نتایج پست ها برای عبارت :

خش کنم امشو بیایی های دل بسازی

ته مله سنگتراشون
ته گیسو افشون افشون
اگه بوه صد تا خون
دیگر نمبه ته مله کیجا نمبه ته مله
 
خداوندا مه دل هوایی شونه، دیگر نمبه ته مله
مه یار امشو انا صواحی شونه، دیگر نمبه ته مله
الهی من صواحی ره نوینم، دیگر نمبه ته مله
بال به گردن جدایی ره نبینم، دیگر نمبه ته مله
ادامه مطلب
 
 
 
 
شعر مازندرانی
#غزل_تبری#روح_اله_نظرنژاد_کدخدا#اِسپه_رازقیصُبْ جا بِدوشِ دُختِ پیغمبر گِرمْبهیا یَعْله تا شو، سینه ی حیدر گِرمبهامشو تموم انس و جن وِه نور یارمْهگِر سبزِ قنداقه شه بال ِسَر گِرمبهبِشْکُفته اِسپه رازقی ماهِ زمین سَرمن ماهتو وه شاخه ی احمر گِرمبهمردم نَدینه اُونگِدر با شی دِ تا چِش!من دوشِ پیغمبر ره شی منبر گِرمبهاين فاطمه (س) اون فاطمه* فرقی نکاندهمن شی برارونِ دل وَر وَر گِرمبههر جا که زینب دَوّه من اونجه دَرِمْبهسق
1. بچه ها میخواستن برا هالووین مهمونی بگیرن و از اونجا که من نقش بسیاااار مهمی در مجالس ایفا میکنم منم دعوت کردن. منم تصورم از هالوین این بود که با خودشون کدو میبرن :/ گفتم بهشون که من کدو ندارم و نمیتونم بیام.
دیشب پنج دیقه همه چراغای کره زمینو خاموش کردن؟ بخاطر جمله من بود :)
فرهنگ غرب هم پشماش ریخته الان و ترامپ هم اسم منو حک کرده رو قلبش و ناهار و شام نمیخوره و همش کدو میخوره :)))
خلاصه که منو از این مهمونیای لوکسوریتون دعوت نکنید یهو پا میشم با
دانلود آهنگ جدید هانا به نام آها بوگودانلود آهنگ آها بوگو از هانا با کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸
همراه با متن آهنگ و پخش آنلاینDownload New MusicHana – Aha Booo
 
320
 
128
 
می جان یاری دگوده بو قبای گالشی امره بجار بومه بو زحمت بکشیمی چلچرانهمی چلچرانهامشو شیمی خونه ور شیرینی خورانهحالا دل گوته منم، شو خوته منم، آفتابه او سنگینه جور گیته منمچندی مه پوست وا بکنم می پرتقالهچندی نگاه وا بکنم بلندی بالا رهبلندی بالای نگودبو می دیل کارهامروز نشاس وا بکنیم فردا دوبارهمی
هنگ محسن لرستانی بنام بچه سوسول
حرفی نزن چیزی نگو
ولم بکو بی آبرو
 
متن آهنگ بچه سوسول از محسن لرستانی
حرفی نزن چیزی نگو
ولم بکو بی آبرو
خودم دیدم باهاش بودی
حالم خراو میشه و تو
دستده دیدم تو دسش
شده بودی همه کسش
جوانیمو هشتم به پات
حالا سوسول شده خدا
رفتی با او بچه سوسول
مه کی یزید تو چشات
سی کو خدا کی یارته
خدا ده شکر که یارته
سی کار بارت روزگار
میگن خودش دختریه
بچه سوسول چش خمار
انگشت نمای دنیا شدم
خارم تو کردی بی خدا
چه چیزیش از مه بهتره
او
بخیز آنجا که آنجا را بسازيبخیز اینک زمان روح‌تازی 
سلوک عاشقان دانی چه باشد؟رهايی از جهانهاي مجازی
بخیز از جامه‌هاي سست زیرینبخیزی تا بسوزی تا بسازي
به دنیا آمدی تا حق ببینیچو باطل دیده‌ای این چیست بازی
برو آنجا که غرب و شرق محوستنه کس داند ز رومی یا حجازی
برو آنجا که آب از عشق جوشدز خون روح بر خود تکیه سازی
رها از نسبت و خویشان خاها از خیر و شرّان موازی
دویی اینجا، برو آنجا یکی شوبرو حلمی چه اینجا نرد بازی
 
1- درست بود که " شفا یافتن یعنی جایی که قبلا با درد لمس شده، با لذت لمس بشه."
2- برای اینکه تاب بیاریم، برای اینکه دیوانه نشیم، کافیه کسی باشه که بهش اعتماد کنی، با تو به عمق تاریکی درونت بیاد، قصه تو رو بشنوه، لمس کنه، ولی تو رو رها نکنه و دستت و بگیره و کمی کمکت کنه تا بيايي بالا. تو هم بخواهی که بيايي.
1. امروز هرکی از در کلاس وارد میشد یهو پا میشدم براش "از اون بالا کفتر میایَ ، یک دانَ دختر میایَ" میخوندم سر صبحی برگ و گلاش می ریخت می اومد می نشست :))) فقط ری ری باهام همکاری کرد و تا اخرشو خوندیم :)))  تازه یه اهنگ دیگه هم رفتیم. "امشو شوشه لیبک لی لی لونه" :)))))
فردا هم میخوام به مناسبت ورودشون "دختر ایرونی مثل گله" بخونم :)))
#ستاد_مبارزه_با_افسردگی_در_دوران_کنکور
2. از دوستم خواستم برام جزوه بفرسته تو تلگرام. بعد که فرستاد واسه خودم فوروارد کردم توی
سلام و ارادت. مدت هاست که تو مدرسه و مسجد و هیات با بچه هاي نوجوان و جوان ارتباط دارم. بخشی از تجربیاتم رو در کانال تلگرامی @ha_mim1377می نوشتم.به پیشنهاد دوست عزیزی تصمیم گرفتم اون کوتاه نوشته ها رو اینجا به اشتراک بذارم.امیدوارم به کار معلم هل و مربیان عزیز بیاد.
نکته اول:آن کس که خودش تهی است چگونه دیگران را سرشار و سیراب نماید؟  کسی که متاعی ندارد، کجا خریداری پی او می آید؟  نه انس و خلوتی،  نه طهارت و معنویتی،  نه دانش و مهارت ی و. چگونه این آد
سفر اربعین را می‌شود 5،6 روزه خیلی خوب و کامل جمع کرد. اما کاروان آن هم از نوع کم تجربه اش 12، 13 روز فِس فِس کرده، آدم را ذوب می‌کند و نفس آخرمان را به خانه می‌رساند.
اصنشم هرچی اذیت شدم، تقصیر توست. اگر بودی، هرسال کاروان 2 نفره مان به راه بود. دیگر لازم نبود برای هر قدم برداشتن و لقمه پایین دادنی الاف 130 نفر دیگر شوم. فقط تو بودی و من و حسین.
تو را نمی‌دانم. ولی من تک خوری نکردم. کنار قدم هايم تو را هم میدیدم. با تو چای و یه عالمه خوراکی هاي خوشمزه خ
سفر اربعین را می‌شود 5،6 روزه خیلی خوب و کامل جمع کرد. اما کاروان آن هم از نوع کم تجربه اش 12، 13 روز فِس فِس کرده، آدم را ذوب می‌کند و نفس آخرمان را به خانه می‌رساند.
اصنشم هرچی اذیت شدم، تقصیر توست. اگر بودی، هرسال کاروان 2 نفره مان به راه بود. دیگر لازم نبود برای هر قدم برداشتن و لقمه پایین دادنی الاف 130 نفر دیگر شوم. فقط تو بودی و من و حسین.
تو را نمی‌دانم. ولی من تک خوری نکردم. کنار قدم هايم تو را هم میدیدم. با تو چای و یه عالمه خوراکی هاي خوشمزه خ
اگر بدخواه، اگر بدگو نباشیم،
چرا حق بین، چرا حقگو نباشیم؟
زبان یک می کند روزی غم و درد،
اگر یکدل، اگر یکرو نباشیم.
 
شبی ترکت کنم، روزم سیاه است
، نپرسم حال تو، حالم تباه است.
گنه پوشی گناه است و ولیکن،
گنه هاي ترا گفتن گناه است.
 
گشادم بر تو دل را بی تقاضا،
اگر جرمی تو بینی، عیب منما.
دلم دریاست، از صافی آبش
بتابد سنگها در قعر دریا.
 
سبوی صبح دارد بوی نوروز،
چو هدیه آورد از کوی نوروز.
چو تندر نالة نی آورد باد،
برقصد لاله اندر طوی نوروز.
 
 بهار آ
دلم تنگ است . حالم خوب نیست . کم آورده ام .سرما خورده ام . جسمی و روحی داغون هستم . کاش بيايي و آرامم کنی . کاش بيايي و دلداریم بدهی . چقدر نشانه می فرستی ؟؟؟ حواسم هست . فکر نکن که نمی فهمم . گزارش چشمهايت . عکسها . پرنده ی حرم رضوی . تسبیح گلی .شعرهاي حافظ و حضورت که چقدر نزدیک است . تاکید جمله ی " آدمها بی دلیل سر راه هم نمیان " . لب تاب قدیمی . عکسهاي قدیمی . نوشته هاي قدیمی .
چرا اینقدر از نور گفتی؟ چرا اینقدر از پرنده گفتی ؟ نخستین پر
روزی ما دوباره کبوترهايمان را پیدا خواهیم کرد
ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
وهر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهاي خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ییست
وقلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف،زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ییست
تا کمترین سرود،بوسه باشد
روزی که تو بيايي،برای
یک سال و یک ماه گذشت بی تو، با یاد تو
 
زهرای بابا سلام
 
دیروز صبح تقریبا همان ساعتی که برای همیشه از پیش ما رفتی سر خاکت بودیم. مثل همیشه اول با تو خداحافظی می کنیم و بعد حرکت می کنیم سمت تهران. 
شب قبلش خیلی حالم خراب بود. بی اراده گریه ام می گرفت. برای همین رفتم بیرون که ماشین بشورم. هم تنها باشم و هم کسی حالم را نفهمد.
بابا جان می گویند این قدر تو را یادآوری نکنیم. انگار دست خودمان است. مگر می شود طعم شیرین با تو بودن را تجربه کرد و بعد فراموشت ک
دانلود آهنگ مسیح و آرش Ap تو که نیستی پیشم
شعر و ملودی : هوروش بند | تنظیم قطعه : مسعود جهانی
دانلود اهنگ تو میتونی بمونی
دانلود آهنگ تو میتونی بمونی میتونی بسازي
هم اکنون براش شما عزیزان ♫ آهنگ تو که نیستی پیشم از مسیح و آرش Ap ♫ با متن و دو کیفیت 320 و 128
Download New Song By : Masih And Arash AP – To Ke Nisti Pisham With Text And Direct Links In JazMusic
خواننده این اثر آرش AP مسیح نام دارد 
برای دانلود روی لینک ادامه مطلب در زیر کلیک نمایید.
متن آهنگ تو که نیستی پیشم مسیح و آرش Ap
♪♪♫♪
 
یا اباصالح، باید برای وصف تو تا آسمان رسید.
 
 
**أللَّهُمَ عَجِّل لِوَلیکَ أَلفَرَج**
 
**********
متن و شعری بسیار زیبا.
 
مثل هر بار برای تو نوشتم:
دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بيايي!
دل من تاب ندارد،
همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
تو کجایی؟ تو کجایی.
 
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این رهبر دلسوز، طرفدار ندارد که غریب است؟
و عجیب است که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو
من چند ساله کار میکنم ولی پول یه پراید رو ندارم.پول ندارم یه آپارتمان اجاره کنم و هر چقدر پس انداز میکنم بیشتر حس بازنده بودن دارم بابت لذت هايی که با پس انداز کردن پول از دست میدم. 
با این اوضاع تا این سن که ازدواج نکردیم .بعد از این هم نمیتونیم.
من هیچوقت به رفتن فکر نمیکردم .باید بمونی و بسازي .
اما چی رو بسازيم؟ به چه امیدی بسازيم؟
بله ملال بس تست. ملال چون مردابی تنِ جسدواره را بدرون خود می‌کشد و درد و رنج و مچاله شدن را تحمیل می‌کند، در ازای چی؟ هیچ دقیقا هیچ.
دلم برای ح تنگ است و منتظرم اما خوب می‌دانم کارم با او تمام شده و دیگر نه او آنی تواهد شد که من می‌خواهم و . او که از من جز جن‌ده بودن چیزی نمی‌خواهد.
باید جدی باشم با مسئولیت پر تلاش و کوشا و باید برای دکتری و برای کار برنامه‌ریزی کنم. زین پس تو میدانی که هیچ عشقی نیست و جهان هیچ ندارد که به تو بدهد پس تویی که با
چه حال باحالیه که بيايي پنل بلاگ رو باز کنی و ببینی که 30 تا ستاره روشن داری. البته یه حال بی حال هم داره که میگه خیلی وقته که به بلاگ سر نزدی و پست هاي زیادی رو روی هم تل انبار کردینمی دونم چرا وقتی شروع می کنم به پست نویسی آخرش به جای پست وبلاگ یه پست توئیتر یا در بهترین حالت یه پست تلگرامی دارم. باید این نقیصه کوتاه نویسی رو از خودم دور کنم.
گفتم به تمنای تو ام ، جان به لبم ای گل زیباگفتا که نیابی تو مرا هرچه کنی صبر و تقلاگفتم که حدیث می و مطرب من و ساقیکم بود گلی تا که به عشقش بشود حل معماگفتا که ز اسرار ازل ، یکی خلقت عشق استباید بشوی کنده ازین خاک و بيايي به تماشاگفتم که اگر دل بدهم قطع شود ریشه خاکی گفتا که بیا زنده و جاوید شو در عالم بالا
اهنگ بی کلام رو دوست دارمچون میتونی همون لحظه داستانش رو اجرا کنی بسازي توی سرتمثلا فکر کن یه صبح سرد زمستون که داری میری امتحان بدی توی مسیر یه موزیک بی کلام گوش بدیحسش اینه که تو نقش اول یه رمان یا فیلم بلند و جذابی که روزشو با مثبت ترین حس یا غمگین ترین و غیره(بسته به اهنگ) و داره میره که شگفت انگیز ترین کاری که از دستش برمیاد رو انجام بدهحالا اینکه اون کار چی میتونه باشه رو خودتون تو فصل بعدی بخونین؛)
هر کسی در عمیق‌ترین جای ذهنش پستویی دارد که در مواقع بحرانی به آن‌جا پناه می‌برد. آن‌جا می‌تواند بدترین احوال و سهمگین‌ترین و کمرشکن‌ترین حوادث را پشت سر بگذارد. مثل پناهگاه‌هاي دوران جنگ. بعد از بمباران بیرون می‌آیی. شهر سوخته، خانه‌ات خراب شده، امّا خودت زنده‌ای. دود از زنده و مُرده‌ی شهر برمی‌خیزد امّا تو فرصت داری دوباره بسازي‌اش. چرا بعضی‌ها وقتِ بمباران یادشان می‌رود بروند پناهگاه ؟!!!!!
نگاهی به اینجا. که بدانی سر جایش است. می خوانی. کتاب هايی. بی اشتیاق یا با اشتیاق. کتاب هايی که جان می گیرند. کتاب هايی که می مانند و واژه هايت را وسوسه می کنند . کتاب هايی  انگار از خودت. سمتی باید بروی اما جایی نیست. همان خانه ها.همان آدم ها.پناه واژه ها خوب است. می توانی  هرچه بخواهی بسازي. اینجا خالی است.
حاجی اولین سالی بود که به حج مشرف شده بود کنار بیت الله الحرام جوانی کنارش نشسته بود. سوال کرده بود از کجا آمده ای حاجی گفته بود از ایران. در جواب متقابل شنیده بود که از حوالی مدیترانه آمده است. بعد جوان گفته بود سال آینده نمی توانی بيايي حج. ولی از سال بعد هر سال خواهی آمد. حاجی دوسال بعد شد مدیر کاروان و  همه ساله حج مشرف می شود. 
نمیدونم از این که خوابم عمیق بود و صدای گوشیمو نشنیدم نارا حتی یا اینقد گرفتار و درگیر هستی که نتونستی بيايي به سایت سر بزنی
ولی هرچی که هست فقط و فقط از خدا میخوام تنت سالم، لبت خندون و عمرت طولانی باشه
به خدا من ادم بدی نیستم تو منو خوب میشناسی
من به آمار زنده زمین مشکوکم
گرچه پیش تر مرده ام.
ولی هر صبح در جلوی آینه
منتظرم تا قبل به خاک سپردنم.
بيايي و زنده ام کنی.
روبروی آینه هستم ولی هرچه مینگرم تو رو نمیبینم.
اگه روزی
آمدی در آینه و نبودم
بدان کوله بار بسته ام تا بجویمت
با همان کوله بار سفرت
بیا در پی ام
کسی نمیداند شاید در راه مانده ام و مسیر گم کرده.
خوشحال میشوم ببینمت و ببویمت و بگویمت .
 ❆ #خبر:عمر خبرهاي خوشلحظه ای است ای کاش مابی‌خبر به هم برسیم ❆ #صبح:صبح با روشنی چشم تومی آید هر روزتو بیاای قدمت آغاز هر صبح ❆ #مرگ:مرگ پایان عشق نیستبی شکوقتی که بياييو دست بکشیبر سنگ مزارمبیدار خواهم شد از مرگ #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)#شعر_سپکو@ZanaKORDistani63سپرای میخانهکانال شعرهاي سپکو(سپید کوتاه) سعید فلاحی(زانا کوردستانی)https://t.me/sepkomikhanehhttps://www.instagram.com/zanakordistani?r=nametaghttp://mikhanehkolop3.blogfa.com
گاهی وقت ها دنیا با تمام مشکلاتش روی سرت آوار می شود
گاهی گم میشوی در بین همه روزمرگی ها
گاهی خاطرات خوب گذشته افسرده ات می کند
اما بدان اینها همه گاهی رخ می دهند 
یعنی یک بازه کوچک از زندگی تو
پس صبور باش چون
این بازه هاي کوچک می گذرند و تو میمانی 
تو میمانی
تا بسازي دنیایت را
تا لذت ببری از ذره ذره زندگیت
و تشکر کنی بخاطر تمام داشته ها و نداشته هاي زندگیت
پس بخند
و بدان که گاهی ها گذرانند
با تو جزئیات مهم شده اند مهم است که ملافه ی روی بالشی که دست هايت روی آن می گذاری صاف و چین نخورده باشد، وقتی که حتی یک خط کوچک آن، خودش را روی دست هاي سفید و پوست نازک شده ات نشان می دهد و جا می اندازد 
با تو جزئیات مهم شده اند مهم است که وقتی به پهلو خوابیده ای، هر بار چک کنم که گوش هايت، صاف روی بالش باشند و خم نشده باشند، مبادا اذیت شوی
ما همه ی سعی مان را کرده ایم که سالم نگه ات داریم تا به هوش بيايي دردناک است که نمی توانیم درد اصلی ات را
مدیر عامل و سهامدار باش؛ تامین ضمانتنامه هاي بانکی هم پنجاه پنجاه.
گفتم حقوق پیشنهادیت کم هست ولی من ادم بسازي ام؛ اهل قناعتم و لبخند زدیم.
گفت حقوق سال اولت اینه؛ بعد شراکت سود هست در هر قرارداد.
خوشحال شدم. نه بخاطر مبلغ و پیشنهادش.برای اعتمادی که آدمها به من میکنن که اعتبار و سرمایه شون رو به من بسپرن. 
اینها کماکان میتونه من رو خوشحال نگه داره.
جمعه داشتم فکر میکردم برای محقق کردن رویای شغلیم نیاز دارم خستگیها و سختیهاي بیشتری تحمل کنم. ر
دیگر خسته شده ام
از تو نه؟!
از بی نوایی خود
که خاک بازی هنوز از ذهنم بیرون نرفته!
نمی دانم چگونه بال داشته باشم و آنگاه چگونه پرواز کنم.
آشیانه سرد شده ونفس گرمت را می خواهم
پایم شکسته نمی توانم راه روم
عصا می خواهم
سوی چشمان را گناه گرفته اگر تو هم بيايي نمی توانم ببینم
وای برمن!؟
ای عزیز!
بیچارگان را دریاب
بی بضاعتمیم حتی مزجات آن را نداریم.
گفته اند که قبل از خواهش گدایان عطایتان را ارزانی می دارید.
می دانی چه می خواهم؟
یک عمر تمنا.
تمنای تو!
نظرنژاد_کدخدا:#چارپاره_تبری#سنگتراشون(1)هاده دلْ می حرفِ بَی شی گوشِ تِکسنگتراشون زَمْبه هَنتا دل بِئیتا تَلی باغ» اَی بِمومه خلوتییَخّه ی سَر بَزّومه اَی گل بِئی(2)تا چلا بِشنُوسّه می توو زخمه » رهبَل هِدائه عاشقی پَر ره چِتیمنتظر اِسّامه ماه ِ نالِ سَر شو کلاغ گِرنه مِه صور ِ خلوتی(3)در اِنه دیر جِه قطار دارنه مِجش اَتْکه لَنگِش هاده، هادِم دیمِ خِشهر چی اِسّمبه خیال هَسّو گِمون بِرمه نیشته خنده جارِ کیمه پِش(4)اَنده زِل بَزّومه تی صور
چقدر بده که انقدر مامانت بداخلاقه مگه نه؟ 
چقدر بده پدرت انقدر خونسرده مگه نه؟ 
چقدر بده هروز بخاطر اینکه دختری باید لال بشی ُ بسوزی و بسازي, مگه نه؟ 
چقدرم بده که گوشات دیگه مشکل دارن از بس صدای موزیک رو توی گوشات تا ته بلند کردی تا صدایی اذیتت نکنه.
چقدر بده وقتی چشمه ی اشکت جاری میشه.
میدونی  اون دختر فقط تورو داره بالاسری؟ 
خانه
سامان یاسین
دانلود آهنگ روح الله کرمی و سامان یاسین به نام الو نفس
دانلود آهنگ روح الله کرمی و سامان یاسین به نام الو نفس
دانلود آهنگ الو نفس از روح الله کرمی و سامان یاسین
 
ترانه و آهنگ جدید بسیار زیبا و شنیدنی الو نفس از روح الله کرمی و سامان یاسین با کیفیت اورجینال
 
و لینک مستقیم و پر سرعت به همراه تکست و متن آهنگ + پخش آنلاین
 
 
 
download new song from roholah karami & saman yasin called alo nafas
 
متن آهنگ الو نفس از روح الله کرمی و سامان یاسین
 
تو و
اولین اثرات فراموشی آقاجان را وقتی دیدیم که نمازهايش را یا نمیخواند یا
دوباره  وچندباره میخواند. اوایل جدی نمیگرفتیم. شاید هم نمیخواستیم باور
کنیم فراموشی بیخ گوش ماست. مرضی ست که شبیه نیش عقرب یک باره و بدون اینکه
خودت بفهمی در جانت فرو میرود و تا بيايي به خودت بجنبی، از پا در آمده
ای. خودمان را این طور قانع میکردیم که  ما جوان ها هم گاهی فراموش میکنیم،
دیگر اینقدر بزرگنمایی و نگرانی ندارد که. اما رفته رفته اوضاع بدتر شد
ساعت خواب و بیداری‌ات از عالی به افتضاح تغییر کرده جانکم.  تا چهار صبح لگد میزنی به شکم مادرت و چهار صبح به بعد می‌خوابی تا دم‌دمای ظهر. خوابیدنت هم عجیب و غریب است . خودت را ول می‌کنی جلوی شکم مادرت و یکهو شکمش دوبرابر میشود. میفهمیم که ارغوان خوابیده است.
جواب سلام خاله را نمی‌دهی. جواب احوالپرسی خاله را هم نمی‌دهی. اما وقتی وحشی خطابت می‌کنم، تکان می‌خوری و سرت را می‌چرخانی . این را مادرت می‌فهمد و برای ما تعریف می‌کند.
جان دل خاله روز
یکی بود یکی نبود
و شروع مشکلات از همان بودن بود
بودن یا نبودن مسأله ای نیست
مسأله در بودن است
وقتی بود بودی
مسأله ات چرا بودن است
چگونه بودن
و مشکلات ات شروع میشود با دیگر بود ها
نگران بی انصافی میشوی
نگران مظلوم واقع شدن
نگران دیده نشدن
نگران ندانستن
نگران نادان خوانده شدن
و اگر بودی مسلماً آزاد نخواهی بود
اگر بودی به ناچار باید حرکت کنی
و باید بسازي
و ساختن و ایجاد کردن بدون ساخته شدن و ایجاد شدن معنی ندارد
ذات نایافته از هستی بخش که تواند
به همه‌ی لحظه‌هاي زندگی‌ام فکر می‌کنم که احساس کرده‌ام تنهاي تنهايم. و بدحال و پریشان بوده‌ام.به همه‌ی چیزهايی فکر می‌کنم که برای گذر از پریشانی‌ها و سرگشتگی‌ها خودم را به آن‌ها سرگرم کرده بودم. فیلم‌ها و آهنگ‌ها و فکرها و مسخره‌بازی‌ها و هر چیز دیگر.اما هر بار به این فکر می‌کردم که به چه راهی بروم که از این حال پریشان، برای همیشه خلاص شوم؟
به دنبال یک درمان قطعی و همیشگی بودم. دنبال یک راه تماما درست. دنبال یک نفر که بدانم حرفش برای
توی ایستگاه دنبال پله هاي بدون برق می گشتم
با یه تعجبی نگاهم کرد و گفت : این همه پله ها رو بالا بری؟
بهش گفتم : وقتی از پله هاي بدون برق بالا می روی یا روی هر پله اش میشینی،می توانی کلی قصه بسازي و چرایی هاي
ذهنت را اونجا بگذاری و بری بعدی، اما پله هاي برقی چی؟
هنوز هیچی توی ذهنت نبافتی،می رسی آخرش
گفت: عجیبی هان
دستش را محکم کشیدم  و گفتم آره خیلی عجیب هستم و همه میگن
وقتی رسیدیم بالا نفس نفس می زد ،اما کلی برای هم قصه گفته بودیم
پاییز هم آمد!
فصل هاي عوض میشوند
جای آلو را خرمالو میگیرد
و
جای دلتنگی را
دلتنگی.
__________
 اول از همه سلام :)
اااامار بازدید از المان اوکراین انگلستان و آمریکا دارم چه لاکچری:)
اصنم معلوم نیست با فیلتر اومدن دوستان از راه دور :))خوش اومدن
تا حالا شده
 یه ادمی رو در نظر بگیری که یسری ویژگی هاي اخلاقی مزخرف داره که تو رو متنفر میکنه . و تو مجبوری باهاش بسازي به هر جهت . 
یه مدت میگذره هم تو سعی میکنی باهاش کنار بیای
و هم حس میکنی این ادم انگار داره تغییر میکنه و انگار داره ادم میشه! 
دوباره یه مدت میگذره
حس مثبت پیدا میکنی نسبت به این ادم که نه انگاری این ادم داره اخلاقای گندشو عوض میکنه و تو هم سعی میکنی خوب باشی باهاش.
.
.
.
 اما دقیقااا 
یجایی که باهاش اوکی میشی و میری بزرگترین ل
دلم برایت تنگ شده. نمی خواهی بيايي پایین و بغلم کنی؟ محکم و طولانی. فقط خودم و خودت. مثل همه روزها، همه ساعت ها و همه لحظه ها. مثل همین الان که دارم از تو می نویسم. نزدیک تر بیا. نزدیک از نزدیک تر از رگ گردن». نزدی تر بیا ای مهربان تر از من به خودم. ای کسی که من را به خودم مهربان کردی. محکم تر بغلم کن.
 
پ.ن: گاهی تو را کنار خود احساس میکنم / اما چقدر دلخوشی خوابها کم است
(محمدعلی بهمنی)
.
گمان می‌کنم سهمگین ترین احساس بشر ترس است. آدم هايی که ترسیده اند خیلی خیلی قابل ترحم تر از آدم هايی هستند که غمگین اند. آدم هايی که چشم به راهند که نکند آن اتفاقی که نباید بیفتد، ناگهان بیفتد خیلی بیچاره تر از آدم هايی هستند که به خاطر اتفاقاتِ افتاده افسردگی حاد گرفته اند . آدم هايی که برای مدتی طولانی گیر کرده اند بین خوف و رجا، آدم هاي ضعیف شده تری هستند نسبت به آن ها که رسیده اند به ته ِ تهِ نا امیدی .آدم هايی که ترسیده اند خیلی چشم به را
دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند. 
 
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !
 
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، 
 
فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه
 
امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد .
 
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ، 
 
به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود 
 
لجوجتر و مصمم تر است .
 
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد .
 
اما آب. راه خود را به سمت دریا می یابد .
 
در زندگی، معنای واقعی 
 
سرسختی، ا
همیشه فکر میکردم وقتی بزرگ شدم مشکلات همه رو حل میکنم ومیشم قهرمان زندگی بقیه وهمه به من افتخار میکنن وبرای خودم برو بيايي داشتم توی ذهنم .حالا که بزرگ شدم و۲۷ساله شدم با کوله باری از مشکلات رو به رو شدم از ریز ودرشت بعضیارو حل میکنم وبعضیا رو فراموش. شدم دقیقا همون کسی ک دوران بچگی در ذهنم پرورانده بودم تک تک مشکلات دیگران روگوش میکنم وقابل حل ها رو حل وبقیه رو یه جوری براشون جا میندازم سخته اینجور زندگی کردن نه تنها قهرمان نشدم بلکه واقعاب
هوالحی.
مادربزرگم هرسال قبل از آمدن زمستان، جدیدترین مدل شال گردنی که درست به اندازه سن خودم قدیمی هست را می بافد و وقتی اولین برف زمستان می بارد، آن را به هر زحمتی که شده به دستم‌می رساند.
مادربزرگم هیییییچوقت با کسی جز من به امامزاده ای که تمام حاجتهايش را از آنجا می گیرد، نمی رود.میگوید: تو همیییییشه باید بامن بيايي، من هم که بال درمیاورم برای همراهی کردنش.
همیشه وقتی درخانه قرآن میخواند، با آن عینک ته استکانی و قرآن بزرگی که خودم برای ش
دانلود ریمیکس هوای تو فرزاد فرخ
Download remix Farzad Farokh >> ♬ Havaye To ♬ >> Music streaming from wikimusic
 
به هوای تو من تو خیال خودم بی تو پرسه زدم
منو برد به همان شبی که به چشای تو زل میزدم 
من به دنیای تو با این احساس ناب عادت کردم عادت کردم
بعد از آن شب سرد هر نگاه تو را عبادت کردم آه که نبودت به من آتش جان زد سوختم
از این عشق که تو را بی وفا کرد من شدم آن کس که روم پی
مستی قلب مرا تو شکستی دل به تو دادم که غمم برهانی نشوی
تو همان کس که به درد بکشانی کاش که شود باز ک
یک. با زهرا قصد کلکچال ‌داشتیم. توی پارک جمشیدیه که بودیم ناگهان باران سختی گرفت. تجهیزات نداشتیم‌. چون در عرض چند دقیقه تبدیل به دو موش آب کشیده شده بودیم کوه را کنسل کردیم. عوضش قرار پیاده روی در پارک گذاشتیم. اواخر قدم زدن هايمان، زیر یکی از آلاچیق‌ها یک پیرمرد و پیرزن دیدم که کیپ ِ هم نشسته بودند. پیرزن در نیم‌حلقه ی دست پیرمرد، تکیه‌اش را به او داده بود. حرفی نمی‌زدند. به تماشای باران نشسته بودند. ساعت نهِ صبح بود و معلوم بود کوهشان را
 
برای کربلایی شدن باید از همه چیزت بگذری حتی از خودت .
وگرنه هیچوقت از قبرستان تعلقات بیرون نخواهی آمد و اگر هم بيايي یا به بیراهه خواهی رفت یا در میانه راه به یزید خواهی پیوست .کم نبودند آنها که سینه چاک حسین (ع) می نمودند اما آنجا که باید فریاد بزنند،سکوت کردند و آنجا که باید پا در رکاب کنند،گوشه انزوا برگزیدند و سر در گریبان دنیا فرو بردند.
برای رسیدن به حسین (ع) هم شور می باید و هم شعور .
 
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَل
ای میان‌رفته بیا تا به میان بنشینیدر دلم نیم‌شبی باز عیان بنشینی 
مشق خم کردن جان دادی و سی سال گذشتحال خوش باش که در قوس کمان بنشینی
بنده‌ی عشق کجا حجره‌ی زهّاد گرفتگفت بهتر که به بازار و دکان بنشینی
گفتی و نیست مرا با دگران الفت حرفاگرم حرف تو باشد به زمان بنشینی
متفرّق‌شده از خویشم و پیدایم نیستتا بيايي به سر منبر جان بنشینی
گفتگوهاي من و عشق به هر گوش رسیدبخت این بود که در گوش جهان بنشینی
حلمیا سهم تو از و مکان هیچکسی‌ستتا که بر سی
دانلود ریمیکس هوای تو فرزاد فرخ
Download remix Farzad Farokh >> ♬ Havaye To ♬ >> Music streaming from wikimusic
 
متن ریمیکس  فرزاد فرخ هوای تو
 
به هوای تو من تو خیال خودم بی تو پرسه زدم
منو برد به همان شبی که به چشای تو زل میزدم 
من به دنیای تو با این احساس ناب عادت کردم عادت کردم
بعد از آن شب سرد هر نگاه تو را عبادت کردم آه که نبودت به من آتش جان زد سوختم
از این عشق که تو را بی وفا کرد من شدم آن کس که روم پی
مستی قلب مرا تو شکستی دل به تو دادم که غمم برهانی نشوی
تو همان کس
انقدری که ازش انتظار داشتم خوب نبود. کتاب روایت یک داستان عاشقانه بر اساس یک داستان واقعیه ولی تا دو سوم کتاب حس و حال عاشقانه ای رو در من برنینگیخت!
فیلمشم دارم هنوز ندیدمش ولی چندان از این رایان گاسلینگ خوشم نمیاد. حیف نواح نبووود! :(
الی و نواح همدیگه رو دوست دارن اما سطح متفاوتی که خانواده هاشون با هم دارن باعث جدایی اونا از هم می شه. خانواده الی، نواح رو مناسب دخترشون نمی دونن. چهارده سال گذشته و الی داره ازدواج می کنه اما به شکل اتفاقی ا
من + : بیا بدووییم
_ : دیوونه شدی دختر
+ : آره
+ : بدوییم ؟
_ : مسخره مون میکنن 
+ : نگاه اون سمت اون دو تا مرغ
عشقها هم دارن میدویین 
_ : عزیزدلم بچه نشو میخندن 
میگن نگاه پسره پا ب پا دختره داره
میدوییع
+ : بذا مسخره کنن 
بذا بخندن 
ولی ارزششو داره که
دل منو شاد کنی 
و با تو که بدوییم از تهـ
دل بخندم و یه خاطره
قشنگ بسازي واسه هر دو مون
_ : از دست تووو دختر باشه
دستمو بگیر 
+ : ۱ .۲.
_ : ۳ بدوووو
نفس نفس +: تو که از من بچه تری
_ : پا به پای تو بچه میشم
# خیال پرداز
 
بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است
شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است
آنچنان می فشرد فاصله راه نفسم
که اگر زود اگر زود بيايي دیر است
رفتنت نقطه پایان خوشی هايم بود
دلم از هرچه و هرکس که بگویی سیر است
سایه ای مانده ز من بی تو که آینه هم
طرح خاکستریش گنگ ترین تصویر است
کاش می بودی و با چشم خودت می دیدی
که چگونه نفسم با غم تو در گیر است
تارهاي نفسم را به زمان می بافم
که تو شاید برسی ، حیف که بی تاثیر است .
 
شاعر : سوگل مشایخی
 
 
ادامه مطلب
"در بهترین حالتِ ممکن خواهی بود ؛وقتی که با خودت کنار آمده باشی .با خودت که کنار بيايي ؛ دلیلی برای آشفتگی و خشم ، نمی یابی ، تفاوت ها را درک می کنی ، نظرهاي مخالف را می شنوی ، از بی منطق بودن ها متعجب می شوی اما خم به ابرو نمی آوری و سعی نمی کنی همه چیز و همه کس را تغییر دهی ، چون به نظم ، آرامش و انسجام درونی رسیده ای .و جان نمی کَنی برای اثبات عقایدت ، چون آنها را برای آرامش و حالِ خوبِ خودت می خواهی ،و جان نمی کنی برای اثبات خودت ، چون خودت را
شما شوخی هاي جنسی و از فیلم رحمان ۱۴۰۰ حذف کن و به من بگو چی ازش میمونه . نه بگو دیگه، بگو خب -_-
اگه فیلم و به سه بخش تقسیم کنیم، توی بخش اول خیلی خندیدم و دو بخش بعدی زهرمارم شد . آقا خب که چی؟ اصلا نمیدونم درباره کجای فیلم بنویسم :| 
اصن نفهمیدم چی شد :)) ولش کن
فاجعه یعنی قانون مورفی رامبد جوان
بابا چون یه قانونی هست و ازش خوشت میاد دلیل نمیشه واسش فیلم بسازي و به بدترین شکل هم از اون قانون استفاده کنی . بعد شما که اکشن ساز نیستی و میخوای نصف فیلم و
نمیدانم تا به حال همدیگر را دیده ایم یا نه. ولی حتی اگر می‌شناختمت و می‌دانستم کیستی و کجایی، مطمئنا نمی آمدم دنبالت. تو باید بيايي و توی این شهر سرد و شلوغ پیدایم کنی.  قبل از اینکه از این انتظارِ به قول دیگران متوهماته، خسته شوم. قبل از اینکه این ته مانده سوی چشمانم هم برود و نتوانم نور صورت ماهت را ببینم.
بیا ببین کنار هم، چقدر زیباتر می‌شویم. 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل هاي صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شم
آمدم باز کنم دفتر شعرم را
ناگهان در تپش شعرهايم
چشمم افتاد به شعر سهراب
((قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب))
با خودم میگفتم
که چه گوید سهراب
شاید او خواب دیده
ورنه این حرف ز سهراب بعید می آید
گفته سهراب که من میسازم
قایقی زیبا را
من بگویم سهراب
تو برو شعرت گو
فکر قایق ساختن
از سرت بیرون کن
گر تو خواهی که بسازي قایق
ژن خوب میخواهی
که به تو وام دهند
وام بی بهره و بی سود و رقم بالایی
غیر این گر باشد
ایده ات را خاک کن
تو
آمدم باز کنم دفتر شعرم را
ناگهان در تپش شعرهايم
چشمم افتاد به شعر سهراب
((قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب))
با خودم میگفتم
که چه گوید سهراب
شاید او خواب دیده
ورنه این حرف ز سهراب بعید می آید
گفته سهراب که من میسازم
قایقی زیبا را
من بگویم سهراب
تو برو شعرت گو
فکر قایق ساختن
از سرت بیرون کن
گر تو خواهی که بسازي قایق
ژن خوب میخواهی
که به تو وام دهند
وام بی بهره و بی سود و رقم بالایی
غیر این گر باشد
ایده ات را خاک کن
تو
 
تو سایه ی من باشی
من همسایه ی تو
 
عیشی بُوَد آن، نه حدِّ هر سلطانی
 
وقتی من سرمای خرابی خوردم و تب و لرز کردم
تو بدو بدو بيايي به عیادتم
 
وقتی جشن تولد کوچولوی تو بود
من بیام شادیِ خونه ی تو رو توی همه ی دنیا تکثیر کنم
داد بزنم 
آهاي دنیا
امشب خواهرِ عزیزم خوشحاله
کسی حق نداره غم تو دلش باشه
 
 
 
می دونی الان که دارم اینا رو تایپ می کنم چشمام پر از اشکه و قلبم پر از درد؟
نمی دونی
 
 
نشستم به دیدن فیلم این تایم». به فارسی ترجمه کرده‌اند سر وقت». از آن فیلم‌هاي آخرامانی بود که بشریت را دستکاری می‌کنند. این فیلم‌ها و کتاب‌هاي آخرامانی که توی هر کدام یک جایی از آدم را دستکاری می‌کنند و یک سری‌ ویژگی‌هايش را برجسته و تضعیف می‌کنند جذاب‌اند. خیلی جذاب‌اند.چند وقت پیش کتاب بخشنده» را دوباره‌خوانی کرده بودم. دلم می‌خواهد فیلمش را هم ببینم راستش. آن هم از آن داستان‌هاي آخرامانی بود که تویش بشر را دستکاری کرده
نظرات رو دوباره باز کردم چون یکی از دوستان از طریق منوی بالا برام پیام گذاشت که دقیقاً متوجه نشدم در مورد کدوم پست داره حرف میزنه!
 
یکشنبه دفاع دارم ولی انگار عروسی دارم  فردا یعنی شنبه باید برم آرایشگاه، میوه، (احتمالاً) شیرینی، نوشیدنی، ظروف یکبارمصرف و بخرم. نمی‌دونم چطور میشه، امیدوارم خوب بشه. یکشنبه دو نفر دیگه از دانشجویای استاد راهنمای من هم دفاع دارن  خدا کنه همه‌چی خوب پیش بره.
 
ولی یه چیزی بگم، هیچ‌وقت سعی نکنید از چیزی فر
من دوست دارم از تو بنویسم. از تو ای برادر کامبوجی.تلویزیون تا گل سوم چهارم نشانت داد. نشان داد که آنجا آمدی با سه پرچم و دو طبل و یک بلندگو. بعد از آن گل‌ها دیگر نشانت نداد ولی لابد هنوز هم همان جا، در استادیوم ایستاده بودی.ایستاده بودی و خرد شدن تیمت را تماشا می‌کردی. اگر اینقدر اهل فوتبال بودی که برای تیمت آمده بودی تا اینجا، تا ورزشگاه آزادی، لابد قبل از بازی هم می‌دانستی که اوضاع چطور است. لابد می‌دانستی که تیمت رده ۱۶۹ رده‌بندی فیفا است
سلام ای باد وحشی تو کجایی؟همه ما منتظر تا تو بياييبدون تو برای ما نفس نیستبه دور از تو چه بد آب و هواییامید ما به دست توست ای بادمسایل را مگر تو حل نماییبدون تو گرفتاریم اینجابه دودی و به بویی و بلاییگرفتاریم در صف صبح تا شبندارد زندگی در صف صفاییاز آنجا که فشار صف زیاد استبه گوشم می‎رسد هر دم صداییبیا ای باد و بوها را ببر تواگر در رفته از یک کس خطاییامیدی نیست مسئولان ما راتو تنها نقطه‎ی امّید ماییتو بهتر از مدیران و رئیسانتو بهتر از فلان م
 
هو سمیع
.
#قسمت_پنجاه و دوم
.
سلام کرد و جواب دادم
- خیلی غرق کتاب بودی نخواستم مزاحم شم
- نه کاش می گفتین ، این جوری خجالت زده شدم
بلند شدم برم سمت یخچال
- ببخشید دیگه اینجا بیمارستانه تجهیزات زیادی واسه پذیرایی وجود نداره
-چیزی لازم نیست اگه بيايي بشینی و یه گپ دوستانه بزنیم من راحت ترم
ادامه مطلب
آیدا! بگذار بی‌مقدمه این راز را با تو در میان بگذارم که من، در عشق، بیش از هر چیز دیگر، بیش از لذت‌ها، آتش و شور و حرارت آن را می خواهم؛ بیش از هر چیز، بی‌تابی‌ها و بی‌قراری‌هايش را طالبم. سکوت تو، شعر را در روح من می‌خشکاند. شعر، زندگی من است. حرف‌هاي تو مایه اصلی این زندگی است و مایه‌هاي اصلی این زندگی می‌باید باشد. 
اگر به تو می‌گویم که آیدا! این همه اصرار که به تو می‌کنم تا به حرف بيايي، در واقع تنها برای حرف زدن تو نیست، برای آن است ک
یک بار مطلبی خواندم به این شرح که : فرق است میان کسی که در وقت هاي خالی اش برایت وقت میگذارد و کسی که وقتش را خالی میکند تا برای تو وقت بگذارد!
این روز ها به این مساله زیادفکر میکنم.چند سالیست مشغله هاي فکری و فیزیکی ام به قدری زیاد شده که حتی در تعطیلات یا آخر هفته ها هم به استراحت کردن نمیرسم؛ اما هر بار لازم میشد که وقتم را به کسی اختصاص بدهم سعی میکردم تمام این مشغله ها را فراموش کنم و تمام فکرم را برایش بگذارم. درحالی که همیشه از سوی دیگران ب
برو که باز دلت را به دلبری دیگر
به هرکسی که گمان می بری کمی سر تر
برو که عشق پشیمان شود از آمدنش
که ما دو روح جداییم، در دو تا پیکر!
بگو به شعر که این بار حالی اش بشود
قرار نیست بيايي، قرار نیست اگر،
دلم گرفت، به یادم بیاورد که تو را
قرار نیست که این روزهاي شهریور …
چقدر حرف نگفته میان پنجره ماند
چه شعرهاي سپیدی که توی این دفتر …
برو که مرگ خودم را نشان من بدهی
برو که نیست نیازی به زخم این خنجر!
همیشه آخر قصه بی آشیان مانده ست
پرنده ای که به امید
انگار هیچ عاشقانه ای به سرانجام نمی رسد. لیلی و مجنون ، فرهاد و شیرین ، رستم و تهمینه. داستان بیژن و منیژه وخسرو و شیرین را کنار بگذار.
 
 
خودمان را هم ببین.
این خودمان هاي گم شده را میگویم.
تو کشوری دیگر و من.
اینجا ایران است. همسایه صدایم را می شنوی؟
راستی دیروز در کوچه مان دیدمت.
بگو که باز گشته ای تا بمانی.
بگو نمی روی به آن دیار فانی.
بگو پاییز را درکنار من به عاشقی سپری خواهی کرد.
بگو. بلند تر بگو. دلم را برای عطر چارقدت تنگ نکن.
یکی از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله فقیر شد. محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و شرح حال خود را بیان کرد. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
برو هر چه در منزل داری اگر چه کم ارزش هم باشد بیاور!
آن مرد انصار رفت و طاقه ای گلیم و کاسه ای را خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله آورد.
حضرت آنها را در معرض فروش گذاشت و فرمود: چه کسی اینها را از من می خرد؟
مردی گفت: من آنها را به یک درهم خریدارم.
حضرت فرمود: کسی نیست که بیشتر بخرد!
مرد دیگری گفت: من به دو د
با یقظه و انتباه، توبه و هدفی الهی شروع شد
با عزلت و ریاضت ادامه یافت و با حال» پاسخ داده شد
دور شدم و فاصله گرفتم از سر نادانی و جریانات قوی و مظاهر تکنولوژیک ولی همیشه آن حال» و علتش و ماهیتش در ذهنم ماند
 
کششی همیشه درونم بود که فریاد میزد باید برگردی به وادی
باید بيايي به راهی که برایت طراحی شده در صحنه خلقت
 
 
از همان ابتدا دست و چشم و گوش و حواسم پی برداشتن درس عرفان عملی بود
 
و این ترم شاید بنا بر مصالحی که خود قادر متعال فقط میداند چ
این مدت هی با خودم فکر می‌کنم که بالاخره هرکسی این را تجربه می‌کند، دیر و زود دارد، سوخت‌وسوز هم دارد اتفاقاً؛ همین که فقط خودت هستی و خودت، و درعین‌حال هرچه رشته‌ای به مویی بسته است که پنبه شود. این‌که دیر و زودش چطور بود برایم مشخص نیست؛ اما سوخت‌وسوزش چرا. اما حرفم این‌ها نیست؛ این است که هنوز نمی‌دانم وقتی از بهتش درآمدی و توانستی دوباره راهی برای خودت پیدا کنی، درواقع همین که توانستی مقصدهاي جدیدی بسازي و مسیرهايت را انتخاب کنی و
این مدت هی با خودم فکر می‌کنم که بالاخره هرکسی این را تجربه می‌کند، دیر و زود دارد، سوخت‌وسوز هم دارد اتفاقاً؛ همین که فقط خودت هستی و خودت، و درعین‌حال هرچه رشته‌ای به مویی بسته است که پنبه شود. این‌که دیر و زودش چطور بود برایم مشخص نیست؛ اما سوخت‌وسوزش چرا. اما حرفم این‌ها نیست؛ این است که هنوز نمی‌دانم وقتی از بهتش درآمدی و توانستی دوباره راهی برای خودت پیدا کنی، درواقع همین که توانستی مقصدهاي جدیدی بسازي و مسیرهايت را انتخاب کنی و
شعر در مورد خواب
در این مطلب از سایت جسارت سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد خواب برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید
دستم را
به زیبایی تو نزدیک می کنم
و خواب از سرم می پرد
حتما که نباید
فنجان را سر کشید
گاهی قهوه از چشم ها
در جان می چکد.
شعر در مورد خواب
به من فکر کن
قبل از خواب
در لحظه هاي مکاشفه
در آخرین ثانیه هشیاری
بگذار پروانه ای که روی شانه ات نشسته
عطر گیسوان مرا نفس بکشد
در آن سوی مرزهايی که
صبح ساعت شیش از خواب بیدار می‌شی تا تمرینای ریاضی رو بنویسی. اصلا کی می‌دونست که تمرین ریاضی داریم؟
ابرا اومدن پایین. پایین پایین. تو ابرا راه می‌ری تا برسی به مدرسه. تیکه‌هاي کوچیک یخ می‌ریزن رو سر و صورتت. چه ناز، چه قشنگ. 
می‌رسی. حالا کی می‌دونست که می‌تونی هم عاشق ریاضی باشی و هم پنج بار یه سوال رو حل کنی و به نتیجه نرسی، چون هر بار به جای مع، عددا رو قرینه کردی. که می‌تونی هر بار چرت‌و‌پرت بنویس چون چشمات آلبالوگیلاس می‌چینن و من
پس از هزار بار کلنجار رفتن با خودم، تصمیم گرفتم برایت بنویسم تا شاید آدم بشوی یا اگر نشدی، لااقل هیولا نشوی، هندجگرخوار نشوی. نوشتن برایت را انتخاب کردم تا لبخندِ روی لب کسی بشوی و طوری نشود که روزی به خودت بيايي و ببینی اشک گوشه‌ی چشم آدم‌ها و بغض نشسته بر گلویشان شدی.
از من بشنو که هیچ‌وقت، به هنگام تنهايی‌ات شادمهر گوش نکن. وقتی تنها قدم میزنی شادمهر گوش نکن. وقتی تنها در خیابان‌هاي عجیب تهران قدم می‌زنی، شادمهر گوش نکن. 
در گوشت می‌خو
دوستام و بقیه میگن تو خیلی لی لی به لالای بقیه میذاری و خیلی صبوری میکنی
و خیلی تحمل میکنی
و خیلی زیاد سعی میکنی درک کنی بقیه رو با اینکه گاهی ابدا درک هم نمیکنی.
در جواب باید بگم که (به خودشون هیچوقت نمیگم ولی اینجا مینویسم که خالی شم)
من توی زندگیم حتی یه کار هم نکردم که بعدها از انجامش پشیمون بشم
یا یه بارم به خودم نگفتم کاش این رو میگفتم در گذشته
یا کاش این محبت رو میکردم 
یا کاش به فلانی میگفتم دوسش دارم.
 
به نظر من
اشک هاي تموم نشدنی که ما ر
پروژه پروژه ی سختی ست بارها مجبوری خودت را بکوبی و از نو بسازي مجبوری همه چیز را از صفر شروع کنی .  حالا من دوباره در استانه ی شروعی دیگرم که به نوعی ادامه ی شروع هاي قبلیست منتها این دفعه با برنامه تر منظم تر و اگاهانه تر جلو میروم  بسیار امیدوارم حتی با اینکه نتیجه ی من از خیلی ها وحشتناک تر است و اساسا امید زیادی به من نمیرود اما خودم به خودم امید دارم وخودم را باور دارم و همین کافی ست 
من برای خودم تا انتهاي ابدیت کافی هستم . 
اینجا مینویسم ت
آنه؟ حرف بزن، از حرف زدن نترس؛ آنه فیلم زندگی کدویی منو یادته که هنو، میدونی به چی فکر کردی، چه روزایی که میتونستی توشون زندگی کنی ولی اینکارو نکردی، واقعا چرا دختر؟ چرا آنه ماری؟ تو باید سعی کنی خوشی رو بسازي، دقیقا تو لحظه ای که هستی بسازيش، شخصیتارو یادت بیاد؛ شخصیت تو کدومه؟ کدوم یکیشونی؟ آنه سعی کن با درونت زندگی کنی، با درونت زندگی کن دختر، به بیرون وابسته نباش، وابسته ی درونت باش، اونوقته که هرجا باشی یا تو هر شرایطی باشی اونوقت دنیا
من لاو ادیکتم. حدوداً ده ماهه فهمیدم. هیچوقت براش تراپی نرفتم. یعنی سعی کردم، تیری در تاریکی اتاق روانشناسم پرت کردم ولی از پنجره بیرون رفت. کمی متعصب بود و روی نظریاتش پافشاری می‌کرد و من دیگه پیشش نرفتم. اما با جستجو و مطالعه تونستم یک دوره‌ای رو بگذرونم. شش ماهه که تلاش می‌کنم الگوهاي اعتیاد به عشق رو بشکنم. چطوری؟ وارد رابطه نشدم، روی عزت نفسم کار کردم، رابطه‌م رو با خودم ترمیم کردم، به روابط گذشته عمیق‌تر نگاه کردم، سعی کردم عقده‌هام
فرآیند درس خواندن شامل چند بخش اصلی است و مطالعه به تنهايی نمی تواند به یادگیری کامل و به خاطر آوردن مطالب منجر شود.  
1 - به پیش نیاز منابعی که می خوانی توجه کناگر مطالب پیش زمینه اصلی را یاد نگرفته باشی حتی اگر مطالب جدید را حفظ کنی باز هم احتمال فراموشی مطلب وجود دارد؛ مثلا در درس عربی تا صرف فعل را یاد نگرفته باشی، نمی توانی فعل ماضی و مضارع بسازي .پس قبل از یادگیری درس حتما سعی کن ضعف خود را در مطالب قبلی مرتبط از بین ببری.
2 - قبل از ورود به ک
مریخی: چه عجب، بالاخره برگشتی! رفتی آچار بخری یا بسازي؟
زمینی: آخ ببخشید اصلاً یادم رفت .
مریخی: یادت رفت؟ خب پس تا الان چی کار می‌کردی؟
زمینی: بین راه یه عده دور یه نفر جمع شده بودند، داشت براشون حرف می‌زد. رفتم ببینم چی می‌گه. یه مچ‌بند هم بهم داد.
مریخی: مچ‌بند؟!
زمینی: داشت از رسیدن حرف می‌زد و این حلقه‌ی وصل رو به هرکی که می‌خواست باهاش همراه بشه برای رسیدن می‌داد؛ منم درخواست کردم و گرفتم ازش.
مریخی: رسیدن به چی و کجا؟
زمینی: نمی‌دونم.
{منبرک و دلنوشته مهدوی - شماره 35}
 
دفتر اعمال نزد یار
 
مولایی که دفتر انتظارم را ورق میزنی، می بینی صفحه هاي اینترنتی و سایت ها را بیشتر از امامم دنبال میکنم. حتی گاهی صبح زود صفحه تلگرام و اینستایم را چک میکنم اما عهدم را نه، ندبه ی جمعه را که دیگر هیچ.
از اول شنبه درون خودمان تلنبار میشویم و تا آخر پنج شنبه همینطور تکرار، جمعه می آید و ما لنگ ظهر بیدار میشویم خیر سرمان منتظر دیداریم. خلاصه اینکه بی تو روزگار میگذرانیم دست خودمان نیست تنمان ب
 
/ وقایع توی ذهنم ترتیب درستی ندارند. یادم می‌آید توی قلعه رودخان هستیم. این مکان جای عجیبی‌ست. یک بار احساس کردم سربازان سلجوقی هنوز آن‌طرف‌ها می‌چرخند. توی آن طاقی کوچک بالای قلعه، جایی که ممکن است هر لحظه فرو بریزند. این قلعه‌ی لعنتی چند سال دارد؟ چرا نمی‌ریزد؟ در برابرش ایستاده‌ام. آنجاست. رول علف را بین لب‌هايش گذاشته. در فاصله‌ی کمتر از پنجاه سانتی‌متری در آن سوراخ تنگ ایستاده‌ام. من معمولاً از جاهاي تنگ خوشم نمی‌آید، اما اینج
دیدی پست درازم ننوشتم؟ لعنت بر من :)
دیشب داشتم سری چیزهايی که با قبول شدن در کامپیوتر از دست دادم و موردعلاقم بودن رو لیست میکردم. البته صد درصد که کاملا از دستم نرفتن و همیشه راه برای هرچیزی هست، ولی بهرحال. حالا چرا دیشب؟ چون شبکه سلامت مستند گذاشته بود راجب خوراکی ها و اینا و معمولا تو هر مستندی که یکم راجب مغز حرف بزنن، فقط یکمی! من میخ مستند میشم. من عاشق مغز و چگونگی کارکردشم. ولی وقتی به مامانم میگم نمیشد من متخصص مغز و اعصاب شم؟ میگه: تو
چه طلوع صبح فردا یک روز آفتابی و گرم از پاییز باشد،چه مه گرفته و بورانی 
قرار نیست سرجایت بمانی و مثل بوکوفسکی منتظر باشی لااقل نیمی از
مردم دنیا بمیرند که بتوانی فقط نیم دیگرشان را تحمل کنی.
باید تکان بخوری،
حتی اگر شب قبل از خوشحالی دعا کرده باشی که به صبح نرسد یا برعکس
مثل همه ی شب هاي  دیگر بالش بی نوایت را تا مرز خفگی بغل کرده باشی
باز خورشید فردا از همان جای همیشگی اش طلوع خواهد کرد.
زندگی یعنی بقا،
بقا میان پرجمعیت ترین و شلوغ ترین
1. کبک پیدا شد. ببخشید که کامنتای پست قبل رو جواب نداده تایید کردم :(
2. بعد از این همه زحمت و تلاش و کار وکار و کار، کمدا آماده شدن. ولی اصلا حسش نیست عکسشونو بگیرم بذارم اینستا!!! :/
3. یکی از کمدا رو یکی از دوستامون خرید. رو حساب رفاقت تخفیف خوبی بهش دادم. برگشته میگه کاش همه چیزایی که میخواستم رو این چند وقت بهت سفارش داده بودم که به جای بقیه کمدا هم سفارشای منو بسازي. بعد حالا چجوری قراره پول بده؟ (ر بار هر چی پول دستم اومد خورد خورد برات میریزم!!! :/
دائم چهل منزل بلا بر ما رسیدهخواندم نمازم را نشسته، قد خمیدهجای نوازش کردنِ دستان باباشعله، میان گیسویم شانه کشیده****هجران دلبر، قد کمانی ساخت من رااز ناقه، ضعف و تشنگی انداخت من راطوری کتک خوردم دو چشمم تار گشتهحق داشت عمه، لحظه ای نشناخت من را****درد کف پا، خسته ام کرده حسابیدارم میان پهلویم دردِ حسابیگفتم نکش اینگونه از سر چادرم رادادِ مرا دشمن در آورده حسابی****آخر چرا رحمی به چشمِ تر نداری؟!پایم شکسته، از چه رو باور نداری؟!من دخترم، خیلی
ادامه داستان:
((معلوم نیست که چند سکه دیگر در آن شال پنهان کرده باشد تازه آن لباس گران و انگشترنقره اش با آن سنگ عقیق دلنوازش هم خود کیسه ای یا حتی کیسه هايی از طلاست. اگر آنها را به دست آورم دیگر لازم نیست که در این خرابه کنار این عبدالله احمق وقت بگذرانم با آن پول هايی که او نصیب من می کند و همچنین سکه هايی که خود دارم می توانم یک خانه زیبا و چند کنیز بگیرم ، فضل دیگر وقت آن رسیده که از این زندگی نکبت بار خلاصی یابی ، باید با او مهربانی کنم تا بتو
 
  برای دیدن ابراهیم به مقر اطلاعات عملیات رفتم. پس از حال و احوال پرسی و کمی صحبت گفت: صبر کن برسونمت . بعد هم با یک تویوتا به سمت مقر گردان رفتیم. در مسیر به یک آبراه رسیدیم. همیشه هر وقت با ماشین از آنجا رد می شدیم  گیر می کردیم. گفتم: آقا ابراهیم برو از بالاتر بیا، اینجا گیر می کنی. گفت: وقتش را ندارم. از همین جا رد می شیم. گفتم اصلا نمی خواد بيايي تا همین جا دستت درد نکنه من بقیه اش را خودم می رم. گفت: بشین سر جات، من فرمانده شما را می خوام ببینم.
اولین نشونه‌ی اومدن پاییز برای من، این نارنگی کوچولو سبزهان. همونایی که داداش نمی‌خوره چون ترش‌ان. همونایی که وقتی بچه بودم، مامان هر پَر اش رو از وسط نصف می‌کرد و نمک می‌زد و می‌داد دستم، که فشارم نیفته. همونایی که جزو اولین خوراکی‌هايی بودن که تعارف می‌کردم به بغل‌دستی جدیدم تو مدرسه، تا زیر میز پوستش رو بگیریم و زیرزیرکی و بی‌دلیل بخندیم. الان که دستم بوی شمال میده و دلم هم یکم ضعف میره، یکدفعه یادم افتاد که پاییز تو راهه، این اول
توی سریال the office ورژن امریکاییش
دو چیز هست که به نظر جالب میاد
 
اینکه چند جا نشون میدن که دانشگاه چقدر توی مارکت و صنعت ناکارامده.
 
حالا اینها دانشگاههاي امریکا رو میگن 
دانشگاههاي کانادا رو ندیدن اینها که اولا کاملا بی ارتباطن به صنعت
در ثانی اصلا اون چیزی که توی دانشگاه یاد میگیری تو همه رشته ها، هیچ گونه کاربردی در صنعت و بازار نداره.
و سر اخرم از روی ملیت و نژادت بهت کار میدن.
 
دوم اینکه (مهم تر از اولیه) نشون میده که ادمها وقتی حرفای دلش
دیروز صبح رفته بودم کلیسای بیت‌لحم و پیرمرد را به هزار خواهش راضی کردم در را باز کند تا در محراب دعا بخوانمچهره‌ام داد می‌زد چقدر حالم بد است. پیرمرد کنارم ایستاده بود و پشت سرهم ارمنی حرف می‌زد و از انجیل می‌گفت تا مثلا آرام شوموقتی گفتم ارمنی نمی‌فهمم و مسلمانم، قیافه‌اش یک طوری شد،همان‌طور که به دیوانه‌ها نگاه می‌کنند. حق داشت، هیچ مسلمانی هشت صبح روز اربعین کلیسا نمی‌رود. حتی مسیحی‌ها هم هشت صبح کلیسا نمی‌روند.اما من هشت صبح کلی
نامه را از داخل صندوق پست برداشت و در حالی که به شدت هیجان زده بود و صدایش میلرزید زیر لب گفت:وای خدای من بالاخره نامه ای که منتظرش بودم رسید .دستهامو ببین  داره میلرزه صدای گرومپ گرومپ قلبم رو توی مغزم میشنوم .نامه را بو کرد .بوی اقیانوس میداد بوی کوه .معلوم بود از راه دوری آمده.چشمهايش را بست و آرام پاکت را لای انگشتانش لغزاند دوست داشت نامه بلند بالایی باشد اما ضخامت پاکت نگرانش میکرد .با خود گفت شاید از کاغذ اعلای نازک استفاده کرده اینجوری
من تو را با تمام اخم ها و لجاجت هايت مدفون می کنم تا دیگر نباشی. در فاصله ای دور می ایستم و مُشت مُشت خاک می ریزم روی مزاری که دلم را بلعیده.
دیگر نه چشم انتظار پیامی هستم نه هیچ زنگی که به صدا در آید.
دیگر از شنیدن اسم ات قند توی دلم آب نمی شود.
دیگر وسط هق هق هاي گاه و بیگاه صدایت نمی زنم.
حالا تلاش نمی کنم احساساتِ تلخم را معدوم کنم. اصلا نمی خواهم زایلِ این احساسِ اشتباه شوم.
دیگر چشمم به در نیست تا بيايي.
پشیمان نیستم. پشیمان نمی شوم.
تازه رها شد
چه طلوع صبح فردا یک روز آفتابی و گرم از پاییز باشد،چه مه گرفته و بورانی 
قرار نیست سرجایت بمانی و مثل بوکوفسکی منتظر باشی لااقل نیمی از
مردم دنیا بمیرند که بتوانی فقط نیم دیگرشان را تحمل کنی.
باید تکان بخوری،
حتی اگر شب قبل از خوشحالی دعا کرده باشی که به صبح نرسد یا برعکس
مثل همه ی شب هاي  دیگر بالش بی نوایت را تا مرز خفگی بغل کرده باشی
باز خورشید فردا از همان جای همیشگی اش طلوع خواهد کرد.
زندگی یعنی بقا،
بقا در میان پرجمعیت ترین و شلوغ تر
مغز انسان اصولا بین پست گذاشتن و چک کردن مدیریت وبلاگ تفاوتی قائل نیست. به این صورت که اگر از آخرین پستت یک ماه هم بگذرد و تو در این یک ماه فقط بيايي سر بزنی بروی فکر میکنی وبلاگت به روز است. تا اینکه دوستی یادآور می شود.
در ماه اخیر زندگی شلوغم شلوغ تر شده. کسی چه میداند، شاید شلوغی زندگی ام همان سیلیِ سرخ نگه دارنده صورتم باشد. چیزی برای بالیدن که من زندگی خالی و بی خودی ندارم. اما کسی چه میداند. شاید این فقط یکی وهم است. یک وهم که یک عمر ا
چه طلوع صبح فردا یک روز آفتابی و گرم از پاییز باشد،چه مه گرفته و بورانی 
قرار نیست سرجایت بمانی و مثل بوکوفسکی منتظر باشی لااقل نیمی از
مردم دنیا بمیرند که بتوانی فقط نیم دیگرشان را تحمل کنی.
باید تکان بخوری،
حتی اگر شب قبل از خوشحالی دعا کرده باشی که به صبح نرسد یا برعکس
مثل همه ی شب هاي  دیگر بالش بی نوایت را تا مرز خفگی بغل کرده باشی
باز خورشید فردا از همان جای همیشگی اش طلوع خواهد کرد.
زندگی یعنی بقا،
بقا در میان پرجمعیت ترین و شلوغ تر
آغاز تابستان با غم رفتنت شروع می شود و با تولد عزیز دیگری.
همیشه این آغاز به جشن آن تولد گذشت و خاطره بازی از تو.
چندمین سال است که نیستی؟
حساب این رفتنت را داری؟ مگر هر رفتنی آمدی ندارد؟
دلم برات تنگ شده بلندترین حال خوش من که تکرار نشد.
من بزرگ شدم ولی تغییر تو را نمیتوانم ببینم.
این فاصله چرا با بزرگی من بیشتر می شود. انتهاي این رابطه مستقیم بزرگ شدن من و زیاد شدن فاصله از تو، رسیدن است این تناقض است یا تضاد یا هرچه زیباست که انتهايش تو
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر یاقوت ومرجان یوم الجمعه 
سلام بر امیر جانااان و قلوب منتظرین 
باوفا ترین سردار و امیر زندگانی من 
رویای محبوب تعبیر نشده ام 
آمال نفس هاي مجروح و بی پناهان 
مولا و سرور من .
از عشق ات مروح کرده ام دل وجان را 
و روح اسیرم را با کبوترِ دعای عهد  به سوی سفیر آزادی رهنمون کردم 
سفیر آزادی ام 
جوان ترین نور عالم هست 
همان که 
جود وکرم اش را جهان فقیر دنیا برای پر کردن کفایت نمیکند .
چه شب ها 
که پنجره مژگان ام را گشو
دیروز خیابون دِله اَتّا از شاگردای چن سال پیش ره بدیمه بعد از کَش‌گیرون هاکِردپه از وه و وِنه زندگی خَوِر بَیتِمه. بَدیمه اَسری وِنه چِش هِرت بَکِرده و وِنه دیم ره بَشِسته.باتِمه چه بِرمه کِندی؟باته مه زِنا مه جه جِدا بَیّه.باتِمه چه چیسته؟ باته به خاطر اینکه نتونستمه وِنسته زندگی اون چنونی جور هاکِنم. البته مِن آدِمه تنبل و بیکاره نَیمه امّا با این وضعیت اقتصادی مه دست ویشتر بر نِمو. باتِمه مگه قبلا شه وضع ره وِنِسته ناتی؟باته باهوتمه،
با یقظه و انتباه، توبه و هدفی الهی شروع شد
با عزلت و ریاضت ادامه یافت و با حال» پاسخ داده شد
دور شدم و فاصله گرفتم از سر نادانی و جریانات قوی و مظاهر تکنولوژیک ولی همیشه آن حال» و علتش و ماهیتش در ذهنم ماند
 
کششی همیشه درونم بود که فریاد میزد باید برگردی به وادی
باید بيايي به راهی که برایت طراحی شده در صحنه خلقت
 
 
از همان ابتدا دست و چشم و گوش و حواسم پی برداشتن درس عرفان عملی بود
 
و این ترم شاید بنا بر مصالحی که خود قادر متعال فقط میداند چ
با تو گفتم چون تو اهل شنیدنیتو پناه من برای تپیدنییار مگر چند بار باید وصل شود و امتحان کنی؟ای کاش به یار مُرده ات،دوباره تر مرحمت کنیبنشسته ام خیز بر زمین به تکاپوی تودانسته بودی که در فراق ز زجّه میمرم،رئوف تویی و من میپرسم کِی قرار است با آهویِ فراری ، آشتی کنی؟!من یکسره به زمزمه یا رضای تو مشغولم و،ای کاش شاه برای کنیزش دلداری کنییکسر خلاص فکر تو و دگر ندانم ،هییچچشم انتظار بنشسته ام خیز بر زمین،تو،برای کار و وارم فکر کنیمن در خودم فرو
دیشب رفتیم Once Upon a Time in Hollywood رو دیدیم توی سینما.
 
حقیقتش، فیلم کایند آو تاریخی، بامزه، طنز، و گاهی هم خشن و ترسناک بود.
درباره زندگی یه هنرپیشه هالیووده که خیلی ضعیف و ترسو هست، الکاهالیک هست،
در عوض یه دستیار مانند داره (برد پیت)، که خیلی قوی، آروم، سکسی، دوست داشتنی، و پسر بسازي هست.
شخصیت این پسر دستیاره، همین کلیف بوث، مثل شخصیت الکس یولیش خواننده المانیه.
همون که صدای کلفت داره.
مرموز، باشخصیت، آروم، ناز، سکسی،
سکسی بودن پسرها به تیپ و ق
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب