نتایج پست ها برای عبارت :

بهت گفتم بري ديگه راه برگشت نيس

امروز رفته بودم پیش دوستم.
برگشت گفت که فلانی؛ اسم تی ای مون چی بودش؟
منم نگاش کردم.
گفت مثلا باقالی پور؟
گفتم آره انگار
گفت تو با اون رل زدی آیا؟
گفتم وات؟
گفت بچه ها میگفتن تو با اون رل زدی؟ جان من نکردی؟
من : دقیقا کی همچین حرفی زده؟
تازه میگه یادم نیس عن خانوم.
گفتم والا آش نخورده دهن سوخته.
یا.
بیان برن این تو همشون.
تازه آخرش میگه پسره بد هم نیستا. قبلا میگفت اه پیف چون پسره تحویلش نمیگرفت.
گفتم گوه نخور.
حس میکنم چوب تو اونجای پسره کردن چو
اوف.
من هستم یک جنازه .بگید دور از جون!
امروز روز پر از شکستی بود .
یکی از دوستام مرد مورد علاقش رو با یکی دیگه دید و قلبش پاره پوره شد .تو محوطه 
منم گوشیم از دستم افتاد و گلسش پاره پوره شد تو محوطه .!
هعی .دنیای بی رحم و لعنتی .!
گفتم برو و دقیق ببین و دیگه بهش فک نکن .رفت و دید و داااغووون برگشت چون بایکی از بچه های خودمون دیدش .حیف این دختر مذهبی و جمع و جور بود و عشقش از دستش رفت البته اینو خودش میگفت .منم گفتم اون لیاقت تو رو نداره ‌
خ
در مورد آدمایی که بهشون نه گفتم فقط یه مورد بوده که خودم رو مجبور کردم نه بگم و خودم هم کلی بابتش ناراحت شدم. یعنی اگه میخواستم دلی برم جلو قطعا جوابم بلههههه بود ولی عقلا و منطقا جواب نه درست میبود .فک کنم پنج ماه پیش بود. با یه سری بهونه های واهی گفتم نمیتونم آدمی رو توی زندگیم بپذیرم. دیشب مجددا مجبور شدم به همون آدم جواب منفی بدم و خب خیلی بیشتر هم خودم هم اون ناراحت شدیم.یعنی تا صبح کاملا بابت این قضیه کابوس دیدم و حسرت خوردم که چرا هم
1: سیستم من کنار سرور ازمایشگاه هستش، امروز جدی ترین و مغرورترین پسر گروهمون باهاش کار داشت یه دفعه اومد گفت کجا بریزمش؟
 یه نگاه بهش انداختم و خودمو کنترل کردم و چند دقیقه بعدش رفتم بیرون کلی خندیدم
برگشتم نگاش کردم خندم گرفت گفت چیه؟گفتم هیچی سوتی بدی دادی!!!
گیر داد که چی گفتم؟گفتم نمیتونم بگم :))گفت بی مزه
2: امروز بحث کلاسمون راجع به یه سیستمی بود که نویسندش آقایی به اسم LeCun بود
مدرس برگشت گفت این آقای (لی ک.و.ن) توی توئیتر خیلی باحاله، حیف ف
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب‌رو است او، از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آ
آهنگ نفس بریده
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روزکاری با دنیا ندارمبه تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون بگوگفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتمبه تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتنحالا من موندم و اشک و بغض و آه و عکس پاره تو ومن بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتممگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تارهحالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود وا
رئیس موسسه دم در بودمنم تخته شاسی به دست منتظر استادم که بیاد و بریمخانم xاز عوامل موسسه، اومد بیرون و پرسید: چی کشیدین؟!آقای رئیس هم برگشت که کارمو ببینه، گفتم عکس شهیدِ، شهید بابک نوری.خانم x گفت: چرا حالا شهید میکشن هی! آدم زنده بکشید بابا!!!!نگاش کردمو با لبخندگفتم:منم آدم زنده کشیدم خانم ِ xجواب داد: آره جای خود دارن شهدا و رد شد.آقای رئیس هم ازم خواست نقاشی رو ببینه و منم نشونش دادم.به در خروجی رسیده بودیم که آقای رئیس دوباره برگشت و گفت:
به بابا گفتم: تو زندگیم با هر مردی معامله کردم پشیمونم کرد.
گفت: حتی با من؟
گفتم: پدر و دختری که معامله نداره.
گفت: بیا با من معامله کن ببین چجوریه.
گفتم: پدر و دختری معامله نداره.
گفت: اگه تکلیف نبود بدون تو نمی‌اومدم.
گفتم: برگشتی از سفرت هیچ تعریفی نکن.
گفت: حلالمون کن.
گفتم: خودم اشتباه کردم.
گفت: پویا می‌خوام.
گفتم: نیست. دیگه تموم شد.
گفت: پویا!
گفتم: گریه نکن. بسه! بابا برمی‌گرده فردا.
گفت: پویا!
گفتم: تمومش کن. کافیه.
گفت: گلوم درد می‌کنه. آب!
باز
گفتم:یا صاحب امان بیا.گفت: مگر منتظری؟
گفتم:بله، آقا منتظرم گفت: چه انتظاری؟ نه ڪوششی نه تلاشی؛ فقط میگویی آقا بیا.
گفتم: مگر بد است آقا؟گفت: به جدم حسین هم گفتن بیا؛ اما وقتی آمد، ڪشتنش.
گفتم : پس چه ڪنیم؟گفت: مرا بشناسید.
گفتم: مگر نمیشناسیم؟گفت : اگر میشناختید ڪه اینطور گناه نمیڪردید.
گفتم : آقا تو ما را میبخشی؟ گفت: من هر شب برای شما تا صبح گریه میڪنم.
گفتم : آقا چه ڪنم به تو برسم؟گفت: ترڪ محرمات، انجام واجبات.همین کافیست
امروز تهران بودم
شهر مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا و آزار دهنده تر از همه خشک است.
برای منی که در شهری با رطوبت میانگین ۷۰ درصد زندگی میکنم این حجم از خشکی اذیت کننده ست.
دکتر گفت از این به بعد باید بیشتر مراقب خودم باشم.گفت مگه چندسالته؟ مشروب میخوری؟» گفتم اره
گفت با چی میخوری مشروبو؟» گفتم با نوشابه مشکی 
گفت پسرم این کارت بسیار احمقانه است.مشروب را با آب سیب بخور.معده برگشت پذیر نیست.توی بیست و خورده ای سالگی این بلارو سر خودت آوردی به آین
منو غزاله باهم که حرف میزنیم دقیقا میفهمیم چی میگیم این فهمیدن خیلی عمیقه ازم پرسید ماشین عروس چی درنگ نکردم و گفتم اسنپ! بعد هردو خندیدیم خیلی خندیدیم بعدش جدی شدیم گفتم دوسال نامزدی پیاده گز کردم اون شب ماشین میخوام چیکار گفت اره وقتی موقع خودش چیزیو نداری دیگه ارزشی نداره گفتم اره ما بلاخره ماشین میخریم قطعا ولی دیگه خوشحالم نمیکنه گفت اره وقتی اون شب بعد عروسی فلانی تو بارون ماشین گیرمون نیومد و پیاده رفتیم بعدش انقد گریه کر
پارسال همین موقع ها بود، داشتیم با موتور، میدون معلم رو دور میزدیم، که یهو چشمم افتاد به نرگسای گل فروشی دور میدون، ناگهان عنان از کف دادم و جیغ زدم: نرگس اومده! نرگس اومده!»
حضرت آقا ترسید! فرمون موتور تو دستش لغزید، نزدیک بود موتور منحرف بشه! فرمون رو کنترل کرد و با چشمانی گردشده نگاه کرد به اینور اونور. گفت کی؟ چی؟ کو؟ نرگس کیه؟! 
من که تازه فهمیده بودم چطور بی مقدمه احساساتی شدم، زدم زیر خنده، گفتم گل نرگس رو میگم، گل فروشی گل نرگس آورده!
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوپیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگوور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفتآمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسمگفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفتسر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شددر ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کردکه نه اندازه توست این بگذر
بسم رب المهدی(عج)
 گفتم خیلی میترسم
گفت نترس: گر نگهدار من آن است که من می دانم.
گفتم میدونم! شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
گفت آفرین! خودت میدونی که پس دردت چیه!؟
گفتم میترسم خودم سنگ شده باشم
دیگه چیزی نگفت و فقط رفت
خیلی رفت.
به آسمون نگاه کردم:
 تو خدای سنگ ها هم هستی!؟
اما اونقدر هم ساده نیست ماجرا
و خیلی هم ساده هست ماجرا
وقتی از همه حرف هام اون چیزی رو می شنوی که خودت میخوای بشنوی، دیگه مهم نیست چیزی
تو یادت میره همه چیز
ولی من یادم نمیره. چه خوب ها رو چه بدهاشو 
نه اسم رفیق برام مهمه نه رفاقت
اگه یه طرف این ماجرا منم ، اون طرف ماجرا تویی
ولی تو بخواب خسته شدی
دیگه هیچی مهم نیست
 
× خیلی نرم و مجلسی ، اون با تکست و من با وویس حرف زدیم و گفتم که دیگه همدیگه رو نبینیم 
چه قدر هم خوب و عالی
با اینکه همیشه روزنه برا
۱- امروز یه دختر حدود ۲۵ ساله داشتم که اوضاعش مساعد نبود. رفتم سراغش باهاش گپ بزنم تا یه کم روحیه ش برگرده. لابلای حرفامون فهمیدم تافل داره بچه م. پرونده شو آوردم کنارش گفتم حالا که زبانت خوبه بیا ببینیم میتونی بفهمی اینجا چی به چیه یا نه. 
اُردری که متخصص براش گذاشته بود رو به زور و با کلی شوخی و خنده تونستیم با هم بخونیم. یهویی برگشت گفت میگما! چرا انقدر دستخط شما دکترا داغونه؟ گفتم قول میدی مثه یه راز بین خودمون بمونه؟ گفت آره. منم خیلی جدی گف
گفت: چه شکلیه؟
گفتم: موهاش بلنده. ریش و سبیل هم داره. ببینیدش متوجه میشید.
گفت: شبیه توعه؟
گفتم: نه! خیلی هم زشته!
گفت: حالا که دارم به جات میرم، این قدر منو ازش نترسون.
گفتم: من خودم چون می‌ترسم، نمیرم!
***
برگشت. گفت: باهاش حرف زدم. بهش گفتم حداقل تا کنکور دست از سرت برداره. خیالت راحت باشه. الان هم می‌رسونمت خونه. راستی. موهاش بلند نبود. همه رو از ته زده‌بود. کچل کچل! ریش و سبیلش رو هم زده‌بود.
تعجب کردم. چه معنی داشت این کار؟  گفتم: خب پس زشت‌تر شد
امروز کلاس جبرانى گسسته داشتیم به خاطر حجم انبوهى از یک شنبه هایى که تعطیل شده بود توى این دو ماه ، توى راه برگشت برگشت بهم گفت اذره ها و من همون جا حرفش رو قطع کردم که تو رو خدا نه دیگه یک ربع معلممون حرف زد در مورد کنکور و اینکه اذره
بحث کردیم و بحثمون به این جا کشید که من گفتم هر ادمى متناسب با تلاشى که میکنه براى هدفى که داره به جایگاهى میرسه لازم نیست حتما یک ادم مهندس یا دکتر بشه تا بتونه جایگاهى کسب کنه گفت اونا استثنا هستند و من گفتم همی
فردا بلیط برگشتم هست ولی هیچ تضمینی برای برگشت نیست!
 
امروز صبح با خبر حمله موشکی و سقوط هواپیمای اوکراین که بیشتر مسافراش دانشجو بودن از خواب بیدار شدم.
 
غروب که شد دیگه نمی تونستم این همه استرس رو تحمل کنم به مامان گفتم پاشو بریم حافظیه یه هوایی به سرمون بخوره شاید کمی آروم بشیم.
 
جناب حافظ فرمودند:
ساقی بیا که از مدد بخت کارساز
کامی که خواستم زخدا شد میسرم
 
امیدوارم حق با حافظ باشه و واقعا شب آخر سفرم باشه. 
مهمونی دعوت بودیم و در محفل گرم خانواده همسر، گرمِ صحبت.
صحبت از کربلا شد، خواهر شوهرم گفت انقد من اربعین دلم میخواد، ولی همسرم میگه اربعین جای خانم ها نیست.
(چقدر من از این جمله حرصم می‌گیره. ولی خویشتن داری کردم اونجا) 
شروع کردم نگرانی هاش رو یکی یکی رد کردن، از تجربه هام گفتم، از فضا گفتم از وظیفه گفتم از ارجح بودن حضورمون نسبت به زیارت و
تهش هم گفتم که تردید نکنه و حتما با همسرش حرف بزنه که ان شاالله روزیش بشه امسال.
بنده خدا دو هفته هم ن
سلام. امروز هم یکی از روزهای خوب خدا بود ، امروز دقیقا یعنی 5 شنبه ، البته شاید مهم نباشه ، مثل همیشه اتصالات اینترنت رو برقرار کردم و منتظر درخواست ها بودم که تک تک می اومد و منم می رفتم ، البته باید بگم که از همون لحظه اول که مسافر که سوار ماشین میشه مشخص میشه که چه تیپ آدمیه . تو اسنپ خیلی میشه که کسی برای یک نفر دیگه اسنپ بگیره و مثلا پدری برای دخترش و چون جی پی اس من روشن بود ، لوکیشن من کاملا مشخص بود و مثلا میگفت مثلا لوکیشن دقیق مثلا 20 متر ج
امروز بعد از ظهر بابا برگشت :)) شامم خونه باباجون اینا خوردیم و بعد از شام برگشتیم خونه.
یه کم از سفرش پرسیدم که بدون من خوش گذشت و اینا؟! -_-
اونم گفت عالی بود و همه چی خوب پیش رفت و یه کم از کارا و‌پروژه و اینا تعریف کرد:/ 
آخرش گفتم: پس بدون من عالی بود بابا آره؟ :/
یه کم فک کرد گفت: من گفتم عالی بود؟
+ آره:/
-جدی؟! گفتم بدون تو عالی بود؟!
+ آره گفتید:/
قیافه اش خیلی ناراحت شد پیشونیشو دست کشید گفت
- آخ ببخشید، واقعا شرمندم نمی دونم چرا همچین اشتباهی کرد
با من رازی بود
که به کو گفتم
با من رازی بود
که به چا گفتم
تو راهِ دراز
به اسبِ سیا گفتم
بی‌کس و تنها
به سنگای را گفتم 
□ 
با رازِ کهنه
از را رسیدم
حرفی نروندم
حرفی نروندی
اشکی فشوندم
اشکی فشوندی
لبامو بستم
از چشام خوندی 
۱۳۳۴
ساعت ١١:٣٠ زنگ زد بهم و یه ربع صحبت کردیم. بهش گفتم بیدارى این موقع؟ گفت آآآره گفتم آخه معمولا زود میخوابیدى صداى ماشین میومد، گفتم پشت فرمونى؟
گفت آره، آبادان بودم و دارم میرم خونه، تولد مامان بزرگ بود.
کلى صحبت کردیم، حتى از وقتى که اومده بودن تهران بیشتر!
آخرش پرسیدم چقد دیگه میرسى خونه؟ گفت رسیدم
زنگ زده بود که پشت فرمون خوابش نبره
#بابا
تو همین وبلاگستان یادمه به یه بنده خدایی گفتم شما تو پستتون یه بنده خدای دیگه رو مورد تمسخر قرار دادید برگشت در جوابم گفت عجیبه که بقیه خوششون اومده و به شما برخوردهنگفت حرف من اشتباهه یا درست با گفتن اینکه به من برخورده خواست خودشو راحت کنه واقعا به نظرم حتی اگه دیگران هم خوششون اومده باشه خیلی بیجا کردن که از تمسخر یکی دیگه خوششون اومدهخودشون مگه کی هستن که یه بنده خدای دیگه رو مورد تمسخر قرار میدن؟بدون عیب و نقصنمن نمیدونم چرا این ملت ای
گفتم از آتش عشقت ، که مرا سوزاندهکان منی برده و خاکستر آن جا ماندهگفتم از نور دو چشمت که به راهم اوردمطلع شعر مرا ، بیت تو زیبا کردهگفتم از ساغر ساقی ، که به جانم میریختمستی ی هر شب ما ، ذکر تو بر پا کردهگفتم از حال خوشم ، شور سماعی خاموشپر شدن از خود و هر چیز که او پر کرده
بهتون گفتم امروز دانشگاه نرفتم؟
امروز دانشگاه نرفتم
خب؟چراااا؟
چون داداش امروز .بعد اذون صبحی با موهای اشفته و پریشون تو چارچوب در اشپزخونه ظاهر شد .گفت هاااا ؟چته بیداری ؟گفتم دیگه نمیخوام‌بخوابم میخوام‌برم دانشگاه .
یه ذره فک کرد گفت ترم‌چن بودی؟گفتم دااااداااش !۵ دیگه.تو نمیییدونی؟
گفت پرسیدم که بری خجالت بکشی خواهرمن.!ترم ۵ این موقع روز این موقع ماه میره دانشگاااااه؟؟؟میخوای بری در و دیوارو نگاه کنی؟؟؟
دیدم راس میگه .گفتم آخ
مینویسم که حس الانم همیشه یادم بمونه
حس حقارت! 
دیشب از تنهایی و بی حوصلگی رفتم تا کمی با ماشینم دور بزنم و آدما رو نگاه کنم
تو راه برگشت به خونه دیدم گشت پلیس داره بهم علامت میده که وایسم
ماشینمو کنار کشیدم پلیس بهم گفت مدارکتون رو لطفا بدین 
مدارکمو گرفت و گفت ماشین شما توقیفه
پرسیدم چرا؟ گفت به دلیل حکم امنیت اخلاقی :) کشف حجاب :) ینی افتادن شال از سر هنگام رانندگی اونم دو ماه پیش :)
ساعت ده شب تنها و بی کس با یه پلیس تو ماشینم به سمت پارکینگی د
امروز اتفاق جالب دیگه ای رقم خورد.
یک آقایی با لباس بومی و محلی کشور همسایه امون افغانستان، برای انجام کارش وارد مغازه شد. کارش شامل دو مرحله بود که همه رو کامل با دقت بهشون توضیح دادم؛ مرحله اول انجام شد و در انتظار تأیید سامانه مورد نظر. 
اسم فامیلشون رحیمی بود؛ آقای رحیمی. تا مدت زمانی که تأیید سامانه انجام بشه، یکی دو ساعت تا چند روز زمان میبره پس ایشون رفتن تا یکی دوساعت دیگه بیان.
یکی دو ساعت دیگه اومدن و توی نوبت در انتظار نشستن. رسم کا
یا حبیب من لا حبیب له.
 
سال پیش بود که چند خیابون با یکی از دوستان حقوقی هم مسیر شدم. معلم بود و یک ترم هم از من بالاتر.
گفتم معلمی رو دوست دارم.
گفت تا دلت بخواد مدرسه هست. تابستون بگو تا برات سراغ بگیرم.
تابستون شد و نگفتم.
نمی‌دونم چرا. .
دو هفته قبل دوباره دیدمش.
حرف مدرسه رو پیش کشیدم، گفت: الان آبانه مرد حسابی! همه نیروهاشون را گرفتن! اما بازم سراغ می‌گیرم.
چند روز بعد زنگ زد که یه دبیرستان هست، مدیرش منو میشناسه، گفته بیاید. اما احتمال
از وقتی که اهل بیت به خرید مدرسه ی برادر رفتن و تنها شدم شروع کردم به جلد گرفتن کتاب های برادر. یکی یکی جلد گرفتم و در همین حین با صحبت کردن با سحر خودمو سرگرم کردم تا حجم کار در نظرم کمتر بشه. نمیدونم چقدر زمان گذشته ولی هنوز سه تا کتاب دیگه مونده و حقیقتا آخ گردنم! این جلدی که گرفتن جنسش خوب نیست و با یه پخ سریع مچاله میشه و زیرش هوا میفته:/+امروز ظهر مشغول خوردن ناهار بودم که اخبار درباره ثابت شدن نرخ بلیط های هواپیما گفت و عدد و ارقامی هم برای
امروز تو راه برگشت از مدرسه با فرزانه رفتم ی محل ، فرزانه پرسید چی میخوای ؟ گفتم هیچی یه سیگار بگیرم بریم.
فرزانه اول گفت زود پس .بعدا پوزخند زد گفت دیوونه:)
ولی بعد از اینکه با فروشنده سلام و احوالپرسی کردم و گفتم از بهترین سیگار لایتتون یه بسته میدید لطفاً؟! 
انگار‌برق گرفتش، پرید تو بازومو چسبید کشید گفت چی‌میگی دیوونه ای مگه؟!!
منم فقط یه کوچولو هولش دادم گفتم‌هیسسس.
یه ترکه خیلی لهجه اشو دوست دارم . اول یه کم نگام کرد بعد گفت د
در حال گوش دادن به : Sigaraye Nakeshide - Shayeaبرگشت ناپذیری ! چند ماهیه که این کلمه موریانه وار افتاده تو ذهنم . من عادت دارم به بعضی اتفاق ها خیلی عمیق توجه میکنم ، پروبال میدم  و اثراتشون خیلی bold تر از حد طبیعی تو یادم میمونه .مثلا این کلمه برای من وحشت آور تر از چیزیه که هست. حس کردن این کلمه اینطوریه :اتفاقی میوفته ، تغییری بوجود میاد ، فرصتی از دست میره ،عمری میگذره و . نتیجه ش شُکّه کننده میشه و  دیگه کاری از دستت برنمیاد ، هیچ چیزیو نمیتونی تغییر بد
در حال گوش دادن به : Sigaraye Nakeshide - Shayeaبرگشت ناپذیری ! چند ماهیه که این کلمه موریانه وار افتاده تو ذهنم . من عادت دارم به بعضی اتفاق ها خیلی عمیق توجه میکنم ، پروبال میدم  و اثراتشون خیلی bold تر از حد طبیعی تو یادم میمونه .مثلا این کلمه برای من وحشت آور تر از چیزیه که هست. حس کردن این کلمه اینطوریه :اتفاقی میوفته ، تغییری بوجود میاد ، فرصتی از دست میره ،عمری میگذره و . نتیجه ش شُکّه کننده میشه و  دیگه کاری از دستت برنمیاد ، هیچ چیزیو نمیتونی تغییر بد
در حال گوش دادن به : Sigaraye Nakeshide - Shayeaبرگشت ناپذیری ! چند ماهیه که این کلمه موریانه وار افتاده تو ذهنم . من عادت دارم به بعضی اتفاق ها خیلی عمیق توجه میکنم ، پروبال میدم  و اثراتشون خیلی bold تر از حد طبیعی تو یادم میمونه .مثلا این کلمه برای من وحشت آور تر از چیزیه که هست. حس کردن این کلمه اینطوریه :اتفاقی میوفته ، تغییری بوجود میاد ، فرصتی از دست میره ،عمری میگذره و . نتیجه ش شُکّه کننده میشه و  دیگه کاری از دستت برنمیاد ، هیچ چیزیو نمیتونی تغییر بد
شاید تاریخ و ساعت مشخصی براش وجود نداشته باشه اما از یه جایی فهمیدم که چقدر همیشه دوست داشتم بدون این که دوست داشته بشم،چقدر همیشه بی‌دریغ محبت کردم بدون این که محبت ببینم. نه معلومه از کجا شروع شد و نه معلومه چرا اینجوریه! انقدر بدون انتظار برگشت محبت و دوست داشتن انجامش دادم و به طرف مقابل فکر نکردم که انگار هیچ‌وقت حواسم نبوده که این بی‌برگشت بودن و ببینم و لمسش کنم. 
ولی حالا و همین امشب مثل پتک تو سرم کوبیدمش که بابا بسه دیگه خستم کردی
+ خانم، خانم، خانم، آدم صبح و شب ریس یک و دو بخوره، برای بچه‌ش ضرر داره؟
× بچه؟
+ آره اگه بچه‌دار بشه.
× یعنی تو حاملگی؟
+ آره.
× o_O مگه می‌خوای حامله بشی؟
+ می‌پرسم اگه یه‌وقت خواستم!
(مرکز بانوانه و اصلا اجازه‌ی خروج هم ندارن مددجوها!)

+ خانم مددیار بهم جایزه بدین.
_ چی بدم بهت؟
+ اجازه بدین موهای خانم تسنیم رو ببینم!
× o_OO_o

+ خانم شما به پوستتون چی می‌زنین؟
× هیچی.
+ یعنی اصلا کرم نمی‌زنین؟
+ نه.
× چقدرررر پوستتون خوووووبه!
+ همچنان o_O

مجموعا دویس
سلام به روی ماه دوستای بلاگی عزیزم
ما رو نمیبینید خوبید؟خوشید؟
مرسی از همه منم خوبم
حسادت من از اینجا شروع میشه:
یه دختری توی این طبقه بلوک مون هست گیر داده من بهش حسادت می کنم
قضیش اینه یه شب کتریشون رو گاز بود و جوش اومده بود شعلش هم کم بود بهش گفتم ببخشید میشه بردارید
گفت نه ما باید آب چایی مون زیاد بجوشه گفتم خب حداقل شعلشو زیاد کن
بعد خودم اومدم شعله رو زیاد کنم خاموش شد اونجا که کلی بهم حرف زد که بیشعور و فلان و فلان هیچی نگفتم
بعد یه روز ف
باسلام
بدینوسیله ضمن تشکر از سازمان راهداری و کانون انجمن های صنفی به اطلاع می رساند آن دسته از شرکتهای حمل و نقل که بارنامه های برگشت نشده دارند براساس نامه ذیل می توانند از روز شنبه  14 / 10 / 1398 به مدت 4 روز اقدام به ارسال آنها و دریافت کدرهگیری نمایند.
 
 
 
اقا به خودم گفتم امروز دیگه هیچی نمیخورم اصن. یعنی که چی؟؟ فردا پس فردا چاق شم کی پاسخگوعه؟ بعد دیدم تو کیفم فقط انگور و پاستیل دارم :| گفتم خدایا من تا 8 شب انگور بخورم ینی؟؟ 
هیچی دیگه. تا الان طاقت آوردم الان رفتم کلاب بگیرم. تو مارکت خوردم زمینننننن خدااااا :|||| خببب چرااااا؟؟؟ :|| #آل_استار_نپوشید_آل_استار_لیز_است . بعد یه پسره فروشندش بود. بعد من که خوردم زمین از خنده داشتم مییی ترکیییییدممم ولی جلو خودمو گرفتم بعد یهو گفتم سلام :| 
با خود
 به نام اوی من و تو
✔ بگذار تو را آرزو کنم.
گفت: آرزو کن، گفتم: تو ؛ گفت: آرزوهای بزررررگتر، گفتم: تو .گفت: تاکِی؟!! گفتم: تا روییدن گلهای رستاخیز!گفت: اما تا آنروز خیییییلی راه مانده،  خسته خواهی شد.گفتم: عاشقی که خسته شود، عاشق نیست. عاشقی که حرف از "نشدن" بزند، به ساحت عشق خیانت کرده است.
ادامه مطلب
عشق ینی‌.
وقتی تو اوج سختی و خستگی داری جون میکنی .
سرتو بذاری رو میز .!چشماتو ببندی ‌‌.و اولین چیزی ک یادت میاد اون باشه .‌
و وقتی چشماتو باز میکنی‌.دیگه خستگیاتو یادت نیاد‌.!
همین!!!

خاله زنگ زده میگه تو راه نجف به کربلا  دنبالت راه افتادم .گفتم فاطمه تو اینجا چی کار میکنی؟چطور اومدی؟
برگشت .دیدم تو نیستی

 پسرعمه کوچیکم_ میگه فاطمه یه دختره اونجا بود جفت تو!یه لحظه فک کردم خودتی.!
.
مرسی‌ ک یادم کردین!

مرسی آقا .که منو تو
باسلام
بدینوسیله ضمن تشکر از سازمان راهداری و کانون انجمن های صنفی به اطلاع می رساند آن دسته از شرکتهای حمل و نقل که بارنامه های برگشت نشده دارند براساس نامه ذیل می توانند از روز شنبه  14 / 10 / 1398 به مدت 4 روز اقدام به ارسال آنها و دریافت کدرهگیری نمایند.
 
متاسفانه علیرغم صراحت نامه مذکور، فقط بارنامه هایی که کدپستی ثبت نشده هستن ارسال می شود و مابقی بارنامه های برگشت نشده ارسال نمی شود.
 
 
سلام
15 روز از ماه دوست داشتنی من
میگذره
ابان!
ماه من!
اقا من خوبم یعنی خوب که نه ولی سعی میکنم
با همه ی مشکلات بازم خوب باشم
 خیلی حرف تو دلمه ولی وقتی میشینم پای لپتاپ که بنویسم
نمیدونم از کجا باید شروعشون کنم
پارسال یادم نیس از دعوایی که بابام کردم واستون نوشتم یانه
یه دعوای خیلی بد بود
چند وقتی بود که بابا شدید توخونه جنگ راه انداخته بود هر روزم
با مامان جنگ و دعوا داشت منم بی طرف بودم
با اینکه همه میدونیم بابا پرتوقع ترین مرد دنیاس ولی خب
ب
دو سال پیش موقعی که هنوز آزمون نمونه  نداده بودیم، حاج خانم آندرومدا آدرس وبلاگشو واسم فرستاد و من تا صبحش از خنده در حال فروپاشی بودم. نامبرده گفت که بیا تو هم وبلاگ بزن و گفتم من؟ برو حاجی برو. من انشا هشتم ترم اول شدم هیفده، ترم دومم بهم نوزده داد زنیکه. اما نامبرده گفت نه بیا وبلاگ بزن و فالان و فیلان. گفتم انشاالله بعد آزمون نمونه خدمت می‌رسم. گذشت و من آزمونمو دادم خیر سرم و اولین وبلاگم رو با نام سلول‌های خاکستری رویاپرداز» زدم. نگم دی
 
صدای بارون میومد. رفتم زیر بارون. مدیر اومده میگه مریض میشی شما، بفرما داخل. اومدم بپیچم از یه ور دیگه برم، دیوار بود همش، نشد. گفت خیس شدی. گفتم جلسه کجاس؟ گفت فلان خیابون و بهمان سالن. گفتم آهان.گفت ولی خیسی شما. یادش نرفته بود زیر بارونم. گفتم خب. اومدم بالا. دلم میخواس بمونم آه بکشم هنوز. نذاشت. تصمیم گرفتم پیاده برم. بهش نگفتم، به مدیر. میگفتم چشماش چار تا میشد. مدیر چار چشم خوب نیس. دوست ندارم.
 
 
 
_بهش گفتم خیره!
+گفت تا تعریف مون از خیر چی باشه!
_گفتم همین که زمان درستش میکنه خیره!
+گفت چی بگم!
_گفتم شکر
+نگام کرد
_گفتم خدا ما رو به میزان صبرمون آزمایش میکنه!
+ گفت من که طاقتم سر اومده!
_ گفتم امام صادق فرمودند: صبر که تمام شود فرج می آید!
+گفت یعنی صبرم تموم شه همه چی تموم میشه و خلاص!؟
_ گفتم تازه اون روزیه که میفهمی چرا قبل از اون نشده!
+ گفت گیجم کردی!
_ گفتم خدا هیچ وقت دیر نمیکنه، اگر دیر شده بدون هنوز موعدش نشده! پس صبر میکنی و به وعده اش ا
رفتیم استارباکس نشستیم.
 
داشت میگفت من ازینا یه ریفرشر خواستم، بیا نگاه کن 90 درصدش یخه. بخدااااااااا توی امریکا حتی نصف اینم یخ نمیریزن.
 
بهش گفتم بیا اینو گوگل کنیم ببینیم اگه واقعا اینجوریه بریم بهشون بگیم که این چیه؟! این هیچی نداره فقط یخه.
بچه راستم میگفت کلا یخ بود.
 
یه سایز لارج گرفته بود، ولی همه ش یخ بود فقط.
 
بعد داشت غر میزد که این کاناداییا خیلی گدا و خسیسن. 
بهش گفتم آره این اخلاقا رو دیدم توشون. اون دست و دلبازی رو ندارن، خسیسن.
 
صدای بارون میومد. رفتم زیر بارون. مدیر اومده میگه مریض میشی شما، بفرما داخل. اومدم بپیچم از یه ور دیگه برم، دیوار بود همش، نشد. گفت خیس شدی. گفتم جلسه کجاس؟ گفت فلان خیابون و بهمان سالن. گفتم آهان.گفت ولی خیسی شما. یادش نرفته بود زیر بارونم. گفتم خب. اومدم بالا. دلم میخواس بمونم آه بکشم هنوز. نذاشت. تصمیم گرفتم پیاده برم. بهش نگفتم، به مدیر. میگفتم چشماش چار تا میشد. مدیری که چشاش چارتا شده باشه خوب نیس. دوست ندارم.
 
 
انقد عصبانیم که حد نداره ، از اون عصبانیتا که از شدتش بغض هم دارم ! دلم نمیخواد تعریف کنم که چی شده هر کیم پرسیده بهش دروغ گفتم -_- حتی بخاطر دروغی که گفتم احساس حقارت هم میکنم -__- عایم ریلی انگری 
فقط دلم میخواد سریع تر 1 شهریور بشه و من دیگه نباشم ! تا همه با خودشون بگن کاش اون روز اونکارو نمیکردم 
کاش فائزه زودتر برسه گرگان و برم پیشش 
خب اقای رئیس از یک ماموریت فوری برگشت و در کمال صحت و سلامت تشریف دارند. 
به همسر گفتم امروز که رفتم جلسه یهو دیدم رئیس نشسته سر میزش میخواستم بپرم بغلش کنم.! :))))
 
گاهی وقتی حضور بعضی ادمها در زندگی مثل یک معجزه میمونه 
گاهی فکر میکنم حضور این ادم تو زندگی من پاداش کدام کار نیک منه!؟؟؟
 
خدایا شکرت :) 
متن آهنگ حمید هیراد گفتم بمان
به تو گفته بودم ز من بگذری روم در پی عشق ویرانگری
گفتم تا بدانی به تو گفتم تا بمانی
به تو گفته بودم که دستم بگیر کنار دلم باش و با من بمیر
گفتم تا بدانی به تو گفتم تا بمانی
گفته بودم که آرامشم میرود نقطه امن آسایشم میرود گفتم تا بدانی
گفته بودم نرو خواهشا میشود پیش من باشی سازشم میشود
گفتم تا بدانی به تو گفتم تا بمانی
تورا دیدمت بعد عمری سلام ببین اشک شوقی که ریزد مدام
ماندن یا نماندن به پای تو ماندم یا نماندم
آمدی
اول از همه بگم توف تو این مدیریتتون!از صبح همه رو علاف کردند و ساعت ۷ عصر آخرین نفری بودم که کارش تموم شد و گفتند بقیه برید فردا بیاید.
تو مصاحبه عالی بودم.خدایی خودم هم فکر نمیکردم اینجوری آچمزشون کنمهی وسط مصاحبه شک میکردم که عه!این واقعا تویی؟!
اما تو بخش عقیدتی و ی سوتی های بدی دادم.مثلا از قبل آماده کرده بودم اگه پرسیدن مرجع تقلیدت کیه بگم مکارم شیرازی بعد همین که این سوالو پرسید به خاطر خستگی و استرس کلا یادم رفت که مکارم نامی در این
شنبه من کلاس نداشتم برنامه ی دانشگاه هم ارزش نداشت که به‌خاطرش روز تعطیلم برم دانشگاه.مامانم میخواست برای روز دانشجو ایزم کنه کیک خریده بود اما از شانش زیباش خودم در رو براش باز کردم با اینکه کیک رو گذاشته بود زمین اون گوشه دیدمش و گفتم این چیهه؟ مامانمم گفت تو روحت تو چرا در رو باز کردی میخواستم ایزت کنم -_- 
گذاشتیمش تو یخچال تا اینکه شب شد بابام اومد مامانم گفت پاشو لباستو عوض کن میخوایم عکس بگیریم !! منم که مریض بودم با هزاران بدب
امروز خ.ت رفته بود با ب.ح که استاد راهنماش باشه، راجع به پایان‌نامه حرف بزنه، من و ف.خ به عنوان بیکاران رفته بودیم نشسته بودیم. ب.ح (استاد) که حرفش با خ تموم شد یهو برگشت به من گفت تو وقتی بیکاری راجع به چی فکر می‌کنی؟ بعد من اینجوری بودم که چه می‌دونم هروقت بیکار شدم اونموقع می‌بینم راجع به چی فکر می‌کنم. بعد برگشت گفت مثلا نشستی، یه پنجره‌ای هست، درختا هستن، داری نگاه می‌کنی بهش، راجع به چی فکر می‌کنی؟ گفتم نمی‌دونم والا راجع به خودم، اح
داشتم جدول حل می کردم، یکجا گیر کردم: "حَلّٰال مشکلات است؛ سه حرفی"
پدرم گفت: معلومه، پول»گفتم: نه، جور در نمیاد
مادرم گفت: پس بنویس طلا»گفتم: نه، بازم نمیشه.
♀تازه عروس مجلس گفت: عشق»، گفتم : اینم نمیشه.
♂دامادمان گفت: وام»، گفتم: نه.
♂داداشم که تازه از سربازی آمده گفت: کار»، گفتم: نُچ. 
مادربزرگم گفت: ننه، بنویس عُمْر»، گفتم: نه، نمیخوره
هر کسی درمانِ دردِ خودش را میگفت، یقین داشتم در جواب این سؤال،▪️پا میگوید کفش»▪️نابینا می
داشتم به خودم می‌گفتم عه عه. دوره طلا هم تموم شدا. حداقل تا مرحله ۳ دیگه کاری با کمیته المپیاد نخواهم داشت! بعد گفتم که واقعن دوره طلا کیفیتش از اون چیزی که انتظار داشتم کم‌تر شد! بعد همین جوری فکرام ادامه پیدا کردن، گفتم یه جایی بنویسمشون!
به هر حال! این نوشته خیلی پوینتی نداره که بخواید بخونیدش. حتّی نمی‌دونم که چرا دارم می‌نویسمش و چرا دارم این جا می‌نویسمش! D:
بگذریم!
ادامه مطلب
روز انتخابات 92 من و رفیق جان اولی بعد از رای دادن توی دو نقطه شهر زدیم به خیابون. اون سال دو تا جوجه دانشجو بودیم که برای اولین بار شور و حال تبلیغات میدانی کف خیابونی رو تجربه کردیم. بگذریم تا از هجوم خاطره اشکم در نیومده. الغرض عصر حدود ساعت 4 که شد کم کم پیامکهای دوستای ناظر سر صندوق میرسید که تا همینجا با امار چشمی ما اوله. رفتیم گار شهدا و دو تایی زدیم زیر گریه. جای دیگه ای برای توسل نداشتیم. میدونستیم شهر ما تعیین کننده رای کل کش
روز انتخابات 92 من و رفیق جان دومی بعد از رای دادن توی دو نقطه شهر زدیم به خیابون. اون سال دو تا جوجه دانشجو بودیم که برای اولین بار شور و حال تبلیغات میدانی کف خیابونی رو تجربه کردیم. بگذریم تا از هجوم خاطره اشکم در نیومده. الغرض عصر حدود ساعت 4 که شد کم کم پیامکهای دوستای ناظر سر صندوق میرسید که تا همینجا با امار چشمی ما اوله. رفتیم گار شهدا و دو تایی زدیم زیر گریه. جای دیگه ای برای توسل نداشتیم. میدونستیم شهر ما تعیین کننده رای کل کش
اگر خاطرتون باشه قبلا گفتم که به خاطر دوست جان برنامه گذاشتم که برم پیلاتس
و همین طور گفتم که تو مسیر تا برسم اون باشگاه حداقل 5 تا سالن دیگه هست ولی خوب تو اونا دوست جان نیست .
القصه من تصمیم قاطعانه گرفتم که برم همون جایی که دوست جان هست تا حداقل با این انگیزه درست درمون برم سر جلسات
رفتم ثبت نام کردم و شهریه ماهانه و حق بیمه واریز کردم (این حق بیمه سالانه س برای همین سرش دارم حرص میخورم) :دی
دو جلسه رفتم
بعدش مربی یک جلسه نیومد و تلفنی خبر داد
عمه دیوووونه ام کرد.
اول که اومده بیدارم کرده بلند شو من اومدم.
بعدشم که کلی فخر و مباهات کرد به اینکه دختر برادر شوهرش علامه قبول شده .مشاوره .هوووو هووووو.
بعدشم که کلی به پسرش نازید که امسال میخواد آزمون وکالت ثبت نام کنه .دانشگاه آزاد خونده.اونم بعد از دوسال‌پشت کنکور موندن تو رشته تجربی و آقای دکتر دکتر .دکتررررر صدا کردنش .تازه تموم نکرده ترم ۷ ه !میگه امسال میخواد بترکووونه .آقای وکییلم!
بعدشم من با ریخت و قیافه آشفته با موه
+ دم در وایساده بود شکلات میداد :) بهش گفتم خانوم چیه عروس شدین؟ 
چند لحظه پوکر نگام کرد بعد گفت هروقت یه اسکلی پیدا شد تو رو بگیره، منم میگیره. 
خورد شدم لنتی :)
منم شکلاتشو پس دادم گفتم ببین خانوم برا هرکی لاتی واس ما شوکولاتی :) تازه اینا رو نمیان بعنوان شیرینی بدن، اینا رو بعنوان بقیه پول ادم تو یا میدن :)) دیگه ام به من تیکه نندازا :)))))
 
+ امروزم وسط زنگ ادبیات داد زدم که میخوام برم خونمون! 
کاملا امادگی پرت شدن از کلاس بیرون رو داشتم ولی گر
چند هفته ی پیش بود که یکی از دوستان یک شعر قشنگ برام خوند بهش گفتم این شعر مال کی بوده؟
طوری برگشت که انگار جفت کلیه هاش رو طلب کردم 
گفت این تیتراژ "سریال وفا" بود نگو که ندیدی
منم که خیلی اهل سریال دیدن نیستم گفتم نه والا ندیدم
گفت سریال خیلی خوبی بود
بگذریم
این هفته بود که تقریبا در 3 روز 11 قسمت سریال رو دیدم
سریال قشنگی بود البته نقد های بزرگی هم بهش بود ولی برای من که یه خورده "لبنان زدگی!" حاد دارم و یه خورده هم تم عاشقانه، در کل خوب بود؛راض
صبح حیران زده رفتم سرکار.
مشهدمون کنسل شد.
گفتم خب حتما خیریتی توش هست، شاید به خاطر پنجشنبست که باید بریم سرقرار با گزینه جدید.
ساعت ۱۰ مامانم گفت که هرچی زنگ میزنم طرف بر نمی داره.
سر ظهر یهو دلم شکست گفتم یا امام رضا، بطلب بیایم پابوستون.
ساعت ۱۲ آقای پدر زنگ زد که مشهد چی شد؟!
گفتم خبر میدم، سریع رفتم پیش رئیسم تا مرخصی بگیرم، رئیس خودش گفت تو مگه مرخصی نمی خواستی؟ برو دیگه.
همین اثنا یک موقعیت شغلی خیلی عالی بهم پیشنهاد شد(دعا کنید درست بشه)
وارد شد دید نماز جماعت تموم شدهیه آه بلندی کشیدگفتم آهتو خریدارمگفت شما که سهله نماز همه تون رو هم که بدین عوضش نمیکنم!!گفتم عجبا!! اگه جماعت اینقدر کم ارزشه آهت دقیقا برا چی بود؟!جا خورد !!گفتم تذکره الاولیاء و مثنوی معنوی کمتر بخون خخخخ+ بعد از زکات بخشی امیرالمومنین در رکوع و نزول آیه ولایت و تمجید باری تعالی از ایشون، افراد زیادی به طمع تحسین و تمجید الهی این کارو کردند اما خوب هیچکدوم اینها اون نشد دیگهبعضی داستانها هم برامون داستان میشن
تا اونجا گفتم که حالم بهتر شده بود . چند روز پیش نصف شب از گوش درد از خواب بیدار شدم ، دامادک شب کار بود و صبح عید ( عید قربان ) از سر کار اومد ، بهش گفتم گوشم درد میکنه ، گفت چیزی نیست ! ناهار رفتیم خونه مامانم و اونجا هم همه ش به صورت دراز کش و لش کرده به زندگی ادامه دادم و عصر برگشتیم . شب دیگه گفتم من واقعا دارم از این مریضی میمیرم پاشو بریم دکتر و چون تعطیل بود دامادک معتقد بود که الان دکتر های درست و حسابی نداره درمانگاه ، نرفتیم . صبح سه شنبه بی
بخشی از سفرنامه اربعینِ فقط اومدم اینجا بنویسم یکم تخلیه بشم
یکی از اقوام که گفتم همسرش اصرار داشت خانمش با ما بیاد و هیچ مزاحمتی برای ما نداره
و شروع کرد پیشنهاد دادن و 
مراجعه شود به سفرنامه اربعین
خلاصه که از اول مرز نق زدن های خانم شروع شد و پیام های همسرش از ایران. 
بماند این ها
چرخ دستی اورده بود که اذیت نشه، اما اذیت میشد چرخش دست به دست بین بچه ها میچرخید بماند اینم
از روز دوم پیاده روی همسرما نذاشت کوله رو دوشش بندازه کولش و انداخت
حدود ساعت شیش و نیم:
گفت امشب می ری مسجد؟ با دستم اشاره کردم به مانیا که داشت گریه می کرد.گفتم کجا برم؟اینجا خودش روضه است.
 
به الینا و مانیا گفتم عقربه بزرگه بیاد رو شیش اگه حاضر بودین،حرکت وگرنه لباسامو در میارم و همگی می شینیم ته خونه.
 
ساعت ده و نیم:
بابام گفت برسونمتون گفتم نه خودمون می ریم.
 
کمی بعد:
مسجد پر بودبیرون هم فرش انداخته بودن و مردم نشسته بودنیه پنج شیش قدم رفتم جلوتر گفتم بریم حسینیهفقط یه خانم نشسته بودیه دور چرخیدم و بی
سلام
یکی از معضلات ما تو دوره ارشد این بود که ما سابقه کار صنعتی داشتیم و بالتبع نوع نگاه و سوالامون هم صنعتی بود،‌ ولی تعداد استادایی که کار صنعتی کرده بودن و از صنعت چیزی سرشون میشد بسیار کم.

یه بار با یکی از اساتید تو یکی از کلاس ارشد بحثمون شد!
هرچی سوال ازش میکردیم بلد نبود! کلی هم مدعی بود واس خودش. بعد نیم ساعت بحث علمی و جواب ندادن بی دلیل  شروع کرد به نق زدن و غر زدن که شرایط فلانه و براتون کار نیس و باید ازین مملکت رفت و جوونا با چه امید
وقتی منو دید یهو با خوشحالی گفت: عمه شبیه شادی شدی تو درون بیرون!گفتم: گوشی رو به منم میدی بازی کنم؟!گفت: به شرط اینکه قول بدی دیگه منو نزنی!با چشمای گرد گفتم: دورت بگردم، من کی تو رو زدم؟!!یه کم فک کرد و جمله شو مثلا اصلاح کرد: به شرط اینکه قول بدی پسر خوبی باشی!گفتم: عمه من دخترم!همونجوری که سرش تو گوشی بود گفت: تو پسری!اصرار کردم: من دخترم!!!سرشو بلند کرد و با اخم نگام کرد و گفت: تو پسری!مامانش پا در میونی کرد و از جوجه پرسید: چرا فک میکنی عمه پسر
اومدنش طول کشید، خوابم برد
بیدار شدم دیدم خوابیده کنارم
همینجوری نگاش میکردم یه دفعه چشماش رو باز کرد 
گف خوبی؟
گفتم اره
گف چیزی نمیخوای؟
گفتم نه
گف مطمئن؟
گفتم بغل
.
.
انقدر کیف میده وقتی خوابه دستاشو بگیری بچسبونی به صورتت چشماتو ببندی برای همیشه کنارت تصورش کنی
.
.
گف تو شبا کلا نمیخوابی نه؟
خواستم بگم حیف نیس شبایی که کنارتم رو بخوابم؟
به جاش گفتم دیشب که خوب خوابیدم
.
.
حرف زدن باهاش خوبه
بچه بودم قبلا،
من فقط میخوام رو بودنم حساب باز کنه
دیروز تو کلاس، تیچر پرسید به نظرتون عشقِ قبل از ازدواج بهتره یا عشقِ بعد از ازدواج؟ من کلا حوصله ندارم تو بحث‌های کلاس شرکت کنم، مگر مستقیم ازم بپرسه. بچه‌ها یکی یکی حرف می‌زدن و می‌گفتن .After marriage because. بعد من دیدم همه دارن میگن بعد ازدواج، یه‌کم جو فوق سنتی شده بود! دیگه منم نظرمو اظهار کردم. گفتم عشق نه، ولی آشنایی قبل از ازدواج باشه بهتره و ریسکش کمتر. حالا ییهو نطق همه باز شده بود! از دم می‌گفتن قبل از ازدواج بهتره لابد گفتن اییییییین ب
دوشنبه عصر قبل چهار اسنپ گرفتم و رفتم دانشگاه
علی تنها بود. تا حدود هفت درگیر مقاله بودیم
هفت که شد دیگه من گفتم خستم و علی هم فقط داشت الکی کار می کرد
و هی اوضاع رو بدتر می کرد به جای اینکه کار مثبتی انجام بده
گفتم ادامه کار باشه برای ی وقت دیگه
ادامه مطلب
گر ز حال من دل خسته ی بیمار بپرسیددل داده آن سرو قدم کو به نسیمی بخرامیدگفتم که دوا نیست مرا رحم کن ای دوستگفتا که به دار است هر آن سر که خروشیدگفتم که به جانم غم عشق دگری نیستگفتا که به شیدایی تو رنگ زمینیست گفتم که شود صبح دمی عشق بیایدگفتا که به بپا خیز و نشو خالی از امید
خب امروز رفتم آزمون و باید بگم که کل پروسه رفت و آزمون و برگشت ۸ ساعت طول کشید. یعنی ۱۲.۳۰ از خونه زدم بیرون از ۸ گذشته بود که رسیدم خونه. این بین دو سه تا دوست هم پیدا کردم. از جمله آقای راننده اسنپی که خودشم امتحان داشت. برگشتنی هم زنگ زدیم بهش و با هم دسته جمعی برگشتیم! 
تو راه برگشت کلی هم خندیدیم‌. اومدنی مامان کلی زنگ زد بهم و دیگه آخرش عصبی شدم هی ریجکت کردم. کیف نبرده بودم و واقعا اعصابم خورد میشد با یه پوشه تو دست و چتر اون یکی دست گوشیمم ا
امروز ناهارم جوج بود (یه همچین ادم لوکسوری ای هستم). رفتم به یکی از گربه ها ناهار بدم. در به در دنبالش گشتم اخر دیدم نشسته پیش یه پسر تپله، پسره داره بهش غذا میده -_____- خائن منافق -___- لیاقت عشق منو نداره -_- مگه من چیم از اون پسره کمتر بود؟ اون فقط تپلو بود همین :'| ینی ملاک گربه ها برای انتخاب همسر گوشت بدنه؟ سیریسلی؟؟ چقد با معیار ادما فرق داره :|
اخرش گفتم حالا زندگی مشترکه دیگه این چیزا پیش میاد ادم باید گذشت داشته باشه. براش گوشتا رو گذاشتم زیر در
مدّتی بود که کولر آبیِ خونه ، سر و صدای عجیب و غریبی می داد ، بخصوص از نصف شب به بعد که همه جا ساکت می شد صدای کولر خیلی اذیت کننده می شد برامون ولی همش امروز و فردا می کردم که بعد می رم نگاش می کنم !
تا این که بعد از روزها بالاخره چند پله ناقابل رو رفتم بالا و دیدم دو تا بستِ دینام روی کانال کولر هست که لرزششون باعث ایجاد سر و صدا می شه و ما رو اذیت می کنه برداشتمشون ، رفتم پایین و مشکل حل شده بود و سکوت به خونه برگشت .
اصلا نمی دونم چه حکمتی هست که
همینطور که میرفتم چراغ رو خاموش کنم، سرمو بردم بالا و گفتم: ازت متنفرم.چند دیقه بعد سرمو از زیر پتو اوردم بیرون، دماغمو با سرآستینم پاک کردم و گفتم: الکی گفتم. جدی نگیر مثل بقیه چیزایی که ازت میخوام و جدی نمیگیریکاش خدا هم زبون داشت. زبونی که با گوش من شنیده بشه.
محل نصب دریچه های توزیع هوا:1-    محل نصب دریچه های ورودی هوا:الف- دریچه های دیواری: در صورتی که سقف دارای مانع مزاحم نباشد، نصب دریچه های ورودی دیواری در ارتفاع هر چه بالاتر و نزدیکتر به سقف مرجح است. در این حالت بهتر است فاصله ضلع بالایی دریجه تا سقف کمتر از دو برابر ضلع کوچکتر دریچه نباشد. اگر سقف دارای مانع مزاحم باشد، باید دریچه را آنقدر پایین آورد تا هوای خروجی از آن بدون برخورد با مانع، جریان یابد. نصب دریجه ورودی نزدیک کف برای گرمایش من
ناهار آبگوشت بود.ته کاسه رو سر کشیدم.همونطور که سرم رو به همراه کاسه آوردم پایین، دیدم چهارچشمی داره نگاهم می کنه.خندیدم.‌ از اون مدل خنده هایی که از سر تعجب روی صورتم نقش می بنده.با صدای بلند گفت حلالت! من هیچ وقت این کار رو نمی کنم. فکر می کنم زشته و بقیه نگاهم می کنن!گفتم اسمت چیه؟!گفت احمد.گفتم ببین احمد، همه این دانشجوها فردا منو فراموش می کنن. حالا فردا نه پس فردا. دیگه ته تهش سال دیگه یا اصلا ده سال دیگه. اونوقت من می مونم و این ذهنیت اشتبا
گفتم به تمنای تو ام ، جان به لبم ای گل زیباگفتا که نیابی تو مرا هرچه کنی صبر و تقلاگفتم که حدیث می و مطرب من و ساقیکم بود گلی تا که به عشقش بشود حل معماگفتا که ز اسرار ازل ، یکی خلقت عشق استباید بشوی کنده ازین خاک و بیایی به تماشاگفتم که اگر دل بدهم قطع شود ریشه خاکی گفتا که بیا زنده و جاوید شو در عالم بالا
کالچر کانادا،
یه کالچر خیلی ایندیرکت و غیرمستقیمه. این از ادب زیاد نمیاد.
از شدت تشریفات و از خودبرتربینی شدید بریتیش ها میاد.
و ازین میاد که دوست دارن همه چی رو با ادب در لفافه بگن و یا غیرمستقیم تا در نهان گندکاریاشون رو بزنن و دنیا رو استثمار کنن.
 
این فرهنگ به مستعمره هاشون، مثلا کانادا هم منتقل شده.
 
این مردم به شدت ایندیرکتن.
 
یعنی خواستگاری کردنشون، حرف زدنشون، غیبت کردنشون، درواست کردنشون و همه چیشون غیرمستقیمه.
 
ایرانیا که میان ا
تازه دانشگاه قبول شده بودم.یه سری میلاد برگشت بهم گفت:میدونی هدف انقلاب چیه؟سریع بهش گفتم زمینه سازی برای ظهور امام زمان (عج)با سرش حرفمو تایید کرد و گفت الان به خیلی از مردم بگی چرا انقلاب کردیم میگن ارزونی بشه:)اون زمان من خیلی دنبال این مطالب ی بودم و میلاد همدر من که به مرور زمان کمتر شد و میلاد هم فکر میکنم همینطور
در خواست بامزه دخترشهید مدافع حرم از رهبرمعظم انقلاب اسلامیبه رهبر گفتم: کُلاتُ مامانت برات درست کرده؟!گفت: آره. گفتم:میدی به من؟گفت:این مال منه یکی دیگه  برات میخرم!گفتم:پس صورتی بخری ها** بعد از چند روز کلاهیصورتی برای این دختر خانمارسال شد از طرف حضرت آقا.
گفت : اگه یه ماشین زمان داشتیباهاش میرفتی گذشته یا آینده ؟دستامو دور لیوان چایسفت حلقه کرده بودم، نگاش کردم،گفتم : هیچکدومگفت : د بگو دیگه؟ یکیشو انتخاب کن!گفتم : اگه ماشین زمان داشتم ،نه میرفتم گذشته نه میرفتم آینده.گفت : پس چیکار میکردی دیوونه ؟گفتم : زمان رو همینجا متوقف میکردم وُتا ابد به بهونه ی سرد شدن این فنجون چایهمینجا پیش تو میموندم .[ بابک زمانی ]
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
همیشه از بچگی دلم میخواست وقتی میرم مسجد یا هیئت با دوستام برم
میرفتم دنبالشون، مامان بزرگ ساره مخالف بود
زمانی که ماه ده سالمون بود محرم تو زمستون بود 
اون موقع هم زمستون ها برف میبارید و یخ بندون بود مخالف بود خلاصه به زور میرفتیم
ماریا هم محرم میرفت مسجد خودشون ولی چندسالی حس میکنم اومد مسجد ما
یادش بخیر مسجد هارو گرو کشی میکردیم
مسجد ما و مسجد شما و این صحبت ها. 
تو محله ما سه تا مسجد بود و هست به فاصله
یکی از بچه های درسخون مدرسه، از پارسال اواسط سال دچار استرس شدید شد، یه جوری که خودش داوطلب می شد برای جواب دادن درس یا حل کردن تمرینا، ولی همینکه میومد پای تخته یا بلند میشد درسو جواب بده، صدا و دستاش شروع می کردن به لرزیدن و با اینکه تلاش می کرد لرزششونو کنترل کنه نمی تونست و نیمه کاره می نشست.
چند روز پیش سر کلاس چند تا تمرین دادم، بعد خودم بچه ها رو صدا می کردم بیان پای تخته، تمرینا رو حل کنن. اسم‌اونم صدا کردم. اومد پای تخته. در ماژیکو که با
به یه دختره گفتم چه موهای قشنگی
گفت: کاشتم
گفتم چه دندونای سفیدی 
گفت: کاشتم
گفتم چه ناخونایی 
گفت: کاشتم
لامصب دختر نبود که محصول کشاورزی بود
 
دخترا وقتی میگن اتفاقا آرایش ندارم منظورشون اینه که گریم نکردن و اگر نه کرم و سورمه و رژل لب و روژ گونه و خط چشم براشون آرایش محسوب نمیشه
 
 
دیر وقت بود که از حمام اومدم بیرون
دیدم چراغا خاموشه و مامان و بابا خوابن
تو دلم خوشحال شدم که مامان خوابه
مگرنه باز شروع میکرد به گفتن : زود باش موهاتو خشک کن و روسری بزن سرما نخوری و بیا این ژاکت رو بپوش و
از پله ها آروم رفتم بالا و اومدم توی اتاقم
بعدشم انگار که قرص خواب خورده باشم، سریع خوابم برد
چند ساعت بعد حس کردم ینفر اومد توی اتاق
رفت بخاری رو زیاد کرد
و اومد پتو رو بکشه روم
که گفتم: مامان تویی؟
گفت: اره، موهاتو خوب خشک کردی سرما نخور
اولا که پالتو ستاره ای رو خریدم! و خوشحالم از این بابت. دوما که امشب خاقانی بودیم و از اون کالباسای خیلی خوشمزه خریدیم. البته هنوز نخثردیم منتظرم مامان و ستاره نمازشونو بخونن که بخوریم. من خوندم نمازمو :) سوما که یه پالتو خز جیگری دیدم و عاشقش شدم اما چون این پالتو ستاره ای رو ۸۰۰ گرفتم تازه بدون آف ۸۹۰ بود؛ گفتم دیگه امسال پالتو نمیخرم. البته ببینیم خدا چی میخواد :) دیگه اینکه یه سوییشرت خز پلنگی نسبتا بلند هم بد نیست واسه بیرونا. شاید سال دیگه
پنجم بلیت هواپیما گرفته بود که برگرده سر کار، به خاطر شرایط جوی لغو شد
بلیت اتوبوس گرفت اونم لغو شد
امروز اومد، بهش گفتم دیوونه آخه کی ۱۳ به در میاد سر کار 
اما جعبه شکلات و عطر خوش‌بویی که زده بود کنجکاوم کرد، خصوصا از این آدم بد سلیقه انتخاب این عطر بعید بود
گفتم ماجرا چیه
گفت این شیرینی عقده!
گفتم تا یه هفته پیش که خبری نبود
گفت بلیت که کنسل شد به مامانم گفتم میری خواستگاری؟
ده تا اسم آورد اما هیچ‌کدوم نمی‌خورد آخه توی فامیل ما آدم با حجاب
جامو عوض کرده بودم رفته میز اخر نشستم باعد یکی از حدیثا که کی پاپره داشت به اکیپشون توضیح میداد :))بعد من همینجوری خیره :))
اکسواله بعد همش داشت به ارمیا فوش میداد میگفت بی تی اسیا خوشگل نیستند اینا خلند عاشقشونن :))
 
بعد یک مدت برگشت نگام کرد گفت حواست به مایه یا چی بعد گفت الان داره با خودش میگه این خلا دارن در مورد چی حرف میزنن
 
بهش گفتم میفهمم ارمیم خخخخ 
 
ولی کلا اینو نمیتونم بفهمم چرا اکسوال ها اینقدر از ارمی ها بدشون میاد و همچنین بر
ببخشیدا ولی باز یذره گله میکنم خب.
این دبیرمون دیگه پدرمو در آورده بهم میگه خانوم مهندس تازه اسمم بلد نیست همون به خانوم مهندس میشناسه:((( این چیز بدی نیستا ولی خب با لحن بدی میگه من اعصابم میریزه بهم
حالا اینکه چرا میگه قضیش مفصله
این هم دبیر دینیمونه هم سواد رسانه(چقدرم که با هم جورن)
روز اول سواد رسانه شغل پدر و مهارتهایی که هر کدوم داریمو پرسید ازمون
من رفتم جلو بعد ازینکه شغل بابامو گفتم گفت: خب مهارتهات?
گفتم: هیچی خانوم
گفت: مگه میشه یعن
رسیده بودم به دیدگاه رفتار گرایان که دیگه بریدم از درس خوندن و مخم پوکید و گفتم بسه دیگه نمیفهمم چی به چیه فقط دارم زیر لب زمزمه اش میکنم.دست کشیدم تا یکم خستگی در کنم راستش یکم که نه دست کشیدم که دیگه کلا درس نخونم.دلم خواست بهش پیام بدم و بگم خستم.
_اون بگه چه عجب یادی از ما کردی؟
+من همیشه به یادت بودم تو نخواستی باشم.
_من اگر نخواستم معنیش نخواستن نبود که داشتم ناز میکردم دلم میخواست تو بازم بگردی
تو همین فکرا بودم که یادم اومد این جمله ها هم
 
پیرمرد و شیطان
پیرى در روستایى هر روز براى نماز صبح
از منزل خارج و به مسجد مى رفت.
در یک روز بارانى، پیر صبح براى نماز از خانه بیرون آمد، چند قدمى که رفت در چاله ای افتاد،
خیس و گلى شد.
به خانه بازگشت لباس را عوض کرد
و دوباره برگشت، پس از مسافتى براى بار دوم
خیس و گلى شد برگشت لباس را عوض کرد ازخانه براى نماز خارج شد.
 
 
 
ادامه مطلب
بسم الله النور
 
نکند همه ی اینها مثل یک خواب باشد
خواب شیرینی که هیچ وقت مزه اش از زیر زبانم بیرون نرود اما تلخی پایانش تا ابد دروجودم بماند (البته تلخی دنیوی نه اخروی)
بهش گفتم بیا مثل خیلی از زوجهای دیگه ما هم یک فیلم داشته باشیم
قبول کرد
موبایل رو جلو نصب کردم و گذاشتم رو فیلم محسن داشت شعر درباره شهدا میخوند
بعد وسطاش گفت بقیشو یادم نمیاد 
گفت ان شاءالله این فیلم بمونه برای بعد از شهادتم 
با خودم گفتم چه از خود راضی بعد قیافمو یه جوری کر
احساس میکنم دیگه وقتشه که از کارم استعفا بدمهر هفته یه مسئولیت جدید بهمون اضافه میکنن.چندتا از بچه ها رفتن اعتراض کردن که حالا که کار ما نسبت به پارسال سنگین تر شده پس حقوقمون هم افزایش بدید ، در جواب بهشون گفتن که میتونید استعفا بدید و افراد دیگه ای که مایلن جای شما رو خواهند گرفت!
و چی شد؟بله استعفا دادن.دمشون گرم
امروز که رفتم باز یه کار تکراری بهم دادن.منم عصبانی شدم.برای اولین بار توی اون محیط
و گفتم نمیتونم این کارو انجام بدم چون هم قبلا
از کاکتوس تنها می گفتم. از صخره بی کس می گفتم. از رود آواره می گفتم. نه انتظارش نبود، تجربه کنم. انتظارش نبود، بغض کنم. 
آدمی کم انتظاری هستم از دیگران ولی حالا در انتظار یک نفرم. با امید آمدنش، نفس می گیرم و با خیال رفتنش، اشک می ریزم.
بچه ها عاشق کسی نشید که ازتون دوره، وگرنه اگه حسی بهتون نداشته باشه، هر بار که میگید: دوستت دارم. اون فقط سین می کنه.
امروز بعد از مددددتها بالاخره سایتمو باز کردم و یه جورایی افتتاحش کردم. البته سبب خیرش یه دوستی شد که گفت بیا تو نشریه‌ی ما یه مطلب بنویس، منم گفتم مینویسم ولی متنو تو سایت خودمم میذارم. امروز که متنو تو سایت  گذاشتم گفتم دیگه بازش کنم برا همه و بقیه ی مطالبو به تدریج اضافه کنم بهش. 
خلاصه اینکه این شما و این سایت موشولوی من! 
Nunabizo.ir
هفته ی دیگه دوستم برای بار nام و کارهای فارغ التحصیلیش میاد از قم پیش من.
خیلی هم مهمون خوبه ولی دیگه بیش از حد نه.
تازه برنامه ریخته بود یک هفته بمونه پیش من  
منم غیر مستقیم گفتم که تا ۵شنبه جمعه پذیراش هستم ، ولی بیشتر نه ! 
امیدوارم بفهمه و پنجشنبه برگرده.
مهمون داری اصلا راحت نیست.صبحونه بده ، نهار بده، شام بده ! بیرون ببر.
من هم گفتم بیاد خیلی ریلکس برخورد میکنم همون کاری ک واسه خودم میکنم ، عملا مهمون داری نمیکنم مثل دفعات قبل.
چون نه
متنفرم ازینکه کسی بیاد به من بگه سفید، بگه روسی.
 
همیشه حس میکنم حتما قیافه م شبیه مریضای روانی هست که به من میگن سفید.
 
سفید مادرته.
 
خواهرته.
 
هفت جد و ابادته.
 
خاک بر سرتون. 
 
من سیاهم. brown هستم.
 
یک بار دیگه کسی به من این حرفو بزنه یه جوابی بهش میدم که بره خودشو توی ونکوور ایلند توی اون دور دورا، پورت هاردی، محو کنه به دست خودش.
 
.
 
دخترای سفید اغلب بی رحمی و بی عاطفگی از قیافه هاشون میباره.
 
اینجا همه میگن این دخترا خشکن سردن.
 
من صو
سلام
دوباره برگردیم به دیشب.
با 3-4 نفر دیگه رفته بودیم سینما. یکی از بچه ها ترک هستش. ترک تبریز. 
بعد من کفشم رو در اوردم که پام عرق نکنه، و نشسته بودم و تبلیغای قبل فیلم رو میدیدیم.
یهو برگشت بهم گفت، به شوخی البته، گفت این کارا چیه جهان سومی.
ولی خب من حس شوخ طبعیم یه جاهایی و با یه افرادی تبدیل به سنگ میشه. اینم همونجوری. چون رفتارای خاصی داره.(پ.ن. 3)
بهش گفتم اهمیتی نمیدم.
بعد چند دقیقه تبلیغ دیدیم. یادم اومد که جوردن پیترسن گفته بود که یکی از را
دانلود آهنگ حمید هیراد گفتم بمان
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * گفتم بمان * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , حمید هیراد باشید.
دانلود آهنگ حمید هیراد به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Hamid Hiraad called Goftam Beman With online playback , text and the best quality in mediac
 
متن ترانه حمید هیراد به نام گفتم بمان
به تو گفته بودم ز من بگذریروم در پی عشق ویرانگریگفتم تا بدانیبه تو گفتم تا بمانیبه تو گفته بودم که دستم بگیر ک
حس میکنم به جنس مرد، مخصوصا مردهای مهاجر، خدود ده سالی میشه که توی کانادا شدیدا ظلم میشه.
مردها توی ایران، سیستمی که با وجودیکه خیلی وقتها به زن احترام زیادی میذاره (همین که زن نباید چیز سنگین بلند کنه، زن اول میره وارد میشه، زن ها کار نکنن، زن ها میتونن اوقات فراغت بیشتری داشته باشن، توی شهر ما به زن میگفتن فرمانده و سرور) ولی باز هم خیلی قوانینش مردسالارانه هست، همین مردها خیلی وقتها هوای ما رو داشتن و ما رو حمایت میکردن.
حالا نوبت ماهاست ک
داشتم با دختره تو اتاقم نماز می خوندم.
یهو چشمم افتاد به عکس روی طاقچه.
یه فکری تو ذهنم خطور کرد.
به دختره گفتم این عکسه کیه؟ میشناسیش؟
دختره گفت نه.
گفتم این آبجی منه.
یه نگاه متعجبانه کرد.
گفتم الان پیش خداست.
 
یهو چند قطره اشک اومد توی چشمام.
سریع نماز دوم رو خوندم و دعا کردم دختره جلو مامان بابام راجع به اون عکس حرف نزنه، سخته یه زخم کهنه دوباره باز بشه.
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب