نتایج پست ها برای عبارت :

بابا بزرگ علی جون

مامان تعریف می‌کرد وقتی مرا باردار بوده، اتفاقی رخ داده که بابا قول داده رفقایش را دعوت کند منزل مان. به عنوان شیرینی. 
این رفقای بابا، همکارانش هم بوده اند. آن سال هایی که بابا هنوز ازدواج نکرده بود توی آن شهر و اداره با آن گروه، همکار و رفیق شده بود. 
خلاصه این‌که بابا و مامان دو نفره سور و سات را مدیریت می‌کنند. 
رفقای بابا شام را که می‌خورند، بزرگ ترشان می‌آید به مامان می‌گوید دست به هیچ چیزی نزند. یکی از همان گروه که ماشینش تویوتا پیکا
احتمالا همتون با گروه جیپسی کینگ و آهنگ امامیو آشنا باشیدمن یه زمانی این اهنگ رو فارسی میشنیدم شاید بپرسید چه جوری؟الان متن آهنگی که میشنیدم رو براتون میذارم:اما میاماما میام تا تو تنها از دنیا بریچی میگی تو بابااااااوراجی نکناما میامامام میام تا تو تنها از دنیا بریچی میگی تو بابااااااوراجی نکنولش کننه بابا نه بابا نه بابانوکریتو میکنم نوکریتو میکنم(واقعا چه قدر عزت نفس خواننده پایین بوده)ولش کننه بابا نه بابا نه بابانوکریتو میکنم نوکر
مریم می گه بابا برات یه هدیه کوچیک گذاشته کنار که وقتی اومدی بدیمش بهت :(
رها می گه: بابا به هرکدوممون تک به تک گفته بود این دفعه حالم بد شد نبریدم بیمارستان. دوست دارم تو خونه م بمیرم. رها گفت خوشحالم چون فکر می کنم خوشحاله.
میلاد گفت: بابا بین خواهرزاده برادرزاده هاش تو رو از همه بیشتر دوست داشت.
گفت بابا هفتاد سالش بود ولی از من تندتر راه میرفت.
چی بگه آدم جز گریه؟
کجا گمم کردی بابا ؟؟ کجا بابا ؟؟ شدی مثل حاجی ؟؟ منتظری بابا ؟؟ که چی بشه ؟؟ که چی بگی بهم ؟؟ که من راه رو اشتباه میرم؟؟ من راهم اشتباه نیست فقط محیط رو اشتباه اومدمبابا راستش اون مقاله رو هنوز نخوندم و عقلم میگه نباید بخونم.بابا خیلی وقته به احترام شما دم نمیزنم به خدا که انصاف نیستجواب دارم برای سوالتون یک جواب کامل هم دارم فقط می دونم که وقت حرف زدن من نیست و اگر هم حرف بزنم ، حرفی نیست که شما صلاح بدونینخسته ام ، فقط همین ، خیلی خیلی
ولش کردم-خوب دلم واست تنگ شده بود خوشگل من-خوب خفم کردی؟اگه من طوریم میشد کی جواب بابا رو میداد؟جووووووووووووووووووووووووو ون؟چشام چارتا شد چه زبونی دراورده بود این وروجکبه بابا نگاه کردم که داشت می خندید-چه ربطی به بابا داشت؟رفت رو پای بابا نشست و گفت-اخه من عزیز دل بابام،مگه نه بابایی؟دیگه داشتم با دهن باز نگاش میکردم-اره عزیز دل باباای خدا این نیم وجبیم برای ما ادم شده بوداین سپهری از رو نمیرفت هنوزم داشت دنبالم میومدکنار در نشستم این
17/7/97چهارشنبهامروز وقتی بابا داشت سعی میکرد که تو مدت زمان بیشتری و سرپا وایسی متوجه شدیم که بعله شما میتونی قدمم برداری،وااااای که چقدر ذوق کردیم،خلاصه من یه طرفت بودم بابا هم اون طرف تو هم وسط ما،من نگهت میداشتم دو سه قدم بر میداشتی و میرفتی بغل بابا و برعکسش من،خاله نسرین هم ازت فیلم گرفت اما دیر رسید و تو دیگه خسته شده بودی
صب دکتر برا داداش چند تا آمپول و سرم زد تاظهر درمونگاه بودن ، بابا رفت بانک با ح اینا ، گفتن قسط بندیش میکنن ، ح قول داده بریزش ، اما به بابا گفت تو اول بریز ، به بابا گفتم ، تو آخر بریز ، شاید دروغ بگن ، اوتا ن ، مثه همیشه بابا قبول نکرد ، رفتیم بانک ، موقعی که کارت کشید ورسید مینوشت ،اشک پر چشام جمع شد ، خدایا ۲۰ میلیون از پاداش پایان خدمتو به همین راحتی دادیم ، بعد این همه سختی و ناراحتی و رنج ، گفتیم با این پول یکم سروسامون بگیریم ،
پدر و مادر پدرم در قید حیات نبودند. مامان هروقت میرفت خونه مامان بزرگم دو سه روز بمونه بابا به من میگفت مامانت که نیست بچه یتیمم.
بابا اهل ابراز احساسات کلامی و پرحرفی نبود اما با هیچ کس هم اندازه مامان حرف نمیزد. بزرگ تر شدم و فهمیدم آدم برای کسی که دوستش داره همیشه حرف داره. 
بابا نای، نان دادن ندارد، بابا کار ندارد.!بابا سهمی برای استخدام ندارد.!بنویس .؟؟؟آن بچه سرطان دارد!هزینه هر آمپولش بیشتر از 1 میلیون تومان است،خانه ی آنها پایین شهر است ،
اشک چشمهای مادرش مروارید دارد ،بنویس؟؟تلاش ما بی
ادامه مطلب
اشک می‌ریزم پای تلفن. مامان مبهوت شده. ساکت است. گوشی را می‌دهد به بابا. بابا عادت به دلداری دادن‌های لج آور ندارد. بابا کاری به صدای خش دارم هم ندارد. فقط می‌گوید زندگی بارها نشانش داده اتفاقات ناگوار، مانع بلاهای بزرگترند. می‌گوید ظن‌ات به خدا را اصلاح کن و صبور باش. همین‌ها را می‌گوید و باز گوشی را به مامان می‌دهد. اشکم بند آمده اما خسته‌ام. بیش از هر احساس دیگری خسته‌‌ام. پشت کاغذ چکیده پایان نامه، می‌نویسم غر زدن و چهل دایره می‌ک
کاپ حرص درار ترین فرد رو میدم به اونایی که وقتی انیمه میبینم مسخرم میکنن یا میگن ای بابا بزرگ شدی وفلان و فلان
بابا جمع کنید خودتونو ازتون نظر نخواستم که :/ ترو خدا به بقیه راجع علایق و سلایقشون سرکوفت نزنید باور کنید نظر شما اصلا مهم نیست چون خود طرف مهمه که با این چیزا لذت میبره !!
تو یکی از وبلاگا که نمیدونم چی بود نوشته بود سری که به زندگی خودتون رواست به ماتحت دیگران حرام است ! این نوشته رو باید چاپ کرد رو تیشرت همه جا پوشید .
با آشیخ سجادمون بگومگو داریممیگم چرا تو بابا باشی، من بابابزرگ؟؟!من بابا باشم، تو بابا کوچک خخخخنمیدونستم رضوانه بابا قراره اینقدر شیرین باشه!!! خخخخهمه ش از کودک همسری میگن، از کودک شوهری چیزی شنیده بودین ؟! خخخخ این از آثار اونه.میگم که یعنی یه کم دلداریم بدین مبادا احساس پیری زودرس بهم دست بده خخخخ+ ولی نه. باید اعتراف کنم قبلنا ریش سبیلمو که اصلاح میکردم تارهای سفیدشو از بیخ میزدم که تو چشم نباشهالان بخوام این کارو بکنم ملت فکر میکنن گ
مامان : هانیه حالش بد
بابا: چطور؟
مامان: تب کرده . پاهاشم یخ :(
یهو دیدم بابا اومده تو اتاق 
پاهامو از توی پتو  پیدا کرد همچی فشار داد که نزدیک بود قطعش کنه :/
اومدم بگم اخ دردم گرفت یهو دیدم با پشت دست خوابوند تو پیشونیم:| 
خو پدر من ، لمس هم کنی میتونی دما رو متوجه بشی چرا بزن بزن راه انداختی :|
در نهایت نتیجه معاینه رو  به این ترتیب به مادر اعلام کردن :
به خواهرش زنگ بزن بگو تنها وارث خونواده اونه 
بابا :
مامان:
من:
باز هم من :
Ali Baba 1991,BluRay,DVDRip,انیمیشن خانوادگی,دانلود Ali Baba 1991 720p,دانلود انیمیشن Ali Baba 1991,دانلود انیمیشن علي بابا Ali Baba 1991,دانلود رایگان,دانلود زیرنویس فارسی,دانلود فیلم با حجم کم,دانلود کارتون علي بابا,دانلود مستقیم انیمیشن Ali Baba 1991 1080p,زبان اصلی,علي بابا,کیفیت بلوری,
ادامه مطلب
همون لحظه که گفتی "الاه اکبر" عاشقت شدم! واسه‌م فرقی نمی‌کرد انتحاری باشی یا یه جوونِ کلّه‌خر که مسخره‌بازیش گل کرده. چون شجاع بودی عاشقت شدم. مامان همیشه می‌گفت "دختر نباید عاشق بشه!" اما من حرفشُ قبول نداشتم. مامان وقتی مُرد، بابا واسه تشییع جنازه‌ش نیومد، چون بابا شلوارش دوتا شده بود! حقیقت اینه که مامان عاشقِ بابا نبود و طبق قانون سوم نیوتون بابا هم عاشق مامان نبود.راستی کِی از زندان آزاد می‌شی؟ اگه آزاد شدی خبر بده. منتظرتم پسر شجاع،
نوشته زیردستنوشته یکی از بلاگرهای قدیمیه که الان سالهاست نمی نویسن و خواستم یادی کنم ازشون و نوشته هاشون تحت عنوان بابای قصه ها و وبلاگی که به این نام معروف بود
شاید باورتون نشه که من اون سالها با خوندن هر کدوم از این صدتا نامه چقدر اشک از چشام سرازیر شده:(
این پست رو قرار بود اول مهر بذارم ولی به دلایلی نشد
بابای قصه هایم، سلام.بابا یادت می آید اولین روز مدرسه را؟تو نگذاشتی با ریحانه بروم؛گفتی: امروز خودم می رسانم ات؛آخر جای تو روی شانه های م
من عمه هستم تو بابا محرم محسن ربانی بوستان کتاب قم
من عمه هستم تو بابا : روایت کربلا از زبان حضرت رقیه(س) خطاب به علي اصغر
من عمه هستم تو بابا : محسن ربانی، بوستان کتاب قم
معرفی:
اینبار کربلا را از زاویه نگاه دختر امام بخوانیماین کتاب را قلباً دوست دارم خیلی زیاد…از زبان حضرت رقیه (س) خطاب به حضرت علي اصغر است که در دنیای کودکانه خود از ابتدای همراهی بابا تا شهادت حضرت را روایت می‌کند و این جمله زیبا که : رابطه من و تو مثل رابطه عمه زینب و باباست
نوشته زیریکی از دستنوشته یکی از بلاگرهای قدیمیه که الان سالهاست نمی نویسن و خواستم یادی کنم ازشون و نوشته هاشون تحت عنوان بابای قصه ها و وبلاگی که به این نام معروف بود
شاید باورتون نشه که من اون سالها با خوندن هر کدوم از این صدتا نامه چقدر اشک از چشام سرازیر شده:(
این پست رو قرار بود اول مهر بذارم ولی به دلایلی نشد
بابای قصه هایم، سلام.بابا یادت می آید اولین روز مدرسه را؟تو نگذاشتی با ریحانه بروم؛گفتی: امروز خودم می رسانم ات؛آخر جای تو روی شان
بابا لنگ دراز,بدون سانسور,جودی آبوت,دانلود انیمیشن Daddy Long Legs 1990,دانلود انیمیشن بابا لنگ دراز Daddy Long Legs,دانلود انیمیشن بابا لنگ دراز با دوبله فارسی,دانلود دوبله فارسی انیمیشن بابا لنگ دراز,دانلود دوبله فارسی انیمیشن جودی ابوت,دانلود رایگان جودی ابوت,دانلود رایگان کارتون بابا لنگ دراز,دانلود سریال جودی ابوت,دانلود کارتون بابا لنگ دراز,دانلود کارتون جودی ابوت,دو زبانه,دوبله فارسی,
ادامه مطلب
صدای اعتراض حاج اقا بلند شد : این حسین  هم مسخره کرده ما را بابا مردم منتظرند همه بچه ها رفتند پارک منتظر ما ماندند ما هم برویم این پسر وایستاده نماز
حاج خانم گفت : بابا جان شما بروید من با حسین و بچه هاش می ایم
- علي و محسن رفتند انجا منتظرند . هیچ دخل داره بحساب؟ (تکه کلام حاج اقا بود وقتی خیلی عصبانی می شد)
بابا با خیال راحت داشت نماز می خواند و من مامان و بچه های عموحبیب منتظر بودند . من هی حواسم بود تا بابا نمازش تمام بشه.
حاجی بلند شد و راه افت
صدای اعتراض حاج اقا بلند شد : این حسین  هم مسخره کرده ما را بابا مردم منتظرند همه بچه ها رفتند پارک منتظر ما ماندند ما هم برویم این پسر وایستاده نماز
حاج خانم گفت : بابا جان شما بروید من با حسین و بچه هاش می ایم
- علي و محسن رفتند انجا منتظرند . هیچ دخل داره بحساب؟ (تکه کلام حاج اقا بود وقتی خیلی عصبانی می شد)
بابا با خیال راحت داشت نماز می خواند و من مامان و بچه های عموحبیب منتظر بودند . من هی حواسم بود تا بابا نمازش تمام بشه.
حاجی بلند شد و راه افت
پدربه دختر:پاشو دخترم یه لیوان آب واسه بابا بیار
دختر:ول کن بابا دارم تلویزیون میبینم. حال ندارم
دختر کوچیکتر:بابا ولش کن این خیلی بی تربیته پاشو برو خودت بخور
برای منم بیار

دقت کردید عروس دریایی داریم ولی دوماد دریایی نداریم !
.
.
.
.
یعنی بی شوهری تو عمق دریا هم موج میزنه
 
 
بدترین قسمت سرماخوردگی اینه که : 
 
آبریزش بینی داری بعد تو یه جمع یکی
 
 یه چیز باحال تعریف میکنه میزنی زیر خنده 
 
یه حباب اندازه توپ هفت سنگ از
 
 دماغت میزنه ب
دخترکِ نوپا با پدرش آمده بودند پارک. بابای پُرحوصله‌اش، بی هیچ حرفی، پشتِ سَرِ پنگوئن خانم» راه می‌رفت و هوایش را داشت. دخترک قدم که تند کرد، یکهو تِلِپ، خورد زمین! همان مدلی، چهار دست و پا که افتاده بود، مانده بود! بابا سریع آمد، بلندش کرد، تابی بهش داد و آرام گذاشتش زمین، روی پاهایش. کوچولو، تعادلش را که به دست آورد، لبخندی زد و راه افتاد! همین قضیه سه-چهار بار دیگر هم تکرار شد، که یک باره دخترک خودش را پرت کرد روی زمین!! بابا که فهمیده بود
بسم رب المهدی.
 
 پروانه های سوخته / ۳
رقیه جان! وقتی روضه ات را مرور میکنم، یک سوال با یک دنیا اندوه تمااااام زوایای ذهنم را پر میکند.خودت بگو:  آیا تو هوای دیدن بابا را کرده بودی، یا بابا هوای دستان کوچک تو را؟
 
سوم_محرم_۱۴۴۱
 
 
 
پدر دندان پزشک بابا چند ماه قبل بر اثر آایمر فوت شد. پدر با وجود بیماری همیشه جلو انسانهای خندان،خندان است. من سوم شخصی بودم به تماشا یک عشق ناب نگاه حسرت و ستایش پزشکنگاه پدرانه پدریکهو دکتر خواهش کرد و دوربین دست گرفتم و از دکتر و بابا عکس گرفتم خدا خدا خدا
 
 
 
 
امشب تولد بابا و غین(مدیریت) بود
طرز کادو دادن پدرجان و مدیریت به همدیگه اینجوریه که مدیریت از دخل دوتا پنجاهی برمیداره با روبوسیو تبریک میده به بابا بعد پنج ثانیه باز بابا همون دوتا پنجاهیو با بوسو ماچو تبریک میده دست مدیریت 
در آخرم مدیریت دوتا پنجاهیو میذاره تو دخل:))
+عکسای قدیمیو نگاه میکردم چقدر بابام پیر شده موهای مشکی بابا الان کم پشتو سفید شده (دو طرف سرش البته:دی)
۵۱ سالگی بابارو توی عمارت کنار نیروهای خلوچلمون جشن گرفتیم:))
اونقدر ت
علي بابا
علي بابا بزرگ ترین سایت و اپلیکیشن خرید بلیط هواپیما علي بابا ، خرید بلیط اتوبوس علي بابا ، خرید بلیط قطار علي بابا میباشد که شما به وسیله رجوع به سایت پیک خورشید نیز میتوانید ارزان تر از علي بابا بلیط خود را خریداری نمایید.
تی چارتر | tcharter
تی چارتر ارزان ترین سایت خرید بلیط چارتر هواپیما و بلیط چارتر مشهد میباشد که شما عزیزان بدون نیاز به اپلیکیشن تی چارتر و سایت تی چارتر میتوانید بلیط قطار تی چارتر و هتل تی چارتر را بدون تبلیغات از
دخترکِ نوپا با پدرش آمده بودند پارک. بابای پُرحوصله‌اش، بی هیچ حرفی، پشتِ سَرِ پنگوئن خانم» راه می‌رفت و هوایش را داشت. دخترک قدم که تند کرد، یکهو تِلِپ، خورد زمین! همان مدلی، چهار دست و پا که افتاده بود، مانده بود! بابا سریع آمد، بلندش کرد، تابی بهش داد و آرام گذاشتش زمین، روی پاهایش. کوچولو، تعادلش را که به دست آورد، لبخندی زد و راه افتاد! همین قضیه سه-چهار بار دیگر هم تکرار شد، که یک باره دخترک خودش را پرت کرد روی زمین!! بابا که فهمیده بود
یه روز یه بابایی ؛
پسرش فارغ التحصیل میشه. هیچی هم بارش نبوده. زنگ میزنه به پارتیش میگه : دمت گرم واسه پسرم یه شغلی پیدا کن. پارتیه میگه : میخوای سفیرش کنم؟ باباهه میگه : نه بابا اون خیلی زیاده پارتیه میگه : میخوای وزیرش کنم ؟ باباهه میگه : اوووووووف نه. پارتیه میگه: میخوای نماینده مجلسش کنم؟ باباهه میگه: نه بابا زیادشه! پارتیه میگه: میخوای فرماندارش کنم ؟ باباهه میگه : نه بابا یه جایی معلمی چیزیش کن پارتیه میگه : شرمنده اون دیگه سواد میخواد .!!!
پریا ، انقدر شیطنت داشته توی این سال ها و انقدر برای بابا از خواسته های ِ مطابق با اقتضای سنش حرف زده که بابا مثل یه جوان ِ بیست ساله از تمام ِ مناسبت ها ، شبکه های اجتماعی و مسائل روز ِ جوان ها سردرآورده . چند سالی ست ولنتاین را به صورت ِ نوشتاری ِ "والنتاین" به ما تبریک می گوید و قربان صدقه مان می رود که نکند ما کمبودی از این نظرها داشته باشیم . امسال برای عباس هم پیام فرستاد . پیام هایش را با "عزیزم" برای عباس ، "نفسم" برای من و "گلپری" برای پریا شر
بسم الله
 
دیشب بابا فرم گذرنامه‌اش را جلویم گذاشت و گفت برایم پر کن. نگاهی به فرم قبلی‌اش انداختم. خطِ خودم بود. چند سال قبل هم من اسم و رسم بابا را در فرم نوشته بودم. شماره‌ی برادرم عوض شده بود. حتی آرزوهایش. شغل شوهرخواهرم هم. مامان هاجر دردِ پایش بیشتر شده بود. بابا چهره‌اش مثل آن‌وقت سرخ و سفید نبود. وزنش بیشتر شده بود، موهایش سفیدتر. من دیگر به طور دائم در این خانه زندگی نمی‌کردم. فهمیده بودم رنگ چشم بابا میشی نیست و به اشتباه همه جا این
 
خوشی های بزرگ زیاد مهم نیستند .مهم اینه که آدم بتونه با چیزهای کوچک خیلی خوش باشه .بابا جون من رمز بزرگ خوشبختی رو پیدا کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته رو خورد و یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده رو برد. بابا لنگ دراز #جین_وبستر 
به بابا میگم ساعت ۴ قراره جلسه تشکیل بدن. ولی ادارات رو گفتن باید وزارت بهداشت گزارش بده تا تعطیل کنن. تا شب هم احتمالا دوباره به ۲۰۰ می‌رسه شاخص آلودگی.
بابا میگه ۲۰۰ رو گفته‌بودن حد تخلیه‌س. کجا می‌خوان تخلیه کنن ۱۰ میلیون آدم رو؟
مامان به ترکی میگه حداقل ۳ روز طول می‌کشه.
بابا سوییچ می‌کنه به ترکی و خطاب به مامان میگه اصلا بخوان تخلیه کنن هم مردم با چی می خوان برن؟ فقط ماشین هست . خود این شاخص رو می‌بره بالاتر. این همه ماشین!
مامان باز به
در قفس مینام رو باز کردم که بیاد بیرون بازی کنه و طبق عادت در تراس رو بستم و نشستم کنارش که بیاد و بازی کنیم. بابا اومده از گرمی هوا گله کرد و در تراس رو باز کرد و نشست دم در که نذاره مینا بره بیرون، یهو گوشیش زنگ میخوره مادر بزرگ گرامی غرق صحبت با گل پسرش میشه که مینا در یک چشم بهم زدن بال میزنه و میره بیرون و من جیغ و گریه و داد و بابا بابا کنان، دخترم رفت تو حیاط همسادمون نصب شبی
هیچی دیگه لباس پوشیده نپوشیده با چشمانی خون وصورتی گلگون به خانه ه
در قفس مینام رو باز کردم که بیاد بیرون بازی کنه و طبق عادت در تراس رو بستم و نشستم کنارش که بیاد و بازی کنیم. بابا اومده از گرمی هوا گله کرد و در تراس رو باز کرد و نشست دم در که نذاره مینا بره بیرون، یهو گوشیش زنگ میخوره مادر بزرگ گرامی غرق صحبت با گل پسرش میشه که مینا در یک چشم بهم زدن بال میزنه و میره بیرون و من جیغ و گریه و داد و بابا بابا کنان، دخترم رفت تو حیاط همسادمون نصب شبی
هیچی دیگه لباس پوشیده نپوشیده با چشمانی خون وصورتی گلگون به خانه ه
الان با کلی غر غر کردن خوابیدی فدای تو بشمدو هفته پیش به اتفاق همکار بابا رفتیم آتان یکی از روستاهای قزوین خیلی خوش گذشت ولی تنها مشکل گرمای بودنت بود وقتی گرمت میشد دیگه نه با می می اروم میشدی نه بابا نه هیچ کس دیگه تنها آب و باد خنک چاره ساز بود و هر جا بودبم باید پیاده میشدیم آب میریختیم رو پاهات تا آروم میشدی فدات بشم الهی.
شب که میشد من و بابا زیر پتو بودیم و تو بیزار از پتو و اون رو همش کنار میزدی اگرم مینداختم روت سریع بیدار میشدی وگرر
گفتم این دفه مث دبی نکنم، هر وخ دلم خاس استوری بذارم، و خب حالا احساس میکنم دارم دهن ملت را صاف میکنم! :/ 
پسرررر :| ی دور اومدم پست بذارم صفحه رفرش شد پرید! منم گفتم وختی رسیدم خونه دیگه پست میذارم!
دیشبم خونه دوست بابا موندیم! بابا نسبتا لاکژریا! الان اینا بیان شهر ما ک هیچی نداریم!؟خونمون جای اضافی نداره!؟ خلاصه که در برهه های متوالی پشم ریزون امروز صبح با اصرار و اکراه! خارج شدیم و اینقد تارف کردن که مامانم گفت باشه بابا ظهر میایم :| 
ولی همه تر
ای تو ای بی تو زمان زندان من ای تو ای قند و دلم قندان من
ای تو ای جایزه ی هر عید منای تو ای همراهی بی قید من
ای تو ای فکر زمان و لحظه امای تو ای شیرینی هر مزه ام
ای تو ای سوغاتی هر کاروانای تو ای خوش پیکرو شیرین بیان
ای تو ای آن ابروی زندگیای تو ای فخری برای مردگی
رفتی و با رفتنت دنیا سیاهروز شد لیل و شمسم شد چو ماه
 
تقدیم به بابا علي اکبر.
.علي بکائی جوپاری(طالع)
یکی یکی دکمه های پیرهن مردونه راه راه صورتی سفیدم رو میبندم، دکمه آخر از بالا رو که میبندم بابام میگه: خفه نشی یه وقت؟! لبخند میزنم و بارونی نقره ایم رو میپوشم و میگم: بابا خوب شدم؟! بهم میاد؟! میگه: تو هرچی بپوشی بهت میاد. میگم: عه بابا اذیت نکن خب چقدر بهم میاد؟! میگه: دخترم من چیکار کنم که پدرم و همیشه خوش بر و رو میبینمت حتی وقتی اون شلوار کوتاه سبزِ اتاق عملت رو میپوشی، لبخند میشم و شال بلند مشکی رو سرم میکنم. دستش رو میگرم و قدم میزنیم، میگم:
یه وقت‌هایی هم مثل الان می‌شینم همه‌چیز رو بررسی می‌کنم و متوجه می‌شم انگار وابستگی بابا بهم خیلی بیشتر از مامانه،انگار جدا شدن من ازشون یه ترس پنهان باشه که هرچند وقت یک‌بار سعی می‌کنه با مامان راجع بهش صحبت کنه و بگه احتمالا باید باهاش بریم ولی خب کاش می‌تونستم توی رفتارهام یک‌سری تغییرات ایجاد کنم که بابا متوجه شه من تقریبا از حالت اون دختر کوچولوی نیازمند مراقبتی که بلد نیست هیچ‌کار خاصی انجام بده خارج شدم یا حداقل دلم می‌خواد ا
پست قبلی دست های باباست . آن خط  "L" مانند هم یادگار دهه ی شصت و روزهای جنگ است ، یادگاری های زیادی دارد ؛ خیلی زیاد . وقت های ناراحتی و عصبانیت بازوهای بابا را چنگ می اندازم و نیشگون میگیرم اینقدری که داد بابا بلند شود و بگوید اون چنگال های پلنگت رو بردار درد میکنه که البته مشاهده میکنید من یه پلنگ ناخون کوتاه هستم :دی دیشب وقتی بابا ناخون هایم را دید گفت: یا بگیرشون یا سوهانشون بزن ، چیه اینقدر کج و کوله . البته قبلش چیز دیگه ای گفت که فعلا خارج ا
ازدواج ناگهانی یادگار یادگار یادگار امام چطوری رخ داد؟
الف-باران می آمد،توی یک نگاه عاشق شد،رخ داد.
ب-داشت عکس سلفی می گرفت با موضوع من و ازدواج یهویی،یهو رخ داد.
ج-گفت بابا وقتشه،بابا گفت بپوش بریم،رفتن،رخ داد.
د-بدون هماهنگی با رومه شهروند،رخ داد.
بچه که بودم خونمون خیلی بزرگ بود ما 5 تا بچه بودیم اما سه تا اتاق خواب بیشتر نداشت. یکی واسه پسرا یکی واسه دخترا. یکی هم واسه مامان و بابا
یادم میاد وقتی یکی منتظر به دنیا اومدن سینا بودیم چه ذوقی داشتیم مامان و بابا هر روز برای خرید سیسمونی میرفتن بازار. البته چشم و همشچمی مثل الان نبود اون موقع اگر قرار بود یه دست سرویس خواب نوزاد بخرن باید خواهر شوهر و مادر شوهر هر چی فامیل بابا بود با مامان میرفتن هر کی هم یه سلیقه ای داشت. خلاصه بالاخره خرید
شنبه4/8/98ساعت 9 شب بود من و بابا زیر تشک تخت در حال جستجوی پلاستیک بودیم و تو هم مشغول بازی وقتی خواستیم تشک رو بزاریم سر جاش بابا گفت دست سوفیا نگیره منم به خیال اینکه تو در حال بازی هستی با خیال راحت گفتم نه!واااای یه لحظه دیدم تو نق میزنی گریه نکردی فقط در حد نق خیلی ترسیدم و سریع بابا تشک رو بلند کرد و دستت رو بیرون اورد،فقط خدا میدونه اون لحظه چه بهم گذشت از شدت ترس بدنم میلرزید باز شکر خدا به خیر گذشت،خلاصه بابا تو رو برد تو اتاق که ارومت کنه
 تولد مامان امسال، شب که برمیگشتم خونه کیک خریدم با بابا خوردیم.
فرداش از مدرسه تماس گرفتم گفتم درچه حالی آقا رضا؟ گفت چای و کیک میخورم. عصرش مرد!
امروز تولد باباست و من نمیدونم چیکار کنم.
دوست داشتن هم لذت داره هم درد.تولدت مبارک آقا رضای خوبم.
کاش میشد ازت خواهش کنم از طرف من مامان رو بغل کنی ببوسی.
بابا یادته میگفتی آدم حتی اگر کوچه پشتی هم رفته باشه دوست داره وقتی برمیگرده خونه، زنگ بزنه و زود در رو براش باز کنن بیان استقبالش که متوجه بشه
افزایش موجودی در اپلیکیشن علي بابا – اپلیکیشن عليبابا یکی از بهترین اپلیکیشن ها برای خرید بلیط آنلاین هواپیما، بلیط قطار و بلیط اتوبوس می باشد شما با داشتن این نرم افزار کاربردی میتوانید تمام بلیط های را در سرارسر کشور به صورت آنلاین خرید کنید.
ادامه مطلب
( بوی پدر )
پدرم
شبا دیر میومد
همه در خواب بودیم
جز مادر
صبحِ که بیدار میشدم 
تـویِ اون هوای سرد
رفته بودش پدرم
 رخـتِ خـوابِش خالیَ بود
میخـَزیـدَم آروم
سـوی رخـتِ خـوابِ گرم بابا
اون مُتـکا و پَتـو 
بوی بابارو میداد
کاش بودی بابا
حبیب رضائی رازلیقی
تقدیم به تمام پدران که هستند و پدرانی
که آسمانی شدند
روز پدر مبارک
دانلود آهنگ جدید آرین یاری بابا
دانلود آهنگ آرین یاری به نام بابا کیفیت ۱۲۸ و ۳۲۰ ، با لینک مستقیم ، همراه با پخش آنلاین و متن آهنگ
دانلود آهنگ فوق العاده بابا با صدای آرین یاری از جوان ریمیکس
ترانه : آرین یاری , آهنگ : برگرفته از ملودی عربی , داربوکا و تومبا : آرین یاری
Download New Music Arian Yari – Baba
 
جدیدترین موزیک آرین یاری عزیز را می توانید هم اکنون از جوان ریمیکس دانلود نمایید.
ساخته جدید آرین یاری، بابا نام دارد.
این موزیک در تاریخ ۲ آبان در سایت قر
می‌گفت: 
پدرم خدا بیامرز نظامی بود، از اون آدم‌‌های مهربونِ کم حرف ولی جدی که کمتر کسی لبخند یا حتی اخمش رو دیده بود.
اون موقع‌ها ،حدود‌های سال تولد خودت یا حتی قبل‌تر، دانشگاه قبول شدن مثل الان نبود، کمتر کسی دانشگاه‌ قبول می‌شد تازه اونم سراسری!
خواهرم که قبول شد رفتیم پیش بابا و گفتیم "بابا زینب دانشگاه قبول شده"‌، یه نگاه به خواهرم کرد و گفت "چی قبول شدی بابا؟" زینب سرش پایین بود، انگاری خجالت می‌کشید به بابا نگاه کنه ، آروم گفت "پزشک
نباید یه طوری زندگی کنیم که نشه ازش یه قصه دراورد. آدمای زیادی اومدن و بدون اینکه یه قصه ی پر ملات بسازن، رفتن.  آدمای بی قصه بعد رفتن شون می میرن. باید قصه بشیم. قصه ی شبای بلندِ بچه ها. قصه ی شبای نگذشتنی ِ آدم بزرگای ِ درمونده. باید اون قصه ای بشیم که مامان بزرگ، بابابزرگا از تعریف کردنش واسه نوه هاشون لذت ببرن. لذت ببرن و همزمان آروم بغض کنن. بچه ها ولی بخندن و تو عالم بچگی شون هیچ وقت نفهمن که چرا بابا بزرگ، مامان بزرگ شون توی اون داستان
منُ ببخش مامان، منُ ببخش بابا منُ ببخشید که وقتی دیدم ن. پشت سرتون بد می‌گه نزدم تو دهنش. منُ ببخشید که انقدر نمی‌دوستم که آدما ذات واقعیشون رو در گذر زمان نشون می‌دن و من اعتمادم بهش بی‌جا بوده منُ ببخشید که این روح زلال و لطیفتون رو نادیده گرفتم منُ ببخشید ممنونم که برام دعا می‌کنید ممنونم ازتون .
برای طبقه بندی تصاویر محصولات؛
علي بابا از اولین تراشه هوش مصنوعی خود رونمایی کرد
مسابقه برای ارائه خدمات هوش مصنوعی توسط شرکت های فناوری تشدید شده و شرکت چینی علي بابا هم برای تقویت توان خود در این حوزه یک تراشه مبتنی بر هوش مصنوعی عرضه کرد.
به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از آسین ایج، تراشه هوش مصنوعی علي بابا Hanguang ۸۰ نام خواهد داشت و این شرکت مدعی است استفاده از آن مدت زمان مورد نیاز برای انجام برخی امور را کاهش می دهد.
از جمله این امور می تو
زهرای بابا سلام
 
عمو می گفت فردای روز عید غدیر باز خواب دید. تو رو دیده بود تو یک دشت زیبای سرسبز پر از ساختمانهای زیبا شبیه قصر. همه آدمهای اونجا سالم بودند و نقص و ناراحتیی توشون مشاهده نمی شد. تو اونجا بدوبدو می کردی و باز همون زوج سفید پوش دنبالت بودند و به شدت مراقبت بودند. عمو می گفت آخر خوابش تو داد زدی که "من فرشته کوچک خدام. نیومدم که بمونم".
زن عمو می گفت: عمو که پا شد می گفت اگه اون دنیا این قدر قشنگه من می خوام همین الان بمیرم.
 
فرداشم ع
دو سه روز پیش به موطلایی درس بابا رو داده بودن و به مناسبت اولین خواندن و نوشتن این کلمه یه کار جالب انجام دادن، به این صورت که با کاغذ رنگی یه حالت کارت پستال مانندی درست کرده بودن که روش کلاه و چشم و ابرو و سیبیل بود و داخلش یه متن بامزه چاپ کرده بودن، که بابا خیلی دوستت دارم و قدر محبت ها و تلاشت رو میدونم و بهت افتخار میکنم و . بعد "بابا" های تو متن رو بچه ها خودشون نوشته بودن و بالاش هم عکس باباشون رو چسبونده بودن.ظهر که رسید پرید تو بغل بابا
عشق بابا
حاجی به فاطمه
از آن
عشق های ناب و قدیمی بود

از آن
عشق ها که انگار با هلال های سقف خانه یشان هم عجین شده بود

همسایه
بابا حاجی، خاله معصومه می گفت: آیه بابا حاجی ات را چشم زدند، عشقشان را چشم زدند
مگرنه خانم فاطمه چرا باید سرطان بگیره و به چند ماه نکشیده فوت کنه؟

بابا
حاجی با 8 بچه ی قد و نیم قد تنها ماند

فامیل
دست به کار شدند و برای تنها فرزند تاجر معروف شهر به خاستگاری رفتند

بابا
حاجی و بی بی جون باهم ازدواج کردند

طولی
نکشید که بی بی ج
فرشید انقدر زیاد بابا رو بغل میکرد بغلش که میکنم برام باباست.
مظلوم و سبیلو و مهربون و باابهت عین بابا.و نجیب.
مریم هم باباست. سکوتش خودخوری کردنش حتی عصبانیت و ظرافت و حساسیتش.
امید و سعید مامان هستن؛ جمعه که امید داشت گریه میکرد داشتم فکر میکردم مثل مامان راحت گریه میکنه.
بهترین بابای دنیا#پدر
یکی بود یکی نبود، یه موش کوچولو به اسم موش قزی با پدرش زندگی می کرد. بابا موشه از صبح تا شب کار میکرد و شب که به خونه می رسید خسته بود و می خواست استراحت کنه. اما موش قزی شروع می کرد به سر و صدا و بالا و پائین پریدن، تا اینکه بابا موشی سرش درد می گرفت و داد می زد: موش قزی چقد سر و صدا میکنی؟
موش قزی هم گوشه ای کز میکرد و با بابا موشی قهر می کرد.
یکبار پیش خودش گفت: فردا از اینجا می رم تا یه بابای خوب برای خودم پیدا کنم.
فردای آن رو
علي بابا با ارائه محصول تور، روند خرید تورهای مسافرتی را سریع، آسان و به صرفه‌تر از قبل کرده است. علي بابا با ارائه این محصول، این امکان را برای کاربران خود فراهم کرده تا به صورت آنلاین از قیمت تورهای مسافرتی به مقاصد مختلف داخلی و خارجی مطلع و پس از مقایسه قیمت‌‌ها، خریدی به‌صرفه داشته باشند.
توحید علي اشرفی مدیر بازاریابی علي بابا درباره ویژگی‌های این سرویس می‌گوید: علي بابا اولین پلتفرم آنلاین فروش تور را در وب‌سایت و اپلیکیشن خود
سر ظهر که یارا از کلاس نقاشی برگشت، نفس نفس ن خودش را به درگاهی اتاقم رساند، هراسیده گفت:"مانا یه خبر بد!". نگاهش کردم و گفتم "چی شده؟". نشست لب تختم و با غصه زیرلبی گفت:
-یه کلاغ افتاده پشت در پارکینگ. نمی تونه پرواز کنه. هرچی خاله خواست کمکش کنه، نتونست بپره.
-ینی بالش شکسته؟
لب ورچید:
-نمیدونم . نکنه؟
شانه بالا انداختم و گفتم "مریضه بیچاره. خوب میشه.". یک مرتبه با دلواپسی از جا پرید و سمت تلفن دوید:
-نکنه بابا با ماشین بیاد لهش کنه؟ باید بهش زنگ
متن اهنگ عليرضا پویا به نام علاقه
کیو مثل من دیدی آخه قلبش باشه مثل کف دستشکه بمونه بی چون و چرا پای همه حرفشکیو مثل تو میخوامش که بعدش دوست دارم هی بگم بهشخودم تکی پشتتم درست شبیه یه ارتشبابا من تو رو میخوامت دلی بگو چرا اینقدر خوشگلینکشی مارو تو با اون چشات چه کاریه آخهعجب زدی دلو بردی سریع کارته اصلا دل ببریدیدی آخرش تو شدی دیگه مال من عاشقبابا من تو رو میخوامت دلی بگو چرا اینقدر خوشگلینکشی مارو تو با اون چشات چه کاریه آخهعجب زدی دلو بردی
1.من با قیافه ای زار ن:الان یعنی من باید کوله پشتی بیارم؟؟سنگینه آخهبابا : نه :) ،  تو هیچی نمی خوام بیاری :)مامان : تو فقط خودت رو بیاری کفایت می کنه:/2.من: دفترچه بیمه من تاریخ نداره !مامان : تو مطمئنی کنکور دادی ؟؟من: خب مسافرته دیگه اومدیم و مریض شدممامان: 3.من : موکب غذای ایرانی هم داره ؟؟بابا : نه !من: غذای عربی تنده تند،من نمیخورمبابا : عه پس‌ میخوای چیکار کنی ؟؟من:یک بسته نون میارم :/4.من: باید کیف بخرمناباب: عه؟؟من: آره،کفش هم باید بخرمناباب:
5 ،6 سالم که بود یه بار اتفاقی ساعت مچی بابا رو شکستم.خیلی ترسیده بودم چون می دونستم حق ندارم بی اجازه به وسایل بزرگترا دست بزنم ولی زده بودم و بعدشم اون افتضاح رو به بار آورده بودم:(
می دونید چیکار کردم؟ ساعت رو بردم اتاقم و گذاشتمش زیر بالش و بعدم شروع کردم به دعا کردن، که خدایا ساعت بابامو درست کن، ساعتشو مثل روز اول کن.
وقتی حسابی دعا کردمو بالش و کنار زدم داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم وقتی دیدم ساعت مثل روز اولش نشده!!!! اصلا باورم نمیشد، باور
 
 
دکتری که اومد بالا سر بابا گف ممکنه سکته ریز رد کرده باشه و.گفت تو.این بیماری از این اتفاقا می افته. دو روزه بابا رو بغل می گیرم و در تخت خواب می گذارمش. چند لحظه پیش رفتم طبقه بالا و گفت بیا رفتم پیشش گفت چیزیت که نشده یعنی دنیا انگار در هیبت بابا جلوم بود. اوایل خیلی ناله می‌کردم اما الان لحظه لحظه بودنش برام عشق ه 
 
 
 
 
خب بگو ببینم داستان چیه؟
هیچی
داستان این هست که هرچی پیش میره 
باید پوستت کلفت تر بشه
دلت بزرگ تر بشه
وگرنه له میشی 
اما این پروسه کلفت شدن پوست لامصب طول میکشه
به موازات ضخیم شدن پوست 
هم دل بزرگ میشه هم سفت و سخت میشه
یعنی دیگه چوب خط های عاطفه و مهربونی و دل رحمی و.پر میشه و عقل حسابی ناجوانمردانه حکومت میکنه و اجازه ی نطق زدن به احساس نمیده .
اصلا خوب میکنه
چه معنی داره جایی که عقل هست 
عاطفه بپره وسط 
ولش کن.بیخیال بابا داشتم بلند بلند ف
الان که دارم اینو می‌نویسم تو رو سینه‌ی من خوابیدی دخر گلم و قسم می‌خورم یکی از بهترین لحظه‌های زندگی من خوابیدن‌های تو روی منه.
این چند روز بخاطر دل‌دردات یه کم شب بیدار شدی و من نوحه‌های حضرت رقیه _سلام‌الله عليها_ می‌خونم برات که بخوابی. بعدا حتما راجع به این خانم عزیز و بزرگ باهم حرف می‌زنیم.
همیشه خوب باشی بابا
یه معلم زبان داشتم، یه بار برگشت گفت: مردا تا قبل چهل سالگی بچه‌ن. بعدش تااازه یه ذره بزرگ می‌شن، تازه می‌تونن مثل یه پدر رفتار کنن.حالا بی‌خیال اینکه حرفش خیلی جنسیت‌زده‌ست و اصلا این خاله‌زنک‌بازیا دیگه چیه؟ ولی درمورد بابای من که صدق می‌کنه. :/
دیشب دعوامون شده همین‌جور شوخی‌شوخی، برداشته منو ناک‌اوت کرده، بعد می‌گه سولویگ جان بیا سفره رو بنداز. رفتم دستمو نشونش می‌دم، می‌گم بابا داره خون میاد انگشتم! می‌گه آخی، چی شده؟ می‌گم ب
می گم خنده هات شبیه ایلیاست علي آقا، می خنده، شبیه ایلیا. بابا دنده رو می زنه سه و می گه #تخمه کدو خوبه، می گم تخمه باید سیاه باشه بابا، مثل شب که سیاهه. یه تخمه می ندازم توی دهانم و با پوست قورت می دم و از همون اول دیواره ی گلوم رو با تیزیش مورد عنایت قرار می ده تا وقتی که می رسه به مقصد. بابا می گه چیه این زمستون؟ می گم هنوز نیومده که! می گه زمستون همه اش شبه, چیه این شب؟ آدم باید بازنشسته باشه صبح تا شب بشینه کنار بخاری بخوره بخوابه. می گم یه روز بخ
حیدرحیدر اولو آخرحیدر حیدرحیدر ساقی کوثرحیدرحیدرحیدر ای مظلوم فاطرحیدر حیدرفاتح خیبرحیدرافتادی در بستر زهرا بابا چشمات از اشکت شده دریا بابامیبینم چه بغضی توی صداته یا زهرا داری روی لب ها داری باباقربون دستای لرزونت بابا پر خونِ زلف پریشونت بابااشکات و پاک کن مگه زینب مُرده قربون چشمای گریونت بابا
یا علي و یا علي یا علي یا علي و یا علي یا عليیا علي و یا علي یا علي یا علي و یا علي یا عليسربند زردت شده هم رنگ روت رده خون خشکه روی گوشه ابروتام
امسال بر خلافِ همیشه شب یلدا سهم من شد خوابگاه
نه تجربه تلخی بود و نه شیرین
یه دلم دل دل میکرد که پر بزنه و بره تو اون کوچه قدیمی خونه باباجون و 
یه پلاستیک پر نون خامه ای بگیره دستشو و سفره یلدا رو بچینه
از اون آلو سهم دل شکموش بشه و خونشون هی دولا راست بشه، هی کار کنه، هی تو دلش غر بزنه به نوه های تنبل و هی غر بزنه و هی غر بزنه
تهشم ک برمیگرده خونه بشینه سفره غرشو جلو مامانش باز کنه و بگه خیلی تنبلن این فامیلات!: دی
چرا من و تو باید فقط کار کنی
سلام به همگی،
من پدر بزرگم، چندین ساله که دیالیز می کنه. پدر بزرگم به من گفت برو تجربی، دکتر شو، بعد یک چیزی اختراع کن یا یک درمانی پیدا کن که دیگه بیماران دیالیزی نیاز به دیالیز نداشته باشن.
این حرف پدر بزرگم واقعا منو ناراحت کرد. به خودم اومدم، دیدم که راست میگه بابا بزرگم. بیماران دیالیزی واقعا خیلی اذیت می شن. چند سال گذشت و من رفتم رشته تجربی و تمام تمرکزمم گذاشته بودم روی کلیه ها تا بالاخره یک راهی پیدا کنم. درس زیست شده بود درس مورد علاق
با بابا امروز کلی حرف زدیم و صحبت کردیم دوتایی باهم. شب بابا همبرگر گرفته بودن، همبرگر درست کردم سه تایی خوردیم من ۴ تا همبرگر خوردم
مامان و فاطمه و فائزه و سینا هم شب ساعت ۱۲ بود که رسیدن. فاطمه سینا اومدن وسایل ها رو گذاشتن و یه سلام احوال پرسی با بابا کردن و رفتن خونه نوشین خانم اینا. 
فالل یه عالمه لباس مباس خریده بود. هر کدوم رو نشونم میداد میگفت الاچه عمرا اگه بدم بپوشییییییی
منم میگفتم فالللللللل باچه نمیپوچمش. و شروع میکردم یه پرو ک
وقتی مردم یه درخت رو خاکم
بکارید تا عاشقا برن تو سایش
یکم تو دارم یه شب روکارم
یه شب تو خودم با که چقد رو دارم
فکرای تشنه تو کویر قلبم
و من تنها تو این مسیر خلوت
چقدر هزینه کردم واسه خبری که نبود
واسه هدفی که هنو شده اسیر عقلم
از من میشنوی کشک همش دادا
تش خنده ها اشک همش دادا
پشم همش بابا اون سوی محبت
خشم همش دادا رشک همش بابا
خدار و دیدم تو خواب ازش
پرسیدم چرا ؟ گفت داد نزن
گفتم کجا بودی بی گناهو دار زدن
گفت تو چشم اونایی که زار زدن
سپهر خلسه، قصه
 رسما انگار جزوی از خانواده نبودم.
امروز‌زنگ زدم خونهدیدم جواب‌نمیدن
زنگ زدم موبایل بابا.بابا گفت رفتبم اهواز.منم بیخبر از همه‌جا و همه چیز!گفتم چه خبره اهواز!؟ گفت هیچی دیروز عصری شیشه میافته‌رو دست داداشت تاندونش رو باید عمل‌میکردن.
اصن نفهمیدم چی میگه!فقد اشکام بود که‌ میریخت روی صورتم!
امروز سالگرد ازدواجشون بود!صبح به ناهید پیام دادم تبریک گفتم!از همه جا بی خبر!
سالگرد ازدواجی که تو بیمارستانه؟!
من چه خواهر بدیم نه؟!
از دست خود
میون این هلهله ها کیه صدام میزنه
دست نوازش کیه روی موهای منه
آره صدای مهربونه پدره
صدا صدای گریه های مادره
روی خاک انگاری با چشمای تار
بابامو می بینم تو گرد و غبار
آره درست می بینه چشمام اومدی
دیدی که زیر سم اسبام اومدی
بغلم کن بابا بغلم کن
بابا بغلم کن بغلم کن
جون زهرا بغلم کن بغلم کن
بابا توی این شلوغیا کشیده شد موی من
شبیه مادرم شدم شکسته پهلوی من
زره نداشتم و شکسته بدنم
دیدن یتیم همه بیشتر زدنم
وقتی که افتادم زیر دست و پا
آهسته اسمت رو میزد
ازداغ بابا یوسف زهرابگرید/در این مصیبت ماه خوش سیمابگرید/خلوت نشین نیمه شبهای پرستش/مظلوم دوران بازهم تنهابگرید/بر عسکری دشمن نگر زهرجفاداد/بر ماتم اوحضرت یکتابگرید/درد یتیمی بهرمهدی سخت گشته/با سوگواری بهراومولابگرید/ماتم سرای حضرتش یادازمحرم/همراه مهدی شیعه وآقابگرید/اشکی به چشم حضرت صاحب زمان است/در سامرا هردیده برنابگرید/برقلب مهدی سخت گشته این مصیبت/حتی نسیم و باد درصحرابگرید/باشدظهورش مرهمی از بهربابا/شیعه برایش تاخودفردابگرید
ازداغ بابا یوسف زهرابگرید/در این مصیبت ماه خوش سیمابگرید/خلوت نشین نیمه شبهای پرستش/مظلوم دوران بازهم تنهابگرید/بر عسکری دشمن نگر زهرجفاداد/بر ماتم اوحضرت یکتابگرید/درد یتیمی بهرمهدی سخت گشته/با سوگواری بهراومولابگرید/ماتم سرای حضرتش یادازمحرم/همراه مهدی شیعه وآقابگرید/اشکی به چشم حضرت صاحب زمان است/در سامرا هردیده برنابگرید/برقلب مهدی سخت گشته این مصیبت/حتی نسیم و باد درصحرابگرید/باشدظهورش مرهمی از بهربابا/شیعه برایش تاخودفردابگرید
دیروز از تهران برگشتیم ، تو اتوبوس عمه چندین بار حالش بد شد و لرز داشت ، بابا جلسه داشت برا خونه ، اسنپ گرفتیم ، اومدیم خونه ، تو راه هیئتای عزادهری زده بود بیرون عمه حالش خوب نبود ، من و مامان بردیمش بیمارستان شبانه روزی ، بیمارستانش به شدت کثیف بود ، شلوغ بود ، بعضیا گریه میکردن ، چشای یه دختر کوچیک پر از غم بود ، دکتر سر م نوشت ،صدای هیئتا تا داخل بیمارستان میومد
صبح بابا رفت بانک دنبال کار خونه ، یه صلوات انشالله حل بشه ‌
داداش صبح حال
مواد لازم برای تهیه بابا غنوش غذای خوشمزه و مشهور مصری
 
* سیر : سه حبه 
* بادمجان : 3 عدد
* زیره سبز : 1/2قاشق چایخوری ( 2 گرم )
* تاهینی : 1/2 فنجان ( 120 میلی لیتر )
* آب لیمو : 3 قاشق سوپ خوری ( 45 میلی لیتر )
* فلفل قرمز : 1/2 قاشق چای خوری ( 2 گرم )
* روغن زیتون : به مقدار لازم* نمک : به مقدار لازم

ادامه مطلب
زهرای بابا سلام
 
دلبر بابا
نازگل بابا
دختر بابا
 
دلم برای گفتن اینها تنگ شده است. چه روزهای طولانی شده است که دیگر کسی را ندارم برایش اینها را بگویم. بابا جان مدتی است تصمیم گرفته ام برایت ماهی دست کم یک بار بنویسم چه با عکس و فیلم و هر خاطره ای که دارم. تازمانی که زنده باشم. فکر کنم این قدر خاطره دارم که از پسش بربیام. وقتی این وبلاگ به روز نشود یعنی من هم دیگر نیستم. یعنی یا پیش تو هستم یا شاید هم نگذارند تو را ببینم که به نظرم ظلم بزرگی خواهد ب
کیو مث من دیدی آخه قلبش باشه مث کف دستش؟
که بمونه بی چون و چرا پای همه حرفش؟
کیو مث تو میخوامش که بعدش دوست دارم هی بگم بهش…
خودم تکی پشتتم درست شبیه یه ارتش!
بابا من تورو میخوامت دلی؛ بگو چرا انقد خوشگلی؟!
نکشی ما رو تو با اون چشات! چه کاریه آخه؟!
عجب زدی دلو بردی سریع کارته اصلا دل ببری…
دیدی آخرش تو شدی دیگه مال منِ عاشق
بابا من تورو میخوامت دلی؛ بگو چرا انقد خوشگلی؟!
نکشی ما رو تو با اون چشات! چه کاریه آخه؟!
عجب زدی دلو بردی سریع کارته اصلا دل
بابا همین الان گفت: آدرس وبلاگت چیه؟ بگو برم بخونمش.
گفتم: نه! وبلاگ یه چیز شخصیه! مثل یه دفتر خاطرات مجازی.
گفت: شخصیه و همه می تونن بخوننش؟ همه به جز بابات؟
گفتم: آشنا نیستن که این "همه". اگه بفهمم یه آشنا داره می خوندش، آدرسشو عوض می کنم، یا همچین چیزی.
گفت: می شه آدرسشو عوض کرد؟
گفتم: اوهوم، می شه.
مامان گفت: نگران نباش، یه بار که حواسش نبود بازش گذاشته بود، می ریم می خونیم ببینیم چیه. 
بابا گفت: نه، اگه سولویگ نخواد که من نمی خونمش.
ولی خدایا، اگ
بهراد-اه اه چقده شما این دختره ی زشته و لوسش میکنینباران-زشت خودتی بی تربیتبعدم از بغل بهرام پرید پایین رفت تو بقل بابا نشستباران-بابا مگه من زشتم؟-نخیرم دخترم از ماهم خوشگلتره مگه نه بهار خانومبه باران لبخندی زدم و گفتم بله-حالا بدو بیا بشین ناهارتو بخورباران-سیر شدم ابجی میخوام تک تک بخورمبا اخم نگاش کردمو گفتم-اول ناهار بعد تک تکلباشو برچید و نگام کرد -بااین نگات خر نمیشم بدو بیابهراد-تو خر خدایی هستی باباجان-جوننننننننننننننننننننننن
بهرام با نفرت نگاشو ازم ن که رو زمین افتاده بودم و گریه میکردم گرفته و ازخونه زد بیرونبابا اومد بغلم کرد سرمو گذاشتم رو سینه بابا و ازته دل زار زدم-گریه نکن دخترم دستش بشکنه که روت بلند شد ،گریه نکن عزیز دلماون شب گذشت بابا به سپهری رضایتش و اعلام کرده بود از اونروز تا حالا نه بهرام تحویلم میگرفت نه بهراد خیلی احساس بدی داشتم قرار بود امشب سپهری بیاد خونه تا بابا صحبتاشون و بکننتوی اتاقم نشسته بودم به بدبختیام فکر میکردم-ابجیبه باران نگاه کر
17/3/98
دیشب من و تو و بابا رفتیم سینما،اولش فکر میکردیم شاید بخاطر کوچولو بودنت راهمون ندن،ولی وقتی رفتیم گفتن سینما خانوادگیه و میشه ولی گریه کرد باید بریم بیرون،ما هم خیلی خوشحال شدیم چون این مدت نرفته بودیم با این خیال که نمیزارن،فیلم ساعت21:30 شروع میشد و ما وقت آزاد زیاد داشتیم و رفتیم پاساژ و برات یه بلوز قرمز خریدیم برای عکس8 ماهگی،هر ماه یه لباس واست میگیرم و کلی حال دلم خوب میشه،قبل از فیلم اومدیم خونه و هرچی منتظر موندیم تو پی پی
سر شب خان عمو اومد دنبال مامان و همراه خانومش و بابا رفتن دکتر
پسر جاری هم اومد خونمون تا با پاشا بازی کنه
بعد از دکتر اومدن خونه ی ما
و من بعد از دوبار سلام کردن به مامان همسری جواب گرفتم و خیلی بی اعتنا به من وارد خونه شدن
چای آوردم خوردن و خان عمو خانومش و پسرش رفتن
بابا هم رفت بالا تا با شوهر عمه هماهنگ کنه فردا صبح ببرش ترمینال که برگرده خونشون
وقتی با مامان تنها شدم براش چای  بردم وکنارش نشستم
ادامه مطلب
امروز روز 23 ماه صفر است و در ادامه خواندن هر جز در ک ماه امروز را به خواندن این جز اختصاص دادم که این جز با سوره یس شروع شد
یس
یس
تلویزیون برنامه اش تمام شده و همه اماده برای خواب می شویم . بابا وضو گرفته میرود و قران را بر می دارد و شروع به خواندن قران می کند:
بسم الله الرحمن الرحیم . یس . والقران الحکیم . انک لمن المرسلین . علي صراط مستقیم
هر شب بابا با خواندن سوره یس روز را به پایان می رساند یادم میاید که این ایه سوره یس را خیلی تکرار می کرد:
ال
امروز روز 23 ماه صفر است و در ادامه خواندن هر جز در ک ماه امروز را به خواندن این جز اختصاص دادم که این جز با سوره یس شروع شد
یس
یس
تلویزیون برنامه اش تمام شده و همه اماده برای خواب می شویم . بابا وضو گرفته مرود و قران را بر می دارد و شروع به خواندن قران می کند:
بسم الله الرحمن الرحیم . یس . والقران الحکیم . انک لمن المرسلین . علي صراط مستقیم
هر شب بابا با خواندن سوره یس روز را به پایان می رساند یادم میاید که این ایه سوره یس را خیلی تکرار می کرد:
الم
پیش از خواندن این متن خواهش می کنم با توجه دقیق به استیکر ها بخوانیدشان ممنون. البته اگر امکانش هست چون باحال تر می شوند .
خب، بابا جان عزیز علاقه ی بسیار شدیدی به لوازم التحریر دارند حتی بیش از من که از این لوازم استفاده می کنم.( باید اضافه کنم خودکار و پاک کن ها و مغز های اتود بالا مال قبلا هست. پایینی ها خرید دیشب )
من نمی گویم، بد است دستش درد نکند اما خب گاهی واقعا تعجبم را بر می انگیزد
مثلا .
همان دیشب که رفتیم کتابفروشی چشم های من کتاب ها
گاهی مثل حالا خودم را می‌برم به تقریبا سی سال پیش به سن الان مامانم و به حال و احوال آنها در ۳۵ سالگی فکر می‌کنم. به روز جمعه، دو فرزند خردسال، به یک روز  فراغت از مدرسه، آمادگی برای هفته‌ی تازه، به بابا که می‌رفت ده‌شان تا به آقاجون و مامانبزرگ سر بزند و ما خوشحال بودیم که نیست و احتمالا مامان هم احساس آرامش می‌کرد که از غر زدن‌های روز تعطیل بابا رهایی یافته یا روزهای جمعه‌ای که می‌ماند و به عالم و آدم گیر می‌داد و دعوا به‌پا می‌شد. به
به زنی که کنارت هست نگاه کن
+ میخنده؟
-آره
+ پس روزت مبارک ❤❤

+روزت مبارک خاص ترین مرد دنیا تویی که برام از مرد هم مردتری تویی که نمیذاری یه ذره آب تو دلم ت بخوره که اینقدر نگرانمی مراقبمی .اینقدر لبریزم میکنی از عاشقانه هات که سرریز میشم 
اینقدر هوامو داری که هیچوقت حس دلتنگی از وقتی که اومدی نمیدونم یعنی چی کاش بابا بود و میدید که منو دست کی سپرده کاش بابا بود و بهت افتخار میکرد 
تو بهترین دنیایی برای من مرد خاصم خدا رو هزار هزار هز
سلام!
به خودم میبالم که اولین شب در کپنهاگ در اتاقی ۱۰ دخته در یک هاستل خوابیدم که ۹ مهمانِ دیگر اش مرد بودند. خیلی هم میبالم! چون قبل از ورودم به هاستل می ترسیدم هم اتاقی هایم مرد باشند و با این چالش مقابله کردم. درسته که اتفاق های بد می توانند بی افتند، اما مقابله با چالش ها بهم یاد می دهند که از ترس فلج نشوم.
الآن با دوست پسرم حرف تماس گرفته بودم و او این حس رو نمیده بهم که از تلفن حرف زدن باهام لذت میبره. میگه آخه بهتره که برگردی پیشم، ببینمت. و
25/8/1398طرفای عصر که بابات از سر کار اومده بود،یه لحظه متوجه شدم که بنا گوشت متورم شده،البته بگم که روز قبلش کمی شک کردم ولی گفتم نهههه بابا خطای دیده،تا امروز که بزرگتر شده بود دست گذاشتم دیدم یه چیز سفت هست سریع متوجه شدم که اوریون باشه اما بابا و خاله نسرین گفتن نه بابا از دندونشه،خلاصه در حال مجادله سر این بودیم که تصمیم گرفتم به عزیز خاتون بگم و راهنمایی کنه اونم بعد از فهمیدن علائم گفت اگر فردا بزرگتر شد ببر دکتر،فرداش یعنی26/8/98 با  بابا و
روز بسیار پر ماجرایی داشتم و بیا تامام اونهارو بزاریم کنار، و ب عصر توجه کنیم.
عصر با بابا رفتیم نزدیک خونه کیم و من تقریبن برای اولین بار یک عدد ماشین بزرگ رو حرکت دادم:))))))) چند بار ماشینو خاموش کردم و هی یوهو کوبیدم رو ترمز و ماشینو کج و کوله کردم و تهش. موفق شدم درست ماشینو روشن کنم، فرمون رو درست بتابونم و با سرعت ۱۰ تا یه مسیر صاف رو برم!
و من. ب خودم افتخار میکنم:)
در باز شد؛ برپا ! برجا !
درس اول: بابا آب داد، ما سیر آب شدیم
بابا نان داد، ما سیر شدیم
اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند در سبد مهربانی شان
و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود
و چقدر همه منتظر آمدن حسنک بودیم
 
کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت طی کردیم؛
و در زندگی گم شدیم.
همه زیبایی ها رنگ باخت!
و در زمانه ای که زمین درحال گرم شدن است قلب هایمان یخ زد!
نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته
دیگر باران با ترانه نمی بارد!
 
و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم؛
زرد شدی
چند دقیقه یه بار همه ی اتاقم روشن میشه و پشت بندش صدای رعد میادرفتم پشت پنجره. اون بیرون ماشین ها سفید پوش شدن. زمین ولی هنوز نه.
مسج فرستادم به آرزو که: صبح بابا نوبت جراحی داره. براش دعا کن.و اضافه کردم که: آدم خجالت میکشه تو این روزا به غم خودش فکر کنه.
دلم بیتابه. نفسم سنگینه.غم و خشم با هم قاطی شدن.یه جا دیدم نوشته بود: جمعه ی سیاه.به جا گفته بود. جمعه، سیزدهم دی ماه نود و هشت،  قلب انسان های بسیاری به درد اومد.بزرگ مردی به آرزوش رسید.
ساعت ١١:٣٠ زنگ زد بهم و یه ربع صحبت کردیم. بهش گفتم بیدارى این موقع؟ گفت آآآره گفتم آخه معمولا زود میخوابیدى صداى ماشین میومد، گفتم پشت فرمونى؟
گفت آره، آبادان بودم و دارم میرم خونه، تولد مامان بزرگ بود.
کلى صحبت کردیم، حتى از وقتى که اومده بودن تهران بیشتر!
آخرش پرسیدم چقد دیگه میرسى خونه؟ گفت رسیدم
زنگ زده بود که پشت فرمون خوابش نبره
#بابا
دیروز می خواستیم بریم باغمون برای برداشت محصول که کلامی نغز از پدر شنیدم. وقتی داشتیم می رفتیم من عجله داشتم و بابا عین نظامی ها محکم و جدی پشت فرمون نشسته بود و آروم آروم به راهش ادامه می داد، انگار تانک می روندش :)  به بابا گفتم: بابا من شیش و نیم باید باشگاه باشما؟!! گفت: سر وقت به اونم می رسیم و آرامشی عمیق در چهرش موج میزد :) داخل پرانتز هم بگم که هر وقت بابا بگه سر وقت یعنی تعطیل یعنی کنسل و هیچی الا اون کار. نزدیکیای باغ بودیم که بابا گفت: مهم
بابای من خیلی مخالفن، کلا دنیامون خیلی جداست از هم، فعالیت هام، رشته م، علاقه مندی هام، چیزایی که میخونم، چیزایی که می‌بینم فرق داره با سلیقه بابا و خیلی وقت ها مورد نقد و طعنه قرار گرفتم!
امشب داشتم فکر می‌کردم که چقدر عجیب این پدری که انقدر با من مخالفن چرا سر ازدواجم انقدر روال و موافق و راضی برخورد کردن؟ 
خیلی چیزا بود توی این ازدواج که حتی وجود یه دونه ش از نگاهِ بابا میتونست یه جوابِ "نه" ی سفت و سخت باشه.
 
خلاصه اینکه می‌گن ازدواج خی
از عصری که اومد تا شب آسفالتمون کرد.
ساعت دوازده شب، لباساشو که پوشید بره، اومد پیشم و لپشو آورد جلو و گفت: عمه دیگه میخوام برم خونه مون. بوسم کن.بوسش کردم.اون یکی لپشو آورد جلو و گفت: این ورم بوس کن.بوسش کردم.دستشو گذاشت رو پیشونیش و گفت: اینجا!بوسش کردم.اشاره کرد به زیر گلوش و گفت: اینجا!بوسش کردم.بعد با یه قیافه ی مظلوم، مثه اون دختر کوچیکه تو کارتون دسپیکبل می، گفت: عمه. میشه بازم بیام خونه تون؟!.من که با اون چهار تا بوس کل بلاهایی که سرم آور
من امروز رنجور و گریان نشستم پیش مامان و بابا و تا تونستم گریه کردم.
مهسا زنگ زده بود و بهم این حقیقت رو گفت که هنوز خودم و توانایی هام رو اونقدر که باید باور ندارم.
باور و ایمان عمیق قلبی ندارم که میتونم خیلی بهتر از این حرف ها باشم.خیلی خیلی بهتر.اینکه هنوز اول شهر نیستم 
آه ، اما من این میل شدید رو احساس میکنم مهسا.این خواستن عمیق رو.ولی حق باتوست!
من فقط میخوام سال بعد رشته ی موردعلاقم رو تو دانشگاهی که دوست دارم بخونم و همین.
+بابا به
  دختر یعنی چی؟!؟!؟!؟
میگن دختر یعنی ظرافت
یعنی زیبایی در عین سادگی
یعنی درست حرف بزن صاف وایسا درست راه برو
دختر یعنی نجابت یعنی سرت پایین باشه
یعنی تو خیابون به هرکسی نگاه نکنی
یعنی انقدر برا خودت ارزش قائل باشی که نزاری طرف مقابلت که
حتما عشقته یه بار گوشی رو روت قطع کنه
دختر یعنی بابا بابا گفتناش
شبا تنها تو اتاق بودنو ترسیدناش
دختر یعنی خانوم بودن  یه دختر مثه خواهر یلدا
دختر یعنی بزرگ بودن تو بچه گیاش
دختر یعنی تجربه تو بازیای بچه گونه
د
ASعليHAROOOON پدر اطلاع دادن کرد داخل روز جهانی مجردها» رکورد ۳۸.۴ میلیارد دلار ابتیاع ثبت کرده است. این رکورد ۷ میلیارد دلار بیشتر از رکورد این شرکت در روز مجردهای سال گذشته محسوب می شود. نیز در بزرگ ترین روز بیع آنلاین جهان تعداد محصولات تحویل شده به خریدار هم رکورد جدیدی ثبت کرد. علي بابا در این روز ۱.۳ میلیارد سفارش تحویل مشتریان خود داد. این عدد نسبت به سال ۲۰۱۸، ۸۱۲ میلیون قلم بیشتر است.The final numbers coming in! #Double11 (US$38.4 billion) pic.twitter.com/LIhkaK4aJN— Alibaba Gro
امامزاده بابا زاهد ـ مسجد سلیمان { درّه زاهد }
بقعه این امامزاده در میان روستاى دره زهد از توابع بخش لالى مسجد سلیمانى واقع شده است.
ساختمان بقعه، بنایى تازه تعمیر است که شالوده آن از سنگ لاشه و ملاط گچ ساخته شده که به صورت چهار ضلعى با گنبد عرقچینى است که بر روى آن یک گنبد طلایى با ورق گالوانیزه به ارتفاع 5/2 متر پوشش یافته است.
 
جمعه1/6/1398
این روزا دیگه بزرگتر شدی و خودت سرپا میشی،جدیدا هم دست میگیری به دستگیره گاز بلند میشی و زیر شعله های گاز رو خاموش گاهیم زیاد میکنی،وااای من جدا از عصبانیت اولش کلی ذوقت میکنم بعدش دیگه میگم نکنننن،یک هفته ای هم هست که دیگه میرقصیالهی من فدای تو و دستای خوشکلت بشم عروسکم،ایقد قشنگ دستات رو میچرخونی که دلم آب میشه واست،کلی ذوقت کردم و ازت فیلم گرفتم برای بابا،طبق معمول باباتم ذوق میکرد و کلی حال دلش خوب میشد،سه روز میشه که مهمونا
برای دانلود اهنگ کلیک کنید
دانلود آهنگ ترکی تورال صدالی و جانان به نام فحله بابا

Tural Sedali Ft Canan – Fehle Baba

دانلود آهنگ ترکی تورال صدالی و جانان به نام فحله بابا
دانلود آهنگ با دو کیفیت ۱۲۸و ۳۲۰
 
متن آهنگ ترکی تورال صدالی و جانان به نام فحله بابا
ینه نه اولوب سنه آی بختی قارا فحله بابا
ساچی آغ بوینو بوکوک قلبی یارا فحله بابا
بیلمیرسن سنه هر یولدا اشیخ قرمزدی
ورولوب بیر گیزا ساندن اونو بخت اولدوزودو
سنه ورمزلر اونو چونکی او تاجر گیزیدی
اونلارن ن
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب