نتایج پست ها برای عبارت :

تو را از خاطرم بردم

رمان تو را از خاطرم بردم
دانلود رمان تو را از خاطرم بردم اثر مریم یوسفی با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم
حکایت این قصه سرگذشت مردی تنها و به دور شده از عاطفه است ، طی پیشامدی از تمام ن بیزار می‌شود‌ و دست سرنوشت گره اش می‌زند به دختری بی ریا و پر از احساس اما از یاد رفته ، این بار قهرمان داستان مرد دیگریست که برای عشقش تا مرز نابودی می‌جنگد و اما آیا به وصالش می رسد .
خلاصه رمان تو را از خاطرم بردم
برای تو
رمان تو را از خاطرم بردم
دانلود رمان تو را از خاطرم بردم اثر مریم یوسفی با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم
حکایت این قصه سرگذشت مردی تنها و به دور شده از عاطفه است ، طی پیشامدی از تمام ن بیزار می‌شود‌ و دست سرنوشت گره اش می‌زند به دختری بی ریا و پر از احساس اما از یاد رفته ، این بار قهرمان داستان مرد دیگریست که برای عشقش تا مرز نابودی می‌جنگد و اما آیا به وصالش می رسد .
خلاصه رمان تو را از خاطرم بردم
برای تو
جان همی کندم و زین حادثه جانی بردمجان ز کف رفت و عوض جان جهانی بردم کشتی باده به صد آتش و طوفان راندمبی‌نشان گشتم و گم تا که نشانی بردم قاصد مرگ به هر ثانیه دورم می‌گشتمرگ را کشتم و هر ثانیه آنی بردم خیر و شر هر دو ز صد گوشه ندایم می‌دادهر دو را سر زدم و شاه شهانی بردم منطق از منزلت خویش جدایم می‌بردعاقبت عشق شدم عیش عیانی بردم ساقی از قسمت پیمانه دو جامی دادمخان‌و‌مان سوختم و خانی و مانی بردم کُه بدم، کاه شدم، باد ببردم به فلکبی‌کران گش
مثل شخصیت جابر توی یکی از داستانهای هزار و یک شب تنهاییم شده بودم، از همان قصه ها که بداهه برای رفقای نوجوانیم تعریف می کردم و زنجیره آخر را نیمه کاره رها می کردم تا ترغیب بشوند برای روز بعد. جابر نسیان داشت و چون نسیان داشت نمی توانست پادشاه بشود و چون نسیان داشت یک روزی یادش رفت که اسمش جابر است و توی بیابان سرگردان شد. آن شب وقتی از سینما  آمدم بیرون و سریع از کنار تو گذشتم و خواستم بروم به سمت راه خروجی، شبیه جابر همه چیز از خاطرم رفت. نمید
دیروز جلسه ی خوبی با فتح زاده داشتیم.راجع به تورم زبان و پرگویی حرف زد و لذت بردم.احساس خیلی خوبی داشتم و از بودن در این کلاس خیلی لذت بردم.احساس کردم دارم میفهمم و درک میکنم و دنیا را درست و حسابی درک میکنم و یک نفر هم دارد از دغدغه های من حرف میزنه.حرف میزنه تا بدونم تنها نیستم و همه درگیر یک چیز هستیم.این که زبان دارد مفهومش را از دست میدهد.حرف ها بی مفهوم و گنگ شده اند.
امشب جشن عقدِ یکی از اقوامِ مادری بود،بعد از سالِ نودویک که عقد دختر داییم بود، خاطرم نمیاد مجلس عقد دیگه ای از طرف خانواده مادریم رفته باشم.هرچی فکر میکنم چیزی خاطرم نمیاد قاعدتا من تو سن ازدواج بودم از اون سال به بعدولی خب سالها به سرعتِ برق و باد گذشتند و منم که هنوز یارِ گمشده رو پیدا نکردم
چیزی که امشب برام شوکه کننده بود دیدنِ آدم ها تو یه قالبِ دیگه بود!بچه هایی که اون موقع دبستانی و کوچولو بودن الان در شرف دانشجو شدن هستنیا بچه ه
دست مرا بگیر،انگیزه ی قلمبا کاغذ و غزل،قلاب کن به هم
چشمان خیس را باور کن و سپسدست مرا بگیر،آقای محترم
دست مرا بگیر،آرام میشوم
آرام میشود،سودای خاطرم
از من جدا نشو اینگونه بی هوامن بی هوا چطور،طاقت بیاورم
از یاد میبری اما نمیرویاز خاطرات من تا موعد عدم
پس دست روی دست نگذار و بگذراناین ابر تیره را از گیر و دار غم
فاطمه کاسب تهران
بسم الله.
هجوم کلمات به ذهنم مجال فکر کردن نمیدن که میخواستم چها بنویسم!
بعدِ مدت ها بالاخره یه جایی رو واسه خودم ساختم که بتونم راحت حرف بزنم. از غصه هام بگم تا بغض نشن، از شادیام بگم تا تو خاطرم ماندگار بشن.
اینجا قرار نیست پی نوشته های دیگران رو بگیرم. قرارِ دوستی با هیچ کسی نیست.
فقط مینویسم.
هرطور مایلید بخوانید و قضاوت کنید!
بسم الله.
هجوم کلمات به ذهنم مجال فکر کردن نمیدن که میخواستم چها بنویسم!
بعدِ مدت ها بالاخره یه جایی رو واسه خودم ساختم که بتونم راحت حرف بزنم. از غصه هام بگم تا بغض نشن، از شادیام بگم تا تو خاطرم ماندگار بشن.
اینجا قرار نیست پی نوشته های دیگران رو بگیرم. قرارِ دوستی با هیچ کسی نیست.
فقط مینویسم.
هرطور مایلید بخوانید و قضاوت کنید!
در خاطرم نیست که هرگز از خوانندگان این صفحه چیزی خواسته باشم. امّا حالا، که شب عید یکی از مهمترین سال ها ست، میخواهم اگر حقّی از ایشان بر من است درگذرند. و همچنین اگر کسی را می شناسند که حقّ او را از بین برده ام، وساطتی کنند که درگذرد. من اینجا از همه ی آنچه که گذشته است می گذرم. از آشنا و بیگانه. دوست یا دشمن. 

.
کوشم که ازین جهان پر خار
مردانه برون شوم، نه مردار . 
.
و برای سومین بار مقام اول یعنی مقام قهرمانی رو کسب کردم
با ذکر این نکته که با دوست خودم/همکلاسیم افتادم واسه ارتقا به فینال ولی راحت بردم
سه نفر از مدرسه ما بود برای مسابقه من با دوستم افتادم اون دو نفر دیگه هم که دوستن باهم افتادن واسه رده بندی
رقیب فینال من بنده خدا بچه بوداصلا حواسش نبود ولی خب بازیش بنظرم خوب بود پارسالم سوم شده بود ولی امسال دوم
وقت یه بازی40دیقه بود و من تو20دیقه دوتا کیش و مات کردمیعنی دو تا بازیو تموم کردم
حریف اولیم حرک
اوایل نوشتنم نمی‌آمد و‌بعد یکهو به خودم آمدم و دیدم رمز را فراموش کرده‌ام.اول چندتا از چیزهایی که به خاطرم میرسید را امتحان کردم و‌بعد خواستم تا برایم لینک ‌تغییر پسورد بفرستد بعد دیدم رمز ایمیلم هم در خاطرم ‌نمانده ،بعد هم تسلیم‌شدم و‌ رها کردم.
امشب بین انجام کارهای معمولی چراغی روشن شد و‌ حافظه‌م احیا.و حالا اینجام،بازهم غریبانه با صفحه‌ی سفید کلنجار میروم.
امشب لئو حالش خوب نبود و من مانده بودم و‌ناتوانی این دست‌های سیمانی.
اوایل نوشتنم نمی‌آمد و‌بعد یکهو به خودم آمدم و دیدم رمز را فراموش کرده‌ام.اول چندتا از چیزهایی که به خاطرم میرسید را امتحان کردم و‌بعد خواستم تا برایم لینک ‌تغییر پسورد بفرستد بعد دیدم رمز ایمیلم هم در خاطرم ‌نمانده ،بعد هم تسلیم‌شدم و‌ رها کردم.
امشب بین انجام کارهای معمولی چراغی روشن شد و‌ حافظه‌م احیا.و حالا اینجام،بازهم غریبانه با صفحه‌ی سفید کلنجار میروم.
امشب لئو حالش خوب نبود و من مانده بودم و‌ناتوانی این دست‌های سیمانی.
جمعه یکی از دوستام اومد پیشم
روز شنبه صبح تا عصر بردم گردوندمش
یکشنبه هم به حول و قوه الهی رفت خونشون
این از این
دوشنبه دفاع دوستم بود. یکی از بچه های سال پایینی
اما چون قول داده بودم دیگه پاشدم رفتم دفاعش. در واقع پاره شدم و به گه خوردن افتادم از این حرکت مذموم و نسنجیده خودم که آدم احمق باید باشه تا همچین کاری کنه و مطمئنم که اگه من بودم هیشکی همچین کاری به خاطرم نمیکرد.
حالا بگذریم. رفتم.
یه کادوی قشنگ ۴۵ تومنی هم بهش دادم. در واقع واسه دفاع
نظر سنجی دانلود آهنگ از رسانه مدیاکدانلود اهنگ های جدید خوانندگان معروف از رسانه مدیاک
1. دانلود آهنگ یوسف زمانی شیک
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * شیک * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , یوسف زمانی باشید.
 
دانلود آهنگ یوسف زمانی به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Yousef Zamani called Shik With online playback , text and the best quality in mediac
متن ترانه یوسف زمانی به نام شیک
آهای همه ی قرارمکیو جز تو دارمتو اومدی ت
به شخصه اگه دکتر بودم، برای بعضی از بیمارهام که دچار "خستگی روح" شدن، رفتن به جاده‌های منتهی به شمال کشور رو تجویز می‌کردم تا به دیتاکسِ(detox) روح بپردازن.
دیشب که به سمت شمال راه افتاده‌ بودیم، هوا کاملا مِه بود. من شیشه‌ی ماشین رو پایین داده بودم، و با چشمای بسته داشتم از هوایی که به صورتم می‌خورد لذت می‌بردم.
بعدش هم که گرآم کلی خندیدیم و با صدای بلند با آهنگ هم‌خوانی کردیم. به تونل هم که رسیدیم مثل ندید بدیدها سرم رو بردم بیرون و
توی عمرم پیش نیومده بود که اینقدر درگیر یه فیلم / سریال بشم! سه روزه بیش از ١٠٠ قسمت تماشا کردم. فیلمش نسبتا قدیمیه، قطعا اسمش برای همه آشناست ولی من فرصت دیدنش رو پیدا نکرده بودم. در عین حال کم و بیش در جریان موضوعش بودم چون دوتا از دوستام زنگ تفریح توی مدرسه نگاهش میکردن. :| منم گاهی سرکی میکشیدم. :) چیزی که بیشتر من رو مجذوبش کرده لهجه ی بازیگراست. خیلی روان و ملموس صحبت میکنن. اینطوری بگم که من بدون زیرنویس فارسی / انگلیسی و فقط از طریق گفتارشو
نشستم به انار خوردن(با نوای ابتهاج بخونید که در گفتگو با بی‌بی‌سی فارسی نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم رو خوند) و در همین حین به این فکر می‌کنم که کمیت مطالعه‌م پایین اومده و این بر خاطرم گذشت که من شاید به اندازه انگشتان یک دست فقط در تابستون تعطیلی داشتم و ما بقی درحال تحصیل بودم.
تو راه طهران پیرمرد ۷۰ ساله‌ای بود که کتاب حقوقی دستش بود و می‌گفت که تازه شروع کردم به خوندن کارشناسی حقوق و.
قبل از نشستن بر خوان یعنی خوردن انار فکر می‌کردم ک
غمگینم و این تمام حرف من است.
دیروز همه را کنار گذاشتم، دلم خالی‌ست از هر عشق ورزیدنی و در این کهنه خاک کسی خاطرم را نمی‌خواهد لکن به ، نخواهد. هزار سال. باید قوی شوم این تنها حاصل زندگی من خواهد شد اگر بشود و جز این نمی‌خواهم. با ح با م با مح با میم . هیچ کس نمانده برایم. با میم زندگی می‌کنم لکن پارتنریم و آزاد و همین حالا که آزادم کسی را ندارم.
تنهایم.
ح گفت بیا هم رو ببینیم اما نمی‌خواهم دوباره به دام عشقی بیهوده بیفتم بهتر این است که
امشب بر عکس همیشه با دوست طفلیم همزاد پنداری کردم.
 
اینجا صفحه وبلاگ منه. شخصیه. نه اسمی از کسی آوردم نه آبرو کسی رو بردم‌ که میتونستم مثل خیلیا دیگه ببرم. ولی نمیخوام اینکارو بکنم.
اونوخ ملت همیشه در حال خودن گوه همدیگه هستن.
 
عجیب نیست که تو همه جا هستی، و هیچ کجا حضور نداری؟
همه ی آدمهای نسبتا نرمال دنیا ، رویاپردازی می کنند. من هم شبیه ی همین آدمهای نرمال رویایی داشتم. رویایم چیز عجیبی نبود. یک زندگی معمولی داشتم خوشحال و دلگرم کنار تو تا ابد می ماندم. اما راستش را بخواهی، زیاد خاطرم نیست که چقدر حضور داشتی، اما میدانم که یکهو خیالت را جمع کردی و ازین جا بردی. من شبیه کسانی را که حافظه شان به دو نیم تقسیم شده، خیالت را از یاد بردم! راستش اصلا مطمئن نیستم که هرگز وجو
از اولین تجربه‌هایی که تو سفر اول بدست میارید و تو سفرهای بعدی حسابی به دردتون میخوره اینه که وسایلی که با خودتون میبرید نسبت به سفر اول به یک چهارم تقلیل پیدا میکنه,الان من با یه کوله میخوام 5 روز مسافرت برمD:دفعه قبلی یه ساک بردم به چه عظمت
دانلود آهنگ عروس از فتانه دوباره ذهنم رفت به دنبال گذشته، گذشته ای که خیلی دوست داشتم از زندگیم پاک بشه، از خاطرم، از حافظه ام محو بشه . به چند سال پیش، به روزگاری که فکر میکردم خوشبخت ترین آدم دنیام. چشمامو باز کردم. از وان بیرون اومدم. زیر دوش آب سرد رفتم و تمام افکارمو با آب شستم. نمی خواستم دیگه بهشون فکرکنم. این افکار 5 سالی میشد که اذیتم میکرد. دستام رو مشت کردم، چند بار محکم به دیوار کوبیدم و آرامش نسبی پیدا کردم. با خودم زمزمه کردم: من می
بسم الله الرحمن الرحیمهر چه پیش می رود اندازه قدم هایش بلندتر می شود. یکی هم نیست بزند سر شانه اش و بگوید: هی با تو ام? کجا با این همه دستپاچگی? روزهای ۲۶ سالگی را می گویم. با این که هیچ وقت، تصور خاصی نسبت به هیچ سنی نداشته ام و هیچ حس خاصی با سن مشخصی تو ذهنم گره نخورده، ولی خاطرم هست آن موقع ها که کوچکتر بودم، گمان می کردم ۲۶ باید برای سن یک آدم عدد بزرگی باشد. یعنی انتظارم بود کسی که به ۲۶ و ۲۷ رسیده باشد، لابد خیلی خیلی بزرگ شده است. حالا ولی او
زاغکی ﺑﺎﻻ ﺩﺭﺧﺖ پیتزا میخورد ؛ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻔﺖ : 
 
چه ﺳﺮ چه ﺩُﻣ ﻋﺠﺐ ﺗﺮ ﺧﻔﻨ ! ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﻓﺾ ﺑﺒﺮﻡ
زاغ ﺘﺰا رو ﺯﺮ ﺑﻐﻞ ﺯﺩ ﻭ ﻔﺖ : ﻋﻮﺿ ﺭﻭﺯ ﻪ ﻨﺮمو بردی کلاس سوم بودم ؛ ﺍﻻﻥ لیسانس دارم
ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻔﺖ ﻫﻤﻨﻪ ﻪ ﺮﺍﺕ ﺭﺨﺘﻪ ؟!
زاغ ﺮ ﺑﺎﺯ ﺮﺩ ﻪ ﻧﺎﻩ ﻨﻪ ﺘﺰﺍ ﺍﻓﺘﺎﺩ !
ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﻪ ﻨﺮﺗﻮ ﺑﺮﺩﻡ راهنمایی ﻣﻴﺨﻮﻧﺪﻡ ، ﺍﻻﻥ نماینده مجلسم ﺟﻴﺮ
 
بی بی چک ها دروغ میگویند. دردانه ام. من باور کرده ام که هستی و در درون من نفس می کشی. من باور دارم روز های شیرین نیامده را.بی بی چک برای ما ساخته نشده اند آنها برای کسانی خوبند که از تو فرار می کنند به راستی چه نا لایقند آنها که میخواهند تو نباشی.من اما از خاطرم نمی رود دردهایی که برای داشتنت کشیده ام وقتی دکتر مرصوصی دستم را توی دستش فشار می داد و اشکهایم را پاک می کرد.
فرزندم. دلبندم. همه ی هستی ام.من مادرت هستم. 
 
لبتابم رو بردم کلاس کار می کرد برگشتم خونه نمیدونم ضربه خورده بود چی شده بود دیگه تصویرش خط خطی شده بود. فکر می کردم خوابم آخه تو خواب از این اتفاقات زیاد برام میوفتاد ولی بیدار بودم. حالا خودمم تعمیر کار افت شخصیت داشت لبتابم خراب بمونه. پیش استاد تعمیراتم بردم گفت از فلت یا ال سی دیه از مین مطمئن بود خودمم مین رو چک کرده بودم سالم بود. حالا صحبت سر فلت 40 تومنی یا ال سی دی 800 هزارتومنی بود چند جای معروف تو رشت رفتم از پاساژ کسری که تخصصشون لبتاب
پر از احساس منفی و نگاه بالا به پایینم. پر‌ از "تو یکی دیگه گه نخور" و "کی به تو گفت نظر بدی". تازه به این پی بردم که یکی از لذتام وقتی خونه تنهام اینه که با صدای بلند فحش بدم و به صدای بلند خودم موقع ادای فحش‌های آبدار گوش کنم و عشق کنم.‌ احتمالا اگر از نوروز به روتین برگردم راحت‌تر خواهم بود‌.
هی می‌نویسم هی پاک می‌کنم. هی می‌نویسم هی منتشر نمی‌کنم. 
یه عالمه سیاهی تو مغزم منفجر شده.
کاش منم مثل گوسفندهای دور و برم به گوسفند بودنم پی نمی‌بردم هیچ وقت. سرمو مینداختم پایین  انقدر یونجه می‌خوردم که در ثانیه می‌توپیدم یا انقدر از گشنگی مععع مععع می‌کردم که جونم دربیاد. 
 
شرمسارم که دائم بر مدار آشتی نیستم؛ که تب می‌گیردَم و می‌شورَم به تو تمامِ گره‌های کورِ بالاآورده‌ام را. ولی در محاطِ پرپرهای کبود هم اگر دهان به لابه و گلایه باز می‌کنم به مقامِ اعظمَت، آسوده‌خاطرم که کوه، کینه‌ی مورچه را قابلِ به دل گرفتن نمی‌داند. که در مقامِ ناظرِ اَعلی، ریز و وِزوِزو و بَرمَلایم، آنچنان که هربار بارشِ شکوِه را آغوش و آرام بوده‌ای.
 
عاشقت هستم که چنین بر عهده‌ام داری.
 
 
شرمسارم که دائم بر مدار آشتی نیستم؛ که تب می‌گیردَم و می‌شورَم به تو تمامِ گره‌های کورِ بالاآورده‌ام را. ولی در محاطِ پرپرهای کبود هم اگر دهان به لابه و گلایه باز می‌کنم به مقامِ اعظمَت، آسوده‌خاطرم که کوه، کینه‌ی مورچه را قابلِ به دل گرفتن نمی‌داند. که در مَحضَرِ مقامِ ناظرِ اَعلی، ریز و وِزوِزو و بَرمَلایم، آنچنان که هربار بارشِ شکوِه را آغوش و آرام بوده‌ای.
 
عاشقت هستم که چنین بر عهده‌ام داری.
 
 
سلام
امور درسیم خوب پیش میره.
دیروز هم به یک سمینار دعوت شدم. ورودی سمینار 100 هزار تومن بود ولی برای من رایگان.
خیلی حس خوبی داشتم که که دعوت شدم اونهم به عنوان یه مهمان ویژه.
از سخنرانی ها لدت بردم. دو تا آشنا دیدم و با اونها هم حسابی صحبت کردم. کلا احساس غربت و تنهایی نداشتم. چه ادم های پر انرژی و خستگی ناپذیری که اونجا ندیدم. لذت بردم از این همه انرژی و انگیزه و امید. دوست دارم دورم پر از ادم های اینجوری باشه. ادم هایی که فقط به جلو حرکت می کنن. ا
 گاهی وقتها بر خلاف گذشته که از خانواده و طبقه اجتماعی و اقتصادی خود ناراضی بودم به این فکر می کنم که اگر من در یک خانواده فقیر به دنیا نیامده بودم حالا چطور می توانستم حال و روز قشر بزرگی از مردم را که از فقر رنج می برند بفهمم؟ 
اگر بهشت را با گوشت و پوست و استخوانم لمس نکرده بودم چطور می توانستم قدر کسانی را که از فقر و فحشا جان سالم به در برده اند بدانم؟
اگر پدر ناتوان و مادر بی تفاوت و خودخواهی نداشتم چطور می توانستم حال این همه کودک را که دچ
دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر !!
 
چرچیل تمدار بزرگ انگلیسیدر کتاب خاطرات خود مینویسد:زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدندو پول من را هم به زور از من گرفتند وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادمپدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت:‘من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان
ملاصدرا مثل اکثر دانشمندان واقعی ،شب زنده دار بود و روزها در مدسه تدریس می کرد و شب ها را صرف نوشتن کتاب می نمود . خود ملاصدرا می گوید : 
" هنگامی که در کهک به سر می بردم ، برای تزکیه نفس می کوشیدم  و در حال تنهائی به فکر فرو می رفتم و معلوماتی را که فرا گرفته بودم از نظر می گذرانیدم . من می کوشیدم که با نیروی علم و ایمان به اسرار هستی پی ببرم و بر اثر اخلاص و تزکیه نفس قلبم روشن شد و در های ملکوت یعنی دنیائی که د رآن فرشتگان زندگی می کنند و آنگاه دره
پاییزی که گذشت برای من جز غم و اندوه نبود. آبان 98 مثل دی ماه 96 و 88 و هر روزمان در خاطرم خواهد ماند. و مثل همیشه تلاش بیهوده برای فراموشی. چه موهبتی است این فراموشی ، اگر واقعی باشد!
باران شدیدی میبارد.بغض آسمان است لابد. ترم 5 کارشناسی به انتها نزدیک میشود.خستگی عجیبی احساس میکنم. زیر انبوهی از کتاب های خوانده و نخوانده مدفون شده ام. فقط منتظر گذشتن روز ها هستم، بی هدف ، بی امید.
آخرین روز های پاییز، آخرین روزهای بیست و یک سالگی 
بسم الله الرحمن الرحیم 
مدتها بود که قصد داشتم جزوات و تقرارتم از دروس اساتید مختلف رو در این چند سال طلبگی تو وبلاگ قرار بدم که متاسفانه فرصت نمیشد باا این نموارد کتاب الموجز اثر حضرت ایت الله العطمی سبحانی دامت برکاته شروع میکنیم خدا کمک کنه بقیشم بذارم و ان شالله مفید باشه 
 
یک نکته که لازم به ذکر هست این هست که این کتاب معمولا در ابتدایی ترین سطح در اصول فقه در حوزه مطالعه میشه البته در نظام قدیم و الان در نظام جدید کتاب حلقه اول شهید صد
امروز نگرانتر از همیشه ,بهش پناه بردم که واسم استدلال کنه و بگه جنگی در راه نیست.  مثل همیشه خوب تحلیل میکنه. خیلی خوب.
 نگرانم ,نگران آینده ,نگران خانواده ام, پدرم مادرم برادرم و همسرم. نگران فرزند آینده ام. .
 
از خودم گله دارم ,باید  بیشتر تلاش کنم.
پدرم انگار روح در بدنش نبود. رنگش مثل گچ رو دیوار. تصمیمم را گرفتم. کیسه غذا را یواشکی روی زمین گذاشتم و تبر را دو دستی گرفتم. جلو رفتم. دهانم خشک شده بود. تبر را توی دستم فشار دادم و بالا بردم. سرباز عراقی پشتش به من بود. آن یکی حواسش جای دیگری بود. دو تایی خوش بودند برای خودشان.
 
سرباز پاپتی توی آب چشمه ایستاده بود. همین که خواست به طرفم برگردد، تبر را بالا بردم و با تمام قوت پایین آوردم. مثل وقت هایی که با تبر چیلی می شکستم، سرش دامبی صدا کرد و ب
چندتا از شاگردها رو بردم مسابقه‌ی فوتسال. در جریان بازی یکی ماتش می‌برد. یکی از استرس ناخن می‌جوید یکی وسط بازی خم می‌شد بند کفش ببنده! و البته خم شدن همانا و گل خوردن همان. باختیم در نهایت. چیزی که ناراحتم کرد گریه‌هاشون و افسوس خوردن‌هاشون بود
همینطور که میرفتم چراغ رو خاموش کنم، سرمو بردم بالا و گفتم: ازت متنفرم.چند دیقه بعد سرمو از زیر پتو اوردم بیرون، دماغمو با سرآستینم پاک کردم و گفتم: الکی گفتم. جدی نگیر مثل بقیه چیزایی که ازت میخوام و جدی نمیگیریکاش خدا هم زبون داشت. زبونی که با گوش من شنیده بشه.
خاطره یادت باشد
خاطره : یادت باشد…
 
خاطره یادت باشد…آنقدر از خوندن کتاب لذت بردم که دلم نمی اومد کلش رو یک جا بخونم، ریز ریز می خوندم و از خوندنش لذت می بردم.اما آخر کتاب رو گذاشتم تو حرم بخونم.نشستم رو به روی ضریح،حس و حال کتاب انگار با حس زیارت گره خورده بود،می خوندم و اشک می ریختم،صورتم خیس خیس شده بود و زمان از دستم در رفته بود…نزدیک اذان /بود…خیلی دوست داشتم کسان دیگری رو هم تو این حس زیبا شریک کنم،کاش می شد خیلی ها این کتاب رو می خوندن
اما آن‌ها دروغ‌گو هستند، و می‌دانند که دروغ‌گو هستند، و
می‌دانند که می‌دانیم که دروغ‌گو هستند و با این وجود با صدای بلند دروغ می‌گویند
نِژ داره می‌خونه و چیزی نمونده بزنم زیر گریه. هنوز از
مطلب قبل‌م بیست‌و‌چهارساعت نمی‌گذره. دوزِ ورزش و مطالعه‌م رو بالاتر بردم، از
تخت ت نخوردم و همه‌ی این‌ها از وخامت اوضاع خبر می‌ده. انگار یه حقیقتِ پنهان
بوده که جا انداختم‌شو این اتفاقات باعث‌شدن صاف بخوره توی صورت‌م. همه‌چیز و همه‌کس
ت
چند بارد غم دنیا به تن تنهایی 
وای بر من تن تنها و غم دنیایی 
تیرباران فلک فرصت آنم ندهد 
که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی
 
لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست 
حیف از ناله معصوم هزارآوایی 
آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی 
گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی 
من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت 
در همه شهر به شیرینی من شیدایی 
تا نه از گریه شدم کور بیا ورنه چه سود 
از چراغی که بگیرند به نابینایی 
همه در خاطرم از شاهد رؤیائی خویش 
بگذرد خاطره با دلکشی ر
قسمت اول چرنوبیل رو دیدم. و چقدر لذت بردم از دیدن قدرت بی حد و حصر مواد و تشعشعات هسته ای! اونقدری که من از دیدن صحنه های تخریب و اتفاقات مخرب لذت میبرم از چیز دیگه نمیبرم. اینکه نرمال هست یا نیست رو کاری ندارم ولی اینو میدونم همه آدمای دور و برم یه مشت خودخواهن. شماها خودخواهین. خانوادم خودخواهن!! 
 
+ از تک تک آدما بدم میاد الان! امیدوارم این حس زود بگذره.
خودم را به دستش سپردم، در آغوشش آرام گرفتم، نگاهمان در هم گره خورده است، پلک نمیزند،من در این نقطه از جهان، در آغوش معبودم، درگیر احساس خوشبختی غیر قابل وصفی هستم، معبود من، مرا رها نکرده است، در این زمان، مرا محکم تر به سمت خودش می کشاند، دلم ضعف میرود، چشمانم را آرام روی هم می گذارم، نفسم را حبس میکنم، می خندد،شیرین می خندد، میتوانم احساسش کنم، رد انگشتانش را روی دستم میبوسم، دنبالش میکنم، دستانش را میفشارم، سرم را به سینه اش میچسبانم و غ
خواب های من همیشه یک جور خاصی بوده اند.البته ماجراهای عجیبی که در خواب های همه ی ما اتفاق می افتند می توانند دلیل منطقی نداشته باشند.اما من هرگاه خواب بامزه یا شگفت انگیزی می بینم،هر زمان که از خواب بیدار شوم سعی می کنم جزئیاتی که به خاطرم مانده را شبیه به یک درس مرور کنم.
دیشب هم یکی از همان شب ها بود.خواب دیدم:
با شاهین کلانتری به سمت آپارتمانی دو طبقه (یا شاید هم سه طبقه) رفتیم.کلانتری  کلید را انداخت و وارد شدیم.آنجا محل کار کلانتری بود.کلاس
در آن سوی خیالم وضع بحرانیست،
المها زار می گریند، 
ز هر آزار می گریند. 
هوای خاطرم ابری و بارانیست،
درون سینه ام بغضیست پنهان،
که هر دم می کند عصیان.
هوسها در قفس بندی و زندانیست،
خیال قامت سرو خرامان
عصایی بر امید خسته ام بود،
تسلّای دل بشکسته ام بود.
روانی از برم بی غم، تو ای بی درد و بی پروا،
روانی گشته ام از غم، در این م، در این سودا
من تنهای تنها.
نگاه انتظارم خسته می گردد ز رهپایی،
همه راه فرارم بسته می گردد.
کجایی؟
دلم از غصه لبریز است و
1. یعنی یه جوری بی اعصاب شدم دوباره که هرکی رد میشه یه "ببخشید حاژ خانوم" بهم میگه :)) زیبا نیست؟ باز برگشتم به روزهای خشونت امیز و مقتدرانه ام :))))
2. من امروز به معجزه چایی (به قول شما لوکسوریا چای) پی بردم. درست همون زمان که ساعت دو نیم مجبورمون کردن امتحان عربی بدیم و وسطش عربده زدم "من میخوااااامممممم بررررررممممم خووووووونموووووننننننننننن"  و به سانِ مجانین از کلاس بُرون آمدم رفتم به معاون کوچولوعه گفتم یا یه چایی به من میدین یا یه گلوله حر
نمیدونم تا حالا چندین و چند بار تصمیم گرفتم زندگیمو نجات بدم 
این دفعه زندگیمو نصف بردم نصف باخنم 24 میلیون پول تو ضررم 
باید خیلی چیزا رو بنویسم نیاز دارم خیلی راهها رو برم 
من رفتم دورامو زدم دنیای من خلاصه شد تو این 19 ماه به اندازه ی تمام عمرم اشتباه کردم به اندازه ی تمام عمرم بردم 
تو خونه بمون نمیر یاد بیار 
به یاد بیار زیر آفتاب زیر یه شهرو دور زدی
به یاد بیار تنها چطور بالا میرفتی
به یاد بیار چطور با سگها خالی و تنها موندی
به یاد بیار چطو
گفت بردم صافکاری ماشینم رو نشون دادم. سیصد و ده تومن میشه هزینه ش. 
گفتم آقا حالا هرچی که صافکار میگه که نباید بگید چشم.گوشه های قیمت رو بسابید؛ از اول و اخرش یه مبلغی تخفیف بگیرید.
گفت شما انگار خیلی راهتون به صافکاری می افته خانوم! 
گفتم طعنه تون رو نشنیده میگیرم.
تا آخر مکالمه خنده ش قطع نشد و الان دارم از حرص منفجر میشم.
چون همیشه نگران فراموش شدنم.
من بقیه رو فراموش نمی کنم.هرگز کسی رو فراموش نکردم.چهره شون از خاطرم پاک میشه ولی خودشون همیشه در من می مونند.بدون چهره ای که موقع فکر کردن بهشون به خاطر بیارم.
نمی دونم من برای بقیه چی هستم.آیا غبار بی چهره ای از کسی هستم که روزی اونجا بود؟
و یا شاید هیچ چیزی نباشم.که امیدوارم این طور نباشه.
بزرگترین ترس من اینه که بلند شم و ببینم دیگه نیستم.و هیچ کسی نبودنم رو نبینه.
چون میخوام به خاطر سپرده بشم.چون میخوام اینجا ب
یه سوالی هست من چندین سال باهاش درگیرم
اینکه چرا وقتی ادم های دیگه برای من مهم هستن
من برای اونا مهم نیستم؟
حدودا 95 درصد موارد فقط دلم خوش کردم تعداد بازه رو بالا بردم
یعنی طرز نشون دادن اینکه برای من مهم هستن اشتباهه
شده مستقیم به طرف گفتم برام مهمی و نفهمیده
موضوع عجیبیه برای من
حتما یه نکته ای داره که من نمی دونم
وارد مغازه شدم و مستقیم رفتم سراغش
گفتم: من و یادتون هست؟
یه جوری چشمآش و توی چشمام ریز کرد که انگار یادش نیست
ادامه دادم: من همونی ام که دیروز اومدم دو تا کتاب بردم از نشرِ.
پرید وسط حرفم و گفت: یادمه خیلی خوبم یادمه
و کلمه ی »خوبم» رو یه جوری کشیده تلفظ کرد که من تأکید روی اون کلمه و به یاد موندنش رو متوجه بشم
گفتم: می خواستم یکی از کتاب ها رو عوض کنم میشه؟!
گفت: چرا؟
گفتم: ازش داشتم تو خونه نمی دونستم
خندید و گفت: آها
پرسیدم: قیمتش چنده؟ که
دارم تموم میشم و حاضرم قسم بخورم به رفتن و نبودن تو هیچ ربطی نداره. وجود من یه سازه‌ی متزل بود که با تف بهم چسبونده شده بود. رفتن تو هم اون تقه‌ی سرنوشت ساز که باعث من از هم بپاشم. الان تک تک عناصر شخصیتم و المان‌های شکل‌دهنده‌ی زندگیم رو زیر سوال بردم. بیشتر از ۲۴ ساعته که هیچی نخوردم و از اتاق بیرون نرفتم و با کسی حرف نزدم. حالم خوبه ولی دارم تموم میشم.
اون چادره بود که خریده بودم؟
پرز داد!
بردم میگم شما که این همه تضمین کرده بودید، 
من یه ماه سرم کردم بغلش خراب شد.
میگه لابد کیف رو دوشتون انداختید بهش اصطکاک داشته!
میگم کیفم نمینداختم؟ 
بعد در تایید گفته هاش میگه یه خانمی اومده بود 
چادرش از سر شونه تا کمر یه خط پرز داده بود،
فهمیدیم کمربند ماشینو زیاد بسته خطِ اونه :|
.
› نباید میکوفتم تو دهنش؟
تمام این سفر به جز مسیرهای ترددش با ماشین های آمریکایی و راننده های عراقی، برای من زیبا بود و در خاطرم تا ابد خواهند ماند. خاطره ی اولین سفر به عتبات عالیات و اولین لحظه رو به رو شدن با گنبد طلایی مرقد علیه السلام از شارع الرسول. آخرین دفعه ای که به زیارت رفته بودم، نُه یا ده ساله بودم؛ با پدر و مادرم رفته بودیم مشهد. طبیعت بچگی، شیطنت و بازی و شادی را می طلبید و من هم که تک فرزند خانواده بودم و از نظر فامیل لوس و ننر تشریف داشتم، از حرم
به نام او
سال گذشته دانش آموزی داشتم بسیار باهوش ‌و بااستعداد که توی کلاس یک سروگردن از بقیه بالاتر بود.دختری که تخیل فوووق العاده قوی ای داشت و از نقاشی هایش حظ می بردم، بس که پر از ایده های خلاق و جدید بود. متن های کوتاهی که لابه لای تمرینات کتاب نگارش باید نوشته می شدند را به صورت داستانهای کوتاه و پر از ماجرا می نوشت. خلاصه در هر چیزی بهترین بود. 
ادامه مطلب
خدایا تو را شکر می کنم که مرا با درد آشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم و به ارزش کیمیای درد پی ببرم و ناخالصی های وجودم را  در آتش درد دردمندان بسوزانم و هواهای نفسانی خود را زیر کوه غم و درد بکوبم و هنگام راه رفتن بر روی زمین و نفس کشیدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پی برم و موجودیت خود را احساس کنم و او را به حرکت وادارم.
منبع:  زمزم عشق (نیایش های شهید چمران)، ص 19 و 20
سلام علیکم
هم اکنون این پست رو با صدای اهنگ پرتقال من و بوی کیک سیب ودارچین بخوانید
بله هوا ابری و بوی پاییز میاد من هم واسه تکمیل این فرایند کیک درست کردم و آهنگ گذاشتم خستگیم در رفتبعدم دوتیکه کیک بردم برا صاحبخونه چون دخترش رژیم میده وازاین خوراکیها بهش نمیده منم گفتم ببرم کیک بذارم کف دسته دخترک کیف کنه وبیاماتفاقا وقتی رفتم پایین مامانه دروباز کرد دخترک هم اومد سلام داد بهش گفتم واست کیک اوردم مادرت ازدستت قایمش نکنهیه چشمک زد چشاش بر
از معدود روزهای عمرم که از وضوحش در خاطرم به آهستگی کاسته می‌شود یکی هم وقتی‌ست که جسورانه از آن دیوار کوتاه بالا رفتم و پریدم توی آن قبرستان متروک.
سال‌ها پیش، قبر ژنرال را از نزدیک دیده‌بودم. یک‌مقبره به شکل ابلیسک که صدوپنجاه سال قبل برای یک فرمانده‌ی انگلیسی ساخته‌بودند. و طی سالیان دورتادورش را چنان درخت و نخل کاشته‌بودند که حالا به پارک ژنرال معروف است. اما گورستان انگلیسی‌ها را هیچ‌وقت از نزدیک ندیده‌بودم. آن‌طرف شهر بود. و د
وارد مغازه شدم و مستقیم رفتم سراغش
گفتم: من و یادتون میاد؟
یه جوری چشماش و توی چشمام ریز کرد که انگار یادش نیست
ادامه دادم: من همونی ام که دیروز اومدم دو تا کتاب بردم از نشرِ.
پرید وسط حرفم و گفت: یادمه خیلی خوووبم یادمه
و کلمه ی »خوبم» و یه جوری کشیده و سوک تلفظ کرد که من تأکیدِ روی اون کلمه. و به یاد موندن عمدیش و متوجه بشم
خودم و زدم به اون راه و گفتم: می خواستم یکی از کتاب ها رو عوض کنم میشه؟!
گفت: چرا؟
گفتم: ازش یکی داشتم تو یخونه نمی دو
تو این استرس دفاع با مح بحثم شد که فقط من رو بخواد و گفت که نمی تونم و تمام شد بینمون. راستش من همینو می‌خواستم و از رابطه باهاش لذت نمی بردم و حس مادرانگی حتی داشتم و خوشحالم اما دقیقا تمام دیشب یا بیدار شدم و بهش فکر کردم و یآ خوابش رو دیدم. چمه آخه من؟ مه که هنوز دوسم داره بهش سردم و موس موس این بچه رو می‌کنم! بهم گفت مثل بچه ۱۳ ساله‌ای؟ خب مهم بود دیگه باید فکری کنم به حآل خودم. چرا این دومین نفریه که این حرف رو می‌زنه؟ باید در خودم بیشتر غور
خلاصه که رفتیم تولد دستمون
خیلی خوش گذشت از وقتی راه افتادم حس خوبی بود و وقتی برگشتم همچنان انرژی مثبت همراهم بود.
از قشنگی و حس خوبش هر چی بگم کم گفتم.
چند ساله دارم شرکت میکنم و  این بار حس فوق العاده ای داشتم.
یه اتفاق خوبیم افتاد که بماند چی بود امیدوارم ادامه دار باشه.
افراد جدید که باهاشون آشنا شدم مهربون بودن و در عین تفاوت ۳۶۰ درجه ایمون از معاشرت باهاشون لذت بردم 
باشه براتون از این مهمونیا الهی
سلام و ارادت.به شخصه خیلی از این کتاب بهره بردم. بیان و افکار مرحوم آیت الله حائری شیرازی در این کتاب فوق العاده است.به همه معلم ها و مربیان توصیه میکنم حتما سری به این کتب بزنند. و مطمئن باشند که سراغ خوب کتابی تو حیطه ی تربیت نوجوان و جوان رفنه اند.کتاب را نشر معارف چاپ کرده.
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش .

لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو،دادی طلبیم
.
این قصه ی عجب شنو از بخت واژگون
مارا بکشت یار به انفاس عیسوی

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش.
لیکنش مهر و وفا نیست؛خدایا بدهش.
.
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق.
اگرچه موی میانت به چون منی نرسد
خوشست خاطرم از فکرِ این خیال دقیق.
به مامنی رو و فرصت شِمُر غنیمت
دستم خورد به اتو. بوی پلاستیک سوخته بلند شد. 
گفتم: من دارم آب می‌شم.
کسی چیزی نگفت. 
گفتم: دستم. دستم رفت، ریخت رو زمین.
کسی چیزی نگفت.
بقیه دستم رو فرو بردم تو آب سرد. بخار بلند شد. بقیه‌ش دیگه آب نشد. 
نشستم بالا سر دست آب‌شده‌م. بوی نمک می‌داد. با کاردک جمعش کردم و ریختمش تو استوانه شیشه‌ای. نخای کلاس شمع‌سازی رو پیدا کردم.
دستم شمع شد. 
دستم گریه کرد. 
بسم الله الرحمن الرحیم ./
۲۶ سال از خدا عمر گرفتم ولی هیچوقت به اندازه ی امسال دلم نخواسته بود که حضرت پیامبر رو کنار دلم داشته باشم ! پیامبری که هر وقت هر جا اسمشون اومد صفت مهربان » هم از خاطرم گذشت ! راستی که امام زمان (عج) هم نام پیامبرن و شبیه ترین به پیامبر ! چقدر جاشون خالیه این روزا ، تو این جامعه ی گرگ و بره . تو این همه نابرابری و نابرادری . اللهم عجل لولیک الفرج .اومده بودم حاجت دلمو از پیامبر مهربونی بگیرم اونم بعد ۲۶ سال که دست گدای
واقعا هیچی بدتر از این نیست بعد یک مدت انتظار تلفنتو از دست بدم
دیروز کلا از ساعت ۷ صبح نخوابیدم تا دیشب، دیشب مامانو بردم دکتر برای قندش جلو بیمارستان خواب رفتم خیلیییی خسته بودم
با این که گوشی رو زنگ بود من اصلا صدای گوشی رو نشنیدم☹️
امیدوارم خوبه خوبه خوب باشی و سالم و سلامت
از این به بعد صدای گوشیمو زیاد میکنم که تلفونتو از دست ندم
نزدیک یک ماهی میشه که چیزی ننوشتم، نه که چیزی نداشته باشم واسه نوشتن! نه اصلا این طور  نیست! 
هزار   و یک کار داشتم و دارم  و در مجموع از زندگیم در دو ماه گذشته لذت بردم
رنج می کشم ، می خندم و  شادی میکنم و این ها همه یعنی این که زنده هستم و انسانم.
احتمال داره کارم به زودی به دادگاه پاسگاه کشیده بشه ، احتمال هر چیزی هست. 
از نمک نشناسی بعضی دور و بری ها ناراحتم ولی چیزی نیست که بخام چماقش کنم بکوبم تو سر دیگران
All is well
کلنگ  همچنان با شماس
همانطور که شما احتمالا از تماشای مسابقه فوتبال یا هر مسابقه ی دیگه ای لذت میبرید بنده دارم گرگیاس افلاطون رو میخونم و هر جواب استدلال دادن یا عقب نشینی ظاهری ای که سقراط جلوی مدعیانش میکنه رو مثل یه هوک چپ و راست و رقص پا میبینم و لذت میبرم. وسطش یهو میگم دمت گرم همینه رو همین نقطه دست بذار و بزن ناکارش کن . یا حتی حدس میزنم الان بحث دانش رو پیش میکشه و ضربه فنیش میکنه. 
خلاصه که لذت بردم! به به اقا سقراط .دست شما درد نکنه اقا افلاطون.
دو شب پیش جشن یلدای یکی از انجمن هایی بود که معمولا هر هفته تو جلساتش شرکت میکنم. بعد از هفته ی پر استرسی که داشتم لازمم بود. ازش لذت بردم ولی کیفیت جشن مثل سال قبل نبود. دیروز صبح هم رفتم جلسه هفتگی خودیاری و این شد که ظهر رو تا عصر خوابیدم. دیشب یلدای انجمن دیگه بود که نرفتم و الان از دیشب مدام دارم تعریف تمجید های بقیه رو از جشن میشنوم و کم کم داره حسودیم میشه از اینکه نرفتم.
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکندبلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دستطاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند
بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمنبا خزان هم آشتی و گل فشانی میکند
ما به داغ عشقبازی ها نشستیم و هنوزچشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند
نای ما خاموش ولی این زهره ی شیطان هنوزبا همان شور و نوا دارد شبانی میکند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمانبا همین نخوت که دارد آسمانی میکند
سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوزدر در
دیشب از مهمانی شلوغ و پر از تملق فرار کردیم و یلدامان را در جذاب ترین دور همیِ دنیای خودمان سر کردیم، در جمع چهار نفره ی فوق العاده مان!
 
امسال اینجا بودیم
 
سال گذشته را خاطرم نیست اما سال پیش ترش، شب قبل از یلدا را تا صبح توی ماشین لرزیدیم.
 
تهران را زله ترسانده بودُ کسی دیگر یلدا نمی دانست چیست!
 
سال بعد را خدا به خیر کند،
 
هیچ معلوم نمی کند سال بعد اصلن کسی هست دعوتمان کند به شب یلدا های مختلف یا نه، فقط و فقط خودمان چهار نفر مانده ایم،
عید بود امروز. حال من اما خوب نبود . چهارمین روز از چهل روز را گذراندم. با یک دل گرفتگی ژرف.
کمی پروژه ام را پیش بردم. کمی کار خانه کردم. کمی شعر گوش دادم. کمی زبان عربی خواندم. حالا هم دارم ای گل ارغوان شجریان را گوش میدهم.
 
شام کله پاچه داشتیم. این بار من تکه تکه اش کردم. برای اولین بار پوست کله پاچه را هم خوردم. مادر آخرش گفت حالا شدی یه کله پاچه خور واقعی. پرسیدم چه طور ؟ گفت این اولین باری بود که پوست کله را هم خوردی.
لبخند زدم. گفتم اینا نشونه
عرضم به حضورتون که این شده تیکه کلامم
حالا ممکنه نه عرضی داشته باشم نه اصن شما حضوری
والا روزگار جوری شده که شرمم میشه از تو حتی که یه روز ناله مو‌ میخونی و یه روز خوشمزگی ناشی از خستگی!
انقدر همه چیز درهم تنیده که گویی بیوه ی سیاه داره تقدیر ما رو میبافه 
حالا عرضم به حضورت که داشتم یه فیلمی ازین هالیوود مادر مرده میدیدم! گلاب به روت! انقدر شعارزده و کلیشه بود که گفتم مگه فیلمای فریدون جیرانی چشه اخه :)))
چهرازی جدیدم همین روزا اومده
اولین برخو
در مقام مقایسه مقام حضرت سید الشهدا با عمه حضرت مهدی خوابی عجیب دیدم.
آیه ای که دقیق خاطرم نیست چه بود برای به آرامش رسیدن حضرت فاطمه (عمه حضرت مهدی) قرائت میشد به این مضمون که آرامش داشته باش و رضا به داده بده.در همان حین یاد آیه شریفه یَآ أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ افتادم که چطور حضرت حسین خودشان آرامش رسیده بودند و خداوند او را که به آرامش مطلق یقین رسیده بود به سمت عرش دعوت میکرد.
ای کاش آیه اولی را یادم می ماند.آیه ی زیبایی بو
اگر خداوند فقط لحظه‏ای از یاد می‏برد که عروسکی پارچه‏ ای بیش نیستم و قطعه‏ ای از زندگی به من هدیه می‏داد، شاید نمی‏گفتم همه‏ ی آنچه که می‏اندیشیدم و همه‏ ی گفته‏ هایم، اشیاء را دوست می‏داشتم نه به سبب قیمت‏شان که معنایشان، رویا را به خواب ترجیح می‏دادم، زیرا فهمیده‏ام به ازای هر دقیقه چشم به هم گذاشتن 60 ثانیه نور از دست می‏دهی. راه می‏رفتم آنگاه که دیگران می‏ایستادند، بیدار می‏ماندم به گاه خواب آن‏ها و گوش می‏دادم وقتی که در سخن
دارم به مقام "هرچه پیش آید خوش آید" می‌رسم!! :))
 
نه که منفعل باشم و منتظر باشم اتفاقات بیفتن!
اتفاقا به نسبت همیشه‌م -تا جایی که خاطرم هست- فعال‌تر و هدف‌مندتر شدم و دارم با سرعت خوبی -به نسبتی که از خودم سراغ دارم- پیش می‌رم.
ولی نکته این‌جاست که همیشه اتفاقاتی می‌افتن که از کنترل تو خارجن. نقطه‌ی اثر این به اصطلاح مقام»ی که گفتمش همین‌جاست
این‌جوری که وقتی توی برنامه‌ای که برای روزت داری اتفاق غیر منتظره‌ای می‌افته و مجبور می‌شی ک
یکی از عذاب های من تو دنیا اینه که بخوام با آقایون کار کنم
و جدیدا پی بردم بزرگترین عذاب میتونه این باشه که مسولیت یه گروهی و بهم بدن و زیر مجموعه هام همه اقا باشن و من کوچکترین فرد مجموعه باشم
و فردا یه جلسه توحیهی باید بذارم و اقایون و برای کاری توجیه کنم که خودم توجیه نیستم
کارهای فرهنگیمون همه ضربتی و جوگیرانست
بهش میگم من خودم توجیه نیستم میگه توکل کن به خدا. 
خدایا من و توجیه کن در رویای صادقه
 
صبح نوشت:تا صبح خواب جلسه دیدم و دو تا ایده
  
  
شرکتهای خودرو سازی هرسال دهه آخر مرداد رو میرن تعطیلات تابستونی. ما هم که با خودرو سازا کار میکنیم از اول مرداد برنامه ریخته بودم که برم مسافرت و یه 10 روزی استراحت کنم. 
تا اینکه رسیدیم به 21 مرداد و هی منتظر بودیم بگن برید واسه خودتون ده دوازده روز عشق و حال کنید  و هیچ خبری از تعطیلی نبود :|
ایام عید قربان بود و آخر هفته فقط چهارشنبه روز کاری بود و افتاده بود بین دو تا تعطیلی، همکارا یکی دو تاشون یک روز قبل از عید رو مرخصی گرفتن تا شنبه . م
ولی این بار برگشته ام پیش خودت. اصلش همین است. من اهل حرفهای کوتاهی که در حصار چند کلمه ی محدود قرار گرفته اند نیستم. من اهل کلمه نیستم، اما اگر بخواهم کلمه را به اجبار به استیجار بگیرم حداقل چیزی که در قبالش می خواهم، تمامیت تمام کلمات است.  اگر تک تک کلمات عالم را در مشت من قرار دهند، شاید توانستم ثانیه ای از آن یک ساعت را توصیف کنم. شاید هم یکساعت و ده دقیقه، چیزی از آن ده دقیقه ی نخست نمیدانم. هیچ کس نمی داند. توگویی محسوسات عالم همگی ده دقیقه
دانلود آهنگ جدید علی سورنا | نفس+ پخش آنلاین + متن
♬♪♪♫♪♬
Download New Song by Ali Sorena Called Nafas+TEXT
Danlod Ahang Jadid Nafas Az Ali Sorena
 
متن آهنگ نفس علی سورنا:
♬♪♪♫♪♬
دیگه خاطرم نیست زندگی کجاستخاطرم نیست طعم بادُ !! خاطرم نیست کجامُ
برای دانلود آهنگ جدید سورنا بنام نفس لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید
از یاد می برم لحظه هامو ♪♫♪♬ما چه غریبونه زندگی کردیم
هیچ جمعه ای قاتلم نیست ♪♫♪♬اسممُ نپرس خاطرم نیست  و بی اثرن تریاق ها
♬♪♪♫♪♬
مسمومم دریاب چه باد
تشت رسوایی ما چون زسر بام افتاددر خرابات مغان ولوله در جام افتادتیره شد شام شعف گونه ایام شبابرونق عهد شباب از سر ایام افتادجانب پیر خرد رفتم  و دیدم به دمیکمی آنسوتر از این قرعه ام ازنام افتادکه چه داند که کجا منزل وماوا داردآنکه در جور زمانه زلبش جام افتاددوش مستانه برفتم به بر سالک عشقگفت این مرغ به تزویر در این دام افتادیار رفت وزغم هجر وی از گردش چرخچرخ گردون من از گردش ایام افتاددست بردم که چکامه بنویسم به رفیقدست لرزیدو قلم ازکفم آرا
داشتم درباره قواعد مع شدن جملات پیرو در زبان هلندی غر می‌زدم، این که وقتی جمله پیرو باشد فعل در انتها می‌آید و چون در دولینگو انگلیسی زبان واسط است، این نکته گاهی خیلی به چشم می‌آید و همیشه برای من اینطور بود که باید تا آخر جمله صبر کنی تا ببینی فعل چیه :-|حالا داشتم برای صابر از فارسی یه مثال می‌زدم که نگاه کن . که وسط مثال پی بردم که خودمون هم فعل رو آخر جمله می‌آوریم و دست از غر زدن برداشتم و با کسانی که می‌خواهند فارسی یاد بگیرند هم
سعی بر این دارم که کم کم از دغدغه های روزانه زندگیم بنویسم . 
به نظر من کار سختی هست . سختی اش هم بیشتر به این خاطر که من ترجیح میدم که به اتفاق ها دقت کمتری کنم چون دوست ندارم که ذهنم مشغول بشه 
این مدت طولانی زندگی مستقل یک مزیت خیلی خوب برای من به همراه داشته و اون هم اینکه من به موضوعات  و مشکلات خیلی راحت نگاه میکنم  و راحت تر از هر چی به ذهنتون برسه اولویت بندی میکنم. 
این اولویت بندی اولین ثمره ای که داشته این بوده که من الان زندگی شخصی ام و
دوست عزیز و نا آشنای من، سلام. امیدوارم هیچ دلشوره ای نداشته باشی و در سختی ها همچو نامت عمل کنی. چند سال پیش، هم درامافون، هم مهرداد از بین رفتند! دوباره ساختم و دوباره انگار دارد از بین می‌رود! که بگذریم. من هم خاطرم هست که عکس‌های خوبی می‌گرفتم. راستش خیلی وقت است که فعالیت هنری‌ای نداشته‌ام و قبول کردن این اتفاق برایم سخت است. که بعد از دو سال خدمت، هیچ فعالیت هنری‌ای و کار و کار و کار. دارم کیلومتر می‌اندازم و شور و شوق و حس و حال و ا
امروز هم تانیا جان اینجا بود و کلی شیرین زبونی کرد. شب رفتیم بیرون همگی با کیانا و تانیا ، هوگر رزروش پر شده بود و یه رستوران جدید هم رفتیم که چای بخوریم، گفت اژ دو ساعت دیگه باز میشه. خلاصه که برگشتیم یه جا آیس پک و اب هویج خوردیم فقط . بعد کیانا اینا رفتن و ما رفتیم خونه مامان بزرگ جان. بعدش هم که اومدیم خونه. 
 
پ.ن: امشب بارون میاد :)
پ.ن۲: بابابزرگم در سررسیدی کارهای روزانه اش رو مینوشت. فکر کنم این عادت رو از اون به ارث بردم که اگر اینطوره، باعث
تو
به وضوح هنوز شدید بِ دوست داشتنِ من مشغولی و این را در هر جای جهانِ کوچک و خاک گرفته ات کِ ممکن بود، فریاد زده ای!
من
هنوز هم نمی توانم تو را دوست بدارم،
تو
آن خورشیدی کِ در ذهنِ عجیب و غریب و رنگین کمانیِ خودم ساخته بودم نیستی؛ نبودی هرگز.!
کاش دستت از دنیای من کوتاهُ کوتاه تر شود و من را هر روز بیشتر از پیش در دنیای بدونِ خودت تنها رها کنی!
من
با یک ِ کهکشانی، سال های نوریِ بی نهایتی را از سیاره ی خشکیده ی تو دور افتاده ام
تو
تا همیشه در
دستمو بردم موهامو درست کنم دیدم یه قسمت از سرم درد میکنه!!! مث دوران بچگی که با برادرجان دعوا میکردیم و کار به گیس و گیس کشی میکشید بعدش کله ی مبارکم دقیقا همینجوری درد میکرد وقتی دست میزدم حالا چارساعته دارم فکرمیکنم یهو یادم افتاد ظهر سرم خورد به تخت!!!  خلاصه اینکه از دیروز به صورت پیوسته و مستمر دارم مجروح میشم از نواحی مختلف بدنم! -_- 
 
بی ربط نوشت:اوضاع خوبی نیس ولی نباید دست رو دست بزاری و تماشا کنی میم.الف! اگه مزد عملی فقط بایدددد تغییر
مادر از طبقه‌ی پایین صدامون کرد.
ما هم به رسم کمی فراموش شده‌ای، روی پله‌ها شروع کردیم دویدن. که انگشت شست پامون همراهی نکرد و زیر تنمون پیچید و، شد آنچه شد :)
داداش هم که پشت سر ما بود گفت، این حرکتا از سن شما گذشته دیگه.
و راستش شدید به فکر فرو بردم.
27 سال.
یعنی نیمی از فرصتم رو از دست دادم، تازه اگه عمرم طبیعی باشه و .
و حالا که فکر می‌کنم هنوز دست‌آورد مهمی کسب نکردم.
آدم خوبی نیستم
و وقتی هم باقی نمونده
چه حس بدیه.
وقتی از شب قبلش تو فکری و بی خواب!
 وقتی اون پسره ریشو از تو ماشینش بوس میفرسته!
وقتی همکارت تا ظهر هی میاد و میره ببینه خوبی یا نه!
وقتی میشینن جلوت و بد رفیقتو میگن!
وقتی زنگ میزنن و میگن تموم مسیر رو به خاطرم گریه کردن!
وقتی ثانیه به ثانیه حالت بدتر میشه و  به تهوعت اضافه میشه!
وقتی از ته ساندویچ ناهار روز قبل تا شام  شب بعد هیچی نتونستی بخوری!
وقتی 8 ساعت کار روز پنجشنبه رو میکنی 12 ساعت!
وقتی تک و تنها خیابونای تاریک رو گز میکنی و تا خونه میای!
و
الان بیش از یک ماهه آریان سرما خورده. یعنی دو هفته سرما خورده بود دو سه روزی خوب شد و باز دوباره سرما خورد. دفعه دوم که بردم دکتر گفت ویروسه و آنتی بیوتیک نمیخواد و فقط سیتریزن داد اما گفت اگر تب داشت بیارش. آخرهای هفته اول از دفعه دوم کمی تب کرد اما با استامینوفن کنترل شد ولی سرفه داشت و من براش شربت بنفشه باریج گرفتم که سرفه هاش بیشتر و اخلاطی شد. آخر هفته دوم از دفعه دوم D: اینقدر بد سرفه میکرد و سینه اش خر خر میکرد که بردم یه دکتر دیگه و گفت بای
راه بگشا که ز این غمکده افسرده منم
راه بگشا تا که من شیشه ی غربت شکنم
ای دریغا، حسرتا، آه که در نصفِ جهان
دل بریده ز همه عالم و دل مرده منم!
| اصفهان؛ چهارباغ؛ حوالی غروب |
توی چهارباغ نشسته بودیم و به درخت های پاییزی پوش چشم دوخته بودیم، بی هیچ حرفی. دلم گرفته بود. آسمون دلگیر غروب هم دلتنگ ترم کرد. ماحصلش شد شعر بالا. وقتی تایپش توی نوت گوشیم تموم شد، ازش پرسیدم امروز چندمه؟ گفت ٢٠ آذر. به محض شنیدن ٢٠ آذر چشم هام از تعجب گرد شد!
خاله ام معتقده که
دانلود رپ زیبای  علی سورنا بنام  نفس+ پخش آنلاین + تکست+2 کیفیت
♬♪♪♫♪♬
Download New Song by Ali Sorena Called Nafas
ِDanlod Ahang Nafas Az Ali Sorena
 
تکست و متن آهنگ نفس علی سورنا:
♬♪♪♫♪♬
دیگه خاطرم نیست زندگی کجاستخاطرم نیست طعم بادو !! خاطرم نیست کجامو
 
برای دانلود آهنگ لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید
از یاد میبرم لحظه هامو 
ما چه غریبونه زندگی کردیم
هیچ جمعه ای قاتلم نیستاسممو نپرس خاطرم نیست  و بی اثرن تریاق ها
♬♪♪♫♪♬
مسمومم دریاب چه بادی میزداون پاییز عجب
سر شب خان عمو اومد دنبال مامان و همراه خانومش و بابا رفتن دکتر
پسر جاری هم اومد خونمون تا با پاشا بازی کنه
بعد از دکتر اومدن خونه ی ما
و من بعد از دوبار سلام کردن به مامان همسری جواب گرفتم و خیلی بی اعتنا به من وارد خونه شدن
چای آوردم خوردن و خان عمو خانومش و پسرش رفتن
بابا هم رفت بالا تا با شوهر عمه هماهنگ کنه فردا صبح ببرش ترمینال که برگرده خونشون
وقتی با مامان تنها شدم براش چای  بردم وکنارش نشستم
ادامه مطلب
دانلود رپ زیبای  علی سورنا بنام  نفس+ پخش آنلاین + تکست+2 کیفیت
♬♪♪♫♪♬
Download New Song by Ali Sorena Called Nafas
ِDanlod Ahang Nafas Az Ali Sorena
 
تکست و متن آهنگ نفس علی سورنا:
♬♪♪♫♪♬
دیگه خاطرم نیست زندگی کجاستخاطرم نیست طعم بادو !! خاطرم نیست کجامو
 
برای دانلود آهنگ لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید
از یاد میبرم لحظه هامو 
ما چه غریبونه زندگی کردیم
هیچ جمعه ای قاتلم نیستاسممو نپرس خاطرم نیست  و بی اثرن تریاق ها
♬♪♪♫♪♬
مسمومم دریاب چه بادی میزداون پاییز عجب
۱. یه زمانی به شدت اهل فیلم‌دیدن بودم؛ فلش می‌بردم طرف پُر می‌کرد نگاه می‌کردم. همون زمان وقتی یه کتاب حجیم و کَت و کُلفت می‌دیدم با خودم می‌گفتم کی حال و حوصله داره اینا رو بخوانه؟! فیلمم رو نگاه می‌کردم و حالشو می‌بُردم. گذشت تا اینکه "ناطوردشت" خورد به تورم. دو‌-سه روزه تمامش کردم و از ورقه به ورقه‌ش لذت بردم. حجمش زیاد نبود؛ غرق شدم تو ماجراجویی "هولدن" و از جسارت و صراحت و خودش‌بودنش لذت بردم. افتادم دنبال کتاب‌های دیگه و هی اشتیاق و
بسم الله الرحمن الرحیم 
ابن عباس می‌گوید، من در کنار بستر آن بزرگوار بودم که حال احتضار به آن حضرت روی داد؛ و من متوجه لب‌های آن وجود مقدس شدم، دیدم به حرکت درآمد.گوشم را نزدیک بردم تا بشنوم چه می‌گویند، شنیدم که دعا می‌کردند:
اَللّهُمَّ اِنّی اَتَقَرَبُ اِلَیْکَ بولایَةِ عَلیِّ بنِ ابیطالب»
آن وقت بود که من به عظمت علی(ع) پی بردم.چند روز بعد دیدم، طناب برگردن علی انداخته او را می‌بردند!
ألّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج»
نقل از
‌‌ اشتباهاتم را دوست دارمآن ها همان تصمیماتی هستند که خودم گرفته امو نتیجه اش را هر چه باشد می پذیرماشتباهاتم را گردن کسی نمی اندازممی پذیرم که انسانم و اشتباه می کنمنه فرشته ام و نه شیطانو نه انسان کاملتا زنده ام برای انتخاب راه درست فرصت استوقتی زمین میخورم ،بلند میشوم خود را می تکانم و ادامه می دهماشتباهاتم را دوست دارم….آنها حباب شیشه ای غرورم را می شکنندهر زمان به اشتباهاتم پی بردم بزرگتر شده ام
اشتباهاتم را دوست دارم…آنها گران
 
 
چند کلامی با شهید العلیاوی :
با دیدنِ فقط بخش کوتاهی از لحظه ی پیوستنت به حضرت ارباب دلم آتش گرفت بعد از شهید حججی و آن تصویری که سر بریده اش بر . شما دومین شهیدی هستید که تا آخرین لحظه ی عمرم از خاطرم پاک نخواهد شد. کاش میتوانستم سوار آن آمبولانس لعنتی شوم و فرسنگ ها شما را از این معرکه پر از گرگ و شغال و کفتارهای حرام زاده دور میکردم.کاش اگر این از دستم بر نمی آمد , لااقل عقب آمبولانس سلاحی , میله ای به دستتان میدادم تا آنطور مظلومانه به ک
فهرست خواسته های نیافته‌ام را بالا و پایین کردم، تو نبودی.! حال نمی‌دانم در سال هایی که رفت من به تو رسیده‌ام و خاطرم نیست؟ یا تا تو فرسنگ ها راه مانده.؟ سر خودم را گول چه می‌مالم؟ تو هر لحظه با منی و هر روز می‌بینمت. در خاطرم، در کوچه ها، لابلای صدای ترمز ها و پشت چراغ های قرمز و میان تبلیغات تلویزیونی.! که البته این حال و هوای عاشقی‌ست که همه چیز را به تو ربط می‌دهد. و شانس تخمی ما، که چرا پیرمرد ته‌کوچه دختری دارد شبیه به تو! که تخمی ت
چقدرررر این وضعیت بی نتی بده! واقعا افتضاحه یعنی. البته من کتاب شنل رو میخوندم و حسابی لذت بردم . اصلا فکر نمیکردم که انقدر سختی کشیده باشه. هنوز تمومش نکردم اما تحت تاثیر قرار گرفتم. هرچند نمیتونم این فکر رو از سرم بیرون کنم که اگر اون مردا بهش کمک نمیکردین بازم این همه موفق میشد یا نه؟ البته با این وجود قطعا ادمی با این استعداد راه خودشو پیدا میکرد به هرحال. اما خب سواله دیگه. 
به جز این قسمت که کتاب خوندم حسابی، بی نتی خیلییییی بده. و البته ام
شنیدم طی این 2 روز تو استفراغش خون دیده شده ولی نمیدونم چرا حتی یه زنگ بهش نزدم حالشو بپرسم . 2 بارم بهم زنگ زد جوابشو ندادم. 
شاید دارم آدم میشم و یاد میگیرم دلمو سنگ کنم و بیخیال عالم باشم. 
میدونم اونم بالاخره میمیره ولی مردنش یه درد و زنده بودنش هزار درد. 
شاید بگین بی رحمم ولی میدونی چیه؟ وقتی یکی زنده بودنش هزاران درد برای من داره خب پس وقتی بمیره یه درد رو تحمل میکنم اونم درد نبودنش و بهتر از این که زنده باشه و هزاران درد رو تحمل کنم  و بیم
رمان جنجالی گناهکار دلنوشته های یک پسر و دختر یه نام های آرشام و دلارام با ویژگی های خیلی خاص را بیان می کند
که طی یک داستان طولانی ماجرا های هیجان انگیزی را تجربه می کنند.
این قصه از کجا شروع شد؟!شاید از اونجایی که آرشام فهمید توی این دنیای بزرگ بین این ادمای دوراندیش و ظاهربین یا باید درّنده باشی یا بذاری اونا تو رو بدرن
آرشام توی زندگیش یک هدف داره
هدفی که براش بی نهایت مهمهخیلی ها رو برای رسیدن به این هدف از سر راهش بر می داره
خلاصه ی ک
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب