نتایج پست ها برای عبارت :

اون انقدر زندگیمه که با مرگم نمیمیرم

سال 96 مرده بودم
چند نفری از دوستانم در مرگم گریه کردند ولی خانواده ام را نیافتم
بعد از n سال زنده شدم و دوستانم را دوسال بزرگتر از ان زمان دیدم
دوسال بعد از مرگم تکنولوژی عمر بلند یا جاوید پیدا شده بود
و حالا بعد از اینهمه سال مرا از گور زنده کرده بودند!
کجا؟
ادامه مطلب
دانلود اهنگ کمکم کن ای خدا بدون اون بی وفا با کیفیت عالی همراه با تکست
دانلود آهنگ آرش نظم خواه بنام روز مرگم ، دانلود آهنگ غمگین آرش نظم خواه متن آهنگ روز مرگم فرا رسیده است. . کمکم کن ای خدا بدون اون بی وفا بمونم تا انتها. آهنگ آرش نظم .
دانلود آهنگ روز مرگم از آرش نظم خواه متن آهنگ غمگین روز مرگم فرا رسیده است همه با جامه های سیاه سرمزارم . کمکم کن ای خدا بدون اون بی وفا بمونم تا انتها.
آهنگ فوق العاده زیبا احساسی و غمگین یار من دستش توی دست غ
کاش نیومده بودم تهران. متنفرم از خودم به خاطرش. اصلا حالم خوب نیست حتی نمیتونم راجع بهش حرف بزنم. دلم میخواد بمیرم. من حتی عرضه ی مردنم ندارم. حتی مرگم برام اتفاق نمیفته. حتی لیاقت مرگم ندارم. از همه متنفرم. از خودم از دنیا. کاش امشب تموم بشه. اینجا مینویسم شاید فقط خالی شم. وگرنه جای دیگه ای. رو ندارم. نه جاییو دارم نه کسیو. 
تو هیئت نشسته بودم یهو یادم افتاد به خواهر یه شهید تو همین 
بلاگستان بی احترامی کردم به خودم گفتم تو خیر از زندگیت میبینی با این وضعیت
این مسائل که برام مهم بود چرا اینجوری شدم
کارم به جایی رسیده رفته بودم حرم امام خمینی ره به خودم میگفتم مسعود تو اومدی حرم امام ها
چرا انقدر نسبت به این چیزا بی تفاوت شدم من
دانلود اهنگ کمکم کن ای خدا بدون اون بی وفا با کیفیت عالی همراه با تکست
دانلود آهنگ آرش نظم خواه بنام روز مرگم ، دانلود آهنگ غمگین آرش نظم خواه متن آهنگ روز مرگم فرا رسیده است. . کمکم کن ای خدا بدون اون بی وفا بمونم تا انتها. آهنگ آرش نظم .
دانلود آهنگ روز مرگم از آرش نظم خواه متن آهنگ غمگین روز مرگم فرا رسیده است همه با جامه های سیاه سرمزارم . کمکم کن ای خدا بدون اون بی وفا بمونم تا انتها.
آهنگ فوق العاده زیبا احساسی و غمگین یار من دستش توی دست غ
 
این روزا خیلی به مرگ فکر میکنم.
خیلی زیاد.
به روز مرگم فکر میکنم.
به اینکه در لحطه مرگ چقدر ناتوان و بی دست و پا میشم.
چقدر نمیشه ازش فرار کنم.که یک لحظه تبدیل میشم به تلی از گوشت و استخون که حتی نمیتونه یک میلی متر قدم از قدم برداره.که حتی نمیتونه خودشو از نامحرم بپوشونه که حتی نمیتونه.هیچی!
که مثل این دوستانی که تو هواپیما زنده زنده سوختن.هیچ کاری از هیچ کسی برنمیاد و تسلیم تقدیر الهی میشم.پدر و مادر یا بچه و همسر .شاید!هیچ کس نمیتو
 
دل مرده ، ماتم زده ، افسرده ، با خنده‌های مضحکِ بی فردا و بدون اطمینانمان . خدایا ، چقدر دلم خبر کوچکی میخواهد که خوشحالم کند ، چقدر دلم یک چیز خوب میخواهد ، حالا که چیزهای خوبِ مدنظرم را به اندازه‌ی چیپس سرکه‌ای مزمز پایین آورده‌ام ، حالا که دلم به هیچ چیز گرم نمیشود ، کاشکی یک اتفاق خوب می‌افتاد . کاش همه چیز انقدر سیاه نبود ، کاش انقدر لاچاره و تنها رها شده نبودیم . چرا زندگی باید انقدر سخت میشد ؟ ما که چیز زیادی نخواسته بودیم هیچوقت . 
امیدوارم متوجه باشین چه گندی دارین میزنین با این قطع کردن اینترنتتون
من که نمیدونم این دوستان که انقدر نگرانن و برای کمک به نیازمندان حاضرن بنزین رو تریپل کن الان چرا انقدر بیخیال کسب و کار و زندگی مردمن؟
 
تناقض موج میزنه تو این دیوونه خونه 
 مبارزه چه معنی‌ای دارد؟ 
حاضرم آسیب ببینم چون فکر میکنم من درست میگویم؟ یا حداقل من درست‌تر میگویم.
چرا چیزی که آدم باور دارد انقدر مهم است؟ 
چرا آنها که باور دارند اسلام درست است و من که حتم دارم کسشر است انقدر باورهایمان برایمان اهمیت دارد؟ 
چرا مردم برای باورهایشان میجنگند؟ اگر ماندلا نمیجنگید، با سیاهپوستا هنوز مثل سگ رفتار میشد و اگر هیتلر نمیجنگید هزاران یهودی زنده بودند.
چرا باورها انقدر برایمان مهم است؟
من که انقدر سریع ویروس رو از فرد سرماخورده میگیریم
من که انقدر سیستم ایمنی و دفاعی بدنم ضعیف شده
نکنه ایدز گرفتم ؟ :((
هر چی هم فکر میکنم من رفتار پر خطر نداشتم
سرنگ آلوده مصرف نکردم 
دندان پزشکی هم که نرفتم
فقط میمونه یه آرایشگاه که اونم دیدم جلوی خودم
استریل میکنه
چرا خب آخه!؟!
هی می‌نویسم هی پاک می‌کنم. هی می‌نویسم هی منتشر نمی‌کنم. 
یه عالمه سیاهی تو مغزم منفجر شده.
کاش منم مثل گوسفندهای دور و برم به گوسفند بودنم پی نمی‌بردم هیچ وقت. سرمو مینداختم پایین  انقدر یونجه می‌خوردم که در ثانیه می‌توپیدم یا انقدر از گشنگی مععع مععع می‌کردم که جونم دربیاد. 
 
صدای گوش‌خراشِ ناقوسِ کلیسا را با گوش‌های کورت بشنو! صدای شیهه‌ی کلاغ‌های پیر را با چشمانِ پلیدت ببین! دستانی که به سمتِ پروردگارت برای نابودیِ دیگران دَرهَم گِره کرده‌ای، سَرانجام خرخره‌ی بی‌جانِ دیگری را نشانه خواهد رفت. چه چیزی درونِ تاریکی خرخره‌ی نازکِ تو را نوازش خواهد داد؟ من همان سایه‌ی مرگم که همانندِ بختکی ثقیل، درونِ سیاهی، لاشه‌ی بی‌جانِ تو را با چشمانی باز، نشانه خواهد رفت. چشمان پلیدت را بیشتر باز کن تا دریابی چگونه ب
بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی وقتها آدمها به شوخی یا جدی از دعواهاشون میگن؛ 
من با خودم فکر میکنم ما تو این ١٥ سال یکبار هم دعوامون نشده؛ دعوا به این معنا که یکی اون بگه، یکی من. به این معنا که صدامون بالا بره، که درگیری لفظی پیش بیاد. شده که من دلخور شدم، ناراحت شدم، با سردی برخورد کردم ولی دعوا نشده.
می دونی چرا؟ 
چون او انقدر منیت نداره، انقدر سِلمه، انقدر بی توقعه که هرچقدر هم در مقابلش قرار بگیری، دعوایی رخ نمیده!
انقدر خوبه، که بعضی وقتها
چی شد که انقدر توی پیشرفت کردن و رفتن به سمت اهداف بزرگ ترسو شدیم؟ چی شد که انقدر تعلل میکنیم واسه شروع راهی که لازمه رسیدن به آخرش تلاشه و تلاش و تلاش؟ چی شد که انقدر راحت طلب شدیم؟ همه چی از کِی حاضر آماده رسید دستمون که دیگه زحمت کشیدن واسه به دست آوردن رو از یادمون برد؟ کِی افتادیم توی چاهی که  هرروز داره عمیق تر میشه و بیرون اومدن ازش سخت تر؟ چی شد و از کِی بی طاقت شدیم واسه زندگی کردن؟
این مطلب رو هم حتما بخونید پشیمون نمی شوید :) 
ببخشید بی تکلف مینویسم!
شنبه میخوام برم با همه سنگامو وا بکنم. یعنی چی؟ یعنی برم بگم دیگه نمیتونم ادامه بدم. شدم مثل آدمای قدیمی، چند صد سال پیش، از خستگی سر کلاس ها خوابم میبره. برای شندرغاز درآوردن دارم شبی کمتر از یک ساعت میخوابم. این زندگی نشد. وقت نمیکنم نماز بخونم.
یا درس یا کار. احتمالا عطای حقوق اصفهان رو به لقایش میبخشم. مال خودتون‌‌.
انقدر مریض شدم این مدت، انقدر پیاده روی کردم، بی خوابی کشیدم، نفسم بالا نمیاد. منم آدمم!
انقدر نارا
 
چند سال است که همه چیز انقدر تکراری و کسالت آور شده؟چند سال است که یک واقعا دلم برای چیزی لک نزده و منتظر اتفاق حقیقتا خوبی نیستم؟ چند سال است که حس میکنم چیز خوبی حتی درآینده هم قرار نیست پیش بیاید؟ چند سال است که انقدر از زندگی خسته‌ام که دلم میخواهد همه چیز تمام شود؟ چند سال است که زندگی هیچ چیز هیجان انگیزی برای من نداشته؟؟ چند سال است که غم سایه‌ی لعنتی‌اش را از پیش رویم بر نمیدارد ؟
دیگر حوصله ام با من همکاری نمی‌کند، می‌دانم خسته است، به استراحت نیاز دارد، اما اکنون، در این سن، نه، اصلا حوصله ی عزیزم، همکاری لازم را با اینجانب به عمل آور، پس از مرگم به اندازه ی کافی وقت برای نبودنت هست.تو با این کم کاری ات به زندگی ام، به خودم ضربه میزنی، نزن جانِ من، نزن
 
 
 
نام مانهوا : انقدر با شاهزاده نپرژانر: فانتزی ، عاشقانه ، کمدیوضعیت: در حال انتشارخلاصه: علاوه بر اینکه توی تابوت بیدار شدم من مرد شدم! آیا سفر در زمان کردم؟این چه وضع سر و لباسه  ؟! زندگی در دنیای دیگه آسون نیست و حتی باید با اون شاهزاده سرد و حیله گر سروکله بزنم.
 
 
 
نام مانهوا : انقدر با شاهزاده نپرژانر: فانتزی ، عاشقانه ، کمدیوضعیت: در حال انتشارخلاصه: علاوه بر اینکه توی تابوت بیدار شدم من مرد شدم! آیا سفر در زمان کردم؟این چه وضع سر و لباسه  ؟! زندگی در دنیای دیگه آسون نیست و حتی باید با اون شاهزاده سرد و حیله گر سروکله بزنم.
 
نام مانهوا : انقدر با شاهزاده نپرژانر: فانتزی ، عاشقانه ، کمدیوضعیت: در حال انتشارخلاصه: علاوه بر اینکه توی تابوت بیدار شدم من مرد شدم! آیا سفر در زمان کردم؟این چه وضع سر و لباسه  ؟! زندگی در دنیای دیگه آسون نیست و حتی باید با اون شاهزاده سرد و حیله گر سروکله بزنم.
 
نام مانهوا : انقدر با شاهزاده نپرژانر: فانتزی ، عاشقانه ، کمدیوضعیت: در حال انتشارخلاصه: علاوه بر اینکه توی تابوت بیدار شدم من مرد شدم! آیا سفر در زمان کردم؟این چه وضع سر و لباسه  ؟! زندگی در دنیای دیگه آسون نیست و حتی باید با اون شاهزاده سرد و حیله گر سروکله بزنم.
شاید تعداد خاطره های خوبمون هر فصل یکی باشه.
شاید کم باشه.
ولی انقدر خوبن ک با دیدن عکس هاش اشک شوق میریزم من.
انقدر خوبن ک تک تک ثانیه هاش یادمه.
با همون شوق و ذوق و با همون لذت.
 
***
 
از میان همین روزها و شب ها پیداش شد؛مثل هزار چیز دیگر که پیدا شد و هیچکس نمیداند.
 
سلام
یه نفر هست که به وبلاگ من خیلی سر می زنه.
زود تند سریع همینجا خودشو معرفی کنه
هر روز بیشتر از ۱۰ بار می یاد وبلاگ.
خب خودت رو معرفی کن بدونم کی هستی که انقدر مشتاق وبلاگ منی
انقدر پیگیر.
کنار آی پی هم علامت کشور آمریکاست از ashburn آمریکا.
 
 
مدتها پیش، فیلمی دیدم که در پایان داستان، به مخاطب می‌گفت تمام اتفاقاتی که شاهدشان بودیم، صرفا ساخته و پرداختۀ ذهن یک پسربچۀ 8 ساله بودند.
امروز به این فکر می‌کردم که در روزهای اخیر، انقدر مسائل احمقانه با راه حل‌های احمقانه‌تر مطرح شده‌اند که آدم شک می‌کند که نکند من هم دارم در ذهن یک بچه زندگی می‌کنم؟ یک بچۀ لوس که وقتی که نمی‌تواند رضایت اطرافیانش را به دست بیاورد، لج می‌کند و سعی می‌کند یک چیزی که برایشان مهم است را از آنها بگیرد ت
بسم الله مهربون :)
 
یه مرحله ای از زندگی هست که البته خیلی هم بی رحمه و اون نقطه ایه که تو میدونی دیگه از این به بعد قرار نیست هیچ اتفاقِ دیگه ای بیفته و انقدر منطقی و عاقلانه فکر میکنی که هیچ چیزی رو به جز واقعیت های تلخ و زجرآورِ رو به روت نمیبینی.
دلم رویا میخواد، خیال بافی میخواد. این حجم از واقعیت های تلخ و عذاب آور داره بهم آسیب میزنه. دلم میخواد دوباره فکر و خیالم پرواز کنه به آینده، اصلا به آینده هم نه، به اتفاق های قشنگ، به حس های خوب،
دقیقا یک سال گذشت از اخرین مطلبی که گذاشتم
تو این یک سال حتی یادم نمیومد وبلاگی به این اسم دارم
مطالبشو که خوندم برام عجیب اومدم. من که زندگیم خیلی ساده بود، چرا انقدر افسرده بودم؟ من که زندگیم خوب بود چرا انقدر حالم بد بود؟
زندگی همینه. یه اتفاق ساده‌ی بد میتونه کاری کنه باور کنیم که بدبختیم، که کوهی از مشکلات رو سرمونه و داره خوردمون میکنه درحالی که این کوه عادی نیست، کوهه یخه، هنوز مشکلات اصلی توراهه
انقدر زندگی رو برای خودت سخت نگیر، از
دو سال پیش بود.دقیقا همین موقع ها.بار سفر بستیم و راهی شدیم.با چه ذوق و شوقی و بدون اغراق شد یکی از بهترین سفرهای عمرم.روزها چهارتایی با هم بودیم و شبها و صبح های زود به علت سردی هوا نوبتی پیش بچه ها می موندیم و اون یکی میرفت حرم.یادمه پامون رو که میزاشتیم تو خیابون جمعیت بود و ازدحام.عاشق ها زیاد بودند.ما هم یه قطره از اون دریا شده بودیم.
امشب ولی انقدر دورم از اون فضا که میگم نکنه خواب و رویا بوده باشه.؟ 
انقدر دورم و ناامید و پر از بغض که.
این زیبا بنظر میاد که قضاوت نکنیم، همه رو درک کنیم، هیچ وقت تصمیم نگیریم، همیشه فک کنیم که راه درست معلوم نیست، همیشه فکر کنیم همه حق دارن، همیشه کنار بایستیم، هیچ وقت نتیجه نگیریم،و بمیریم.اما بشخصه ترجیح میدم بعد مرگم به زندگی یه احمق که در حد توانش عمل کرد نگاه کنم تا یه دانا که دامنش رو آلوده عمل نکرد و کنار ایستاد.
یه روزایی انفدر اتفاقای مختلف میفته که شب وفتی میخوای چشماتو بذاری رو هم فکر میکنی چند روز گذشته یه روزایی انقدر شلوغه که هر لحظه ش یه اتفاق جدید میفته و هی کش میاد مثل ادامس دارچینی که زبونتو میزنه. اون روزا من فقط دوست دارم شب شه برات دونه دونه اتفاقا رو تعریف کنم و توهم اخر همش بگی مهم نباشه برات بگی فدای سرت بگی گور باباشون و انقدر چرت و پرت بگی که اول عصبانی شم و بعدش کم کم خنده م بگیره
هر که باشد خوش نظر، چون کان زر جوید مرا،
یا چو نذری ناظر و اهل نظر جوید مرا.
چون خمار باده لبهای میگون نگار
هر که نوشد ساغری، بار دگر جوید مرا.
صرف و نحو عمر خویشم در کتاب زندگی،
هر که سهوی میکند، گر مختصر جوید مرا.
 چشم کم بینی نبیند چشمه مهر مرا،
جو به جوی و ره به ره هر رهگذر جوید مرا.
از شر و شورم بشارت م برد اهل ریا،
تا در این م همه اهل بشر جوید مرا.
بعد مرگم از من و نامم نمی ماند نشان،
دلبری از دفتری از شعر تر جوید مرا.
میخوام سرمو بکوبم تو دیوار
میخوام‌ طرفو پیدا کنم، خرد و خمیرش کنم
مرتیکه بی شرف
گوه تو روح آدم طرح بی ناموس
آخه دیوث، تو این همه خوردی، بس نبود
نتونستی ببینی یه جوون داره یه کار نو میکنه
رفتی ازش کپی کردی، ریدی تو بازارش
خاک تو سر بیشعورت کنن، کثافت
حیف من که به تو گفتم همکار
خاک بر سر من که گذاشتم تو بیای اینجا ببینی من چیکار میکنم
چقدر ادم حریص
چقدر ادم پست
یه روزی، یه جایی که فکرشو نمیکنی، دهنتو سرویس میکنم
کینه‌های من شتریه، تا تلافی
وقتی بعد از سه سال منو با اسمم صدا زدی انگار واسه اولین بار شده باشم یکتا، یکتای تو . خودم رو از بیرون می‌دیدم که لُپ‌هام گل انداخته و چشم‌هام برق میزنه و یه شوقی دویده تو وجودم که آروم و قرار رو ازم گرفته. همیشه ادعا داشتم بلد واژه هام ولی تو با نگاهت با کلماتت با مدل دوست داشتنت، یه جوری منو زیر و زبر میکنی که لال ترین میشم. اصلا تو که باشی، یادت که باشه، خیالت که جا خوش کنه من هول‌ترین و دست و پا چلفتی‌ترین معشوقه عالم میشم. باش. انقدر باش
در این دنیا که همه سگ دو می زنند تا چیزی بشوند، تو دنبال "هیچ" شدن باش. فانی محض شو. فرض کن مرگ حالا آمده است و تو آرام آرام هرچه داشته داده ای و تمام. نه بسته دل به هیچ کس، نه بسته جان به هیچ جا. رها باید شد ازین همه کثرت، رها. مثل آنکه می گفت، "در عدم افکندم آخر خویش را/ وا رهاندم جانِ پر تشویش را". نیّت کن که می خواهم در بین این همه هیچ نخواهم‌، به هیچ چیز نرسم، هیچ آرزویی، هیچ گفت و گویی، مطلقاً هیچ باشم. آنچه گفته اند و فرض است را انجام دهم و تمام. ت
متن ترانه بابک جهانبخش به نام از خوشی میمیرم

هر کسی عاشقهحال منو میدونهبذار کل دنیا بهم بگندیوونه بهم بگن دیوونهبذار همه بگن به جنون کشیده کارم تموم شه کار دنیا من با تو کار دارم با تو کار دارمبدجوری عاشق شدم و این روزا مرگم که منو نمیکشه کنارتتپش قلب من میگه حتی هزار سال دیگه دلم خوشه کنارتمن با تو صد نفرم دنبال دردسرم به تو که فکر میکنم از خودم بی خبرموقتی از دست میرم دستاتو میگیرم به من که فکر میکنی از خوشی میمیرمبه من که فکر میکنی از خوشی
غمزه و ناز و ادای تو خوشم می آید،
عفّت و شرم و حیای تو خوشم می آید.
گر دوصد بار مرا طعنه و توهین بکنی،
هم دوصد بار صدای تو خوشم می آید.
پیرو قافیة بیت لب میگونت،
من ردیفم ز قفای تو، خوشم می آید.
چه جفا است بلای غم دیرینة تو،
چه بلا است جفای تو، خوشم می آید.
نرود یاد رخت هیچ گهی از یادم،
دم مرگم ز ادای تو خوشم می آید.
من خوشامد بکنم، لیک نیاید به تو خوش،
خوشی دهر برای تو خوشم می آید
نمیدونم چه اتفاقی میفته که آدما انقدر سطحی میشن و دیگه چیزی نیست که براشون جذاب باشه!رفاقت، محبت، صمیمیت! ما عمیقا بهشون نیاز داریم.اما انقدر سطحی از همه چیز، آدما‌ و احساسات میگذریم که یادمون میره، شاید اینا آخرین بار باشه.شاید هرگز تکرار نشه.میدونی، نمیشه دلگرم‌ بود به بودن کسی این‌روزا. عجیبه.خیلی عجیب‌.
دلتنگی هم در من مثل ادمیزاد بروز پیدا نمیکند. زمانی به دوستم گفتم هر چه اکثریت انجام میدهند برعکس کن میشود من. لازم نیست بگوییم دیگران چطور دلتنگ میشوند اما دلتنگ بودن من انقدر افتضاح بود که تا فرد یا مکان مورد نظر را نمیدیدم، نمیفهمیدم که در چه عذابی دست و پا میزدم. الان حداقل میفهمم چه مرگم است. هر چند که بقیه قضیه را نتوانم کنترل کنم. من دلتنگم و کسی که دلم را تنگ‌ کرده‌است مجازات میکنم. اینجا بلخ است. به جای تمام دلبری‌هایی که انار‌ها را
سلام روز یکشنبه است
آخرین روز تابستون 98
گوشه ی صحن گوهرشاد رو به گنبد تکیه دادم به دیوار
دل نگران اربعینم و امیدوار به امام مهربانی ها
پ.ن 1 : هیچ وقت این گوشه خالی نبود .‌‌‌‌‌‌خیلی ذوق مرگم اینجام
پ.ن۲ : گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشد
ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر ( خلاصه آقا خودت درست کن) 
پ.ن ۳ : امروز سه تا کلاس اولی داشتیم
 
 
آخرین باری که انقدر به کارام فکر نکرده بودم یادم نمیاد! یعنی یه آدم میتونه انقدر تنزل کنه! همینقدر احمقانه!
یاد حرفای استاد می افتم که داشت اصول کار یاد میداد، میگفت چقد این گزینه مهمه!
*خودشیرین
مخلوطی از تنفر و ترس و حس ناپاکی و رانده شدن 
 
یاد رفقای قدیم افتادم.
من بی معرفتم، شما دیگه چرا؟
یادش بخیر یه زمانی گفتگوها داشتیم! من انقد بهت سر میزدم، تو نباید یه بار بگی برم ببینم چه مرگشه؟ دستشو بگیرم؟ قدیما بامعرفت تر بودی. میدونی الان چق
در جهان عشق سلطانت کنم،
آنچه خواهی، جان من، آنت کنم.
جا دهم در مردم چشمم ترا،
تا ز چشم غیر پنهانت کنم.
ریزی باران ملامت بر سرم،
بوسه باران، بوسه بارانت کنم.
 چیده گلهای مراد خویش را،
دسته-دسته زیب دستانت کنم.
پردة دل کرده پای انداز تو،
در دل و در دیده مهمانت کنم.
روز مرگم تو میا، شرمند ه ام،
چون ندارم جان، که قربانت کنم.
 
انقدر مخالفت شنیدم و رفتار های سرکوب کننده دیدم موقع ابراز خواسته ها و گفتن تصمیم هام و انقدر بهم القا شده که سرتا پا اشتباهم که حالا هم میترسیدم به مشاورم پیام بدم باهاش حرف بزنم تا منو به چالش بکشه و ازش راهنمایی بگیرم! چرا؟ چون میترسیدم از اینکه نکنه اضطرابم سر باز کنه و من  نتونم از حرفم دفاع کنم و اونم مثل بقیه جای اینکه دردمو بفهمه قضاوتم کنه.
عذابی که میکشم از بلایی که رفتار ها سر روح و روانم آورده باعث میشه هرروز آدم مسببش رو مورد عنای
آخه خدا. این چه رسمیه؟ 
حتّی نمی‌دونم از چی بیشتر ناراحتم. حتّی نمی‌دونم ناراحت باشم یا نه. کاش مطمئن بودم ازین که اونایی که باید براشون غصه خورد ماییم نه اونا. امّا الآن فقط امیدوارم. یعنی. نمی‌دونم. به خودم باشه، بارها دلم خواسته که بمیرم و بعد مرگم هیچی مطلق باشه. ولی می‌دونم که این خیلی مسخره‌ست. ناراحت‌کننده‌ست. پوچه.
آه. آخه این جوری که نمی‌شه. نمی‌شه این قد الکی باشه که. آه. چقد درد داره. چقد عزیزاشون دارن درد می‌کشن. آخه. آخه این
حتی خودمم نمیدونم دارم با خودمو و اینده ام چکار میکنم .انگار که خودم نیستمدور شدم از خودم از هدفم از عشقم و از علاقه هام .تنها چیزی که دارم میبینم اینه ک دارم دیوانه وار خرید میکنم .من شدم ادمی که نباید .سردمه انقدر سرد که ذهن و روح و جسمم همشون یخ زدن . سرماش انقدر زیاده ک حتی گاهی با سوزش استخونهام به خودم میام .نمیزارم اینجور بمونه از همین امروز تلاش میکنم و دوباره اونی میشم که باید .
زمینه روضه ای حضرت رقیه (س)
شب سوم محرم 98
هیئت رایه العباس تهران
محمود کریمی
خدا مرگم بده چه لبهای پر از خونی


 

متن و سبک این زمینه روضه ای زیبا رو در ادامه مطلب ببینید . کربلا نصیبتون


متن مداحی:

خدا مرگم بده چه لب های پر از خونی
خدا مرگم بده چه موهای پریشونی
خدا مرگم بده چه اوضاعی چه مهمونی
نه فرشی و نه چراغونی و نه سر دارم و نه سامونی
به ما سر زدی سر زده اومدی
کو بدنت مگه پر زده اومدی
بابا نگو که کجا بودی
بابا همه جا با ما بودی
بابا زیر دست و پ
آقای فتوره‌چی یه اصطلاح معروف داره تو توییت‌هاش با عنوان ضرورت خوانش فروید در کنار مارکس» جهت تحلیل اوضاع اجتماعی_فرهنگی مملکت.و من تا وقتی تو محیط واقعی کار قرار نگرفته بودم فکر نمی‌کردم ماجرا انقدر عریان و انقدر چندشناک در جریان باشه.

پ.ن: منظورم از چندشناک، عمق فساد نیست؛ شدت بلاهت‌آمیز، بچه‌گانه و ابتدایی بودن عقده‌هاست.
به طرز عجیب غریبی عوض شدم
واقعا
همه میگن انقدر ساکت شدم که منو دیگه نمیشناسن
تلاش میکنید که به هدفتون برسید؟
تو کدوم مرحله هستید؟

استاد دوره کارشناسیم بهم پیام داده و میگه یادمه چقدر فعال و با انگیزه بودی چی میکنی؟ منم گفتم درس میخونم و اینا
همزمان چیپس میخوردم
یادم افتاد بیست ساله ک بودم چقدر جوون. با انگیزه و کم عقل بودم.
چجوریه ک زمان انقدر روی ذهن آدم تاثیر میزاره؟ غیر از اینکه هر ساعتش و هر لحظه اش داره بهمون درس و تجربه میده؟
 وقتی سیزده سالم بود یا بیشنر رو نمیدونم شبا از لرز خوابم نمیبرد .میدونم که این ترس تا سال90 ایناهم طول کشید شبا میترسیدم که بخوابم باید خودمو مشغول میکردم که تا خسته شم بخوابم .الانم یه جورایی همونه تا سه چهار خوابم نمیبره و مغزم مشغوله اما یه تفاوت عمده هست که تقزیبا قابل تعمیم به همه ی زندگيمه وقتی ساعت میگذره کلافه و پر استرس نمیشم که ای بابا گذشت چرا تینجوری شد همش در این مواقع میگم خب بالاخره میگذره امشبم بالاخره یه ساعت دیگه نه دوساعت
خدا اگه بخواد آدما رو از هر گوشه جهان و در هر قید و بندی که باشن بر می‌داره و بهم می‌رسونه. چرا مثال بزنم از ملیکاخاتون و امام حسن (ع) که بگیم این بخاطر شرایط ویژه شونه  ؟ مگه یلدا و آووکادو ی بلاگ قصه شون کم عجیبه؟
ولی کاش خدایی که آدما رو انقدر عجیب بهم وصل میکنه، همینجوری هم کنار هم نگهشون داره. ما آدما خیلی کار خراب کنیم‌. انقدر که بعد چندتا سختی همه معجزه های جلوی چشممون رو انکار کنیم و با خودمون بگیم : "ما آدمِ هم نبودیم، این اشتباهی بود که
بیشتر از گرانی بنزین، این حس رهاشدگی و عدم اعتماد به سخنان مدیران و مسئولان است که آرامش را از من می گیرد.
انقدر گفتند قیمت ها را کنترل می کنیم، کنترل شد؟ انقدر فرمودند مالیات ها را اصلاح می نماییم، اصلاح گردید؟ جز این شده که ثروتمندها، ثروتمندتر شدند و حقوق بگیران فقیرتر؟
بعد از مرگم این مطلب رو بخونید.
من حس می‌کنم یه مشکلی دارم که مسایل منفی رو توی ذهنم انقدر پررنگ می‌کنم. مثلا قبل از عقد به مدت حدود یک ماه همسرم هرروز برام یه عکس گل میفرستاد به همراه یه متنی که غالبا خودش نوشته بود. اون زمان من اصلا توی زمین سیر نمی‌کردم تو آسمونا بودم. خوشحال و عاشق. عاشق‌ترین. به قدری خوشحا بودم که فکر می‌کردم خوشبخت‌ترین زن دنیام. ولی گذشت و عقد کردیم. یه شب که با خانواده همسر رفته بودیم شام رستوران. تو راه برگشت توی ماش
.
انقدر سخت میگذرن این روزا. انقدر تحت فشار و استرس کاری هستم که میگم کاش مرده بودم. یا می‌مردم. اینکه باید این مسیر رو برم و اینکه تموم میشه بالاخره تنها چیزیه که باعث میشه صبح ها از خواب بلند شم.دوستای خیلی خوبی دارم. همه‌شون دارن بهم روحیه میدن. تشویقم میکنن بلندم می‌کنن.اما در هرحال سخته. سخته. سخته. تمام سعیمو میکنم وقتی با مامان حرف میزنم گریه‌م نگیره. دلم روز بی دغدغه میخواد که پامو بندازم روی پام و فیلم ببینم. سریال ببینم. عشق دنیارو
امروز دکتر بهم گفت باید زودتر ازدواج کنی تا بتونی بچه دار شی. این یکم مذخرفه. تمام راه ذهنم درگیر بود. غمی که وجودم رو گرفت انقدر بزرگ بود که واسه یه لحظه حس کردم میتونم بزنم زیر گریه. ولی وقتی رسیدم خونه و مامان جواب آزمایش رو ازم پرسید با حالت مسخره بازی برگشتم بهش گفتم دکتر بهم چی گفت. گفتم این زندگی از من دیگه ادامه پیدا نمیکنه.
خب حالا گذشته از همه ی اینا واقعا من باید چکار کنم؟ میخونی آنه؟ میخونی آنه ماری؟ من باید چکار کنم؟ مطمئنم اگه نتو
امروز دکتر بهم گفت باید زودتر ازدواج کنی تا بتونی بچه دار شی. این یکم مذخرفه. تمام راه ذهنم درگیر بود. غمی که وجودم رو گرفت انقدر بزرگ بود که واسه یه لحظه حس کردم میتونم بزنم زیر گریه. ولی وقتی رسیدم خونه و مامان جواب آزمایش رو ازم پرسید با حالت مسخره بازی برگشتم بهش گفتم دکتر بهم چی گفت. گفتم این زندگی از من دیگه ادامه پیدا نمیکنه.
خب حالا گذشته از همه ی اینا واقعا من باید چکار کنم؟ میخونی آنه؟ میخونی آنه ماری؟ من باید چکار کنم؟ مطمئنم اگه نتو
یادتونه یه روز نوشت چند مدت پیش.از یه همکلاسی که سر کلاس خوابید و هر و پف و اینا 
جمعه این هفته بله برون همون.تالار هست و همتون دعوتیم.ااین مدت خواستگاریش تا خود بله برون فقط و اینا میخونیم تو مدرسه که حفظ بشیم اونجا خانواده داماد بتریم
اینقدر ذوق مرگم که منم براتون

حالا میام اون هم براتون تعریف میکنم.هم مجلس و امروز که برف اومد و تو حیاط مدرسه برف بازی کردیم.فعلا بای بای
دستامو روی گوشام میزارم تا صداشون رو نشنوم ولی بطور ناخودآگاهی همه ی صداها واضح تر میشن و صداهای اضافی پنکه و یخچال متکه مکانیکی بیرون حذف میشن،صدای بحث کردنشون بلند میشه واضح میشه و میپیچه تو گوشم میپیچه توی مغزم می خوره به همه ی جمجمه ام.سرم گیج میره دنیا شروع میکنه به تپیدن انضباض و انبساط همه ی رنگا انقدر قاطی میشن تا همه جا رو پر میکنن همه جا داره تاریک و روشن میشه-فضای ضربان دارِ سیاه و سفید-سرم سنگین میشه انگار که خوبم میاد ، دلم میخا
میدونستی من ذوق میکنم با برف؟میدونستی برف برام پُرِ حالِ خوبه؟تو خیابونِ پر از درختای زرد و نیمه افتاده، دونه های سفیدِ رو سرم آروم آروم آب میشن.قدمامو کندتر میکنم.
چشمامو میبندم. صدای خندتو میشنوم و ردِ لبخندی روی صورتم میمونه.پارسال، بعد کریسمس برف اومد،
بعدِ ذوق کردنم برای‌ اولین برف، خندیدی،
انقدر شیرین، انقدر آروم که من برای اولین بار میخواستم برای خنده ی کسی بمیرم.
ینی میشه باز صدای خندتو بشنوم ؟
من خیلی دوستش دارم
خیلی خیلی خیلی زیاد.
عاشق لبخند زدنش، ذوق کردنش، دعوا کردنش، فکر کردنش، شوخی کردنش، جدی بودنش، رانندگی کردنش، غذا خوردنش، صبحت کردنش، کامل و با جزئیات توضیح دادنش، خوابیدنش و همه چی و همه چیشم
عاشق چشماشم،عاشق مژه هاشم، عاشق موهاشم، عاشق دستاشم
حتی شکمشم قشنگه! 
با این حال اینا هیچ کدوم مهم نیست. چون به هر شکلی در بیاد بازم من همینجوری دوستش دارم. گرچه الانم زیباترین و مردترین مرد منه. ولی روح و وجودشه که بدجوری دلمو برد
تا حالا با قلب خالی گریه کردی؟انقدر گریه میکنی که چشمات از کاسه بزنه بیرون
انقدر بی دلیل و انقدر زجر آور گریه میکنی که حتی خودتم دلت واسه خودت میسوزه
بعد از اونهمه تلاشی که واسه دوست نداشتنش کردم، دیدنِ عشقش و حال خوبش و اینکه ازم توقع داشت همه ی عاشقانه هاشو بشنوم کم کم کم کم همه ی توانم و گرفت
زنگ زدم بهش، فقط گریه کردم 
گفت برو بخواب گفتم نمیبره 
گفت انقد گریه کن تا خوابت ببره
گفت بیا باهم بخوابیم
گفتم نیستی که
گفت فقط گوشی رو قطع نکن
فقط
دیروز دفاع کردم.
تازه به خانه برگشته ایم.
حال عجیب و غریبی دارم.
به شدت تشنه نوشتن و تعریف کردنم.
دنبال فرصتی می گردم که سر حوصله بنویسم.
 
پ.ن: پست را نوشتم و رفتم یک دل سیر گریه کردم:)
دیشب که به علی گفتم بعد از خواندن پستت گریه کردم می گفت شما دخترها چرا اینجوری هستید؟:) حالا بیاید ببیند امشب هم گریه کردم فکر کنم حسابی به من بخندد:)) اینطوری است دیگر! ما دخترها خوشحال شویم گریه می کنیم، ناراحت شویم گریه می کنیم، ندانیم چه مرگمان است هم گریه می کنی
بابای من خیلی مخالفن، کلا دنیامون خیلی جداست از هم، فعالیت هام، رشته م، علاقه مندی هام، چیزایی که میخونم، چیزایی که می‌بینم فرق داره با سلیقه بابا و خیلی وقت ها مورد نقد و طعنه قرار گرفتم!
امشب داشتم فکر می‌کردم که چقدر عجیب این پدری که انقدر با من مخالفن چرا سر ازدواجم انقدر روال و موافق و راضی برخورد کردن؟ 
خیلی چیزا بود توی این ازدواج که حتی وجود یه دونه ش از نگاهِ بابا میتونست یه جوابِ "نه" ی سفت و سخت باشه.
 
خلاصه اینکه می‌گن ازدواج خی
نمی‌دونم شما هم بچه بودید Rise of Nations بازی می‌کردید یا نه؟
و نمی‌دونم آیا شما هم از خوندن کتاب‌های داستانی و روایت‌های انقلاب ۵۷ مثل من لذت بردید یا نه؟ یا از دیدنِ صحنه‌های به خیابان آمدن مردم در بهمن ۵۷؟ دیدن شادیِ چهره‌‌های ساده مردم؟ دیدن پیروزی؟
احساس می‌کنم دوباره انقلاب شده. ولی این‌بار ایران و تمام متحدانش انقلاب کردند. 
انقدر این شادی و شعفی که توی چهره مردم می‌بینم قشنگه، انقدر همه چیز باعث افتخارمونه، انقدر دل دل می‌کنم که ز
دو سال پیش بود.دقیقا همین موقع ها.بار سفر بستیم و راهی شدیم.با چه ذوق و شوقی و بدون اغراق شد یکی از بهترین سفرهای عمرم.روزها چهارتایی با هم بودیم و شبها و صبح های زود به علت سردی هوا نوبتی پیش بچه ها می موندیم و اون یکی میرفت حرم.یادمه پامون رو که میزاشتیم تو خیابون جمعیت بود و ازدحام.عاشق ها زیاد بودند.ما هم یه قطره از اون دریا شده بودیم.
امشب ولی انقدر دورم از اون فضا که میگم نکنه خواب و رویا بوده باشه.؟ 
انقدر دورم و ناامید و پر از بغض که.
این پاییز برام مثل یک چشم به هم زدن گذشت.
 
خوشحالم انقدر درگیر کارای مختلف بودم که وقت نکردم اصلا به چیزای دیگه فکر کنم و افسرده شم.
همش در حال تقلا بودم. تقلا برای تافل، برای اینترنشیپ، برای اپلای و ایمیل و  GRE و اینجور داستان‌ها. کار و دانشگاه هم که عضو ثابت بوده این مدت.
 
فارغ از اینکه نتیجه اش آخر چی میشه من خوشحالم که انقدر خوش گذشت این مدت. امیدوارم در ادامه هم سرم همینقدر شلوغ باشه.
یک چیزی که خیلی مهمه اینه که دارم یاد میگیرم چطور وقتی م
جای خنجری که توی قلبم فرو کردن دیگه درد نمیکنه اما رد اسکارش هنوز هست.آدمهای ده ساله ی زندگیم یک روز از خواب بیدار شدن و تصمیم گرفتن آزارم بدن و تونستن.
اما من نتونستم فراموششون کنم،کنارشون بذارم.رد اشک هایی که ریختم هنوز هم توی آرشیو اینجا هست اما لعنت به من که انقدر ضعیفم که هنوز هم موقع دلتنگی هام دستم به گرفتن شماره ی همون آدمها میره.من امروز آدم ضعیف و ترحم برانگیزی بودم.شخصیتی که دلم نمیخواد از خودم ببینم و انگار تحت کنترل خودم نیس
مادر همسر من ویژگی های مثبت زیاد دارن خداروشکر اما یکی نکات مثبتشون که اول از همه چشمم رو گرفت این بود که ایشون "مادرِ گوش دادنِ فعال در ایران" هستن! یعنی چی؟ یعنی انقدرررر خوب به حرفت گوش میدن و ابراز واکنش می‌کنن که دلت میخواد فقط حرف بزنی.
مثلا یه چیزی می‌گیم که یه مقدار تعجب آمیزه، خیلی با هیجان می‌پرسن: واقعاااا؟؟؟ الکی میگی؟؟؟ خداااییش؟؟؟ جدی؟؟؟ یعنی یه طور قشنگی ابراز تعجب در لحن و تن صدا و حالت صورتشون معلوم میشه که آدم خودش از حرفی
تاریخ‌ها برای من خیلی مهمند. مثلا میشمارم که یه هفته گذشته از آن‌روز. یا سال پیش، امروز کجا بوده‌ام و این چیزها!
حتی لازم نیست اتفاق خیلی خاصی هم آن‌روزها افتاده باشد مثلا آن شبی که باهم راه می‌رفتیم و وسط صحبت‌هایش گفتم عههههه ماه رو ببین چقدر خوشگله و با ماه سلفی گرفتیم هم جزو خاطرات خوب زندگیم شد که هنوز هم هروقت ماه را می‌بینم که به خوشگلیِ همان شب است، یادش میفتم.
یا مثلا همین چندروز پیش که محمد آمد و بلوار کشاورز را باهم قدم زدیم
چقدر بده که انقدر مامانت بداخلاقه مگه نه؟ 
چقدر بده پدرت انقدر خونسرده مگه نه؟ 
چقدر بده هروز بخاطر اینکه دختری باید لال بشی ُ بسوزی و بسازی, مگه نه؟ 
چقدرم بده که گوشات دیگه مشکل دارن از بس صدای موزیک رو توی گوشات تا ته بلند کردی تا صدایی اذیتت نکنه.
چقدر بده وقتی چشمه ی اشکت جاری میشه.
میدونی  اون دختر فقط تورو داره بالاسری؟ 
شدم مثل این بچه ها که عروسکشون رو گرفتن از صبح انقدر غر زدم نفس عمیق کشیدم تا آروم بشم نشده سرکلاس انقدر خفه بود حالم که دوست داشتم جزوه ام رو پرت کنم اصلا نمی تونستم بشینم هنوزم عصبانیم خیلی عصبانیم فردا میمومم خونه تا تکلیفم مشخص بشه نمی شه اینطوری زندگی کرد دوست دارم زنگ بزنم هرچی دلم میخواد بگم اصلا برم بزنمش گند زده به آرامشم گند زده به همه چیز حالا اینقدر حق به جانبه خیلیه پنجاه روزه دارم با همه میجنگم که اونجا نباشم روز شنبه پدرم میمون
هی از گذاشتن پست خودداری کردم به این امید که نتم بالاخره وصل شه برم تو کانالم بنویسم، هی بازم وصل نشد و معلوم هم نیست کی قراره وصل بشه. دیشب دیگه انقدر اعصابم خرد شده بود که به پاکان گفتم مودم مغازه‌ت رو بیاره من فقط گروه دانشگاه رو چک کنم ببینم استادا چیزی گفتن یا نه. وقتی هم که مودم به دستم رسید اولین کاری که کردم این بود که صفحه‌ی گوگل رو باز کردم. خنده‌دار نیست؟ انقدر این هشت نُه روز، به طرزی وسواس‌گونه، هی صفحه‌ی گوگل رو زده بودم که ببی
فکر کنم سواد من نم کشیده، یا خیلی اطلاعاتم قدیمی شده، یا کلا آپدیت نیستم و علمی و. از این حرفها، یکی که اینطوری نیست این مسئله رو برای من توضیح بده که:
دانشجوی عرب زبانی که برای انجام کارهای رومزه اش مشکل داره چطور در دانشگاه های ما در سطوح عالیه ، اون هم در رشته های تاپ مدرک میگیره؟ بعد اینا چطور دوره ای رو که دانشجوهای خودمون حداقل دوسال تموم میکنند بعضا با بهترین نمره ها و در یک سال به اتمام می رسونند؟
اساتید انقدر عربیشون یه هو خوب شد؟ دان
دو سال پیش بود.دقیقا همین موقع ها.بار سفر بستیم و راهی شدیم.با چه ذوق و شوقی و بدون اغراق شد یکی از بهترین سفرهای عمرم.روزها چهارتایی با هم بودیم و شبها و صبح های زود به علت سردی هوا نوبتی پیش بچه ها می موندیم و اون یکی میرفت حرم.یادمه پامون رو که میزاشتیم تو خیابون جمعیت بود و ازدحام.عاشق ها زیاد بودند.ما هم یه قطره از اون دریا شده بودیم.
امشب ولی انقدر دورم از اون فضا که میگم نکنه خواب و رویا بوده باشه.؟ 
انقدر دورم و ناامید و پر از بغض که.
سوی
انقدر زندگی رو بهمون سخت کردن که به مرگ مون راضی هستیم، مستاجریم، ماهی ۶۰۰ هزار اجاره خونه، آب و برق و گاز و تلفن میشه ۱ میلیون در ماه، قسط بانک و بدهی هم ۸۰۰ میره براش، دو تا بچه مدرسه ای هم داریم.
حالا درآمد همسرم چقدره؟، دو نیم در ماه
چرا ذره ای به فکر گروه آسیب پذیر جامعه نیستن؟، چرا انقدر گرونی بیداد میکنه؟، ما ماه به ماه رنگ گوشت و مرغ و ماهی نمی بینیم، این ها که چیزی نیست، حتی جدیدا گوجه و پیاز هم آرزوها پیوسته، دندون های خودم و همسرم
متاسفانه هنوز چسناله می‌کنم و همچون یک کودک انتظار دارم که مورد توجه آدم‌ها باشم. ولی واقعا من چه مرگم هست؟! چه ویژگی‌های مزخرفی دارم که باعث می‌شود مثل سایر آدم‌‌ها دوست‌داشتنی نباشم؟! چرا همیشه پست‌ها و عکس‌های دیگران پر از کامنت است؟ چرا توییت‌های دیگران مورد توجه قرار می‌گیرد؟ چرا وقتی استوری می‌گذارم که کی میاد بریم پیاده‌روی؟» نهایتا یک نفر است که می‌آید؟ چرا من مثل بقیه نیستم؟ من کجای راه را اشتباه رفته‌ام؟ کدام بخش از اخ
دارم ارزشیابی کیفی بچه‌های دومم رو وارد میکنم
فک کن فسقلیا باید برای درس هدیه بهشون نمره بدیم. همه رو دارم بهشون خیلی خوب میدم.
دونه دونه اسماشون رو تو سایت که می‌زنم دلم براشون ضعف میره 
واقعیت اینه که برام عجیبه. اخه دومیا خیلیی برام چالش برانگیزن ولی خب الان میبینم که چقدر دوسشون دارم
از باران که واقعا دوستم داره و از وقتی میرم سر کلاسشون از کنارم ت نمیخوره تا پریماه که به زور جواب سلام میده و زیر زیرکی از پایین چشماش فقط نگاهم میک
امیدی نیست بر من، خوب میدانی پریشانممرا گر خضر هم از نو بسازد، باز ویرانم
شبیه گیسوان تو پس از باران که جانگیر استدمی خوب است حالم، گاهی از این غم پریشانم
مرا گر پس زدی از خود، ملالی نیست، میفهممکه من هم از خودم عمریست، بانو جان، گریزانم
اگر باشم همین اطراف، به قلبم عشق می ورزندنمیپرسند حالم را پس از مرگم عزیزانم
هوای چشم من ابریست مثل حال بابلسرخودم اما اسیر خشکی هر روز سمنانم
فقط یک مصرع از فاضل، برای حال من کافیست" به هر دل بستنم  عمری بده
من نمی دونم چرا این شکم برای افراد انقدر مهمه ، توی انبار افراد مختلفی آشپزی می کنن که یکیش هم خود من هستم ! بارها شده که غذا یکم شور بوده ، بی نمک بوده ، چرب بوده یا هر چیز دیگه ای بعضی از بچه ها دیگه آبروداری نمی کنن ! با صدای بلند می گه وای چرا غذا اینجوری شده خدا نکنه که یه مو توی غذا پیدا بشه اونوقت دیگه دست از غذا می کشن و چیزی هم نمی خورن .
اصلا جدای از این که شکم ، ارزش این رو نداره که انقدر بخاطرش حرص و جوش بخوریم ، یه جورایی زحمات آشپز هم ن
دلم قطار می‌خواد، یه مسیری که حداقل چهل و هشت ساعت راه باشه و به حرم حضرت معصومه منتهی بشه. چند روز تنها باشم و هیچ‌کس باهام حرف نزنه. گوشیم تو مسیر بشکنه و از این فضاها هم جدا بشم.
در بهتم نسبت به آدما. فکر می‌کردم انقدر که همه افکارشون با من ناهماهنگه، حتما هیچ دو نفری نیستن که هم‌فکر باشن. ولی پس چرا انقدر این روزا همه دارن حرفای همو کپی می‌کنن؟ چرا من اصلا نمی‌فهممشون؟ اگه به خوندنشون ادامه بدم، ممکنه دق کنم از نفهمی!!!
اعتراف می‌کنم تو ک
سلام داداش جابرم سلام روضه ی مجسممبعد از چند بار که هی خواستم‌بیام به دیدنت و نشد داشتم فکر میکردم شاید لیاقت ندارم شاید لایق‌ دیدن روی ماهت نیستمشاید انقدر بدم که نمیخوای بیام به دیدنتولی بعد مدتی که بالاخره این سعادت نصیبم کرد و اومدم‌به دیدنت آروم شدم چه آروم شدنیوقتی اسم خواهرتو که هم اسم خودم بود شنیدم تنم لرزید نمیدونستم اسم خواهرت زینبهتا اون لحظه که گفتی زینب جان تو هم اسم حضرت زینبیمن از تو توقع دیگه ای دارم.به خودم اومدمم
 
گفته بودم نمیخونم، پیگیری نمیکنم. و اون موقعی که اینو به خودم میگفتم فکر میکردم کار راحتیه. وقتی افراد متعددی هی اومدن جلوی چشمم گذاشتنش، درگیری هام شروع شد.
یه وَرِ ذهنم هی میگفت خب چه اشکالی داره؟ بد که نیست، بخون! مگه قبلا چه اتفاقی می افتاد؟ 
اون وَرِ ذهنم میگفت خودتم میدونی فقط یه خوندن ساده نیست.این اسمش پیگیری اه. این یعنی خودت میخوای فضا رو حفظ کنی. و این یعنی همون جایی که نباید باشی.
آره خودمم میدونم خوندن، فقط یه روزنه اس، که هر چ
مامان دیشب خواب خیلی بدی دیدم. خواب دیدم مامانِ آدرین میگه آدرین ایدز گرفته. انگار از مادرش به صورت ارثی گرفته بود. وای مامان انقدر گریه کردم. انقدر گریه کردم. مامان من با اینکه هنور بچه ام، ولی گریه کردن بخاطر عشق را می فهمم. مامان تو هیچوقت بخاطر عشق گریه کردی؟
 
 
آدرین: نام ‌کوچک پسر گربه ای در کارتون دختر کفشدوزکی است.
بسم الله الرحمن الرحیم
دنیا، نظام داد و ستد تحت اراده
خداوند است.
هروقت چیزی را از دست دادیم، چیز
دیگری برایمان مهیا شده است که به دست آوریم.
اگر در زمان از دست دادن، به جزع
و فزع نیافتیم، لیاقت و ظرفیت دریافت آنچه مهیا شده است را هم پیدا میکنیم.
و هروقت چیزی را به دست آوردیم،
باور نکنیم همین ظاهر را باید بدست می آوردیم! انقدر زود قانع نباشیم! انقدر
ظاهربین! انقدر اطمینان یافتن به دنیا! انقدر
اینها قواعد زندگی در دنیاست.
کی بشود قواعد ز
شمع ما یک شبکی را به تو پروانه بگفت
                                                    همره من تو نباشی بگسل از بر جفت
کار من سوختن و ساختنی از بر نور
                                             شمس و تابان شدنی از در کور
گر تو باشی به جوارم  دو سه روز
                                     یا بمانی به کنارم دو سه روز
تو بسوزی ز در غفلت خویش
                                      دور گردی ز ره رفطرت خویش
عمر تو یک صلتی از بر یار 
                                       تو بسان موش با
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک می
وقتی میترسم قدرت اراده ام رو از دست میدم نمی تونم انتخاب کنم و نمی دونم چه کاری درسته مثل این میمونه وسطه یک گله گرگ باشی و هر لحظه منتظر حمله و این تجربه زخمی شدن رو یکبار دیگه هم دیده باشی  میدونم تصمیم امروزم روی سرنوشتم خیلی تاثیرگذاره برای همین نمی تونم تصمیم درست رو بگیرم گیج شدم و بشدت تنهام و احساس ناامنی میکنم توی ذهنم میاد که برم بپرسم باید چکار کنم و یکی توی مغزم بهم میگه میدونی باید چکار کنی انگار گذاشتنم لای منگنه انگار باید این
طبیعت رو خیلی دوست دارم.
 
طبیعت دوست داشتنیه.
 
قبل از مرگم تصمیم دارم برم الاسکا (احتمالا تابستون سال دیگه) و تابستون سال بعدترش سفر میکنم یوکان Yukon.
 
اینم بقیه عکسا :)
 
واقعا جایی که رفتم قشنگ بود!
 
 
 
کلی فانتزی زدم اینجا.
 
کلی دریم کردم.
 
I am climbing the walls
 
I can't stay forever like this
 
اینو باید توی اولین پست بعد از تابستونم میگفتم
خوب واقعیت اینه که من بزرگ شدم، از نظر عقلی به خصوص، خوب توی سال گذشته من نمیدونم چرا انقدر اونطوری شده بودم که با خیلی هاتون دعوا کردم و خیلی زود بهم برمیخورد و اصن یه عجوبه ای بودم برا خودم، نمی دونم چجوری تحمل میکردین:/ واقعا ببخشید ، اگه کسی رو ناراحت کردم اگه ازم رنجیدید متاسفم، اصلا چند وقته من همش در حال عذر خواهی کردنم واسه رفتار های دوران جهالتم:/ خبر خوب اینکه الان خیلی عوض شدم، ولی خیلی
خواب بعد از ظهرم زهرمار شد و جیغ و داد های که نمیشناسمش اما از صداش معلوم بود نهایتا چهارده پونزده سالش باشه خنجری بود و هست به قلبم. 
نمیدونم چیکار کرده بود و چه اتفاقی افتاده بود اما عاجزانه داد میزد و پدرش رو التماس میکرد که کتکش نزنه. صدای کتک هاش میرسید. 
دلم داشت ریش ریش میشد. میخواستم تلفن رو بردارم زنگ بزنم ۱۱۰ اما گفتم زنگ بزنم چی بگم؟ نکردم اینکارو. 
نمیدونم دختره چیکار کرده بود و حق با پدر بود یا دختر. اما هیچ گاه برای من
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام
واقعاً نمیفهمم آدما بعد از جدایى چرا حتماً باید رابطشون رو تبدیل به زهرمار کنن! چه کاریه! یو آر سُ لاولى هنوزم که هنوزه! والا! حالا نشد باهم باشیم ، خرابکارى کردیم گند زدیم بى شعور بودیم اوکى! تموم شد! این وحشى بازیا چیه دیگه!
الحق والانصاف خیلى مثبت نگر بودن سخته! سخته تا وقتى انجام نمیدم. وقتى انجام میدم آسون میشه. مثلاً همینکه میتونم توى خونه بشینم و کتاب بخونم و یهو یه سرى نمیریزن توى خونه با اسلحه بکشنم خیلى جاى شکر داره ولى به نظرم نگاه او
دانشگاه علوم و تحقیقات شاید چند نفر رو به کشتن داده باشه اما خداروشکر حراستی جلو ورودی خیلی جدی به امور بازدید کارت دانشجویی میپردازه! شاید کلی آرزو رو برده باشه زیر خاک اما در عوض برای فارغ التحصیلی انقدر ریز ریز اشتباه داره که هی افتخار داری روی ماه کارمندهاش رو ببینی و چون ژنِ قشنگه "خندیدن به اشتباهات خود" در کارمندهاش وجود داره فان روزمون حتا ماهمون تکمیل میشه چون ما هم باهاشون به اشتباهاتشون میخندیم! شاید همسر و دختر یه زن رو ازش گرفته
از در میاد تو دستشو مشت کرده میگه چشماتو ببند دستتو بده بهم درست وقتی که منتظری سوسک پلاستیکی تو دستش باشه یه دستبند خوشگل میذاره کف دستت و میگه برات از جشنواره کسب و کار مدرسه خریدم، این اولین باره که تنهایی خرید کرده برام با پولی که میتونست کلی خوراکی خوشمزه بخره. کی انقدر بزرگ شدی لعنتی؟ چجوری میشه عاشقت نبود چجوری میشه با اینکه نمیذاری محکم بغلت نکرد؟ چجوری میشه برق خوشحالی تو چشماتو دید و گریه نکرد؟ چجوری میشه نمرد برات وقتی میگی دیدم
حسین اسرافیلی گوشزد کرده که در کافه‌ها، شعرهای غیراخلاقی خوانده می‌شود. دلیل آن را زیاد شدن این نشست‌ها دانسته و اینکه شهرداری در هر خانه فرهنگ محله این انجمن‌ها را برگزار می‌کند و افراد فاقد صلاحیت مسئول تشکیل این جلسات هستند. تا به این جا درست؛ سوال این است که برای تشکیل چنین جلساتی به صورت غیر رسمی و مردمی چه راهکاری وجود دارد؟ این مسئله در حوزه کتابخوانی هم وجود دارد. جلسات انقدر رسمی می‌شود که فراگیر نمی‌شود. و اگر بخواهیم مردمی بر
این روزها به مرگ فکر می کنم ، دیروز توی واتساپ دو تا عکس از خودم وقتی که خواب بودم برام اومد ظاهرا دوستم زودتر از من بیدار شده بود و ازم توی خواب عکس گرفته بود بعد وقتی که به مرخصی رفت عکس ها رو برام فرستاد !
تو نظر خودم شکل یه جنازه بودم ، لحظه ای حس عجیبی بهم دست داد و مثل لحظاتی که اتفاقاتی میفته و بهم تلنگری زده می شه این بار هم تلنگری زده شد و من رو به یاد مرگ انداخت .
اما این بار این تلنگر دوام بیشتری داره و چند روزی هست خیلی به مرگ فکر می کنم د
سلام به دوستان خانواده برتر
وقت تون بخیر. شما روزها برنامه تون چیه تا شب؟، چرا من انقدر بی انگیزه و بی حس شدم؟، شما با چی انرژی میگیرین، با چی آرامش پیدا میکنید، چرا من اصلا حوصله رفت و آمد و خاله بازی! ندارم.
اصلا دوست ندارم خونه کسی برم یا کسی بیاد خونم که حداقل تنوعی بشه. مهمونی . تولدی . . اینم بگم که متاهلم و همسرم تحت تاثیر من مجبوره که رفت و آمد نکنه. با وجود اینکه خیلی اهل رفت و آمده. میدونید یه جورایی استرس جمع دارم. یا حوصله ندارم‌. از خ
شب عجیبی بود .سرم داد نزد اما با ولومی بلندتر از حالت عادی حرف زد .ترسیدم !توی خودم رفتم .بعد ساعتی بغض کردم .هر چه حرف می زد نمی توانستم راحت جوابش را بدهم‌.برای او همه چیز عادی بود و من تلنگر خورده ای گیج بودم که نمی دانستم چرا انقدر ترسیدم‌.ترسیدمترسیدم از این که روزی بخواهد محبتش را از من دریغ کند .ترسیدم از وابستگی خودم .ترسیدم از این حجم نیازی که به او دارم .ترسیدم از زندگی ای که بی او ،به آنی فرو میپاشد .مگر چقدر میتوان یک نفر
ما در چه شماریم؛ که خورشید جهان‌تاب
گردن به تماشای تو از صبح کشیده است
 
صبح خنک که خنکیش رو به سردی میره ، سوز میزنه تو صورتت . ولی مگه میشه کنارش راه رفت و سرمایی حس کرد. انقدر صبحم با وجودش با کنارش راه رفتن خوش رنگ و خوش بو شد که فکر میکردم پشت قدم های ما داره از زمین گل درمیاد  :) یعنی میخوام بگم انقدر میشه کنارش گرم شد و دلگرم بود. خداروشکر که دارمش . خداروشکر بایت عشقمون . خلاصه با وجودش زندگی همیشه قشنگیاشُ داره .
شاید فکر کنید این پست از قبل روی حالت انتشار در اینده قرار گرفته و ساعت سه شب منتشر شده! اما در حقیقت من بیدارم و خیلی خسته و بهم ریخته و کسل،پلک چشم راستم میپره و هردو چشمم میسوزه کمرم درد میکنه و دلم میخواد جوری خودمو تو پتو بپیچم که اگر کسی از بیرون اومد فکر کنه ی جانور بی مهره که تازه خلق شده اون زیر خوابیده.
من خیلی ادم سمجی هستم،این چیزی نیست که همیشه صدق کنه اما گاهی وقتا  این خصوصیت رو در خودم میبینم.مثلا همین امشب که رو به مرگم از خستگی
امشب به زحمت خودم را قبل از ساعت ۱۰ به بیمارستان رساندم تا ننه را بعد از دو سه روز بستری بودن ملاقات کنم. در بخش ن اجازه ورود نمیدادند، با مسئول و رئیس بخش صحبت کردم اما با احترام گفتند که بخش ن است و غیرقانونی، و من هم تابع قانون!
ننه با پا دردی که داشت، خودش را تا دم در رساند، عمه با صندلی چرخدار او را تا دم در مشایعت کرد. همانطور که قربان صدقه میرفت، گفت:چرا انقدر لاغر شدی؟ چرا انقدر رنگت زرد شده دردت به جونم؟
من هم قربانش رفتم، قلبم را ک
سلام
امشب انقدر ذرت مکزیکی خوردم که الان فکر کنم تو بدنم کلا ذرت مکزیکی جمع شده
من عاشق ذرت مکزیکی هستم.
قبلا با کنسرو ذرت,ذرت مکزیکی درست می کردیم ولی الان که وقت ذرته و فراوونه قشنگ می تونیم چند باز ذرت مکزیکی درست کنیم و هر وعده غذایی کنار غذا ذرت بخوریم
چند وقت پیش با خانواده دور هم جمع شده بودیم الویه درست کرده بودن توش ذرت ریخته بودن از همین ذرت های تازه ، منم که انقدر ذرت خوردم تا حالا به خاله م گفتم این ذرتش چقدر شیرینه فرق می کنه خاله م
من همیشه به آخرش فکر کرده‌ام.‌ آن آخرِ آخرش هم نه. آنقدر هم دوراندیش نیستم.
همیشه به جایی ما بین الان و انتهایش فکر کرده‌ام.
همان‌جا که باعث می‌شود دستت برای انجام هر کاری بلرزد و دل و عقلت جدال کنند و هر بار یکی از آن‌ها نه بیاورد.
با قطعیت و دقت بسیار بالا در تمام کار‌هایم با این میان‌نگری آنقدر دست دست کرده‌ام که همه چیز را به باد داده‌ام.
مثلا همین اردوی مشهدی که هیئت دانشگاه می‌برد. برای ثبت نام انقدر لفتش دادم که اگر دبیر کانون ادبی
هفته ای که انقدر اولش جدی باشه حرف برای گفتن زیاد داره!
شنبه سفر برای چک اسلاید
یکشنبه آزمون رانندگی
دوشنبه دفاع!
وقتی تازه جمعه اسلایداتو درست کردی.هیچ خریدی نکردی حتا لیست لوازمم ننوشتی و نمیدونی چطور کارا قراره پیش بره
باید تمرین رانندگی هم بکنی شنبه
+ همه عضلاتم گرفته. حدود ۱۲ ساعت پشت هم جلوی لب تاب
قبلشم دو ساعت کلاس با ماشین داغون مربی که مجبوری عضلاتتو کش بیاری تا کلاچ تا ته بره! 
+ امروز بالاخره حس کردم منم میتونم راننده بشم:))
نمیدونم
گفته بودم یکی از همکلاسی‌هام شبیه دختر بوشهری موردعلاقمه و از اول ترم همه‌ش دلم می‌خواست باهاش دوست بشم؟ امروز ناهار رو با هم خوردیم و بعد از ناهار هم راه افتادیم تو دانشگاه، تا یه مسیری رو قدم زدیم. دانشگاه ما خیلی بزرگ و جنگلیه. خیلی قشنگه. ولی خب این گشت زدنا و کشف کردنا رفیق می‌خواد. من بلد نیستم این شکلی تنهایی خوش بگذرونم. راستش اصلا بهم خوش نمی‌گذره! الان مثلا مدت‌هاست خودم تنها میرم سلف صبحانه و ناهار می‌خورم و زندگیم لنگ داشتن دو
برای خواندن قسمت های آپلود نشده در سایت به کانال تلگراممون مراجعه کنید
تا قسمت 4 در سایت قرار داده شد
نام مانهوا : انقدر با شاهزاده نپرژانر: فانتزی ، عاشقانه ، کمدیوضعیت: در حال انتشارخلاصه: علاوه بر اینکه توی تابوت بیدار شدم من مرد شدم! آیا سفر در زمان کردم؟این چه وضع سر و لباسه  ؟! زندگی در دنیای دیگه آسون نیست و حتی باید با اون شاهزاده سرد و حیله گر سروکله بزنم.
ادامه مطلب
برای خواندن قسمت های آپلود نشده در سایت به کانال تلگراممون مراجعه کنید
تا قسمت 4 در سایت قرار داده شد
نام مانهوا : انقدر با شاهزاده نپرژانر: فانتزی ، عاشقانه ، کمدیوضعیت: در حال انتشارخلاصه: علاوه بر اینکه توی تابوت بیدار شدم من مرد شدم! آیا سفر در زمان کردم؟این چه وضع سر و لباسه  ؟! زندگی در دنیای دیگه آسون نیست و حتی باید با اون شاهزاده سرد و حیله گر سروکله بزنم.
ادامه مطلب
برای خواندن قسمت های آپلود نشده در سایت به کانال تلگراممون مراجعه کنید
تا قسمت 4 در سایت قرار داده شد
نام مانهوا : انقدر با شاهزاده نپرژانر: فانتزی ، عاشقانه ، کمدیوضعیت: در حال انتشارخلاصه: علاوه بر اینکه توی تابوت بیدار شدم من مرد شدم! آیا سفر در زمان کردم؟این چه وضع سر و لباسه  ؟! زندگی در دنیای دیگه آسون نیست و حتی باید با اون شاهزاده سرد و حیله گر سروکله بزنم.
ادامه مطلب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب