نتایج پست ها برای عبارت :

تاهستم کنارشون حسابی شادم

سلام
گاهی اینقدر  زمان دیر میگذره که بایدالتماسش و کرد که نگذره ولی گاهی  لحظات شیرین خیلی زود میگذره   یوقتایی ممکنه به پشت سر نگاه کنم و ببینم که چقدر راه اومدم و چقدر دیگ دارم
خیلی وقته وبلاگ نیومدم چون تابستونم خیلی شلوغه ذهنم خیلی مشغول همیشه اصرار دارم تنهایی یکاری و انجام بدم تنهایی فکر کنم ویجورایی دوسندارم بارم رو دوش کسی باشه واسه همین خیلی دورم شلوغه
خداروشکر که داره مشکلاتمون حل میشه
دلم لک زده برای اون وقتایی که خودکارو 
همه ما با افرادی برخورد کردیم که همیشه غر میزنن و بی انرژی هستند، همیشه منتظر یک اتفاق خارق العاده اند تا بلکه کمی نشاط و انرژی در چهره شون دیده بشه. که البته هیچوقت هم چنین اتقاقی نمیفته چون این افراد اصولا در برابر با نشاط بودن مقاومت میکنند. وقتی کنار اینجور آدم ها هستیم انگار زمان نمیگذره و ناخودآگاه پر از حس منفی میشیم و دوست داریم ازشون فاصله بگیریم. در عوض افرادی هم هستند که بمب انرژی و نشاط اند. از بودن کنارشون لذت میبریم و سعی میکنیم
خیلی مدت بودش که حالم اینطور خوب نبوده و تنها دلیل ممکن نزدیکی کسیه که باید باشه
کسی که با نبودش ازارم میده و با نزدیکیش برقو به چشمام میاره وقتی میبینمش بی اختیار میخندم و شاد شادم
آروم آروم بعد خیلی مدت.
و تو خود میدانی که چقدر مهمی
احساس آرامش دارم. برام تجربه سنگینی شد. آینده‌ام رو متأثر می‌کنه اما تجربه‌ی نابی بود؛ برام کلی آموزنده بود و فهمیدم تعادل بین عقل و احساس رو، فهمیدم که انتخاب عقلانی خیلی سست ه و با یه واقعیت جدید  می‌شه از بین بره.الان شادم. خب منم اشتباه داشتم و اشتباهاتم ریشه‌ای بودند.
شادم که با شکایت تلخی که داشتمدر باغ عشق، دانه نفرت نکاشتمبیگانگان اگرچه به من زخم میزننداما رفیق، از تو توقع نداشتم .نگذاشتی سری بگذارم به شانه‌اتای کاش میگذشتی و سر میگذاشتم .شکر خدا که موجب خوشنامی من استنامت که بر کتیبه قلبم نگاشتمای شعر تازه، اینهمه تکرار را ببخش !بی روی دوست، ذوق چنانی نداشتمسجاد سامانی
کاش باشم ناله ای، تا گل بدن گوشم کند.
کاش باشم پیرهن، از شوق آغوشم کند.
کاش گردم شمع و سوزم در سر بالین او،
بهر خواب ناز خود ناچار خاموشم کند.
کاش باشم حلق های در بند زلفان نگار،
هر زمان از زدف مشکینی سیه پوشم کند.
کاش باشم جوی آبی در زمین خاطرش،
بهر رفع تشنگی شادم، اگر نوشم کند.
کاش باشم ساقی بزم وصال آن نگار،
تا ز جام وصل خود یک عمر مدهوشم کند.
کاش باشم شعر تر، جوید مرا از دفتری
، هر گه از یاد و هشش یک دم فراموشم کند.
مظلوم‌تر از محسن چاوشی نیست. هم وقت‌هایی که ناراحتم آهنگ‌هاش رو گوش می‌کنم، هم وقت‌هایی که شادم.
اگه نبود نمی‌دونم چی آرومم می‌کرد!
الان هم به شدت دلم آهنگ "سنگ صبور" خواست و گوش کردمش.
مظاهر.نوشت: من چاوشیستی‌ام.
بیست و هفتم نود و هشت - تهران
ساده میگیرم.ساده میگذرم.بلند میخندم و با هر سازی میرقصم.نه اینکه دلخوشم!نه اینکه شادم و از هفت دولت آزاد!مدتی طولانی شکستم، زمین خوردم، سختی دیدم، گریه کردم و حالا.برای 'زنده ماندن' خودم را به کوچه 'علی چپ' زده ام.روحم بزرگ نیست.دردم عمیق است.میخندم که جای زخمها را نبینین☹
نمیدونم چرا مدتی که توی خوابگاهم انقدر منفعلم و حتی نمیتونم یک کتاب رو توی تایم بیکاریم تموم کنم و کارهایی که دوست دارم رو به خوبی انجام بدم ولی همینکه میام خونه فعال فعال میشم و از صبح تا شب توی سرم کلی ایده واسه آیندم میسازم، کتاب میخونم فیلم میبینم، نقاشی می کشم ، شادم و خلاصه لذت میبینم از حضور در کنار خونوادم. برای همینه من زندگی خوابگاهیو  دوست ندارم برخلاف خیلی از دوستانم . به هر حال کس یک جوریه دیگه!!
بسم الله
 
بهترین چیزها برام تو آبان دیدن رفیقام به بهانه ی تولدمه.از اینور اونور همه رو یک جا میبینم و خوشحال میشم که دارمشون و همچین آدمایی رو تو زندگی شناختم.خوشحالم که دنیا رو با اون ها میبینم و جلو میرم و مسیرم یه جایی کنارشون افتاده و با هم راه رفتیم.این روزا یعنی همه خیلی خسته و گرفته ایم ولی داریم میخندیم و سرحال کنار هم راه میریم.خستگی ها رو میریزیم تو کوله ی خودمون و مسیرو برا همدیگه بیشتر باز میکنیم.
هر صبحبا چشمهای بسته درون زمین میخزمشبیه کرم های خاکیبی آنکه ریشه ای را خوشحال کرده باشم.هرصبحبیدار میشومبا صدای بچه ی فروشندهکه از محاسن دعاهایش میگوید:گرهتان باز میشودپولدار میشویدخوشبخت میشوید»دعاهایی که انگار،خودش را نجات نمیدهند.دوباره دستگیره را میگیرم،سرم را به دستم تکیه میدهم و تلاش میکنم بخوابمچشم هایم را که میبندمتصویر تو شادم میکند.پیره مردی وارد واگن میشودامروز براتون حافظ میخونم»شجریان روی تخت بیمارستان کف میزند.
 
یه روزی خیلی اتفاقی، توسط یکی از اساتیدم به گروهی معرفی شدمگروهی علمی که هرسال مسئولیت برگزاری یه سمینار بین‌ المللی به عهدش بود
و من هم بعد از عبور از چندتا فیلتر، با این گروه همکار شدم
سال اولی که همراهشون بودم، یکی از دوستام هم باهام بود
بیشتر اوقات باهم بودیم و درکنار اونا احساس غریبگی میکردیم
کم حرف بودیم و به قول معروف یخمون آب نشده بود
از رابطه ی کاری اعضای ثابت گروه اطلاعی نداشتیم و سعی میکردیم کار خودمونو به بهترین شکل انجام بدیم
س
از خاطرم میروی. آزاده میشوم. آزاده‌تر از الانی که بی‌شرم به چشم بقیه نگاه میکنم و حرف میزنم. آزاده‌تر از همیشه. دنیا است دیگر. همه چیز بند ِاحتمالات است. صدایت به گوش من نمیرسد. تو اصلا دنبال شنیدن صدایم نیستی. حماقت همین حالتی است که من دارم. زندگی است دیگر. همه چیز بند ِ احتمالات است. هوا که تغییر میکند گلودرد میشوم. کانادای سرد و تگزاس گرم، همه جا را با همین حال گشته‌ام. چرا مردم فکر میکنند قرار نیست پاریس را هیچوقت اینطور بگردند؟ زندگی هم
سلام
امشب باز چهارشنبه بود من رفتم مراسم ‌
مراسمش راستش مداح خیلی معروف یا سخنران معروفی نداره و یا اینکه خیلی منظم باشه ‌ ولی من خیلی مراسمش رو دوست دارم بوی امام رضا میده .
راستش این روزا برات دعا میکنم ولی دیگه براورده شدنش با خداست ‌ 
 راستش من خیلی فرق کردم از نظر اعتقادی دیکه اون زهرای قبل نیستم خیلی اوضام بد شده . دیکه مثل قبل نیستم ‌ یادمه قبل بهم میگفتی صورتت معصوم ولی الان نه دیگه خودمم میفهمم احوالاتم مث قبل نی ‌ .
مامانم چ
پای تو گیرم من یه چند وقته که بعد رفتنت دریا نمیرممیترسم آخه بی هوا بارون بیاد دست کیو باید بگیرمهر شب تو رویام من تو رو میبینمت میگی کنارم خوبه حالتمیخندی و باز من گلای صورتی میذارم عشقم روی شالتبزن بیرون از تنهایی برگرد کنارمهمونم که برای دیدن تو بیقرارمنرو از روزگارم که من طاقت ندارممنم مثل تو به تنها شدن عادت ندارم
.
.
دوستت دارم
خیلی وقته عمر من شدی نفسم به نفست بند شده
نمیتونم بدون حس حضورت تو زندگیم زندگی کنم
یک روز شادم
یک روز غمگین
ح
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد!در دام مانده باشد ،صیاد رفته باشدآه از دمی که تنها با داغ او چو لالهدر خون نشسته باشم ، چون باد رفته باشدامشب صدای تیشه از بیستون نیامدشاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشدخونش به تیغ حسرت یا رب حلال باداصیدی که از کمندت آزاد رفته باشداز آه دردناکی سازم خبر دلت راوقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشدرحم است بر اسیری کز گِرد دام زلفتبا صد امیدواری ناشاد رفته باشدشادم که از رقیبان دامنکشان گذشتیگو مشت خاک ما هم بر باد
سلام
من هستم
کم هستم
و کمی خسته م
ببخشید که دیگه حوصله بلاگ بازی ندارم، حوصله شلوغ کاری ندارم، حوصله کامنت بازی ندارم. حوصله هیچ کاری ندارم.
نق نمیزنم،
غر نمیزنم،
کاملا بی تفاوتم
و معنی ش این نیست که برام مهم نیستین ( البته بعضیا که از اولم مهم نبودن همچنان مهم نیستن )
فقط این که عوض شدم کمی
دوز خوشحالی م کم شده
دوز بی تفاوتی م بیشتر شده
یخ شدم
اینا اعترافات سنگینیه ها از کنارشون به راحتی نگذرین :))
im a monster
می دونم و بازم اهمیتی نمیدم آه .
ای که خود گفتی مکن می‌خوارگی، آری مکن
هرچه میخواهی بکن، اما ریاکاری مکن
می بخور، منبر بسوزان، مردم‌آزاری مکن
مردمان را غرق اندوهی که خود داری مکن
خود گرفتاری و مردم را گرفتارِ گرفتاری مکن
گر نمی‌خواهد پریشان باشد اصراری مکن
من خوشم، شادم، نمی‌خواهم جز این کاری کنم
من نمی‌خواهم بجای خوش بودن، زاری کنم
سرخوشم، تا مهربانی در دلم جاری کنم
زاهدا خوش باش و خندان، پیش ما زاری مکن
می بخور، منبر بسوزان، مردم‌آزاری مکن
#خیام
#طنز_تلخ_خبری
ـــــ
سال گذشته مثل امشب زن عموی من به دنبال سرطان متاستاتیک فوت کرد
سارکوم که از عضله پای چپش شروع شده بود طی دو سال _حتی با درمان_ تا مغزش پیشروی کرد
و از پا درش آورد .
موندن عمو و دختر عموی 3 ساله ی بیچاره ی من .
این دو نفر رو که ببینم دلم آب میشه از غصه
هیچ کلمه ای نیست که بشه غم و تنهایی و دلتنگی عمو و دخترعموم رو باهاش توصیف کرد
دختر عموی بیچاره ی تنهای من ، بی پناه ترین دختر دنیاست
هرچی میخوام دعا کنم ، میگم خدا دلش شاد باشه، زندگیش قشنگ باشه .
 
ا
عطر خاک بارون‌خورده می‌فروشم
عطر چمن کوتاه‌شده
عطر زعفرون و برنج
عطر بازار خشکبار و ادویه
بوی اقاقیا توی کوچه‌ها، تو فصل بهار
و من فکر کردم که حالا که این عطرها به دفعات به طور رایگان در دسترسم هستند ، زندگى رو آسون تر بگیرم و ازشون استفاده کنم
مخصوصا عطر آدمهایى که نمى دونیم تا کى مجال بودن در کنارشون را داریم
Add a commentمشاهده مطلب در کانال
بسم الله
 
یکم :
به هر حال اسباب کشی به آدم نشون میده که خیلی چیزها لازم نیست تو زندگی باشن و فقط چون یه موقعی گذاشتیشون یه جا موندن همونجا و جا گرفتن و حواست بهشون نیست.مثل خیلی از آدم هایی که هر روز کنارشون هستی ولی اضافین در واقع!
 
دوم :
 
بخش های بیمارستان رو دارم تند تند رد میکنم و تلاش میکنم که یاد بگیرم ولی انگار یه چیزی همش کمه که نمیدونم چیه.شاید انگیزه شاید فکر درست یا هر چی.به هر حال این راهِ درست نیست.تقریبا مطمئنم.
 
سوم :
 
پاییز بهتر
 قبل‌ترها بیشتر به قاضی میرفتم. از کلمه‌های "ملت ما اینجوریه" "ایرانیا اینجورین" "این اصلا حالیش نیست" "چقد سطح فکرش پایینه" "چقد کوته بینه" و و و  زیاد استفاده‌ می‌کردم. از یه جایی به بعد، حس کردم همه محترمن. حس کردم هر کسی حق داره زندگیشو کنه‌. حس کردم کنار دیگران بودن، خیلی لذت بخش‌تر از بالاتر از دیگران بودنه. من برای رشد خودم تلاش میکنم، تلاش دیگران رو هم ستایش میکنم، اما اگه حس کردم کسی نشسته و داره با زندگیش سر میکنه، سرگرم دست‌گرمی‌ه
واقعا میشه یه روزی دوباره رنگ زندگی توو خونمون پاشیده بشه؟؟ میشه دوباره همه چیز مثل قبل بشه. میشه دوباره روزی بیاد که دلت بخواد زودتر کارت تموم بشه و کلید بندازی بیای داخل خونه؟؟ میشه دوباره بخندی؟؟ بخندم. بخندیم؟؟ حالم بده بد و کسی نمیده چقدر از درون داغونم. مثه خودت که نمیزاری من بفهمم چقد ناراحتی و من همه ش فکر میکنم شاید دیگه دوستم نداری.یعنی میشه دوباره خوب بشم‌ یه روزی که دردناک ترین اتفاق ها باعث سر دردم نشه؟؟ دلم نمیخواد دوبا
موو ناپسێنم
ئەمن دەمگوت لە دنیا تا بمێنم
لەبەر کەس ئەستەمە سەر دانوێنم
کەچی ئێستا لە داوی بسکی تۆدا
گرفتارم گوڵم موو ناپسێنم
***
ژیانم پڕ لە ڕەنجە و نامرادی
بە ھەڵکەوتیش نەھاتم تووشی شادی
دڵم ھێند تەنگە ھەر جێی تۆ دەبێ و بەس
ئەتۆش مەحکوومی حەپسی ئینفیرادی
***
قەرار بوو بێی لەگەڵ خۆت شادی بێنی
نەھاتی، گەرچی پێت دابووم بەڵێنی
لەناو کوردا نەبوو پەیمان شکاندن
لەکوێ فێر بووی گوڵم پەیمان شکێنی؟
***
ئەگەرچی ڕۆیی، قەت ناچی لە یادم
دەکەم یادت، بەیادی
 
درسته امروز تا حدودی حالم رو به راه نیست (دیشب کلی تو فکر و خیال آینده ام سیر میکردم  ) 
اما این دلیل نمیشه که سه شنبه ها رو دوس نداشته باشم !
اتفاقا امروز از ته دلم شادم !! شاد شاد ! چون سه شنبه است و خداوند تمام شادی هاش رو تو این‌ روز ایشالا روانه من میکنه ^__^

میشه دعا کنین زن داداشم حالش خوب بشه ؟! 
++ 
بازم میشه دعا کنین  آخر هفته دیگه یا حداکثر ۱۹ ام آذر ،  امام رضا من و خواهرم رو بطلبه ؟!
بدجور دلم هوایی شده برم مشهد الرضا ولی نمیدونم میطلبه
وابستگی وابستگی وابستگی وابستگیییییی وای بدتر عنصر در وجود من که در کمترین زمان ممکن شکل میگیره و به کنه وار ترین حالت در اعماق وجودم ریشه میدواند
وابستگی به ادمایی ک نمیتونم کنارشون باشم
و یا درست نیس باشم ویااا اصلا نمیخوان باشم
ولیییی من این حسم نفهم تر از این حرفاست و نمیفهمه و مدام کاری میکنه که با طرف حرف بزنم (الکی) که کنارش باشم و این حس وابستگیم اروم بگیره
چرت و پرت گویی اگر دارم بدونید وابسته گیه اومدم چون نمیتونم برم :/
خجالت میکشم
وابستگی وابستگی وابستگی وابستگیییییی وای بدتر عنصر در وجود من که در کمترین زمان ممکن شکل میگیره و به کنه وار ترین حالت در اعماق وجودم ریشه میدواند
وابستگی به ادمایی ک نمیتونم کنارشون باشم
و یا درست نیس باشم ویااا اصلا نمیخوان باشم
ولیییی من این حسم نفهم تر از این حرفاست و نمیفهمه و مدام کاری میکنه که با طرف حرف بزنم (الکی) که کنارش باشم و این حس وابستگیم اروم بگیره
چرت و پرت گویی اگر دارم بدونید وابسته گیه اومدم چون نمیتونم برم :/
خجالت میکشم
 
کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم ، کاش بچه بودم و هیچ وقت درک نمیکردم این دنیای مزخرف پر از کثافتی که دارم توش زندگی میکنم رو 
این چند وقت میتونم بگم تنها چیزی که شادم میکرد تنها چیزی که باعث میشد برای چند دقیقه حال دلم خوب باشه بازی های استقلال بود اما خب چی بگم ! 
عکس : وریا غفوری تنها انسان واقعی این روزا
سلام علیکم
امروز م به نیت همراهی با پیاده رو های اربعین از خونشون تا شهدای گمنام نزدیک خونشون پیاده رفتیم و زیارت عاشورا خوندیم و تو راه مداحی گذاشتیم و اومدیم .چند وقتی هست که براشون یادمان درست کردن. فکر کردم به تازگی اومدن . اونجا فهمیدم پنج ساله که اینجان و من بارها از کنارشون رد شدم . شرمنده شدم . انگار باید حتما اون یادمان با سقف طلایی می بود که بیام چون تو مرور ذهنیم میدونستم انگار اینجا هستن
امروز زنگ زدم روضه خون دعوت کنم . هنوز
نمیدونم چرا معرفت زیادی پای هر آدمی میزارم
چرا آنقدر احساساتی ام؟ 
من همیشه از محبت بیش از حد ضربه خوردم
اصلا فاز تعریف و اینا نیست
و اغراق هم نمیکنم ؛
تو تک تک لحظه های افتضاح بقیه پیششون بودم 
ولی خیلی وقتا تنها موندم
هربار تصمیم میگیرم تو خوشیای بقیه باشم کنارشون ولی هربار اشتباه میکنم.
چرا بزرگ نمیشم من؟
امروز دو ساعت تو یه صفحه از کتاب قفل بودم و این یعنی شاید خ ر ی ت
پ.ن: خودم بدم میاد از اینکه اینجا غر بزنم:(
این هفته به افتضاح ترین حال
حسابي بی پول شدم من موندم و چندرغاز پس انداز که به هیچ دردی نمیخوره.
دندونم درد میکنه و با چیزی که از این و اون شنیدم هزینه دندون پزشکی خیلی بالاست.
لپ تاپم رو همچنان خراب ول کردمآخه مطمئنم هزینه تعمیرش بالاست.
یه کلاس جدید ثبت نام کردم و همین روزا باید برم سر کلاس جدا از هزینه های وسایلش همچنان باید شهریه بدم.
واسه کار جدیدی هم که میخوام انجام بدم حتما پول لازم میشم.
مدیرم چند ماه یکبار بهم حقوق میده و وقتی میده نمیدونم باید به کدوم زخمم بز
____________________________________________
پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟
آری اگر بسیار اگر کم فرق دارند
 
شادم تصور می کنی وقتی ندانی
لبخند های شادی و غم فرق دارند
 
برعکس می گردم طواف خانه ات را
دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند
 
من با یقین کافر،جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
 
بر من به چشم کشته عشقت نظر کن
پروانه های مرده با هم فرق دارند
 
گریه های امپراطور،فاضل نظری
____________________________________________
ادامه مطلب
چند هفته قبل رفته بودم پیاده روی کنار رودخانه فریزر،
یه رودخانه طولانیه.
سه تا کوچه قبل اینکه برسم به رودخانه،
یه اقایی رو دیدم کپی بن افلک!
با یه خانم زیبایی داشت قدم میزد.
عین مرغای فلج بهش همینجوری نگاه کردم،
و هی نگام کرد و خنده ش گرفته بود.
خود بن افلک بود.
و بعد از خجالت فرار کردم!
چند روز قبل رفتم اسکله و کنار اقیانوس،
اونجا میرم برای قدم زدن،
از هالیوود اومده بودن فیلمبرداری، 
در نتیجه بخش هایی از ساحل رو بسته بودن
یه کانکس مانند زده بود
خدایا ناشکر نیستم ولی فکر میکنم یه عالمه شادی بهم بدهکاری!
من توی حالت عادی اگه غمگین نباشم شادم نیستم. هرروز با دادو بیداد از خواب بیدار میشیم نه اینکه دعوا باشه اما برای اینکه اثبات کنه آقای خونست و همه باید تحت فرمانش باشن صداشو انقدر بالا میبره که بعد چند ساعت خواب شبانه، به یه سردرد شدید دچار میشیم. اگه با داد کشیدناش بیدار نشیم شروع میکنه به نفرین و فحش! من معتقدم اون مریضه و داره کم کم همه ی مارو مریض میکنه. دلم برای مامانم کبابه که همه
بعضی آدم هایی که داریم کنارشون زندگی و گاها کار میکنیم صرفا لب و دهن خالی هستن ! تو هر زمینه ایی اظهار فضل میکنن و تو همه امور سررشته که نه تخصص کافی و لازم رو دارن ! البته این نظر خودشون نسبت به خودشون هست و همیشه سعی میکنن به وسیله بازی کردن با کلمات درشت و سخت خودشون رو یه سر و گردن بالاتر از دیگران نشون بدن !نمیدونم چقدر با اینجور آدم ها برخورد داشتین و چقدر از دستشون کلافه شدین . تو دوست و فامیل و همکار و فضاهای دیگه زیادن و اگر تا حالا پرتون
فکر کنم اولین آرزوم ،آرامشه ، در کنارشون.
وقتی ارامش نیست ، اگه یه روز نباشن؟ حتی باااینکه بدم میاد ازش ، چی میشه زندگی؟!
عمیقا نگرانم ، نگرانم بدبختی ها بیشتر شه ، چه بیچاره ایم ما نه،؟!
خدایا اگه دقت کنی ، یه دلخوشی کوچیک هم ندادی میدونی؟!
بیچاره تر از بیچاره میکنی و هی ناشکری کنیم بیچاره تر میشیم ، خدایا چی بگم بهت؟!
چرا اینطوری میکنی باهامون؟!
چرا میخوای بدبخت ترم کنی؟
من میدونم اتفاقای بد دارن نزدیک میشن.
از همچی بدم میاد خدا ، به هیچی اع
من با هر بار دیدن عزیزانم انرژی ای که کنارشون هستم رو ذخیره میکنم.توی عمق وجودموقتی کنارشونم یه دل سیر نگاشون میکنم. بخصوص الان که از همشون دور دورم و کم میبینمشون
با میم این وضعیت خیلی خیلی شدیده
انرژی ای که ازش میگیرم خیلی قویه.خیلی خوبه.خیلی قشنگه.
هرچی بیشتر کنارش باشم بیشتر دلم تنگ میشه
آخرین باری که پیشش بودم چون خیلی وقت بود ندیده بودمش ، با حضورش سعی کردم خلاهایی که در نبودش واسم پیش اومده رو پر کنم ولی خیلی موفق نشدم چیزی رو واسه بعد
خدایا شکرت که به من توفیق دادی این 28 روز شکرت رو به جا بیارم و تا بتونم و حسم خوب باشه باز هم توی دوره ی شکرگزاری شرکت می کنم و شکرت رو به جا میارم.
خدایا شکرت که آدم های اشتباهی رو از زندگیم بیرون انداختی و آدم های بی نهایت خوبت رو وارد زندگیم کردی.
خدایا شکرت که ذهنم و خودم ثروتمند هستیم.
خدایا شکرت بابت اینکه کمکم کردی به آرزوم کم کم برسم و هنوز هم دارم رشد میکنم
خدایا شکرت بابت دوستای وفادار و عزیزم که کمکم می کنند ، کنارم هستندو هیچ منت
یه درس عملی داریم که کلاسش خارج از دانشکده خودمونه حالا با اینکه زیاد فاصله ایی نیست ولی اون تایم گروهی من انتخاب کردم یکم بده و قبلش کلاس دارم
حالا چرا این تایم رو انتخاب کردم درصورتی میتونستم با گروه بعدی برم؟؟؟چون همه دوستام توی اون گروه بودن میخواستم کنارشون نباشم:)))))
خلاصه دعا میکنم تایمه بد نباشه که زیاد اذیت نشم
از الان دارم به پول اون دربستایی که باید بخاطرش بدم فکر میکنم
دلیلی اینکه با دوستام نرفتم چون خیلی زرنگن و همیشه میخوان خو
١. کتابا، فیلما، آهنگا، حرفا، ایده‌ها هر چیزی که باعث شه تصوراتمون نسبت به جهان واقعی و جهان ایده آل گسترش پیدا کنن هر چیزی که باعث شه عمیق‌تر فکر کنیم، عمیق‌تر حس کنیم، عمیق‌تر نگاه کنیم، هرچیزی که باعث بشه پیچیده‌تر باشیم، پیچیده‌تر ببینیم و احساسات پیچیده‌تری داشته باشیم و بالطبع عقایدمون هم پیچیدگی‌های عجیب و غریب پیدا کنن، هر چیزی که باعث شه تعداد قدم‌های کمتری بین دوراهیای زندگی‌مون باشه، هر چیزی که انتخاب‌ها و شرایط‌های
 
عشقم کنارم نبود دوستام نتونستم کنارشون باشم دوستم به خاطر من حرف خورد امید تو نبودی 
بدون تو انگار من همینم که سرپرست درو محکم روم ببنده که از پشت حالت میله های زندان در بیرونو نگا کنم فقط غمه و غم 
نمیدونم چرا چرا جا آغوش گرم تو من و.این همه غم تنهاییم 
چرا من اینقد باید گریه کنم که رگ چشام بخواد بترکه 
خسته ام از اینهمه غم نا ندارم 
دلم خنده میخواد روز تولدم حتی انگار نمیتونم دوباره بخندم سرم درد میکنه چرا منو تو قلعه ی غم گیر انداختن حتی ر
 
هرچقدر که آدم‌های جدیدتری میبینم، این عقیدم محکم تر میشه که من آدم موندن تو یه جمع شلوغ واسه یه مدت طولانی نیستم . من دلم میخواد آدم‌هایی مثل خودم دورم باشن,ولی من چطوریم اصلا؟ هربار که یه سری آدم تازه میبینم میفهمم که انگار اون گروهی که من دلم میخواد توش باشم واقعا وجود خارجی نداره و فقط توی ذهن من تشکیل شده، و ردی از تظاهر و ریا تو تمام دور هم جمع شدن‌ها هست!هیچ جمعی و حتی هیچ دونفره‌ای نیست که من واقعا توش احساس آرامش خیال کنم و واقعا خ
دوست نداشتم در این صفحه از دلتنگی بگم اما خب دلتنگی هم بخشی از زندگی ادما ست . خودم را مشغول کردم با پرتره یک زن که به دلتنگی هام فکر نکنم.  گاهی اوقات ادم به بن بست می رسه.  یه روزی یه درویشی بهم گفت اگه به بن بست رسیدی به خدا توکل کن . لطفش همیشه شامل حالت میشه.  منم توکل کردم . امیدوارم لطف خداوند شامل حالم بشه . 
با اینکه توکل کردم اما جلوی احساسم نمی تونم بگیرم . دلتنگی و هزار کوفت و مرض دیگه . دیدین وقتی از یه کاری منع میشین بی اختیار می رین سرا
برای نوشتن قبل از مهارت، فضا، دلیل، آمادگی و نیاز شدید هست به حس نتونستن!
اینکه دیگه نتونی چیزی رو نگه داری و کلمه ها از همه جات بزنن بیرون .
واقعا چطور میشه حرفی رو که نمیخوای بزنی از تو دلت بکشی بیرون بخشش کنی رو کاغذ قلم و این صفحه های صفر یک صفر یک ؟
حرف ها روی هم جمع میشن جمع میشن تا میرسن به جایی که توی هم گره میخورن و تو نمیتونی گره هاشونو باز کنی ، نمیتونی هضمشون کنی نمیتونی از کنارشون بگذری و بری یه جا بالاخره گیرت میندازن و تا خالی
سلام بچه ها
دم طلوع صبحه که دارم مینویسم.
برای روزی که در راهه یه مقدار برنامه های بیرون از خونه دارم که یکیش حجامت و یکیش عکاسی تو پاییزه .نمیدونم چرا از شب تا حالا هی ترسیدم به برنامه هام نرسم و چند ساعت یه بار بیدار شدم :/
بعد یه دوره وحشتناک بیماری جوجه،الان خودم بیمارم. بعد نه رو به بهبود میرم نه بدتر میشم.چند روزه همین شکلی ام!
اینکه نمینویسم شاید دلیلش یکنواختی زیاد روزمرگیمه. امسال تولدم حتی به بی مزه ترین شکل ممکن گذشت. یعنی شروع یه سال
یادتونه گفتم میخوام ریسک کنم؟!
بی خیال شدم بخاطر احترام ب مسولِ مخالفِ مربوطه
میتونسم با پارتی تپل درستش کنم اما نخواستم
خودم نخواستم 
و نمیدونم تا چ حد درست یا غلط بود اما حس الانم بی خیالیه و فارغ بودنه
این ترمم ترم راحتی نیست واقعنی نیاز به تلاش و تلاش دارد
و باید شروع کنم.
.
من حقیقت فارغ از دین و چیزای دیگ ک بولد کردن واسمون ؛خوشم نمیومد از فلان پسرک!
دوری میکردم ازش و تو جلسه وقتی میدیدم دخترا رو همون اول به اسم کوچیک صدا میزنه و کن
یادمه وقتی بچه بودم وقتای سحر از لا به لای در اتاقم مامان بابام رو میدیم که زیر نور نارنجی رنگ آشپزخونه نشستن و دارن سحری میخورن . اون موقع ها رادیو ما همیشه روشن بود و صدای ربنای شجریان میومد . نمیدونستم کسی که صداش داره میاد کیه فقط همیشه بهم حس دلتنگی و غصه میداد . با خودم فکر میکردم کاش منم میتونستم بیدار شم و کنارشون قرمه سبزی بخورم و خوشحال باشم از اینکه یه وعده بیشتر غذا خوردم  پیش خودم فکر میکردم وای چقدر داره بهشون خوش میگذره و از صدای
شنیدن جمله ی "لاغر شدی!" اصولا واسه خانوما بسی موجبات شادیه مگه اینکه خانومی زیر چهل کیلو باشه
این جمله رو این روزا زیاد میشنوم![الان من خیلی شادم]
از وقتی وارد خابگاه شدم و حوصله ی غذا پختن و خوردن ندارم اینجوری شدم البته این هفته هم مامانم دید دیگه اگ همینطوری ادامه بدم، از صفه ی روزگار محو میشم! غذا برام فریز کرد ک البته همونم موقع گرم کردن سوزوندم
و ازونجایی ک کلن توو خونه خوب غذا میخورم و توو خوابگاه کم غذام، خواهر گرام منو به شتری تشبیه
ایشون خانوم جان ریچاردز، عضو کمیته دائمی کتابخانه های عمومی ایفلا
هستند که ازشون دعوت شده بود برای افتتاح کتابخانه مرکزی مشهد حضور یابند.اینکه ایفلا کیه و چیه مهم نیست." استاد گوگل کامل در اینباره توضیح میده."اما
اینکه ندونی کجا با کفش بری و کجا بدون کفش خیلی مهمه. خانوم ریچاردز در
سفرشون به ایران سری هم به کتاخانه های عمومی شیراز زدند. تصویری که ملاحظه
میکنید مربوط به حضور ایشون در کتابخانه دستغیب شیراز است. اینکه
خانوم "جون" (احتمالا عام
میگوید دوستم دارد، هیچ نمی‌گویم. می‌گوید دوستم دارد چون همیشه حرفایی میزنم که حالش خوب می‌شود. 
نمی‌توانم بهش بگویم واقعیت همیشه دورتر از تمام حرف‌ها قشنگی است که من می‌زنم. 
نمی‌توانم بگویم من بیرونِ ذهنم رنگ های روشن جریان دارد و درونم اما. 
درون جان و جسمم، انگار آدمی نابینا نشسته و تاریکی محض است.
انگار من پارچه سفیدی هستم، که روزی زنی شاد، با آواز مرا روی بندِ آبی رنگ پشت بام رها کرده است و دیگر هرگز باز نگشته.
درون من غمِ شب اولی ا
بالاخره امروزم تونستم ساعت حدودهای چهار بیدار بشم و بشینم پای کارم. یوووهووو :) یک عدد ذوق زده. نمیدونم چرا اینقدر شادم. فقط ، امروز خوشحالم. بی هیچ نگرانی بی هیچ حس بازدارنده ای. هرچند که حوصله کلاس زبان رفتنو ندارم اما میخوام یاد بگیرم و چاره ای ندارم. خلاصه که همین. حس جالبیه بی بهونه شاد بودن. از هیچ جایی نشئت نگرفته. هیچ دلیلی براش وجود نداره. شاید به آینده وصله. سرخوشی. اینم یجورشه. راستی دکترم دو شنبه میاد ما که نمیتونیم دوشنبه بریم پیشش م
 
 
هر صبح به خودم می‌گویم باید خوراکی‌های که شکر پنهان دارند نخورم. تنفس شکمی را از سر بگیرم. روی تردمیلی که این‌همه دوستش دارم و علیرغم ماه‌ها استفاده نکردن هر روز به من پیام می‌دهد تو می‌تونی! بیست دقیقه راه بروم. سبزیجات بیشتری بخورم. قرص‌هایم را فراموش نکنم. آب کافی بنوشم، غذاهای سالم‌تر و . .
و خودم هم می‌دانم حذف غذاهایی با شکر پنهان یعنی تقریبا همه خوراکی‌هایی که می‌خورم و مرا زنده نگهداشته!
و بعد دوباره به خودم این فرضم را یاد‌
به دنبال دورهمی های گرم و صمیمی دوستانه هستید !
بهتون لینکی رو معرفی میکنم که براحتی میتونید با ورود به بهترین گروههای دورهمی افراد توپ و باحال رو پیدا و در کنارشون لذت ببرید.
برای عضویت در گروه تلگرام دورهمی همین الان وارد لینک زیر شوید.
 
https://telegram-group.me/tag/%d8%af%d9%88%d8%b1%d9%87%d9%85%db%8c
#مجالس+
#دیوارنوشتهای من
#فریدون مشیری
 
جان میدهم به گوشه‌ی زندان سرنوشت
 
سر را به تازیانه‌ی او خم نمی کنم!
 
افسوس بر دو روزه‌ی هستی نمی خورم
 
زاری براین سراچه‌ی ماتم نمی کنم.
 
با تازیانه های گرانبار جانگداز
 
پندارد آن، که روحِ مرا رام کرده است!
 
جانسختی ام نگر، که فریبم نداده است
 
این بندگی، که زندگیش نام کرده است!
 
 بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی
 
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.
 
گر من به تنگنای ملال آور حیات
 
 آسوده یک نفس زده باش
به صحنه های آخر فیلم آخرین مسئله دقت کردید؟همون صحنه هایی که خانواده ی هلمز بعد از مدت ها دور هم جمع می شن.مادر،پدر،مایکرافت،شرلوک و یوروس.همون صحنه ای که مادر دست پسرش(مایکرافت)رو می گیره و بهش لبخند می زنه.همون صحنه ای که همه خوشحال اند.یوروس می خنده.حتی دوستی شرلوک و جان هم عمیق تر شده.رزی کوچولو بزرگ تر شده.شرلوک رزی رو به آغوش پدرش می سپره.لستراد آشفته(ولی اگه دقت کنید خوشحال. :) )از اتاق بیرون می ره.مالی با خوشحالی وارد اتاق می شه.
و مری
 
دل داده ی مردمم و از آن شادم
در سینه ی خود از عشقشان آبادم
جز مهر و محبّت خلایق عشقی
ارزانی من نکرده است استادم
                           (برای شنیدن فایل صوتی کمی حوصله 
لازم است )
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="AutoStart" value="Fal
 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="AutoStart" value="False">


جهت استفاده از فایل صوتی کمی تامّل فرمائید ،،
دلداده ی مردمم و از آن شادم
چون دهکده های کشورم آبادم
جز مهر و محبّت خلایق عشقی ،
ارزانی من نکرده است استادم .
هیچ دلیلی برای غیبت طولانیم ندارم .
زندگی خوب بوده و منم گذران عمر می دیدم و بس .
الان به طرز عجیبی نمیتونم بنویسم.
مغزم تهی است.
ولی بهترین چیز مرور اتفاقات این مدته
شبی که بنزین گرون شد تولد یکسالگی وبم بود ولی بخاطر شوک شدیدی که بر پیکره ی خونواده وارد شد حوصله نداشتم بیام بگم تولدش مبارک :/ الانم ۲۲روز از تولدش گذشته.
گوشی جدید گرفتم هو هو هو این الان یعنی خیلی شادم .ولی واقعیت خودم راضی نبودم داداش بزرگه در یک حرکت جوانمردانه بجای
به نظرم زنهای خانه دار در یک گردابی می افتند به نام گرداب اون به فکر خودشه و به ما نمیرسه 
خیلی گرداب وحشتناکیه ذهن بهت میگه ببین اون داره خودش خوشی میکنه به تو بچه ها نمیرسه 
حالا هر زنی به یک شکلی حرفهایی که دیروز ظهر از زنهای همسایه میشنیدم هم داشت همینو به من میگفت همه زنهای خانه دار تو این گرداب هستن 
مثلا اون زنی که مامان مبینا میگفت که با بچه هاش میومده خونه صداهایی از اتاق خواب میشنیده بعد میگفته بچه من تره بار خرید دارم بریم بیرون . ی
عامر با یه دوربین در سطح بابازنبوری بیا وارد اتاقم شو، ببین وقتی دارم از اتاقم میگم، بتونی تصور کنی. دوستام بهم میگن، تو چرا اینقدر کم میای بیرون؟ حال و انرژی این یه تیکه از جهان رو اینقدر دوس دارم که از خدا می‌خوام هرجا میرم، با خودم ببرمش. یه دوره خریدم هنوز گوش ندادم. نمی‌دونم چرا به سمتش کشش پیدا نمی‌کنم؟ خب الآن یاد می‌گیریم بعدا ایشالا به کارمون میاد‌‌. آخ گفتی مثل گواهی‌نامه، دردم تازه شد. گواهی‌نامه دارم اما ماشین نه، تازه‌شم من
دانلود آهنگ سیامک عباسی عکس
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * عکس * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , سیامک عباسی باشید.
دانلود آهنگ سیامک عباسی به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Siamak Abbasi called Aks Bede With online playback , text and the best quality in mediac
متن ترانه سیامک عباسی به نام عکس
بالا سر تختم عکست به دیواره دیوار خوشحاله چون عکستو دارهبالا سر تختم هر روز میخندی شب ها تو تنهایی چشمامو میبندیتو با همین عکس
فردا قراره برام مهمون بیادو من امروز خیلی شادم.  پاشدم اتاقمو گردگیری کردم ^___^ خیلی خوشحالم که میخوان بیان. اگه بتونم راضیشون میکنم نهارم بمونن. خلاصه که از صبح کار زیادی نکردم. بیشتر وقت هدر دادم. مهام اومده یه کتاب برام اورده با یسری خورده ریز. واسه امتحاناش میخواد بره کتاب خونه درس بخونه. من که امسال فکر نمیکنم با این وضعیت فلسفه قبول بشم یه ذره شل گرفتم اما درستش میکنم  قول میدم.
همین حالا حدس بزن کتاب جدید چی میخوام بخونممم. جاودانگی میل
چندی پیش شوهرِ خواهرزاده چند تا ماهی گرفته بود بیشتر برای تفریح. اونها رو داد به ما. میشد اونها رو سرخ کرد و شاید دو نفر رو سیر می کرد.
ولی یه چند روزی تو یخچال موند. آخرش گفتم بدید من ببرم بدم به چند تا گربه که همیشه اونها رو می بینم.
دو کوچه بالاتر از ما سه تا گربه ناز پشمالو همیشه تو کوچه هستن و بازی میکنن.
ماهی ها رو تیکه کرده و تو نایلون گذاشتم و با خودم بردم. ابتدا اونها رو ندیدم ولی بعد دیدم رفتن زیر یه ماشین و دارن بازی می کنن. البته یکی از او
بعد از چندین روز خونه نشینی.زدم بیرون.و عصر موقع برگشت بود که دیدم.یک جایی از خیابون مامورا ایستادن و دارن باهم گپ میزنن.این قسمت جالبه ماجرا نیست.قسمت جالبش موتورهای سیاه رنگ قشنگ این مامورا بود.همون لحظه عاشقشون شدم.(کلا خیلی سریع عاشق میشم.حالا کم کم که اینجا موندمو نوشتمو خوندین،این سرعتو درک میکنین).از کنارشون آروم رد شدمو با چشمانی که قلبی قلبی شده بود.(مثل استیکرای قلب تلگرام.گفتم تلگرام داغمون تازه شد.اشکهایش را پاک میک
بسم رب الرفیق

"شخصى است که اگر از شما پنهان بماند گویا کسى را گم نکرده‏ اید و اگر در میان شما باشد چندان به او اعتنائى نمی کنید و بهاء نمی دهید."امیرحسین ازشون به خرابه های گنج دار» تعبیر می کرد. خرابه ها هستند که بی صدا و در سکوت اند، ما دورمون رو شلوغ کردیم. ما سرگرم این هیاهو شدیم. و بی تفاوت از کنارشون رد میشیم. بی خیال و تهی.+"بواسطه شفاعت او در روز قیامت همانند تعداد افراد قبیله ربیعه و مضر به بهشت می روند. به من ایمان آورده است درحالیکه مرا
بسم الله الرحمن الرحیم
 
هیچ وقت باورم نمیشد انقدر حسود بشم.
هیچ وقت اصلا فکرشو نمیکردم حسادت بتونه انقدر اخلاق آدمو فلج کنه.
 حسابي فلج شدم. انقدر که فکر کنم از چشم امام حسین (ع)افتادم تو این محرمیه.
البته میدونم این امتحان خداست که درست بعد از سقط من .نوبت زایمان خواهرهمسر شد و بعد از زایمان راهی خونه مادرهمسر که طبقه پایینه شد.
نمیدونم اصلا قابل درک باشه که زنی که سقط کرده جلوی چشمش یک مادر و نوزاد صبح تاشب باشند
مثل یه زخم که مدام
من دوست زیاد دارم.
هم از اون دسته از دوست‌ها که از کنارشون رد می‌شم و فقط سلام می‌کنیم بهم و تمام! (شاید اسم دوست زیاد باشه براشون!)
هم از اون دسته از دوست‌ها که کم دیدنشون هیچ تاثیری نمی‌ذاره و هردفعه که می‌بینیشون انگار از قبل، دوست ترن.
از اون‌هایی که فقط گاهی یادم می‌کنند که کارشون رو راه بندازم هم دارم! هممون داریم و اصلا شاید خودمون یه همچنین دوستی واسه بعضیا باشیم!
از اون‌هایی که توی ذهنم فقط باهاشون دوستم و تو واقعیت خجالت یا هرچیز
سلام 
نوشتن برام سخت شده و به طرز عجیبی حرف زدن راحت!اما پیدا کردن هم صحبت توی این ایام پر شتاب سخته!گروهی در پی درس خواند،گروهی در پی اپلای،گروهی.
امروز که رفتم اتاق بزرگوار،باز کار به اون مکعب معروف و هیجان‌انگیز حسین شجاعی کشید!در اینجا کوانتوم و گرانش داریم که بهش میگن کوانتوم گرویتی که مبحثی اوپن(open)در فیزیکه!»میخواستم به بزرگوار بگم دکتر کجای کاری ما خودمون ته اوپنیم.اوپن یعنی بحثی که هیچ چیز خاصی درموردش نمیدونیم حتی یه معادله ساد
خب خب بیبیا بیاین که باهاتون حرف دارمیه راست میرم سر اصل مطلبشما همه فیک میخونین درسته؟چه کاپلی رو شیپ میکنین؟شاید حتی بعضیاتون شبا با رویای با هم بودنشون می خوابین!فندوم ما آرمیه.ما ارتش پسرامونیم.درسته یا نه؟چرا وقتی پسرامون واسه حمایت از جامعه ی رنگین کمونی انقد به اعتبار خودشون توی کره و چین و.لطمه زدن،وقتی اینهمه هزینه کردن تا ازشون حمایت کنن،باز یه عده کورکورانه عقاید آدمای قرن 19و 20رو ادامه میدین؟!کیپاپرا توی کل دنیا قوی ترینان.چ
حیف که نمیشه باهات حرف زد وگرنه مى خواستم بهت بگم همه حرفایى که راجع به دوستامون میزدى درست بود. همه دوستایى که داشتیم و تو زودتر از من کنارشون گذاشتى. آفرین. تو باهوش تر بودى. یادمه میانگین هوشت هم بهتر بود و شمالیا باهوشترن و این داستانا. البته من دیگه فکر نمیکنم نقطه امتیاز آدما میتونه هوش باشه اما تو سریعتر دیدیشون. من خیلى دییییر فهمیدم. خیلى دیر. خواستم ازت عذرخواهى کنم که دیرفهم بودم. البته که میدونم توى بعضى چیزا هرکى دیرفهمه.
جای خنجری که توی قلبم فرو کردن دیگه درد نمیکنه اما رد اسکارش هنوز هست.آدمهای ده ساله ی زندگیم یک روز از خواب بیدار شدن و تصمیم گرفتن آزارم بدن و تونستن.
اما من نتونستم فراموششون کنم،کنارشون بذارم.رد اشک هایی که ریختم هنوز هم توی آرشیو اینجا هست اما لعنت به من که انقدر ضعیفم که هنوز هم موقع دلتنگی هام دستم به گرفتن شماره ی همون آدمها میره.من امروز آدم ضعیف و ترحم برانگیزی بودم.شخصیتی که دلم نمیخواد از خودم ببینم و انگار تحت کنترل خودم نیس
هر کسی به ما می‌رسید، سعی داشت به مادرم کمک کند که بیاید روی پله برقی. حالا من، دخترش کنارش ایستاده‌ام، مدام هم می‌گویم که نیازی نیست، استرس ندهید، خودشان بلدند، هولشان نکنید، شما بفرمایید بروید، اما باز هم گوش کسی بدهکار نیست. همه متخصص سوار کردن آدم‌ها بر پله برقی شده‌اند! یک پیرمرد در حالی که می‌گفت "نترس، نترس، بیا" آمد کنارمان و یک لحظه ترسیدم بیاید دست مادرم را بگیرد ببرد روی پله! :))) یک پیرزن هم مادرم را کنار زد و گفت "ببین، منو ببین
گاهی وقتا چشم ها ، چیزهایی رو می بینه که نباید بی تفاوت از کنارش گذشت :)
مطمئنم که این دیدن ها اتفاقی نیست کار خداست :))
یه مدته که صبح ها که میرم بیرون از خونه ، توی مسیر و نزدیک خونمون ، خانواده ای رو می بینم که احساس میکنم اوضاع زندگیشون چندان خوب نیست با سه تا بچه ی کوچیک زندگی میکنند توی یه ساختمان نیمه کاره و یه اتاق کمتر از ده متر و مطمئنا بدون هیچ امکانات رفاهی.
دقیقا نمی دونستم که چنتا بچه ی کوچیک بودن و چنتا دختر و چنتا پسر ، امروز یه حسی ب
ترا چون گنج این دنیا بخواهم،
چنین دلجو، چنین زیبا بخواهم.
ز تنهایی نگه دارد خدایا،
ترا تنها، ترا تنها بخواهم.
 
تو که دانی دل پرانقلابم،
دل دیوانه و حال خرابم،
مریز اشکی دگر از چشم آبی،
چو آب چشم خود سازی تو آبم.
 
ادای تو، ادای تو دل من،
ادای یک صدای تو دل من.
زکات حسن ده یک بوسه بر من،
تو سلطانی، گدای تو دل من.
 
سرم را تا سر دار تو بردم،
ز غمها و المهای تو مردم.
ببخشا از کرم ای جان شیرین،
که جانم را برای تو سپردم.
 
  بیاض گردنت از دار بالا،
دو گیسو
دانلود آهنگ تفسیر از فتانه
شروع به بازی کرد و بدون اینکه نگاهشو از روی سینه ی پهنم بگیره گفت: سلام گلم. مشکلی پیش
اومده؟ نکنه حالت خوب نیست.
دستمو زیر چونش گذاشتم نگاهشو به چشمام دوخت. نگاهش پراز خواهش بود. چشمامو ریز کردمو
گفتم : نه فقط میخواستم امروزو خوش بگذرونم.
برقی توی چشماش پدیدار شد. لبای خوش فرمش به خنده باز شد. حسادتو دلخوریو میتونستم توی
صورت زیبا ببینم.
نگاهمو دور سالن چرخوندم و رو بهشون پرسیدم : هستی هنوز نیومده؟
زیبا قبل از پریناز
《کم‌کاری خودتو پای دیگران نذار، مسئول کارات باش، کار رو به نحو احسن انجام بده اما اگه ندادی گردن بگیر.》
یاد بگیرید مسئولیت کارتون رو بپذیرید، این چیزیه که همیشه تو حساس‌ترین موقعیتای زندگی از عامری-استاد ریاضی کنکور- یادم می‌افتههر بار که میام توجیه کنم، عصبانی می‌شم و تقصیر  همه‌چیز رو می‌اندازم رو دوش  بقیه، وقتایی که غرورم اجازه نمی‌ده عذرخواهی کنم و سرمو بالا بگیرم بگم این اشتباه منه و بابتش معذرت می‌خوام و خودم درستش می‌کنم.
دیروز رفتم دخترم رو از خونه پدرشوهر بیارم خواهرشوهرم بیش از ده مرتبه به دخترک فحش داد :تو روح پدرت! تو گوش‌های بابات! پدرسگ اینا رو به خنده و بازی می‌گه ولی واکنش دختر کوچولوم همونه که هممون وقت فحش شنیدن داریم عصبانی بود و به پرخاش میگفت: تو روح پدر خودت! به بابام نگو! بابام رفته سرکار!بهش گفتم فحش نده می‌گه به بچه نمی‌گم که به داداش خودم می‌گم!!!!!!نشستیم تو ماشین دخترک می‌غرید تو روح پدر خودت ،تو روح پدر خودت لیدم (به ر گاهی ل می‌گه)عصبی شد
بسم الله 
صدای تیک تاک ساعت پاورچین از روی بالشت داخل گوشم پا می‌گذاشت، صدایی آزار دهنده که تو اون لحظه از همه چیز بیشتر اذیتم می‌کرد. چشمم رو باز کردم و نگاهی به ساعت انداختم، روز جمعه بود و جز خوابیدن برنامه ای نداشتم ، حوصله ام سر رفته بود نیاز به یه برنامه ای داشتم که حالم رو خوب کنه مثلا کافه، سینما، پارک، مهمونی یا همدمی که کنارش گذر زمان رو حس نکنم از اون همدم هایی که کنارشون دلت گرم و قهوه ات سرد بشه .
پتو رو محکم بغل گرفتم و به پهلوی را
تو هر مغازه ای که میرم 
از میوه فروشی و لوازم یدکی و لوازم خونگی و‌ لبنیاتی و شیرینی فروشی و قصابی تا هر چیز دیگه ای با خودم میگم اگه اینام طرز تفکر مادر پدر منو داشتن که فکر میکنن آدم یا باید دکتر شه یا هیچی چی میشدیم ما 
بعد میترسم از اینکه الان همه همینو از بچه هاشون میخوان 
یا حداقل خواسته ی ایده آلشون دکتر و مهندس شدنشونه 
به این فکر میکنم اگه این آدما نباشن همون دکترا چقدر لنگ و ناتوان میشن و به این فکر میکنم کاش ما اعتماد و احترام و علاق
فرشته سیبیلو.
برای دومین بار گوشیمو گم کردم.
خانواده رفته بودن باغ، نمیدونم چی شد که یادشون رفته بود پمپ آب رو بزارن توی انباری.
لذا بنده مجبور شدم راه بیفتم برم سمت روستامون.
از راه رسیده و شام خورده و کمی استراحت کرده عزم رفتن با رفیق جانم را کردم. اومدم زنگ بزنم بهش دیدم گوشیم نیست.
گفتم یا خدا گوشیم کجاست؟ هرچی گشتم پیدا نشد. سریعا تلفن رو برداشتم و شمارمو گرفتم. ناگهان یه آقایی گفت بله؟!
در مدت کوتاهی آدرسشو گرفتم و طوری وانمود کردم که انگا
آدمها تنهان و برای دراومدن از تنهاییشون دوست دارن اوقاتشون رو بابقیه بگذرونن، بیشتر زندگیشون رو دارن دنبال یه دوست میگردن که از تنهایی درشون بیاره و باهاش یه دل باشن. اوج دراومدن از تنهایی ما انسان‌ها و چاره اندیشی برای تنها نبودن و تنها نموندن، ازدواجه. استادی داشتیم که میگفت آدم‌ها نمی‌تونن تنهایی رو از شما بگیرن؛ بلکه بهتون نزدیک میشن تا تنهایی خودشون بدن به شما. به همین خاطر شما وقتی با بقیه هستین تنهاتر میشین. تازه وقتی ازدواج کنید
سرم رو گذاشتم رو بالش و به صدای خس‌خس نفسم گوش میدم. ادای جانبازای شیمیایی که تو فیلم‌ها نشون میده رو درمیارم، همونا که چنان با سختی و صدا نفس می‌کشن که میگی الان تموم می‌کنن دیگه. البته سعی زیادی نمی‌کنم، بیشتر سعی می‌کنم بهتر گوش کنم، چون سرما خوردم و همون‌جوری نفس می‌کشم.
از دست خودم خسته شدم، هیچی بارم نیست، هیچی نمی‌فهمم، هیچ فکر مفیدی نمی‌کنم، هیچ نقطه‌ی مثبتی ندارم، مثل تقریبا صددرصد اطرافیانم، برخلاف خیلی از آدم حسابي‌ها. بع
ایران مال که بودیم با یاسر میرفتن بیرون. پرسیدم دستشویی میرین؟ گفت نه. سیگاره. 
حالا دو ساعت بعده، تا گفتم دستشویی گفت اوه! نرفتی؟ از اونجا تا اینجا؟ بیا من همرات میام. 
این همه توجه و مهرش کاری میکنه که کنارشون به شدت احساس امنیت کنم. 
به هر زور و زحمتی هست با احسان دستشویی رو پیدا میکنیم. 
جلو آینه سم دستاشو میذاره رو لپام انگشت اشاره و شصتش رو از هم دور میکنه. میگه اره میدونم سخته. راست میگی خوابت بهم میریزه. بعدا هماهنگ میکنیم که دیگه شب با خ
دانلود آهنگ سیامک عباسی عکس
دانلود آهنگ جدید سیامک عباسی به نام عکس + متن اهنگ
ترانه و موزیک: سیامک عباسی, تنظیم: هومن نامداری
شنونده ترانه جدید سیامک عباسی بنام عکس با بالاترین کیفیت از جاز موزیک باشید
Exclusive Song: Siamak Abbasi – Aks With Text And Direct Links In JazMusic
با دو کیفیت 320 ، 128 و لینک مستقیم رایگانDownload New Music By Siamak Abbasi Called Axپخش آنلاین + لینک پرسرعت آهنگ عکس

دانلود آهنگ - ( کیفیت عالی 320 )
دانلود آهنگ - ( کیفیت خوب 128 )
متن آهنگ عکس سیامک عباسی
بالا سر تختم عکست ب
در شرایطی ک در انتظار اومدن نی نی جدید هستیم این اواخر به بهانه پیاده روی با مامان نی نی ساعتها قدم زدیم و حرف زدیم. کاری ک تو این سه سال خیلی دوست داشتم انجام بدم و صمیمیت بیشتری درست کنم. مخصوصا بعد فوت مادرش و این واقعیت تلخ ک ن خواهر داره ن خاله! و همیشه ذهنم درگیره ک  من ک خواهرِ همسرش هستم مگه نباید براش خواهر باشم؟! اما هربار شرایط پیش نمیومد. این روزا ک بیشتر خلوت دونفره داشتیم دستگیرم شده ک اونم خیلی درباره روحیات من کنجکاوه و چون ازش بز
در شرایطی ک در انتظار اومدن نی نی جدید هستیم این اواخر به بهانه پیاده روی با مامان نی نی ساعتها قدم زدیم و حرف زدیم. کاری ک تو این سه سال خیلی دوست داشتم انجام بدم و صمیمیت بیشتری درست کنم. مخصوصا بعد فوت مادرش و این واقعیت تلخ ک ن خواهر داره ن خاله! و همیشه ذهنم درگیره ک  من ک خواهرِ همسرش هستم مگه نباید براش خواهر باشم؟! اما هربار شرایط پیش نمیومد. این روزا ک بیشتر خلوت دونفره داشتیم دستگیرم شده ک اونم خیلی درباره روحیات من کنجکاوه و چون ازش بز
_ یه جایی توی زندگیت یه شکستی خوردی یا مرگ عزیزی رو تجربه کردی که بهت صدمه زده
 
این جمله رو چند وقت پیش یه مشاور بهم گفت. بهم گفت و من مدتهاست بهش فکر میکنم، آخه من از مرگ عزیزی صدمه نخوردم، یعنی مرگ شخص خیلی عزیزی رو تجربه نکردم، البته تو بچگیم مادربزرگم فوت کرد ولی من اونموقع خیلی بچه بودم.
حالا همش به این فکر میکنم که من کجای زندگیم شکست خوردم، اونم شکستی که بهم صدمه زده باشه.
من تو زندگیم شکست های کوچیک و بزرگ زیادی رو تجربه کردم ، شکست هایی
این چندروز نتمون قطع بود(هنوزم هست) چون خط تلفن قطع بود چون یه با شعوری کابلای تلفن رو یده!!الان که فکر میکنم میبینم خیلیم بد نشد.
بی ارادگی و سستی نمیذاشت جم بخورم،تونستم بدون نت به کارای عقب افتادم برسم 
سردردای ول نکن و عجیب غریبی که داشتم واقعا بداخلاق و بی حوصلم کرده بود و مدام به زمین و زمان غر میزدم
ولی درس خوندم
شخصیت مباحث اساسی و فیزیولوژی که فردا باید تمومش کنم چنتا مبحث مونده رو و یه مرور رو اولای جزوه
ریاضی یه جزوشو خوندم
دانلود آهنگ یاران از داریوش چقدر دلم برای تنها کسایی که برام مونده بودن، تنگ بود: پس منتظرتم، هرموقع حرکت کردی خبرم کن. گوشیمو توی دستم جابجا کردم، گوش سپردم به برادرانه هاش: گفتم که خودتو نگران نکن، بهتره خودتو برای میزبانی آماده کنی. کمی مکث کرد، دل دل میکرد برای گفتنش : آریا میدونی که خوشم نمیاد وقتی که میام. میدونستم چی میخواد، رسم همیشگیش بود، میون حرفش پریدم: میدونم، برای یه مدت میفرستمشون مسافرت. صدای ناله ی همزمان زیبا و پری، نگاه م
دانلود داستان رضا عشقی نودهشتیا
دانلود داستان رضا عشقی نودهشتیا
مقدمه:
من از آن روز که در بند توام، آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم.
همه غم های جهان هیچ اثر نمی‌کند،
از بس که به دیدار عزیزت شادم!
خرّم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت،
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
 
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه‌ی انس،
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم؛
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم؟ هیچ!
یاد تو مصلحت خیش ببُرد از یادم…*سعدی*
خلاصه: داستان، از کودکی تا جوانی
این وبلاگ خونه ی منهجایی که هر ساعت و هر لحظه که بخوام توش مینوسم با هر حال منطقی یا غیر منطقی که دارم.وقتی سالمم یا مریضوقتی شادم یا غمگین.وقتی عجله دارم و بی حوصله ام یا وقتی حوصله دارم و وقت کافی
گوش شنوای منه بی اینکه هیچ وقت دنبال جمع کردن خواننده و براش بگردم
این وبلاگی رو که اکثر کامنت هاش همیشه این بوده که اینقدر مبهم ننویس و یه جوری بنویس که بفهمیم دقیقا جریان چیه
حالا یه نفر پیداش کردهشایدم بیشتر از یه نفر چشم غریبه
دانلود آهنگ شیرین شیرین از داریوش چند پله پایین اومدم، متوجه نگاه سنگین آریا وچشمای کنجکاو آرتا به روی خودم بودم، چادر مشکیمو جمعتر کردم، کاش صبر کرده بودم و با پری و زیبا پایین میومدم. از این همه در معرض توجه بودن معذب شدم. با دیدن فرشته های کوچیکی که از پایین پله ها چشم به من دوخته بودن، تموم خجالتم دود شد رفت هوا، حضور بقیه رو فراموش کردم، پله های باقی مونده رو به طرف پایین دویدم، چقدر ناز و خوشگل بودن. کنارشون زانو زدم، دختر کوچولوی تپلو
باورم نمیشه. من امشب باعث شکسته شدن یه آدم شدم. من امشب دیدم که بی توجهی چه بلایی به سر آدم میاره. من باورم نمیشه که یه آدمو از خودم دور کردم. اما خدا میدونه که بخاطر خودش بود. یه نفر یه احساس فوق العاده زیادی به من پیدا کرده بود. از یه مشکلی به من پناه آورده بود. کمکش کردم. راهنماییش کردم. بهش محبت کردم. بی اینکه بدونم محبتام اون رو وابسته میکنه. به فکر و خیال میبره. خدا منو ببخشه. اون آدم بهم وابسته شده بود. خیلی زیاد. هربار به یه روش مختلف گفت "مراق
دانلود آهنگ میلاد باران من دیوانه | متن+کیفیت
همین حالا دانلود کنید آهنگ جدید میلاد باران بنام من دیوانه با متن و دو کیفیت 320 و 128
شعر : علی بحرینی / آهنگسازی : میلاد باران/ تنظیم کننده : پیام هوشمند
Exclusive Song: Milad Baran – Mane Divane” With Text And Direct Links In jazzmusic
متن آهنگ من دیوانه میلاد باران
♪♪♫♫♪♪♯
همه فهمیدن من و تو به وصلیم زیر بار طعنه ها ساده نشکستیمهمه فهمیدن ساده دل بستیم اهل احساس شدیم و همچنان هستیمدل من دیوانه عاشق به تو گرم است به اینکه باشی
سلام امروز یه دوست عزیز برام کامنت داد یه بحث چند دقیقه ای کردیم که حیفم میاد براتون نگم اول بهم گیر داد که فیلماتو که دیدم مطمئن شدم یه تختت کمه گفتم چطور و مبحث رو باز کردیم تا رسیدیم به نی قلیون که چرا نی قلیون میگیری بدستت و توی اتاق میچرخی خوب ببنید من دلم افسرده میشه دیگه براتون گفتم که نوشتم یعنی که فضای غمه و باید یه رقصی بکنم اولشم نمیخواستم نی قلیون بدست بگیرم و من اگه مردم که میبینندم شاد باشن منم شادم ولی اگر نگرانم باشن و گریه کنن
این چندوقت اصلا حوصله ندارم. حوصله‌ی وبلاگ و نوشتن هم ندارم و الآن دارم خودم رو کاملا مجبور می‌کنم اینا رو این‌جا بنویسم، چون راه دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه برای آروم کردن خودم. حوصله‌ی خوندن‌تون رو هم نداشتم و از این بابت معذرت می‌خوام ازتون.
این مدت بیشتر درس خوندم، کمتر فکر کردم، بیشتر حرف‌های دیگران رو راجع به مشکلات‌شون شنیدم، کمتر حرف زدم، بیشتر درد کشیدم، کمتر بروزش دادم. دلم یه حیوون خونگی می‌خواد، مثلا یه گربه.
واقعا احتیاج دار
دکتر حسابي روز چهارشنبه به شاگرداش گفت: فردا شفاهی ازتون امتحان می گیرم.بعد دوباره همون لحظه گفت: نه همین امروز اونم کتبی امتحان می گیرم.بعد شاگرد ها اعتراض کردند.بعد دکتر گفت: همین که هست هرکی هم اعتراض داره بره جلوی در وایسه.از ۵۰ نفر فقط ۴ نفر رفتن جلوی در.بعد اینکه امتحان تموم شد رو به شاگرداش کرد و گفت: از همتون ۱۰ نمره کم میکنم!شاگردها اعتراض کردند.باز دوباره گفت: نمره ی اون ۴ نفر هم ۲۰ رد میکنم.شاگرد ها با شدت بیشتری اعتراض کردند.دکتر حس
بنام خالق هستی
 
 
آدم حسابي یعنی .
” بسیاری از اوقات ما آدم‌ها تنها با همان خوبی‌هایی که با آن زاده شده‌ایم زندگی می‌کنیم و تمام عمر از ارثیهٔ صفات خوب پدری و مادری استفاده می‌کنیم. آن‌وقت اسم آدم‌حسابي هم روی خودمان می‌گذاریم! در حالی‌که آدم‌حسابي کسی است که حسابي خود را تغییر و تکامل داده باشد و در این راه حساب خود را رسیده باشد.خوبی‌های موروثی و غیر اکتسابی ما، دلیل خوبی برای خوبی ما نیست. آدم خوب یعنی آدم خودساخته و تغییریافته.
این چندوقت اصلا حوصله ندارم. حوصله‌ی وبلاگ و نوشتن هم ندارم و الآن دارم خودم رو کاملا مجبور می‌کنم اینا رو این‌جا بنویسم، چون راه دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه برای آروم کردن خودم. حوصله‌ی خوندن‌تون رو هم نداشتم و از این بابت معذرت می‌خوام ازتون.
این مدت بیشتر درس خوندم، کمتر فکر کردم، بیشتر حرف‌های دیگران رو راجع به مشکلات‌شون شنیدم، کمتر حرف زدم، بیشتر درد کشیدم، کمتر بروزش دادم. دلم یه حیوون خونگی می‌خواد، مثلا یه گربه.
واقعا احتیاج دار
عشق و ادم مورد علاقه من مثل اینکه چند تا کودک بی سرپرست و چند تا اقای بی بضاعت که در شرف کارتون خوابی بودن رو سالهاست داره حمایت میکنه! یکیشون حتی کار خوب پیدا کرده و الان پروموت شده!
واو!!!
واقعا ادمها شبیه های خودشون رو پیدا میکنن. این رو اعتقاد قلبی دارم بهش.
خدایا ادمها وقتی میان کانادا گدا میشن و ترسو
ولی همچنان توی بقیه جاهای دنیا ادم حسابي پیدا میشه!
+بازم درد گوشم رو رسیدگی نکردم. :|
 
+لاکر دو نفره بهمون دادن. یعنی گه تو اقاصاد مملکت که یه دانشگاه نمیتونه چند تا لاکر بخره ! :|
 
+ کلاس جراحی فردا تشکیل نمیشه ولی بازم نمیتونم بخوابم. :| باید برم دانشگاه برا کارای ثبت نمره ام و مخابرات برای تلفن و اینترنت! 
 
+ حالم واقعا خوبه. روحی و جسمی. ملالی نیست جز نبود برادرم و بی پولی .
 
+ هزار داستان و المیرا و همسرش و الهام پاوه نژاد و سرطان تخمدان بدخیم و مبارزه دوساله! واقعا سر حال و شاد بود و شادم کرد.
داشتم کتاب جف اولسون رو می خوندم.می گفت از همین الان تصمیم بگیرید کارهای نیمه تمامتون رو تموم کنید
یه نگاه به زندگیم انداختمدیدم چقدر کارهای نصفه نیمه یا بعضا فراموش شده دارم که باید تمومشون کنم.
پریروز بعد از نماز صبح یهو به سرم زد شروع کنم به خوندن نمازهای قضام
من نزدیک به ده روز نماز قضا از روزایی که بیمارستان بودم ،دارم
پس سریع آخر دفترچه یادداشتم تعداد نمازهای قضام رو چوب خط گذاشتم و تا حالا چهارتا نماز ظهر و عصر خوندم و ان شا
پسرعمه ی مادرم چند روز قبل بر اثر کنسر ریه فوت شد درحالی که قبل از مرگش گفته بود من توی زندگیم فقط دوتا آرزو داشتم که به هیچکدومش نرسیدم.یکی دیدن دخترم توی لباس سفید عروسی و یکی هم دیدنش توی مطبش به عنوان پزشک.
دخترش توی یک شهرستان دور طرح میگذرونه و این چندماه سر بیماری پدرش داغون شد.مجبور بود هر هفته مرخصی بگیره و پروازی بیاد و بره و نهایتا این اواخر علیه اش جلسه تشکیل دادن که تو طبابت رو به مسخره گرفتی و هر روز مرخصی هستی.دخترک وسط جلسه گریه
استاد عشق : داستان پرپیچ و خم زندگی نابغه ایرانی، پرفسور حسابي
 
استاد عشق ، ایرج حسابي
معرفی:پدرشان آنها را از ایران برد لبنان بعد هم رهایشان کرد. فقیر شدند و غریب، اما عجیب اینجاست که با هزاران بیچارگی دست و پنجه نرم کردند ولی اینقدر موفق بودند که همه ی ما را خجالت می دهند…فوق العاده جذاب است این کتاب!
اون روز چهارشنبه که رسیدم رفتم دفتر تعاونی که ازشون بلیط خریده بودم یه شکایت نوشتم ولی خب تاثیر خاصی نداشته تا الان! برام مهم نیستهمین که سکوت نکردم خیلی ارزشمند بود و دیگه هیچوقت با این تعاونی ارتباط برقرار نمیکنم :))) 
پنجشنبه عروسی پسر عموم بود و فضای جالبی داشت.کلی رقصیدیم و تخلیه انرژی
فندقم انقدر بزرگ شده که دیگه بهش میگم پتو *_* خیلی دلم براش تنگ شده بود
سعی کردم از کنار خانواده بودنم این چند روز لذت ببرم و همینطور هم شد
مادربزرگم برام ی
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب