نتایج پست ها برای عبارت :

خانومی هرروز با یک نفر میشه این رلو یارو با دو بچه دو زن زده سینگل

نور قرمز روی سنگفرش کوچه، برگ‌های آتشی. موزيک‌های دلتنگی، باد که با چتری‌هات بازی می‌کنه. انیمه‌های عاشقانه، فیلم‌های کمدی، سریال‌های ترسناک که آدمو یاد هالوین میندازه. بوی خاک نم خورده، بوی تازگی که تو هوا پره. يکم ارسطو با ته مزه‌ی اسپینوزا، دایانا واين جونز و توصیه‌های آلن دو باتن. هرروز تلاش می‌کنم آدم بهتری بشم، هرروز هزارتا راهکار جدید رو امتحان ميکنم. یه راه جدید، یه راه جدید دیگه. و بعدی و بعدی. آلبومی که تا اورانوس همراهیم می
چرا روز ب روز دارم شیفته مسائلی میشم ک از قضا بعدا میفهمم مرتبط به توا؟
چرا همه چیز جلوی چشمم تغییر کرده
چرا متفاوت میبینم دنيارو؟
چرا تفکرم داره همرنگ تو ميشه؟
و حتی علایقم
فکر ميکردم با اين بهونه و فکر جدید همه چی تموم ميشه
چرا سد افکارم هر روز و هرروز با هجوم سیل تو میشکنه؟
زمان نا مناسب
چیزی بود ک باعث اين بحران شد
یا بیا یا بیرون بیا
هرروز صبح لذتی که باخدا حرف زدن داره.هیچی دیگه نمیتونه داشته باشه
هروقت صداش میزنیم انگار راست میگن از شاهرگ به ادم نزديکتره
باخلوص نیت صداش بزن حتما جوابتو میده .من برای کسب و کارم هر روز صداش میزنم
میگم خدایا اين مجموعه مهرزمان رو حفظ کن و هر روز مشتریهای مارو زیاد کن .مگه ميشه دعا کردو
مهرلیزری سفارش نیاد. یا حتی مهرژلاتینی هم باشه. حتما میاد و خدایا شکرت با اين همه محبت زیادت
سلام همراهان عزیز
دفتر مشاور املاک مسکن خانه سفید همواره درکنارتان خواهیم بود
دفترمشاور املاک مسکن خانه سفید هرروز از ساعت 7 تا 8 صبح.رادیو اقتصاد در خدمت شما
خواهد بود. زندگی با اقتصاد ایران موفق باشید.
دفتر مشاور املاک مسکن خانه سفید رادیو قرمز      مطلب جالب وجذابی دارد .
من؛ روسری‌هایم رنگی‌تر شده، خنده‌هایم پررنگ‌تر، حرفهای نزده‌ام تلنبارتراو؛ روسری‌اش عقبتر رفته، خنده‌اش محوتر، صدایش بلندتر.گمان می‌کردم دوستیمان، تفاوت عقیده‌مان را کمرنگ می‌کند؛که انگار نکرده است. او هرروز طلبکارتر و من هرروز بدهکارتر.‌‌ گرانی، بالارفتن دلار، کارنداشتن پسرهایشان، صاحب خانه نشدن. همه تقصیر من و تفکر من و امثال من است. وگرنه رئیس‌جمهور انتخابی‌اش هیچ نقشی نداشته‌است.انگار لبخند دیگر جواب نمی‌دهد. می‌
۸ تا جون داره
سگ افسردگی درونو میگم لعنت بهش -___-
پ.ن ۱: کی هشت ماه دیگه میاد؟ (:
پ.ن۲: يکی هست هرروز داره عصبی تر ميشه، کنترلش سخت شده
پ.ن۳: از کنکور بدم میاد :/
پ.ن۴: فوتبال که پخش نميکنید،نتم که قطعه، بازیامم که همشون انلاين،فوتبالمم که واسه کنکورم محدود کردید، لاولی لایف واقعا :/
من؛ روسری‌هایم رنگی‌تر شده، خنده‌هایم پررنگ‌تر، حرفهای نزده‌ام تلنبارتراو؛ روسری‌اش عقبتر رفته، خنده‌اش محوتر، صدایش بلندتر.گمان می‌کردم دوستیمان، تفاوت عقیده‌مان را کمرنگ می‌کند؛که انگار نکرده است. او هرروز طلبکارتر و من هرروز بدهکارتر.‌‌ گرانی، بالارفتن دلار، کارنداشتن پسرهایشان، صاحب خانه نشدن. همه تقصیر من و تفکر من و امثال من است. وگرنه رئیس‌جمهور انتخابی‌اش هیچ نقشی نداشته‌است.انگار لبخند دیگر جواب نمی‌دهد. می‌
ارزوهای ادما مثل پروانه ان، تو مِغزت‌ پیله میبندن، تورو شادت ميکنن، هرروز به امید دیدنش به زندگیت ادامه میدی، بعد اينکه از پیله دراومد بزرگش ميکنی،‌خوشگلش ميکنی، 
ولی وقتی که به اندازه کافی بزرگ شد، وقتی وقت لذت بردن از زیباییاش ميشه، اون میمیره.
چرا ما هیچوقت به ارزوهامون نمیرسیم؟
جغد پیری بود که روی درخت بلوطی زندگی ميکرد.
جغد هرروز اتفاقاتی که دور و برش می افتاد را تماشا می کرد.
دیروز پسری را دید که به پیرمردی کمک کرد و سبد سنگینش را تا منزلش برد.
امروز دختری را دید که سر مادرش داد میزد.
هرچقدر بیشتر میدید، کمتر حرف میزد.
هرچقدر کمتر حرف میزد، بیشتر میشنید.
میشنید که مردم حرف میزنند و قصه می گویند.
شنید که زنی میگفت، فیلی از روی دیوار پریده است.
شنید که مردی میگفت، هرگز اشتباه نکرده است.
او درباره ی همه ی آدم ها شنیده بو
از در میاد تو دستشو مشت کرده میگه چشماتو ببند دستتو بده بهم درست وقتی که منتظری سوسک پلاستيکی تو دستش باشه یه دستبند خوشگل میذاره کف دستت و میگه برات از جشنواره کسب و کار مدرسه خریدم، اين اولین باره که تنهایی خرید کرده برام با پولی که میتونست کلی خوراکی خوشمزه بخره. کی انقدر بزرگ شدی لعنتی؟ چجوری ميشه عاشقت نبود چجوری ميشه با اينکه نمیذاری محکم بغلت نکرد؟ چجوری ميشه برق خوشحالی تو چشماتو دید و گریه نکرد؟ چجوری ميشه نمرد برات وقتی میگی دیدم
در اين نوشته قصد دارم فهرستی از جوک‌های لوس و بی‌مزه رو جمع‌آوری کنم تا هر وقت دورهم جمع شدین اين لینک و باز کنین و بخونین و بخندین :)
اگر دوست داشتین باقی جوک ها رو با کليک بر روی دکمه زرد رنگ کناری میتونین بخونید
اگه شما هم جوک بی‌مزه و لوسی سراغ دارین تو قسمت دیدگاه‌ها مطرح کنین که در قسمت بعدی اضافه کنم.

يارو دنبال قوری می‌گشت اينور رو نگاه کرد نبود، اونور رو نگاه کرد بود.

يارو دستشویی داشته نمی‌دونسته چيکار کنه، می‌ره داروخانه می‌
هرروز که میگذرد احساس فارغ بودن ازاين دنیا رو بیشتراز هميشه احساس ميکنم
هرروز که میگذرد لذت هایم بیشتر میشود و نسبت به 
اطراف پیرامونم بی حس تر میشوم،اهمیتی به گزافه گویی 
های اطرافیانم ندارم و حس خلاء بهترین حس در جهان البته
ازنوع مثبتش هست.من درک ميکنم جهان را دیگر.
من درک ميکنم اکثر چیزهارا.من خیلی زود به اين درجه رسیدم
اما به خودم میبالم که خیلی زود به اين ادراک رسیدم
من دیگر غصه خودم نبودن را در نوع لباسم نمیخورم
نه اينکه بیخیال شوم،ن
از آرزو هات گفتی و میدونم که به همشون میرسی تو با آرزوت تو اين مملکت برای خودت کاره ای میشی.
و من توی سکوت به آرزوی خودم و اينکه با رسیدن بهش تو اين مملکت واسم تره هم خورد نميکنن فکر ميکردم.
نه من ناامید نیستم همینکه هرروز پا میشم و مسواک میزنم موهامو شونه ميکنم و میبافم و یه چای تلخ ميشه صبحونه ام یعنی امید به زندگی! وگرنه زودتر از اينا باید خودمو تموم ميکردم.
قشنگ معلومه نمیتونم دوربرگردون زندگیمو پیدا کنم؟!
۱. Bonding time [+به اين سرعت؟:*]
۲. خاله جان ـو دیدیم کلاهشو تست کرد خوب بود چقدم به رنگش میومد [گف پشمال هرروز شفاف تر و جوون تر میشی:ذوق مرگ] + ذوق دسکشاشو داره ک شروع کنم ^_^ 
۳. ژله قلبی+ کشک بادمجون + قرمه سبزی + سالاد انار + ته دیگ نونی ترد و خوشمزه 
انقدر مخالفت شنیدم و رفتار های سرکوب کننده دیدم موقع ابراز خواسته ها و گفتن تصمیم هام و انقدر بهم القا شده که سرتا پا اشتباهم که حالا هم میترسیدم به مشاورم پیام بدم باهاش حرف بزنم تا منو به چالش بکشه و ازش راهنمایی بگیرم! چرا؟ چون میترسیدم از اينکه نکنه اضطرابم سر باز کنه و من  نتونم از حرفم دفاع کنم و اونم مثل بقیه جای اينکه دردمو بفهمه قضاوتم کنه.
عذابی که ميکشم از بلایی که رفتار ها سر روح و روانم آورده باعث ميشه هرروز آدم مسببش رو مورد عنای
تو چند تا پست قبلی یه سری جملات انگیزشی نوشتم .
خواستم بگم تو بحث تلاش کردن هر روزه و بهصورت سخت تو لیست فالوورام موعلی بیات رو دارم که ازش خیلی انگیزه میگیرم .
https://www.instagram.com/mo.ali.bayat/
اينکه هرروز سخت ورزش ميکنه
و نتیجشو میبینم   : ماشینشو ، محبوبیتشو ، موفقیتشو و .
خلاصه که چی ميشه منم ثانیه به ثانیه رو هدفمند تلاش کنم .
درسته از کل روز گاهی اوقات یه سری کارها پیش میاد که نمیتونم کلشو صرف هدفم کنم 
اما چرا بقیشو به قصد جبران اون زمان از دست رفت
امید دیشب اومد حرف بزنیم سرم روی شونه ش افتاد و خوابم برد.
کمی بعد شونه ش رو حرکت داد گفت خوابت جزئی از حرفت بود؟ 
بعد که بیدار شدم هنوزم دلم میخواست سرم همونجا باشه ولی خواب بهم غلبه کرد و بوسیدمش رفتم که بخوابم. گفت من نمیذارم هر خانومي منو ببوسه ها؛ تو خیلی خانومي که اجازه داشتی تازه بی هوا منو ببوسی. خنده م گرفت. 
یعنی واقعاً شما هیچ‌وقت خواب‌های‌تان را به خاطر نمی‌آورید؟ تمام طول روز گوشه‌ای از ذهن‌تان نمی‌ماند؟ هرروز که نه؛ ولی لطفاً بگویید که هرچند روز يک بار، ماهی يک بار، دست کم سالی يک بار که چنین می‌شود. یعنی شما خبر فوت مادربزرگ‌تان، رتبۀ کنکورتان، عروسی عشق‌تان، مهمان‌های ناخوانده، گرفتاری فلان دوست و خیلی اتفاقات مهم و غیرمهم دیگر را اول از خواب‌های‌تان نگرفتید؟ حالا اين‌ها به کنار، یعنی خواب‌های کودکی‌تان را مانند خاطرات بیدا
تو اين دو سه روز یه چیزایی فهمیدم که الان دارم با خودم فکر ميکنم که مگه ميشه اتفاقی باشه؟
سه نفری ک میشناختم و هرروز باهاشون چشم تو چشم میشدم فهمیدم فرزند شهید هستن! يکیشون که خیلی نزديک بود و باهاش زیاد پیش اومده بود حرف بزنم.
حالا همش دارم با خودم فکر ميکنم کی چه حرفایی زدم؟
شده ک از بابام براشون تعریف کنم؟
آخه دخترا یه جور دیگه بابایی هستن.
دو شبه که روی تخت برعکس میخوابم
هرکار ميکنم نمیتونم عادی باشم
دوباره از خودم خسته شدم
از بی ارادگیم
حُمُص یه پیش‌غذای لبنانیه که از ترکیب نخود و ارده و روغن زیتون و سیر درست ميشه. طعم عجیب، خاص و ناآشنایی برای مایی که ذائقه‌ی ایرانی داریم، داره و به همین دلیل عمدتاً در مواجهه با حمص دو دسته میشیم؛ یا اون‌هایی که اصلاً از حمص خوش‌شون نمیاد و یا اون‌هایی که حاضرن هرروز حمص بخورن!
ادامه مطلب
عزیزم منو از جنگ می‌ترسونی؟ من خودم هرروز تو جنگم.
اگه می‌بینی از جنگ و مرگ نمی‌ترسم به خاطر اينه که امنیت برام معنای درستی نداره! جانم من واقعا از خونه می‌ترسم اما از جنگ نه :)
 
پ. ن: عنوان از مولانا:
دشمن خویشیم و یارِ آن که ما را می‌کشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا می‌کشد
هر چی یاد گرفتی رو نگه دار. فهم و آگاهیمون خیلی کمه. پس نیاز دارم هرروز دوباره خودم رو بیرون بکشم از روزمرگی و دوباره خودم رو یاد بگیرم
کلی فیلم ندیده
کلی کتاب نخونده
کلی تحلیل و نقد
کلی جاهای نرفته
کلی آدم
کلی دوست ندیده
کلی زبان جدید
کلی فرهنگ نشناخته
کلی کشف
کلی اختراع
 
چی شد که انقدر توی پیشرفت کردن و رفتن به سمت اهداف بزرگ ترسو شدیم؟ چی شد که انقدر تعلل ميکنیم واسه شروع راهی که لازمه رسیدن به آخرش تلاشه و تلاش و تلاش؟ چی شد که انقدر راحت طلب شدیم؟ همه چی از کِی حاضر آماده رسید دستمون که دیگه زحمت کشیدن واسه به دست آوردن رو از یادمون برد؟ کِی افتادیم توی چاهی که  هرروز داره عمیق تر ميشه و بیرون اومدن ازش سخت تر؟ چی شد و از کِی بی طاقت شدیم واسه زندگی کردن؟
اين مطلب رو هم حتما بخونید پشیمون نمی شوید :) 
دوستان اين ادامه پست قبلی جوک های بی مزه 1 است
برای خواندن ادامه مطلب روی دکمه زرد کناری کليک کنید
سفیدپوسته به سیاه‌پوسته می‌گه آقا شما شبی؟ سیاهه به روی خودش نمیاره، باز می‌پرسه. سیاهه عصبانی می‌شه، سفیده می‌گه اه چه شب بدیيارو یه سکۀ سیاه پیدا می‌کنه میندازه تو تلفن عمومی می‌گه: الو آفریقا؟يارو سکه میندازه صندوق صدقات سوارش می‌شه.یه بار یه مرده می‌خوره به نرده برمی‌گرده.يارو نوشابه‌اش گرم بوده، می‌ریزه تو نلبکی می‌خوره.
ادامه
نمیدونم چرا
از تقریبا یه خورده مونده بود که اربعین برم تا الان هر تعطیلی ای پیش میاد و دور میشم از فضای دانشگاه دلتنگی ميکنم :|
سرمم خلوت نیستا که بگم آی حوصله م سر میره و اينا
اتفاقا تا 1 بیدارم هرروز و تهشم میمونه کارام
ولی خب نمیدونم چرا اينجوریم :/
میتونم وایسم تو خونه داد بزنم بگم اذیتش نکن؟ بله میتونم
میتونم بخاطرت چک بخورم؟ بله
میتونم کوله پشتیمو بردارم بیام پیش تو زندگی کنم؟ بله همین فردا
میتونم از پدرم شکایت کنم و حقی رو ازش سلب کنم؟ بله میتونم
.
چرا نميکنم؟
چون اينا راه های سختن
راه های سخت همراه محکم میخواد
تو همراه محکمی هستی؟ برای يک امضا برآشفته میشی
امضایی ک حتی حاضر نیستی دربارش با من همفکری کنی!
.
بذارم تو بری باهاش صحبت کنی؟ بپرسی ک ایا لات هستی!؟ معتادی؟ زن داری!؟
برو بپ
مجددا قراره انصراف بدم از خیلی چیزا. خدایا!ميشه یه کم. فقط یه کم آدم باشم اين دفه؟!
.
بیخبر از همه عالم که میگن منم، من!
.
امروز همه ی کلاسای عملیمو دوباره از اول چیدم! -_-
همه باهم تداخل داشتن! اين هفته استاد فیزیو واسم غیبت رد کرده درحالی که من توو آزمایشگاه انگل بودم! :|
هفته ی عجیبی بود اصن!
هشت صب تا هشت شب کلاس!
قرار بود یه پست تبريک تولد هم بنویسم ولی نشد
رایاناااااا از همینجا نونا بهت تولدتو تبريک میگه ^_^
امیدوارم هرروزت بهتر از هرروز باشه
.
از فردا سعی ميکنم یه ساعت مطالعه ثابت تا آخر هفته داشته باشم و هرروز برای خودم اينجا بنویسم چقدر خوندم تا کم کم عادت کنم.
از ته دلم درس خوندنو دوست دارم ولی نمیدونم چرا انقدر زود خسته میشم:/
 
بعدا نوشت: از شنبه مینویسم ساعت مطالعه رو! الان انقد کمه که از خودم خجالت ميکشم.
مادر بزرگ مادریم هميشه میگفت:مریم جون بعضی غم ها هم هستن که ریشه تو جونت دارن مادر،هرروز رشد ميکنن و ریشه میدوونن.شاخو برگشون از تو نگات از چشات میزنه بیرون،ریشه شون میپیچه دور قلبت،بعضی وقتا خودت هرروز آبش میدی ،هرروز تقویتش ميکنی،ولی هميشه هم اين آبپاشه دست تو نیست،گاهی هم يکی دیگه اين کارو برات ميکنه!میگفت آبپاش رو ندین دست آدمای اطرافتون،بکَنین اين علف هرز غم رو از تو دلاتون!بردارین دستتونو از گردن غم،میگفت شب که هميشه شب نمیمونه.شب
۱. برا مامان جون ماسک پیل آف زدم [هی میگف چروکامو اگه صاف ميکنه بخر برام بزنم هی:دی] آبرسان و کرم دور چش زدم احساس خوشگلی ميکرد کلی حسش بهتر بود [خانوما تو هر سنی ام که باشن از به خودشون رسیدن جوون میشن]
۲. انقدر خوابیدم که کل خستگیام ریخت بیرون برا خودم بودم
۳. اپليکیشن drops زبان سوئدی ریختم [پولیه ولی روزی پنج دقیقه رایگانه کمه ولی خوبیش اينه حتما هرروز ادم انجام میده]
 
اونقدر غمگین و شکننده‌ام که حتی عکس صفحه‌ی گوشیم،رنگ سفید مدیریت وبلاگ ، سایت‌هایی که هرروز چک ميکنم هم غمگینم ميکنه. حس ميکنم تمام زندگیم رو اشتباه کردم . حس ميکنم که باخته‌ام ، به بیراهه رفتم چقدر تمام سال‌های ما زرد است .
گاهی فکر کردن به انتخاب غذا برای آماده کردن یا حتی سفارش دادن آن در رستوران می‌تواند بسیار گیج‌کننده باشد. اين دغدغهٔ فکری برای عده‌ای آزاردهنده است و انرژی زیادی از آنها می‌گیرد. اگر هرروز يک نهار تکراری بخوریم، چه اتفاقی می‌افتد؟ طرفداران اين موضوع معتقدند اين کار باعث افزایش بهره وری، کاهش استرس و کمک به صرف وعده‌های غذایی سالم‌تر می‌شود. با ما همراه باشید تا ببینیم اينکه هرروز يک نهار تکراری بخوریم ایدهٔ خوبی است یا نه.
اِما هیل
دختردار که شدم روزی هزار بار در گوشش آهنگِ "یه دختر دارم شاه نداره" را میخوانم؛
اتاقش را پر می کنم از خرس و قلب های شکلاتی؛
هرروز میبوسمش و هرازگاهی حرفِ اول اسمش را با گلِ رز قرمز در جعبه ای میچینم.
آنقدر مهم بودنش را تاکید می کنم که خودش هم به اين باور برسد؛ که فقط زمانی جنسِ مخالف را واردِ زندگی اش کند که آن بخش از نیازِ محبت های دخترانه اش را فقط او بتواند تامین کند.
متوجهید چه میگویم؟
حیف است احساس دختری را که با جان و دل بزرگش کرده اید؛ ی
 هرروزیه مشغله یاچالش جدید منو بخود مشغول می کنه وهردل مشغولی که دردنیایی از احساس غوطه وراست رنگ تک تک موهای منو سفید وسفیدترمی کنه .
هرروز که می گذرد نشان از کوتاهی فرصت های زندگی است . درخیابان وکوچه وبازار دنیایی جدید درپیش رو هست که ما هم گوشه ای از ان هستیم دنیایی متعلق به نسلی جوان ترازما . وهمتراز های ما هرکدام به نوعی سردرگریبان خود وزندگی با هزاردل مشغولی اين ور وان ور می روند وبادیدن هم سن خود گویی همزبانی دردنیایی نااشنایی جوان ه
طنز خانومي تعریف می‌کرد:من و همسرم با هم بگو مگو کردیم؛از دست شوهرم ناراحت شدم و با سرعت از اتاق خارج شدم.لباسم رو از پشت گرفت و مانع خروجم شد. در حاليکه من به شدت ناراحت بودم گفتم: ولم کن.به خدا نمیخوام حرفاتو گوش بدم؛ سعی نکن منو راضی کنی بمونم؛ من خیلی از دستت ناراحتمنمیخوام حتی صداتو بشنوم حتی يک کلمه، پس خواهش می‌کنم ولم کن.وقتی سرم رو به عقب برگردوندم دیدم پیراهنم به دستگیره درب گیر کرده و شوهرم سر جای خودش نشسته و از خنده روده بر شده
کاش هرروز مثل امروز یه خروار کار که مایلم انجامشون بدم میریخت سرم و دونه دونه انجامشون میدادم و حس خوب میگرفتم، آمّااا زندگی هميشه اين شکلی نیست و گاهی باید کار هایی که اصلا باب میل نیست انجام بدیم تا به چیزی که میخوایم برسیم.
سیاری از خانمها هرروز آرایش ميکنند ولی برخی سالی یا ماهی اين کار را انجام میدهند . بالطبع پاک کردن آرایش برای خانمهایی که هرروز آرایش ميکنند سخت است و در اثر پاک کردن ممکن است پوست آسیب ببینید مخصوص وقتی ریمل را از چشم پاک ميکنیم  سخت تراست. امروز درباره نحوه پاک کردن آرایش چشم مباحث بسیار آموزنده و مفیدی را بیان ميکنیم.
1- از شامپو بچه استفاده کنید. بهترین راه بدون سوزش چشم و ریزش اشک برای پاک کردن آرایش چشم، از جمله، ریمل مژه و ابرو (حتی ضد آ
تفاوت ویزای سينگل و مولتی کانادا

تمامی متقاضیان سفر به کانادا باید ویزای اين کشور را دریافت کنند. ویزای کانادا انواع مختلفی دارد ولی اگر سفر شما از نوع توریستی باشد ویزای توریستی برایتان صادر خواهد شد که به صورت ویزای مولتی یا سينگل میباشد
ویزای سينگل کانادا: ویزای سينگل کانادا 6 ماه اعتبار دارد و شما تنها
میتوانید شش ماه از سال را در خاک کانادا اقامت داشته باشید اما در اين شش
ماه، تنها 1 بار می توانید وارد خاک کانادا شوید.
ویزای مولتی کا
از فردا سعی ميکنم یه ساعت مطالعه ثابت تا آخر هفته داشته باشم و هرروز برای خودم اينجا بنویسم چقدر خوندم تا کم کم عادت کنم.
از ته دلم درس خوندنو دوست دارم ولی نمیدونم چرا انقدر زود خسته میشم:/
 
بعدا نوشت: از شنبه مینویسم ساعت مطالعه رو! الان انقد کمه که از خودم خجالت ميکشم.
بعدتر نوشت: آخه روزی يکی دو ساعت نوشتن داره؟!
دعا کنید ترم اولی ها درساشونو پاس شن، استادا سوالای سخت ندن ، خلاصه که ما بدبختایی که داریم یه رشته بی ربط با رشته دیپلممون میخونیم از پسِ اقتصادو تجارت بر بیاییم.!!
ولادت حضرت زینب مبارک :) ❤
ولادت حضرت عیسی؟ باید گفت؟ نمیدونم اينم مبارک .! ۲۰۲۰؟! 
روز پرستار تبريک :) منم که همچنان به پيکسلِ پرستارِ مملکت هرروز خیره میشم . !
+دلم برای  استادِ اصول حسابداری از همین الان تنگ‌ شد :(
 
شما‌هرروز‌چند‌بار‌خود‌را‌جلوی‌آینه‌می‌بینی؟!
آینه‌زیبایی‌ها‌وزشتی‌های‌شما‌‌نشان‌میدهد،ولی‌نباید‌به‌خود‌مغرور‌شوی،
آینه‌آن‌روز‌که‌گیری‌بدست
خود‌شکن‌آن‌روز‌مشو‌خود‌پرست
اما‌من‌آینه‌دیگری‌هم‌سراغ‌دارم؟؟؟
وآن‌آینه‌دل‌است،آیا‌خودت‌را‌در‌آینه‌دل‌تماشا‌کرده‌ای؟؟
آن‌آینه‌شیشیه‌ای‌صورت‌ظاهری‌را‌به‌تو‌نشان‌می‌دهد،
واين‌آینه‌دل‌افکار،عقائد،اعمال،خوبی‌ها‌وبدی‌های‌تو!!
آیا‌به‌راست
فردا
اول مهر است. مثل همۀ دانش‌آموزان و دانشجویان، ما هم بر سر يک کلاس حاضر خواهیم شد.
با اين تفاوت که کلاس ما کلاس مجازی است؛ کلاسی که درسش درس قرآن است.

ان‌شاء‌الله
از اول مهر، هرروز رأس ساعت 21، يک نکته از هر صفحۀ قرآن را مطرح خواهیم کرد.

سعی
خواهیم کرد هرروز يک صفحه از قرآن را برای خودمان قرائت کنیم و يک نکته از همان
صفحه را در اين وبلاگ مطالعه کنیم.

فردا روز
اول، صفحۀ اول و نکتۀ اول.
با ما همراه شوید.
خبرگزاری مهر - گروه استان‌ها: هنوز تا تابستانی‌ترین روزهای تابستان باقی است، روزهایی که تب داغ گرم‌ترین فصل سال سرکش‌تر از هرروز می‌شود و داغ بر تن و جان می‌نشاند؛ اما التهاب هشتمین روز تیرماه خودش حکایت داغ و فراق دیگری است.
ادامه مطلب
آن يارو توی صفحه‌ی مشاوره‌اش می‌گوید "بچه آوردن" مثل جنایت است. وقتی که يک انسان را به زندگی‌ در اين دنیا دعوت می‌کنید جنایتکار و نابخشودنی هستید. يک وجود را به ذلت می‌کشانید. مجبورش می‌کنید در فلاکت و عذاب دست و پا بزند. چه میدانم. من تا حالا فکر می‌کردم زندگی يک هدیه است. يک جعبه‌ی که دورش روبان بسته‌اند و هرچقدر تکانش بدهی نمی‌توانی بفهمی داخلش چیست. هنوز هم اين‌طور فکر می‌کنم. اما دقیق نمی‌دانم از پیش باختن، باختن بدتری است یا ام
روزی چند تسبیح دمِ "لعنت بر جبر جغرافیایی" می‌گیرم. فکر کن هر شب به جای یار، بالشت بزرگت را در آغوش بکشی و خودت را گول بزنی که "فکر کن یار است!"، و صبح با نوازش یادش بیدار شوی. صدایش را بشنوی و به ترسیم چشمان زمردینش بپردازی. حسرتِ يک لمس دستانش به دلت بماند و به وصال نرسی.بیچاره های لانگ دیستنس، محصور شده در -قفس- اعداد و ارقامِ مختصات جغرافیایی، هرروز با خیالِ بودن دلبر و نبودنش، مرگی دمادم را تجربه می‌کنند
اين‌روزا زیاد می‌ریم باغ‌کتاب، ینی عملاً هرروز. محمد درس می‌خونه و من به کارای عقب‌افتاده‌م می‌رسم. دیروز ایستاده‌بودم تا نوبتم بشه و از راهنمایِ کتاب‌فروشی‌ش سوال بپرسم. نفر اول پرسید رمان عاشقانه‌ی پرفروش چی‌ دارن، و دومی پرسید که جوجومویز کتاب جدید داره یا خیر. راهنمایِ دیگری، در حال معرفی 《 قرار نبود》 در کنارِ 《 چشم‌هایش》 به يک زن میانسال بود، و داشت می‌گفت اين دوکتاب شاهکارن.
اوه.
خودم‌ گشتم و دستور زبان پهلوی‌مو پیدا کرد
مغزم از حجمِ کار و زندگی برنمیاد، تابِ تحمل اين همه سنگینی رو نداره ، حالا که باید ۵ الی ۶ درس سخت رو تو يک هفته بخونه چون فرصتی نداره برای امتحاناتش ، نمیدونه از کجا شروع کنه و داغونه ، اون دوتا هرروز یچیزایی رو بهم میگن که من میخندم ولی دلم فشرده ميشه ، اين روزا نمیدونم غصه کیو ، چیو دارم ولی همش موقعِ اذان مخصوصا برای سلامتی بقیه و خانواده خودم دعا ميکنم ، گاهیم یچیزایی کوچولوبرای خودم میگم  ، به اون درجه از خستگی رسیدم که اگه نمیرم از تنم ن
در سال‌های اخیر، فناوری دیجیتال با استقبال فراوان جوامع بشری روبه‌رو شده و دنیای آنالوگ با سرعت زیادی به سمت دیجیتالی‌شدن گرایش پیدا کرده است. آدم‌‌ها در زندگی روزمره‌شان هرروز بیش از پیش از محتواهای دیجیتال استفاده می‌کنند و ابزارهای آن، جزء لاينفک زندگی آنها شده است. همین امر کمپانی‌ها را به فکر استفاده از راهکارهای دیجیتالی در حوزه بازاریابی‌شان انداخت.
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
هرروز،روز عاشوراست،حسین زمانت را اگر نشناسی،در زمره سپاه یزیدیانی.
چيکارکنیم تا جزو یاران امام زمانمون باشیم؟ودر زمره سپاه دشمن نباشیم؟
در وهله اول ترک گناه وانجام واجبات،همینکه اينارو انجام دادیم امام زمان خودش دستمونو میگیره و مارو از تاريکی به سوی نور میبره.
درمجالس عزاداری اشکتون اومد،دعابرای ظهورامام زمان یادتون نره
اللهم عجل لوليک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
هرروز،روز عاشوراست،حسین زمانت را اگر نشناسی،در زمره سپاه یزیدیانی.
چيکارکنیم تا جزو یاران امام زمانمون باشیم؟ودر زمره سپاه دشمن نباشیم؟
در وهله اول ترک گناه وانجام واجبات،همینکه اينارو انجام دادیم امام زمان خودش دستمونو میگیره و مارو از تاريکی به سوی نور میبره.
درمجالس عزاداری اشکتون اومد،دعابرای ظهورامام زمان یادتون نره
اللهم عجل لوليک الفرج
بنظرم يکی از آفت های خیلی مهم زندگی (زندگی شخصی و زندگی کاری) ، اينه که آدم ها دچار روزمرگی و فرمالیته بشن.تو اين حالت آدم اهدافش یادش میره ، نسبت به اطرافیان و وقایع دور و برش بی تفاوت ميشه و دیگه خبری از احساس نیست.اگه دقت کنیم اين دچار شدن رو تو خیلی از آدمها میبینیم که مشکلات زیادی هم برای خودشون و جامعه ایجاد کرده .مسئولی که دچار روزمرگی ميشه و دیگه "مسئولیتش" یادش میره و مثل یه ماشین صرفاً میره سرکار و یسری کار همیشگی رو انجام میده و برم
هوالحکیم
در زندگی همه ما فرصت ها و تهدیدات بالقوه ای وجود داره که انسان را به تغییر مجبور می کنه، اينکه مبدا و دلیل تغییر چیه و از کجا نشات می گیره و آیا تغییر می تونه در در راستای اعتلا و حتی سقوط فرد باشه بماند برای يک بحث مفصل، اما نکته ای که می خوام الان بهش به صورت مختصر اشاره کنم بحث " عادت های قدیمی در شرایط جدید" است.
خیلی از رفتارهای ما به يک عادت خوب و یا حتی بد تبدیل شده که یا حاصل از شرایط محیطی بوده و یا با سعی و تلاش گرفته، مثلا نماز ظ
سلام بچها.
 
براتون یه فيک آوردم که خودم خوندم و شدیداااااا خوشم میاد ازش.
خیلی عاااالی بود اصلا با قلب و روح آدم بازی ميکنه.
.
.
.
توضیح:
تو دل تاريکی بودن خیلی سختهاينکه هرروز صبح پاشی و دنیات
رو نشناسیاينکه بیدار شی و همه جا سیاه مطلق باشه.
ولی اگه يکی پیدا بشه که بتونه زندگی اتو تغییر بدهعاشقت باشه.فقط برای تو باشهحاضری بذاری چشمات بشه؟!
.
.
.
فيک let me be your eyes
couple: Vkook
+18
romance
lovely
 
 
download
 
 
 
سرکار که میرفتیم ، اين آخریا يکی مون باردار بود . ما ساعت کاری مون ۸ بود اون حدودای ۹ و خورده ای میومد با یه کیف کوچولو و یه ساک دستی گنده پر از خوراکی !! از همون ۹ و نیم ۱۰ شروع ميکرد به میوه خوردن ، تا وقت ناهار ، ناهار میرفتیم پایین از ساعت ۱ تا ۲ ، اون ساعت ۳ میومد بالا ، دوباره شروع ميکرد به میوه خوردن !! یعنی قد یه میوه فروشی هرروز با خودش میوه میآورد =)))))ما که فقط میخندیدیم. دلم برای اون روزا تنگ شد
1- اگر ساعت 12 ظهر هوا بارانی باشد آیا می‌توان انتظار داشت هوا در 72 ساعت بعد آفتابی شود؟
 
2- يک خیاط پارچه ای به اندازه 16 متر دارد و هرروز 2 متر از اين پارچه را می‌برد. آخرین تکه از اين پارچه روز چندم بریده خواهد شد؟
 
3- اگر پنج چرخ خیاطی در طول زمان پنج دقیقه بتوانند پنج تی شرت بدوزند چند دقیقه لازم است تا 100 چرخ خیاطی 100 تی شرت بدوزند؟
 
4- به چه سوالی هیچگاه نمی‌توانید پاسخ نه دهید ؟
 
5. من ساعت 8 شب به رخت خواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ ب
میام بگم کاش دانشگاهم عوض میشد، رشته‌ام عوض میشد، بچه‌های رشته‌مون کلا عوش میشد میبینم دلم نمیخواد و&کاقعا. ولی من نمیتونم هرروز هعی تپش قلب ناشی از حرص خوردن و عصبانیت رو تحمل کنم.
من نمیتونم اين حس بد لحظه‌های دیدنت و حتی بعدش و تحمل کنم، حالا یا حالم و به هم میزنی یا عصبیم ميکنی یا دوست دارم یا یه مرگی اين وسط هست که میدونم توام دچارشی فقط کاش بگذره کاش یه چیزی بشه که تموم بشه.
.
.
آسمونم دلگیر و تیرس مثل آخرین لحظه قبل از یه بارون شدید
تواناترین کوهنوردان کسانی هسنتند که به قله ی دلها صعود کنند:)
وقتی تولد یافتم گریستم و هرروز نشان میدهد که چرا گریستم:(
بعضی از مردم احساس تنهایی ميکنند زیرا بجای پل دیوار میسازند
زندگی نمایشی است که هر کس در آن بازی خودش را ميکند
بزرگی يک نفر در آن است که بتواند کوچکی خودش رابپذیرد
يک وجدان بیدار از هزارشاهد خوبتر و با ارزشتر است
به بعضی از آدمها نگویید سنکدل،دل سنگها میشکند:(
 
 
 
ادامه مطلب
اقا سلام 
اين روزا خوبه
ینی نه که اتفاق بدی نیوفتاده
همین خوبه دیگه
راستییی باخدا آشتی کردم نماز میخونم
پاییز و هواش یاد دوسال پیش میندازه منوهمه چیزو یادمه خاطرات و حس هام گریه هام موسیقی ای ک گوش میدادم آرزوهایی ک داشتم
 
واو لعنت به کنکور
هنوزم حس ميکنم خرابیی که تو من به وجود اورد.
خوشحالم ک بیشتراز دوسال باهاش درگیر نبودم
بگذریم
اوضاع احوال دانشگاه ب نظر خوب میاد
امروز يکی بهم گل داد  
خل شدم رفت
امیدوارم حالم هرروز بهترباشه و تمرکزم
از صبح کلاس و بخش داشتم و تایمای اضافی هم توی فانتوم پروتز بودم.تنهااستراحتم ده دقیقه ناهار بود از هفت صبح.اومدم یه چیزی از کمدم بردارم و بدو بدو برم سراغ کارم که یهو خودمو توی آینه رختکن دیدم.بعد از اون ذهنم درگیر شد.
قبل دانشگاه اصلاااا اهل آرایش و درگیریش نبودم.اوایل دانشگاه نهایت آرایشم ضدآفتاب بی رنگ!و گااااهی رژ لب بود.کم کم درگیرش شدم و تيکه تيکه آرایشم زیاد میشد تا جایی که پارسال هرروز برای دانشگاه باید کرم پودر و ریمل و رژ و خط چشم و گ
اين دومین غروب جمعه ست که من دارم بیشتر کار می کنم.
هفته پیش یه دفترچه درست کردم و کل کارام رو اون تو نوشتم.
هرروز یه تعدادیش کم شد و یه تعداد دیگه ای بهش اضافه شد.خوبیش اينه که دیگه هاج و واج نمی مونم که چی کار دارم و چی کار باید بکنم.
+ بعضی اتفاقات مثبت، یهویی تو زندگی رخ می دن، نميشه از قبل براشون برنامه بریزی.
++می خوام دیگه مثبت اندیش باشم.
يک سری از رفتارها وقتی مدام و هرروز تکرار بشن تبدیل می شن به عادت ، قطعا اين عادت خیلی از مواقع به نفع ماست و خیلی از مواقع هم به ضرر ما ! ما هم اگر نگاهی به خودمون بندازیم به عادت های بدی می رسیم که شاید سال هاست دوست داریم تبدیلش کنیم به یه عادت خوب اما ناموفق بودیم .
تعهّد خیلی کمک کنندس بطوريکه اگر واقعا با خودمون عهد ببندیم که تغییر کنیم و پای هر سختی که در پی داره بمونیم ، کار شدنی هست
ادامه مطلب
سلام
چطور ميشه از رفتار و ویژگی های ظاهری، مرتب و منظم بودن یه خانم رو تشخیص داد. برای من نظم و انضباط خونه خیلی مهمه. میخوام بدونم ميشه از روی ظاهر طرف و رفتار ظاهری متوجه شد که خانومي منظمه و شه نیست؟، بعضی از خانم ها واقعا توی خونه داری خیلی شه و نامرتب هستند، اين رو توی زندگی شون و توی اتاق هاشون ميشه دید.
ادامه مطلب
خیلی وقته لای کتاب های زبان رو باز نکردم.
نمیدونم، برم تعیین سطح بدم و از چند ترم پایین تر شروع کنم، یا مروری داشته باشم بر کتاب های قبلی.
خودم دلم می خواد اين کتابایی که تا حالا فرصت نکردم کامل بخونم رو تکمیل کنم ولی می ترسم تنبلی اجازه نده.
هوممم
یه ایده جدید رسید به ذهنم، هرروز خودمو ۲ ساعت توی اتاقم حبس کنم و زبان بخونم.
+ خوبی کلاس اينه که بزور وادارت می کنه درس بخونی.
++ آخرین استادم وقتی میشنید بچه ها میگن وقت نداریم توی خونه زبان بخونیم
خب آبان هم تموم شد! توی آبان چالش ۳۰ روز ۳۰ ساعت کتابخونی رو داشتم. ۷ روزش رو کتاب نخوندم. در کل ۱۰ تا کتابو تموم کردم. و بعد از به مدتی که از کتاب دور افتاده بودم چالش خوبی بود برام. 
اما بریم سراغ چالش آذر : 
برای اين ماه قصدم اينه هرروز حداقل دو ساعت درس بخونم. و اگه مجموع ساعات مطالعه‌ی درسیم در پایان ماه به ۱۲۰ ساعت برسه ( یعنی دو برابر چالش) ، یه جایزه به خودم میدم. هنوز تصمیم نگرفتم چه جایزه‌ای. راستش نمیدونم چه چیزی میتونه خوشحالم کنه. يکم پ
دیروز صبح به شدت حالم بد بود بعد از 2هفته درگیری رفتم دکتر
هنوز سرفه و درد قفسه سینه اذیتم ميکنه
باسابقه برونشیتی که داشتم میترسم بیماری پیشرفت کرده ورسیده باشه به مرحله آسم!
ا. دیشب زنگ زد
گفت بایه آموزشگاه زیست فناوری صحبت کرده در ازای آموزش پولی ازم نگیرن به جاش کار کنم براشون
خیلی خوشحال شدم
امروز صبح رفتم بانک خانوم گ.دیدم گفت آقای الف بهت زنگ زده خودمم چندبار زنگ زدم جواب ندادی گفتم گوشیم سوخته!
گفت برمیگردی سرکار گفتم فک کنم برم یه ج
.هیچی. چحوری به اين همه پوچی و سطحی بودن رسیدم. ب ی جایی که کاش همونقدری ک همه میگن باهوش و خوب بودم. نیستم. هیچکس هیچی‌ نمیدونه از من. اينکه چقدر از خودم بدم  میاد. چقد از کلاسمون بدم میاد. هرروز میرم اونجا ولی اتفاقایی ک میوفته اصلا برام مهم نیستن و اصلا یادم هم نمیمونن. همه چی خیلی پیش پا افتادس و من هیچوقت نمیتونم خودم باشم.نمیدونم. چرا امسال زودتر تموم نميشه؟ اصلا مهم نیس چی قبول شم. فقط میخوام تموم شه. نمیدونم شایدم ی روزی دلم تنگ شه واسه
خیلی بعد نوشت
سلام دوستای گلم امیدوارم حالتون خوب باشه به پیشنهاد آقای حسین هروز که مطالعه ميکنیم به نیت يکی از اعضای گروه اينکاروانجام بدیم،طبق توافق يکی ازبالا يکی ازپایین لیست انتخاب ميشه :)هرروز که نوبت هرشخصی باشه توجدول تيکابا گل(⚘)مشخص ميشه وپایین پست اون روز هم بایاداوری آقای حسین  اسم اون شخصی که نوبتشه اضافه ميشه.که صرفایادآوری بشه يکی از نیت های مطالعتون اون شخصی باشه که اون روزنوبتشه
آهان گفتم تيک یادم افتاداينوبگم
گرچه دار
گرچه خیلی وقتا از تصور رابطه های جنسی رابطه قبلیم حالم بد ميشه، گاهی اوقات عصبی میشم گاهی اوقات حسرت میخورم.
از شما چه پنهون گاهی اوقات وافعا دلم میخواد برگردم به اون روز ها.
برا همینا شرایط سخت ميشه گاهی. چون یادم میفته چقدر لاشی بود مردک ی با اون سن و سال.
راست میگن عشق های خیلی آتیشی هميشه یه طرف خیلی لاشیه یه طرف خیلی کسخول بچه ها.
من کسخول شده بودم.
بچه ها ولی من از تجربه هام پشیمون نیستم.
حالا که تموم شد و رفت.
ولی 
خب بهر حال تجربه بود.
ق
بسم الله

احساس می کنم که اين روزها دارم یه سری تغییراتی می کنم. شاید که دچار تروماتایز شدن مداوم و چرخه وار شدم. احساس تو خالی بودن و پوچی دارم. سرگشتگی و گمگشتگی. تنهایی و تنفر. انقدر که نمی تونم خودم رو تحمل کنم. من نمی تونم خودم رو تحمل کنم چطور از آدم دیگه ای توقع دارم که تحملم کنه حدودا دوماهی ميشه که پروسه ی رواندرمانی رو شروع کردم احساسم نسبت بهش هرروز در نوسانه. نمی دونم هنوز خوبه یا نه. نمی دونم که می تونم درست شم یا نه. در کل تغییرا
دیروز صبح به شدت حالم بد بود بعد از 2هفته درگیری رفتم دکتر
هنوز سرفه و درد قفسه سینه اذیتم ميکنه
باسابقه برونشیتی که داشتم میترسم بیماری پیشرفت کرده ورسیده باشه به مرحله آسم!
استاد لطفی دیشب زنگ زد
گفت بایه آموزشگاه زیست فناوری صحبت کرده در ازای آموزش پولی ازم نگیرن به جاش کار کنم براشون
خیلی خوشحال شدم
امروز صبح رفتم بانک خانوم گ.دیدم گفت آقای الف بهت زنگ زده خودمم چندبار زنگ زدم جواب ندادی گفتم گوشیم سوخته!
گفت برمیگردی سرکار گفتم فک کنم
 
+تغییر باید چی باشم که بشه اسمش رو گذاشت تغییر ؟
+مثلا همین احساس پختگی آخرای دهه بیست زندگی که اين روزا احساسش ميکنم و خوندن پست های سال پیش و پیش ترش ثابت کرد یه الهام متفاوت بودم تا الهام امروز . دغدغه ها، احساسات،درگیری های ذهنی یه روز یه چیز دیگه بوده و حالا یه چیز دیگه 
+ یه روز با ذوق از حرف زدن تک کلمه ای آنا اينجا مینوشتم اما حالا اونقدر خانم شده که میره به مهد و با افتخار از دستاوردهای جدیدش تو زندگیش تعریف ميکنه :)) و من هرروز برای ب
اين پسرها یسری هاشون که مجرد موندن
اون دسته ای که محبوب شدن و درامد دارن
خیلی کسکش شدن
خیلی 
دختر باز شدن
اين مشاور کنکورا
اينایی که تو قلم چی و اين کسشرا درس میدن
خیلی هاشون جزو همین دستن
دیشب هم اتاقیم پیام داد همینطور الکی چون میخارید به یه از همین استاداش
يارو معلوم بود خودشو جر میده که دخترا بهش توجه کنن.
دوستم میگفت خونوادش همه خارجن و خودش هم خیلی پولداره . یبار هم يکی از دخترا رو برده بوده خونه شون وای دختره گفته کاری نکردیم :/
حالا يارو
اونقدر خسته و بی حوصله م که حد نداره .
دلم تفریح میخواد
دلم باشگاه رفتن میخواد دلم میخواد ازصب تا شب یه ریز شافل برقصم و عشق کنم
دلم میخواد باخیال راحت خوش تیپ کنم و برم بیرون
دلم میخواد با خیال راحت برم خرید و کلی لباس بخرم  
دلم میخواد برم گواهینامه مو بگیرم
دلم میخواد نقاشی بکشم و کتابای غیر درسی بخونم
دلم میخواد عکاسی کنم
دلم میخواد با خوشحالی برم مهمونی نه با عذاب وجدان
دلم میخواد ورزش کنم که به وزن ایده آلم برسم اينکه وز
روز اولی که علی مشهدی رو دیدم خواستم بهش بگم سلام صادق :)
بس که شبیه صادق بود. توی اين يک ماه هرروز دلم رو براش تنگ کرد! برای هر حرف فلسفیش و برای هر بازی که تا چند سال پیش باهم می‌کردیم. 
حالا که اومدم پیشش بهش میگم که علی مشهدی شبیهشه و چرا. به گمونم ناراحت ميشه از اين‌که انقدر به پسرای کلاسمون توجه کردم ولی به روی خودش نمیاره! می‌شینم از در و دیوار باهاش حرف می‌زنم. که کلاسشون چه جوریه و چه جوری باهم مباحثه می‌کنند. دوست دارم پنیر پیتزا بریزم
بعد از مرگم اين مطلب رو بخونید.
من حس می‌کنم یه مشکلی دارم که مسایل منفی رو توی ذهنم انقدر پررنگ می‌کنم. مثلا قبل از عقد به مدت حدود يک ماه همسرم هرروز برام یه عکس گل میفرستاد به همراه یه متنی که غالبا خودش نوشته بود. اون زمان من اصلا توی زمین سیر نمی‌کردم تو آسمونا بودم. خوشحال و عاشق. عاشق‌ترین. به قدری خوشحا بودم که فکر می‌کردم خوشبخت‌ترین زن دنیام. ولی گذشت و عقد کردیم. یه شب که با خانواده همسر رفته بودیم شام رستوران. تو راه برگشت توی ماش
 
چه روزهای غریبی بود.چقدر عجیب و غریب.باورم نميشه که يک سال از اون روزها گذشته.هرچقدر هم که نخوای به یاد بیاری،يک عدد،يک تاریخ،کار خودش رو ميکنه.تو رو به زمان و مکانِ مورد نظر پرتاب ميکنه.مرورِ خاطرات اين يک سالى که گذشت هم به فکرهای درهم و برهمِ اين روزهام اضافه شده.
تسلیم میشم.به یاد میارم.مرور ميکنم.مثل يک فیلم.یا مثل یه خوابی که در شبِ قبل دیدم.چه تلخ یا چه شیرین گذشته.تمام شده.چیزی که واضحه اينه که: در حال حاضر، گذشته توهمی بیش نیست.
 
ف
اخیشش،امروز بخیر گذشت
امتحان خوب بودخیالمون راحت شد ولی فهمیدیم که بچه های عزیز،چندین گروهِ سکرتی طور دارن که در طی پیدا کردن جوابهای سوال های بایومکانيک،توسط دوستان پیگیر،برملاشداره جانِ جانان هاهرجی هست،هرمشکلی هست،بین ایرانیا هست و بس.وگرنه بچه های خارجیمون که اصلا صداشونم درنمیاد بدبختا
حالا منکه اصلا برام مهم نیست خدایی،اخه میگم همین گروه اولیه مگه چه گلی به سرمن زده که بقیه نزده باشن؟ولی بعضی از بچه ها خیلییی شاکی شدناااا
شادی آمد و رفت چه زود گذشت آن شادی
غمی آمد و رفت
و چه زود گذشت
سر راهی ماندم
آسمان را بنشستم به نگاه
پاهایم سست
سرم سنگین است
نتوان رفت به راهی که در آن
آسمان غمگین است
دختری در طرف دیگر راه
دست هایش را به خاک می مالد
بر زمین می خوابد
در خیال از ابر ها پنجره ای می سازد رو به فضای ابدی
من در اندیشه ی او
پی بازی می گردم
آه .
من چقدر نادانم
همچنان اول راه
شعر پر رازی می سازم درون سر خویش
و رها می کنمش در نسیم پشت آن سنگ سیاه
دخترک می خندد
نکند راز مرا م
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام عليک یا بقیة‌الله الاعظم
هميشه جمعه ها تورا کنارخود کم دارمچشمان تر از بارش شبنم دارم
برگرد بیا که تا نفس تازه کنمهر روز به تو نیاز مبرم دارم
 
کِی می آیی آقا؟بس است جان مادرت زهرا بیا.العجل یاصاحب امان❤❤دلمان به تنگ آمد.نه میتوانیم ببینمیت نه میتوانیم صدایی از تو بشنویم ونه میتوانیم بایستیم دربرابر گناهانمون.عاشق نیستیم اگر بودیم از همه چیزمان میگذشتیم.اماشیطان آنچنان دنيارو در نظرمان زیبا جلوه دا
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام عليک یا بقیة‌الله الاعظم
هميشه جمعه ها تورا کنارخود کم دارمچشمان تر از بارش شبنم دارم
برگرد بیا که تا نفس تازه کنمهر روز به تو نیاز مبرم دارم
 
کِی می آیی آقا؟بس است جان مادرت زهرا بیا.العجل یاصاحب امان❤❤دلمان به تنگ آمد.نه میتوانیم ببینمیت نه میتوانیم صدایی از تو بشنویم ونه میتوانیم بایستیم دربرابر گناهانمون.عاشق نیستیم اگر بودیم از همه چیزمان میگذشتیم.اماشیطان آنچنان دنيارو در نظرمان زیبا جلوه دا
میخواستم امروز از دستهایت بنویسم.
 
پنجره باز بود و يکهو سردم شد.
 
فکرم رفت سمت نفس های گرمت.
 
تصمیمم عوض شد!
 
داشتم فکر ميکردم چرا بعد از آن شبی که با هم گذراندیم هنوز قبل از خواب به آن شب فکر ميکنم.
 
یاد حرف خودت افتادم که گفتی کسی که سوار ماشین مدل بالا بشود دیگر در پراید لذت نخواهد برد.
 
خب معلوم است اگر يک شب را تا صبح در آغوش تو و کنار دم و بازدمِ امیدبخشت سپری کرده باشم دیگر اين خوابها مزه نخواهند داشت.!
 
معلوم است که گوشم تا زمزمه
.من دارم ناپدید میشم. دارم عقلمو از دست میدم. دارم ذوب میشم. دارم از بین میرم. میدونم. من . من دیگه نمیدونم چجوری باید قوی باشم. چجوری باید تصور خوبی ک بقیه دارن ازمو حفظ کنم. تلاشم بی فایدس. من جسمم اينجاس اما روحم جای دیگه ایه یه جایی ک خودمم نمیدونم کجاس.ی وقتایی ب اتفاقایی ک هرروز میوفته فک ميکنم و unreal unreal unreal. توقعتو از ادما بیار پایین. از خودت. بیار پایین توقعتو. ول کن. ب درگ که هیچی پرفکت نیست. خب نیست. اگه پرفکت بود همه چی شاید بی معناتر میشد.
کارای مامانا واقعا سخته.
اين یه هفته .که مجبور بودم کل کارای خونه رو انجام بدم
فهمیدم.صبحونه ناهار شام.چای دم کردن و ظرف شستن.
خونه مرتب کردن و.اوووه.
دارم از هوش میرم.
ساعت ۶ از خواب بیدار شدم.

المپیاد .فعلا بای بای.
مامان میگه ها:میگه وقتی مجبور باشی .کدبانو هم میشی.عجله نکن!
اوپس.واقعا توان رفتن دانشگاه رو ندارم.
کاش بگن استاد نمیاد.یا تعطیله.یا هرچی!
من‌هرروز ۳ تا دادخواست واسه بابا تایپ ميکنم امروز جون خودکار دست گرفتن
امروز از صبحش که بیدار شدم حالم گرفته بود 
اون از دیروز که با قضیه‌ی سوختن چادرعربی اصیل که هدیه مادرم بود و تو فردشگاهی که بخاریشون رو کنار پیشخوان و جای غیر استاندارد نصب کردن گذشت
اينم از امروز که فهمیدم گوشیم نفسهای آخرشو ميکشه و فعلا شرایط خرید یه گوشی درست درمون رو ندارم و همه کار و زندگی من گوشیمه 
هرروز صبح که بیدار میشدم خونه رو مرتب ميکردم و میرفتم سراغ گلدوزی و فلان 
ولی امروز پسر تا تونست ریخت و پاش کردو کسی نبود که جاشو تمیز کنه
یادمان باشد که هرروز صبح زود حداقل 5 دقیقه از خدایمان بخاطر داده ها و ندادهایش شکرگذار باشیم .من اين را میدانم که هر موقع شروع به کارم کردم و گفتم خدایا به امیدتو کار مهرسازی هم را شروع ميکنم و از خودت رزق خودم و پرسنل مهرسازی زمان را میخوام و آن هم که برایش کاری ندارد تا به فکر میوفتی که به زبان بیاوری، بدون شک قبل از به زبان آوردن سرازیر میشود. چه کسی بهتراز اين، بی منت و بدون تعلل و وقفه (دوستت دارم خدا)
 
 
روزتو هدر نده .ماجراجو باش .
منظورم از ماجراجویی اينه که برای روزت یه لیست پر از کارهای جور وا جور بسازی .هر روز یه کار جدید انجام بده .هرکاری که میتونی برای خودت انجام بده .کاری که لبخندت رو لبت بیاره .ورزش کن .هرروز در کنار کارهات مقداری زمان به شکرگذاری اختصاص بده .به شعر خوندن .کتاب خوندن .گوش دادن به موسیقی .فیلم تماشا کردن .نگاه کردن به آسمون و پرنده ها .تصور کردنِ رؤیاهات .و یادت باشه هرروز یه قدم به سمت هدفت برداری .اينجوری حس فوق العا
اصلا من احمق من خل،
 
همین که پسرای دور و بر من که اينجا رو میخونن، دیگه با عکس عوض کردن توی پروفایل و میدونم نوشته گذاشتن و درست کردن ریش و سیبیل عجیب غریب و گذاشتن عکسش توی پروفایلشون دلبری نميکنن و سنگین و رنگین سر جاشون نشستن برای من کافیه. همین که يارو نمینویسه: you really are my ecstasy
 
بعدم زیرش اسم پسر خواننده نمیذاره (که معنیش ميشه: من همجنسگرا هستم)، برای من کافیه :)
 
:)
 
 
ابان شده یه ماه سخت وپرمشغله ای که خیلی سریع داره تموم ميشه.
 
اوایل اين ماه به دستور مادرجانم شروع کردیم به خونه تی اونم به روشی بسی خانمان برافکن!
 
تو تموم روزای انجام کارخونه تی مهمون داشتیم!!
 
فکرکنید
 
یه خونه کوچيک بهم ریخته با فرشای جمع شده و ودر هم وبرهم و مهمون داری:)
 
و ايناز خانومي که اندازه ده تا مهمون بریز و بپاش داره.
 
ادامه مطلب
بعضی از آدمها مثل يک آپارتمانند. مبله شيک راحت! اما دو روز که توش زندگی ميکنی، دلت تا سرحد مرگ میگیره!بعضی آدمها مثل یه قلعه هستن! خودت را ميکُشی تا بری داخلش! بعد میبینی اون تو هیچی نیست. جز چند تا سنگ کهنه و رنگ و رو رفته!اما.بعضیها مثل باغند! میری تو، قدم میزنی، نگاه ميکنی، عطرش رو بو ميکشی، رنگها رو تماشا ميکنی. میری و میری، آخری هم در کار نیست. به دیوار که رسیدی بن بست نیست، میتونی دور باغ بگردی! چه آرامشی داره همنفس بودن با کسی که عمق سین
از سال ۷۶ که اون خدا لعنت کرده رئیس جمهور شد و شعار آزادی داد تا به جال وضعیت حجاب هرروز بدتر و بدتر شد ولی همه اين حرف را قبول داریم که در يکی دوسال اخیرروند سریعتر شده و وضعیت حجاب از خط قرمزها گذشته و به حالت بحرانی در آمده .از کشف حجاب های خودرویی تا کشف حجاب در پارک ها و بدحجابی یا بهتر بگم بی حجابی در معابر عمومی و اماکن اجتماعی .اين وضعیت نشان دهنده کم شدن حیا و غیرت در جامعه طی سالهای اخیر  است  . مسئولان و مردم دیگر نباید بگند که باید برا
روزای بدو بدوییه، صبحا ۶ بیدار میشم تا حاضر بشم، شیر بدم و شیر بدوشم و برم که هميشه هم دیر میرسم.اونجا هم که هزارتا کار هم ۶ ماه نبودم هم آخر ساله
پدر و دختر تا ۸و نیم میخوابن بعد پا میشن حاضر میشن ، بابایی دختر میاره مهد زنگ میزنه به من که گذاشتمش برو پیشش. من بدو بدو میرم. تا وارد میشم مانتو و مقنعمو عوض ميکنم با لباس بیمارستانی که نميشه رفت تو مهد. همه بچه ها دورم جمع میشن و نگام ميکنن تازگیا حرفم میزنن. مثلا میگن خاله نی نی منتظرته دلسا دهنش
کنترل کامپیوتر از راه دور مدت زمان زیادی است که در بین افراد رواج دارد و هرروز نیز اين نیاز بیشتر می‌شود. در مواقع زیادی پیش می‌آید که مشکلات کامپیوتری برای افراد پیش می‌آید و به هر دلیلی، تمایل به بردن سیستم خود به تعمیرگاه را ندارند. یا ممکن است فایلی در سیستم خود داشته باشید که به آن نیاز دارید ولی نمی‌توانید مسیر را تا سیستم خود طی کنید و فایل را بردارید. در اين شرایط، نرم افزارهایی برای ویندوز وجود دارند که به شما اجازه اشتراک کامپیوت
امروز پیرمردی را دیدم شاخه گل ب دست روی نیمکت نشسته بود و برف بر سرش جا خشک کرده بودایستادم چترم را بالای سرش گرفتم متوجه من نشدگویا غرق در خیال خود بود ب انتظار نشسته بود گمان کنم چشم ب راه معشوقه اش بود دلم نیامد تکانش دهم و از خیالش پرتش کنمناگهان ناقوس کلیسا ب نشانه ی ساعت ب صدا در آمد و او ب بیرون از فکر پریدمرا دید گفت چ ميکنی جوان پرسیدم ببخشید عمو شما سردتان نیست که ناگهان دیدم ب لرزه در آمد.گویا قبل از سوالم متوجه سردی هوا نبود و جای
سی و شش روزه شده بودی که از زنجان به خانه آمدم. بغلت کردم و خندیدی. با تو حرف می‌زدم و تو خودت رو در آغوشم رها کرده بودی. همه متعجب بودند که چطور ممکن است با  کسی که انقدر کم می‌بینی‌اش راحت باشی. از آن روز تو فرزند من شدی. وقتی گریه می‌کنی تو را به من می‌سپارند و می‌روند. شب‌هایی که من باشم روی پای من به خواب می روی و جهان زیبا شده است دختر من. تو دوست منی. دوستی‌‌ای که آغازش قبل از چشم گشودن تو به جهان بوده و پایانش؟ گمانم نباید پایانی داشته ب
کلمات فریاد میزنند و من دردم می آید،موجی از کلمات بر سر و تنم قدم رو میروند و با هر فریاد نظامی شان دردم می آید!نمیدانم چرا اما آگاهانه اشتباه می کنم،دو ماه قبل جایی نوشتم اگر دوباره متولد شوم دوباره اشتباه می کنم،نه من احمق هستم نه اشتباهاتم احمقانه!بهرحال به اين نتیجه رسیده ام استعداد بسیاری در رنجاندن آدم هایی که برایم اهمیت دارند دارم.مشکل از طرز دوست داشتن من است نه منبارها گفته ام که خانه برایم تنگ است،هرروز دیوار ها نزديک تر می شوند و
براى کشتن خودم هرروز مصمم تر میشم. ولى همینکه بعد از مرگمو تصور ميکنم میبینم که ابجیمم مرده. و همین منو منصرف ميکنه. 
هیچوقت خونوادم انقدر دوستم نداشتن. داداشم همش منو میبره بیرون، باهام حرف میزنه انگار که ادم مهمى هستم.
مامانم بغلم ميکنه بجاى همه ى اون بغل نکردناى بچگیم.
بابام. بابام واقعا داره خودشو تغییر میده. برام خونه میگیره. ازم حمایت ميکنه و باهام مهربونه.
ولى من نمیتونم ادامه بدم انگار که هیچ چیز دیگه اى براى دیدن و تجربه کردن وجود ندا
9 شهریور 1397 - روز سوم - رنگارنگ(رنگی)
کما. توی کما بودم. نمی دونستم که از کجا می دونم. چیزی حس نمی کردم. چیزی نمی دیدم. شتیده بودم وقتی کسی توی کما میره، به همراهانش میگن باهاش صحبتت کنن، اون می شنوه ولی نمیتونه جواب بده. اما من هیچی نمی شنیدم. تمام شبانه روز خواب بودم و توی خواب راه می رفتم. اون ها تلاش کردن تا من رو از توی کما بیرون بیارن، اما دست هاشون جای اينکه من رو بالا بکشن، بیشتر و بیشتر به سمت پایین هل میدادن. می گن اگر توی مرداب بیفتی، دست و
40 روز پیش خبر مرگ دختر عموی سی و چند ساله‌ام را شنیدم. مرگی ناگهانی و بی‌خبر. همانقدر ناگوار و شوکه کننده مثل وقتی که در بچگی امتحانی را خوب می‌دادم و وقتی با نمره‌ی افتضاحش روبرو می‌شدم نمی‌دانستم چه کار کنم.امروز 40 روز از آن بُهت گذشت. بُهتی که آرام آرام یخش شکسته شد. یخی که برعکس هميشه، سرد نبود، داغ بود.زندگی اين روزهایم جوری بود که پدر و مادرم را نمی‌دیدم. هرروز و هرساعت کنار زنعمو و عمویم بودند. روزهایی که سرکار بودم با مادرم چت می‌کر
گرچه با او حرف نمیزدم اما دلم میخواست هرروز و هر ساعت او را ببینم.عاشقش نشده بودم اما به عشقی که ابراز می داشت نیاز روحی داشتم.همه ی زن ها همینطورند !قبل از آن که عشق را دوست داشته باشند،عاشق را دوست دارند .و هميشه برای دختران و زنان پس از پیدا شدن عاشق،عشق به وجود می آید .من نیز ،از اين قاعده مستثنی نبودم !
فکر کن حبس ابد باشی و يکبار فقطبه مشامت نمی از بوی خیابان برسد.سال نفرین شده در قرن مصیبت یعنیهی زمستان برود، باز زمستان برسد.
.
.
ر
مثلا هرروز طلوع را از انعکاسش روی برف های کوه روبروی پنجره ببینم جوری که کش آمدنش روی دامنه اندازه ی قد خانه طول بکشد ، قهوه و سیگارم را توی بالکن سردی ببرم که نگاه به نارنجی روی سفیدی گرمش می کند . دوش بگیرم ، لباس بپوشم و توی آیینه ی جلوی در به خودم بگویم که تو قهرمان زندگی من هستی و بعد بروم .
 
مثلا عصر ها غروب را توی آسمان بنفش و زرد و نارنجی ببینم و از ندیدن خانه ها ناراحت شوم که چقدر تهران امروز آلوده است و در فکر اين فرو روم که اگر مدرسه بچ
يک سفینه نشست روی زمین
سرنشینان آن همه خوشگل
از کُراتِ دگر شدند اعزام
تا بخندیم و حل شود مشکل
يک رُباتش شروع به صحبت کرد
گفت از وضع مردم آنجا
قصدِ جاسوسی از زمین را داشت
اينچنین گفت قصّه را مجمل
گفت او در کُراتِ دیگر  ، ما
عاطل و باطلیم و سرگردان
کاری از دست ما نمی آید
از بوروکراسیِ شدید ، خجل
رفته ما در اداره ها هرروز
از برای امور جاریِ خود
ماجراهایِ قیرو قیف حاکم
درد چون ميکروبی قوی ناقل
دستهامان درازتر از پا
کرده ما متر اداره را هر روز
همه م
به نام خدا
توی اين روزهای گرم داغ تابستان  هرروز خدا صبح به صبح از خواب بیدار میشم و با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم روز و کار خودم را شروع ميکنم
خلاصه بعد از مسواک زدن و مرتب کردن موهام و زدن ژل به موی سرم آماده رفتن به محل کارم میشم تا يک روز خوب را دوباره شروع کنم .
راستی اين را یادم رفت بگم شغل من حراست  هستش حراست از مکان وسیله و وسایل کار دیگران در محل کار .
خلاصه باید اين رابگم که شغل من به نوبه خودش يک شغل آبرو مند هست چرا چون همه به من و امس
مطلب قبل را خواندم و کمی از نظر دستور و املا ناامیدم کرد. دقت بیشتری باید داشته باشم. روی انتقال احساسات هم. خیلی خشک و ساده بود. 
 
ملت عشق اسم کتابیه که حتما يک بار شنید (اگه نه، حس حسودی مرا برای اين حجم از دور بودن از گیر و دار ها پذیرا باشید.). اول مقاومت شدیدی نشون دادم برای خوندنش. ولی یه بار سفر بودیم و توی کتابخونه صاحاب‌خانه پیداش کردم و ورداشتم و خوندم. زیاد خوشم نیومد ولی خب جالب بود. مخصوصا ۴۰تا قانونی که داشت. به سرم زد منم چله نشینی ک
با یاد خدا
 
سلام
امروز شنبه اول هفتس.از هوا نگم که فوق العاده بهاریه.
آدم دلش میخواد ساعت ها بره بیرون توی اين هوای عالی
بگذریم امروز رفتم دکتر سرماخوردگیم از ده روز گذشتهشربت و کپسول داد.
درمونگاهم گفته دیگه ویتامین و قطره ب مانمیده دولت.
چرا جابجا مینویسم☺☺
خلاصه دیگه قهطی شده
ی هفته دیگه تولد پسر کوچولومه عزیز دل من امیدوارم تا تولدش کاملا سرماخوردگیم برطرف بشه.
پسرخاله هرروز میشماره که چن روز ب تولدش مونده.خلاصه منتظر اون روزیم
  
 
شهر خالی می شود.
کوچه ها یخ می زنند.
ِاردیبهشت . می رود.
اما طعم شیرین کرشمه اش؛
می کُشد نفس تنگ زمین را.هلاک می کند ظلمت کده ی اين مسافر  غریب  راخیابان هایش پر می شود از
  بغض ِسرگردانی.
شهرهایش لبریز می شود از تنهایی.
چشم انتظار می مانداين بیمار محتضر تا آبان در لا به لای ذهن پر آشوبش از راه برسد
تا آذر دوباره با ناز خود را برساندتا سرشار وسرمست  گلهای داوودی از جنس اهورای اش شود.وجرعه نوشِ شرابِ ناب. رنگ هایش .
تا اعجازش
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب