نتایج پست ها برای عبارت :

اونا که دست مردونه فهمیدیم چقدر پستن

سلام
یه سوالیه که خیلی وقته ذهنم رو به عنوان یه خانم مشغول کرده و اونم اینه که آیا چهره مردونه یه مرد اصلا تاثیری توی جذابیتش داره؟، راستش من خیلی وقت ها از دوستام می شنیدم که مردونه بودن یه مرد خیلی مهمه و اینا ولی خیلی وقت ها منظورشون شخصیت خاصی بود تا ظاهر، یعنی وقتی چهره آدم های مختلف رو به کلی آدم نشون می دادم به این شکل بود که همیشه ن خوشگل اونایی هستند که چهره شون خیلی زنونگی و ظرافت داره، ولی برای چهره آقایون این طوری نیست.
یعنی خیلی
من بیشتر از اینکه صبور باشم، حسودم.
به چی یا کی، خیلی مهم نیست، من به هر اتفاقی که یه سمتش تو باشی و طرف دیگش خودم نباشم حسودم.
من ساعتای زیادی به عکسای تو خیره می‌شم و به آدمایی نگاه می‌کنم که چقدر شبیه من نیستن. به لبایی که تو رو صدا می‌زنن، به گوشایی که از تو می‌شنون،  به چشمایی که تو رو می‌بینن.
و به این فکر می‌کنم که چقدر آرزو داشتم، تا همه اونا من بودم.
آدما، مرگ مشخصی دارن که حتما ازش بی‌خبرن، اما من مطمئنم از حسادت دق می‌کنم.
عجیبه برام که؛برخی از آدم ها،خودشون رو هم سطح یه سری آدم کوچکتر از خودشون(از هر نظری میگم) می دونن،اگرم خودشون رو هم سطح اونا ندونن،انگار یه جورایی خوشون رو با اونا سرگرم می کنن یا باهاشون وقت میگذرونن و همه ی اینا در حالیه که؛اونا،با هم، هیچ نظره هم سطح نیستن ولی بازم به این کار غلطشون ادامه میدن.نمیگم بودن و وقت گذروندن با یه آدم کوچکتر از خودت اشتباهه ولی اگر انتظارات بیش از حد بره بالا،یعنی تفکرات به یه سوی غلطی کشیده بشن،همه چی به هم می
Reza Shiri
Deli Mikhamet
#RezaShiri
من با دیگران فرق دارم 
من دلی میخوامت
من تورو فقط واسه خودت میخوام
عادت دارم بهت
اونا تورو دوست ندارن 
اونا لب و دهنن 
شک نکن یه لحظه به من 
دلت رو بدش به من 
دلت رو بدش به من
دلتو نده دستشون اونا بده رسمشون 
بازی میکنن با احساست
دلتو نده دستشون اونا بده رسمشون 
آخه دل توام مث دل من با احساسه
دلتو نده دستشون اونا بده رسمشون 
بازی میکنن با احساست
دلتو نده دستشون اونا بده رسمشون 
آخه دل توام مث دل من با احساسه
آروم دلم عشق خو
سلام
چه تاریخ خاص و تلخی شدشب و روز شهادت سردار ؛ شب و روز وداع
اما 
سردار
یه نفر چقدر میتونه توی دل میلیون ها آدم نفوذ کنه. جبهه و اون حال و هوای شهدا چقدر عجیب و غریب بوده که مثل سردار همه عشق و همه ی آرزوش رسیدن به اوناست
چه بوی خدا رو استشمام کردیم از اربا اربا شدنت.
رهبر برای نداشتنت بغض کرد و اشک ریخت.
چقدر رویایی هستی تو سردار.چقدر همه کارهایت را بیست و کامل انجام داده ای.چقدر رنگ و لعاب حضرت عباس داری و چقدر نبودنت سخت است
حتی الا
من هروقت میخوام برم بیرون در خونه مونو قفل میکنم
همسری: در رو چرا قفل میکنی؟
من : من همیشه درو قفل میکنم!
همسری: عزت ممکنه ناراحت بشه ها!!!
من: وا ناراحت چرا؟
همسری:آخه اون درخونه شو قفل نمیکنه تو هم نکن
من: خواهشا از این حرفا مد نکن!ناراحت میشه  بهش برمیخوره!!! شاید اون دلش بخواد وسایلشو دو دستی تقدیم بکنه به من چه!من نمیتونم قفل نکنم،شاید اونام بخوان برن بیرون من که نمیتونم به هوای اونا درخونمو قفل نکنم بگم اونا حواسشون هست
همسری: .
من: :دی
وا
اون forcibly reopened چپتری که گفتم بالاخره بسته شد!
چقدر از دیدن اون فیلد قرمز رنگ زیر پنل که نوشته بود " تاریخ پایان محرومیت : هرگز " حس راحتی بهم دست داد. میدونستم چنین روزی میرسه . قشششنگ اومدن این روز رو دیده بودم و از رسیدنش خوشحالم. 
میدونی مهم نیست چقدر برای یه نفر تلاش کنی، انسانها زیاده خواهن ! و ی جا بهت میگن نع ! کافی نبود .
مهم نیست چقدر بخاطرشون زمین بخوری و بلند شی، اونا زانوهای زخمیتو نمیبینن، دستاتو میبینن که آیا پر هست یا نه ! 
نه همه، ا
دیشب خوابم نمی برد و به گذشته فکر می کردم.انگار که اینهمه سالو پشت سر نذاشته باشیم، نزدیک بود.
به دوستای دوران کودکی فکر می کردم. ی مادربزرگ، پسرخاله، دخترعمو. چقدر اون زمان بازی می کردیم.
اون روزای گرم تو کوچه های انزلی. امروز به شکل عجیبی مسیرامون خیلی از هم دور شده.
ی مادربزرگ مونده تو شهر خودش ما تو شهر خودمون. پسرخاله دلش سنگ شده و صورتش صفحه ی گوشیش. دخترعمو هم ۸سالی میشه ندیدم.شکایت نیست، بیشتر تعجبه. اینهمه تغییر
دانلود آهنگ مسعود صادقلو خلوت
دانلود آهنگ زیبا و شنیدنی خلوت با صدای مسعود صادقلو با لینک مستقیم
 
♬♬♬ متن آهنگ Masoud Sadeghloo – Khalvat ♬♬♬
میدونی داستان چیه ♬♬♬ یه وقتایی آدم حوصله ی هیچکسو نداره
حتی نزدیکایه خودش و ♬♬♬ دوست داره همینجوری تنها باشه
هیچکیو نبینه خلوت ♬♬♬ از این آدما دورم کن
بد و خوب نداره خستم ♬♬♬ اونا که دست مردونه دادند
فهميديم چقدر پستند ♬♬♬ از این ادما دورم کن
نمیخوام هیچکیو اصلا ♬♬♬ تا وقتی کارشون گیره
همشون دورم
دقیقا همون لحضه ای که داری با خودت میگی به بقیه چه ربطی داره من چه کار میکنم،دقیقا همون لحضه،یکی داره درموردت حرف میزنه/فکر میکنه که چقدر کارت اشتباه/ابلهانه/مسخره/ضد تصوراتشون بوده. برای شما مهم نیست که اونا چه‌طور درموردت فکر میکنن ولی این قضیه زمانی مهم میشه که توی روابط‌تت با اونا احساس تغییرات میکنی. تغییراتی که بنظر تو ناگهانی/بی‌دلیل/اشتباه ان ولی از نظر اونا دقیقا اون طوریه که بعد از دیدن/شناختن/شنیدن تو و کارات باید انجامش بدن!
هم
دیگه تا الان متوجه شدید که من چقدر به جین آستین و کلاسیک ها ارادت دارم؛ فکر کنید تو یه سکانس از فیلم، داستانِ فیلم بر اساس یکی از رمان های جین آستین، با چند تا دیالوگ روایت می شه ^_^  داستان فیلم هم از این قراره که ارتباطی  بین دو شخصیت اصلی فیلم از طریق مکاتبه برقرار می شه و اون ها متوجه می شن که در زمان های متفاوتی از هم قرار دارن!یکی تو سال 2006 و اون یکی 2004. قطعا از جمله فیلم های حال خوب کنیه که دیدم.
           
- کیت ، تا حالا کتاب ترغیب* رو خوندی
از دیشب هی نوشتم و هی پاک کردم.
جراتشو نداشتم که نوشته م جایی ثبت شه.
که: اگه صبح طلوع کرد و بازم از تو خبری نبود چی؟!.
اون وقت من چی کار کنم.
 
اما حالا میتونم بنویسم.
حالا که بالاخره گوشیت زنگ خورد.
حالا که صداتو شنیدم.
 
این یک روز، از سخت ترین روزهای زندگیم بود.
اونهایی که سالها از عزیزشون بی خبر بودن. اونا. اونا چی کشیدن؟!.
 
خدا رو شکر که هستی.
ما ۸۸ رو دیده بودیم. کشته شدن نداها و سهراب‌ها رو دیده بودیم. ما زندانی شدن‌ها رو دیده بودیم. 
ما ۹۶ رو دیده بودیم. ما دیدیم که جلوی چشمامون دوستامونو زندانی کردن. جلوی چشم من دوستمو انداختن تو ماشین که ببرن. ما تو انقلاب و در حالی که دنبال سرویس دانشگاه می‌دویدیم باتوم خورده بودیم. روزی که با دهن باز وایساده بودم به سردر دانشگاه نگاه می‌کردم که جلوش دیوار امنیتی تشکیل داده بودن و بهم گفتن برو اینجا واینسا، گفتم تماشای سردر دانشگاه محل تحصی
♫♫
گاهی زین به پشت گاهی پشت به زین♫گاهی محکم وایستا گاهی سرجات بشین♫گاهی گرم ِ گرم گاهی سرد  سرد♫گاهی راه بیا گاهی برو برنگرد♫گاهی خیلی تند گاهیــم برعکس♫گاهی مهربون گاهی یکم مکث♫گاهی بترسون گاهیم بترس♫♫گاهی با هر سازی که زدن برقص♫همه دنبال اینن ازت یه آتو بگیرن♫اگه میدون بدی میان و جاتو می گیرن♫کسی فکرتو نیست و پاشو حقتو بگیر♫پای حرفت وایستا یا که مردونه بمیر♫
♫سر نه گفتن داد بزن همه بفهمن ♫اصلا بزار دلخورشن بزار بترسن♫تو که
رئیس بخش یه پسره که کت خز دار میپوشه، نه از این خزهای های کم پشت مردونه. رسما یک یال شیر براق میندازه دور یقه کت و . . خب تقصیر من نیست که نمیتونم توی ذهنم غیبتش رو نکنم و هر بار که از سر کار برمیگردم خونه با خودم نگم دقیقا دارم توی چه آشغالدونی کار میکنم!!؟ تقصیر من نیست.
قلبم که میشکنه پیش خودم میگم حالا که من جزامی این خونه ام ان شاالله یکی پیدا بشه با عزیز دردونه ت مثل زامبیا برخورد کنه اونوقت زجر کشیدنت رو ببینم دلم خنک بشه. بعد یه دقیقه نرسیده میگم واقعا عرضه ش رو داری که دلت خنک بشه؟ واقعا هم ندارم. میگم بی خیال بذار اونا دو تا با هم خوش باشند. رنج اونا چیزی از رنجی که من کشیدم کم نمیکنه.
چقدر دلم برای مخاطبای کانالم تنگ شده. این همه وقت بود که باهام بودن. هروقت پست می‌ذاشتم می‌دونستم همون آدما دارن می‌خوننش. الان اونا اینجا نیستن احتمالا و شمایی که دارین این پستو می‌خونین هم اونجا نیستین:)) ایشالا این اوضاع درست شد بیاین کانال در خدمت باشیم:)) @spotlightz
بی تی اس یه چیزیه که مثه .شلغمه!
خوب میکنه ولی تلخه!
یا مثه هویجه!
هر چی هسرو آتیشِ دلِ آدمیه سطل آب می پاشه!
هروخ مامان بابام بهم گیر میدن
هر وخ حالم خوب نیس
هر وخ ک چیزی ک نباید بشه میشه 
هروخ چیزی ک باید بشه نمیشه
کارسازه!
اونم شدید
ولی عوارض داره!
اونم شدید
ولی می ارزهبرا امثالِ منبه عوارضش!
اونم شدید
میفمین چی میگم؟!
اونا خیلی ما نیستن
ما وقتاییکه باید بگذریم نمیگذریم.
اونا میگذرن
وقتاییکه باید تلاش کنیم نمی کنیم.
اونا میکنن
اونا
ح برگشته و هوسش هم به سرم. لعنتی عجیب و خوب دوست داشتنیست. بریده بودم ها، همه‌ی محاسباتم را خراب کرد. دلم نمیاد بلاکش کنم و بودنش و این سکوتش، و مال من نبودنش فقط برام عذابه.
خواستم باهاش قرار بذارم قبول نکرد. گور بابای هرچی دلبستگیه. راستش درد دارم اما روزهای اول رفتنش هم درد داشتم و خوب شده بودم. ولی خیلی نامرده می‌گه دوست دختر دارم. ده لعنتی من که . چقدر پستن آدمها. گور باباش. لیاقت نداره، لیاقتش همون آدمه. حسودی می‌کنم آره. درد دارم آره.
بابا دلم  فقط تو رو میخواد.
تویی که تا همیشه نمیتونم داشته باشمت.
تویی که بدون تو به دنیا اومدم.
گاهی وقتا وقتی یه نفر از پشت مینم یهو نفسم بند میاد.
یه مرد میانسال با مو های جو گندمی.
که آستین های میرهن مردونه شو یکم بالا زده میشه همه دنیای من.
کی میفهمه که من بخاطر همین چیز های ساده بار ها بی صدا یه گوشه جون دادم.
سلام_فرشته
 
یه جایی خوندم که یه بنده خدایی داشته دعا می‌کرده. بین دعاهاش گفته خدایا همین کوهی که اینجاست رو برای من تبدیل به طلا کن. خدا هم دعاش رو قبول کرده و کوه طلا شده. این شخص که خیلی هیجان‌زده شده بوده، گفته خدایا تو چقدر خوبی، چقدر قدرت داری، چقدر زیاد بخشنده‌ای! خدایا هرکی ازت کم خواست ریشه‌شو بسوزون! بالفور چپه میشه میفته! ناظر ماجرا میگه خدایا چرا؟ خدا هم میگه چون کم خواسته بود. فکر کردین یه کوه طلا چیزیه واسه من؟
فقط نمی‌دونم اینایی که تو قصه
به بابام گفتم میگه زنگ بزن ۱۱۳ ولی میترسم زنگ بزنم انقدر با خنده بگم اونا زنگ بزنن کمپ ترک اعتیاد اونا بیان منو ببرن که آزمایش کنن چی زدم و ساقیم کی بوده! ولی ناموساً باحال بود این به شما. حالا امیدوارم از این خل و چل‌های وهابی مهابی نباشه اگه هم هست خدا شفاش بده
آقاااا کی بلده با اریجین کار کنه؟ هم اکنون نیازمند کمکش هستم قربونش فداش بوس بوس!
امروز میخوام دقت کنم تو کارهای روزمره ام؛
ببینم چقدر از کارهام لغو و بیهوده است.
 چقدرش هیج دردی رو ازم دوا نمیکنه.
چقدرش وقت کارهای مفید دیگه رو پر میکنه که من به اونا نمیرسم.
میخوام امروز یه خونه تی ذهنی داشته باشم.
نتیجه متعاقباً اعلام خواهد شد.
امروز یه چیز بزرگ فهمیدم:
سمیرا همشون رو فراموش کن؛ دولت، ملت و این خاک
هیچکدوم اصلاح پذیر یا قابل بازگشت به چیزى که میخواى نیست
حداقل تا وقتى که تو عمر مى کنى
پس تمرکزت رو بذار رو چیزى که عشق درونت میکشه میبردت 
اینطورى میتونى به اونا کمک کنى اما مهمتر اینه که پشیمون نمیشى چون معیار خودتى.
پس فراموش نکن: اون سه رو فراموش کن ؛ مطمئن باش اونا برنمیگردن به اون نقطه آرزوهات.
بچسب به هنر و ادبیات دخترم.
میگما حالا که اینترنت ملی شده و فقط میتونیم توی سایت هایی بریم که اونا میگن پس پول اینترنت رو هم اونا بدن ، والا.وای که کارهای خونه تمومی نداره ! اگه به بادمجون های در حال سرخ شدن و شام که باید بپزم فکر نکنم میتونم بگم دیگه کارهام تموم شدن .دلم میخواد برم سفر سریال فوق لیسانسه ها چرت نیست ؟ البته من دو قسمت بیشتر ندیدم .کلی حرف برای گفتن داشتما منتها الان چیزی یادم نمیاد :/
+ نوشیدنی گرم بدون کالری معرفی کنید بهم ، شیر داغ و شیرکاکائو ی داغ نم
ساعت بیست دقیقه به پنجه؛میخواستم فردا با خودم اتمام حجت کنم و از خودم بپرسم میخوای یا نه؛ مجبور نیستی بخوای ولی اگه میخوای مجبوری! دیگه به فردا پس از بیداری نکشید پروسه ی امشب خودش ثابت کرد که میخوام پس مجبورم
شیشه ی ارزوهامو باز کردم دوتا ارزو کم بود اونا رو هم اضافه کردم و بهشون نگاه کردم
شیشه به دست در 26 سالگی و ارزوهایی که شاید در یک نقطه ی دیگه ی کره ی زمین هیچ معنی ای نداره و در یه نقطه ی دیگه ی زمین همین اندک دهشته هلی من دز شیشه ی ارزوها
از بچگی زیر دست پدر خشک و جدی که خودش رو خیلی مردونه می دونست بزرگ شد. همیشه هم روی مردونگی مرد تاکید زیادی داشت.
حالا مردونگی از نظر اون چی بود؟، وقتی یه پسر کوچیک بودم و می خوردم زمین و گریه م می گرفت نباید گریه می کردم چرا؟ چون که مرد گریه نمی کنه، وقتی می دیدم یه گربه کوچولو مرده و ناراحت می شدم دعوام می کرد چرا؟ مرد که نباید انقدر احساساتی باشه، وقتی که با بقیه گرم می گرفتم و می خندیدم دعوام می کرد چرا؟، مرد که نباید انقدر با بقیه گرم باشه با
حاج قاسم شبا نمیخوابید که ما راحت بخوابیم.
اونوقت یه سری دیگه بااشتباه های انسانیشون جون ۱۷۹ نفر رو میگیرن که ۱۴۴ تا اونا ایرانی بودن. 
انتقام گرفتیم، سخت، کوبنده، قاطع. از خودمون انتقام سختی گرفتیم.
+ من نمیتونم باور کنم که پایگاه آمریکایی رو زده باشن و اونا پیرهن عثمان رو بالا نبرده باشند.
ایرانم متاسفم برای تمامی مسئولین نالایقی که تو جای اشتباه قرار دارند.
القصه
ناراحتم ناراحت؛ میفهمین آقایون؟؟؟!
چقدررر موضوع دور سرم رژه می ره برای پایان نامه شدن. و چقدرررر موانع دارم برای انتخاب موضوع!
حوزه ی زن و خانواده مثل شمشیر دولبه شده.
روی هر مساله ای دست گذاشتن برای سوق دادن زن و خانواده به الگویی مورد تأیید اونا!
منتهی باید هم آب به آسیاب اونا نریزیم، هم حق رو احقاق کنیم، یه قدم عرف و ادبیات رایج رو به آنچه حق است نزدیک تر کنیم!
و چقدرررر خلأ هست در علوم انسانی.
■ درونگراها حرف زدن رو دوست ندارن!
□ اشتباه محضه!
واقعیت اینه که درونگراها حرف نمی زنن تا وقتی که چیزی وجود داشته باشه که ارزش مطرح کردن داشته باشه‌‌.‌‌
اونا از مکالمه های روزمره بی معنی و سلام و احوال پرسی های الکی بیزارن‌‌.‌‌
درباره چیزایی که بهش علاقه دارن یا موضوعاتی که درباره اش اطلاعات خوبی دارن بپرسین و می بینین که اونا تا چند ساعت یا حتی چند روز آینده ساکت نمی شن!
■ درونگراها حرف زدن رو دوست ندارن!
□ اشتباه محضه! واقعیت اینه که درونگراها حرف نمیزنن تا وقتی که چیزی وجود داشته باشه که ارزش مطرح کردن داشته باشه‌‌.‌‌اونا از مکالمه های روزمره بی معنی و سلام و احوال پرسی های الکی بیزارن‌‌.‌‌ درباره چیزایی که بهش علاقه دارن یا موضوعاتی که درباره اش اطلاعات خوبی دارن بپرسین و ببینین که اونا تا چند ساعت یا حتی چند روز آینده ساکت نمیشن!
وقتی اوضاع بحرانی است
وقتی بحران ها فوران می کنند
گاهی
به ناچار 
بهترین عکس العمل، حفظ آرامش روانی خود برای اقدامی پخته تر است
با فریاد زدن و بی قراری، با از کوره در رفتن، تا حالا که هیچ مسئله ای حل نشده
 
پس مردونه می چسبیم به کارمون
شاید که از فاجعه ای دیگر خودداری شود
امروز بااین زنه کله خراب صحبت کردم
و گفتم میخوام برم،میگه نه.
اوووف
واقعااا مرضی بیش نیست.چقدر حالمو بهم میزنه وجودش،
چقدر رومخ منه باکاراشچیکارکنم که از زورگوییاش
خلاص بشم.نمیدونم چه مرگشه.چراانقدر اذیتم میکنه و 
میخواد فقط آزارم بده و رومخم باشه.همیشه همه چیو بهم میزنه
و اذیتم میکنه.دلم میخواد منو به حال خودم رها کنه و 
اثری ازش نباشه تامدتی.میخوام هیچکس بهم کاری نداشته باشه.
من بهتر میدونم چیکارکنم.اونا جای من نیستند که بدونن چی
یه سرى از انسان ها،اطرافمون رو احاطه کردن که هیچ وقت نمیشه از دستشون نفس راحت کشیدانقدر رفتار هاشون احمقانه و در عین حال بچگانه ست،که پررو پررو،وایمیستن جلوت و میگن که تو بچه اى!تیکه کلام اکثرشون هم،اسکل ه.هیچى هم جز این بلد نیستن!فکر میکنن خیلى شاخ ان ولى خبر ندارن که بین هم نوع هاى بدتر از خودشون،شاخ ان!معمولا باید جلوى اینجور افراد،که جدیدا خیلى زیاد شدن،سکوت کرد ولى اونا انقدر نفهم و بى شعورن،که فکر میکنن ما نمى تونیم جوابشون رو بدیم.وق
 
شرک یه روزی خسته میشه از زندگی جدید و هیاهوی عجیبش و ارزو میکنه همشونو از دست بده اون دلتنگ زندگی گذشته اش میشه و وقتی بدستش میاره تازه یه چیزاییو یادش میاد
الکسشون کلی ج و میکنن برگردن باغ وحش وقتی بالاخره برمیگردن گلوریا میگه نرده های بینمونو یادم نبود
ما فقط قسمتی از خاطرات را بیاد میاریم
 
یه وقتایی یادم میره  چقدر دوسشون دارم یادم میره وقتایی رو که نداشتمشون ! 
نمیدونم چی شد که دیشب یهو دلم ریخت یهو دلم ترسید از نداشتنشون نمیدونم
حواستون به کسایی که دوسشون دارین باشه، حواستون باشه چقدر براشون مهمین، حقیقتا براشون مهمین اصلا یا نه؟
یهو به خودتون می‌آید و می‌بینید دارید تمام تلاشتون رو می‌کنید که نگهشون دارین ولی همه چیز داره محو می‌شه، چون اونا هیچ کاری نمی‌کنن، هیچ کاری.
باورتون میشه عموم با من سرلج داره 
یعنی حداقل اینطور نشون میده که از لج من رفتن زن داداش سابقمو گرفتن
و کلی حرف بد پشت سرم زدن امروز ، چرا ؟چون من با بنی نامزدی کردم و به اونا جواب رد دادم البته اونوقتا مامان خدابیامرزممم باهام قهر کرد دو روز با اینکه خیلی مریض احوال بود و آخرین روزای عمرش بود ولی خداروشکر جوگیر نشدم و بعد فوت مامانم عموم تا روز مرگ پدرم که یکسال بعدش میشد نیومد خونه مون با اینکه من اون یکسال رو رسما عذاب کشیدم و حتی بعد از مر
دیشب یه یکساعتی رو پیدا راه رفتم.بد نبود ولی میدونم اون چیزایی که رو دلم وایستاده حل نشده چون وقتی برگشتم خونه،وقتی نشستم که درس بخونم،مدام میومدن تو فکرم،همهههه چییز.
نمیتونستم فکر کردنم رو مختل کنم
خسته بودم،سرم درد میکرد ولیی دلم میخواست بشینم بازم فکر کنممقاومت کردم و زدمشون کنار که درس بخونم ولی هرچقدر به وقت خوابم نزدیکتر میشدم،خسته تر بودماخرشم از سر درد خیلی دیر خوابم برد.
سر کلاس اول که ،یه بوی ادکلنِ مردونه رو حس کردم
هیچوقت به درستی نمی توانی بفهمی پشت خنده های کسی چقدر بغض جمع شده
پشت بیخیال گفتنش چقدر حرف نگفته،
و پشت بی تفاوتی هایش چقدر دلتنگی.
تو هرگز متوجه نخواهی شد که پشت آرایش غلیظ یک زن چقدر عشق، دلشوره، تنهایی و اشک خوابیده؛
پشت سکوت سنگین یک مرد چقدر غرور و ترس و بی کسی.!
باز افتادم توی مخمصه ی ترس و دلهره!
میون یه عالمه کار که نمیدونم چجوری باید اونا رو با هم و با خودم تنظیم کنم! چقدر مدیریت سخته!
اونم وقتی که پای آدمای قلدر وسطه!
شرایط از حالا خیلی سخت میشه یعنی بنظر میاد که سخت میشه اونم با انتخابی که کردم!
انتخابی که نمیدونم درست بود یا نه! از پسش بر میام یا نه!
کاش میتونستم صدای خدا رو بشنوم که بهم دلگرمی میده:
" یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من."
ادامه مطلب
✌یه دستم کتابه، توی اون یکییه پرچم که روش نقش یا مهدیه (عج)قسم میخورم با همین ها یه روزبشم دشمن هرچی نامردیهبابا توی هیئت بمون یاد دادچجوری جلو ظلم قد می‌کشنمامانی نگاهی بمون کرد و گفتمث حاج قاسم الهی بشنبهت قول مردونه میدیم که ماهمه، حرفای خوبو از بر میشیمشبیه تو میشیم برای وطنشبیه تو سرباز رهبر میشیم✍ شعر: زهرا آراسته‌نیا#حاج_قاسم_سلیمانی #انتقام_سخت#شعر_کودک@arastehnia
استرس
ترس،استرس،اضطراب،دلهره،گریز حس هایی هست که این روزا باهاش دست و پنجه نرم میکنم هر چقدر بهش نزدیک میشم ترس ام بیشتر میشه،نگاهم بیشتر به گذشته ام میفته قلبم از شدت دلهره میگیره و مغزم فرمان میده آروم باش طبیعیه هیچ سالی اینطور نبودی درست انا طرق یک قاعده نانوشته تجربه حس های مختلف کمی دیرتر برات پیش میاد ولی دل که نمیشنوه بد میکوبه و تنگی نفس حاصل میشه و دلم گریه میخواد.
دل داری دادن به خودم این روزا شده همراهم و هر کجا حواسش بهم هست.
گذ
خودمو حبس کردم تو اتاق از مامان کتک نخورم!!!!
بهانه ی دیشبیم رو بگم بهتون؟
گفتم قدمون به هم نمیخوره!
مامان جارو برقی گرفته دستش پشت در اتاق به کمینه.یه جوری بزنه تو سرم که ۱۰ سانت از پاهام بره تو زمین.!!!اینطوری پسر مردمو زا به راه نکنم.
مامان میگه گناه داره.معصیته.بی عقل و منطق امید مردمو ناامید کنیم سنگ بندازیم جلو پاشون.میگم مامان معصیت اون موقع اس که ما وقتی میخوایم دور از حونمون دست تو دست هم زیر بارون راه بریم بهمون ببگن یا امااام نگا
دارم فصل جدید و جدی ای از زندگیم رو شروع میکنم.
امروز پول رو واریز میکنم و از فردا احتمالا شروع بشه،دیگه به کلاس جانبی نمیرسم.
بین این و یه جای دیگه مردد بودم،این گرون تره و آرومتر برای همین آرامشش انتخابش کردم، از طرفی اونا جو رقابتیشون خیلی زیاد بود بهم استرس میداد و اینکه جای خالی نداشتن وقتم هدر میرفت تا ظرفیت ایجاد کنن.
چقدر ذوق دارم واسش، به قول علیرضاشون ما بنده به وظیفه ایم نه نتیجه‌.
 
اونجایی که عکس رو پیدا کردم 
 
بعد از این همه مدت اومدم و صفحه رو باز کردم و یه چیزایی نوشتم و بر اثر اتفاقی ناگوار همه اش پرید . حالا نکته ی خاصی هم نداشت ها ؛  فقط من دیگه نمی تونم دوباره اونا رو همونطوری بنویسم و شاید الان اصلا یه چیز دیگه نوشتم . 
مثلا اصلا عنوان پست قبلی این نبود ولی دلم خواست الان اینو بنویسم . قبلا ها یه پست بود که عنوانش بود " ما نشان ندهندگان " . بعد چند روز پیش که یه سری عکس گذاشتم دوباره یادش افتادم . از اون عکسا بود که مر
گاهی شبیه مستند ها خودم رو تصور میکنم. از جایی که هستم هی میرم بالاتر و بالاتر. زمین چقدر کوچیکه شبیه توپ شیطونک های رنگی و ما چقدر کوچیک تر. چقدر کوچیک بدون ریزترین تاثیری توی این دنیا. اما زندگیمون و کارامون چقدر برامون بزرگن. چقدر خودمونو جدی میگیریم. چقدر زندگیمون رو محکم میچسبیم. چقدر تنها داراییمون( زندگی منظورمه) توی این دنیا کوچیکه
چقد دوست داریم تنها داراییمون رو خوب و مهم نشون بدیم. همه مون همینیم همگی .
 
پ.ن: باز عنوان برگرفته ا
1.ادلین روزی که کشیک بودم هم بیمارستانم جدید بود هم رزیدنتام هم سانتر مریضایی که میومد.سال بالایی و سال بالایی.خلاصه از 6 صبح که اورژانش بودم تا 1 شب که برای 1س1ساعت اف شدم همش درحال دویدن بودم.وقتی خسته و ترسیده خزیدم تو پاویون وقتی که سال بالایی شلوغ میکرد تو خواب بیداری خواب عجیبی دیدم.خواب دیدم با مردی که روزگاری عاشقش بودم و اون الان ازدواج کرده ازدواج کردم و تو یکی از همون خونه هایی که دوس دارم داریم زندگی میکنیم.یادم نیس دیگه چه اتف
چقدر برای خود وقت میگذارید؟چقدر از حضور عزیزانت لذت میبرید؟چقدر در روز به آسمان نگاه می‌کنید و از حضور طبیعت مسرور می‌شویدچقدر نعمتهای تان را مرور میکنید؟چقدر اخلاق شکر گزارانه خود را تقویت میکنید؟چقدر  موسیقی و فیلم ها و کتابهای عالی گوش کرده اید و دیده اید و خوانده اید؟چقدر توکل کرده اید و رها بودید؟چقدر علایق و ایده هایتان را دنبال کرده اید؟در چه کاری مهارت داری و چه کاری را عالی انجام میدهی؟در لحظه همان را انجام بده که خوشحالت میکند
 
چی میشه اگه زندگی یه فیلم باشه کارگردانش یه کات بده بگه بد بود از اول میگیریم ؟ 
چقدر خوب میشد 
چقدر دلم اینو میخواد 
چقدر دوست دارم برم از اول .برم ببینم چی درست نبوده ،
قول میدم دیگه تکرار نکنم بلکه این سکانس خوب از آب دربیاد .
 
ستاره ای تو کهکشون         دلاوری وبی نشونپیکرتو روی زمین                 منزل تو تو اسمونتو مردونه زدی به خط          بدون ترس ودلهرهبوی تن تورو نسیم              به سمت خونه می برهدلم که میگیره یه وقت         میرم سر مزار توآرامش دلم شده               نگاه به سنگ قبر تومیگن بارون می اومده         توی روز شهادتتانشاالله اون دنیا باشه        قسمت ما شفاعتت
اسمون شب .میذاره آدم بفهمه چقدر کمه.چقدر کوچیکه.اسمون الوده شهر نمیذاره به بزرگی عالم و خالقش پی ببری.نمیذاره به سکوت شب .وسعت شب .ارامش شب راه پیدا کنی.
دلم میخواد برم کویر .
دلم میخواد مثل اون دختره تو فیلم خیلی دور خیلی نزدیک توی یه روستای کوچیک زندگی کنم.بی آزار .
"دنیای ادمایی که تو جاهای کوچیک زندگی میکنن از دنیای ادمایی که تو جاهای بزرگ و شلوغ زندگی میکنن بزرگتره.اینو مطمئنم!"
اینم یه دیالوگ از این فیلم که عاااشقشم؛
_سحابی هم
آخرین قناری که دنیا اومد با پای کج به دنیا اومد.اولش فقط همین بود اما کمی که بزرگ شد فهميديم این یک‌جور معلولیت جدی هست. مامانش بدون هیچ تفاوتی با بقیه‌ی بچه‌ها بهش غذا میداد. به کسانی که بلد بودن نشونش دادیم و اونا گفتن خب این ممکنه بمیره، بدینش دست یه بچه باهاش بازی کنه یا‌ بدینش به گربه.فکر کنم اینقدر قیافه‌م بد شد که آقاهه به حرفش ادامه نداد. گفتم شما دارو بدین بقیه‌ش با ما.جوجه‌مون هنوز بلد نبود خودش غذا بخوره و مامانش تا مدتی طولانی‌
 
با اینکه فیلمش علمی تخیلی بود ولی دوسش داشتم. داستان در مورد بیگانه‌هاییه که وارد زمین شدن و حالا یه باستان‌شناس ( یا همچین چیزی) مامور میشه باهاشون ارتباط برقرار کنه و زبونشونو بفهمه. 
 
با دونستن آینده هم میشه از زندگی لذت برد. و میشه همون اشتباهات رو تکرار کرد و پذیرفت. چون شاید توی این دنیا مرز خوب و بد و درست و غلط اونقدرها از هم تفکیک شده نباشن. به نظر من این پیامی بود که همراه خودش داشت. 
 
به طور کلی در مورد فیلم‌هایی که‌ توشون یه بیگ
اصلا چی شد که از اولش همینجوری بودم؟
برداشت از والدینم یا بودن تکراریه ادمای یک جور احوال
شاید سخت بودن برای دیگران که بپذیرن حقیقتو
حقیقتی که فریاد بر کوچک بودن میزد 
شاید اصلا سکوتی در کار نبود فقط صدای اونا از عمد فریاد بود تا صدایمان شنیده نشود خخخ
ترس از برتری دیگری ؟خخخخخ
شاید اونا نمیدونستن با اینکارشون بیشتر مسبب ایجاد برتری دیگرین 
راهی که هست از بین نمیره 
این مسیر یه روز طی میشه
افراد قله بهترن و کم ترن
به قله فک کن 
به قول یکی وق
اگر در این دنیا یک چیز باشد که مطمعنا اثبات شده باشد اینکه ما خیلی خوبیم و بقیه خیلی بد هستند 
مثلا اگر تو امریکا یا فرانسه میزنند مردما له و لورده میکنند اشتباهه اما باید بدونید اینجا درسته اونا همشون اشرار هستند قطعا به یقین 
اگر می بینید 14 روز اینترنت قطع میشد و کسی هم جوابگو نیست نبایدم باشد چون کار ما درسته و قطعا بقیه اشتباه می کنند
پس ما خوبیم اونا قطعا به یقین بدند 
مثل ماهی میمونم که از کنج تنگ نقلیش درش میارن و میندازنش تو دریا،نمیدونه کجاس، واسه چی اینجاس ؟اصن قراره چی بشه !از کدوم طرف باید بره؟این روزا ذهنم پر از سواله،یعنی من اشتباه انتخاب کردم؟ نکنه به خودم ضربه بزنم آیندم چی میشه؟قراره چکار کنم من.دورم پر از آدماییه که با تجربه ای که خودشوندارن میگن بلید چکار کنم ،میگن داری راه اشتباهی رو میری ،این راه تهش هیچی نداره برات فقط عمرت و هدر میدی.راستش و بگم من از اولش مطمئن بودم به انتخاب رشته ام،.یع
اولین باری که برای یه قرارداد کاری رفتم تهران رو خوب یادمه. شیک پوشیده بودم و سعی میکردم مسلط و موقر باشم. استرس باعث شده بود خیلی محتاط باشم و بنابراین سعی کردم کمتر حرف بزنم. ولی افکارم من رو لو دادن و به معنای واقعی کلمه گند زدم به هرچی قرارداده!
اون روز پیش خودم تحقیر شدم و به خودم سرکوفت زدم. من هیچی نمیدونستم و با فکرهای اشتباه آبروی خودم و برند خودم رو پیش مشتریم بردم.
ولی من فقط همون یک بار تو این ماجرا اشتباه کردم.
باید از کسایی که در موا
امروز با فاطمه داشتیم رودکی رو میرفتیم سمت متروی نواب، یهو مهدی صدام کرد!
 
اصلا باورم نمیشد! پرت شدم به خاطرات 4 سال پیش .
 
چقدر حرف داشتم که باهاش بزنم.
 
از اون موقع همش توی ذهنم باهاش حرف میزنم :( چقدر دلم براش تنگ شده بود :( چقدر عوض شده بود :(
 
امروز خیلی عجیب بود.
همیشه تو زندگیم جای خالی یه مرد که تکیه گاهم باشه، خالی بوده و هست
گاهی وقتها پدر، برادر یا اقوام هستن،اما خیلی به سختی 
خیلی جاها تو بدترین و دشوارترین لحظات زندگیم دوست داشتم یکی میبود دستامو میگرفت و میگفت ؛ خیالت راحت، اصلا فکرش رو هم نکن، اون با من
موقع هایی که پدر مثل همیشه برای انجام کارهای سخت و زمخت خونه شونه خالی میکنه 
دلم میخواد دنیا تموم شه 
​​​​​(هر موقع هم اومده یکاری انجام بده، گند زده رفته، باز باید خودم جمع و جور کنم)  
خ
قبلا که می خواستم چایی کیسه ای درست کنم، با یک تی بگ چندین چایی درست می کردم. از حق نگذریم تا پنج دفعه می شد چایی خورد باهاش. اونم چه چایی ای رسما ذغال
همیشه می گفتم چقدر این چایی ها به صرفه است که با یکیش می شه یک روز را گذراند
 
بعدها که فهمیدم بعضی از این نقاش های ساختمان هم خیلی تی بگ می خرند واقعا کنجکاو شدم که چرا تمام چایی های کیسه ای را اونا می خرند.
 
فهمیدم یک طیف وسیعی از رنگ ها را با همین تی بگ ها پوشش می دهند.
 
چقدر کتاب قشنگی بود. چقدر آرامش داشت. چقدر مرتب بود همه چی. و چه پایان خیره کننده‌ای! چقدر رئال! آرامش کتاب منو یاد کتابای هسه مینداخت. حتماً دلم میخواد بازم از فرد اولمن کتاب بخونم. ترجمه هم عالی بود.
داستان در مورد پسر نوجوان آلمانی ایه که زندگی ساده‌ی خودش رو در مواجهه با جنگ بیان میکنه. بر خلاف کتابها و فیلمهای جنگ جهانی دوم که به اردوگاه های نازی تکیه دارند، و در آخر هم به سرزمین موعود اسراییل میرسن، در این کتاب با یهودی‌ای مواجهیم که فقط
میدونی یه حس خاص گنگ و مبهم دارم
نمیدونم چرا یه دفعه اینطور شدم
صبح با شز رفیتیم شرکت که آموزش ببینیم ،با اسنپ راننده خانم رفتیم ، خانمه که آموزش میداد ، خیلی چیزا رو رد میکرد میگفت دس نزنین ،یکم با اونا ور رفتیم ،یه سوال پرسید ،موندیم توش چرا استادامون اینطورین ، مثلا بهترین دانشگاهیم بعد پیاده رفتیم انقلاب ، من آش شله قلمکار سفارش دادم اونا فست فود ، کلی خوشحال و شاد بودیم ، یه جورایی دلم گفت که بمونم تو این رشته ، کلی شوخی کردیم ، ز میگفت
سردار دلها حاج قاسم عزیز از وقتی خبر شهادتت را شنیده ایم آرام و قرار نداریم بغضمان ترکیده و مانند کسی که پدر از دست داده عزاداریم.
حاج قاسم تو برایمان یک پدر دلسوز و مهربان بودی  که سینه ات برای محافظت از فرزندان و کشورمان همیشه سپر بود.
حاج قاسم تو نه یک فرمانده بلکه پادشاه قلبهای ما بودی در این هنگام که نیستی تازه فهميديم چه عزیزی را از دست داده ایم و چقدر دوستت داشتیم و نمیدانستیم
و چقدر به گردن ما حق داشتی و داری و تا همیشه این حق به گردن
از همیشه میدونستم که من ذهن ترتیبی لعنتی ای دارم و برای رسیدن به یه هدف لعنتی باید و باید اونو تقسیم کنم و بشکافمش واسه همین اون شب نوشتم که خوشم اومده از موشکافی مسائل 
خب گذشته ی من چیز وحشتناکیه که من باید ازش عبور کنم .گاهی دلخوشیایی مثل کارم و پول منو دور کرد اما هر چقدر جلو میریم من باز برمیگردم به گذشته ام .درواقع تا زمانی که اصلا نشه گدشته هر روز تکرار میشه در آینده ای دارم براش نقشه میکشم بازم تکرار میشه و اونا رو اضافه میکنه به گذشته ی
.
کوکو سیب زمینیش خیلی چربه. بدم میاد. جاش نارنگیای خوبی داره. خب نارنگی میخوریم.
میگه نت تو هم ضعیفه؟ میگم آره.
این کیبورده هم نیم فاصله شو پیدا نمیکنم، بهتر. دلم ساده نوشتن میخواد.
جزئی شد؟ خب باشه. نه که حواسمون به کل از کل پرت باشه که. نه، حواسمون هست. اونم به موقعش.
چقدر قویه این دختر! چقدر محکمه. چقدر وسیعه. چقدر خوبه. چقدر شبیهش نیستم.
نارنگیشم که مزه نداره. منم حواسم نیست که سرما خوردم.
این نیومده بود اتاق ساکت بودا! خوب بود حالمون.
دمخور آدم
در واقع رابطه دو نفر ربطی نداره که چقدر اون دو نفر شاخ باشن.
به این ربط داره که چقدر برای همدیگه مناسبن و با این حسی که از هم میگیرن هر کدوم چقدر میتونن پیشرفت شخصی داشته باشن.
مثلا دوستم مسگفت فلان خواننده رو دوست دخترش ول کرده رفته. مگه کسی فلانی رو هم میتونه ول کن کنه؟
گفتم اره :/ خیلی هم راحت
 
 
همونطور که اکس من دکتر بود و پولدار و جنتلمن فکر میکردم هست و همه براش سر و دست میشکستن. ولی دید بدردم نمیخوره.
 
میگه 
شاید بعد ها همدیگرو ملاقات کرد
نویسنده آرزوهاشو پیدا کرده
یادش اومده چیا ذوق زدش میکردن
رفته دنبال رویاهاش اونا رو به دلش برگردونده و به دلش قول داده همه ی تلاششو برای برآورده شدنشون بکنه
حالش خیلی خوبه و تعریفی تر از همیشه هم شده:)
 
سرشار از حس خوشحالی و خوشبختی و امید هستم
یه سری از مشکلاتم کم شده یه سریشون بزرگتر شدن
اما خوشبختیای من بزرگتر شدن
 
من شاد و آروم و خوشبخت دارم به زندگیه معمولیم ادامه میدم معمولی ای که برای من فوق العاده ست. مدتی نخواهم بود مدتی که معلوم ن
آدمای کمال گرا همیشه دنبال تغییرات بزرگن که بتونن از نو شروع کنن یا دنبال تغییرات بزرگ ایجاد کردن که فکر کنن مفیدن. ولی مساله اینه همین تغییرات بزرگ نهایتا با کارای کوچیک انجام میشه. این همونجاییه که کمال گراها دچار اشتباه میشن. اونا معنای کار کوچیک رو نمیفهمن و نمیدونن تاثیرش چقدر زیاده. تهش میشن اهمال کار. راهش اینه که خودمون رو با تغییرات کوچیک راضی نگه داریم و اسنمرار داشته باشیم روشون تا کم کم تغییرات بزرگ سر و کله شون پیدا بشه.
دیروز دانشگاه رفتم دفتر بخرم چون هیچ کاغذی تو خونه ما نی و همش پر شده :/ بعد تازه مجبور شدم دوتا برگه از همکلاسیم (دوست :/) بگیرم که اونم بی نصبیم نگذاشت و یک تیکه انداخت بم ولی مهم نی فردا دوتا برگه میبرم بهش پس میدم که از زیر دینش دربیام :||
رفتم گفتم سر رسید باطله دارید؟گف نع گفتم دفتر ۱۰۰ برگ چی؟ گف نع ۵۰ برگ دارم بعد پسره بغل دستم سر برگردوند نیگام کرد :/ فک کنم تو دلش گف (بیا برو بابا خرخون) ولی نگاش نکردما خرخون نیستم یک میرزا بنویس عستم برای رف
این اوضاع بد و کشته شدن یه عده جوون یه طرف ، این فرصت طلبیه متعفن و کثیف آدمای مخالف جناح دولت یک طرف . 
واقعا چقدر میتونید متعفن و تهوع آور  باشید و چطوری میتونید خودتون رو تحمل کنید ؟ از بوی گند خودتون بالا نمیارین؟ چطوری اینقدر‌ وقیح میتونید دهن گشادتون رو باز کنید و ازین قضیه سواستفاده کنید و بگید دیدین رای دادین به فلانی اینجوری شد ؟:/ دیدین کاری براتون نکرد که هیچ ،کاری کرد بیچاره تر بشید ؟:// واقعا خیلی شارلاتانی میخواد که یه نفر تو این
خدا می دونه چقدر بی تابم. چقدر منتظر. منتظر یه فصل از یه کتاب. فصلی که خیلی برام مهمه و قراره یه نفر برام بفرسته. مطمئنم اون یه نفر درک نمی کنه چقدر برام مهمه و چقدر منتظرم و نمی دونم چطوری تحمل کنم . چطوری صبر کنم. خدا کنه زود بفرسته. خدایا. خدایا.
اوضاع مملکت که خیلی قمر در عقربه‌ ولی من سعی می کنم بی خیال باشم. مسئله ی دیگه ای منو بی تاب کرده
دیشب شعرها رو فرستادم برای سین. امیدوارم بتونه کاری بکنه
 
ذهن من دیگه گنجایششو نداره . واقعا دیگه دارم همه چیز رو پس میزنم . کاش همه‌مون با هم بمیریم. کاش یچی بشه و کل این کشور متعفن حال بهم زن با هم نابود شه. ما بمیریم. همه با هم بمیریم تا دیگه شاید این غم ، شاید این بغض کوفتی تموم شه.شاید نحسی تموم شه . بعدتر تو تاریخ مینویسن که صبح یه روز، یه کشور با تمام مردمش ، از فرط غم نابود شد. اون مردمو یادتون نیاد شاید . اونا آدم‌هایی بودن که جونشون، آرزوهاشون، امید هاشون برای هیچکس تو دنیا اهمیت نداشت. اونا ی
الان که دارم این متنو مینویسم تقریبا ۱۵ ساعت مونده به شروع جشن فارغ التحصیلیمون (۷آذر ۹۸). نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ولی حس بسیار عجیبیه.صحنه‌ای اول: روزای اوله توی خوابگاه و رضا میگه که چجوریه قرار چهار سال توی یه اتاق با چند نفر دیگه زندگی کنیم.صحنه‌ی دوم: داره اخرای کارشناسی نزدیک میشه و در عجبی که چقدر این چهار سال جالب تموم شد. چقدر خاطره با خودش جا گذاشت چقدر کمک کرد بهت. چقدر تغییر توی تو ایجاد کرد.نمیدونم از کجای این چهار سال
 خب تا تو مذهب رو تو چی ببینی .- نمی دونم . خوب عین اونا که خیلی مذهبی هستن دیگه . زیادی نماز می خونن . و کارای سخت سخت می کنن .- چه جوری برات بگم؟ آراد نماز می خونه . روزه می گیره . و خیلی کارای دیگه . ولی عقایدش بسته نیست .- یعنی چه؟- یعنی خودشو درست می کنه ولی کاری با بقیه نداره .- بازم نفهمیدم .- ا ویولت! یعنی دوستاش اصولا پسرای خیلی بازی هستن . حتی چندین بار توی مهمونیاشون که رفته بعد با خنده گفته چه وضعیتی داشته! اما آراد فقط اعمال خودش ر
یه شتبه جدیده، یه فرصت جدید برای این که این هفته بیشتر خودت باشی. پالتویی که دیشب ته جیبش رو دوختم رو میپوشم، مقنعه خاکستری و شلواری کهه جدد تر از بقیه خزیدم و آبی روشنه. با پیرهن مردونه صورتی. زود از اتاق خارج میشم و یواش یواش میام پایین. کنار بلوار ۴ تا پلاستیک سیاه بزرگه که توش پر برگه. فکر میکنم به قبر دسته جمعی فکر نکنم به چی فکر کنم؟ مجبور نیستی فکر کنی. از آدمی که بقیه منو به اون تبدیل کردن خوشم نمیاد ولی میخوام اون نباشم و میدونم که تا الا
خدای مهربونم 
مرسی که تو اون روزای سخت تنهام نذاشتی
خودت میدونی که چقدر دلم آشوبه چقدر تنهام و چقدر میترسم و اضطراب دارم
تو پناهم باش
تو دستم باش چشمم باش مغزم باش زبانم باش قلبم باش فکرم باش
خدای مهربونم چشم امیدوم فقط و فقط و فقط خودت هستی و لاغیر
امروز که بیدار شدم دعا کردم که دیگه نه خبری از موشک و انتقام و کوفت و زهرمار باشه نه هواپیما و فلان و بهمان و نه استرس امتحان شیمی. دیدم داره برف میاد. رفتم کنار پنجره نشستم و حسابان خوندم. تصمیم گرفتم دیگه به هیچی فکر نکنم. مصیبت خیلی زیاده. بیشتر از هواپیما. داشت خوب پیش میرفت که هموطنان عزیزمون سقوط کردن تو دره. دیدید میگم زیاده مصیبت؟ اصن فکرشو بکنید، ما اینجا خودمونو نابود کنیم برای مرده ها و اونا توی یه دنیای دیگه ان، به اونا بد نمی گذره.
نگاه خانوم آرزوهاشو پیدا کرده
یادش اومده چیا ذوق زدش میکردن
رفته دنبال رویاهاش اونا رو به دلش برگردونده و به دلش قول داده همه ی تلاششو برای برآورده شدنشون بکنه
حالش خیلی خوبه و تعریفی تر از همیشه هم شده:)
 
سرشار از حس خوشحالی و خوشبختی و امید هستم
یه سری از مشکلاتم کم شده یه سریشون بزرگتر شدن
اما خوشبختیای من بزرگتر شدن
 
من شاد و آروم و خوشبخت دارم به زندگیه معمولیم ادامه میدم معمولی ای که برای من فوق العاده ست. مدتی نخواهم بود مدتی که معلو
دیشب بالاخره بعد یه سال باز زیر آسمون شب خوابیدم. اونم از نوع پر ستاره‌ش.این عکسو دیشب گرفتم:هوا سرد بود و اگه عاقل‌تر بودم احتمالا همون سر شب پا می‌شدم از اونجا می‌رفتم توی اتاق می‌خوابیدم. اما خب باید فکر می‌کردم.دیشب باز به خیلی چیزا فکر کردم. بیشتر از همه به اینکه این فکرا رو چطوری تموم کنم.به این فکر کردم که من چقدر ارتباطم با آدمای مختلف فرق داره! یعنی کاملا بر حسب تعریفی که از اون آدم دارم باش ارتباط می‌گیرم. اما چقدر اشتباهه.از یکی
چقدر دوست داشتم حوصله ای دست می داد تا درباره وهم و عقل بنویسم و بگم که این مسئله می تونه مهم ترین مسئله  زمان ما باشه. اینکه چقدر مسائل و درگیری های ما به غلبه  وهم بر عقل مربوطه. اینکه مجاورت و نزدیکی انسان به حقیقت (که فقط با عقل ممکنه)‌ چقدر برای شیطان سخته و البته به همین اندازه طی کردن  راهش هم برای ما مشکل و پر از دام های مختلفه.
چقدر هم البته، دوست داشتم تا خودم بتونم وهم خودم رو اونطور که باید، تربیت کنم. و عقل رو در اون مقامی که باید، قر
امروز چیزهاى جالبى در صحبتهاى خودم درباره خودم یافتم. داشتم از بابا مامانم میپرسیدم اینکه من با هیچکس دوست نمیمونم بده؟ چى کار کنم؟ و این داستانا
اولاً تازه فهمیدم من از چى بدم میاد توى آدما. بدجنسى. میبینمش دیگه نمیتونم تحملشون کنم. بى ادبیه حاصل از بدجنسى بى احترامى حاصل از بدجنسى اون زشتیه توى چشمها قلبم رو میزنه. سودجو و عنن.
دوماً تازه فهمیدم چرا بعضیا رو دیگه نمیتونم تحمل کنم. چون از مرحله خشم وارد مرحله تنفر شدم وگرنه توى خشم خوب د
دارم ارزشیابی کیفی بچه‌های دومم رو وارد میکنم
فک کن فسقلیا باید برای درس هدیه بهشون نمره بدیم. همه رو دارم بهشون خیلی خوب میدم.
دونه دونه اسماشون رو تو سایت که می‌زنم دلم براشون ضعف میره 
واقعیت اینه که برام عجیبه. اخه دومیا خیلیی برام چالش برانگیزن ولی خب الان میبینم که چقدر دوسشون دارم
از باران که واقعا دوستم داره و از وقتی میرم سر کلاسشون از کنارم ت نمیخوره تا پریماه که به زور جواب سلام میده و زیر زیرکی از پایین چشماش فقط نگاهم میک
دیشب/ دیروز ،  یه دوست عزیزی بعد از احوالپرسی و اینکه طرف اونا هوا چه جوریه و منم گفتم که این طرفا سرده و فلان؛ بهم گفت که کلی لباس گرم بپوشم و شال گردن و کلاه فراموشم نشه. منم چشم گفتم .‌ همون دیشب بارون بارید ؛ نم نم . صبحشم بارون بارید ، اما کم بود ، شیطونه بهم گفت که هوا خوبه ؛ تو که چند روزه از اون شدت سرما و پتو پیچ اومدی بیرون و گرمت شده(!) بهتره امروز لباس بافتت رو تنت نکنی . و بزارین بگم که خودمم تنبلیم اومد البته . بعد از چند دقیقه که از خروج
منتظرم چراغ قرمز بشه تا بتونم از خیابون رد بشم. یه گروه هم از اون سمت دارن میان این طرف خیابون. نگاهم میافته ب دست یکی از دخترهایی که داره از خیابون رد میشه. آستین مانتوش کوتاه . دستش پیداستمیخندید. نگاهم گیر کرده بود روی دستش. از عرض خیابان عبور کرد. از عرض خیابان عبور کردم. همچنان نگاهم میچرخید روی دستش.

خیلی مرتب و منظمه به خودش رسیده. یه کمی آرایش داره. موهاشو از دو طرف بافته و به حالت قشنگی کنار سرش
کسایی که میان کتابخونه سه دسته هستن:
یکی اونایی که واسه درس میان
یکی اونا که واسه دوست بازیو گشتن تو محوطه میان
و دسته سوم که من باشم واسه گربه بازی. که به لطف اون دختره دیگه به گربه هامم نمیرسم.
گربه ها تنها چیزی هستن که منو اروم میکنن.حتی وقتی ناراحتم فقط فکر به بدن نرمو نورم اونا حالمو خوب میکنه.
 
 
حالا که بعد از سه ساعت بین رگ و پی و دل و روده ی مرغ ها، دست چرخاندم، و در این بین با پسرم حرف زدم و صدبار رفتم و آمدم پیشش و به همسر غر زدم که هنوز بلد نیست به اندازه ی دونفر و نصفی خرید کند، و بچه را خواباندم و ظرف ها را شستم و زمین را تی کشیدم، دوش گرفتم و برق ها را خاموش کردم و بالاخره بعد از یک صبح تا ظهرِ کاری شلوغ و یک ظهر تا شب، خانه داری شلوغ تر، دراز کشیدم به این فکر میکنم چقدر آن دختر تی تیش مامانی که تا لنگ ظهر خواب بود و بعد وبلاگ و یاهو م
این روزا انگار محبت جرمه 
یجا میگفت دو دسته تنهان مهربونا با گرگا خخخ
دیگه چقدر بذل و بخشش هه هه خخ
چقدر لطف و مهربانی
چقدر دیگه باید به طرف حال بدم تا باهام اوکی بشه
اونجا فهمیدم
باید خودم نباشم خخخ
ولی بیخی خودم میباشم هه ها هی هی هو هو
یروز دلتنگت میشن الان داغه دوروییه دوستاشونن
 
از این به بعد میخوام یه سری پست  داستان های من و عروس ها  بزارم کیا دوس دارن بخونن ؟! 
میخوام از یه سری خصلت های خوب و بد عروس هامون رونمایی کنم :|:)
کیا دوست دارن رمز عبور بگیرن؟!
اینجا محل ثبت نام هستش اگر خواستین اعلام آمادگی کنید :)
درضمن رمز به دوستانی که هم من اونا رو بشناسم هم اونا منو تا حدودی خونده باشن و بشناسن 
رمز داده میشود :)
 
با تشکر 
من یه دختر چادری و شاید هم مذهبی هستم. به دلیل فرهنگ و یه سری چیزای خانوادگی خیلی از مراسمات مذهبی رو شرکت نکردم و خیلی مکان ها رو نرفتم. یکی از اون مکان ها گار شهداست. من تا به حال گار شهدا نرفته بودم (تا امروز) امروز تصمیم گرفتم برای اولین بار برم گار شهدای شهرمون. تا به حال نرفته بودم و نمیدونستم کجاست و چجوریه
وقتی که رفتیم با بابام اختلاف نظر داشتیم سر اینکه گار کدوم طرفه! (در این حد نرفتیم و نمیدونیم!) دور و بر گار پر از بسیجی و ار
 ما غرک بربک الکریم
اولین چیزی که مریضی و بیماری به یادت میاره شدت ضعفت تو این جهان هستیه
ولی چیزهای دیگه ای هم بهت یاد میده:
که چقدر بی جهت زندگی رو سخت گرفتی، و چقدر دنبال خوشی های واهی بودی
چقدر زیادی مسئولیت پذیرفتی حتی جای همه
چقدر آدمهای بی اهمیت رو مهم تلقی کردی
چقدر برای اطرافیانت مهمی
چقدر این ملت نسبت به هم بی تفاوت و حتی بی رحم شدن
چقدر کیفیت نظام پزشکی و داروییمون مشکل داره
که داروی پارسال با داروی امسال تاثیرش زمین تا آسمون فرق م
هوتارو دختریه که هر سال تابستونو برای دیدن شخص خاصی تو جنگل میگذرونه،جنگلی پر از روح.وقتی اون بچه بوده گم میشه و توسط روحی به نام گین نجات پیدا میکنه و اونا با هم دوستای صمیمی میشن. هوتارو آرزو میکنه زود تر بزرگ شه تا بتونه عاشق گین باشه ولی این غیر ممکنه.چون گین نفرینی داره که اگه یه آدم بهش دست بزنه نابود میشه!بعد از چند سال هوتارو دختر زیبایی میشه و گین به خاطر رشد کمش-چون یه روحه-هم سن اون میشه و اونا عاشق میشن،ولی این عشق فرجامی نداره چون…
چقدر خوب بهانه جور میکنی تا ردم کنی
خوب تر از آن که فکرش رابکنم!!!
ما چه میخواستیم و شما چه؟!
چقدر تفاوت!!!
چقدر دل های الکی خوش!!!!
خیلی وقت است که فقط انتظار میکشم
تا من هم به هر بهانه ای 
فایل های روضه ی حاج مهدی راتکرار کنم
همان ها که هربار جدیدتر میشوند
دل مرده ها را عیسا مسیح ها واجب!
چقدر دلم شبیهِ روزهایی شده
که تنها آرزویش کربلای شما بود
حتی در خواب!
هرچه می خواهی بامن کن
تنها همین اشک را نگاه دار برایم
من بی گریه بر شما دق می کنم حسین جان.
معصومه رو که وسط راه دیدم و گل از گلم شکفت و از ته دلم خوشحال شدم، تازه فهمیدم که بعد از بچه دارشدنم چقدر تنها شدم!چقدر دوستای خوبمو یکی یکی به بهانه ی وقت نداشتن و شلوغی سر کنار گذاشتم!چقدر گوشه گیر و منزوی شدم. و به تبعش افسرده.ارتباط با صمیمی ترین رفقام شده در حد ماهی یه پیام یا کمترو این یعنی حلقه ی محاصره ی دنیا روز بروز داره تنگ تر میشه و من وسط این دایره دارم له میشم.
بسم رب الرفیق
نمیدونم چرا ولی باید "این" رو اینجا بنویسم که یادم باشه! نوشتن از ضعف ها و نقص ها سخته بخصوص در شرایطی که کمال گرا هستی و گاهی اعتراف به چیزی که هستی یا کاری که کردی دشواره. شاید این یه تمرین خوب باشه برای شکستن این سدّ.دو تا از بچه هام دعوا کرده بودن و کوچکتره به بزرگترش بی احترامی کرده بود و وقتی من رسیدم تقریبا همه چی تموم شده بود. بعد از خواستن دو طرف و جویا شدن ماجرا، فهمیدم تقصیر پسر کوچولومه(علی)، رومو کردم طرفش و حرفم رو اینج
بسم رب الرفیق
نمیدونم چرا ولی باید "این" رو اینجا بنویسم که یادم باشه! نوشتن از ضعف ها و نقص ها سخته بخصوص در شرایطی که کمال گرا هستی و گاهی اعتراف به چیزی که هستی یا کاری که کردی دشواره. شاید این یه تمرین خوب باشه برای شکستن این سدّ.دو تا از بچه هام دعوا کرده بودن و کوچکتره به بزرگترش بی احترامی کرده بود و وقتی من رسیدم تقریبا همه چی تموم شده بود. بعد از خواستن دو طرف و جویا شدن ماجرا، فهمیدم تقصیر پسر کوچولومه(علی)، رومو کردم طرفش و حرفم رو اینج
این متن رو ۶ ماه پیش، برای تبریک تولد بیست‌سالگیِ "ی" نوشتم، که خوندنش تو آخرین روزهای بیست‌سالگی‌ام، خالی از لطف نیست:)
 بیست‌سالگی همون شربت خاکشیرِ خنک و پر از تکه‌های یخ کوچولوییه که ظهر تابستون، خسته و کلافه از بیرون میای و چشماتو می‌بندی و یه سره میخوری‌اش. همونی که وقتی دستت میخوره به قطره‌های ریز سرد آب روی لیوانش، حالت جا میاد. بیست‌سالگی همون شربته است؛ همون‌قدر گوارا، همون‌قدر به اندازه و کافی و همون‌قدر کوتاه و گذرا حتی. ب
مدتی هست پرتو های خورشید به خواب رفتند و ماه آسمان را با حضورش خوشحال خواهد کرد. درخت به دنبال پا دیگری برای رفتن است ، شنزار برای نسیم آواز می خواند و چقدر تنهاست صخره. .
برگ ها به قطره های کشیده شده باران لبخند می زنند و چقدر زمان گذشته از خوابی که لاکپشت در لاک خود آغاز کرده بود، رود مثل همیشه پیش می رود و چقدر تنهاست تپه. .
ابرهای خشمگین امشب تمام ستاره های مظلوم را بلعیده اند، اما جغد پیر بر لب لانه اش امیدوارانه خیره شده است، شلاق های آسم
این روزا یکی از دوستان داره پکیج هایی آماده میکنه که قراره برسه به دست بچه هایی که پدر و مادرشون خبط کردن و اونا رو به این دنیا اضافه کردن و  الان این بچه ها باید تاوان خبط اونا رو بدن. 
امروز تو ماشین داشت برام تعریف می کرد که بعضی از وسایل کامل هستند و یه سری چیزا کم اومده و باید تهیه کنه
 
یهو پرتاب شدم به دبستان خودم. اون زمان یکی از کارهایی که هر روز ما باید انجام میدادیم مشق نوشتن بود. 
فکر می کنم کلاس سوم دبستان بودم.
اون موقع تازه خونه گرف
چند روزی هست که همسری شبا بچه ها رو میبرن استخر و اونا واقعا واقعا خوش بحالشون میشه بسکه عاشق آبن. تا الان که چند جلسه رفتن تو نبودنشون من اصلا نمی دونستم اول کدوم کار رو انجام بدم و همشم مشغول دلگرمی های خودم میشدم. دیشب چند مین مونده به اومدنشون میز پذیرایی رو چیدم که یه کم دور هم بشینیم. فسقلی گفت مهمون داریم؟ گفتم نه برای ما اماده کردم.جواب داد: مامان شما چقدر مهربونی که اینا رو برای ما آماده کردی.
شبم کتابای جدیدی که از کتابخونه مهدشون گرف
چقدر به آدم حس خشکی دست میده 
اینکه با کسی که نمی دونی جنسش چطوریه صحبت کنی 
دقیقا عین اینه با کسی که حسی بهش نداری سکس انجام بدی.
فشار زیادی بهم وارد شده،  نتایج روانشناسی رو برای پدر نامزد فرستادم
خیلی قلبم درد می کنه و اینکه هر روز به این نتیجه می رسم بنی برای بدست آوردن من چقدر سختی تحمل کرده و چقدر هوشمندانه همه چی رو کنترل کرده.
واقعا خودش می گفت ارتش یکنفره 
حالم بده
خدایا کمکم کن.
حدسم درست بود، ح با یاسی است و دارند از حضور هم بهره می‌برند. خوش بحالشون. به من چه. چقدر از این دنیا بدم میاد. محدودیت. متنفرم. دلم براش تنگه؟ نمی‌دونم، دلم می‌خوادش! نمی‌دونم، ح هم مثل س و م و استاد. با اونا کم زمانی نداشتم. . اما تنها کسی که لمسم کرده بود و دوسم داشت ح بود. نه نه از فکرشم بیا بیرون اون مال من نمیشه، اون یاسی رو دوست داره و با من بودنش لذت لحظه‌ای بود . اصلا ولش کن گور بابای این بغضی که تو گلومه . گور بابای همه چیز . من دار
چقدر راحت یه دل میتونه بشکنه
چقدر راحت یه آدم میتونه تنها بشه
چقدر راحت آبروی چندین و چند ساله ی کسی میتونه یک شبه بر باد بره
چقدر راحت حاصل زحمت یک نفر میتونه دود شه بره هوا
چقدر راحت آدم بعد از جون کندن و رسیدن به یک نقطه ی خاص؛
میتونه یهو بیفته تو صفر.
یا حتی زیر صفر.
ادامه مطلب
دلم واسه سالهایی که میگفتم اره، این کار رو میکنم و بعد میرفتم میکردم، تنگ شده. نه به کسی میگفتم نه استرسی داشتم و نه چیزی، چون میدونستم که اره میرم انجامش میدم
الان چی؟ به عالم و ادم خبر میدم اره تو فکر فلان و فلان و فلان کارم. انجامش میدم؟ نه. به این فکر میکنم که به کلی ادم گفتم و هی داره جلوشون بد میشه. نه اینکه برام مهم باشه اونا الان چه فکری میکنن. بلکه واسه خودم ثابت میشه چقدر حرفام بی اعتبار شدن.
حالا اولین بخش برنامه، اواز خوندنه.
من صدای خ
از امروز فرجه ها شروع شد و برگشتم خونه.
تو اتوبوس یه لحظه به خودم اومدم و دیدم دستمو گذاشتم جلو دهنم و دارم جلو اشکایی که بی اجازه میریختن رو میگیرم.
دغدغه هام دیگه مهم نیستند،یا اینکه کمرنگ شدن واسم. شایدم یادم رفته؟!
نمیدونم؛ ولی اینو مطمئنم من اونی نیستم که میخواستم.
از سطحی شدن متنفرممم!!!
.
.
.
ما آدما به نبودن ها عادت میکنیم.راسته که زمان همه چیز رو حل میکنه.
با اینکه هنوز بعد دو سال مامان غر میزنه که چرا گذاشتی رفتی؟من چقدر بدشانسم که دختر
داشتم فکر میکردم برخلاف چیزی که نشون میدم و بنظر میاد چقدر عاشق تحسین شدن و تعریف شنیدن هستم. چقدر تعریف و توجه های کوچیک بهم انرژی میده. چقدر تر از سمت خونواده دریغ میشه ازم بقیه هم که؟ احتمالا چون بنظر میاد برام مهم نیست دریغ میکنن. 
علی ای حال نمیتونم تغییری تو رفتارم بدم و همینی که هست
+جلوی آینه بوس میفرستم برات. قول میدم
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب