نتایج پست ها برای عبارت :

تاهستم کنارشون حسابی شادن

همه ما با افرادی برخورد کردیم که همیشه غر میزنن و بی انرژی هستند، همیشه منتظر یک اتفاق خارق العاده اند تا بلکه کمی نشاط و انرژی در چهره شون دیده بشه. که البته هیچوقت هم چنین اتقاقی نمیفته چون این افراد اصولا در برابر با نشاط بودن مقاومت میکنند. وقتی کنار اینجور آدم ها هستیم انگار زمان نمیگذره و ناخودآگاه پر از حس منفی میشیم و دوست داریم ازشون فاصله بگیریم. در عوض افرادی هم هستند که بمب انرژی و نشاط اند. از بودن کنارشون لذت میبریم و سعی میکنیم
 دانلود کتاب قدرت من هستم جول اوستین
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
دانلود کتاب صوتی قدرت من هستم - کتاب سبزketabesabz.com › . › دانلود کتاب صوتی قدرت من هستم۸ فروردین ۱۳۹۸ - معرفی کتاب صوتی قدرت من هستم. این کتاب نسخه خلاصه‌ای از کتاب صوتی قدرت من هستم، اثر ارزشمند کشیش و سخنران انگیزشی جول اوستین است.دانلود کتاب صوتی قدرت من هستم (جول_اوستین - شادن پژواک .https://taaghche.com › . › قدرت من هستم (جول_اوستین - شادن پژواک) رتبه: ۴٫۶ - ‏۲۱ رأیجول اوستین در کتاب
بسم الله
 
بهترین چیزها برام تو آبان دیدن رفیقام به بهانه ی تولدمه.از اینور اونور همه رو یک جا میبینم و خوشحال میشم که دارمشون و همچین آدمایی رو تو زندگی شناختم.خوشحالم که دنیا رو با اون ها میبینم و جلو میرم و مسیرم یه جایی کنارشون افتاده و با هم راه رفتیم.این روزا یعنی همه خیلی خسته و گرفته ایم ولی داریم میخندیم و سرحال کنار هم راه میریم.خستگی ها رو میریزیم تو کوله ی خودمون و مسیرو برا همدیگه بیشتر باز میکنیم.
سلام
گاهی اینقدر  زمان دیر میگذره که بایدالتماسش و کرد که نگذره ولی گاهی  لحظات شیرین خیلی زود میگذره   یوقتایی ممکنه به پشت سر نگاه کنم و ببینم که چقدر راه اومدم و چقدر دیگ دارم
خیلی وقته وبلاگ نیومدم چون تابستونم خیلی شلوغه ذهنم خیلی مشغول همیشه اصرار دارم تنهایی یکاری و انجام بدم تنهایی فکر کنم ویجورایی دوسندارم بارم رو دوش کسی باشه واسه همین خیلی دورم شلوغه
خداروشکر که داره مشکلاتمون حل میشه
دلم لک زده برای اون وقتایی که خودکارو 
یه روزی خیلی اتفاقی، توسط یکی از اساتیدم به گروهی معرفی شدمگروهی علمی که هرسال مسئولیت برگزاری یه سمینار بین‌ المللی به عهدش بود
و من هم بعد از عبور از چندتا فیلتر، با این گروه همکار شدم
سال اولی که همراهشون بودم، یکی از دوستام هم باهام بود
بیشتر اوقات باهم بودیم و درکنار اونا احساس غریبگی میکردیم
کم حرف بودیم و به قول معروف یخمون آب نشده بود
از رابطه ی کاری اعضای ثابت گروه اطلاعی نداشتیم و سعی میکردیم کار خودمونو به بهترین شکل انجام بدیم
س
سلام
امشب باز چهارشنبه بود من رفتم مراسم ‌
مراسمش راستش مداح خیلی معروف یا سخنران معروفی نداره و یا اینکه خیلی منظم باشه ‌ ولی من خیلی مراسمش رو دوست دارم بوی امام رضا میده .
راستش این روزا برات دعا میکنم ولی دیگه براورده شدنش با خداست ‌ 
 راستش من خیلی فرق کردم از نظر اعتقادی دیکه اون زهرای قبل نیستم خیلی اوضام بد شده . دیکه مثل قبل نیستم ‌ یادمه قبل بهم میگفتی صورتت معصوم ولی الان نه دیگه خودمم میفهمم احوالاتم مث قبل نی ‌ .
مامانم چ
سلام
من هستم
کم هستم
و کمی خسته م
ببخشید که دیگه حوصله بلاگ بازی ندارم، حوصله شلوغ کاری ندارم، حوصله کامنت بازی ندارم. حوصله هیچ کاری ندارم.
نق نمیزنم،
غر نمیزنم،
کاملا بی تفاوتم
و معنی ش این نیست که برام مهم نیستین ( البته بعضیا که از اولم مهم نبودن همچنان مهم نیستن )
فقط این که عوض شدم کمی
دوز خوشحالی م کم شده
دوز بی تفاوتی م بیشتر شده
یخ شدم
اینا اعترافات سنگینیه ها از کنارشون به راحتی نگذرین :))
im a monster
می دونم و بازم اهمیتی نمیدم آه .
سال گذشته مثل امشب زن عموی من به دنبال سرطان متاستاتیک فوت کرد
سارکوم که از عضله پای چپش شروع شده بود طی دو سال _حتی با درمان_ تا مغزش پیشروی کرد
و از پا درش آورد .
موندن عمو و دختر عموی 3 ساله ی بیچاره ی من .
این دو نفر رو که ببینم دلم آب میشه از غصه
هیچ کلمه ای نیست که بشه غم و تنهایی و دلتنگی عمو و دخترعموم رو باهاش توصیف کرد
دختر عموی بیچاره ی تنهای من ، بی پناه ترین دختر دنیاست
هرچی میخوام دعا کنم ، میگم خدا دلش شاد باشه، زندگیش قشنگ باشه .
 
ا
عطر خاک بارون‌خورده می‌فروشم
عطر چمن کوتاه‌شده
عطر زعفرون و برنج
عطر بازار خشکبار و ادویه
بوی اقاقیا توی کوچه‌ها، تو فصل بهار
و من فکر کردم که حالا که این عطرها به دفعات به طور رایگان در دسترسم هستند ، زندگى رو آسون تر بگیرم و ازشون استفاده کنم
مخصوصا عطر آدمهایى که نمى دونیم تا کى مجال بودن در کنارشون را داریم
Add a commentمشاهده مطلب در کانال
بسم الله
 
یکم :
به هر حال اسباب کشی به آدم نشون میده که خیلی چیزها لازم نیست تو زندگی باشن و فقط چون یه موقعی گذاشتیشون یه جا موندن همونجا و جا گرفتن و حواست بهشون نیست.مثل خیلی از آدم هایی که هر روز کنارشون هستی ولی اضافین در واقع!
 
دوم :
 
بخش های بیمارستان رو دارم تند تند رد میکنم و تلاش میکنم که یاد بگیرم ولی انگار یه چیزی همش کمه که نمیدونم چیه.شاید انگیزه شاید فکر درست یا هر چی.به هر حال این راهِ درست نیست.تقریبا مطمئنم.
 
سوم :
 
پاییز بهتر
 قبل‌ترها بیشتر به قاضی میرفتم. از کلمه‌های "ملت ما اینجوریه" "ایرانیا اینجورین" "این اصلا حالیش نیست" "چقد سطح فکرش پایینه" "چقد کوته بینه" و و و  زیاد استفاده‌ می‌کردم. از یه جایی به بعد، حس کردم همه محترمن. حس کردم هر کسی حق داره زندگیشو کنه‌. حس کردم کنار دیگران بودن، خیلی لذت بخش‌تر از بالاتر از دیگران بودنه. من برای رشد خودم تلاش میکنم، تلاش دیگران رو هم ستایش میکنم، اما اگه حس کردم کسی نشسته و داره با زندگیش سر میکنه، سرگرم دست‌گرمی‌ه
وابستگی وابستگی وابستگی وابستگیییییی وای بدتر عنصر در وجود من که در کمترین زمان ممکن شکل میگیره و به کنه وار ترین حالت در اعماق وجودم ریشه میدواند
وابستگی به ادمایی ک نمیتونم کنارشون باشم
و یا درست نیس باشم ویااا اصلا نمیخوان باشم
ولیییی من این حسم نفهم تر از این حرفاست و نمیفهمه و مدام کاری میکنه که با طرف حرف بزنم (الکی) که کنارش باشم و این حس وابستگیم اروم بگیره
چرت و پرت گویی اگر دارم بدونید وابسته گیه اومدم چون نمیتونم برم :/
خجالت میکشم
وابستگی وابستگی وابستگی وابستگیییییی وای بدتر عنصر در وجود من که در کمترین زمان ممکن شکل میگیره و به کنه وار ترین حالت در اعماق وجودم ریشه میدواند
وابستگی به ادمایی ک نمیتونم کنارشون باشم
و یا درست نیس باشم ویااا اصلا نمیخوان باشم
ولیییی من این حسم نفهم تر از این حرفاست و نمیفهمه و مدام کاری میکنه که با طرف حرف بزنم (الکی) که کنارش باشم و این حس وابستگیم اروم بگیره
چرت و پرت گویی اگر دارم بدونید وابسته گیه اومدم چون نمیتونم برم :/
خجالت میکشم
سلام علیکم
امروز م به نیت همراهی با پیاده رو های اربعین از خونشون تا شهدای گمنام نزدیک خونشون پیاده رفتیم و زیارت عاشورا خوندیم و تو راه مداحی گذاشتیم و اومدیم .چند وقتی هست که براشون یادمان درست کردن. فکر کردم به تازگی اومدن . اونجا فهمیدم پنج ساله که اینجان و من بارها از کنارشون رد شدم . شرمنده شدم . انگار باید حتما اون یادمان با سقف طلایی می بود که بیام چون تو مرور ذهنیم میدونستم انگار اینجا هستن
امروز زنگ زدم روضه خون دعوت کنم . هنوز
نمیدونم چرا معرفت زیادی پای هر آدمی میزارم
چرا آنقدر احساساتی ام؟ 
من همیشه از محبت بیش از حد ضربه خوردم
اصلا فاز تعریف و اینا نیست
و اغراق هم نمیکنم ؛
تو تک تک لحظه های افتضاح بقیه پیششون بودم 
ولی خیلی وقتا تنها موندم
هربار تصمیم میگیرم تو خوشیای بقیه باشم کنارشون ولی هربار اشتباه میکنم.
چرا بزرگ نمیشم من؟
امروز دو ساعت تو یه صفحه از کتاب قفل بودم و این یعنی شاید خ ر ی ت
پ.ن: خودم بدم میاد از اینکه اینجا غر بزنم:(
این هفته به افتضاح ترین حال
حسابي بی پول شدم من موندم و چندرغاز پس انداز که به هیچ دردی نمیخوره.
دندونم درد میکنه و با چیزی که از این و اون شنیدم هزینه دندون پزشکی خیلی بالاست.
لپ تاپم رو همچنان خراب ول کردمآخه مطمئنم هزینه تعمیرش بالاست.
یه کلاس جدید ثبت نام کردم و همین روزا باید برم سر کلاس جدا از هزینه های وسایلش همچنان باید شهریه بدم.
واسه کار جدیدی هم که میخوام انجام بدم حتما پول لازم میشم.
مدیرم چند ماه یکبار بهم حقوق میده و وقتی میده نمیدونم باید به کدوم زخمم بز
چند هفته قبل رفته بودم پیاده روی کنار رودخانه فریزر،
یه رودخانه طولانیه.
سه تا کوچه قبل اینکه برسم به رودخانه،
یه اقایی رو دیدم کپی بن افلک!
با یه خانم زیبایی داشت قدم میزد.
عین مرغای فلج بهش همینجوری نگاه کردم،
و هی نگام کرد و خنده ش گرفته بود.
خود بن افلک بود.
و بعد از خجالت فرار کردم!
چند روز قبل رفتم اسکله و کنار اقیانوس،
اونجا میرم برای قدم زدن،
از هالیوود اومده بودن فیلمبرداری، 
در نتیجه بخش هایی از ساحل رو بسته بودن
یه کانکس مانند زده بود
بعضی آدم هایی که داریم کنارشون زندگی و گاها کار میکنیم صرفا لب و دهن خالی هستن ! تو هر زمینه ایی اظهار فضل میکنن و تو همه امور سررشته که نه تخصص کافی و لازم رو دارن ! البته این نظر خودشون نسبت به خودشون هست و همیشه سعی میکنن به وسیله بازی کردن با کلمات درشت و سخت خودشون رو یه سر و گردن بالاتر از دیگران نشون بدن !نمیدونم چقدر با اینجور آدم ها برخورد داشتین و چقدر از دستشون کلافه شدین . تو دوست و فامیل و همکار و فضاهای دیگه زیادن و اگر تا حالا پرتون
فکر کنم اولین آرزوم ،آرامشه ، در کنارشون.
وقتی ارامش نیست ، اگه یه روز نباشن؟ حتی باااینکه بدم میاد ازش ، چی میشه زندگی؟!
عمیقا نگرانم ، نگرانم بدبختی ها بیشتر شه ، چه بیچاره ایم ما نه،؟!
خدایا اگه دقت کنی ، یه دلخوشی کوچیک هم ندادی میدونی؟!
بیچاره تر از بیچاره میکنی و هی ناشکری کنیم بیچاره تر میشیم ، خدایا چی بگم بهت؟!
چرا اینطوری میکنی باهامون؟!
چرا میخوای بدبخت ترم کنی؟
من میدونم اتفاقای بد دارن نزدیک میشن.
از همچی بدم میاد خدا ، به هیچی اع
من با هر بار دیدن عزیزانم انرژی ای که کنارشون هستم رو ذخیره میکنم.توی عمق وجودموقتی کنارشونم یه دل سیر نگاشون میکنم. بخصوص الان که از همشون دور دورم و کم میبینمشون
با میم این وضعیت خیلی خیلی شدیده
انرژی ای که ازش میگیرم خیلی قویه.خیلی خوبه.خیلی قشنگه.
هرچی بیشتر کنارش باشم بیشتر دلم تنگ میشه
آخرین باری که پیشش بودم چون خیلی وقت بود ندیده بودمش ، با حضورش سعی کردم خلاهایی که در نبودش واسم پیش اومده رو پر کنم ولی خیلی موفق نشدم چیزی رو واسه بعد
خدایا شکرت که به من توفیق دادی این 28 روز شکرت رو به جا بیارم و تا بتونم و حسم خوب باشه باز هم توی دوره ی شکرگزاری شرکت می کنم و شکرت رو به جا میارم.
خدایا شکرت که آدم های اشتباهی رو از زندگیم بیرون انداختی و آدم های بی نهایت خوبت رو وارد زندگیم کردی.
خدایا شکرت که ذهنم و خودم ثروتمند هستیم.
خدایا شکرت بابت اینکه کمکم کردی به آرزوم کم کم برسم و هنوز هم دارم رشد میکنم
خدایا شکرت بابت دوستای وفادار و عزیزم که کمکم می کنند ، کنارم هستندو هیچ منت
یه درس عملی داریم که کلاسش خارج از دانشکده خودمونه حالا با اینکه زیاد فاصله ایی نیست ولی اون تایم گروهی من انتخاب کردم یکم بده و قبلش کلاس دارم
حالا چرا این تایم رو انتخاب کردم درصورتی میتونستم با گروه بعدی برم؟؟؟چون همه دوستام توی اون گروه بودن میخواستم کنارشون نباشم:)))))
خلاصه دعا میکنم تایمه بد نباشه که زیاد اذیت نشم
از الان دارم به پول اون دربستایی که باید بخاطرش بدم فکر میکنم
دلیلی اینکه با دوستام نرفتم چون خیلی زرنگن و همیشه میخوان خو
 فصل18
ببخشید بچه ها اعصابم بهم ریختس
نباید بگم ولی میگم یه عده حقیقتا بی شرف هستن که از ناراحتی مردم شادن 
خیلی درد داره که
 

پ.ن1: کتاب های مجموعه بندیکت فروشیه فقط حین ترجمه رایگان گذاشته میشه و فایلی از اونها دیگه منتشر نخواهد شد پس لطفا اگه جایی فایل اونو رایگان گذاشته بودن دریافت نکنید و فروش الکترونیک این مجموعه فقط از طریق سایت یا اپلیکیشن طاقچه و کتابراه (برای اپل داران گرامی)  است از جای دیگه نخرید.
پ.ن2: پست تا پایان فصل ویرایش م
١. کتابا، فیلما، آهنگا، حرفا، ایده‌ها هر چیزی که باعث شه تصوراتمون نسبت به جهان واقعی و جهان ایده آل گسترش پیدا کنن هر چیزی که باعث شه عمیق‌تر فکر کنیم، عمیق‌تر حس کنیم، عمیق‌تر نگاه کنیم، هرچیزی که باعث بشه پیچیده‌تر باشیم، پیچیده‌تر ببینیم و احساسات پیچیده‌تری داشته باشیم و بالطبع عقایدمون هم پیچیدگی‌های عجیب و غریب پیدا کنن، هر چیزی که باعث شه تعداد قدم‌های کمتری بین دوراهیای زندگی‌مون باشه، هر چیزی که انتخاب‌ها و شرایط‌های
 
عشقم کنارم نبود دوستام نتونستم کنارشون باشم دوستم به خاطر من حرف خورد امید تو نبودی 
بدون تو انگار من همینم که سرپرست درو محکم روم ببنده که از پشت حالت میله های زندان در بیرونو نگا کنم فقط غمه و غم 
نمیدونم چرا چرا جا آغوش گرم تو من و.این همه غم تنهاییم 
چرا من اینقد باید گریه کنم که رگ چشام بخواد بترکه 
خسته ام از اینهمه غم نا ندارم 
دلم خنده میخواد روز تولدم حتی انگار نمیتونم دوباره بخندم سرم درد میکنه چرا منو تو قلعه ی غم گیر انداختن حتی ر
همیشه میگن ظاهر زندگی دیگران رو با باطن زندگی خودتون مقایسه نکنید، وقتی میبینم هم باطن هم ظاهر زندگیم خرابه چیکار کنم، چرا باید حسرت همه چیز تو دلم باشه؟، چرا بعضی ها اینقدر شادن،  خوشحالن، خوشگلن، پولدارن . ؟
من هیچی ندارم، مثل زندانی تو قفسم و زندگیم ثابت و یکنواخت، چرا خدا من رو دوست نداره؟
مرتبط:
آیا حس پوچ گرایی بعد از چندین جلسه قابل درمانه ؟
حالم خیلی بده، به پوچی رسیدم
از وقتی ترک تحصیل کردم زندگیم به پوچی میگذره
احساس پوچی داره د
 
هرچقدر که آدم‌های جدیدتری میبینم، این عقیدم محکم تر میشه که من آدم موندن تو یه جمع شلوغ واسه یه مدت طولانی نیستم . من دلم میخواد آدم‌هایی مثل خودم دورم باشن,ولی من چطوریم اصلا؟ هربار که یه سری آدم تازه میبینم میفهمم که انگار اون گروهی که من دلم میخواد توش باشم واقعا وجود خارجی نداره و فقط توی ذهن من تشکیل شده، و ردی از تظاهر و ریا تو تمام دور هم جمع شدن‌ها هست!هیچ جمعی و حتی هیچ دونفره‌ای نیست که من واقعا توش احساس آرامش خیال کنم و واقعا خ
دوست نداشتم در این صفحه از دلتنگی بگم اما خب دلتنگی هم بخشی از زندگی ادما ست . خودم را مشغول کردم با پرتره یک زن که به دلتنگی هام فکر نکنم.  گاهی اوقات ادم به بن بست می رسه.  یه روزی یه درویشی بهم گفت اگه به بن بست رسیدی به خدا توکل کن . لطفش همیشه شامل حالت میشه.  منم توکل کردم . امیدوارم لطف خداوند شامل حالم بشه . 
با اینکه توکل کردم اما جلوی احساسم نمی تونم بگیرم . دلتنگی و هزار کوفت و مرض دیگه . دیدین وقتی از یه کاری منع میشین بی اختیار می رین سرا
برای نوشتن قبل از مهارت، فضا، دلیل، آمادگی و نیاز شدید هست به حس نتونستن!
اینکه دیگه نتونی چیزی رو نگه داری و کلمه ها از همه جات بزنن بیرون .
واقعا چطور میشه حرفی رو که نمیخوای بزنی از تو دلت بکشی بیرون بخشش کنی رو کاغذ قلم و این صفحه های صفر یک صفر یک ؟
حرف ها روی هم جمع میشن جمع میشن تا میرسن به جایی که توی هم گره میخورن و تو نمیتونی گره هاشونو باز کنی ، نمیتونی هضمشون کنی نمیتونی از کنارشون بگذری و بری یه جا بالاخره گیرت میندازن و تا خالی
سلام بچه ها
دم طلوع صبحه که دارم مینویسم.
برای روزی که در راهه یه مقدار برنامه های بیرون از خونه دارم که یکیش حجامت و یکیش عکاسی تو پاییزه .نمیدونم چرا از شب تا حالا هی ترسیدم به برنامه هام نرسم و چند ساعت یه بار بیدار شدم :/
بعد یه دوره وحشتناک بیماری جوجه،الان خودم بیمارم. بعد نه رو به بهبود میرم نه بدتر میشم.چند روزه همین شکلی ام!
اینکه نمینویسم شاید دلیلش یکنواختی زیاد روزمرگیمه. امسال تولدم حتی به بی مزه ترین شکل ممکن گذشت. یعنی شروع یه سال
یادتونه گفتم میخوام ریسک کنم؟!
بی خیال شدم بخاطر احترام ب مسولِ مخالفِ مربوطه
میتونسم با پارتی تپل درستش کنم اما نخواستم
خودم نخواستم 
و نمیدونم تا چ حد درست یا غلط بود اما حس الانم بی خیالیه و فارغ بودنه
این ترمم ترم راحتی نیست واقعنی نیاز به تلاش و تلاش دارد
و باید شروع کنم.
.
من حقیقت فارغ از دین و چیزای دیگ ک بولد کردن واسمون ؛خوشم نمیومد از فلان پسرک!
دوری میکردم ازش و تو جلسه وقتی میدیدم دخترا رو همون اول به اسم کوچیک صدا میزنه و کن
یادمه وقتی بچه بودم وقتای سحر از لا به لای در اتاقم مامان بابام رو میدیم که زیر نور نارنجی رنگ آشپزخونه نشستن و دارن سحری میخورن . اون موقع ها رادیو ما همیشه روشن بود و صدای ربنای شجریان میومد . نمیدونستم کسی که صداش داره میاد کیه فقط همیشه بهم حس دلتنگی و غصه میداد . با خودم فکر میکردم کاش منم میتونستم بیدار شم و کنارشون قرمه سبزی بخورم و خوشحال باشم از اینکه یه وعده بیشتر غذا خوردم  پیش خودم فکر میکردم وای چقدر داره بهشون خوش میگذره و از صدای
ایشون خانوم جان ریچاردز، عضو کمیته دائمی کتابخانه های عمومی ایفلا
هستند که ازشون دعوت شده بود برای افتتاح کتابخانه مرکزی مشهد حضور یابند.اینکه ایفلا کیه و چیه مهم نیست." استاد گوگل کامل در اینباره توضیح میده."اما
اینکه ندونی کجا با کفش بری و کجا بدون کفش خیلی مهمه. خانوم ریچاردز در
سفرشون به ایران سری هم به کتاخانه های عمومی شیراز زدند. تصویری که ملاحظه
میکنید مربوط به حضور ایشون در کتابخانه دستغیب شیراز است. اینکه
خانوم "جون" (احتمالا عام
به دنبال دورهمی های گرم و صمیمی دوستانه هستید !
بهتون لینکی رو معرفی میکنم که براحتی میتونید با ورود به بهترین گروههای دورهمی افراد توپ و باحال رو پیدا و در کنارشون لذت ببرید.
برای عضویت در گروه تلگرام دورهمی همین الان وارد لینک زیر شوید.
 
https://telegram-group.me/tag/%d8%af%d9%88%d8%b1%d9%87%d9%85%db%8c
به صحنه های آخر فیلم آخرین مسئله دقت کردید؟همون صحنه هایی که خانواده ی هلمز بعد از مدت ها دور هم جمع می شن.مادر،پدر،مایکرافت،شرلوک و یوروس.همون صحنه ای که مادر دست پسرش(مایکرافت)رو می گیره و بهش لبخند می زنه.همون صحنه ای که همه خوشحال اند.یوروس می خنده.حتی دوستی شرلوک و جان هم عمیق تر شده.رزی کوچولو بزرگ تر شده.شرلوک رزی رو به آغوش پدرش می سپره.لستراد آشفته(ولی اگه دقت کنید خوشحال. :) )از اتاق بیرون می ره.مالی با خوشحالی وارد اتاق می شه.
و مری
به نظرم زنهای خانه دار در یک گردابی می افتند به نام گرداب اون به فکر خودشه و به ما نمیرسه 
خیلی گرداب وحشتناکیه ذهن بهت میگه ببین اون داره خودش خوشی میکنه به تو بچه ها نمیرسه 
حالا هر زنی به یک شکلی حرفهایی که دیروز ظهر از زنهای همسایه میشنیدم هم داشت همینو به من میگفت همه زنهای خانه دار تو این گرداب هستن 
مثلا اون زنی که مامان مبینا میگفت که با بچه هاش میومده خونه صداهایی از اتاق خواب میشنیده بعد میگفته بچه من تره بار خرید دارم بریم بیرون . ی
عامر با یه دوربین در سطح بابازنبوری بیا وارد اتاقم شو، ببین وقتی دارم از اتاقم میگم، بتونی تصور کنی. دوستام بهم میگن، تو چرا اینقدر کم میای بیرون؟ حال و انرژی این یه تیکه از جهان رو اینقدر دوس دارم که از خدا می‌خوام هرجا میرم، با خودم ببرمش. یه دوره خریدم هنوز گوش ندادم. نمی‌دونم چرا به سمتش کشش پیدا نمی‌کنم؟ خب الآن یاد می‌گیریم بعدا ایشالا به کارمون میاد‌‌. آخ گفتی مثل گواهی‌نامه، دردم تازه شد. گواهی‌نامه دارم اما ماشین نه، تازه‌شم من
چندی پیش شوهرِ خواهرزاده چند تا ماهی گرفته بود بیشتر برای تفریح. اونها رو داد به ما. میشد اونها رو سرخ کرد و شاید دو نفر رو سیر می کرد.
ولی یه چند روزی تو یخچال موند. آخرش گفتم بدید من ببرم بدم به چند تا گربه که همیشه اونها رو می بینم.
دو کوچه بالاتر از ما سه تا گربه ناز پشمالو همیشه تو کوچه هستن و بازی میکنن.
ماهی ها رو تیکه کرده و تو نایلون گذاشتم و با خودم بردم. ابتدا اونها رو ندیدم ولی بعد دیدم رفتن زیر یه ماشین و دارن بازی می کنن. البته یکی از او
بعد از چندین روز خونه نشینی.زدم بیرون.و عصر موقع برگشت بود که دیدم.یک جایی از خیابون مامورا ایستادن و دارن باهم گپ میزنن.این قسمت جالبه ماجرا نیست.قسمت جالبش موتورهای سیاه رنگ قشنگ این مامورا بود.همون لحظه عاشقشون شدم.(کلا خیلی سریع عاشق میشم.حالا کم کم که اینجا موندمو نوشتمو خوندین،این سرعتو درک میکنین).از کنارشون آروم رد شدمو با چشمانی که قلبی قلبی شده بود.(مثل استیکرای قلب تلگرام.گفتم تلگرام داغمون تازه شد.اشکهایش را پاک میک
بسم رب الرفیق

"شخصى است که اگر از شما پنهان بماند گویا کسى را گم نکرده‏ اید و اگر در میان شما باشد چندان به او اعتنائى نمی کنید و بهاء نمی دهید."امیرحسین ازشون به خرابه های گنج دار» تعبیر می کرد. خرابه ها هستند که بی صدا و در سکوت اند، ما دورمون رو شلوغ کردیم. ما سرگرم این هیاهو شدیم. و بی تفاوت از کنارشون رد میشیم. بی خیال و تهی.+"بواسطه شفاعت او در روز قیامت همانند تعداد افراد قبیله ربیعه و مضر به بهشت می روند. به من ایمان آورده است درحالیکه مرا
بسم الله الرحمن الرحیم
 
هیچ وقت باورم نمیشد انقدر حسود بشم.
هیچ وقت اصلا فکرشو نمیکردم حسادت بتونه انقدر اخلاق آدمو فلج کنه.
 حسابي فلج شدم. انقدر که فکر کنم از چشم امام حسین (ع)افتادم تو این محرمیه.
البته میدونم این امتحان خداست که درست بعد از سقط من .نوبت زایمان خواهرهمسر شد و بعد از زایمان راهی خونه مادرهمسر که طبقه پایینه شد.
نمیدونم اصلا قابل درک باشه که زنی که سقط کرده جلوی چشمش یک مادر و نوزاد صبح تاشب باشند
مثل یه زخم که مدام
من دوست زیاد دارم.
هم از اون دسته از دوست‌ها که از کنارشون رد می‌شم و فقط سلام می‌کنیم بهم و تمام! (شاید اسم دوست زیاد باشه براشون!)
هم از اون دسته از دوست‌ها که کم دیدنشون هیچ تاثیری نمی‌ذاره و هردفعه که می‌بینیشون انگار از قبل، دوست ترن.
از اون‌هایی که فقط گاهی یادم می‌کنند که کارشون رو راه بندازم هم دارم! هممون داریم و اصلا شاید خودمون یه همچنین دوستی واسه بعضیا باشیم!
از اون‌هایی که توی ذهنم فقط باهاشون دوستم و تو واقعیت خجالت یا هرچیز
سلام 
نوشتن برام سخت شده و به طرز عجیبی حرف زدن راحت!اما پیدا کردن هم صحبت توی این ایام پر شتاب سخته!گروهی در پی درس خواند،گروهی در پی اپلای،گروهی.
امروز که رفتم اتاق بزرگوار،باز کار به اون مکعب معروف و هیجان‌انگیز حسین شجاعی کشید!در اینجا کوانتوم و گرانش داریم که بهش میگن کوانتوم گرویتی که مبحثی اوپن(open)در فیزیکه!»میخواستم به بزرگوار بگم دکتر کجای کاری ما خودمون ته اوپنیم.اوپن یعنی بحثی که هیچ چیز خاصی درموردش نمیدونیم حتی یه معادله ساد
خب خب بیبیا بیاین که باهاتون حرف دارمیه راست میرم سر اصل مطلبشما همه فیک میخونین درسته؟چه کاپلی رو شیپ میکنین؟شاید حتی بعضیاتون شبا با رویای با هم بودنشون می خوابین!فندوم ما آرمیه.ما ارتش پسرامونیم.درسته یا نه؟چرا وقتی پسرامون واسه حمایت از جامعه ی رنگین کمونی انقد به اعتبار خودشون توی کره و چین و.لطمه زدن،وقتی اینهمه هزینه کردن تا ازشون حمایت کنن،باز یه عده کورکورانه عقاید آدمای قرن 19و 20رو ادامه میدین؟!کیپاپرا توی کل دنیا قوی ترینان.چ
حیف که نمیشه باهات حرف زد وگرنه مى خواستم بهت بگم همه حرفایى که راجع به دوستامون میزدى درست بود. همه دوستایى که داشتیم و تو زودتر از من کنارشون گذاشتى. آفرین. تو باهوش تر بودى. یادمه میانگین هوشت هم بهتر بود و شمالیا باهوشترن و این داستانا. البته من دیگه فکر نمیکنم نقطه امتیاز آدما میتونه هوش باشه اما تو سریعتر دیدیشون. من خیلى دییییر فهمیدم. خیلى دیر. خواستم ازت عذرخواهى کنم که دیرفهم بودم. البته که میدونم توى بعضى چیزا هرکى دیرفهمه.
جای خنجری که توی قلبم فرو کردن دیگه درد نمیکنه اما رد اسکارش هنوز هست.آدمهای ده ساله ی زندگیم یک روز از خواب بیدار شدن و تصمیم گرفتن آزارم بدن و تونستن.
اما من نتونستم فراموششون کنم،کنارشون بذارم.رد اشک هایی که ریختم هنوز هم توی آرشیو اینجا هست اما لعنت به من که انقدر ضعیفم که هنوز هم موقع دلتنگی هام دستم به گرفتن شماره ی همون آدمها میره.من امروز آدم ضعیف و ترحم برانگیزی بودم.شخصیتی که دلم نمیخواد از خودم ببینم و انگار تحت کنترل خودم نیس
هر کسی به ما می‌رسید، سعی داشت به مادرم کمک کند که بیاید روی پله برقی. حالا من، دخترش کنارش ایستاده‌ام، مدام هم می‌گویم که نیازی نیست، استرس ندهید، خودشان بلدند، هولشان نکنید، شما بفرمایید بروید، اما باز هم گوش کسی بدهکار نیست. همه متخصص سوار کردن آدم‌ها بر پله برقی شده‌اند! یک پیرمرد در حالی که می‌گفت "نترس، نترس، بیا" آمد کنارمان و یک لحظه ترسیدم بیاید دست مادرم را بگیرد ببرد روی پله! :))) یک پیرزن هم مادرم را کنار زد و گفت "ببین، منو ببین
گاهی وقتا چشم ها ، چیزهایی رو می بینه که نباید بی تفاوت از کنارش گذشت :)
مطمئنم که این دیدن ها اتفاقی نیست کار خداست :))
یه مدته که صبح ها که میرم بیرون از خونه ، توی مسیر و نزدیک خونمون ، خانواده ای رو می بینم که احساس میکنم اوضاع زندگیشون چندان خوب نیست با سه تا بچه ی کوچیک زندگی میکنند توی یه ساختمان نیمه کاره و یه اتاق کمتر از ده متر و مطمئنا بدون هیچ امکانات رفاهی.
دقیقا نمی دونستم که چنتا بچه ی کوچیک بودن و چنتا دختر و چنتا پسر ، امروز یه حسی ب
دانلود آهنگ تفسیر از فتانه
شروع به بازی کرد و بدون اینکه نگاهشو از روی سینه ی پهنم بگیره گفت: سلام گلم. مشکلی پیش
اومده؟ نکنه حالت خوب نیست.
دستمو زیر چونش گذاشتم نگاهشو به چشمام دوخت. نگاهش پراز خواهش بود. چشمامو ریز کردمو
گفتم : نه فقط میخواستم امروزو خوش بگذرونم.
برقی توی چشماش پدیدار شد. لبای خوش فرمش به خنده باز شد. حسادتو دلخوریو میتونستم توی
صورت زیبا ببینم.
نگاهمو دور سالن چرخوندم و رو بهشون پرسیدم : هستی هنوز نیومده؟
زیبا قبل از پریناز
《کم‌کاری خودتو پای دیگران نذار، مسئول کارات باش، کار رو به نحو احسن انجام بده اما اگه ندادی گردن بگیر.》
یاد بگیرید مسئولیت کارتون رو بپذیرید، این چیزیه که همیشه تو حساس‌ترین موقعیتای زندگی از عامری-استاد ریاضی کنکور- یادم می‌افتههر بار که میام توجیه کنم، عصبانی می‌شم و تقصیر  همه‌چیز رو می‌اندازم رو دوش  بقیه، وقتایی که غرورم اجازه نمی‌ده عذرخواهی کنم و سرمو بالا بگیرم بگم این اشتباه منه و بابتش معذرت می‌خوام و خودم درستش می‌کنم.
بسم الله 
صدای تیک تاک ساعت پاورچین از روی بالشت داخل گوشم پا می‌گذاشت، صدایی آزار دهنده که تو اون لحظه از همه چیز بیشتر اذیتم می‌کرد. چشمم رو باز کردم و نگاهی به ساعت انداختم، روز جمعه بود و جز خوابیدن برنامه ای نداشتم ، حوصله ام سر رفته بود نیاز به یه برنامه ای داشتم که حالم رو خوب کنه مثلا کافه، سینما، پارک، مهمونی یا همدمی که کنارش گذر زمان رو حس نکنم از اون همدم هایی که کنارشون دلت گرم و قهوه ات سرد بشه .
پتو رو محکم بغل گرفتم و به پهلوی را
تو هر مغازه ای که میرم 
از میوه فروشی و لوازم یدکی و لوازم خونگی و‌ لبنیاتی و شیرینی فروشی و قصابی تا هر چیز دیگه ای با خودم میگم اگه اینام طرز تفکر مادر پدر منو داشتن که فکر میکنن آدم یا باید دکتر شه یا هیچی چی میشدیم ما 
بعد میترسم از اینکه الان همه همینو از بچه هاشون میخوان 
یا حداقل خواسته ی ایده آلشون دکتر و مهندس شدنشونه 
به این فکر میکنم اگه این آدما نباشن همون دکترا چقدر لنگ و ناتوان میشن و به این فکر میکنم کاش ما اعتماد و احترام و علاق
فرشته سیبیلو.
برای دومین بار گوشیمو گم کردم.
خانواده رفته بودن باغ، نمیدونم چی شد که یادشون رفته بود پمپ آب رو بزارن توی انباری.
لذا بنده مجبور شدم راه بیفتم برم سمت روستامون.
از راه رسیده و شام خورده و کمی استراحت کرده عزم رفتن با رفیق جانم را کردم. اومدم زنگ بزنم بهش دیدم گوشیم نیست.
گفتم یا خدا گوشیم کجاست؟ هرچی گشتم پیدا نشد. سریعا تلفن رو برداشتم و شمارمو گرفتم. ناگهان یه آقایی گفت بله؟!
در مدت کوتاهی آدرسشو گرفتم و طوری وانمود کردم که انگا
آدمها تنهان و برای دراومدن از تنهاییشون دوست دارن اوقاتشون رو بابقیه بگذرونن، بیشتر زندگیشون رو دارن دنبال یه دوست میگردن که از تنهایی درشون بیاره و باهاش یه دل باشن. اوج دراومدن از تنهایی ما انسان‌ها و چاره اندیشی برای تنها نبودن و تنها نموندن، ازدواجه. استادی داشتیم که میگفت آدم‌ها نمی‌تونن تنهایی رو از شما بگیرن؛ بلکه بهتون نزدیک میشن تا تنهایی خودشون بدن به شما. به همین خاطر شما وقتی با بقیه هستین تنهاتر میشین. تازه وقتی ازدواج کنید
سرم رو گذاشتم رو بالش و به صدای خس‌خس نفسم گوش میدم. ادای جانبازای شیمیایی که تو فیلم‌ها نشون میده رو درمیارم، همونا که چنان با سختی و صدا نفس می‌کشن که میگی الان تموم می‌کنن دیگه. البته سعی زیادی نمی‌کنم، بیشتر سعی می‌کنم بهتر گوش کنم، چون سرما خوردم و همون‌جوری نفس می‌کشم.
از دست خودم خسته شدم، هیچی بارم نیست، هیچی نمی‌فهمم، هیچ فکر مفیدی نمی‌کنم، هیچ نقطه‌ی مثبتی ندارم، مثل تقریبا صددرصد اطرافیانم، برخلاف خیلی از آدم حسابي‌ها. بع
دانلود کتاب صوتی تغییر بزرگ اثر دارن هاردی
دانلود کتاب صوتی تغییر بزرگ اثر دارن هاردی
فرمت فایل ها: mp3 تعداد فایل ها: 2 حجم کل فایل ها: 50 مگابایت مدت زمان پخش: 61 دقیقه نویسنده: دارن هاردی ناشر: رادیو مثبت درباره کتاب: در این کتاب صوتی دارن هاردی قصد دارد شما را هیپنوتیزم کند تا به سمت کارآفرین شدن و ثروتمند شدن حرکت کنید. از شما می zwnj;خواهد در خود تان .
دریافت فایل
دارن هاردی - دانلود رایگان کتاب|دانلود کتاب صوتی| پانته آ https://panteashop.ir › دارن-هاردی
دانلود کتاب صوتی تغییر بزرگ اثر دارن هاردی
دانلود کتاب صوتی تغییر بزرگ اثر دارن هاردی
فرمت فایل ها: mp3 تعداد فایل ها: 2 حجم کل فایل ها: 50 مگابایت مدت زمان پخش: 61 دقیقه نویسنده: دارن هاردی ناشر: رادیو مثبت درباره کتاب: در این کتاب صوتی دارن هاردی قصد دارد شما را هیپنوتیزم کند تا به سمت کارآفرین شدن و ثروتمند شدن حرکت کنید. از شما می zwnj;خواهد در خود تان .
دریافت فایل
دارن هاردی - دانلود رایگان کتاب|دانلود کتاب صوتی| پانته آ https://panteashop.ir › دارن-هاردی
ایران مال که بودیم با یاسر میرفتن بیرون. پرسیدم دستشویی میرین؟ گفت نه. سیگاره. 
حالا دو ساعت بعده، تا گفتم دستشویی گفت اوه! نرفتی؟ از اونجا تا اینجا؟ بیا من همرات میام. 
این همه توجه و مهرش کاری میکنه که کنارشون به شدت احساس امنیت کنم. 
به هر زور و زحمتی هست با احسان دستشویی رو پیدا میکنیم. 
جلو آینه سم دستاشو میذاره رو لپام انگشت اشاره و شصتش رو از هم دور میکنه. میگه اره میدونم سخته. راست میگی خوابت بهم میریزه. بعدا هماهنگ میکنیم که دیگه شب با خ
در شرایطی ک در انتظار اومدن نی نی جدید هستیم این اواخر به بهانه پیاده روی با مامان نی نی ساعتها قدم زدیم و حرف زدیم. کاری ک تو این سه سال خیلی دوست داشتم انجام بدم و صمیمیت بیشتری درست کنم. مخصوصا بعد فوت مادرش و این واقعیت تلخ ک ن خواهر داره ن خاله! و همیشه ذهنم درگیره ک  من ک خواهرِ همسرش هستم مگه نباید براش خواهر باشم؟! اما هربار شرایط پیش نمیومد. این روزا ک بیشتر خلوت دونفره داشتیم دستگیرم شده ک اونم خیلی درباره روحیات من کنجکاوه و چون ازش بز
در شرایطی ک در انتظار اومدن نی نی جدید هستیم این اواخر به بهانه پیاده روی با مامان نی نی ساعتها قدم زدیم و حرف زدیم. کاری ک تو این سه سال خیلی دوست داشتم انجام بدم و صمیمیت بیشتری درست کنم. مخصوصا بعد فوت مادرش و این واقعیت تلخ ک ن خواهر داره ن خاله! و همیشه ذهنم درگیره ک  من ک خواهرِ همسرش هستم مگه نباید براش خواهر باشم؟! اما هربار شرایط پیش نمیومد. این روزا ک بیشتر خلوت دونفره داشتیم دستگیرم شده ک اونم خیلی درباره روحیات من کنجکاوه و چون ازش بز
_ یه جایی توی زندگیت یه شکستی خوردی یا مرگ عزیزی رو تجربه کردی که بهت صدمه زده
 
این جمله رو چند وقت پیش یه مشاور بهم گفت. بهم گفت و من مدتهاست بهش فکر میکنم، آخه من از مرگ عزیزی صدمه نخوردم، یعنی مرگ شخص خیلی عزیزی رو تجربه نکردم، البته تو بچگیم مادربزرگم فوت کرد ولی من اونموقع خیلی بچه بودم.
حالا همش به این فکر میکنم که من کجای زندگیم شکست خوردم، اونم شکستی که بهم صدمه زده باشه.
من تو زندگیم شکست های کوچیک و بزرگ زیادی رو تجربه کردم ، شکست هایی
دانلود آهنگ یاران از داریوش چقدر دلم برای تنها کسایی که برام مونده بودن، تنگ بود: پس منتظرتم، هرموقع حرکت کردی خبرم کن. گوشیمو توی دستم جابجا کردم، گوش سپردم به برادرانه هاش: گفتم که خودتو نگران نکن، بهتره خودتو برای میزبانی آماده کنی. کمی مکث کرد، دل دل میکرد برای گفتنش : آریا میدونی که خوشم نمیاد وقتی که میام. میدونستم چی میخواد، رسم همیشگیش بود، میون حرفش پریدم: میدونم، برای یه مدت میفرستمشون مسافرت. صدای ناله ی همزمان زیبا و پری، نگاه م
دانلود آهنگ شیرین شیرین از داریوش چند پله پایین اومدم، متوجه نگاه سنگین آریا وچشمای کنجکاو آرتا به روی خودم بودم، چادر مشکیمو جمعتر کردم، کاش صبر کرده بودم و با پری و زیبا پایین میومدم. از این همه در معرض توجه بودن معذب شدم. با دیدن فرشته های کوچیکی که از پایین پله ها چشم به من دوخته بودن، تموم خجالتم دود شد رفت هوا، حضور بقیه رو فراموش کردم، پله های باقی مونده رو به طرف پایین دویدم، چقدر ناز و خوشگل بودن. کنارشون زانو زدم، دختر کوچولوی تپلو
باورم نمیشه. من امشب باعث شکسته شدن یه آدم شدم. من امشب دیدم که بی توجهی چه بلایی به سر آدم میاره. من باورم نمیشه که یه آدمو از خودم دور کردم. اما خدا میدونه که بخاطر خودش بود. یه نفر یه احساس فوق العاده زیادی به من پیدا کرده بود. از یه مشکلی به من پناه آورده بود. کمکش کردم. راهنماییش کردم. بهش محبت کردم. بی اینکه بدونم محبتام اون رو وابسته میکنه. به فکر و خیال میبره. خدا منو ببخشه. اون آدم بهم وابسته شده بود. خیلی زیاد. هربار به یه روش مختلف گفت "مراق
این چندوقت اصلا حوصله ندارم. حوصله‌ی وبلاگ و نوشتن هم ندارم و الآن دارم خودم رو کاملا مجبور می‌کنم اینا رو این‌جا بنویسم، چون راه دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه برای آروم کردن خودم. حوصله‌ی خوندن‌تون رو هم نداشتم و از این بابت معذرت می‌خوام ازتون.
این مدت بیشتر درس خوندم، کمتر فکر کردم، بیشتر حرف‌های دیگران رو راجع به مشکلات‌شون شنیدم، کمتر حرف زدم، بیشتر درد کشیدم، کمتر بروزش دادم. دلم یه حیوون خونگی می‌خواد، مثلا یه گربه.
واقعا احتیاج دار
دکتر حسابي روز چهارشنبه به شاگرداش گفت: فردا شفاهی ازتون امتحان می گیرم.بعد دوباره همون لحظه گفت: نه همین امروز اونم کتبی امتحان می گیرم.بعد شاگرد ها اعتراض کردند.بعد دکتر گفت: همین که هست هرکی هم اعتراض داره بره جلوی در وایسه.از ۵۰ نفر فقط ۴ نفر رفتن جلوی در.بعد اینکه امتحان تموم شد رو به شاگرداش کرد و گفت: از همتون ۱۰ نمره کم میکنم!شاگردها اعتراض کردند.باز دوباره گفت: نمره ی اون ۴ نفر هم ۲۰ رد میکنم.شاگرد ها با شدت بیشتری اعتراض کردند.دکتر حس
بنام خالق هستی
 
 
آدم حسابي یعنی .
” بسیاری از اوقات ما آدم‌ها تنها با همان خوبی‌هایی که با آن زاده شده‌ایم زندگی می‌کنیم و تمام عمر از ارثیهٔ صفات خوب پدری و مادری استفاده می‌کنیم. آن‌وقت اسم آدم‌حسابي هم روی خودمان می‌گذاریم! در حالی‌که آدم‌حسابي کسی است که حسابي خود را تغییر و تکامل داده باشد و در این راه حساب خود را رسیده باشد.خوبی‌های موروثی و غیر اکتسابی ما، دلیل خوبی برای خوبی ما نیست. آدم خوب یعنی آدم خودساخته و تغییریافته.
این چندوقت اصلا حوصله ندارم. حوصله‌ی وبلاگ و نوشتن هم ندارم و الآن دارم خودم رو کاملا مجبور می‌کنم اینا رو این‌جا بنویسم، چون راه دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه برای آروم کردن خودم. حوصله‌ی خوندن‌تون رو هم نداشتم و از این بابت معذرت می‌خوام ازتون.
این مدت بیشتر درس خوندم، کمتر فکر کردم، بیشتر حرف‌های دیگران رو راجع به مشکلات‌شون شنیدم، کمتر حرف زدم، بیشتر درد کشیدم، کمتر بروزش دادم. دلم یه حیوون خونگی می‌خواد، مثلا یه گربه.
واقعا احتیاج دار
عشق و ادم مورد علاقه من مثل اینکه چند تا کودک بی سرپرست و چند تا اقای بی بضاعت که در شرف کارتون خوابی بودن رو سالهاست داره حمایت میکنه! یکیشون حتی کار خوب پیدا کرده و الان پروموت شده!
واو!!!
واقعا ادمها شبیه های خودشون رو پیدا میکنن. این رو اعتقاد قلبی دارم بهش.
خدایا ادمها وقتی میان کانادا گدا میشن و ترسو
ولی همچنان توی بقیه جاهای دنیا ادم حسابي پیدا میشه!
داشتم کتاب جف اولسون رو می خوندم.می گفت از همین الان تصمیم بگیرید کارهای نیمه تمامتون رو تموم کنید
یه نگاه به زندگیم انداختمدیدم چقدر کارهای نصفه نیمه یا بعضا فراموش شده دارم که باید تمومشون کنم.
پریروز بعد از نماز صبح یهو به سرم زد شروع کنم به خوندن نمازهای قضام
من نزدیک به ده روز نماز قضا از روزایی که بیمارستان بودم ،دارم
پس سریع آخر دفترچه یادداشتم تعداد نمازهای قضام رو چوب خط گذاشتم و تا حالا چهارتا نماز ظهر و عصر خوندم و ان شا
پسرعمه ی مادرم چند روز قبل بر اثر کنسر ریه فوت شد درحالی که قبل از مرگش گفته بود من توی زندگیم فقط دوتا آرزو داشتم که به هیچکدومش نرسیدم.یکی دیدن دخترم توی لباس سفید عروسی و یکی هم دیدنش توی مطبش به عنوان پزشک.
دخترش توی یک شهرستان دور طرح میگذرونه و این چندماه سر بیماری پدرش داغون شد.مجبور بود هر هفته مرخصی بگیره و پروازی بیاد و بره و نهایتا این اواخر علیه اش جلسه تشکیل دادن که تو طبابت رو به مسخره گرفتی و هر روز مرخصی هستی.دخترک وسط جلسه گریه
استاد عشق : داستان پرپیچ و خم زندگی نابغه ایرانی، پرفسور حسابي
 
استاد عشق ، ایرج حسابي
معرفی:پدرشان آنها را از ایران برد لبنان بعد هم رهایشان کرد. فقیر شدند و غریب، اما عجیب اینجاست که با هزاران بیچارگی دست و پنجه نرم کردند ولی اینقدر موفق بودند که همه ی ما را خجالت می دهند…فوق العاده جذاب است این کتاب!
اون روز چهارشنبه که رسیدم رفتم دفتر تعاونی که ازشون بلیط خریده بودم یه شکایت نوشتم ولی خب تاثیر خاصی نداشته تا الان! برام مهم نیستهمین که سکوت نکردم خیلی ارزشمند بود و دیگه هیچوقت با این تعاونی ارتباط برقرار نمیکنم :))) 
پنجشنبه عروسی پسر عموم بود و فضای جالبی داشت.کلی رقصیدیم و تخلیه انرژی
فندقم انقدر بزرگ شده که دیگه بهش میگم پتو *_* خیلی دلم براش تنگ شده بود
سعی کردم از کنار خانواده بودنم این چند روز لذت ببرم و همینطور هم شد
مادربزرگم برام ی
اون روزهایی که می‌نوشتم، و به خودم غر می‌زدم که چرا این‌قدر دارم از آدم(ها) ی خاصی می‌نویسم، نمی‌دونستم روزهایی می‌رسن که دیگه حتی بلد نیستم چیزی بنویسم.نمی‌دونستم انقدر صدا توی سرم می‌پیچه که دیگه هیچ متکلم وحده‌ای باقی نمی‌مونه برای دیکته کردن حرف‌ها به دستام.
شبیه ایستگاه قطار شده سرم. یه صدای خیلی دور، یه سوت ممتد آروم و دور که ذره ذره جون می‌گیره. بلند و بلندتر می‌شه و از وسط‌های کار، یه صدای تتق-تتق ریتمیک و تکرارشونده بهش می‌
پاورپوینت بیوگرافی دکتر حسابي - 14 اسلاید
پاورپوینت بیوگرافی دکتر حسابي پاورپوینت بیوگرافی دکتر حسابي پاورپوینت بیوگرافی دکتر حسابي پاورپوینت بیوگرافی دکتر حسابي     محمود حسابي در سال ۳ اسفند ۱۲۸۱ [۹] (۱۳۲۱ ه. ق) در تهران از پدر و مادر تفرشی زاده شد.[۱۰] پدرش سید عباس معزالسلطنه و مادرش گوهرشاد حسابي هر دو اهل تفرش و از سادات تفرش بودند.   او چهار سال اول دوران کودکی‌اش را در تهران سپری نمود. در هفت سالگی تحصیلات ابتدایی خود را در بیروت با تن
سلام
هشام بن سالم می گوید، از امام صادق علیه السلام پرسیدم:
کسی که خودش به واسطۀ
بیماری یا مشکلی نتواند به زیارت امام حسین علیه السلام برود و در عوض شخصی
دیگر را روانه کند(هزینه هایش را بدهد)، چه اجری دارد؟
امام صادق علیه السلام فرمودند:
1.به ازای هر درهمی که خرج کند، خداوند همانند کوه اُحد برایش حسنه می نویسد.
2.چندین برابر آنچه هزینه کرده را در همین دنیا به او برمی گرداند!
3.بلاهایی را که فرود آمده تا به او برسد، از او می گردانَد و از وی دور می
یک. باید می رفت جلوی چند تا از اساتید از پایان نامش دفاع می کرد. در واقع یه جور مسابقه بود. باید حواسش به زمان، لحن بیان، جمله بندی ها و خلاصه همه ی تکنیک های یه ارائه خوب می بود. زنگ زد گفت استرس دارم. به نظرت اونجوری که موقع دفاع ارائه دادم خوب بود؟ گفتم آره خوب بود. گفت آخه برای دوستم ارائه دادم گفت خیلی بی رمق توضیح می دی. گفتم فکر کن می خوای به یه اسکیمو یخ بفروشی. چطوری باید ترغیبش کنی ازت یخ بخره!؟ همونجوری ارائه بده!! زنگ زده می گه کاش بودی.
خیلی وقته که چیزی ننوشتمحقیقتا اخرین باری ک نوشتم و پاک کردم رو یادمهیه مسافرت دل انگیز قرار بود شروع بشه که از قبلش حال خوبی نداشتم و .بعد کلی تلاش رفتیم متل قو۳ شب اونجا بودیم و یه تولد کوجیک گرفتیم و خوش گذشتبرگشتم زنجان و با قطار اومدم سمت تهران و گریه های بعد خدافظی تو قطار.چند روز بعدش پیشنهاد یه سفر عجیب بهم شد!با کلی تلاش اون رو هم قبول کردم و اینجا انگار شروع یه ماجرای عجیب بوددیدن و بودن کنار آدم هایی که تا به حال ندیدمشون و قرار گر
اینترن داخلی بودیم.مرد جوانی به علت پپتیک اولسر(زخم معده) بستری بود.رزیدنت بهم گفت این آقا مسئول فلان کانال خبریه که مدام علیه پزشکها مطلب میذاره.گفت هواش رو داشته باش.بعد مکثی کرد و گفت نه،منظورم چیز خاصی نیست،همونطور که هوای باقی مریض ها رو داری هوای این هم داشته باش.
من وسط بدو بدوهای اورژانسم هروقت تایمی پیدا میکردم می اومدم و خودم رو بهش نشون میدادم و میگفتم اگر مشکلی داشت به پرستار بگه خبرم کنن.بابت این خاطره شرمنده ام.از خودم مت
-میبینی هلن؟ همش زیر سر این ناجوانمرداست
+کدوم ناجوانمردا؟ ناجوانمردا که زیادن
_این.بزرگترا دیگه. همش زیر سر ایناست.
+آخ گل گفتی خواهر. آگه اینا نبودن دردسرمون کمتر بود؟
_نه دیگه آنقدر. تو راحتشون میکنی. میگی حالا که وظیفشونو انجام نمی دن، از بین بردن. در حالیکه باید بمونم تقاص کاراشونو پس بدن.
+آخه چه جوری؟ اصلا خدا هم انگار طرف ایناست. تقاص پس نمی دن که!
_نمی دن؟ پس این همه بدبختی چیه سرشون میاد؟ جنگ و بمب و هواپیما و اتوبوس چیه؟ تقصیر بی کفایت
از وقتی یادم میاد‌ عاشق کتابا و فیلما و کارتون های ماجراجویی و جنایی بودم. خیلی زودتر از سنی که باید پوآرو و خانم مارپل میدیدم و کتابای آگاتا کریستیو میخوندم. همون جوری که هنوز هم عاشق کتاباشم و سعی میکنم سالی یکی دوتاش رو بخونم. خلاصه من عاشق فیلم و کتاب جنایی، سال قبل یه هفته مونده به عید برای خرید کتاب دست خودمو گرفتم و رفتم شهر کتاب چهارباغ. داشتم دنبال کتاب برای عیدی دادن به اقوام میگشتم که چشمم به عکس رولینگ روی قطع یکی از کتابا خورد. رف
از پنجشنبه تا حالا بی حال هستم !!! فقط عرق میکنم و میلرزم !!! امروز رفتم شرکت یه ساعت بیشتر اونجا نبودم و برگشتم چرا؟ حالم خوب نبود رفتم دکتر !!! بهم گفت سرما نخوردی مشکل صفرا پیدا کردی ؟ نمیدونم شاید بخاطر عادت غذاهایی که دارم صبحونه ناهار نمیخورم !!! بجاش تلافی شو موقع شام حسابي میخورم و موقع غذا هم حسابي مایعات میخورم و یه نوشابه خور قهرا هستم !!!! نمیدونم شاید !!!
دومین پست امروز. پست قبلی؛ به دخترم نور:)
روز ١۶ آذر اینطوری گذشت که خیلی از دوستانم و عزیزانم رو دیدم. جانم این واقعا خوبه ولی درنهایت تا حدی هم افسرده کننده‌ست. حتا میخوام بگم کسی رو دیدم که اگه دوسال پیش حق رای داشتم، بهش رای می‌دادم. البته الان هم فکر نمی‌کنم انتخاب بهتری برام وجود داشت ولی قضیه اینه که الان میدونم همشون سر و ته یک کر:)!
اولین روز دانشجوی من با ترس گذشت. نه فقط برای من احتمالا برای خیلی از دانشجوهای دانشگاه. من از موتور
مشکل ما میدونی چیه؟ اینکه تو توهم و رویا بزرگ شدیم فکر میکردیم خانواده امون درست درمونه و آدم حسابي هستیم و درسته که شغل پدر خانواده راننده تاکسیه ولی ما قبلا مغازه دار و پولدار بودیم پس آدم حسابي بودیم و هستیم؛ ولی این ها توهماتی بیش نبودن! 
ما درسته همیشه مثل آدم حسابي ها لباس پوشیدیم و گشتیم و هنوزم میپوشیم و میگردیم ولی در گفتار و رفتار هیچ‌وقت آدم حسابي نبودیم و نیستیم.
هیچکس از این خونه خبر نداره واقعیت درونش چیه.
ما فقط ادای آدم حسابي
دیروز عصبانى شدم. باید میشدم. دفعه هاى قبل بى خیالى رفته بودم جلو و پولامو از دست داده بودم و این فرصت مناسبى بود براى ابرازش. علیرضا پیشم نشسته بود. وقتى عصبانیتم رو به منشى ابراز کردم، بعدش از علیرضا پرسیدم چطور بود؟ گفت عالى بود. و اینطورى من یکى از راه ها رو پیدا کردم شبیه تیراندازیه، تفنگ رو پر از گلوله هایى که میخواى میکنى بعد قسمت مهمش اینه که تمرکز خیلى زیادى میکنى که دقیقاً کجا رو میخواى بزنى، بعد در طى شلیک تمامً تمرکزت رو باید حفظ ک
بهش گفتم که دیروز یاد تولد سی سالگیش افتادمپنج سال پیش. تو کارگاه. با بچه ها جمع شدیم و غافلگیرش کردیم. یادمه براش رنگ و قلمو و بوم و پالت گرفته بودم. که بتونه نقش بزنه حرفهایی رو که به کلام نمیانچند روز پیش، و در آستانه ی سی و پنج سالگیش، برای خداحافظی جمع شدیم تو کارگاهبهش گفتم، یادته پارسال، روز تولدت نشسته بودیم رو یکی نیمکت های وسط بلوار کشاورز و با هم حرف میزدیم؟!. که تو روز اول کار کردنت بود در شغل جدید. اون روزی که من اصلا یاد
هو الرئوف
از منِ زخم خورده به شما نصیحت اگر بچه هاتونو دوست دارید اگر آینده دنیا و آخرتشون براتون مهمه بچه رو ناز پروده و تنبل بار نیارید.بچه رو آماده خور و تو پر قو بزرگ نکنید.
اگه از روی محبت اینچنین کنید در واقع به اون طفل معصوم خیانت کردید
میدونید اون طفلک باید چه جونی بکنه تا این صفاتی که از تربیت نادرست بهش رسیده رو از بین ببره؟؟
چقدر باید خوذش رو به آب و آتیش و سختی بکشونه تا آدم بشه؟؟
پدر و مادر عزیز من خیلی اهل تلاش اند اصلا تنبل و علا
"در تمام طول مسیر هنگامه یکبار هم نگاه از خیابان برنگرفت، سالها بود که وجودش را چنین اشتیاقی لبریز نکرده بود، او به خانه‌ای میرفت که متعلق به محبوبش بود و میتوانست بو و وجود او را در آن خانه احساس کند. سرکوچه وقتی از تاکسی پیاده شدند هنگامه." 
هنگامه رمان محبوب من نیست، داستانی است مثل صدها زندگی که هرروز در کوچه و خیابان بی هدف میبینیم و بدون هیچ واکنشی از کنارشون رد میشیم. تابحال چندبار به قیافه آدمهایی که هرروز از کنارمان رد میشوند زُل ز
بهش گفتم که دیروز یاد تولد سی سالگیش افتادمپنج سال پیش. تو کارگاه. با بچه ها جمع شدیم و غافلگیرش کردیم. یادمه براش رنگ و قلمو و بوم و پالت گرفته بودم. که بتونه نقش بزنه حرفهایی رو که به کلام نمیانچند روز پیش، و در آستانه ی سی و پنج سالگیش، برای خداحافظی جمع شدیم تو کارگاهبهش گفتم، یادته پارسال، روز تولدت نشسته بودیم رو یکی نیمکت های وسط بلوار کشاورز و با هم حرف میزدیم؟!. که تو روز اول کار کردنت بود در شغل جدید. اون روزی که من اصلا یاد
هر وقت میام چیز جدیدی که به ذهنم رسیده رو یادداشت کنم،چشمم به انبوه پست‌های با عنوان"برای خودم شماره‌ی n اُم" میوفته و با خودم می‌گم من تا الان n بار شده که خودم رو سانسور کردم و حر‌ف‌هام از پنل این‌جا به هیچ‌جای دیگه‌ای نرفتن،چه تفاوتی بین این‌کارم و توی دفترچه‌هام نوشتن هست؟خب چرا رها نمی‌کنم برم اون‌جا حرف بزنم؟نمی‌دونم،ولی انگار جنس حرف‌های منتشر شده،حرف‌های منتشر نشده‌ی ثبت شده و حرف‌های توی دفترچه‌ها با هم متفاوته و درعین
اتاقم حسابي سرد شده
هر چی تابستون خنکی داشتیم تو این خونه
احتمالا از سرما یخ بزنیم زمستون
مامان که دیگه حسابي سرمایی هست و حتی تابستون به زور کولر رو روشن می کردم
شب ها ی بلوز آستین بلند می پوشم و تا صبح پتو رو تا زیر گلوم می کشم بالا
صبح ها با ی گلو درد خفیف بیدار میشم و کم کم خوب میشم
در این حد خونه سرد شده که میخوایم شوفاژ ها رو روشن کنیم
ادامه مطلب
چقدرررر این وضعیت بی نتی بده! واقعا افتضاحه یعنی. البته من کتاب شنل رو میخوندم و حسابي لذت بردم . اصلا فکر نمیکردم که انقدر سختی کشیده باشه. هنوز تمومش نکردم اما تحت تاثیر قرار گرفتم. هرچند نمیتونم این فکر رو از سرم بیرون کنم که اگر اون مردا بهش کمک نمیکردین بازم این همه موفق میشد یا نه؟ البته با این وجود قطعا ادمی با این استعداد راه خودشو پیدا میکرد به هرحال. اما خب سواله دیگه. 
به جز این قسمت که کتاب خوندم حسابي، بی نتی خیلییییی بده. و البته ام
الان سه روزه خبر ازدواج همسر سابقمو شنیدم، از خیلی وقت پیش اقدام کردن که انگار جدیدا جواب مثبت گرفتن
حالا اینجا اتفاقاتی که برای من افتاد، حرفایی که شنیدم جالب ترین چیزایی بود که تو این یک سال اخیر بعداز طلاقم باهاش برخورد داشتم و خواهم داشت.
چرا اطرافیان فکر میکنن من باید از ازدواج همسر سابقم ناراحت بشم؟ درسته انتظار نداشتم الان اقدام کنه ولی از اینکه دیگران فکر میکنن من الان باید خون گریه کنم رو نمی فهمم !!!
عموم به بابام گفت :بابام به م
بعد از مدت ها، دخترخاله ام از سوئد برگشته بود و همگی خونه خاله بزرگه ام جمع شده بودن. دل همه مون تنگ شده بود. 
منم کارامو پیچوندم و به جای رفتن سرکارم، از دانشگاه پیچیدم و رفتم خونه خاله. 
خاله بزرگه کلی غذاهای خوشمزه با دست‌پخت مخصوص و بی نظیر خودش پخته بود که حسابي با روان آدم بازی می‌کرد. فقط جای یکی از دوقلوها کم بود که نتونسته بود بیاد.
بعد از ناهار، همگی نشستیم دور میز.
خاله کوچیکه ام بافتنی می بافت.
دختر سوئدی، کارت های پاسورش رو روی می
قبلا یه پست گذاشتم درمورد اپلیکیشنایی مث طاقچه که چقدر کامنتای مسخره ای زیر هر کتاب میذارن ملت. اونجا آقاگل منو با گودریدز آشنا کرد. جایی که مردم واقعا کتابخون هستن و معمولا با دلیل و مدرک کامنت میذارن. حالا امروز من با یه سری کامنتای عجیب زیر کتاب "استاد عشق / ایرج حسابي" رو به رو شدم! افرادی که ادعا دارن ایرج حسابي غلو کرده و دروغ گفته و. . که حتی نتیجه سرچ گوگل هم همینو میگه!!! من به شدت کتاب استاد عشقو دوست داشتم! حالا ولی. نمیدونم!+
یه برنامه ایی تو کانال من و تو پخش میشه بنام رئیس نامحسوس (حالا دوستان  نیان ایراد بگیرن که چرا کانالهای ماهواره رو نگاه میکنی) توی این برنامه که شاید خیلیهاتون هم دیدین مدیر عامل شرکت با یه گریم متفاوت به شعبات شرکتش سر میزنه و تحت عنوان یه کارگر یا کارمند چند روزی کنارشون کار میکنه و از نزدیک در جریان مسائل شرکتش و مشکلات پرسنل و حتی میزان علاقه مندی و تعهدشون به سازمانشون قرار میگیره
حالا کاری ندارم این برنامه یا برنامه هایی شبیه این بیشت
۱) سارا داشت تو حیاط گریه می‌کرد که چرا باباش با دوستاش رفته چادر و اونو با خودش نبرده، هر چی توضیح دادم که نمی‌شد تو باهاش بری قانع نشد، خواستم حواسش رو پرت کنم گفتم "میخوای بیای موهای منو اتو کنی؟" (لعنت به زبونی که بی‌موقع بچرخه)، قبول کرد و بالاخره اومد توی اتاق؛ شاید باورتون نشه ولی اتو و موهای نازنینم رو دادم دستش و گفتم "مراقب باشیا!" مثل همیشه گفت:《نگران نباش،نگران نباش》! ؛ بین‌ خودمون باشه ولی چند دقیقه بعد وقتی پشت گردن و گوش و بازو
خیلی وقت ها، توی گذرگاه، پیاده رو، خیابون و مغازه به این فکر میکنم که چقدر وبلاگ نویسی و فضای وبلاگ ها چیز عجیب و قشنگی توی دنیای اینستاگرامی اند، دنیایی که بر اساس ظاهره، که تازه همون جسم مجازی هم معلوم نیست واقعا همون شکلی هست یا نه.
هر روز، آدم های زیادی از کنارمون رد میشن، توی اتوبوس کنارشون میشینیم، باهم منتظر مترو میشیم، کنارهم راه میریم، همه پر از رنگیم، سراسر تفاوت ها و شباهت های ریز و درشت. بعضی وقتا بهم اخم میکنیم، چشم غره میریم، ر
جالبه
 
هر چی بیشترم سنم میگذره
بیشتر متوجه میشم، 
 
که ادمای درست و حسابي
ادمای سالم
ادمای قوی
بزرگ و با ذهن باز
خیلی گذشت دارن
و خیلی دست هم رو میگیرن
و خیلی دست بقیه رو میگیرن
و از خیلی چیزا میگذرن
 
ادمای کوچیک جلوی ادمای بزرگ حقیر میشن
احساس کوچیک بودن میکنن
احساس حقیر بودن
 
ولی اون ادم بزرگه اون حس بهش دست نمیده
دوست نداره کسی رو خرد و کوچیک کنه.
 
از کسی نباید انتظار داشت
ولی واقعا یه ادم درست و حسابي و سالم و باگذشت و عاقل با بقیه با بزر
دیشب جشن یلدا رو خونه مامان بزرگم گرفتیم و همه هم بودن. حسابي خوش گذشت خداروشکر و البته جای پدربزرگم حسابي خالی بود. امروز هم کیک خامه ای پختم واسه اولین بار، برخلاف تصورم خامه کشی اصلاااا خوب نشد. خامه شل شد و یه وضعی اصن. اما خب به هرحال خوشمزه بود. 
این روزا خیلی کار میکنم خداروشکر. حوصله درس هم ندارم. مینویسم که بدونم درس بده و من نمیخوامش و بعدا واسه دانشگاه دلم تنگ نشه! البته بگم بازم خوبه ادم تحصیلات دانشگاهی داشته باشه، خوش میگذره دانشگ
بوسیله گزارش همشهری آنلاین بوسیله نقل از روابط عمومی شبکه مستند، میلاد محمدی کارگردان اصیل چشمانی که رویت» درباره علت پرداختن به عمر دکتر حسابي تو این اصیل گفت: حکیم حسابي یکی از شخصیت های شناخته شده ایرانی است که همه ما با او از راه تاریخچه های درسی آشنایی بدوی داریم، اما تا به حال بوسیله شکل ظریف بوسیله او پرداخته نشده بود و همین موضوع غلام را کنجکاو کرد که بیشتر درباره واقعیت زندگیش بدانم. وی با اشاره به وجود دیدگاه های متناقض درباره د
یه سری چیزها یه زمان مخصوصی داره یه تایم محدود ، مثل چای دارچینی که اگه بعد از گذشت یک ساعت صرف نشه ؛ درسته که چای و دارچین هنوز همونجا هست ولی اگه سر وقت نخوریم ، اگه اون لحظه ای که بوی عطر و بخار دلچسب چای بلند میشه نخوریم دیگه نمیتونم این لذت رو بچشیم دیگه اون مزه وجود نداره . اینهمه داستان سرایی کردم که بگم درسته که ما یه چیزایی رو تعیین نکردیم مثل همین مدت زمان طولانی بودن عطر و گرمای چای و یا حتی بعضی از لحظات و فرصت های خوب ، ولی یادمون باش
دارم روزگار غریب قربانی رو گوش میدم و همچنان حسرت میخورم که چرا اون روز کنسرتش رو نرفتم:) . البته این که خبر نداشتم هم بی تاثیر نیست:) بعدا از استوری های بچه ها فهمیدم:)
 
چه میکنم؟ میخونم، نمیخونم، میخونم، نمیخونم، نمیخونم و بازم میخونم!
یکی از نقاط ضعفم اینه که نمیتونم امتحانی بخونم:/ 
از همه بدتر فراموشیه. میگن طبیعیه و دوره کنی حتما باید! ولی عین آدم دوره نمیکنم که:/ وسط مرور کردن میرم یه درس دیگه و مبحث جدید میخونم و تهش از هیچ کدوم چیزی یاد
بعد از پنج تا امتحان پشت سر هم، خسته و کوفته از اتوبوس پیاده شدم. نزدیک ترین راه به خونه، کوچه ی مدرسه بود. همون کوچه ی پهنی که سه تا دبیرستان داخلش هست.دخترا با روپوش های بد رنگ و مقنعه های کم و بیش کج و کوله و صورت های بی آرایش دم در مدرسه ایستاده بودن و حواسشون به بلندی صداشون نبود. از کنارشون گذشتم و یک آن فراموش کردم که من دیگه متعلق به این جمع نیستم. که دو سال ازشون بزرگترم. که کارت متروی دانشجویی دارم و دو سال بعد قراره کلاه فارغ التحصیلیم ر
سلام سلام.
 
به همین زودی ۱۲ روز از سفرم به ایران به سرعت برق و باد گذشت. تا اینجای سفر بسیار خوب بوده و خیلی چیزا بهتر از انتظارم پیش رفته و البته فرصت چندانی برای استراحت نبوده چون همش به رفت و آمد و دیدو بازدید گذشته. 
 
سفرم خیلی به موقع بود انگار :) چون موقعی که از سیدنی خارج شدیم (من و زهرا با هم اومدیم) به دلیل آتش سوزی ها هوا بسیار آلوده بود و روزهای بعدش هم وضعیت متاسفانه بدتر شده بود. از اون طرف هم من با وضعیت گوارشی بسیار بدی وارد ایران ش
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب