نتایج پست ها برای عبارت :

برادرم بود یا

سلام
برادرم دوستش  سوار کرد.ایشون متوجه نبود .بنده  هم داخل ماشین هستم.خوب شروع کردند .مسائل امروز و روز های گدشته تحلیل کردند.با خودم گفتم هیچی نمیگم.تا از کلمات زشت هم استفادکرد.خوب گفتم شرمنده در مورد دشمن حرف نمیزنید همه جمع میکنید(کسی که نفوذی و علیه انقلاب اسلام کار می کنند دشمن)ولی جمع بستن درست نیست.
ایشون هم عذر خواهی کرد و پياده شد.
تو راه برادرم گفت ایشون نفهمید تو هم هستی؟؟
البته بعد به برادرم زنگ زد و عذرخواهی بخاطر کلمات بد
ول
یکی از کارمندای معمولی زندان، وقتی برادرم رو می‌بینه می‌شینه پای صحبتش و وقتی می فهمه از اونا نیست میگه یه شماره بده تا من به خانواده‌ات اطلاع بدم اینجایی.
ساعت حدوداً یک نیمه شب بود که با موبایل خودش زنگ زد (با اینکه ممکن بود براش دردسر بشه) و گفت پسرتون اینجا توی زندانه و صبح ساعت هشت بياید اینجا تا بهتون بگم چیکار کنید.
صبح شیفتش تموم شد.اومد بیرون و راهنمایی‌مون کرد.
بعد از ظهر با این که شیفتش نبود زنگ زده بود زندان و با همکاراش هماهنگ ک
My Annoying Brother 2016 1080p BluRay,به خاطر برادرم,پارک شین-هه,دانلود رایگان فیلم,دانلود زیرنویس فارسی فیلم My Annoying Brother 2016,دانلود فیلم My Annoying Brother 2016,دانلود فیلم خارجی,دانلود فیلم کره ای,دو کیونگ-سو,دوبله فارسی,دوبله فارسی My Annoying Brother,فیلم به خاطر برادرم دوبله فارسی,فیلم سینمایی My Annoying Brother 2016 دوبله فارسی,فیلم سینمایی جدید,
ادامه مطلب
سلام 
دختری هستم 20 ساله، روحیه ی حساسی دارم، برادرم 22 سالشه و مثل اینکه خدا بخواد قراره به زودی نامزد کنه، راستش من همیشه دلم میخواد خوشبختی اطرافيانم رو ببینم مخصوصا خوشبختی و ازدواج برادرم رو.
ولی یک سری موضوعات و مشکلات ذهن من رو درگیر کردن، من فاصله ی سنی کمی با برادرم دارم و از این که احساس میکنم میخواد نامزد کنه ولی من احتمالا حالا حالاها تو چنین شرایطی نیستم ممکنه یه کم حس حقارت بهم دست بده و اینکه بخاطر شرایطم همیشه میگفتم ایرادی ندا
أعوذ بالله من کل شر
بسم الله الرحمن الرحیم
 
برادرم از دم ظهر رفته بیرون از خونه و هنوز برنگشته. .
گوشیش هم خاموشه. .
پدرم با اضطراب زنگ زده به من و من دستم از اصفهان کوتاه. .
میگن دور و بر خونه ما مثل میدون جنگه.
به یکی از دوستان زنگ می زنم، میگه ظهر با بچه ها دم مسجد بودن، رفتن تظاهرات رو ببین، پلیس که مياد متفرق میشن و دیگه کسی ازش خبری نداره تا الان.
همراه هاش هم دیگه ندیدنش.
.
 
خيابون ها رو بستن احمق ها ولی پدرم دارن میرن کلانتری.شاید گرفته
سلام .
حالم بسی خوبه ولی حال روحیم حقیقتا خوب نیست
عروسمون با پسر عموم ازدواج کرد، یعنی ظاهرا دیشب عقدشون بوده
زمانه چیز عجیبیه.اصلا یه سری اتفاقات تو زندگی آدم می افته از هزار تا فیلم و رمان عجیب تره، همین پسر عموم چند سال پشت سر هم خواستگار بنده بود
يادمه چقدر خودشو کشت تا بهم نزدیک بشه .
حتی یه بار زنگ زد فارسی جواب گفتم اشتباه گرفتید گفت چنور صداتو میشناسم گفتم نه آقا اشتباه گرفتید این خط واگذار شده‌و دیگه جوابشو ندادم 
و برادر
باید خدا رو شکر کنم که خواهرام و برادرم وقتی حقوق میگیرن بهم زنگ میزنن میگن شماره کارت بده برات پول بفرستیم لازمت میشه. واقعا نباید خدا رو شکر کنم  که توی این دنيا هنوز خواهرا و برادرم رو دارم؟؟؟ 
منکه دلم نمياد میگم نه فلان قدر زياده هنوز دارم. نصفش کافیه ولی واقعا باید خدا رو شکر کنم. 
این پول فرستادنا برای من جنبه معنوی داره نه مادی چون یجور ابراز محبت. درسته که قربون همدیگه نمیریم و خیلی وقتا بحث داریم ولی اینا نشون میده که بفکر همیم  وگر
▫️پسر نوجوانی در شهرک ـشاهدشهر شهريار در اقدامی جنون‌آمیز پدر، برادر و مادرش را با چاقو به قتل رساند. و به پلیس گفت مردی نقابدار بزور وارد منزل شده و آنها را کشته است، این جنایت شامگاه جمعه سوم آبان رخ داد.
امیرعباس ۱۸ساله درباره این جنایت گفت:
▫️آنها مرا دوست نداشتند اما عاشق برادرم بودند. از همه‌شان متنفر بودم.
▫️برای قتل مادر و برادرم نه اما یک سالی بود که درباره کشتن پدرم تحقیق می‌کردم
▫️حتی آن موقعی که قتل خاشقجی» مطرح شد، فکر کر
در همسایگی ما یک نفر شهید شد. من برای مراسم تشییعش رفتم. در آن مراسم حس و حال خوبی نداشتم و بیش از پیش نگران برادرم شدم. رازمیک وقتی خبر شهادت پسر همسایه مان را شنید، گفت شهید بعدی من هستم. » دقیقا همینطور هم شد. برادرم به شهدا ارادت خاصی داشت و گاهی با هم به قطعه شهدا می رفتیم. ما بر سر مزار شهید پلارک نیز رفتیم.

ادامه مطلب
این پست به صورت هفتگی به روزرسانی می شود و تا تکمیل داستان پرونده این متن وجود خواهد شد.
 
"اوایل همه چیز مرتب بود. دخترک شیرین زبانمان که به تازگی شروع به حرف زدن میکرد با خود می نشست و یکسره حرف میزد. یکسالی که گذشت رفتار هایش برایمان نگران کننده می شد مثلا یکهو سر سفره انگار که دنبال چیزی بکند بلند می شد و می دوید و يا مثلا به گوشه ای از اتاق خیره می شد و لبخند میزد و تقریبا همه وقتش را با دوست های خيالی اش میگذراند و بازی و صحبت میکرد. این رفت
آمده اید تا از آسمان پیر بگویم؟ انتظار می کشید تا از قلب رفته بگویم؟ کلمات را رد می کنید تا از عاشقی بگویم؟ باور می کنید که باور ندارد برایش اشک ریخته ام؟بگذریم، می خواهم از عشق بگویم اما، نه او، می خواهم از روزی بگویم که دست پدرم را بوسیده ام. از روزی که چشمان مادرم بی تابم بوده اند. از حالی که خواهرم از من پرسیده است، از حرف های که برادرم شنیده است. اگر عشق این نیست، من هیچگاه عاشق نمی شوم. بچه ها، من عاشق بوده ام. بچه ها، من عاشق هستم. 
مادرم،
احساس رضایت از خانواده، احساس نیک و پاس داشتنی و احتمالا ياددادنی (گرفتنی) است.
و در این سطح، شاید حتی ربطی به چه طور بودن خانواده نداشته باشد ولی وقتی باید زندگی کنی و این پاسداشت را اجرا کنی، چه گونه بودن است که مهم میشود.
احساس ضرورت در لمس هرچیزی تا عمق.
هم- اندیشی (حسی)
دگرخواهی (نخواهی)
و هزاران مفهوم دیگر که در تعامل شکل میگیرند.
احتمالا نوع پاسداشت ما هم درخودفرورفتن بوده باشد.
وقتی همه تمام میشویم، من به کتاب هایم میخزم.
پدربزرگم جزء ها
این پست به صورت هفتگی به روزرسانی می شود و تا تکمیل داستان پرونده این متن وجود خواهد شد.
قسمت اول: زندگی من قبل از اولین پرونده.
"اوایل همه چیز مرتب بود. دخترک شیرین زبانمان که به تازگی شروع به حرف زدن میکرد با خود می نشست و یکسره حرف میزد. یکسالی که گذشت رفتار هایش برایمان نگران کننده می شد مثلا یکهو سر سفره انگار که دنبال چیزی بکند بلند می شد و می دوید و يا مثلا به گوشه ای از اتاق خیره می شد و لبخند میزد و تقریبا همه وقتش را با دوست های خيالی ا
بسم الله الرحمن الرحیم
 
دو روز پیش متوجه شدیم برادرم رو منتقل کردن به زندان.
اونجا هم تحت عنوان مجرمانه "اخلال در امنیت ملی" براش پرونده تشکیل دادن و قرار کفالت صادر کردن فعلا، به مبلغ 20 میلیون تومن.
دیروز صبح به لطف خدا بالاخره دادسرایی که پرونده رو فرستادن اونجا پیدا کردیم و فیش حقوقی گذاشتیم و بعد از ظهر آزاد شد.
 
فکر می کردم تموم میشه اما ظاهرا همه چیز براش شروع شده. .
سعی می کنم اینجا همچنان فرياد سکوت باقی بمونم و فقط از خوبی ها و نیمه ی
با پدرم تماس گرفتم. قرار بود خریدهایش را برادرم به خانه‌ام بياورد چون من سرما خورده‌ام. حافظ از پشت گوشی گفت رفتی اونجا ما رو گرفتار کردی!! حالا میگه عسل هم بيارم براش! چای؟ قليان؟ چیز دیگه‌ای نمی‌خوای؟!» خندیدم. وقتی کیسه‌ی خرید را تحویل داد او را در آغوش گرفتم. بوی ادکلنش را نفس کشیدم. مثل خودم و مثل دایی حسین همیشه بوی خوبی می‌دهد. دایی حسین، دایی کوچکم است که گمانم همه‌ی آدم‌ها یکی از این دایی‌ها داشته باشند؛ بین بقیه‌ی آدم‌ها جذاب
برادرم به دلیل سادگی با ی هایی که بر سرش اومد محکوم به حبس شد.  از سن 18 سالگی به بعد دیگه ندیدمش و فقط تلفنی باهاش ارتباط داشتم و یک دیدار هم نداشتم و خودش هم دوست نداشت اون جا ببینمش.
همیشه خواستگارهام رد میشدند، برای اینکه کسی بياد بگه برادرت کجاست نگیم کجاست و به قول خانواده م یه عمر سرت پایین نباشه. 
سنم از 18 شد 19 -20-21-22-23-24-25 و  نزدیک 8 سال گذشت که خودم و خدا میدونم که چی تو اون سال ها گذشت و نمیخوام بازگو کنم که چه اتفاقات مالی و روح
سلام
از اون اتفاق تا حالا سرم درد میکنهنمیدونم چون شوکه شدم يا ترسیدم.نمیدونم.بیشتر نگران برادرم بودمتا خودم فکر کنید اون یه کوچولو دیگه تو راه  داره
نمیدونم 
برم بگم مامان بهم یه شوک يا بترسونتم تا از حالات خارج بشم.
بعد از مهدی شادمانی، با دو فوت دیگر هم روبه‌رو شدم. یکی دوست برادرم که زندگی‌اش را وقف کمک به بیماران نيازمند کرده بود و همین چند وقت پیش بود که ما تصمیم گرفتیم فطریه‌مان را به او بسپاریم. وقتی برادرم خبر را برایم فرستاد، با غصه گفته بود که دوستش دو بچه کوچک داشت و من عمق غم برادرم را حس کرده بودم که حالا که پدر شده، این غم را جور دیگر می‌بیند. دیگری همکاری بود که من یکی دوباری از دور دیده بودمش فقط. در واقع، وقتی من شروع به کار کرده بودم او
سلام
من ۲۳ ساله م، واقعا از حرف های آزار دهنده برادرم خسته شدم، یه آدم فحاش که متنفرم کرده از خودش، من از فحش متنفرم، دوست دارم همیشه تو آرامش باشم ولی این همیشه آرامش منو بهم میریزه، نمیدونم قصدش چیه ولی متاسفانه خیلی حسوده و حریص، البته تا حدی هم تقصیر اون نیست،  پدر و مادرم از اول فحاش بودن، هم به ما هم با خودشون، این هم از اون ها ياد گرفته.
من نمیتونم مثل اون ها باشم، البته اگه زياد عصبیم کنن منم جواب شون رو میدم ولی اون ها همیشه اینطوری هس
سلام دوستان روزتون بخیر باشه
من دختری 25 ساله هستم که با یکی از صمیمی ترین دوستان برادرم و همسایه ی چندین ساله مون که 31 سال شون هست به قصد ازدواج از طریق برادرم وارد رابطه شدیم. رابطه ی ما با چت توی واتساپ شروع شد و بعد از یک هفته قرار حضوری گذاشتیم و همو ملاقات کردیم، ایشون بعد از حدودا دو هفته شروع به ابراز علاقه کردن و خواستن که صمیمی تر با هم برخورد کنیم مثلا موقع قدم زدن من دست شون رو بگیرم،که من قبول نکردم چون احساس کردم که درستش این هست که
 
اتحادیه ابلهان
اتحادیه ابلهان یکی از بهترین و شیرین ترین کتاب های بود که تا کنون خوانده بودم و احتمالا خواهد بود.
طنز شیرینی داشت. طنزی که کمی باید با فرهنگ آمریکایی کتاب آشنا می بود. همیشه طنز را دغدغه کامل می کند. این کتاب پر از دغدغه بود.
عاشقانه‌کتاب را خواندم و شخصیت ایگنیشس مثل برادرم بود. مانند برادرم شده بود. گاهی با او همدردی می کردم.
با او گاهی هم اندیشه بودم. این‌کتاب به شدت پیشنهاد می شود. اولین بار با داستان عجیبش جذب این‌کتاب ش
 
اتحادیه ابلهان
اتحادیه ابلهان یکی از بهترین و شیرین ترین کتاب های بود که تا کنون خوانده بودم و احتمالا خواهد بود.
طنز شیرینی داشت. طنزی که کمی باید با فرهنگ آمریکایی کتاب آشنا می بود. همیشه طنز را دغدغه کامل می کند. این کتاب پر از دغدغه بود.
عاشقانه‌کتاب را خواندم و شخصیت ایگنیشس مثل برادرم بود. مانند برادرم شده بود. گاهی با او همدردی می کردم.
با او گاهی هم اندیشه بودم. این‌کتاب به شدت پیشنهاد می شود. اولین بار با داستان عجیبش جذب این‌کتاب ش
 
اتحادیه ابلهان
اتحادیه ابلهان یکی از بهترین و شیرین ترین کتاب های بود که تا کنون خوانده بودم و احتمالا خواهد بود.
طنز شیرینی داشت. طنزی که کمی باید با فرهنگ آمریکایی کتاب آشنا می بود. همیشه طنز را دغدغه کامل می کند. این کتاب پر از دغدغه بود.
عاشقانه‌کتاب را خواندم و شخصیت ایگنیشس مثل برادرم بود. مانند برادرم شده بود. گاهی با او همدردی می کردم.
با او گاهی هم اندیشه بودم. این‌کتاب به شدت پیشنهاد می شود. اولین بار با داستان عجیبش جذب این‌کتاب ش
به مامانم گفته بودم  درباره رتبه هم کلاسی هام بهم چیزی نگه .
ولی آخرش کارخودشو کرد پای تلفن به داییم گفت   آره فلانی درسش مثه دخترمن بود پارسال این موقه
ولی خب بعدش دیگه   .  .حالا سال بعد رتبش مثه اون میشه
 
تصمیم گرفتم خشممو پنهان نکنم البته اصلا خشم نداشتم . غمگین بودم و زدم زیر گریه و تصمیم گرفتم کاری کنم که اندازه یه ارزن برای حرفم ارزش بزارن
رفتم دوتا بشقاب برداشتم و پرتشون کردم باغ کناری . یکی هم دادم به برادرم و گفتم اونم باید پرت کنه !
یک روزهایی دلم می خواست عینک بزنم. با همین وسوسه بارها عینک برادرم را قرض می گرفتم و جلوی آینه با شالها و روسری های مختلف امتحانش می کردم. فایده  ای نداشت. وجه غیر قابل انکار قضیه این بود که عینک به من نمی آمد و چشمهایم با زدن آن بیش از حد معمول بزرگ به نظر می رسیدند. برادرم و همه آنهایی که اطرافم زندگی می کردند و از عینک زدنشان چندان راضی نبودند، وقتی شور و اشتياق من برای امتحان عینکشان را می دیدند هیچ جوره نمی توانستند آن را درک کنند. این شور و
چندروز پیش بود که پاییز امد. از روز اول سرما خوردم. البته انقدرها هم سرد نبود ولى خانه ى من یک زیرزمین است و سردتر از بقیه ى خانه هاست. خانه ى من تفاوتى با زندان ندارد. من در طول روز نور افتاب را حس نمیکنم و صداى هیچ پرنده اى را نمیشنوم. یکبار دامادمان گفت که خانه ات مناسب خودکشى ست. دامادمان بسيار قدبلند و تو دل برو و اردیبهشتى ست! مادرم او را پرستش میکند. البته که خداى مادرم، برادرم است ولى دامادمان هم پیغمبر همان خداست! و هرچه باشد دختر تحصیل ک
امروز نگرانتر از همیشه ,بهش پناه بردم که واسم استدلال کنه و بگه جنگی در راه نیست.  مثل همیشه خوب تحلیل میکنه. خیلی خوب.
 نگرانم ,نگران آینده ,نگران خانواده ام, پدرم مادرم برادرم و همسرم. نگران فرزند آینده ام. .
 
از خودم گله دارم ,باید  بیشتر تلاش کنم.
عروس را که آوردند صدای شادی مردم به هوا رفت. روی سر عروس تور قرمز بود. چند تا از زن ها، عروس را در ميان مردم گرداندند. برادرم و خودم مرتب آسمان را نگاه می کردیم و دعا می کردیم [تا بمباران نشود]. همه چیز با خیر و خوشی تمام شد.
 
چند روز از عروسی گذشته بود. برادرم را دیدم که ساک می بندد. با تعجب پرسیدم: به خیر، کجا می روی؟»
خندید و گفت: همان جا که باید بروم».
مادرم کنارمان آمد و گفت: ابراهیم، برایت زن گرفتیم که کمتر از ما دور شوی».
ابراهیم سرش را بلند
علائم استرس و اضطراب  برای شما چی بوده؟؟
برادرم یک هفتس گوشاش وز وز میکنه از شدتش جیغ میزنه و ما پا به پاش گریه میکنیم دکتر متخصص و فوق تخصص گوش رفته چیزی نبوده!
مغز و اعصاب و ام آر آی رفته همه چی عادی بوده و سالم
۴روزه خوب بود نفس میکشیدیم اما  امروز باز شروع شد
 
شاید از استرس و اضطراب باشه!شما تجربه ای دارید؟؟
خانمی هستم متاهل و ۳۴ ساله، همسر خوبی دارم، دلم گرفته و بغض دارم؛
در نوجوانیم با دختر همکلاسیم دوست شدم که رفته رفته عاشق و وابسته اش شدم. به خاطر ایشون با همه دوستانم قطع رابطه کردم، اما بعد از چند سال یهو رفت و من تنها شدم. شب و روزم به گریه گذشت. 
دانشگاهم رو نتونستم به پايان برسونم و با نمراتی بد انصراف دادم. روحیه ام افتضاح بود. همزمان آزمون استخدام آموزش و پرورش آمد اما شرایط شرکت در آن را نداشتم. رومه نگاری میکردم به خاطر کمبود امکانا
درود و عرض ادب.
دلم میخواست با چند نفر که نمیدونن من کی هستم درد و دل کنم. 
زندگی هیچ وقت روی خوشش رو به من نشون نداده. از وقتی يادم هست توی خونه مون دعوا و گریه و غم بوده. پدرم یه فرد بسيار عصبی، دیکتاتور، رياکار، خشن و بدون ذره ای محبت. مادرم هم یه زن ساده که بویی از برخورد اجتماعی و سياست نبرده و نمیتونه توی جمع چهار کلام صحبت درست بکنه و فقط بلده غذا بپزه.
من و برادرم هیچ وقت نه محبتی دیدم نه نوازشی.، هر چی بوده دعوا، آبرو ریزی، خجالت زد
برادرم چهارشاخه گل رُز را از حياط اداره اش چیده و دم ظهر کسل کننده ی پاییزی برایم آورده.بی رمقم،بی انگیزه،خسته و عصبی از این درس خواندن های بی تمرکز اما هر از چند دقیقه یکبار چشمم به این حجم صورتی روی میزم می اُفته و به خودم نهیب میزنم بخاطر دست های خسته ای که ساعت دوی بعدازظهر سرد و کسل کننده ی این روز پاییزی بی برف بارون این ها را برات چیده زنده باش.و با قدرت بیشتری نفس میفرستم تو ریه هام.
حبّابه‌الولبیه‌میگوید:ماهی‌جری(يا‌جریث،شبیه‌مارماهی‌است‌وفلس_پولک_ندارد،)
خریده‌بودم،برای‌برادرم‌بخاطر‌مرضی‌که‌در‌پشت‌او‌بود،حضرت‌علی‌علیه‌السلام‌مرا
دید‌وفرمودند:يا‌حبّابه‌ان‌الله‌لم‌یجعل‌الشفاء‌فیما‌حرّم.یعنی،خدا‌در‌چیز‌حرام‌شفاء
قرار‌نداده‌است.ومن‌‌ماهی‌راانداختم‌وگفتم،استغفر‌الله.
اول یه غم معمولی بود برام، هر چی بیشتر گذشت این غم عمیق تر شد 
و به همه ی وجودم رسوخ کرد .!
وقتی غمم عمیقه نمیتونم آهنگ گوش بدم، این درحالی هست ک من اکثر اوقات موزیک گوش میدم.
از اون روز بجز مداحی چیزی نتونستم گوش بدم، انگار روح من رو الان اینا آروم تر میکنن
دیشب برادرم گفت قبول داری چقدر از آهنگایی ک همیشه گوش میدیم قشنگ ترن؟ 
نمیتونم این غمم رو با کسی به اشتراک بذارم و اینه که ازش رها نمیشم . 
 
 
 
 
 
 
+ياد گذشته میوفتم، اول راهنمایی، شوق ر
از سفر برادرم هنوز 24 ساعت نگذشته، تمام وسایلش رو تو این یک ماه جمع کرد و از ایران رفت. پارسال با هم دنبال کارهای اپلای بودیم. وقتی ویزاش اومد با خودم گفتم "اینجا که کار و رشته‌ی مورد علاقه‌ش جای پیشرفت نداشت، اون هم که تشنه‌ی پیشرفت و يادگیریه. حتما اونجا جای بهتری هست براش. من هم که قصد دارم برم و اوضاع اوکیه." حتی دیشب تو فرودگاه هم اوکی بود! تا اینکه با هم خداحافظی کردیم و رفت سمت گیت. اونجا دوزاری‌م بهتر افتاد. معلوم نیست دفعه‌ی بعدی که هم
به گوشی‌ام زل زده‌ام و های‌های گریه می‌کنم. امروز تولد تنها برادرم است. 19 ساله شده و آخرین سالی‌ست که نوجوان است. دلم برایش تنگ شده. دیروز دیدمش. از آن دلتنگی‌هایی‌ست که حس می‌کنم به اندازه‌ی کافی با هم زندگی نکرده‌ایم. از آن اشک‌هایی‌ست که ایکاش شرایط طور دیگه‌ای بود.» توی یکی از دنياهای موازی حتما خواهر بهتری هستم برایش. عکسی که نگاه می‌کنم را توی آینه‌ی اتاق مشترکمان گرفته‌ایم و از فکر اینکه دیگر کنار هم نیستیم گریه می‌کنم. از ا
حواس‌پرت و خالی‌الذّهن شده‌ام. حالت ذهنی‌م مشابه اوقات رؤيابینی‌ست. هوشياری‌ای وجود دارد، امّا انگار در مه مشغول تماشای اتّفاقاتم. لحظه‌هایی از روز خیلی خوش‌حالم و فکر می‌کنم به زمان زيادی نياز دارم برای رقصیدن (و البته اگر کسی رقصیدن من را دیده باشد خواهد گفت بیش‌تر از زمان به توانایی نياز دارم) واقعیت؟ شدیداً به‌همریخته‌ام. 
برادرم فردا شب می‌رود. پياده‌روی می‌کنم، به اتاقم نظم می‌دهم و موقعی که لباس‌های زنش را یکی یکی لوله م
در عین حال که به عوض کردن شغل فکر می‌کنم و دارم رزومه می‌فرستم برای پوزیشن‌های مختلف، دارم با استادها هم مکاتبه می‌کنم برای اپلای. ولی من همیشه زندگی رو حتی شلوغ تر از این میخواستم. چی شد؟ هیچ نقطه‌ی روشنی وجود نداره. از کارم متنفرم و با بی میلی میرم سرکار، احتمالا با مدیرم داستان خواهم داشت. برادرم در شرف ترک وطنه. تنهام و حتی تو جمع هم تنهام و این از همه سخت تره. اوضاع مملکت که اونجور و روز به روز کثافت‌تر. راستی چند وقته خوشحال نبودم؟ حسا
تهران جاتون خالی .
 
 
کی فکرشو میکرد ؛
اصلا خیلی یهویی به برادرم تماس گرفتم
و ناگهانی هماهنگ شد
بریم تهران برا حاج قاسم عزیز ،
برنامه داشتیم که اون شب
با پدرم و برادرم بریم
ولی پدرم اومدنشون به خاطر یه
جلسه لغو شد و طی یک ساعت ،
من و برادرم سوار ماشین یکی
از دوستان راه افتادیم !
 
 ادامه مطلب داره ها . 
 
من و لباسام بودیم و دیگر هیچ !
هیچی نياورده بودم ، اصلا ناهارم هم نشد
درست بخورم ، ولی لطف خدا بود ،
تهران رفتیم قیطریه تو یه مسجد خوابیدی
ما مردم متوسطى هستیم. پول نان و اب را داریم. در خانه هاى معمولیمان زندگى معمولیمان را میکنیم. دل خوش به چیزهاى کوچکى هستیم. مثلا مسافرت با ماشین پدر. مصیبت هاى مسافرت را دوست داریم. خستگى و کثیفى مسافرت زندمان میکند. قبل ترها که پدر کار میکرد وعده هاى غذاییمان را جدا میخوردیم. اما حالا پدر اصرار دارد که سر یک سفره بنشینیم. پدرها در خانه هاى معمولى دیکتاتورهاى خوبى هستند. پدر غذاى شور نمیخورد، ماهم نمیخوریم. پدر همراه شام ترشى را ممنوع کرده، پد
 
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) :
خداوند متعال، برای برادرم علی بن ابی طالب (علیه السلام) فضائلی قرار داده که کسی جز خودش نمی تواند آنها را بشمارد.هرکس فضیلتی از آن فضایل را در حالی که به آن اقرار دارد، يادآوری کند؛ خدا گناهان گذشته و آینده او را می آمرزد.
القطره، سید احمد مستنبط، بخش فضایل امیرالمؤمنین
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم،برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد!اما، مادرم، در حالی که موهایمراخشک می کرد گفت: امان از باران بی موقع…#علی_شریعتی
دخترک، شاد و پرانرژی بود، چشمه‌هاش برق می‌زد و نگاهش پر از مهر بود. اومد جلو، می شناختمش و خودم رو به نشناختن زدم، گفت من دريام دوست فاطمه. بعد اون همیشه تو کتابخونه ملی میدیدمش، عین که برگشته بود تو کتابخونه ما رو دید و خندید و گفت داداشت :) بغلش کردی تو اینستا دیدم . به عین گفتم داداش خودش هم ایران نیست و خیلی دوسش داره. ۱۳ دی سالروز بله برون ما و تو این شلوغی های ایران دريا عروسی کرد. شاد و قشنگ، و نصف عکسهاشم داداشش بود. نوشته بود شوق حضور بر
امروز 9 آذر 1398 است و من همراه پدرم که بر اثر انسداد روده و پارگی فتق بستری است هستم دو روز پیش بود که پدرم از درد به خود می‌پیچید با برادرم احمد آوردیمش پیش دکتر اسلاميان نوشت که سریع ببریدش بیمارستان و بستری کنید او رو بستری کردند و دکتر جراح حیدرزاده گفت بایست عمل بشه اما چون پدرم بیماری قلبی داشت تردید داشتند تا اینکه دکتر قلب دکتر جهانبخش رضایت داد برای عمل . ساعت 10 او رو عمل جراحی کردند و بعد از اینکه هوشياری رو بدست آورد آوردن بخش
       
 
باید بنویسم از این روزهای ساعت پنج صبح بیدار شدن و دویدن و غذا را نجویده قورت دادن,این روزهای اضافه وزن و دوری و دلتنگی تمام دنيا و این روزهای سیزده چهارده ساعت درس خوندن.من این روزها رو با این عکس دوام آوردم.با این امید.با این شوق.
هرچند این بیمار بخاطر آمبولی چربی چندساعت بعد از جراحی طولانی و سخت اکسپایر شد و من هنوز حیرت و اندوه استادم رو بعد شنیدن این خبر و دویدنش تا بخش و فحاشی همراه های بیمار که ناباورانه به جسد پسرک جوان شو
دائم دارم به رفتار اطرافيانم تو این چند روزه فکر میکنم. درصد زيادی از دوستانم با نبود دسترسی به واتساپ و اینستاگرام، منو فراموش کردن. با اینکه تنها توی شیرازی که مرکز اعتراضات بود زندگی میکنم، پدر و مادرم کمتر از همه نگرانم بودن. اونایی که ادعا میکردن دوستم دارن حتی یه تماس ساده ی سی ثانیه ای هم نگرفتن. حتی برادرم که تا الان چندین بار بهم گفته که من دلیل زنده بودنشم یه اسمس ساده به من نزده!
من سه روز تمام بیقرار بودم، دیوانه وار به دنبال یه
نشته بودم خونه  برادرم شام دعوت بودیم گفت بيا این فلشو چنتا فیلم بریز از گوشید فلشو زدم به گوشیم چندتا فیلم
انتخاب کردم  فرستادم  گوشیو گزاشتم کنار تا فیلما برن به فلش .یه چای بخورم چایو خوردم گوشیو که برداشتم دیدم حسابی داغ
شده .پشتش باطریش 70درصد بوده شده 2درصد نگو جا شارژر گوشی خراب بوده اتصالی کرده او زده ایسی گوشی ترکیده  .هیچی دیگه
175 تومن  خرج برداشت تا درستش کنن شانس منه دیگه
سلاااااااااااااااام
يا رومی روم يا زنگی زنگ»
این روزا پيام مربوط به تبریک یلدا رو زياد میبینیم و میخونیم
ادمو ياد شب چله های قدیم میندازه
همه میرفتن خونه پدربزرگ و مادربزرگ
سماور مادربزرگ غلغل میجوشید قوری چای روی سماور استکان نعلبکی و قند شکسته داخل سینی و قندان
والور مادربزرگ وسط خونه و دیگ مسی روی اون و داخل دیگ مسی چغندر يا که شلغم و يا هم سیب زمینی در حال پختن
لحاف کُرسی گوشه اتاق و روی پایه کرسی پدربزرگ هم منقل کرسی رو تمیز کرده و ک
تا که سر به روی پیکرم گذاشت، جز قلم، سری به دستِ من نبود
هیچ درد سر نداشتم، اگر: این زبانِ سرخ در دهن نبود
دستِ بی‌اجازه‌ی پدر، بلند. وای از زبانِ تلخِ مادرم
کاش در زبان مادریِّ من، زن بُنِ مضارعِ زدن نبود
مادرم وطن! بگو کدام دیو، بچه‌هات را به مرزها فروخت 
مادرم وطن! بگو پدر نبود، آن که هرگز اهلِ این وطن نبود
پای حجله‌های خون، برادرم، پاش را فروخت، یک عصا خرید 
او بدونِ پا به جشنِ مرگ رفت، بس که هیچ پای‌بندِ تن نبود
توی واژه‌نامه جای جنگ،
مومن بودن جسارت میخواهد
اینکه وسط یه عده بی نماز،نماز بخونی !!اینکه وسط یه عده بی حجاب در گرمای تابستون حجاب داشته باشی !!اینکه حد و حدود محرم و نامحرم و رعایت کنی !!اینکه تو فاطمیه مشکى بپوشى و مردم عروسى بگیرن !!اینکه به جاى آهنگ و ترانه ،قرآن گوش کنى !!ناراحت نباش خواهر و برادرم ، دوره آخر امان است،به خودت افتخار کن .تو خاصی .تو شیعه على هستى .تو منتظر فرجى .تو گریه کن حسینى .نه اُمُّل .بگذار تمام دنيا بد وبیراهه بگویند!به خودت .به محاس
 
خاطرات شهید محمد علی دولت آبادی
نقل خاطره از خواهر شهید دولت آبادی
وفای به عهد پس از شهادت
محمد(شهیدمحمدعلی دولت آبادی) برادرم هرگاه قول و يا وعده ای به من يا هر کسی میداد حتما بدان عمل می کرد.
ماه مبارک رمضان سال 1391 بود وآنسال من به سن تکلیف رسیده بودم و روزه بر من واجب شده بود.
مرداد ماه بود وهوا بشدت گرم.
چند روز اول ماه مبارک رمضان را روزه گرفتم ولی حالم اصلا خوب نبود وضعف شدیدی احساس می کردم.
محمد حال بدم را دید و آمد و کنار من نشست و کمی بر
تا حدودی حس می‌شود که اینترنت وصل شده است! از کم شدن سرعت روشن شدن ستاره‌های وبلاگ‌ها می‌شود فهمید.
طبق پیش‌بینی بعد از واریزها اینترنت شروع به وصل شدن کرد. آن هم از استان‌هایی که سر به راه تر بودند شروع شد. یزد، سمنان، گلستان و. ما توی استان فارسیم. یکی از کانون‌های اعتراضات. قابل پیش‌بینی بود که اینترنتمان دیرتر وصل شود. امروز حوالی ظهر چند دقیقه وصل شدم، تعجب کردم. برادرم گفت اینجا ( شهری که برای انجام کاری رفته بودیم) جزو استان یزد است
من متاسفانه خیلی آدم تلفنی ای نیستم . یعنی بلد نیستم زنگ بزنم به روشنا و درست و درمون صحبت کنم . بیشتر دوست دارم براش بنویسم (پيامک) تا این که بخوام حرف بزنم . کلا من و نوشته هام فاصله داریم با هم . من این طوریکه این جا می نویسم حرف نمی زنم . من یه مشهدیم که خونِ شهرِ x تو رگامه !! حالا اگه تانستی بگی شهر x کجایه ینی خیلی لهجه ها رِ مِفهمی ! بگذریم .
می خوام بگم که اگه برای روشنا می نویسم و به قول معروف قربون صدقش می رم خیلی هنرِ گفتن این حرف ها رو جلو رو
علمداران: *حضرت علی علیه السلام علمدار پيامبر صلی الله علیه و آله بودند و جملات متعددی  فرمودند از جمله:"ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین"**مالک اشتر از علمداران علیه السلام بود . حضرت در مورد او فرمودند: "خداوند مالک را رحمت کند، او برای من همان گونه بود که من برای رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم."***حضرت عباس علمدار حضرت امام حسین علیه السلام بودند و فرمودند: برادرم! تو علمدار منی و اگر بروی کاروان پراکنده می شود».****سردار
شرایط یه شکلیه که هر شب یه وسوسه‌ای هست برای اینکه از تصمیم برگردم.هر شب که برادرم مياد میگه فلان قدر فروختم و توام پیش من بيا و باهم کار کنیم یه وسوسه است برای اینکه بگم گور بابای هدفم و استعدادهام مگه همه دنبال پول نیستند برو بچسب به کار,درس کیلو چند!.ولی اینو نمیگم به برادرم میگم من میخوام یه سال هیچ کاری نکنم,میخوام بیخيال باشم,میخوام کاری نکنم,کنکور پیرم کرد.بازم حرفم اینم نیست توی دلم میگم من امسال با همه مشکلاتم میجنگم معده‌ای که پاچی
بسم الله
این روزها، خبرهای داخل ایران خوشحال کننده نیستند. برای ما که بیرون از ایران هستیم ناخوشایندتر است. چه اینکه بودن با خانواده و خوردن یک لقمه نان خشک با آنها به تمام دنيای با تمام زرق و برقش ميارزد. من ریشه هایم در ایران است و خاکم را به واسطه خانواده ام، دوست دارم و جز سربلندی اش نمیخواهم.
دلم برای پدر و مادرم میسوزد. این همه زحمت و سختی کشیده اند و سالهای جنگ و پس از آن و از پس این همه سختی هنوز هم باید سختی تحمل کنند. پدرم موهایش را کم ک
يادتونه قرار بود تیچر بشم؟ خب،قضیه از این قراره که چون از پس شهریه ی کلاس برنمی اومدیم من از کلاس انصراف دادم تا برادرم بره.فرداش یکی بهم زنگ زد و گفت ما دنبال معلم زبانیم و با مهدها همکاری میکنیم.تمایل دارین؟ منم گفتم آره و دو باری رفتم بهم ياد دادن چطور درس میدن و این هفته یه دمو رفتم مهد مورد نظر.طی روزهای منتهی به این روز،اون قدر اضطراب داشتم که درد پام برگشته بود و شب هم خوب نخوابیدم.
خلاصه،امروز بهم گفتن مهد مورد نظر منو نپسندیده.اون قدر
یک شهر کوچیک_بهتره بگم یه شهر که از اول تا آخرش یه خيابون درازه و طی کردنش سرجمع نیم ساعت طول میکشه_ نزدیک روستای پدریم هست که در نظرش گرفتم برای طرح.دو طرف تمام کوچه هاش چنارهای بلند و درخت های بید لیلی داره و وسط بولوار اصلی شهرش پر از گلهای رُز رنگ و وارنگه.فردا برادرم میره با مسئول شبکه صحبت کنه و ببینه برای اون سه چهار ماهی که من بیکار هستم به پزشک احتياج دارن يا نه.البته اگه نياز داشته باشن هم به عنوان پزشک جانشین میرم و حقوقم کمتره ام
دو ماه مونده به امتحان و من هنوز سه تا درس رو اصلا تابحال در عمرم نخوندم،از درس های خونده بخاطر کمبود وقت دارم فرت فرت حذف میکنم و با هر مبحثی که بار قبل کلی براش وقت گذاشتم و الان حذفش میکنم قلبم تیکه تیکه میشه.کاش یکی بود بهم قوت قلب میداد که منم همینجوری بودم ولی نتیجه ام فلان شد.پشتیبان من که به خواب ابدی فرو رفته و انگار نه انگار یه مسئولیتی رو قبول کرده.امروز با تپش قلب از خواب بیدار شدم.دوباره شروع شد!
 
*موهام انگار به پوست سرم وصل نی
نوشتن اولین مطلب برام سخته!
هر وقت از زندگی خسته میشم رو ميارم به نوشتن!
از آخرین باری ک توی بيان چیزی نوشتم ماه ها میگذره!
ترس از نوشتن دارم، از اینکه دوباره آدرس وبلاگم پیدا بشه.
از مخفی کاری هام ناراحتم! اما امشب به خودم حق میدم بابت هر چیزی.
چون یقین دارم هر اشتباهی انجام بدم مقصر خودم نیستم.
جایی از زندگی ایستادم که بجز احساسم به اتاقم به چیز دیگه ای حس ندارم. 
وقتی پدر مادر و برادرم رو میبینم و به قلبم نگاه می‌کنم و یقین دارم ک این لحظه هی
سلام
من مدتها بود که از پدرم ناراحت بودم.
پدری که وقتی دو سالم بود به انتخاب خودش و کاملا داوطلبانه به جبهه رفت و شهید شد.
همیشه ناراحت بودم که چطور تونست ما سه تا بچه را م تنها بذاره و بره. 
دیگه هیچکس نبود که بره شهید بشه؟؟؟؟؟ چرا در قبال خانوادش، در قبال من که من فقط دوسالم بود و نياز با حامی داشتم احساس مسیولیت نکرد و هزاران سوال دیگه.
سالها این افکار مرا ناراحت می کرد، تا اینکه این چند روز بالاخره تصمیم گرفتم که ببخشمش.
 
از دست مادر
دو سه روز مونده به امتحان و بخاطر تست زدن یکی از مسرا میرن خونه مامانم که خونه خلوت باشه وقتی هر دو با همند صدای بازیشون بلنده و نمیشه تمرکز کرد. امروز فسقلی جانم داوطلب شد بره مامانم خونه برادرم مهمون بودن و فسقلی هم خوش خوشانش شد و رفت اونجا. دوبار بهش زنگ زدم حرف زدم و الان که نه شب هست واقعا دیگه دلتنگیم اذیت میکنه انقدر دلتنگشم که ابدا نمیتونم تمرکز کنم. زنگ زدم که بچموو بيارین با دایی جونش رفته ددر. شازده هم بدتر از من هی میگه نمیخوام تنها
اولین نراقی که در سپاه شهرستان محلات پاسدار شد شوهر خواهرم محمد علی قجری بود . او مورد اذیت عده ای بود ولی صبوری می کرد . آن موقع مقداری ناهنجاری وجود داشت که با  شهادت او در اردیبهشت 1359 مشکلات حل شد . شهادت وی باعث تحول در جامعه گردید و اختلافات حل شد و حرمت شهید مورد احترام همه قرار گرفت .
آقای مقدسی امام جمعه محلات بر شهید نماز خواند . علاوه بر محلات در دلیجان نیز پیکر اولین شهید تشییع گردید و جملگی مردم منطقه وارد نراق شدند تا تشییع اولین شه
من چ کسی هستم؟ این سوالی است که هر روز می پرسم.
مادرم می گوید : تو زیباترین گلی هستی که در باغچه ی زندگی ام دارم.
پدرم میگوید : تو حاصل پینه های دستان کسی هستی که عمرش را ذره ذره به پایش ریخت تا کسی شوی که هستی.
پدر بزرگم میگوید : تو لذت بخش ترین حسی هستی که هر پیرمرد می تواند حس کند.
برادرم می گوید : تو بهترین الگویی هستی که هر نوجوانی می تواند داشته باشد.خواهرم می گوید : تو حامی ترین حامی ای هستی که هر دختر آرزویش را دارد.
همسرم می گوید : تو محکم ت
این روزها کارم اینه که هی به عکس پنج نفرمون نگاه کنم. زوم کنم روی تک تکشون و قربون صدقه شون برم. انقدر این عکس رو دوست دارم که  می خوام برم بدم با فوتوشاپ شاخی که برادرجان روی سرم گذاشته رو بردارن و چاپش کنن روی شاسی تا بزنم توی اتاقم. 
نکته ای که توی این عکس بارزه اینه که من درست مثل یه نقطه اتصال وسط بقیه هستم، چون به تک تکشون شباهت دارم. والدین گرامم دو طرفم نشستن و خواهر و برادرم بالای سرمون ایستادن. برادرم به پدرم شبیهه و خواهرم به مادرجان
همین الان از تماس با مهدی دارم ميام :)
یک ساعت پیش دیدم تلگرام پيام داده: "سلام علیک، خوبی؟ . هیچی! انقد بارندگی زياده، به گوشیم رطوبت خورده! وایساده گوشیم. رفتم تو شعب".
تا پيامش رو دیدم زنگ زدم و زدم و احوال پرسی و گله که کجایی نامرد؟
بیچاره گفت از روزی که اومدم اصلا نتونستم از خونه برم بیرون. میگفت هیچ وقت تو عمرم انقدر تلویزیون ندیده بودم :) 
 
-----
برادرم ساعت نه شب اون حادثه کذایی برگشت خونه! اولش یه دل سیر کتکش زدیم که دیگه از این غلطا نکنه :)))
توله
برادرم الان یه ماه که یه سگ از رفیقش اورده که ماده هست .بچه دادشت برادم تو حياط خونشون انباری داشت اورد اونجا بزاد
پنج تا توله زاید ک سه تاشون نر بودن دوتاشون ماده قراره دوتا توله رو نگه دارن بقیشون رو هم صاحبش ببره صحرا


این سفیده خیلی شلوغ کاره به همشون
ازیت میکنه
امام سجاد چشمش بر پیکر غرق به خون پدرش ، عموزاده ها و برادر ها افتاد. ناله ای بلند سر داد. زینب هراسان خود را به او
 رساند ، دلداریش داد  و از او خواست شکیبایی پیشه کند .
امام سجاد با اندوه گفت: چگونه شکیبایی کنم ، در حالی که همه ی عزیزان خود را غرق در خون ، بر خاک می بینم.
زینب با همه ی توان سعی کرد ؛ اندوه ش را کنترل کند . به يادگار  برادرش گفت:
عزیز دلم ، يادگار برادرم ، اندوه به خود راه نده. این واقعه ای بوده که از گذشته های دور ، جدم رسول خد
من هیچوقت علاقه زيادی به بازی‌های کامپیوتری استراتژیک نداشتم؛ عمدتاً به دلیل اینکه معمولاً کند، کم هیجان و حوصله سر بر بودند! با این وجود به نظر می‌رسد کسانی که به مدیریت علاقمند هستند باید به اینگونه بازی‌ها نیز علاقمند باشند. حداقل در عمل کسانی که به مسائل مدیریت و سياست علاقمندند اظهار می‌کنند که يا بازی‌ها را دوست ندارند يا نهایتاً بازی‌های استراتژیک را دوست دارند. امّا این مسئله می‌تواند صرفاً یک سوگیری بی‌جهت نیز باشد. بهرحال ت
تا دیشب که یهویی جو منو برادرم رو گرفت و شروع کردیم کشتی گرفتن,اخرای کشتی گرفتنمون  بودیم که من یهویی رو زمین افتادم و شروع به تشنج کردم.يادمه کجا افتادم يا میگفتم اب رو سرم بریز ولی کسی يادش نمياد دیگه بعدش اورژانس (همیشه دوست داشتم یه بار زنگ بزنم اورژنس نمیدوستم قراره برای خودم بزنند)اومد و از اونجا يادمه تقریيا همه چی و وقتیم رسیدیم بیمارستان تقریيا خوب شده بودم و الانم خوبم فقط هم نگرم داشتن تا ببینند تا 24 ساعت دیگه بازم تشنج میکنم يا نه
پیشگویی پيام رسان کربلا
امام سجاد چشمش بر پیکر غرق به خون پدرش ، عموزاده ها و برادر ها افتاد. ناله ای بلند سر داد. زینب هراسان خود را به او
 رساند ، دلداریش داد  و از او خواست شکیبایی پیشه کند .
امام سجاد با اندوه گفت: چگونه شکیبایی کنم ، در حالی که همه ی عزیزان خود را غرق در خون ، بر خاک می بینم.
زینب با همه ی توان سعی کرد ؛ اندوه ش را کنترل کند . به يادگار  برادرش گفت:
عزیز دلم ، يادگار برادرم ، اندوه به خود راه نده. این واقعه ای بوده که از گذ
پنج شنبه ها در مسجد می مانیم و چون مخاطبمان نوجوانان هستند تا صبح از شلوغ کاریهایشان خواب نداریم. بعد نماز صبح چشمانم دیگر تحمل نداشت و خواستم برای لحظه ای هم شده چشمانم را ببندم. 
هر چند خسته باشم تماسم برادرم را رد نمی کنم چون خواب شیرین در مقابل صدای دلنشینش تلخ است و زهر مار. تماس گرفت و بغض در صدایش به شدت حس می شد. داداش ! داداش ! نگران شدم و سوال پرسیدم . جواب، ستون های زندگی ام را بهم ریخت. 
سردار سلیمانی شهید شد. 
✍ عجیب ترین دسیسه برای برادر به خاطر ارثیه پدر
⬅️ پسران وکیل ثروتمند برادر کوچک خود را ربودند و در یک بیمارستان روانی بستری کردند تا او را مهجور معرفی و اموالش را تصاحب کنند.
◀️ رسیدگی به این پرونده از مهر سال ۹۷ به دنبال شکایت یک وکیل دادگستری آغاز شد .
◀️ وی به ماموران پلیس گفت : موکلم که پسر ۳۰ ساله ای به نام مهرداد است، از سوی دو برادر بزرگش ربوده و در یک بیمارستان روانی بستری شده است تا اموالش تصاحب شود.
◀️ این وکیل دادگستری در تشریح شک
به نوعی از فلج عصب زوج هفتم مغزی میگن فلج ب که در سیر بهبودش ممکنه یکسری ارتباطات غیرطبیعی بین شاخه های ریز عصبی ایجاد بشه که نهایتا باعث عملکرد ترکیبی اعصاب میشه مثلا فرد با غذا خوردن دچار اشک ریزش میشه و غیره.حال و روز اینترنت ما هم همینه که در عجبم بعد از وصل شدنش سایت های خارجی رو باز میکنه اما بلاگ رو که در حین قطعی باز میکرد حالا باز نمیکنه و من مجبورم برای دسترسی به هر دوی اینها از ترکیبی از نت موبایل و نت مودم استفاده کنم.فکر میکنم ک
1- چند روز پیش فیلم مردان سياه‌پوش یک» رو دیدم. هنوز واسم جذاب بود!
2- یه فیلم دیگه هم دیدم که اسمشو نمی‌تونم بگم چون خیلی صحنه داشت  ولی هم خوش‌ساخته و هم اینکه آدم رو در مورد مسائل اجتماعی به فکر فرو می‌بره!
3- به صورت اینترنتی یه غوزبند و یه ماوس (mouse) سفارش دادم. غوزبند واسه اینکه موقع غذاخوردن و نسشتن پشت سیستم، واقعاً زياد غوز میکنم. ماوس واسه اینکه این ماوس‌م قاطی کرده بعضی‌وقتا واسه خودش کلیک‌راست میکنه. من وقتی وارد هنرستان شدم یعن
من متوجه زیبایی‌های جهان نمی‌شوم. احتمالا دلیل اصلی‌اش آن باشد که زيادی تا کنه واقعیت‌های وجودی زندگی پیش می‌روم. من از این دست دوستداران فلسفه هم نیستم که در باب چگونگی حرکت جهان فلسفه ببافم و يا پیرو نظريات قدما شوم. مساله‌ی من، جهان، و زندگی بسيار بنيادی‌تر از آن است که بتوانم روی قله‌های زمثبت‌اندیشی و زیبا نگریستن به جهان و وقایع بایستم. مساله‌ی من مواجهه و کنار آمدن با انسان فانی و تنها است. مرگ و تنهایی دو مساله‌ی مهم و همیشگی م
بوی تن مردا هم باهم فرق میکنه
بوی تن اش وقتی با عطر قاطی میشد و فضای اتاقو میگرفت،لال میشدم.
طول میکشید تا به خودم بيام و فکر و زبونمو یکی کنم.
خوب شد بیشتر از این وابسته ام نکرد.
خوب شد بیشتر از این کش اش نداد.
وگرنه دیوانه میشدم.
دو سالی بود همه چی يادم رفته بود. سودای وجودم تعدیل شده بود. محبت و تکیه گاهی از يادم رفته بود. دلتنگی دیگه وجود خارجی نداشت. يادگرفته بودم با کسی حرف نزنم و تو خيالم کسی رو زنده نکنم. همه این حس ها رو تو پنج ساعت برگردوند
 
مجید برادرم دو سال بعد از اینجور گذشت
غرق شدن کشتی سانچی
سقوط هواپیمای ياسوج
اعتراضات دی 96
حمله به رژه نیروهای مسلح اهواز
سیل سراسری!
اعتراضات آبان کشته شدن صدها تن
مردن حدود صد نفر بر اثر آنفولانزا توی کشور
قطعی 10 روزه اینترنت بشکل سراسری
ترور سردار سلیمانی
کشته شدن 60 نفر تو مراسم تدفین سردار
حمله موشکی به پایگاه امریکایی
شلیک موشک خودی به هواپیمای مسافربری اکراین و کشته شدن 176 نفر که بیشترشون نخبه بودند
 
این و سط اتفاقات کوچکتر دیگه ای
نام کتاب : دختر شینا
نویسنده : بهناز ضرابی زاده
انتشارات : سوره مهر
توضیحات :
این کتاب خاطرات قدم خیر محمدی کنعان در کنار همسر شهیدش حاج ستار ابراهیمی هژیر است که از زمان ازدواج تا زمانی که خبر شهادت همسرش را می‌دهند و سختی‌های بعد از شهادتش را را شرح می دهد این کتاب دارای ۲۶۳ صفحه و مناسب گروه سنی ( د و ه ) يا همان کلاس هفتم تا دوازدهم می باشد
قطعه ای از کتاب :
سر ظهر بود و داشتم از پله های بلند و زيادی که از ایوان شروع می  شد و به حياط ختم می‌شود
قدم زدن رو بسيار دوست دارم. مخصوصا اگر قرار باشه مسیری رو طی کنم و خریدی انجام بدم. کلا عاشق خرید کردن هستم (البته منطقی). ولی آن‌چه گاهی لذت خرید و حال و هوای خوش آن ساعت‌ها رو از من می‌گیره دیدن جوانانی هست که گاهی در گوشه‌‌ای از پياده‌رو يا کنار خيابون ایستادند و یک آلت موسیقی رو می‌نوازند و آواز می‌خونند. هر چه قدر هم که قشنگ بخونند و شاد، باز من دلم می‌گیره. نگاه‌شون که می‌کنم، بغض گلوم رو محاصره می‌کنه و یک وقت‌هایی هم تا به خودم می
یک عالمه که چه عرض کنم، خیلی عالمه حرف زدیم. تا حالا نشده بود اینطوری با داداشم، برادرم، مهندس منزل، حرف بزنم. کوتاه‌تر از اینا بوده و به ندرت و نه اصلا نصف این بار عمیق. نه داغ می‌کرد، نه بحث رو ول می‌کرد، نه بی‌تفاوت بود، اتفاقا خوب هم پیگیر بود. دقیقا برعکس همیشه. کلا کسی رو داخل آدم حساب نمی‌کنه که بخواد باهاش بحث کنه. منم که از همون اول یه دایره‌ی قرمز دورم بود، با هرکی بحث می‌کرد با من نمی‌کرد، می‌گفت غیرمنطقی حرف می‌زنی. ولی حس می‌ک
از وقتی که شروع کردم به خوردن قرص ال‌دی انگار م از ماه پیش تمام نشده! لک‌های گاه و بی‌گاه می‌بینم و این سه روز اخیر حتی خون هم دیدم. مردان هیچوقت نخواهند فهمید وقتی که شرتت را بکشی پایین و خون ببینی چه حالی به تو دست خواهد داد. قسمت پایینی شکمم دردهای گاه و بی‌گاه دارد. این چند روز دردش زياد شده. بدنم دارد تخمدان‌هایم را به حالت اولیه برمی‌گرداند و پاکسازی می‌کند. و هر پاکسازی نياز به خارج کردن اضافات دارد. باز هم مردان هیچگاه نخواهند
. روح‌الله تو مرام و معرفت یک بود. جوری خودش رو برای دیگران خرج می‌کرد که انگار خودی وجود ندارد و تمام خودش برای دیگران است! . چنین آدمی می‌تواند شیرین‌ترین و با ارزش‌ترین سرمایه‌اش که جانش» است، برای نجات انسان‌ها فدا کند. . یک بار سر موضوعی با برادرم حرف می‌زدیم. به او گفتم: من میدونم همه اطرافيانم اگر منافعشون تهدید بشه، من رو کنار می‌زارن و حاضر نیستند به خاطر من خودشون رو هزینه کنند. به جز دو نفر که واقعا با مرام هستند: مادرم» و روح
نشستم و از نو برنامه ام رو نوشتم و روزهایی که save کرده بودم رو بهش اضافه کردم و لطفش این بود که فهمیدم اوضاع اون قدری که تصور میکردم خوب نیست و بازهم برنامه ی فشرده ای شد و اگر خدای نکرده چند ساعت مشکلی پیش بياد مساوی هست با حذف درسی که باید طی اون چند ساعت میخوندم و نتیجتا بی جواب موندن اون درس توی آزمون.دوتا آزمون ن دادم که نتیجه ی هر دو بد بود و در عجبم که هنوز هم توی هر آزمون حداقل یک يا دو غلط از سر بی دقتی دارم که غالبا همون سوالاتی هستن ک
برادرم! حسین جانم! بعد از آن که جان تقدیم خدایم کردم و چون غسلم دادی و کفن پوشاندی و بر تابوتم نهادی؛ بر سر مزار جدمان رسول خدا ببر تا آنجا دفنم کنی؛ که سزاوارترم از کسانی که اکنون کنار اویند.»
عمو دست پدر را ميان دستانش می گیرد و آرام اشک. اما اگر عایشه و دیگرانی مانع شدند، سوگندت می دهم به خدا و رسول، که قطره خونی ریخته نشود و مرا جانب مزار جده ام فاطمه بنت اسد ببری و همان جا مدفون کنی. تا پيامبرمان را ملاقات کنیم و شکایت ببریم از ظلمی که
خب باید به عرض برسانم که من عمه شدم:)
عمه ی یک نی نی زشتو:)
که قرار است من را عمه آیه صدا کند:)
البته نی نی یک ماه توی این مستطیل های شیشه ای بود 
و من هم یک هفته ای ۸ ساعت از شهرمون دور شدم که نیروی کمکی برادرم باشم
وقتی ساعت ۱۲ شب میشد با خستگی تمام میرفتم توی اتاق و توی رختخواب زیر پنجره دراز می کشیدم
ساعت ۱۲:۱۵ صدای خش خش، خش خش از توی کوچه می اومد
صدای خش خش جاروی مرد نارنجی پوش
صاحب صدا رو ندیدم
ولی شب های اول ک حال دلم خوب بود
این صدای خش خش حال د
صبح زود رسیدم خونه.
بابام لباس پوشیده بود بره دنبال برادرم بگرده.
با هم رفتیم.
شهر مثل منطقه جنگی بود، چراغ راهنمایی نبود، نرده های جدا کننده بی آر تی ها رو کنده بودن و هنوز از بعضی بانک ها که دیشب سوزونده بودن دود میومد بیرون. 
رفتیم زندان، گفتن تو لیست ما اسمش نیست.
یگان ویژه، گفتن هیچ کس رو اینجا نیوردن.
امنیت اخلاقی، گفتن نیست.
دل نگران برگشتیم.
.
دم ظهر یکی از دوستان زنگ زدن و گفتن از طریق یه بنده خدایی پیگیری کردن و فهمیدن توی اطلاعات فل
همین اول کاری به شما هشدار می‌دم اگه می‌خواین حال و هوای یلدایی‌تون خراب نشه، این مطلب رو نخونین!
توی رياضی، توی مبحث حد و پیوستگی» یه موضوعی هست که بهش می‌گن رفع عامل صفر کننده».
حالا این عامل چی هست؟ این عامل مخرج کسر رو صفر و باعث می‌شه که بی‌معنا تلقی بشه؛ برای محاسبه درست حد یک نقطه، نيازه که اون عامل رو به هر طریق ممکن، از مخرج حذفش کنیم.
الآنم خیلی نياز به حذف یه تعدادی از آدم‌ها توی زندگیم دارم. قبلاً فکر میکردم شاید به خاطر زياده
یک تیتر بزرگ:    رازهایتان را بگویید،رازهای گفتنی تان ربگویید.با خودش گفت الان پر می شود از حس های عاشقانه مثلا: دوستش دارم.باید بهش بگویم که دوستش دارمنمی داندکه دوستش دارمباهم قرار ازدواج گذاشتیم.
نوشتندخواندآتش گرفت.فکرشخيالش.گیج بودگفت از سر شیطنت چه حرف ها می زنندراه رفتنفس عمیق.باز نوشتندگریه اش گرفتگفت این ها که رازهای نگفتنی بود چرا گفتید.ردشدبی خيالایستاداشکبغض.گفتباید می نوشتشایدکسیحواسشجمعشدشاید
در ظاهر تو هیچ شباهتی به مارشمالو ها نداری، یعنی اصلا من آنقدر مارشمالو نخورده ام که بتوانم شباهت هایش را با تو تشخیص بدهم اما نمیدانم چرا یک جایی در انتهای ناهشيارم تو به مارشمالوها گره خوردی.
اولین بار که مامان برایمان مارشمالو خرید توی یک پلاستیک دراز بود که رویش عکس چند تا خرس رنگی رنگی کشیده بودند.
من و برادرم ذوق کرده بودیم، اولین بار بود که یک چیز پیچ پیچی نرم رنگی رنگی دراز میدیدیم که به محض گذاشته شدن در دهان آب میشود. 
عیشِ کوتاه و ه
بسم الله
 
دیشب بابا فرم گذرنامه‌اش را جلویم گذاشت و گفت برایم پر کن. نگاهی به فرم قبلی‌اش انداختم. خطِ خودم بود. چند سال قبل هم من اسم و رسم بابا را در فرم نوشته بودم. شماره‌ی برادرم عوض شده بود. حتی آرزوهایش. شغل شوهرخواهرم هم. مامان هاجر دردِ پایش بیشتر شده بود. بابا چهره‌اش مثل آن‌وقت سرخ و سفید نبود. وزنش بیشتر شده بود، موهایش سفیدتر. من دیگر به طور دائم در این خانه زندگی نمی‌کردم. فهمیده بودم رنگ چشم بابا میشی نیست و به اشتباه همه جا این
صبحا که چشمام باز میشه اولین چیزی که میبینم ساعته. نور کم جون صبحگاهی روش افتاده. ایده آلم این بود شاخه برگی که قلمه زدم بياد آویزون شه دورش ولی هنوز اونقدر بزرگ نشده. إنی وی. معمولا ساعت رو اشتباهی تشخیص می دم. چون ساعتای دیگه ش معلوم نیست و مغزمم خوابه هنوز. یعنی اگر پنج و نیم باشه من فکر میکنم چهار و نیمه! برای همین بازم میخوابم! و اگر صدای بلند نماز خوندن پدر و برادرم نباشه حتما خواب می مونم! خب بدم نشده. چون سعی می کنم از همون اول هوشيارتر عم
دیشب حوالی یک و نیم خوابیدم . ۲و ربع تا دو نیم . دقیق يادم نیست همین حوالی ها بود که با لرزش زیرم از خواب پریدم و سریع نور گوشی ام رو به لامپ اتاق انداختم که دیدم داره برای خودش اینور و اونور میره پریدم ک خانواده رو ب خاطر زله بیدار کنم ک درم باز شد و برادرم هم امده بود منو بیدار کنه .گويا لحظه ای ک پشت میز مطالعه اش بوده تکان شدیدی خورده بود
شب را پایین خوابیدم .
دقت که میکنم امسال چهارمین باره ک زله مياد و دیشبی شدید تر بود
من میگم ش
1
امروز سر خاک برادرم یه خانمه که مادرش همون جا دفن شده آمد پیش ما و به مادرم گفت من چند روز پیش خواب پسرت دیدم که خیلی خوب و خوشحال و خوشتیپ آمد و یه پارچه قرمز با طرح گل به من هدیه داد و گفت برو به مادرم بگو من ازش دلخورم از بس برام گریه میکنه, برو بهش بگو گریه نکنه من جام خوبه و اون پارچه هدیه داد بهم
 
2
امروز سرکارم تو کافی نت یه خانم مسن (متولد 1316 بود!) آمد برای اعتراض به يارانه اش, میگفت کلا يارانه نمیدن بهش از خیلی وقت پیش, موقع که داشتم کارهاش
و اما ماجرا.
ماجرا انقدر پیچیده ست که بيان جزئياتش ده تا پست جا داره برای نوشتن اما اصل کلامش.برای ثبت نام امتحان دستياری باید فرمی مبنی بر تایید اینکه میتونم طبق ماده ی فلان قانون فلان استعدادهای درخشان با شرایط استریتی امتحان بدم رو از دانشگاه میگرفتم.گويا(من دیروز فهمیدم)یه قانونی هست به اسم zاسکور?يا zاسکوئور??نمیدونم اما مثل اینکه طبق فرمولی نمره ی معدل رو با نمره ی امتحان پره انترنی جمع میزنن و اگه به یک حد نسابی برسوی میتونی فقط یکبا
میری پروفایل دختره رو دید میزنی
و میگی نوچ نوچ!
پناه بر خدا
آلبوم پروفایلشو که تا آخر بازرسی کردی،
درست همونجا که روی آخرین عکسا نوشته: تموم شد!
میگم تموم شد!
وتو مگه باور میکنی!
تا اینکه میبینی؛نه انگار راست راستکی آخرین عکسه !
نمیدونم رنگ رُژش رو دنبال می کردی يا چشمکهای ریزشو!
هرچی که بود با یه استغفرالله  قشنگ سرشو هم مياری!که آره من هدفم بد نبوده
فکر بد نکنيا!
حالا خوب دیگه کلاه سرت رفته!
چه بهتم مياد!
همون وقتاست که ریشای مردونت دست میکش
  مریم عرفانيان  یک روز عصر از امتحان کنکور
بر‌گشتم؛ وقتی به منزل رسیدم دیدم رضا توی حياط مشغول صحبت کردن و چیدن
علف‌های هرز باغچه است. با اضطراب و التماس گفتم: تو رو به خدا، تو که نیت پاکی
داری دعا کن کنکور قبولشم.» به آرامی سرش را بلند کرد، با نگاه بسيار عمیقی که
لحظه لحظة آن را در خاطر دارم به من چشم دوخت و گفت: این‌ها اصل نیست.»گفتم:
البته برای تو که سد کنکور رو پشت سر گذاشتی و الآن مهندس هستی دیگه این چیزها اصل
نیست.» لبخندی
صبح از خواب بیدار شدم و اینترنت گوشی رو که فعال کردم یه پيام از طرف دوست آمد که از گرونی بنزین خبر می داد اولش باور نکردم ولی خب آهسته آهسته و با شنیدن خبر از شعبی که به انبار اومدن مطمئن شدم بنزین گرون شده !
خلاصه شیخ حسن و بچه های دولتش روز تولد پيامبر و امام صادق که جمعه هم بود گل کاشتن هر طور حساب می کنم می گم حداقل این اتفاق باید روز شنبه میفتاد نه جمعه ای که عید بزرگی هم بود . شاید واقعا قصد بدبین کردن مردم به ايام تولد معصومین هم داشته با
به گزارش همشهری آنلاین بوسیله نقل از فارس، یوسف حجت، سرپرستمعاونت حمل و نقل و ترافیک شهرداری تهران درباره التماس شهروندان مبنی بر نامگذاری خيابان و جایگاه مترو به نام مثال سردار قاسم سلیمانی، اظهار داشت: بزودی پیشنهادات برای معروفیت گذاری ایستگاه مترو و اتوبوس نیز پايانه تاکسیرانی بوسیله نام شهید سردار قاسم سلیمانی را به شورای ده تهران ارسال می کنیم. محمدمهدی همت روز گذشته تو حساب اینستاگرام خود اطلاع دادن کرد: و برادرم گفتگو
خدايا مصلحتت رو شکر!
برای یکشنبه اصلا اتوبوسی برای رشت به تهران وجود نداره!! یعنی دقیقا از 21 ام موجودی اتوبوس رو زدن صفر تا چندین روز.
چرا؟ همه ی اتوبوسا رو ظاهرا فرستادن برای راهپیمایی اربعین.
نمی دونم واقعا چی باید گفت.
هر حرفی آدم بزنه ممکنه به آدم انگ بی دینی بخوره!! در حالی که کمترین خواسته ی آدم از زندگی میتونه وجود داشتن اتوبوس برای رفتن از شهری به شهر دیگر باشه!!!!
یعنی واقعا مردم شهر باید زندگیشون مختل بشه؟ نباید حداقل محض رضای خدا دو تا
خیلی زود سال اول دانشگاه گذشت و من الان یک ترم 3ییم 
همیشه فانتزیم این بود ک درسام جوری بی افته که ساعت8 کلاس نداشته باشم 
چون همیشه پوکر فیس میباشم تو کلاسای 8تا10
و این ترم این محقق شد. ب جز یک روز بقیه روزا کلاسام 10تا5 عصر :) 
در کنار درس دیگه وقتش شده که ی کار نیمه وقت داشته باشم ولی خوب تایم کلاسام این اجازه رو نمیده 
رفتم در خواست پشتیبانی دادم و با نمایندگی شهرمون ک آشناست صحبت کردم ک پا در میونی کنه و قبولم کنن ک این هفته نتیجه اش اعلام میش
 
خواهرم! اتاق تنهایی شوهر خود را می‌شناسید؟ هنگامی که شریک زندگی‌تان از شما فاصله می‌گیرد به چه فکر می‌کنید؟ برادرم! آيا می‌دانید همسر شما چگونه به شما امتياز می‌دهد؟ آيا می‌دانید که شریک زندگی شما نياز به سخن گفتن دارد؟ وقتی همسر شما در حالت یأس قرار می گیرد چه می‌کنید؟
 
برادرم ، اگر می‌بینی که زندگی‌ات دیگر صفای روزهای اول را ندارد برای این است که خودت از گل زندگی‌ات غفلت کردی! آيا می‌خواهی جبران گذشته را بکنی و دوباره زندگی‌ات
یک تیتر بزرگ:    رازهایتان را بگویید،رازهای گفتنی تان را
گفتند.با خودش گفت الان پر می شود از حس های عاشقانه مثلا: دوستش دارم.باید بهش بگویم که دوستش دارمنمی داند
که دوستش دارمباهم قرار ازدواج گذاشتیم.
نوشتندخواندآتش گرفت.فکرشخيالش.گیج بودگفت از سر شیطنت چه حرف ها می زنندراه رفتنفس عمیق.
باز نوشتندگریه اش گرفتگفت این ها که رازهای نگفتنی بود چرا گفتید.ردشدبی خيالایستاداشکبغض.گفت
باید می نوشتشایدکسیحواسشجمعشدشای
ابوذر فرمود: آذوقه و پس انداز من در زمان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همیشه یک من خرما بوده، و تا زنده ام از این مقدار زياده نخواهم کرد. عطاء گوید: ابوذر را دیدم لباس کهنه ای به تن کرده و نماز می خواند، گفتم: ابوذر مگر لباس بهتری نداری؟ گفت: اگر داشتم دربرم می دیدی. گفتم: مدتی تو را با دو جامه می دیدم؛ گفت: به پسر برادرم که محتاج تر از خودم بود دادم، گفتم: به خدا تو خود محتاجی، سر به آسمان بلند کرده و گفت: آری بار خدايا به آمرزش تو محتاجم. سپس گ
قسمت اول:
سلام=سلام
خوب= = باشه = ياخجِه
خوبی=ياخجِی سان
خوبم= ياخجيام
چه خبر=نَه خبر
چطور=نَه جور
چطوری= نَه جور سان
کجا= هارا
زنده باشی=  ساغول،ساعول، ياشا
سلامتی= ساغلیق
خدافظ= خودافیظ
سلام‌ برسون=  سلام یِه تیر
ممنون= ممنون
سلامت باشی = ساغ اُلاسان
مرسی = مرسی
زياد= خیلی= چوُخ
قسمت دوم:
من= من
تو = سَنْ
او= اوُ
ما= بیزْ
شما = سیزْ
اونا، آنها= اُلارْ
ماها= بیزْلَرْ
شماها= سیزْلَرْ
قسمت سوم:
روز= گونْ
امروز= بو گونْ
فردا= ساباخْ
دیروز= دو نَنْ
پریروز=
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب