نتایج پست ها برای عبارت :

اونی که دوسِش داشتم رفت ، روحِش حالا تو توئِه میدونم

ایستادم بالای سر شیرجوش, میخوام شیرنسکافه درست کنمو طرح آبرنگم رو کامل کنم, صبح, کلاس رفتنی حالم خوش نبود, ار بی دقتیها و سربه هوایی های خودم کلافه, مترو رو اشتباه سوار شدمو بعدش که گوشی رو تو کیفم گذاشتمو تصمیم گرفتم بیشتر حواسم رو جمع کنم و تو لحظه زندگی کنم و نذارم سطح انرژیم پایین بمونه, همون لحظه ای که خواستم به عنوان جایزه تصمیم جدیدم برای خودم لاته سفارش بدم, مسوول سفارش اسپرسو رو بهم تعارف کرد," وای خدای من گفتم اسپرسو؟ لاته میخواستم."
ح
دیروز یه کاری بهم پیشنهاد دادن که چند سال پیش آرزو داشتم چنین سازوکاری وجود داشته باشه تا من عضوی ازش باشم. ولی امروز بهشون جواب دادم نه.
چون یه شکستی تو زندگیم،همه ی سرعت و جسارتو ازم گرفت و حالا دیگه اوني نیستم که آرزو داشتم.
شاید یه نشونه هایی از اون آدم تو وجودم مونده بود که پیشنهاد این کارو دادن اما من دیگه توی خودم نمیبینم.
به همین راحتی، بزرگترین سکوی پرتاب این سالها رو رد کردم. چون دیگه تحمل شکست این یکی رو ندارم.
آقای دهنوی معلم تاریخ سال سوم دبیرستان‌مون بود‌ و من خیلی دوسِش دارم.
یه روز اومد توو کلاس و گفت:"بچه‌ها تاریخ مثل صندلی می‌مونه! فرض کنین یه صندلی توو حیاط مدرسه باشه، از هر طرف که نگاهش کنی یه دید بهش داری، از بالا نگاه کنی یه دید، از چپ و راست و روبرو و پشت یه دید. حتی اگه بری کنارش وایستی و کامل نگاهش کنی باز در مورد رنگش و کیفیت چوبش و . چیزی نمی‌دونی.  اگه همه‌چی هم بدونی، ممکنه بشینی یه‌دفعه بشکنه! چون تو همه‌چی رو نمی‌دونی که، شاید ی
من فقط ميدونم که خدا خیلی دوستم داره. میدونه چی لازم دارم و منو میشناسه.
وات عه کریزی نایت!
من اشتباه کردم و ميدونم. حالا ميدونم. موقعی که اون اشتباهو میکردم نمیدونستم. ولی حالا بابتش خیلی شرمنده م. خیلی. و تقریبا میشه گفت تا حالا تو زندگی م اتفاق نیفتاده که بابت چیزی شرمنده بشم. برای همین حس خیلی غریبیه برام. نمیتونستم دهنمو ببندم و دو دقیقه عذرخواهی نکنم. بهش که فکر میکنم در واقع به دست و پاش افتاده بودم. داشتم از غصه جون میدادم. خیلی سخت بود. و
یادمه دبیرستان بودم ک بودم داشتم رمان مینوشتم اسمش یادم نیس ولی ميدونم که لبتاپ سیو دارمش،این مدلی که دختره خیلی شاخ خفن بودن اخرشم شهید میشد،دوسش داشتم قهرمان داستانم بی نهایت همون ادمی بود که خودم دوست داشتم بشم ، ادمی که باوراش براش اهمیت دارن زود عاشق نمیشه و مرگش بخاطر کهولت سن نیست،یه ادم ارمانی :)الان داشتم به این جمله ی #حاج_قاسم که میگن ادم باید شهید باشه تا شهید بشه فکر میکردم که یادم قهرمان قصه ام افتادم ادمی که خوب زندگی میکنه قا
عاااااخ شیشم تولد حانیس و این سومیم تولدیه که باهمیم و من تا حالا نه تولد گرفتم براش نه کادو -_- چون توی تابستون بود و هر کدوم شهرای خودمون نمیشد ! این دفه تصمیم داشتم برم مشهد و سورپرایزش کنم چون ميدونم همین که من برم پیشش خودش کلی خوشحال میشه ولی یادم افتاد چهارم اجاره خونه باس بدم و پول ممکنه کم بیاااااارم >_< واااات شود عای دو ؟؟؟؟؟؟ 
این روزا خیلی بیشتر حواسم به خودم هست 
بعد از پشت سر گذاشتن اون همه اتفاق و حساسیتایی که بعدش داشتم حالا هیچی برام مهم تر از ارامشم نیست 
هیچی مهمتر از خودم نیست 
حالا تقریبا از نظر ذهنی دارم اماده میشم برا اینده 
و شاید خوشحال بابت اتفاقایی که سخت بودن اما باید میفتادن تا من تارای امروز و الان باشم
در بهتم هنوز.
صداها از سرم نمی‌افتد و مدام برایم مرور می‌شود.
قلبم هنوز به سختی‌ می‌زند. قرص هم بی فایده بود. 
داشتم فکر می‌کردم دیدم در میان همه روزهای خاکستری و سیاه زندگی، من فقط یک مامن امن سراغ داشتم.
حالا دیگر ندارمش.
اینجا درون سینه من زخم کهنه ایست. که می‌کاهدم مدام
عزیز جانم سلام
ميدونم هیچ وقت اینجا نمیای که اینها رو بخونی اما قبل از این نامه هم من بارها و بارها کلامی بهت گفته بودم که دوستت دارم خوشحالم از این بابت که گفتن این کلام شیرین رو دریغ نکردم. حتی اگر روزی ترجیح بدم که در زندگیم نباشی. 
پنجشنبه که سر برگردوندم و ندیدمت دنیا رو سرم خراب شد. حس بچه 3 ساله ای داشتم که پر چادر مادرش دیگه تو دستات نباشهحس اون بچه سر راهی که گذاشتندش و رفتند. حس اون سیاره ای که سالها است مرده و نورش توی فضای بین سیهچ
یه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن.دوست ملا میگه: چه طوری بفهمیم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟
ملا میگه خوب من یه گوش خرم رو میبرم اوني که یه گوش داره مال من اوني هم که دو گوش داره مال تو.!فرداش میبینن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده!!!دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من جفت گوش خرمو میبرم!!!فرداش میبینن بازم قضیه دیروزیه.دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من دم خرمو میبرم!فرداش بازم قضیه دیروزی میشه
دوست ملا با عصبا
"کاش میشد هویتت رو چند روزی مثل لباس دربیاری و بندازی یه گوشه. بشی از هرچی "دیگرانه." "
نشستم اینجا درست جایی که اون همه براش زحمت کشیدم که چیو ثابت کنم؟ به چی برسم؟ به خودم بگم میتونم؟ آره خب میتونم. اما تو سخت ترین لحظه‌ی زندگی هستم. احساس میکنم باختم اما بزرگ شدم. ميدونم که خب باختم!! دنیا که به آخر نرسیده ميدونم که سخته آره سخته. اما نمیشه اینطور کجدار و مریض جلو رفت
ترسایی که از این رابطه داشتم به وقوع پیوسته و من دیگه نمی تونم باهاشون
تو این مدتی که گذشت فهمیدم آدما راحت تر از اوني که فکرشو میکردم پشتمو خالی میکنن راحت قضاوت میکنن راحت محکوم میکنن و راحت تر از اون طلبکارن و انتظار دارن حالا دیگه اما ميدونم سکوتم از خریتم نیست فقط حرفم نمیاد وقتی این رفتار هارو میبینم آدمها خودخواه ترین و منفعت طلب ترین موجوداتین که ممکن بود به وجود بیاد و اومد اره دلم پره از همه ميدونم کم کم بارکردم که برم ميدونم دیگه نمیخوام حتی بگم که میرم ميدونم به خودشونم بیان نمیفهمن تارایی بوده مید
تمام مقاطع تحصیلیم،حول و حوش ساعت نه - ده ،از پنجره مدرسه، خیابونا رو نگاه میکردم و آرزو داشتم یه بار،جای اون آدما بیرون باشم.آزاد و رها،بدون اینکه کسی کاری بهم داشته باشه.امروز یه کار بانکی داشتم و از جلو مدرسه راهنمایی مون رد شدم و توش سرک کشیدم!حالا نه دانش آموز بودم ، نه معلم ،نه محصل، نه کارمند رسمی، نه زن بچه داری که پابند چیزی باشه که بخواد زود برگرده.
چشمام بزور بازه.دارم از خواب کور میشم،صبح کله سحر هم کلاس دارم
امروز از خود صبح تا بعرازظهر من همش کار داشتم
خداروشکر بالاخره این قرارداد جدیده پست شد و امیدوارم واقعا به دستشون برسه و تو هوا فنا نشه(از این مجاریا هیچی بعید نیست و بهشون هیچ اعتمادی نیست)
انقدر خسته امبازم سر درد دارم،ميدونم نباید از لپتاب استفاده کنم تا که سردردم قطع شه ولی بخاطر دسهام چاره ای نیست.
اخ اخ امان از دست اناتومی عزیزم که پدرمنو دراورده هرمبحثش قشنگ
چند وقتی هست مسجد محله مون رو دارن تعمیر میکنند.چند روز پیش ساعت 9 شب داشتم می رفتم آشغالا رو بندازم سر کوچه!!!یه سیدی هست سر کوچه میشه خیلی پاک و سادست. فکر کنم 70 سال داشته باشه.بدلیل تعمیر های مسجد نشسته بود روی بلوار خاکی سر کوچه نماز میخوند ولی به سمت قبله نه.
داشت به طرف غرب نماز میخوند.
وقتی که داشتم میرفتم آشغالارو بندازم خیلی خجالت کشیدم و نتونستم برم بگم.
برگشتنی دیدم نمازشرو تموم کرد.پا شد.ایستاد.
با خجالت،جلو رفتم.قبه رو بهش ن
وبلاگ نویسی برای من 3سال و 6 ماهه شد.
اوایل که رسما مینوشتم تا خالی شم بعدش شد ثبت خاطرات، یه مدت هم کارای هنریمو میذاشتم و کلی روزانه نویسی میکردم.
همه منو تو بیان به اسم وب اولم میشناسن و با اینکه بعد از پاک کردنش کلی وب دیگم داشتم ولی هنوز اون اسم روی من مونده.
یه مدتم افتادم تو خط نوشتن نقل قول های خودم و از شانسم فایلی که کپیشونو داشتم پاک شد :) 
حالا دلم میخواد بازم بنویسم روال وب یهویی پیدا میشه.
فعلا همینا واسه پست اول کافیه.
خواب بودم داشتم از خستگی میمردم بچه ها که اومدن تو بیدار شدم و تا حالا دیگه خوابم نبرده نميدونم چرا از وقتی بیدار شدم دلم میخواد بی اندازه گریه کنم البته انجامش هم میدم دلم براش تنگ شده راستش ولی بیا ولش کنیم نه؟ پس فردا تولدمه دلم میخواست اون باشه ولی بیا ولش کنیم نه مثلا دلم میخواست ایزبکنتم ولی بیا ولش کنیم نه؟ یا برام کادو بخره ولی بیا ولش کنیم نه؟ حتی فقط گل بخره ولی بیا ولش کنیم نه؟ حتی زنگ بزنه بگه بیا ببینمت بعد بگه دیدنم کادوت بیا
 
یه زمانی من اون دختری بودم که از احساسات خودش میزد تا بقیه رو بیشتر بخندونه
 
اوني که همیشه بقیه رو توی اولویت هاش قرار میداد
اوني که به خاطر گریه یه نفر تا صب راجبش فکر میکرد و خواب به چشمش نمیومد
اوني که یه زمانی با انگیزه ساعت شیش صبح بیدار میشد تا بره مدرسه  و دوستاشو ببینه
اوني که وقتی یه دروغ کوچیک میگفت تا چند روز عذاب وجدان میگرفت
اوني که احساساتش رو له میکرد تا مبادا به نفر دیگه به خاطرشون دلش بشکنه
اوني که به همه چیز و همه کس ا
من به اندازه ی تموم اتفاق های بدی که تو زندگیم افتاده به خودم مدیونم، به اندازه ی بدی هایی که در حقم شدو در مقابلش فقط سکوت کردم! به اندازه ی شبهایی که تا صبح بیدار موندمو خوابم نمیبرد، به اندازه ی کارایی که دوست داشتم و نکردم! به اندازه ی غرور بیجایی که  بعضی وقتها داشتم، به اندازه ی جرأت نداشتنم، به اندازه ی خوردن بعضی از حرفامو نگفتنشون، به اندازه ی کم کاری هام واسه موفق نشدنم، به اندازه ی همه ی این ها به خودم مدیونم! من ادم بدقولی بودم واسه
از وقتی یادمه بر خلاف تلاش های خیلی زیادی که کردم و مقاومت زیادی که در برابر مشکلات زندگیم داشتم ولی تقریبا به هیچ کدوم از چیزهایی که خواستم نرسیدم.
زندگی خیلی سختی داشتم ولی باز سعی کردم خم به ابرو نیارم و ادامه بدم، تقریبا به پیش دانشگاهی که رسیدم حس کردم افسردگی گرفتم و با ورودم به دانشگاه اونم رشته ای که بهش علاقه نداشتم (سه سال کنکور دادم ولی نشد رشته ای که میخوام قبول بشم)، افسردگیم خیلی زیاد شد، زندگیم اصلا تحت کنترلم نیست.
دلیل افسردگ
.
نوشته بودم لعنت به اوني که اومد سمپل فلش تانک دیواری توکارُ گذاشت تو اتاق ما! حالا مینویسم لعنت به اوني که اومد سمپل خود توالت فرنگی رو گذاشت تو اتاق ما و کار رو به اونجایی رسوند که ملت بطری به دست میان تو و میگن خانم فلانی! دو دقیقه میری بیرون ما اینو تست کنیم! :))
دیشب که داشتم سوغاتی های مادرشوهرمو نشون هیراد میدادم ,خوشحالی توی نگاهش میدیدم که گرفت پیشونیمو بوسید و رفت گوشیشو آورد اینترنتی پول زد به حسابم:) ,یجورایی تشویقم کرد باز هم از این کارا بکنم. داشتم میگفتم ,,, مادرشوهرم دیابت داره طفلکی ,منم تمام سوغاتی هایی که اوردم بدون قند و مفید بودن با یه روسری طرح سنتی شیک,. وقتی رسیدم تا دم ورودی امده بود استقبالم,خیلی خوشحال شدم که احترام میذاره واسم آش درست کرده بود و گرم صحبت که شدیم صحبت عروسی پیش
من هیچ‌وقت دوست نداشتم آدم‌ها را اذیت کنم اما خیلی‌ها را اذیت کردم
من همیشه دوست داشتم دوست خوبی بودم اما هیچ‌وقت نبودم
من همیشه دوست داشتم با کلمات جادو خلق کنم اما انگار کلماتم همیشه محو بودند
من همیشه دوست داشتم بوی رشت بدهم، دوست داشتم سبزینگی داشتم اما بوی انزلی دادم؛ نه از شوریدگی انزلی، از غم حل‌شده در این شهر
من همیشه دوست داشتم می‌توانستم دریاچه قو چایکوفسکی را اجرا کنم اما هربار فقط توانستم بشنوم
من همیشه دوست داشتم کولی باشم
داره یه جورایی شکل میگیره نه؟چند شب پیش به این قسمت فکر میکردم و میدونستم که چیز بدرد بخوری توش نیست و فکر میکردم از کجا شروعش کنم و چیکار کنم اما مگه همینطوری چشه؟خودش نظم خودشو پیدا میکنه نه؟
Black swan
شاید باید عاشق سینمای ارونوفسکی بشم .قبلا فیلم سرچشمه رو دیدم و دوس داشتم ولی مادر و نه با اینکه تو هر لایه بارقه های هوشو میدیدم اما مادر نه!
حالا هم قوی سیاه .تصویر چرخش ها.صدای نقس ها .همش قشنگ بود از ابروهای ناتالی پورتمن و اون چهره ی ترسوش .تو
سبک گروه اینه که هر کی میاد تو گروه اعلام میکنن و بقیه خوشامد میگن.مثل همه جا.
روزی که اومدن من رو اعلام کردن همه استیکر مستیکر گذاشتن اما یه نفر گفت من استادتو میشناسم و خودم هم تازه واردم اینجا. منم دیگه چون قبلش سلام کرده بودم گفتم باز نویز ندم.
اینجا نوشتم که یه پیرمردی رو دیدم اومده تو اسانسور بهم گفته سلام من مایکلم و از فلان شرکت تازه اومدم؟
خوب الان داشتم تو گروه میچرخیدم دیدم اوني که برای من نوشته خوش اومدی و . همیکنه که تو اسانسو
به نام او
فارغ از رشته ی تحصیلی و تخصص خاص هر کداممان، تا حالا شده یک مطلبی راجع به یک موضوعی بخوانید، یا یک چیزی بشنوید که خیلی برایتان هیجان انگیز باشه و خیلی افسوس بخورید که چرا تا حالا درباره ی این موضوع چیزی نمیدونستید و کنجکاو و علاقه مند بشید که اون موضوع رو دنبال کنید؟
امروز من چنین تجربه ای داشتم.
ادامه مطلب
خب،
بعد از سه روز نیتی که داشتم، حالا دارم مینویسم.
ميدونم بود و نبودم خیلی فرق نمیکنه، ولی برای خودم معنی داره.
این روزها حال خوشی نداشتم. ولی خیلی سعی کردم خودمو سر پا نگه دارم. هنوزم سعی میکنم. خب، اد، بیا فکر نکنیم!
ادامه مطلب
 
 
 
من، شباهت های دردآلود با در» داشتماز فشار بی کسی دیوار، در بر داشتمتکیه ام بر شانه ی دیوار بود و مثل دراز عبور او دلی در سینه پرپر داشتممی گذشت از من، عبورش درد و درمان بود و منسخت بر اعجاز چشمی ناز، باور داشتمدست در دست یکی که من نبود، از من گذشتقژقژی در سینه انگاری ترک برداشتمچینی قلبم ترک برداشت، ویران تر شدمدردهایی بود و من، یک درد دیگر داشتممی رود با یاری جز من، می رود با رفتنشمثل زلف او به باد آنچه که در سر داشتممن گذرگاهی برایش
چیزای کمی هست توی دنیا که بدتر از عق زدن خالی پشت در اتاق استاد باشه .
اونم یه استاد با پرستیژ و جدی .
به طوری که استاد پرستیژش رو فراموش کنه و بگه .چته توووو؟خوووبی؟
.دوستم میخنده میگه عین این رمانا شده بوووودد.استاد یهو سکته کنان اومد .‌حالا استادعمومی .حالا همسن بابابزرگ من!
میگم درد نگیری من داشتم میمردم تو میخندی؟
میگه حقته.!

رفیقای سنگدله من دااارم!؟؟؟

واقعا این حق من نیست!
×عوارض داروی سردرد خودش یه درد دیگه اس!
 
 
 
داره یه جورایی شکل میگیره نه؟چند شب پیش به این قسمت فکر میکردم و میدونستم که چیز بدرد بخوری توش نیست و فکر میکردم از کجا شروعش کنم و چیکار کنم اما مگه همینطوری چشه؟خودش نظم خودشو پیدا میکنه نه؟
Black swan
شاید باید عاشق سینمای ارونوفسکی بشم .قبلا فیلم سرچشمه رو دیدم و دوس داشتم ولی مادر و نه با اینکه تو هر لایه بارقه های هوشو میدیدم اما مادر نه!
حالا هم قوی سیاه .تصویر چرخش ها.صدای نقس ها .همش قشنگ بود از ابروهای ناتالی پورتمن و اون چهره ی ترسوش .
داشتم درباره قواعد مع شدن جملات پیرو در زبان هلندی غر می‌زدم، این که وقتی جمله پیرو باشد فعل در انتها می‌آید و چون در دولینگو انگلیسی زبان واسط است، این نکته گاهی خیلی به چشم می‌آید و همیشه برای من اینطور بود که باید تا آخر جمله صبر کنی تا ببینی فعل چیه :-|حالا داشتم برای صابر از فارسی یه مثال می‌زدم که نگاه کن . که وسط مثال پی بردم که خودمون هم فعل رو آخر جمله می‌آوریم و دست از غر زدن برداشتم و با کسانی که می‌خواهند فارسی یاد بگیرند هم
داشتم فکر می کردم از چی بنویسم دیدم وضعیت الان من خودش صد صفحه ای شرح حال داره
وضعیت جدید من
تو نقطه امن دوم زندگیم یعنی همین خونه ای که تاچند وقت پیش توش حس مسافر داشتم و حالا شده ست گاه دائمی من
تو زمانی که دیگه جای دغدغه کلاس و نمره باید دغدغه شغل و آینده و برنامه زندگیم رو خیلی جدی تر پیگیر باشم و به یه نقطه درستی برسونم
راستشحوصله شرح قصه نیست ولی اگه خدا چشماتونو کشید روی این صفحه و خوندید
لطفا راهنماییم کنید که از کجا و چطور به وضع جدی
هر روز یه ناراحتی پنهان داره که یهو آشکار میشه :)) 
راستشوبگم پدرم درومده دیگه 
خوبه که تا حالا دووم اوردیم 
همون که میگن ما را به سخت جانی خود ازین گمانا نبود و اینا :)
یه آشنایی اومد گفت من برای خونتون کابینت میزنم با هرچوبی که بخواین با کمترین هزینه !
حالا هرچی جلوتر میریم بیشتر گند کاراش در میاد 
کابینتای مونه خودشونو نشونمون داد گفت خودم درست کردم 
امروز فهمیدم خودش نتونسته کار کابینتاشونو تموم کنه یه نفرو از بیرون اورده 
اوني که باید ای
و الان داشتم فکر می کردم کی آذر تموم شد پس کی آبان شده بود و به معنای واقعی متوجه گذر زمان نبودم
یعنی اینقدر سرگرم بودم حتی از رو تاریخ آزمون هماهنگامم متوجه این قضیه نشدم
و امروز استادم بهم گفت صد و بیست روز دیگه زمان داری
خشکم زد،کی فرصت من شد صد و بیست روز ،من وقتی این قضیه رو شروع کردم هنوز ده ماه وقت بود و همیشه پس ذهنم این تصور و داشتم که کو حالا تا این ده ماه تموم شه و فقط صد و بیست روز مونده
نميدونم متوجه حس من میشید یا نه ولی سر تا سر وجو
درسته الان دوباره نت وصل شده اما چه قدر خوب بود قطعی نت (البته که سرور های داخلی وصل بودن ولی بیش‌تر کار های ما سرور خارجی بودن و هستند ) حالا چهارتا شرکت توی قرارداد اینا مشکل خوردن مهم نیست ولی چه قدر وقتمون آزاد تر شده بود مطمئنم کنکوریا توی این هفته به اندازه دو ماه پیشرفت درسی داشتند و آدم به پتانسیل های داخلی پی می بره چه قدر وقتمون آزاد تر بود من از آزادی و رهایی داشتم پرواز میکردم واقعا دستشون درد نکنه نت وصل بود من میانترم ریاضی گند
گفته بودم بهتون؟ من پنجاه روز پیش بیست و پنج ساله شدم
و درسته که بیست و پنج سالگی تا حالا گند پیش رفته، ولی انصافا شروع فوق العاده ای داشت، آخه میدونین، من بیست و پنج سالگیمو از دست یار تحویل گرفتم
من یه روز فوق‌العاده داشتم، مردی داشتم که حواسش بود گل قرمز دوست دارم، حواسش بود کادوی کاغذ پیش شده دوست دارم و گذاشت نیم ساعتی هدیه باز کنم، حواسش به چیزهای ریزی که دوست داشتم بود و گذاشت من دونه دونه کادو باز کنم و بغض کنم از ذوق، بهم ناهار ل
هنوز به ب.ا (که استاد راهنمام باشه، اسمش یادتون بمونه، دفعه های دیگه نمیگم کیه) ایمیل ندادم. دو سه روزه از ایمیلش گذشته. فردا ایشالا جوابشو میدم.
امروز رفته بودم دانشگاه، بچه هارو ببینم، رفتم سر کلاسشون نشستم. خیلی تجربه خوبی بود خدایی :)))) نه استرس داشتم، نه کسی باهام کاری داشت، نه هیچی، فقط نشسته بودم گوش می‌دادم. بچه‌های خود کلاس پاره شدن ولی من از 1.5 تا 7 که کلاس بود، خیلی شاداب نشسته بودم :))) البته آخراش سررر درددد داشتما دیگه.
استاد سر کلا
با خودم فکر میکنم که اگه من، دو سال و نیم پیش، ازدواج نکرده بودم و همچنان مجرد بودم، الان داشتم چیکار میکردم؟ برای زندگیم چه برنامه ای داشتم؟ یعنی هنوز داشتم توی یکی از خوابگاه های شهر تهران، به زندگی دانشجوییم ادامه میدادم؟ از شرایطم راضی بودم؟ هنوز به ادامه تحصیل خارج از ایران فکر میکردم؟ از اینکه هنوز مجرد بودم رضایت داشتم؟
واقعیتش اینه که دلم برای تهران و زندگی خوابگاهیم توی تهران تنگ شده، مدام توی ذهنم از اون دوران یاد میکنم ولی مطمئن
شب یلدا امسال بود.
اون شبا بچه ها استوری اینا می کردن میدونی از شب یلدا تا شب شهادت حضرت زهرا میشه 40 روز؟!
بیاین چله ترک گناه اینا بذاریم.
حیف که استفاده نکردم.
همش همینه.
همش جا می مونم.
اما .
حداقل خانوم جان یه نظر عنایتی به این حقیر ، به این جوون نوکر پسرتون بندازین.
بخدا دوس دارم بشم اوني که شما دوس دارین.
بشم اوني که عاقبت بخیر میشه.
بشم اوني که جونش رو فداتون میکنه.
خدا کنه این 20 روز، تا روز شهادت حضرت زهرا (به روایت 95 روز) بتونم رو اعمالم مراق
۱. با شوهری تا صب بیدار موندیم تعریف کردیم + باهم رنگ کاموا انتخاب کردیم ک یچی ست ببافیم حالا چیشو نمدونم:دی [پیشنهادات برسه لطفا]
۲. فیلم amelie رو دیدم به لحاظ هنری کار نو بود و کاراکترا دوس داشتنی بودن ولی خیلی پرکشش نبود برا من روال فیلم و کمدی ام نبود [اونجاش ک کیک میپخت فک میکرد پسره الا میاد تو اشپزخونه خیلی من بودم دوسش داشتم] + فیلم سلام بمبئی رو دیدم ک اهنگاشو دوس داشتم ولی نمدونم فیلم انق هول هولکی بود یا زدن سانسور کردن کوتاهش کردن ک ای
خب
نتایج انتخاب رشته‌ی ارشد هم اومد!
یادم به این پستم افتاد که چقدر هیجان داشتم، و چقدر مطمئن بودم تهران قبول نمیشم :))
 
هرچند ادعا داشتم (و دارم) که "پذیرفتم هرچی پیش بیاد خیرم توشه و هرجا قبول بشم چلنج‌های خودشو داره و میرم که تجربه کنم و " ولی واقعا نمی‌تونم انکار کنم که هیجان و حتی این بازه‌ی اخیر (چند روز) قبل از اومدن نتایج استرسشو داشتم :"
اومد و دیدیم و قبول شدیم :) اولین انتخابم نشد، چیزی که بهش عادت داشتم پیش نیومد. ولی مهم اینه که جا
واای خدا بالاخره وصل شد.خداروشکرخدا کنه دیگه اینجوری نشه
والا من همش استرس قطع شدن تا چند روز رو داشتم.بخیر گذشت.
نه اس ام اس.نه پیام.نه تماس نه هیچی.همش قطعوای چی بوود.
پ.ن:دقیقا ۱۰ دقیقه نکشید که همه چیز دوباره قطع شد.حالا باز خداروشکر اس ام اس مادرم به خط ایرانم،بهم رسید
 
اقا الان مثل خر پشیمونم :( دلمم یخواد زار بزنم :( نميدونم چیکار کنم :( اصن نميدونم چرا همچین کاری کردم : دلم میخواد الان برم ادیتش بزنم :( ولی الان ادیت زدنش چه فایده؟ چرا همه ی این کارارو کردم؟ :(((( الان فقط دلم میخواد نميدونم نمییییدونممم :( واقعا نميدونم چیکار کننننننم :( کاش بیای
 
یک خواب تو در تو بود ینی خواب تو خواب بود, تو خواب دومیه داشتم خوابشو میدیدم , ولی مامانم اومد بالا سرم از خواب بلند شدم و داشتم بهش فکر میکردم. خواب نبود داشتم بهش فکر
تو این چندوقته،هرکیو دیدم که حالش خوب نیست،همش بهش امید دادمامید روزهای دوستداشتنی اینده
یاداوری قوی بودنشون،قوی بودنمون.و خواستم که قوی بمونیم
حرف از تجربه زدم
حرف از اینکه منم درکشون میکنم.
یکی تشکر کرد
یکی بیشتر گریه کرد
یکی فقط گوش کرد
ميدونم که تاثیر داره چون بعدا همشون تشکر کردن
ولی حالا خودم میتونم بگم امیدم به تهش رسیدهنمیخوام از هیچی حرف بزنم فقط میخوام بگم منی که اینقدر روضه خوندم برای ریگراننوبت به خو
.
اینکه فکر کنی یک کاری اشتباهه و انجامش ندی خیلی فرق داره با اینکه به خاطر ترس نری سراغش. حالا که دور اعترافه، بذار بگم که منم همیشه فکر میکردم به خاطر اشتباه بودنه. حالا فهمیدم به خاطر ترس بود. ترس و احتیاط و استرسی که از هر کار عجیب و جدیدی می‌گیرم.
همیشه آدم‌های مطمئن که سرشون رو بالا می‌گیرند و اون‌طور که دلشون می‌خواد زندگی می‌کنند رو دوست داشتم. تقریبا هیچ وقت هم اینطوری نبودم. غیر از رشته‌ام که به حرف سیل آدم‌های دور و بر گوش ندادم و
کمتر از بیست و چهار ساعت از وصل شدن ارتباطمون با دنیای خارج میگذره. به جز پیامی که از امیر توی واتس اَپ گرفتم، هیچ کدوم از گفت و گو ها و اَپ ها، خوش حالم نکرد. نمی دونم باید برای چی خوشحال باشم، برای چیزهایی که سه هفته ی پیش داشتم و الان ندارم؟ مثل امیدواری! و یا برای چیزهایی که قبلن نداشتم - یا داشتم و بهشون غلبه کرده بودم - و حالا، در کمال ناباوری، الان پُرم از اون ها؟ مثل حس عمیق پوچی. حالم خوش نیست؛ حالِ دلم خوش نیست. با هر روزی که خودش، تجربه و
راستیبیزار درسته نه بیذار :) البته اگر این غلط تعمدا نیست :))خصوصی گذاشتم که به قول خودتون غرور پسرانه‌تون حفظ شه
 
 
نیستی ! نه تو هستی نه من. هردومون بزرگ شدیم ! ولی این کامنت همیشه اینجا هست. شاید تا زمانی که پاک بشه از سرور های بیان. 
 
اون لحظه ثبت شده ! لحظه ای که شبیهش هیچ وقت تکرار نمیشه !  
 
یادش بخیر یه زمانی روابط اجتماعیم مزخرف بود . ولی مینوشتم . مثل یه نویسنده درست و حسابی . الان نگاهم بکن. شدم یه ادم معمولی .‌
 
هیچ وقت ندیدمت :) تو تن
این اولین نوشته ی من نیست، من از همان سالهای دور که مردم فانوس به دست توی جنگلها میچرخیدند مینوشتم،
یک کلبه درختی داشتم در بلاگفا ، یک طوفانی گرفت و درخت و کلبه و جنگل را با خودش برد. من ماندم و بی کسی ها و حرفهایی که توی دلم مانده بود و باد میکرد ، ترسیدم غمباد بگیرم دنبال دوست گشتم، پیدا نکردم ، هر روز بالای سر تکه چوب های کلبه ام اشک میریختم تا اینکه به خودم آمدم ، یکهویی! فکر کردم من که بیست و دو سال بیشتر عمر نکرده ام و زود است برای غمباد گرف
تا حالا تو زندگیم هیچ کس انقدر برام مهم نبوذه که راجع به بودن یا نبودنش تصمیم بگیرم.همیشه یا بودن، یا اگر نبودن هیچ وقت نفهمیدم چجوری رفتن
ولی الان فرق میکنه
راستش رو بخوای حس میکنم تقاص اون رفتناییه که نفهمیدمشون
میخوام از زندگیش برم
ميدونم نمیفهمه، ميدونم مهم نیس براش، ميدونم تلاشی نمیکنه، ولی اونموقع حداقل ميدونم که آقا ندارمش
پس واسه هفته ای یه بار بیرون رفتن و یه پی ام خودزنی نمیکنم
حداقل ميدونم باید غصه ی چی رو بخورم
دو هفته ی غم انگی
خب امروز روز دومی بود که ساعت 5 صبح بیدار شدم. نوشتن این موضوع شاید الان درست نباشه، چون دو روز هیچ چیزی رو به عادت تبدیل نکرده! اما خواستم بنویسم که یادم بمونه چه حس خوبی داشتم این ساعت بیدار شدن و چقد به کارام رسیدم.
شبا میانگین ساعت 9 می‌خوابم و صبح‌ها 5 بدون زور و سختی بیدار میشم. فقط دو تا آلارم روی گوشی میذارم و یه ساعت زنگ دار قوی هم دارم که با فاصله از تخت میذارمش روی زنگ. تا الان که با همون آلارم اول گوشی بیدار شدم و به آلارم دوم و ساعت نرس
چون میخوام گله کنم اسمش نمیییگممم پس هی نپرسید لطفا. داشتم باهاش حرف میزدممم بعد بابامم یه چی گف زدم زیر خنده بعد هی میگه نخند نخند گفتم باش بابا :/ ینی اینجوری نگفتم ولی باید میگفتمممم چرا نگفتم؟ خب نمیشد . حالا نگهداشتم یعدا کلی حرف بهش بزنم بعد ک دوباره باش حرف زدم توضیح دادم که من تو ماشین بودم و به حرف بابام خندیدم بعد تهش اومدم بگم چررررا بمن گیرررر میدی؟؟؟ چرررراااا؟ و بگم اصن به درک به تووو چه ولی بازم نمیشد بگم ینی نشد ولیییی اینم نگه
کمی تاریک شده ام،میخابم ،نمیجنگم برای رویاهایم.بیدارم،در رویای روزهای گذشته،یادش مرا فراموش کاش!
دخترک قصه همین روزها درست همین روزها سال پیش ارتباطی را شروع کرده بود،خوشبینانه عاطفی،او فرق داشت البته،به دخترک حس اطمینان میداد،گذشت چند ماهی گذشت باهم خوش بودند،گاهی هم پسر داستان خطاهایی میکرد،دخترک میبخشید.اوج رابطه،اوج اوج رابطه،وقتی عشق جوانه زده بود در کل بدن دختر ،رفیوز!پسرک او را نخواست،گفت نمیشود ،آینده ندارد ،به جایی نمیرس
میدونین چیه من ميدونم ک دوسم داره اما دیگ حرفای عاشقونش خوشحالم ننیکنع زیاد فقط ی درد میذاره رد بقیع دردا 
ی درد خیلی عمیق 
نميدونم چرا اما عجیب دلم چن وقت نبودن میخاد 
نباشم ببینم همه اینا راسته واقعا؟ یا اوني ک من فک میکنم درسته . حقیقتی ک دلم نمیخاد هیچوقت باورش کنم اما
میخاستم اینجا از عشق و عاشقیمون بگم ميدونم اما اینا هم جزوشه 
علشقی فقط خنده و خوشحالی نیس 
درد داره خیلیم درد داره اما فک کنم مال من بیشترم هس
عشق یعنى؛
من تورو میخوام و برام مهم نیست که تو چقدرى.
تــُـو براى من کامِـلى
عشق یعنى تورو میخوام و اهمیتى نمیدم که دیگران روى تـُو چه فکر و نظرى دارن، مهم نیست که به من میگن تو کـَـمى یا زیاد
تو واسه ى من به اندازه ى خودت خوبى
عشق یعنى دیوونه بودن، یعنى هرقدر منو پس میزنى من بازهم 'جدایى' حالیم نمیشه، بازم عینِ بچه ها آغوشِ تورو طلب دارم
عشق یعنى.
یعنى تــُو. یعنى همین تویى که یه روز بى سر و صدا وارد زندگیم شدى و دنیامو مالِ خودت کردى
نميدونم چ
مرا که می‌شناسید. بعید است که این ساعت از شب بیدار باشم. روز من همین حالا که آمده‌ام زیر پتو به پایان رسیده. امروز دلم برای خرید کردن با شما تنگ شد. لبخندم کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر شد. انرژی‌ام افتاد. انتظار داشتم برق چشمانش را ببینم ولی  زندگی یک چرخه‌ی تکراری‌ست.
 . امشب برای اینکه رامین نفهمه ما مسیحی هستیم نشد سر شام دعا بخونم . این عادت دیرینه من بود . شاید هم یکی از رسوم ما مسیحی ها . حالا احساس عذاب وجدان داشتم . وارنا گفت بهتره رامین نفهمه مسیحی هستم . چون اون وقت فکر می کنه ماها غیرت نداریم و همه جور روابط برامون آزاده . منم مجبور شدم گوش کنم به حرفش . بعد از اینکه دعام تموم شد گوشیمو از داخل کیفم در آوردم و رفتم سمت تخـ ـت خوابم . پنج تا اس ام اس داشتم . چهار تا از رامین و یکی از آراگل . قبل ا
ینی باید بگم عاااشق خودمم:))))
داشتم  پست قبل رو می نوشتم که دیدم صدای قرآن خوندن میاد و گویا کسی فوت شده
بعد هم دیدم برق نیست
گوشی رو برداشتم زنگ زدم به همسرم و گفتم سلام،کجایی؟.گفت رفتم شاهپور.
گفتم چرا برق نیست.؟.گفت من چه ميدونم چرا؟:/
گفتم کی مرده؟.گفت من چه ميدونم؟:/
گفتم چرا نرفتی جواب آزمایش مامانم رو بگیری؟گفت میام میام.
گفتم بیمه ها رو ریختی به حساب؟گفت تا ظهر میام میریزم.
خلاصه وقتی گوشی رو قطع کردم خنده م گرفت،.آخه هنو
من یه دوست مجازی داشتم یه زمانی باهم خیلی حرف می‌زدیم و خیلی دوستش داشتم اما از یه جایی به بعد کمرنگ شد دوستیمون و هرازگاهی میاد تو گروه حرف میزنه و میره یهو. چند وقتیه از بلاکی درآورده مارو (چند نفرمونو بلاک کرده بود سر یه موضوعی) دلم میخواد بهش پیام بدم اما نمیشه حس میکنم شاید دلش نخواد حرف بزنه باهامون. (یه زمانی در حد کراش زدن دوسش داشتم اینقدررر زیاد بعد فهمیدم یکی دیگه رو دوست داره بیخیال شدم و دوباره کراشای تو سریالا و فیلمامو در آغوش گ
اقا چن روز پیش با تیمور ملقب به سلطان رفته بودم بیرون سلطان یه دوست دختر داره شایدم قراره داشته باشه اسمش ستاره هست من با این ۲ تا رفته بودم بیرون الته فقط این ۲ تا نبودن دیگه علی و علیرضا و یه سری دیگم بودن (ک=ميدونم که به درکتون) حالا سلطان رو ستاره که غیرت داره ولی من مث که این قظیه رو خیلی جدی نگرفته بودم هیچی حالا سلطان اصابش خراب شده منم که کلا از فراینده فیرتی شدن خیلییییی عشق میکنم ولی این سری دیگه خیلی جدیه مثل این که .
حالا این سلطان نمی
اصلا نمی فهمیدم چرا فکر می کنه خودش نبودن، ما رو بیشتر به هم وصل می کنه. من خودشو دوست داشتم.
حالا بعد دو سال از دو سال بودن توی یه رابطه ی هزاران چرا و بالاخره فهمیدن اینکه چطوری دنیا رو می دید، یکی بیاد مهسای قدیمی رو پیدا کنه باز.
یکی بیاد به من بفهمونه که حالا چرا فکر می کنی خودت نبودن بیشتر تو رو به اونکه دوست داری نزدیک می کنه؟
اگه قراره تو، تو باشی. توی رابطه ای باشی که شکوفا شی و بیشتر و بیشتر خودتو کشف کنی. چرا چیزی جز خودت بودن باید به
نوشته‌هاتو ازم گرفتی. حالا من چجوری دووم بیارم؟ به چی چنگ بزنم که نگهم داره؟ با چی خودمو گول بزنم که حس نکنم از دست دادمت؟ با چی دلتنگیامو پس بزنم؟ تا کی بیام اینجا بنویسم و کات کنم؟ تا کی بنویسم دلم برای کوچیک ترین چیز‌ها هم تنگ شده و کات کنم؟ دلم برات تنگ شده. دلم برای حرف زدن باهات تنگ شده. دلم تنگ شده. یزدانی تو گوشم میخونه  تو با دلم چه کردی که در زمان ندیدم. حالا که ميدونم نباید بهت پیام بدم دیگه دلم خیلی تنگ میشه. غرور و این کسشرام برام مه
این چند وقت ک نت قطع بود و یا ب عبارتی ناقص وصل بود
تقریبا هممون غر زدیم ک
من کتاب واسه ترجمه داشتم حالا چیکار کنم؟
من دانشجوئم تحقیقم چیکار کنم؟
من مدیر کانالم چیکار کنم؟ 
و .
اما هیچ کی نگفت 
حالا ک نت قطعه 
بیشتر می تونم در کنار خانوادم باشم
بیشتر می تونم با دوستام وقت بگذرونم 
ب عبارتی بیشتر می تونم واقعی باشم
و بعضی ها هم مثل من بیشتر می تونن بخوابن 
 
عادت کردیم فقط غر بزنیم
نیمه دیگه لیوان نمی بینیم
 
کمی پازیتیو بین باشیم 
از این فرصت ب
چند وقت پیش تو خیابون پیداش کردم ، داشتم قدم زنون می اومدم خونه ، اصلا به فکر این نبودم که یکی رو پیدا کنم تو لحظه بهش آب ، دون بدم سر اون درست تو همون روز که قرار بود تا فردا از بین بره برش داشتم آوردم تو خونه گذاشتمش تو شیشه پر از آب .تو راه اومدن به خونه به این فکر میکردم که میخوام اینو بزرگش کنم هر جور که هست .  .همون روزم باهاش صحبت کردم که اگه تو بمونی من با تمام وجود بهت میرسم  هر چی از دستم بیاد واسه رشد کردنت پات میریزم . اولین روز ریشه نداش
نميدونم چرا روم نمیشه الان به کسی اس ام اس بدم:|
یجوریه انگار قرار سر زده پا بزاری خونه ملت یا داری وارد حریم خصوصیشون میشی. حالا اگر  شبکه های اجتماعی فیلتر نبود ریلکس  به هرکس دوست داشتم  پیام میدادم :|
پ.ن
شبهای بیمارستان چقدر طولانی و کسل کنندست
 
یه پیازی بود 
اون اوایل نظر میداد.
منم خیلی دوس‌ش داشتم[ با اینکه نمیشناختم‌ش]
اما حالا دیگه خبری ازش نیست.
نميدونم چرا امروز یهو دلم خواست اینجا باشه.
نمیشه بیای و دوباره نظر بدی؟:'(
پیاز جان کجایی؟ دقیقا کجایی؟
 
پ.ن:پست موقت.
قبلا یه پست گذاشتم درمورد اپلیکیشنایی مث طاقچه که چقدر کامنتای مسخره ای زیر هر کتاب میذارن ملت. اونجا آقاگل منو با گودریدز آشنا کرد. جایی که مردم واقعا کتابخون هستن و معمولا با دلیل و مدرک کامنت میذارن. حالا امروز من با یه سری کامنتای عجیب زیر کتاب "استاد عشق / ایرج حسابی" رو به رو شدم! افرادی که ادعا دارن ایرج حسابی غلو کرده و دروغ گفته و. . که حتی نتیجه سرچ گوگل هم همینو میگه!!! من به شدت کتاب استاد عشقو دوست داشتم! حالا ولی. نميدونم!+
بسم الله الرحمن الرحیم
از آحرین باری که کسی رو دوست داشتم،چیززیادی یادم نیست.از آخرین باری که کسی دوست داشتنش دلخواه من باشه هم همینطور.!
خب مهمه یکی که بلدباشه آدمو.
دوست داشتنش به دلت بشینه،حرف زدنش،نگاهاش،عطرش.
خلاصه یادم نیست دیگه
حس میکنم یه آدم هزار ساله ام که اوایل جوونیش یکیو دوست داشته بعدم هیچی به هیچی.فکرکرده حالا اگرم نشد،نشد.
فکرکرده حالا یکی میاد به جاش.
ولی نیومد.
همین شد که دیگه حالمون خوب نشد.
دیگه تنهای تنهای تنها
داشتم میخوابیدم ، کلی نوشتنی داشتم ، با خودم جمله هارو بالا پایین کردم ، نقطه ویرگولش ُ درست کردم . گفتم صبح که بیدار شم پستش میکنم . ولی الان هیچی یادم نمیاد :/ فقط یادمه مطلب مفیدی بود :)) و خیلی دوست داشتم بنویسمش .شاید از این به بعد بهتر باشه همون موقع بنویسم .
 
1) هیچوقت واسطه‌ی ازدواج نشید! این تنها درسی بود که تو این 5 روز تونستم بگیرم، توی پست قبلی گفتم بهتون که دو نفر رو با هم آشنا کردم و خدا رو شاکرم که از همون اول گفتم من هیچ شناختی از پسر ندارم و همه چی پای خودت! این رو به دوستم بارها گفتم، اما امروز بهم پیام داده که دیگه هیچوقت برای من دنیال شوهر نباش! که خودش هم میدونه نیت من فقط خیر بوده و خیر. کلا واسطه شدن دل شیر میخواد، سر نترس، اوضاع که گل و بلبل بود همه چی اوکی بود و من هم کاره‌ای نبودم! الا
برام جالبه یه عده هممم ی نیروشونو بسیج کردن که ما رو از هم جدا کنن!میبینی خدا؟جواب خوبی خوبیه.حالا همه با دقت بخونین.مخصوصا دشمنا.میخوام حسابی آتیشتون بزنم!بعد از این ببینم کسی داره این وسط موش می دوونه.کاری میکنم دیگه سایه ی من و محدثه رو نبینین!میخوام خوشحال باشه همیشه بخنده ولی.نمیذارم احمقایی مثل شما،احمقم نمیشه گفت بیشتر مثل روباه می مونین، با این حقه هایی که هم به من و هم به اون میزنن بتونن یه آجر ازین رابطه رو بردارن!محدثه حالا
تاحالا شده چیزی بخوام ازت و بهم نداده باشی ؟
 
تا حالا شده چیزی رو از کسی ب جز خودت خواسته باشم ؟
 
تا حالا شده انگیزه ی چیزی رو در وجودم گذاشته باشی ولی نذاشته باشی بهش برسم ؟
 
تا حالا شده از هیچ درخواستیم رو برگردونده باشی مگر اینکه زهر زیانش رو چشونده باشی بهم ؟
 
نه هیچ باری نشده و من مطمئنم هرگز هم نخواهد شد،
 
این ب خاظر این نیست ک من خوش شانسم یا خوب بودم برای تو یا موقعیت خاصی داشتم.
 
ب خاطر اینه ک باهات حرف زدم همیشه و بهت اعتماد تام کر
او از همان بچگی همینطور بود. یک دختر حرف گوش کن. روی حرف بابا مامانش حرف نمی زد. تک دختر خانه بود و ته تغاری. از برادرهای متعصبش هم حرف شنوی داشت. یک روز آمد و گفت چکار کنم. گفت میترسم. از یک طرف دوستش دارم از طرف دیگر اگر پدر و مادرم بفهمند جنازه ام را میگذارند دم در خانه. گفتم به حرف دلت گوش بده .گفت میترسم. حالا تنها چیزی ک به دادش نخواهد رسید همان ترسیدن است.گفتم به حرف دلت گوش بده. نگفتم؟دیدی ترسیدن هیچ سودی نداشت. دیدی همان پدر و مادری که تو از
حقیقتا این چیزی نبود که از دانشگاه انتظار داشتم! عاشقش هم نشدم! درحالیکه فکر میکردم میشم! حالا دلیلشم تعاریف بقیه بود ولی من اینقدر خسته شدم شاید و استرس داشتم که شاید! شاید! نمیشد لذت برد و خوشحال بود! بهرحال باری، بقیه دوباره اصرار کردن که بابا حالا روز اولت بوده و خسته شدی و فلان و بهمان! حالا خدا داند! 
بهرحال، بنده صبوری اراده کردم تا ببینم چه خبره و بعد چیزامو بخرم. ترم یکیا همه مشکی پوش، و با کوله بودن. چیزی که تصورش میرفت! یعنی موقع ناهار
بسم الله
 
برف می‌بارد. به همین سادگی. دوان دوان، حالا نه خیلی ملموس و جسمی بلکه درونی. از درون داشتم دویِ بامانع می‌رفتم. موانع ماشین‌ها و آدم‌های پارک شده در کوچه‌ی خوابگاه بودند. برف می‌بارد. شدید. دوان دوان. رسیدم به سرویس دانشگاه. زهرا برایم جای گرفته بود. نشستم. گوشی را درآوردم. راه افتادیم. برف. شروع شد. برف بارید. قدم‌ ن. حالا که وسطِ راه هستیم و من دارم به پادکستِ ممد شاهِ دیالوگ باکس گوش می‌دهم به آهنگ پایانیش، برف می‌دود. در چشم
میگن زندگی قویترین چیز عالمه، حتی وقتی نمیخوایش، به مسیر خودش ادامه میدهراست میگن
من
هر شب
هرشب 
هر شب
آرزو میکنم هرگز صبح نشه، فردا نشه
آرزو میکنم زمان تو همین لحظه متوقف شه و تا ابد همین حالا بمونه
و نکته اینجاست که همین لحظه، گند ترین لحظه ایه که تا الان وجود داشته، و البته بهترین لحظه ای که در مقایسه با آینده وجود خواهد داشت.
برای تولدم یه پست پیشنویس کردم که تو این دو هفته وقت داشتم، دلشو نداشتم کاملش کنم. خط آخرش این بود که من بیست و چها
روزها و کار های دانشگاه به نحوی پیش میره که یکی از لذت بخش ترین صحنه هایی که این یک ماه اخیر دیدم دیدن قالب های آمادمه. البته ميدونم لحظات اشکباری در راهه :))دو تا cast که درست شد. 
اونقدر خوشحالم که بالاخره درست شدن !!
 
+ تجربه هزار برابر علم ارزش داره. واقعا هزار برابر شایدم بیشتر. :)
 
+ به جای این حفره ی کلاس 1 اکلوزال 4  ماگزیلام کلا خراب شد  4 تا رو خراب کردم :((
 
+ خدا منو کوه کنه . :|
 
+ امروز فقط دوست داشتم بمیرم ولی نرم پرتو. از بس نابود بودم. ولی
عرضم به حضورتون که این شده تیکه کلامم
حالا ممکنه نه عرضی داشته باشم نه اصن شما حضوری
والا روزگار جوری شده که شرمم میشه از تو حتی که یه روز ناله مو‌ میخونی و یه روز خوشمزگی ناشی از خستگی!
انقدر همه چیز درهم تنیده که گویی بیوه ی سیاه داره تقدیر ما رو میبافه 
حالا عرضم به حضورت که داشتم یه فیلمی ازین هالیوود مادر مرده میدیدم! گلاب به روت! انقدر شعارزده و کلیشه بود که گفتم مگه فیلمای فریدون جیرانی چشه اخه :)))
چهرازی جدیدم همین روزا اومده
اولین برخو
برام جالبه یه عده هممم ی نیروشونو بسیج کردن که ما رو از هم جدا کنن!میبینی خدا؟جواب خوبی خوبیه.حالا همه با دقت بخونین.مخصوصا دشمنا.میخوام حسابی آتیشتون بزنم!بعد از این ببینم کسی داره این وسط موش می دوونه.کاری میکنم دیگه سایه ی من و محدثه رو نبینین!میخوام خوشحال باشه همیشه بخنده ولی.نمیذارم احمقایی مثل شما،احمقم نمیشه گفت بیشتر مثل روباه می مونین، با این حقه هایی که هم به من و هم به اون میزنن بتونن یه آجر ازین رابطه رو بردارن!محدثه حالا
اشتباه اشتباهه گناهم گناهه با حرف و بهانه ذاتش عوض نمی شه ميدونم اشتباه میکنم گناه میکنم ولی یکجا امیدم به ببخشش خالقمه وگرنه ميدونم گناهه ميدونم اشتباهه.
امشب خبر نامزدی یکی از اقوام رو شنیدم خیلی خوشحال شدم وسط زندگیه روزمره خوبه خبر خوش بیاد فال خوش بیاد انگار نیاز داریم به تنوع.
یک پسر دایی دارم اطلاعات عمومیش عالی بود یه مدت رو اعصابم بود چرا راجب لیشتر چیزا اطلاع داشت امروز وقتی داشتم حرف میزدم دیدم منم شدم نیما دوم.
 
یکی بود و فقط یکی بوداون یکی دلش بیش از یکی می خواستدلش خواست و دو تا شدروزی رسید که یکی موند و اون یکی نمونداوني که موند روزها با خاطر اوني که رفت موندیه روز دید باز یکی بود و فقط یکی بودو دلش دیگه خاطره نمی خواستو دو تا شداوني که رفته بود هم ‌.و خدا تکثیر شد در زمین 
دیشب توی خستگی و علافی جمعه شب داشتم دست زیر چونه زده وبلاگمو میخوندم
اول عاشق خودم شدمالان یادم نیست دقیقا عاشق چی شدم.شاید عاشق این همه کوچولویی.
اما یه چیزی که برام جالب بود و قبلا هم بقیه بهم گفته بودم این بود که من واقعا چرا اینقدر فکر میکنم؟
اب میخورم فکر میکنم.سفر میرم فکر میکنم.میرم خونه فکر میکنم.روز که تو کوچه راه میرم فکر میکنم.همه جا همیشه فکر میکنم
چه خبره؟
اخه مگه این همه فکر ریز بینانه به چه کارت اومده تا حالا؟
یه کم
مادر و پدرم و خیلی از مادر و پدرهای دیگر این طرف ها پدرانشان را "دادا" صدا می زنند. تا هفت سال پیش من دو پدر بزرگ و دو مادربزرگ داشتم که جمعا می شدچهارتا ایکسبزرگ! و آن وقت ها از این بابت خوشحال بودم چون من کلا آدمی هستم که اعداد زوج را ترجیح میدهم. اما هفت سال قبل اتفاقی افتاد که باعث شد من فقط یک پدربزرگ و دو مادر بزرگ داشته باشم. اما این شاید تنها استثنا در این باره باشد که توانستم عاشق یک عدد فرد باشم! قبل از رفتن دادا، یا بهتر است بگویم سال ها ق
از صبح فقط داشتم دانش می‌خوندم ، آخ انگار داشتم زجر می‌کشیدم. انگار که نه ، واقعی بود زجرم
داشتم با بابا سر زبان بحث میکردم ، یهو گفت تو وقت نمیکنی از تو اتاقت بیای بیرون غذا بخوری بعد برای من میخوای بری کلاس زبان . راستی یهو ذهنم آلارم داد یعنی اینقدر دارم کار میکنم که اینجوری به چشم میاد ؟ بعد به این فک میکنم خب آره دیگه ، الان مثلا فرجه هاست  . از روزی شروع شده بیرون نرفتم . بعد با خودم میگم ارزشو داره یا نه ؟ اگه منو یه درصد به رفتن نزدیک کن
امروز بعد دو ماه باز عشقم اومد بوتیک (منحرف نشین این فرق میکنه) یه پسر تقریبا تو سنای خودم سالی دو سه بار میاد بوتیک حالا خودش عشق نیستا اوني که همراهشه
یه دختر 5 ساله تپلی خوشگل، اولین سالی که اومد تو مغازه دل منو برد. انقدر قشنگه که حد نداره
تا اومدن میخواستم برم ماچش کنم. با داداشش دست دادم و رو بهش گفتم: ببینم حال عسل خانوم ما چطوره؟
عسل اونموقع تازه متوجهم شد و دوید سمتم. محکم بغلش کردم و گذاشتمش روی میز یذره چاق تر شده بود سخت میشد بلندش
امروز روزم نبود.
بعد نماز صبح، با خبر شهادت حاج قاسم دیگه خوابم نبرد.
از ظهر تا حالا یک درب رنگ زدم.
رنگ زدنی که خانواده یک هفته روی مخم بودن.
حالا خودشون چی کارکردن؟ 
از صبح تا حالا فقط خوابیدن و با گوشی بازی کردن.
تازه شام هم نداریم.
امروز 98/08/01 سعی کردم حال خودمو خوب نگه دارم حتی با خودم لبخند زدم توراه ی درخت انار دیدم ازش عکس انداختمو گفتم اوکی این هدیه من از طرف تو اما خودت میدونی من منتظرم خبرای خوبم ميدونم که اتفاقای خوبی توراه است ميدونم که اون اتفاق خوبه  می افته ومن منتظرم.
اما از کار که رسیدم خونه هنوز همون حس بد دیشب داشتم  حوصلشونوندارم دوست دارم بیشتر تو حال خودم باشم
از جمله دوست داشتنی ترین مکالمه هام در حال حاضر اون قسمت از Big Bang Theory هست که Sheldon می گه من داشتم زندگیمو می کردم. شما منو ویروسی کردید با به فکر بودنم، حمایت کردنم، ، دچار احساس شدم. حالا وضعم اینه. اون موقع ها خوشحال تر بودم، بعدم می گه البته اون موقع ها احساس نداشتم، پس کی می دونه؟
حالا منم عین این اسکلا هی میرم عکس های پروفایلش رو چک میکنم!
بعد تنها عکسی که از خودشه یه عکسه یک چهارم رخه که فقط از بقل یکم معلومه!
هی میرم چت هامو باهاش نگاه میکنم و چِت میزنم!!
دیشب حدود ۱ ساعت و نیم داشتم با دختر خالم با اس ام اس لاس میزدم و کسشر
ادامه مطلب
امین تا حالا به این فکر کردی، که ما آدما چقدر شکننده‌ایم؟ من - وقتی کنار چاله آسانسور ایستاده بودم - داشتم به افتادن فکر می‌کردم، اگه می‌افتادم استخون هر دو پام همون لحظه خورد می‌شد. زندگی ما آدم‌ها به نخ بنده. یه اسکلت ظریف از جنس استخون تمام هیکل ما رو نگه می‌داره - یه اسکلت شکننده.
یا لطیف»
فکر کنم حدود دو سال پیش بود که در یک جلسه‌ای که شرکت می‌کنم مربی ازمان خواست بنویسیم اگر بدانیم فقط یک سال دیگر زنده هستیم، در این یک سال چه کاری انجام میدهیم. خیلی چیزها نوشتم که الان دقیق یادم نمی‌آید ولی یکی از مهم‌ترین‌هایش جهان‌گردی بود. گفته بودم میروم و دنیا را می‌گردم. سفر می‌کنم. آدم‌های مختلف را می‌بینم. به نظرم دنیا جای شگفت‌انگیزی است و تجربه‌ی آن می‌تواند من را دگرگون کند. می‌تواند من را بالغ کند و رشد بدهد. هنوز
به عطیه میگم کاش اینقدر یهویی صفحه رو نمیاوردم پایین. اون موقع که قلبم محکم و تند می زد دوست داشتم
فکر نمی کردم نتیجه کنکورو روی کوه و کنار عطیه و نورا ببینم :) :*
بله و در کمال تعجب رفتنی نشدم و موندنی شدم
حالا باید با چیزایی رو به رو بشم که زن عمل میخواد و مسیر سخت تریه! 
طاقت میارم . 
 
اون کسی بود که به خاطرش قوانینم رو شکستم. گاردم رو آوردم پایین و انقدر پذیرفتمش که خودمم تصورش رو نکرده بودم. و بهش گفته بودم. گفته بودم اینجوری میشه گفته بودم که میترسم. 
حالا چیکار کنم؟ باز معده ام بهم ریخته جسمم مریض میشه. زیر این حجم از جس بد هزاربار میمیرم. 
چرا اینکارو باهام کردی سارا؟ چرا باورم کردی که میتونم باز با کسی دوست باشم و خودتم زدی تو برجکش؟
حالا من چیکار کنم؟ خوابم نمیبره لعنتی. از غم باد کردم. 
خدایا کمکم کن. خدایا خواهش میکنم
راستش رو بخوای فکر میکردم هیچوقت به عکساش نگاه نمیکنم چون من آدم نگاه کردن به عکسا نیستم و هیچوقت هم جز نگاه گذرا به عکسایی که قبلا ازش داشتم بهشون نگاه نمیکردم.ولی حالا که خیلی شده روزی چند بار و هر بار چند دقیقه بهشون نگاه میکنم یه هععییی میگم؛)
I'm lying on the moon
My dear, I'll be there soon
It's a quiet and starry place
Time's we're swallowed up
In space we're here a million miles away

اگه به جای نگاه کردن به کل، به جزء نگاه کنیم راحت‌تره مگه نه؟ حالا فعلا بگذریم از این که هر چیز راحت‌تری بهتر نیست. این آهنگه رو روی ریپیت گذاشتم تا نوشتن این پست رو تموم کنم. خیلی عجیبه. این که در عین کند گذشتن زود می‌گذره. این که در عین ساده بودن پیچیده‌ست. این که هم درسته هم غلط. این که هم خوش‌حالم هم ناراحت. و و و. تناقض رو دوست داشتم همیشه. این که کمی آزارده
متن ترانه امتنا به نام تلخ

نمیخوام بگیرم من یه بار دیگه اون دستاتوميدونم اشتباه بود از اول بودن با تواما خب جور دیگه ای نمیشد این دلو راضی کردالان دیگه نمیخوام که بچشم طعم اون لب هاتومیگفتی دوستم داری اما دلت یه جا دیگه گیر بودهمش هعی دروغ میگفتی که مابهم میرسیم زوداما دیدی اوني که گذاشت رفت.توبودی نه منتو بودی که رد شدی از عشقمو زود سیر شدی ازممن همون ادمیم که گفتی تنها تکیه گاهتهعشق تو برا من بود تلخ ترین اتفاق دلتموم خوبیارو من فقط برای
داشتم فکر می‌کردم چه خوب می‌شد اگر بیان یک اپلیکیشن برای موبایل می‌داشت. وقتی توی گوگل جست‌وجو کردم متوجه شدم انگار سرویسای وبلاگ‌نویسی بزرگ مثل وردپرس، ویکس، بلاگر، تامبلر و . هم نرم‌افزار و هم اپلیکیشن دارن. حالا که همه دارن، ما چرا نداشته باشیم؟ البته من تا حالا نه از سرویسای خارجی استفاده کرده‌م، نه با اپلیکیشن‌هاشون کار کرده‌م که بدونم دقیقاً چه امکاناتی دارن. فقط به‌طور کلی یه همچین پیشنهادی به ذهنم رسید، گفتم مطرح کنم ببینم
*برای اولین بار یک آزمون بی غلط و نزده داشتم و رتبه ی یک شدم.اصولا این آزمون ها با این جامعه ی آماری پایین هیچ ارزشی ندارن اما من دارم با خودم رقابت میکنم و پیدا کردن نقطه ضعف و قوت هام برام جذابه.
 
*با فکر کردن به جراحی موجی از استرس و احساس بدبختی بهم فشار میاره.درسی که اونقدر بهش مسلط بودم اما با فاصله ی کمی از امتحان رفرنسش عوض شد و من برای جزوه عملا حق انتخابی نداشتم و بین جزوه ی ناقص دکترپیرحاجی و جزوه ی انتشارات دکتر مجری گزینه ی دوم رو ان
بچه هااااا
من به زندگی برگشتم
شاید در جریان نبودین خاستم در جریان بذارم
یه ده روز اینا بود داشتم قشنگ درای اون دنیا رو می‌دیدم
الان فهمیدم که ارزش نداش 
خب حالا من چیکار کنم بمونم یا برم؟!
آقادیگه تقصیر من بودمن باید بهش میفهموندم چه احساسی دارم
بعد
دلم تنگ شده
دلم تنگ شده تنگ شدهههههه تنگ شدههههه
.

.
خاب
کنترل یور سلف
کنترل مای سلف
لاو یور سلف
لاو مای سلف
اوکی؟
Kiss
Bye
 
دیروز بالاخره بعد چندماه حقوق گرفتم البته هنوز کلی معوقه دارم ولی خب یک مو از خرس کندن غنیمت است
دو هفته تموم سخت کار کردم از 8 صبح تا 4و نیم یه یک بند کار و کار و کار ولی اینکه اخرش بهم حقوق دادن خیلی چسبید
امروز نمی خوام موضوع خاصی رو دنبال کنم فقط میخوام همینطوری یهویی برای خودم بنویسم از هرچی که دوس داشتم اخه این دوسال گذشته رو اینقدر غرق زندگی مشترک بودم که به ندرت برای خودم زمان داشتم (به جز وقتایی که کتاب خوندم ) برای همین اینجا رو ساختم ک
داشتم سیبِ باغ پدربزرگ خدابیامرزم رو میخوردم و از یه سری مطالعه ها امروز به وجد اومده بودم و داشتم هیجانم رو سرکوب میکردم و به هزار تا چیز فکر میکردم و چندتا وبلاگ خوب میخوندم که یهو سرمو بلند کردم و هلال ماه رو دیدم و ذوق کردم و چند دقیقه ای محوش شدم.
کاش دوربین حرفه ای داشتم ازش عکس میگرفتم ولی علی الحساب این عکس بمونه یادگاری.
خب نتایج علوم پایه که اومد و خداروشکر پاس شدم.همش استرس داشتم که نکنه سر جلسه که حالم بد شده اشتباه وارد کرده باشم و جابه‌جا زده باشم چیزی رو.خداروشکر اتفاقی نیفتاد.قطبمون هم که ماشالا به سوالای سخت وبی ربط و مزخرف معروفه ولی به خیر گذشت دیگه حالا هرچی بود.
چشمام که چند روزی هست خوبه.روزای اول خیلی اذیت و درد داشتم اما الان دیگه درد ندارم اصلا.هنوز تاری دید رو دارم  با گوشی مشکل چندانی ندارم اما کتاب رو فعلا ترجیح میدم به چشمام زیاد فشار نیار
خب نتایج علوم پایه که اومد و خداروشکر پاس شدم.همش استرس داشتم که نکنه سر جلسه که حالم بد شده اشتباه وارد کرده باشم و جابه‌جا زده باشم چیزی رو.خداروشکر اتفاقی نیفتاد.قطبمون هم که ماشالا به سوالای سخت وبی ربط و مضخرفش معروفه ولی به خیر گذشت دیگه حالا هرچی بود.
چشمام که چند روزی هست خوبه.روزای اول خیلی اذیت و درد داشتم اما الان دیگه درد ندارم اصلا.هنوز تاری دید رو دارم  با گوشی مشکل چندانی ندارم اما کتاب رو فعلا ترجیح میدم به چشمام زیاد فشار نیا
    زهرمار این روزها سوشال مدیاست. داریم راه خودمان را می رویم و غم های خودمان را میخوریم که یهو ناغافل این افعی از ناکجا آباد، نیش به جانمان می زند و زهرش را می پاشد توی رگ هایمان. وگرنه که من داشتم توی دل خودم برای یکی از 2499 بیمار تحت پوششم که مری اش تازگی ها سرطانی شده غصه می خوردم و کاری به کار کسی نداشتم و اصلا خبرم نبود که حالا فلان جای تهران یک پسرک جوان بسیجی 19 ساله شهید شده و اصلا کی بوده و چه شکلی بوده. حالا ولی به لطف این مار خوش خط و خال
من این پست رو مینویسم تا این بار اوني که حرف میزنه تو باشی، نه من.
حتی اگه سال هاست حرف نزدی باهام. حتی اگه هیچوقت حرف نزدی باهام. حتی اگه میترسی یا دلت نمیخواد حرف بزنی باهام.
حالا بیا جلوتر و باهام حرف بزن. هرچقدر. هرچی. از هر کجا.
 اتفاقی رفتم پایین برای خودم یه لیوان چای ریختمُ نشستم زمین با نعلبکی چای رو بخورم . حین خوردن چای سوکت عجیبی خونه رو فرا گرفته بود صدای کولر هم بود ها ولی من برای چند دقیقه صدای که هیچکس نمی شنید رو داخلش قرار گرفتم با حس شنوایم داشتم دریافتش  میکردم  نميدونم شاید یکی از بیرون این صدا رو پخش میکرد ولی بعید ميدونم کسی این مدل آهنگ ها رو جز من تو محلمون گوش کنه . یه موزیک بی کلام با بطن ملایم لالالا لایی لالالا لایی تهش صدای یه زن همین لالالا لا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب