نتایج پست ها برای عبارت :

حالا ابی یا زرد

امروز روزم نبود.
بعد نماز صبح، با خبر شهادت حاج قاسم دیگه خوابم نبرد.
از ظهر تا حالا یک درب رنگ زدم.
رنگ زدنی که خانواده یک هفته روی مخم بودن.
حالا خودشون چی کارکردن؟ 
از صبح تا حالا فقط خوابيدن و با گوشی بازی کردن.
تازه شام هم نداریم.
هم عجیبه، هم خنده‌دار، هم رقت انگیز. ولی وقتی به این فک می‌کنم که تو دنيا حالاتی هست که تا حالا تجربه نکردم، احساساتی که تا حالا درگیرشون نشدم، چیزهایی که تا حالا درکشون نکردم، به وجد ميام. مثلا وقتی متنی میخونم و حس میکنم نویسنده ادعا داره که بیشتر از من میدونه، حس خوبی میگیرم. تصور اینکه اگه بفهمم نویسنده چه چیزهایی بیشتر از من میدونه، موقعیت جدیدی رو تجربه می‌کنم. جایی که تا حالا نبودم. حسی که تا حالا نداشتم. بله. حدس می‌زنم به خاطر سنم
هم عجیبه، هم خنده‌دار، هم رقت انگیز. وقتی به این فک می‌کنم که تو دنيا حالاتی هست که تا حالا تجربه نکردم، احساساتی که تا حالا درگیرشون نشدم، چیزهایی که تا حالا درکشون نکردم، به وجد ميام. مثلا وقتی متنی میخونم و حس میکنم نویسنده ادعا داره بیشتر از من میدونه، حس خوبی میگیرم. با تصور اینکه اگه بفهمم نویسنده چه چیزهایی بیشتر از من میدونه، موقعیت جدیدی رو تجربه می‌کنم. جایی که تا حالا نبودم. حسی که تا حالا نداشتم. بله. حدس می‌زنم به خاطر سنمه ک
از دیشب هی نوشتم و هی پاک کردم.
جراتشو نداشتم که نوشته م جایی ثبت شه.
که: اگه صبح طلوع کرد و بازم از تو خبری نبود چی؟!.
اون وقت من چی کار کنم.
 
اما حالا میتونم بنویسم.
حالا که بالاخره گوشیت زنگ خورد.
حالا که صداتو شنیدم.
 
این یک روز، از سخت ترین روزهای زندگیم بود.
اونهایی که سالها از عزیزشون بی خبر بودن. اونا. اونا چی کشیدن؟!.
 
خدا رو شکر که هستی.
این روزا خیلی بیشتر حواسم به خودم هست 
بعد از پشت سر گذاشتن اون همه اتفاق و حساسیتایی که بعدش داشتم حالا هیچی برام مهم تر از ارامشم نیست 
هیچی مهمتر از خودم نیست 
حالا تقریبا از نظر ذهنی دارم اماده میشم برا اینده 
و شاید خوشحال بابت اتفاقایی که سخت بودن اما باید میفتادن تا من تارای امروز و الان باشم
کاش میموندی خانوم کوچولو کاش حالا که بعد ده سال اومدی میموندی کاش حالا که قلب کوچولوت تشکیل شده بود میموندی کاش حالا که اروم با پاهای کوچولوت لگت میزدی میموندی کاش حالا که شده بودی همه ی دنيای مامان بابات میموندی کاش بودی چشمای مامان وبابات که فکر میکردن همه دنيا تو چشمای تو جمع شده میدیدی کاش میموندی ولباس چین چین صورتیدا میپوشیدی ودلشونا میبردی کاش فقط 3ماه دیگه تحمل میکردی. بمیرم که امشب اخرین شب سه نفر بودنتونه بمیرم که امشب باهم نشس
حالا که دیگر می‌توانم دو انگشتی مضراب بزنم و سریع و پیوسته انگشت گذاری کنم، حالا که استاد گفته که تو استعداد داری هر چند انگشت‌هایت کوتاه است، حالا که دیگر می‌توانم لا و سی را باهم بگیرم، حالا که می‌توانم یک گام را کامل دو لا چنگ بزنم بدون انقطاع، دلم می‌خواهد روزی برسد که بتوانم ای ساربان نامجو را بزنم و بخوانم. دلم می‌خواهد روزی روبه‌روی نامجو را بزنم و بخوانم و تماما اشک شوم. 
من با سه‌تار پناه می‌برم به دنيایی که انگار رنگ دیگری دار
 
دقت کردی همین حالا ، همین لحظه پیرترین سِنی هستی که تا حالا بودی و جوانترین سنی هستی که تا اَبد خواهی بودپس از لحظاتت بی نهایت لذت ببر ، شاد باش ، غمگین مباش ، خلاق باش ، جسارت کن ، بیشتر بخواه ، جلو برو و از خودت مطمئن باش و هر لحظه يادت باشه هم‌ اکنون جوانترین سِن رو داری و هر لحظه بابت این موهبت الهی شکرگذار باشلحظاتتون پُر از باورهای مثبت
به طور تخمینی میتوانم بنویسم لعنت خدا بر آنچه که تو را از نوشتن منع کند. حالا که این صفحه را باز کرده‌ام پی برده‌ام. اینجا را دوباره باید سروسامان بدهم. همانطور که خودم را. همانطور که با نوشتن، خودم را. دست‌ها و انگشت‌هایم را به کیبورد سابق، به لغات، به نیم‌فاصله‌ها، به رهایی. این حجم از اجحاف در حق فضایی که پنجره‌ام رو به زیبایی‌ها و دایره‌های دوستی‌ست، به دور از انصاف است. حالا که کنترلی نیست. حالا که من اینجا خود خود سین هستم. اینجا که
خب خب خب همونطور مه شاهد هستید این چندروزه بيانی ها خیلی فعال شدن 
و خیلی ازاونایی که یه مدت طولانی پست نزاشته بودن برگشتن و چراغشونو روشن دیدم 
حالا سوالم از اون دسته ای که بعد یه مدت طولانی برگشتن : حالا مه میرید پست های قدیمی تونو میخونید چه حسی دارید ؟ 
البته اونایی که چند سالی هست روزمره نویسی میکنن هم جواب بدن مولا میری پست دوسال پیشتو میخونی چه حسی داری ؟ تصمیمات و برنامه هایی که اون زمان برای اینده خودت داشتی رو تا حالا شده نوشته باشی
صبح به این امید چشمم را باز کردم که صبح جمعه اس و حالا حالا می تونم بخوابمحس بد و وحشتناکی بود که متوجه شدم امروز روز غیر تعطیلیه و باید به چشمای خسته و پر از خواب اهمیت ندمبلههههه باید از رختخوابم دل بکنم و پیش به سوی کار
خدايا روزی سرشار از خبرای خوب برامون رقم بزن
ساعت 5 و ربع بعد از ظهر:
 
اونقد تنم درد میکنه که فک نمیکنم چیزی به جز مرگ بتونه آرومم کنه!! حالا اغما هم قبوله! هر چی که من هوشياز نباشم و چیزی حس نکنم دیگه.
 
*****
 
و امروز ساعت 15:15 . آفتاب در آسمان
+ ناگهان باراااااااان!
 
*****
 
و حالا.
هنوزم همینا. :|
تا قله فاصله ای نبودکه لغزیدم.حالا که در قعر درهگرگ ها در کاسه ی سرم شراب مینوشندباز نام تو از لبانم جدا نمیشودحالا که دستم بر سنگیپایم بر سنگیبر بلندای درهجا ماندهبه خاطره ی دستهایت فکر میکنم.دستم بی تو کاش خوراک کرکسی باشد.
 
-شاید نوشتن راه آسودگی باشه.
دی‌شب از شاپور بنياد تو استوریم نوشتم:
دیگر
نه می‌گریزم
نه به فتح جهان‌های متروک می‌روم »
از دی‌شب سبکم. رهام. مثل بغضی که گریه شده باشه. مثل یه چیزی که تو حلقم بوده باشه و بتونم بيارمش بیرونحالا راحت نفس می‌کشم. مثل زنجیری که به پام بوده و‌ نمی‌تونستم راه برمحالا‌ می‌دَوَم. مثل دستبندی که به دستم بوده و دستام رو به هم چسبونده بوده. حالا می‌رقصم
درد و جای حالت قبلی رو تن و روحم مونده اما فعلا تو حال و هوایِ لذت رهایی ام، خیلی به جایی
.
حالا که بیشتر از تمام زندگی‌ام در سکوت و بی‌تفاوتی نسبت به دور و برم فرو رفتم، باید روزی برسه که ژی. برام از کارهایی که داره انجام میده بگه تا من حس کنم دوباره اون لذت‌های خوش گذشته برگشته. که بشینیم ساعت‌ها درباره ایده‌هامون حرف بزنیم و خب عزیز من، حالا که من بین آدم‌هایی که شبیه خودم نیستند حل شدم، خوشحال میشم که میبینم یک روزی یک فکرهایی رو توی سرمون کاشتیم و حالا تو در مسیر ساختن چیزهایی برای آینده خودت و دنيا هستی که هیجان‌انگیزترین
فکر کنم این نقل قول از بیهقی هست که میگه: " من هر موقع روز شنبه برای کار به دیوان میرفتم، نقصانی در کارم حس میکردم، دلیلش هم تعطیلی روز جمعه بود"
حالا من هم چند هفته ای بود به دلایلی کار رو تعطیل کرده بودم, حالا که میخوام دوباره کارها رو شروع کنم، مثل بیهقی شدم و خیلی دست و دلم به کار نمیره.
نهم فروردین ماه سال 1398، مراسم عروسی آخرین دختر مش حسین و زیبنده خانوم بود! مش حسین حالا 15 ساله که دیگه پیش ما نیست و همه ما به احترام همسرش و آخرین دختر خانواده، از گوشه کنار دنيا دور هم جمع شدیم تا این اتفاق را جشن بگیریم. همه چیز همانطور پیش رفت که باید! 
زمان مثل برق و باد گذشت و  شب آخر رسید، صبح روز بعد همه راه خودشون را میرن و ننه حالا بعد از عمری برای اولین بار تنهای تنها میشه، بدون مش حسین و بدون بچه ها! آخر شب وقتی دختر کوچیکه پتو را میکشی
یه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن.دوست ملا میگه: چه طوری بفهمیم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟
ملا میگه خوب من یه گوش خرم رو میبرم اونی که یه گوش داره مال من اونی هم که دو گوش داره مال تو.!فرداش میبینن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده!!!دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من جفت گوش خرمو میبرم!!!فرداش میبینن بازم قضیه دیروزیه.دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من دم خرمو میبرم!فرداش بازم قضیه دیروزی میشه
دوست ملا با عصبا
حس معتادی را دارم که تابستان بهش اجازه دادند راحت باشد، ولی حال بر بدن زدن نداشت و پاک شد. حالا که قرار است درس بخواند، توی دست یکی از همکلاسی هایش مواد میبیند و وسوسه میشود، فقط یه نمه.
حالا دوباره گرفتار شده، سردرد و تپش قلب گرفته و سرجایش بند نیست و به دوست و آشنا و کلاس بغلی و معلم ادبيات رو انداخته که شده حتی یک ورق کتاب به دستش برسانند!!!!
هر روز یه ناراحتی پنهان داره که یهو آشکار میشه :)) 
راستشوبگم پدرم درومده دیگه 
خوبه که تا حالا دووم اوردیم 
همون که میگن ما را به سخت جانی خود ازین گمانا نبود و اینا :)
یه آشنایی اومد گفت من برای خونتون کابينت میزنم با هرچوبی که بخواین با کمترین هزینه !
حالا هرچی جلوتر میریم بیشتر گند کاراش در مياد 
کابينتای مونه خودشونو نشونمون داد گفت خودم درست کردم 
امروز فهمیدم خودش نتونسته کار کابينتاشونو تموم کنه یه نفرو از بیرون اورده 
اونی که باید ای
خودکارِ نشون شده‌،نیست.
خودکار نشون شده،شانس من برای ادامه امتحانات و درس خواندن بود.شیشه عمر کهکشانی‌من بود.حالا که گم شده،حس می‌کنم عمر من هم به سر آمده.
مثل همه قصه ها-يا حتی خدا را چه دیدی؟مثل غصه‌ها-که به سر می‌آیند.مثل دنيا.مثل مرگ دنيایمان.آن هم درست وقتی زندگی اطراف،ادامه دارد.
 
 
 
*حالا پست قبل به حاشیه نره.بخونید که جالبه و قابل تامل.#فتأمل
Now Is Good 2012 1080p BluRay,تماشای آنلاین فیلم,حالا خوبه,دانلود دوبله فارسی فیلم Now Is Good 2012,دانلود رایگان فیلم Now Is Good 2012,دانلود زیرنویس فارسی فیلم Now Is Good 2012,دانلود فیلم Now Is Good 2012 با دوبله فارسی,دانلود فیلم جدید,دانلود فیلم حالا خونه 2012 با دوبله فارسی,دانلود فیلم خارجی,دانلود فیلم عاشقانه,سایت دوستی ها,فیلم سینمایی حالا خوبه ۲۰۱۲ دوبله فارسی,
ادامه مطلب
تقریبا یک ماه پیش یه پیرزنی تو استان ما غروب رفت سر باغ به باغ و محصولاتش سر بزنه اما هرگز به خونه برنگشت چون یه سگ اونو خورد !!!
شرح جزئيات خبر رو میتونین با سرچ عبارت خورده شدن پیرزن گیلانی توسط سگ در گوگل ببینید
 
حالا اینا رو گفتم که بگم امروز که درو باز کردم دیدم یه سگ صاف زل زده تو چشم من حالا من زل بزن اون زل بزن درو بستم رفتم تو 
والا بیرون چیکار دارم من :|
 
تا حالا شده دستتون به هیچ جا جز خدا بند نباشه؟
تا حالا شده حس کنید فقط خدا میتونه کمکتون کنه؟
من الان دقیق تو این مرحله از زندگی‌ام.
دارم نکاه می‌کنم الان چند ماهیه همش اینجا دارم از مشکلات می‌نویسم
چرا؟ چون که اتفاقای خوب اونقدر کم و وضوحش تو زندگیم کم شده که جدیدا تا ميام بنویسمش، بازم مشکل بعدی شروع میشه.
حاج قاسم
از وقتی خبرشهادتت رسید
همه منقلب شده ایم.
چیزی بسيارفراتر از شهادتِ حججی ها.
حالا دیگر حتی بچه های دهه نودی هم 
طعمِ نفرت از دشمن را چشیده اند
و حالا مِن بعد ما نه تنها با" آمریکا "دشمنی داریم
بلکه پدر کشتگی نیز داریم.
#شهید_سردار_قاسم_سلیمانی
#پدر_کشتگی
#مرگ _بر آمریکا
#مرگ_بر اسرائیل
#مرگ_ بر آل سعود
#مرگ _بر انگلیس
#مرگ _بر نفوذی
نوشته‌هاتو ازم گرفتی. حالا من چجوری دووم بيارم؟ به چی چنگ بزنم که نگهم داره؟ با چی خودمو گول بزنم که حس نکنم از دست دادمت؟ با چی دلتنگيامو پس بزنم؟ تا کی بيام اینجا بنویسم و کات کنم؟ تا کی بنویسم دلم برای کوچیک ترین چیز‌ها هم تنگ شده و کات کنم؟ دلم برات تنگ شده. دلم برای حرف زدن باهات تنگ شده. دلم تنگ شده. یزدانی تو گوشم میخونه  تو با دلم چه کردی که در زمان ندیدم. حالا که میدونم نباید بهت پيام بدم دیگه دلم خیلی تنگ میشه. غرور و این کسشرام برام مه
.
چهل بهار بیش تر گذشت وتو نيامدیحالا دیگر پیوند من و شبناگسستنی است،شبی که از درون من آغاز می شودمی ریزد بر کوچه و خيابانبر تمام شهر.حالا دیگر نمی ترسماز قهوه های دیر هنگامکه تمام شب بیدار نگه م می داردچشم می دوزم به تاریکیبه عمق کوچه ای که تو هرگز از آن گذر نخواهی کردپدرم می گفت:بی خوابيِ شب، قلبت را خراب خواهد کردشاید نمی دانستتپیدن بی روشنای صدا و اندام تو جز فریب نیست.اما راستش را بگویم؛آلوده ی این یقین تلخمحتی می شود گفت یک جورهایی دوس
پسابندر همیشه گرم، شرجی‌زده و بی‌بارون و آب بود. مردمی با چشم به ابرا و آسمونی که تابستونا روزهای روز ازش ابر میره به طرف نیمکره شمالی و اینجا فقط یه شاهراه واسه ابرها بود.
مردمی عاشق باران و با تجربه‌ی سنگین و بد از بی‌آبی، ولی دیروز آسمون بارید حالا پسابندر کمتر از اطرف بود ولی بود! 
اما مهم اینجاست که صفحه گوگل از "اکانت ویزر" نشون داد که پسابندر هفته آینده از حالا که هیجده آذر روز دوشنبه است تمام از یکشنبه بارونی خواهد بود و این یعنی یه ر
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا #حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک
هنوزم جهالت گذشته ها ، تو وجود بعضی ادما هست که برا پسر ارزش بیشتری قائلن . پيامبر ما ، شما بهتر از هر کسی میدونی چه دردیه فرق گذاشتن بین دختر و پسر ، خودت برای شفای مطهره ی ما دعا کن. :".
  از این . آبی برای این دختر گرم نمیشه حالا حالا باید درد بکشه. + خدايا دخترو ب کيا میدی یکی دخترو رو سرش میزاره یکی هم اینطور.
 
دوستم نداره حسش میکنم که نداره حسش میکنم لعنتییی:(.
انگار من هرگز نباید عاشق بشم
اون از کله که فقط کارم شده بود دعا کردن برای اینکه به عشقش برسه
اینم از این که دیشب کلی قران خوندم و دعا کردم که قهرمان جهانی بشه که شد ولی حالا جواب منو نمیده:(
میدونی چیه !؟
تو کوچه ما هم عروسی میشه حالا میبینی چی میشه:)
از دیشب تا حالا شیش قسمت از سريالمو دیدم و خب حالا قبل از خواب مثل یه امریکایی اصیل تختمو مرتب کردم، همه کرمهامو مالیدم وبا موهایی براشینگ شده اومدم زیر پتو.
فقط عادت دارم که یه شووری مث جک* هم کنارم باشه. کو پس؟
 
 
* جک شخصیت مرد داستانه که واقعا از اولین اپیزودها چشممو گرفته. یه مرد اصیل و واقعی.
 
_موهام خیلی خوب شده. بزنم به تخته؟ چی میشد همیشه همینجور خانوم میموندی جانم؟
حالا همه این وری میرن، من اونوری میرم
بنده متاسفانه يا خوشبختانه اهل حفظ ظاهر نبودم و شما از هزاران کیلومتر دورتر متوجه میشدید من از فلانی خوشم نمياد با از کاری بیزارم
امروز روز، حفظ ظاهرم اصن وا وی لا. میخوام تدریس کنم دیگه
ولی عمیقا از مردم بیزارتر شدم. تو مغزم هی میگم I hate people که حالا چرا هی انگلیسی میگم، واقعا تحت بررسیه.
تا قبل از اینکه عاشقش بشم، هیچ آرزویی نداشتم، وقتی شناختمش و شیفته اش شدم تازه فهمیدم آرزو یعنی چی و واسه اولین بار یه آرزو کردم. حالا همه آرزوم شده بخشش و گذشت او. کاشکی زمان به عقب برمیگشت، کاشکی بیشتر قدرشو میدونستم. حالا که از چشمش افتادم، تازه فهمیدم بودنش چه نعمتی بود و نبودنش چقدر دردناک.
به غلط، جای خدمت میرسم» میگم تشریف ميارم» و بعد سرزنش‎های بسيار بازم نمیدونم چرا در اون لحظه این عبارت به زبونم مياد. دو سه بار اول که به اشتباهم لبخند زدم، بار چهارم تو پيامک به مسئول یه اداره نوشتم و آب شدم. و حالا به فروشنده کتابفروشی که پای ثابتشم گفتم الان تشریف ميارم و حالا نمیدونم با چه رویی پاشم برم اونجا.
تا حالا با کسی برخورد داشتین که از حرف هاتون، نوشته هاتون و حتی گاهی رفتارتون، فقط اون قسمت هاییش رو که دوست داره بشنوه، بخونه، و ببینه، انقدر که گاهی اصلا پيام اصلی منتقل نشه؟!!!!
و غیر از اینه که این معضل شما رو در مقابلش محتاط میکنه و ترجیح میدین دیگه نه حرف بزنید نه بنویسید؟!!
حالا تصور کنید این شخص یکی از اشخاص کلیدی زندگیتون باشه، در چنین موقعیتی باید چه کرد؟:(
شاید باورتون نشه ولی من امروز میخواستم بادوم زمینی سرکه ای بخرم و حالا م بادوم زمینی تبلیغ می کنه اینو دیگه هیچ جوره نمی تونست سر در بياره حتی به زبون هم نياوردم:( فقط گوشیم دستم بود اون لحظه:)) فکر کنید اگه از تموم لحظه های ما فیلم بگیره و بررسی کنه، بعد اون وقت من تا حالا یک خرید اینترنتی هم نداشتم.
هشت صبح با استرس از خواب بیدار شدم که به آموزشگاه برسم، تمام مسیر فکر می‌کردم هیچ آدم عاقلی نه صبح جمعه کلاس تئوری تدریس برگزار نمی‌کند.
مثلاً تمام کلاس‌ها شوفاژ دارد اما مثل یخچال بود، سرما سردردم را بیشتر کرد و تمام مدت می‌خواستم فقط بخوابم و درد کم شود.
از صبح نیمه‌جان و مست افتاده‌ام رو تخت و هیچ کاری نکرده‌ام، فقط دلم می‌خواهد بخوابم و نوشیدنی گرمی بخورم تا درد گلویم آرام شود.
حالا هم این پنیک سرو‌کله‌اش پیدا شده و قرار نیست به زود
مادری یعنی دیدن صحنه هایی که هیچ وقت هیچ کس دیگه ای نمی بینشونِ حالا تو هرچقدر می خوای عکس بگیر و داد بزن : وااااای بيا نگاه کن توی خواب چه جور گوشه ی لباشون چین می ندازه. 
این صحنه ها مخصوص خودتن. مثل مشت کردن دستاش موقعی که داره تسلیم خواب میشه که متفاوته با مشت کردنش موقع شیر خوردن. يا گرفتن گوشش موقعی که منتظر بغلش کنی يا .
حالا من هزاری هم که بگم. این صحنه ها فقط مال منن
میگفت: من اصلا تا حالا توی عمرم وضو نگرفتم. بلد هم نیستم!
گفتم: پس بفرمایید اینهمه ما دیده ایم که به نماز می ایستید، بدون وضو بوده است؟
گفت: نه جوان. من نماز هر سه وقت را با غسل جنابت میخوانم. تا حالا هم نماز قضا نداشته ام.
 
+ما از اسلام، هیچ نمیدانم. هیچ! با این کارها خودمان را مسخره کرده ایم. بیخود خودمان را در معرض تلف قرار داده ایم. 
اصلا دچار پوچی شده ام. میخواهم مغزم را از کله ام دربياورم و پرتش کنم جلوی سگ!
کل حقوق های محل کار قبلی رو گذاشتم توی بانک تا وام بگیرم.
کل مبلغ اولین حقوق محل کار جدید رو هم دادم بابت اولین قسط وام.
زندگی خرج داره.
 
+ حالا خوبه اولش یکم بدو بدو کنی پول در بياری ماشین بخری.
++ ثم ماذا؟( ترم پنج ارشد، همه بچه هایی که کار آزمایشگاهی می کردن و دفاعشون عقب افتاده بود، تیکه کلامشون بود ثم ماذا؟ بعدش چی کنیم. حالا حاج آقا ماشینم خریدی، ثم ماذا؟!( نمی خوام، به جان خودت قسم، ذره ای از این دنيا رو دوست ندارم.))
19
کل حقوق های محل کار قبلی رو گذاشتم توی بانک تا وام بگیرم.
کل مبلغ اولین حقوق محل کار جدید رو هم دادم بابت اولین قسط وام.
زندگی خرج داره.
 
+ حالا خوبه اولش یکم بدو بدو کنی پول در بياری ماشین بخری.
++ ثم ماذا؟( ترم پنج ارشد، همه بچه هایی که کار آزمایشگاهی می کردن و دفاعشون عقب افتاده بود، تیکه کلامشون بود ثم ماذا؟ بعدش چی کنیم. حالا حاج آقا ماشینم خریدی، ثم ماذا؟!( نمی خوام، به جان خودت قسم، ذره ای از این دنيا رو دوست ندارم.))
می گفت عاشق صاحب امان عج هستم. واقعا هم بود به معشوقش هم رسید. سید جلیل القدری است که بارها او را به نيابت از امام زمان عج در خواب دیده بودند. پس از مرگ آن عاشق امام زمان عج در خواب دیدند زانو به زانو کنار آن سید جلیل القدر نشسته است و آن سید فرموده بود ایشان حالا حالا ها اینجا هستند. 
هر جا که پول باشد من نیستم، هر جا که من هستم پول هم هست.رفاه مورد علاقه‌ی من است. اهمیت این مسئله برایم روشن است يا بهتر است بگویم حالا روشن تر شده. حالا زمانی است که برای بار دوم صاحب رتبه ی علمی یک رقمی در یکی از رشته های با آمار بیکاری هستم‌. برای اتفاقات خوب خوشحالم اما دقیق نمی دانم این موضوع بیکاری حالا هم قرار است در موردم صدق کند يا نه. از انصراف دادن می ترسم راستش انصراف دادن یک جورهایی توی خون ام است. همیشه نصفه کار میفهمم خیلی هم خوش
قدیم ها وقتی کسی رهبر بود واقعا قدرت داشت مثلا رئیس یک لشگر جنگی خودش قدرتمند و جنگجو بود و از همه جلوتر هم وارد جنگ می شد اما حالا چه؟ حالا می بینی یک نفر که قادر به کشتن حتی یک پشه هم نیست نه تنها وارد جنگ نمی شود بلکه در امن ترین نقطه کشور پناه می گیرد و هدایت یک ارتش  را در دست دارد. واقعا چه اتفاقی افتاده است؟
ادامه مطلب
سلام . ببخشید.
تو این مدت ک نبودم حدود دو هفته به خاطر عفونت خونی و اندوکاردیت(عفونت دریچه قلب) بستری بودم و مرخص شدم و حالا حالا ها باید دارو بگیرم براش. قرار شد این هفته چکام بعد از درمان رو انجام بدم که دوباره از دیشب به خاطر دل درد و باد کردن شکم و نفس تنگی اومدم بیمارستان مجددا. 
سعی میکنم دوباره بنویسم همینجا. منو ببخشید. دعام کنید
در این قسمت به اموزش تغییر اسکین میپردازیم.
PE:
در بعضی نسخه ها اسکین آماده وجود داره ولی اگه خواستید اسکین از خودتون بزارید به روش زیر عمل کنید.
1-روی عکس اسکین بزنید
2-روی اون اسکین سياه بزنید
3-حالا گزینه ی پایین را بزنید
4-حالا از گالری اسکین رو انتخاب کنید
5-چند بار روی گزینه پایین بزنید.
حالا وقتی بازی کنید میبینید اسکینتون عوض شده
ببخشید بد توضیح دادم.بزودی یه اموزش ویدیویی میزارم.
PC:خب این یکم سخته پس در یک ویدیو توضیح میدم.
ساخت اسکین:
شما
می گفت عاشق صاحب امان عج هستم. واقعا هم بود به معشوقش هم رسید. سید جلیل القدری است که بارها او را به نيابت از امام زمان عج در خواب دیده بودند. پس از مرگِ آن عاشق امام زمان عج در خواب دیدند زانو به زانو کنار آن سید جلیل القدر نشسته است و آن سید فرموده بود ایشان حالا حالا ها اینجا هستند. 
به نام او
فارغ از رشته ی تحصیلی و تخصص خاص هر کداممان، تا حالا شده یک مطلبی راجع به یک موضوعی بخوانید، يا یک چیزی بشنوید که خیلی برایتان هیجان انگیز باشه و خیلی افسوس بخورید که چرا تا حالا درباره ی این موضوع چیزی نمیدونستید و کنجکاو و علاقه مند بشید که اون موضوع رو دنبال کنید؟
امروز من چنین تجربه ای داشتم.
ادامه مطلب
ميان پیچ من         تا پیچ گردون
تفاوت از زمین  تا آسمان است
که با این در اگر      بند در ماند      در ماند
آقای همساده دعوای با عزیزم ببخشید
 
فوت قایم تو سماور بکنم يا نکنم
می خوای بکن   می خوای نکن
چای از بهر شما دم بکنم يا نکنم
می خوای بکن   می خوای نکن
آش دوغی برایت بپزم يا نپزم
می خوای بریز  می خوای نریز
روغنش رو دوبرار بریزم يا نریزم
می خوای بریز   می خوای نریز
 
ای حبیب من    ای طبیب من
عشق روی تو    شد نصیب من
 
حالا لای لالا لای  لای   لای
دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو؛ خانم زیبا! خواب نبینم تو را - که خواب ندارم. نخفته خواب نبیند با توام ایرانه خانم زیبا! رو که به دريا نشد صبح که خونین نشد غم که قلندر نشد ای خانم زیبا! دق که ندانی که چیست که گرفتم دق که ندانی تو؛ خانم زیبا.
 
رضا براهنی
 
گلاویژنوشت: می‌دانید؟ ما هم خیلی بدبختیم. خیلی بدختیم. شما را کشته‌اند. حالا پیداست که جنایتی رخ داده. دلمان آتش گرفت امروز. انتقام شما را چه کسی می‌گیرد؟ چه کسی جواب پس خواهد داد؟ صبح
به نام خدا 
 
هر  از چندگاهی دست میبرم در قلبم یک سری از اهالی شهر دلم را
آن  کسانی که نشسته اند کنج قلبم بیرون میکشم همان هایی که. نمی توانم اسمی برایشان بگذارم قلبم اصلا نمی تواند صدایشان بزند بیکار. نشسته اند کنج قلبم بیخود جا اشغال کرده اند .
  میگذارمشان روی صفحه انگشت سبابه ام را به شست دستم  میچسبانم و کمی هدفدار گیری.  و. حالا پرتابشان میکنم خارج از کادر
حالا اضافه شدند به آدمک های روی هم ریخته آنطرف امپراطوری قلبم . حالا نامش
توی ذهن گم شدن، از ویژگی هایش بود.
فهم کردن بدون کلمه!
و قطعا که تنهاست اوکه در ذهن زندگی می کند. گرچه، وسیع می شود و می فهمد، و با کلمات، با خودش بيان می کند.
 
تو فهمیدنِ بی کلمه را بلدی؟
 
اما حالا می خواهد تلاش کند، زبان را از بر کند.
وی، 14 سال پیش  تصمیم گرفت کلمه ها را فراموش کند. و فراموش کرد. که از قید کلمه و ساختار فرار کرده باشد. 
حالا اما، باز باید حافظ و ابتهاج خواند. سعدی و فردوسی و حتی مولانا.
باید کلمه را فهمید.
می‌گویند هر جا آب باشد آبادی نیز هست، آسمان جان باور کن دروغ می‌گویند خرم‌آباد بیش از این به آبادی نياز ندارد. این همه سال سرمان مثل کبک زیر برف بود حالا سقف بالای سرمان زیر آب است. خانه‌ها را تخلیه کنید، روز طبیعت نه، زور طبیعت در راه است. مردم باید از پشت‌بام‌ها بال درآورند، پرواز کنند وگر‌نه بالگردها که دارند دور خویش می‌گردند. ایلام، پل‌دختر، معمولان، دره‌شهر، شهرها و روستاهایی از ایران که برای نخستین بار نام عزیزشان را می‌شنوی ه
بسم الله
 
این روز و شب ها برگشته ام به گذشته.به گذشته ای که در آن نبوده ام ولی انگار حالا درکش میکنم.این روزها چیزی نمانده جز همین وبلاگ نوشتن.هیچ راه ارتباط دیگری برای ارتباط با آدم های غریبه ندارم.باید کنار برف آخرِ آبان بنشینم و شیر داغ بخورم و بنویسم.بعد بخوانم و بعد راه بروم و بعد ساز و بعد بنویسم.ولی این روزها هیچ کدامش مزه نمیدهد.همه اش نگرانیم که آخرش چه میشود.نمیدانم توی دنيا چه خبر است و چه میشود اصلا!حالا ارتباطم با نزدیکانم بیشتر و
بی اخلاقی ادامه دار ستاره سرخ‌ها
ستاره سابق سرخ‌ها همچنان به بی اخلاقی‌های خود در زندگی شخصی اش ادامه می‌دهد.
 رايان گیگز ستاره سابق تیم منچستر یونایتد پس از بی اخلاقی که حدود ۱۰ سال گذشته با همسر برادر خود و ارتباط نامشروعش به بار آورد، توجه مردم جهان را به زندگی شخصی اش بیشتر معطوف کرد.
حالا این ستاره که پرونده‌های زيادی از بی اخلاقی هایش روی میز مدیریت منچستریونایتد و دادگاه‌های لندن بود، به تازگی با یک مدل انگلیسی که ۱۵ سال از او ک
بی اخلاقی ادامه دار ستاره سرخ‌ها
ستاره سابق سرخ‌ها همچنان به بی اخلاقی‌های خود در زندگی شخصی اش ادامه می‌دهد.
 رايان گیگز ستاره سابق تیم منچستر یونایتد پس از بی اخلاقی که حدود ۱۰ سال گذشته با همسر برادر خود و ارتباط نامشروعش به بار آورد، توجه مردم جهان را به زندگی شخصی اش بیشتر معطوف کرد.
حالا این ستاره که پرونده‌های زيادی از بی اخلاقی هایش روی میز مدیریت منچستریونایتد و دادگاه‌های لندن بود، به تازگی با یک مدل انگلیسی که ۱۵ سال از او ک
چیزای کمی هست توی دنيا که بدتر از عق زدن خالی پشت در اتاق استاد باشه .
اونم یه استاد با پرستیژ و جدی .
به طوری که استاد پرستیژش رو فراموش کنه و بگه .چته توووو؟خوووبی؟
.دوستم میخنده میگه عین این رمانا شده بوووودد.استاد یهو سکته کنان اومد .‌حالا استادعمومی .حالا همسن بابابزرگ من!
میگم درد نگیری من داشتم میمردم تو میخندی؟
میگه حقته.!

رفیقای سنگدله من دااارم!؟؟؟

واقعا این حق من نیست!
×عوارض داروی سردرد خودش یه درد دیگه اس!
 
 
⭕️ جوابای من :
چه کتابي دوست داری بخونی و تا الان نخوندی؟فیه ما فیه مولانا
چه فیلمی دوست داری ببینی که تا حالا ندیدی؟پدرخوانده
چه موزیکی دوست داری گوش کنی که تاحالا نکردی؟
صدای بچه ام
کجا دوست داری بری که تا حالا نرفتی؟
کرمانشاه
کیو دوست داری ببینی که تاحالا ندیدی؟
نازنین
چی دوست داری بخوری ک تاحالا نخوردی؟
شیشلیک
چه لباس و چه رنگی دوست داری بپوشی که تاحالا نپوشیدی؟
حریر سبز رنگ. از اون سبز خوشکلا
چه شی ای دوست داری داشته باشی که تاحالا ندا
بسم تو .
به نام تویی که حالا تنها دارایی من از این جهان شده‌ای. بچه‌تر که بودم هیچ وقت نمی فهمیدم که برای چه بعضی از مردم وقتی جوشن می‌خوانند اشک میریزند. برای چه گریه می‌کنند. اما حالا وقتی جوشن می‌خوانم و بیشتر به نام های زیبایت فکر می‌کنم اشک از چشمانم سرازیر می‌شود بی‌آنکه کوچکترین قصدی برای گریه داشته باشم.
ادامه مطلب
او از همان بچگی همینطور بود. یک دختر حرف گوش کن. روی حرف بابا مامانش حرف نمی زد. تک دختر خانه بود و ته تغاری. از برادرهای متعصبش هم حرف شنوی داشت. یک روز آمد و گفت چکار کنم. گفت میترسم. از یک طرف دوستش دارم از طرف دیگر اگر پدر و مادرم بفهمند جنازه ام را میگذارند دم در خانه. گفتم به حرف دلت گوش بده .گفت میترسم. حالا تنها چیزی ک به دادش نخواهد رسید همان ترسیدن است.گفتم به حرف دلت گوش بده. نگفتم؟دیدی ترسیدن هیچ سودی نداشت. دیدی همان پدر و مادری که تو از
معرفی کتاب رمان گلشیفته
کتاب گلشیفته داستان رقابت کاری بین دو مرد است که باعث می‌شود تقاصش را یک دختر پس بدهد. یک دختر تنها و بی‌پناه. و نتیجه‌ی اش می‌شود 7 سال دوری.
در بخشی از کتاب رمان گلشیفته می‌خوانیم:
هانیه_ البالو. شفتالو. کجایی؟ شفتالو تو که اینجایی. چرا صدات در نمياد؟_ شفتالو و زهر مار. اسم به این قشنگی درست بگو دیگه.هانیه_ خب حالا. همچین میگه اسم به این قشنگی انگار میخواد بگه هانیه. برو بابا تو هم با این اسمت. اخه اینم اسمه تو داری
معرفی کتاب رمان گلشیفته
کتاب گلشیفته داستان رقابت کاری بین دو مرد است که باعث می‌شود تقاصش را یک دختر پس بدهد. یک دختر تنها و بی‌پناه. و نتیجه‌ی اش می‌شود 7 سال دوری.
در بخشی از کتاب رمان گلشیفته می‌خوانیم:
هانیه_ البالو. شفتالو. کجایی؟ شفتالو تو که اینجایی. چرا صدات در نمياد؟_ شفتالو و زهر مار. اسم به این قشنگی درست بگو دیگه.هانیه_ خب حالا. همچین میگه اسم به این قشنگی انگار میخواد بگه هانیه. برو بابا تو هم با این اسمت. اخه اینم اسمه تو داری
اقا چن روز پیش با تیمور ملقب به سلطان رفته بودم بیرون سلطان یه دوست دختر داره شایدم قراره داشته باشه اسمش ستاره هست من با این ۲ تا رفته بودم بیرون الته فقط این ۲ تا نبودن دیگه علی و علیرضا و یه سری دیگم بودن (ک=میدونم که به درکتون) حالا سلطان رو ستاره که غیرت داره ولی من مث که این قظیه رو خیلی جدی نگرفته بودم هیچی حالا سلطان اصابش خراب شده منم که کلا از فراینده فیرتی شدن خیلییییی عشق میکنم ولی این سری دیگه خیلی جدیه مثل این که .
حالا این سلطان نمی
.
+ این حالم نیستا همینجوری گذاشتمش (باور نمیکنین. من تا حالا دروغ گفتم بهتون؟؟ آخ آره در یه مورد:( ببخشید واقعا دیگه ازین کارا نمیکنم. ولی این یکی رو راست میگم من از همتون سالم ترم و البته شاد ترحالا نمیشه گفت شاد آخه 4 روزه دیگه باید بم مدرسه:( »)
بسم الله
 
آدم هیچ وقت دنيای بیرونش را درست نمیفهمد.نمیفهمد که آدم ها چه خوشی هایی دارند و چه دردهایی میکشند.روزهایشان چگونه شب میشود و به امید چه چیزی از خواب بیدار میشوند.انگار خودم را مرکز عالم میدانم و دنيای اطراف برایم کمرنگ تر شده.
 
یک جمله ای در کتابِ ادبيات مدرسه داشتیم که یک چیزی بود در مایه های:"ای کاش زیبایی در نگاه تو باشد نه چیزی که به آن نگاه میکنی." این جمله را همیشه مسخره میکردیم.با بچه ها مینشستیم و میگفتیم:"آههه پاراپاگوس،کاش
که نردیک دو ماهه صداشو نشنیدم.
قدیما حتی لبخندامو حس میکرد.کدومش دروغکیه و کدومش راستکی!
ولی الان فکر میکنه خوبم.شایدم میدونه خوب نیستم ولی چیزی نمیگه.
قدیما لحن پياممو از خودمم بهتر میخوند ولی حالا. نمیدونم اصن میفهمه يا نه؟!
قدیما من بودم و خودم. بعدش اومد گف بيا تو باش و من!
ولی حالا.
.
يادمه یه دوران دو ماهه توو زندگیم بود که پستای این مدلی میذاشتم. امیدوارم اینبار به دو هفته نکشه.تاقتشو ندارم.
.
آبجی یگانم.مرسی بابت همه چی.
*اگر با سردار سلیمانی مشکلی دارید يا هرچی، نخونید این پست رو. در حال حاضر توان شنیدن حرف نیش‌دار و غیره و غیره ندارم.*
_سلام، صبح به خیر. 
_سلام. 
_. 
_. 
_چیزی شده؟
_ها؟
_چرا دپرسی؟
_حاج قاسمو زدن. 
_چی؟ کی؟ کجا؟
_دیشب، تو بغداد. آمریکایيا زدنش. 
_یعنی الان. الان شهید شده يا
_آره دیگه، آره. 
به همین سادگی؟
تموم شد؟
یه وقتایی باورم نمی‌شه که یه زندگی به چه سرعتی می‌تونه تموم بشه. 
ناراحتی رفتن سردار یه طرف و. 
نگرانی‌ش یه طرف. 
حالا چی؟ حالا چی
*اگر با سردار سلیمانی مشکلی دارید يا هرچی، نخونید این پست رو. در حال حاضر توان شنیدن حرف نیش‌دار و غیره و غیره ندارم.*
_سلام، صبح به خیر. 
_سلام. 
_. 
_. 
_چیزی شده؟
_ها؟
_چرا دپرسی؟
_حاج قاسمو زدن. 
_چی؟ کی؟ کجا؟
_دیشب، تو بغداد. آمریکایيا زدنش. 
_یعنی الان. الان شهید شده يا
_آره دیگه، آره. 
به همین سادگی؟
تموم شد؟
یه وقتایی باورم نمی‌شه که یه زندگی به چه سرعتی می‌تونه تموم بشه. 
ناراحتی رفتن سردار یه طرف و. 
نگرانی‌ش یه طرف. 
حالا چی؟ حالا چی
دختر من و میم هی هربار فکرامونو سر هم میذاریم
چجوری مامانمو راضی کنیم بریم یزد پیششهر بار به یه مشکل برمیخوریمـ
حالا لازم بود من پسر بودم این سوسول بازيا چی بود.راحت میرفتم پیش رفیقم! حالا این بار گفتیم خودش بياد منو ببره
نمیدونمخدايا منو به کویرت برسون
 
دل مرده ، ماتم زده ، افسرده ، با خنده‌های مضحکِ بی فردا و بدون اطمینانمان . خدايا ، چقدر دلم خبر کوچکی میخواهد که خوشحالم کند ، چقدر دلم یک چیز خوب میخواهد ، حالا که چیزهای خوبِ مدنظرم را به اندازه‌ی چیپس سرکه‌ای مزمز پایین آورده‌ام ، حالا که دلم به هیچ چیز گرم نمیشود ، کاشکی یک اتفاق خوب می‌افتاد . کاش همه چیز انقدر سياه نبود ، کاش انقدر لاچاره و تنها رها شده نبودیم . چرا زندگی باید انقدر سخت میشد ؟ ما که چیز زيادی نخواسته بودیم هیچوقت . 
درسته الان دوباره نت وصل شده اما چه قدر خوب بود قطعی نت (البته که سرور های داخلی وصل بودن ولی بیش‌تر کار های ما سرور خارجی بودن و هستند ) حالا چهارتا شرکت توی قرارداد اینا مشکل خوردن مهم نیست ولی چه قدر وقتمون آزاد تر شده بود مطمئنم کنکوريا توی این هفته به اندازه دو ماه پیشرفت درسی داشتند و آدم به پتانسیل های داخلی پی می بره چه قدر وقتمون آزاد تر بود من از آزادی و رهایی داشتم پرواز میکردم واقعا دستشون درد نکنه نت وصل بود من ميانترم رياضی گند
اومدم دکتر فکر کردم فقط پانسمان قراره بکنن. بستریم کردن برم اتاق عمل نمیدونم چیکار کنن میبینی گرفتاری شدماااا. نمیدونم چی بشه یه ذره می ترسم. که قراره حالا چی بشه. کاش کتاب اورده بودم با خودم حوصله ام سر نمیرفت. به دستم سرم زده خیلی خوب نمیتونم بنویسم. فقط بدون حالم خوبه اینا میگن خوب نیست ظاهرا اگه نمونم جاش میمونه. امممم حالا چی میشه. عجب داستان مزخرفی شد. از این حال متنفرم. 
عید بود امروز. حال من اما خوب نبود . چهارمین روز از چهل روز را گذراندم. با یک دل گرفتگی ژرف.
کمی پروژه ام را پیش بردم. کمی کار خانه کردم. کمی شعر گوش دادم. کمی زبان عربی خواندم. حالا هم دارم ای گل ارغوان شجريان را گوش میدهم.
 
شام کله پاچه داشتیم. این بار من تکه تکه اش کردم. برای اولین بار پوست کله پاچه را هم خوردم. مادر آخرش گفت حالا شدی یه کله پاچه خور واقعی. پرسیدم چه طور ؟ گفت این اولین باری بود که پوست کله را هم خوردی.
لبخند زدم. گفتم اینا نشونه
الف. سلام.  می‌بینم که چه‌قدر نزدیک شده‌ام به روياها و آرزو‌ها. امّا این نزدیکی شاید به سبب این باشد که من از دیوار مقابل‌م بالا رفته‌ام. حالا لبه‌ی پرت‌گاه‌م. به سوی خوش‌بختی را نمی‌دانم. همه‌چیز شبیه تهِ فیلم‌های ایرانی دارد به خوشی میل می‌کند و این مرا می‌ترساند. تعارف ندارم، من آدم بدبینی هستم. و حالا همه‌چیز به شدّت مشکوک می‌نماید. امّا چه باید کرد، چشم‌ها را بست و پرید؟ از این ارتفاع؟ به کدامین سو؟ پاهای‌م می‌لرزد. قلب‌م ا
 
حس ملوانی که در دريای پهناوری مدام چشم می‌چرخاند تا  شاید جزیره‌ای خشکی ببیند. و ناگهان از خیلی دور نقطه‌ای می‌بیند و فرياد می‌زند خشکی خشکی!
اولش همان قدر دور است. همان قدر محو و شاید حتی نادیدنی.
 
سی سالگی اول جزیره‌ای دور در دريایی پهناور بود. حالا اما نزدیک است. همین جا سایه به سایه، پا به پا، کنارم راه می‌رود. حالا جزیره‌ای است که قدم‌هایم رویش راه می‌رود. 
همین قدر دور، همین قدر نزدیک
 
+ناتمام. فعلا منتشر شود برای ثبت تاریخ
تاحالا شده چیزی بخوام ازت و بهم نداده باشی ؟
 
تا حالا شده چیزی رو از کسی ب جز خودت خواسته باشم ؟
 
تا حالا شده انگیزه ی چیزی رو در وجودم گذاشته باشی ولی نذاشته باشی بهش برسم ؟
 
تا حالا شده از هیچ درخواستیم رو برگردونده باشی مگر اینکه زهر زيانش رو چشونده باشی بهم ؟
 
نه هیچ باری نشده و من مطمئنم هرگز هم نخواهد شد،
 
این ب خاظر این نیست ک من خوش شانسم يا خوب بودم برای تو يا موقعیت خاصی داشتم.
 
ب خاطر اینه ک باهات حرف زدم همیشه و بهت اعتماد تام کر
بسم الله
 
امشب آخرین شبیِ که بی خيال توی هوایِ خنک زنجان روی پشت بام خونه لم دادم و دارم مینویسم.دوشنبه باید خونه رو عوض کنم و بعد از تقریبا چهار سال از اینجا برم.از همه ی دلبستگی های اینجا رها بشم و برم به خونه ی بعدی.هرچند که همیشه میگفتم خونه ها به خودیِ خود ارزشی ندارند و ارزش هر مکانی به صاحبشه ولی حالا که روزهای آخر شده انگار سنگین شدم و بار احساسات رو دارم حس میکنم.همه ی شب هایی که با آدم های مختلف این جا گذروندم رو يادم مياد و دچار تردید
بعد از داداش بزرگم حالا نوبت این یکی داداشمه 
مامان هر دختری رو میبینه شب در موردش حرف میزنه 
منم اینشکلیم :|
به نظر من سخت ترین کار دنيا برای پسرا خواستگاری رفتنه
اونقد دوست دارم داداشم دست یه دختر رو بگیره بياد خونه و بگه این خانمِ منه 
منم یه نفس راحتی بکشم :)) 
بعد  بگم حالا من چی بپوشم
+شهادت امام حسن عسکری(ع) تسلیت باد 
نمیدونم چرا داستان و کتابِ ایرانی نخوندم. البته داستان کوتاه زياد خوندم، ولی خب در حد یک-دو صفحه بودن. 
تا حالا سه قطره خون نخوندم، بوف کور نخوندم، سو و شون نخوندم، ملکوتِ بهرام صادقی نخوندم، چشم هایش نخوندم. و هیچ ایرانی ای نخوندم.
شاید چون علاقه ندارم. وگرنه تحریک میشدم به خوندن، ولی تا حالا تحریک هم نشدم. 
به هر حال، میخوام این سه تا رو تو این مدت بخونم: بوف کور، سمفونی مردگان، ملکوت. 
 
مهم نیست. چیزِ خاصی مهم نیست بطورِ کل. در ابتدایِ پایی
اصلا قابل تحمل نیست که آدمی را ببینم که نهایتا بتواند خودش را جمع کند و هیچ چیزی جز خودش، پول خودش، خانوادۀ خودش و زندگی خودش اهمیتی نداشته باشد.
من از آدمی که در برابر آدم‌ها و محیط اطراف خودش بی تفاوت‌ باشد و به رشد و کمک کردن آن‌ها فکر نکند بیزارم.
دلم می‌خواهد آب اقيانوس آرام را در فضا تخلیه کنم و همه‌شان را توی چاله‌ای که به وجود آمده چال کنم و با پشت بیل خاک رویش را صاف کنم.
نمی‌فهمم چرا برای ما هر چیزی اهمیت پیدا کرده الّا اصلاح خودما
اصلا قابل تحمل نیست که آدمی را ببینم که نهایتا بتواند خودش را جمع کند و هیچ چیزی جز خودش، پول خودش، خانوادۀ خودش و زندگی خودش اهمیتی نداشته باشد.
من از آدمی که در برابر آدم‌ها و محیط اطراف خودش بی تفاوت‌ باشد و به رشد و کمک کردن آن‌ها فکر نکند بیزارم.
دلم می‌خواهد آب اقيانوس آرام را در فضا تخلیه کنم و همه‌شان را توی چاله‌ای که به وجود آمده چال کنم و با پشت بیل خاک رویش را صاف کنم.
نمی‌فهمم چرا برای ما هر چیزی اهمیت پیدا کرده الّا اصلاح خودما
سلام
صدای ما رو از موکب صاحب امان عج واقع در عمود ۸۲۸ میشنوید مدیونید اگه فکر کنید ما این همه راهو از صبح تا حالا پياده اومدیم. در حالیکه دیشب تازه رسیدیم نجف!
تا الان ياد هیچ کی نبودم، نمی دونم چرا!!! معمولا دست به دعام خوبه ها، عجیبه!
الانم طبق معمول این دو روز در حال آب پز شدن هستیم، سوله کولر مولر نداره 
:( حالا چه مدلی خوابمون ببره خدا عالمه.
امسال بشدت همه جا شلوغه و این یعنی یه عالمه ترافیک و کمبود امکانات حداقلی. و البته گرماااااا
ا
گه گداری یک وبلاگ قدیمی را می خوانم. خیلی قدیمی. پستهایی که تا حالا نخوانده بودم . به نوبت بازشان میکردم و میخواندم . بدون اطلاع از محتوایشان فقط مبخواندم. بدون قصد و غرض و سعی در نماياندن چیزی اصلا مگر چیزی هم برای نماياندن مانده؟
 
در تمام زندگی ام رک و مستقیم حرف زده ام و از گفتن چیزی ترسی نداشتم که بعدش بخواهم انکارش کنم. يا حالا انکارش کنم . يا زندگی را نشناسم و برایم عجیب باشد. 
به گمانم دیگر نخوانمش. مبارک صاحبش.
تا حالا شده به کسی بگی دلتنگشی و جوابي نگیری؟
تا حالا برات پیش اومده بهش بگی دوستش داری و همه کار بکنی تا بفهمه ولی اهمیتی نده؟
يا خیلی جدی از احساساتت باهاش حرف بزنی اون فقط بخنده و بعدم حرفایی بزنه که اصلا ربطی به بحثتون نداره؟
يا به قول معروف خودشو بزنه به کوچه علی چپ؟
نمیدونم تاحالا تجربه کردین يا نه؟
ولی اگه تجربه نکردین امیدوارم هیچ وقت تجربه نکنین،خیلی حس بدیه.
میدونی خیلی حس بدیه جلوش بال بال بزنی و ببینه داری جون میدی و هیچ کاری نکن
دیشب توی خستگی و علافی جمعه شب داشتم دست زیر چونه زده وبلاگمو میخوندم
اول عاشق خودم شدمالان يادم نیست دقیقا عاشق چی شدم.شاید عاشق این همه کوچولویی.
اما یه چیزی که برام جالب بود و قبلا هم بقیه بهم گفته بودم این بود که من واقعا چرا اینقدر فکر میکنم؟
اب میخورم فکر میکنم.سفر میرم فکر میکنم.میرم خونه فکر میکنم.روز که تو کوچه راه میرم فکر میکنم.همه جا همیشه فکر میکنم
چه خبره؟
اخه مگه این همه فکر ریز بینانه به چه کارت اومده تا حالا؟
یه کم
یه مراسمی هر سال اینجا هست که از کشورهای مختلف غرفه دارن
امسال یه آقای اسرائیلی هم با بچه های آمریکایی  غرفه زده بود اما چون فقط واسه یه پروژه اومده بوده بهش اجازه ندادن که غذا بده اما قرار بود گیتار بزنه با چند نفر دیگه
این اطلاعاتو دوست مصریم قبل از شروع مراسم بهم گفت و پشت بندش گفت که دوست داره طرفو بکشه!
بعد طرفو به من نشون داد منم گفتم اِ شکل ماهاست :)))
وای خدا  حالا قسمت با مزه این بود که هر دومون نسبت به مغول هام همین حسو داشتیم و ياد چنگی
سلاماز شب یلدا تا حالا کلی حرف نزده مونده
از شب یلدا تا حالا کلی اتفاق افتاده
از شب یلدا تا حالا پر از حرف بودم که گاهاً تو دفتر و اینستا و توییتر و. خالی شده 
از شب یلدا تا حالا باید اینجا پر میشده ولی هیچ اتفاقی نيافتاده
هیچ متنی نوشته نشده
هیچ کسی حتی به اینجا سر نزده
و همچنان اینجا خانه امن من برای صحبت کردن با خودمه
آخه دیگه ناامید شدم از پیدا شدن کسی که هم صحبتم بشه
که بفهمه دردم چیه
که از سر شب شروع کنیم حرف زدن و یهو سرمونو سمت پنجره بگی
هروقت از کنار لباس دختر کوچولوها رد میشم ياد توت فرنگیم میوفتم.
توت فرنگی من حالا دیگه بزرگ شدهراه میرهشیطونی میکنهبرای عروسکش لالایی میخونه و خلاصه یه بلایی شده
دلم تنگ شده برات توت فرنگی جونم
این کاپشن گوگول مگولِ خوشگل منو ياد توت فرنگیم انداخت.
+نوزده و هفتاد و شش، رتبه اول کلاس. منطق نوزده، جغرافيا هجده.
+منابع المپياد ادبی اعلام نشدن. همه‌شون اعلام شدن به جز ادبيات. یعنی بشینم بخونم برای جغرافيا؟ نمی‌دونم.
+بالاخره تونستم وصل شم به اینترنت جهانی با مودم خاله‌اینا. بعد از چند روز رسیدم صفحه گودریدزم رو آپدیت کنم.
+احتمالا بعدا پاکش کنم، این پست رو. يا ادیتش کنم، نمی‌دونم. 
+لعنت بهش. شوخی‌شوخی جدی شد. به مسخره‌بازی می‌گفتیم "عزیزم" و "نمد" و این خزعبلات، حالا افتادن تو دهنم. اه. حال
.
اینکه فکر کنی یک کاری اشتباهه و انجامش ندی خیلی فرق داره با اینکه به خاطر ترس نری سراغش. حالا که دور اعترافه، بذار بگم که منم همیشه فکر میکردم به خاطر اشتباه بودنه. حالا فهمیدم به خاطر ترس بود. ترس و احتياط و استرسی که از هر کار عجیب و جدیدی می‌گیرم.
همیشه آدم‌های مطمئن که سرشون رو بالا می‌گیرند و اون‌طور که دلشون می‌خواد زندگی می‌کنند رو دوست داشتم. تقریبا هیچ وقت هم اینطوری نبودم. غیر از رشته‌ام که به حرف سیل آدم‌های دور و بر گوش ندادم و
این روزها اتفاقات جدیدی برایم رقم میخورد. گم میکنم، همه چیز را گم میکنم، قبلا فقط خودم را گم می‌کردم اما حالا حتی کلید برق اتاقم را گم می‌کنم.
دستم را روی دیوار سرد اتاقم می‌کشم و دنبال برجستگی کلید برق می‌گردم، اما بعد از چند ثانیه میبینم کلید همانجاست روی دیوار روبه‌رویی کنار در ورودی. فراموش میکنم که حالا دقیقا کجای خانه ایستادم و چند ثانیه برای پروسس کردن و بازیابي خودم وقت میخواهم. 
احساس میکنم سوت استارت بیماری آایمر را درون مغزم
امشب یه فیلم کره ای خیلی وحشتناک دیدم که به شدت روح و روانمو آزار داد.اسمش شیون بود.وسطای فیلم نتونستم تحمل کنم و بقیه شو نگاه نکردم.تا حالا چند تا فیلم کره ای که امتيازهای بالایی هم داشتن نگاه کردم و حالا به این نتیجه رسیدم که از فیلم های کره ای متنفرم.
فیلم ترسناک خیلی آزارم میده،دیگه هیچوقت نگاه نمیکنم.
فیلم پر معنا و مفهومی بود ولی برای من زيادی ترسناک بود.الان هم قلبم به شدت تیر میکشه.
فی الواقع الان از سایه خودم هم میترسم.
طبعا برايان تریسی اینا ميان اسید مپاشن روم و چاقو در چشم و همه اینها در پکیج ٌچرت نگو نا مسلمونٌ  ولی حداقلش فکر میکنم که این برای من جواب میده و اون هم فکر نکردن هست.
همینکه میز رو میچینم، دفتر برنامه ریزی مرتب روی تخت، ٌوای ما قراره امروز رو بتریمٌ دقیقا همون لحظه، مغزم میگرده دنبال ِخوب حالا از فردا، حالا این سختمونه، حالا ما گناه داریم.
ولی همینکه میگم خوب! میخوام این کار رو کنم و بدون فکر کردن و برنامه ریزیهای هزار گانه و پیمودن قله ه
از 8جلس یکی از استادای پروتزمون 1جلسه تشکیل شد
اخرشم 3تا جزوه داشت گف همینارو بخونید 
نگران نمرمم نباشید(حالا همه از سختی امتحانش میگفتن)
یکی پریروز رفته بود پیش مدیر گروه اعتراض
امتحان رو لغو کرد و گفته تا جلسات تشکیل نشن امتحان نمیذارم بگیرن
بماند که حالا اون استادمون که کلاساشو تشکیل نمیداد یکسری جريانات داشت که نمیخوام اینجا بگم
این یک هفته ایی گذشت همش به گریه بود ، همین حالام حال درستی ندارم
امتحان بعدیم فارماست 
کلی درس قرار بود توی
پارسال این تایم توی واحد قبلی بودم دقیقا روزای آخر و داشتم از دستشون دیونه میشدم آدم هایی که موقع ورود بهم سلام نمیکردن و موقع خداحافظی .خداحافظی .
آدم هایی که نادیده میگرفتن منو و چقدر عذاب آوره که اینجوری نادیده بشی.
آدم هایی که پشت سرم گفته بودن چقدر دوست دارن منو با ماشین زیر بگیرن يا چقدر ازم بیزارن و من تو اوج درگیری با طرحواره ام بودم و چقدر این طرحواره اذیتم کرد و حتی هنوز میکنه.
و بالاخره اعتراض کردم. به مدیرم گفتم که اذیتم میکنن به
لا لا لا لا یه کم دیگه دووم بيار یه کم دیگه دندون روی جگر بذار مَشکو یکی برده که بر میگرده زود وقتی می رفت فقط به فکر خیمه بود مده با اشک ، زندگیمو به باد آب میرسه اگه خدا بخواد عمو رسید کنار علقمه صدای تکبیرش مياد لالایی عموش رفته آب بياره لالایی عموش رفته آب بياره لا لا لا لا . منو نکن خونه خراب . چیزی نمونده عمو جون بياره آب بابات رفته به ياری آب آورش داره مياد چرا خمیده کمرش . ؟ علی م داره می زنه دست و پا بچه م داره م
شاهزاده از دیروز مریضه. 
شب یهو بیدار شد گفت: وااای سروییم. 
گفتم بخواب عزیزم. ۱۱ شبه تازه. با خيال راحت بخواب تب داری فردا نمی‌خواد بری مدرسه. 
میگه: پس‌فردا می‌خوام برما، کلاس کاردستی دارم!!
گفتم: حالا بخواب
حالا امروز رفتیم دکتر ۲ روز دیگه مرخصی داده.
میگه: نه من می‌خوام برم مدرسه. فردا کاردستی و ورزش داریم. چهارشنبه‌ام شنا داریم!!
یعنی این حجم از علاقه به درس و علم‌آموزی پسرم رو موندم چی کار کنم؟!!
تا حالا مسابقات وزنه برداری رو دقت کردین ؟ وزنه بردار مثلا 200 رو می زنه اما زیر وزنه ی 201 کم مياره ! ما باشیم می گیم بابا یک کیلو فقط اضافه شده بود دیگه چرا نزدیش ؟! اما مسئله اینه که وقتی کار به جاهای سنگین و پیچیدش می رسه باید انقدر دقت کرد که باری که می خوایم برداریم دقیقا مطابق با توانمون باشه اگه یه ذره زياده روی کنیم کلِّ بار رو سرمون خراب میشه .
+ و حالا این من هستم که زندگی دو تا انتخاب جلو روم گذاشته که هردو تاش از نوع 201 هست . خدايا میشه یه
تقریبا تو شمارش مع افتادیم برای شب یلدا :(
ولی من اصلا حال خوبی ندارم تازه دارم کم کم حال اونایی که روز تولدشون غمگینن رو درک میکنن .
نه این که شب یلدا تولدم باشه بلکه چون حال دلم خوش نیس ، هیچ موفقیتی ندارم و هیچ تفریح و شادی بلکه از روزی که حق شادی دارم ولی شرایطشو ندارم دلگیر میشم
6 ماه دیگه مونده تاکنکور و امیدوارم هرچه زود تر تموم شه
 تو این 6 ماه تکلیف دو تا چیز معلوم میشه : کنکور و اون اتفاق خاصه :////
دیگه هم حاضری نمیزنم ! چون بسشه ! بقی
بچه بيان بودم ولی هر دفعه یک مصیبتی پیش آمد تا ترک بيان کنم ولی حالا برای همیشه برگشتم. 
الان دیگه تجربه‌ای متفاوت دارم ولی بازم مشکل زياده! به ولله مشکل زياده ، یعنی پیچیده ی پیچیده! آخه شما که نمیدانید من با این اندروید لعنتی چه دردسرهایی دارم. البت دلمم نمياد ازش دست بکشم. 
خوب ، حالا که برگشتم بگم که کلهم رویه‌ای متفاوت در پیش گرفتم. 
بچه‌های بيان دنبال کنند دنبال میشند بدون هیچ محدودیتی. 
کامنت و غیره دوست داشتید بگذارید. 
ای داد! طرز نو
.
طبق معمول رفتم به مدرسه پول جزوه و کوفت و زهرمار و مرض بدم. بعد خوردم زمین :/ بعد پولام پخش شد تو هوا اصن یه فضای گادفادر طوری شد :)) بعد خانومه گفت حالا نمیری. 50 تومن پول دادی حالا باید 500 تومن خرج دوا درمونت کنیم :/ منطقش نابودم کرد :)))
+ خانوادتاً رد دادیم. داشتیم راجع به یکی حرف میزدیم. بعد بابام گفت خونه ش کجاست؟ بعد همه یهو داد زدیم تو باغچه بعد کر کر خندیدیم و بعدم زدیم قدش :)))
+ باورم نمیشه تازه 9 مهره :/
+ تو توییتر میگفتن این نرگس محمدی و فریبرز ع
من الان دلم کیک شکلاتى میخوادالان میخواد؛ ندارم ولى! لواشک دارم ولى کیک شکلاتى ندارم !باید تا فردا که قنادى ها باز میکنن، صبر کنم. معلوم هم نیست دیگه فردا دلم کیک شکلاتى بخواد!من فقط میدونم که الان دلم کیک شکلاتى میخواد و ندارم، پس قبول میکنم که ندارم.ولى خب دلم میخواد، اما ندارم!یه روز مامانم اومد خونه، کلا دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد؛ زنگ در رو زدن! هول شد از خوشحالی.گفت چشماتو ببند.چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در، در رو باز کرد. گفت ح
باید یه جایی باشه که خودمو از حرف و فکرایی که مثه خوره میفته به جون و مغزم رها کنم.
حرف بزنم،
از درد هام بگم،
از تنهایی،تنهایی و تنهایی.
بدون نگرانی از قضاوت شدن!
خیلی وقته که فکر یه وب شخصی افتاده تو ذهنم؛چند سالی میشه.درست بعد از دومین وب مسخره ای که زدم و مثل اولی رهاش کردم.و فکر میکردم با وجود فیسبوک و اینستاگرام دیگه کسی به وب سر نمیزنه و حالا میبینم که این مکان شیرین هنوز مخاطب های خاص خودش رو داره.:))
حس میکنم واقعا به این پناهگاهم احتياح
نمیدونم کجای دنيایی ؛ صدامو میشنوی يا نه ؛ میبینیمون يا نه 
خواستم برات بگم که ما له شدیم .بغض هامون ترکید . اشک هامون سرازیر شد و غرورمون شکست .
خواستم بگم معنی حسرت رو خوب میفهمم حالا با پوست و استخون 
خواستم بگم زندگی اصلا ارزش اینهمه شکستن و خورد شدن و دوباره ساختنو نداره برام .
خواستم ازت بپرسم چرا هیچی برام مثل یه زندگی نرمال نبود 
خواستم برات بگم از بریدن و بریدن و بریدن 
کجای دنيایی؟
منو با اینهمه فکر و خيال و حسرت و دست خالی و قلب ش
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب