نتایج پست ها برای عبارت :

ای خط بکشم دو رع خلاف

دانلود اهنگ چجوری از تو دست بکشم بدون تو نفس بکشم
دانلود آهنگ امام رضا از حامد زمانی - رسانه نوا چجوری از تو دست بکشم بدون تو نفس بکشم تویی که تنها آقا دل سوز منی آرزومه دوباره بیام تو حرمت بدم یه سلام بهونه ی اشکاي هر روز منی بی تو می میرم آقام یه فقیرم .
دانلود آهنگ کبوترم هوايی شد + متن + MP3 - آپ موزیک ♬♫پنجره فولاد تو دواي هر چی درده♬♫ کسی ندیدم اينجا که نا امید برگرده ♬♫چجوری از تو دست بکشم بدون تو نفس بکشم♬♫ تویی که تنها آقا دل سوز منی آ
من خوبم. تصمیم گرفتم مواجهه با موضوعاتی که دوست ندارم رو بذارم براي بعد و فعلا روی خودم و زندگیم تمرکز کنم. با اعلام عمومی تصادفی نبودن تصادفت چیزی عوض نمیشه فقط درد یه سری آدم بیشتر میشه. درد خانواده‌ی بیچاره‌ت و دوستاي بیچاره‌ت و بچه‌هاي کوچک بیچاره‌ت. پس بذار اين وسط فقط من درد بکشم. درد تمام اين آدما رو من بکشم. و نتیجه‌ی همه‌ی اين درد رو متمرکز کنم روی تنفر از تو. و از همه‌ی خاطرات قشنگی که به عنوان اولین نفر واسه من ساختی.
الان دوس دارم سیگار بکشم و توی اتاق کوفتیم بشینم و سیگار بکشم و احتیاج نداشته باشم که هیچ پنجره اي رو باز کنم و احتیاج نداشته باشم که نگران چیزی باشم .و سیگار بکشم :/ من زیاد اينکارو نمیکنم ولی مامانم اصلا متوجه نیست ‌‌ اصلا منطقی نیست .من نمیتونم بخوابم و یه عوضی همه ش تو سرم داره سیگار سیگار می‌کنه :/// و اين قضیه داره مخمو میخوره .من واقعا نمیخواستم اين موضوعو اينجا بنویسم:/
آخرین پاکت سیگارو در حالی که سه تا نخ توش بود طی یه دعواي کاملا بی اس
الان دوس دارم سیگار بکشم و توی اتاق کوفتیم بشینم و سیگار بکشم و احتیاج نداشته باشم که هیچ پنجره اي رو باز کنم و احتیاج نداشته باشم که نگران چیزی باشم .و سیگار بکشم :/ من زیاد اينکارو نمیکنم ولی مامانم اصلا متوجه نیست ‌‌ اصلا منطقی نیست .من نمیتونم بخوابم و یه عوضی همه ش تو سرم داره سیگار سیگار می‌کنه :/// و اين قضیه داره مخمو میخوره .من واقعا نمیخواستم اين موضوعو اينجا بنویسم:/
آخرین پاکت سیگارو در حالی که سه تا نخ توش بود طی یه دعواي کاملا بی اس
به نام او
چرا گاهی روزها کش می آیند؟ چرا گاهی انگار به ثانیه ها وزنه هايی آویزان شده براي نگذشتن، براي طولانی تر شدن؟
چه روزهاي زمختی!! اين روزها آنقدرررر نامهربان و ناموزون است که گاهی فراموش می‌کنم که اين روزهاي نامهربان در دل "پايیز" است که حالا اينهمه دل آزار شده است. پايیزی که عاشقش بوده و هستم، پايیزی که هرسال درست از ابتداي تابستان چشم به راهش هستم تا در هواي دل انگیزش ریه هايم را پر از هواي تازه کنم و نفس بکشم؛ نفس بکشم و زنده شوم .
اد
نقطه.
سر خط
.
.
.
نقطه.
سر خط
.
.
.
نقطه؟ سر خط؟
ايد گفتنی نیست و شايد بايد گفته شود، شايد از گفتنش بايد خجالت بکشم و شايد آنقدر مضحک است که از اين که بايد از گفتنش خجالت بکشم، خجالت می کشم."
به نقطه اي رسیده ام که نمی دانم بايد گذاشته شود و بروم سر خط یا چنان اين پاراگراف لعنتی را ادامه دهم که از هجومِ حجمِ سنگینِ واژه هايش به سُتوه بیايم و یکباره خط بطلان بکشم روی همه ی پاراگراف هاي زندگی و آنی اين چرک نویس را پاره کنم!
ادامه مطلب
نقطه.
سر خط
.
.
.
نقطه.
سر خط
.
.
.
نقطه؟ سر خط؟
شايد گفتنی نیست و شايد بايد گفته شود، شايد از گفتنش بايد خجالت بکشم و شايد آنقدر مضحک است که از اين که بايد از گفتنش خجالت بکشم، خجالت می کشم.»
به نقطه اي رسیده ام که نمی دانم بايد گذاشته شود و بروم سر خط یا چنان اين پاراگراف لعنتی را ادامه دهم که از هجومِ حجمِ سنگینِ واژه هايش به سُتوه بیايم و یکباره خط بطلان بکشم روی همه ی پاراگراف هاي زندگی و آنی اين چرک نویس را پاره کنم!
ادامه مطلب
ولی یکی دیگه از دلايلی که دوست دارم نقاشی کنم اينه که من با کلمات نمیتونم سر و کله بزنم
همیشه یه چیز تو ذهنمه و یه چیز دیگه از دهنم میاد بیرون و یا اصلا نمیتونم چیزی بگم و نوشتنمم خوب نیست. نمیتونم یه جمله ی درست و حسابی بسازم.
دوست دارم بتونم احساسات و حرفامو بکشم، رو کاغذ بیارم، رنگ بپاشم روشون
دوست دارم بتونم حالت هاي بدن و چهره رو خوب دربیارم تا به بقیه بفهمونم من( یا اون کاراکتره) چه احساسی داره
میخوام یه منظره رو اونقدر خوب بکشم که بتونم ا
سلام
تابستان نه
نخست: اگر تنها یک چیز مشخص و قطعی در مورد گرماي تابستان وجود داشته باشد، اين است که کاملاً تحلیل برنده انرژی همطاف است. اين فصل از سخت‌ترین دوره‌هاي سال براي من است.
صبح‌ها براي جدا شدن از رختخواب نیاز به تلاش زیادی دارم و یا بعد از ناهار احساس خواب‌آلودگی دارم به حدی که فقط دلم می‌خواهد دراز بکشم.
البته عادت به خواب شبانه زودهنگام، سحرخیزی را برايم آسان کرده با اين حال خلاف تصور دیگران که در اين فصل، روز طولانی است و کارها
تقریبا شش ماه پیش آبله‌مرغان شدیدی گرفتم. تمام صورت و بدنم پر شد از آبله‌هاي چرکین. به حدی سخت و دردناک بود که تا دو هفته نمی‌توانستم صورتم را بشویم. حمام می‌رفتم. موهايم را میشستم. آب روی صورت و بدنم می‌ریختم اما نمی‌توانستم روی آن دست بکشم. تا دو هفته تمام صورت و بدنم فقط آب دید و شسته نشد. بماند که چه وضعیت چرکی بود و چقدر از خودم بدم می‌آمد. چیزی که می‌خواهم بگویم اشتیاق و دلتنگی زیادم براي دست کشیدن به پوست صورتم بود. دلم لک زده بود که ب
تقریبا شش ماه پیش آبله‌مرغان شدیدی گرفتم. تمام صورت و بدنم پر شد از آبله‌هاي چرکین. به حدی سخت و دردناک بود که تا دو هفته نمی‌توانستم صورتم را بشویم. خمام می‌رفتم. موهايم را میشستم. آب روی صورت و بدنم می‌ریختم اما نمی‌توانستم روی آن دست بکشم. تا دو هفته تمام صورت و بدنم فقط آب دید و شسته نشد. بماند که چه وضعیت چرکی بود و چقدر از خودم بدم می‌آمد. چیزی که می‌خواهم بگویم اشتیاق و دلتنگی زیادم براي دست کشیدن به پوست صورتم بود. دلم لک زده بود که ب
نمیدونم چرا همیشه نزدیکاي امتحانا حالم طوری میشه که تو وضعیت خطیری قرار دارم و نیاز دارم بیشتر با خودم خلوت کنم و به خودم بپردازم ولی اونقدر پروژه ریز و درشت رو سرم ریخته که غمگین و کش اومده و ناامید تسلیم میشم،خود مظلوممو میزارم تو کمد و درشم میبندم تا بعد امتحانات.حس مزرعه داری رو دارم که دقیقا چند روز مونده به برداشت محصول یه گردباد لعنتی اومده و کل تلاش چند ماهشو نابود کردهحالا که اين سه ماه اينقدرر تقلا کردم و زور زدم که خودمو بکشم بال
دلم می خواهد مکانی را بیابم و تا دل تقاضا دارد غر بزنم . آنقدر غر بزنم که دیگر جايی براي شکايت باقی نماند  . راستش را بخواهی مغزم از مشتی افکار پوچ دچار اسپاسم شده . به جايی نیاز دارم که همه را دور بریزم . وقتی به خودم بیايم که بتوانم نفسی عمیق بکشم. حال و هواي اين روزهاي من به کابوس شباهت دارد . یا شايد به نهالی عقیم تبدیل شده ام که برگ و باری نمی دهد . شايد هم تنهايی بلايی شده که احساس نامساعدی داشته باشم. هر چه که هست، دوست داشتنی نیست. همین احساس
دلم می خواهد مکانی را بیابم و تا دل تقاضا دارد غر بزنم . آنقدر غر بزنم که دیگر جايی براي شکايت باقی نماند  . راستش را بخواهی مغزم از مشتی افکار پوچ دچار اسپاسم شده . به جايی نیاز دارم که همه را دور بریزم . وقتی به خودم بیايم که بتوانم نفسی عمیق بکشم. حال و هواي اين روزهاي من به کابوس شباهت دارد . یا شايد به نهالی عقیم تبدیل شده ام که برگ و باری نمی دهد . شايد هم تنهايی بلايی شده که احساس نامساعدی داشته باشم. هر چه که هست، دوست داشتنی نیست. همین احساس
تقاضاي عاجزانه 
لطفا و خواهشا اگر(به محال ترین فرض موجود.)توریستی را به تهران آوردید آن را از منطقه ۱.۲.۳ خارج نکنید زیرا همان تتمه آبرویی که شايد هنوز پیششان مانده باشد هم نابود گردد. و پیش خودشان ما را بیشتر از اينها هم مسخره کنند. 
توریست ها(بر خلاف ما)از برج هاي بلند سر به فلک کشیده اي که فقط یک اسکلت آهنی از آن پیداست خوششان نمی آید.توریست‌ها(برخلاف ما)از آشغال بطری و پفک نمکی و پوست آدامس وسط خیابان خوششان نمی آید.توریست ها(برخلاف ما)از پ
در حد فجیعی دوس دارم سیگار بکشم :/ ولی مامانم خونه س :// و آخرین باری که کشیدم رفتاراي خشنی از خودش بروز داد :/ البته زیادم جدی نشد که خیلی داد و بیداد کنه ولی خب نمی‌دونم .شايد یکم غیر طبیعی رفتار کردم:/ و مخفی کاری نکردم و اينا :/ به هر حال از پریروز همه ش تو ذهنمه و یه وسوسه ی کلافه کننده اي شده :// حتی دیشب تو خواب داشتم سیگار می‌کشیدم :///من نمی‌دونم کاغذ و گیاه خشک شده چه بلايی میخواد سر آدم بیاره :/بعدم چه اصراریه آدم خوشگل و سالم اصلا بره زیر خا
حالا قرار است در خلاف جهت حرکت آب شنا کنم. کاری سخت و نیازمند تلاش زیاد. بايد قدم‌هاي کوچک و پیوسته بردارم. اينجا بنویسم که تا آخر هفته بايد کارهاي زیر را انجام دهم:
۱. اتمام کتاب اقتصاد ايران در تنگناي توسعه
۲. وارد کردن منابع مطالعه شده در فايل اکسل
۳. ازسرگیری آموزش ویراستاری
۴. سر نزدن به شبکه‌هاي مجازی تا ساعت ۲۳ روز جمعه
۵. به‌روزرسانی اينجا
بعد از دلتنگی مبسوط براي ح و صحبتی کوتاه به یقین رسیدم که برايش هیچ نیستم و اين خط پايان ماجراست. هرکجا دست بکشم بهتر از اين انتظار پوچ براي کسی هست که براي دیگریست و دل در گروم ندارد و و و . حتی توییتر هم فالوام نکرده. بسم است اينهمه بی توجهی و بی‌معری و دل بستن و انتظار. از دیشب که اون پست رو نوشتم تا الان مبسوط هم‌خوابگی داشتم با میم. خوب و دلچسب و رضايت بخش. بايد بپذیرم زندگی‌ام و سن و سال و محدودیت‌هايم را و از اين بازی‌ها دست بکشم.
بايد تلا
روسری آبی ام را پوشیده ام و رو به دوربین خندیده ام. عکس غمگینم می کند. می دانم که چه غیر واقعی است. آن روزها جايی از قلبم درد می کرد؛ می ترسیدم؛ پریشان بودم و قرار نمی گرفتم. براي خودم غیر واقعی شده بودم. نمی توانستم درست نفس بکشم یا راه بروم. نمی توانستم به کسی بگویم؛ کسی را بغل کنم یا براي کسی گریه کنم. از دست داده بودم و خودم را هم از دست داده بودم. روزهاي سختی بود. همین که نمی توانستم براي کسی بگویم چه از سرم گذشته و چه همه دردناک بوده سخت ترش می
امروز میخواستم یه استراحتی بین اناتومی بکنم و رنگ و پرسپکتیو بخونم
ولی مثل اينکه از اون روزاي عنه
 
+ یه ارتیست عنتر تو توییتر هست فک کنم سال اول دوم دانشگاهش باشه
هر وقت میبینمش میخوام خودمو بکشم. دلمم نمیاد کاراشو نبینم.مازوخیسم(س یا ز؟)اي ثینک
 
بسم الله الرحمن الرحیم
بیانیه مجمع حوزویان رسانه‌اي در محکومیت اظهارات خلاف واقع معاون اول رئیس جمهور جناب آقاي اسحاق جهانگیری
⚫️ متاسفانه در سالیان اخیر برخی از مسئولین در بیان مطالب خلاف واقع و انتساب نظرات خلاف واقع به دیگران به گونه‌اي  پیش رفته اند که حتی از انتساب مطالب خلاف واقع به رهبر معظم انقلاب هم ابايی ندارند. 
در روز هاي اخیر صحبتی از آقاي جهانگیری  در رسانه ها منتشر شد با اين مضمون که با توجه به تصویب لوايح پالرمو و CFT در
جدیداً حالم که خوب نیست، بغض که می‌کنم، فهمیده که نمیشم، سر اون آدم مقابلم که دلم می‌خواد جیغ بکشم، note گوشیمو باز می‌کنم و میرم سراغ ترانه‌هام. همه‌شو اونجا خالی می‌کنم؛ ادیت می‌کنم، می‌نویسم، و اون وقت دیگه تنها نیستم.
تف به اين مملکت
تف به اين دیوونه خونه اي که به دنیا اومدیم
تف به اين شرايطی که باالاجبار واسمون پیش میاد و بايد باهاش بسازیم
اسمشم هست اختیار داریم
هیچیش دست خودمون و انتخاب خودمون نیست
ولی بايد قبولش کنیم و به زور زندگی کنیم
با خوبیاش و بدیاش بسازیم
کلی خودمونو تطبیق بدیم و کج و راست بشیم تا بتونیم نفس بکشیم
کلی با خودمون و نفس و خواسته و دلخوه و ذهن و روحمون بجنگیم تا ادم خوب جامعه باشیم
خسته شدم‌از بسکه طبق هنجار قدم برداشتم
خستم از اين تن
امروز یکی از سخت ترین روزهاي زندگیم بود.
اين حجم از ناراحتی و غصه و اشک هاي گاه و بی گاهم از کنترلم خارجه.
آهکاش زنده بودین خواهران و برادرانم.
دریغ و افسوس.
هیچ وقت فکر نمیکردم از کشور و ملیتم اينقدر خجالت بکشم.
گناه ما چی بوده که نبايد رنگ آرامش رو ببینیم.
برم سر خاک داد بزنم سعدی بخونم
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق اين همه ايامم نیست
داد بزنما. هوار بکشم.
یا گریه کنم بگم 
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا دیگه. ولی تو نمیاي. دوران خداهايی که با معجزه به دادت میرسیدن تموم شده
بالاخره افتادم رو دور پادکست انگلیسی گوش دادن (در واقع دیدن. چون از طریق یوتیوبه - البته اگه کسی اونجا بدونه یوتیوب چیه به جز اينکه فقط اسمشو شنیده باشه و فقط چارتا موزیک ویدئو سلنا ازش دیده باشه )  
و دارم حس میکنم زندگی واقعی جاي دیگه اي بوده و من خبر نداشتم . زندگی نرمال و منطقی. منظورم نگاه غربیه. 
دلم میخواد یه سیفون بکشم به همه زندگی چرتی که تو زبان فارسی داشتم اون همه وقت هايی که هدر رفت پاي چرت و پرتاي معلمايی که فکر میکردن سايت هاي پو*ن ب
//من نه از دماغ فیل افتادم نه از دماغ مورچهمن یه آدمِ عادی ام که خدا آفریده با همه‌ی عیب ها و نقص ها و البته با قابلیت ها و استعداد هاي پرورش نیافتهبه همون اندازه که سختی بکشم واسه پرورش اينا نتیجه‌ش رو هم روزی خواهم دیدفقط بايد صبر و پشتکار داش//
//من نه از دماغ فیل افتادم نه از دماغ مورچهمن یه آدمِ عادی ام که خدا آفریده با همه‌ی عیب ها و نقص ها و البته با قابلیت ها و استعداد هاي پرورش نیافتهبه همون اندازه که سختی بکشم واسه پرورش اينا نتیجه‌ش رو هم روزی خواهم دیدفقط بايد صبر و پشتکار داش//
بسم‌الله الرحمن الرحیمطبق سنت شیعه 
وقتی شخص از دنیا رفت
بايد حداکثر صاحب عزا سه روز عزاداری کند و دوستان و آشنايان و همسايگان برايش غذا آورده و کارهايشان را انجام دهند.
گرفتن مجلس عزا براي هفتم و چهلم و سالگرد بر خلاف سنت پیامبر رحمت صل الله علیه و آله وسلم می باشد
که دوستان عزیزم بايد به شدت پرهیز کنند
به امید ظهور مولايمان فارس الحجاز عجل الله تعالی فرجه الشریف
براي ۱۹‌ساله بودن خیلی کوچیکم. بیش از حد کوچیک. چقدر؟ یه چیزی دور و برِ ۶-۷ سال قبل. حس می‌کنم تو اون سن گیر کردم و طبق اين روال قرار نیست بزرگ شم انگار. ولی امید دارم. دلم می‌خواد خیال کنم همه چی خوبه. یه افکت بیوتی بکشم روی صحنه‌ی زندگی. کل سکانس‌هاي دل و روده‌دَرآر رو کات کنم. با یه نسبت تصویرِ ۱۶ به ۹. 
 
کیا کفار سے جہاد صرف میدان جنگ میں فوج کی ذمہ داری ہے ہماری کوئی ذمہ داری نہیں؟؟؟
جی نہیں ـــ میدان جنگ میں لڑنا تو جہاد کی اقسام میں سے صرف ايک قسم ہے ہر ہر میدان میں کفار کے خلاف لڑا جاسکتا ہے مثلاً *سودی بینکنگ* کا بائیکاٹ کرکے بھی یہود ونصاریٰ کے خلاف جہاد کیا جاسکتا. *امپورٹڈ* چیزوں کی خریداری بند کرکے بھی جہاد کیا جاسکتا ہے بالخصوص وہ اشیاء جو براہ راست اسرائیلی یا امریکی ہیں جیسے *ايپل* کی مصنوعات.تو جہاد کا کام صرف فوج پر نه چھوڑئیے سب ا
همین زودیا خودمو خلاص میکنم از اين زندگی روزمره.
چون دیگه نمیکشم
۲۰ سالِ 
ادم به کی بگه آبروش نره از وضعیتش.
خدا هم خیلی نامرده. خیلی. 
دیگه نفس هم نمیتونم بکشم از گریه.
مزخرف ترین روز
۸/۶
پ روانیم کرد
من میدونم و میم.
سرصبح.
خدايا
آخرین باری که رو پاي مامانم خوابیده بودم رو یادم نمیاد. امشب چند دقیقه سرم رو گذاشتم رو پاش، چقدر حال داد.
یه دلم میگف اينو ننویسم اينجا و خب که چی و . اين حرفا
ولی گفتم بنویسم که بعدا خوندم یادم بیاد ریه‌هام باز شه نفس عمیق بکشم و .
فریاد ز وحشت جهان گذران.
شايد عشق اين‌روزا هفتاد درصد از مغزمو اشغال کرده باشه؛ اما نتونم حتی یک درصدش رو به کار بکشم. مثل اينه که صرفاً یک مسیر تودرتو رو بری و برسی به نقطه‌ی اول. اول که نه؛ نقطه‌اي که هیچ اثری تو دنیاي قابل لمس نداشته باشه. هیچ نقشی هم حتی. پنج‌تا حس، اسیر یه حس سردرگم.
دنیا خلاف خواسته ی ما گذشته استدیروز پیش روست و فردا گذشته استتقویم من پر است از "امروز دیدنت"امروز یا نیامده و یا گذشته استدر جستجوی بخت به هر جا رسیده اماو چند لحظه قبل، از آن جا گذشته استدر بین راه، عشق همان عابری ست کهبا غم به من رسیده و تنها گذشته استاي گل! همین که موقع بوئیدنت رسیددیدم که عمر من به تماشا گذشته استاين غیرت است یوسف من، هی نگو هوساز گیسوی سفید زلیخا گذشته استبا آن عصاي معجزه بشکاف نیل رانشکافی آب از سر موسی گذشته استمثل قد
ملت عشق کتابی که بهم آرامش داد!دلیل اين که خوندنش رو به تاخیر می‌انداختم اين بود کهفکر می‌کردم ممکنه با خوندنش حوصله‌م سر بره یا یه همچین چیزی، ولی بر خلاف تصورم نه تنها حوصله‌م سر نرفت بلکه نتونستم لحظه‌اي از خوندنش دست بکشم یا وقتايی هم که نمی‌خوندمش از فکرش بیرون بیام!شبا موقع خواب به حرف هاي شمس تبریزی  و عزیز.زهارا فکر می‌کردم و روزمرگیاي خودم یا شايد آینده اي رو که ممکنه برام پیش بیاد رو با زندگی الا مقايسه می‌کردم.سطر به سطر ملت ع
من همون بیچاره ايم که با 86 درصد زیست و با73 درصد شیمی قراره پشت کنکور بمونم
خدايا خیلی درد داره خیلی 
خیلی درد داره 
هیشکیو ندارم کنارم باشه 
همش بايد درد بکشم و درد بکشم 
انقد درس خوندم نیمه نابینا شدم 
خداا چرا انقد نفس کشیدن درد داره؟ 
چرا انقد زندگی کردن درد داره؟ 
دو سال  بدترین دردارو به جون خریدم دو سال تا مغز استخون درد کشیدم 
هنوزم ادامه داره 
همش به خودم میگم محکم باش دختر محکم باشه دیگه چیزی نمونده 
ولی حقیقتش اينه که اين دردا هیچ
حکم دل است، که مشکل استحکم دل است، که باختم همیشه استحکم دل است، که رفتن مشکل استحکم دل است، که صورتم خیس استحکم دل است، که دو دستم در هم استراست میگه هاحکم دل نبود ، انقدر نمیباختم.ارزششو داشت ولی؛دلم براي دلم میسوزه.نمیدونم چجوری میتونم دست بکشم رو موهاش، دستاشو بگیرم، نازش کنم، دلمونمیدونم چجوری
هر چی یاد گرفتی رو نگه دار. فهم و آگاهیمون خیلی کمه. پس نیاز دارم هرروز دوباره خودم رو بیرون بکشم از روزمرگی و دوباره خودم رو یاد بگیرم
کلی فیلم ندیده
کلی کتاب نخونده
کلی تحلیل و نقد
کلی جاهاي نرفته
کلی آدم
کلی دوست ندیده
کلی زبان جدید
کلی فرهنگ نشناخته
کلی کشف
کلی اختراع
 
اتاق کاملا سفید
با رنگ رگ هايم ست
روزها به اين فکر میکنم که چرا اتاق پرده ندارد
و یادم میرود
و شب به اين را میفهمم که چون اتاق من پنجره ندارد
و یادم میرود
و صبح دوباره
در میان تمام سفیدی ها
یک لیوان پر از فراموشی هاي تاریکی خود نمايی میکند
اسمش اين نیست ولی من اسمش را گذاشته ام : فراموش هاي تاریک!
اين صد و یکمین لیوانی است که بايد سر بکشم
چون دکتر ها میگویند اين تو را از ذهن من دور میکند
من که باور ندارم
اما سر میکشم
تمامش را
یک جا و یک نفس
باز
ساعت شش غروب سرد و بارونی، نشسته بودم توی ايستگاه اتوبوس و اتوبوس نمی‌آمد. شايد من بین‌ مسافرها کمتر کلافه بودم. اين را  در حالی که با صداي هندزفری توی گوشم همراهی می کردم و از سرما لذت میبردم فهمیدم. با خودم فکر  کردم هر کدام اين آدم ها داستانی دارند اما هیچ کدام امروز داستان مرا ندارند. هیچ کدام اين آدم‌ها براي یک تکلیف کلاسی ساده کلی زحمت نکشیده اند و بعد سر کلاس ۵۰ درصد تلاششان را نشان نداده اند که همان براي رضايت استاد کافی باشد. هی
بايد منظره سیاه قلمم رو درست کنم.
بکگراند کار خودکارم رو تموم کنم.
اون یکی کار خودکارم رو تموم کنم.
یه طرح جدید بکشم.
آلبومم رو اتیکت بزنم.
همه نقاشیارو بذارم توی آلبوم ( اگه چیزی رو گم نکرده باشم).
دیگه یادم نمیاد چی مونده.
اگه کسی برنامه امروز عصرمو به هم نزنه، عصر شلوغی دارم.
میگه اگه قصد داری دوباره کنکور بدی مدرک کاردانیتو بگیر
واحدام به کاردانی نرسیده.حداقل 20-30 تا کم دارم و عمرا بتونم اين ترمو پاس کنم
براي هنرم میگه فقط تهران
چرا زندگیم همیشه اين جوریه.اين کاریو درست و سر موقع انجام نمیدم.هیچ کاریو
خداي من . اي کاش میتونستم خودمو بکشم راحت شم
نمیتونم نقاشی بکشم ، اين قضیه داره مخمُ میخوره . تازه از وقتی بیدار شدم نمی‌دونم از چی عصبانیم. چقدر شکننده ايم ما. هوا که عوض بشه بهم میریزیم ، جامون که عوض بشه بهم میریزیم ، جواب سلاممونُ ندن بهم میریزیم ، زیاد حرف بزنن باهامون بهم میریزیم. اصلن شايد جاي ما اينجا نیست که اينقدر جامون ناراحته:/
چطه؟ چه مرگته حیوون ؟:/
من تصمیم گرفتم که دیگه کلاس پیانو نرم و بیشتر از اين خودم رو مايوس نکنم.
چون تمرین نمیکنم دوستان. چون بايد بشینم تو خونه و به خودم بگم خاک بر سرت کنن، باز هم اين هفته تمرین نکردی.
فکر میکنم بايد یه مدت اروم بشینم یه جايی و نفس عمیق بکشم و باز شروع کنم به دویدن.
خوب خوب خبرهاي خووووووووووووب
1. همايش 10 روز دیگه نیس و حدود دو ماه دیگه س
2. دبیر همايش گفت میتونم انتخاب کنم یا فقط حضور داشته باشم تو کنفرانس یا تا آخر آذر ی دستی به سر و گوش مقاله م بکشم و ی ذره مطلب جدید اضافه کنم و بعد برم همونو پرزنت کنم و یا اين که کارگاه آموزشی بزارم
و طبیعتا من کدوم رو انتخاب می کنم؟؟
 
+ خیلی هیجان انگیزه
ســلام
اولین روز خرداد و اولین مربا همزمان شد،بــه بــه^^
"پُرسا" هستم به معنی جویا و پرسنده، یه جویاي حقیقت توی دنیاي یه اين بزرگی اما تنهايی کاری پیش نمیره، کمک و همیاریتون باعث خرسندیم میشه.
میخوام با اين وب بزرگ بشم،قد بکشم و پخته بشم.
اما بايد ببینم" تا یار که را خواهد و میلش به که باشد"
خوبم. اولینِ تنهايی را کشیده‌ام. گمان می‌کنم اين یک فرصت است. نبايد حرامش کنم. بهترین استادها را دارم و به قولی بهترین دانشگاه را. بادمجان را. به گمانم گریه‌ کردن نوزاد گون کافی‌ست‌‌. حالا بايد یاد بگیرم تو اين فضا نفس بکشم. بزرگ شوم و مادر و رحمِ زاينده‌ام را رها کنم. چه کسی می‌داند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ خوبم.
نیمهی تاریک من میدونی چیه؟
تاحاال شده توی ذهنت بارها وبارها یه نفرو بکشی؟
توی ذهنت بزنیش و بهش فحش بدی
یا حتی بار ها توی ذهنت خودکشی کنه؟؟
"خنده بلندی سر داد"
اون منم.نیمه ی تاریکم ذهنمه که بارها و بارهاخیلیارو میکشه و نیمه ی روشنم همونیه که نمیذاره اوناروواقعا بکشم!!
 
Da Solo_
امروز اينترنت که قطع بود و دارم دیوانه میشم کاملا حس میکنم اگه همین جوری بمونه قابلیت خود کشی دارم 
ولی الاوکیل  اگه قراره قطغ شه حداقل کم کم قطع شه عادت کنیم اين چه وضعیه اخه 
و اگه تا اخر هفته قطع بمونه مطمعنم دیوانه میشم و اهتمالا برم  گرافیتی بکشم و زندانو و اين داستانا به طور جدی:))
دیشب خواب میدیم که بخاطر کنکور دارم خودکشی میکنم 
اولش از ی جاي بلند پرت کردم خودمو پايین ولی نمردم 
بعد رفتم ی عالمه قرص بخورم ک بکشم خودم که از خواب پریدم 
ولی جالبش اين بود که مامانم میگفت بذارین بکش خودش درس نخونده بايد بمیره 
و لحظه ی پرت شدنم پايین کنارم ايستاده بود و نگاهم می‌کرد
لعنتی ☹️
امروز همسايه مون از مسافرت برگشت و از همون پايین صدام زد. غرغرکنان و عصبانی از پله ها رفتم پايین. فکر می کردم مثل همیشه می خواد یه نفر رو پیدا کنه و اينقدر باهاش حرف بزنه تا مغز طرف متلاشی شه و متاسفانه اين بار هم نوبت به من رسیده.وقتی رسیدم پايین تا چند ثانیه مات و مبهوت خشکم زد! :/ دیدم یه جعبه ی بزرگ دستشه و گرفتتش سمت من. گفت که دائما توی سفر یادم بوده و اين جعبه رو هم برام سوغاتی گرفته. :|
از اون اصرار و از من انکار که نههه نمی تونم قبول کنم و ر
بعضی وقتا می‌خوام قلبمو بکشم بیرون و پرتش کنم رو زمین و پامو محکم بذارم روش . دوباره و دوباره و دوباره و دوباره . اونقد که کاملا له بشه و تاوان همه ی حرفا و کارايی که بخاطرش کردم و خودمُ خُرد کردم رو بده.درحالی که دارم داد میزنم :بمیر ، بمیر ، بمیر ،بمیر
الان، بعد اين همه روزايی ک گذشت، ب اين نتیجه رسیدم که ارزششو داشت، ارزششو داشت ک ازون ارزوها دست بکشم و چیزی ک میتونستم بدست بیارم رو بزارم کنار تا بیشتر کنارتون باشم
نمیگم اون راه دیگه اشتباه بود، نه، اونجا هم مثل الان به سازگاری میرسیدم و چیزاي زیادی یاد میگرفتم اما اينجا هم یادگرفتم، بزرگ شدم و عاقل به روش دیگری:)
تو مسافر عشقی و من هر دم در یادت.
فکر کردن به تو، چنان در بیداریم جاریست، که هر لحظه حضورت را احساس میکنم.
چشمانم را هم که میبندم، کنارمی.اما اينبار پر رنگ تر.زیباتر. ملموس تر.
اين پايیز فقط دستانت را کم دارد تا کوچه هاي باغ فردوس را قدم بزنیم و کنار کوچه ی دلبر عکسی به یادگار بگیریم و من از اين عشق سرمست شوم و انتظار باز دیدنت را هرچه طولانی، هرچه بیشتر بکشم.
 
کارهاي مرتاضان که در اثر یک سلسله تمرینات مخصوص در ریاضتهاي دشوار به دست می آید با معجزه تفاوت دارد.
زیرا معجزه احتیاج به تمرین و ریاضت ندارد بلکه استمرار از نیروی غیبی است که به امر حق و اذن پروردگار عالم در اختیار انبیاء و اولیاء الهی قرار می گیرد.از اين گذشته توانايی هاي مرتاضان محدود است و قدرت بر انجام هر کاری را ندارند و آنچه آنها انجام می دهند براي هر کسی که اين سیر را طی کند و اهل ریاضت شود میسر و ممکن است به خلاف معجزه که با عنايت و ع
از هجدهم تیر دیگه تاریخ و روز و ساعت از دستم رفت، فقط آلارم تنظیم می کنم که یادم نره برم سر کار، ولی بازم تاریخ دستم نیست، خدا رو شکر لیست هاي کلاس ها خودشون تاریخ و تعداد دارن.
امشب یهو حواسم جمع شد و فهمیدم دو سه روزی هم از مرداد گذشته و حساب کتاب من میگه دقیقا الان هفده روزه نیستی. یاد خواب هاي نصفه نیمه و بیداری هاي مشترک اين هفده روزمون افتادم. یاد تک تک لحظه هايی که لابه لاي پست هاي همین وبلاگ بدون اينکه خودت بدونی هستی! هستی! ولی اين بودن ا
دخترکوچولوی من امشب تماس گرفت اعتراف کنه.
گفت خانوم اگر عشق نیست چی هست که هروقت به یادشم یا کنارشم دوست دارم سیگار بکشم
یه صداي بلند از درون فاطمه به دانش آموز 17 ساله ش میخواست بگه آخه کوچولو؛ تو از زندگی چی میدونی؛ کی از عشق براي شما امامزاده ساخته؟ 
دخترکم، بزرگ میشی و میفهمی عشق چندان هم اتفاق مهمی نیست.
اولش با کلی انگیزه رفتم خریدمش 
ولی الان دارم فکر میکنم من اهل اون همه جنگولک بازی نیستم 
میخواستم براي هر کارم یه جدول بکشم حتی خواب و فیلم واهنگ و .
الان امروز میگه :"اين دفتر خوراک نقطه خط بازی کردنه "
واقعا هم خوراک نقطه بازیه !!!
:)))
میدانید، هیچ تعریف شگفتی از عشق سراغ ندارم.
جز اينکه در یک شب خنک و مورمورکننده زیر درخت سیب دراز بکشم و ننه چادر سیاهش را رویم بیندازد.
هوا یخ است، چادرش هم یخ است. پوست آدم که مورمور میشود، اين همان عشق است. خود عشق است. بعد از چند دقیقه آدم گرما را در تنش حس میکند، چشمانش سنگین میشود و حال ندارد حتی دستش را تکان بدهد.
من هیچ تعریف شگفتی از عشق سراغ ندارم.
ناهار را که خوردم، دراز کشیدم روی روفرشی سرمه‌اي‌رنگ اتاق. نور آفتاب از پنجره به صورتم رسیده بود و نوازشش می‌کرد. خسته از دیدن منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و ساختمان‌هاي سرد آن‌سوی پنجره و خسته از شنیدن صداي چرخ چمدان‌ها، چشم‌هايم را بستم و دست‌ها را زیر سر گذاشتم. به اين فکر کردم که الان دلم می‌خواهد کجا باشم؟ صداي گنجشکی از شیشه‌هاي بالکن عبور کرد و جهید توی افکارم. با خودم گفتم کاش الان وسط جنگل بودم؛ جنگلی که به بهار دچار باشد. کاش م
 همین امروز یا شبچه فرقی داره!بخودم قول میدم دیگه به واو تلفن نزنمیبارم اون یاد من کنهوالاتلفنش رو من میزنم.حوصله شو اون ندارهو رو چیز زیادی که داره!
 
پانوشت:اين یک مطلب قدیمی تو نوت گوشیم نوشته بودم اما دوست داشتم منتقلش کنم اينجا.
شاعر میگه مرا عهدی ست با جانان 
اين مطلبم عهد منِ
بايد یادم بمونه دور خیلیا رو یواش یواش خط بکشم
 
سلام. شايد مسخره به نظر برسه اما یه مهمونی خیلی بزرگ و مجلل با کارت دعوت از دوستان و آشنايان و کاسباي محل و خلاصه هر کس دیگه اي که می شناسمشون ترتیب می دم (که بیايند همه) و ازشون میخوام حلالم کنن اگه بدهی دارم می دم ، نصیحتم رو می نویسم و می خونم توجمع، سعی می کنم اشخاصی که واسم مهمن رو از ته دل به آغوش بکشم بعدشم می رم زودتر یه قبر می خرم با سنگ و ترتیب مراسم ترحیمم می دم و زود توبه می کنم
امروز صبح شنبه‌اي که جمعه‌اش اون اتفاق افتاده، در حالی که تو مترو وايسادم و دارم میرم سر کار، حس می‌کنم فقط اينجا میتونم بنویسم. صبح شنبه‌اي که از خودم بیزارم. به خاطر تنم خجالت می‌کشم. از داشتن سر روی بدنم شرمنده‌ام. دلم میخواد سر اونايی که شنبه چهاردهم دی نود و هشت براشون فرقی با شنبه‌هاي قبل نداره، داد بکشم. بگم خوش به حالتون غیرت ندارید راحتید‌. وطن نمی‌فهمید راحتید. غرور ملی حالیتون نیست راحتید‌. 
کاش نویسنده بودم و براي قصه ناتموم همه آدم هاي ته ذهنم، پايان خوشی می نوشتم. هرچی قصه ناتموم هست امشب هجوم آورده به ذهنم؛ اون زنی که تو گاراژ کربلا برادرش رو گم کرده بود و اشک می ریخت چی شد؟ زنی که روی تخت بیمارستان بغض داشت و بچه هاش سقط میشدن و همسرش به ملاقاتش نمیومد؟ اون پسربچه دستفروش تو مترو که بهم قول داد درسشو خوب بخونه؟ اين مرد مستاصل که ناي ايستادن نداشت و با هربار باز شدن در آی.سی.یو خیز برمیداشت که حضورشو به زنش اعلام کنه؟ کاش میشد ب
5
تعیین سطح زبان دادم صبح ، روزاي فرد میشه براي زبان ، زوج عکاسی ، صبح تاعصرم هر روز دانشگاه فشرده هست اما بايد انجام  بدم و چاره آیی نیست ، خوابم میاد وحشتناک ، امروز سرکلاس اينقدر خندیدم که نفسم بالا نمیومد ، جوابا اومد ، هرچند من که کنکور نداده بودم و به من ربطی نداشت اما همش یاد پارسال می افتم ، اما قرار شد بکشم بیرون ازش و تمومش کنم ، بشینم برنامه بچینم واسه ارشد .
ینی من از خدا هیچی نمیخوام جز یه مرگ بدون درد 
از مردن نمیترسم، ینی میترسم ولی نه از خود *مرگ*.فکر نکنم کسی از خود ذات مرگ بترسه یا بدش بیاد همم؟ :-؟
بیشتر وحشت ازش به نظرم به خاطر اينه که ممکنه وقتی برسه که نمیخوايش.و یا از بعدش باشه؟ اينکه چه بلايی سرت میاد؟
ولی من؟ من مثل سگ از قبلش میترسم.اينکه با ترس و وحشت و درد بمیرم
اينکه طولانی و دردناک باشه و ثانیه ثانیش عذاب بکشم
ینی روزی صد بار دعا میکنم فقط یدونه با ارامشش نصیبم شه.
فکرم اشتباه بود و برنامه ریزی ام درست. 
فکرم اشتباه بود که فکر میکردم اگر بعد از هفت ماه ببینمش حداقل میتوانم در حد حفظ ظاهر مهربان باشم. عقرب ها بسیار کینه اي و نابخشا هستند!
برنامه ریزی ام درست اما. کارهايم را جوری چیدم که وقتی بیرون نشسته اند کف اتاق را دستمال بکشم و بعد از ناهار هم بروم حمام. 
بعد هم به بهانه خیس بودن موهايم سعی میکنم از گردش اجتناب کنم
فکرم اشتباه بود و برنامه ریزی ام درست. 
فکرم اشتباه بود که فکر میکردم اگر بعد از هفت ماه ببینمش حداقل میتوانم در حد حفظ ظاهر مهربان باشم. عقرب ها بسیار کینه اي و نابخشا هستند!
برنامه ریزی ام درست اما. کارهايم را جوری چیدم که وقتی بیرون نشسته اند کف اتاق را دستمال بکشم و بعد از ناهار هم بروم حمام. 
بعد هم به بهانه خیس بودن موهايم سعی میکنم از گردش اجتناب کنم
امروز را مرخصی گرفتم براي درد زانو و رفتم استخر.الان بهترم. به خوابگاه گفتم اتاق دو تخته اگر در طبقه همکف خالی شد جابه جايم کنند. فردا بايد به رئیسم بگویم یک جايی در طبقه همکف بهم بدهد چون اگرچه اين اسکلت با من همکاری نمی کند، من تصمیم ندارم از همکاری با مجموعه دست بکشم، تازه دارم ابواب جدیدی از پوست کلفتی را به روی خودم می گشايم. 
سلام
نزدیک یک سال است که دیگه دستم به نوشتن هاي همیشگی ام نمیره
نوشته هايی که خواننده رو برآشفته کنه و تحسینم کنه
دارم بی تعارف مینویسم
سردرد ها داره نگرانم میکنه
شبها دوست دارم نفس هاي عمیق بکشم وبه مسائل عمیق تر فکر کنم
به آینده
به گذشته
به خودم و به زندگیم
راستش ايتجوری نمیشه
فردا بايد زیارت شهداي گمنام برم
زیارت لازمم
خدا من خیلی بهت نیاز دارم
یک بار براي همیشه بايد با اين افسردگی لعنتی خداحافظی کنم
اين دیگر غیر قابل تحمل شده بايد برود 
برود براي همیشه
میخواهم دست خودم را بگیرم
و از ته اين باتلاق لعنتی بیرون بکشم
و اين کار را از همین لحظه شروع میکنم
دیگر غصه نمیخورم 
اظطراب بیخودی به دلم راه نمیدهم 
و مثبت و پر انرژی براي اهدافم تلاش میکنم. 
امروز صبح با خستگی بیدارشدم ،شب قبلش دیر خوابیدم☹ استاد چیزاي خوبی میگفت ، از انصاف تو کار و. میگفت سعی میکنم با افرادی که شر دارن کار نکنم ، یه اقاي خیلی پولدار اومده و گفته حاضرم کلی پول بدم بهت ، ولی گفته من جنس مناسبو میدم نه گرون ، که خیلی به دلش نشسته ، بعد کلینیک رفتم سما ، اين ترم خیلی افت کردم ، معدلم ۱۸.۸۶ شد نفر دوم شدم ، رقابتمون خیلی سخته و تنگاتنگه . اشک تو چشام جمع شد ، بايد معدلمو بالا بکشم ، اين دوهفته هم اصن خوب نخوندم بايد است
ولی هر کسی یه جور مشکلی داره
مردم همیشه مشکلات خودشونو تو چش بقیه نمیکنن. بعضیا رو هم اصن نمیشه دید.زیر یه عالمه چیز دفنن و کم کم از همون ته شروع میکنن به خوردن طرف و وقتی به سطح میرسن و خودشونو نشون میدن خیلی ترسناک میشن.خیلی
میترسم یه روزی دیگه نکشم.هر روز میخوام خودمو نجات بدم.یه هدف بزارم جلوم و بگم وقتی بهش برسی ازاد میشی.پس زور خودتو بزن تا زودتر تموم شه
ولی بعدش میگم که چی؟ اگه هیچ وقت بهش نرسم چی؟ اگه یه چیزی شه که مجبور بشم ازش دست بکشم
اينکه چند صباحی است نمینویسم نشان از احمق بودن من هست آخر نوشتن مرا آرام میکند ولی همچون بچه اي که تمايلی به زدن آمپول از ترس ندارد من نیز از اين کار هی در می روم. تعداد نخ هاي سیگارم زیاد شده است و از طرفی هم خانواده نمیداند من سیگار میکشم انگار اگر بفهمند دنیا بهآخر رسیده و من خسته از اينکه همش بايد نیم ساعتی زودتر بیرون بروم تا بتوانم سیگارم را بکشم. من هر چه قدر هم آدم ضعیفی باشم حالا کهسیگار شده ام آخر چرا نبايد بتوانم به مادر و پدر بگویم
بارها تو زندگیم از چیزی حرف زدم و اطرافیان یک جوری رفتار کردن که انگار بايد از اينکه خواستم ارزشی رو حفظ کنم خجالت بکشم!
یادم میاد یکبار تو فامیل، یه عده که همیشه با وزش باد حرفشونو عوض میکردن، مثل همیشه تا چشمشون به من افتاد شروع کردن به بحث ی! :/
ادامه مطلب
سلام.
چند روز پیش با وی کوچک رفته بودیم طب سنتی.
می خواستن حجامتش کنن،پرستاره بهش میگه:
می خوام رو کمرت نقاشی بکشم:) چی بکشم؟
+یه عروس با یه گربه:))
 
بعد از اينکه کارش تموم شد اومده برا من تعریف کنه:
خاله اون خانومه برام یه عروس با یه گربه کشید.ولی با نوکِ مدادی کشیدشون(مداد نوکی منظورشه) یکم نوکِ مدادشم تیز بود.:( سوزم گرفت.:(
 
فرداش که پنبه ی حجامتش رو مامانش براش کند میگه:مامان ازش عکس بگیر ببینمش.
عکسو بهش نشون دادیم : اِ.اين که هیچ عروسی
فکر می‌کنم همان شب کذايی بود. به صفحۀ چت تلگرام خیره شده بودم که نوشته بود: بیا برویم کوه.» پیش خودم گفتم واقعا؟ آخر در اين شرايط.
حدود 12 ساعت بعد، وسط مترو ايستاده بودم که یک آن حس کردم دیگر نمی‌توانم نفس بکشم. خانم فروشنده روبروی من ايستاده بود و داد می‌زد: خانمااا شلواراي گیاهی دارم.»
اتفاقات اخیر، مثل تصاویر تلویزیون‌هاي قدیمی در سرم پرپر می‌کرد و صداها درهم دیزالو می‌شدند. یادم آمد که مامان دیشب به شوخی گفته بود: اشکالی ندارد، صد
هنوز هم عاشق لبخندت هستم   و دوست داشتم تمام آن لحاظات پر غصه ات را که اشک میشوند  با دستان خودم پاک کنم و به آغوش بکشم.   بارها به دلم ماند بی احساس و بی تفاوت که نبودم،فقط حریم نگه داشتن در ذاتم بود 
من مطمئن بودم که تو هم مرا عاشقی 
متاسفانه مرورگر شما از اين قابلیت پشتیبانی نمی کند 
 
یک عادت بدی دارم. کتاب که می‌خوانم بعد از چند صفحه ناخودآگاه می‌ايستم. انگار نفسم بند آمده باشد. کمی اطرافم را برانداز می‌کنم، کمی به موضوعات دیگر فکر می‌کنم. شايد یک چرخی توی اپ‌هاي گوشی بزنم و دوباره بعد از نفس‌گیری به کتاب بر می‌گردم. نمی‌دانم آیا واقعا نفسم می‌گیرد و به اين هواگیری نیاز دارم، یا اينکه توهم می‌زنم و صرفا ژست مغز تنبلم است، گویی انگار کوه کنده و نفس نگیرد از زرد به خاکستری تبدیل می‌شود و تمام! شايد هم برگردد به همان ع
 
صداي بارون میومد. رفتم زیر بارون. مدیر اومده میگه مریض میشی شما، بفرما داخل. اومدم بپیچم از یه ور دیگه برم، دیوار بود همش، نشد. گفت خیس شدی. گفتم جلسه کجاس؟ گفت فلان خیابون و بهمان سالن. گفتم آهان.گفت ولی خیسی شما. یادش نرفته بود زیر بارونم. گفتم خب. اومدم بالا. دلم میخواس بمونم آه بکشم هنوز. نذاشت. تصمیم گرفتم پیاده برم. بهش نگفتم، به مدیر. میگفتم چشماش چار تا میشد. مدیر چار چشم خوب نیس. دوست ندارم.
 
 
ا اينکه الان ساعت یک و بیست و چهار است و من پشت پنجره ی اتاقم افتاده ام و گلدون ها را دید میزنم و یک مشت کتاب هم جلویم پهن است، و فقط پهن است ، دارم میمیرم . نه راستش اصلا مردنم از اين ها نیست :/ من ا اينکه نمیتوانم با کسی که دوست دارم، ارتباط داشته باشم  به شدتِ فاکی ناراحتم:/ و بدتر از آن ا اينکه چیزهايی که دوست دارم اينقد دور از دسترس اند و حداقل فاصله شان با من به اندازه ی فاصله‌ی کهکشان راه شیری و آندرومدا است ، میخواهم خودم را بکشم:/ و به طور کل
 
دلم از تمامِ دنیا یک کلبه ی چوبی می خواهد ، میانِ جنگلی دور افتاده و سر سبز .کلبه اي قدیمی و دِنج ، که درهايِ ايوانش به سمتِ رودخانه اي خروشان باز شود .کنارِ پنجره اش که نشستم ، یک کوهستانِ مه گرفته و با شکوه را ببینم و روح و جانم تازه شود .شب هايِ تابستان ، رویِ پشتِ بامش دراز بکشم ، از زیبايیِ بکرِ آسمانِ پر ستاره اش ، جان بگیرم و به رویايِ شبانه اي شیرین و لذت بخش، سفر کنم .و شب هايِ زمستان هم ، با نورِ چراغ هايِ بادی و گرد سوز ، کنارِ آتشِ شومی
مدتیه دارم سعی میکنم یادم بمونه توی آینه خودم رو ببینم؛ تجربه ی عجیبی دارم که هربار قیافه ام برام تازگی داره.
یوقتايی اصلن حوصله هیچی بازی کردن با برنا رو ندارم و دلم میخواد آزادانه به دنیاي بزرگترها سرک بکشم.
یوقتايی دلم میخواد یه خواب سیر بکنم، کلی وقت هدر بدم و بعدش یه برنامه ریزی خوب بکنم و اجراش بکنم.
الان هم آنقدر خسته ام که یادم نمیاد درین پست چه مطالبی میخواستم بذارم!
با تمام وجود از کنکور ممنونم، که باعث میشه اين روزهارو تحمل کنم. فکرمیکنم فعلا فقط همینه که باعث میشه زنده بمونم. تا وقتی تو علم طبیعت؛ فیزیک، علم نظم: ریاضی، علم مواد: شیمی، علم حیات: زیست شناسی(که حیات چقدر جان کاه است عزیزم. چقدر.)، علم زمین: زمین شناسی، علم ادب، علم زبان غرقم میتونم شادی رو مزه مزه کنم. میتونم به اين روح خسته اجازه پرواز بدم، میتونم نمیرم.
میرم تا بتونم قدری نفس بکشم.
وسط یکی از همان کلافگی‌ها و خستگی‌ها پرسیده بودم چیکار کنم با زندگیم؟ جواب داد: راحت باش، رها کن، همه چی رو.
من نمی‌دانم رها کردن چطوری است. نمی‌دانم اين "همه چی" چیست که بايد رهايش کنم. نمی‌دانم منظور از راحت بودن چطور راحتی ايست.
معنی رها بودن و رها کردنِ همه چیز اين است که اگر یک روز از همین روزها برگردم به لحظه‌اي که داشتم توی آن هواي سرد قدم می‌گذاشتم روی برگ‌هاي خیس چسبیده به سنگ فرش پیاده‌روی آن خیابان شلوغ و چشمم خورد به قسمت سیگار
 
صداي بارون میومد. رفتم زیر بارون. مدیر اومده میگه مریض میشی شما، بفرما داخل. اومدم بپیچم از یه ور دیگه برم، دیوار بود همش، نشد. گفت خیس شدی. گفتم جلسه کجاس؟ گفت فلان خیابون و بهمان سالن. گفتم آهان.گفت ولی خیسی شما. یادش نرفته بود زیر بارونم. گفتم خب. اومدم بالا. دلم میخواس بمونم آه بکشم هنوز. نذاشت. تصمیم گرفتم پیاده برم. بهش نگفتم، به مدیر. میگفتم چشماش چار تا میشد. مدیری که چشاش چارتا شده باشه خوب نیس. دوست ندارم.
 
 
رئیس انجمن واردکنندگان موبايل تبلت و لوازم جانبی گفت: استفاده از واردات گوشی مسافری به نحوه تجاری ، خلاف قانون است وذکر شده که اگر مسافر کالايی را با حمايت ۸۰ دلاری دولت وارد ايران کرد،نمی تواند براي استفاده تجاری از آن اقدام کند.حسین غروی رام رئیس انجمن واردکنندگان موبايل تبلت و لوازم جانبی  در گفت‌وگو با فارس با اشاره به نزدیک شدن ايام اربعین حسینی و تسهیلات دولت براي حضور در اين مراسم گفت: حضور مردم در اين مراسم موجب می شود که برخی از اف
باز قلم در دستم میلغزد که چه کنم چه نکنم چه بنویسم و چه ننویسم پنجره اتاق را باز میکنم تا شايد هوا عوض شد  اما هواي دلم عوض شدنی نیست پس از براي دلم دنبال هم نشینی میگردم  هم نشینی که تکراری نباشد همنشینی که بر خلاف من پر از شور و تکاپو است و بر خلاف ریتم کند زندگی پر سرعت بی ايراد و لمس شدنی حس شدنی خنک یعنی باد بی سرزمین بی سقف بی انتها بی بمبست متنوع به او گفتم که من را از اين جا ببر ببر جايی دیگر گفت تا به حال به خودت در آیینه نگاه کردی خرس گنده
امان از وابستگی، اين زهر کشنده ی خلاقیت ها و تلاش ها و شکوفايیِ استعداد ها.
جدا وابستگی براي من سمه.
اينکه واسه چیزی منتظر باشم تا طرف مقابلم عشقش بکشه و اطلاعاتشو در اختیارم بذاره یا با انبر از دهنش حرف بکشم یا هر مدل اتفاق دیگه اي که منو واسه چیزی که میخوام معطل کسی کنه که میتونه کمکم کنه ولی دریغ میکنه.
نوچ من آدم ول معطل گذاشتن کسی نیستم و خوشمم نمیاد کسی معطلم کنه دیگه تمیزکاری زندگیم واسم سخت نیست پس راحت میتونم با یه جارو خاک انداز از اي
براي ۱۹‌ساله بودن خیلی کوچیکم. بیش از حد کوچیک. چقدر؟ یه چیزی دور و برِ ۶-۷ سال قبل. حس می‌کنم تو اون سن گیر کردم و طبق اين روال قرار نیست بزرگ شم انگار. ولی امید دارم. دلم می‌خواد خیال کنم همه چی خوبه. یه افکت بیوتی بکشم روی صحنه‌ی زندگی. کل سکانس‌هاي دل و روده‌دَرآر رو کات کنم. با یه نسبت تصویرِ ۱۶ به ۹. 
 
 
پی‌نوشت: به خاطر یه سری دلايل احمقانه لینک دانلود گذاشتم و نه لینک دیدن. لطفا بعدا پاک بفرمايید عکس رو.(عکس) (یالقوزتره منم :/)
شدم #یاس، پر از بغض. و یا شايد حزن، ماتم، اندوه، حسرت، سوگ و یا هرچیزی که می‌شه اسمش رو گذاشت غم.باغ دلم رو هرس می‌کنم و حصارهاي کوچیکش رو می‌شکنم، تا حصارهاي بزرگتر دور خودم بکشم، تا سمیّتم به کسی سرايت نکنه. من سمّی شدم و بايد قرنطینه بشم. به قول #اخوان_ثالث "یک روز که خوشحال‌تر بودم می‌آیم و می‌نویسم: اين نیز بگذرد ."
مظاهر.نوشت ۱: کلیپ مربوط به کنسرت یاس در سیدنیِ استرالیاست، سال ۲۰۱۹.مظاهر.نوشت ۲: فقط ژست وايسادنش اونجايی که داره می‌خون
شش دقیقه مونده به ۱۲، هرشب همین موقعا که میشه تاریخو چک میکنم که ببینم چند ‌روز دیگه مونده تا دوماه بشه، لعنتی خواب شبو ازم گرفتی، یه جايی تو قلبم خالی شده و جاش تیر میکشه، لعنت به تو
صبا وقتی بیدار میشم هنوز خسته ام، یه چیزی میخورم میرم کافه میشینم با متن کتاب کلنجار میرم و بعد دوسه ساعت میام خونه یه کله شاگرد دارم تا شب که بشینم پاي شام و سریال، به شدت کار میکنم اما نمیتونم سیفون بکشم رو فکر تو، خسته شدم از تو که مثل خوره تو وجودمی چندساله و
موفق به کنترل خودم نشدم 
بهش پیام دادم 
جوابی نرسید 
شايد هیچ وقت جوابی نرسه 
مثل بیشتر اوقات نادیده گرفته بشه 
#تو رابطه با او به جمله هاي دنیا دار مکافاته 
یا زمین گرده بد نکنیم بد میبینیم تاوان میدیم 
و اين حرفا ايمان پیدا کردم 
تو رابطه هاي قبلیم با یه نفرشون خیلی بد بودم 
دقیقا همون رفتارهارو اون با من داره 
هنوز نتونستم با خودم کنار بیام 
از دوست داشتن یه آدم اشتباهی دست بکشم 
تا ته یه رابطه اشتباه رفتم 
بايد برگشت! 
بعد از داداش بزرگم حالا نوبت اين یکی داداشمه 
مامان هر دختری رو میبینه شب در موردش حرف میزنه 
منم اينشکلیم :|
به نظر من سخت ترین کار دنیا براي پسرا خواستگاری رفتنه
اونقد دوست دارم داداشم دست یه دختر رو بگیره بیاد خونه و بگه اين خانمِ منه 
منم یه نفس راحتی بکشم :)) 
بعد  بگم حالا من چی بپوشم
+شهادت امام حسن عسکری(ع) تسلیت باد 
پا پیش می‌ذارم براي شناخت آدما و جالب به نظر میان اما هر کدومشون چیزی از خودشون نشون می‌دن که باعث می‌شه بکشم عقب.چیزی که هیچ‌جوره قابل چشم‌پوشی نیست و اين غمگینم می‌کنه.و واقعاً کو اون شور و اشتیاق براي شناخت آدما؟ و کو اون تصورات مثبتی که واقعی می‌شد؟هیچ آدمی نیست که بعد حرف زدن باهاش بگم دتس ايت.همینه.نهايتاً اين مدلی می‌شم که خب اوکی کیوت و جالب به‌ نظر میاد بذار باشه.کجان آدماي جالبی که بودن باهاشون و حرف زدن باهاشون باعث شفافیت رو
دیدین بعضی وقتا یه آهنگو که قبلا بارها شنیدین یهو دوباره میشنوین و اين دفعه حس میکنین فرق داشته با دفعه هاي قبل.انگار با تمام وجود حس شاعرش،حس خوانندشو درک میکنین.من امروز قلبم از شدت زیبايی اين آهنگ رو به درد آورده.اونجا که همايون شجریان میخونه:
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
مدام پیش نگاهی 
مدام پیش نگاه.
میتونم دراز بکشم رو به آسمون اين آهنگو پلی کنم.و با هر کلمه اي که میخونه تو رو یادم بیارم و از شدت علاقه م بهت، با صداي همايون همونجا
اردلان بیا. داره دیرمون میشه، سنمون داره خرج میشه. بیا میخوام تا اخرین روز عمرم بیشتر دوست داشته باشم. میخوام درد دوریتو بکشم، باهات قهر کنم، بهت تیکه بندازم، بغلت کنم، ببوسمت. اردلان میخوام همه کاراي دنیا رو با تو تجربه کنم، پس زودتر بیا، که وقت کنیم حداقل یکمشون رو انجام بدیم. تو خیابون ها بدویم و داد بزنیم، بعد تاتر تا صبح پارک دانشجو بمونیم و براي ادماي هیزش زبون دربیاریم. من با تو دیگه از کنکور ارشد نمیترسم، من عاشق مردنم وقتی پیشتم.
ساعت ده دقیقه به چهار صبحه.
تازه اومدم توی تخت تا بخوابم
خواب به چشمام نمیاد
شهریور داره با سرعت باورنکردنی تموم میشه
امروز ازمون ازمايشی ثبت نام کردم براي اواسط مهر
فردا کاش بشه کاراي رزومه تموم بشه تا یه نفس راحت بکشم
چه روزاي عجیبی.
اينقدر فکرم مشغوله که حتی وقتی به گذشته فکر میکنم و بابتش افسوس میخورم یا احیانا احساس خشم یا تنفری بهم دست میده؛ خیلی زودگذره. چه خوب. چه خوب که براي فکراي اضافی وقت و حوصله اي ندارم.
خدايا ممنون بابت اين روزاي
یکی از بچه هاي فجازی چند روز پیش نوشته بود: پايیز داره میاد و من از همین حالا زردمه!
من واقعا هرسال اول پايیز زردمه. آخرم پايیز 97 جوری زمینم زد که هنوز بلند نشدم. کسايی که از قدیم وبلاگ منو میخونن میدونن که حجم زنجموره اي که من توی اين چند وقته کردم از مجموع همه اين سال ها بیشتر بوده. اما دیگه کافیه. خالی که نمیشیم. فقط تثبیتش می کنیم. حال چارتا رفیقمونم بد میشه. دیگه میخوام دست بکشم از اين اوضاع.
شايد عوض اين که حرفامون برگرفته از حالمون باشه، اي
25 ساله شدم . بر خلاف هر سال ، امسال شب تولدم غمگین بودم . آخرین روز 24 سالگی من با غم همراه بود . هیچ وقت آدم هايی که روز تولدشون خوشحال نبودن رو درک نمی کردم . چون نه از بالا رفتن سن ناراحت میشم و نه می ترسم . 
امسال براي خودم ناراحت بودم . از اين که خودم انتخاب کردم که مستقل بشم ، از اين که خودم خواستم که کاری رو انجام بدم که دوست ندارم . از اين که کارمند بودن رو انتخاب کردم .
اما تولد امسالم کنار کسايی بود که براي من دور هم جمع شده بودن . نه براي خودشو
موهام نم داره هنوز
موهام رو با حوصله درست کردم و فردا صبح که از خواب بیدار بشم
لازم نیست موهام رو اتو بکشم  و مرتب کنم
زیر ابرو هام رو برداشتم و بعد مدت ها دور ابروهام رو تیغ زدم
حسابی تمیز و مرتب شده 
اما هر چند وقت ی بار آه می کشم
اون هم بی اختیار
نکنه اين آه با ما بمونه؟
دلم نمی خواد اين یکی خبر درست باشه
دلم نمی خواد فردا صبح اين یکی خبر هم ثابت بشه
هر چی فکر میکنم می بینم
96
97
و اين 98 
چقدر سخت گذشت به من!
 
 
پ.ن: تجربه شخصی من میگه در شرايط سخت 
میخوام سعی کنم از اين به بعد آرامش داشته باشم
و آروم آروم سعی کنم چیزايی که بلد نیستم رو یاد بگیرم و استرس الکی نداشته باشم. 
امشب کلی استرس داشتم و به جايی نرسیدم. همین الان اومدم بخوابم، یهو به خودم اومدم دیدم براي فردا و اينکه اين همه درس رو کی بخونم دارم دچار استرس میشم و بعدش به اين فکر میکنم که واي قراره دوشنبه برگردم تهران و فلان و بهمان. بعدش به اين فکر کردم که چرا خب واقعا؟ استرس بکشم که مریض شم؟ نشد؟ نرسیدم؟ خسته بودم؟ اصلا عشقم کشید د
دانلود آهنگ جدید علی خدابنده حال خوب
Download New Music Ali Khodabande – Hale Khoob
پخش از رسانه سلطان موزیک با کیفیت 320
 
علی خدابنده حال خوب
 
دانلود آهنگ جدید علی خدابنده حال خوب با لینک مستقیم
 
متن آهنگ حال خوب از علی خدابنده
 
آخه بدجوری برق نگات زد و منو کورم کردنمیبینم کسی رو غیره تو از همه دورم کرددیگه حالا که اومدم توی دلت محاله پامو پس بکشمتو که راحت نیومدی توی دلم محاله ازت دست بکشماصلا همه چیم باشه تو باشی انگار چیزی کمهیه تنه شدی تو همه کس منو نباشی
هواي آلوده‌ی آلوده. صبح رفتم دانشکده که درس بخونم بعد از یک ساعت نمیتونستم نفس بکشم. شیر خریدم و خوردم، بعدش اومدم خوابیدم تا الان
هم شدم؛
و اينا درحالیه که شنبه امتحانی دارم که کوچک ترین ايده اي دربارش ندارم! سر ملاسش نمیشه گوش کرد اصلا. و بايد ۵ فصل بخونم.
 
من نمیدونم واقعا چرا بايد درگیر قضیه اي بشم که بهم کوچیک ترین ربطی نداره. یعنی حساب کردم ، در بهترین حالت ربط اون قضیه به من از مرتبه ی چهارمه! 
دیشب جوکر رو دیدم ،علی‌رغم مزاحم
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب