نتایج پست ها برای عبارت :

این کیه این کیه زبون اونا اسپانیولیه اصلا

رفتی و نمانده راهی به جز از قفا بریدن - مگسی چو من زبون را چه به قاف‌ها پریدن؟
تو مهینی و شهینی تو عجایب‌آفرینی - سیه‌ای چو من زبون را چه به شاه‌ها رسیدن؟
همه رفته از سر و دل هوش و شور و مر شده گل - خرفی چو من زبون را چه به یوسفی خریدن؟
قدح نیاز سفتم، همه جانماز شستم - چفتی چو من زبون را چه به از قدح رمیدن؟
فام سیم تک خریدم به جدار دل کشیدم - عمله چو من زبون را چه به نقش مه کشیدن؟
همه عمر سیم و زر شد، همه عمر از قفس شد - کاسبی چو من زبون و لب عمرها چشید
عجیبه برام که؛برخی از آدم ها،خودشون رو هم سطح یه سری آدم کوچکتر از خودشون(از هر نظری میگم) می دونن،اگرم خودشون رو هم سطح اونا ندونن،انگار یه جورایی خوشون رو با اونا سرگرم می کنن یا باهاشون وقت میگذرونن و همه ی اينا در حالیه که؛اونا،با هم، هیچ نظره هم سطح نیستن ولی بازم به اين کار غلطشون ادامه میدن.نمیگم بودن و وقت گذروندن با یه آدم کوچکتر از خودت اشتباهه ولی اگر انتظارات بیش از حد بره بالا،یعنی تفکرات به یه سوی غلطی کشیده بشن،همه چی به هم می
اصلا چی شد که از اولش همینجوری بودم؟
برداشت از والدینم یا بودن تکراریه ادمای یک جور احوال
شاید سخت بودن برای دیگران که بپذیرن حقیقتو
حقیقتی که فریاد بر کوچک بودن میزد 
شاید اصلا سکوتی در کار نبود فقط صدای اونا از عمد فریاد بود تا صدایمان شنیده نشود خخخ
ترس از برتری دیگری ؟خخخخخ
شاید اونا نمیدونستن با اينکارشون بیشتر مسبب ایجاد برتری دیگرین 
راهی که هست از بین نمیره 
اين مسیر یه روز طی میشه
افراد قله بهترن و کم ترن
به قله فک کن 
به قول یکی وق
داداش از قبل یه سالگی‌اش دندون درآورد، آبجی قبل از چهار دست و پا راه رفتن رو یاد گرفت؛ و من؟ از نه ماهگی به حرف اومدم. می‌گن که خیلی شیرین زبون بودم و پر حرف، تا اين که یه روز ترس از گربه زبونم رو بند آورد و لکنت زبون گرفتم. بالا و پایین داشته در تمام اين سال‌ها، و من؟ نه. بالا پایین نداشتم.
                  http://o.gl/tQfxSS
او گون کی سن دونیایا گلدون یاغیش یاغیردی آمما هاوادا بولود یوخیدی !!!
اولار فریشته لرییدی لر کی آغلییردیلار چون اولاردان بیری آزالمیشدی !
عزیزیم دوغما گونون موبارک
معنی واسه مهمونای عزیز فارسی زبون :
روزی که تو به دنیا اومدی داشت باروون میومد اما اون روز هوا اصلا ابری نبود.
اونا فرشته ها بودن که داشتن گریه می کردن چون یکی ازشون کم شده بود…
عزیزم زاد روزت مبارک
پرینازم ،عزیزدلم آرزومه آرزوهات خاطره بشن برات عزیزم
سلام و وقت به خیر
میخواستم درباره زبان مادری و بچه های دو زبانه سوال بپرسم و ممنونم که کمک میکنید. 
من همیشه برام سوال بوده والدینی که زبان شون فارسی نیست، (فارسی بلدن ولی در خونه به زبان دیگه ای حرف میزنن و زبون مادری شون متفاوته)، چطور بچه هاشون رو بزرگ میکنن از لحاظ زبان؟
اول کدوم زبون رو یاد بچه شون میدن؟، زبون دوم رو چطوری بهش یاد میدن؟، بچه قاطی نمی کنه یا دچار مشکل نمیشه؟، آخه من زیاد از اين افراد دیدم که زبون اول شون ترکی یا کردی یا بلوچ
حرف زدن فقط با زبون نیست، با نوشتن هم. اگه حرف مداد رو بفهمی، اگه حرف پاستل رو، اگه بتونی با قلم فی هم زبون بشی، از کلماتش لذت می‌بری و از کلماتت لذت می‌بره؛ و اون وقته که می‌تونه برای تو طراحی کنه - و همه اينا وقتی اتفاق می‌افتن که پی فهم زبون‌های جدید باشی. مگه هنر چیزی به جز یاد گرفتن روزانه زبان‌های جدیده؟
یکی از فانتزیای من اينه که
جلوم المانی و استانبولی رپ رو پخش نکنن
و نگن اين رو به فارسی ترجمه کن.
فانتزیمه.
هر بار اين اهنگای الکس میرسه به du bist nicht allein و اروم میشه تم اهنگ،
من یه نفسی میکشم!
والا ملت فکر میکنن هرکی المانی یا هر زبون دیگه خونده ااما مثل نیتیو اسپیکرها باید اون زبون رو حرف بزنه و مثل اونها رپ بخونه.
 
:|
 
اونجایی که عکس رو پیدا کردم 
 
بعد از اين همه مدت اومدم و صفحه رو باز کردم و یه چیزایی نوشتم و بر اثر اتفاقی ناگوار همه اش پرید . حالا نکته ی خاصی هم نداشت ها ؛  فقط من دیگه نمی تونم دوباره اونا رو همونطوری بنویسم و شاید الان اصلا یه چیز دیگه نوشتم . 
مثلا اصلا عنوان پست قبلی اين نبود ولی دلم خواست الان اينو بنویسم . قبلا ها یه پست بود که عنوانش بود " ما نشان ندهندگان " . بعد چند روز پیش که یه سری عکس گذاشتم دوباره یادش افتادم . از اون عکسا بود که مر
پایان نامه ازون مقوله هاییه که تمام انرژی آدم رو میگیره. 
برای مثال
استادم زبون آدم رو درک نمیکنه. به زبون دیگه ای حرف میزنه. یه کد نوشته اونو داده به من. بعد نتایجی که با کد من میگیریم با ننتایجی که ایشون تو کامپیوتر خودش میگیره زمین تا آسمون فرق داره. بعد شونه میندازه بالا میگه من نمیدونم!! پس عمه م بدونه؟ گرفتاریه بخدا.
 
 
 
اصلا
اصلنه اصلاملوم نیس چی گفتن پش سر طفلی که اينجوری دارن میکنن ولی خیلی ظلمه!خیلی ناراحت کننده اس تاسف آوره.میدونین؟!آخه خیلی دارن بهش بد میکنن!ولی اين داره خوبی میکنه!چرا خب؟!چرا چرا نمیدونن؟آخه اونا چرا اينجورین؟!دلم نمیخاد ببینم دارن در حقش اينکارا رو میکنن!خیلی نامردیه بخدا.من چیکار کنم؟!فقد میشه از خودت بخام چرا نمیتونم؟اصلا روشم ندارم بخام !چیو بخام اصن!هووووفچقد بد عذاب آوره!چه تجربه ی تلخیه////٪ 
:|
 
Reza Shiri
Deli Mikhamet
#RezaShiri
من با دیگران فرق دارم 
من دلی میخوامت
من تورو فقط واسه خودت میخوام
عادت دارم بهت
اونا تورو دوست ندارن 
اونا لب و دهنن 
شک نکن یه لحظه به من 
دلت رو بدش به من 
دلت رو بدش به من
دلتو نده دستشون اونا بده رسمشون 
بازی میکنن با احساست
دلتو نده دستشون اونا بده رسمشون 
آخه دل توام مث دل من با احساسه
دلتو نده دستشون اونا بده رسمشون 
بازی میکنن با احساست
دلتو نده دستشون اونا بده رسمشون 
آخه دل توام مث دل من با احساسه
آروم دلم عشق خو
بسم الله الرحمن الرحیم
یه مدت مربی باشگاهمون براش کاری پیش اومد و باشگاهو سپرد به من!
من هم اولین کاری که در جهت مربیگری و رئیس بازی کردم اين بود که اون فلش لامصب رو با اون آهنگای جفنگش به یغما بردم و اسپیکرو به گوشیم وصل کردم .حالا هرچی گوشیمو زیرورو میکنم دریغ از حتی یه آهنگ ملایم
فقط سخنرانی و مداحی.
آقا ما اومدیم ازون مداحی قشنگامون گذاشتیم .موج غرغرات سرکار الیه ها به سمتم سرازیر شد
بنده هم با زبون نرم خامشون کردم و راضی شدن
درگام دوم م
بسم الله الرحمن الرحیم
یه مدت مربی باشگاهمون براش کاری پیش اومد و باشگاهو سپرد به من!
من هم اولین کاری که در جهت مربیگری و رئیس بازی کردم اين بود که اون فلش لامصب رو با اون آهنگای جفنگش به یغما بردم و اسپیکرو به گوشیم وصل کردم .حالا هرچی گوشیمو زیرورو میکنم دریغ از حتی یه آهنگ ملایم
فقط سخنرانی و مداحی.
آقا ما اومدیم ازون مداحی قشنگامون گذاشتیم .موج غرغرات سرکار الیه ها به سمتم سرازیر شد
بنده هم با زبون نرم خامشون کردم و راضی شدن
حتی در راست
بسم الله الرحمن الرحیم
یه مدت مربی باشگاهمون براش کاری پیش اومد و باشگاهو سپرد به من!
من هم اولین کاری که در جهت مربیگری و رئیس بازی کردم اين بود که اون فلش لامصب رو با اون آهنگای جفنگش به یغما بردم و اسپیکرو به گوشیم وصل کردم .حالا هرچی گوشیمو زیرورو میکنم دریغ از حتی یه آهنگ ملایم
فقط سخنرانی و مداحی.
آقا ما اومدیم ازون مداحی قشنگامون گذاشتیم .موج غرغرات سرکار الیه ها به سمتم سرازیر شد
بنده هم با زبون نرم خامشون کردم و راضی شدن
درگام دوم م
من به اين خوبی، اصلا تو لیاقت نداری که با من باشی؛ بله لیاقتت همونه هموون
به تخمم هم که دوستم نداری و به تخمم که با اين که آنلاينی جوابمو نمیدی و کلا هم فکر کردی کی هستی؟؟ من خیلی بهتر از تو میشم و اخرش برات زبون در میارم از کنج خلوت خوشحالم 
دوستتم دیگه ندارم دیگه توتالی به تخممی
هوالرئوف ال حسم
نه من تو زندگی اونام و خبر دارم چی بینشون می گذره، نه اونا تو زندگی منن بدونن من چه آدمیم. 
فقط امروز که جیم بعد از دیدن سرسنگینی شین به ز در مورد شین گفت:" باز اين سوسه اومده؟" شین به من اشاره کرد و بحث جمع شد.
یاد دو سه سال پیش افتادم که اگر از سه فرسخی جیم رد می شدم یا اگر اون با من حرف می زد، شین چه حالی می شد.
به نظرم طبیعی اومد وقتی با اونهمه انرژی مثبت و علاقه شروع به کار کنم، اون نتیجه ی افتضاح؛ جواب کارم بشه. 
به رضا گفتم.
گفت: "
یکی از فوبیاهام همیشه اين بوده که ادمهای خوب 
گیر ادمهای بد بیوفتن
سواستفاده بشن
ضربه بخورن
و باز تااخر همینجور گیر ادمهای بد بیوفتن
که یا اونا هم مث اونای بد ادم بدی بشن
یا با افسردگی به پایان‌عمرشدن‌نزدیک بشن
 
 
جلوتر که رفتم ولی دیدم کلا از داستان‌پرتم
چون اصلا جذابیت داستان به همین
اصلا اون ادم خوبها خودشون ادم بدهایی بودن که تو زندگی قبلیشون بد بودن الان خوب شدن که تقاص پس بدن
دیدم بابا اصلا ادم بد و خوب معنی نداره
یک حال هست و یک حول
مثل ماهی میمونم که از کنج تنگ نقلیش درش میارن و میندازنش تو دریا،نمیدونه کجاس، واسه چی اينجاس ؟اصن قراره چی بشه !از کدوم طرف باید بره؟اين روزا ذهنم پر از سواله،یعنی من اشتباه انتخاب کردم؟ نکنه به خودم ضربه بزنم آیندم چی میشه؟قراره چکار کنم من.دورم پر از آدماییه که با تجربه ای که خودشوندارن میگن بلید چکار کنم ،میگن داری راه اشتباهی رو میری ،اين راه تهش هیچی نداره برات فقط عمرت و هدر میدی.راستش و بگم من از اولش مطمئن بودم به انتخاب رشته ام،.یع
از دیشب هی نوشتم و هی پاک کردم.
جراتشو نداشتم که نوشته م جایی ثبت شه.
که: اگه صبح طلوع کرد و بازم از تو خبری نبود چی؟!.
اون وقت من چی کار کنم.
 
اما حالا میتونم بنویسم.
حالا که بالاخره گوشیت زنگ خورد.
حالا که صداتو شنیدم.
 
اين یک روز، از سخت ترین روزهای زندگیم بود.
اونهایی که سالها از عزیزشون بی خبر بودن. اونا. اونا چی کشیدن؟!.
 
خدا رو شکر که هستی.
حسد. تهمت. تهمت!
حسد. زخم زبون. زخم زبون!
حسد. حق رو ناحق کردن. حق رو ناحق کردن!
حسد. حق الناس. حق الناس!
حسد.
فخرفروشی!!
حسد. و . چیزهایی است که از کلاس درس اخلاق یاد گرفته بود.
حالا هم حتما" آنجا کلاس های درس شهادت است! هه. نشستم نگاه میکنم جنگی رو که میدونم برنده اش کيه نگاه میکنم و منتظرم منتظر حق ناحق شده مان منتظر کوتاه شدن دستتون از سرنوشت ما
منتظر خدا♡

 
اگه از اونا بودید که چندین بار خودتونو زدید به مریضی و نرفتید مدرسه باید بگم کوفتتون بشه . من رو به قبله هم میشدم باید میرفتم مدرسه ! حتی مورد داشتیم از مدرسه زنگ زدن به مامانم که بیا بچه ت رو ببر ، حالش اصلا خوب نیست ، اونم در جواب گفته عیب نداره بزارید همونجا بمونه !!
قلبم که میشکنه پیش خودم میگم حالا که من جزامی اين خونه ام ان شاالله یکی پیدا بشه با عزیز دردونه ت مثل زامبیا برخورد کنه اونوقت زجر کشیدنت رو ببینم دلم خنک بشه. بعد یه دقیقه نرسیده میگم واقعا عرضه ش رو داری که دلت خنک بشه؟ واقعا هم ندارم. میگم بی خیال بذار اونا دو تا با هم خوش باشند. رنج اونا چیزی از رنجی که من کشیدم کم نمیکنه.
دلم اونقدری گرفته که برم سراغ آینه و زل بزنم به اون دو تا حفره ی معصوم و بی روح که بار غصه های عمر من رو به دوش می کشن
اون دوتا زبون بسته که مثل بقیه اعضای بدنم دلم براشون ریش ریشه
اعضایی که می تونستن مال کسی باشن که خیلی بهتر از من بهشون برسه
حیف! طفلکی ها به نام من سند خوردن و محکومن به تحمل
اگر زبون داشتن حتما تا حالا از من به هر کجایی شکایت برده بودن
 
دلم اونقدری گرفته که برم پشت پنجره ی بلند نشیمن بایستم و از ورای برج های بلند و مزاحمی که آ
دلم اونقدری گرفته که برم سراغ آینه و زل بزنم به اون دو تا حفره ی معصوم و بی روح که بار غصه های عمر من رو به دوش می کشن
اون دوتا زبون بسته که مثل بقیه اعضای بدنم دلم براشون ریش ریشه
اعضایی که می تونستن مال کسی باشن که خیلی بهتر از من بهشون برسه
حیف! طفلکی ها به نام من سند خوردن و محکومن به تحمل
اگر زبون داشتن حتما تا حالا از من به هر کجایی شکایت برده بودن
 
دلم اونقدری گرفته که برم پشت پنجره ی بلند نشیمن بایستم و از ورای برج های بلند و مزاحمی که آ
سلام سلام کی ماهه کی ستاره یهو فاز خاله دندونه نه نه خاله شادونه گرفتتم
ب نظر خوشال میام نه؟
دلممم جدیدا خیلی درد میکنهفک کنم یه مرضی گرفتم
چخبرر یوروبون؟؟
راستی خرآقا()چندشب پیش ویدیو لو رفت ازش که میمون رفته کلوب با چندتا دختر هم زبون تو فرانسه
بسیار هران‌کران میکردن و آن دختر افریته ی گیس بریده با انگشت میمونیش، برپشانی مبارک آقامون کوبید از برای تنبیه
اخه عنترررررر تو .میخوری میری کلووووبدختره ی سبککک تو چطووور جرئت کردی
خلاصه
بسیا
دلم اونقدری گرفته که برم سراغ آینه و زل بزنم به اون دو تا حفره ی معصوم و بی روح که بار غصه های عمر من و به دوش می کشن
اون دوتا زبون بسته که مثل بقیه اعضای بدنم دلم براشون ریش ریشه
اعضایی که می تونستن مال کسی باشن که خیلی بهتر از من بهشون برسه
حیف! طفلکی ها به نام من سند خوردن و محکومن به تحمل
اگر زبون داشتن حتما تا حالا از من به هر کجا و هر کسی شکایت برده بودن
 
دلم اونقدری گرفته که برم پشت پنجره ی بلند نشیمن بایستم و از ورای برج های بلند و مزاحم
هیچ وقت اصراری بر دعاهام نبود که حتما بشه که اگر نشه پس چی میخواد بشه!؟
و سعی و تلاش رو اعتماد به خدایی بود که فکر همه جاش رو کرده!
ولی راستش نمیدونم چه طور میشه دلم میگه:" شاید همه ی راه هایی که رفتم تا اينجا اشتباه بوده با وجود تمام دعاهایی که کردم!"
و عقلم میگه:" عیبی نداره! هر جایی که متوجه شدم اشتباهه برمیگردم و از نو شروع می کنم!"
که ناگهان زبون میگه:" اصلا چرا همه ی راهها رو اشتباه رفتم؟!"
و میبینم که هر 3 تا حق دارن و اينجوری میشه که در حالتی از
یکی از غول های تخصص که درواقع غول آخره، کیس بورد هست، یعنی یک بیمار باید پیدا کنیم که چهار قسمت فکش جراحی بخواد . تا اينجاش که به سختی پیدا میشه . قسمت دردناکش اينه باید از مرحله به مرحله ی جراحی عکس بگیریم . و واقعا حس بدی از اين کار دارم . اينکه مدام باید لب و گونه و زبون مریض رو کنار بزنم و اونم کلی اذیت بشه که یک عکس خوب ازش دربیارم . اصلا نه خوشايند مریض نه من . ولی مجبوریم نمیدونم چرا تو سیستم آموزشی به اين قسمت حقوق بیمارا توجه نمیشه .
امروز یکی از بچه های خارجی،برای ما ایرانیای بیچاره ی فلک زده ی چوب دوسر سوخته یه استوری گذاشته با اين مضمون:
دو روز پیش،هزینه ی سوخت در ایران بالا رفت و مردم خواستن که مخالفت کنن ولی با مخالفت اونا مواجه شدن و الان ایرانیها به اينترنت دسترسی ندارن چون اينترنتشونو قطع کردند.لطفا اين پیام رو به همه ی جهان برسونید که همه بدونن چه اتفاقی افتادهایرانیا،شما تنها نیستید.بزودی اين مشکل برطرف خواهد شد انشالله!
اون حتی، واقعیت هایی که ص-د-ا و س-
بی تی اس یه چیزیه که مثه .شلغمه!
خوب میکنه ولی تلخه!
یا مثه هویجه!
هر چی هسرو آتیشِ دلِ آدمیه سطل آب می پاشه!
هروخ مامان بابام بهم گیر میدن
هر وخ حالم خوب نیس
هر وخ ک چیزی ک نباید بشه میشه 
هروخ چیزی ک باید بشه نمیشه
کارسازه!
اونم شدید
ولی عوارض داره!
اونم شدید
ولی می ارزهبرا امثالِ منبه عوارضش!
اونم شدید
میفمین چی میگم؟!
اونا خیلی ما نیستن
ما وقتاییکه باید بگذریم نمیگذریم.
اونا میگذرن
وقتاییکه باید تلاش کنیم نمی کنیم.
اونا میکنن
اونا
به بابام گفتم میگه زنگ بزن ۱۱۳ ولی میترسم زنگ بزنم انقدر با خنده بگم اونا زنگ بزنن کمپ ترک اعتیاد اونا بیان منو ببرن که آزمایش کنن چی زدم و ساقیم کی بوده! ولی ناموساً باحال بود اين به شما. حالا امیدوارم از اين خل و چل‌های وهابی مهابی نباشه اگه هم هست خدا شفاش بده
آقاااا کی بلده با اریجین کار کنه؟ هم اکنون نیازمند کمکش هستم قربونش فداش بوس بوس!
همیشه از اين که نمیتونم در لحظه جواب اونایی که ناراحتم میکنند یا اونایی که  بهم تیکه میندازند را بدم ناراحت بودم و بیشتر از همه پدر و مادرمو به خاطر اين موضوع مقصر میدونستم.چون معتقد بودم تربیت اونا باعث شده من اينجور بزرگ شم و نتونم خیلی جاها حرفمو بزنم. ولی امروز وقتی دیدم فلانی با گستاخی جواب بزرگترشو میده خداروشکر کردم که من اينطور نیستم. درسته که خیلی وقتها بهم فشار میاد و خیلی جاها حقم سر حرف نزدن خورده شده ولی باز من هزار بار راضی تر
امروز یه چیز بزرگ فهمیدم:
سمیرا همشون رو فراموش کن؛ دولت، ملت و اين خاک
هیچکدوم اصلاح پذیر یا قابل بازگشت به چیزى که میخواى نیست
حداقل تا وقتى که تو عمر مى کنى
پس تمرکزت رو بذار رو چیزى که عشق درونت میکشه میبردت 
اينطورى میتونى به اونا کمک کنى اما مهمتر اينه که پشیمون نمیشى چون معیار خودتى.
پس فراموش نکن: اون سه رو فراموش کن ؛ مطمئن باش اونا برنمیگردن به اون نقطه آرزوهات.
بچسب به هنر و ادبیات دخترم.
میگما حالا که اينترنت ملی شده و فقط میتونیم توی سایت هایی بریم که اونا میگن پس پول اينترنت رو هم اونا بدن ، والا.وای که کارهای خونه تمومی نداره ! اگه به بادمجون های در حال سرخ شدن و شام که باید بپزم فکر نکنم میتونم بگم دیگه کارهام تموم شدن .دلم میخواد برم سفر سریال فوق لیسانسه ها چرت نیست ؟ البته من دو قسمت بیشتر ندیدم .کلی حرف برای گفتن داشتما منتها الان چیزی یادم نمیاد :/
+ نوشیدنی گرم بدون کالری معرفی کنید بهم ، شیر داغ و شیرکاکائو ی داغ نم
دوست ندارم باز بشینم غر بزنم
ولی الان‌وقته غره!
چی بگم جز غر!
امروز آرش یه حرفی بم زد که حتی نتونستم جوابشو بدم!
رضا تو گوشیم یه عکسی رو دید که هنگ کردم برا یه لحظه!
با آریا دعوام شد و اصلا همه چی از چشمم افتاد!
اومدم اتاق دیدم یکی از زبون من یه حرفی رو زده و اون حرف باعث میشد من از چشم دوستام بیافتم!
پس فردا امتحان اماری دارم
و شنبه هم الکترومغناطیس و زبان تخصصی
دوست دارم الان بشینم قد دنیا عر بزنم!
سه روز دیگه ماه تولدم شروع میشه!!!!!
همه پلنام واس
حاج قاسم شبا نمیخوابید که ما راحت بخوابیم.
اونوقت یه سری دیگه بااشتباه های انسانیشون جون ۱۷۹ نفر رو میگیرن که ۱۴۴ تا اونا ایرانی بودن. 
انتقام گرفتیم، سخت، کوبنده، قاطع. از خودمون انتقام سختی گرفتیم.
+ من نمیتونم باور کنم که پایگاه آمریکایی رو زده باشن و اونا پیرهن عثمان رو بالا نبرده باشند.
ایرانم متاسفم برای تمامی مسئولین نالایقی که تو جای اشتباه قرار دارند.
القصه
ناراحتم ناراحت؛ میفهمین آقایون؟؟؟!
عمه مامانم به مامانم میگه منو نداری توی اينستاگرام ؟ مامانم میگه من اصلا نمیام اينستاگرام، حوصله اين چرت و پرت ها رو ندارم !من لبخند ملیحی میزنم و از صحنه خارج میشم . آخه من در جریانم که مامانم میشینه اين سریال مسخره های کره ای رو از تلوزیون وطنی میبینه بعد توی اينستاگرام میگردد دنبال اون تیکه هایی که توی تلوزیون سانسور شده و اونا رم میبینه !!
چقدررر موضوع دور سرم رژه می ره برای پایان نامه شدن. و چقدرررر موانع دارم برای انتخاب موضوع!
حوزه ی زن و خانواده مثل شمشیر دولبه شده.
روی هر مساله ای دست گذاشتن برای سوق دادن زن و خانواده به الگویی مورد تأیید اونا!
منتهی باید هم آب به آسیاب اونا نریزیم، هم حق رو احقاق کنیم، یه قدم عرف و ادبیات رایج رو به آنچه حق است نزدیک تر کنیم!
و چقدرررر خلأ هست در علوم انسانی.
با گروه چپ از دوستام رفته بودم و فرايند بیرون رفتن شامل مقدار زیادی بقل میشد و من واقعن به قدرت بقل اعتقاد دارم اين دست دادن اصلا فایده ندارد کاش میشد همه را بقل کرد کاش اين قدر دور نبودیم کاش میشد معلم ورزشم رو بقل کنم کاش میشد استاد ادبیاتم رو بقل کنم کاش میشد همه را بقل کنم ولی نمیشه کلی مرز هست کلی شرط هست البته نمیخام همه رو بقل کنما میخام همه رو بتونم بقل کنم کلی فرق هست مثلا استاد ادبیات و نصف ملت که بدیهتن بدشون میاد اون نصفهی دیگه هم ک
■ درونگراها حرف زدن رو دوست ندارن!
□ اشتباه محضه!
واقعیت اينه که درونگراها حرف نمی زنن تا وقتی که چیزی وجود داشته باشه که ارزش مطرح کردن داشته باشه‌‌.‌‌
اونا از مکالمه های روزمره بی معنی و سلام و احوال پرسی های الکی بیزارن‌‌.‌‌
درباره چیزایی که بهش علاقه دارن یا موضوعاتی که درباره اش اطلاعات خوبی دارن بپرسین و می بینین که اونا تا چند ساعت یا حتی چند روز آینده ساکت نمی شن!
زن‌ها بی‌اختیار عاشق نمیشن، اونا انتخاب میکنن که عاشق بشن یا نه .
هرچیزیم که سرشون میاد از همین انتخاب اشتباهه، اونا با شگی و بی ادبی های یه مرد کنار میان و خودشونو باهاش وفق میدن به یه دوست داشتن ساده قانع میشن اما نمیتونن با بی احترامی و شکسته شدن شخصیتشون کنار بیان ، مثل مردها که بعد شکسته شدن غرورشون دیگه اون آدم سابق نمیشن .
شاید بسوزن و بسازن و ناراحت بمونن اما ناخودآگاه عشقشون کم میشه، مثل موقعی که یه گیاه قهر میکنه پژمرده میشه، ی
بعضی وقتا که ادمای خوب تو زندگیم پیدا میشن و یا کسی بهم یه خوبی میکنه یا احوالم رو میپرسه در حالی که میتونه براش اصلا مهم نباشه.گریه ام میگیره.
امروز ازون روزاست که یه چیزی شبیه قند توی دلم بود و چشمام داغ شد.
وقتی اون دو تا استاده اينقدر مهربون بودن.
وقتی اين پسر چینی امریکاییه به سبک اينجاییا ازم پرسید اخر هفته رو خوب گذروندی یا نه؟
وقتی هر طرف رو که نگاه میکردم میدیدم همه دارن رو وایت بوردایی که جا به جا روی دیوارای طبقه نصب شده با هم بح
بالاخره پی کارم رو گرفتم و تامام. 
بعد از حدودا یه سال، رفتم آزمایشگاه دانشکده، خیلی ها اپلای کردن و نیستن، اونا که موندن هم رفتنین.
همچین که پام رو گذاشتم اونجا و دیدم چقد خالیه. ناراحت شدم واقعا. واقعا گلبم گرفت.
چی شد که اينجوری شد. هر کی رو میبینی داره اپلای میکنه. خستم کردین دیگه.
اه، مرسی.
سفرت سلامت اما، به کجا میری عزیزم قفس تموم دنیا .
دیشب خوابم نمی برد و به گذشته فکر می کردم.انگار که اينهمه سالو پشت سر نذاشته باشیم، نزدیک بود.
به دوستای دوران کودکی فکر می کردم. ی مادربزرگ، پسرخاله، دخترعمو. چقدر اون زمان بازی می کردیم.
اون روزای گرم تو کوچه های انزلی. امروز به شکل عجیبی مسیرامون خیلی از هم دور شده.
ی مادربزرگ مونده تو شهر خودش ما تو شهر خودمون. پسرخاله دلش سنگ شده و صورتش صفحه ی گوشیش. دخترعمو هم ۸سالی میشه ندیدم.شکایت نیست، بیشتر تعجبه. اينهمه تغییر
اين اولین باره ازت حرف میزنم
میدونی خیلی دوستت دارم؟
نه به فکرهای چرت و پرتم اهمیت بده نه به رفتار احمقانه ام
اينا همش چرت و پرته.چرت و پرت محض
مگه میشه تو باشی و من نخواسته باشمت؟
مگه میشه تو وجودم اروم اروم رشد کنی و من دوستت نداشته باشم؟
تو ارزشمندترین هستی منی حتی اگه به زبون نیارم.حتی اگه دیگران فکر کنن از داشتنت ناراحتم.
تو همه وجود منی دختر قشنگم.
تو برای من عزیزترین عالمی اصلا مهم نیس که چون دختری دیگران نمیخوانت تو پاره تنی منی هم
■ درونگراها حرف زدن رو دوست ندارن!
□ اشتباه محضه! واقعیت اينه که درونگراها حرف نمیزنن تا وقتی که چیزی وجود داشته باشه که ارزش مطرح کردن داشته باشه‌‌.‌‌اونا از مکالمه های روزمره بی معنی و سلام و احوال پرسی های الکی بیزارن‌‌.‌‌ درباره چیزایی که بهش علاقه دارن یا موضوعاتی که درباره اش اطلاعات خوبی دارن بپرسین و ببینین که اونا تا چند ساعت یا حتی چند روز آینده ساکت نمیشن!
یه سرى از انسان ها،اطرافمون رو احاطه کردن که هیچ وقت نمیشه از دستشون نفس راحت کشیدانقدر رفتار هاشون احمقانه و در عین حال بچگانه ست،که پررو پررو،وایمیستن جلوت و میگن که تو بچه اى!تیکه کلام اکثرشون هم،اسکل ه.هیچى هم جز اين بلد نیستن!فکر میکنن خیلى شاخ ان ولى خبر ندارن که بین هم نوع هاى بدتر از خودشون،شاخ ان!معمولا باید جلوى اينجور افراد،که جدیدا خیلى زیاد شدن،سکوت کرد ولى اونا انقدر نفهم و بى شعورن،که فکر میکنن ما نمى تونیم جوابشون رو بدیم.وق
حواستون به کسایی که دوسشون دارین باشه، حواستون باشه چقدر براشون مهمین، حقیقتا براشون مهمین اصلا یا نه؟
یهو به خودتون می‌آید و می‌بینید دارید تمام تلاشتون رو می‌کنید که نگهشون دارین ولی همه چیز داره محو می‌شه، چون اونا هیچ کاری نمی‌کنن، هیچ کاری.
آخر هفته خوبی نبود. نه درس خوندم نه رفتم بیرون. عوضش چهارشنبه مریض شدم و اين دو روز داشتم ریکاوری میکردم. برای اولین بار توو عمرم سرم زدم. و خلاصه.
دیشبم اومدم درس بخونم اونجوری شد انرژیم افتاد. با بچه ها کارتون دیدم.
 
الف هم داره ادا های ز رو در میاره؛ بچه بازی. و میدونین چیه: به من چه ربطی داره مشکل اونا اصلا؟ :/ آدمای پر رو.
 
الانم داشتم فکر میکردم نوجوونی چه خوب بود ؛ توو رویاهامون زندگی میکردیم. نمیدونستیم دنیا قراره اينقد زشت بشه یه روزی.
اينجا جنگله. هر کس ب فکر خودشه و تو چرا یاد نمیگیری لازم نیست نگران همه باشی؟ لازم نیست هروقت کسی ناراحت بود حالشو خوب کنی. لازم نیست جور همه رو بکشی. لازم نیست هرکاری خواستی بکنی ب همه بگی ک اگه میخان اونام انجامش بدن
ببین کلا تو شرایطی ک تو یاد بقیه میفتی و میخای کمکشون کنی اگه اونا تو اون شرایط باشن اصلا یه لحظه اسم تو یادشون نمیاد
پس انقد نگران آدمایی نباش ک نگرانت نیستن
علی:یه کانال هست تو تلگرام روزی یه پست میذاره اونم عکس یه خیاره ان کا فالوئر داره
ن: یه کانال هست اصلا پست نمیذاره فقط یه عکس چنگال پروفایلشه اونم ان کا فالوئر داره
من:اين انتخاب های مردم اصلا درست نیستا
علی:همه جای دنیا همینه
من:باشه چون همه جا همینه دایل بر درست بودنش نیست
نمیدونم چرا ما انقدر علاقه مند به چیزهای سطحی هستیم شاید به خاطر راحتیشه
من میگفتم خاک بر سر اون چهار میلیون و ششصد هزار نفر باز اونا حداقل میخندن فالوئرهای اين کانال ها ک
یه تکنیکی هست تو اين سازمانا و تشکیلاتا، برای وقتایی که نمی تونن باهم ارتباط مستقیم داشته باشن، همو ببینن یا باهم صحبت کنن به هر نحوی.
من تو فیلم نفس دیدمش برای اولین بار. فکر کنم عضو مجاهدین خلق بودن اونا، نمی دونم. ندیدیش احتمالا، بعید می دونم.
ولی حالا، می دونی اون تکنیک برای چیه؟
برای اينه که تو همین شرایطی که گفتم از حال هم خبردار بشن.
یه نشونه که می گه: "من زنده ام."
فکر کنم تو کتاب من زنده ام هم همین جوری بود، نمی دونم نخوندمش. یه کلیپی بود
سلام
مدتی پیش با خانمی ارتباطی رو شروع کردم و از ابتدا هم به قصد ازدواج بود. رابطه مون با همه بالا و پایینی که داشت شش هفت ماهی طول کشید و نهایتاً به خواست ایشون به قول معروف کات کردیم. ولی نه اين طور که کدورتی باشه حتی بعدش یه مدتی رابطه خیلی کمرنگ ادامه داشت و نهایتاً به خواست من که به صلاح نمی‌دیدم اون شکل رابطه رو، بطور کامل قطع کردیم. 
دو سه ماهی گذشت و ما هیچ گونه ارتباطی نداشتیم تا اينکه چند روز پیش پیامی ازش گرفتم با یه مزمون دلتنگی، خلا
دارم فکر میکنم شاید حق با من نبودو من خیلی سریع ناراحت و غمگین شدمو عصبانی و اومدم توی اتاق. به هر حال الان پشیمونم. شاید حق با من نبود. شاید نباید توقعی داشته باشم. شاید باید خودم برای خودم کارامو انجام بدم. شاید هزار تا شاید دیگه. اما دست خودم نبود. یه ذره نازک نارنجی شدم حتما. ولی خیلی هنوز ناراحتم اصلا مهم نیست حق با منه یا نه من نمیدونم چی بگم فقط دلم میخواست توقع برخورد دیگه ای داشتم اما اونا . نباید از هیچکس توقع داشته باشم. هیچکس به من اهم
امروز با بابا رفتم تشییع سردار 
اصلا شگفتیمو نمی دونم چطور به زبون بیارم از اون همه جمعیت!!! من قبلانم مثلا راهپیمایی اربعین رفته بودم،یا شاید چند تا ۲۲بهمن ولی تا حالا همچین چیزی ندیده بودم، یه چند باری هم نزدیک بود له بشیم راستی راستی، کاروان سردارم از نزدیک دیدیم، خیلی خوشحالم که رفتم، تا حالا تشییع شهید نرفته بودم خوشحالم بلاخره تونستم یکی رو برم، اونم اين شهیدی که اينقد بزرگه.یه حس خیلی خوبی دارم، البته یه بغض عجیبی هنوز تو گلومه که نم
خاطرات اربعین نود و هشت: (شماره نه)
راننده قبول کرد از مسیر همدان به سمت مرز مهران نره و از یه مسیر دیگه رفت تا به ترافیک نخوریم.
ماشینی که محسن و سه تا دیگه از رفقا تو اون بودن یکی دو ساعت بعد ما حرکت کرد.
با محسن از طریق پیامک و تلگرام در ارتباط بودیم. لوکیشنمون رو از طریق تلگرام برای هم فرستادیم.
حالا معلوم شد که اونا از مسیر همدان یعنی مسیر اصلی و پرترافیک به سمت مرز رفتند.
اين بود که دیگه از هم جدا شدیم رسما.
راننده ما می گفت ما از یه دوراهی به
گزینه اول:خوش قیافه(بهتر از من). پولدار. هم قد خودم.خانواده معروف.از نظر من زورگو.منو خرفرض میکنه.دورو.تمدار.فقط میخواد زن بگیره.حراف.زبون باز.مدام سعی میکنه قانعم کنه اشتباه میکنم.ولی اگه زنش بشم کشیک دیگه لازم نیس بدم مستقیم میرم فوق.پارتی کلفت و پول زیاد داره.تفکر سنتی.میترسم ازش.
گزینه دوم:قیافه معمولی(یعنز من بهترم).مهربون.ساده.خنده رو.درامد کم.فکر میکنم دکتر بودنم و وضع مالیم یکی از دلایلش باشه برای انتخاب من.
. اصلا حتی دستم به توصیف و تایپ اون ساعات نمیره. فقط چالش و تعجب بود. نشسته بودم و اجرای نمایش غیر دلچسبی که نویسنده و کارگردان و تهیه کننده و بازیگر و همه کارش یک نفر بود رو تماشا میکردم. سرشار از انرژی منفی. متاسفانه نه حرکات چشم نواز بودن و نه حرف ها گوش نواز و نه احساسات دلنواز. البته همه چیزهایی که دیدم و شنیدم دلیل بر بد بودن یا خوب بودن دوست من  یا حتی خود من نیست. فقط تماشای تفاوت روحیات و انتخاب ها بود. نتیجش باز هم درک عمیق تری از دور
من هروقت میخوام برم بیرون در خونه مونو قفل میکنم
همسری: در رو چرا قفل میکنی؟
من : من همیشه درو قفل میکنم!
همسری: عزت ممکنه ناراحت بشه ها!!!
من: وا ناراحت چرا؟
همسری:آخه اون درخونه شو قفل نمیکنه تو هم نکن
من: خواهشا از اين حرفا مد نکن!ناراحت میشه  بهش برمیخوره!!! شاید اون دلش بخواد وسایلشو دو دستی تقدیم بکنه به من چه!من نمیتونم قفل نکنم،شاید اونام بخوان برن بیرون من که نمیتونم به هوای اونا درخونمو قفل نکنم بگم اونا حواسشون هست
همسری: .
من: :دی
وا
وی در خانواده‌ای کم جمعیت چشم به جهان گشود اما از یه جایی به بعد انگار یادشون رفت چجوری باید کنترلش کنن و گهش دراومد.چیز تو هر چی بچه‌ی زر زرو و زبون نفهمه.
پ.ن: قرار بود شروع کنم از دانش خودم در و گوهر بیفشانم منتها حوصله‌ش نبود
 
 
 
 
 
دیگه تا الان متوجه شدید که من چقدر به جین آستین و کلاسیک ها ارادت دارم؛ فکر کنید تو یه سکانس از فیلم، داستانِ فیلم بر اساس یکی از رمان های جین آستین، با چند تا دیالوگ روایت می شه ^_^  داستان فیلم هم از اين قراره که ارتباطی  بین دو شخصیت اصلی فیلم از طریق مکاتبه برقرار می شه و اون ها متوجه می شن که در زمان های متفاوتی از هم قرار دارن!یکی تو سال 2006 و اون یکی 2004. قطعا از جمله فیلم های حال خوب کنیه که دیدم.
           
- کیت ، تا حالا کتاب ترغیب* رو خوندی
راستش اصلا نمیتونم دیگه به هیچ پسری اعتماد کنم اصلا وقتی میگه دوست دارم خندم میگره 
ببخشید ولی بران غیر قابل باور شدن
مهر پارسال یادتونه مریض شدم ۲۰ روز من همش بیمارستان بودم
امسال هم همینجوری شدم
اصلا من هر موقع میخوام درس بخونم اينشکلی میشم
چ خبرا دوستان؟؟
بچه ها
:)
 
امروز یکی از دوستام بهم گفت، هر آدم عاقلی قطعا به دنبال اينه که یه دوست مثل تو داشته باشه.
 
گفت، تو باسواد و باهوشی، وقتی یه حرفی رو میزنی، محکم به زبون میاری و ازش مطمئنی. قابل اطمینانی و میشه لذت برد موقع گپ زدن باهات.
 
اينقدر ذوق کردم :))))))))
استادی که فکر نمیکردم اصلا ادم حسابم کنه، جواب ایمیلم را داد و 24ام قراره باش حضوری صحبت کنم. اگه قبولم کنه از مهر با تیم اونا شروع میکنم و اين یعنی 10 پله سخت تر از الان ولی پر از چیزهای جدید و هیجان انگیز. تا 24 ام قراره ته فیلم و سریال و کتاب هارا دربیارم که از 24 ام قراره تا خود بهمن به 100 پاره* تقسیم بشم و هر پاره در عرصه ای به تحقیق بپردازه. به هرحال اينم تجربه ای است، بریم ببینیم تا سحر چه زاید باز.
*: خواستم یک ارجاعی بدهم به اين پست جالب دردانه
سلام
حال دلتون چطوره؟!
یکی از جاهای سخت زندگی کجاس بنظرتون؟
بنظرم یکی از سخت ترین مراحل زندگی وقتیه و از اطرافیانت یچیزایی میشنوی ک توقعشو نداری.
اره.از زخم زبون صبت میکنم
داشتم فکر میکردم وقتی از اين حرفا میشنویم باید چیکار کنیم؟
درسته میگن نباید به حرفای مردم اهمیت داد و اين حرفا
درسته
ولی واقعا یچیزایی دیگ از حد انصاف خارجه
تحملش سخته
به نتیجه ای که رسیدم اينه
تو اگ مسیرت حق باشه
کارت درست باشه 
خودت و خدات از کاری ک میکنی راضی باشین
پس
دقیقا همون لحضه ای که داری با خودت میگی به بقیه چه ربطی داره من چه کار میکنم،دقیقا همون لحضه،یکی داره درموردت حرف میزنه/فکر میکنه که چقدر کارت اشتباه/ابلهانه/مسخره/ضد تصوراتشون بوده. برای شما مهم نیست که اونا چه‌طور درموردت فکر میکنن ولی اين قضیه زمانی مهم میشه که توی روابط‌تت با اونا احساس تغییرات میکنی. تغییراتی که بنظر تو ناگهانی/بی‌دلیل/اشتباه ان ولی از نظر اونا دقیقا اون طوریه که بعد از دیدن/شناختن/شنیدن تو و کارات باید انجامش بدن!
هم
چیزی که بهش فکر میکنم ، چیزی که درباره ش مینویسم و چیزی که به زبون میارم از سه جهان متفاوتن! سه دنیای مختلف! سه نوع مائده! و من نمیدونم که چطور باید به وحدت در هرسه رسید.
اما اگه ازم بپرسید کدوم بهم حس رضایت مندی میده ، باید قاطعانه بگم : چیزی که بهش فکرمیکنم.
چیزی که بهش فکرمیکنم ؛ پیچیده ، گنگ ، دردآور ، امیدبخش و ناامیدکننده ست و خیلی از صفاتی که قلم ضعیفم قادر به توصیفش نیست
چیزی که مینویسم ؛ معلق بین افکار سرگردانم و زندگی دربین گونه انسا
 
با اينکه فیلمش علمی تخیلی بود ولی دوسش داشتم. داستان در مورد بیگانه‌هاییه که وارد زمین شدن و حالا یه باستان‌شناس ( یا همچین چیزی) مامور میشه باهاشون ارتباط برقرار کنه و زبونشونو بفهمه. 
 
با دونستن آینده هم میشه از زندگی لذت برد. و میشه همون اشتباهات رو تکرار کرد و پذیرفت. چون شاید توی اين دنیا مرز خوب و بد و درست و غلط اونقدرها از هم تفکیک شده نباشن. به نظر من اين پیامی بود که همراه خودش داشت. 
 
به طور کلی در مورد فیلم‌هایی که‌ توشون یه بیگ
ساعت 22:10 روز جمعه:
 
دارم باز میرم دکتر. همون بیمارستان.بابام تو راهه که بیاد خونه دنبالمون و من داشتم آماده میشدم و درهمین حین همش داشتم دعا میکردم پرسنل شیفت دیشب و امروز صبح الان نباشن تو اسکرین واتفاقات! اصلا حوصله دیدن پوزخند هاشون و از سر تاسف سر ت دادن هاشون و شنیدن "دیدی گفتم" و "مگه نگفتم." هاشون رو ندارم :|
+ گاهی یه همچین چیزایی درد رو غیر قابل تحمل تر میکنه. :(
 
ساعت 1:00 بامداد روز شنبه:
 
+اونا نبودن. منتظر جوابCBC هستم . در حال خورد
خیلی فکر کردم چی بنویسم و واقعا هیچی به ذهنم نرسید خب 
پس مجبورم از هیچی براتون بنویسم.
دوماه نیستم شایدم بیشتر ( کی بود گفت بهتر؟  :)  )
باشروع فصل دلتنگیا منم قطعا برمیگردم به وبلاگ و بهتون سر میزنم 
اينجا قطعا حذف نمیشه و دلم میخواد سال ها داشته باشمش احتمالا 
مدنظرم باشه اينجارو به عنوان میراثی گرانبها واسه نتیجه هام بزارم.
فکر کنم بحران بیست و پنج سالگی گرفتم راستی اصلا داریم همچین بحرانی؟؟
حس پوچی محضی دارم حس یه زندگی بی هدف
اگه جسم م
اگر در اين دنیا یک چیز باشد که مطمعنا اثبات شده باشد اينکه ما خیلی خوبیم و بقیه خیلی بد هستند 
مثلا اگر تو امریکا یا فرانسه میزنند مردما له و لورده میکنند اشتباهه اما باید بدونید اينجا درسته اونا همشون اشرار هستند قطعا به یقین 
اگر می بینید 14 روز اينترنت قطع میشد و کسی هم جوابگو نیست نبایدم باشد چون کار ما درسته و قطعا بقیه اشتباه می کنند
پس ما خوبیم اونا قطعا به یقین بدند 
سلام دوستان
در اين پست میخوام دیدگاه شما رو درباره رودربایستی» بدونم. اصلا باهاش موافقین یا مخالفین؟ اينکه اصلا چرا ما ایرانی ها اينقدر درگیر وربایستی هستیم و راحتی دیگران رو به راحتی خودمون ترجیح میدیم؟ 
اين کارهایی که انجام میدیم ریا نیست؟، اين احترام دروغین پوشالی نیست، وقتی ته دل مون یه چیز دیگه هست؟، اصلا بقیه چرا باید انقدر بی جنبه باشند که طاقت شنیدن نه» از زبون ما رو ندارن؟ اگه اين تعارف ها و رودربایستی ها نباشه جامعه ما چه شکلی
اولین باری که برای یه قرارداد کاری رفتم تهران رو خوب یادمه. شیک پوشیده بودم و سعی میکردم مسلط و موقر باشم. استرس باعث شده بود خیلی محتاط باشم و بنابراين سعی کردم کمتر حرف بزنم. ولی افکارم من رو لو دادن و به معنای واقعی کلمه گند زدم به هرچی قرارداده!
اون روز پیش خودم تحقیر شدم و به خودم سرکوفت زدم. من هیچی نمیدونستم و با فکرهای اشتباه آبروی خودم و برند خودم رو پیش مشتریم بردم.
ولی من فقط همون یک بار تو اين ماجرا اشتباه کردم.
باید از کسایی که در موا
سلام
امیدوارم حال تون خوب باشه، به نظرتون کلمات تا چه حد قدرت دارن؟، به اين اعتقاد دارید که حتی یه کلمه که از زبون مون بیاد بیرون میتونه زندگی یه انسان رو نابود کنه یا بسازه؟
فکر کنم در اين مورد همه نظر یکسان داشته باشن، اما اگه زندگی کسی رو نجات نمیدیم حداقل نابودش نکنیم.
به نظرتون چطور میتونیم جلوی زبون مون رو توی اين شرایط بگیریم؟، چطوری وقتی داریم با مخاطب صحبت میکنیم خودمون رو جای اون تصور کنیم و تخریبش نکنیم؟، اگه تجربه مشابهی داشتید
مشکل اينجاست که آدم دور و بریاشو توی روزای سختش می سنجهباحال ترش اونجاست که میگه تو حالت بدهحال بد یعنی چی؟حال بد برای بچگیه! روزای سخت و روزای دل خوش کننده داریمتوی روزای سخت هم میشه خوب بود میشه خندید میشه حال کردمشکل اينجاست که آدم دور و بریاشو توی روزای سختش می سنجهمشکل اونجاست که کی پاس میشه کی میفته+ کاش قبول کنیم به بعضیا سخت تر از بقیه میشه کمک کرد. اصلا کمک نکنیم به اون بعضیا. شاید اونا به یه حضور ساده دلگرم باشن چرا غم می افزاییم برای
طبق اطلاعات (درست یا غلط) من، توی کشور کره تمام اداره ها و فروشگاه ها و حتی مغازه های کوچیک خیلی خیلی مشتری محور (مشتری مدار؟ مشتری دوست؟! اصطلاحش چی میشه؟!) هستن، یعنی اگه خطایی از یه ارباب رجوع سر بزنه و اين وسط یه سیلی هم بزنه تو گوش کارمنده، اون کارمند بدبخت باید عذرخواهی کنه! شاید اين ت اونا بخاطر اينه که میدونن درآمدی که دارن از صدقه سری مشتری هاس، ولی خب اين نکته رو در نظر نگرفتن که اگه کارمندی اونجا نباشه کی میخواد به مشتری خدمات بده
اما نیستم.خواب نیستم چون دارم به حرفای دکتر طب سنتی فکر میکنم !
با فائزه جون تصمیم گرفتیم بریم پیش دکتر طب سنتی که من تعریفشو شنیده بودم،میگفتن بادیدنت هم از سلامتت میگه و هم یه جورایی از درونت
عجیب بود و غیرقابل باور، گفتم سرگرمی خوبیه به قولی هم فالِ هم تماشا،ببینیم چیه داستان.
رفتیم و آقای دکتر به کف دستم نگاه کرد و به مردمک چشمم و از وضعیت سلامتیم گفت وبعد گفت:چشم همه چیزو میگه،و چه چیزهای عجیبی درمورد شما میشه فهمید.حس ششم بسیار قوی،
بعد از 4سال زیارت تکراری و از سر عادت، وقتی سلام آخر را دادم و برگشتم، از باب الجواد که خارج میشدم و پشت به گنبدت حرکت میکردم، یک ندایی توی قلبم گفت: پشتم به تو گرمه. حرف بزرگیه. وقتی از قلب بلند میشه نه از زبون.
چی میشه که بعد اين همه سال، تازه اين رو حس میکنم؟ 
عشق اندازه پشم ارزش نداره. باید وقیح بود. _آخ ددی چی شده؟ خدا از اون بالا میاد بگه چی شده؟ یه مردک نره خر میگه چی شده؟ کی دلش میسوزه الاغ؟! کی به پات میشینه کرم آسکاریس؟ کی پاپی‌ات میشه ژوپیتر بی‌حلقه؟! بابا چیه، چخبرته چی میگی تو، خودت رو کردی که کردی به نار سقر، وظیفه‌ات بود، دردت اومده مامانی؟! به تخم اسب حضرت عباس، میخواستی بری جلو یا پاره کنی یا پاره‌تر بشی، نشستی ابرا رو نیگا کردی خب چیز تو اون کله‌ات نیگا کن به گوساله بغل دستی‌ت ببین چ
میدونی یه حس خاص گنگ و مبهم دارم
نمیدونم چرا یه دفعه اينطور شدم
صبح با شز رفیتیم شرکت که آموزش ببینیم ،با اسنپ راننده خانم رفتیم ، خانمه که آموزش میداد ، خیلی چیزا رو رد میکرد میگفت دس نزنین ،یکم با اونا ور رفتیم ،یه سوال پرسید ،موندیم توش چرا استادامون اينطورین ، مثلا بهترین دانشگاهیم بعد پیاده رفتیم انقلاب ، من آش شله قلمکار سفارش دادم اونا فست فود ، کلی خوشحال و شاد بودیم ، یه جورایی دلم گفت که بمونم تو اين رشته ، کلی شوخی کردیم ، ز میگفت
. از اونجا شروع شد که دلش پر بود از کلی چیزا و با یه اتفاق کوچیک فقط منفجر شد. امروز بالاخره اومد. و به طرز خیلی خیلی عجیبی استرس داشت و به نظر میومد که واقعا پشیمونه و خب مسلما من همون لحظه بخشیدمش! من که اصلا غرور ندارم. دارم؟! ( نه اينکه ازش ناراحت باشم! غرور کلا چیز مسخره ایه!) من همیشه آدمیم که راحت می بخشم بقیه رو. و دلیلش هم کاملا خود خواهیه!  اصلا برای چی باید قلبمو به خاطر یکی دیگه تیره کنم؟
ولی چیزی که خیلی توی حرفاش برام جالب بود اين بود ک
چند وقته تو فکرم و ناشکری نباشه آرزو میکنم کاش لال بودم. 
یه چیزایی می بینم یه چیزایی می شنوم وتحملش رو ندارم. 
باید بگم سبک بشم اما تا زبون باز می کنم و میگم ازم گرفته می شه دیگه نمی بینم، نمی شنوم و من می مونم و حسرت.
واقعاراهی غیر از لال شدن نیست
سلام خوبین؟
موضوع امروز لیموشو بدم هلوشو بدم
خوب بریم سر اصل مطلب
اصلا چرا باید توعروسی ماء الشعیر بخوریم
اصلا چرا اسم هلو اورد نمیگی یکی منحرف باشه  تو خونه
اصلا چرا گفت لیموشو بدم هلوشو بدم اون هیچی نگف بش لیمو داد خودش هلوـ
چرا باید ذهن مارو خراب کنه
 
متنفرم از عیادت کننده گان و کلا رسم عیادت مریض. و متنفر تر از خودمم و مامانم هستم که خوابیدن و دراز کشیدن رو زشت میدونم. اون میدونه و منم به مامانم احترام میذارم. از طرفی خودم هم دوست ندارم ضعف نشون بدم. 
+ ظهر همین ک خوابیدم خاله ام و دختر خاله ام اومدن ساعت 3. تااااا 7 نشستن. فقط اومده بودن بشینن :|
+ اونا رفتن. اومدم تو اتاق درس بخونم خبرم، ک داییم اومد. اونم یکی دو ساعت نشست و رفت. :|
+ حالا مامان بزرگم یک هفته است اومده خونمون و باهاش راحتم. 
+ عامو
تو که دیگه باید بدونی وقت به شیوه ادبیات زندگی کردن نیست. اينجایی که ما هستیم آخه کلمات بعد از زندگی میومد همیشه. تو ادبیات زندگی بعد از کلمه میاد. با شیوه ادبیات زندگی کردن فقط یک مجرا واسه مواجهه میسازه. اينطوری تجربه هات همه از قبل سوخته ان. خیلی خب. اگر اين صندلی های عقب بی آر تی به پنجره نزدیک تر بود، بالاتر بود یعنی، بهتر بود. امروز با کافه تو یه دختری صحبت کردم. مثل من توی سن کم با یه آدم سی ساله تو رابطه بود. اين داره بین ماها زیاد میشه. اين
 
ذهن من دیگه گنجایششو نداره . واقعا دیگه دارم همه چیز رو پس میزنم . کاش همه‌مون با هم بمیریم. کاش یچی بشه و کل اين کشور متعفن حال بهم زن با هم نابود شه. ما بمیریم. همه با هم بمیریم تا دیگه شاید اين غم ، شاید اين بغض کوفتی تموم شه.شاید نحسی تموم شه . بعدتر تو تاریخ مینویسن که صبح یه روز، یه کشور با تمام مردمش ، از فرط غم نابود شد. اون مردمو یادتون نیاد شاید . اونا آدم‌هایی بودن که جونشون، آرزوهاشون، امید هاشون برای هیچکس تو دنیا اهمیت نداشت. اونا ی
 خب تا تو مذهب رو تو چی ببینی .- نمی دونم . خوب عین اونا که خیلی مذهبی هستن دیگه . زیادی نماز می خونن . و کارای سخت سخت می کنن .- چه جوری برات بگم؟ آراد نماز می خونه . روزه می گیره . و خیلی کارای دیگه . ولی عقایدش بسته نیست .- یعنی چه؟- یعنی خودشو درست می کنه ولی کاری با بقیه نداره .- بازم نفهمیدم .- ا ویولت! یعنی دوستاش اصولا پسرای خیلی بازی هستن . حتی چندین بار توی مهمونیاشون که رفته بعد با خنده گفته چه وضعیتی داشته! اما آراد فقط اعمال خودش ر
انگار که غم به جای تو همدم من شده بود و نمیتونستم یه یاور دیگه رو از دست بدم. از ناراحت بودن خوشحال میشدم. حالا من یه مونس و هم‌زبون دیگه رو از دست دادم. حالم اين چند روزه خیلی بهتره. شاید اون وقتی از ماه که چکه چکه خون از آخر اين آدم می‌چکه فکرت قطره قطره تو رگ‌هام تزریق میشه. شاید با کاستی خون فکر تو رو به فزونی می‌ذاره.
امروز که بیدار شدم دعا کردم که دیگه نه خبری از موشک و انتقام و کوفت و زهرمار باشه نه هواپیما و فلان و بهمان و نه استرس امتحان شیمی. دیدم داره برف میاد. رفتم کنار پنجره نشستم و حسابان خوندم. تصمیم گرفتم دیگه به هیچی فکر نکنم. مصیبت خیلی زیاده. بیشتر از هواپیما. داشت خوب پیش میرفت که هموطنان عزیزمون سقوط کردن تو دره. دیدید میگم زیاده مصیبت؟ اصن فکرشو بکنید، ما اينجا خودمونو نابود کنیم برای مرده ها و اونا توی یه دنیای دیگه ان، به اونا بد نمی گذره.
فکر کنم قبلا دوست گرامی ام را معرفی کرده ام خدمتتون. نکردم؟ ایشون از اضطراب شدید امتحان رنج میبرد اصلا یی وضی از حالا به فکر امتحانه و موقع درس هایی که فکر میکنه امتخانش سخت تره اضطرابش بیشتر میشه موقع پایش آمادگی جسمانی که اصلا یه اضطراب زیادی پیدا کرد و موقع بحث هم که دیگه بذار و برو از چند سال قبل که دیدم ش فهمیدم آماده است برای اظهار فضل و نقد نه از روی خودشیفتگی بلکه از روی ترس نادانی البته از حق نگذریم خودم هم تا حدودی همین طورم اما نه به
به نظرم زنهای خانه دار در یک گردابی می افتند به نام گرداب اون به فکر خودشه و به ما نمیرسه 
خیلی گرداب وحشتناکيه ذهن بهت میگه ببین اون داره خودش خوشی میکنه به تو بچه ها نمیرسه 
حالا هر زنی به یک شکلی حرفهایی که دیروز ظهر از زنهای همسایه میشنیدم هم داشت همینو به من میگفت همه زنهای خانه دار تو اين گرداب هستن 
مثلا اون زنی که مامان مبینا میگفت که با بچه هاش میومده خونه صداهایی از اتاق خواب میشنیده بعد میگفته بچه من تره بار خرید دارم بریم بیرون . ی
کسایی که میان کتابخونه سه دسته هستن:
یکی اونایی که واسه درس میان
یکی اونا که واسه دوست بازیو گشتن تو محوطه میان
و دسته سوم که من باشم واسه گربه بازی. که به لطف اون دختره دیگه به گربه هامم نمیرسم.
گربه ها تنها چیزی هستن که منو اروم میکنن.حتی وقتی ناراحتم فقط فکر به بدن نرمو نورم اونا حالمو خوب میکنه.
 
 
سلام
حقیقتش نمیدونستم سوالم رو تو چه زمینه ای ارسال کنم، به هر حال .، شاید اصلا سوال نباشه ، شاید درد دل، شاید توصیه شاید هر چیز دیگه ای .
من بین یه دو راهی گیر کرده بودم، کنکور یه رشته دیگه یا یه رشته (مشاوره یا روانشناسی) توی دانشگاه پیام نور، الان مشکل که رفع نشده هیچ، راه های بی شماری بهشون اضافه شده.
مثلا اينکه انسانی شرکت کنم، کنارش برم مشاوره پیام نور، بعد سال بعد تطبیق بزنم!، یا اينکه دوباره تجربی شرکت کنم و یه رشته مثلا تغذیه قبول ب
     احوال پرسی اين چند روز خانواده از من و نگرانی شون از اينکه اصلا چطور میرم سر کار و چطور میام ثابت کرد که نگرانی ها و مشکلات فک و فامیل به طور کل [به قول شاخدار] پهنای باند دغدغه های پدر و مادر عزیز رو پر کرده و اصلا کسی اين وسط حواسش به ما نیست و اصلا چه جای شکایت؟  زندگی و اعصاب و وقت و همه چیزمون فدای سرور و سالار ما، خاندان مامانم اينا.
به نام خدا
 
دور و برم داره پر میشه از آدمایی که از من بزرگترن و سال هاست دارن با پول پدرشون زندگی می کنن.
اشتباه نکنید.منم دارم با پول پدرم زندگی می کنم اما تنها تفاوت ما اينجاست که اونا با اين وضعیت مشکلی ندارن و بهش خو گرفتن و من.نه! 
صادقانه ترین جمله ای که می تونم به زبون بیارم اينه که حالم به هم می‌خوره از آدمایی که با پول پدرشون ازدواج می‌کنن.
بازم اشتباه نکنید.
ممکنه منم مجبور بشم از پدرم کمک بگیرم.اما
برای من.برعکس خیلی ها، با هر با
 
از اين به بعد میخوام یه سری پست  داستان های من و عروس ها  بزارم کیا دوس دارن بخونن ؟! 
میخوام از یه سری خصلت های خوب و بد عروس هامون رونمایی کنم :|:)
کیا دوست دارن رمز عبور بگیرن؟!
اينجا محل ثبت نام هستش اگر خواستین اعلام آمادگی کنید :)
درضمن رمز به دوستانی که هم من اونا رو بشناسم هم اونا منو تا حدودی خونده باشن و بشناسن 
رمز داده میشود :)
 
با تشکر 
 
تیانجین شهر ساحلی کوچکی در نزدیکی پکن به شما می یاد که با قطارهای سریع السیر چینی در کمتر از 40 دقیقه قابل دسترس هست. البته از هتل ما باید یه مسیر طولانی تا ایستگاه قطار رو هم در نظر می گرفتیم که نهایت کمتر از یکساعت بعد به ایستگاه قطار رسیدیم.
با دنبال کردن تابلوهای راهنما، خیلی راحت صف خرید بلیط قطار رو پیدا کردیم و دقایقی بعد با کلی شور و اشتیاق نوبتمون شد. بعدشم با تلاش بسیار و بکار بردن زبون بین المللی اشاره و گوگل ترانسلیت به فروشنده حا
هوتارو دختریه که هر سال تابستونو برای دیدن شخص خاصی تو جنگل میگذرونه،جنگلی پر از روح.وقتی اون بچه بوده گم میشه و توسط روحی به نام گین نجات پیدا میکنه و اونا با هم دوستای صمیمی میشن. هوتارو آرزو میکنه زود تر بزرگ شه تا بتونه عاشق گین باشه ولی اين غیر ممکنه.چون گین نفرینی داره که اگه یه آدم بهش دست بزنه نابود میشه!بعد از چند سال هوتارو دختر زیبایی میشه و گین به خاطر رشد کمش-چون یه روحه-هم سن اون میشه و اونا عاشق میشن،ولی اين عشق فرجامی نداره چون…
همینطور که میرفتم چراغ رو خاموش کنم، سرمو بردم بالا و گفتم: ازت متنفرم.چند دیقه بعد سرمو از زیر پتو اوردم بیرون، دماغمو با سرآستینم پاک کردم و گفتم: الکی گفتم. جدی نگیر مثل بقیه چیزایی که ازت میخوام و جدی نمیگیریکاش خدا هم زبون داشت. زبونی که با گوش من شنیده بشه.
چند روز پیش یلدا شیرازی ازم پرسید حست به بوشهر چیه؟ گفتم حس غربت! گفت اونجا که باید حالت بهتر باشه! نزدیکتری به شیراز! گفتم خونه‌م ته دنیاس. من به ته دنیا خو گرفته بودم.
ته دنیا که بودیم عاشق تعطیلات بودم. عاشق اينکه چند روز پشت سر هم همسر خونه باشه. یه جورایی انتظار داشتم تعطیلات اينجا هم مث تعطیلات ته دنیا خوش بگذره. اما قضیه اينه که اينجا نه اون دوستایی که ته دنیا داشتیم رو داریم که روزای تعطیلاتو یه روز در میون خونه ما و خونه اونا مهمون با
باز کردن سفره‌ی دل که هنر نیست وقتی قراره آخر و عاقبتش شرمندگی باشه، وقتی که به خیال سبک‌تر شدن داری جرعه‌جرعه مستی گفتن‌رو سر میکشی و روحتم خبر نداره که چه خماری سنگینی تو راه داری، گرد و خاکت که بخوابه اولین سکوت سرد پشت‌بند حرفات بهت نشون میده که چقدر هیچی عوض نشده، و با اولین کلامی که شنونده‌ت به زبون بیاره با چشمای خودت میبینی مشت بازه شده‌ و دستای خالیت‌رو، وقتی طرف داره درباره‌ی ماجراهای نه وما با ارزش، اما دست‌نخورده‌ی باطن
بسم الله الرحمن الرحیم 
دلم میخواد برای بارسوم محمد رسول الله مجید مجیدی رو ببینم به همراه دستمال کاغذی هام :)
پست مرتبط
از وقتی اين آیه رو دیدم دل تو دلم نیست اين آیه پتانسیل یه دنیا اشک رو داره
آخه اينقد لطیف انقد مهربون انقد رئوف انقد رحمت انقد ناز الهی من فدای اين دلبر جانانم بشم
"لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمومنین رءوف رحیم"
همانا رسولی از جنس شما برای خلق آمد که از فرط محبت و نوع پروری فقر و پریشانی و جهل و فلا
وقتی بعد از سه سال منو با اسمم صدا زدی انگار واسه اولین بار شده باشم یکتا، یکتای تو . خودم رو از بیرون می‌دیدم که لُپ‌هام گل انداخته و چشم‌هام برق میزنه و یه شوقی دویده تو وجودم که آروم و قرار رو ازم گرفته. همیشه ادعا داشتم بلد واژه هام ولی تو با نگاهت با کلماتت با مدل دوست داشتنت، یه جوری منو زیر و زبر میکنی که لال ترین میشم. اصلا تو که باشی، یادت که باشه، خیالت که جا خوش کنه من هول‌ترین و دست و پا چلفتی‌ترین معشوقه عالم میشم. باش. انقدر باش
اين بار نوبت من شد که واسش یه طرح شابلون بکشم. باید با شابلون پرنده یه طرح میزدم.
مدلهایی که کشیده بودم رو باز کردم و یکی رو انتخاب کردم. یه پرنده روی یه گنبد. حس خوبی داشت.
وقتی مدل رو به لیلا نشون داده بودم یاد کارتون کلاهی افتاد که روی گنبدها میچرخید و پرهاشو نقاشی میکرد!
اتفاقا منم به یادش افتاده بودم.
خلاصه دفتر نقاشیه امیرحسین رو کشیدم جلوم و شروع کردم. 
اولین گنبد رو که کشیدم گفت:  خاله! اين چیه؟
- چی چیه خاله؟
به یکی از گنبدها اشاره کرد: ای
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب