نتایج پست ها برای عبارت :

بعد تو با دنیا وداع کردم بغضی حریف التماسم نیست

در وداع با ماه رمضان دعاهای مختلفی نقل شده است‌ولی دعای صحیفه بسیار معارف بلندی دارد که اهل آن باید دریابند.دعای وداع سلام های سوکی دارد. اما برای کسی که در طلب معرفت در صحیفه سجادیه است باید ربط بین اول و آخر دعای وداع را کشف کند. این دعا با خداشناسی مهمی شروع می شود و به چند آیه مهم با موضوع مضاعف شدن حسنات و آیات ترغیب به ارتباط با خدا می رسد: آیه تشویق به توبه، آیه ده برابر شدن حسنات،  آیه مضاعف شدن ثواب قرض الحسنه، آیه اذکرونی، آیه شکر،
باورم نمیشه. یعنی اصلن امکان نداره این انتظار شیرین به همین زودی بخواد به پایان برسه. من گریه میکنم. به پهنای صورت اشک می ریزم از شدت بغض گلو درد می گیرم اما نمیتونم به رفتنت فکر کنم . ازم نخواه نا امید بشم. ازم نخواه که از التماسم دست بکشم. من با خود خدا معامله کردم. تو همون دکتری هستی که به من گفتی محاله حتی با دارو و درمان های پیشرفته اما من این هدیه رو از خدایی گرفتم که منو سور پرایزم کرد. تنها کسی که باورش دارم خداستخدایااااا
انالله وانا الیه راجعونمرحومه حاجیه خانم حوا کریمی خالدی (همسرمرحوم حسن کریمی خالدی) مادرهمسر حاج سعید کریمی خالدی دار فانی را وداع گفت
مراسم تشییع جنازه روز شنبه مورخ ۹۸/۶/۲ساعت ۹صبح از مقابل منزلشان واقع در خیابان گلستانی کوچه محقق برگزار میگردد .
روحش شاد و یادش گرامی
امروز حالم بد بود خیلی بد بعد از اینکه درسم تمام شدرفتم بوفه یک خانم اومد طرفم گفت خانم چادرت خاکی شده بزار کمکت تمیزش کنم تعجب کردم بعد غذا گرفتیم رفتیم پشت یک میز نشستیم گفت چکار میکنی رشته ات چیه انگار فرشته بود آمده بود حرفاهایم را بشنود هدایتم کند و برود اسمش هم زهره بود از همسایه هایم گفتم از آزارشان از مسیر سخت رفت و آمدم چه در تهران چه تهران به شهر خودمان خلاصه تمام دردو دلم را گفتم کلی راهنمایی ام کرد و بعد گفت سه ترم است استقامت کن ا
باید می دونستم،باید خودم‌می فهمیدم، می دونستم هیچوقت بی خیاله بی خیال نمیشه، بابا و سکوی ۴۰ متری؟!!!!! 
چقد ساده بودم مثل همیشه که نفهمیدم، هی گفتم باورم نمیشه باورم نمیشه ها.ولی چقد ذوق مرگ شدم از اجازه هاش، از گذشتای عجیبش:((((
داشت جبران میکرد، جلو جلو داشت جبران میکرد مثلا ً:`((((
فردا صبح میره سفر :( کی بر میگرده؟! معلوم نيست به همین راحتیمعلوم نيست فقط سعی میکنه زود تمومش کنه.
وقتی گفت خیلی سعی کردم خونسرد باشم ولی نشد نشد.آخه کل تابستو
--------------------
زبانحال حضرت رقیه (س)
.
✍️ زبده الاشعار ✍️
.
: @nohe_torki
.
رونقی مازندرانی
.
خواهم درآغوشت کِشم پیوسته چون جان ای پدر
بنشینم و بنشانمت بر روی دامان ای پدر
.
چون گُل تورا بُویم همی گَرد از رُخت شُویم همی
با تو سخن گویم همی از درد هجران ای پدر
.
تو ماه بر نی اندری آری ز مه زیباتری
از عالَمی دل میبری با روی رخشان ای پدر
.
تو کعبه ی جان منی مهر فروزان منی
جانیّ و جانان منی در مُلک امکان ای پدر
.
دیدم تو را جان یافتم جان چیست جانان یافتم
گویی که سا
هوالرئوف الرحیم
رضا سفر قبلی مشهد رو جبران کرد و اینبار بسیار همراهانه بهم اجازه داد اونجوری که دلم می خواد کیف کنم و زیارت کنم.
صبحها بچه ها رو نگه می داشت من بعد از نماز صبح زیارت هام رو می خوندم و می اومدم خونه.
اینطوری همگیمون راضی بودیم.
خرید هم به حد کفایت انجام دادیم و حسابی کیف کردیم.
خلاصه سفر خیلی خیلی خوبی بود.
لطف امام رضای نازنین هم که بماند.
و چه جالب بود زیارت وداعم.
ماجرای ملخه. ماجرای خانم تفتی که انتظار برای رسیدنش برام شیرین ب
هر خیر و صلاحی که از هرجا بهمون رسید، از باب الجواد تو بود.
اومدیم به پابوست، و دم آخر، موقع زیارت وداع، دلمون رو، ایمان رو به دستت امانت سپردیم، چرا که جایی مطمئن تر از امانات تو ندیدیم.
چشمای گریونمون رو گره زدیم به شبکه های پنجره فولادت و دخیل بستیم به خان کرمت. که "عادتکم الاحسان. وسجیتکم الکرم."
رفیقی بامرام تر از تو پیدا نکردیم تو این دشمن بازار دنيا، وچه خوب انیسی شدی برا دل یتیممون
یا معین الضعفاء. ما به جز گدایی در درگاه سلطان کاری
در زمان یکی از شاهان، شایعه شد که شاه، مرده است.شاه به عواملش دستور پیگیری داد تا کسی که شایعه را درست کرده پیدا کنند.پس از جستجو، به عامل شایعه‎پراکنی که یک پیرزن بود رسیدند و نزد پادشاه بردند.پادشاه به پیرزن گفت: چرا شایعه مرگ من را درست کردی، در حالی که من زنده‌ام.پیرزن گفت: من از اوضاع مملکت به این نتیجه رسیدم که شما دارفانی را وداع گفته‌اید. چون هرکسی هر کاری که بخواهد انجام میدهد. قاضی رشوه می‎گیرد و داروغه از همه باج‌خواهی می‌کند و ب
دانلود آهنگ قطعه ی جدید امیر عباس گلاب به نام وداع با بهترین کیفیت در سمفونی. قطعه ی ودا جدیدترین اثر هنرمند خوب کشورمان امیرعباس گلاب می باشد. تاریخ انتشار قطعه ی ودا 13 شهریور 1398 می باشد. آهنگسازی این اثر را اسحاق اسد بیگی و امیر عباس گلاب برعهده داشته و تنظیم آن را یاسین ترکی خواننده پاپ کشورمان ساخته است. برای دانلود آهنگ وداع که یک نوحه شنیدنی از خواننده خوب کشورمان امیرعباس گلاب است می توانید به بخش دانلود آهنگ رفته و این آهنگ بسیار جذاب
واقعا دلم میخواد بعد از صحبت‌هایی که قراره شنبه اتفاق بیفته یه پشتیبان روحی داشته باشم.کاش میشد چند ساعت دیگه کنارم باشه بعد بره (واسه همیشه؟) نه به خاطر اینکه چیزی بینمون پیش بیادا، نه. فقط واسه وداع پایانی.ولی خب از اونجایی که خواسته‌های من فقط روی کاغذ برای سامر چایلد مهم بوده و نه در عمل، امیدی به برآورده شدنش نيست.شاید من توقع زیادی دارم از کسی که دیگه تو زندگیش نيستم. هم؟
حس کردم که باید برگردیم . حس کردم که رفاقتمون رو بگردونیم .ما سالهابود مثه خواهر کنارهم بودیم. از دبیرستان اما الان یک سال میشه که حرف نزدیم . من این رابطه رو کات کردم . من دست دوستیمون رو ول کردم. و الان حس میکنم اشتباه بوده شاید این همه تندی من اما راه برگشت نيست | اخه ته دلم مطمعن نيست که میخادد برگرده این من ِ وجودم ؟ ایا میتونه همون رفیق باشه ؟ بی شک من یه ادم جدیدم |
وقتی یه رازی رو با یکی به اشتراک می‌ذاری، دیگه هرگز نمی‌تونی آرامش داشته باشی.من اشتباه کردم که فکر کردم می‌تونم.اشتباه کردم چون فکر می‌کردم اینطوری راحت تر می‌تونم زندگی کنم. چون راز نيست.ولی فهمیدم تا وقتی دنيا مجبورم می‌کنه راز باشه، یه راز می‌مونه و با گفتنش هیچ‌وقت هیچ‌چیز ساده تر نمی‌شه. فقط شکل رنجم از درد کشیدن نغییر می‌کنه به ترس و وحشت همیشگی که نکنه کسی بفهمه، مهم نيست کی،هرکسی، اما حالا که هم ترس و هم درد همزمان قراره باشه
از جلوه های عرشی پیغمبرِ حسینزنده شده است خاطره ی مادر حسینبا احترام رفته علی در بر حسینآماده ی نبرد شده لشگر حسینتا اذن خواست، نور دو عالم اجازه دادلب تر نکرده بود، همان دم اجازه دادقله نشین معرفتِ کائناتِ حقمجذوبِ راه پرخطر و با ثبات حقآیینه ی تمام نمایِ صفات حقمانند مرتضی شده ممسوس ذات حقشأن علی، ز کل مراتب، فراتر استفیضِ شهادت است که مشتاقِ اکبر استوقت وداع شد، همه جا ریخته بهماز غربت و بلا، دو سرا ریخته بهمقلب تمام اهل ولا ریخته بهمای
 
 

عملیات کربلای هشت فرا رسیده بود. سیدمحمود شب عملیات طبق رسم شب های عملیات با دوستانش وداع کرد. او که به پهنای صورت اشک می ریخت به فرمانده اش گفت از این عملیات برنمی گردم.
 


عملیات کربلای هشت فرا رسیده بود. سیدمحمود شب عملیات طبق رسم شب های عملیات با دوستانش وداع کرد. او که به پهنای صورت اشک می ریخت به فرمانده اش گفت از این عملیات برنمی گردم
ادامه مطلب
سلام
چه تاریخ خاص و تلخی شدشب و روز شهادت سردار ؛ شب و روز وداع
اما 
سردار
یه نفر چقدر میتونه توی دل میلیون ها آدم نفوذ کنه. جبهه و اون حال و هوای شهدا چقدر عجیب و غریب بوده که مثل سردار همه عشق و همه ی آرزوش رسیدن به اوناست
چه بوی خدا رو استشمام کردیم از اربا اربا شدنت.
رهبر برای نداشتنت بغض کرد و اشک ریخت.
چقدر رویایی هستی تو سردار.چقدر همه کارهایت را بیست و کامل انجام داده ای.چقدر رنگ و لعاب حضرت عباس داری و چقدر نبودنت سخت است
حتی الا
با پیگیری حجت الاسلام و المسلمین احمد مروی؛ تولیت آستان قدس رضوی، مراسم وداع با پیکر مطهر سردار سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی یکشنبه  در حرم مطهر رضوی برگزار می شود.
به گزارش آستان نیوز، پیکر مطهر شهید حاج قاسم سلیمانی یکشنبه صبح مهمان بارگاه منور امام هشتم شیعیان خواهد بود و بر دوش زائران و مجاوران بارگاه ملکوتی حضرت ثامن الحجج(علیه السلام) تشییع خواهد شد.
 جزییات مراسم وداع با پیکر این شهید والامقام 
حرم مطهر رضوی آمادگی کامل برای اجرای م
 
 قبل از تصادف و پیوند دست جدید، من چپ دست و به شدت بد خط و نامه رسان اداره پست بودم ولی حالا توی اداره، التماسم می­کردند که با  دست راست، نامه­ای چیزی برایشان بنویسم این یک طرف قضیه، طرف دیگرش هم این بود که  وقتی برای دادن نامه انتشاراتی­ها وارد کتابفروشی می­شدم دستم بی­اراده می­رفت سمت کتاب­ها و آنها را بر می­داشت و ورق می­زد. به یکی از کتاب­ها که رسید، دیدم
ادامه مطلب
یارحمان 
و همین لحظه که روی تخت نشستم و به دیوار تکیه دادم 
مداحی حاج محمود کریمی (بی تو خشکم خاکم خرابم)  پلی کردم و می نویسم 
اشک هایی که ذره ذره از چشم هام میاد و بغضي که خورده میشه 
و مکالمات قبلش با خدا که گفتم من که همیشه با خودت دردودل کردم 
همیشه راز دلم رو به خودت گفتم و کمک از خودت خواستم 
هنوزم منتظر می مونم تا ببینم این دنيا کی میخواد اینجوری بگرده و من اینجور یه غصه 
رو تو دلم نگهدارم ! 
میدونم می بینی و قطعا همراهیم می کنی . 
یادمه
نام کتاب : دیدار پس از غروب نویسنده : منصوره قنادیان انتشارات : روایت فتحتوضیحات :این کتاب خاطرات شهید مهدی نوروزی است که به روایت همسرشان می باشد تاریخ تولد ایشان۱۵ / ۳ / ۱۳۶۱و تاریخ ازدواج ۲۸ / ۳ / ۱۳۹۱ است وپس از 2 الی 3 سال به سامرا  برای دفاع از حرم امام حسن و امام هادی رفتند و در تاریخ ۲۰ / ۱۰ / ۹۳ به فیض شهادت نائل آمدند این شهید یک فرزند به نام هادی دارد که حتی یکسالگی اش را ندیده و سعی کرده در مدت کمی که با فرزند و همسرش بوده بهترین هارا فراهم
روز اولی که وارد حرم شدم همه‌جا رو همین مدلی می‌دیدم چون اشکم بند نمی‌اومد چون تموم نمی‌شد و تموم ترسایی که تو ذهنم نگه داشته بودم هجوم آورده بودن و نمی‌تونستم آروم باشم.
ساعت‌ها بود هیچی نخورده بودم و با این حال کلی تو حرم راه رفته بودم و آروم نمی‌شدم و حالم بد بود.دست آخر تو صحن جامع نشستم.
خانمی که کنارم نشسته بود و حالم رو دید زد رو شونه‌م و با لهجه‌ی قشنگ یزدیش گفت دخترجون چیزی به اذون نمونده. موقع اذون که شد دو رکعت نماز بخون و منم دع
غالبا در چنین مواردی استفاده از ضربات شوک دهنده ( ضربه سریع و غافل گیر کننده به نقاط حساس بدن حتی با نیروی کم ) قبل از اجرای تکنیک و فن امری اجتناب ناپذیر میباشد. این امر سفتی و قدرت عضلات قفل شده حريف را بهم زده و شرایط تکان خوردن و مهیا کردن زمینه اجرای فن را آماده میسازد . لازم به ذکر میباشد در اکثر چنین مواردی بهم زدن تعادل حريف قبل اجرای فن ( کوزوشی ) بدون وارد کردن شوک به حريف امری غیر ممکن و یا بسیار مشکل میباشد.
بازی تیم امید ما با امید ازبکستان با نتیجه یک برصفر به نفع ازبکستان تمام شد.در این بازی گل جالبی نخوردیم واز یک حفره دفاعی بهمون گل زدند.که خیلی باز وداع ما کند بودند انشالله آقا فرهاد این تیم را آماده میسازد بازی تدارکاتی برای شناخت میباشد. فرهادمجیدی با شناختی که داریم قطعا تیک را سروسامان میدهد و اخبار روز استقلال را با رفتن به المپیک میبندیم
میخوام اعتراف کنم اشتباهات زیادی کردم ،تو یه مقطع زمانی که به شدت اوضاع زندگیم وخیم بود به ادمهایی اعتماد کردم که گرگهایی در لباس میش بودند چون فقط گوش شنوا میخواستم این بین دوستان خوبی هم بودند ولی سر لج و لجبازی با دنيا و اینکه حقم رو باید از دنيا بگیرم اشتباه هایی کردم که الان که بهش فکر میکنم از خودم خجالت میکشم ومی پرسم چرا اجازه دادم ادمهای گرگ صفت وارد زندگیم بشن
تجربه تلخی بود که باعث شد بزرگ بشم 
باعث شد تنهایی و شرایط سخت زندگیم رو
میرفتم سمت خانه پالتوی طوسی را پوشیده بودم با آن بافت قرمز چهار خانه
،آن جوراب هایی که فقط یک بارآرزویشان کردم و خریدیم، 
ماشینت دم در بود سر خم کردم و آن گلیم کوچک آویزان به آینه را نگاه کردم، قلبم میتبید 
،مطمعن شدم خانه ای، قلبم بیشتر تپید. 
کلید کهنه را از جیب های سردم در آوردم و داخل قفل انداختم در را باز کردم وکفشهایت را دیدم، 
فکر کردم: نیاز به تعمیر داره» از پله های کوتاه جایی که قرار بود خان
چشم هام بین رنگ ها دو دو میکرد. روی بعضی شون مکث می کردم و تصور می کردم طرح بافتم با این رنگ چجوری میشه؟ به خانم فروشنده گفتم چقدر رنگ. کار مارو سخت کردین حسابی. سرش شلوغ بود، ولی باحوصله و مهربون. خودشو انداخت وسط رویای من:
-چی میخوای ببافی؟
تو، پتوی نوزاد
لبخند نشست روی لبش و پرسید: دختره یا پسر؟
مکث کردم.به چشم های زیبای دختر فروشنده خیره شدم، دنيا در اون مغازه شلوغ و پر سر و صدا، لحظه ای ساکن شد، صداها محو شدن، نه چیزی می دیدم، نه چیزی می ش
شبیه روز عاشورا امامم را رها کردمشبیه مردم کوفه برایت گریه ها کردماگر تو در بیابانی دلیلش بوده اعمالمتو تنهایی و من تنها ، برای تو دعا کردممیان روضه ها خواندم غلام حلقه برگوشمغلامت نيستم اما همیشه ادعا کردمتو دریای کراماتی ، منم مرداب عصیان هافقط یاری گرم بودی فقط جرم و خطا کردمکسی که ماند همراهِ تو دارد هر دو عالم راخسارت دیده من هستم که راهم را جدا کردمدر این دنيای ظلمانی تویی نجوای مظلومانمن آن مظلومم و ظالم که بر نفسم جفا کردم س
جهت دانلود آهنگ اینجا کلیک کنید
دانلود آهنگ ترکی جدید الیاس یالچینتاش به نام بو ناسل وداع
 
Ilyas Yalçıntaş – Bu Nasıl Veda

دانلود آهنگ ترکی جدید الیاس یالچینتاش به نام بو ناسل وداع
دانلود آهنگ با دو کیفیت ۱۲۸و۳۲۰
متن آهنگ ترکی جدید الیاس یالچینتاش به نام بو ناسل وداع
İnanmak, inanmak istiyorum sanaاینانماک، اینانماک ایستییوروم ساناAnlatsana her şeyi baştan
آنلاتسانا هر شِیی باشتانBir daha çok sevsen de gitmelisin
بیر داها چوک سِوسن ده گیتمِلیسینÖyle mi? Bence sen yalancının birisin
اویله می ؟ ب
قبلا گاهی وقت‌ها به این فکر می‌کردم که چرا من در آمریکا متولد نشدم تا در کمال آسایش و خوشبختی زندگی کنم و خوشبخت باشم؟ اما حالا وقتی به خیلی از آمریکایی‌های خوشبخت و پولدار نگاه می‌کنم مثل همین آقای ترامپ، چقدر خوشحالم که در کالبد او به دنيا نیامدم واقعا اگر من یک آقای ترامپ بودم خودکشی می‌کردم. گاهی وقت‌ها هم از خودم این سوال را می‌کنم که اگر مثلا در افغانستان یا سوریه یا یمن و عربستان به دنيا می‌آمدم چه؟
ادامه مطلب
من خیلی وقته خانواده ام رو رها کردم.
یه جاهایی برای حفظ سلامت روان و روحش آدم باید رها کنه ! 
حتی اگر عجیب و غیر منطقی به نظر برسه ! 
هیچ چیزی در این دنيا مهمتر از خود آدم نيست.
اولویت باید "خودمون" باشیم.
در عین حال که به دیگران نباید آسیب بزنیم!
من هم در عین حال که آسیبی نزدم و به اصطلاح با پنبه سر بریدم، به خاطر خودم ، خانواده ام رو رها کردم :) 
خیلی وقته. 
امروز با بابا رفتم تشییع سردار 
اصلا شگفتیمو نمی دونم چطور به زبون بیارم از اون همه جمعیت!!! من قبلانم مثلا راهپیمایی اربعین رفته بودم،یا شاید چند تا ۲۲بهمن ولی تا حالا همچین چیزی ندیده بودم، یه چند باری هم نزدیک بود له بشیم راستی راستی، کاروان سردارم از نزدیک دیدیم، خیلی خوشحالم که رفتم، تا حالا تشییع شهید نرفته بودم خوشحالم بلاخره تونستم یکی رو برم، اونم این شهیدی که اینقد بزرگه.یه حس خیلی خوبی دارم، البته یه بغض عجیبی هنوز تو گلومه که نم
ما ایرانی ها مناسبت های جالبی داریم که در تمام دنيا کم نظیر است برخی از انها با طبیعت همگرایی خاصی دارند مثل همین شب یلدا میوه و خشکبار اصلی ترین خوارکی ها در این زمینه هستند و  بر اساس یک باور قدیمی مردم با این کار با میوه های تابستانی وداع می کنند و با خوردن خشکبار گرم به استقبال سرما می روند و یلدا را جشن می گیرند تا نشانگر تقابل سرما نا با روری پزمردگی و مرگ با گرما روشنایی باروری سبزی و زندگی باشد
بسیاری از مردم معتقدند که انار درمان کنند
نماز وتوجه قلب از رسول خدا رسبده که ان حصرت فرمود خداوند به نمازی که نماز گزاردر ان نمار قلبش را بدنش هماهنگ نسازد نمینگرد و درجای دیگر می فرمابد در نمآز فروتنی و تواصع پیشه نما وبا گریه و اضهار پشبمانی و با زاری و التماس   د    ست هایت را دراز نما وازخدا هرچه را که  میخواهی طلب ما وکسی که چنبن نباشد نمازی ناقص است و درجای دیگر میفرماید هر گاه نماز واجبی را به جای میاوری  در وقتش ان را به جا اور وچنان نماز بگذارکه گویا با نماز وداع. میکنی و اخر
وبلاگ تی کردم.
یسری پستو حذف کردم، یسری رو ویرایش کردم.
هرمه رو تر و تمیز کردم.
نظرات ارسالی رو فکر کنم 6 صفحه بود، تقریبا شد 1 صفحه! بیشترشو پاک کردم.
یسری وبلاگو دنبال کردم، یسری رو قطع. بقیه رو هم اکثرا مخفی کردم.
برچسبهای زرد قدیمی رو حذف کردم.
نمیدونم چرا اینطوری شدم. خیلی حساس شدم رو خودم. معنی بعضی دیپلماسیهای مجازی رو نمی فهمم اعصابم از دست خودم خورد میشه حس میکنم اشتباه کردم. حس میکنم یه موقعایی رو اعصابم. :( 
طرف از پشت تلفن می‌گه: "ازش بپرس ببین استرسِ چی رو داره؟"
سوال رو بلند ازش پرسیدم؛ روش رو برگردوند و گفت: "بگو هیچی."
تلفن رو که قطع کردم فقط دلم می‌خواست بغلش کنم و بگم نگران هیچی نباش، اگه بخوای برات قسم می‌خورم که حالش خوب میشه؛به فکر خودت هم باش. به منی فکر کن که از طرفی تو رو با این حال می‌بینم، و از طرفی اونو روی تخت بیمارستان.
ولی هیچ‌کدوم از این کارا و حرفا رو نکردم و نزدم.
فقط سعی کردم با مسخره‌بازی و حرفای بی‌ربط ذهنش رو یکم از مسائل پ
طرف از پشت تلفن می‌گه: "ازش بپرس ببین استرسِ چی رو داره؟"
سوال رو بلند ازش پرسیدم؛ روش رو برگردوند و گفت: "بگو هیچی."
تلفن رو که قطع کردم فقط دلم می‌خواست بغلش کنم و بگم نگران هیچی نباش، اگه بخوای برات قسم می‌خورم که حالش خوب میشه؛به فکر خودت هم باش. به منی فکر کن که از طرفی تو رو با این حال می‌بینم، و از طرفی اونو روی تخت بیمارستان.
ولی هیچ‌کدوم از این کارا و حرفا رو نکردم و نزدم.
فقط سعی کردم با مسخره‌بازی و حرفای بی‌ربط ذهنش رو یکم از مسائل پ
سال پیش نشد بیام امسال هم در رفاه و آسایش مادی روزیم شد.هرچند سپاس گزارم که روحیات غرغریم رو لحاظ کردن اما این خوف رو چه کنم که نکنه ظرفیت ندارم و لیاقتم نيست و.خلاصه که نشد این بال خوف مارو ول کنه بزاره دمی با رجا  خالی خالی حالشو ببریم،حالا والا من هوایی هم نیومدم زمینی با فسقل خان یک جا بند نشو اومدم.خلاصه که رفتم زیارت وداع و ما رایت الا جمیلا.قطعا جزو عمر بهشتیم بوده و اگر مخلد در آتش هم باشم دلم خوشه قبلاً بهشتو ی جایی دیدم.دلم نمیاد
مطهره‌ی عزیزبه پابوس امام‌ رئوف که آمدی با حضرت چه نجوا کردی که در برات کربلایت برایت رقم خورد پر کشیدن در مسیر ارباب.
روز اولی که دیدمت شب افطاری دانشگاه بود. بچه های قدیمی بسیج را جمع کرده بودی و از دغدغه ات برای جذب نیروهای جدید میگفتی ‌و نکات را یادداشت میکردی.شور و حرارت صحبت کردنت ویژگی منحصر به فردی بودی که از دیگران متمایزت می‌کرد.یک روحیه‌ی مدیریتی در رفتارت مشهود بود.
چرخ زمان گذشت تا در ماه صفر با تو همسفر شدم، همسفر مشهد الرضا.
یادته میگفتی سیگار رو اندازه من دوست داری؟
امروز که اومدی دیدم بوی سیگار میدی. بهت عطر زدم. برات کاپوچینو درست کردم و ازت خواهش کردم آدامس بجوی.
گفتی خانوم ببخشید که ناراحتتون کردم. گفتم تقصیر تو نيست که ناراحتم. تقصر خودمه. ناراحتم چون دوستت دارم.
همه شهید شده بودن الا حاج قاسم که به دوستان شهیدش پیوست.
 
یاد این افتادم ، بخشی از وداع زیارت نامه امام رضا(ع):
       وَحُجَّتِکَ عَلى خَلْقِکَ وَاجْمَعْنى وَاِیّاهُ فى جَنَّتِکَ وَاحْشُرْنى مَعَهُ وَفى حِزْبِهِ مَعَ الشُّهَدآءِ وَالصّالِحینَ وَحَسُنَ اُولَّئِکَ رَفیقاً
         و حجت تو بر خلقت و گرد آور من و او را در بهشتت و محشورم کن با او در زمره حزب او با شهیدان و مردان شایسته و آنها نیکو رفیقانى هستند.
 
 
مثل گیاه وقتی خشک میشه دیگه خشک شده تمام مراقبت های عالم رو به پاش بریزی فایده ای ندارد هفته پیش از ناچاری مجبور شدم زنگ بزنم به شخصی و ازش کمک بخوام خیلی بد جوابم رو داد تعجب کردم کمکی که من خواستم نه زیاد بود نه عجیب رسیدم خونه احساس کردم توی ذهن من اون آدم برای همیشه مرده نفرتی عجیب بهش پیدا کردم بعد فکر کردم بودن یا نبودنش روی این کره خاکی برام فرقی نمیکنه همینطور که برای اون همینطوره این دوسال اینقدر از دست رفتاراش عصبانی بودم و به خاطر ا
*خواب بودم نیمه شب در بسترم*
سایه ای افتاد ناگه بر سرم
*خواب بر چشمم هنوز تحمیل بود*
سر بلند کردم که عزرائیل بود
*رنگ از رخسار گلگونم پرید*
آب پیشانی به دامانم چکید
*دست و پایم سست، تن خیس از عرق*
خِس خسی در سینه، جانم بی رمق
*التماسش کردم و گفتم : امان*
گفت : امر است از خدای آسمان
*زندگانی بر سرت پایان گرفت*
از تو باید این دقیقه جان گرفت
*گفتمش : مال و منالم مال تو*
تا رها یابم من از چنگال تو
*گفت : نه هنگامه ی هجران توست*
آنچه داری سهم فرزندان توست
*ساله
من نمی‌دانستم او که بود. توییت‌هایش را دنبال می‌کردم چون سرطان داشت. سرطان متاستاتیک داشت و داشت زندگی می‌کرد. ایمان‌ش جذاب بود.
دنبالش کردم، بدون خواندن بیوی مختصرش و از روی عکس پروفایل‌ش. سرش بدون هیچ» مویی. 
و یکی از آخرین توییت‌هایش که از خبرهای بدی می‌گفت، ممکن بود فلج شود و این بیشتر از سرطان آزارش می‌داد. برایش چیزی نوشتم؛ ازش تشکر کردم و از چیزی گفتم که حالا می‌دانم کاملاً در موردش می‌دانست. 
امروز متوجه شدم از دنيا رفته‌ست.
 
چند روز پیش برای اولین بار به فکر فرو رفتم که آخرین باری که خندیدم کی بوده. البته لبخند که زدم. اما خنده را یادم نمی آمد. همین الان دراز کشیده بودم و داشتم توییتر فارسی میخاندم و ناگهان خندیدم. چنان خندم گرفت که سرمو کردم تو بالش. بعد در حین خنده پوست لبمو روی دندونام حس کردم. عضله های گونه م رو روی بالش حس کردم. بعد صربان قلبم و حس کردم. بعد نفس هامو. و همچنان داشتم میخندیدم. خنده ی خودمو بعد از مدت ها احساس کردم. بغضم گرفت. منقبض شدم.
داشتم فکر می کردم که این چند سال اخیر رو کاش می شد پاک کرد بس که اونچه باید باشه نيست.
در واقع، نه پاک کردن از زندگی! که دوسش دارم چون تجربه ست. چون دیدنِ زندگی از چشمای دیگه ایه که هیچ وقت نداشتم.
بلکه جا پاهام رو پاک کنم تا آدما راه اشتباهی نرن به تصادف.
اینه که دارم خونه تی می کنم.
البته، پاکشون نمی کنم ولی باید وقت بذارم و تغییرشون بدم. دست کم مشخصشون کنم که اینا راه درست نيست. اینجای کار می لنگه. و غیره.
اما واسه خودم، شروع کردم به خونه تی
.
می‌دونی، دلم برای اون بخش از شخصیتت تنگ شده که حتی سرعت ِ بالای حل کردن یک سوال ژنتیک هم بهش حس رضایت میداد. 
حالا که انگار دویدن‌ها برات کافی نيست. هیچ کاری که انجام بدی برات کافی نيست. نمی‌دونم دانشگاه چه بلایی سرم آورده ولی حالا که ترم تموم شده نگاه می‌کنم عقب و می‌بینم خیلی از کارهایی که برام مهم بود رو این ترم انجام دادم. یک کار گروهی رو با هم انجام دادیم. یک سری از ترس‌هامو کنار گذاشتم. درسی که برام مهم بود رو یاد گرفتم. ایده‌ام رو از ی
من غرق دریای شما هستم
محو تماشای شما هستم 
هرکس‌ در این دنيا پیِ چیزیست
من در تمنای شما هستم
در سر خیال خام می سازم
مبهوت رویای شما هستم
آینده ای با عشق می خواهم
در فکر فردای شما هستم
اما ، اگر، شاید، نمیدانم.!
درگیر ‌حاشای شما هستم
سجاد نوبختی
****
پیونشت : 
یک روز اگر بی عشق سر کردم
دل‌ را فقط درمانده تر کردم
همیشه به دنيا به چشم بوم نقاشی نگاه کردم که قرار بوده ما با نقاشی هایمان زیباترش کنیم. حتی به خدا هم قول دادیم اما.
این روزها به خودم که نگاه می کنم می بینم فقط بوم را خط خطی کردم و گاهی پاره.
مگر قرار نبود این بوم قشنگ تر بشود، پس چه شد؟
+خداجان ما نه زیبایی را بلدیم نه رسم امانتداری را!
این روزها حساس تر شده ام،احساساتم با یک تلنگر کوچک فوران میکند در سکانس های حساس فیلم یا لحظات حساسِ کارکترهای داستان کتاب ها بغض میکنم!
امروز وقتی داشتم هم نامِ جامپا لیری را میخواندم،آن لحظه که آشیما خبرِ سکته کردن و ازکار افتادنِ مشاعر مادربزرگ را در فرسنگ ها دورتر از خانه میشنود،همان لحظه ای که آخرین دیدارش را مرور میکند، وقتی دمِ رفتن خم میشود و خاکِ پای مادربزرگ را به سر میمالد،درست همان لحظه که آشیما با بغض از دیدا خداحافظی میکند،د
یه وقتایی باید برگردم مدرسه، برم توی کتابخونه یا پیش بچه‌های المپیادی یا قاطی اونایی که برای کارگاه کار می‌کنن بشینم، یادم بیاد این دنيا چه‌قدر ارزش زندگی‌کردن داره؛ دنيای معصوم‌تر و والاتر اون بچه‌ها. دنيای کم‌حاشیه‌تر و کم‌دغدغه‌تر. دنيای دوست‌تر. امروز یکی رو که تازه از اون دنيا اومده بود، کلی نصیحت کردم. گفتم ببین، واقعا مهم نيست. تهش که چی؟ منم نمی‌دونم تهش چیه. اما می‌دونم اونی نيست که فکر می‌کردم. تهش فقط منم، هیچ چیز و آدم د
تورج شعبانخانی از خوانندگان و آهنگسازان پیشکسوت موسیقی پاپ که طی روز‌های اخیر در بستر بیماری بود، دار فانی را وداع گفت.- تورج شعبانخانی از جمله خوانندگانی است که سال‌های متمادی در عرصه موسیقی پاپ به فعالیت و همکاری با هنرمندان زیادی مشغول بوده است. او اگر چه طی سال‌های اخیر فعالیت چندانی در عرصه موسیقی ندارد، اما ترانه‌های او که عمدتاً مبتنی بر قرائت عاشقانه‌های آرام و دلنشین طراحی شده گوش مخاطب سخت پسند موسیقی پاپ را نوازش می‌دهد.
* تر
هشت ماه با این کتاب ۱۶۰۰ صفحه‌‌ای زندگی کردم، و حال که تمام شده است احساس می‌کنم که چقدر حیف شد که باید وداع کرد! البته دوباره و سه‌باره و چهارباره و حتی پنج‌باره هم می‌خوانمش و شاید با ترجمه‌های مختلف*، امّا برای بار اول خواندن، چیزی دیگر است! 
این اثر آنقدر بزرگ است که چون منی هرگز نمی‌تواند به خود اجازه دهد که با یکبار خواندنش در موردش ابراز نظر کند.
بعد از خواندن بینوایان و حتی در حین ورق زدنش علاقه‌ام به ادبیات شدیدا زیاد شد، منی که
در روز رستاخیز تهران و وداع تاریخی مردم مؤمن و قدرشناس آن با سردار بزرگ و پر افتخار اسلام سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی، حضرت آیت‌الله العظمی ‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در دانشگاه تهران حضور یافتند و بر پیکر مطهر این شهید عالی‌مقام، مجاهد بزرگ ابومهدی المهندس و دیگر شهدای جنایت اخیر رژیم آمریکا، نماز اقامه کردند.
ادامه مطلب
و برای سومین بار مقام اول یعنی مقام قهرمانی رو کسب کردم
با ذکر این نکته که با دوست خودم/همکلاسیم افتادم واسه ارتقا به فینال ولی راحت بردم
سه نفر از مدرسه ما بود برای مسابقه من با دوستم افتادم اون دو نفر دیگه هم که دوستن باهم افتادن واسه رده بندی
رقیب فینال من بنده خدا بچه بوداصلا حواسش نبود ولی خب بازیش بنظرم خوب بود پارسالم سوم شده بود ولی امسال دوم
وقت یه بازی40دیقه بود و من تو20دیقه دوتا کیش و مات کردمیعنی دو تا بازیو تموم کردم
حريف اولیم حرک
یکسال گذشت و چیز های بیشتر به دست آورم و چیز های زیادی را هم از دست دادم.اولینش قدرت رویا پردازی بی نهایت فعالم بود.کمرنگ تر شده و کمتر .بیشتر درگیر روزمرگی ها شده ام و در آن ها خودم را جلو میبرم.پوریا خیلی به من کمک کرد.روزهای سختی را داشتم و با بودنش به من حال بهتری داد.امیر و امین را برایشان دلتنگم.امین دارد تلاش میکند برای رفتن و مستقیم ارشد قبول شده است.امیر هم دلم برایش تنگ شده.روزهای سختی را گذراندم اما مریم را پیدا کردم و حالم بهتر شد.باو
دیشب شیفت بودم. چون روز تعطیل بود سرویس نداشتیم. مرکز هم چند کیلومتر خارج شهره. فلذا از اون مواقع نادری بود که باید تاکسی می‌گرفتم. گرفتم و رفتم سر کوچه‌ش پیاده شدم. همون ورودی کوچه دیدم یه سگ پرسه می‌زنه. با تمام بیخیالی گفتم سگ به من چکار داره؟ در حالی‌که من اپسیلونی با سگ در ارتباط نبودم و اصلا اخلاقیاتش! رو نمی‌دونم. فقط شنیدم که اگه بترسی و فرار کنی حتما دنبالت می‌کنه. خلاصه تو اون برهوت که فقط کارخونه می بینی دور و برت و هیچ آدمی نه تنه
امروز درست
یک ساله و.
ده ماهه و.
دو روزه که.
تو ترکم.
دیگه عادت کردم به نبودنت. ندیدنت. نشنیدنت!
خبر نداشتن هر روز از خودت و حواشیِ دور و برت!
عادت کردم به نداشتنت.
عادت کردم به نبودِ نیکوتینِ صدات!
شاید حتی دارم دوباره عاشق میشم!
مامان فاطیما بخاطر انفولانزا فوت کرد و من از ترس با صدای بلند گریه کردم
گریه کردم و ارزو کردم ساج بیاید خانه 
بیاید و شب باشد
امد و بغلم کرد و اخرین نخ سیگارش را برایم روشن کرد 
بعد خوابید و من باز هم گریه کردم
از ترس
من این روزها از خودم هم میترسم
وقتی دست های سردم را مدام بین انگشتان تپلش فشار میداد تا گرم شود گفت: خیلی سخته
حتی حالا هم میخواهم گریه کنم، این بار بخاطر اینکه نبودم
در آن همه "سختی" نبودم 
 
مراسم تشییع و وداع با پیکر عالم وارسته حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ علی‌اصغر قاضی‌زاده(ره)، از علمای نامدار اراک، روز پنج‌شنبه نهم آبان‌ماه 1398 ساعت ۹ صبح از مقابل مدرسه علمیه حاج محمد ابراهیم اراک برگزار و جهت تشییع و خاکسپاری به قم منتقل شد.
پیکر این استاد برجسته حوزه علمیه اراک ،پس از انتقال به قم عصر پنج شنبه، ساعت ۱۴ پس از اقامه نماز توسط آیت الله العظمی شبیری زنجانی از مسجد امام حسن عسکری (ع)  به سمت حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) ب
  
دیروز (یکشنبه ) من به خودم باختم !
به اخلاقم باختم !
دیروز من با وجودی که به شطرنج علاقه مند بودم  ولی رسما  از شطرنج متنفر شدم ! 
آخه مسابقات شطرنجی که ترحم نداشته باشه به چه درد میخوره ؟!:((
اشک حريف رو درآوردم میتونستم مات بشم و اشک حريف درنمیاوردم !
گاهی وقتا شطرنج هم مثل بقیه بازی ها  خیلی بد و بی رحم هستش ! 
یعنی از  دیروز تا الان که یک نصف شبه به خودم میگم خب که چی ؟!
گیرم بردی وقتی اشک یک دیگه رو درمیاری شطرنج بی معنی میشه !
من دیروز خیلی ناخ
گفته بودم خوابم نمیبره، لالایی خوند صداشو ضبط کردم.  لالایی شو حفظ بودم همیشه ولی ضبطش کردم. واسه روزهای تو خوابگاه. 
 از ۱۸ تیر خوابم نمیبره ولی گوش نمی کردم تا همین امشب و همین نیم ساعت قبل، وسط تاریکی و خیره شدن به صفحه ی گوشی، وسط فرستادن دکلمه های چار بوفسکی، پرنده ی آبی.
حماقت کردم! وسط صدای ضبط شده می خنده:) وسط صدای ضبط شده اشکم سر می خوره زیر بینیم و بوی عطرش میاد. و فقط زمزمه می کنم که آسمون از توی سنگ سرد روی جسمت پیداست. به گنجشک ها
گفته بودم خوابم نمیبره، لالایی خوند صداشو ضبط کردم.  لالایی شو حفظ بودم همیشه ولی ضبطش کردم. واسه روزهای تو خوابگاه. 
 از ۱۸ تیر خوابم نمیبره ولی گوش نمی کردم تا همین امشب و همین نیم ساعت قبل، وسط تاریکی و خیره شدن به صفحه ی گوشی، وسط فرستادن دکلمه های چار بوفسکی، پرنده ی آبی.
حماقت کردم! وسط صدای ضبط شده می خنده:) وسط صدای ضبط شده اشکم سر می خوره زیر بینیم و بوی عطرش میاد. و فقط زمزمه می کنم که آسمون از توی سنگ سرد روی جسمت پیداست. به گنجشک ها
هو المحبوب
 
امروز وقتی پاکت‌نامه‌هایم را باز کردم و شروع به خواندن کردم، احساس کردم یک منِ تهی شده، دارد نوشته‌های یک منِ پر از احساس را میخواند. آن‌قدر کلمات غریبانه و عاشقانه ادا شده بودند که حتی منِ تهی را هم به زانو درآوردند.
ادامه مطلب
یک دختر و آرزوی لبخند که نيستیک مرد پُر از کوه دماوند که نيستیک مادر گریان که به دختر میگفت:بابای تو زنده است. هرچند که نيست(میلاد عرفان پور)
شهدای ما، هر قطره خونشان توانست اکسیری بشود برای تبدیل عنصرهای پَست و نخاله‌ی وجود ما به عنصرهای والا و باشرف. شهدا خودشان متحول شدند و در ارواح جوانان ما و مردم ما تحول آفریدند. (بیانات امام ای مد ظله العالی - 27 اردیبهشت 1386)
امروز سه شنبه 11 تیرماه 1398 بمناسبت بازگشت پیکر مطهر شهید غلامرضا سلیمی به
  
امروز بسختی از حريفم پیشی گرفتم و این بازی پایانی رو  هم شکر خدا بررررررررردممممم
بازی پررررر استرسی بود ولی خب خدا رو شکر بر استرسم غالب شدم و پیروز این بازی .
اواخر بازی، حريف قَدر من به قرص فشارش متوسل شد :) 
حريفم  ۵۷_ ۵۸ ساله بود و واقعا هم شطرنجش فوق العاده عالی بود !
 واقعا هم خودش اذیت شد هم من بشدت  اذیت شدم :))
یعنی واقعا جانانه ابتدا دفاع کردم بعدم در آخر  با وزیر و فیل ماتش کردم !  
با این برد تصمیمم نهایی شد که شطرنج رو خیلی حرفه ای
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَٰنُ وُدًّا
به یقین کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته انجام داده اند، به زودى خداوند رحمان محبّتى براى آنان (در دلها) قرار مى دهد!
(مریم/96)
به کلمه ❤️ وُدًّا ❤️ تو آیه 96 سوره مریم دقت کنید، این کلمه عشقیه که خدا از مومن در دل دیگران میذارهِ.
 خدا خیلی قشنگ میگه : دوست داری همه عاشقت بشن؟ شرطش اینه که تو عاشق من بشی و فقط برای من زندگی کنی, همه کارات رنگ منو داشته ب
امیدوارم پایان این ده پست این وبلاگ به رسالتی که داشته حرکت کنه. 
 
تو پاییز با اندک سرمای روی پوستت میشه نفس کشید. میشه به دنيا امیدوار تر بود. به نظرم قرار نيست دنيا رو کسی جز من و خودم تغییر بده.  همه ی این مراحل چیزایی بوده که من قبلا دیده بودمشون. نباید یادم بره چرا انتخابشون کردم
یه لحظه ی دردناکی وجود داره که یه آخ بلند میگی و رد میشی؛ عربده میزنی و درد تا مغز استخوانت می پیچه و رد میشی. می میری اما رد میشی. اما از پسش برمیای.
خسته م کرد. بعد خودم و برداشتم و حفظ کردم. چقدر بعدش روزهای سختی بود اما نمردم. من خستگی رو خوب میشناسم؛ چون تجربه ش کردم، چون زندگیش کردم.
به ۱۰ سال پیش برگشته‌ام؛
دیشب چند پیامک برایم آمد.
دوستی تماس گرفت.
اخبار تلویزیون را با دقت گوش کردم.
دیکشنری جیبی آکسفوردم را بدنبال لغتی جستجو کردم.
امروز فایل پی‌دی‌اف جزوه را برای دوستم بلوتوث کردم.
 
می‌بینم تکنولوژی آنقدرها هم دوست‌داشتنی نبوده،
فقط ما را از هم دور و دورتر کرده.
 او آغاز و پایان است.
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهارانکز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
چند سالی است که سفیدی زمستان‌های ایران عزیزمان رنگ سیاه‌پوشی و ماتم به خود گرفته است. چند سالی است انگار سرمای استخوان سوز زمستان، در عمق دل‌هایمان رخنه کرده و گویی نمی‌شود زمستانی را بدون خبر درگذشت جمعی از هم‌میهنانمان آغاز نکنیم.
ادامه مطلب
 
خدایا تو غروب را آفریدی،
تو زیبایی سحر انگیز خلقت را در آن افزودی و رمز گلگون شهادت را در آن افزودی
تا وداع خورشید با طبیعت، با شهادت مردان حق که لقاء آنها با پروردگار عالم است هماهنگ کنی.
 بخشی از مناجات شهید چمران، کتاب زمزم عشق ، ص 90
گذشته» را نمی‌شود دور ریخت. نمی‌شود از حافظه‌ی بقیه پاک کرد. نمی‌شود از آن فرار کرد. اما می‌شود بخش‌هایی از آن را فراموش کرد. می‌شود آن را ویرایش کرد و قسمت‌هایی را crop کرد و باقی قسمت‌های قابل تحملش را به عنوان یک یادگاری نگه داشت.دیشب، گذشته» شده‌بود یک عکس دو نفره که بعد از دو سال به طور ناگهانی از ته کمد پیدایش کردم. از این عکس‌هایی که با لباس محلی می‌گیرند. اول فکر کردم چه حیف که این عکس تکی نيست و باید دور بیندازمش.مثل خیلی از عکس‌
قیصر قرص پور شاعر مطرح ایرانی متولد ۲ اردیبهشت سال ۱۳۳۸ در منطقه گتوند خوزستان است که به عقیده بسیاری از اهالی ادب یکی از تاثیرگذارترین شاعران مرد ایرانی پس از انقلاب است. قیصر قائم پور؛ شاعر دردنامه ها | شاعری که سفارشی داستان نمی سرود نکته جالب توجه این عکس حضور مظاهر مصفا، شاعر و ادیب نام آشنای ایرانی در میتینگ دفاع امین پور است که روز هشتم آبان ۹۸ دار فانی را وداع گفت. استاد و شاگرد هر دو تو هشتم آبان درگذشتند. قیصر محکم پور هشتم آبان س
دو هفته پیش، احساس می‌کردم انقدر در این دنيا کار مهمی دارم که هر روز صبح، یک لیوان لیمو عسل می‌خوردم که یک وقت سرماخوردگی های اول پاییزی زمین گیرم نکنند. با آنکه از مزه ی لیموعسل متنفرم. شب به شب برنامه‌های فردایم را مرتب در دفترچه ام می‌نوشتم و فردا، یکی یکی مربع های خالی جلوی برنامه ام را پر می‌کردم. سعی می‌کردم یک وعده نماز را در مسجد باشم، حتی اگر به جماعت نرسم. پیاده روی روزانه می‌کردم، حجم معینی آب می‌خوردم، میوه و کلم بروکلی را هم ت
دیشب به خودم قول دادم با شروع پیش دبستانی پوریا من هم روز ها و ساعت هامو مفید تر بگذرونم.به خودم قول دادم بیهودگی ها به حداقل برسه.
امروز ساعت ۶ بیدار شدم.نماز خوندم.ظرف شستم.برگهای حیاطو جارو کردمباس های شسته شده رو از بند لباس جمع کردم.صبحانه آماده کردم.مانتویی که چاک های کنارش دوخت میخواست دوختم.آماده شدم.پوریا رو بیدار کردم.صبحانه خوردیم.آمادش کردم.براش اسفند دود کردمو زدیم بیرون به سوی مهد.الان ساعت ۱۱:۴۵ دقیقست و منتظرم تا یک ربع دی
امروز آخرین جرعه از شربت بیست‌سالگی رو سر کشیدم و تمام!. بیست‌سالگیِ قشنگم با همه‌ی اتفاق‌های ریز و درشتش، با تموم سختی‌هاش، با تموم شبهایی که فکر میکردم صبح نمیشن وبا تموم خنده‌های از ته دلم، امروز تموم شد‌‌. به سرعت سر کشیدن یه شربت خنک تو دل تابستون. بیست‌سالگی رو سال "شروع" نامگذاری میکنم، سالی که بعد ها بگم همه چیز از اون سال شروع شد، سالی که خودم رو همینجوری که هستم، پذیرفتم و در عین حال با هزار و یک روش مختلف، روی نقاط ضعفم کار کرد
بعد از دلتنگی مبسوط برای ح و صحبتی کوتاه به یقین رسیدم که برایش هیچ نيستم و این خط پایان ماجراست. هرکجا دست بکشم بهتر از این انتظار پوچ برای کسی هست که برای دیگریست و دل در گروم ندارد و و و . حتی توییتر هم فالوام نکرده. بسم است اینهمه بی توجهی و بی‌معری و دل بستن و انتظار. از دیشب که اون پست رو نوشتم تا الان مبسوط هم‌خوابگی داشتم با میم. خوب و دلچسب و رضایت بخش. باید بپذیرم زندگی‌ام و سن و سال و محدودیت‌هایم را و از این بازی‌ها دست بکشم.
باید تلا
 
خدایا تو غروب را آفریدی،
تو زیبایی سحر انگیز خلقت را در آن افزودی و رمز گلگون شهادت را در آن افزودی
تا وداع خورشید با طبیعت، با شهادت مردان حق که لقاء آنها با پروردگار عالم است هماهنگ کنی.
 بخشی از مناجات شهید چمران، کتاب زمزم عشق ، ص 90
خب اگه از من بپرسین روز تولدت رو چگونه گذراندی باید بگم صبح از استرس ناهار دامادک از خواب بیدار شدم . برنج دم کردم با ته دیگ سیب زمینی ‌، سالاد درست کردم ، پیاز پوست کندم و در آخر میوه گذاشتم کنار . اینا شد توشه راه دامادک . ظرف شستم صبحونه آماده کردم و صبحونه پشمک رو دادم . قرص تیروئید رو ساعت ۸ خوردم تا ساعت ۱۰ و نیم نشد صبحونه بخورم بالاخره دامادک بیدار شد رفت نون گرفت و با ۶ کیلو قیافه صبحونه خورد ، نمیدونم چرا قیافه گرفته بود صبح که بیدار شدم
من همیشه کمرنگ بودم ، واقعا نمیدونم چرا ! هیچ وقت تلاش نکردم هیچ چیزیو به کسی ثابت کنم ، هیچ وقت ولوم صدام بالا نرفت که بگم منم هستما . چند روزی بود که مریض بودم ولی هیچ کدوم از دوروبریام متوجه نشدن ، یعنی من فکر میکردم میدونن ، ولی نمیدونستن، خورد تو ذوقم ، حس کردم چقدر کمرنگ تر شدم ، حالا دیگه هیچ کی حواسش به من نيست ! (این جمله whisper میشد جالب تر بود ) ۰
چند ساعتِ پیش فکر کردم به یه کلمه که خیلی به این روزای من بیاد ، قطعن کمرنگ بهترین توصیف بود.
من همیشه کمرنگ بودم ، واقعا نمیدونم چرا ! هیچ وقت تلاش نکردم هیچ چیزیو به کسی ثابت کنم ، هیچ وقت ولوم صدام بالا نرفت که بگم منم هستما . چند روزی بود که مریض بودم ولی هیچ کدوم از دوروبریام متوجه نشدن ، یعنی من فکر میکردم میدونن ، ولی نمیدونستن، خورد تو ذوقم ، حس کردم چقدر کمرنگ تر شدم ، حالا دیگه هیچ کی حواسش به من نيست ! (این جمله whisper میشد جالب تر بود ) ۰
چند ساعتِ پیش فکر کردم به یه کلمه که خیلی به این روزای من بیاد ، قطعن کمرنگ بهترین توصیف بود.
یادمه چندین سال پیش که دبیرستانی بودم سریال خروس پخش میشد .
تیتراژ اخرش رو محمد علیزاده خونده و یه تیکش میگه :”هواتو کردم
بعدش فانتزیم شده بود که این جمله رو به انگلیسی ترجمه کلمه به کلمه کردم و بلند بلمد میخوندم مثل زیر 
هواتو کردم !! =fuck your air !!!
تو در فتنه از حد به در کردی
تو با من ز بد هم بدتر کردی
ز سوی نگاه تب آلودت
من تشنه را تشنه تر کردی
-------
پس از آرزوها پس از جستجوها
ندانی که ای مه چه ها کردم
تو را بین خوبان جدا کردم
صدا را به دل مبتلا کردم
ته کوچه نامت صدا کردم
خطا کردم ای مه خطا کردم
تو را با شبم آشنا کردم
-------
تو درد مرا از درون میکشی
تو من را به موج جنون میکشی
به حرف تب و تاب و تن تنها
مرا تا رگ ارغنون میکشی
-------
پس از آرزوها پس از جستجوها
ندانی که ای مه چه ها کردم
تو را بین خوبان جدا
یکهووو هوای کربلاا را میکنی.
دلت آشووب میشود
درست لحظه وداع از حرم، گوشه ای را پیدا کرده بودی که طلایی گنبد توی چشمت باشد.
بتوانی هی نگاه کنی و هی اشک بریزی و التماس کنی که مباداااا چشم هایت دیگر 
وسط اشک هایی که بی اختیار بر روی صورت  پایین میاید خادم سیاه چهره و بلند قد حرم را دیدی که با حرکت دستش همه آدم هایی که کنارت ایستاده بودند را حرکت میداد که اینجااا محل توقف نيست. حرِّک خانوووم.
دلت میخواست زمان بیشتری طول بکشد تا به طرف تو بیاید
لپ تاپ جانم رو تقریبا باز نشسته کردم و یه سیستم خونگی رو جایگزینش کردم 
خب شاید دیوونه م ولی حس میکردم لپ تاپم به سیستم خونگیه حسودی میکنه در عین حال خوشحالم هست
به نظرم هر جسمی تو دنيا حس داره حتی خاک حتی هوا .
خب این خل و چل بودنو از بچگی داشتم.یه چن سالی این حس ها رو نداشتم الان بهتر شدم.
بچه بودم گل ها رو نوازش میکردم ماچشون میکردم 
الان کلا دور گل و گیاه نمیرم و بیشتر دنبال گلدون های مصنوعیم
 
رب فلفل۵ کیلو فلفل قرمز رو شستم ودونه های داخلشو خارج کردم و سه چاهار تکه برش زدم کردم (در فیلم نشون دادم)تو قابلمه ریختم ۵ _۶عدد گوجه فرنگی رو پوره کردم و روی فلفلها ریختم(برای خوشرنگ وخوش طعم شدن رب) ودربشو گذاشتم تا خوب بپزه وفلفلها نرم بشن وبعد با گوشت کوب برقی خوب پوره کردم(میتونید داخل مخلوط کن بریزید) دوباره رو حرارت گذاشتم(بدون درب) و کمی نمک اضافه کردم و گذاشتم خوب ابشو بکشه وسفت بشه وبعد تا داغه داخل شیشه ریختم ودربشو خوب چفت کردم و
 
شاید دیگه ننویسم. شایدم بنویسم. 
از دیروز هم حالم اصلا خوب نيست
سرما خوردم و
 
یکی اینجا رو میخونه که نمیخوام بخونه. یه آشنای غریبه است  حتی کانالم هم پرایوت کردم
 
شما ببخشیدم. 
 
اگه راهی براش پیدا کردم باز مینویسم. 
دوستتون دارم. 
حلال کنید.
امروز متولد شدم
روزی خاصی نيست. ولی مثل روزهای قبل نيست!
شش روز دسترسی به اینترنت نداشتم. کی میدونه شاید هیچوقت متولد نمیشدم!
ولی بعد این شش روز هیچوقت مثل قبل نشدم حس کردم خیلی نانوشته دارم!
درسته شش روز خیلی نيست ولی بعضی ها میگن دنيا تو شش روز ساخته شده!!!
دل نمی‌کندند.
از هم دل نمی‌کندند. دو ماه کنار هم بودند. برای هم جا باز کرده بودند و خودشان سخت نشسته بودند. وقت گریه و توی تاریکی دستمال‌هایشان را با هم قسمت کرده بودند. اسم هم را یاد گرفته بودند. بچه‌هایشان از خوراکی‌های هم خورده بودند و در دفترهای مشترک، با هم نقاشی کشیده بودند. جانمازهای تو کیفی‌شان را به هم قرض داده بودند. منتظر رسیدن هم مانده بودند. بعضی‌ها هم‌مسیر شده بودند و خانه هم را یاد گرفته بودند. شانه به شانه هم لرزیده بودند
دو هفته پیش به عوض گرفتن قطار از قم، از طهران قطار گرفتم و فکر کردم که از قم قطار گرفتم!
زودتر از موعد به راه‌آهن رفتم که صدا زد قطار ۱۸۶ مشهد سوار شن و من با خودم گفتم که چرا یک ساعت زودتر داره مسافر می‌زنه؟!
بلیط رو نگاه کردم و دیدم ای دل غافل، من از طهران قطار گرفتم و خدا رحم کرد که در محوطه راه‌آهن حاضر بودم و قطار هم از قضا از قم می‌گذشت و القصه به خیر گذشت.
امشب هم فکر می‌کردم که قطار قراره ساعت ۲۲:۱۵ بره سمت طهران و و سلانه‌سلانه کارهام ر
من لاو ادیکتم. حدوداً ده ماهه فهمیدم. هیچوقت براش تراپی نرفتم. یعنی سعی کردم، تیری در تاریکی اتاق روانشناسم پرت کردم ولی از پنجره بیرون رفت. کمی متعصب بود و روی نظریاتش پافشاری می‌کرد و من دیگه پیشش نرفتم. اما با جستجو و مطالعه تونستم یک دوره‌ای رو بگذرونم. شش ماهه که تلاش می‌کنم الگوهای اعتیاد به عشق رو بشکنم. چطوری؟ وارد رابطه نشدم، روی عزت نفسم کار کردم، رابطه‌م رو با خودم ترمیم کردم، به روابط گذشته عمیق‌تر نگاه کردم، سعی کردم عقده‌هام
آشفته ام چو موی تو در دست بادها
سردم شبیه آه زعمق نهادها
آئینه ی تمام قد نامرادی ام
من پشت کرده ام به تمام مرادها
باید که گوشه گیر شوم مابقی عمر
من دوستی چگونه کنم با عنادها
از سردی نگاه شکایت نکن برو
کم ضربه دیده ام من از این اعتمادها؟!
علمی حريف هرزگی چشم من نشد
نفرین به خال دوست کنم یا سوادها؟!
هرکار کردم عکس جوابش گرفته ام
محکوم بودنم به جهان تضادها
هرگز به حق خود نرسیدم که ناگزیر
دلخوش شدم به مرگ به روز معادها
مجتبی مرتضوی راد
 
ببین دیوانه به هم ریختی جهان مرا بریده ، زخمِ دل کندنت نفس مرامی دانی بی قرار خواهد شدهرکس به هر زبان بنویسد داستان مراشهرزاد ، خالی ام از تو و گذشتم از هزار ویک شب های بی توگرفته داغ ِعشق تو روان مرادر اندیشه معجزه ای نایاب بودم وناگاهخدایم گرفت به فراق تو جوانی مرانه تو یوسف صدیقی و نه من زلیخای شیداقفل هفت در بگشا و در دم بگیر جامه ی مرا تو را به حرمت کعبه ی عشق سوگند برو و زهرآگین تر مکن کام مراچه حکایت عجیبی است بعد وداع تو مهری تابان
من همیشه از بزرگ‌شدن وحشت داشتم و دوست نداشتم بزرگ شوم. فکر می‌کردم دنيای آدم‌بزرگ‌ها جای قشنگی نيست، الان مطمئن شدم، اما این روزها حس می‌کنم خیلی شبیه آن‌ها شدم و این ترسناک است. از پست دیروز فهمیدم
آدم‌بزرگ‌ها خیلی عجول‌اند و دوست دارند زود همه چیز خوب شود، هر اتفاقی بیفتد فوری احساسات زیادی نشان می‌دهند و نتیجه‌گیری می‌کنند. دیروز از دست آدم عزیزی ناراحت شده بودم و بعد خطر از دست دادن کار را تجربه کردم و توی خیابان دعوایم شد. فکر ک
امروز صبح icu بودم بعد کلی کثیف کاری های icu برگشتم تو رختکن که لباسامو عوض کنم و برگردم
خونه گوشیمو نگا کردم و دیدم اس ام اس دارم ، باز کردم و دیدم حقوق ماه تیر که کاردانشجویی
داشتم رو واسم ریختن :) خر کیف شدم ها :) با اینکه مبلغش کمه ولی خوبه خدا رو شکر :)
همون موقع فک کردم اگه مرداد هم رفته بودم سر کار الان دو برابر این مقدار پول داشتم ولی بعد فکر
کردم به مطالبی که تو مرداد خوندم و خلاصه نویسی کردم و دیدم اینا میچربه به پول کاردانشجویی.
 
روز شنبه ص
شعر در مورد جوانی
در این مطلب از سایت جسارت سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد جوانی برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید
بر باد رفت در غم و حسرت جوانیم
بی آرزو چه سود دگر زندگانیم
شعر در مورد جوانی و پیری
تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را
چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانـی را
شعر درباره جوانی و پیری
عمر از کف رایگانی می رود
کودکی رفت و جوانی می رود
این فروغ نازنین بامداد
در شبانی جاودانی می ر
رمان ثانیه های عاشقیدانلود رمان ثانیه های عاشقی اثر گیسوی پاییز با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم
ظاهرا همه می گویند مجنون شده ام ، اما اهمیتی ندارد ، مردم همیشه حرف می زنند ، مهم این است که من غرق عشق تو شدم ، دوست داشتن چیز عجیبی نيست ، همین که وجودت آرامش بخش وجودم می شود ، همین که با یادت بر لبم لبخند می نشیند ، همین که نفس هایت قلبم را به تپش وا می دارد ، همین که لحظاتم با بودنت شیرین می شود، دوست داشتن شکل م
ته دنيا کجاست؟
امروز توی اینستاگرام یکی این سوال پرسیده بود،برای اولین بار نوشتم:ته دنيا اونجاست که توی آینه به خودت نگاه میکنی و خودت نمیشناسی. برای من ته دنيا اونجا بود،وقتی بعد از اون روز به خودم توی آینه نگاه کردم؛انگار اندازه هزار سال پیر شده بودم و خودم نمیشناختم.
چشم هامو می بندم
باز می کنم
 باریکه های نور از بین شاخ و برگ درخت های تپه ی پشتی پارک طالقانی به چشم من می ریزن.
سرمو می چرخونم به سمتی که تو دراز کشیدی
تو چشم هاتو بستی
جمله ای که یادم نيست برای تو گفتمش یا فقط توی دلم زمزمه کردم "کاش دنيا همین جا تموم بشه؛ همین الان."
 
پ.ن:
حکما که وقتی چشم هاتو بسته بودی جایی خیلی دور از من بازشون کرده بودی وگرنه دنيا بعد از اون لحظه نمی تونست وجود داشته باشه اگه تو هم با من بودی وقتی گفتم "کاش دنيا همین جا."
چرا من احمق با وجود اینکه چندین بار بهشون اعتماد کردم و دهنم سرویس شد باز حماقت کردم و بهشون اعتماد کردم.
جرا وقتی که چند صد بار امتحانشون رو پس دادن باز من بهشون فرصت دادم ؟ چرا باز خودم رو انداختم توی گردابی که هزاران بار سر نفهمی خودم و اعتماد خودم را انداخته بودم . چرا من احمق باز بهشون اعتماد کردم و به حرفشون گوش دادم .
لاشیا قبل از اینکه خرشون دم پله عزیزم قربونت برم تو هم یکی از مایی به محض اینکه خره رد شد .
یه روز خودم رو می‌کشم . قول مید
مامان عصر رفته مراسم ختم و شب برگشته میگه فلانی رو دیدم(همسایه ی سابق)
که تبریک گفته که مبارکه آیدا ازدواج کرده :| مامانم تعجب کردم که کِی ازدواج کرده من خبر ندارم :||
مامان پرسیده حالا به شما کی گفته؟
طرف گفته فلانی(که میشه دوست نزدیک تر مامانم و عجیبه که خودش چرا از مامان نپرسیده)
 
حالا ما نمی دونیم قضیه چیه و کی این حرف رو دهن به دهن کرده و کلا چه نفعی برای چه کسی داره که من شوهر کردم یا نه؛
اما واقعا دارم به این نتیجه میرسم که تا همیشه ی دنيا جه
از این ور اون ور شنیدم
داری عروس میشی گلم
مبارکت باشه ولی
آتیش گرفته این دلم
خیال می کردم با منی
عشق منی مال منی
فکر نمی کردم یه روزی
راحت ازم دل بکنی
باور نمی کردم بخوای
راس راسی تنهام بذاری
آخه یه عمر همش بهم
گفته بودی دوسم داری
• پاییز ۹۲ تا به حال
ژله هندوانه ژله انار یک بسته(هر طعمی باشه میشه فقط قرمز باشه)ژله آلوئه ورا نصف بستهژله کیوی نصف بستهشیر یک لیوان(برای هر رنگ نصف لیوان کمتر)چیپس شکلات برای تزیین مقداریابتدا یک بسته ژله انار را با یک لیوان آب جوش کاملا مخلوط کردم و گذاشتم کاملا خنک بشه بعد نصف لیوان کمتر شیر برای مات شدن ژله بهش اضافه کردم و مخلوط کردم(حتما باید ژله کامل خنک باشه اگر گرم باشه ژله میبره)قالبم رو خیلی کم با برس چرب کردم و ژله قرمز رو داخلش ریختم و گذاشتم یخچال ت
یه مدته
شاید چند ماه، شش ماه حدودا،
 
هست که ایرانیا رو از صمیم قلبم دوست دارم.
 
وقتی نگاهشون میکنم، اونها رو ادمای باهوش، بااستعداد، و با کیفیت بالا میبینم.
 
کلا شروع کردم به دوست داشتن ادمهای دنيا، البته هنوز هیچ ایده ای ندارم که چرا دخترا و پسرای اسیایی یا اسیای شرقی اینقدر عجیبن.
چرا همه پسرهاشون خیلی ساکت و توسری خورن (شاید ی درصدشون اینجوری نباشن) و چرا دختراشون لوس و دریده هستن و بغل هرکسی میپرن،
و چرا هندی ها بو میدن و پولشون رو برای
میریم واسه اتفاقات جدید
فضای جدید
آدمای جدید
حسای جدید
همیشه همه چی اونطوری که میخایم پیش نمیره ولی.
میشه از هر پیشامدی، واسه خودت خوشی الکی درست کنی!
اولش آرزو داشتم لبخند دنيارو حفظ کنم
بعدش فهمیدم دنيا، اونقدری که فکر میکردم لبخند نمیزنه.
بعدش آرزو کردم بتونم لبخندو هدیه بدم به دنيا. :)
بهم سخت گذشت. به خودم اومدم دیدم لبخند خودمم گم کردم!
اما حالا.میشه یه جور دیگه نگاه کرد :)
میتونم بازم لبخند بزنم. :)
اول لبخند خودمو پس میگیرم و بعد
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب