نتایج پست ها برای عبارت :

برای بلاگفا من هم ای یاران تنها ماندم

بسم الله الرحمن الرحیم
گویا بايد خواه ناخواه، از بلاگفا دل بکنم و بیام اينجا.
نمیدونم مطالب اون ور رو میارم اين ور یا نه؟
نمیدونم دوستان اون ور رو میارم اين ور یا نه؟
به هر حال امیدوارم هر کاری می کنم تو راضی باشی! خداي دوست داشتنی گمگشته من!
تمام عمر خود، آزار دیدم
جهان را بر سرم آوار دیدم
عزیزان خدا را خوار دیدم
میان مجلس اغیار دیدم
 
چهل منزل که نه، عمری حزینم
چهل سال است من چله نشینم
شبانه روز، یاد اربعینم
همیشه چشم خود، پُربار دیدم
 
کنارِ گریه دوشادوش ماندم
فقط خیره شدم، خاموش ماندم
گمانم ساعتی بیهوش ماندم
همینکه آب، بالاجبار دیدم
 
شده اشکم روان، با که بگویم
غمِ هفت آسمان با که بگویم
ازین داغ گران با که بگویم
حرم را بر سرِ بازار دیدم
 
الهی که زنی مضطر نماند
میان کوچه، بی یا
دیروز به دیدن وبلاگ یکی از دوستان قدیم در
سايت بلاگفا رفته بودم. اما دیدم حدود یک ماه قبل از آنجا به بلاگ اسکاي کوچ کرده
است.


وقتی به آدرس جدیدش رفتم، احوالش را جویا
شدم و دیدم هنوز هم مثل همان دوران قدیم با شور و عشق می نویسد.


مرحبا به اين همه عشق و شور، جنب و جوش و سر
زندگی!


واقعا انرژی گرفتم و خوشحال شدم، از انرژی
مثبت فراوانی که در وجودش و در نوشته هايش موج می زد!


اما لحظۀ آخر چشمم به یکی از نوشته هايش
افتاد که ناراحتم کرد.


اين دوست بلاگفا
تاریخ اولین وبلاگ من برمیگردد به سال ۱۳۸۵، زمانی که دانشجوی لیسانس بودم و اولین کارگاه شعر خارج از دانشگاه را با سرپرستی مهدی جهاندار، شاعر معروف اصفهانی، تجربه می کردم. 
کارگاه شعرمان، یک وبلاگ در بلاگفا داشت که هر هفته شعرهايی که در کارگاه خوانده بودیم در آن ثبت می شد و بعضی از اعضا، یک وبلاگ شخصی هم براي ثبت ساير اشعار خودشان داشتند. 
من هم تحت تاثیر همین جو، اولین وبلاگم را در بلاگفا به دنیا آوردم! و با عنايت خاصی که به سهراب سپهری داشتم
من خیلی قبل تر از شبکه هاي مجازی،درست از اوايل دوره راهنمايیم، تو بلاگفا وبلاگ داشتم.متاسفانه به اين سمت نرفتم که زیبا بنویسم.ترجیح دادم براي خودم بنویسم.آزاد و رها و درد دل طور.و اين متاسفانه از زیبايی هاي نوشتنم میگیره.خیلی دوست داشتم زیبا بنویسم.ی هنره.دلم تنگ شده براي نوشتن.خیلی وقته ننوشتم.چیه اين قلم؟؟چیه اينو نوشتن؟؟همین روزها بايد دوباره تو اتاق خودم چراغ مطالعه روشن کنم و تو سررسیدم مشق بنویسم
سلام به همگی
نماز روزه هاتون قبول باشه
ان شاء الله ما رو یادتون نرفته باشه دعا کنید.
راستش مدتیه تصمیم گرفتم اينجا رو تعطیل کنم. نمی دونم اين تعطیلی چقدر طول بکشه. با اين که کلی حرف دارم اما فعلا تصمیمم بر به روز نکردنه!
ببخشید که دیگه بهتون سر هم نمی زنم
دوست داشتید توی بلاگفا همراهم باشید. احتمالا وبلاگ دیگه بیانم رو هم ادامه بدم ولی قطعی نیست.
من رو بابت تمام دقايقی که با مطالبم از زندگیتون گرفتم، حلال کنید.
دلم براتون تنگ میشه.
التماس دعا
یا
اين اواخر خیلی درگیرِ گذشته هام. 
فک کردن به کنار، همش تو وبلاگاي قدیمیم چرخ میخورم، همش دفتراي قدیمیمو ورق میزنم، همش فايلاي قدیمیِ باقی مونده از گوشیامو میبینم (که خیی کم اَن).
یکی دو هفته پیش اينقد تو اين فاز بودم اولین وبلاگم و اولین نوشته هامو پیدا کردم. البته اولین وبلاگِ ثابتم. چون همیشه وبلاگ میساختم و باز یکی دیگه میساختم. 
اولین وبلاگ ثابتم مال شهریورِ 87 بود. دقیقا 11 سال پیش. که از اينور و اونور توش کپی میکردم و چیزاي کودکانه مینوشتم
به نام خدا، سلام. (اين مدلی بايد شروع کرد دیگه، هوم؟)
اول از همه اين رو بگم که بخشی از چیزايی که قراره بگم رو قبلا در اين پست هم گفتم، اما از اونجايی که شونزدهم شهریور روز وبلاگ نویسان فارسیه، خواستم یه مروری روش داشته باشم، علاوه بر اينکه پستیه در راستاي چالشی که آقاي هاتف در اين پست شروع کردن. (با تشکر از ايشون)
خب، داستان از کجا شروع شد؟
از یه تابستون. یادم نیست کلاس دوم بودم، یا سوم.
یه تقی به توقی خورد و با کارلا یه وبلاگ توی بلاگفا زدیم. اسم
اين مطلب رو بخاطر روز وبلاگ نویسی می نویسم اگرچه با تاخیر ، پس شروع میکنم به نگارش متنی در مورد وبلاگ نویسی خودم بنا به پیشنهاد آقاي هاتف و هر کسی که اين مطلب رو می خونه دعوت به انجام اين کار می کنم :)
زیاد حافظه درست و حسابی ندارم و نمی دونم که چی شد با وبلاگ نویسی آشنا شدم اما فکر می کنم طرفاي سال 88 یا 89 بود که مثل خیلی ها توی بلاگفا شروع کردم دغدغه قالب رو از روز اول داشتم که همین موضوع باعث شد به انجمن وبلاگ نویسان که اونروزها در اوج خودش بود
در طول اين چندسال فراز و فرود‌هاي زیادی را همراهم گذرانده، شب‌هايی همراهم گریسته، صبح‌هايی با لبخندم خندیده و عصرهايی خسته و دلگیر به غروب غم‌انگیز خلیج چشم دوخته است ؛ غر و نق‌هايم از گرماي تابستان را شنیده و لذت عصرهاي پايیز و شب‌هاي زمستان را هم‌پايم چشیده!
از نوشته‌هاي خامِ خامِ خام تا خامِ خامِ امروز ، از پرشین تا بلاگفا و بیان ؛ رفیق همیشگی شايد پیراهنش را تعویض کرده اما رفاقتش همچنان محکم باقیست .
سرت سلامت و نفس‌هاي سردت گرم
همیشه نوشتن حالم را بهتر میکرد. حال من بالا و پايین هاي زیادی ندارد؛مثل قصه هاي بچه هاست.اول تا آخرش با شیب ملايمی بالا و پايین می شود چون بچه ها براي خوابیدن هیجان چندانی نمی خواهند. هنوز اين مه غلیظ از هوا پاک نشده. از صبح به دل کوه نشسته. منتظر ماندم که جمع شود تا کوه را ببینم و چندتا قله ی دیگر را. اما کوهستان سفید بود و محو. هنوز هم کوه بود؛ با تمام وقارش نشسته بود و همان صداي همیشگی را می داد. یادم می آید: یک روزی صداها خسته ام کرده بودند و همه
امروز براي اولین بار از اتوبوس جا ماندم! ساعتِ شیش عصر اتوبوس حرکت می‌کرد و من داخلِ بی‌آرتیِ شلوغ، چشمم مدام به ساعتِ اتوبوس بود. اما وقتی به ايستگاهِ ترمینال رسیدم ساعت از شیش گذشته بود. حدود ده دقیقه دیر شده بود. کولۀ گُنده‌ام را به دوش کشیدم و شروع کردم به دویدن. یک دویدن نصفه و نیمه! بارِ اضافی داشتم! آرزو می‌کردم کوله‌ام نبود یا حداقل خودش پا داشت! اما نه پا داشت و نه معدوم بود. وبالی بود بر گردنم! در حالی که نفس نفس می‌زدم و شانه‌هايم
دانلود اهنگ توبه کردی و شکستی رضا بهرام با لینک مستقیم و همراه با متن
دانلود آهنگ رضا بهرام کاش (تو همانی که رگ خواب مرا میدانی) | بهترین . دانلود آهنگ جدید رضا بهرام کاش ♫ دانلود اهنگ دل توبه کردی و شکستی دل با چه رویی عاشق هستی به نام کاش از رضا بهرام به همراه تکست و بهترین .
دانلود آهنگ رضا بهرام به نام کاش - رز موزیک متن آهنگ کاش رضا بهرام. دل توبه کردی و شکستی دل با چه رویی عاشق هستی تو امید هر که بستی رفت و آخرش شدی تنها من یک غم ادامه دارم م
قرار شده بود که از اول مهر، دو روز در هفته، هر روز سه بار، هر بار دو ساعت، هر بار براي چهل تا پسر بچه‌ی ناشناخته، زبان و ادبیات فارسی بگویم.ده شب پیوسته کابوس کلاس را می‌دیدم. هر بار به یک شکل و هر بار به یک زجر.هر بار عرق‌ریزان از خواب می‌پریدم و در عجب می‌ماندم از تصمیمی که گرفته بودم که چنین هولناک بود.تازه معلم بودم و آرمانگرا و خجالتی و بسیار ناتوان و بی‌تجربه.*از دیشب دوباره کابوس اول مهر برگشته؛ بعد از سیزده سال.سه تا کلاس جدید قبول کر
بلاتکلیفی چیز خوبی نیست. انتظار براي اينکه بدانی خبر خوبی قرار است بشنوی یا خبر بد یعنی ذره ذره آب شدن. من از آن هايی هستم که بايد خبر بد را زود بهشان بدهی برود پی کارش. به عنوان مثال همین الانم را می گویم. چند روزی است منتظر خبری هستم که هنوز نرسیده. ولی همین نرسیدن خبر اصل چیزی که می خواستم را به من فهماند. یعنی یکی دو روز منتظر ماندم. خون جگر خوردم. یک لحظه عصبانی بودم، ناگهان بی خیال، بعد نگران، بعد استرس سراپايم را می گرفت. خلاصه حالات روحیم
دانلود آهنگ مهرداد مظفر لیلی | کیفیت عالی
همینک ترانه جدید مهرداد مظفر با نام لیلی را از جاز موزیک دریافت کنید
Exclusive Song: Mehrdad Mozaffar – Leyli With Text And Direct Links In jazzMusic.blog.ir
متن آهنگ مهرداد مظفر لیلی
مرا به هر شبت بخوان که آسمان تو پر از ستاره استنگاه تو کجاست ببین نبودنت غمی دوبار استبگو چرا نگاه من به باد میدهی هواي خانه رابه گریه گفتمت کنار من بمان تو میروی کجادل از دل من نکن به چشمانت قسمکه بی تو در اين جهان به تنهايی قسمنفس نفسم تویی نگیر جان مرانبو
سال ۱۳۸۲ تازه وارد دبیرستان شده بودم؛ دبیرستانی که با ابتکار مدیرش، نفرات ۱۰۱ تا ۲۰۰ آزمون مدارس نمونه دولتی دور هم جمع شده بودن تا فضايی شبیه به اون مدارس ايجاد کنن. همه‌مون نه خیلی درس‌خون بودیم و نه شاگرد تنبل؛ آدم‌هاي مستعدی بودیم که پشت در یه آزمونِ دولتی جامونده بودیم.سال دوم دبیرستان، توی همون مدرسه و از طریق امیر و محمد بود که با مفهوم وبلاگ آشنا شدم. اونجا هیچکس اهل فرندفید نبود؛ کسی چت‌روم نمی‌دونست چیه! یادم نمیاد کسی جز وبلاگ
نه می دونستم بیان کجاست، بلاگفا چیه، اتفاقايی که توشون افتاده بود، از هیچکدومشون خبر نداشتم :)
یک روز تابستونی نشسته بودم، گفتم حالا که آتنا انقدر منو دعوا میکنه واستا یک وبلاگی بزنم :)
اگر دقت هم بکنید، اولین پست وبلاگ من انگار یک نوشته ی بچگانه و از نظرخودم مسخره و سرسریت. و اصلا به پست هاي دیگه نمی خوره :)
رفتم زیر وبلاگش زدم روی بیان و اينطوری شد که گاه نوشت هاي یک نویسنده درست شد :)
بعدش هم رفیتم ناهار خوردیم و اصلا قضیه ی وبلاگ فراموشم شد D:
اين تکه نوشته روی کاغذ نوشته شده بود، دیروز : 
در یک بعدازظهر تابستان وقتی از کنار پنجره ی اتاقم رد می شدم، فکر می کنم تو را دیدم که از کوچه ی رو به رویی می آمدی. همینطور خیره ماندم تا رد شدی و تا آخرین لحظه با چشمانم دنبالت کردم.
در تمام اين سال ها نبودی ولی گاه و بی گاه از جايی کنار من رد می شدی. گاهی خودت بودی و گاهی آدم هاي به تو شبیه. 
تو دست هايم را روی کاغذ می غلتانی، تو مرا به گریه می اندازی، تو مرا به اعماق جانم می بری، تو مرا به روزهاي پرشکو
ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون بادبه گرفتار رهايی نتوان گفت آزاد»کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریختبال تنها غم غربت به پرستوها داداينکه مردم نشناسند تو را غربت نیستغربت آن است که ياران ببرندت از یادعاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شادچشم بیهوده به آیینه شدن دوخته اياشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد
 
 
 
                                                                     فاضل نظری
کوچه اي بی شهید اگر مانده
نا شهیدش منم که درمانده
با سواران سواره می راندم
همه رفتند و من جا ماندم
گفتم اينجا مرا رها نکنید
نگذاریدم و جفا نکنید
تن بی روح را نمی خواهم
جسم مجروح را نمی خواهم
اينکه اينجاست لاشه است نه روح
ײشاعری خستهײ ، ײعاشقی مجروحײ
چه بگویم قسم به ذات خدا
روح من رفته است با شهدا
شاعر:شهید مدافع حرم حاج هادی کجباف
 
به سر سربند یازهرا به دستم بیرق سقا به لب ذکر دعا دارمبه خون دل رفیقانم رهاگشتند وحیرانم هواي کربلا دارمگریه کن عزاي تو دل گشته مبتلاي توآقاي غیرت وادب دلها همه فداي توارباب حسین ارباب حسین ارباب حسین ارباب حسین (2)دل سردم به خون خفته غم عشق ترا گفته ببین از دیده خون بارمشکسته بال و پر ماندم غم عشق ترا خواندم هواي کربلا دارمدلتنگ روضه هات منم عمریه مبتلات منمکاشکی بگن که اربعین راهی کربلا منمارباب حسین ارباب حسین ارباب حسین ارباب حسین (2)دل
چون استفاده ام از اينستاگرام زیاد شده بود و خودمم کلافه شده بودم تصمیم 
گرفتم براي تنبیه خودم به مدت یک هفته دی اکتیو کردم
طبیعتا وقت اضافه می آوردم و نشسته بودم روی تخت و داشتم کتاب دختر پرتغال میخوندم
دقیقا نمیدونم چه فعل و انفعالاتی درونم رخ داد و رفتم انباری و دنبال اون جعبه کوچیکی که داخلش ورقه هايی بود ک خاطراتم می‌نوشتم 
بالاخره پیداش کردم 
و نشستم تک ب تک خاطراتم خوندم ی سری مربوط به سال 87 وقتی پنچم ابتدايی بودم بود 
خاطراتم اين بود
چه اي کاشی شده زندگی من!
اي کاش هايی که باعث میشن هزار بار بخوام ۳ساله بشم
اينکه اي کاش تنها دغدغه ام
خریدن عروسکی بود که از پشت ویترین بهش نگاه میکردم و قول مامان که برات میخرم.
اي کاش تنها ترسم
آن لولو خور خوره اي بود که زیر تختم قايم شده بود و باعث شد هیچوقت شبا اون زیرو نگا نکنم.
اي کاش تنها دروغم 
اين بود که بگم شکلات رو میزو من نخوردم.
اي کاش تنها دردم 
اين بود که دوست صمیمیم دیگه همسايه ما نیست‌.
و صدها اي کاش دیگه که اي کاش،اي کاش نبودن
 
علی اکبر(ع) نخستین فردی بود که از بنی‌هاشم به میدان رفت. او فرزند بزرگ امام است و نزدیک‌ترین فرد به ايشان. چون غربت پدر را در میان خیل گرگ‌هاي خون آشام کوفه و شام می بیند، از همه ياران و افراد خاندان پیشی می گیرد و خود را در راه آرمانی فدا می‌کند. او گام به میدان می‌نهد تا حجت را تمام کند و شوق رسیدن به فیض شهادت را در دل ياران حسین(ع) قوت بخشد. علی اکبر(ع) الگوی سبقت گرفتن در شهادت است.
 
منبع : باشگاه خبرنگاران
برنامه اينطور نبود، من دوست داشتم اينطور باشد که حالا که دو گروه از دوستانم شمال هستند، پیش هر دو طرف باشم و با هم لذت ببریم، اما به هر ترتیب.
شب اول، تازه رسیده بودیم و خسته‌ی مسیر.گفت مادرش زحمت کشیده‌ست و غذا درست کرده و اينها، گفتم که امشب تولدم هست و قرار بر اين بود همه خانه‌ی مکعب جمع شویم، که دیدم میمیک صورت‌ش در هم گره خورد! تنها کاری که توانستم انجام دهم هوا کردن برنامه‌ی مادرش بود و با خستگیِ تمام، خوابیدیم. روز اول، هنوز از خواب
بر من ببخش اين سکوتم را. اگرچه مرده باشی یا ک زنده اما جنازه وار، افتاده در کنجِ تاریکِ دست نیافتنی ـت و بی صدا بقا می کنی و بر جهان دورت هیچ از خود اثر نمی گذاری. بر من ببخش اگر اين بار بی تفاوتم. ک دنبالت نمی گردم، نامت را توی صورت آدم ها فریاد نمی زنم. ببخش اگر فکر می کنی، آن چنان با هم غریبه ايم ک دیگر تحریک نمی شوم. بايد بدانی ک من پیش تر، براي شنیدنِ کوچک ترین نجوا از جانبت، از تمامِ وجود و احساسم و هر آنچه ک می شود آن را کلمه کرد، پیش تر به تو گ
عجب شبیست امشب.
حتی نمی توانید تصورش را بکنید که عجب شبیست امشب.
تا ساعت دو بیدار ماندم و با خدا حرف زدم. داشتم فکر می کردم که چه نویسنده شگفت انگیز و عالی و مارتینی است.
میدانید؟ انواده ما یک فرمول براي رسیدن به خواسته هايشان دارند:سختی بکش+همیشه آن کسی که اسمش توی کارت جلسه غلط است تو باش+تا حد مرگ جان بکن=یک جايزه خیلی خیلی بزرگ بگیر.
مثلا:
پدرم بايد پايان نامه اش بیافتد زیر دست سختگیر ترین استادها، و کلی به اين در و آن در بزند و وقتی مقاله ا
دانلود صوت شعر با نواي حاج آقا منصور ارضی محرم ۹۸ روز هفتم
از کربلا رنگ خوشی دیدم؟! ندیدمبی شیر ماندم، بین هر خیمه دویدمدیشب فقط تا صبح طفلم داد می زدخیلی خجالت از بنی هاشم کشیدم***اي کاش اين داغی که دیدم خواب باشدطفلم سلامت، محضر ارباب باشدگفتم: حسینم، حاضرم در بین اين دشت.تشنه بمیرم، اصغرم سیراب باشد***مولاي من حیران و سرافکنده آمدرو زد سوی دشمن ولی شرمنده آمدوقتی که بر می گشت با چشم پر از آباز لشگر دشمن صداي خنده آمد***تیری در اين لشگر نبود
حالت تهوع دارم و کسی چه میداند چقدر اين تهوع صبحگاهی برايم خوشايند است حتی اگر خیال کرده باشم اين حال خوشايندم به تو مربوط میشود. و اين دلنشین ترین صبحی ست که تا بحال داشته ام. کسی چه میداند براي تجربه ی اين روز ها چه شبهايی را گذرانده ام از آن لحظه اي که پس از یک ماه و نیم درمان دارویی که کبودی اش مدتها مهمان تنم بود وقتی ازپیش مقدس ترین آدم هاي خدا بازگشته بودم کسی در گوشم صدا زد خانُم. کاری از دست من بر نمی آید و با همین چند کلمه کاخ تمام ر
|1| 
 
نمیدونم از کجا شروع کنم. بهتره از گذشته بگم : حدود 16، 17 سالگی وبلاگ داشتم
یه رفیقی داشتم وبلاگ زده بود و می گفت تبلیغات میذاره و کسب درآمد میکنه، از اين تبلیغات بنری بود گوشه وبلاگا میزدن، اونم از اينا می گذاشت. 
اون موقع بلاگفا بود و کار کردن باهاش اينقدر ساده بود که هرکی گذرش می خورد دلش میخواد یه وبلاگی داشته باشه 
خلاصه منم یه وبلاگ زدم. خبرهاي زرد از اينور و اونور می گرفتیم و پست می کردیم. رفیقم وب خودش داشت و منم وبلاگ خودم 
همه چی را
بسم الله الرّحمن الرّحیم»
همیشه وقتی مراسم تشییع پیکر شهدا را می‌دیدم، در دل می‌گفتم اي کاش من هم در مراسم شرکت کرده بودم. اما همیشه یا بی‌خبر می‌ماندم یا کوتاهی همتم سبب می‌شد که بهانه‌اي براي شرکت نکردن در مراسم فراهم شود. اين‌قدر اين ماجرا ادامه پیدا کرد تا سال گذشته که آن شهید آمد و اين‌جا هم شرحی از آن را بازگو کردم.
ادامه مطلب
سلام .وقت بخیر .امیدوارم همگی تا اين لحظه،لحظات شیرین زیادی رو پشت سر گزرونده باشین وسال جدید خیلی بهتر وبا حال خوبیاي بیشتری براتون آرزو میکنم و اينکه امیدوارم تمام چیزايی که امسال نتونستیم بهشون برسیم انشالله سال دیگه با تلاشا وپشت وکاراي بیشتری  بتونیم بهشون برسیم .خلاصه از اينا که بگزریم میرسیم به اينکه فک نمیکنم هیچ آدم عاقلی قبل از چهارشنبه سوری عیدو بهتون تبریک گفته باشه پس خوشحال میشم اولین دیونه اي باشم که سال جدیدو بهتون تبریک
بسم الله الرحمن الرحیم .
 
بقیه رو نمیدونم اما من یک قسمتی از زندگیم گره خورد به وبلاگ.
یعنی چطوری بگم اگه وبلاگ نویسی و خوانی نمیکردم در شرايط فعلی شايد نبودم.
چون داستان ازدواج من به اين موضوع بسیار مرتبطه.
زمان وبلاگ نویسی در بلاگفا با یک سری از خانم ها وبلاگنویس مذهبی دوست شده بودیم .همسر سیدعلی طلبه اينده و خانم هاي مذهبی. دیگه.
 
در یکی از همین وبلاگ خوانی ها برخوردم به نظر یکی از خانم ها که بنظرم جالب بود چون همشهری بودیم .
نمیدو
با سلام
موضوعی که قصد دارم مطرح کنم مسئله اي است که تا به امروز در وبلاگ مطرح نشده، من یک پسر 21 ساله هستم، متاسفانه در کنکور بنا بر دلايل متعدد نتونستم رتبه خوبی کسب کنم و با وجود اينکه یک سال دیگر هم پشت کنکور ماندم اما به دلیل درگیری مسائل عاطفی اصلا نتونستم بخونم و رتبه من بدتر از سال قبل شد.
به هر حال سال قبل وارد دانشگاه فرهنگیان شدم و رشته آموزش ابتدايی (علوم تربیتی) درس می خونم، بعد از گذشت یک سال از تحصیل در دانشگاه از وضعیت فعلی خودم ا
نگاهت مبداء تاریخ انسان است آقاجاننگاهی که قسیم کفر و ايمان است آقاجانخدا با قصه ی پر غصه ی یوسف به ما آموختهمیشه جاي خوبان کنج زندان است آقاجاننه آن هارون گرگ، آن نارشیدِ زشت عباسیکه خود هارون تو، موسی بن عمران است آقاجانتقیّه شد سلاحت تا بماند زنده اين مکتبکه گاهی ماه، پشت ابر پنهان است آقاجانزمانی ابن یقطین گفت و کلّ راویان گفتندکه اين باب الحوايج باب عرفان است آقاجاننه تنها مشهد و قم بوی گلهاي تو را دارندکه عطرت منتشر در کلّ ايران است
هرکدام از آدمها توی دنیاي خودشان یک کوه باور و اعتقاد درست کردند و روبرویش یک تابلو زدند که : تا آخرش ايستادیم.
حالا اين باور آدمها باهم دیگه متفاوت هست و هرکسی دنیاي خودش را داره.یک وقت هايی هم خدا اين وسطا ازمون میپرسه:
چند مرده حلاجی؟
هنوز به حرف اولین رفیق و جمله نویسنده محترم توی کتاب و ايده جدید روشنفکرا نرسیدیم که زودی تغییر موضع میدهیم و میگیم
خب ادم یک وقت هايی اشتباه میکند دیگه،تا الان هم اشتباه کردم که پاي اين حرف هايم ماندم،بايد ت
اتاق من دنج ترین نقطه ی خانه است. در را که می بندم از تمام عالم جدا می شود. از محیط خانه از محیط بیرون روز ها روشنايی ندارد. 11 صبحش مثل 11 شب می ماند. مستقیما به بیرون از خانه راه دارد. خودش براي خودش ايالتی ست جدا . 
خواهر که کنکور داشت، اتاق هايمان را با هم عوض کردیم. او آمد اينجا ساکن شد و من در اتاق او ساکن شدم. من البته هیچ چیز همراه خودم نبردم. فقط لباس هايم و چند تا دیگر از وسايل شخصی ام. حتی تخت هايمان را هم جا به جا نکردیم. 
حالا که دوران کن
 
هنرِ خوب نویسنده هاي خدا باور، اين است که می توانند دنیايی از غصه و اندوه و غم را با دینامیت قلم، فرو بریزند و بر ویرانه هايش گل امید برافشانند و طرحی نو دراندازند. اما، هنرخوب ترِ نویسنده هاي خدا محور، اين است که قادرند با گلواژه هاي رنگارنگ، باغ و بوستانی به وسعت کهکشان ها بیافرینند تا در سايه سار گل هايش، خلقی به راحتی بیاسايند. حُسنِ خداداد نویسنده ها هم، شايد اين است که همیشه با کلمات و نشر دارند و دنیاي وسیع واژه ها را قلمروی سرزمی
آیا عشق زايیده ی عقل است؟
"پرستش به مستی است در کیش مهر/ برون اند زین جرگه هشیارها"
مگر نه اينکه "عقل" و "شعور" آدمی تنها و تنها مختص اوست و نه گیاهی و نه حیوانی؟ و مگر نه اينکه عشق و عاشقی نیز تنها براي انسان است؟ پس در اولین نگاه بايد به اين رابطه پی برد و عشق را زايیده ی عقل دانست ولی اين رابطه از قدیم الايام همواره تناقضی براي عرفا و عشاق و عقلا بوده است، و چرا؟
آیا عشق زايیده ی عقل است؟
ادامه مطلب
جهت تسریع در فرايند ايده یابی براي تولید محصولات ادبی، هنری و رسانه اي،‌ و همچنین رشد تولیدات در زمینه هاي مورد نیاز و ابتلاي جامعه،‌دبیرخانه سوگواره #ارتش_حسین علیه السلام محورهاي موضوعی خود را با بررسی هاي کارشناسانه استخراج کرده و به شرح ذیل اعلام می‌دارد:

ياران حسین (الهام از ياران حضرت سید الشهدا در تولید آثار)
خادمان حسین (معرفی خدمات مساجد و هیئات و نقش خادمان حسینی در گسترش خدمات اجتماعی)
جوانان حسین (رسیدگی به مسائل مبتلابه جوان
یک زندگی کامل در وقف تا تنها ذرّه‌ی خلّاق جسته شود. آنکس که بر پرده است به درون خواهد خزید، و آنکس که در پرده است به برون. همه چیز به قصد نو شدن است. سالک به کشف خود است تا در خود به استادی رسد و خلقت را در خود برپا کند، چرا که خالق متعال تنها یک خالق را در خود می‌پذیرد. 
می‌روند و باز می‌گردند، خالی می‌شوند و دوباره پر می‌شوند، می‌افتند و از نو برمی‌خیزند، ساکن می‌شوند و از نو به رقص می‌پیچند. نه عشق، نه عبادت، نه توسّل و نه مراقبه، ابتدا هم
بايد قیدِ طلبگی را می‌زدم، چون نه پولی بود که بشود کتاب خرید و نه دوستی که آن چنان کتابخوان باشد که از او قرض گرفت. من می‌ماندم و تفکراتم که در نهايت به مالیخولیا و کفر می‌انجامید.
خدا رحمت کند اولین کسی که به فکرش رسید جايی به نام کتابخانه را درست کند. در ویکی پدیا نوشته سومریان 2700 سال قبل از میلاد کتابخانه داشتند و لوح‌هاي لهیدۀ سنگی‌شان را در آن قرار می‌دادند.
بزرگترین کتابخانۀ جهان، کتابخانه کنگرۀ آمریکاست که 29 میلیون نسخه اسناد و مدا
اوهوم.
واقعا دلم میخواد بنویسم. چپ و راست و از همه چیز. ولی به جاش بیشتر با خودم حرف میزنم.
واقعا بیشتر از یه هفته است که حالم بد شده. ترکیدن یهویی بغض هايی که از نا کجا میان. از دست دادن یهوویی آرامش و صبر و قرار و خونسردیم.
یهو از کوره در رفتنم. چند روز پیش رفتم مطب دکتر که تا خرخره پر از آدم بود و نوبت هم که نداشتم .فقط به منشی گفتم که قرصها رو قطع کردم و قرار شد از نو همونجور که کم کم شروع کرده بودم باز شروعشون کنم.خوب یه چیز مقاومت گونه اي
هواي آنجا را نمی‌دانم اما اينجا هوا عجیب عطر زندگی به‌خود گرفته. باران می‌بارد و گل‌هاي باغچه نمناک و باطراوت شده‌اند؛ شمعدانی می‌خندد، کاکتوس با احتیاط در گوش گل جعفری از خواب دیشبش می‌گوید و گل سرخ از تعریف‌هاي حسن‌یوسف که چقدر زیبا شدی» و گل‌برگ‌هايت شفاف شده» و دلبرتر از تو در اين باغچهٔ باران‌خورده نیست»، نیشش رفته تا بناگوش.
گرچه هوا کمی سرد شده اما حال همه خوب است؛ حال گل‌ها و سبزه‌ها، حال درخت انار و درخت آلوچه، حال قمری
دیشب که داشتم وبلاگ دوستان رو می‌خوندم با خوندن اين پست، به ذهنم رسید که کاش می‌شد همه‌مون به مناسبت 16 شهریور روز وبلاگستان فارسی، یه پست می‌نوشتیم که چی شد وبلاگ‌نویس شدیم و از کِی شروع کردیم و. تصمیم گرفتم 15 شهریور یه پست بذارم و خودم بنویسم و از بقیه هم بخوام بنویسن. اما امروز با خوندن پست شباهنگ و معرفی وب آرشیو که آرشیو وبلاگ‌ها رو میاره نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بیشتر از دو ساعت رو توی اون سايت چرخ زدم و آدرس‌هاي مختلفی که یادم ب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب