نتایج پست ها برای عبارت :

بهت گفتم بري ديگه راه برگشت نيس

رئیس موسسه دم در بودمنم تخته شاسی به دست منتظر استادم که بیاد و بریمخانم xاز عوامل موسسه، اومد بیرون و پرسید: چی کشیدین؟!آقای رئیس هم برگشت که کارمو ببینه، گفتم عکس شهیدِ، شهید بابک نوری.خانم x گفت: چرا حالا شهید میکشن هی! آدم زنده بکشید بابا!!!!نگاش کردمو با لبخندگفتم:منم آدم زنده کشیدم خانم ِ xجواب داد: آره جای خود دارن شهدا و رد شد.آقای رئیس هم ازم خواست نقاشی رو ببینه و منم نشونش دادم.به در خروجی رسیده بودیم که آقای رئیس دوباره برگشت و گفت:
از وقتی که اهل بیت به خرید مدرسه ی برادر رفتن و تنها شدم شروع کردم به جلد گرفتن کتاب های برادر. یکی یکی جلد گرفتم و در همین حین با صحبت کردن با سحر خودمو سرگرم کردم تا حجم کار در نظرم کمتر بشه. نمیدونم چقدر زمان گذشته ولی هنوز سه تا کتاب دیگه مونده و حقیقتا آخ گردنم! این جلدی که گرفتن جنسش خوب نیست و با یه پخ سریع مچاله میشه و زیرش هوا میفته:/+امروز ظهر مشغول خوردن ناهار بودم که اخبار درباره ثابت شدن نرخ بلیط های هواپیما گفت و عدد و ارقامی هم برای
بسم رب المهدی(عج)
 گفتم خیلی میترسم
گفت نترس: گر نگهدار من آن است که من می دانم.
گفتم میدونم! شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
گفت آفرین! خودت میدونی که پس دردت چیه!؟
گفتم میترسم خودم سنگ شده باشم
دیگه چیزی نگفت و فقط رفت
خیلی رفت.
به آسمون نگاه کردم:
 تو خدای سنگ ها هم هستی!؟
شاید تاریخ و ساعت مشخصی براش وجود نداشته باشه اما از یه جایی فهمیدم که چقدر همیشه دوست داشتم بدون این که دوست داشته بشم،چقدر همیشه بی‌دریغ محبت کردم بدون این که محبت ببینم. نه معلومه از کجا شروع شد و نه معلومه چرا اینجوریه! انقدر بدون انتظار برگشت محبت و دوست داشتن انجامش دادم و به طرف مقابل فکر نکردم که انگار هیچ‌وقت حواسم نبوده که این بی‌برگشت بودن و ببینم و لمسش کنم. 
ولی حالا و همین امشب مثل پتک تو سرم کوبیدمش که بابا بسه دیگه خستم کردی
مهمونی دعوت بودیم و در محفل گرم خانواده همسر، گرمِ صحبت.
صحبت از کربلا شد، خواهر شوهرم گفت انقد من اربعین دلم میخواد، ولی همسرم میگه اربعین جای خانم ها نیست.
(چقدر من از این جمله حرصم می‌گیره. ولی خویشتن داری کردم اونجا) 
شروع کردم نگرانی هاش رو یکی یکی رد کردن، از تجربه هام گفتم، از فضا گفتم از وظیفه گفتم از ارجح بودن حضورمون نسبت به زیارت و
تهش هم گفتم که تردید نکنه و حتما با همسرش حرف بزنه که ان شاالله روزیش بشه امسال.
بنده خدا دو هفته هم ن
+ خانم، خانم، خانم، آدم صبح و شب ریس یک و دو بخوره، برای بچه‌ش ضرر داره؟
× بچه؟
+ آره اگه بچه‌دار بشه.
× یعنی تو حاملگی؟
+ آره.
× o_O مگه می‌خوای حامله بشی؟
+ می‌پرسم اگه یه‌وقت خواستم!
(مرکز بانوانه و اصلا اجازه‌ی خروج هم ندارن مددجوها!)

+ خانم مددیار بهم جایزه بدین.
_ چی بدم بهت؟
+ اجازه بدین موهای خانم تسنیم رو ببینم!
× o_OO_o

+ خانم شما به پوستتون چی می‌زنین؟
× هیچی.
+ یعنی اصلا کرم نمی‌زنین؟
+ نه.
× چقدرررر پوستتون خوووووبه!
+ همچنان o_O

مجموعا دویس
گفتم از آتش عشقت ، که مرا سوزاندهکان منی برده و خاکستر آن جا ماندهگفتم از نور دو چشمت که به راهم اوردمطلع شعر مرا ، بیت تو زیبا کردهگفتم از ساغر ساقی ، که به جانم میریختمستی ی هر شب ما ، ذکر تو بر پا کردهگفتم از حال خوشم ، شور سماعی خاموشپر شدن از خود و هر چیز که او پر کرده
بهتون گفتم امروز دانشگاه نرفتم؟
امروز دانشگاه نرفتم
خب؟چراااا؟
چون داداش امروز .بعد اذون صبحی با موهای اشفته و پریشون تو چارچوب در اشپزخونه ظاهر شد .گفت هاااا ؟چته بیداری ؟گفتم دیگه نمیخوام‌بخوابم میخوام‌برم دانشگاه .
یه ذره فک کرد گفت ترم‌چن بودی؟گفتم دااااداااش !۵ دیگه.تو نمیییدونی؟
گفت پرسیدم که بری خجالت بکشی خواهرمن.!ترم ۵ این موقع روز این موقع ماه میره دانشگاااااه؟؟؟میخوای بری در و دیوارو نگاه کنی؟؟؟
دیدم راس میگه .گفتم آخ
اقا به خودم گفتم امروز دیگه هیچی نمیخورم اصن. یعنی که چی؟؟ فردا پس فردا چاق شم کی پاسخگوعه؟ بعد دیدم تو کیفم فقط انگور و پاستیل دارم :| گفتم خدایا من تا 8 شب انگور بخورم ینی؟؟ 
هیچی دیگه. تا الان طاقت آوردم الان رفتم کلاب بگیرم. تو سوپر مارکت خوردم زمینننننن خدااااا :|||| خببب چرااااا؟؟؟ :|| #آل_استار_نپوشید_آل_استار_لیز_است . بعد یه پسره فروشندش بود. بعد من که خوردم زمین از خنده داشتم مییی ترکیییییدممم ولی جلو خودمو گرفتم بعد یهو گفتم سلام :| 
با خود
رفتیم استارباکس نشستیم.
 
داشت میگفت من ازینا یه ریفرشر خواستم، بیا نگاه کن 90 درصدش یخه. بخدااااااااا توی امریکا حتی نصف اینم یخ نمیریزن.
 
بهش گفتم بیا اینو گوگل کنیم ببینیم اگه واقعا اینجوریه بریم بهشون بگیم که این چیه؟! این هیچی نداره فقط یخه.
بچه راستم میگفت کلا یخ بود.
 
یه سایز لارج گرفته بود، ولی همه ش یخ بود فقط.
 
بعد داشت غر میزد که این کاناداییا خیلی گدا و خسیسن. 
بهش گفتم آره این اخلاقا رو دیدم توشون. اون دست و دلبازی رو ندارن، خسیسن.
تا اونجا گفتم که حالم بهتر شده بود . چند روز پیش نصف شب از گوش درد از خواب بیدار شدم ، دامادک شب کار بود و صبح عید ( عید قربان ) از سر کار اومد ، بهش گفتم گوشم درد میکنه ، گفت چیزی نیست ! ناهار رفتیم خونه مامانم و اونجا هم همه ش به صورت دراز کش و لش کرده به زندگی ادامه دادم و عصر برگشتیم . شب دیگه گفتم من واقعا دارم از این مریضی میمیرم پاشو بریم دکتر و چون تعطیل بود دامادک معتقد بود که الان دکتر های درست و حسابی نداره درمانگاه ، نرفتیم . صبح سه شنبه بی
تازه دانشگاه قبول شده بودم.یه سری میلاد برگشت بهم گفت:میدونی هدف انقلاب چیه؟سریع بهش گفتم زمینه سازی برای ظهور امام زمان (عج)با سرش حرفمو تایید کرد و گفت الان به خیلی از مردم بگی چرا انقلاب کردیم میگن ارزونی بشه:)اون زمان من خیلی دنبال این مطالب ی بودم و میلاد همدر من که به مرور زمان کمتر شد و میلاد هم فکر میکنم همینطور
سلام
یکی از معضلات ما تو دوره ارشد این بود که ما سابقه کار صنعتی داشتیم و بالتبع نوع نگاه و سوالامون هم صنعتی بود،‌ ولی تعداد استادایی که کار صنعتی کرده بودن و از صنعت چیزی سرشون میشد بسیار کم.

یه بار با یکی از اساتید تو یکی از کلاس ارشد بحثمون شد!
هرچی سوال ازش میکردیم بلد نبود! کلی هم مدعی بود واس خودش. بعد نیم ساعت بحث علمی و جواب ندادن بی دلیل  شروع کرد به نق زدن و غر زدن که شرایط فلانه و براتون کار نیس و باید ازین مملکت رفت و جوونا با چه امید
کالچر کانادا،
یه کالچر خیلی ایندیرکت و غیرمستقیمه. این از ادب زیاد نمیاد.
از شدت تشریفات و از خودبرتربینی شدید بریتیش ها میاد.
و ازین میاد که دوست دارن همه چی رو با ادب در لفافه بگن و یا غیرمستقیم تا در نهان گندکاریاشون رو بزنن و دنیا رو استثمار کنن.
 
این فرهنگ به مستعمره هاشون، مثلا کانادا هم منتقل شده.
 
این مردم به شدت ایندیرکتن.
 
یعنی خواستگاری کردنشون، حرف زدنشون، غیبت کردنشون، درواست کردنشون و همه چیشون غیرمستقیمه.
 
ایرانیا که میان ا
عمه دیوووونه ام کرد.
اول که اومده بیدارم کرده بلند شو من اومدم.
بعدشم که کلی فخر و مباهات کرد به اینکه دختر برادر شوهرش علامه قبول شده .مشاوره .هوووو هووووو.
بعدشم که کلی به پسرش نازید که امسال میخواد آزمون وکالت ثبت نام کنه .دانشگاه آزاد خونده.اونم بعد از دوسال‌پشت کنکور موندن تو رشته تجربی و آقای دکتر دکتر .دکتررررر صدا کردنش .تازه تموم نکرده ترم ۷ ه !میگه امسال میخواد بترکووونه .آقای وکییلم!
بعدشم من با ریخت و قیافه آشفته با موه
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
همیشه از بچگی دلم میخواست وقتی میرم مسجد یا هیئت با دوستام برم
میرفتم دنبالشون، مامان بزرگ ساره مخالف بود
زمانی که ماه ده سالمون بود محرم تو زمستون بود 
اون موقع هم زمستون ها برف میبارید و یخ بندون بود مخالف بود خلاصه به زور میرفتیم
ماریا هم محرم میرفت مسجد خودشون ولی چندسالی حس میکنم اومد مسجد ما
یادش بخیر مسجد هارو گرو کشی میکردیم
مسجد ما و مسجد شما و این صحبت ها. 
تو محله ما سه تا مسجد بود و هست به فاصله
حدود ساعت شیش و نیم:
گفت امشب می ری مسجد؟ با دستم اشاره کردم به مانیا که داشت گریه می کرد.گفتم کجا برم؟اینجا خودش روضه است.
 
به الینا و مانیا گفتم عقربه بزرگه بیاد رو شیش اگه حاضر بودین،حرکت وگرنه لباسامو در میارم و همگی می شینیم ته خونه.
 
ساعت ده و نیم:
بابام گفت برسونمتون گفتم نه خودمون می ریم.
 
کمی بعد:
مسجد پر بودبیرون هم فرش انداخته بودن و مردم نشسته بودنیه پنج شیش قدم رفتم جلوتر گفتم بریم حسینیهفقط یه خانم نشسته بودیه دور چرخیدم و بی
وقتی منو دید یهو با خوشحالی گفت: عمه شبیه شادی شدی تو درون بیرون!گفتم: گوشی رو به منم میدی بازی کنم؟!گفت: به شرط اینکه قول بدی دیگه منو نزنی!با چشمای گرد گفتم: دورت بگردم، من کی تو رو زدم؟!!یه کم فک کرد و جمله شو مثلا اصلاح کرد: به شرط اینکه قول بدی پسر خوبی باشی!گفتم: عمه من دخترم!همونجوری که سرش تو گوشی بود گفت: تو پسری!اصرار کردم: من دخترم!!!سرشو بلند کرد و با اخم نگام کرد و گفت: تو پسری!مامانش پا در میونی کرد و از جوجه پرسید: چرا فک میکنی عمه پسر
گر ز حال من دل خسته ی بیمار بپرسیددل داده آن سرو قدم کو به نسیمی بخرامیدگفتم که دوا نیست مرا رحم کن ای دوستگفتا که به دار است هر آن سر که خروشیدگفتم که به جانم غم عشق دگری نیستگفتا که به شیدایی تو رنگ زمینیست گفتم که شود صبح دمی عشق بیایدگفتا که به بپا خیز و نشو خالی از امید
دوشنبه عصر قبل چهار اسنپ گرفتم و رفتم دانشگاه
علی تنها بود. تا حدود هفت درگیر مقاله بودیم
هفت که شد دیگه من گفتم خستم و علی هم فقط داشت الکی کار می کرد
و هی اوضاع رو بدتر می کرد به جای اینکه کار مثبتی انجام بده
گفتم ادامه کار باشه برای ی وقت دیگه
ادامه مطلب
امروز ناهارم جوج بود (یه همچین ادم لوکسوری ای هستم). رفتم به یکی از گربه ها ناهار بدم. در به در دنبالش گشتم اخر دیدم نشسته پیش یه پسر تپله، پسره داره بهش غذا میده -_____- خائن منافق -___- لیاقت عشق منو نداره -_- مگه من چیم از اون پسره کمتر بود؟ اون فقط تپلو بود همین :'| ینی ملاک گربه ها برای انتخاب همسر گوشت بدنه؟ سیریسلی؟؟ چقد با معیار ادما فرق داره :|
اخرش گفتم حالا زندگی مشترکه دیگه این چیزا پیش میاد ادم باید گذشت داشته باشه. براش گوشتا رو گذاشتم زیر در
متنفرم ازینکه کسی بیاد به من بگه سفید، بگه روسی.
 
همیشه حس میکنم حتما قیافه م شبیه مریضای روانی هست که به من میگن سفید.
 
سفید مادرته.
 
خواهرته.
 
هفت جد و ابادته.
 
خاک بر سرتون. 
 
من سیاهم. brown هستم.
 
یک بار دیگه کسی به من این حرفو بزنه یه جوابی بهش میدم که بره خودشو توی ونکوور ایلند توی اون دور دورا، پورت هاردی، محو کنه به دست خودش.
 
.
 
دخترای سفید اغلب بی رحمی و بی عاطفگی از قیافه هاشون میباره.
 
اینجا همه میگن این دخترا خشکن سردن.
 
من صو
گفتم به تمنای تو ام ، جان به لبم ای گل زیباگفتا که نیابی تو مرا هرچه کنی صبر و تقلاگفتم که حدیث می و مطرب من و ساقیکم بود گلی تا که به عشقش بشود حل معماگفتا که ز اسرار ازل ، یکی خلقت عشق استباید بشوی کنده ازین خاک و بیایی به تماشاگفتم که اگر دل بدهم قطع شود ریشه خاکی گفتا که بیا زنده و جاوید شو در عالم بالا
از عصری که اومد تا شب آسفالتمون کرد.
ساعت دوازده شب، لباساشو که پوشید بره، اومد پیشم و لپشو آورد جلو و گفت: عمه دیگه میخوام برم خونه مون. بوسم کن.بوسش کردم.اون یکی لپشو آورد جلو و گفت: این ورم بوس کن.بوسش کردم.دستشو گذاشت رو پیشونیش و گفت: اینجا!بوسش کردم.اشاره کرد به زیر گلوش و گفت: اینجا!بوسش کردم.بعد با یه قیافه ی مظلوم، مثه اون دختر کوچیکه تو کارتون دسپیکبل می، گفت: عمه. میشه بازم بیام خونه تون؟!.من که با اون چهار تا بوس کل بلاهایی که سرم آور
هفته ی دیگه دوستم برای بار nام و کارهای فارغ التحصیلیش میاد از قم پیش من.
خیلی هم مهمون خوبه ولی دیگه بیش از حد نه.
تازه برنامه ریخته بود یک هفته بمونه پیش من  
منم غیر مستقیم گفتم که تا ۵شنبه جمعه پذیراش هستم ، ولی بیشتر نه ! 
امیدوارم بفهمه و پنجشنبه برگرده.
مهمون داری اصلا راحت نیست.صبحونه بده ، نهار بده، شام بده ! بیرون ببر.
من هم گفتم بیاد خیلی ریلکس برخورد میکنم همون کاری ک واسه خودم میکنم ، عملا مهمون داری نمیکنم مثل دفعات قبل.
چون نه
انصاری‌فرد:
ما گفته بودیم که ۹۰ به ۱۰ امکان‌پذیر نیست چون زمینه‌ها و زیرساخت‌ها فراهم نیست. تا زمان بازی برگشت سامانه هواداری را آماده و هواداران را ثبت نام می‌کنیم و در آن بازی امکان تقسیم‌بندی ۹۰ به ۱۰ را داریم اما چون بازی رفت ۵۰-۵۰ برگزار می‌شود گفتند بازی برگشت هم ۵۰-۵۰ باشد
مسئله مهمی که باید آن را عنوان کنم این است که ااماتی را که فیفا و AFC به دنبالش هستند باید اجرا شود و ما باید تابع آن باشیم. هرگونه کم‌کاری و کم‌توجهی خطر تعلیق
من به فرشته‌ها باور دارم، چون زندگیم پر از فرشته است. همین امروز به یکیشون بعد یک آشنایی دو ماهه موقع خداحافظی گفتم تو نمی‌دونی در حق من چی کار کردی و تمام راه برگشت به این فکر کردم که به شکرانه‌ی حضور این آدم‌ها در زندگیم باید چی کار کنم. هفته‌ی بعد هم میرم دیدن یکی دیگه از این فرشته‌ها و خیلی نگران اینم که از خودم ناامیدش کنم. من هیچی ندارم که به نشانه‌ی لیاقت رو کنم و بگم این در عوض فلان بهم داده شده یا بخوام که بهم داده بشه. می‌خوام روزگ
سه روز میشه که ندیدمش و دیگه هم نمیبینمش.
همین الان باهاش صحبت میکردم.
یهو دلم خواست صداش کنم و بهم جواب بده.
احمقانه بود.ساعت ۵ صبح بهش پیام دادم،صداش زدم
بعدش نوشتم کاش الان جواب بدی.
گفت جانم.
شروع کردم تعریف کردن این دو سه روزی که باهم حرف نزدیم.با ذوق تعریف کردم.همه چیو گفتم و اونم با اشتیاق جواب میداد و ری اکشن نشون میداد.
گفتم تو چخبر،چیکارا کردی؟
گفت دلم تنگ شده رفیق.گریه کردم و همین
خواستم بحث‌رو عوض کنم که غمگین نباشیم.گفتم امشب رو ب
حدود یک ماه پیش رفتم یه جایی مصاحبه کردم به منظور شغل دوم میخواستم پول بیشتر دربیارم خیر سرم.
رفتم مصاحبه هم خوب پیش رفت قرار شد که مشغول بشم البته پاره وقت چینی بودن. این شخص شخیص رئیس دوشنبه من رو به شام دعوت کرد هتل اسپیناس پالاس بود خودش دعوتم کرد تو رستوران طبقه 21 ام هتل منم رفتم بهرحال میخواستم درمورد کار صحبت بکنم. وقتی تو آسانسور بودیم گفت تو خیلی کوشولوهی! انگار تازه فهمیده باشه خودش دومتر قد و هیکل داشت برعکس چینی های مع
خواب دیدم رفتم تو یکی از مناطق بحران، نمی‌دونم سرپل ذهاب بود یا خوزستان. بعد آقای رئیسی اومد بازدید کنه، منو دید یک‌کاره گفت می‌خوام اینجا بیمارستان بسازم، میای کار کنی؟ گفتم من می‌خوام فقط مامای زایشگاه بشم. اونم تو یه دفتر بزرگ که داشت حکم تاسیس بیمارستان رو صادر می‌کرد نوشت خانم فلانی، مامای زایشگاه! من گفتم ولی من مهر و نظام و اجازه‌ی کار ندارما! تقریبا دوید وسط حرفم و یه‌کم تند شد و گفت وقتی حکم قضایی باشه، دیگه مهم نیست! گفتم آهااا!
دوباره نوشتمش، از اول اول، با تاریخ و جزئیات مکالمات. استادم گفتند که بنویس من امضا می کنم و اضافه کردند که نمیدونند تقصیر با چه کسیه? گفتم من دنبال مقصر کردن خانم نون نیستم. خدا وکیلی خیلی کمک کرد و اون روزی که دربه در و آشفته رفتم دانشکده و گفتم که دیگه این جا هم نمی نویسم از حال و روز جسمیم، اونجا نشست و به حرفهام گوش داد و هر بار مهربون من و دل داری داد. حرفهایی که به مامانم نزده بودم و بهش گفتم و گفت که نگران نباشم و باید محکم تر از این حرفها
امروز سر یه چیزی اعصابم خیلی خورد شد؛ بعد کلاس مزخرف دانش خانواده موندم که اصلاحیه بنویسم،‌ بعد گفتم با سرویس ۷ و ۲۰ برگردم. ساعتای ۷ و ۸ دقیقه بلند شدم رفتم یکمم زود رسیدم، گفتم عیب نداره دیگه ۷ و ۲۰ میاد. همین جوری گذشت و گذشت آخرش ساعت ۷ و 44 دقیقه اومد!!!!!! خییلییی این رو اعصابه که سرویس پرستاری تو ترافیک میمونه دیر میاد! بعد همش تو دلم میگم بزار الان دیگه زنگ بزنم طنین ولی هی میگم نه این همه وایسادی الان میاد://// بعد ۵ دقیقه بعد میگی کاش ۵ مین
از بچگی از سوسک و مارمولک و اینجور چیزا نمیترسیدم  اما هیچ وقت هم حاضر به کشتنشون نیستم چندشم میشه یه حس بدی میگیرم از کشتنشون در واقع تا زمانی که به حریم خصوصیم کاری نداشته باشند یعنی سوسکه اون گوشه اتاق باشه و من این گوشه اتاق سرش به کار خودش گرم باشه من هیچ عکس العملی نشون نمیدم و کاملا طبیعی رفتار میکنم خیلی وقتا هم به جای اینکه بکشمشون اگه ببینم دارند به سمتم میان میرم یه طرف دیگه که جهت حرکتشون نباشه میشینم،  یا تمهیدی می اندیشم که سوسک
به مامانش گفتم روزایی که تو نیستی این صبحانه نمیخوره. چی کار کنم؟
گفت از خواب که پاشد صبحانه شو سریع آماده کن که فرصت نکنه هله هوله بخوره. و دیگه اینکه بهش دو تا پیشنهاد بده انتخاب کنه. مثلا، نون و کره عسل؟ یا تخم مرغ آب پز؟.
صب صداشو از اتاق خواب مامانش اینا شنیدم. دم دمای صبح پاشد یه لگد به من زد و رفت تو اون اتاق.
داشت داد میزد که: مامااااااان! مامانمممم! مامانمو میخواااام!.
از جا پریدم و رفتم پیشش و بهش گفتم: عزیزم مامانت رفته بیرون و من هستم
به راهنمایی دوستم امروز رفتم کافی‌نت‌گردی! یعنی دنبال کافی‌نت برای مصاحبه‌ی اسکایپی می‌گشتم. دوستم می‌گفت تو خونه نباشی، مسلط‌تری. رفتم کافی‌نت حرمم ببینم که الحمدلله اصلا امکانات تماس تصویری نداشت. بعدش رفتم بهشت ثامن‌الائمه و جزء امروز رو خوندم.

داستان ذبح اسماعیل و داستان گاو زرد بنی‌اسرائیل خیلی جالبن، نه؟ :)
موقع برگشت، کنار در ایستادم و گفتم "امام رضا واسم دعا کن اگه صلاحه، اگه صلاحه، اگه صلاحه، اگه صلاحه قبول بشم، وگرنه نه" ا
احسان محمدی فاضل: دیشب که پیاده میرفتم سمت خونه پسرک دستفروشی صدایم کرد و گفت آقا بیا برای ولنتاینت کادو بخر. به سمتش رفتم، با خنده بهش گفتم به ولنتاینم چی بدم که خوشحال بشه ؟ با دقت به اجناس نگاه کرد شکلاتی رو انتخاب کرد، انگار که خودش دلش می خواست آن را به ولنتاینش بدهد. ازش خریدم بازش کردم لب جوی که بوی لجنش آدم را خفه می کرد نشستم. بسته شکلات را که باز می کردم صدای نفس عمیقش که از فاصله بو می کشید شنیدم انگار با تمام وجود بوی آن شکلات را میخ
خاطره آقای غریب
خاطره : آقای غریب
 
خاطره آقای غریب
هنوز دستم را از روی زنگ در برنداشته بودم که در باز شد. تعجب کردم.با خودم گفتم حتما منتظر کسی بودند.تا آمدم دوباره زنگ بزنم پسر بچه ای در را باز کرد و گفت: کتابها را بده.هم خنده ام گرفته بود هم تعجب کردم.سلام کردم و مثل خودش گفتم: نع، نمی شه. اول بسته قبلی رو بیار تا بسته بعدی کتابها رو بهت بدم.چشم ریز کرد و گفت: الان میارم!به خیالم رفت که یک ربع دیگر برگردد که دیدم یک دقیقه نشد با پلاستیک کتاب ها بر
دیروز نوشت:
هی پیام میداد ک بیا خونمون امروزبهش گفتم که میرم کلاس و نیستم و ایناباز زنگ زد. باز گفتم نمیتونم ماشین ندارمرفتم کلاس گوشیمو سایلنت کردم. سرکلاس بودم زنگ زده بود و پیام بازهم که امروزو بیا لطفن اسنپ بگیر بیاآدمیه که اصلا از این حرفای عزیزم و این تیپی نمیزنه. امروز تو همه پیام هاش بهم گفت عزیزمآخر اینو نوشت : بیا دیگه دلم خیلی گرفته. الان من حوصله مریم دارم فقطهیچی دیگه وقتی بی دفاع میشی درمقابل صدا کردن اسمت بدو بدو آماده میشی میری
دقیقا عین کیف تو بود ، همون رنگ همون مدلخوده خودش بود.قفل شده بودم روش.ولی فرزانه دستمو کشید.گفتم صبر کن .گوش نداد ، هی دستمو می کشیدهی می گفت بی خیال شو سارا.گفتم صبر کن .گوش نداد.باز دستمو کشیدگفتم صبرکن صبرکن.خواستم ورش دارم داد زد سرمفک کرد بی خیال میشماشتباه می کرد.من بلند تر داد زدم.گفتم به تو ربطی نداره، تو نمی فهمی.بعدم ورش داشتم.
رفت.گفت هر غلطی می خوای بکن و رفت.
غلط!! شکل کیف تو رو داشتن حالا شده غلط! چرا؟ چون تو مرد
یک روز نگاه کردم و دیدم قطره ای نفت نداریم، سوز سردی می آمد. توی کوه، سرما تن را می سوزاند. با خودم فکر کردم که چه کار کنم. نمی خواستم از کسی هم نفت قرض بگیرم. نفت برای همه مهم بود و در آن سرما حکم کیمیا را داشت. رفتم سمت کوه. پارچه ای دور دستم پیچیدم و بنا کردم به چیدن چیلی. صبح بود و هوا سرد. علیمردان را فرستادم تا منقلی از روستای نزدیک بخرد. تا برگشت، چیلی ها را دسته کردم. چوب ها را آتش زدم و زغال که شدند، آنها را ریختم توی منقل و بردم توی چادر گذاش
برای دخترش خواستگار آمده بود، گویا خودش هم راضی بود اما دختر و پدرش نه!
رو کرد سمت "ص" و گفت "تو باهاش حرف بزن بلکه راضی بشه" !
"ص" هم بلند شد و رفت! 
وقتی برگشت پرسیدن چه خبر؟ چکار کردی؟ ، گفت :
《 پسره ۳۰ و خرده‌ای سالشه، یه‌ بار قبلا ازدواج کرده و یکی، دوتا بچه داره ولی پولداره، خونه داره، ماشین داره، کار داره، همه چی داره، بهش گفتم واسه چی میگی نه؟ نکبت گرفتَتِت مگه؟ یه مرد باید خونه و پول داشته باشه که داره، چی میخوای دیگه؟!" همه‌ی این‌ها را وق
پنج‌شنبه‌ها وانت جمع‌آوری بازیافتی‌ها میاد. ما بازیافتی‌های درشت رو جدا می‌کنیم، کوچیک‌ها رو نه؛ و تو حیاط پشت اجاق تک شعله نگهشون می‌داریم. داشتم جمعشون می‌کردم که ببرم دم در، ناگهان سه متر پرت شدم عقب! (شاید هم سه سانتی‌متر ) یه گربه تو کارتن‌های رشته خوابیده بود. غافلگیر شدم، وگرنه گربه که ترس نداره. می‌خواستم کارتن‌ها رو هم ببرم، ولی هرچی بهش گفتم پاشو، پا نشد :| هلش دادم و گفتم پاشو بازم پا نشد :| (خجالتم خوب چیزیه والا!) دیگه منم دل
توی آزمایشگاه ایستاده بودیم تا نوبتمون بشه واسه دیدن نمونه ی زیر میکروسکوپ. صدایی پشت سرم گفت: انقدر بدم میاد از این آدمااا. برگشتم و دیدم داره به من نگاه میکنه. بهش گفتم از کدوم آدما؟ گفت شما قدبلندا که حق ما رو خوردین. بار اول نبود که این حرف رو میشنیدم. بهش گفتم از آدمایی که سرماخوردن و بیحالن چی؟ خندید گفت نه از اونا خوشم میاد. اون یکی گفت وقتی مریض میشی چقد مظلوم میشی. زود برو خونه حالت بده.
نمونه رو دیدم. ازش عکس گرفتم. کوله م رو گذاشتم ر
شاهزاده از دیروز مریضه. 
شب یهو بیدار شد گفت: وااای سروییم. 
گفتم بخواب عزیزم. ۱۱ شبه تازه. با خیال راحت بخواب تب داری فردا نمی‌خواد بری مدرسه. 
میگه: پس‌فردا می‌خوام برما، کلاس کاردستی دارم!!
گفتم: حالا بخواب
حالا امروز رفتیم دکتر ۲ روز دیگه مرخصی داده.
میگه: نه من می‌خوام برم مدرسه. فردا کاردستی و ورزش داریم. چهارشنبه‌ام شنا داریم!!
یعنی این حجم از علاقه به درس و علم‌آموزی پسرم رو موندم چی کار کنم؟!!
از سختی رسیدن به بهشت می گفتم و انواع حقوقی که فردای قیامت گریبان هر کدوم از ما رو ممکنه بگیره
گفتم از این روستا فقط یه شخص خاصو میتونم نام ببرم که یقین دارم از اهالی بهشته!!
با این حرف اونایی هم که چرت میزدند گوشاشون تیز شد
بزرگان و ریش سفیدان خودشونو جمع و جور کردند
کربلایی ها و حاجیها
هیاتی ها و ومسجدی ها
حکمت داشت که این حرفو زدم
یه دیوونه ای بود تو محل که خیلی سربسرش میذاشتن و بهش میخندیدن
گفتم: فلانی!!!
آب خنکی انگار روشون ریخته باشی
گفتم ب
ملت چقدر وقیح و پررو و عوضین !
آقا حدود سه سال پیش دخترِ پسرعمه ی من کنکور داد، ما جایی اینها رو بعد از کنکور دیدیم ، به پدرِ من برگشت گفت سراسری پزشکی نمیارم ولی آزاد قبول میشم!
پدر من هم چون اوضاع مالیشون رو میدونست گفت تو آزاد قبول شدی هزینه های دانشگاهت با خودم، هدیه ی قبولیت.
دیگه حرف پدر من با ۷۵ سال سن برای همه تو فامیل حجته!
هیچی زد و نتایج اومد و ایشون ۴۰ هزار شد رتبه اش و در نهایت پیام نور رشته ی کشاورزی (نمیدونم دقیقا چی بود)، همچین چی
قصه طرماح را به خاطر داری؟نامه پدرت را برای معاویه می برد و یک سلام بلند بالا میدهد.می گوید سلام برتو ای پادشاه.معاویه می پرسد چرا ما را امیر مومنین خطاب نمی کنی؟می گوید مومنین ما هستیم و چه کسی تو را بر ما امارت داده که تو را امیر بخوانم؟طرماح را به خاطر آوردی؟یادت هست زانو به زانویت نشست و از کوفیان گفت برایت حرف زد و بعد تو اجازه دادی که برود سوی قبیله و عیالشرفت که برگرددبرگشت اما دیر.سرها روی نیزه بود.حسین،ماه جهان ممن سال ها
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب