نتایج پست ها برای عبارت :

تا حالا شده شب گرد شی با خاطراتو سر یه ساعت تموم بکنی سیگاراتو

 
حافظه ام تموم خاطراتو میده کنار و میگه؛
فروغ گفته:
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون میبستند.‌‌
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره خون به بیرون میپاشيد
وقتی زندگی من دیگر 
چیزی نبود بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم!
با یک ساعت تاخیر وارد آخرین روز تابستون شدیم!
به همین سرعت تابستون تموم شد و نیمی از سال 98 (که برای خودم به شخصه هنوز جا نیفتاده) گذشت!
ساعت به عقب کشيده شد و دوباره داستان داریم! خود من قراره صبح برم جایی و گفتن ساعت هفت حرکته. حالا نمیدونم هفت دیروز رو گفتن یا هفت امروز رو o_O
ساعت فعلی، جدیده و اونی که بود، قدیمه. این وسط يه سریا به ساعت فعلی میگن قدیم و معتقدن ساعت گذشته جدید بوده! چرا که از اول، ساعت درست بوده و وقتی يه ساعت جلو رفته جدید شده! ح
باید بگم دلم غذاهای خونگی مامان پز میخواد و تمام!
#فقط تموم شو لعنتی
من همون آدمیم که حساس به غذا بود!
هر خورشتی جز خورشت مامان جونش و فک و فامیلای خوب اشپزش از گلوش پایین نمیرفت حالا خورشتای داغون اشپز دانشگاه حتی قیمشو!
فکرشو بکن قیمه! :/ غذایی ک ی تایمی متنفر بود ازش رو میخوره!!
چرا؟ چون نه وقت غذا درست کردن داره و نه حوصلشو لا ب لای این همه شلوغی کار.
تموم شو فقط
تموم شو
دانشگاه برای من هرچند نقطه‌ی شروع خیلی از موفقیت‌هام بود اما یک جورایی انگار تبدیل به یک رنج بی پایان شده بود! یعنی انقدر خودم رو تو گردابش اسیر می‌دیدم که حس می‌کردم هیچ‌وقت ازش بیرون نمیام. حالا انگار جدی جدی داره تموم می‌شه. طی چند سال اخیر، شاید هیچ رویداد و روندی برام آزاردهنده‌تر از بازه‌ی زمانی دانشگاه نبود. 
تموم شدنش با اتفاقات زمان‌بری همزمان شد که نتونستم و نمی‌تونم یک دل سیر از حس و حالم بنویسم. فقط می‌دونم که احساس رهایی
سلام .
بالاخره تموم شد. اولین مرحله جدی زندگیم تموم شد .
 این تموم شد واسه کنکور فنی نظام جدید هست که میگم به خوبی تموم شد و توی دانشگاه ارم شيراز برگزار شد و ایشالا نتیجه خوبی هم داره.
و يه عذر خواهی میکنم برای اینکه این مدت نبودم . با عرض پوزش.در خدمت تون هستم ممنون میشم همراهی کنید .
من همیشه به همه میگم میگذره تموم میشه
همون آدما هم به من میگن میگذره تموم میشه
در حالی که نمیدونیم تموم میشه
چند روز پیش که میثم سر جریانات اخیر گفت اعصابم خورده
و بهش گفتم نباشه چون کاری از دستت بر نمیاد و 
تموم میشه میدونستم تموم میشه؟؟نه
در واقع فکر میکنم هیچ وقت هیچی تموم نمیشه
امشب  خودمو رو تختم پشت این پرده حبس کردم
و حوصله بچه ها  اتاق رو نداشتم با اینکه میگفتند میخندیدن
و موقعیت دیگه باشه من کلا وسطشونم 
هیچی هم نمیتونه ارومم کنه
ا
خب آبان هم تموم شد! توی آبان چالش ۳۰ روز ۳۰ ساعت کتابخونی رو داشتم. ۷ روزش رو کتاب نخوندم. در کل ۱۰ تا کتابو تموم کردم. و بعد از به مدتی که از کتاب دور افتاده بودم چالش خوبی بود برام. 
اما بریم سراغ چالش آذر : 
برای این ماه قصدم اینه هرروز حداقل دو ساعت درس بخونم. و اگه مجموع ساعات مطالعه‌ی درسیم در پایان ماه به ۱۲۰ ساعت برسه ( یعنی دو برابر چالش) ، يه جایزه به خودم میدم. هنوز تصمیم نگرفتم چه جایزه‌ای. راستش نمیدونم چه چیزی میتونه خوشحالم کنه. یکم پ
*اگر با سردار سلیمانی مشکلی دارید یا هرچی، نخونید این پست رو. در حال حاضر توان شنیدن حرف نیش‌دار و غیره و غیره ندارم.*
_سلام، صبح به خیر. 
_سلام. 
_. 
_. 
_چیزی شده؟
_ها؟
_چرا دپرسی؟
_حاج قاسمو زدن. 
_چی؟ کی؟ کجا؟
_دیشب، تو بغداد. آمریکاییا زدنش. 
_یعنی الان. الان شهید شده یا. 
_آره دیگه، آره. 
به همین سادگی؟
تموم شد؟
يه وقتایی باورم نمی‌شه که يه زندگی به چه سرعتی می‌تونه تموم بشه. 
ناراحتی رفتن سردار يه طرف و. 
نگرانی‌ش يه طرف. 
حالا چی؟ حالا چی
*اگر با سردار سلیمانی مشکلی دارید یا هرچی، نخونید این پست رو. در حال حاضر توان شنیدن حرف نیش‌دار و غیره و غیره ندارم.*
_سلام، صبح به خیر. 
_سلام. 
_. 
_. 
_چیزی شده؟
_ها؟
_چرا دپرسی؟
_حاج قاسمو زدن. 
_چی؟ کی؟ کجا؟
_دیشب، تو بغداد. آمریکاییا زدنش. 
_یعنی الان. الان شهید شده یا. 
_آره دیگه، آره. 
به همین سادگی؟
تموم شد؟
يه وقتایی باورم نمی‌شه که يه زندگی به چه سرعتی می‌تونه تموم بشه. 
ناراحتی رفتن سردار يه طرف و. 
نگرانی‌ش يه طرف. 
حالا چی؟ حالا چی
ماه گرفتگی امشبو از دست ندین. ظاهرا ماه گرفتگی بعدی که در ایران قابل رویت باشه سال ۱۴۰۲ هست.
ماه گرفتگی جزئی که با چشم غیر مسلح قابل دیدن هست از ساعت دوازدهو نیم شروع میشه.و اوجش ساعت ۲ هست.و ساعت ۳ و نیم هم با خروج ماه از بخشي از سايه زمین ماه گرفتگی جزئی تموم میشه.
البته ساعت ۴ و ۴۷ به طور کامل ماه از نیمسايه زمین خارج میشه و ماه گرفتگی تموم میشه.ولی فک کنم بازه ی قابل مشاهده با چشم غیر مسلح همون از ساعت ۱۲ و نیم تا ۳ و نیم هست.
حتما يه نگاهی به آس
امروز داشتم از محل رفت آمد به مدرسه راهنمایی ام رد میشدم.یکم خاطراتو مرور کردم / دلم به حال خودم سوخت / تاحالا اینقدر واسه خودم غصه نخوردم /من خیـلـی تنها بودم / فقط خودمو زده بودم به نفهمی / فرقش با الان اینه که الان میدونم و اون موقع نمیدونستم.
حقیقتش همیشه فکر میکردم نهایتا نمیدونم چطور به تاول های روی پام بگم تمام مسیر طی شده اشتباه بود اما حالا این میخچه! خیلی درد داره‌! گاهی وقتا روش فشار میارم که دردش رو بیشتر حس کنم. انگار درد تموم شدنيه میخوام تموم شه. شایدم به خودی خود لذت بخشه
-لوس نشو. چیزی به اسم عشق وجود نداره.
+وجود نداره؟
-نه نداره.
+پس این که ما این جاییم یعنی چی؟
-رابطه، اسمش رابطه ست. ببین همه آدما يه روز رابطه شون تموم می شه. مثلا امروز ازدواج می کنن و يه سال بعد طلاق می گیرن. خب پس عشق کجا میره؟ تموم می شه؟ مگه می شه عشق تموم شه؟
-عشق تموم نمیشه؟
+نه، معلومه که نه!
-پس وجود داره! فقط تموم نشده. يه چیزی درست وسط قلبت، چیزی که تموم نشده!
+اوهوم، خب تو بردی. آره تموم نمیشه. تمومت می کنه مثل خنجری که آروم آروم تا خود اس
وای از آذر!
آذر داره تموم میشه!پاییز ۹۸ هم تمومچی شد حاجی.
چی شد که پاییزا هی عاشق میشيم؟!
ما دو ساعت شب بسمونه!زود بیدار شيم!
سال هاست شب ها زود تر از ۱۲ میخوابم . تنهایی بیدار نمیمونم.مسمومه.شبا مسمومه!
دلم میخواست اینا رو به جای اینجا تو دفترچه ی کوچولوم بنویسم!
پاییز بود.آبرومم دستم بود.پشت در!
يه پاییز از اون پاییز گذشته!آبروم الان کجاست؟!تزریق شد به وجود؟!یا ریخت زمین؟!
آدم به دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده
نتونستم ببخشم!شاید
اون کلیپ های "میخوام تو حال خودم باشم" ملت توی توالت یادته؟ چقدر تحملش سخت و حال بهم زن و خسته کننده بود. ولی تموم شد. هیشکی هم الان یادش نمیاد. این روزها هم تموم میشه يه روزی هیچیش یادمون نمیاد. حالا هر چقدر هم سخت و حال بهم زن و خسته کننده باشه.
تموم شدی برای من حواسم از تو دیگه پرتهمیدونی برای من همیشه صداقت شرطه برو که ربطه رابطه ی ما به هم بی ربطهتو کم گذاشتی واسه من برای من دیگه تو مردیگذاشتی پا رو حرفتو قسمایی که میخوردی بارها که آبروی عشقمونو تو بردیتموم کن برو که دیگه حسه من به تو عوض شده تموم کن برو که موندنم با تو خیاله بیخوده
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
تموم کن برو که چشم نداره دیگه ذهنو جونه من تموم کن برو نه دیگه حرفه موندنو با من نزنچشات يه حرفی داشتو
تموم شدی برای من حواسم از تو دیگه پرتهمیدونی برای من همیشه صداقت شرطه برو که ربطه رابطه ی ما به هم بی ربطهتو کم گذاشتی واسه من برای من دیگه تو مردیگذاشتی پا رو حرفتو قسمایی که میخوردی بارها که آبروی عشقمونو تو بردیتموم کن برو که دیگه حسه من به تو عوض شده تموم کن برو که موندنم با تو خیاله بیخوده
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
تموم کن برو که چشم نداره دیگه ذهنو جونه من تموم کن برو نه دیگه حرفه موندنو با من نزنچشات يه حرفی داشتو
همه ی ما وقتی برای اولین بار مدرسه رفتیم آرزو کردیم که از 7 سالگی سریع برسیم به 12 سالگی
وقتی 12 ساله شدیم، آرزو کردیم کِی میرسیم به 18 سالگی تا بتونیم گواهینامه بگیریم
وقتی کنکور دادیم، آرزو کردیم کِی دانشگاه تموم میشه تا بتونیم تو جشن فارغ التحصیلی شرکت کنیم
وقتی دانشگاه مون تموم شد تقریبا سقف آرزوهای مربوط به بزرگ شدنمون هم تموم شد
ولی حالا هم میتونیم آرزوی پیشرَوی عمرمون رو کنیم؟
اصلا جرأت ش رو داریم؟
عجیبه که چطور دوستی ها در طول سال ها کم رنگ و کم رنگ تر میشن، میفهمی ولی نمیتونی براشون کاری بکني
انگار که سرنوشتشون از اول همین بوده.يه دوره ای بهت شادی بدن و باعث بشن احساس زنده بودن بکني و بعدش از زندگیت برن بیرون و اگه خوش شانس باشي یکی دیگه سر راهت قرار می گیره و از باتلاق نجاتت میده
چی شد که دیگه به فاطمه زنگ نزدم؟ خسته شدم که همش من باید زنگ بزنم و دیگه ول کردم؟ شمارشو گم کردم؟ یا کلا فراموشش کردم؟ ده سال گذشته و من هنوز اون دخترک شيرین
ساعت ده دقیقه به چهار صبحه.
تازه اومدم توی تخت تا بخوابم
خواب به چشمام نمیاد
شهریور داره با سرعت باورنکردنی تموم میشه
امروز ازمون ازمایشي ثبت نام کردم برای اواسط مهر
فردا کاش بشه کارای رزومه تموم بشه تا يه نفس راحت بکشم
چه روزای عجیبی.
اینقدر فکرم مشغوله که حتی وقتی به گذشته فکر میکنم و بابتش افسوس میخورم یا احیانا احساس خشم یا تنفری بهم دست میده؛ خیلی زودگذره. چه خوب. چه خوب که برای فکرای اضافی وقت و حوصله ای ندارم.
خدایا ممنون بابت این روزای
آدم عمق تنهاییش رو وقتی می‌فهمه که اتفاق بدی واسش میفته و نیاز داره کسی دستشو محکم بگیره و فشار بده و بهش بگه: از پسش برمیای.  ولی پیدا نکنه چنین شخص امنی رو برای خودش. تلگرامو باز کنه و بالا و پایینش کنه و دنبال کسی بگرده که تو این موقعیت میتونه کمکش کنه ولی پیدا نکنه کسی رو. بعد مجبوره خودش خودشو بغل کنه و تو اوج تنهایی به این فکر کنه که واقعا از پسش برمیام؟ نمی‌شه همین الان زندگیم تموم بشه و لازم نباشه بعد از این اتفاقو ببینم؟ نمیشه تموم شه ه
قدیما، تو دوران بچگیمون وقتی مینشستیم پای تلویزیون واسه دیدن يه کارتون، کارتون شروع نشده فکر و ذکرمون همش این بود که فقط ده دقیقه قراره پخش بشه، که سه دقیقش رفت، حالا چقدرش مونده، وای شد پنج دقیقه، وای نه نمیخوام تموم شه، وای کاش بیشتر بود زمان پخشش، کاش
الان که دارم فکر می کنم میبینم خیلی از ماها همینطوری هستیم! با فکر اینکه چطوری قراره بیاد و شروع شه و ادامه پیدا کنه و چطوری تموم شه، داریم زندگی رو زهرمار خودمون میکنیم! نه از الان لذت می
برشي از یک قسمت زندگیم  که به لحاظ زمانی خیلی هم دور نیست رو بخاطر آوردم و ناخودآگاه تماماً لبخند شدم .
وقنی دوخت آخرین کیفم تموم شد ساعت ۵ ونیم عصر شده بود.   (دوخت و مونتاژ قسمت آخر کار نیست  و بعد از اون تمیز کاری و ریزه کاری و رنگ لبه و سمباده ش میمونه) 
همین دیروز بود دیگه . درست ۶ روز از وقتی که خلق کردنش رو شروع کردم گذشته بود .
آلارم گوشيم داشت خودکشي میکرد اما توان خاموش کردنش رو نداشتم .  فقط با صداش پرت شدم به دو روز قبل که بعد از ظهر همین
از ساعت هفتو نیم یک ربع به هشت بیدارم. اما هنوز شروع نکردمو هنوز از خواب بیدار نشده دوباره خوابم گرفته :/ فقط دلم میخواد از این وضعیت مزخرف خلاص بشم حالا هرجوری که میشه. همه کارام مونده این همه کتابامو اوردم هنوز کتابمو تموم نکردم تا شروع کنم کتاب جدیدو. لعنت به من با این وضعیت. نمیتونم توضیح بدم که دقیقا چه مرگمه و چرا نمیتونم کار کنم چون در بیرون علتی نداره انگار. اما چیزی هست که نمیذاره نمیدونم چيه فقط میدونم هست و من با این که دلم میخواد نمی
هفته بسیار سخت و پر کاری داشتم و هنوز این هفته تموم نشده کلا هفته های سخت روزهای سخت و ساعت های سخت خیلس کش دار و کند میگذرن و همونجوری وه میبینیر ۳ روز از هفته مونده تا تموم بشه.
کل روزای هفتع کلی کار برای دانشگاه دارم به علاوه حسابداری فردا انتحانش دارم :/ 
برای هفته دیگه یک طومار کار دارم فقط کارای دانشگاهه نمیدونم چه خبره؟ ترم های پیش از این خبرا نبود :|| قشنگ مثل ارازل بیکار میچرخیدیم همشم میخوابیدیم ولی حالا به زورررر میخوابم ینی الان واق
بوی تن مردا هم باهم فرق میکنه
بوی تن اش وقتی با عطر قاطی میشد و فضای اتاقو میگرفت،لال میشدم.
طول میکشيد تا به خودم بیام و فکر و زبونمو یکی کنم.
خوب شد بیشتر از این وابسته ام نکرد.
خوب شد بیشتر از این کش اش نداد.
وگرنه دیوانه میشدم.
دو سالی بود همه چی یادم رفته بود. سودای وجودم تعدیل شده بود. محبت و تکيه گاهی از یادم رفته بود. دلتنگی دیگه وجود خارجی نداشت. یادگرفته بودم با کسی حرف نزنم و تو خیالم کسی رو زنده نکنم. همه این حس ها رو تو پنج ساعت برگردوند
گفتم تموم بشه غمگین میشم؟ 
دیدم نه واقعا.
غمگین نمیشم اما تموم شدنش تموم شدنِ یک دوره آموزشي سخت و نفس گیر بوده.
گاهی پیش میاد که همه چی خوب باشه اما همه چی از دست بره.
من و مامان بابام روز اول عید سه نفر بودیم الان
پس همیشه ویرانی یکی از گزینه هاست که محتمل هست.
ساعت 5 و ربع بعد از ظهر:
 
اونقد تنم درد میکنه که فک نمیکنم چیزی به جز مرگ بتونه آرومم کنه!! حالا اغما هم قبوله! هر چی که من هوشياز نباشم و چیزی حس نکنم دیگه.
 
*****
 
و امروز ساعت 15:15 . آفتاب در آسمان
+ ناگهان باراااااااان!
 
*****
 
و حالا.
هنوزم همینا. :|
 امروز صبح, با اکراه جمع کردم و سوار اتوبوس شدم اومدم دانشگاه,تا اخرین جلسه کلاس اندیشه رو شرکت کنم,همینکه  میخواستم سوار اتوبوس بشم ,اشک هایم سرازیر شد ,,,, هیراد بغلم کرد ,اما آروم نشدم .ساعت یک رفتم کلاس اندیشه و خداروشکر تموم شد.
 
از صبح تا حالا مدام دارم غر میزنم,منتظرم این مهمونای هم اتاقی های پررو ام برن تا بخوابم. .
بنیامین بهادری–راحت
راحت به خودت دادی منه بد پیله رو عادت وای چه کاری میکنه عشق يه آدم با دل آدم
من نمیتونم از تو دور بمونم حتی یک ساعت
چشمای تو یک طرف تموم دنیا یک طرف
من باشم و تو باشيو تموم دنیا یک طرف
این روانی هیچ کجا جز پیش تو عاقل نشد دنیاشو دادش به تو
نمیدونی چقد آسونه مردن براتو
نمیدونی چقد آرومه حسم باهاتو
تو اومدی همه قانون دنیام عوض شد تو اومدی يهو دیوونه دیوونه تر شد
دیوونه تر شد
چشمای تو یک طرف تموم دنیا یک طرف
من باشم و تو باشيو ت
شبت بخیر پرنسسم.
میدونی عاشقتم.نه؟
خاطراتو نه میشه فراموش کرد نه میشه بهشون فکر نکرد.
ولی بازم،آخر هر پوزخندی که با یادآوریشون میزنم،اسم تو لبخند روی لبام میاره.
دختر شيرینی که حتی یکبار به صداقتش شک نکردم.
کلا زود اعتماد میکنم.و دیر میفهمم رکب خوردم.
هیچ وقت برام مهم نبود بعدش چی میشه.اینبار از تو میخوام!
همیشه بمون.بهاش هرچی که باشه میدم.
عاشقتم دختر کوچولو.
عاشقتم فرشته ی دوست داشتنی^^
شبت بخیر پرنسسم.
میدونی عاشقتم.نه؟
خاطراتو نه میشه فراموش کرد نه میشه بهشون فکر نکرد.
ولی بازم،آخر هر پوزخندی که با یادآوریشون میزنم،اسم تو لبخند روی لبام میاره.
دختر شيرینی که حتی یکبار به صداقتش شک نکردم.
کلا زود اعتماد میکنم.و دیر میفهمم رکب خوردم.
هیچ وقت برام مهم نبود بعدش چی میشه.اینبار از تو میخوام!
همیشه بمون.بهاش هرچی که باشه میدم.
عاشقتم دختر کوچولو.
عاشقتم فرشته ی دوست داشتنی^^
.
برای من آسون نبود که دیگه تحسین نشم. عادت کرده بودم به تعریف‌های مدام. به اینکه به خودم حق اشتباه کردن ندم. این دو سال رنج‌های جدیدی داشت. می‌دونی اما حالا که بهش فکر می‌کنم می‌بینم در اومدن از مرکز توجه آدم‌ها باعث میشه خودت رو بهتر بشناسی. بدون تعریف‌های اون‌ها، بالاخره می‌تونی بفهمی که واقعا چی می‌خوای. 
آسون نبود. اصلا آسون نبود. تحسین میشي و بعد تمامش تموم میشه. دو ساله که دارم برمی‌گردم و می‌بینم که همه چیز عوض میشه. زندگی‌ها تغیی
 متن ترانه محسن ابراهیم زاده به نام شبهای دیوونگی
                       بگین به دادم برسه این همه بغضو کم کنه
به غم بگین یکی دو روز من و فراموشم کنه                          یکی اینجا شب و روز خیلی بی قرارته
نمیدونی این دیوونه چقدر چشم به راهته                            روزا کار من شده هی مرور خاطرات
بگو این دل دیگه چقدر بمیره برات                     شبا این دیوونه با عشق تو تو تنهاییاش سر کرده
نم بارون و خیابون خاطراتو دو برابر کرده                 گاهی
الان یعنی نیم ساعت برم عقب بعد اونم دو ساعت، پس ساعت تازه شده 11 اونجا. تازه باشگاهش تموم شده تا برگرده دوش بگیره و بعدم خسته و کوفته. کی حرف بزنیم پس؟
+ وارد چیزی شدم که اصلا فکرشم نمی کردم. امیدوارم شيرینیش همیشه باقی بمونه. 
کار این روزام شده در نظر گرفتن اختلافات زمانی مکانی! میشه این اختلاف از بین بره؟!
++ آخر هفته بعد بالاخره میرم کویر. امیدوارم فوبیام اذیتم نکنه! (کاش اونم بود.)
وضعیت و حال و روز این روزام طوريه که دلم میخواد برم تو کما و مدت ها بگذره هفته ها،ماه ها،سال ها.
فقط میخوام بگذره و نفهمم چی داره سرم میاد
فقط میخوام درد تموم شه. میدونی. خیلی درد هستش،خیلی
راه تموم شدنش هر چی باشه خوبه فقط میخوام درد تموم شه
این روز ها کلی میخوابیدم که دردو حس نکنم و کابوس میدیدم انگار خیلی خیلی سخته فرار کردن ازش ولی کاش بشه.
دارم می‌میرم. این زندگی چقدر سخته. هر جاشو رد می‌کنیم تموم نمیشه بعدی میاد. این دو ماه کلی بلای اشک آور سرم اومد که بازشون نمی‌کنم. الان مامانم ازم متنفره و کسی که دوستش دارم باهام قهر کرده (وقتی یک چیزی که راست بود رو بهش گفتم). تو زندگیم موندم. نمیدونم اینکه اپلای نکنم بر خلاف تقریبا همه بیچاره‌م میکنه یا نه. امتحان زبانامو که عطا کردم. اوضاع سلامتیمم جالب نیست.
هوا بارونی شد و من دیگه تموم شدم. فقط دوست دارم ساعت‌ها گريه کنم
.هیچی. چحوری به این همه پوچی و سطحی بودن رسیدم. ب ی جایی که کاش همونقدری ک همه میگن باهوش و خوب بودم. نیستم. هیچکس هیچی‌ نمیدونه از من. اینکه چقدر از خودم بدم  میاد. چقد از کلاسمون بدم میاد. هرروز میرم اونجا ولی اتفاقایی ک میوفته اصلا برام مهم نیستن و اصلا یادم هم نمیمونن. همه چی خیلی پیش پا افتادس و من هیچوقت نمیتونم خودم باشم.نمیدونم. چرا امسال زودتر تموم نمیشه؟ اصلا مهم نیس چی قبول شم. فقط میخوام تموم شه. نمیدونم شایدم ی روزی دلم تنگ شه واسه
وقتی که بچه مریض میشه، همه ی غرغرها و نق نق ها و نصف شب بیدارشدن ها و دماغِ آویزون و چادرهای دماغی و همه و همه يه طرف، و این دارو دادن به بچه هم يه طرف! مخصوصا اگه چرک خشک کن هشت ساعتی باشه!!
یعنی من وقتی میخام دارو به علی بدم، انگار حضرت عزراییل با اون تیغه ی نیم دایره ایش وایساده بالا سرم، و تا این پروژه تموم بشه صد بار جونمو میگیره.
همچین که حضرت پسر بو میبره که سرنگ دارو میخاد بیاد تو دستم، با سرعت غزال تیزپای آسیا شروع میکنه دویدن دور خونه تا
 
دلم میخاد یکیو داشته باشم که تو بغلش زار بزنم و اون نپرسه چی شده و فقط بزاره گريه کنم
چند ساله اینجوری امی لحظه خوب خوب و ی لحظه بد بدکی تموم میشه؟
پاییز و زمستون ک میاد بدتر میشم. تاریکی حالمو بدتر میکنهکاش تموم نمیشد این 6 ماهه ی اول سال کاش تموم نمیشد
خوابم نمی بره 
اینکه عصر سه ساعت خوابیدم بی تاثیر نیست 
اما کانون فیلم دانشگاه دوباره برگشته اونم با جوکر . 
زندگی من می تونه همینجا تموم شه 
ناراحتم که این ساعت های شبانه روز ، توی این سکوت های بی نظیر بامداد که میشه فکر کرد ، میشه موزیک گوش داد ، میشه کتاب خوند ، میشه حتی درس خوند ، میشه با خدای خودت گفتگو کنی . توی این ساعت ها ، که خوابم .
بگو
بگو به باد که ما با آفتاب زاده شدیم و با آفتاب طلوع خواهیم کرد 
 
دارم میرم پیشش جاده چه همواره و باقی قضایا‎(:‎
الان اینارو برای خودم مینویسم تا یادم بمونه بخاطر خودم و احترامی که برای چندین سال رابطه پر فراز و نشيب قائل بودم دارم این کارو میکنم
یادم باشه منتی سر کسی ندارم
و حتی اگه فردا برای همیشه تموم شد از کسی ناراحت و متوقع نباشم
* فعلا خوشحالم
** تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز!
*** حالا تو این وضعیت لاتاری؟
**** آبان چه يهو تموم شد
***** ناوار نایوخ
ساعت نزدیک چهار صبحه و حقیقتا یادم نمیاد آخرین باری که این ساعت از شب رو بیدار بودم کی بوده.حالا دلیل شب زنده داریم چی بود؟ دخترا ۹ خوابیدن و میم ساعت ده رفت سرکار.خسته بودم و میخواستم يه دونه پادکست گوش کنم و بخوابم.در همین حین يه جایی دیدم يه دوستی کتاب "یادت باشد" رو معرفی کرده بود و توصيه کرده بود به خوندنش.موضوعش خاطرات شهید مدافع حرم از زبان همسرش بود و اولش فک کردم که احتمالا با خط فکری من زیاد جور در نمیاد و . ولی باز از روی کنجکاوی شروع
شاید باورتون نشه ولی من امروز میخواستم بادوم زمینی سرکه ای بخرم و حالا م بادوم زمینی تبلیغ می کنه اینو دیگه هیچ جوره نمی تونست سر در بیاره حتی به زبون هم نیاوردم:( فقط گوشيم دستم بود اون لحظه:)) فکر کنید اگه از تموم لحظه های ما فیلم بگیره و بررسی کنه، بعد اون وقت من تا حالا یک خرید اینترنتی هم نداشتم.
جانم الان واقعا دارم اشک می‌ریزم. چون امتحان تجزيه داریم و من با احتمال خیلی زیادی میفتمش! جانم من واقعا فکر نمی‌کردم کارم به اینجا بکشه ولی خب کشيد. الان همه تئوری هاش رو بلدم و می‌دونم دقیقا Ksp می‌خواد چی بهم نشون بده ولی با دیدن سوال‌هاش هنگ می‌کنم و اصلا متوجه نمیشم کدوم اطلاعات برای کجاست. عزیزم من واقعا کلاسامون رو دوست دارم ولی اصلا محتواش من رو به وجد نمیاره ترجیح میدم بخوابم سر کلاسا ولی يهو میبینم رسیدم به امتحان و هیچی از شيمی ه
و الان داشتم فکر می کردم کی آذر تموم شد پس کی آبان شده بود و به معنای واقعی متوجه گذر زمان نبودم
یعنی اینقدر سرگرم بودم حتی از رو تاریخ آزمون هماهنگامم متوجه این قضيه نشدم
و امروز استادم بهم گفت صد و بیست روز دیگه زمان داری
خشکم زد،کی فرصت من شد صد و بیست روز ،من وقتی این قضيه رو شروع کردم هنوز ده ماه وقت بود و همیشه پس ذهنم این تصور و داشتم که کو حالا تا این ده ماه تموم شه و فقط صد و بیست روز مونده
نمیدونم متوجه حس من میشيد یا نه ولی سر تا سر وجو
با چیزی که همه عمر سايه اش روی همه رویاها و تصوراتت بوده چی کار باید بکني؟
با اون امّایی که پشت هر خیال و آرزویی هست.
باهاش چی کار باید کرد؟
با این ترس مزمن و رونده.
با این حسی که زیر پوست زندگیت دویده از اولین روز هوشياری تا حالااز اولین روز بودن تا اینده
با خودت که مقصر نیستی چی کار باید بکني؟
 
نهم فروردین ماه سال 1398، مراسم عروسی آخرین دختر مش حسین و زیبنده خانوم بود! مش حسین حالا 15 ساله که دیگه پیش ما نیست و همه ما به احترام همسرش و آخرین دختر خانواده، از گوشه کنار دنیا دور هم جمع شدیم تا این اتفاق را جشن بگیریم. همه چیز همانطور پیش رفت که باید! 
زمان مثل برق و باد گذشت و  شب آخر رسید، صبح روز بعد همه راه خودشون را میرن و ننه حالا بعد از عمری برای اولین بار تنهای تنها میشه، بدون مش حسین و بدون بچه ها! آخر شب وقتی دختر کوچیکه پتو را میکشي
تو برهه ی زمانی امتحانات بودم البته هنوزم هستم آخریش فرداست اونم دو بخشه تئوری و عملی.فقط ب این امید نفس میکشم ک فردا قراره پرواز کنم سمت تهران.يه اتفاق بد هم برام افتاده ک چند دقیقه ست فهمیدم هنوز گیج و منگم.اولین باره تو کل عمرم!!!تا حالا تجربشو نداشتم!!!فعلا تو شوکماما باید این امتحان رو خوووب بخووونمم خووووب خوب.برمیگردم تهران.پناه میبرم به اتاقم.زیر پتو
چرا ازم فاصله میگیری پس بگو اون همه خاطره چیمنی که به پای تو موندم داری میری تو به خاطر کیمنی که هی پشت تو واستادم تنها نذاشتم اون .يه روزی فکر نمیکردم که از همون دستا يه چک بخورمد نامرد حداقل با من نه جلو این همه آدم نه با همه آره و با من نه مگه من آهنمدمت گرم کی تورو اینطور بد عادتت کرد کی توئه دیوونه رو درکت کرداز تموم غصه ها ردت کرد .دمت گرم کی تورو اینطور بد عادتت کرد کی توئه دیوونه رو درکت کرداز تموم غصه ها ردت کرد .يه کاری کردی يهو جا خور
شاید رها شدن و تنها موندن ترسناک ترین حس دنیا باشهاما بیتفاوتی نسبت به رفتن آدم ها،يه حس پر از قدرته!وقتی رهام کردی و رفتیفکر کردم جایی که وایسادم ته دنیاستفکر میکردم دیگه نفسم در نمیادانگار یکی وایساده روی گلوم و میخواد خفم کنهفکر میکردم تموم شدماخر کارمهدیگه عاشق نمیشمدیگه کسی نمیتونه مثل تو منو به وجد بیارهدیگه هیچ کسی نمیتونه قدر تو توی قلبم جا بشهولی رفتنت ته دنیا نبوداکسیژن کم نیومدخفه نشدمتموم نشدممن بعد تو قوی ترین آدم روی زمین ش
هر وقت من مریض میشم، مامان هم مریض میشه 
الانم، هم من سرما خوردم هم مامانم 
ناهار ساعت سه خوردیم.(من وسایل رو آماده کردم )
تا قبل از ساعت سه من نگاه میکردم به مامان تا ناهار بیاره 
مامانم هم منتظر بود من ناهار بیارم :|
حالا يه نفر بیاد سفره ما رو جمع کنه :|
+بیان خیلی سوت و کور شده (کجایین ؟)
++اینو نمی فهمم چرا با يه نفر قهر می کنم(از این قهر الکیا )،  چرا نمیاد آشتی کنه (عجب دوره زمونه ای شده )
+++ نمیدونم گوشيم چش شده، دیر شارژ میشه، زود هم شارژش تموم
آرزو می کنم هرچه زودتر بمیری ترامپ لعنتی که گند زدی به زندگیم://
بعد از ترور سردار زندگی نذاشته برام،بهونه اومده دستش که دیگه اونجا جای موندن نیست ،جم کن بیا پیش خودم.
آخه اون عوضی که خودش به غلط کردن افتاده دارن جم میکنن برن گم شن خراب شده ی خودشون ،این وسط این چی میگه من نمی فهمم به خدا‌.
امروزم دیگه زنگ زده بود به بابا:/ آخرم دعواشون شد:/ خدایا چرا تموم نمیشه ؟! چرا تموم نمیشي، رفتی تموم شد دیگه ، تموم شو دیگه بابا تموم شو. تو رو هرکی دوست دار
هیچ میدونی چرا انقدر فیلمای احساسی یا حتی غمناک رو دوست دارم؟ چون همه ی احساسات توی فیلم گذران. حتی اگر غمناک ترین قصه ی دنیا هم باشه نهایتش دو ساعت طول میکشه. باهاش گريه میکنی، حالت بد میشه و شاید چند ساعتی هم بهش فکر کنی ولی از همون وقتی که فیلم تموم میشه تو میدونی دیگه قصه تموم شده. دیگه دلیلی واسه غصه خوردن وجود نداره. اما امان از حقیقت زندگی. امان از وقتایی که ابر غم آسمون دلتو سیاه کنه و نباره. اونقدر نباره تا پر شي از صاعقه هایی که ختم نم
هر روز يه ناراحتی پنهان داره که يهو آشکار میشه :)) 
راستشوبگم پدرم درومده دیگه 
خوبه که تا حالا دووم اوردیم 
همون که میگن ما را به سخت جانی خود ازین گمانا نبود و اینا :)
يه آشنایی اومد گفت من برای خونتون کابینت میزنم با هرچوبی که بخواین با کمترین هزینه !
حالا هرچی جلوتر میریم بیشتر گند کاراش در میاد 
کابینتای مونه خودشونو نشونمون داد گفت خودم درست کردم 
امروز فهمیدم خودش نتونسته کار کابینتاشونو تموم کنه يه نفرو از بیرون اورده 
اونی که باید ای
توی کلمه‌ی ای کاش حبس نشو
کاش رو کاشتن ولی سبز نشد
جمع کن حالا يه مشتی جوک دور خودت
بخند و خودت باشي دکتر خودت
دلت مثل يه دریاست
امیدواری به فردایی که
تموم می‌شه دردات
وقتشه غم از دلت برداری
دلت مثل يه دریاست
امیدواری به فردایی که
تموم می‌شه دردات
وقتشه غم از دلت برداری
♫♫
دانلود آهنگ جدید یاس با نام دلت دریاست
توی کلمه‌ی ای کاش حبس نشو
کاش رو کاشتن ولی سبز نشد
جمع کن حالا يه مشتی جوک دور خودت
بخند و خودت باشي دکتر خودت
دلت مثل يه دریاست
امیدواری به فردایی که
تموم می‌شه دردات
وقتشه غم از دلت برداری
دلت مثل يه دریاست
امیدواری به فردایی که
تموم می‌شه دردات
وقتشه غم از دلت برداری
♫♫
دانلود آهنگ جدید یاس با نام دلت دریاست
یا غفار الذنوب
چهارشنبه
20 آذر 1398
امروز بالاخره بعد از 3 روز درخانه ماندن بخاطر بیماری رفتم دانشگاه.
معمولا وقتی میخوان بعد از یک دوره استراحت کار رو شروع کنن میان برنامه میریزن که کم کم فشار رو زیاد کنن که آدم کم نیاره ولی برای من شرایط کاملا برعکس بود.
تو رشته ما واحدای عملیمون رو اینجوری میگذرونیم که اول ترم از طرف بخش يه Requierment اعلام میشه که یعنی شما باید تا آخر وقتی که تو این بخشيد يه سری کارا رو انجام بدید و بعد واحدتون پاس میشه تازه اگر در
دیشب حسابی دیر خوابیدم. اصلا دلم نمیخواست بخوابم. پیش مامانو بابا نشسته بودم دیگه رو به بيهوشي بودم که رفتم روتختو سرم رو بالش نرسیده خوابم برد و اینقدر خسته بودم که تا ساعت ده فکر کنم خواب بودم. ولی اینا باعث نمیشه من روزمو با کار کردن شروع نکنم وسایلامو اوردم برناممو چیدم تا شبم وقت دارم. کتابمو بخونم تا تموم بشه میخوام حالا که زبان کلاس ندارم فعلا از اول بشينم بخونم مرور بشه برام نه که تنبلی کنم. 
دیروز بارون میومد اتوبوسم یواش تر میرفت ما
کرم_ worm_زرد و پلاستیکی رو کوک میکنم‌.
و میذارم رومیز .جیر جیر کنان میره صاف میشه و جمع میشه تا میرسه به رومیزی و بعدش درجا میچرخه .
داداش میگه گمونم تا دو سال دیگه بیشتر ایران نباشم.ینی نباشيم!
میگم پس تصمیمتونو گرفتین !میگه آره .
میگم منم واسه بچه ات از این اسباب بازیا پست میکنم!
تموم تصورش از عمه !میشه يه کرم زرد که روی زمین میلوله .!
بغض ‌‌‌.
میگه مگه تو نمیخواستی بری؟
میگم ایران!تمدن اسلامی؟ .بازگشت به دوران اوج ؟علوم انسانی بومی؟
ف
هیچ میدونی چرا انقدر فیلمای احساسی یا حتی غمناک رو دوست دارم؟ چون همه ی احساسات توی فیلم گذران. حتی اگر غمناک ترین قصه ی دنیا هم باشه نهایتش دو ساعت طول میکشه. باهاش گريه میکنی، حالت بد میشه و شاید چند ساعتی هم بهش فکر کنی ولی از همون وقتی که فیلم تموم میشه تو میدونی دیگه قصه تموم شده. دیگه دلیلی واسه غصه خوردن وجود نداره. اما امان از حقیقت زندگی. امان از وقتایی که ابر غم آسمون دلتو سیاه کنه و نباره. اونقدر نباره تا پر شي از صاعقه هایی که ختم نم
.
می‌دونی، دلم برای اون بخش از شخصیتت تنگ شده که حتی سرعت ِ بالای حل کردن یک سوال ژنتیک هم بهش حس رضایت میداد. 
حالا که انگار دویدن‌ها برات کافی نیست. هیچ کاری که انجام بدی برات کافی نیست. نمی‌دونم دانشگاه چه بلایی سرم آورده ولی حالا که ترم تموم شده نگاه می‌کنم عقب و می‌بینم خیلی از کارهایی که برام مهم بود رو این ترم انجام دادم. یک کار گروهی رو با هم انجام دادیم. یک سری از ترس‌هامو کنار گذاشتم. درسی که برام مهم بود رو یاد گرفتم. ایده‌ام رو از ی
فیلم‌ها انتظارات ما رو از زندگی بالا می‌برن، سعی می‌کنیم یک چیزی شبيه اون لحظه رو بسازیم ولی واقعیت همیشه ناقص‌تر از چیزيه که تو فیلم دیدیم. همیشه» واقعا؟
بعد، اون سه ساعت تموم شد و برگشتیم خونه‌هامون؛ فرداش برام نوشت که من از دیروز تا حالا چند بار کشو رو باز کردم، کادو و بقيه وسایل رو نگاه کردم و کشو رو بستم.
و این برام کامل‌تر و قشنگ‌تر از هر سکانسی بود که می‌تونست ساخته بشه.
صبحی قلبم مچاله شد ، دلم میخواست همونجا تموم میکردم این زندگی رو . اینقدر شوکه شدم که تموم کانال ها رو گشتم ، به تموم پیچ ها سر زدم ؛ دوست داشتم یکی بگه اشتباهه ، یکی بگه و درد این قضيه کمتر بشه دوست داشتم بشينم زار بزنم درد داره درد 
خدا رحم کنه دیگه هیچ چیزی نباید بگم ، درمورد هیچ چیزی نباید حرف بزنم  
این روزا توی تموم دغدغه ها,مشغله ها
همه ی رفتن ها و نرسیدن ها 
تموم خسته خوابیدن ها و خسته تر بیدار شدنا 
عجیب دلم رفتن میخواد.
رهاکردن تموم فکرای کوچیکی که این روزها دارن از ذهنم تغذيه میکنند وبزرگترمیشن.
تا وقتی خودت چیزی دوست نداشته باشي نمیتونی اون حسو به یکی دیگه منتقل کنی
نمیتونی باهاش ارتباط برقرار کنی.
ادامه مطلب
دانلود اهنگ آی خدا آی خدا پس چرا تموم شد
دانلود کامل اهنگ لری ای خدا ای خدا پس چرا تموم شد به صورت mp3 و لینک مستقیم در وبلاگ یک موزیک همراه با متن و شعر با کیفیت عالی 320
برای دریافت این ترانه زیبا لری ، به لینکی که در پایین این مطلب قرار داده شده مراجعه فرمایید و موزیک ای خدا ای خدا را دانلود کنید
ادامه مطلب
از دست کسی که هیچ صنمی باهاش نداشتم.فقط زیادی دوسش داشتممیدونی چيه رفیق؟تموم شدیدیگه واقعا تموم شدی! هر چند که برای تو هیچ فرقی نداشتاصلا معنی رفاقتو میدونستی؟ای بمیره این ماجده که انقدر بهت محل دادکه تهش فقط خودش شکست. 
 
 
خوش باشي رفیقخوش.
متاسفانه خیلی آدم اهمال کاریم.از ترس سخت بودن چیزی سمتش نمیرم.مثل انجام کارهای فارغ التحصیلی و گرفتن مدرکم. چون میدونستم يه پروسه فرسایشيه که با يه روز دو روز دویدن تو سیستم اداری مملکت عزیزمون تموم نمیشه و این حجم دوییدن و هی رفت و آمد به يه شهر دیگه باعث میشد دنبالش نرم.اینقدر که وقتی میگم ورودی چندم و اومدم دنبال مدرکم همه چشماشون گرد میشه و میگن تا الان کجا بودی؟
چرا واقعا؟ این پروسه برای همه بوده. چرا همه اینکارو کردن و من اونیم که به خا
فیلم‌ها انتظارات ما رو از زندگی بالا می‌برن، سعی می‌کنیم یک چیزی شبيه اون لحظه رو بسازیم ولی واقعیت همیشه ناقص‌تر از چیزيه که تو فیلم دیدیم. همیشه» واقعا؟

بعد، اون سه ساعت تموم شد و برگشتیم خونه‌هامون؛ فرداش برام نوشت که من از دیروز تا حالا چند بار کشو رو باز کردم، کادو و بقيه وسایل رو نگاه کردم و کشو رو بستم.
و این برام کامل‌تر و قشنگ‌تر از هر سکانسی بود که می‌تونست ساخته بشه.
وقتایی که يه قطار از بدبختی و بدشانسی و بدبیاری پشت سر هم تو زندگیم ردیف میشه، جوری که نمی‌دونم دیگه باید بخندم یا گريه کنم، خندیدن رو انتخاب می‌کنم. بعد راه میفتم تو خیابون و وقتی به يه جای خلوت و خالی از آدم رسیدم، سرم رو می‌گیرم سمت آسمون و با صدای بلند و همراه با خنده میگم: می‌بینی چه زندگی‌ای درست کردی برا من؟!
بعد دوتایی با هم می‌خندیم. به زندگی، به دنیا، به تک‌تک واگن‌های اون قطار.
انگار که اون کارگردان يه برنامه‌ی دوربین مخفی باشه
خب زمستونم شروع شد. فقط سه ماه دیگه تا عید مونده که مطمئنم چشم بهم زدن میگذره. دلم میخواد این سه ماه اخر سالو واقعا خوب باشم. يه جمع بندی خوب از سال ۹۸ ام داشته باشم. و اما امروز.  ساعت شيش بیدار شدم اما خوابم برد دوباره تا هشت دیگه نشستم سر کارمو حموم رفتم بزورو که پانسمان کنم رفته بودن کنار. هرچند که خیلی خیلی خوب شده خدارو شکر. موندن جاشم برام مهم نیست هرچی شد. هرچند که مامان براش مهمه و دست از سر من بر نمیداره برای دکتر رفتن. ولی حالا تا اون موق
شاید مسئله یادگیريه. یاد گرفتن چیزای جدید. اینکه می‌تونم دو ساعت بی‌وقفه علوم‌فنون یا ریاضی بخونم و تست بزنم و خسته نشم، اما اقتصاد بعد از يه ربع خسته‌م می‌کنه. سر کلاس خوبه، همون وقتی که معلم داره درس می‌ده. اما بعد که می‌خوام بشينم بخونمشون، عزا می‌گیرم!
+يه جا نوشته بود: طاقت بیار، پاییز داره تموم می‌شه.
اول با خودم گفتم چه فرقی می‌کنه؟ پاییز با زمستون و تابستون چه فرقی داره وقتی که من همونم و شرایط همونه و همه‌چی همونه؟
اما آره، شاید
امروز ناهارم جوج بود (يه همچین ادم لوکسوری ای هستم). رفتم به یکی از گربه ها ناهار بدم. در به در دنبالش گشتم اخر دیدم نشسته پیش يه پسر تپله، پسره داره بهش غذا میده -_____- خائن منافق -___- لیاقت عشق منو نداره -_- مگه من چیم از اون پسره کمتر بود؟ اون فقط تپلو بود همین :'| ینی ملاک گربه ها برای انتخاب همسر گوشت بدنه؟ سیریسلی؟؟ چقد با معیار ادما فرق داره :|
اخرش گفتم حالا زندگی مشترکه دیگه این چیزا پیش میاد ادم باید گذشت داشته باشه. براش گوشتا رو گذاشتم زیر در
به تاریخ سوم شهریور ماه نود و هشت، ‏این فصل از زندگی من هم تموم شد. حس مبارزی رو دارم که بعد از مسابقه، هم کتک خورده، هم باخته و هم دوپینگش رو شده. حالا نه انگیزه ی شروع دوباره داره، نه آبرو و دوستی براش مونده، نه حتی کسی نعششو از رینگ میکشه بیرون. که البته همه ی اینا حقشه.
امشب با سجاد از این پنج سالی که گذشت حرف زدیم حسابی،
و کلی بد و بیراه به زمین و البته زمان گفتیم از ناراحتی.
يه سری فیلم و عکس فرستاد از موقعیتای مختلفِ این چن سال، و کلی ناراحتِ روزهای رفته شدم باز. اونم امشب خیلی ناراحت شد از یادآوری.
 
و نصفه شب تصادفی يه سری فایل پیدا کردم که مال اولین وبلاگم بود، مال سال 87. 11 سال پیش. و چیزای قدیمی تر. و احساسِ عجیب.
الان بیست و سه و نیم سالمه. چشمامو که ببندم و باز کنم خیلی سال از بیست و سه سالگیم گذشته و به این
اینکه از شنبه تا چهارشنبه سرم مثل کنار ضریح امام رضا (ع) شلوغه و پنجشنبه و جمعه هم شوهرم میاد و بازم سرم شلوغه احتمالا تدبیريه که خدا اندیشيده برای این روزهام. مگر نه حالم طوريه که هر لحظه تنها باشم غصه از بند بند وجودم می‌زنه بالا و ممکنه چشم هام اشکی بشه.
خیلی کم طاقت شدم، زود خسته میشم، زود بهم میریزم، انقدر نازک نارنجی شدم که نمیرم طرف بابام که مبادا يه چیزی بهم بگه که ذره ای طعنه توش باشه که من بهم بر بخوره و گريه کنم، مامانم وقتی از برنامه
خب ضایع شدم امروز ازم نپرسید :دی و این که کم هم سوتی دادم. جای شکر داره. در کل روز خوبی بود کتاب کمتر از پنجاه صفحه مونده از الان تموم شده فرضش کن. نمیدونم بعدش چی بخونم و مخم به چی بکشه. فردا انتخاب میکنم. اگه بکشم الان میشينم کتابمو میخونم اگه نه میفته فردا البته هرچقدر که بتونمو امشب میخونمش تا جایی که بفهمم. همین رو به بيهوشيم اما از رو نمیرم. میخوام يه کار تموم شده داشته باشم امروز. بدم نبودما ولی باید دوباره رو مدیریت زمانم کار کنم. يه لیست
دو روزی میشه که ساعت دیواری اتاق خواب مونده و يه ساعتی عقب افتاده. البته کار می کنه اما هر چند وقت یکبار که میزونش می کنم یک روز صبح پا میشم می بینم که يه ساعت عقب افتاده. حالا نمی دونم به خاطر نامیزون بودن روی دیواره، به خاطر قدیمی بودن، یا واقعا باتریش ضعیف شده. یا شاید هم با من لج کرده.
کاغذ بازی وام تموم شد فقط مونده برم تحویل بدم اما شيم پله ی آخر رو نرفته ، خب فردام شروع ثبت نام ِ ، منم کارام تکمیل ِ ، حالا می‌خوام بهش بگم من فردا میرم کاغذام رو میدم به مسؤول وام ، توأم بعداً که کارت درست شد باهم میریم ک تو بدی کاغذات رو الان دارم با خودم کلنجار میرم که بگم یا نه ، چون نمیخوام حتی يه روز از دست بدم چون می‌خوام با پولش سریعتر اون مدرک خارجی رو راست و ریست کنم شایدم فایده نداشته باشه این زودتر دادن اما می‌خوام ثابت کنم به خو
میدونید چيه؟ حس بد من نسبت به شروع  مدرسه از این بابته که حس میکنم باز برگشتم سر خونه اول:/ خوب یعنی چی آخه؟؟؟ بعد از اینهمه دویدن برای اینکه امتحانا تموم بشه ، تاریخ تموم شه ، جغرافی تموم شع، خرداد تموم شه، دوباره همون آش و همون کاسه:/ با این تفاوت که هرسال معلم ها سخت گیری بیشتری میکنن:| آخه این انصافه؟؟
الانم که فقط 55 دقیقه از تابستون مونده:/ چی بگم آخه من؟؟! افسوس که افسوس من کاری رو از پیش نمیبره.
 
+پاییز عزیزم
می دانم که می خواهی مهرت را آغا
امشب حالم خیلی خیلی خوبه چون بالاخره تونستم مثل قبل‌ترها کتاب بخونم و انقدر غرق خوندن شدم که گذر زمان رو متوجه نشدم و به خیالم ساعت 2 ه در صورتیکه ساعت
کتاب نخل و نارنج که هديه از طرف يه دوسته رو شروع کردم تا اینجایی که خوندم خیلی خوب بود و دلم میخواد هنوزم ادامه بدم ولی دیروقته و بهتره بخوابم؛ ولی نمیدونم شاید اشتیاقم به ادامه دادنش اجازه نده بخوابم آخه خیلی وقته دلم تنگ شده بود برای غرق شدن توی يه داستان؛ يه کتاب دقیقا مثل وقتایی که شازد
یکی از روزهای خسته کننده ی من امروز بود.امروز هم عین دیروز ،تموم کلاس هامو از دست دادم،اونم بخاطر کار تمدید اقامت و گرفتن کارت اقامت موقت،تا که کار اقامت جدیدم صادر بشه و برسه بدستم.
خیلی رو اعصابه که قبل از اینکه اداره اقامتشون باز بشه،باید بری حداقل ۱ الی ۲ ساعت قبل اونجا بشينی منتظر تا که باز بشه و شماره بگیری،بعد ساااعتها بشينی(از دوساعت بگیر تا ۶،۷ ساعت) تا که نوبتت بشه.و این پرسه ی خیلیییی خسته کننده ايهحتی اونقدررر شلوغه که يه مطالع
با ح تموم کردم. اون فقط دنبال شهوتش بود و رفاقت سرپوشي بود بر خودخواهی و شهوت و تنهاییش. حالا که یکی دیگه اومد راحت کنار گذاشت. خب وقتی میم با من چنین کرد چرا ح و م اع و . نکنن؟ میم بعد از ۱۵ سال رفاقت و ۱۰ سال زندگی رفت سراغ یکی دیگه از کی دیگه انتظار داشته باشم؟
تو روحم مگه من نکردم همچین؟ اون لااقل در کمال صداقت اومد و گفت من چی؟ 
زخمیم به اندازه‌ی تموم رابطه‌هام زخمیم. درد دارم و باز و باز و باز به این نتیجه رسیدم که هیچی. مطلقا هیچی تو این دن
تقریبا تو شمارش مع افتادیم برای شب یلدا :(
ولی من اصلا حال خوبی ندارم تازه دارم کم کم حال اونایی که روز تولدشون غمگینن رو درک میکنن .
نه این که شب یلدا تولدم باشه بلکه چون حال دلم خوش نیس ، هیچ موفقیتی ندارم و هیچ تفریح و شادی بلکه از روزی که حق شادی دارم ولی شرایطشو ندارم دلگیر میشم
6 ماه دیگه مونده تاکنکور و امیدوارم هرچه زود تر تموم شه
 تو این 6 ماه تکلیف دو تا چیز معلوم میشه : کنکور و اون اتفاق خاصه :////
دیگه هم حاضری نمیزنم ! چون بسشه ! بقی
دلبر خوبی؟
بیخیال، بیخیال چیزاییکه باب میلت نیستن،این روزاهم میگذره و تموم میشه میره،
چندماه مونده؟ فقط7ماه. فقط 7ماه مونده دلبر. پس 7ماه تحمل کن باشه؟
این 7ماه که تموم شه همه چی درست میشه.
دراز2 شده بهترین دوستت؟ ایول بهش. دوسش دارم. خیلی مهربونه.
پدر؟ پدر نه تعادل داره و نه کسی قبولش داره. پس بیخیالش. بیخیالش شو و به هیشکدوم از کاراش توجه نکن.
دایی؟ اگه تو قبول شي همه چیو فراموش میکنه و میبخشتت.
تقریبا يه سال دیگه همه چی تموم میشه پس فقط 7ماه تلا
يه هماهنگی جالبی بین چند تا عدد پیش اومده. همین چند دقیقه پیش تست ریون رو برای بار چندم در زندگیم دادم، محض تفنن. وقتی تموم شد نوشت نمره‌ی آزمون شما 133 می‌باشد، زمان آزمون: 23 دقیقه و 23 ثانيه. نگاه کردم به ساعت: 23 دقیقه‌ی بامداد بود. اومدم پست بذارم، دیدم تو عنوان باید بنویسم: بیست و سه :)

اولین بار، اول دبیرستان، فکر کنم 130 شده بودم، چند سال پیش دادم 127، حالا شده 133. هیچ‌وقت هم نتونستم کامل بزنم تست رو. این بار يه غلط داشتم :|
چرا قمرا رو میریزین تو عقربااااا؟
داشتم واسه خودم تو راهرو دانشکده میپلکیدم و از دیدن ترم یکی ها قهقهه سر میدادم.که استاد زدن تو پرم.
که مقااااله !
مقااااله بنویییس!زوووود ‌.!و يه جعبه موز _واحد اندازه گیری کتابه_کتاب تدارک دیدن که مطالعه کنم واسه مقاله ‌‌.!
حالا فرصت تا بهمن.
جشنواره داستان تا بهمن .
المپیاد تا بهمن.!
بهمن امسال به خاک و خون کشيده میشم !
خدایا خودت کمک کن!
از اووون طرف نیم ساعت پیش رسیدم خونه .مامان رسیده و نرسیده میگ
دارم به چشمام التماس میکنم که باز بمونن چون دارم از دست میرم کم کم. امروز روز بزرگی بود. تشکیل شده از سیالات و الی و مهدی و دعوا و دعوا و دعوا و دلجویی و توجيه و معادلات و کوئیز و کارگاه و آواز و عکس و فیلم نسبیت خاص و. هنوز تموم نشده. تموم شو لعنتی :))
کارها و جمع کردن وسایل تقریبا تموم شد. ولی باید پذیرایی رو ببینی بس که شلوغه :/ يه ماشين فردا صبح میاد دم خونه  تا وسایل رو بار بزنه. قراره مبل دو نفره راحتيه رو هم ببریم. فکر نکنم چیزی جا مونده باشه از وسیله ها. اصلا فکرشم نمیکردم اینجوری باشه داستان شاید اگه میدونستم خودمو وسط نمینداختم :دی ولی دیگه شده و مهام خب وسیله لازم داشت. دلم برای کتاب خوندن کارکردنم تنگ شده انگار خیلی وقته هیچکار نکردم :( خیلی این فکر ناراحتم میکنه. دلم میخواد زودتر بر
هفته ای که گذشت به معنای واقعی کلمه خداحافظی با فعالیت های تابستونی ام بود. پنج شنبه هم آخرین جلسه ی کلاس فارسی با بچه ها بود و هم آخرین جلسه ی کلاس زومبا. نتیجه ی تقریبا این دو ماه کلاس فارسی، 15 حرف پر کاربرد الفباست که حالا بچه ها می تونن تشخیص بدن، بخونن و بنویسن. تازه داشت دستمون می اومد که باید چیکار کنم که کلاس تموم شد! کلاس زومبا هم با اینکه شروع سختی برای من بود اما به یکی از بهترین تجربیاتم تبدیل شد. خداحافظی کردن باهاش و با معلممون واقع
باید منظره سیاه قلمم رو درست کنم.
بکگراند کار خودکارم رو تموم کنم.
اون یکی کار خودکارم رو تموم کنم.
يه طرح جدید بکشم.
آلبومم رو اتیکت بزنم.
همه نقاشيارو بذارم توی آلبوم ( اگه چیزی رو گم نکرده باشم).
دیگه یادم نمیاد چی مونده.
اگه کسی برنامه امروز عصرمو به هم نزنه، عصر شلوغی دارم.
میخواستم دیگه از مشکلاتم ننویسم اینجا. میخواستم غر نزنم دیگه. ولی این سلسله اعتفاقات مزخرف عصبی کننده تموم میشن مگه؟!! :/
فقط يه چیز هست که حالمو خیلی خوب کرد و چند روزه میخوام بنویسمش و هر بار موکولش میکنم به وقتی که حالم بهتر باشه و نمیرسه این وقت!!! پس همه مقدماتو حذف میکنم و يه راست میرم سر اصل اتفاق. من بالاخره موفق شدم يه بلاگر ببینم! :) یکی از عزیزترین و دوست داشتنی‌ترین دوستای مجازیمو تو يه موقعیت به شدت عجیب که مطمئنم هیچ دو بلاگری تا
فصل سوم سریال stranger things رو چند روز پیش تموم کردم. ولی هنوز فکر می کنم. چرا آخه نویسنده این کار رو با ما می کنه؟ البته می دونم چرا. وقتی می خوای بیننده هات رو تشنه فصل بعدی نگه داری که با ولع نگاهش کنن، یکی از راه ها اینکه یکی از باحالترین شخصیتهای قصه رو تو نیم ساعت آخرِ قسمت آخر، بکشي. (شکلک گريه)
بالاخره انتخاب رشته کردم، هفته‌ی سخت و دیوونه‌کننده‌ای بود برای همه‌مون و حتی خانواده‌هامون.این يه هفته من فهمیدم که کیا دقیقاً باهامن و کیا نیستن.ما پشت هم موندیم پشت انتخابامون که حالا دیگه از روی احساس نبود کاملاً عاقلانه بودپشت مدیریتی که سحر براش جنگید ادبیاتی که غزاله خواستش و حقوق رو کنار زدروانی که کیم می‌خواستش و دعا می‌کنم برسه بهش و ته تهش من و لیلی‌ای که جنگیدیم برای دانشکده علوم‌اجتماعی.تهش که تموم شد همه‌مون يه نفس
عجیبه که تا حالا از فیزیوپات و شروعش چیزی ننوشتم:)
بچه ها از ۳۰‌ شهریور رسما فیزیوپات شدم و دو بارم رفتم بیمارستان شرح حال گرفتم^__^
مریض ها تا حالا که همکاری خوبی داشتند. با یکیشونم که يه خانوم ۳۶ ساله مبتلا به لوپوس بود دوست شدم . خیلی حالش بد بود! و جالبه ۴ تا بچه هم داشت و نوه هم داره. از روستاهای اطراف بود بنده خدا:( . اصلا ۳۶ بهش نمیومد. فکر میکردم ۴۵-۵۰ باشه. 
کورس سمیولوژی نظری هم امروز تموم شد و چند روز دیگه امتحانشو داریم:) بعدشم قلب شروع م
میدونی چيه دلبر جانم؟سه تا وبلاگ به هم زدم تا حالا :)فک نکن رکوردت 858 ِه!يه دونش با آه شروع شدبا آه تموم شد.نتونستم طاقت بیارم. حذفش کردم.سوختم.ولی فک نمیکردم يه روز بخوامش. مث الان:) 
+ و همچنان انگشتِ سبابه خود را گاز میگیرد و غرولند میکند که
نازنینا؛ همون که ما به نازش جوانی داده ایم. چرا بت نگفتم و حتی نمیگم؟ برا خودمم سواله :) 
نامه به گذشته؟
 يه فاک گنده به همه نشون بده و برو هنرستان و بعدشم دانشگاه نرو و بشين تو خونه در حد مرگ طراحی کن و زبانتو تموم کن و يه عالمه دوست پیدا کن و گور بابای همه کس و همه چیز
 چیزی که پیش روی من بود روشن نبود و خوشحال نیستم و معلوم هم نیست که هیچ وقت اون خوشحالی رو پیدا کنم ولی تو پیداش کن
شاگرد تنبل کلاس شو، پررو باش، اون روز که مرده تو تاکسی بهت دست میزنه بزن تو دهنش و شلوغش کن و نزار ترست تا 5 سال بعد فلجت کنه،برو يه ورزش رزمی یاد بگیر، ب
- انگار دارم يه تیکه گوشت رو می ک ن م- خب وقتی میکنی یعنی خودت همینو میخایدارم آگاهی پیدا میکنم نسبت ب تغیرات رفتارم با بودن نفر سوم یا نبودنش. و دارم ب جاهای خوبی میرسم. قبلا به خاطر حس گناه عذاب وجدان یا هرچی. همیشه خودمو مقید میکردم. خودمو مقید میکردم به مطابق میل همسر رفتار کردن. هرچی اون بخاد. هروقت بخاد . هرچی بگه. انگار ی صدایی ک صدای خودم بود . بهم میگقت. باید هرکاری اون میگه بکني . تو مجبوری . تو وظیفته تو باااااید . تو باید ب حرفش گوش بدی بای
 
تا حالا شده از خودمون بپرسیم کهقیمت یک روز زندگی چنده؟پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمیکنیم؟قیمت یک ساعت روشنایی خورشيد چنده؟قیمت یک دست سالم چنده؟یک چشم بی عیب چقدر می ارزه؟قیمت یک سلامتی فابریک چنده؟اینا همه لطفه …همه نعمته که ما به حساب حق و حقوق خودمون میذاریمتا اونجا که اگه صاحبش بخواد میتونه همه رو آنی ازمون پس بگیرهقدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر …به زندگیت ایمان داشته
و باز هم زله
چشمتون روز بد نبینه
داشتم خواب زله میدیدم ، خواب که تموم شد بیدار شدم
يهو‌ زمین هوس رقص بندری به سرش زد
قشنگ ده ثانيه لرزید
تازه مایی که تو يه شهر دیگه هستیم زیاد احساس نکردیم این بود
بیچاره مردم میانه ، یاد اون روزایی افتادم که خود اهر زله اومده بود
یاد آوارگی هامون ، دوری از خونه
ولی حداقلش این بود که میدونستیم يه سرپناه داریم
و بعد یک هفته آوارگی تصمیم گرفتیم بریم خونه
بیچاره اونایی که خونشون رو از دست داده بودن
مخصوصا
U
و تو توی شيرین ترین لحظات دنیامون ،
تو قشنگترین خاطره های عمرمون ، هستی.
و تموم دوست داشتنی ترین لبخند ها ، غمگین ترین اشک ها
توی گرم ترین بوسه ها ، عمیق ترین آغوش ها
و تموم چیز هایی که میخوام توی امواج زندگیمون ثبت بشه
همه خاطراتی که تو تاریک ترین شب ها می درخشن
و تو ، همون کسی هستی که تو تک تک سلول های من نفس می کشه!
 
 
۱. امروز رفتم انقلاب و کار رو تموم کردم. دیگه جای صبر نبود. همه‌چی باید همین امروز تموم می‌شد و تموم هم شد. چی؟ آره، همون خرید نوشت‌افزار :| دیگه وسواس بس بود دیگه. نبود؟! :)) ولی بدونید و آگاه باشيد، برای یکی که تنها لوازم تحریراتش تا به امروز، فقط يه خودکار بوده، همچین اقدام تمام‌کننده‌ای، واقعا دشوار بود.
۲. اوضاع مسخره‌ايه. يه استاد داریم که دانشجو دکتری‌ست و تیپش در کل دانشجویی هست. بعد توی محیط دانشگاه می‌بینمش، نمی‌دونم باید سلام بد
بالاخره امروز کار کردم هرچند کم اما بهتر از هیچی. ظهرم تا عصری رفتیم جنگل گشتیم. بعدشم اومدیم صندوق عقب بابام درش بسته نمیشد قفلش خراب شده بود :/ خلاصه داستانی داشتیم. از صبم هرچی زنگ میزدیم مانون اینجا که بپرسیم کلاس فردامون ساعت چنده کسی جواب نمیداد. سر راه کانونم رفتیم مها رفت بالا گرفت کارتمونو. ساعت هاش خیلی بده. پنجشنبه ها ساعت ۱ تا ۲:۴۵ دوشنبه ها ۶:۳۰ تا ۸ خورده ای همین حدوداست دیگه. اینم شانس ما که نه فشرده است نه ساعتاش باحاله :/. دیگه ای
امروز ۱ آذر ماه ۱۳۹۸. ساعت ۱۳:۰۸ دقیقه ی ظهر. اینجا وبلاگ روزنوشت در خدمت شماست. چقدر من بامزه ام اخه. گفتم مثلا تنوع بدم شروع کردنمو تکراری نباشه که افتضاح شدم. صبح خوابیدم زیاد کار نکردم اما الان داشتم فکر میکردم چقدر من به آدمایی که دوسشون دارم مدیونم و یجوری باید براشون جبران کنم این که گفتم مائده خاک برسرت که اینقدر بیخیالو خجسته ای بشين کار کن بچه جون. جدا از اون فهمیدم امروز ۱ آذره. فقط ۲۷ روز دیگه مونده تا من ۲۶ سالم تموم بشه و وارد ۲۷ س
و باز هم زله
چشمتون روز بد نبینه
داشتم خواب زله میدیدم ، خواب که تموم شد بیدار شدم
يهو‌ زمین هوس رقص بندری به سرش زد
قشنگ ده ثانيه لرزید
تاره مایی که تو يه شهر دیگه هستیم زیاد احساس نکردیم این بود
بیچاره مردم میانه ، یاد اون روزایی افتادم که خود اهر زله اومده بود
یاد آوارگی هامون ، دوری از خونه
ولی حداقلش این بود که میدونستیم يه سرپناه داریم
و بعد یک هفته آوارگی تصمیم گرفتیم بریم خونه
بیچاره اونایی که خونشون رو از دست داده بودن
مخصوصا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب