نتایج پست ها برای عبارت :

بی چشما دیونت قهروم تا قیومت

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبودتوی این شهرقشنگ یه روزی هیچی نبوددیوارامون گلی بود تلفن هندلی بودکارامون هردلی بود گازمون کپسولی بودبرقمون چراغ سیمی لامپ هامونم قدیمیقفل درها خفتی بود یخچالامون نفتی بودهرچی بود خوش بود دلا بيخیال مشکلازیلوهامون شد قالی همه چی دیجیتالیکابل، فیبر نوری شد همه چی بلوری شدحالا چشما وا شده اشکنه پیتزا شدهحالا با اون ور آب جوونا با آب و تابشب و روز چت میکنند یعنی صحبت میکنندآب نباتا قند شده پیکانا سمند شدهکوره د
تا چند دقیقه چمباتمه زده بودم روی تختم، چشما بسته ، پنجره باز. حس گرفته با پیش درآمدی از دستگاه شور. آهنگ بهم حسی شبيه متن زندگیم القا میکرد. ملغمه ای از فراز و فرود متوالی ،انقدر سریع که متوجه نمیشی و به نظرت یه خط مستقیم و آهنگ ممتد میاد. . با چاشنی ای از غم، این همراه همیشگی. اما آزارنده نیست و حسی بهت میگه که همیشه هست ولی باقی هم نمیمونه. با خودت بزرگ میشه و با خودت میگذره و همچنان همراهت میاد. 
[ آهنگ اینجاست] 
این مدت که ننوشتم،به خاطر ای
سلام
روزها اینقدر گرمه ولی باید وایساد باید با تمام حرف و حدیثا جنگید باید ربات تموم بشه باید پرینتر ساخته بشه باید کانال تحویل گرفته بشه و
این روزا کارم فقط دویدنه  فقط دارم میدوم امروز به خودم اومدم دیدم صبح تا ظهره نشستم بگذرم
ولی تا روتخت بيمارستان بودم به این فکر کردم که دیدی حاج ممد دیدی مردنم زیاد سخت نیست یهو یه بشکن  و یاعلی  ولی کاری که عوض داره گله  چی چی نداره مام گله نداریم شکری خدا
تا چن وقت مجبورم شبا تنها باشم ولی خب  یاد
می شه کل سال رو در یک کلمه خلاصه کرد و اون هم تُخمیه. آدم کلمات شدم. با بي معنی ترین حروف. شاید حتی به تعداد انگشتای دوتا دست هم شب رو کامل نخوابيدم. سیاهِ سیاه شدم. در فروردین سفید بودم و در شهریور خاکستری و در اسفند سیاه. سیاه ترین. بدم میاد ازش؟ ازم؟ نه. اصلا. جنگیدم. افتادم. زخمی شدم اما شمشیر و سپرم رو زمین ننداختم. فقط دو بار دیدمش. بهار و تیر. یاد گرفتم که فراموشی بدترین و بهترین خصلت آدم هاس. چهار بار عصبانی شدم. داد کشیدم و رگ گردنم بيرون زد.
چشمام رو بستم و به جایی که میخواستم باشم فکر کردم آخه میگن اگه جایی هستی که دوسش نداری،چشماتو ببند و به چیزایی که دوست داری فکر کن.من هم چشمام رو بستم و فکر(خیال)کردم:
تهران.دهه سی و یا چهل یا پنجاه.پسری از طبقه متوسط جامعه که دانشگاه تهران درس میخونه،عاشق دختری که او هم از جامعه متوسط است.جمعه شب خیابون پهلوی یا لاله‌زار یا هر جای دیگه.نرسیده به سینما آتلانتیک.کنار جیگرکی ساعت هفت همدیگه رو میبينن.پسر با کت شلوار مشکی رنگ که با خط اتوش میشه خ
 
شراکت با خدا
 
پیر مرد کشاورز نگاهی به خرمن محصولش کرد و آه سوکی کشید . این هفتمین سال پیاپی است که در اثر خشکسالی ، زحمت چندین ماهه اش ، سه چهار گونی گندم تکیده است که کفاف مصرف روزهای سرد زمستان خود و خانواده اش را هم نمیدهد . چه برسد به عرضۀ محصول به بازار و حصول درآمدی هر چند ناچیز برای باز پرداخت بدهی هایی که طی این چند سال در اثر همین عارضه ، بر دوش پیرمرد سنگینی میکند .
 
با پاهای لرزان ، خود را به سنگی که در کنار خرمنش که امروز به طرز
شراکت با خدا

پیر مرد کشاورز نگاهی به خرمن محصولش کرد
و آه سوکی کشید . این هفتمین سال پیاپی است که در اثر خشکسالی ، زحمت چندین
ماهه اش ، سه چهار گونی گندم تکیده است که کفاف مصرف روزهای سرد زمستان خود و
خانواده اش را هم نمیدهد . چه برسد به عرضۀ محصول به بازار و حصول درآمدی هر چند
ناچیز برای باز پرداخت بدهی هایی که طی این چند سال در اثر همین عارضه ، بر دوش
پیرمرد سنگینی میکند .

با پاهای لرزان ، خود را به سنگی که در
کنار خرمنش که امروز به طرز عجیب
رمان پرستار ۳ و ٤     بازنشر از پست بانک رمان . ننوشته شده توسط شهروزبراری صیقلانی در هفده سالگی . 
  دیدم گیتار و به اشتباه تو بغل گرفته و داره رو سیماش دست میکشه . گفتم : پسر گل اشتباه گرفتیش . مانی با شنیدن صدام با شوق سرشو برگردوندو گیتار و گذاشت کنار و دویید تو بغلم و گفت: سلام نیمایی .بيا بيا زود بهم یاد بده چطوری بزنمش. با خنده گفتم: کیو بزنی ؟ _گیتارو دیگه گذاشتمش زمین و گفتم : اینو نباید بزنی باید بغلش کنی و نازشو بکشی . مانی با خنده
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب