نتایج پست ها برای عبارت :

تو شدی گرمای وجودم

گاهی دلم پر میشود از خستگی؛
و وجودم خالی از هرگونه وابستگی.
خسته از هیاهوی زمانه ای که مرا در آن جا داده ای،
و مرا به دنبال خود کشانده ای تا درس عشق و امید بیاموزی؛
و وجودم خالی میشود از همه چیز غیر از تو،
آری گاهی سختم میشود کندن از همه چیز!
 
دلم با تمام خستگی اش تو را صدا میزند؛
و وجودم با تمام وابستگی اش تو را میخواند.
خدای من شکر تو را که به من خستگی و وابستگی دادی
 
آیا میشود غم را به زور و انکار از وجودم بیرون کنم؟اینروزها که همیشه لبخند دارم و در ظاهر آرامم ، چه چیزی را درون خودم به بعد موکول میکنم ؟ انچیزی که در خلوت ، از قعر ناخودآگاه من پیش می آید و میرسد به چشم‌هایم ، آن طعم تلخ آشنا را ، آیا میتوانم با انکار و با زور از وجودم بیرون کنم؟
وقتی در اعماق وجودم پرسه می‌زنم و به خودم نگاه می‌کنم ، همیشه متوجه این موضوع می‌شوم که احساساتم بر منطقم غلبه داشته است. و حالا لشکری از منطق در مقابلِ گردانِ احساساتم صف آرایی کرده است. جنگی تمام عیار در وجودم بر پاست. و بازنده منم!
حسی که دارم برایم بسیار عجیب و بسیار جدید است.
تا زمانی که او را دوست داشتم،احساس می‌کردم چیزی شبیه به یک شعله کوچک در وجودم هست که هرگاه دلم بگیرد می‌توانم به گرمايش پناه ببرم.
اما حال که نسبت به او بی اعتنا هستم، یک خلأ در وجودم احساس می‌کنم. نمی‌دانم چه حسی به این خلأ دارم، شاید نسبت به آن هم بی اعتنا هستم.
نمی‌دانم.
گاهی دلم پر میشود از خستگی؛
و وجودم خالی از هرگونه وابستگی.
خسته از هیاهوی زمانه ای که مرا در آن جا داده ای،
و مرا به دنبال خود کشانده ای تا درس عشق و امید بیاموزی؛
و وجودم خالی میشود از همه چیز غیر از تو.
آری گاهی سختم میشود کندن از همه چیز؛
سخت ولی شیرین.!
دلم با تمام خستگی اش تو را صدا میزند؛
و وجودم با تمام وابستگی اش تو را میخواند.
خدای من شکر تو را که به من خستگی و وابستگی دادی،
و قلبم را سرشار از عشق و محبتت،
و وجودم را مملو از امید به دید
    در آستان بیست و دوم آبان ماه و روز تولدم. یکی از همکاران قدیمی عزیزم عکسی را برای بنده ارسال کرد و زیر آن لینکی قرار داده بود که طالع بینی متولیدن بیست و دوم آبان ماه را بیان می کرد و تلاش کرده بود از این طریق تولدم را تبریک بگوید. ضمن تشکر از این که این همکار قدیمی نشان داد که با این که دیگر با هم همکار نیستیم ولی هم چنان به یاد یکدیگر هستیم. اما در این اقدام یک موضوعی نظرم را جلب کرد که اندکی بنده را به فکر فرو برد و آن همین موضوع طالع بینی اس
شب دیر رسیدیم خونه و بی توجه به آلارم گوشی صبح گرفتم خوابیدم. فسقل رو بهونه کردم که شب دیر خوابیده و الان نمی تونه بیدار شه. تو این حال خوشم واسه بیشتر خوابیدن آقا شازده اومد بالای سرم که صبحه و پاشو بریم مهد. یک ور وجودم خواست غر بزنه که اه آسایش نداری از دست این بچه ها و اون طرف وجودم گفت هزاران هزار بار این اتفاق برای تو افتاده مثلا پارسال فلان روز و اصلن جزییات اون روز یادت نیست که چقدر خسته بودی و چقدر دلت میخواست بخوابی و وقتی نخوابیدی چه ح
آن قسمت از وجودم که مازوخیستی زیر پوستی دارد هر لحظه فریاد برمی‌آورد که آهای دختر!
های دختر!
باید این روز‌ها و شب‌ها را به یاد سال گذشته و این روزها و شب‌هایش، سیاه و تباه کنی.
باید افسرده‌ی افسرده شوی و آسمان دلت را ابری کنی و بگذاری چشمانت ببارند.
این روزها و شب‌ها بخشی از وجودم مصرانه میخواهد زانوی غم بغل گیرد.
 
پ.ن: دیروز خوشحال بودم، امروز منتظر دو چیز بودم، تو بی‌خبری و نشدن گذشت! غمگین‌ترین شدم. انگار که قراره غمگین‌ترین هم بمونم ت
مثل معجزه، توی یه لحظه ی محو پیدا شد.
انگار که ساااال ها می شناختمش.
یه حس خوب توی وجودم نقاشی کرد و رد شديم.
چند ماه بعد فهمیدم که سر زده به اینجا. خیلی خوشحال بودم اما نمی دونستم دقیقا چرا.
از ناخودآگاه با تمام وجود خوشحال بودم.
دیدمش؛ و هر لحظه، بیشتر و بیشتر منو با خودم پیوند می داد. بدون اینکه بدونه!
رفتیم باز. اون رفت. من موندم و اون پیوندهای گسسته ای که توی وجودم پیوسته کرده بود.
انگار گمشده ی پازل آشفته ی زندگی بود که باید می اومد.
اون ر
مثل معجزه، توی یه لحظه ی محو پیدا شد.
انگار که ساااال ها می شناختمش.
یه حس خوب توی وجودم نقاشی کرد و رد شديم از هم.
چند ماه بعد فهمیدم که باز سر زده به اینجا. خیلی خوشحال بودم اما نمی دونستم دقیقا چرا.
از ناخودآگاه با تمام وجود خوشحال بودم.
دیدمش؛ و هر لحظه، بیشتر و بیشتر منو با خودم پیوند می داد. بدون اینکه بدونه!
رفتیم باز. اون رفت. من موندم و اون پیوندهای گسسته ای که توی وجودم پیوسته کرده بود.
انگار گمشده ی پازل آشفته ی زندگی بود که باید می ا
مثل معجزه، توی یه لحظه ی محو پیدا شد.
انگار که ساااال ها می شناختمش.
یه حس خوب توی وجودم نقاشی کرد و رد شديم.
چند ماه بعد فهمیدم که سر زده به اینجا. خیلی خوشحال بودم اما نمی دونستم دقیقا چرا.
از ناخودآگاه با تمام وجود خوشحال بودم.
دیدمش؛ و هر لحظه، بیشتر و بیشتر منو با خودم پیوند می داد. بدون اینکه بدونه!
رفتیم باز. اون رفت. من موندم و اون پیوندهای گسسته ای که توی وجودم پیوسته کرده بود.
انگار گمشده ی پازل آشفته ی زندگی بود که باید می اومد.
اون ر
مثل معجزه، توی یه لحظه ی محو پیدا شد.
انگار که ساااال ها می شناختمش.
یه حس خوب توی وجودم نقاشی کرد و رد شديم از هم.
فهمیدم که باز اومده اینجا! خیلی خوشحال بودم اما نمی دونستم دقیقا چرا.
از ناخودآگاه با تمام وجود خوشحال بودم.
دوباره دیدمش! و هر لحظه، بیشتر و بیشتر منو با خودم پیوند می داد. بدون اینکه بدونه!
رفتیم باز. اون رفت. من موندم و اون پیوندهای گسسته ای که توی وجودم پیوسته کرده بود.
انگار گمشده ی پازل آشفته ی زندگی بود که باید می اومد.
اون رف
چنتا سر تیتر برای روز جمعه:
پس از چندین ماه خود درگیری و گیر کردن توی رودروایسی پیشنهاد ازدواج دوست سپتامبر رو رد کردم:/ حس رهایی بعدش عالی بود 
امروز یکی از اعضای خونوادم به ارزوی 20 سالش رسید و از خوشحالی گریه کرد ساعت شیش صبح بودصدای گریشو شنیدم گفتم وااای حتما یکی فوت کرده بعد دیدم نهههههه از بس اون آرزو محال بوده که داره برای برآورده شدنش گریه میکنه 
امروز رو روز رساله نویسی خویش معرفی میکنم اون هم به مدت 12 ساعت.
فک میکردم اتفاقای دوماه
رویای با تو بودن را نمیتوان نوشت، نمیتوان گفت و حتی نمیتوان سرود. با تو بودن قصه ی شیرینیست به وسعت تلخی نداشتن و.و من همچون غربت زده ای در دامان بیکران دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت مینشینم و میمانم تا ابد و تا وقتی شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشویند و چه احمقانه و چه مشتاقانه در انتظار آن روزم یاد تو پرچم صلحیست میان هجوم بی امان این همه فکر ولی در هیاهوی بی نغمه ی وجودم کسی فریاد میزند. یک روز میاید که من دیگر دچارت نیستم، از ص
دانلود آهنگ جدید سیامک عباسی با نام تو که نیستیدانلود آهنگ جدید سیامک عباسی به نام تو که نیستی با بهترین کیفیت در سمفونی. سیامک عباسی خواننده خوب کشورمان آهنگ جدیدی به نام تو که نیستی را در فضای مجازی منتشر کرده است. شما عزیزان و طرفدارن موسیقی میتوانید برای دانلود موزیک تو که نیستی و همینطور برای آهنگ های دیگر این هنرمند به بخش دانلود آهنگ و موزیک ویدیو مراجعه و این آثار بسیار جذاب را با بهترین کیفیت دانلود کنید و یا این موزیک زیبا را بصورت
به نام خالق بی‌همتا
سلام آقا
امسال و امشب اولین شبی بود که داغ نطلبیده شدم به طور خاصی وجودم
رو سوزوند و از ته دل خواستن یک لحظه بودن و دیدن حرمتون آرزوی تموم
وجودم شد.
دلم لرزید، لرزشی بی‌تکرار  که هر ثانیه‌اش فرق می‌کنه با ثانیه قبل از اون.
اصلاً مگه می‌شه آرزوی بودن تو سرزمین عشق تکراری بشه.
واگویه‌ها، خاطرات، زائران پیاده‌تون، تصاویر حرم و .غم دلم رو به امید گرفتن 
برات سال آینده می‌شوره. دست گدایی‌ام به آسمون بلنده و وجودم یک‌
احساسِ فوق العاده ای ته قلبم است، احساسی که مرا به شوق واداشته است، الان که دارم می نویسم، یک چیزی مثل یک رویای شیرین، توی وجودم نقش بسته است، اغراق نکرده ام، اگر بگویم،زندگی در بند بند وجودم به جریان آمده است،احساسم را کنار لبخندم میگذارم، آرام میگیرم، انگار که به رقص آمده باشم، هیجانم قابل توصیف نیست.
خدای قشنگم امروزم را با حالِ خوشی که برایم به ارمغان آورده ای شروع کردم، گوشه ی تقویمم نوشتم، آذر را خواهم زیست، آن گاه خندیدم، بلند و از س
احساس می کنم بعضی چیزا توی وجودم مردن، یعنی خودم کشتمشون. فکر می کنم پیر بشم حسرتشون با من می مونن. الان البته هیچ حس خاصی ندارم :| 
یعنی هیچ ذوق و شوق خاصی ندارم در واقع.
وقتی اطرافیانم رو میبینم؛ به احساساتی که دیگه توی وجودم نیست، بیشتر پی می برم.
هیچ شور و ذوقی ندارم، فقط زنده ام .
ولی یه زنده ای که ناراحت نکردن بقیه براش مهمه؛ حتی به قیمت ناراحت شدن خودش، این واقعا ناراحت کننده اس.
این روزایم برایم شده سرگرمی فقط برای گذراندن عمر، در کره ی بزرگ زمین زندانی شده ام .نمیدانم چگونه می توان رها شد! استرس های وجودیم مانند کلاغ هایی هستند که تخم شان را یده ام تمام وجودم را نوک نوک می کنند اما ای کاش،ای کاش دستی دراز از میان کلاغ ها به سویم می آمدونجاتم می داد از دست شان . تنهایی درونم به پهنایی دریاست .خدایا من دلتنگ توهستم هربار که از تو دور می شوم شرمسار توهستم من .من شرمسارم چون غفلت می کنم چون گناه می کنم و گستاخم چون هربا
دلم نمی خواد برم خوابگاه انگار یه چیزی توی وجودم تغییر کرده دوست ندارم دوباره با چند نفر زندگی کنم دوست دارم تنها باشم و زندگی کنم الان هم همه درگیر شدن.
ضربان قلبم رو میشنوم بیس و بیقرارم نمی دونم چرا اینطور شدم.
برای ثبت نام که رفتم از امور دانشجویی که خارج شدم چندتا پسر و دختر کناد هم بودند و یواشکز نگاه هم میکردند وقتی نزدیک شدم یکیشون گفت خوب بوده که فهمیدم دوستای او بودند دوستان کسانی که سه سال تمام درگیر بود و من هم درگیر شده بودم جذب شد
همچو یک برگ که خشکیده تنش از غم پاییز
دلتنگ بهاری شده‌ام، وسوسه‌انگیز
ذرات وجودم شده با عشق گلاویز
دیگر نتوانم کنم از روی تو پرهیز
چون شهر که ویران شده از حمله‌ی چنگیز
آزرده دلم را غم معشوقه‌ی خون‌ریز
من شعر نوام، حامل بی‌وزنی لبریز
تو ناب‌ترین بیت غزل‌های دل‌آویز
ترس تمام وجودم رو گرفته، از اینکه غفلت های این دنیا روی همه چی پوشونده
آدما فقط مشغولن بییییی هدف سرگردون
خدایااااااا منم یکیشون
اهدنا الصراط المستقیم
صراط الذین انعمت علیم
غیر المغضوب علیهم
و لا الضالین
 
آمین
خدایا نگاهت رو لحظه ای قطع نکن از من  
ترس تمام وجودم رو گرفته، از اینکه غفلت های این دنیا روی همه چی پوشونده
آدما فقط مشغولن بییییی هدف سرگردون
خدایااااااا منم یکیشون
اهدنا الصراط المستقیم
صراط الذین انعمت علیم
غیر المغضوب علیهم
و لا الضالین
 
آمین
خدایا نگاهت رو لحظه ای قطع نکن از من  
”‏من بدون کسی که داستان‌هام رو بخونه مثل یه دونه شن تو بادم.
این را به کسی گفتم و از اعماق وجودم به آن باور دارم.
من بابت تک تک ثانیه‌هایی که برای خواندن داستان‌هایم صرف شده ممنونم.کاش بدانید با وقتتان جان دختری در این گوشه‌ی خاکستری دنیا را نجات داده‌اید.
دوست عزیز و مهربانم، این را برایتان می نویسم چون میدانم که فرصتها سریع میگذرند و نمیخواهم قبل از اینکه دیر بشود و فرصتم را از دست بدهم، نتوانم تمام آن چیزی را که میخواهم به عرض شما برسانم.
کلمات در توصیف بزرگی و مهربانی شما ناچیز هستند و میتوانم با تمام وجودم، بزرگ منشی شما را در نوشته هایتان پیدا کنم. شاید باورتان نشود اما یادداشتهایتان بی نظیر هستند و هر بار که میخوانمشان برایم تازگی دارند. اینها به هیچ وجه مبالغه نیست و تمام آن حقیقتی است
فست شارژر گوشیمو گم کردم و اورجینالشم دیگه پیدا نمیکنم:(
سه سال ازش استفاده کردم و آخ هم نگفت:( 
انگار یه تیکه از وجودم گم شده:( 
بدجور دلم براش تنگ شده و با هیچ شارژری هم نمیتونم ارتباط بگیرم! شارژر خودمو میخوام:(((
یادمم نمیاد آخرین بار کجا دیدمش
با همه وجودم،از اعماق قلبم دلتنگم.
اونقدر دلم برات تنگ شده که با هیچ کلمه و جمله ای نمیتونم توصیفش کنم.
آخ که چه دردیه،درد دلتنگی،درد نرسیدن،درد هیچوقت نرسیدن.
گاهی فقط گریه آرومم میکنه.این که بشینم و زار بزنم و های های گریه کنم.با صدای بلند گریه کنم تا آروم بشم.
سلام زمستان و ننه سرماییش سلام لباس سفید و دامن چین چین عروسشخوش امدی کشاله ی پاییز دلمان برایت تنگ شده بود زمستان میشود کمی برف بباری ادم بسازیم !همه حالمان خراب است از دورویی.راستی ننه سرما! ‏چقدر سخت است ن؟هیچ وقت عشقت را نمیبینی اصلا عشق ینی همین سوختن هایش؟ .فقط یک ملاقات با عمو نوروز مهربان با معشوقه ی دیرینه و اب شدن به پایش و تلاش عمو برای رساندن دوباره خودش ب سرما و ننه اش .چ صبری دارند این دومن یک لحظع از تو و فکرت که دور میشوم پر
”‏من بدون کسی که داستان‌هام رو بخونه مثل یه دونه شن تو بادم.
این را به کسی گفتم و از اعماق وجودم به آن باور دارم.
من بابت تک تک ثانیه‌هایی که برای خواندن داستان‌هایم صرف شده ممنونم.کاش بدانید با وقتتان جان دختری در این گوشه‌ی خاکستری دنیا را نجات داده‌اید.
هر آنچه بوده برام با ارزشه. اما هر چه نگاه کردم امیدی نبود‌. تقاطع مشترکی نبود. آخرین خرده تکه ها رو هم ریختم دور. از وجودم. اگر تونسته باشم. و این قطعا پایان خطه.
 
+واقعا چبه این بشر؟ آدمی از شناخت خودش هم عاجزه .
++ خدایا. نکنه یه روز حس کنم انسانِ درستی نیستم؟
 
یه نفر ادعا کرده اینقدر عاشقته که
حتی یه روز هم نمی تونه بدونِ تو سر کنه
 
من ادعایی ندارم 
هر روز هم دارم بدون تو سر می کنم
هر روز و هر شب
روزها و شبهایی که اگر تو رو ازشون حذف کنند چیزی از اونا نمی مونه
قصه ی داشتن و نداشتنِ تو اینقدر پیچیده شده که هر آدم عاقلی رو گیج می کنه
من که عقلی برام نمونده که بخوام فکر کنم
 
فقط سعی می کنم بی ادعا همه ی وجودم رو پر کنم از تو
از این احساسات سینوسی خسته شدم یه لحظه احساس قدرت میکنم و لحظه ای دیگه احساس ضعف 
کاش یه دکمه تو وجودم داشتم که میتونستم هر لحظه که حالم بده رو درست کنه 
میدونی چی بده اینکه عقب افتادم اینکه مهمترین تصمیمات زندگیمو نابود کردن 
 
من از همان روز اول می‌دانستم این ماجرا پایان خوشی ندارد، البته اگر بشود پایانی برایش متصور شد. من از همان اول می‌دانستم ته این ماجرا برای من چیزی جز تنهایی نخواهد بود. ولی مگر تنها نبودم؟ مگر همه‌ی عمر، از همان روز اول تا همین امروز تنها نبودم؟ حالا گیرم تنهایی‌ام کمی بزرگتر شود. گیرم کمی بیشتر فرو بروم. یک وجب یا صد وجب، دیگر چه فرقی می‌کند؟ نه فقط من، هر آدم دیگری با یک آی‌کیوی متوسط و حتا پایین‌تر از حد متوسط هم می‌توانست پیش‌بینی کند
با همه همه همه همه همه همه همه همه همه وجودم باور دارم که فقط زمانی میشه آرامش داشت و با آرامش پیشرفت کرد که باور کنی که فقط خودت دلت برای خودت میسوزه و به خودت اهمیت میدی. هیچوخت نباید از هیچ کس هیج انتظاری داشت. اگر داشته باشی باختی همه چیز رو.
امروز کسی را دیدم که در پس عینک آفتابی‌اش در نگاه اول شبیه تو بود. همان نگاه اول وجودم را لرزاند، یادت افتادم، دلتنگت شدم ولی نبودی!
نبودنت بر تمام جانم نشست. دوباره با خودم مرور کردم که چرا نگاه تو هیچ‌گاه قسمت من نشد! سهم من از این زندگی چیست؟
بی تو چیزی برایم دوست داشتنی نیست.
بیا.
نمیدانم چه اتفاقی درحال وقوع بود، ذهنم به ناگاه پر شده بود و چیزهایی که می‌شنیدم همه جا همراهم بود،تمام لحظات در چشمم سیال بودند و آنچه در قلبم احساس می‌کردم گنگ اما آشنا بود، به سبکی پر قدم میزدم و به رهایی قاصدک هرجا که روزی رویایش را در سر داشتم، میرفتم، میخندیدم و تمام آینه انعکاس سرزندگی بود، آنچه تدریجا پیش آمده بود ناگهان سر برآورده بود و مرا میخواند، جدال تمام ناشدنی وجدان و شوق گلویم را میفشرد اما چشم هایم را بسته بودم و پیش میرفت
سلام به تکه ای از وجودم
 
دختر عزیزم در این دوماهی که مهمون خونه ی من و بابا احسان شدي زندگی ما رنگ و بوی دگری پیدا کرده.الان همه ی فکرمون تو شدي که چیکار کنیم خوشبخت ترین دختر دنیا باشی
دختر عزیزم تو زیبا ترین و ناز ترین دختر دنیایی
دوستت دارم 
 
 
۴دی ماه ۱۳۹۸
نام رمان: تمنای وجودم
ژانر: عاشقانه، طنز
خلاصه:
مستانه دختر زیبا و حاضر جوابی است که ترم آخر رشته عمران را می خواند. او در این ترم باید در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول بکار شود. او و دوستش شیرین با بدبختی در شرکت یکی از آشنایان پدرش مشغول بکار میشوند. صاحب این شرکت امیر پسر جذابی است که از روز اول مستانه سوتی های زیادی جلوی او داده است. تا اینکه شیرین به دلیل حاملگی دیگر به شرکت نمی آید و مستانه به تنهایی باید در این شرکت کار کند. او می فهمد که ش
حس کردم که باید برگردیم . حس کردم که رفاقتمون رو بگردونیم .ما سالهابود مثه خواهر کنارهم بودیم. از دبیرستان اما الان یک سال میشه که حرف نزدیم . من این رابطه رو کات کردم . من دست دوستیمون رو ول کردم. و الان حس میکنم اشتباه بوده شاید این همه تندی من اما راه برگشت نیست | اخه ته دلم مطمعن نیست که میخادد برگرده این من ِ وجودم ؟ ایا میتونه همون رفیق باشه ؟ بی شک من یه ادم جدیدم |
بسم الله الرحمن الرحیم
 
لوح قلبم را کنی امضا اگر
بر وجودم ار کنی یک دم نظر
 
هر شب و روزم به کویت سر شود
دم به دم یا با گذر یا بی گذز
 
خود ندانم مرغ دل کی پر کشد
در طوافت با خبر یا بی خبر
 
دل شود صحن و سرایت , هی زنم
دور تو پر  با سفر یا بی سفر
 
مونس جانم که باشی در حرم
سر به راهم  با خطر یا بی خطر
 
بر حریمت پر زنم هر روز و شب
خوشه چینم در سفر یا در حضر
 
مرغ این دل در رهت تا پر زند
خون بریزد از جگر یا از بصر
 
تا که حیران باشی از راه بلا
با بلایی  با
وبلاگ را باز میکنم 
یک نظر نشسته آن گوشه نگاهم میکند 
تاییدش میکنم و جوابی میدهم .
 حالم را نمیدانم 
ولی تو گوشم میخونه
من به دستان تو پا بستم به زیباتر شدن
در وجودم هنوز یه درگیری هست
بین بیخیال شدن و احتمال مرگ هر روزه
و تلاش کردن و امید داشتن به اینده و یه هدف
تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم

هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم»
+اردیبهشت ۹۸ رکورد تعداد پست ها رو کسب کرد .
یکی از چیزایی که خیلی آزارم میده و هنوز نتونستم درستش کنم، روایت "من گونه" نوشته هامه.
یعنی نمیدونم فقط مختص نوشته هاست ، ولی چون نسبت به نوشته ها ارزیابی بیشتری دارم،میتونم اینو بگم.
 "من" تو نوشته هام خیلی بارزه. درحالیکه موقع ویرایش جملات،با حذفش هیچ اتفاقی نمیفته. نه صرفا لفظ من ، که نوع روایت از زاویه دید اول شخص.
مشاور میگفت شخصیت "خود محورِ خودکم بین" دارم.
بخش خودکم بین به دلیل قدرت بیش از اندازه و استبداد مادر تو وجودم شکل گرفته و بخش خو
حالم از لاک سفید رو ناخنام بهم می‌خوره وقتی درونم سیاه شده. وقتی سیاهی دوباره روم سایه انداخته.انگار  دی ان ای لعنتیم به جای دوتا رشتهٔ  پلی نوکلئوتیدی از دوتا رشته غم ساخته شده. که هی تقسیم شده و تقسیم شده تا شدم من. شده الانم.غم لعنتی تو همه جای وجودم رسوخ کرده. نمی‌تونم جایی رو خالی ازش پیدا کنم. هرجا دست می‌ذارم مثل یه غده حسش می‌کنم. یه غده که متاستاز بلده. یه غدهٔ سرطانی. 
بسم الله الرحمن الرحیم
تو که باشی،من به تمام خواسته هایم رسیده ام!!!
‌در صحنت مینشینم.مرور میکنم زندگیم را.باشد قبول آقا٬نه من ،نه او.یادمان یکدیگر را فراموش.‌اما اجازه آقا؟چه شود مگر اگر او باشد و من ؟!در صحن توسرمای زمستان باشد وگرماي دستان اوباب الرضا.نگاه به گنبد.زمزمه السلام علی الرضا و.اذن دخول.کمی جلوتر صحن انقلاب.جرعه ای آب از سقاخانه.روبروی گنبد.گوشه ی دنج حرم.‌روضه ای برایم آغاز کند.او بخواندمن ب اندازه ی تمام روزها
هیزم‌های دلم را روی هم می‌چینی و به آنی و اراده‌ی خفیفی، شعله‌ورش می‌کنی
آتش زبانه می‌کشد
دلم را می‌گیرد
سرم را
رویم را
همه‌ی وجودم را
همه‌ی عمر و هستی‌ام را
و تو تماشا می‌کنی
خوش می‌سوزم
خوش‌تر زبانه می‌گیرم
از شوق نگاهی که داری.
پ.ن: با همین کلمات، استغاثه می‌کنم به درگاهت. با همین کلماتی که تو مثل یک مادر مهربان نسبت به جوجه‌های کرک و پر به هم چسبیده‌ی ناتوانش، توی دهانم گذاشتی.
پ.ن دو: الهی! رضا برضاک. و تسلیما لامرک. لا معبود س
فیلم سوفی و دیوانه رو دیدم و به این فکر کردم که آدم ها حق دارن از آخرین ها خبر داشته باشن. حق دارن که حداقل بتونن به چشمای کسی که خبر دارن قراره هیچ وقت نبیننش برای آخرین بار نگاه کنن یا حتی بغلش کنن.
یادمه یه نفر بهم گفته بود بازیگر خوبیم. خیلی خوب بلدم وانمود کنم آدما واسم مهم نیستن.بدم اومده بود از حرفش ولی راستش من بازیگر خوبیم. 
یه بازیگر که نقش اصلیش از الان شروع میشه.
 آغاز وانمود کردن.
+ ابتدای رقص با آهنگ های غمگین بود. باید روی ریتم حر
روزی روزگاری بود که می‌توانستم دستم را روی سینه‌ام بگذارم و جلوی هیئت منصفه به داشتن قلب سوگند بخورم؛ مدت‌ها قبل از آن که دنیای آشنای من از هم بپاشاندش.سال‌ها قبل از آن که نیمه دیگر را از من بند نیمه‌ای از وجودم را با دیگران به اشتراک گذاشته بودم.من در هزاران مکان شب صبح کرده‌ام،و نمی‌دانم ره به کجا دارم  - تنها می‌دانم از کجا آمده‌ام.روز پشت روز، یک یکه و تنهایک ولگردِ نبردزاد
یک نبردزاد
یک نبردزاد
:)بعد تو محبتمو کلمات قشنگمو پای هرکسی ریختم که بهش نیاز داشت.براشون وقت گذاشتم و کمکشون کردم.نگین.یه بخشی از وجودم بود که فقط پیشکش تو کردم.نمیدونم کدوم بخش.نمیدونم اسمش چیه.یه روزی میرسه که وارد یه رابطه ی دیگه میشی و چقدر میترسم از اون روز.بند بند وجودت مال منه.سهم منه.نه عروسک نیستی.آزادی و منم کاریت ندارم.اما میدونی.فقط یه مرد میتونه غیرت و ترسی که توی رگام می جوشه رو بفهمه!
کم‌کم حس می‌کنم که دارم دیوانه می‌شوم. بند بند وجودم درد می‌کند. تا به حال در زندگی‌ام اینطور کلافه و مستاصل نبوده‌ام. نمی‌دانم باید چه‌کار کنم. نمی‌دانم با این همه خشم و نفرت چه‌کار کنم. حس می‌کنم که می‌توانم خرخره‌ی آدم‌ها را بجوم. هنوز بغض دارم. نمی‌دانم باید به کجا فرار کنم. نفسم تنگ است. نمی‌دانم چه کنم. نمی‌دانم که باید به کجا پناه ببرم. نوشتن هم حالم را بهتر نمی‌کند. و این یعنی فاجعه. یعنی دیگر خاکی نمانده که سرم بریزم.
زطفلی سهم من را غم نوشتند
فراق وغصه وماتم نوشتند
مرادادند اندوه یتیمی
محبت رابه کامم کم نوشتند
جوان بودم شکست از غصه پشتم
کمان پشت من راخم نوشتند
به عهد عاشقی با عشق دلبر 
برایم شرحی از مرحم نوشتند
ولی می سوزد از هجرش وجودم
چودر آخر دوسطری کم نوشتند
من وحیرانی عشق توجانا
به چشمم چشمه زمزم نوشتند
تو شک داری به لطف کردگارت
که عشق ما برای هم نوشتند
بیس من دوستت دارم خطا نیست
که گویم شعر ما برجم نوشتند
 
 
اول یه غم معمولی بود برام، هر چی بیشتر گذشت این غم عمیق تر شد 
و به همه ی وجودم رسوخ کرد .!
وقتی غمم عمیقه نمیتونم آهنگ گوش بدم، این درحالی هست ک من اکثر اوقات موزیک گوش میدم.
از اون روز بجز مداحی چیزی نتونستم گوش بدم، انگار روح من رو الان اینا آروم تر میکنن
دیشب برادرم گفت قبول داری چقدر از آهنگایی ک همیشه گوش میدیم قشنگ ترن؟ 
نمیتونم این غمم رو با کسی به اشتراک بذارم و اینه که ازش رها نمیشم . 
 
 
 
 
 
 
+یاد گذشته میوفتم، اول راهنمایی، شوق ر
بندی تن شده ام محبسِ من شد جانم
آرزومند فراری شدن از زندانم
بُعد دیوار شد هر جزء وجودم در چشم
قفل دل را بگشا ، لطف کن ای جانانم
ببر از قالب تن تا به جهان دگرت
با نگاه تو خوشم حضرت حق ، یزدانم
بجز از مهر تو هیچم نبود امّیدی
با امید تو شود سختی ره آسانم
این دو روزی که در این دامگهت افتادم
بوده کفران و گناه دگران تاوانم
سوختم ، شعله کشیدم و شدم خاکستر
بده دستور به بادی که کند ویرانم
ببرد هرطرفی ذرّه جسمم با خود 
بشوم خاک ره کشور خود ، ایرانم .
.
اومدم با یه من غر و گلایه د بغض
من چه هیرمی تری به کسی فروختم آخه؟
تو که میدونی من چقدر شکنتده ام . تو که میدونی من حال و هوام بهم ریخته 
تو که میدونی بغض دارم تو که میدونی حسرت میخورم که میدونی عوض شدم که میدونی گم شدم که.
اشکهام امان نمیدن 
با تمام وجودم با تمام عجز و ناتوانی و بغض و گریه و نادمانه و هر چی که بخوای
زندگیمو بساز . حالمو خوب کن 
آخه من کیو جز تو دارم بیام پیشش زار بزنم و کمک بخوام 
تموم شدم رفیق 
من آدم این روزا نبودم
بیا کمکم رف
زنگ زدن از موسسه گفتن بیا ی ترم بالاتر بشین ، نتیجه ای پیگیر بودن میشه این ، شیت نگهبانی یکمش مونده شیت آنالیز خیلیش ، فردا باید جفتش تموم شده ، بعد برم کد بزنم ، بعدش خواب بعدم فرستادن عکسای مشتریا بعدش فرستادن عکسا برای استادم و ادیت چندتا از عکسای قدیمی . شدم بعد یک هفته ، معلوم نیست تو وجودم چی میگذره . نتیجه ی استرس هم میشه این وضع گند 
احساسی وجودم را فرا میگیرد. همان احساسی که وقتی بچه بودم داشتم. همان احساس اولین روز تعطیلات وقتی پس از رد کردن دیوار سفید و موانع سفید داشتم. احساسی گذرا و فرّار مثل انعکاس نور خورشید در شیشه که فقط لحظه ای کوتاه نگاه شما را خیره می کند  .
 
از کتاب کمد دوران کودکی اثر پاتریک مودیانو - نشر افراز - به ترجمه ی مهران ترابیان
 
دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده .برای شیطنت های بی وقفه .بیخیالی های هر روزه .ناز و کِرِشمه های من و آینه .خنده های بلند و بی دلیل .برای آن احساساتِ مهار نشدنی .حالا اما .دخترکِ حساس و نازک نارنجیِ درونَم چه بی هَوا این همه بزرگ شده !!چه قدی کشیده طاقتم .ضرباهنگِ قلبم چه آرام و منطقی میزند .چه شیشه ای بودم روزی .حالا اما به سخت شدن هم رضا نمی دهم !به سنگ شدن می اندیشم .اینگونه اطمینانش بیشتر است !جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را قهوه ها
 
دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده .برای شیطنت های بی وقفه .بیخیالی های هر روزه .ناز و کِرِشمه های من و آینه .خنده های بلند و بی دلیل .برای آن احساساتِ مهار نشدنی .حالا اما .دخترکِ حساس و نازک نارنجیِ درونَم چه بی هَوا این همه بزرگ شده !!چه قدی کشیده طاقتم .ضرباهنگِ قلبم چه آرام و منطقی میزند .چه شیشه ای بودم روزی .حالا اما به سخت شدن هم رضا نمی دهم !به سنگ شدن می اندیشم .اینگونه اطمینانش بیشتر است !جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را قهوه ها
خب، پس یلداست!
ما پریشب یلدا گرفتیم، چون امشب همه نبودیم که دورهم جمع بشیم.
گفتم که یلدا و عید رو خیلی دوست دارم.
نمی دونم، پریشب مثل هر شب نبود. یه جور دیگه بود. بدو بدو از تئاتر برگشتیم تا به شام برسیم، سفره رو جمع کردیم و خوراکی خوردیم و همه چی، اما فرق داشت دیگه. هی من می خواستم فرار کنم برم رو پشت بوم، اما نشد.
یلدات مبارک، زمستونت مبارک. امیدوارم تو زمستون خوشحال تر باشی از پاییز.
+وجهه الکی خوش وجودم داره می گه ببین چه قدر عمرمون کوتاهه که ی
دیده ای؟ هر که وارد یک خانه ای تاریک شود. فانوس به همراه دارددنبال  نوری میگردد و آن را روشن میکندو به روزنه های خانه روشنی ارزانی می دارد.زمانی که در زندگی ام گشتی، دل من کلبه ای محقر و تاریکی بود و تو همچون فانوس  !آمدی و روشنایی ای از جنس امید به دلم بخشیدیو تزریق جانی دوباره ب جانم.با گرماي وجودت کور سوی شعله ی قلبم را شعله ور کردیدیده ای ؟نابینایی که میخواهد از خیابانی عبور کند . ساعتها کنار جاده ب انتظار صدایی از تردد قلیل ماشین هاس
بهم گفت برو قدم بزن، گفتم، آخه الان؟!
وجودم از هر حسی تهی شده، میفهمی اگه بگم در این لحظه خالی ام‌؟ خالی ام از هر چی.
قدم میزنم، آروم و پیوسته. هر لحظه سبک تر میشم، گونه هام یخ زدن، نوک دماغم رو میتونم تصور کنم که قرمز شده، سعی میکنم خوب باشم، این تنها چیزی هست که یاد گرفتم، فقط خودم میتونم به خودم کمک کنم، فقط خودم میتونم یه کاری برای حالم کنم، خیلی سخته هیچ کس نباشه بهش زنگ بزنی بگی فقط میخوام حرف بزنم :( حالا که همچین کسی نیست خودم یه کاری می
تنهائی ذاتیِ بشریِ منحصر بِ فردِ من زمانی چهره اش نورانی تر می شود کِ اندکی از مزه ی گسِ تلخیِ دیرینه ام را زیرِ زبانم حس می کنم،
وقتی کِ زیرِ چشم های آسمانِ همیشه ناظر پا بِ صحنه ی جرم های قدیمی ام می گذارم و بِ کسی نمی توانم دم بزنم.
زخم هایم تازه شده اند؛ با هر دم و باز دم دهان باز می کنند و چرکِ جراحات وجودم را آلوده می سازد!
دردِ بیشتر این است کِ کسی نمی بیندشان!
حتی همان کسی کِ شب ها را پا بِ پای غم هایش گریه می کردی هم نمی فهمدت دیگر؛ سرِ همه
شما نماز منید. پسرم خواهرت را خوابانده‌ام و حالا همین‌طور که یک دستم به گهواره توست و نیم‌نگاهم به چشمان خواب‌زده و نیمه‌بازت، می‌نویسم. حقیقت این است که شما عشق منید و همه وجودم و تماشایتان لذت‌بخش‌ترین تجربه دنیا، ولی هرچه برایتان می‌کنم به خاطر خداست. به خاطر او که مالک همه‌ٔ عالم است و سخی؛ که شما را به من بخشید. شمایی که دست هیچ بشری قادر به آفرینشتان نبود. زیبایان کوچک دوستتان دارم؛ بیشتر به این خاطر که عاشق خدایتان هستم. 
شما نماز منید. پسرم خواهرت را خوابانده‌ام و حالا همین‌طور که یک دستم به گهواره توست و نیم‌نگاهم به چشمان خواب‌زده و نیمه‌بازت، می‌نویسم. حقیقت این است که شما عشق منید و همه وجودم و تماشایتان لذت‌بخش‌ترین تجربه دنیا، ولی هرچه برایتان می‌کنم به خاطر خداست. به خاطر او که مالک همه‌ٔ عالم است و سخی؛ که شما را به من بخشید. شمایی که دست هیچ بشری قادر به آفرینشتان نبود. زیبایان کوچک دوستتان دارم؛ بیشتر به این خاطر که عاشق خدایتان هستم. 
خواب بودم ، توی خواب دیدم اینترنت وصل شده ! بیدار شدم دیدم وبلاگ ها در دسترسن فقط ( از ظهر وبلاگ ها هم غیر قابل دسترس بودن ! ) حوصله ندارم ، شام هم نپختم ، نمیدونم چی بپزم اصلا . دیروز رفتم خرید تا عمق وجودم یخ کرد :/ شلوار تو کرکیم رو نمیدونم کجا گذاشتم ، به همین خاطر دلم نمیخواد جمعه برم خونه بابای دامادک . توالت شون توی حیاطه آدم یخ میزنه . خونه شون هم به ۳ ناحیه کویری ( اتاق مامانش ) ، معتدل رو به سرد ( هال ) و قطبی ( اون یکی هال ) تقسیم شده آدم ترک میخ
من سال‌هاست دور مانده‌ام از تو 
و بهانه‌ای نیست برای اینکه استخوان‌های نحیف ما در هم بروند. 
و ببین حبیبی 
چون مارهایی شده‌ایم که فلس‌های‌شان گرماي هیچ تنی را هدیه نگرفته‌اند جز آن‌گاه که بلعیده باشند. گرماي تن هم را هدیه نگرفته‌ایم جز آن‌گاه که بلعیده باشیم. و من دور مانده‌ام از تو
اما در سرمای حافظه‌ گرماي بلعیدنت را در میان استخوان‌هام نگاه داشته‌ام اگر که در یاد تو باشد. 
جدی یا شوخی، تعداد توییت‌هام درباره ازدواج زیاده، به قدری که چند نفری به شوخی اعتراض می‌کنند و با هم جدی‌جدی کلی می‌خندیم. اما جدای از شوخی، دیروز جدا معنای تنهایی رو حس کردم. ساعت نزدیک ۸ غروب بود که از دفتر زدم بیرون. سوار مترو شدم، خیلی خسته بودم. اما خستگی اذیتم نمی‌کرد، از قضا انرژی میگرفتم ازش؛ از اینکه یه شغل خوب دارم‌ که تا الان توش موفق بودم و به امید خدا بعد از این موفقیت نصیبم خواهد شد. از اینکه میتونم یواش‌یواش روی پای خودم بای
یادمه از بچگی همیشه عاشق کارهایی بودم که انجام میدادم و همیشه سعی میکردم که اون کارو به بهترین شکل ممکن انجام بدم تموم وجودمو گاهی برای اون کار میزاشتم فرقی هم نمیکرد که کاری که انجام میدم برای خودم باشه یا کس دیگه ای
حتی وقتی برای بچه های فامیل کاردستی درست میکردم و یا نقاشی میکشیدم سعی میکردم بهترین باشه ، وقتی تصمیم گرفتم توی بچگی یه خونه شبیه خونه ی سفیدبرفی و هفت کوتوله که توی کتاب داستانم بود درست کنم تموم تلاشمو کردم که حتی از اون خون
دوست ندارم آدمی ازم زخم داشته باشه 
دوست ندارم عمدی باعث ایجاد زخم شده باشم 
گرچه هیچ وقت برای بقیه مهم نبوده (نبودم) اما برای من مهمه 
شایدم کلا زیادی جدی گرفتم آدما رو . روابطو
ولی فکر نکنم 
یه چیزایی واقعیت داره 
اما می دونید چیه؟ 
توانایی های ما خیلی خیلی محدوده 
خدای من کاش جای من بودید و می دونستید چه قدر اینو از اعماق وجودم میگم 
 
خدایا می دونی چی میخوام
دلم میخواد گم بشم 
از این گم های گور به گور
می دونی مطمئنم ایمان دارم کسی دنبالم
دیروز یه کاری بهم پیشنهاد دادن که چند سال پیش آرزو داشتم چنین سازوکاری وجود داشته باشه تا من عضوی ازش باشم. ولی امروز بهشون جواب دادم نه.
چون یه شکستی تو زندگیم،همه ی سرعت و جسارتو ازم گرفت و حالا دیگه اونی نیستم که آرزو داشتم.
شاید یه نشونه هایی از اون آدم تو وجودم مونده بود که پیشنهاد این کارو دادن اما من دیگه توی خودم نمیبینم.
به همین راحتی، بزرگترین سکوی پرتاب این سالها رو رد کردم. چون دیگه تحمل شکست این یکی رو ندارم.
 
توی وجودم احساس خالی بودن میکنم ، حس بی پناهی ، بی آینده،بی هیچیز. کلمات اونقدری قدرت ندارن که وقتی مینویسم از درون حس خالی بودن میکنم ، بتونم بیان کنم که چقدر تهی و خسته و افسرده‌م . هیچ رمقی برای ادامه دادن ندارم، هیچ امیدی ایضا. حس رهاشدگی میکنم . حس ادمی که توی غربت گیر کرده باشه و هیچ کس نباشه که اون رو به یه چای گرم دعوت کنه. حس آدمی که توی سیاهی پیش میره حس آدمی که خودمم ، که روح و جسمش تاریکه .
سعی کردم عقب موندگی برنامه رو جبران کنم اما هنوز مونده تا تموم بشه. یه غم بدی تو وجودم حس میکنم. یعنی دوباره اومده سراغم؟ من که کاریش نداشتم چرا باید دوباره اینجوری بشم. احساس میکنم یه چیزی نیست. یه چیزی کمه. احساس میکنم هیچ کدوم از معایبم درست نمیشه که بدتر هم میشه. احساس میکنم فقط زمان کمی مونده تا بتونم بشنوم. میترسم یروز صبح از خواب بیدارشم ببینم برای همیشه دنیا بی صداست. این کابوس بعضی از روزهامه. احساس میکنم شنواییمو باید صرف چیزای بهتر
هر سال این موقع توی مسجد بودم وقتی توی ایوان خونمون می ایستیم مسجد رو میبینیم ولی امسال اصلا حسش رو ندارم اینقدر منفعل شدم که حتی نذری ها هم نمیرم بیست و چهار سال رفتم از لحظه ای که تونستم بفهمم فرستادنم توی غذاخوری مسجد گفتند تو نوه حاج حسنی نذرم نذر پدربزرگته باید از مهمونای امام حسین پذیرایی کنی منم رفتم با عشق کار کردم نمی دونستم امام حسین کیه ولی میدونستم پدربزرگم آدم بزرگیه به حرمتش باید با جون و دل کار کنم بعد ها بزرگتر شدم شدم و شدم 
حال روحیم خیلی بهتره، امروز با ف خیلی خوش گذشت، کلی تاب بازی کردیم *_*
زندگی ادامه داره و من میدونم که مهم لذت بردنه، به خودم قول دادم با تموم وجودم از زندگی لذت ببرم، قول دادم که عشق بورزم و دوست بدارم، سر قولم هستم :)
من ترجیح میدم یه دونده باشم و گاهی زمین بخورم و دوباره بلند شم زانوهای خاکیم رو پاک کنم و دوباره به دویدن ادامه بدم تا اینکه تنها یه تماشاگر باشم! 
ساعت از 9 صبح گذشته بود که من متوجه تن گرمم روی تختم شدم. یک ساعت هم خواب و بیدار موندم. ولی تو همون حال هم فهمیدم امروز یه چیزی از من کمه! انگار قسمتی از روح من یه جا مونده. حس ناقصی ای دارم که نمیدونم ماهیتش رو. چند روز پیش احساس میکردم اون جایی از وجودم که روح و جسم با هم تلاقی میکنن، درد میکنه و ضعیف شده. به مامان اینا که میگفتم ازم میخندیدن و با چشم تنگ شده بهم میگفتن دردت،  درد بی دردیه. خوشی زده زیر دلت! به حرف شون گوش ندادم، عوضش کلی پرداختم ب
ساعت دو و نیم بعد از ظهر قبل از صدای آلارم موبایلم بیدار شدم.مرگ رو به این ترجیح میدادم که خلسه ی شیرینم رو به هم بزنم.با بغض و هق هق از تخت بیرون اومدم.شاید اینکه میگم جهان روی تنم سنگینی میکرد رو باور نکنید اما میکرد.احساسم،قلبم،فکرم،وجودم کتاب رو پس میزد اما به هر مصیبتی که بود صورتم رو شستم،توی چشمهای پر از اشکم قطره ریختم،بسم الله گفتم و شروع کردم و حالا چند ساعته که بی وقفه درحال خوندنم و دیگه خبری از اون جبر نیست.میدونی?همیشه همین
هر روز منتظرم که شاید در جایی ببینمت 
هر زمان منتظرم که شاید تلفنم زنگ بزند و تو منتظر جواب من باشی 
این ماجرا هر روز تکرار میشود 
مانند تکرار تنهایی ام  ، تکرار درد هایم ، تکرار هجوم افکار ناراحت کننده و.
اما آرامش من در همان افکاری است که تو در آن ها هستی
گاهی وقت ها فکر میکنم که در کنار تو هستم و آرامشی خاص تمام وجودم را میگیرد اما زمانی که به خودم میایم و میبینم که در کنارم نیستی انگار کوه درد بر سرم آوار میشود
به امید روزی که ببینمت و اطمی
چند روز دیگه مونده تا وارد سال جدید زندگیم بشم
حسابی واسش دلهره دارم 
نمیدونم تا اون موقع هستم یا نه! اگر باشم خیلی کارا هست مث استرس کمتر،اعتمادبه نفس بیشتر
عاشق ماه تولدم هستم اسمش که میاد یه لذت خاصی تو وجودم میپیچه
همچنان از بزرگ‌شدن میترسم و دلم میخواد روزا خیلی طولانی بگذره ولی خب نمیشه و حرص میخورم.
حواسم هست آدمای زندگیمو دارم کمتر میکنم و حال خودمو خوبتر❤
با تمام دلهره ام میدونم امسال جذابتر،زیباتر،قشنگ تر با کمترین میزان خطا و ا
اگه اینجا یا به وسیله‌ی اینجا کسی رو آزار دادم یا ناراحت کردم از عمق وجودم عذر می‌خوام. شما بذارید به حساب اینکه متوجه نبودم دارم چیکار می‌کنم.
اگر قابل جبرانه یا اگر در ازاش می‌تونم کاری براتون انجام بدم بهم بگید.
شديدا احساس می‌کنم کسانی از دست من ناراحت هستن و این قلبمو مچاله می‌کنه.
 
در صدایش خنده ها می لرزید
تاریکی که در بی نوری می رقصید
حکایت تاب لحظه های س بود
 و شیرینی دست های بهم گره خورد
خنده ای از عمق وجودم بود
 
 
بعد نوشت: روی تاب نشستم
با خوشحالی به سی نفر آشنایی نگاه میکنم که نشستن به بازی کردن
توی این هوای خنک
چطور می تونم بگم که
چقدر احساس خوبی به امشب دارم
بعد از  یک هفته مسافرت بودن
و دعواهای شديد این هفته
یه احساس قشنگ و لطیف و حتی رمانتیکی به امشب دارم
انگار هیچ چیزی نمی تون این ارامش بهم بزنه
 
 
 
دلم گرفته !
 
عجیب !
 
 ولی نه غریب!
 
شاید آشناست این دل گرفتن ها که به مرور زندگی کم و کمتر شدن !
 
عکس شهدا رو که میبینم دلم ضعف میره ! برای روز هاشون برای دل هاشون !
 
میبینم چقدر عقبم چقدر زیااااد !
 
انقدر که حتی نمیتونم یه شب خودم رو مجبور کنم که پاشم و نماز شب بخونم !
 
اوایل میگفتم هر دری بسته شه در های دیگه باز میشه . باید دیدم رو درست کنم !
 
 درست شد . درهای بزرگتری به روم باز شد خداروشکر ولی
 
طعم پرواز نماز شب رو قبلا چشیده بودم . الان میخ
سلام
من  یک مفدار آدم زودرنجی هستم البته خیلی زود زرنج.ناراحت میشم و بند بند وجودم این داستان رو نشون میده و علاوه بر این تازه اشکام میاد بغض میکنم .رسما ظرایط خودم رو بدتر میکنم حتی ممکنه شرایط به سمتی بره که من خطاکار بشم. اگه طرفم رند باشه که دیگه هیچ!
اینکه خودم این ضعفم آگاهم یکم شرایط بهتر میکنهآگاهانه باید به خودم نهیب بزنم که اگه الان اشکت در بیاد یا صدات بالا بره یا بلرزه شرایط به ضرر تو تموم میشه.پس خود دار باش.
شما وقتی ناراحت م
داییم اومده بود خونه مون. شیر کاکائو خریده بود و بستنی لیتری. حدس می زنم سه شنبه بود آخه داشت جومونگ و مرگ تدریجی یک رویا رو نشون می داد. فلشش رو بهم داد. نشستم پشت کامپیوتر و فلش رو باز کردم به اندازه ی دو هفته مون توش فیلم بود و موسیقی. رسیدم به howl's moving castle. نگاهش کردم. تموم که شد خشکم زده بود. با تمام وجودم دوستش داشتم.
- With all these flowers in this valley you can easily open up a flower shop.
-  so you're ing away.
وقتی همه جا ساکت می‌شود،مثلا نصفه شب ها،صدایی از دوردست خبر یک اتفاق نامعلوم را می‌دهد.
اتفاقی که مثل یک طوفان می‌آید و همه چیز را نابود می‌کند و می‌رود بدون اینکه نگاهی به پشت سرش بکند.
یک طوفان که بند بند وجودم را از هم جدا می‌کند و چیزی باقی نمی‌گذارد جز چند تکه استخوان.استخوان هایی که با یک اشاره دست پودر می‌شوند.
شب ها خوابش را می‌بینم.خوابی پر از هیچ!قدم می‌زنم در جایی که هیچ چیز نیست حتی زمین و آسمان.از خواب می‌پرم.پا می‌گذارم بر
قرار بود دیگه نجنگم. هم سپر هم خنجرم رو گذاشته بودم زمین. قرار بود اون آدمی باشم که جنگ‌هاش رو کرده. ترس‌هاش رو قورت داده. بلده لبخند بزنه. بلده وجود خودش رو انکار نکنه. برم سراغ اون تیکه‌های وجودم که این‌ور و اون‌ور جا گذاشتم، تمام‌قد وایسم بگم یادته؟ ولی انگار نقاب روی صورتم دیگه آهنی شده، کنده نمی‌شه. حتی وقتی نمی‌خوام بجنگم، جلوی لبخندم رو می‌گیره. 
گوشه ای مینشینم
سپس آرزو میکنم
آرزوهایی که بوی پاییز میدهند
بوی برگ قرمز
بوی زمین خیس
می دانم که برآورده شدن آرزوهایی این چنین 
خیلی بعید است
شاید احتمالش را 
در آن دوردست ها
کیلومتر ها دور از این شهر
داخل کلبه ای چوبی
در کنار امواج ساحلی
در شبی سرد
کنار آتش 
بتوان یافت
احتمالش مانند همان جرقه ی کوچکی است
که از هیزم برمی خیزد
اما این چیز ها
برای خدا که فرقی نمیکند
من به او ایمان دارم
و امید فراوان
باد خنک پاییزی می پیچد
و تمام وجودم را
سرشار
شاید باید دوباره شروع به نوشتن کنم. مغزم پیچ در پیچ راهی شده که من را در خود می کشد. حتی قکر کرده ام به روانشناس و روان پزشک ولی در اخر. مگر از حقیقت کم میشود؟
امروز صبح ذوق شعریم برگشته بود. در نطفه خفه اش‌ کردم. من ادم منطقی هستم اما سیاهی های در ان بلعیده شده ام باعث تفکرات عجیب و وسواس های غیر معمولم می شوند. تمام قبلی ها ذوق شعر بود و او نبود. این بار‌میخواهم برعکس باشد.
نمیتوانم خودم را پیدا کنم. یک من عجیبی در وجودم ریشه دوانده که به شدت با
یه حال عجیبی دارم!
یه تنهایی عجیبی تو وجودم حس میکنم!
اینکه به هیچ‌ادمی هیچ حسی برام نمونده جالبه واسم.
شاید از این تنهاییم ناراضی‌هم نیستم.نمیدونم
با تقریب خوبی از همه کس و همه چیز دارم فرار میکنم :)
من همیشه ادم فرار بودم تا قرار!
من ادمیم که الان علاوه بر اینکه میتونم خودمو کنترل کنم تا به کسی پیام ندم و کاره احمقانه ای نکنم میتونم دیگرانم قانع کنم که از این کارا نکنن :)
ادما بزرگ میشن دیگه خب :)
حرف زیادی نبود ! فقد خواستم بگم این جمعه هم گذ
گاهی احساس می کنم اگر یک پرنده می شدم آن قدر پرواز می کردم که آدمی مثل خودم حسودی اش شود اما حالا می بینی که خودم هنوز همان آدم هستم که با حسرت به آسمان نگاه می کند تا بتواند پرواز کند چه رمزی این آسمان دارد گاهی دوست دارم از زمین کنده شوم دم غروب تماشایم کنند که اوج می گیرم 
 
اصلا آدم هم می تواند پرواز کند کاش می شد همه ی وجودم بگذریم گاهی سخت می خواهم از این شهر بروم و پناه ببرم به یک کلبه ی کوچک روستایی
 
تنهای تنها برای خودم  
+ می‌ترسم. نکند دوباره در آن گرداب بلغزم.+ایمان آن بلندای روشن و نورانی است که هر از چندگاهی در پس ابرهای تردید گمش می‌کنم.+ایمان همان خلایی ست که وجودم را تهی کرده. نمی‌دانم به دنبال چه چیزی به دور خود می‌چرخم. سرگردان و حیران و گمگشته هستم بدون کوچک‌ترین ادراکی. کاملا کور.به یاد ندارم که برای چه پا به اینجا گذاشته بودم. اکنون به جبر در راهی بدون برگشت هستم که نمی‌دانم از کجا شروع شده و به کجا می‌انجامد. هیچ آشنایی نیست ک دستم را بگیرد. همه
بیا فکر کنیم تا ده سال دیگه من زبان فرانسه و انگلیسی رو یاد گرفتم. میتونم بخونم بنویسم فکر کنم حرف بزنم. فوق العاده است حس فکر کردن بهش. این که یه دختر سیو پنج سالم و به آرزوم رسیدم. البته تازه اول راهم ولی چه کیفی میده حتی فکر کردن بهشم منو سر ذوق میاره. فکر کنم تا اون موقع ارشدمو رشته فلسفه خوندمو تمومش کردم. فکر کن میخوام عکاسی کنمو مجموعه هام همچنان روشون کار کنم. فکر کن کلی کتاب خوندم و شاید خیلی نا آگاهیم کمتر شده. فکر کن چه لذتی میده بهم. ام
گاهی وقتا به خودم میگم خجالت نمیکشی بعد از رفتنش میخندی؟ شرمت نمیاد داری خوش میگذرونی؟»
نمیدونم. هیچی نمیدونم. 
من خجالت میکشم خوشحال باشم وقتی هنوز میبینم در خانواده م کسی از یاد داداش منفک نشده. 
من دلم میخواد خوشحال باشم که خانواده م بجای نبودن داداش دلشون به خنده های من خوش شه.
اما؛ نمیتونم. 
من نهایت 6 ساعت میتونم ممتد بگم و بخندم و در جمع باشم. امتحان کردم ک میگم. 
واقعا احساس می کنم بند بند وجودم از کش دادن این زندگی خسته س. 
خسته تر از
در حضور دیگران می گویمتو محبوب ِمن نیستیو در ژرفای وجودم می دانم چه دروغ بزرگی گفته ام می گویم بین ما چیزی نبودهتنها برای اینکه از دردسر به دور باشیم شایعات آن عشق شیرین را تکذیب می کنمو تاریخ زیبای خود را ویران می کنم احمقانه ، اعلام بی گناهی می کنمنیازم را می کشم ، بدل به کاهنی می شومعطر خود را می کشم واز بهشت چشمان تو می گریزمنقش دلقکی را بازی می کنم ، عشق منو در این بازی شکست می خورم و بازمی گردم
چرا که شب ، حتی اگر بخواهدنمی تواند ستاره
در حضور دیگران می گویمتو محبوب ِمن نیستیو در ژرفای وجودم می دانم چه دروغ بزرگی گفته ام می گویم بین ما چیزی نبودهتنها برای اینکه از دردسر به دور باشیم شایعات آن عشق شیرین را تکذیب می کنمو تاریخ زیبای خود را ویران می کنم احمقانه ، اعلام بی گناهی می کنمنیازم را می کشم ، بدل به کاهنی می شومعطر خود را می کشم واز بهشت چشمان تو می گریزمنقش دلقکی را بازی می کنم ، عشق منو در این بازی شکست می خورم و بازمی گردم
چرا که شب ، حتی اگر بخواهدنمی تواند ستاره
چشم تو چشم هم نشستیم و زل زدیم به چشم و عمق وجودمون. 
گن با تمام وجودم میگم و تو با تمام وجودت میشنوی. 
من نگاه میکنم تا ابد یادم بمونه و تو نگاه میکنی تا من نگاهتو در ذهنم حک کنم. 
نمیدونم پس نگاهت چیه ولی آدم عاشق مطمئنا همه چیو میفهمه. 
 
 
 
کم کم دو روح به هم نزدیک میشت و حس و حال همو تجربه میکنن و میفهمن که خواسته هاشون چیه و آهسته آهسته میشن یکی. 
من به خودم نگاه میکنم و تو به خودت. یعنی ما. 
این آغازی هست که من و تو نیستیم و دو جسم با یک نگا
فصل پاییز هم تقریبا به میانه اش رسیدیم امروز دوازدهم اخبار جدید استقلال در چنین روزی که مصادف است با   آبانماه یکهزارو سیصدونودوهشت هجری شمسی مصادف است با یکشنبه سوم نوامبر سال دوهزارونوزدهم میلادی که دوست دارم یک تقویم دیگه ای هم در راستای اخبار امروز استقلال  نام ببرم که دقت زیادی نداره و بیشتر یک سمبل هست بله امسال سه هزارودویست بیست ونه از تولد زرتشت پیامبر ایرانی میگذرد.روز را با انرژی فراوان که هنور از برد استقلال در وجودم هست شرو
اون وقتایی که ناگهان یه عشق خیلی زیاد توی وجودت رها می شه، باید خیلی خفن باشی که بتونی به وصال تبدیلش کنی. 
باید دوست داشتنو بغل کنی، خودتو کامل فهمیده باشی، بعد یکم یکم رهاش کنی. جوری که انگار کم کم دوست داشتنی به وجود اومده و همه چیز عادیه :دی
ولی نیست! معجزه شده! البته نه همیشه. گاهی یه نداشتن بزرگه شاید. یا داشتن بزرگ. یا شاید هر دو تاش.
اینه که این همه خواستن به وجود میاد. نمی دونم. سخته. و باحال :دی
هعی. هعی بدشانسی وقتیه که عشقِ جان، خو
این اولین باره ازت حرف میزنم
میدونی خیلی دوستت دارم؟
نه به فکرهای چرت و پرتم اهمیت بده نه به رفتار احمقانه ام
اینا همش چرت و پرته.چرت و پرت محض
مگه میشه تو باشی و من نخواسته باشمت؟
مگه میشه تو وجودم اروم اروم رشد کنی و من دوستت نداشته باشم؟
تو ارزشمندترین هستی منی حتی اگه به زبون نیارم.حتی اگه دیگران فکر کنن از داشتنت ناراحتم.
تو همه وجود منی دختر قشنگم.
تو برای من عزیزترین عالمی اصلا مهم نیس که چون دختری دیگران نمیخوانت تو پاره تنی منی هم
یک. همیشه فکر می کردم عاشق سفر کردن های یهویی ام. اینجوری که مثلا یه روز ابری پاییزی بگن پایه ای بریم شمال و من چنان از این پیشنهاد ذوق کنم که در وصف نگنجه! ولی الان که داشتم به مریم می گفتم کجا بره، چیکار کنه، چی رو کجا بخره، فالوده کجا بخوره، کدوم جاهای دیدنی نزدیک به همن باهم بذارن تو برنامه، چه ساعتی کجا برن بهتره، کجا چه لباسی بپوشه عکساش قشنگ تر میشه و خیلی چیزای دیگه، به این نتیجه رسیدم یه من درون منظم تو وجودم دارم که بدون اینکه خودم متو
وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج هایش تنها بماند؛ آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد.
آلبر کامو
 
 
- یکی ده سال و سیزده روز ، یکی شانزده سال و ۱۰ ماه بزرگتر از منند و من باید روبروی شان بنشینم و توضیح بدهم که با هجوم آوردن به روح هم، چیزی نصیبتان نمی‌شود. هی خالی میشوم از امید، از انگیزه، از انرژی. هر آنچه در وجودم مانده را نثارشان میکنم تا شاید اتفاق محالی ، ممکن شود. می‌روند اما من در لحن پر از کینه و بی تفاوتی‌شان، آینده خوبی -نه برای
ولی فکر می‌کنم هیچ‌کس بهتر از خودم مفهوم امید رو متوجه نمی‌شه،این‌قدر توی وجودم زنده‌ست که صبح‌ها با خواب‌هایی که ترکیبی از همه‌ی چیزهایی که با هم می‌خوامه بیدار می‌شم و باورم نمی‌شه همه‌ش توی دنیای خواب بوده ولی می‌دونم بهشون نزدیکم خیلی نزدیکم،شاید همین امیده که نمی‌ذاره توی اوج وقت‌هایی که احساس می‌کنم کسی نیست که باهاش حرف‌هام رو درمیون بذارم یا شاید هم خودم به عمد ازشون فاصله گرفتم که ببینم هنوزم اون آدم قوی‌ای که قبلا می
خدای قشنگم!
سلام. 
این روزها آسمان از پشت نرده های سبز رنگ، یک جور دیگری دلبری می کند و من هر وقت که دلگیر و خسته میشوم، پنجره را باز میگذارم و دلم با بزرگی و مهربانیت آرام میگیرد!
خدای من!
تو چقدر عظمت داری. 
آن زمان، 
که لابه لای ابرهای پنبه ای،تو را جست و جو میکنم و خودم را به دستان نیرومندت میسپارم، به راستی که جز تو یاری دهنده ای نیست.
من، تمام وجودم را تسلیم اراده ی تو میکنم، دستانم به سمت امتحانت گشوده است و من ایمان دارم تو مرا شفا خواه
میخواستم بیشتر در مورد خودم بدونم و بنویسم.
شاید که نه,ولی من از اون دسته ادمهایی ام که زیاد از خودم حرف نمیزنم. از خودم.از دغدغه هام.از ارزش هام.سکوتی توی زندگیم دارم که باعث میشه کلی حرف تو وجودم تلنبار بشه و بخوام یه جایی با یه سری دوست به اشتراک بذارم.
فقط اینم دوست دارم بدونین که من اول دبستان که بودم,معلمم ام اس گرفت و ما بیشتر وقتها کلاس نداشتیم.برای همین سخت ترین درس دوران تحصیل من املا بود.هنوز برای انتخاب این ز یا ظ یا ض,باید از اط
احساس عجیبی است. وجودم گُر می گیرد و سلول هایم برای فریاد زدن التماس می کنند. حرارت درونم آنقدر بالا می رود که لباس های چند لایه ام -از صدقه سری سرمایی بودن. و مهم نیست تابستان است یا زمستان- روی تنم سنگینی می کنند. دست هایم مانند سرب سنگین می شوند و زبانم تکان نمی خورد. مسیر هزاران برابر طولانی تر به نظر می رسد و دیدَم آنقدر تار است که می ترسم قدمی بردارم. احساس عجیبی است. راستش را بخواهید، فراموشم شده بود که چقدر آزاردهنده است. کجای این عدالت اس
زیبای جهانم، نور دو چشمم، گه گاهی میان روزمرگی هایم یکهو یاد تو میفتم. بعد به خودم نگاه می کنم و می بینم اگر همین الان، تو را داشتم، مادر خوبی می شدم؟ جواب برای خودم واضح است. کلی راه دارم که برسم. نه راهی که فکر کنی منتظر گذراندن کارگاه های تعامل با کودک و فرزندپروری ست! نه! راهی که مسیرش به خودم ختم می شود : خود سازی. تو قرار است ذره ذره در وجودم بپروری، روز و شبت را با من بگذرانی و دو سال تمام در آغوش من باشی. روحت قرار است در روح من گره بخورد. روح
 عشق.خون.مرگ صدا پاشنه کفش و استخوان در گوشم نجوا میکند . بی صدا اشک میریزم و ناله میکنم همه درد ها فراموش شدند اما درد کودکم زهره میخنددچشمانم میسوزندگلویم درد میکند
به چاقو و دستم نگاه میکنمنمیتونم همینجوری بمیرم
.الکی خودتو نکش بچت مرده به دنیا اومد
+نه امکان نداره . تو کشتیش
.شاید
و پشت حرفش پوزخندی تلخ میزند
نمیتونم همینجوری بمیرمنفس عمیق میکشمبه دستانم نگاه میکنم یا حالا یا هیچ وقت دیگر. برا به اغوش کشیدن خواهم مرد اما مهم نیست 
زهره
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب