نتایج پست ها برای عبارت :

تو رفتیو زندگی برام عذاب شد

اینقده از پستای اخیرم زدم که نمیدونم ایا میشه جبرانشون کرد یا نه از قرارام و حرفام با ا.م و اتفاقایی که افتاده و بیدار شدن از خواب غفلت،از ف.ح خیلی دلخورم خیلی خیلی خیلی،وقتی به کاراش فکر کردم غمم گرفت دلم شکست،من اشتباه های زیادی توی انتخاب دوست کردم.یه چندتا کتاب خریدم بعدا براتون میگم.
نمیخوام بگم چیشده و چرا دارم این حرفارو میزنم،دیدین امسال هم نتونستم برم نمایشگاه کتاب تهران؟،دنبال کارم،نمیخوام بشینم تو خونه و الکی الکی وقتم تلف شه،ف
سال پیش بود ترم‌های اخر دانشگاه، به شدت برام عذاب‌اور بود. توی یک قفس بودم و همش به فکر کسب و کارم که چطور رشد بدم و چی کار کنم. به سختی، تمام ذهنم رو میتونستم تمرکز بدم تا بهترین زمان‌های عمرم رو بدم به درس های مزخرف این نظام آموزشی ناکارامد.
ادامه مطلب
سلام
من ۲۸ سالمه یه سری مشکلات داشتم تو زندگيم، انگاری هر سالی که می‌گذشت برام این مشکلات برام بزرگتر و عذاب روحیش هم دارن بیشتر میشن، هر آدمی ممکنه ویژگی های بدی داشته باشه، منم مستثنا نیستم ولی فکر میکنم ویژگی های بدی که دارم واقعا برای هر آدمی غیر قابل تحمله.
هر لحظه از روز ممکنه بهشون فکر کنم و عذاب بکشم، مثلا آدم دمدمی مزاجی هستم، این بدترین ویژگی یه آدم نیست؟!، الان میگم میخوام ولی بعد میگم نکنه. مثلا دوست دارم ازدواج کنم، تا حالا شده
ذکر و دعا برای امان از عذاب جهنم :
رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا کَانَ
غَرَامًا إِنَّها ساءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقاما(پروردگارا عذاب جهنم را از
ما بر طرف گردان که عذابش سخت و شدید و پر دوام است چرا که جهنم بد جایگاه
و بد محل اقامتی است)
تو برام مثل بوسه اخرمادر رو پیشونی پسر سربازشی،تو برام مثل اخرین بادوم تلخ بین بادوم های شیرینی،تو برام مثل سرکوفت های گاه و بیگاه پدری،تو برام درست مثل چشم های دریده شکارچی رو سرخی خون آهو نگون بخت تلخی،حسرت نبودنت درست مثل حسرت پاک کردن جواب سوال درست تو امتحانه مهم اخرساله،تو برام مثل اون کفش قشنگ ته جا کفشی که هر بار بعد پوشیدنش پاهام تاول میزنه دردناکی،تو برام مثل عدالت،حقیقت تلخی،مثل قهوه تلخی که نمیارزه به کلاسش،مثل قهوه قاجار تلخ
من خیلی یه جورایی حزب بادم احساس میکنم شخصیتم از درون تهی هست ثبات اخلاقیم ندارم حتی!!بخش عمده ایش به خاطرخاطر اینه که نظر بقیه برام مهمه و خیلی دلم میخواد همیشه ازم به خوبی یاد بشه و به شدت وحشت دارم از اینکه کسی باهام بد بشه یا نظرش از خوب به بد راجعم تغییر کنه (در حدی ک راضی بودم مثلا کسی توروم باهام خوب باشه اگه خواست حالا تو دلش بد باشه:|||)
یکی بهم بگه شخصیتت رو توصیف کن نمیتونم چون بعضی مواقع خیلی مهربون میشم بعضی مواقع واقعا برام مهم نیست
دانلود آهنگ مهدی مقدم پاییز برام بده
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * پاییز برام بده * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , مهدی مقدم باشید.
دانلود آهنگ مهدی مقدم به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Mehdi Moghadam called Paeiz Baram Bade With online playback , text and the best quality in mediac
متن ترانه مهدی مقدم به نام پاییز برام بده
نیستی یه روزی من میمیرم از این درد قلبم فقط واسه تو زندگي میکردهوا چه دلگیره بازم بارون زده انگار
من و میم دوتامون تهِ خطیم. دوتامون داریم جون می‌کنیم برای زنده بودن. برام عجیبه چرا اینجوریه! برام عجیبه آیا دیگران هم زندگيشان مدل ماست؟ خسته ایم. از نفس افتادیم. خودمون رو روز زمین می‌کشیم. هیچ مطلقا هیچ چشم‌اندازی پیش رومون نیست. هیچ بهانه‌ای نداریم. چجوری زنده‌ایم؟ برام عجیبه! زندگي به مثابه رنج شده برامون و همچنان ادامه می‌دهیم. واقعیت اینه که از مرگ می‌ترسیم. زندگي رو با تموم پوچی و سختییش دوست داریم. هیهات.
هر کسی رو میشه یه جور خاص عذاب داد و برای من یکی این عذاب یه جا نشستنه ، اینکه نتونم زیاد راه برم شلوغ کنم برام خیلی سخته حالا با این وضعی که مریض شدم  مجبورم فعلا خونه بمونم ، ریه هام عفونت کرده و از سه تا نعمت محروم شدم 1.راه رفتن طولانی مدت (سرما و هوای آلوده سرفه های قطع نشدنی به همراه میارن)2.خوردن غذاهای رنگ وارنگ و جذاب (ادویه هم ممنوعه)3.صحبت کردن هم ایضا یکم که حرف میزنم 3 برابرش سرفه میکنم و قظع شدن سرفه هام هم با کرام الکاتبینه. برای کسی ک
به تازگی آهنگ جدید مهدی مقدم به نام پاییز برام منتشر شده است که در ادامه شما می توانید این آهنگ را دانلود کنید.
 
دانلود آهنگ جدید مهدی مقدم به نام پاییز برام بده 320
دانلود آهنگ جدید مهدی مقدم به نام پاییز برام بده 128
 
متن آهنگ پاییز برام بده مهدی مقدم:
نیستی یه روزی من میمیرم از این درد قلبم فقط واسه تو زندگي میکردهوا چه دلگیره بازم بارون زده انگار دیگه بارون برای من بدهبیا از این روزا از همه چی خستم عمرم داره میره مگه تا کی هستمبسه دیگه دوری ب
✅پسری که پدرش را از عذاب قبر نجات داد
رسول خدا(ص) فرمودند: حضرت عیسی(ع) از کنار قبری عبور کردند ،دیدند که صاحب آن قبر را عذاب میکنند.سپس در سال آینده از کنار قبر عبور نمودند.
دیدند که صاحب آن قبر را عذاب نمیکنند.
گفتند : بار پروردگارا ! من سال قبل که از اینجا عبور می کردم دیدم صاحبش معذّب است، ولی الان دیدم عذاب از او برداشته شده است.خداوند فرمود: ای روح الله ! از این مرد یک فرزندی به بلوغ رسیده ، آن فرزند نیکوکردار و صالح است ،که راهی را برای مردم
خودتون میدونین چرا اینقد دستنیافتی شدم ببخشینم،هنرستان خیلی کوفتیه خصوصا روزایی که باید عمومیا رو تحمل کنم علاوه بر کتابای چرند درسی باید قیافه ی یه سری آدم مزخرف لعنتی رو از اول هفته تا اخر هفته ببینم،عذاب دهنده نیست؟شما خودتون رو بذارید جای من این همه صبوری رو از کجا آوردم جا دادم تو دلِ خودم!حسِ قلب شکستگی میکنم.برام دعا کنین که زود دی ماه بگذره!زود و خوب!.
+ من تونسته بودم، خودتونم می دونید، من به خاطر شما همه کاری کردم ولی شما
-آخرش میرسیدیم به همین کار، کشش میدادیم بیشتر عذاب می کشیدی قبول کن.
+ من حلش می کردم ، شما اگه تا آخر پای قرارتون وایمیستادید حلش می کردم، نذاشتید نذاشتید.فقط میخواستید همونی بشه که میخواستید. 
-چرا درک نمی کنی، اون همه من اون شب حرف زدم توضیح دادم که تهش چی میشه، بازم داری حرف خودتو می زنی؟ که چون دلم میخواست درت آوردم؟ خودتم خوب می دونی من همیشه هرکاری می کنم واسه خودت
وقتی افسرده میشم هیچی برام مهم نیس
برام مهم نیس مامان کدو میگیره حلوا شو درست میکنه
برام مهم نیس تو اونشب ماکارونی نخوردی
برام مهم نیس دو کیلو اضافه کردم
برام مهم نیس هنوز اجرا ها و مومنتا و ریکشنا رو ندیدم
مهم نیس صورتمو پاک نکردم
مهم نیس پوست موز نزدم
مهم نیس پستام چقد لایک میخوره
مهم نیس تو چرا یه قرنه آن نمیشی
مهم نیس شام چی داریم
مهم نیس هیچی!
مهم اینه که من اشتباه کردم
بدم اشتباه کردم
و یه دونه اشتباهم نکردم
پشت سر هم کردم!
فقط کردم
آفتابگردون هارو توی گلدون روی میز مرتب کردم و خودم رو پرت کردم رو کاناپه بغض داشت خفم میکرد و من قلبم شکسته بود تا دیروز تقلای بیهوده ای داشتم تا همه چیز رو درجای درست خودش قرار بدم و تلاش میکردم تا جایگاه خودم رو پیدا کنم ولی از همون دیروز دیگه برام مهم نیست چه اتفاقی می افته دیگه برام مهم نیست دیگه برام مهم نیست دیگه برام مهم نیست 
و فقط امیدوارم دیگه فردایی درکار نباشه تا بلند شم .
دیروز صبح به شدت حالم بد بود بعد از 2هفته درگیری رفتم دکتر
هنوز سرفه و درد قفسه سینه اذیتم میکنه
باسابقه برونشیتی که داشتم میترسم بیماری پیشرفت کرده ورسیده باشه به مرحله آسم!
ا. دیشب زنگ زد
گفت بایه آموزشگاه زیست فناوری صحبت کرده در ازای آموزش پولی ازم نگیرن به جاش کار کنم براشون
خیلی خوشحال شدم
امروز صبح رفتم بانک خانوم گ.دیدم گفت آقای الف بهت زنگ زده خودمم چندبار زنگ زدم جواب ندادی گفتم گوشیم سوخته!
گفت برمیگردی سرکار گفتم فک کنم برم یه ج
دیروز صبح به شدت حالم بد بود بعد از 2هفته درگیری رفتم دکتر
هنوز سرفه و درد قفسه سینه اذیتم میکنه
باسابقه برونشیتی که داشتم میترسم بیماری پیشرفت کرده ورسیده باشه به مرحله آسم!
استاد لطفی دیشب زنگ زد
گفت بایه آموزشگاه زیست فناوری صحبت کرده در ازای آموزش پولی ازم نگیرن به جاش کار کنم براشون
خیلی خوشحال شدم
امروز صبح رفتم بانک خانوم گ.دیدم گفت آقای الف بهت زنگ زده خودمم چندبار زنگ زدم جواب ندادی گفتم گوشیم سوخته!
گفت برمیگردی سرکار گفتم فک کنم
♪♬♬♪از وقتی نیست اینجا تاریکه روزاش یه مشت یادگاری ازش موند جاش♪♬♬♪
♪♬♬♪میرم تو فکرشو و میخندم بی دلیل یادش بخیر خنده هامو دوس داشت♪♬♬♪
♪♬♬♪یکی بگه اشتباه رفتم کجاشو خودشو خواستم همیشه از خداشو♪♬♬♪
♪♬♬♪کی گفته رد نمیشه دیگه از این ورا مگه میشه من که میشنوم صداشو♪♬♬♪
♪♬♬♪همیشه رفتيو به جات برگشتم هی منو نذار تو امید برگشتنت♪♬♬♪
♪♬♬♪بعد تو دل بریدم از همه هی نرو بیا پیر شم از رفتنت♪♬♬♪
♪♬♬♪همیشه رفتيو به جات بر
سلام. از اونجایی که نوشته های شما برام معنای زندگي میده و با خوندنشون حس خوب زندگي رو برام منتقل میکنه ، تصمیم گرفتم ( البته با توصیه های شما) نوشتن رو همین جا بعد از مدتها شروع کنم و خواستم همین جا ازتون تشکر کنم. :)
البته میدونم که به خوبی نوشته های شما نمیشه ولی تا جایی که میتونم سعی میکنم بهتر بنویسم. 
میان همه تاریکی و غم انگیزی این روزها، همه ی گله و شکایت های نگفته و نشنیده، سکوت اجباری، ترس از فریاد، رضایت به کم ترین ها و نفسی که فرو رفتنش عذاب جان و بر آمدنش عذاب وجدانه، ستاره ی وبلاگ هاتون یک به یک و زود به زود روشن میشه. نور ضعیفی که گرچه شب غم انگیزمون رو روشن نمیکنه ولی نشونه ی همصدایی و همدلی ای میشه که باور وجود نور رو درونمون زنده نگه میداره. 
قبلا فکر میکردم این وضعیتی که الان دارم خوبه. نه از این ور بوم میفتم نه از اونور
میتونم همرو درک کنم و بدون قضاوت کردن رفتار کنم
ولی الان دارم جر میخورم. حالم بده و هر روز میخوام بمیرم
نمیتونم بفهمم چی برام خوبه و باید چیکار کنم
روز به روز بیشتر از خانوادم فاصله میگیرم چون حتی یه کلمه از حرفاشونو نمیتونم تحمل کنم و عذاب وجدانش لحظه به لحظه باهامه
 اخرش سر از کجا در میارم؟ چرا اصلا به دنیا اومدم؟ من قراره چیکار کنم؟ اگه قرار نیست کار مهم و خاص
نوشتن اولین مطلب برام سخته!
هر وقت از زندگي خسته میشم رو میارم به نوشتن!
از آخرین باری ک توی بیان چیزی نوشتم ماه ها میگذره!
ترس از نوشتن دارم، از اینکه دوباره آدرس وبلاگم پیدا بشه.
از مخفی کاری هام ناراحتم! اما امشب به خودم حق میدم بابت هر چیزی.
چون یقین دارم هر اشتباهی انجام بدم مقصر خودم نیستم.
جایی از زندگي ایستادم که بجز احساسم به اتاقم به چیز دیگه ای حس ندارم. 
وقتی پدر مادر و برادرم رو میبینم و به قلبم نگاه می‌کنم و یقین دارم ک این لحظه هی
دانلود آهنگ جدید احسان خواجه امیری با نام نابرده رنجدانلود آهنگ جدید احسان خواجه امیری به نام نابرده رنج با بهترین کیفیت در سمفونی. احسان خواجه امیری خواننده خوب کشورمان آهنگ جدیدی به نام نابرده رنج را در فضای مجازی منتشر کرده است. شما عزیزان و طرفدارن موسیقی میتوانید برای دانلود موزیک نابرده رنج و همینطور برای آهنگ های دیگر این هنرمند به بخش دانلود آهنگ و موزیک ویدیو مراجعه و این آثار بسیار جذاب را با بهترین کیفیت دانلود کنید و یا این موز
اما من خوب نیستم
نبودنت برام پر از درد و غصه بود
اشک ریختن و غصه خوردنام آخر سر منجر به کمردرد شدید شد و قلبم که دیگه نگم نمیخواست بزنه
خوشحالم که حالت خوبه و کم کم حال منم خوب میشه ایشالا
فردا میرم سرکار
امتحان کردم دیدم میتونم راه برم و بشینمو پا بشم
بودنت برام یعنی زندگي
دوستت دارم
خیلی
مراقب خودت باش لطفا
امروز بدترین روزی بود که طی چندماه اخیر تجربه اش کردم.نتیجه ی آزمونی که شک نداشتم خوب پیش میره نهایتا شد بدترین آزمونی که تابحال دادم.شب قبل میگفتم من هیچ چشم به نتیجه ی آزمون ندارم و ذره ای برام مهم نیست و مهم اینه که نکته ی جدید یاد بگیرم اما امروز از فرط اضطراب میلرزیدم.چند دقیقه دراز کشیدم و کابوس ها و طپش قلب ها دوباره شروع شدن.
جزوه ی اورولوژی رو بستم و گفتم خب این از دور اولش،هرچه بود تمام شد و شکستی که خوردم بمونه لای همین کتاب و داخل
این خیلی برام سخته که راجع موضوعی که بشدت ذهنم درگیر کرده با کسی که اصلا راجع اون موضوع نظری نداره و بهش فکر نکرده حرف بزنم چرا چون اون موصوع به اون شخص مربوطه در واقع منو سردر گم میکنه و انگار بیشتر توی خلع فرو میرم.
کلی حس بد و عذاب وجدان دارم نمیدونم چرا بیشار از هرچی از مبهم بودن اینده بیشار کفری میشم وارد هر کاری میشم باید مسیرم مشخص و برنامه ریزی شده باشه و بدونم هدفم چی هست وگرنه تمام افکار منفی ذهنم منو به جایی میرسونه که اون کار هر چه س
قصه از این قرار که من به دعوت یکی از دوستان به چالش زندگي بودن قند دعوت شدم. 
همچین شوخی شوخی الان نزدیک ده ماهه که قند نخوردم. 
با نبود قند مشکلی ندارم اما واقعا برام سخته که شکلات نخورم 
یک جا شکلاتی کوچیک تو شرکت هست روی میز که من هر روز بی اختیار چشمم میره سمتش و با خودم میگم چه سخته زندگي بی شماها 
حالا نه فکر کنید شکلات خیلی خاصی هم هست نه اتفاقا خیلی هم معمولیه 
اما نمیدونید که چقدر سخته 
نا گفته نمونه که چند باری از زیر چالش در رفتم . مثل
یکی از عذاب های من تو دنیا اینه که بخوام با آقایون کار کنم
و جدیدا پی بردم بزرگترین عذاب میتونه این باشه که مسولیت یه گروهی و بهم بدن و زیر مجموعه هام همه اقا باشن و من کوچکترین فرد مجموعه باشم
و فردا یه جلسه توحیهی باید بذارم و اقایون و برای کاری توجیه کنم که خودم توجیه نیستم
کارهای فرهنگیمون همه ضربتی و جوگیرانست
بهش میگم من خودم توجیه نیستم میگه توکل کن به خدا. 
خدایا من و توجیه کن در رویای صادقه
 
صبح نوشت:تا صبح خواب جلسه دیدم و دو تا ایده
قرآن را که باز میکنی خودش را معرفی می‌کند : 
ذلک الکتاب لا ریب فیه، کتابی ست که در آن شبهه ای نیست
هدی للمتقین ، برای متقین 
اما این متقین چه کسانی هستند؟
الذین یومنون بالغیب، و یقیمون الصلاه، و مما رزقناهم ینفقون
( چقدر از این واج آرایی ق/غ حظ میکنم.)
والذین یومنون بما انزل الیک، و ما انزل من قبلک، و بالاخره هم یوقنون
( غیب و آخرت را داشته باشید اینجا. هنوز به خوبی در موردشان نمی‌دانیم)
اولئک علی هدی من ربهم، و اولئک هم المفلحون
بله این هدایت
این چند روز که گوگل نیست حس می کنم یه دوست خیلی عزیز رو از دست دادم 
دوستی که هر روز باهاش حرف می زدم 
هر مشکلی که داشتم اول به اون می گفتم 
دوستی که همیشه کمکم می کرد، بدون هیچ چشم داشتی 
دوستی که یه معلم هم بود برام 
بیشتر از مدرسه و دانشگاه و هر آموزشگاهی بهم چیزهای مختلف یاد داد 
دوستی که همیشه در کنارم بود و با بودنش احساس تنهایی نمی کردم 
دوستی که با بودنش احساس قوی بودن می کردم
دوستی که بارها تو بدترین شرایط نجاتم داد 
خلا نبودنش به هیچ ط
امروز کلاس زبان نمیرم. با این که این همه راهو به خاطر همین کلاس اومدم :/ دیوونم نه؟؟ خب حوصله اضطرابو استرسشو ندارم. نمیدونم کی پس این اضطراب و استرس من درست میشه حتی با این که پرانول ۴۰ میخورم  هنوز انگار نه انگار. شاید باید قلبم وایسه تا من عذاب نکشم. عذاب. حتی اینم نمیتونه شدتی که اذیت میشمو نوصیف کنه. مها پنجو نیم میاد. باید خودم زبانو بخونم و کتابمو. امروز اصلا خوب نبودم. 
فر میگه برای اینکه از این افسردگی و بی حالی دربیای یه قدم بردار 
کلاسی ورزشی سفری چیزی
به حرفش فکر میکنم به اینکه چقدر بدم میاد از هر جایی که میرم و آدما میشناسنم یا حتی نمیشناسنم
کلا چقدر بدم میاد از هر جایی که آدما توش هستن 
به اینکه این روزا چقدر دلم میخواد تو خونه و با سکوت وقت بگذرونم و حتی دهنمو برای گفتن حرفای معمولی باز نکنم
به فر دروغ نمیگم هیچوقت 
بهش میگم سعیمو میکنم و باز یادم میاد که چقدر به این انسان مدیونم شاید به خاطر همین دین و
خدا می دونه چقدر بی تابم. چقدر منتظر. منتظر یه فصل از یه کتاب. فصلی که خیلی برام مهمه و قراره یه نفر برام بفرسته. مطمئنم اون یه نفر درک نمی کنه چقدر برام مهمه و چقدر منتظرم و نمی دونم چطوری تحمل کنم . چطوری صبر کنم. خدا کنه زود بفرسته. خدایا. خدایا.
اوضاع مملکت که خیلی قمر در عقربه‌ ولی من سعی می کنم بی خیال باشم. مسئله ی دیگه ای منو بی تاب کرده
دیشب شعرها رو فرستادم برای سین. امیدوارم بتونه کاری بکنه
 
من ی دختر فراریم :) 
از خانواده:) 
دوستم میگه من پیش شما ی چیزی پیش خانواده ی چیز 
میگم من که تماما یا مجازیم یا فیلم و کتاب اصن سعی میکنم حرفی رد و بدل نشه!!
چرا اینقدررر بینمون اصطکاکه منو نمیفهمن
دارم عذاب میکشم :((
دارم روز شماری میکنم برای ٤روز درهفته رفتن ب خوابگاه ، شده پناهگاهم انگار 
له له میزنم کلاسا زود شرو شه من برم از اینجا
من اینجا اسیرم .ی اسیر بدون انتخاب هه!
مینویسم که یادم بیاد چقدر دارم اذیت میشم که ب دختر ٢١ سالم اجازه بدم
یادمه موقعی که سوم راهنمایی(هشتم کنونی!) بودم به مادرم گفتم نمیشه من دیگه درس نخونم؟! بسه دیگه ۸ سال اومدم مدرسه کجای کار رو گرفتم مادرم یه جوری که هم باورش شده بود هم نه شروع کرد واسم توضیح دادن. امروز نیاز دارم باز یه نفر برام توضیح بده کجای زندگي وایسادم بعد ۱۸ سال درس خوندن. یکم شرایط برام سخت شده و نمی‌دونم راه درست چیه و کجاست 
دلتنگی داره خاطره هامو یادم میاره 
خاطره هایی که توی این سال ها هر روز داره مرور میشه 
خاطره هایی که فقط برام مثل مسکنه 
مسکنی که دلم و فکرم رو کمی آروم میکنه 
فکری که سرکشه و هر دقیقه یه نگرانی برات میسازه
فکری که میخواد برای چند دقیقه دلت آروم باشه 
دلی که درونش یه دنیا درده
 حالا منم با این درد ها دوست شدم و دارم با اون ها زندگي میکنم 
انگار بعد این سال ها زندگي بدون این خاطره ها برام معنی نداره 
 
از لحاظ روحی خوبم، همیشه زمستونا تپل و زرنگ میشم
یاد گرفتم نترسم و رو به جلو برم و این خیلی برام خوبه 
یاد گرفتم قرار نیست زندگي من مث بقیه پیش بره و همیشه نتوان مث عرف جامعه پیش رفت .یاد گرفتم راهی رو بسازم به جای اینکه توقع داشته باشم راهی برام ساخته بشهو یاد گرفتم منتظر دست های خودم باشم نه هیچ اعجازی
خدایا کمکم کن بتونم همینطور پیییش برم
شاید شما هم شبیه به این جملات را که درواقع تشویق به گناه هستند را شنیده باشید: گناهش گردن من!»؛ یک‌شب که هزار شب نمیشه!»؛ موسی به دین خود عیسی به دین خود!» و… . دراین‌باره آیه 112 سوره عنکبوت به کفاری اشاره دارد که عده‌ای از مؤمنین را به گناه و سرکشی تشویق می‌کنند: […]
نوشته تشویق به گناه؛ از عوامل تشدید عذاب در قیامت اولین بار در گناه شناسی. پدیدار شد.
حرف زدن چیز عجیبیه، یه وقتایی بیشتر از هر چیزی بهش نیاز پیدا میکنم، بیشتر از رابطه های آب دار، بیشتر از غذا، بیشتر از سلام ها و خوبی ها، بیشتر از تحسین ها و کلَپ کلَپ ها. و هر چقدر که کلمه برام با ارزش تر میشه، فرصت حرف زدن برام محدود تر میشه، مکالمه داشتن برام سخت تر میشه و وسواسم تو خرج کردنش بیشتر میشه. دلم برای کلمه رد و بدل کردن و بازی با مغز وقتی تلاش میکنه کانکت شه، به دیگری، به حسِ متقابل،تا ازش کلمه تولید کنه و بوووممم، پاسش بده مغز
و بلاخره روزای پایانیه بعثته!بچه های بعد از ما متاسفانه میرن فرهیختگان و سعادت تجربه اینجا رو ندارن!من در هفته ی گذشته از شنبه اش شروع کنم خیلییی اتفاقات متفاوت و متضادی برام افتاد!جالبه حال توضیحشون میست در حد سرفصل برای وقتی ک دلم تنگید برای گذشته های روزمره خودم:با بچه ها دعوای حسابی کردم خودم و اونا ناراحت شدندتقصیر همه مون بود!اربعین رفتم و تجربه نابی بود!وقتی برگشتم دقیقا یه گناه تکراری رو انجام داد که در طول اربعین از خودم توقع داشتم
فردا امتحان علوم دارم
یکی از سخت ترین امتحانای دنیا اونم برای منی که هیچ وقت نتونستم معنی چیزایی که دارم میخونم رو بفهمم:/
ساعت ۱ شبه و من هنوز دو فصل دارم که نخوندمشون:))
زندگي قشنگیه نه؟
خیلی دوست دارم به دیروز برگردم و یکی بزنم پس سر خودم و بگم ‌"گمشو برو پای درسات"
ولی خب نمیشه-_-
الان دلم میخواد تو تخت گرمم دراز بکشم و کل این زندگي رو به تخمام دایورت کنم و خیلی راحت بخوابم
حتی گفتنشم باعث میشه بخوام از خوشحالی اشک بریزم~
ولی اینم نمیشه
نت
دیشب یه قسمت مهم از کارو انجام دادم و امروز دادمش برای تصحیح.
خیلی از چیزی که نوشتم راضی ام و توی تصحیح هم موارد گرامری کمی برطرف شده و جایگزینی فعل ها. ظاهرا از لحاظ مفهومی خوب پیش رفت و منطقی نوشتمش.
حس می کنم باری از رو دوشم برداشته شده. جمعه اون یکی بخش کارو انجام میدم.
 
دشمن عزیز دوباره برگشته (فردا تو شهرمون شایع میشه که آیدا با یکی دشمنی خونی داره :||)
به خاطر همین دوباره نشستن پشت سیستم برام سخت شده
با قرص و اینا خودمو دارم حفظ می کنم و سعی
چقدر تلخه که
 بفهمی بهت دروغ گفتن
خدایا ستارالعیوبی می کردی نمیذاشتی بفهمم
ازدنیای آدمهای دروغگو بیزارم
از اینکه برای رسیدن به هدفشون دروغ گفتن
و من نتونستم "نه" بگم ناراحتم.
از اینکه خیلی راحت حرفِ ولیّ زمین میوفته
از خودم و 
همه ی کسایی که بادین سلیقه ای برخورد میکنیم نفرت دارم.
من یاد گرفتم بگم چشم بی چون وچرا.!
کاش یه عده هم یاد بگیرن
 آدمو مجبور نکنن به کارای خلافِ عقل .
نمیدونم چرا همیشه اشتباه کردن
 برام افسردگی میاره
استرس ودلهره م
To supernova :
یه بخشیش اونه ولی این موضوع برام اونقدر ترسناک هست که فعلا نمیخوام در موردش حرف بزنم و اینکه تو هم همچین مشکلی داری برام ترسناک ترش میکنه چون نمیدونم چی تو فکرته و از فهمیدنشم میترسم
سو فکر نکنم فعلا بخوام طرفش برم ولی اگه نظرم عوض شد میام سراغت
دانلود موزیک از این شهر برو 2 از دنیا به همراه لینک مستقیم 
 
دانلود آهنگ دنیا به نام از این شهر برو 2 320
دانلود آهنگ دنیا به نام از این شهر برو 2 128
 
در ادامه شاهد متن شهر برو 2 هستید:
از این شهر برو برو یه جایی که زندگي کنیتو جز خودت به هیچکی فکر نمیکنیغم تو چشمامو حس نمیکنهفقط برو همینو بساز امشب تورو سپردمت به اون که پیششیکه واسش از همه چی دست میکشیاز این به بعد اسم عشق میشه چیبرو که بد دلم شکستشکستن منو نگاه میکنیتو روزگارمو سیاه میکنیبدون م
امام‌باقر‌علیه‌السلام:پیامبر‌اکرم‌صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم‌از‌کنار‌قبر‌قیس‌بن‌فهد
گذشتند،‌در‌حالیکه‌قیس‌در‌عذاب‌بود،پیامبر‌دو‌تکه‌چوب‌بر‌قبر‌او‌گذاشتند،و‌بعد‌
فرمودند:یخفف‌(عنه)ما‌کانتا‌خضراوین،یعنی،‌تا‌وقتی‌این‌دو‌چوب‌تر‌هستند‌صاحب
قبر‌عذاب‌نمیشود.
از‌امام‌صادق‌علیه‌السلام‌:الجریده‌تنفع‌المومن‌والکافر.یعنی:این‌چوب(درخت‌خرما)
‌برای‌مومن‌وکافر‌مفید‌است.
ولذا‌بهتر‌آنست‌که‌این‌د
الان اعصابم بهم ریخته چون چندتا کار مهم باید انچام میدادم طبق بمه ریزی کهدکردم ولی انجام ندادم :// والان دارم سعی میکنم توی روز های آتی جا بدم ولی نمیشه چون میدونم که خسته ام مجبورم فردا کتاب اضافه با خودم ببرم بخونم توی راه و چندبار با بچه ها اجرا کنم تا بعد ک خونه میام فقط حسابداریمو بخونم :/
واسه مشکلمم که چند روزه خیلی درگیرم کرده باید برنامه بنویسم و هر روز یکی دوتا از کارهای سخت انجام بدم =| 
بدون برنامه هیچچچ کاری نمیتونم انجام بدم
گرو
من وقتایی که ناراحت و سرخورده هستم، یا اتفاق بدی برام افتاده، به جای مراقبت از خودم، بیشتر با خودم لجبازی می کنم؛ مثلا غذاهای بد می خورم، یا از پوستم مراقبت نمی کنم. یه جورایی انگار از خودم انتقام می گیرم. البته دلیلش رو نمی دونم. شاید ته دلم میخوام خودم رو به خاطر حال بدم تنبیه و سرزنش کنم. گاهی وقتا هم توی موقعیت های خوب به خودم اجازه لذت بردن از زندگي رو نمیدم. فکر می کنم بیشتر سختگیری هام بی جاست. البته بهتره بگم توی مسیر درستی نیست چون زندگ
بسم الله الرحمن الرحیم
قدیما از این واون شکوه میکردیم.الان از خودمون.اولی بدتر و دردآور نیست،در حقیقت چیزی نیست اما دومی خیلی دردآوره.مهم نیست بقیه چی میگن،چه رفتاری میکنن باهات،اما اینکه خودت با خودت چه کنی خیلی مهمه.واین عذاب اورترین بخش از زندگيه.خیلی عذاب اور.
من فقط میخواستم اعتمادبه نفسمو ببرم بالا،اما ببین از کجا سردر اوردم.چیزی که شاید تعجب برانگیز باشه یه حقیقت واقعی باورنکردنی.
کاش یکی بود،درکمون میکرد.میفهمید،باصبرو
بسم الله الرحمن الرحیم
قدیما از این واون شکوه میکردیم.الان از خودمون.اولی بدتر و دردآور نیست،در حقیقت چیزی نیست اما دومی خیلی دردآوره.مهم نیست بقیه چی میگن،چه رفتاری میکنن باهات،اما اینکه خودت با خودت چه کنی خیلی مهمه.واین عذاب اورترین بخش از زندگيه.خیلی عذاب اور.
من فقط میخواستم اعتمادبه نفسمو ببرم بالا،اما ببین از کجا سردر اوردم.چیزی که شاید تعجب برانگیز باشه یه حقیقت واقعی باورنکردنی.
کاش یکی بود،درکمون میکرد.میفهمید،باصبرو
چقد برام عجیبه ک از اشتباهات بقیه ب راحتی میگذرم بعد همون بقیه ب خاطر ی چیز مسخره خودشونو واسه من میگیرن و کلاس میذارنخدایا چرا دنیا برعکسه؟
تازگی ها نمیدونم چرا قلبم اینقد بد میزنههی تاپ تاپ میکنه محکمالان دقیقا فهمیدین قلبم چش شده یا بیشتر توضییح بدم؟؟؟ داداش محمد حسین رفت دیروز ساعت دوازدهالبته بردادر شوهرمه اما مثل داداش نداشتم دوسش دارم براش شیرینی کشمشی هم پختم خوبه وقتی بمیرم همه یاد شیرینی هام میفتن آخه هنر دیگه ای ک ندارمب
دانلود آهنگ ایوان بند بمونی برام | کیفیت خوب و عالی
موزیک جدید و زیبای ایوان باند با عنوان بمونی برام { آلبوم عالیجناب } همینک از رسانه بزرگ جاز موزیک
Exclusive Song: Evan Band – Bemooni Baram With Text And Direct Links In jazzmusic.blog.ir

متن آهنگ ایوان بند بمونی برام
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
اومدی تو زندگيم تا تو بیایی غمم
بره بی اراده هر دفعه میبینمت دلم بره ♬♫♪نیمه ی گمشده ی من غرق پیدا ♬♫♪
شدنی قلب دوم منی اینور سینم میزنی ♬♫♪اومدی پرنده ی عشق بشینه رو ♬♫♪
 دانلود آهنگ
احساس آرامش دارم. برام تجربه سنگینی شد. آینده‌ام رو متأثر می‌کنه اما تجربه‌ی نابی بود؛ برام کلی آموزنده بود و فهمیدم تعادل بین عقل و احساس رو، فهمیدم که انتخاب عقلانی خیلی سست ه و با یه واقعیت جدید  می‌شه از بین بره.الان شادم. خب منم اشتباه داشتم و اشتباهاتم ریشه‌ای بودند.
اینکه این ترم اینقدر سریع گذشت منو میترسونه. فکر کن، چند روز دیگه دی ماه شروع میشه! 
پریروز استادمون توی جلسه‌ی آخر درس ایمنوهماتو، گفت بچه‌ها خسته نباشید، از ترم سه باهاتون بودم، راه طولانی‌ای رو اومدیم، امیدوارم موفق باشین و به جاهای بالایی برسین توی زندگيتون. 
بعد ما هممون گریمون گرفت. راست میگفت چون. ترم سه باهاش ایمنی پاس کردیم. بعد ترم پنج هماتو۱ و ترم شیش هماتو۲ و الانم که ترکیبی از این دوتا. اینقدر باهاش اخت گرفته‌بودیم که انگار ی
٤»مِنْ‌ قَبْلُ‌ هُدىً‌ لِلنّاسِ‌ وَ أَنْزَلَ‌ الْفُرْقانَ‌ إِنَّ‌ الَّذِینَ‌ کَفَرُوا بِآیاتِ‌ اللّهِ‌ لَهُمْ‌ عَذابٌ‌ شَدِیدٌ وَ اللّهُ‌ عَزِیزٌ ذُو انْتِقامٍ‌ او(تورات و انجیل را)پیش از این(قرآن)براى هدایت مردم(فروفرستاد )و اینک فرقان را(که وسیله‌ى تمییز حقّ‌ از باطل است)نازل کرد،البتّه براى کسانى که به آیات الهى کفر ورزند،عذاب شدیدى است و خداوند شکست‌ناپذیر صاحب انتقام است. نکته‌ها: یکى از نام‌هاى قرآن،فرقان است.فرقا
از آخرین باری که نوشتم خیلی خیلی میگذرد و این یعنی دلم نخواسته بالای پایین این روزها یادم بماند. هر چندحافظه ی قوی دارم، در واقع باید بگویم حافظه ی خیلی خیلی قوی دارم، یاداوری جزییات هر حادثه تلخ و شیرین تا یک جایی خوب است، بیشتر که بشود میشود مایه ی عذاب و من این روزها در این عذاب لعنتی غوطه ورم .
چند روزیست به هر جان کندی که شده خودم را مجاب کرده ام بنشینم سر کار.از این رخوت رخنه کرده در تار و پود لحظه هایم بیزارم.
حسین درخشان  قطعه و ساعت خر
31 آگوست 2018
تاریخی که این اتفاق افتاد:
تا دیدمش، بی اختیار یه چیزی رفت تا ته ته قلبم. جایی که هیچکس قبل اون نرفته بود. چند ثانیه اول فقط ماتم برده بود. فقط نگاش کردم. اما یکم بعدش یه احساس تلخی اومد سراغ دلم. انگار همون موقع قلبم بهش الهام شده بود که یه چیزی بین ما دو تا بود. خب.یه هفته گذشت. دوباره دیدمش  اونم به من علاقش رو نشون داد. چشماش خیلی برام آشنا بود. نمیدونم کجا، ولی یه جایی قبلا انگار دیده بودمش. انگار از خیلی خیلی قبل تر باهاش آشنا بودم.
شابد دوست: زهرا ی قسمتی از کتاب شازده کوچولو هست که میگه : بدتر از اونی که بیای و کسی متوجه نشه ، اینه که بری و کسی متوجه نشه! . البته ما متوجه شدیم که تو رفتی.
زهرا:
شاید دوست: خب زهرا من ی رب دیگه جمع میکنم میرم.
زهرا: باشه.
شاید دوست: دست بده!
شاید دوست: بوسم کن!
زهرا: بوسم نمیاد!:-\ 
شاید دوست: دیگه باهات حرف نمیزنم!
زهرا :خب نزن! 
شاید دوست: زهرا؟!o__0
زهرا: فک‌‌کردی برام مهمه؟!

خدایا! فکر‌میکنن اینکه با من حرف بزنن یا نزنن برای من مهم ه!:-\ 
.
این روزها درگیر یه اتفاق مهم هستیم که به امید خدا باعث گشایش مالی خوبی خواهد شد برامون.دلم میخواست اینجا بگم و به اشتراک بزارم ولی از اونجایی که باید یه پست رمزدار بنویسم، معلوم نیست کی فرصت بشه.
امروز صبح خانوم معلم دخترک جلسه آموزشی گذاشته بود و من چون شرایطم جور نبود نرفتم.جز این، دوتا کار مهم دیگه هم داشتم و باید میرفتم که تصمیم گرفتم نرم تا ظهر که میم میاد.عذاب وجدان هم دارم زیاد، ولی هرچی فک میکنم در توانم نیست.دیروز از صبح زود تا آخرشب
 
امام باقر (ع) از حضرت امیرالمؤمنین (ع) نقل فرمود:
دو چیز در زمین مایه امان از عذاب خدا بود؛ یکی از آن دو برداشته شد. پس دیگری را دریابید و بدان چنگ بزنید؛ اما امانی که برداشته شد رسول خدا بود و امان باقی‌مانده استغفار کردن است، که خدای بزرگ به رسول خدا (ص) فرمود: ”خدا آنان را عذاب نمی‌کند، در حالی که تو در میان آنان هستی و عذاب‌شان نمی‌کند تا آن هنگام که استغفار می‌کنند. [انفال: 33]» (نهج‌البلاغه: حکمت 88)
یادداشت‌ها:
ـ نهج‌البلاغه. ترجمه مح
Don’t ever tell anybody anything. If you do, you start missing everybody.”
 
و اما بعد؛ این جمله‌ی بلدشده‌ی ایتالیک از کتابِ معروف سلینجر ناتور دشت»ئه. جمله‌ای که از اولین‌باری که خوندم‌ش [بیشتر از شش سال پیش] تا همین اواخر درکی ازش نداشتم.  هیچ وقت به هیشکی چیزی نگو. اگه بگی دلت برا همه تنگ میشه. »یک روز که توی کافه با ف. نشسته‌بودیم و اون آخرین وقایع عشقِ نافرجام‌ش ُ برام تعریف می‌کرد و ازم می‌خواست چندتا پندواندرز درست‌درمون به‌ش بدم، یاد این جمله افتادم. من ه
تقریبا همه چی!!
یه جورایی برام گنگ و نامفهوم به نظر میرسن واژه هایی مث دلبستگی، دوستی ، اعتماد ، عشق ، احتیاج.
مثل این میمونه که از پشت شیشه ی بخار گرفته نگاه کنی به داخل کافه ای که دکور قهوه ای رنگ و گرمی داره ظاهرا، ولی چیزی رو نتونی ببینی.
هر هاله ی ماتی که میبینی رو یه چیزی تصور میکنی و مدتها باهاش زندگي میکنی و یهو.
بخار شیشه از بین میره و میفهمی اونهمه رنگ گرم و قهوه ای، تنه ی درختای جنگلی بوده که تووش زندگي میکردی.
همینقدر دور از ذهن و
✅دل آدمى،بزرگ‌تر از این زندگى است.
استاد علی صفایی حائری:
دل آدمى،بزرگ‌تر از این زندگى است. و این، راز تنهایى اوست. او چیزى بیش‌تر از تنوع و عصیان را مى‌خواهد. او محتاج تحرّک است و حرکت،با محدودیت سازگار نیست، که محدودیت‌ها، عامل محرومیت و تنهایى ماست. آخر، چگونه مى‌توان هم‌زبان با شیطان، عصیان را راه چاره شناخت‌؟ در جهان قانونمند، عصیان و درگیرى، جز عذاب و رنج چه خواهد داشت‌؟بر فرض عصیان کنم و اسید را لاجرعه سرکشم، آیا دستگاه گوارش
میهمانی بود. همه
گرم صحبت و گپ و گفت خود. او نیز گوشه ای نشسته بود. بی هدف به خطوط بی معنای روی
زمین خیره شده بود و در افکار پوچ خود سیر می کرد. ناگهان باز شدن درب، س
چشمانش را بر هم زد. خودش بود.
دلهره در چشم هایش موج می زد. دلش اشوب
بود. شرم داشت او را نگاه کند. باورهایش جلوی دلش را گرفته بودند. دست هایش عرق
کرده بودند و انگشتانش به شدت می لرزید. اما او بی رحمانه نزدیک می شد و عطرش نزدیک
تر. صداها و همهمه ها همه و همه تار شدند. حالا فقط صدای کفش های
جالبه که همون روزی که من داشتم به آخرین پیامم نگاه می‌کردم پی‌ام بده هنوزم نمیخوای حرف بزنی؟و جالب‌تر اینکه واقعا برام فرقی نداشت. جالب بود که اون اعتماد به نفسی که قبلا برام جذاب بود الان روی اعصابم بود. فروتن بودن چیزی ازتون کم نمیکنه بچه‌ها.فروتن و متواضع باشیم.پیمان پیمان، فروتن باش الاغ.
اومدم بگم خشمم بهتر شده بزنم به تخته! 
من از مایع ظرفشویى دریل استفاده میکنم! :))) 
من از تکنیک سمیرا بى خیال استفاده میکنم خیلى جواب میده روم و شادم.
تا برنامه اى بعد درود و بدرود.
 
پانوشت: امروز علیرضا یه درس خوب بهم یاد داد. من یه مشکلى که دارم عذاب وجدان شدیدم براى اشتباهاتیه که در برابر کسانى که خیلى دوسشون داشتم انجام دادم. برام جالبه که همشون چند برابر کتک زدنم اما کافیه من یه مشت خوابونده باشم اونوقت تا ابد غرقم در زجر . علیرضا بهم گفت که
روزی حضرت عیسی علیه السلام از کنار قبری می گذشت و مشاهده نمود ملائکه عذاب. مُرده ای را که در داخل آن قبر قرار داشت مورد عذاب قرار می دهند.حضرت عیسی علیه السلام از آن قبر گذشت و به طرف کاری که داشت رفت.آن حضرت پس از انجام کارهای خود. دوباره گذارش به آن قبر افتاد.⁉️امّا مشاهده کرد که ملائکه رحمت- در حالی که طبقهایی از نور در دستشان بود- کنار آن قبر ایستاده اند.حضرت عیسی علیه السلام از این امر متعجّب شد.و بعد از بجای آوردن نماز. بدرگاه خداوند دعا ن
فیلم‌ها انتظارات ما رو از زندگي بالا می‌برن، سعی می‌کنیم یک چیزی شبیه اون لحظه رو بسازیم ولی واقعیت همیشه ناقص‌تر از چیزیه که تو فیلم دیدیم. همیشه» واقعا؟
بعد، اون سه ساعت تموم شد و برگشتیم خونه‌هامون؛ فرداش برام نوشت که من از دیروز تا حالا چند بار کشو رو باز کردم، کادو و بقیه وسایل رو نگاه کردم و کشو رو بستم.
و این برام کامل‌تر و قشنگ‌تر از هر سکانسی بود که می‌تونست ساخته بشه.
این روزها به مرگ فکر می کنم ، دیروز توی واتساپ دو تا عکس از خودم وقتی که خواب بودم برام اومد ظاهرا دوستم زودتر از من بیدار شده بود و ازم توی خواب عکس گرفته بود بعد وقتی که به مرخصی رفت عکس ها رو برام فرستاد !
تو نظر خودم شکل یه جنازه بودم ، لحظه ای حس عجیبی بهم دست داد و مثل لحظاتی که اتفاقاتی میفته و بهم تلنگری زده می شه این بار هم تلنگری زده شد و من رو به یاد مرگ انداخت .
ادامه مطلب
نمیدونم کجای دنیایی ؛ صدامو میشنوی یا نه ؛ میبینیمون یا نه 
خواستم برات بگم که ما له شدیم .بغض هامون ترکید . اشک هامون سرازیر شد و غرورمون شکست .
خواستم بگم معنی حسرت رو خوب میفهمم حالا با پوست و استخون 
خواستم بگم زندگي اصلا ارزش اینهمه شکستن و خورد شدن و دوباره ساختنو نداره برام .
خواستم ازت بپرسم چرا هیچی برام مثل یه زندگي نرمال نبود 
خواستم برات بگم از بریدن و بریدن و بریدن 
کجای دنیایی؟
منو با اینهمه فکر و خیال و حسرت و دست خالی و قلب ش
تا حالا سه نفری من و خواهرم و بابام جایی نرفته بودیم.من هیچ وقت از شاگرد نشستن(صندلی کنار راننده) خوشم نیومده به خاطر همین رفتم عقب.مامانم یه بالش و پتو برام گذاشته.همه وسایلمو جا گیر می کنم و بعد مانتومو به گیره کنار دستگیره بالای پنجره آویزون می کنمدر موقعیتی نیستم که زاحت بگیرم بخوابم ولی خب دراز می کشمگوشم رو که رو بالش میذارم صداها رو واضح تر میشنوم صداها آزار دهنده تر میشن ولی حواسم میره پی فکرهای تو سرم پی بغل کردن و ماچ های محکم ا
نمیدونم کجای دنیایی ؛ صدامو میشنوی یا نه ؛ میبینیمون یا نه 
خواستم برات بگم که ما له شدیم .بغض هامون ترکید . اشک هامون سرازیر شد و غرورمون شکست .
خواستم بگم معنی حسرت رو خوب میفهمم حالا با پوست و استخون 
خواستم بگم زندگي اصلا ارزش اینهمه شکستن و خورد شدن و دوباره ساختنو نداره برام .
خواستم ازت بپرسم چرا هیچی برام مثل یه زندگي نرمال نبود 
خواستم برات بگم از بریدن و بریدن و بریدن 
کجای دنیایی؟
منو با اینهمه فکر و خیال و حسرت و دست خالی و قلب ش
بازم هفت سالم بود ! نه دقیقا ولی نزدیک به هفت سالگیم، آره بچه بودم ! یادم نیست من از سید (پسرخالم که اون موقع تقریبا بیست و پنج، سی سالش بود) درخواست کردم تا برام داستان بگه یا سید خودش برام داستان گفت، ولی هرچی بود واقعا حوصلم سر رفته بود و به این داستان نیاز داشتم !
ادامه مطلب
سلام
من دختری هستم که 21 سالمه، و از شدت نیاز عاطفی دارم میترکم، نمی خوام این نیاز عاطفی در من باشه، دارم عذاب میکشم، چیکار میتونم بکنم این نیاز عاطفی لعنتی به جنس مخالف از من دور بشه، دارم عقده ای میشم.
با انجام چه کارهایی میتونم این حس مزخرف رو از خودم دور کنم که برام آرامش نگذاشته، نظر شما در مورد کنترل نیاز عاطفی به جنس مخالف چیه؟ من کلا میخوام این حس عاطفی در درون خودم بکشم و به هدف های بالاتری تو زندگي فکر کنم، مثل پیشرفت کردن تو زندگي،
باید بگم
از سخت ترین روزهای زندگي
اوقاتیه که همسر فشار کاریش زیاده
و همه زندگي مون میریزه به هم!
از افت شدید روابط عاطفی گرفته تااا خستگی های جسمی و عصبی شدن ها و
بخصوص از بعد تولد دخترک
اینجور وقت ها خیلی احساس تنهایی میکنم
و همه ی این احساسات منفی فقط برای منه 
دو روزه دارم فکرمیکنم این مدت همممش به همسرجان گیر دادمچقدر سر چیزای الکی با هم بحث کردیم موضوعات پیش پاافتاده ای که تفاهم نداشتن توشون هیچ اهمیتی نداره اون ها برام پررنگ شد
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
فک نکن تورو توی این دلم کشتمو این دیوونه که صدبار بهت میگفت نروبیخیال شو فراموش کردنت کار من نیست تو که خوب میشناسی من بی عرضه روببخش منو اگه دیگه مال من نیستی ببخش اگه منو یاد تو میندازه هرچیزیمیدونی آروزم شده حتی تورو از دور دیدنت ببخش منو اگه هیچوقت نبخشیدمتهمیشه رفتيو به جات برگشتم هی منو نذار تو امید برگشتنتبعد تو دل بریدم از همه هی نرو بیا پیر شم از رفتنتهمیشه رفتيو به جات برگشتم هی منو
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
فک نکن تورو توی این دلم کشتمو این دیوونه که صدبار بهت میگفت نروبیخیال شو فراموش کردنت کار من نیست تو که خوب میشناسی من بی عرضه روببخش منو اگه دیگه مال من نیستی ببخش اگه منو یاد تو میندازه هرچیزیمیدونی آروزم شده حتی تورو از دور دیدنت ببخش منو اگه هیچوقت نبخشیدمتهمیشه رفتيو به جات برگشتم هی منو نذار تو امید برگشتنتبعد تو دل بریدم از همه هی نرو بیا پیر شم از رفتنتهمیشه رفتيو به جات برگشتم هی منو
ی ایمیل برام اومده از طرف دبیرخانه یک همایش ملی درباره کارآفرینی
و ازم دعوت شده برای حضور در کنفرانس یا پرزنت یکی از مقالاتم
همایش تو اصفهون برگزار میشه حدود 10 روز دیگه
من و این همه خوشبختی محاله
 
 
+البته به شرطی که دعوتشون مدل اصفهونی نباشه و برام بلیت هواپیما و محل ست در خور شأن در نظر گرفته باشند اِهِم اِهِم :دی
++ شلوغ نکنید یکی یکی بیایید جلو برای عکس و امضا :)))
یک وقتایی واقعا کم میارمم.ازهمه طرفف برام میباره همه چیییززز
دیگه به معنای واقعی دارم جرمیرم.
ازهمه طرف داره برام میباااارههنمیدونمواقعااا نمیدونمم تاااکی قراره این وضع زندگي ادامه 
پیداکنههه.اون ازرفتارهای خانوادم.اون از نبودنم و دلخوری های نرگس
ازون طرفم بهونه گیری های همه وووووووووو
همشون ب سادگی حل میشه اما ادماش،نمیدونم نمیخوان یا نمیشه یا نمیتونن
چجوری هست رو واققععاا نیمدونم اما هرچی که هست نمیشهههرچی تلاش میکنم تا 
سلام دوستای گلم امیدوارم حالتون خوب باشهمن نمیدونم شماچقدربه دعااعتقادداریدولی من خودم خیلی اعتقاددارمیکی از بهترین دوستای عزیزمن که خاطرش برام خیلی عزیزه
وخیلی برام باارزشه قرارطی این هفته وهفته آیندهیه خبری بهش برسهوبه قول خودش سخت به دعااحتیاج دارهازتون میخوام شماباقلبای پاکتون براش دعاکنید که همه چیزاونجورکه دلش میخوادپیش بره
خیلی ممنونم ازتون❤️
فیلم‌ها انتظارات ما رو از زندگي بالا می‌برن، سعی می‌کنیم یک چیزی شبیه اون لحظه رو بسازیم ولی واقعیت همیشه ناقص‌تر از چیزیه که تو فیلم دیدیم. همیشه» واقعا؟

بعد، اون سه ساعت تموم شد و برگشتیم خونه‌هامون؛ فرداش برام نوشت که من از دیروز تا حالا چند بار کشو رو باز کردم، کادو و بقیه وسایل رو نگاه کردم و کشو رو بستم.
و این برام کامل‌تر و قشنگ‌تر از هر سکانسی بود که می‌تونست ساخته بشه.
 چند وقت پیش به آقای ن. پیام دادم که داده‌های مربوط به ژن چند نفر رو برام بفرسته. در واقع پرسیدم میشه برام بفرستید؟» و جواب این بود که چطور؟» چون بالاخره شوخی که نیست! من ممکنه با داشتن اطلاعات مربوط به ژن چند نفر بمب اتم بسازم و حیات بشری رو به نابودی بکشونم!
اون قدر جوابش برام دور از انتظار بود که تا چند روز چت رو باز نکردم. بعد از چند روز هم باز کردم ولی چیزی نداشتم که بگم.
دیروز دوباره برگشتم سر همون کار و امروز دوباره بهش پیام دادم که لطفا
یک باغ اضافه!
انگار خدا دلش نمی‌آید انسان را در آیات عذاب نگه دارد. سوره الرحمان که می‌خواهد نظام رحمانی خلقت را نشان دهد، تأکید می‌کند جهنم چیزی خارج از این نظام نیست و هر کس که با دیدن نشانه‌های کامل خدا حجت برایش تمام شود ولی باز هم تکذیب کند، مستحق این عذاب است؛ لازمه این تأکید آن است که حالا حالاها از عذاب الهی بگوید ولی انگار خدا دلش نمی‌آید و زود دل ترسیده ما را با نعمت‌های بهشت آرام می‌کند:
وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ[
برای یک حسم دلیل منطقی و عرفی دقیقی پیدا نمی کنم:
همسرم اگر بزرگترین اشتباهات رو بکنه یا اشتباهاتی بکنه که برام هزینه داشته باشه (اعم از روحی. عاطفی. مادی.)
باز هم خط قرمزمه.
کما اینکه کاملا برام روشنه اختلافات فکریمون. حتی از روزهای اول محرم شدن اینها رو فهمیدم.
گاهی حتی افکار اشتباهش واقعا خسته ام میکنه.
گاهی واقعا حس خفگی پیدا میکنم. اما.
اما همیشه خط قرمزم بوده.
همیشه حس پدرانه قوی ای نسبت بهش داشتم.
حتی آزارهای کوچیکی که توی زند
اصلا یادم نبود آخرین باری که اومدم اینجا کی بوده 
الان که تاریخش رو دیدم یاد اون روزهای پرالتهاب دوباره برام زنده شد
خداروشکر که تموم شدن و با خوبی تموم شدن 
مادرم جراحی شدن و حالشون خوبه ممنون از همه که نگران بودن 
براتون دعا میکنم هیچ وقت شرایطی که من تجربه کردم رو تجربه نکنین 
برام دعا کنین هیچوقت دوباره چنین شرایطی رو تجربه نکنم
ممنونم از همگی 
*بسم الله الرحمن الرحیم *
 
این بئس المصیر را هم ملاحظه فرمودید به اینکه به این معنا خواهد بود اینها بد شدنی دارند، یعنی شدنشان بد است. چون با مصیر با صاد یعنی صیرورت یعنی شدن. یعنی اینها بد می‌شوند، یعنی اینها به صورت آتش درمی‌آیند، اینها به صورت هیزم درمی‌آیند. وَ أَمّا القاسطون فَکَانُوا لجهنّم حطباً . اینها مصیرشان بد است نه مصیر یعنی با سین یعنی راهشان بد است. آن مسیر که به معنی راه است. آن با سین است. اینها بد می‌شوند، چیز بد می‌شوند خل
معیارهای زیبایی برام ذره ای اهمیت نداره وقتی خودمو زیبا میدونم ! منظورم این نیست که معیارای زیبایی مخالف ویژگی‌های منن، اصلا زیاد ازشون اطلاع ندارم. اما کلا چه موافق ویژگی هام باشن چه مخالف برام مهم نیست. 
کما اینکه هممون زیباییم و مگر میشه اصن آفریده خدا زیبا نباشه؟!(حالا که مینویسم بیشتر بهش آگاه میشم، اسمش نوشتنه یا معجزه؟!) بقیه‌اش داستانه و راه پول دراوردن عده ای.
خسته ام . خیلی خسته . از زندگي و همه ی آدمها خسته ام . دیگه نمی خوام برای زندگي تلاشی بکنم . حتی آینده ی بچه هام هم دیگه برام مهم نیست . دیگه اینهمه زحمت و تلاش و بدو بدو بسه . وقتی آدم اینهمه زحمت می کشه و همش بی نتیجه می مونه . وقتی حتی نزدیک ترین آدمهای اطرافمون هم قدر نمی دونند و نمی فهمند . یعنی فاتحه همه چی خونده شده . 
از قدیم و ندیم گفتند برای کسی بمیر که برات تب کنه . و من توی این دنیا هیچ کسی رو ندارم که برام تب کنه ! هیشکی رو ندارم .
ملت عشق کتابی که بهم آرامش داد!دلیل این که خوندنش رو به تاخیر می‌انداختم این بود کهفکر می‌کردم ممکنه با خوندنش حوصله‌م سر بره یا یه همچین چیزی، ولی بر خلاف تصورم نه تنها حوصله‌م سر نرفت بلکه نتونستم لحظه‌ای از خوندنش دست بکشم یا وقتایی هم که نمی‌خوندمش از فکرش بیرون بیام!شبا موقع خواب به حرف های شمس تبریزی  و عزیز.زهارا فکر می‌کردم و روزمرگیای خودم یا شاید آینده ای رو که ممکنه برام پیش بیاد رو با زندگي الا مقایسه می‌کردم.سطر به سطر ملت ع
نمی‌دونم چرا در دورانی که تعریف خیلی‌ها از اینترنت شده اینستاگرام و تلگرام، من رو آوردم به سنت قدیمیه بلاگ نویسی! دلیلش فعلا برام مهم نیست، مهم اینه که بلاگ نویسی این فرصت رو برام فراهم میکنه تا از سرگرمی‌های این روزهام بنویسم. یکی از سرگرمی‌هام که این چندسال اخیر بدجوری وابسته‌اش شدم گوش دادن به پادکست‌های فارسیه.
ادامه مطلب
نمی‌دونم چرا در دورانی که تعریف خیلی‌ها از اینترنت شده اینستاگرام و تلگرام، من رو آوردم به سنت قدیمیه بلاگ نویسی! دلیلش فعلا برام مهم نیست، مهم اینه که بلاگ نویسی این فرصت رو برام فراهم میکنه تا از سرگرمی‌های این روزهام بنویسم. یکی از سرگرمی‌هام که این چندسال اخیر بدجوری وابسته‌اش شدم گوش دادن به پادکست‌های فارسیه.
ادامه مطلب
عجیب ترین قسمت زندگي برام اونجاست که برمیگردم عقبو نگا میکنم،یهو به خودم میام و میگم،چه کردی فازی،انگار که کل راهو اشتباه اومده باشم.نمیتونم بگم خیلی برام اتفاق افتاده،ولی افتاده،حسش سخته مثل سنگ و پوچ مثل هوا،انقدر بی معنا،رسیدم ته راه.دیدم اشتباه اومدم،از همون اولش
زندگي عجیب چیزیه،در اوج خوشحالیم عمیقا ناراحتم از چیزی که نه تنها من،کل دنیا میدونن ارزششو نداره!ولی خوشیش اینه که یاد بگیرم دقیقا چی هست این همه تلاش و شاید نتلاش!به هر
چند روزی بود ارتش مورچه‌ها به اتاق من بینوا هجوم آورده بودند. اوایل فقط اطراف دیوار رژه می‌رفتند، من هم کاری به کارشان نداشتم و اطرافشان نمی‌نشستم. اما از دیروز و امروز به سمت کتابخانه‌ام هجوم برده بودند و نزدیک کتاب‌هایم کشیک می‌دادند. خب من هم احساس خطر کردم و علیرغم میل باطنی‌ام جاروبرقی را برداشتم و به سمتشان گرفتم. خدا شاهد است همین الان که دارم برایتان این ماجرا را تعریف می‌کنم گریه‌ام گرفته. با چه سنگدلی لوله‌ی جاروبرقی را به س
صبح 23 نوامبر یک صبحی متفاوت برام بود. از ساعت 6 صبح رفتیم کنار ساحل ورزش کردیم و آرش مثل یه مربی پا به پای من میدوید. تمام این روزها برام درست مثل یه فیلمی میمونه که انگار خیلی وقت بود منتظر تماشاش بودم.
وقتی به این دوره ها و آینده شغلیم فکر میکنم، تلاش های آرمسترانگ درست روبروی چشام قرار میگیره. همه چی منظم و مرتبه و برنامه ریزی شده است و هیچی بهتر از این نمیشه. 
درسته که قرار نیست مثل آرمسترانگ فضانورد بشم ولی این شرایط و خاص بودن شغلم باعث شده
افتتاح شد :دی به افتخار این که قراره برم دانشگاه یه موضوع جدید بازکردم به اسم روزهای قبل از دانشگاه. خب این برام کلی دلگرم کننده است که رو به جلو پیش میرم و کار میکنمو هدف دارم. هرچند اون روزهای دوره دانشجوییم دو سال آخرش بهترین بود برام و روزهای بعد از دانشگاه هم لازم تا بتونم خودمو بشناسم. امیدوارم دیگه سال دیگه دانشجو بشم. آخ خدا یعنی میشه؟
دوست عزیزی که برام کامنت داده بودین  که نوشته های منو میخونید و بعضی از اون ها رو نگه داشتین که دیدتون به زندگي بهتر از اینی که هست بشه . میخوام بگم اول صبحی خیلی خوشحالم کردین . خیلی :)) راستش دست و دلم به نوشتن توی اون یکی وبلاگ نمیره . میدونین عین یه دختر بچه -حال الانم- که دست و پا میزد که مستقل بشه و بره دور از خونه زندگي کنه ولی  الان دلش تنگ شده برای خونه . باید بگم منم به شدت دلتنگ اینجا شدم با اینکه چند وقت قبل گفتم اینجا غریبه س برام ولی به ش
امروز یکی از دخترها بهم گفت : تو چند سالته؟ مگه همسن من نیستی؟ 
گفتم : آره هستم 
گفت : با اینکه همسن منی ولی از من خیلی جوون تر و خوشحال تری. نه که بهت بخوره بچه تر باشی ولی کلا خیلی شاد تری. منم تا یه سنی خیلی شاد بودم ولی از یه موقعی به بعد سرد شدم. 
گفتم : ببین من آدم شادی نیستم. فقط سعی می کنم با آدما خوشحال باشم. 
 
اینو گفتم و از کادر خارج شدم و در افق محو شدم
از این تعریف ها و تعبیرها توی این چندسال کم نشنیدم درباره خودم. برام جالبه. برای آدمی که
کاراموزی به خاطره ها پیوست. تموم شد و رفت پی کارش. وقتی مقاله ی دوم رو ایمیل میکردم٫ احساس رهایی میکردم. از اینکه یکی از دایره های نیم باز ذهنم٫ بسته شده بود و دیگه٫ قرار نبود یه گوشه از ذهنم درگیرش باشه عمیقا خوش حال بودم.و به خودم قول دادم حتی اگر عیب و ایراد هم از مقاله گرفت بگم که شرایط اینکه بیشتر از این بهش تایم بدم رو ندارم. و دقیقا فردای شبی که مقاله رو براش میل کردم پیام داده اگر ممکن هست نسخه‌ی فارسی مقاله رو هم بفرستید. باورم نمیشد
.
سلام :)
فردا مصاحبه دارم و بالاخره قراره از این هفت خوان رستمی که خودم ساختم عبور کنم . دیگه هر چی شد ، شد برام مهم نیست .
اگر هم بخوام معلم بشم و قبول بشم، فقط یک هدف دارم ، اون هم ادامه تحصیل تا دکتری ، یا اینکه از طریق بورسیه معلمی برم دکتر یا داروساز بشم ( البته نمیدونم میشه یا نه ) البته حقوقشون چندان فرقی نداره .( البته اینا رو در مصاحبه نمیگم !! متاسفانه مجبورم یک مقدار حرفهای قشنگ قشنگ بزنم که البته دروغ نیست)
نمیدونم بگم دعا کنین خوب بشم یا ن
الان از نیمه شب چهارشنبه گذشته وارد پنج شنبه شدیم. صبح چهارشنبه رفتم چهارباغ. ف رو دیدم. توی یه کافه نشستیم و کلی گپ زدیم. حرفهای خوبی زدیم. راههای برام گشوده شد .
بعداز ظهر هم رفتم بعد از چند هفته سری به ریحانه زدم.
شب هم کتاب خوندم. خسته و گیج بودم ولی باید یه کاری کرد.
چقدر خوب شد برام عکس فرستاده بودی آخر شبیه. چقدر خوب شد صدات رو شنیدم.تعطیلات کریسمسه. ما اینجا گیر افتادیم توی هوای آلوده.
دلم گرمه به بودنت
بسم الله الرحمن الرحیم
یا ابافاضل ادرکنی
در کتاب کنزالعمال
ابابکر صدیق آرزو میکند به مدفوع شتر
عمربن الخطاب آرزومیکند به مدفوع انسان تبدیل شود
براستی هدف اهل سقیفه از نقل این احادیث چه بوده است؟
و عمر و ابابکر چرا از خلقت خود بصورت انسان ناراحت هستند؟
این حرفها از روی عذاب وجدان گفته شده
یا اینکه اینان خلقتشان را پوچ و بی معنی و بی هدف میدیدند؟¡
.
اینکه من عادت ندارم زندگي پر سر و صدا داشته باشم یا با هزار و یک آدم مختلف دوست باشم، اینکه عادت ندارم مدام جلب توجه کنم، اینکه در هر حالتی صداقت رو به هر چیزی ترجیح میدم و برای منفعت پی کسی نمیرم و خالص و عمیق و واقعی بودن همه چیز، چه کارهام چه روابطم، در نهایت از همه چیز برام مهم‌تره خیلی سخت میشه وقتی مواجه میشی با آدم‌هایی که فکر می‌کنند نمی‌تونی به اندازه‌ی کافی زرق و برق اضافه کنی به دنیاشون و سادگی رو دوست ندارند. آدم‌هایی که مدام از
۱. خواهری کادوی تولد پیش پیش برام یه روسری پاییزی خوشگل خرید و موامو برام بافت ^_^ [فک میکنم شوهری برنامه داشته باشه چون هی تاکید میکرد تولدت امروز نیس:دی]
۲. نشسم کنار بچه پیشول زخمی باهم شیر پاستوریزه خوردیم نازش کردم حسم این بود که خوشحال شد [کاش یجا بود به گربه خیابونیای زخمی کمک میکرد به چنتا ازین پزشک حیواناتا ام که ز زدم گفتم هزینشم خودم میدم گفتن برا حیوون خیابونی نمیایم]
۳. Bonding time + خواب آروم و بغلی 
یکی دو هفته پیش:
 
*********************************************************************************************************************************************************************
*********************************************************************************************************************************************************************
*********************************************************************************************************************************************************************
*************************************************************************
 
خطوط بالارو سانسور کردم، تا نصفه نوشتمش و بعد پشیمون شدم گفتم باز میان میگن فلان یه چیزی بود درمورد اون پ
خب قدیم قدیما یعنی هشت نه سال پیش چندتا از همکلاسیام وبلاگ داشتن و منم وبلاگاشونو میخوندم اما انگیزه ای برای نوشتن نداشتم یا شایدم اعتماد به نفسم کم بود. خلاصه بهترین وبلاگ هم برام آسمان کوچک دوستم سمیه بود . بلاخره دانشگاهم تموم شد و رفتم طرح اونجا بود که دلم نوشتن خواست یعنی انقدر اتفاقای جورواجور میوفتاد که دوست داشتم یه جایی بنویسم که داشته باشمشون . شهریور ۹۲ بود که شروع کردم با اسم خودم و شرح محل کارم تو بلاگفا نوشتم ‌. یکسال خوب پ
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب