نتایج پست ها برای عبارت :

به من نگ ببعی

خسته از پیدا نکردنِ آستر مورد نظر در آخرین مغازه پا به پا کردم و پرسیدم"جناب آستر خز دار دارید؟از اون هایی که شکلِ ببعي هستن میخوام!"فروشنده لبخندی زد که سی و دوتا دندونش پیدا شد و گفت"خانوم به اون مدل میگن آسترِ تدی،خیر نداریم"
با لبخندی در افق محو شدم و درآخر استر مذکور را یافتم اما چون قیمتش متری هشتادتومن بود!نخریدم و به یک آستر زپرتی قانع شدم :| و اینگونه رویای داشتنِ کاپشنی با آستر ببعي طور به فنا رفت.
+پارچه خیلی خیلی خیلی گرون شده.شانس آو
استعمار نوین یعنی اینکه جناب والامقام، شاهنشاه، بلانسبت به سان فراعنه، به انضمام خوراکی هاشون بشینن تو ارابه، و دستور صادرکنند که بران ای اسب ما! 
و تو، مثال اسب که نه، شبیه اون کارگرای بدبخت و گمنامی که برای فرعون اهرام ثلاثه میساختند و وقتی زیر فشار سنگها له میشدند و میمردند، همونجا تو دیوار اهرام دفنشون میکردن، به هیچی فک نکنی، فقط طناب زرد رو بکشی و دستات تاول بزنه! و خود جناب فرعون درحالیکه بر پشتی های زربفت تکیه زدند، انار تناول بفرم
 
مشاعره در کلاه قرمزی
فامیل دور: چی بگم؟!آقای مجری: اگر در بند در ماندو نه! اون قبول نیست!فامیل دور: اونو میخواستم بگم آخه! اینو میگم حالا: از در درآمدی و من از خود به در شدم.پسرعمه زا: سلطان غم مادر، بی تو پسر نمی‌شود!آقای مجری: نه بچه جان! یه شعر قشنگ؛ باید میم هم داشته باشه.پسرعمه زا: می تو پسر نمی‌شود. خوبه؟!فامیل دور: ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم.آقای مجری: این دیوونم کرد از دست این دره!پسرعمه زا: سلطان غم مادر!ببعي: مرنجان دلم را که
دختر ساکت و سر به زیر و درس گوش کن کلاس من بودم. دختر شنگول و پر هیجان و خنده رو و سوتی بده ی کلاس الی و سومی تو بودی. یه وقتا انقدر عاقل و فهمیده که باورم نمیشد یه دختر چهل و پنج کیلویی ریزه میزه بتونه اینقدر خوب و به موقع حرف بزنه و تصمیم درست بگیره، یه وقتا بچه شرور مردم آزار و ریسک پذیری که از جسارتش انگشت به دهان می موندم. شما دو تا رو همه توی دانشگاه دوست داشتن. استادا، همکلاسیا، هم خوابگاهی ها، اصلا همون همه. یه جور شیطنت معصوم توی وجودتون ب
دلم میخواد همه ی فکرهای منفیِ توی سرم رو بریزم تو کیسه ی زباله، درش رو گره بزنم، بذارم بیرون پیش پوشکای تولیدیِ علی، تا حضرت آقا آخر شب ببره بذاره سرِ تیرِ برقِ دمِ در! ولی متاسفانه تهِ کیسه زباله سوراخه و همه ی فکر منفیا میریزه رو فرش! و باز بال درمیاره و برمیگرده تو مغز خودم!
دلم میخواد با پشه های پررویِ خونه رفیق بشم و بهشون به چشم هم خونه نگاه کنم. ولی وقتی انقدر رو دارن که میچسبن به قاشقم، دیگه جایی برای صلح نمیمونه!
دلم میخواد چشمامو که م
سلام
من دلم نمیخواهد وقت عزیزتان را بیخود هدر بهم.اگر این پست را نخوانید هیچ چیز را از دست نداده اید؛ولی برای اینکه تا اینجا امده اید دست خالی بر نگردیدپیشنهاد من اینست که توضیح عنوان را در اخر اخر پست بخوانید:)
خب، دوباره یادم رفته بود اینجا هیچکی ادمو به خاطر خودش دوست نداره و هیچکی اصولا براش مهم نیست که تو زنده ای یا نه.اینجا که میگم مکانی است حدودا سه در چهار یا بیشتر که 4 انسان عاقل و بالغ همنفس هم در آن زندگی میکنند هر لحظه با هم در ارتب
ظاهرا از بس من از توی بلاگفا شکلک آوردم توی اینجا تصمیم گرفتند توی بلاگ هم شکلک بذارن
فقط شکلکاش زشته و کمه یه مقدار که به خوشکلی خودم می بخشم
به منزل دوستم آقای جوگیر رسیدم و در زدم.یک صدای بچگانه پنج - شش ساله از پشت در گفت کیه؟من نیز چون خیلی احساس باحال بودندی کردم. صدایم را مدل ببعي کردم و گفتم: منم منم مادرتون.
وقتی در باز شد دیدم مادرجوگیر و دخترش پشت در هستند​
صدایم را صاف کردم و گفتم: ببخشید آقای جوگیر هست؟مادر: من و منگول داریم می‌رویم
 
قرار گذاشته بودیم تقسیم کار کنیم امروز رو و من غذا بپزم و بشینیم سر کارمون. صبح که بیدار شدم دیدم یه سری پیام اومده ولی حوصله خوندن نداشتم. غذا رو گذاشتم و بعد نشستم یخرده خستگی در کنم و یه نگاهی به پیاما بندازم.
اولین پیام عکس سردار سلیمانی بود و دست جدا شده ش به همراه انگشتر عقیقش. مات مونده بودم و باورم نمیشد. رفتم تازه اینستا رو باز کردم و دیدم انگار راسته!
شوکه بودم!
عموما سابقه ابراز احساسات برای فقدان کسی رو ندارم. بجز موارد بسیااار معد
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب