نتایج پست ها برای عبارت :

اون دلش گیر کی بودش

دیشب این سربال تمام شد با تمام حواشی و گاف هایی که در این فیلم بودش، سری جدید ستایش را فقط در این هفته آخر که تعطیلی زیاد بود با خانواده ام تماشا میکردم . اولین چیزی که خیلی برام خنده دار بود، گریم نرگس محمدی بودش. اون دوباره جوان شده بود برخلاف فصل قبل که با گریم ضعیف و یک عینک پا به سن گذاشته بود.
ادامه مطلب
خیلی مدت بودش که حالم اینطور خوب نبوده و تنها دلیل ممکن نزدیکي کسیه که باید باشه
کسی که با نبودش ازارم میده و با نزدیکيش برقو به چشمام میاره وقتی میبینمش بی اختیار میخندم و شاد شادم
آروم آروم بعد خیلی مدت.
و تو خود میدانی که چقدر مهمی
( بوی پدر )
پدرم
شبا دیر میومد
همه در خواب بودیم
جز مادر
صبحِ که بیدار میشدم 
تـویِ اون هوای سرد
رفته بودش پدرم
 رخـتِ خـوابِش خالیَ بود
میخـَزیـدَم آروم
سـوی رخـتِ خـوابِ گرم بابا
اون مُتـکا و پَتـو 
بوی بابارو میداد
کاش بودی بابا
حبیب رضائی رازلیقی
تقدیم به تمام پدران که هستند و پدرانی
که آسمانی شدند
روز پدر مبارک
امروز رفته بودم پیش دوستم.
برگشت گفت که فلانی؛ اسم تی ای مون چی بودش؟
منم نگاش کردم.
گفت مثلا باقالی پور؟
گفتم آره انگار
گفت تو با اون رل زدی آیا؟
گفتم وات؟
گفت بچه ها میگفتن تو با اون رل زدی؟ جان من نکردی؟
من : دقیقا کي همچین حرفی زده؟
تازه میگه یادم نیس عن خانوم.
گفتم والا آش نخورده دهن سوخته.
یا.
بیان برن این تو همشون.
تازه آخرش میگه پسره بد هم نیستا. قبلا میگفت اه پیف چون پسره تحویلش نمیگرفت.
گفتم گوه نخور.
حس میکنم چوب تو اونجای پسره کردن چو
توی فصل پروازبازم دل شکستهپرنده نشستهنشسته همونجاهمونجا که بغضشتو روزای سرماهمیشه شکستهیه روز خزونییه مرغ شکاریزد و جفشو بردهمین شاخه بودشهمین شاخه ای کهکنارش ، شکستهغم و غصه هامونصداشون سکوتهبا چشمای بستهبازم میشه پر زدبازم میشه سر زدولی باز خیالیبه روزای رفتهبا یه ذهن خستهچرا هیچ عقابیسراغش نمیاداخه این پرنده دلش اونو میخوادیه جفت خیالی یه دنیای دیگهیه روز خزونیپرنده که رفته
امروز رفتم آرایشگاه ،دو تا خانم نشسته بودن اونجا ک یکيشون بچه کوچک( شاید 3 ساله )  داشت و آورده بودش آرایشگاه که براش مدل مو بزنه
حالا وقتی ارایشگره شروع ب کار کرد ،بچه شروع کرد گریه کردن مادره هم ب زور نشوندش رو صندلی و آرایشگر کارشو شروع کرد .بچه جوری گریه زاری میکرد که همه با تعجب میومدن نگاه میکردن خیلی هم ت میخورد ، و نمیذاشت پشت سرشو کوتاه کنه ،بعد مادر بچه ی لحظه گوشیش زنگ خورد رفت بیرون ارایشگره مث کشتی گيرا ی لحظه گردن بچه رو محکم گ
مردمی بودند در تاریخ دور
سربلند و شادمان ، پر شرّ و شور
صنعتی پر رونق و کسبی حلال
غرق خوشحالی به دور از هر ملال
اختلافی شد سر مرز و حدود
اصل مطلب بود آبی از دو رود
حاکم یک سرزمین با ادّعا ،
گفت مال ماست این رود هر دوتا
حاکم همسایه با صبر و وقار ،
گفته است هستیم ما هم در کنار
از دو رود جاری در منطقه
برده ما هم سهم ، حرفی منطقه
حرف همسایه پذیرفته نشد
نطفه ی جنگ و جدل ها بسته شد
گشته درگيری چو آتش شعله ور
گشته هریک سوی آن یک حمله ور
ادّعای بیخودی از حا
مردمی بودند در تاریخ دور
سربلند و شادمان ، پر شرّ و شور
صنعتی پر رونق و کسبی حلال
غرق خوشحالی به دور از هر ملال
اختلافی شد سر مرز و حدود
اصل مطلب بود آبی از دو رود
حاکم یک سرزمین با ادّعا ،
گفت مال ماست این رود هر دوتا
حاکم همسایه با صبر و وقار ،
گفته است هستیم ما هم در کنار
از دو رود جاری در منطقه
برده ما هم سهم ، حرفی منطقه
حرف همسایه پذیرفته نشد
نطفه ی جنگ و جدل ها بسته شد
گشته درگيری چو آتش شعله ور
هر یک از هرسو به دیگر حمله ور
ادّعای بیخودی از ح
۰) سلام. بالاخره اومدم که این پست سفرنامه‌طور رو کامل کنم و بذارمش! دلم می‌خواست یه قسمتاش رو به جز دفترم اینجا هم بنویسم، مخصوصا که به نوعی اولین سفر تنهاییم بود و اینکه مقصدش مشهد و همزمان با روز تولدم بود در کل حس خوبی می‌داد. (اینم بگم که در حالی که امسال همه حواسشون به ۹۸/۸/۸ بود، تولد من به طور متقارنی ۹۸/۸/۹ بودش :دی) من اونجا رفتم پیش دوستم و شخصیت‌هایی که اون چند روز می‌دیدم عبارت بودن از دوستم، مامانش، و دخترخاله‌ش که همسن مامانش بود
فیلم اتوبوسی به نام هوس یا A Streetcar Named Desire از Elia Kazan رو دیدم. آقا نمیدونم چرا اینقدر براش گریه کردم :( خیلی واقعی بود این لعنتی. هرچند که سانتاگ به عنوان مثال آورده بودش و گفته بود که ارزش این آثار جایی جز در معنایشان نهفته است. ولی خیلی دلم براش کباب شد. خیلی. و نمیدونم به خاطر همین موضوع فیلم خوبی از نظرم میاد یا نه. فکر میکنم ارزش دیدن داره.  من هنوز حالم بده. ولی باید تا دوشنبه همه فیلمارو ببینم چون اشتراکم تموم میشه :/ البته الان میشینم پای ب
اخر که میبوسم تو را در انتهای این کتاب♥️اخر بغل می گيرمت در چهار راه انقلاب
اخر که می فهمند همه محو نگاه تو منمیک شب تورا میبوسمت حتی اگر باشد به خواب♥️
هر بار اسمت امده شعری شدی در دفترمشب ها بغضم گریه شد وقتی نبودی وقت خواب♥️
یک بار خوابم امدی از گریه ها دورم کنیگفتی که تو مال منی حالا در اغوشم بخواب♥️
اغوش تو در خواب و چون دیوانه ها بوییدمت♥️ای کاش روزی هم نبود و خواب بودش افتاب
چون ماه دوری و دلم در ارزویت مانده استوقتی به فکرم نیستی
دومین یار نبی؛یار و هوادار علی،بوذرش خواندند واز ارکان بَدی،سومین کَس که مسلمان آمدی،بدر و خندق هم احد حاضر شَدی//////او به پیش رَبُّ در نزد رسول،همچنین نزد علیُ حضرت زهرای بتول،جایگاه عزتش بودی بلند،هم به این عالم و عقبی ارجمند//////مصطفی او را یارش خوانده بود،زهد او را همچو عیسی گفته بود،در قیامت او هوار مصطفی،هَمرَه مقداد و سلمانش به پا،همره مولای ما قوم مسلمانش به پا،جبرئیل کامَد نزد رسول،میلِ بر گفتارِ با بوذر نمود//////گفت بوذر را دعایی
از همه‌ی آن روزهای غریب، یک روز، نه، یک دقیقه به من سنجاق‌تر شده. به پیراهنم سنجاق نشده، به تنم شده؛ برای همین هم هست که این خاطره، خونی‌ست.
برای همین که رو به جاده‌ی منتهی به بندِ امیر، بدون اینکه سر برگرداند سمت ما، گذشته‌ای را جلوی چشمانمان آورد. و نام برد. پدرش را، پدرکلانش را، کاکاهایش را، کلان‌های خانواده‌اش و جوان‌ها را، و همسایه‌ها را. که با چشمِ کودکي‌اش نمی‌فهمید چرا بی‌جا، میان سَرَک خوابشان برده. یک به یک نام برد و با هر نام
دومین یار نبی؛یار و هوادار علی،بوذرش خواندند و از ارکان بَدی،سومین کَس که مسلمان آمدی،بدر و خندق هم احد حاضر شَدی//////او به پیش رَبُّ در نزد رسول،همچنین نزد علیُ حضرت زهرای بتول،جایگاه عزتش بودی بلند،هم به این عالم و عقبی ارجمند//////مصطفی او را یارش خوانده بود،زهد او را همچو عیسی گفته بود،در قیامت او هوار مصطفی،هَمرَه مقداد و سلمانش به پا،همره مولای ما قوم مسلمانش به پا،جبرئیل کامَد نزد رسول،میلِ بر گفتارِ با بوذر نمود//////گفت بوذر را دعایی
تجربه_جذب اعضای دوره استاد شریفه غلامی:
با عرض سلام و احترام خدمت استاد بزرگوارم استادی که کلامشون انقدر دلنشین هستش به دل آدم میشینه استاد عزیزم خواستم بگم من تمرین میوه رو انجام دادم عکسش رو براتون میفرستم باور کنید وقتی از نزدیک دیدم یه طوری شدم چی بگم استاد که ما چیکار کردیم با وجودمون اصلا گفتنی نیست استاد انگار تو یه دنیای ناشناخته پا گذاشتم که هرروز یه چیز تازه به روم بازم میشه یه چیز تازه یاد میگيرم منی که ‌چهل و سه سال از عمرم بیهود
خدایاااا هستی؟؟ میبینی منو؟؟ میبینی کم آوردم؟؟ دستمو بگير خداااا. خدایا دیدی تا کي اونجا بودم؟؟ دیدی پسر خالمو مامان بابامو چی؟؟ فامیلامونو؟؟ دوستاشو؟؟ نمیتونم خدا خودت میبینی که نمیتونم
خدایا خواستم امسال نباشم ولی نشد
خدایا میبینی 5 بخوام برم بیرون چقدر باید جواب پس بدم. آره مقصر خودمم ولی نمیتونم خدا دیگه بریدم
بیا بزن تو گوشم و راحتم کن.
آره میدونم میگذره. دلم کسی رو میخواد که آرومم کنه. یکي که مثه دلی باشه نه اصن خود دلی باشه.
 
شاید تاریخ و ساعت مشخصی براش وجود نداشته باشه اما از یه جایی فهمیدم که چقدر همیشه دوست داشتم بدون این که دوست داشته بشم،چقدر همیشه بی‌دریغ محبت کردم بدون این که محبت ببینم. نه معلومه از کجا شروع شد و نه معلومه چرا اینجوریه! انقدر بدون انتظار برگشت محبت و دوست داشتن انجامش دادم و به طرف مقابل فکر نکردم که انگار هیچ‌وقت حواسم نبوده که این بی‌برگشت بودن و ببینم و لمسش کنم. 
ولی حالا و همین امشب مثل پتک تو سرم کوبیدمش که بابا بسه دیگه خستم کردی
•. یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ
•. رو دوچرخه پا می‌زد،
رد شدش از دم باغ
•. پای یک درخت رسید،
صدای خوبی شنید
•. نگاهی کرد به بالا،
صاحب اون صدا رو دید
W•. یه قناری بود قشنگ،
بال و پر، پر آب و رنگ
•. وقتی جیک جیکو می‌کرد،
آب می‌کردش دل سنگ
• قلب زاغ تی خورد،
قناری عقلشو برد
•. توی فکر قناری،
تا دو روز غذا نخورد
•. روز سوم کلاغه،
رفتش پیش قناری
•. گفتش عزیزم سلام،
اومدم خواستگاری!
• نگاهی کرد قناری،
بالا و پایین، راست و چپ
 اون پسری که چشممو گرفته بود(ای بابا بسه دیگه توهم!) گفت: پسره: البته صوری! پ ن پ واقعی خو معلومه دیگه. نفس هم لبخند محوی رو صورتش بود انگار که به همون چیزی که تو فکرش بود رسیده بود تو همین حین اتردین لبخندی زد و گفت: اتردین: حالا غذاهارو بخورید از دهن افتاد به میشا نگاه کردم فکر کنم تا الان خیلی زور زده بود تا صدای شکمش درنیاد من با این اتفاقایی که افتاد دیگه میل نداشتم اما یکم خوردم تا پول نفس حیف و میل نشه ولی تا یه گاز از پیتزا زدم اش
سلام
من الان نزدیک یه ساله که این وبلاگ رو دنبال میکنم، یه سوالی برام پیش اومده، البته خودم هم نسبت به سوالم نظرم رو میگم، خوشحال میشم بقیه هم نظر بدن.
در این یه سال اکثر پست های که در مورد ازدواج و دوستی و عشق عاشقی و . که در این فازها بودش، رنج سنی سوال کنندگان 18-24 بود و مثلا گفته شد دختر نوزده ساله یا پسری بیست سال هستم و عاشق شدم چیکار کنم.
ولی نکته بد ماجرا اینکه احتمال اینکه این ها بهم برسن خیلی کمه، اون هم به دلایل متعدد اما من هرگز ندیدم ا
دقیق است و بی‌رقیب. خوب می‌خواند و خوب می‌داند که چگونه بخواند، چه بخواند، و چرا بخواند.دور است و دیر؛ دور از حاشیه است او، و دیر از زمانم من برای نوشتنِ او.هم‌پا و هم‌راه زمان و زمانه رشد می‌کند، بزرگ می‌شود و پخته‌تر و بُرّا‌تر.تلفیق می‌کند؛ موسیقی را با لحن، لحن را با موسیقی، شعر را با غم نهفته در صدا، شادی غمناکش را با شعر.سرآمد است و الگو.خوبی‌هایش زیاد است؛ و خوبی‌های خاطرات خوبی که با آهنگ‌هایش دارم و داریم نیز زیاد.نمی‌شود تک‌
سلام
نمیدونم از کجا شروع کنم، اسمش رو بذارم اعتماد به نفس، پررویی، جسارت، . ؟، صحبت کردن با آدم های غریبه برام یه ذره سخته، تو صحبت باهاشون ممکنه من من کنم، یا صحبت کم بیارم یا مثلا تو جمله بندیم به مشکل بخورم یا یواش صحبت کنم و .
در صورتی که با آشنا خصوصا آشنای نزدیک همچین مشکلی ندارم، خیلی راحت حرفم رو میزنم، یکي این، یکي دیگه هم اینکه اگه وارد یه محیط پر از آدم بشم نمیتونم برم و سر صحبت رو با کسی باز کنم، تو یه تست روانشناسی زده بود کدوم 
سلام
من چند دفعه اینجا دیدم که صحبت های عجیبی از این شده که قد ایرانی ها کوتاه شده، یا بعضی وقت ها حتی خانم ها گفتند که آقایون قدشون کوتاه تر شده و یادمه حتی یه پست مفصل هم درباره این موضوع بودش که توش می گفتند قدمون کوتاه تر شده، ولی سوال من اینه که آیا قبل از اینکه ادعایی بکنید اصلا تحقیقی هم درباره ش می کنید؟، اخیرا یه پژوهش بسیار بزرگ توی دانشگاه لندن که از 200 تا کشور و مقایسه قدشون با گذشته شون شده و نکته اصلی هم اینه که؛
" مردان ایرانی بین س
سه هفته رفتم باشگاه بدنسازیاون روزایی که نمی دونستم درخت گیلاس و آلبالو باید کنار هم کاشته بشن تا میوه بدناون روزایی که هنوز محسن چاوشی روی سرش "خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش، بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر" رو تتو نکرده بوداون روزایی که هنوز این جمله ی جان‌اف‌کندی رو نشنیده بودم "پیروزی هزار پدر داره و شکست یکي" (کندی این حرف رو واسه قبول شکست در حمله به کوبا گفت)اون روزایی که حرف حامد یگانه رو قبول نداشتم "بدنسازی ۸۰ درصدش تغذیه ست"اون
دیروز صبح، وقتی میخواستم ظرفها رو بشورم متوجه یه تخم خربزه شدم که دم راه آبِ کنار سینک بود. من سریع برش داشتم و در کمال تعجب دیدم که عهه تخم خربزه جوونه زده و ریشه کرده! و من با خشونت هر چه تمامتر پرتش کردم یه طرف تا بعدا بندازمش دور.
ولی بعدش یادم اومد که چند وقت پیش، توی فلان پیج اینستاگرام اون شخص که اسمش سبا بود وقتی با چنین صحنه ای مواجه شده بود، جوونه رو یه نشونه دیده بود و گذاشته بود توی آب تا جوونه بزنه و بعدترش هم کاشته بودش توی خاک.
ب
از کاروبار و حال‌وهوام با ن حرف می‌زدم. گفت شرکت داره برای پروژۀ جدیدش نیرو می‌گيره‌ها. تو که با ب مشکلی نداشتی. تازه اگه بری باهنر که خیلی خوب می‌شه. اصلاً می‌تونی سه روز تو هفته بری. فقط برای اینکه از خونه بیرون بزنی و حالِت عوض بشه. قراردادهای اون‌جا رو که می‌بینی چطوره، تا هروقت خواستی بمون.
این حرف‌ها برای قبل از اون تست نمونه‌خوانیه. دروغ چرا، به حرف‌هاش جدی فکر کردم. راست می‌گفت، خونه موندن تنبلم می‌کنه. تو این مدت دو تا سفارش خوب
بسم الله الرحمن الرحیم
میم چند وقت پیش رفته بود نمیدانم از کجا خریده بودش. می گفت که آن را در وقتهای اضافه اش توی سرویس دانشگاه خوانده و یک هفته ای تمامش کرده است. تعریفش را کرد و ترقیبم کرد تا ببرم و بخوانمش. کتاب را بردم و مدت زیادی پیشم بود تا این که اواخر تیر ماه صبح ها دست گرفتم تا بخوانمش. خیلی اوایلش سریع پیش نمی رفت تا وقتی که شب های تنهایی در خانه ام شروع شد. شب ها بعد از این که همه کارهایم را انجام میدادم قبل از خواب می خواندمش. تند تند ج
راستش نمیدونم گفتنش درسته یا نه ولی خب دوست دارم راهنمایی یا نظرین بدین
من یه پسری ام که امسال کنکور دارم،خانواده ما وضعیتش متوسط رو به پایینه، از موقعی که یادمه تو خانواده ما جنگ و دعوا بودش، من که خودم به شخصه خیلی از این دعوا ها آسیب خوردم، دعوا ها هم فقط بین پدر و مادرم نبود، بلکه بین فامیل هامون هم بود، طوری که انگار به خون هم دیگه تشنه هستن، وضعیت طوری شد که با تمام فامیل هامون تقریبا قطع ارتباط کردیم، درست تو سن اوج نوجونیم که به نظرم س
   شهرک متروکه یابریشم  دوشیزهءرشت بقلم شهروز براری
 
 
شکست عشقی ، جوجه کلاغه صد ساله ی شهر. 
نثر آهنگین ، فی البداعه . طنز شاد شایدم بلکه طنز تلخ . 
شهروز براری صیقلانی. باز نشر توسط پریسا مجد روشن
 
 
 
•. توی هفت تا کهکشون 
زیر سقف آسمون 
•. ایزد منان ، پاک سرشت 
گفته بودش یا که نوشت
•. آروم باشید ، برید بهشت
ولی شیطان بد سرشت
•. زیر لبی گفتش ذرشک
یکي بود توی بهشت
     •. تنهایی غمش گرفت 
غصه و ماتمش گرفت
•. رفتش سمت صدای چشمه ی آب
رسید به جرعه
سلام به تمامی تراریا باز های ایرانی !بنده دارک اسنو هستم کسی که اولین سایت بازی تراریا رو توی ایران تاسیس کرد . میخواستم قبل از اینکه این سایت برای همیشه بسته بشه از تمامی بدخواه هایی که بار ها و بار ها از حرص ترکيدن تشکر کنم که باعث شدن ما قوی تر بشیم !از دارک مکس که یه زمانی با هم دوست بودیم اما یه سری ادم عوضی ریدن به این دوستی هم تشکر میکنم که کارای زیادی برای این سایت انجام داد !از تمامی بازدید کننده های این وبسایت توی تمام روزهایی که این سا
آهنگِ غربتِ اِبی هم خیلی قشنگه. ترمِ آخر تو ماشینِ فلانی زیاد گوشش میدادیم. دیوونه کننده‌ست. بهتره بگم دیوونه کننده بود. 
امریه اوکي شد بالاخره. ولی تا روزی که دفترچمو پست نکنم خیالم راحت نمیشه و این سایه‌ی سیاهِ سرگردونی و اضطراب رو سرم باقی میمونه.
چند روزه کتاب نخوندم، باید 4 روز شده باشه. امشب میخواستم بخونم که یه چیزی پیش اومد و نشد.
 
باز داشتم چرت و پرت مینوشتم. دوس ندارم از روزمرگی هام بنویسم. دیگه از روزمرگی های تکراریم نمینویسم. 
 
ا
با خانومم و دختر 19 ماه ام رفتیم کلینیک که جواب سونوگرافی ماه 8 رو به دکتر ن نشون بده . من و دخترم ضحا روی صندلی های انتظار نشستیم که مامانش رو میبینه از پشت شیشه ها . چند بار پشت سر هم میگه: مامان ، مامان ، مامان بعدش که مامانش نگاش میکنه و میخنده با صدای بلند و رسا میگه : دووووووست دارم . دخترم یک سال و نیمه ی من خیلی خوش اخلاق و مهربونه .
خانم هایی که اطراف خانمم بودن بهش گفته بودن : داره میگه دوست دارم؟؟؟ بچه اینقدری؟  همینه دلت خواسته بازم بچ
تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانینه چو #روسپی که هرشب کشد او به یار دیگرجناب سعید بیابانکي، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، هست؟! اسم آلبوم رو گير دادن و گفتن "قمارباز" مشکل داره(!)، چاوشی گفت یا همین یا "بی‌نام". این بیت رو هم ارشاد مجوز نده، محسن چاوشی کسی نیست که حذفش کنه و بره زیر تیغ سانسور، به صورت غیرمجاز می‌ده بیرون. مگه دو ترک "تو در مسافت بارانی" و "ما بزرگ و نادانیم" از آلبوم "ابراهیم" رو که بهش مجوز نمی‌دادن به صورت غیرمجاز منتشر نکرد
چیزهایی که من می‌خواهم بدانم در کتاب‌ها هستند. بهترین دوست من کسی است که به من کتابی بدهد که تا حالا نخوانده‌ام. #آبراهام_لینکلن
فروردین ماه یک کتاب خوندم با عنوان ن و مردان بزرگ تاریخ کتاب خیلی قدیمی و داستان زندگی چهار تن از بزرگان تاریخ رو بیان کرده بود:۱. #گاندی۲. #فلورانس_نایتینگل۳. آبراهام_لینکلن۴. #ماری_کوریتمامی اسم‌ها رو شنیده بودم گاندی و ماری کوری را کامل می‌شناختم و تا حدودی جزئیاتی از زمان به دنیا آمدن تا مرگ آنها رو میدونس
مینیمال آسمان‌جُل
از: داوود خانی خلیفه‌محله
در اتاقکي که چاردیوار داشت و سقفی و باد نامرد، بی‌هوا کَنده بودش و با خود برده ، حالا زیر سقف آسمان شب، مصیبت بی‌پایان، بیدارش نگاه‌داشته بود و ستاره‌ها، اندوه‌های بی‌شماری‌ شده‌بودند و مردِ آسمان‌جُل نمی‌توانست بشمارَدِشان!
شلمان- 25 شهریور 1398 خورشیدی
با خودم می گم چه قدر لوس شدی دختر. شاید هم لوس بودی، هوم؟
دارم مریض حالی چاوشی رو گوش می دم و این رو می نویسم.
مامان گفت اون کمد عروسکا خاک گرفته، درشون بیار تمیزش کن. 
گفتم باشه.
طبقه بالا، عروسکا. درشون آوردم و کفش رو تمیز کردم. دوباره چیدمشون سرجاشون.
طبقه وسط، عروسکای پولیشی و نرمالو.
یکي دو تاشون رو درآوردم.
یهویی خاطره ها هوپ هوپ تو سرم ظاهر شدن و تند و تند، هوپ هوپ ترکيدن. مثل حباب.
_عه، این فیله! کلاس دوم، خانوم الف. مسابقه بنیه علمی.
_عههه،
دیروز بعد از روز ها رفتم خونه!حس عجیب غریب آرامش داشتم و امروز دوست نداشتم بیام خوابگا!
وقتی رسیدم گواهینامه امو از عظیم گرفتم :) و با ذوق کلی بهش نیگا کردم
همه چیز تا دیشب خوب بود!
امروز چشممو وا کردم اول با خبر فوت آن مرحوم مواجه شدم!و چون از قبل میشناختمش و میدونستم چیکاره اس در جا خشکم زد!
رفتم کانون!قرار بود اون یکي کلاس ریاضی رو هم من برم ولی بچه هاش نیومدن و برگشتم خونه
اصن شاید نوشتن اینا مهم نباشه!
چند روز پیشا بود که با قاسم نشسته بودیم و
1. اولین بار که رفتم کتابخونه ملی بهار 95 برای پایان‌نامه‌ام بودش. همین که پشت میز نشستم گفتم اینجا یکي از اون جاهاییه که نمی‌ذاره من به پایانِ خودم برسم. الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم جهل می‌تونه یکي از بزرگ‌ترین نعمت‌های انسان باشه، که اگه نبود علم هم بی‌معنی می‌شد. و چه روزهای سختی که من به یه شاخۀ جهلم پناه بردم تا درد یه شاخۀ دیگه رو فراموش کنم.
2. حدوداً دو ماه پیش کتاب سواد روایت نوشتۀ اچ. پورتر ابوت رو خریدم؛ این کتاب رو نشر اطراف
به نام او
این مدت یعنی از کنکور به اینور دوران تازه ای بود البته اگر راستشو بخواین باید بگم از شهریور 97 که قضیه کنکور شروع شد دوران تازه ای بودش و خداروشکر  اون خستی ها و تمام اتفاقات نا خوشایند گذشت و تموم شد امروز برنامه های زیادی دارم و تقریبا هدفم رو بهتر از قبل میشناسم دارم کارهایی رو انجام میدم که بیشتر جنبه عملی داره و دارم دیدارهای زیادی انجام میدادم با اساتید و ادمای باتجربه میخوام شروع قویی داشته باشم و بتونم خوب پیش برم
 
یکي از اه
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکي و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی 
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی 
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک کامروایی 
نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت
تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی 
تو حکيمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی 
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی 
بری از خوردن و خفت
سه‌شنبه برگشتنی دیدم تاکسی انداخت توی خیابون آزادی و از ایستگاه حبیب‌الله گذشت. تا ایستگاه استاد معین وقت داشتم که تصمیم بگيرم مستقیم برگردم خونه یا برم انقلاب. راستش این روزها تا زمانی که خونه هستم دلم نمی‌خواد برم بیرون و وقتی که بیرون‌ام، دلم نمی‌خواد برگردم خونه. 
روز خوبی بود. روز خوبی بود چون یه اتفاق ناراحت‌کننده رو با دُز کمی از ناراحتی از سر گذروندم و واقعاً از اینکه آفتاب مستقیم به چشمم می‌خورد احساس خوبی داشتم. 
خب تصمیم‌گی
سلام دوستان این داستان زیبا و عاشقانه رو دوست عزیزم شکيلا نوشته که من همراه با عکس های انیمه ای در بین متن ها گذاشتم.
شکيلا مدیر اینستاگرام instagram.com/animelove.ir  هست و میتونید همه پستاشو در اینستاگرام انیمه عاشقانه ببینید.

دیلینگ‌ دیلینگگ دیلینگ دلینگگگهایششش با چشمای خوابالو دنبال گوشیی لعنتی میگشتم تا زنگ هشدارو خاموشش کنمم،یاااا په کجاسستتتاخرششم‌مجبورم کرد سرمو از زیر لحاف گرم‌و نرمم‌بیارمم بیروننن
بلخره گوشیو پیدا کردمو زنگ هشدارو
 جلسه سوم هنرکده سروش .   از داستان کوتاه و فی البداعه ای که مینویسم ،  پیش آگاهی درون پیرنگ رو نسبت به مقدمه و سیر صعودی تفکيک بدید و مشخص کنید .  2_تعیین کنید که کشمکش های داستان کوتاه از چه نوعی هست؟  3_ده غلط محتوایی هم درونش میزارم  تا شما هر ده تا رو جلسه بعد پیدا کنید .  در ضمن هفته گذشته  که سی خطا و غلط بود. برخی از دوستان. رفته بودن غل، املایی برام پیدا کرده بودن ، که من نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ؟.    غلط درون مایه ،  ترتیب.پیرنگ اصلی ،
سلام به تمامی تراریا باز های ایرانی !بنده دارک اسنو هستم کسی که اولین وبلاگ بازی تراریا رو توی ایران تاسیس کرد . میخواستم قبل از اینکه این وبلاگ برای همیشه بسته بشه از تمامی بدخواه هایی که بار ها و بار ها از حرص ترکيدن تشکر کنم چون باعث شدن ما قوی تر بشیم !از اون آقایی که میگفت اره امیدوارم این وبلاگ متروکه بمونه هم متشکرم چون بهمون اطمینان داد که عالی عمل کردیم و چقدر این شخص  ش سوخته =)از دارک مکس که یه زمانی با هم دوست بودیم اما یه سری ادم
سلام به تمامی تراریا باز های ایرانی !بنده دارک اسنو هستم کسی که اولین وبلاگ بازی تراریا رو توی ایران تاسیس کرد . میخواستم قبل از اینکه این وبلاگ برای همیشه بسته بشه از تمامی بدخواه هایی که بار ها و بار ها از حرص ترکيدن تشکر کنم چون باعث شدن ما قوی تر بشیم !از اون آقایی که میگفت اره امیدوارم این وبلاگ متروکه بمونه هم متشکرم چون بهمون اطمینان داد که عالی عمل کردیم و چقدر این شخص  ش سوخته =)از دارک مکس که یه زمانی با هم دوست بودیم اما یه سری ادم
خری آمد بسوی مادر خویش *** بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش 
 
برو امشب برایم خواستگاری *** اگر تو بچه ات را دوست داری 
 
خر مادر بگفتا ای پسر جان *** تو را من دوست دارم بهتر از جان 
 
ز بین این همه خرهای خوشگل *** یکي را کن نشان چون نیست مشکل 
 
خر از شادمانی جفتکي زد *** کمی عرعر نمود و پشتکي زد 
 
بگفت مادر به قربان نگاهت *** به قربان دو چشمان سیاهت 
 
خر همسایه را عاشق شدم من *** به زیبائی نباشد مثل او زن 
 
بگفت مادر برو پالان به تن کن *** برو اکنون بزرگان را خبر
دانلود آهنگ جدید چشمتو رو من بدوز با من بساز حتی با من بسوز از پیمان زارعی

دانلود آهنگ جدید غمگین و فوق العاده زیبای پیمان زارعی بنام حس ناب از ترنج موزیک
می توان گفت آهنگ چشمتو رو من بدوز با من بساز حتی با من بسوز یکي از بهترین آهنگ های پیمان زارعی در سال 1398 است . مدت زمان این آهنگ فوق العاده زیبا سه دقیقه و چهل و نه ثانیه است . در صورت تمایل می توانید این آهنگ زیبا را از سایت ترنج موزیک با بهترین کيفیت ممکن دانلود کنید .
Download  Music Peyman Zarei – Hesse Naa
 
در روزگاری نه چندان دور، پنجاه – شصت سالگی، سن قرار و آرام بود . پنجاه شصت ساله جزو بزرگان خاندان و خانواده بود و برای خودش احترام و
برو و بیایی داشت و زندگی اش کاملا تثبیت شده بود و امنیتی داشت و ثباتی !
 
امروز، اما، پنجاه – شصت ساله های ایرانی وضع دیگرى دارند ! نه  مانند پنجاه – شصت ساله های جوامع سنتی و سالیان قبل، احترام بزرگتری و
ریش سفیدی دارند، و نه همچون پنجاه – شصت ساله‌های جوامع پیشرفته ، ثبات مالی و امنیت اجتماعی .
 
پنجاه – شصت
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکي و خدایی

نروم جز به همان ره که توام راه نمایی


 

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم

همه توحید تو گویم که به توحید سزایی


 

تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری

احد بی زن و جفتی ملک کامروایی


 

نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت

تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی


 

تو حکيمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی

تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی


 

بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی

بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی


 

ب
دیشبی اینقدر غمگین بودم که اینجا نگفتم چهارشنبه آرزو کردم که برادرزاده بیاد و ببینمش و قبل دفاع انرژی بگيرمبعد یهویی داداشم زنگ زد و عشق کوچولوی من رو آورد خونه مون.
عشق کوچولوی عمه یاد گرفته و راه میره.راه میرفت و دو تا دستاشو بالا نگه میداشت و قسمت به قسمت خونه و اتاقا رو کشف میکردحتی مثلا صندوق صدقات توی خونه رو که قایم کرده بودم چون دوسش داره رفته بود پیداش کرده بود و بیرون کشیده بودشدو تا دندون پایینش هم نیش زده و دو تا دندون دیگ
از اینکه هر هفته بگم درس خوندم یا نه خسته شدم :/ .هفته ی خیلی متنوعی بود :/ .برای ادمِ هیکي کيموری ای مثل من :/ خیلی چیزای سورپرایزی داشت:/ .البته من از هیکي کيموری بودن کاملا متنفرم و خب این زندگی شبه سالمندی رو اصلا دوس ندارم و این یه شرایط کاملا خودخواسته :/ و در عین حال کاملا تحمیلیه:// خب ا درس بگذریم :/ 
حس و حال کوبریک دیدن نبود و به جاش یه انیمه ی سینمایی دیدم :/ به اسم Genocidal Organ (به ژاپنی:Gyakusatsu kikan) 
که به شخصه برای من که اولا جهان سومیم و دوما دقیق
از اینکه هر هفته بگم درس خوندم یا نه خسته شدم :/ .هفته ی خیلی متنوعی بود :/ .برای ادمِ هیکي کيموری ای مثل من :/ خیلی چیزای سورپرایزی داشت:/ .البته من از هیکي کيموری بودن کاملا متنفرم و خب این زندگی شبه سالمندی رو اصلا دوس ندارم و این یه شرایط کاملا خودخواسته :/ و در عین حال کاملا تحمیلیه:// خب ا درس بگذریم :/ 
حس و حال کوبریک دیدن نبود و به جاش یه انیمه ی خفن سینمایی دیدم :/ به اسم Genocidal Organ (به ژاپنی:Gyakusatsu kikan) 
که به شخصه برای من که اولا جهان سومیم و دوما
کلمۀ " کاراکتر "، این روزها معانی مختلفی از قبیل نشانه، حرف و شخصیت ادبی دارد. این کلمه از واژه ای یونانی مشتق می شود که به معنای ابزاری است برای مُهر زدن؛ یعنی ابزاری که علامت متمایزی ایجاد می کند. از آن جا بود که این کلمه به تدریج به معنای مهر و نشانِ خاصِ یک فرد، یعنی چیزی شبیه امضای او درآمد.  کاراکتر مانند معرفی نامه فردی در این دوره زمانه، نشانه، شمایل یا توصیفی از ویژگی های یک مرد یا زن بود. سپس، به مرور زمان، برای اشاره به مرد یا زن به کار
سخنران چهارم و آخر وکيل پایه یک دادگستری و خانمی میانسال بود. راستش از صحبت‌های این سخنران من چیز زیادی برای نوشتن ندارم مخصوصا که موقع سخنرانی ایشون یادداشتی هم برنداشتم. چون چیز دندان‌گيری برای گفتن نداشت؟ نه، علتش این نبود. علتش این بود که دیدگاه این سخنران نه و برای من آشنا و در واقع حرف‌های خودم بود. وقتی میگم نه منظورم این نیست که همه‌ی ن به ذات و ضرورت در چارچوبی خاص فکر می‌کنند و همه‌ی مردان هم به همین صورت و شبیه به هم. م
ملکا ذکر تو گویم که تو
پاکي و خدایی
نروم جز به همان ره که
توام راه نمایی
 
همه درگاه تو جویم همه از
فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به
توحید سزایی
 
تو زن و جفت نداری تو خور
و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک
کامروایی
 
نه نیازت به ولادت نه به
فرزندت حاجت
تو جلیل الجبروتی تو نصیر
الامرایی
 
تو حکيمی تو عظیمی تو
کریمی تو رحیمی
تو نمایندهٔ فضلی تو
سزاوار ثنایی
 
بری از رنج و گدازی بری
از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری
از چون و چرایی
 
بری از خوردن و
اونروز برای جناب فیشنگار داشتم از قدمت دوست های خوب وبلاگی میگفتمدوستی هایی که ماندگارنو یادم به اوایل وبلاگ نویسی و آشناییم با دیوونه مهربون افتادشبایی که تا نزدیکای صبح توی کامنتا باهم حرف میزدیم با یکي دو تا از دوستای دیگه.شلوغ بازیامونرفرش کردن مدام صفحه مدیریت تا نظراتشون بیاد و جوابشونو بدمچقدر یهویی زود گذشت همه چیزاونوقتا -منظورم سال 88 هست- هنوز وبلاگ نویسی برو بیایی داشت. چقدر یهویی دور از دسترس شده همه چیزاون ش
 
از مشکلات روحی و روانیِ بسیاری دارم رنج میبرم
رنجااا
عمیقا رنج میبرم.
سالهاست که هر روز دارم ذره ذره آب شدنمو میبینم.
جامعه گریزی کلاً آدم گریزی.
شکاکي و بدبینی.
وابسته بود و حس ضعف.
بسیار مقایسه میکنم همش خودمو با دیگران همه زمینه ها و موضوعات.
ب شدت انتقاد ناپذیر شدم.
خود زشت پنداری شدید.
نداشتن اعتماد ب نفس.
نداشتن عزت نفس.
منزوی بودن.
ترسو بودن.
ترس از نظر دیگران و فکر دیگران.
بسیار بی ثبات بودن در حال و فاز و مودکلاً همه چی
بسیار آسیب پذی
میگه:زندگی هنوز قشنگیاشو داره.
زل میزنم تو چشماش و بهش میگم:چند ساعت جلوی آینه با خودت تمرین کردی تا بتونی اینو بگی؟
سرشو میندازه پایین و زل میزنه به دستاش که از ترس اینکه من لرزششونو ببینم،مشت کرده بودش
چشم هامو به آسمون میسپرم تا بازم مثل هر شب
رفتن خورشیدشو تماشا کنم
-کاش برای دیدن طلوعش هم انقدر اشتیاق داشتی.
دستمو دراز میکنم و با اشاره به غروب ازش میخوام باهام هم سو بشه.
چشمامو میبندمبغضمو قورت میدم و میگم: امشب دوباره دردامو قورت
دینگ!
صدای پیامک موبایل بلند شد.
دستم بندِ ظرف‌ها بود. آمدم صدا بزنم: "ملیج، موبایلم رو می‌دی؟"، اما یادم آمد که ملیج مدرسه است. به هر حال یک پیامک ساده بود، هرکسی که فرستاده بودش می‌توانست ده دقیقه دیگر صبر کند.
شستن ظرف‌ها که تمام شد، دست‌هایم را با پایین لباسم خشک کردم. موبایلم را برداشتم. شماره عجیبی بود، اسم نداشت: "والد گرامی، فرزند شما امروز در کلاس حاضر نبوده. جهت موجه کردن."
خشکم زد. 
ملیج؟
ملیج که صبح رفت بیرون!
شلوار ورزشی و خوراکي
شونصد بار این صفحه رو باز کردم و بستم. 
باید بنویسم، اما چی؟
کلمات منسجم نیستن، می پرن از سرجاشون.
به قول مامان باید ادای دین کنیم.
حقیقت اینه که تنها تایم عزاداری برای من تو کل سال، ده روز اول محرمه. یا شایدم بود. فقط هم ده روز اول. و از صدا و سیما حرصم می گيره که دو ماه همه چیز رو تعطیل می کنه و اعصاب آدم رو بهم می ریزه.
چرا بود؟
نمی دونم.
می گن بادآورده رو باد می بره. انگار اعتقاداتم رو باد آورده بود که یهویی رفتن.
حالا رفتن؟
نمی دونم.
آره، نمی دون
دانلود آهنگ جدید وانتونز - بچگیا + متن + پخش آنلاین
♬♪♪♫♪♬
Download New Song By Wantons Caled  Bachegia+Text
Danlod Ahang Jadid Bachegia |Wantons
♬♪♪♫♪♬
 متن آهنگ وانتونز بچگیا :
نه نه ، نه نه ، نه نه  ♪♫♪  دلمون به چی‌ خوش بودبه قصه‌ های بابایی و ♪♫♪  به خوابای با لالایی مامانی ودلمون به چی‌ خوش بودددد
 
برای دانلود آهنگ جدید وانتونز| بچگیا لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید
 
پخش آنلاین آهنگ  Wantons Bachegia :
 
مرورگر شما از Player ساپورت نمی کنددانلود آهنگ
 
برای دانلود آهن
دانلود آهنگ جدید وانتونز ، بچگیا + متن + پخش آنلاین
♬♪♪♫♪♬
Download New Song By Wantons Bachegia+Text
Danlod Ahang Jadid Bachegia Az Wantons
♬♪♪♫♪♬
 متن آهنگ وانتونز بنام بچگیا :
نه نه ، نه نه ، نه نه  ♪♫♪  دلمون به چی‌ خوش بودبه قصه‌ های بابایی و ♪♫♪  به خوابای با لالایی مامانی ودلمون به چی‌ خوش بودددد
 
برای دانلود آهنگ جدید وانتونز| بچگیا لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید
 
پخش آنلاین آهنگ  Wantons Bachegia :
 
مرورگر شما از Player ساپورت نمی کنددانلود آهنگ
 
برای دانلود آ
من و دوستم سینا آل علی در انتهای دوره دبیرستان/شروع دانشگاه با فردی آشنا شدیم از طریق یکي از دوستای سینا که می خواست ده هزار دلار پولشو سرمایه بده به تیمی که با هم یه پروژه تکنولوژیک بسازند. می شد نه میلیون که  تو یه سری رفت و آمد تصمیم گرفتیم بازی کشاورزی شبیه هاروست مون بسازیم ولی به شکل شبکه ای و سه بعدی که بتونی با همسایه هات که آدمای واقعیند کارای مختلف مثل مسابقه اسب سواری کنی و به هم کمک کنید تو کار و . یه سری کار درست کردیم و یه سری اشتب
.  
دیوارهای آجرپوش که پیچکها همچون بختک برویش خیمه زده اند و تمام چهار گوشه ی خانه را یک به یک تصرف نموده و از تمام دیوارها بالا رفته اند ،  در گذر زمان طی سالیان متمادی این خانه  همچون سوهان روحم بودههربار که از نبش کوچه اش گذر کرده ام ، بی اختیار به یاد تلخ ترین حادثه ی روزگارم افتاده ام . و هربار به یاد گناهی افتاده ام که نابخشودنی ستگمان میکردم مرور زمان  مشکل را حل خواهد کرد ، اما ، عذاب وجدان ، امانم را بریده . خسته شده ام ، میخواهم از ای
دیروز صبح توی خونه، طبق معمول، تنها بودم. دخترداییم یک هفته‌ای هست که اومده. زنگ زد و گفت بیا با هم بریم بیرون. من هم از خدا خواسته شال و کلاه کردم و منتظر موندم تا بیاد دنبالم. ساعت ۸.۵ اومد و توی محدوده‌ی خونه‌هامون یه ذره گشت زدیم. بعدش تاکسی گرفتیم و رفتیم یه منطقه‌ی دورتر، مطب دکتر پوست من! دخترداییم چند سوال پرسید و از مطب که خارج شدیم ساعت ۱۰ بود. از اونجایی که جفتمون بیکار بودیم به بیهوده چرخیدن توی خیابون‌ها ادامه دادیم تا این که دخت
امروز سه شنبه ، ۲۶ آذر ماه سال ۱۳۹۸ است توی این پست سعی دارم خاطرات جوانان ایرانی رو براتون بگم .  جوانانی که رویای مهاجرت از ایران دارند ؛ همون جونایی که دوست دارند جای مارک الیوت زاکربرگ (موسس فیس بوک) و بیل گیتس(موسس مایکروسافت)  بگيرند.   
خیلی از جوانان ایرانی رویای مهاجرت به غرب و زندگی کردن در اروپا و امریکا دارند ، خیلی از بچه های ایرانی اگه الان باهاشون مصاحبه کنی اکثریت حرف از مهاجرت می زنند .  
اما جالب اینجاست همین بچه هایی که حرف ا
.
پردۀ اول
دکتر بود. البته دکترِ دکتر هم که نه. درواقع دانشجوی سال آخر پزشکي بود و متاهل و دارای سه فرزند قد و نیمقد! و همچنین دارای اعتقادات مذهبی بسیار خشک که اصراری عجیبی هم بر عمل به فریضۀ امر به معروف و نهی از منکر داشت.
کلاً یه بار تو مهمونی دیدمش. حوالی سال 73 که در اونجا آقای دکتر با افتخار از خاطراتش چنین گفت:
آقا از بدشانسـیِ ما، خونـه‌ای که اجاره کردم صاحبـخونه‌ش عرق‌خوره! دبّـه‌های عرق رو تو  پارکينگ خونه میذاره. هفته‌ای چندبار رف
دیوارهای آجرپوش که پیچکها همچون بختک برویش خیمه زده اند و تمام چهار گوشه ی خانه را یک به یک تصرف نموده و از تمام دیوارها بالا رفته اند ، در گذر زمان طی سالیان متمادی این خانه همچون سوهان روحم بوده
هربار که از نبش کوچه اش گذر کرده ام ، بی اختیار به یاد تلخ ترین حادثه ی روزگارم افتاده ام . 
و هربار به یاد گناهی افتاده ام که نابخشودنی ست
گمان میکردم مرور زمان مشکل را حل خواهد کرد ، اما ، عذاب وجدان ، امانم را بریده . خسته شده ام ، میخواهم از این شهر
.
پردۀ اول
دکتر بود. البته دکترِ دکتر هم که نه. درواقع دانشجوی سال آخر پزشکي بود و متاهل و دارای سه فرزند قد و نیمقد! و همچنین دارای اعتقادات مذهبی بسیار خشک که اصراری عجیبی هم بر عمل به فریضۀ امر به معروف و نهی از منکر داشت.
کلاً یه بار تو مهمونی دیدمش. حوالی سال 73 که در اونجا آقای دکتر با افتخار از خاطراتش چنین گفت:
آقا از بدشانسـیِ ما، خونـه‌ای که اجاره کردم صاحبـخونه‌ش عرق‌خوره! دبّـه‌های عرق رو تو  پارکينگ خونه میذاره. هفته‌ای چندبار رف
سانسور شده های رمان هاجر       که بلطف نویسنده اش یعنی جناب ششهروز براری صیقلانی تخلص شین براری به بنده  سپرده شد . و برای اولین بار قسمت های حاشیه ساز این اثر رمان جذاب را برایتان  به اشتراک میگذارم.       آیدا آغداشلو    گوتنبرگ  سوئد   
 
 
 
 قسمت های ممیزی سانسور شده ی اثر هاجر نوشته شهروز براری صیقلانی انتشارات پوررستگار گیلان. صفحه 372پاراگراف اول .__ این مطالب بعنوان محتوای ایروتیک و سکسی تشخیص داده شد و حذف گردید. .      
_________________________
}{
چند هفته اخیر وقت اضافه ای که داشتم. یعنی وقتی نه روی بازی مشتری کار می کردم و نه دنبال کارایی بودم که برای سرمایه گرفتن برای بازی خودمون لازم بودش داشتم ECS یاد می گرفتم. همه مستنداتی که داشتن رو چند بار خوندم و همه ویدیو های ضبط شده رو دیدم و یه کم هم سعی کردم مثلا فلان الگوریتم رو برای خودم پیاده کنم. توی این پست می خوام راجع به ECS بگم که چیه و باید برای حل مساله باهاش چه طوری فکر کنید و چرا باید ازش استفاده بکنیم. من توی این پست سیستم سکه خوردن ی
مثل تمام شب‌های اول مدرسه، مثل تمام شب‌های تولد، مثل تمام شب‌های برنامه‌‌های جشن و سرود و اجرا، آیه دیشب از شوق خوابش نمی‌برد. ساعت ۷:۳۰ با هم رفتیم مسواک زد و کتاب انتخاب کرد و خواند. بعد کنارش نشستم تا خوابش ببرد. از این دنده به آن دنده. هزار سوال و هزار جواب. هزار نفس عمیق و بوس و نوازش. بی‌فایده بود. به خودم گفتم سخت نگير بالاخره می‌خوابد. گفت کتاب صوتی گوش کنم. گفتم فکر خوبی‌ست. مجموعه‌ی جودی مودی را چندباری گوش کرده، هنوز هم دوستش دار
این متن جهت اتلاف وقت شما نوشته شده‌است، لطفا پا به فرار
بگذارید.

از اون شب که اومدم تا همین دی‌شب با کسی حرف نزدم، جز این‌که
برای نیافتادن توی دره کمی با م. و مری حرف زدم. هنوز هم دست‌و‌دل‌م به حرف‌زدن و
گشایش لب‌هام نمی‌ره؛ با بچه‌های دانش‌کده و اتاق که اصلا! با اون حرکتی که س.
دیروز کرد و پ. قبل‌تر، نسبت به کل قضیه اینسکيور شده‌ام. حتی اگه واقعا میس‌آندرستندینگ
بوده باشه و ربطی به اون ماجرا نداشته باشه هم، اثر مع‌ش رو در نهایت روی
استاد لطفا یه کتاب بهم معرفی می‌کنید؟ چرا معرفی کنم؟ چون چند وقتیه هیچ کتابی سیرم نمی‌کنه، ولع عجیبی دارم، همینطور می‌خوام ببلعم کتاب‌ها رو اما همین که یه ذره جلو می‌رم کنارش می‌ذارم و میرم سراغ یه کتاب دیگه.  چرا فکر می‌کنی باید کتاب بخونی؟ میدونم این از درد نفهمیدنه. این نفهمیدن و نادانی داره دیوونم می‌کنه استاد.  چجوری به چنین کشفی رسیدی پروفسور؟ :)  خب استاد . نمیدونم. اما همش احساس می‌کنم باید یه دوره فقط بخونم و بخونم که یه سری
سلام
این متن در رابطه با اتفاق ناگواری هست که هفته پیش با سقوط هواپیمای تهران - کيف اتفاق افتاد. سعی کردم جوانب مسئله رو تشریح کنم. واقعا قصد ندارم کسی رو تطهیر کنم، خطاکار باید تنبیه بشه ولی باید جوانب مختلف خطا شناخته بشه تا مجدد تکرار نشه. هدف از این مطلب شناخت جوانب مختلف ماجراست که باعث بروز این خطای هولناک شد. (البته به اشتباهاتی مثل ادامه پروازها و غیره وارد نمی‌شم فقط اشتباه پدافند رو تحلیل می‌کنیم)
(برای آیندگان: ۱۳ دی قاسم سلیمانی ب
وقتی نتایج اومد، داشتم ناهار می‌خوردم. مامانم بهم نگفته‌بود. دیگه آخرش طاقت نیاورد و گفت نمی‌خوای تندتر بخوری؟ وقتی شنیدم قاشق چنگال از دستم رها شد و پریدم تو اتاق.
یادم رفته‌بود اطلاعاتم کجاست. بالاخره بعد از دو سه دقیقه باز و بسته کردن فولدرای بی ربط، یادم اومد. داشتم باز با خدا چک و چونه می‌زدم که لطفا ادبیات نمایشیِ خود دانشگاه تهران، نه دانشگاه هنر، که صفحه سریع بالا اومد. ماتم برد.
رو گوشیم چهار تا میس کال افتاده بود. چی بگم؟ چطور بگ
 
کلمه اغازین مهمه
 
به لوکيشن که در ذهن خود انتخاب کرده اید ، از چشمان و زاویه ی راوی بنگرید ، نباید از جانب شخصیت به شرح کلیات بپردازید چون شما راوی برگزیدید در داستان. و راوی همیشه چندین قدم دور تر از وقایع ایستاده و باذتسلط به مسایل و صحنه ها بازترین و جامع ترین منظره رو پیش چشمانش داره و بنظاره نشسته تا عبور پسرک رو از عرض خیابان شلوغ ، به بهترین حالت ممکن توصیف کنه ، اما شما وقتی از جانب نجوای درونی یکي از شخصیت های ایستا یا پویای رمان صحب
 پرسش و پاسخ جلسات غیر حضوری کانون پویندگان

Samiraramzanpur@gmail.com 
استاد براری درود خدمت شما بزرگوار ، برای اغاز رمان با مشکل مواجه ام ، گاهن ناامید میشم از نوشتن ، چون نمیدانم چه مطالبی باید در اغازین صفحات بگنجانم . رمضانیپوران هستم از گنبدکاووس، لطفا راهنمایی فرمایید
 
تاریخ1398/02/06 _18:25_ً.     
 
  Shahrooz66barari@gmail پاسخ 
علیک سلام ، در خصوص مشکل شما میتوانم چنین مواردی را برایتان راهنماگر باشم که
صفحات آغازین رمان می تواند با شیوه هایی مثل این روایت
متن برتر ، از رمان نیلیا بقلم توانمند نویسنده ی مدرنیته شین. 
    شهروز براری صیقلانی رمان نویس محبوب ایرانیان
   اینایی که من دیدم اصلا شبیه خوابهای معمولی نبودن و اصلا هرگز چنین خوابی ندیده بودم‌. باور کنید. مادر خیلی تاثیرگذار و تکان دهنده بود بخصوص حرفهای اون دختره با اسبش.    مـــــادرش؛ دختره دیگه کيه؟ کدوم اسب؟ یعنی هم خواب موش رو دیدی هم مار ، هم اسب ، هم اون دختربچه‌ی خدابیامرز ، و حتی با یه دختر دیگه هم حرفت شد توی خواب؟ کم کم دارم
سلااااااااام سلاااااااام سلاااااام سلااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که سه شنبه رفتم گزارش عکس سینوسهامو گرفتم دیدم نوشته همه چی سالمه و سینوسهام از هیچ نظر هیچ مشکلی ندارند حالا موندم علت سر دردهای من پس چیه؟ تا حالا صد در صد فکر می کردم که علتش سینوزیته ولی عکسه کلا تصورات منو به هم ریخت فکر می کردم وقتی جوابشو بگيرم نوشته که سینوسهام پر از عفونته و مشکل حاد داره ولی دیدم کلا ذره ای هم اثری از عفونت و این چیزا توش نیست و سالم سالمند
       . 
 
 
 
  
سلام دوستان مینا اوخرایی براهنی هستم هجده ساله از خرم آباد لرستان. من توی یه وبلاگ آموزشی مطلب مفیدی یافتم و با اشاره به منبع مطلب براتون بازنشر میکنم بلکه مفید واقع بشه. 
خداحافظ دوستان همزبان من .
   مراقب بغل دستیاتون باشید.
}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{
 [][][][][][][][][][][][][][]
 
                   بازنشر
موضوع ؛ آموزش نویسندگی خلاق 
عنوان ؛ جلسه پرسش و پاسخ 1394/07/03 "16:45'  
_____________________ _________________ __
 • girls-shiraz نام کاربری
آموزش نویسندگی خلاق با استاد شهروز براری صیقلانی هنرکده سروش 
                                               
 
 
 
  
سلام دوستان مینا اوخرایی براهنی هستم هجده ساله از خرم آباد لرستان. من توی یه وبلاگ آموزشی مطلب مفیدی یافتم و با اشاره به منبع مطلب براتون بازنشر میکنم بلکه مفید واقع بشه. 
خداحافظ دوستان همزبان من .
   مراقب بغل دستیاتون باشید.
}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{
 [][][][][][][][][][][][][][]
 
                   بازنشر
موضوع ؛ آموزش نو
 
 
 
 
 
 
در گذر از پیچ تند هجده سالگی 
با کوله باری از عشق و دلدادگی 
آرام و صبور و بیصدا ، تقدیر بر من قضب کرد، 
حین خروج از خانه ،پدر بر من تلخ نظر کرد 
مادر از پستوی نهان ، به ناگه ظهور کرد 
پرسش های پی در پی،  
به کجا لش میبری؟ 
آرام مگر سر میبری!
سرآخر تو یکي آبرویمان را میبری
 با پسر مشت کریم هم تازگی که دور میزنی
دو فردای دگر لابد به سیگار و حشیش هم پُک میزنی 
به یکباره مادر بوی سوخت غذایش که بلند شد از پیشرویم برطرف شد 
افسوس دوخت و دوز خو
  آموزش نویسندگی خلاق   پرسش و پاسخ کانون فرهنگی هنری الغدیر 
   .
 
 
  
سلام دوستان مینا اوخرایی براهنی هستم هجده ساله از خرم آباد لرستان. من توی یه وبلاگ آموزشی مطلب مفیدی یافتم و با اشاره به منبع مطلب براتون بازنشر میکنم بلکه مفید واقع بشه. 
خداحافظ دوستان همزبان من .
   مراقب بغل دستیاتون باشید.
}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{
 [][][][][][][][][][][][][][]
 
                   بازنشر
موضوع ؛ آموزش نویسندگی خلاق 
عنوان ؛ جلسه پرسش و پاسخ 1
دانلود رایگان نمونه سوالات استخدامی خلاقیت دبیری ریاضی
 
لینک دانلود
 
 
https://form.jotformeu.com/92974773077372
 
 
برای قبولی آزمون استخدام آموزش پرورش بخوانیم؟ ایران httpsiranestekhdamir منابعمطالعهاستخدامیآموزشوپرورش آبان تجربیات پذیرفته شدگان مرحله علمی آزمون استخدامی آموزش پرورش واژگان میخوندم خیلی داستان انگلیسی خوندم ترجمه کردم اختصاصی هارو منابع جامع ولی بخوام اسم منابع ببرم شاملاز مبحث ریاضی آمار مقدماتی منابع پیشنهادی برای مطالعه آزمون رشته دبیر
آبنما یکي از اجزای معماری ایرانی به ویژه در طرح باغ ایرانی بوده‌است. آب‌نماها در شهرها نمادی از رودها و چشمه سارها و نهرهای روان در دل دشت‌ها و جنگل‌ها و بیابان‌ها هستند، همچنین آب‌نماها با ایجاد چشم‌اندازی زیبا و دل‌انگیز همراه با آوای خوش فراز و فرود مایع زندگی انسان (آب) می‌توانند در یک لحظه تمام رفتارهای بد روانی را از دل و جان شهروندان و رهگذران زدوده و به جای آن سرخوشی و شور و هیجان و شادی و آرامش را جایگزین خشم و اندوه و نگرانی و
جلسه ششم1-سلام خوبی2-سلام قربانت تو چطوری1-خوبم . امروز چی می خای یادم بدی2-اول بگو که با این پروتوس مشکلی نداشتی1-این پروتوس اوایل eror میداد ولی رفتم مشکلم رو حل کردم2-خوبه . امروز می خام طرز اتصال صفحه کلید ماتریسی به میکروکنترلر همراه با برنامه اون بهت بگم1-صفحه کلید ماتریسی دیگه چیه
2-همون صفحه کلیدی که ماشین حسابا و تلفن ها دارن
1-اها ادامه بده2-این صفحه کلید ها از نظر سخت افزاری 8 تا پایه دارن که مستقیم وصل میشن به میکروکنترلر ویک پوت کامل رو اش
  آموزش نویسندگی خلاق   پرسش و پاسخ کانون فرهنگی هنری الغدیر 
   .  
 اینجا کلیک کنید . رمان رایگان
 
 
  
سلام دوستان مینا اوخرایی براهنی هستم هجده ساله از خرم آباد لرستان. من توی یه وبلاگ آموزشی مطلب مفیدی یافتم و با اشاره به منبع مطلب براتون بازنشر میکنم بلکه مفید واقع بشه. 
خداحافظ دوستان همزبان من .
   مراقب بغل دستیاتون باشید.
}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{
 [][][][][][][][][][][][][][]
 
                   بازنشر
موضوع ؛ آموزش نویسندگ
گفته بودم خانوادم رفتن از اینجا ؟؟ 1 ماه بیشتره که رفتن .
اسباب کشی کردن رفتن یه جایی که 14/15 ساعت فاصله داره از این شهر . 
الان فقط خواهرم کنارمه که اونم تقریبا 2 هفته دیگه میره واسه همیشه.
یادمه چقد از خدا میخواستم تنها باشم تا آرامش اعصاب داشته باشم و الان تنها شدم و دقیقا چنان آرامشی دارم که فقط خدا داند . میدونستم دور از خانواده باشم آروم ترم و دغدغه آرامش رو ندارم چون دارمش . 
درسته دور از خانواده یسری دغدغه های خاص خودمو دارم ولی خب بازم می
ننگ است سایه را ز من و همرهی من

 

گه زان به پیش می‌رود و گاه از قفا


در لرزه هم‌چو بحرم و در ناله هم‌چو رود

 

درعجز چون نسیمم و در ضعف چون صبا


بی‌خواب چون ستاره و بیمار چون هلال

 

دمسرد چون صباح و سیه بخت چون مسا


سرگشته هم‌چو آبم و آواره همچو باد

 

لت‌خواره هم‌چوخاکم و گردنده چون هوا


انجم ز آتش دل من می‌برد فروغ

 

گردون ز آب دیده به رویم کند شنا


اکنون به دردمندی من نیست هیچ کس

 

اکنون به نامرادی من نیست هیچ جا


می‌سازدم زمانه ناساز
یک. چرا طرشت را دوست دارم؟
دیروز صبح زود رسیدم تهران، ترمینال آزادی. توی خواب و بیداری بودم که صدای رانندۀ اتوبوس را شنیدم. از پنجره بیرون را نگاه کردم و هیکلِ آزادی را دیدم که پشت درخت‌های دوروبرش قایم شده‌بود. وسایل‌م را جمع کردم و پیاده شدم. با چشم‌های خواب‌آلوده‌ای که داشتم، از خیر اسنپ و داستان‌های مشابه گذشتم و همان‌جا سوار پراید سفیدی شدم به مقصد خواب‌گاه. راننده مرد خوبی بود. کلی کمک‌م کرد برای جابه‌جایی وسایل. خلاصه، ساعت 6و
شنبه: شب قبلش انقدر فس و فس کردم که ساعت دوازده خوابیدم از اون ور هم ساعت چهار بخاطر کابوس بیدار شدم. صبح هم ساعت نه و ده دقیقه کلاس معارفی داشتم واقع در دانشکده انسانی در حکيمیه بنابراین خوابالو صبح کله سحر از خونه زدم بیرون و هشت و چهل دقیقه دانشکده بودم اومدم برم سمت کلاس که یه پسری جلوی راهم رو گرفت گفت کلاست اینجا تشکيل نمیشه چون هنوز ثبت نام ادامه داره و باید بری طبقه سوم بپرسی کلاست کجاست خلاصه با آسانسور رفتم طبقه سوم و دیدم اونی که بای
سلااااام سلااااام سلاااآاام سلااااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که چند روز پیشا اومدم ماجراهای چند روزو مفصل نوشتم اومدم تو وبلا.گ براتون پستش کنم اینترنت ضعیف بود نشد صفحه رو بستم دوباره باز کردم اومدم مطلبو دوباره بذارم اشتباهی زدم همه رو پاک کردم و رفت پی کارش و اعصابم کلی خرد شد بعدشم که دیگه فرصت نشد بیام بنویسم الان اومدم همون مطالبو به صورت خلاصه وار بنویسم.حالا جونم براتون بگه که از وقتی لوله کشها کارشون تموم شد و برگشتیم
 
 
هاجر تا به خودش آمد تمام زندگی و روزگارش را طعمه ی شعله های سرکش آتش یافت ، و خواست تا کاری کند اما دیگر دیر بود و کار از کار گذشته بود . 
 
رشت این شهر خیس، سمت رودخانه ی زر ، در پیچ و خم محله ی ضرب ، درون باغ هلو 
   هاجر از روستاهای اطرافِ رودخانه‌ی آرام و با وقارِ ’لَنگ‘ به این شهر هجرت کرده . توسط آشنایی دور ، به خانم دیبا (پیرزن مالک باغ هلو) معرفی شده، تا بعنوان خدمتکار و مونس او ، کنارش بماند . او تمام زندگی اش را یک شب ‍ِ از دست داده و تن
براهیم حامدی (زادهٔ: ۲۹ خرداد ۱۳۲۸ در تهران) مشهور به ابی خوانندهٔ موسیقی پاپ ایرانی است. او دارای صدایی از جنس تنور است و در سبک‌های مختلف موسیقی صاحب اثر است: راک، بالاد، موسیقی فولکلور، پاپ دنس و اخیراً هاوس و ترنس. برخی او را با تام جونز خوانندهٔ سرشناس بریتانیایی مقایسه کرده‌اند، با این تفاوت که ابی را بر خلاف تام جونز دارای تمایلات ی می‌دانند. بسیاری از طرفدارانش او را آقای صدا» در حوزهٔ موسیقی پاپ فارسی می‌دانند.
 
نام اصلی: ابر
 
شهروز براری صیقلانی براساس داستانی حقیقی
 
 ∞(شوکت خانم و پسرش شهریار _قصه‌ی قتل بوکسور خوشنام شهر)∞                       
-- شهریار تنها فرزند شوکت خانم ،خُـرَم پسری باهوش و سربه زیر است ، شهریار زاده‌ی شب چهل گیس یلداست. از همان ابتدا ، مادرش شوکت میگفت که تقدیرش را در آسمانها نوشته‌اند  . اما در این شهر همواره طی گذر  ایام و چرخش پرتکرار فصلها ، آسمان اسیر و دچار یک بُغض لجباز و طولانی‌ست. شهریار در کودکي میدانست که اگر هوا خوب و صاف باشد
 ∞(شوکت خانم و پسرش شهریار _قصه‌ی قتل بوکسور خوشنام شهر)∞                       
-- شهریار تنها فرزند شوکت خانم ،خُـرَم پسری باهوش و سربه زیر است ، شهریار زاده‌ی شب چهل گیس یلداست. از همان ابتدا ، مادرش شوکت میگفت که تقدیرش را در آسمانها نوشته‌اند  . اما در این شهر همواره طی گذر  ایام و چرخش پرتکرار فصلها ، آسمان اسیر و دچار یک بُغض لجباز و طولانی‌ست. شهریار در کودکي میدانست که اگر هوا خوب و صاف باشد ، میتواند از کوچه‌ی بن‌بستشان، در خط افق ، ر
             
          قسمتی از اثر دلنویس خیس    ∞(شوکت خانم و پسرش شهریار _قصه‌ی قتل بوکسور خوشنام شهر)∞                       
-- شهریار تنها فرزند شوکت خانم ،خُـرَم پسری باهوش و سربه زیر است ، شهریار زاده‌ی شب چهل گیس یلداست. از همان ابتدا ، مادرش شوکت میگفت که تقدیرش را در آسمانها نوشته‌اند  . اما در این شهر همواره طی گذر  ایام و چرخش پرتکرار فصلها ، آسمان اسیر و دچار یک بُغض لجباز و طولانی‌ست. شهریار در کودکي میدانست که اگر هوا خوب و صاف باشد
episode4 پارت 4. 
 
فرار عاشقانه
مادرم دختربچه ای سه ساله بود بنام حاجیه مار که خودش از آن روزها چیزی به یاد ندارد ، زیرا بلطف برادرش از هفت سالگی به رشت هجرت کرد و تا اکنون که سال 1398 است در رشت زندگی کرده و از سرگذشتش میتوان هزار کتاب اعجاب انگیز نوشت . 
      علی خوشگله نوجوان و پر انرژی ست او تنها پسر یک خانواده ی شلوغ در روستاهای دور افتاده ی شهرستان صومعه سرا ست، علی فرزند ارشد خانواده ست و چندین خواهر قد و نیم قد دارد فرزند دوم خانواده که دو سال
۴۲.txt
   _در سینه‌ی سیاه و جَلاخورده‌ی شب، میان ستاره‌های پرنورِ سوسوزن، قُــرصِ کامل ماه، ساکت و مبهوت سینه‌ی آسمان را میساید و پیش میاید و هاله‌ای وسیع از نور را به هرسوی میتاباند.  خلوت آسمان را توده ابرِ کمین کرده‌ای در انتهای افق خط میزند که تیرگیش انگار برابتدای کوچه ‌ی میهن در دلِ محله‌ی ضرب خیمه زده است.  کوچه‌های باریک و بلند با دیوارهای خشتی وِ آجرپوش، از دست آسمانِ همیشه ابری و افسرده‌ی شهر دلگيرند، در این بین تنها چیزی که ب
کنار کارما هم رفت. آخرین نوشته‌اش را چندساعت پیش، با تنِ سی و نه درجه‌ی درحال تبخیر خواندم و سری که به دوران افتاده‌بود. و از آن وقت تا حالا کمی خنک‌تر شده‌ام دوستان و تعادلم برگشته و مدام به یاد حرفی که عباس معروفی ذیل یکي از پست‌هایش نوشته‌بود چند وقت پیش، می‌افتم که: کسی که شاهکار بنویسد، هرگز آشغال نمی‌نویسد، حتی برای دل خودش از سر استیصال. حتی در نامه‌ی خصوصی برای سگش. حتی از سر تفنن برای تخمش. کلمه خداست، و آدم خدا را برای هر ناچیز
بقلم شهروز براری صیقلانی
 
ادامه ی رمان دوشیزه ی             
( ‌ مهربانو، پیردختری ساکن باغ توسکا)
   
 
__آنسوی محلهِ‌ی ضَرب ، در عبور از مسیری سنگفرش شده و خلوت به درخت کهنسالی میرسیم  ه در سکوت مطلق ، به زیبایی با تنه‌ی قطورش به دیواری بلند تکيه داده، و چند قدم بالاتر زنی سالخورده و خوش برخورد ،دبّه ای خالی در دست دارد و در انتهای صف چهار نفره ای ایستاده تا چهار پله پایین‌تر از چشمه آب بردارد.  آبی‌ زُلال از دِل زمین میجوشَد ، و سمت رو
همواره پاییز برای افسردگان ِ این شهر ، غم انگیزتر ورق میخورد ، با گذر روزها در خزان به مرور و پیوسته نشاط و طراوت از درختان توت درون باغ ابریشم‌بافی به آرامی رخت بربست و برگ برگ درختان شهر زرد شد و ماه آبان به دو نیم قرینه گشت ، تاریکيِ شب شهر را در آغوش کشید ، در دل شهر سکوتی معنادار حاکم گشت، گربه ی سیاه و پیر نگاهش به آسمان چسبید ، قدم های طوفان همیشه بی صداست ، چنین سکوت سردی برای پاسبان پیر آشناست. این سکوت بمنزله ی نهیب و عربده ایست که

  
پارت دوم از رمان پستوی شهر خیس . بقلم شهروز براری صیقلانی             خزان همواره پاییز برای افسردگان ِ شهر  رشت ، غم انگیزتر ورق میخورد ،  با گذر روزها در خزان به مرور و پیوسته   نشاط و طراوت از درختان توت درون  باغ ابریشم‌بافی به آرامی رخت بربست و برگ برگ درختان شهر زرد شد و ماه آبان به دو نیم قرینه گشت   ، تاریکيِ شب شهر را در آغوش کشید ، در دل شهر سکوتی معنادار حاکم گشت، گربه ی سیاه و پیر نگاهش به آسمان  چسبید ، قدم های طوفان همیشه بی صد
     رمان  عاشقانه.     تیام. قسمت 3. 
زنگ اخر که میخوره همه باسرعت خارج میشن کيفمو روی دوشم میندازم و از کلاس خارج میشم.
مثل همیشه از روی جدول سه سالی میشه که صمیمی ترین دوستام همین جدولان.
تا اونجایی که یادمه هیچ وقت نذاشتن بخورم زمین.
کلید توی قفل میچرخه ولی قبل اینکه وارد بشم خارج میشم. یعنی به کسی میخورم و به عقب میرم .فرهاده با تعجب نگاهش میکنم .
_کجا؟
_علیک سلام تیام خانم.
من هنوز داخل شوک بودم لبخندی روی لبام میاد.وقتی شوک زده میشم میخندم.
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب