم این روزها درد داره». آن لحظه ای که جوان های علمدار
دیشب از سر دلتنگی بهش گفتم می خوام باهاش حرف بزنم ولی یادم رفت. با این که دیشب هم بهم پیام داده بود باز یادم نیومد که خودم خواسته بودم باهاش حرف بزنم و جوابش رو ندادم!
نگرانم بود یا هرچی، صبح که به زحمت از اون خواب بد، -خوابی که توش زدم تو صورت بهترین دوستم - بیدار شدم، دیدم روی صفحه ی گوشیم +99 تا میس کال و مسج دارم ازش. یک کم نگران کننده بود، نبود؟
توی آخرین مسجش نوشته بود: مگه نگفتی می خوای باهام حرف بزنی؟ من کل شب منتظرت بودم و هنوز هم منتظرم، ب
همیشه و در همه حال خودتون باشین. اگه احساسی رو بروز میدین، همون احساسی باشه که واقعا دارین. اینطوری بعدش هرچی بشه، مجبور نیستین پای احساسی وایسین که مال خودتون نیست. مجبور نیستین بابت پیامد های احساسی که واقعا نداشتین جواب پس بدین. و شب تو رختخواب پهلو به پهلو نمیشین که یعنی اگه واقعا خودم بودم هم باز اینطوری میشد؟»
برای همینه که من الان میام و بهتون میگم خوب نیستم. نگرانم. از خودم نامطمئنم. تنهام. و می ترسم. خیلی می ترسم. میام و بهتون میگم، ب
دوساعت و خورده‌ای از امروزم رو گذاشتم و فیلم Marrige Story رو دیدم. دو نفر که انگار عاشق هم بودن با بی‌توجهی‌های ریز ریز از هم دور و دورتر شدن تا اینکه حالا هر دو جدا می‌شن. حتی زمانی که دارن خودشون رو، ندیده گرفتنهای جزئی‌شون رو برای هم توضیح می‌دن با داد و بیداده. من یاد اون حرفی می‌افتم که میگه وقتی با حالت داد با کسی حرف می‌زنی، درحالیکه نزدیکش ایستادی نشون دهنده‌ی اینه که قلبت ازش دوره. 
آخرای دیدن فیلم بود که به م»تکست دادم که دیگه احساس
به همه چیز مشکوکم.
به تمام آدم‌ها، به تمام حس‌های عاشقانه، به تمام خوشی‌ها، به تمام آسونی‌ها، به تمام روز‌ها، به تمام ساعت‌ها و دقیقه و ثانیه‌ها.
از همه چیز مأیوسم. 
از آد‌م‌ها، عاشقانه‌ها، خوشی‌ها، آسونی‌ها، روزها، ساعت‌ها و دقیقه‌ها و ثانیه‌ها.
برای همه چیز نگرانم
نگران آدم‌ها، نگران عشق، نگران خوشحالی، نگران آسایش، نگران روزها، نگران ساعت‌ها و دقیقه‌ها و ثانیه‌ها. 
تو گاهی برای‌ تمام شک‌ها، یأس‌ها و نگرانی‌هام ت
 
مینویسم که بدونم : 
بیش از حد لازم توضیح اضافه نده .!
بیش از حد لازم توضیح اضافه نده .!
خصلت های بد رو چطور میشه کنار گذاشت ؟ 
چقدر باید تکرار کنم که متوجه بشم ؟ 
برای خودِ پرتوضیحم نگرانم اینکه یکی سوالی میپرسه و لازم نیست بیش از اون حد بهش جواب بدم موضوعیه که اصلا تو کتم نمیره میدونم اشتباهه اما از روی عادت با آب و تاب تمام جزئیات رو توضیح میدم ! مثلا چرا باید به کارآموزی که تازه یه روزه اومده اینجا جز به جز سیستم کاری رو توضیح بدم ؟ :/ در جو
12 آبان 98
الان حدود پنج ماه می‌گذره که از مدرسه المپیاد دبیرستان علامه طباطبایی که بین همکارا به ادونس معروف شده، مهاجرت کردم به باشگاه المپیاد سلام. در سه سال گذشته دو تا مدرسه عوض کردم و این برای یک مسئول یا مشاور المپیاد کار جالبی نیست. همه جا هم با استفاده از ارتباطات و رفاقت‌هام رفتم و این باعث شده که توی محیط کار توقعات ازم خیلی بالا باشه.
احساس می‌کنم چیزی در من از دست رفته، چیزی که خیلی از انگیزه ها و حرکات فی‌البداهه‌ام را در من خشک
امروز از خاطراتِ کودکی مان درآمده بودُ رنگی شده بود و جان گرفته بود عجیب.
 
امروز همه همانی بودند کِ در دورانِ سلامتیُ بی غمیِ سال های دورمان بودند.
 
امروز مادربزرگ تا توانست مثل قبلن ها رقصید!
 
برای ورودِ هر سیزده مهمان، جشن خوش آمد گویی گرفتیم و موسیقیُ پایکوبی بِ پا کردیم،
 
دوباره بچه ها جشن بالشت گرفتند برای داییِ مان، آخرین جشن بالشت بر می گشت به ده دوازده سالگی ما!
 
امروز حال و هوا شبیهِ حالُ هوای شبِ قبل عروسیِ خاله کوچیک عه بود،
 
ه
سلام
من چند روزه که گاه و بیگاه پستهای دوستامو درباره سقوط هواپیما میخونم. بعضی از دوستامونم سکوت مطلق کردن. راستش چند روزه دوست دارم باهاتون حرف بزنم در این رابطه. اولش قصد داشتم کامنت بدم. ولی هم کامنتم طولانی میشد و هم با چندین نفر مختلف حرفای یکسان دارم. بخاطر همین تصمیم گرفتم پستش کنم. و امیدوارم حرفام خوب منتقل بشه.
یه کم میترسم جوری حرف بزنم که مراعات مخاطبم نشه. یه مقدار بیشتری نگرانم که حرفام جنبه نصیحت گونه پیدا کنه. و عمده نگرانیم ا
امروز، داشتم می مُردم. اما تو نبودی. 
امروز، همون طور که صدای بوق ممتد از توی سرم قطع نمی شد و آدم ها، فقط سایه های سیال و سیاهی بودند که جلوی نور رو گرفته بودند، دنبال تو می گشتم؛ می خواستم بلند شم و پیدات کنم و بهت بگم که خوبم، که نگرانم نباش، اما یادم میومد که تو نیستی، که نمی دونی افتادم روی زمین و دست هام، پاهام، سرم، کمر و شکمم ورم کرده و تک به تک، دارن خاموش می شن. تو نبودی که بخوام به خاطر تو، بلند شم. نبودی و این نبودنت فقط، دلسرد ترم کرد.
با پدرم تماس گرفتم. قرار بود خریدهایش را برادرم به خانه‌ام بیاورد چون من سرما خورده‌ام. حافظ از پشت گوشی گفت رفتی اونجا ما رو گرفتار کردی!! حالا میگه عسل هم بیارم براش! چای؟ قلیان؟ چیز دیگه‌ای نمی‌خوای؟!» خندیدم. وقتی کیسه‌ی خرید را تحویل داد او را در آغوش گرفتم. بوی ادکلنش را نفس کشیدم. مثل خودم و مثل دایی حسین همیشه بوی خوبی می‌دهد. دایی حسین، دایی کوچکم است که گمانم همه‌ی آدم‌ها یکی از این دایی‌ها داشته باشند؛ بین بقیه‌ی آدم‌ها جذاب
خب خب :)) بیشتر از یک هفته اومدنم به شهر دانشجویی میگذره و تقریبا میشه گفت هفته اول رو تو خوابگاه تنها بودم کلاسها تشکیل شدن همون هفته اول به لطف بچه هامون و خودم البته ! فقط مونده آزمایشگاه ها
بعد امروز که تمااام دانشگاه روز اول کلاسهای رسمیشونه ما پدر استادمون فوت شده بیکار میچرخیم
هیچی دیگه من تنها اومدم خوابگاه و خیلی جدی زبان میخونم و به این فکر میکنم که کمتر از یک ماه دیگه میم قراره باهام زبان کار کنه *_* دلم لک زده واسه کلاس زبان
آقاااا
 
 
اسمم نوشتم کاروان پیاده روی مشهد برای ایام شهادت امام رضا(ع) .
ولی به این اسم ها و لیست ها من اعتقاد ندارم؛
اینا که میگن سال بعد اسم مینویسم کربلا و. همشون الکی میگن؛ دست اونا نیست اسم هارو کسی دیگه مینویسه!
شدیدا اعتقاد دارم به طلبیده شدن و دل نگرانم که راهم ندن یا وسط راه منو برگردونند.
تا با چشمام حرم نبینم باور نمیکنم منو طلبیده باشه.
دفعه قبل که رفتم دست به ضریح نزدم، گفتم چرا الکی اینو هل بدم اونو هل بدم ؟
گفتم به جا این کارها و وقت ت
هو الرئوف
از منِ زخم خورده به شما نصیحت اگر بچه هاتونو دوست دارید اگر آینده دنیا و آخرتشون براتون مهمه بچه رو ناز پروده و تنبل بار نیارید.بچه رو آماده خور و تو پر قو بزرگ نکنید.
اگه از روی محبت اینچنین کنید در واقع به اون طفل معصوم خیانت کردید
میدونید اون طفلک باید چه جونی بکنه تا این صفاتی که از تربیت نادرست بهش رسیده رو از بین ببره؟؟
چقدر باید خوذش رو به آب و آتیش و سختی بکشونه تا آدم بشه؟؟
پدر و مادر عزیز من خیلی اهل تلاش اند اصلا تنبل و علا
اوایل دلم میخواست هیچکس نوشته های وبلاگم رو نخونه اما حالا که با آدما معاشرت کردم و نتیجه خوبی هم داده دوست دارم از طریق وبلاگ چند تا دوست پیدا کنم احساس میکنم که کلی اتفاق افتاده و من عوض شدم هر چند که هنوز غمگین و نگرانم اما غم هم جنس های مختلفی داره و احساس میکنم غمم جنسش عوض شده حتی با کیفیت تر شده فردا سال عوض میشه اینکه امسال کمتر نوشتم چه تو وبلاگ چه تو دفتر و هر جای دیگه نشون میده که امسال کمتر تنها بودم و هر وقت غمگین بودم به جای اینکه خ
بیست و چهار ساعت از زمانی که تو بیمارستان بستری شده ام می گذرد، تخت کناری ام دختر 32 ساله ایست، که با لبخندمان باهم ارتباط برقرار می کنیم، به من قوت قلب میدهد و آرامم می کند، مادرم لبانش می خندد، اما سفیدی چشم هایش به سرخی میزند. خودم اما. راستش نمیدانم، هم خوبم، هم بد، البته یک مقدار هم نگرانم که فکر میکنم طبیعی باشد، ولی یک چیزی خیلی خوشحالم می کند،اینکه خوب یاد گرفته ام نبات سپاسگزاری باشم، دیشب بین تمام دردهایم، آرام بودم و خداراسپاس میگ
دانلود مداحی شاه سلام علیک محمود کریمی
در دانلود مداحی شاه سلام علیک محمود کریمی شما همراهان همیشگی دش موزیک می توانید آهنگ جدید محمود کریمی به نام شاه سلام علیک را دانلود کنید این آهنگ در دو کیفیت 320 و 128 همراه متن آهنگ و لینک مستقیم قابل دانلود می باشد امیدوارم از دانلود این آهنگ نهایت لذت رو ببرید و …
 
دانلود مداحی شاه سلام علیک محمود کریمی
متن مداحی شاه سلام علیک
گفت؛ ای گروه! …  !! ♪♪هر که ندارد ♪ هوای ما …  !! ♪♪سر گیرد و برون رود ♪ از
راستش را بخواهید من نذر کرده بودم که دانشگاه اصفهان قبول بشوم و کار خیری بکنم. مدام به این فکر میکردم بهترین کار برای کمک کردن چه میتواند باشد؟
با چندنفر از بزرگان محلمان صحبت کردم. بعضی از مردم ما، همین هایی که در کوچه و خیابان میبینیم و آبرودارند، برای تهیه مداد و خودکار فرزندشان مشکل دارند. بعضی از مردم ما در تهیه دارو مشکل واقعی دارند. 
من تصمیم گرفتم برای کودکان هم نوعم لوازم التحریر تهیه کنم. این کار را همه جا جار میزنم(نه اینکه بگویم ب
سلام
مدتی بود دور خودم می گشتم و دنبال کشف دردهام بودم. درد‌هایی که گاهی عوارضش رو اینجا گفته بودم و گاهی اصلش رو.
حالا لازمه که شروع کنم به درمان! درمانی برای گذشتن از امتحانای سخت زندگیم. و یکی از مهمترین درمان‌ها برای من کم کردن اینترنته! 
و یه محل رجوع بسیار مهم برای من در اینترنت، که خیلی فکرم رو درگیر خودش می کنه همین خونه‌ی دنجه! 
بنابه تجربه می دونم که نمی تونم در خونه رو ببندم و برم و پشت سرم رو‌ نگاه‌ نکنم! فقط می‌تونم کمتر بهش سر
سلام سلام من برگشتم
نمیتونم بگم چقد دلم براتون تنگ شده بود و چقدر کارام زیاد بود و چقدر زیر بار حجم کار زیاد له شدم
ولی بالاخره من زنده ام :دی 
هنوز دو هفته ای از حجم کاری زیاد باقی مونده اما دل این و نداشتم بیشتر از این از اینجا دور بمونم
ممنون از همه دوستای عزیزم که حالمو پرسیدن و نگرانم شدن :*
کلی وبلاگ نخونده و حرف های نگفته هست و حس آدمی و دارم که بعد از یه مسافرت طولانی به خونه برگشته ( یکی نیست بگه بابا کم جوگیر شو،حالا فوقش یک هفته نبودی :| :
داستان شماره ۱پاییز»

بیست سال است که ازدواج کرده‌ایم آقای دکتر!در تمام این بیست سال، از اواسط مهر تا شب چله بهم می‌ریزد. تا جایی که اغلب وقتی برای نوشیدن آب به سمت یخچال می‌رود، می‌بینم بالش‌اش کمی نمناک است. برایم عجیب است که چطور در این فصل از سال کسی می‌تواند این‌چنین عرق کند؟! مصرف سیگارش به روزی دو تا سه پاکت افزایش پیدا می‌کند! بخاطر کوچک‌ترین مسائل به طرز جنون‌آمیزی عصبانی می‌شود و پرخاش می‌کند. نمی‌دانم حساسیت فصلی این‌گون
دکوراسیون داخلی و کابینت آشپزخانه
کابینت آشپزخانه دکوراسیون داخلی خانه، نقش موثری در جذابیت منزل شما دارد .
و جلوه‌ی آن را در نظر بیننده دو چندان می‌سازد.
پرکاربردترین و البته جذاب‌ترین قسمت هر خانه‌ای که تاثیر عمده‌ بر زیبایی دارد، آشپزخانه است.
آشپزخانه، محور اصلی خانه شما ست و طبیعی ست که کارایی و جلوه بصری آن، حرف اول را می‌زند.
کابینت‌ها، مهم‌ترین بخش آشپزخانه شما محسوب می‌شوند
و در نگاه اول، توجه بیننده را به سمت خود جلب می‌نم
اینکه دنیا صفر و یک نیست٬ سیاه و سفید نیست سختش می کنه. اگه سیاه و سفید بود یا آدما رو سفت می چسبیدی و نگهشون می داشتی یا می نداختی دور و فرار می کردی. 
اینکه هر چیزی خاکستریه باعث میشه یه وقتایی سیاهیاش رو ببینی و یه وقتایی سفیدیاش. باعث میشه یه دقیقه ببخشیش و دقیقه ی بعد نبخشیش. باعث میشه یک لحظه دوستش داشته باشی و یاد چیز خوبی ازش بیفتی٬ اما دقیقه ی بعد با خودت هزار بار تکرار کنی که چرا نباید هیچ چیزی رو ادامه داد.
آدما خاکستری ن و دوست دارن
اینجام. دارم خطوط پام رو دنبال میکنم. ادامه خطی که به برآمدگی زانوم میرسه، میرسه به آسمون سرخ. از عمد میگم سرخ. نگرانم که میگم سرخ. چون من امروز توی دانشگاه بودم. حتی بعداظهر اون لباس شخصی های باتوم به دستی که بعد از نیم ساعت میریزن تو دانشگاه و بهشون میگن" بسیجی برو بیرون" رو جلوی سردر اصلی دیدم. بهشون نگاه کردم. نگاه نفرت انگیز. نگاهی که یعنی اصلا خوش ندارم اینجا ببینمتون. که کلا خوش ندارمتون. باکمه. باکمه.
خط پایینی پامو میگیرم توی زیر زانوم مح
چند روز پیش خوابی دیدم جالب. خواب دیدم جمعی از دوست و آشنا هستیم که به استقبال حاجیان رفتیم؛ در مسیر بازگشت با حاجی به سمت تالار ولیمه ، در سه خانه‌ ابلیسک وجود دارد که به آن‌ها سنگ باید بزنیم. اما سنگ‌ها قبل از دیوار خانه زمین می‌افتد و رمی نمی‌شود! ابلیسک‌ها شبیه آلاچیق بودند که برخی در آن استراحت می‌کردند و سقف آن همانند ابلیسک‌های معروف هرمی بود. پس از رمی ناموفق به خانه‌ای رفتیم برای ولیمه. تالار درون یک ابلیسک بزرگ بود و به شدت اعیا
سلام دوستان
من یک سوالی داشتم که ممنون میشم خانم های محترم من رو راهنمایی کنن.
جهت امر خیر، از طریق خانواده ام با دوست خواهرم آشنا شدم و با زیر نظر دو خانواده صحبت هایی را برای آشنایی داشتیم اما این صحبت ها برای اون بود که ببینیم اگه اشتراک ها هست برای خواستگاری اقدام کنیم
مدت آشنایی ما 4-5 ماه بود و فقط 4 بار ملاقات حضوری داشتیم و باقی بصورت تلفنی و پیامکی.اشتباهی که من کردم (که دلیل آن بی تجربگی من بود) آن بود که خیلی زود به دختر گفتم که شما را پ
نگرانم، ولی چه باید کرد
عشق، دلواپسی نمی فهمد
درد من، خط ِ میخی است عزیز
درد من را کسی نمی فهمد.
بغض کردن میان خندیدن
تکیه دادن به کوه ِ نامرئی
خسته ام از ضوابط عُــرفی
خسته ام از روابط شــرعی
 
هیچ کس، هیچ کس نمی داند
به نگاهت چه عادتی دارم
هیچ فرقی نمی کند دیگر
اینکه با تو چه نسبتی دارم
تف به هرچه اصــول، هرچه فـُـروع
تف به هرچه ثواب، هرچه گـــُـناه
توی تاریک خانه ی دنیا
عقل جن ّ است و عشق بسم الله
چشم هایت نگاه خیسم را
مثل ِ برق سه فاز میگیرد
به گزارش خبرگزاری فارس از لامرد، مهدیه گنجه بعد از ظهر امروز در جمع خبرنگاران اظهار داشت: تعداد کل تماس‌های برقرار شده با خط اورژانس اجتماعی(۱۲۳) از زمان راه‌اندازی تا پایان مهرماه سال جاری هزار و 18 مورد بوده است.
وی افزود: راه‌اندازی اورژانس اجتماعی در شهرستان‌های دارای جمعیت بالای 50 هزار نفر از اولویت‌های قانون برنامه ششم توسعه و سازمان بهزیستی کشور بود که خوشبختانه این مرکز تخصصی مداخله در بحران‌های فردی، خانوادگی و اجتماعی با پیگی
به گزارش خبرگزاری فارس از لامرد، مهدیه گنجه بعد از ظهر امروز در جمع خبرنگاران اظهار داشت: تعداد کل تماس‌های برقرار شده با خط اورژانس اجتماعی(۱۲۳) از زمان راه‌اندازی تا پایان مهرماه سال جاری هزار و 18 مورد بوده است.
وی افزود: راه‌اندازی اورژانس اجتماعی در شهرستان‌های دارای جمعیت بالای 50 هزار نفر از اولویت‌های قانون برنامه ششم توسعه و سازمان بهزیستی کشور بود که خوشبختانه این مرکز تخصصی مداخله در بحران‌های فردی، خانوادگی و اجتماعی با پیگی
وقتی تو راه برگشت دفترچه مو باز کردم و سوالارو یکی یکی نگاه کردم متوجه شدم که من همه رو پرسیدم! و درباره همشون جوابای طولانی و کامل گرفتم
اما هنوز دنیایی از مسائل هست ک من هیچی دربارشون نمیدونم
امروز بشدت درباره اختلاف فرهنگی ترسیدم. وقتی چیزی ک تو خانواده ما ارزشه تو خانواده اون توهین محسوب میشه!
و من تنم لرزید اون لحظه ک نکنه مسائل مهم تری هم ب این شکل وجود داشته باشه ک عقایدمون دقیقا مقابل هم قرار بگیره!
دومین نکته ای ک نگرانم میگنه این
هوالرئوف الرحیم
پنج شنبه رضوان سرما خورد. 
سرویس واقعیم کرد جمعه و شنبه. یک سره تو دهن فسقلک سرفه و عطسه کرد. هرچی به فسقلک شیر می دادم نمی خورد. تست کردم اصلا شیر نداشتم. بعنی تا این حد اثر داشت حرص خوردن.
امروز هم فسقلک 6 ماهه شد. یه آب ریزش جزئی و عطسه داشت. تب ولی نداشت. رضا رو گذاشتم پیش رضوان بمونه؛ خودم تنهایی با ماشین فسقلک رو بردمش واکسن. خیلی هم  خوب.
مسئولین مرکز بهداشت نبودن هرکی کار یکی دیگه رو انجام می داد. حس می کنم واکسنش رو جای بدی
تصمیمم رو گرفته بودم قصد داشتم برم سمت هنر و فیلمسازی.میدونستم که هنر به نیروی انقلابی نیاز داره و بین انقلابی ها غریبه.
تنها کسی که از این مسئله خبر داشت احمد بود.
ظهر رفتم خونه اش.
برام چای ریخت و گذاشت جلوم.
در حال چای خوردن بهم گفت برات نگرانم
من:چرا؟
احمد:فکر نمیکنم عاقبت خوبی تو فضای هنر داشته باشی
من:قبول دارم که فضای هنر فضای جالبی نیست ولی نمیشه که به این دلیل میدون رو خالی کرد.
احمد:تو هدفت این نیست داری برای دل خودت میری سمت هنر
من:اصل
بسم الله الرحمن الرحیم ./
آبان هم تموم شد ، امروز اول آذر بود ! من هنوز همونم همونی که اول فروردین اهداف امسالش رو نوشت ! کارهایی که باید انجام بده . دیگه افتادیم تو سراشیبی و این روزای کوتاه تند تند دارن میگذرن که باز بهار بشه . یکم نگرانم که مبادا نتونم به کارهایی که باید تو ۹۸ بهشون میرسیدم برسم !
این روزا خیاطی کودک رو بهتر از قبل پیش گرفتم ، چرخ خیاطیمو دارم کم کم عوض میکنم ، البته که به امید خدا زودتر برسه دستم و پولم نره هوا :( مطالعه م رو د
 
همه میگن چرا بچه رو امسال فرستادی کلاس اول یکسال دیرتر میفرستادی من میگم خوب کلاس اول رو دوبار بگذرونه  بهتره تا پیش دبستانی رو دوبار بگذرونه. نگرانم ولی کاری از دستم برنمیاد . الان که فکرشو میکنم میگم با خودم من بخاطر اینکه از کلاسهای گفتاردرمانی و کاردرمانی میخواستم نجات پیدا کنم بچه رو فرستادم کلاس اول چون واقعا از این کلاسها خسته شده بودم گفتاردرمانی که فقط جمله میداد میگفت بچه حفظ کنه کاردرمانی خوب بود ولی .
نمیدونم کارم درست بود یا
هر موجود زنده ای، یه سری ساین های خطر پیش از مرگ و یا بیماری داره،
خرگوش مثلا یه سری علائم داره قبل از مرگش یا بیماری شدیدش،
 
که اگه اونها رو ببینی بلافاصله باید ببریش دکتر.
 
برای من،
 
فارغ از این جراحی ای که باید حتما انجام بدم،
علائم خطر اینه که توی کانادا هستم. کلا هر روزی که اینجا هستم به اندازه یه هفته از عمر من کم میشه.
 
هیچ چیز بدی اینجا نیست. چه بسا زندگی توی کشور خودمون خیلی سخت تر باشه.
ولی وقتی ته تهش رو میبینم، که مردم چقدر بدبختن،
کلمه کابینت ریشه فرانسوی دارد، در اصل کابینت معنی قفسه بندی می دهد. در گذشته در کشور ما از گنجه استفاده می شد و از ابتدای قرن بیستم بود که کابینت ها به شکل امروزی در آمدند. با مطالعه ادامه مطلب متوجه خواهید شد کابینت آشپزخانه مدرن چیست؟ در واقع با وجود تنوع بسیار در صنعت کابینت، کابینت آشپزخانه مدرن توانسته به دلایل بسیاری که در ادامه خواهیم گفت طرفداران بسیاری را جذب زیبایی های خود کند. ولی به عنوان اصلی ترین مشخصه آن تنوع بسیار بالا در رنگ
 
همه ی افراد از اینکه مدام به فکر تمرکز و منظم کردن اتاق خوابشان باشند بدشان می آید. اینکه هربار بخواهند به شکل تازه ای این کار را انجام دهند به نوبه ی خود کسل کننده است. ایران اپارتمان تصمیم دارد در این مطلب در رابطه با انواع نظم دهنده ها برای اتاق خواب خواب با شما صحبت کند تا دیگر خیالتان از این بابت راحت باشد.
دیوار آویز به عنوان نظم دهنده
همانطور که در این تصویر مشاهده می کنید شما می توانید با کمک دیوارها و تابلوهایی مثل این تصویر که معمو
خب ما از ترم ۵ گروه بندی میشیم و خیلی از کلاسامون بر اساس همین گروهمونه.ما از خیلی وقت پیش تصمیممونو گرفته بودیم و دیگه درگیرش نبودیم.حالا الان که باید دیگه اسامی رو تحویل بدیم یه بحثی پیش اومد و گروه بالینی‌مون قشنگ پاشید از هم!فقط به خاطر خودخواهی یه عده!انقدر عصبی و ناراحتم که حد نداره.نمیدونم قراره الان چیکار کنیم اصلا!همه گروه های خوب هم پره!چقدر مسخرس که همین اخر کار که باید گروه جمع شه یهو اینجوری شد!از فکر کردن بهش هم خستم حتی.برام مهم
بسیاری از انباری ها فضای کافی دارند. اما قفسه ها با وسایل دیگر پر شده اند و وسایلی مانند سطل زباله و یا  غذای حیوانات خانگی می توانند در جای دیگری قرار گیرند. برای مثال می توانید از سطل های توکار زیر سینک استفاده کنید. اجسام حجیم را می توانید به انباری پارکینگ و یا اتاق رختشویی یا گنجه ها منتقل کنید. بدین ترتیب انباری آشپزخانه را برای وسایل دیگر خالی کنید.
قفسه ها و کابینت های مناسب را بررسی نمایید:
اگر تعداد کافی قفسه ندارید از قفسه های عمیق ت
برای پدرم ماجرای انصراف تمام دوازده رزیدنت ن دانشگاه شیراز رو در اعتراض به ابیوز سال بالایی هاشون تعریف کردم،کمی توی فکر رفت و گفت بابا نگرانتم و من با صدای بلند خندیدم.چند دقیقه ی بعد صداش رو میشنیدم که آروم خطاب به مادرم میگفت این با یه وجب قد میخواد بره اُرتوپدی اذیتش میکنن بخدا.از توی اتاقم صدا زدم که واقعا تا الان فکر میکردین قراره نازم کنن بابا?
 
من این روزها اضطراب تمام درس های فراموش شده ام رو دارم و واقعا برای اولین بار طی این
توجه: تمامی اسامی به کار رفته شده در مجموعه‌داستان سربازی»، ساخته‌ی ذهن نویسنده بوده و هیچ‌گونه ارتباطی با اشخاص حقیقی و حقوقی ندارند.هم‌چنین هیچ هدف یا منظور ی‌ای در پس این مجموعه‌داستان وجود ندارد!به امید لذت بردن.سیدمحمد سادات‌میر


داستان شماره ۱پاییز»

بیست سال است که ازدواج کرده‌ایم آقای دکتر!در تمام این بیست سال، از اواسط مهر تا شب چله بهم می‌ریزد. تا جایی که اغلب وقتی برای نوشیدن آب به سمت یخچال می‌رود، می‌بینم بالش‌
 "" منتظرتون هستم لطفا با ما در ارتباط باشید ""
 
دوست دارم از شما بپرسم چیکار باید کنیم ؟
برای حفظ سلامت روانی _ اجتماعی همشهری ها و هم وطنانم نگرانم !! نگران!!
 _ برای نا امیدی دانش آموزان از ادامه تحصیل در حالی که میبینه برادر و خواهر بزرگترش با داشتن لیسانس و مدارک دیگر بیکار مونده ؟
 _ برای دانشجوهایی که  این سوال که آخرش که چی و چی قراره پیش بیاد و من چطور ادامه بدم  مدام مثل یه وسواس فکری تو ذهنش مرور میشه؟
 _ برای معلم هایی که از قبل (یعنی دور
احتمالا این دوره، طولانی ترین دوره سکوت من در تمام دوره های ناخوشایند زندگی بوده.هیچ دوره ای رو به یاد ندارم که تونسته باشم در برابر نوشتن انقدر مقاومت کنم و حتی ازش فرار کنم.
عمیقا حس میکنم تقلیل پیدا کردم. از همه لحاظ. و بیشتر از این به چند و چون و چرایی ش نمیپردازم که از حوصله خودم هم بسیار خارجه.
اما
نگرانم.
نگران پیوند های از دست رفته م هستم.
پیوندم با آدمها
پیوندم با اتفاقات
پیوندم با یک سرخوشی 26 ساله
پیوند عمیقم با خودم .
و پیوندم با نوشت
سلام
دوستان بنده دختری هستم که قراره برام خواستگار بیاد؛
ما خیلی کم جمعیتیم، برای همین اومدم اینجا تا نظرات شما رو هم بدونم و برادری هم ندارم که از دید مردونه خودش منو راهنمایی کنه.
چیزی که ذهنم رو درگیر کرده چند تا سوال زیره که هم پسرها هم خانوم های باتجربه لطفا جوابم رو بدین:
1- موقع ورود خواستگار و خونواده شون بهتره من هم همراه خونواده م به استقبال برم یا بعدا بیام واسه خوش آمد گویی؟ 
خونه ما یه جوریه که اگه بخوام از اتاق بیرون بیام درست رو
دروغ چرا؟! اوایل خیلی می ترسیدم. از اینکه نازپسر شب ها نخوابد و گریه کند خیلی خیلی می ترسیدم. می ترسیدم از نخوابیدن تاج سر و فردایش سرکار چرت زدن هایش. خب! کسی هم نبود که بتوانم ترسم را برایش بگویم و او هم بگوید که این چه ترس مسخره ای است و هر چه بیشتر بترسی بدتر می شود. بدتر از آن ترس از نخوابیدن خودم داشتم که نکند شب تا صبح نخوابم و نتوانم بچه ام را نگه دارم و مادر خوبی باشم. باز هم کسی نبود که بگوید این چه ترس مزخرفی است که داری و اگر هم شب تا صبح
دانلود آهنگ امیر عظیمی روبرومی
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * روبرومی * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , امیر عظیمی باشید.
دانلود آهنگ امیر عظیمی به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Amir Azimi called Roo Be Roomi With online playback , text and the best quality in mediac
متن ترانه امیر عظیمی به نام روبرومی
روبرومى آخه انقدر خوبى که نمیتونم خوبى هاتو بشمرمانقد خوبه حال یکم نگرانم خودم خودمو خودت چشم کنماگه نباشی بد میشه گ
شنیدن نامگذاری خیابانی در تهران به نام دکتر کاتوزیان (پدر علم حقوق) از جمله خبرهایی هست که هر حقوق خوان و حقوقدانی رو خوشحال میکنه. اما همیشه افسوس میخورم که چرا واقعا بزرگان این کشور بعد از مرگشون به یادها میان و عزیزدلها میشن.خاطرات ایام خانه نشینی و سنگ هایی که جلوی پای این استاد فقید گذاشتند رو مطالعه کنید حتما متوجه میشید.
+ عزیزی در جایی فرموده بود: همین بی مهری ها و خانه نشینی ها ناصر کاتوزیان رو "دکتر کاتوزیان" کرد.
+جامعه حقوقی کشور وا
جناب آقای دکتر حسن رییس جمهور محترم، سلام
درهای استادیوم آزادی هم که به روی ن باز شد(البته در جریانم که شما و جماعت اصلاح‌طلب جز ناراحت ترین افراد تو این زمینه هستید چون بالاخره وعده‌ی راه دادن خانم ها به استادیوم می‌تونست حداقل دو دوره‌ی ریاست جمهوری واستون رای جمع کنه)
ولی بدونید که:
حتی اگرلاس وگاس بیاد قم،
جنتی توخطبه های نمازجمعه1ساعت باله برقصه،
دوباره بنزین لیتری100تومن بشه،
نیروی انتظامی بیادبه هرخونه یه دیش بده،
لیدی گ
این روز ها شاید جدی تر و کمی ترسناک تر از قبل به این فکر میکنم که چقدر عقب هستم ، چه راه های طولانی وجود داشتند که من باید طی میکردم اما طی نکردم . چه تعداد کارهایی که میتوانستم انجام دهم و انجام ندادم . حالا کمی بیشتر نگرانم ، کمی بیشتر مستاصل هستم. دخترکی هستم که سه روز دیگر میشود چهار ماه که وارد بیست سالگی شده است. دخترکی که تمام ترسی که قرار بود ذره ذره در کل این سالها تجربه کند را حالا جمع کرده و دارد همه را یکجا استفاده میکند . میدانید کلمات
پاورپوینت بررسی خانه های تاریخی تبریز پاورپوینت خانه های تاریخی تبریز در 84 اسلاید زیبا و قابل ویرایش با فرمت pptx




دسته بندی
معماری

فرمت فایل
pptx

حجم فایل
2271 کیلو بایت

تعداد صفحات فایل
84

پاورپوینت خانه های تاریخی تبریز در 84 اسلاید زیبا و قابل ویرایش با فرمت pptx
 
 
 
تبریزمقدمه:
تبریز به عنوان یکی از مهم ترین شهرهای کشور با بیشینه تاریخی و فرهنگی از گذشته های دور بنیانگذار بسیاری از سبک های هنری و پیشگام در عرصه های فرهنگی و اجتماعی بوده است
گاهی مستقیم گویی خیلی در قاموس ادب نمی گنجه
اما میخوام برخی آداب رو که انسانهای والا دارن کنار بذارم و کمی اون سادگی روستایی ام رو برجسته کنم و بگم مسائل ی درسته که پیچیدگی خاص خودش رو داره. اما با عدل خدا هم جور در نمی یاد که انتطار داشته باشه عموم مردم مسائل خیلی پیچیده رو بفهمن و برنامه ریزی کنن. و جلوی فتنه ها رو بگیرن.
بی شک یک راه خییییلی روشن هم جلوی روی همه گذاشته منتها وقتی اون راه روشن بیان میشه میبینیم بسیاری از مردم وارد ای
سلام
دختری ٢١ ساله هستم، یک سال و خورده ای با پسری ٢٣ ساله در ارتباطم، قصدمون ازدواجه و همدیگه رو میخوایم، یه سری شرایط من باید تکمیل شه فقط.
ایشون فوق العاده پسرخوب و خوش قلبى هستش، ذاتش پاکه، خانواده داره، تا حدودی مذهبیه.
بعد از کلی تلاش الان رشته پزشکی میخونه، البته شهرستان و خوابگاه زندگی میکنه، کار خیلی خوب داره و شرایط مالی عالی و کاملا از خانوادش مستقله و دستش تو جیب خودشه، منتها چیزی که منو نگران کرده اینه؛
پارسال خیلی سیگار میکشی
سلام
دوستان میخوام مسئله ای رو مطرح کنم که در مورد خواستگارم برام پیش اومده و از شما نظرخواهی کنم؛
چند روزی هست که با اطلاع خانواده هامون با پسری آشنا شدم اونم کاملا سنتی که ابتدا مادرشون منو دیدن و بعد با پسرشون اومدن و حالا بیرون رفتیم و ادامه ماجرا!
حالا این آقا ظاهرا در مسائل اعتقادی و فرهنگی و اجتماعی خیلی به من و خانواده م نزدیک هستند، اما مشکلم اینجاست که این آقا شغلش آزاده!
یعنی از 18 سالگیش تا الان شغل های مختلفی رو داشته و الان هم کار
 
بخاطر آلودگی هوا تعطیل شد و قرار فردام رفت رو هوا! الان معلوم نیست تصمیم بگیرن یهو سه شنبه یا چهارشنبه هم تعطیل بشه و کل این هفته م بره رو هوا یا نه. در حال خوف و رجا به سر می بریم!
با اینکه امروز با حالت تهوع و سردرد و چشم درد شدید برگشتم و نگرانم فردا میخوام چطور تو این هوا برم بیرون و زنده بمونم، اما این قرار نافرجام رو چه کنم؟ دیگه معلوم نیست کی بتونم ببینمش.
 
+ امروز از در ساختمون که رفتم تو یکی یکی رفقای سابق رویت شدن! یکی شون اومد تو اتاق
از فکر اینکه بیایم اینجا در موردش بنویسم خنده ام گرفت و همان خنده باعث شد که بیایم و بنویسم! 
اولین بار دور میدان دانشگاه بهم سلام کرده بود. چند وقت بعد تلگرام پیام داد و من در دو سوم پیام ها در حال مسخره بازی و تیکه انداختن و اینها بودم. حالا زمان میبرد تا عادت کنم با پشت دست نزنم توی دهان پیشنهاد دهنده ها! چه قدر هم این کار زشت و دور از شخصیت است. حالا از نقد من بگذریم، حقیقتا نحوه پیام دادن خودش هم برمیتابید! 
جلسات بعدی به این گذشت که شنبه ها ج
غمی
است که قلب مرا می‌فشارد، عذابی است که از دستش راحتی ندارم و نمی‌دانم تا چه وقت
این‌چنین خواهم بود، خدا می‌داند، روز و شب مثل کسی که خوره در جسدش افتاده باشد
ناراحت‌ام، قلب من مشتعل است بدون این‌که کسی بداند چه آتشی در آن شعله می‌کشد.
اختیار اگر دست من بود، هیچ‌وقت دچار چنین عذاب و شکنجه‌ای نمی‌شدم ولی به خدا،
اختیار دست من نیست. هرچه هست تو هستی تو، تو . تنها تو. ».*


 

کاش در
عصر نامه می‌ماندیم؛ در عصر قلم و کاغذ و کلمه، عصر مُهر و
سلام
دختری هستم ۲۱ ساله و دانشجو که چادری و معتقدم، ولی خب نه خیلی سفت و خشک. اهل پسر بازی و این برنامه‌ها هم نیستم، اعتقادات خودم رو دارم.
راستش من از بچگی عاشق پسر عمه م بودم که ایشون یک سال و نیمه فوت کردن و من بعد از اون ضربه، حس خلائی نسبت به جنس مخالف دارم،  جوری که به هیچ پسری نمیتونم به چشم همسر نگاه کنم. این بود که من ازدواج رو کلا از برنامه آینده م حذف کردم و خواستگارانم رو رد میکردم.
تا اینکه اخیرا متوجه شدم یکی از فامیل هامون بهم علاقه
باورم نمیشه بدنم با دمای ۲۱.۸ خانه خو گرفته باشه! که از متوسط دمای خانه‌های اینجا دو تا سه درجه بالاتره هنوز. باورم نمیشه بدون حمایت فیزیکی خانواده درجه یک (که دو تا کوچه بالاتر بودند) دو سالگی رو رسوندیم به دو سال و نیم! باورم نمیشه نزدیک به شش ماه است کار نکردم، اونم تو حوزه کاریِ من که اگه الان هم برگردم انگار باید دوباره از صفر استارت بزنم! چند روز پیش فکر کردم حالا استفاده نکنم، آیا نباید لپ تاپ را بزنم به شارژ؟ باتری‌اش خراب نمیشه یعنی؟
*از عجایب روزگار اینکه یکی از توییتری‌ها، دیشب بهم پیامک داده و نگرانم شده. گفت خبرهای خوبی از استان‌های غربی نرسیده، سعیده خوبی؟ گفتم تنها خطری که اینجا منو تهدید می‌کنه گرگه. همین. :))) 
 
* دیروز سوار قطار رجا شدم. چون فکر می‌کردم جاده برفیه و خطرناک. پس با قطار اومدم خونه و انقدر قطارهای تهران- زنجان رجا بی‌کیفیته که از خستگی داشتم جون می‌دادم. تا رسیدم هم رفتم مطب دکتر. بهم گفت نوبت بعدی تابستون می‌بینمت. گفتم یعنی سه ماه دیگه؟ :)))) گفت تا
خب از کجا بگم 
دوساله ننوشتم
اما دو انگیزه قوی برای برگشتن داشتم
۱.چاپ رمانم به زودی
۲.سرونازم
از سروناز خانوم بگیم که دقیقا ۹۸/۱/۱ چشم در جهان گشودن .اینبار بی حسی موضعی داشتم و لحظه به لحظه شو یادمه.هنوزم یادم میاد ته دلم غنج میره
تقریبا همه کادر مهربون و دوست داشتنی اتاق عمل میگفتن "وای چه دختر نازی"
اما در نگاه سروناز ترسی توام با نیتی می دیدم که خیلی قابل تامل بود و دقیقا این تفسیر رو داشت"خدایا چرا منو از جای گرم و نرمم کشیدی بیرو
برگشته‌ام به اتاق کارم در دانشگاه. تحقق همین جمله حالم را بهتر می‌کند. بساطم را روی میز پنجم پهن کردم این‌بار. قبلا روی میز دوم بودم. حالا ولی یکی از دانشجوهای جدید کتاب‌هایش را چیده بود آنجا. هنوز سجاده‌ و لیوان‌های کاغذی و کاغذ‌هایم در کشوی آن میز بود. همه را منتقل کردم به میز جدید. این میز هم کنار پنجره است. پنجره نه به بیرون. به دیوار سبز گیاهان زنده‌ی روبرویی با چک‌چک آبش و مرکز منابع تحقیقی دانشکده. پنجره‌های این ساختمان بیشتر از دی
یک عدد دانشجوی خسته و لهیده هستم که انقدر داغون شده بود حتی اساتیدش دلشون براش کباب شد روز آخر! خدایی ترم دیگه اگر خواستم یک جوری واحد بگیرم که ۵ تا امتحان رو پشت هم بدم بگیرید منو بزنید. 
امتحاناتم به جز دوتاشون خیلی عالی بودن و راضیم ازشون و یکشنبه دوم یکی از امتحاناتی رو داشتم که ازش راضی نبودم بخاطر اینکه من شنبه‌اش هم امتحان داشتم و نرسیدم بخونمش و گفتم صبح میخونم ولی صبح روز امتحان یه کار اداری داشتم و لعنتیا اجازه ندادن جزوه‌امو ببرم
خواب زده شده بودم، دوباره جغد شب بیدار. برای امتحان جامعه شناسی سرم را در کتاب کرده بودم، شما آنجا بودی، کیلومترها دورتر، سرزمین غرق آتش. جهان های اجتماعی مختلف را میتوان.، شما آنجا بودی، بادکنک آهنین آسمان را شکافت، بی عاطفه سایه بان دستت را از روی سرمان برداشت. من فقط می خواندم، صرفا کنش گری منفعل و مجبور نیستیم بلکه می توانیم یا در، ممکن است جهان موجود از بسط و گسترش آن جلوگیری کند شما آنجا نبودی، در سرزمینی که قتلگاه حسین بود. آن موقع
سلام
خب امروزم گذشت اونهم در رختخواب درتاریکی، جدا انگار افسرده شدم، همچنان هم قندم بالاست دست وپام خواب میره، به شدت حسهای بدی میاد سراغم، احساس تنهایی شدیدی وجودمو گرفته، بغض میکنم گریه میکنم ولی سبک نمیشم، یاد دیالوگ ترانه افتادم تو فیلم کنعان، دلم میخواد هیچکس وهیچ چیزی ازم سوال نپرسه نگرانم نشه دوروبرم کسی نباشه، کاش مدام سرکار باشم ذهنم درگیر چیزی نشه هرچند مگه میشه نشه؟ واتس اپ رو حذف کردم برا چندروزی نفسی تازه کنم بشدت ذهنم بهم ر
سیستم های دوربین مداربسته تحت شبکه یا IP
دوربین های IP از انتقال ویدئوی دیجیتال از طریق کابل CAT5 یا CAT6 استفاده می کنند. در اغلب موارد، ویدئو و قدرت خود را به دوربین و از CAT5 یا CAT6 همانند دوربین، و با استفاده از یک منبع قدرت POE (Power Over Ethernet) مانند یک انژکتور POE یا سوئیچ POE، می کنید.
بعضی از NVR ها با POE ساخته شده اند اما در بیشتر موارد توصیه می شود از سوئیچ PoE خارجی مانند POE-8MB1G از SecurityCameraKing.com استفاده کنید. هنگام استفاده از یک سوئیچ POE خارجی تمام CAT5 یا CAT6 شما
اندونزی
------------------------
تا حدود 4یا 5 ماه پیش زیاد اطلاعی از اندونزی نداشتم.فکر میکردم یه کشوری باشه جنوب شرق اسیا کنار مای و نزدیک استرالیا.
اما بعد از نصب یه اپ با یه بنده خدایی از اندونزی بصورت کاملا اتفاقی اشنا شدم.پستهای همو لایک میکردیم و کامنت میذاشتیم و برای هم پیغام میفرستادیم.کم کم صمیمیت بیشتر شد و شماره ردوبدل کردیم و تو واتس اپ با هم تماس و پیامک داشتیم.50درصد چون اون زبان انگلیسی میخوند خیلی تو این مدت کمکم کرد.با من حرف میزد و ا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب