نتایج پست ها برای عبارت :

خش کنم امشو بیایی

ته مله سنگتراشون
ته گیسو افشون افشون
اگه بوه صد تا خون
دیگر نمبه ته مله کیجا نمبه ته مله
 
خداوندا مه دل هوایی شونه، دیگر نمبه ته مله
مه یار امشو انا صواحی شونه، دیگر نمبه ته مله
الهی من صواحی ره نوینم، دیگر نمبه ته مله
بال به گردن جدایی ره نبینم، دیگر نمبه ته مله
ادامه مطلب
 
 
 
 
شعر مازندرانی
#غزل_تبری#روح_اله_نظرنژاد_کدخدا#اِسپه_رازقیصُبْ جا بِدوشِ دُختِ پیغمبر گِرمْبهیا یَعْله تا شو، سینه ی حیدر گِرمبهامشو تموم انس و جن وِه نور یارمْهگِر سبزِ قنداقه شه بال ِسَر گِرمبهبِشْکُفته اِسپه رازقی ماهِ زمین سَرمن ماهتو وه شاخه ی احمر گِرمبهمردم نَدینه اُونگِدر با شی دِ تا چِش!من دوشِ پیغمبر ره شی منبر گِرمبهاین فاطمه (س) اون فاطمه* فرقی نکاندهمن شی برارونِ دل وَر وَر گِرمبههر جا که زینب دَوّه من اونجه دَرِمْبهسق
1. بچه ها میخواستن برا هالووین مهمونی بگیرن و از اونجا که من نقش بسیاااار مهمی در مجالس ایفا میکنم منم دعوت کردن. منم تصورم از هالوین این بود که با خودشون کدو میبرن :/ گفتم بهشون که من کدو ندارم و نمیتونم بیام.
دیشب پنج دیقه همه چراغای کره زمینو خاموش کردن؟ بخاطر جمله من بود :)
فرهنگ غرب هم پشماش ریخته الان و ترامپ هم اسم منو حک کرده رو قلبش و ناهار و شام نمیخوره و همش کدو میخوره :)))
خلاصه که منو از این مهمونیای لوکسوریتون دعوت نکنید یهو پا میشم با
دانلود آهنگ جدید هانا به نام آها بوگودانلود آهنگ آها بوگو از هانا با کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸
همراه با متن آهنگ و پخش آنلاینDownload New MusicHana – Aha Booo
 
320
 
128
 
می جان یاری دگوده بو قبای گالشی امره بجار بومه بو زحمت بکشیمی چلچرانهمی چلچرانهامشو شیمی خونه ور شیرینی خورانهحالا دل گوته منم، شو خوته منم، آفتابه او سنگینه جور گیته منمچندی مه پوست وا بکنم می پرتقالهچندی نگاه وا بکنم بلندی بالا رهبلندی بالای نگودبو می دیل کارهامروز نشاس وا بکنیم فردا دوبارهمی
هنگ محسن لرستانی بنام بچه سوسول
حرفی نزن چیزی نگو
ولم بکو بی آبرو
 
متن آهنگ بچه سوسول از محسن لرستانی
حرفی نزن چیزی نگو
ولم بکو بی آبرو
خودم دیدم باهاش بودی
حالم خراو میشه و تو
دستده دیدم تو دسش
شده بودی همه کسش
جوانیمو هشتم به پات
حالا سوسول شده خدا
رفتی با او بچه سوسول
مه کی یزید تو چشات
سی کو خدا کی یارته
خدا ده شکر که یارته
سی کار بارت روزگار
میگن خودش دختریه
بچه سوسول چش خمار
انگشت نمای دنیا شدم
خارم تو کردی بی خدا
چه چیزیش از مه بهتره
او
 
1- درست بود که " شفا یافتن یعنی جایی که قبلا با درد لمس شده، با لذت لمس بشه."
2- برای اینکه تاب بیاریم، برای اینکه دیوانه نشیم، کافیه کسی باشه که بهش اعتماد کنی، با تو به عمق تاریکی درونت بیاد، قصه تو رو بشنوه، لمس کنه، ولی تو رو رها نکنه و دستت و بگیره و کمی کمکت کنه تا بيايي بالا. تو هم بخواهی که بيايي.
1. امروز هرکی از در کلاس وارد میشد یهو پا میشدم براش "از اون بالا کفتر میایَ ، یک دانَ دختر میایَ" میخوندم سر صبحی برگ و گلاش می ریخت می اومد می نشست :))) فقط ری ری باهام همکاری کرد و تا اخرشو خوندیم :)))  تازه یه اهنگ دیگه هم رفتیم. "امشو شوشه لیبک لی لی لونه" :)))))
فردا هم میخوام به مناسبت ورودشون "دختر ایرونی مثل گله" بخونم :)))
#ستاد_مبارزه_با_افسردگی_در_دوران_کنکور
2. از دوستم خواستم برام جزوه بفرسته تو تلگرام. بعد که فرستاد واسه خودم فوروارد کردم توی
سفر اربعین را می‌شود 5،6 روزه خیلی خوب و کامل جمع کرد. اما کاروان آن هم از نوع کم تجربه اش 12، 13 روز فِس فِس کرده، آدم را ذوب می‌کند و نفس آخرمان را به خانه می‌رساند.
اصنشم هرچی اذیت شدم، تقصیر توست. اگر بودی، هرسال کاروان 2 نفره مان به راه بود. دیگر لازم نبود برای هر قدم برداشتن و لقمه پایین دادنی الاف 130 نفر دیگر شوم. فقط تو بودی و من و حسین.
تو را نمی‌دانم. ولی من تک خوری نکردم. کنار قدم هایم تو را هم میدیدم. با تو چای و یه عالمه خوراکی های خوشمزه خ
سفر اربعین را می‌شود 5،6 روزه خیلی خوب و کامل جمع کرد. اما کاروان آن هم از نوع کم تجربه اش 12، 13 روز فِس فِس کرده، آدم را ذوب می‌کند و نفس آخرمان را به خانه می‌رساند.
اصنشم هرچی اذیت شدم، تقصیر توست. اگر بودی، هرسال کاروان 2 نفره مان به راه بود. دیگر لازم نبود برای هر قدم برداشتن و لقمه پایین دادنی الاف 130 نفر دیگر شوم. فقط تو بودی و من و حسین.
تو را نمی‌دانم. ولی من تک خوری نکردم. کنار قدم هایم تو را هم میدیدم. با تو چای و یه عالمه خوراکی های خوشمزه خ
دلم تنگ است . حالم خوب نیست . کم آورده ام .سرما خورده ام . جسمی و روحی داغون هستم . کاش بيايي و آرامم کنی . کاش بيايي و دلداریم بدهی . چقدر نشانه می فرستی ؟؟؟ حواسم هست . فکر نکن که نمی فهمم . گزارش چشمهایت . عکسها . پرنده ی حرم رضوی . تسبیح گلی .شعرهای حافظ و حضورت که چقدر نزدیک است . تاکید جمله ی " آدمها بی دلیل سر راه هم نمیان " . لب تاب قدیمی . عکسهای قدیمی . نوشته های قدیمی .
چرا اینقدر از نور گفتی؟ چرا اینقدر از پرنده گفتی ؟ نخستین پر
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
وهر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ییست
وقلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف،زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ییست
تا کمترین سرود،بوسه باشد
روزی که تو بيايي،برای
یک سال و یک ماه گذشت بی تو، با یاد تو
 
زهرای بابا سلام
 
دیروز صبح تقریبا همان ساعتی که برای همیشه از پیش ما رفتی سر خاکت بودیم. مثل همیشه اول با تو خداحافظی می کنیم و بعد حرکت می کنیم سمت تهران. 
شب قبلش خیلی حالم خراب بود. بی اراده گریه ام می گرفت. برای همین رفتم بیرون که ماشین بشورم. هم تنها باشم و هم کسی حالم را نفهمد.
بابا جان می گویند این قدر تو را یادآوری نکنیم. انگار دست خودمان است. مگر می شود طعم شیرین با تو بودن را تجربه کرد و بعد فراموشت ک
 
یا اباصالح، باید برای وصف تو تا آسمان رسید.
 
 
**أللَّهُمَ عَجِّل لِوَلیکَ أَلفَرَج**
 
**********
متن و شعری بسیار زیبا.
 
مثل هر بار برای تو نوشتم:
دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بيايي!
دل من تاب ندارد،
همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
تو کجایی؟ تو کجایی.
 
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این رهبر دلسوز، طرفدار ندارد که غریب است؟
و عجیب است که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو
چه حال باحالیه که بيايي پنل بلاگ رو باز کنی و ببینی که 30 تا ستاره روشن داری. البته یه حال بی حال هم داره که میگه خیلی وقته که به بلاگ سر نزدی و پست های زیادی رو روی هم تل انبار کردینمی دونم چرا وقتی شروع می کنم به پست نویسی آخرش به جای پست وبلاگ یه پست توئیتر یا در بهترین حالت یه پست تلگرامی دارم. باید این نقیصه کوتاه نویسی رو از خودم دور کنم.
گفتم به تمنای تو ام ، جان به لبم ای گل زیباگفتا که نیابی تو مرا هرچه کنی صبر و تقلاگفتم که حدیث می و مطرب من و ساقیکم بود گلی تا که به عشقش بشود حل معماگفتا که ز اسرار ازل ، یکی خلقت عشق استباید بشوی کنده ازین خاک و بيايي به تماشاگفتم که اگر دل بدهم قطع شود ریشه خاکی گفتا که بیا زنده و جاوید شو در عالم بالا
حاجی اولین سالی بود که به حج مشرف شده بود کنار بیت الله الحرام جوانی کنارش نشسته بود. سوال کرده بود از کجا آمده ای حاجی گفته بود از ایران. در جواب متقابل شنیده بود که از حوالی مدیترانه آمده است. بعد جوان گفته بود سال آینده نمی توانی بيايي حج. ولی از سال بعد هر سال خواهی آمد. حاجی دوسال بعد شد مدیر کاروان و  همه ساله حج مشرف می شود. 
نمیدونم از این که خوابم عمیق بود و صدای گوشیمو نشنیدم نارا حتی یا اینقد گرفتار و درگیر هستی که نتونستی بيايي به سایت سر بزنی
ولی هرچی که هست فقط و فقط از خدا میخوام تنت سالم، لبت خندون و عمرت طولانی باشه
به خدا من ادم بدی نیستم تو منو خوب میشناسی
من به آمار زنده زمین مشکوکم
گرچه پیش تر مرده ام.
ولی هر صبح در جلوی آینه
منتظرم تا قبل به خاک سپردنم.
بيايي و زنده ام کنی.
روبروی آینه هستم ولی هرچه مینگرم تو رو نمیبینم.
اگه روزی
آمدی در آینه و نبودم
بدان کوله بار بسته ام تا بجویمت
با همان کوله بار سفرت
بیا در پی ام
کسی نمیداند شاید در راه مانده ام و مسیر گم کرده.
خوشحال میشوم ببینمت و ببویمت و بگویمت .
 ❆ #خبر:عمر خبرهای خوشلحظه ای است ای کاش مابی‌خبر به هم برسیم ❆ #صبح:صبح با روشنی چشم تومی آید هر روزتو بیاای قدمت آغاز هر صبح ❆ #مرگ:مرگ پایان عشق نیستبی شکوقتی که بياييو دست بکشیبر سنگ مزارمبیدار خواهم شد از مرگ #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)#شعر_سپکو@ZanaKORDistani63سپرای میخانهکانال شعرهای سپکو(سپید کوتاه) سعید فلاحی(زانا کوردستانی)https://t.me/sepkomikhanehhttps://www.instagram.com/zanakordistani?r=nametaghttp://mikhanehkolop3.blogfa.com
با تو جزئیات مهم شده اند مهم است که ملافه ی روی بالشی که دست هایت روی آن می گذاری صاف و چین نخورده باشد، وقتی که حتی یک خط کوچک آن، خودش را روی دست های سفید و پوست نازک شده ات نشان می دهد و جا می اندازد 
با تو جزئیات مهم شده اند مهم است که وقتی به پهلو خوابیده ای، هر بار چک کنم که گوش هایت، صاف روی بالش باشند و خم نشده باشند، مبادا اذیت شوی
ما همه ی سعی مان را کرده ایم که سالم نگه ات داریم تا به هوش بيايي دردناک است که نمی توانیم درد اصلی ات را
دیگر خسته شده ام
از تو نه؟!
از بی نوایی خود
که خاک بازی هنوز از ذهنم بیرون نرفته!
نمی دانم چگونه بال داشته باشم و آنگاه چگونه پرواز کنم.
آشیانه سرد شده ونفس گرمت را می خواهم
پایم شکسته نمی توانم راه روم
عصا می خواهم
سوی چشمان را گناه گرفته اگر تو هم بيايي نمی توانم ببینم
وای برمن!؟
ای عزیز!
بیچارگان را دریاب
بی بضاعتمیم حتی مزجات آن را نداریم.
گفته اند که قبل از خواهش گدایان عطایتان را ارزانی می دارید.
می دانی چه می خواهم؟
یک عمر تمنا.
تمنای تو!
نظرنژاد_کدخدا:#چارپاره_تبری#سنگتراشون(1)هاده دلْ می حرفِ بَی شی گوشِ تِکسنگتراشون زَمْبه هَنتا دل بِئیتا تَلی باغ» اَی بِمومه خلوتییَخّه ی سَر بَزّومه اَی گل بِئی(2)تا چلا بِشنُوسّه می توو زخمه » رهبَل هِدائه عاشقی پَر ره چِتیمنتظر اِسّامه ماه ِ نالِ سَر شو کلاغ گِرنه مِه صور ِ خلوتی(3)در اِنه دیر جِه قطار دارنه مِجش اَتْکه لَنگِش هاده، هادِم دیمِ خِشهر چی اِسّمبه خیال هَسّو گِمون بِرمه نیشته خنده جارِ کیمه پِش(4)اَنده زِل بَزّومه تی صور
خانه
سامان یاسین
دانلود آهنگ روح الله کرمی و سامان یاسین به نام الو نفس
دانلود آهنگ روح الله کرمی و سامان یاسین به نام الو نفس
دانلود آهنگ الو نفس از روح الله کرمی و سامان یاسین
 
ترانه و آهنگ جدید بسیار زیبا و شنیدنی الو نفس از روح الله کرمی و سامان یاسین با کیفیت اورجینال
 
و لینک مستقیم و پر سرعت به همراه تکست و متن آهنگ + پخش آنلاین
 
 
 
download new song from roholah karami & saman yasin called alo nafas
 
متن آهنگ الو نفس از روح الله کرمی و سامان یاسین
 
تو و
اولین اثرات فراموشی آقاجان را وقتی دیدیم که نمازهایش را یا نمیخواند یا
دوباره  وچندباره میخواند. اوایل جدی نمیگرفتیم. شاید هم نمیخواستیم باور
کنیم فراموشی بیخ گوش ماست. مرضی ست که شبیه نیش عقرب یک باره و بدون اینکه
خودت بفهمی در جانت فرو میرود و تا بيايي به خودت بجنبی، از پا در آمده
ای. خودمان را این طور قانع میکردیم که  ما جوان ها هم گاهی فراموش میکنیم،
دیگر اینقدر بزرگنمایی و نگرانی ندارد که. اما رفته رفته اوضاع بدتر شد
ساعت خواب و بیداری‌ات از عالی به افتضاح تغییر کرده جانکم.  تا چهار صبح لگد میزنی به شکم مادرت و چهار صبح به بعد می‌خوابی تا دم‌دمای ظهر. خوابیدنت هم عجیب و غریب است . خودت را ول می‌کنی جلوی شکم مادرت و یکهو شکمش دوبرابر میشود. میفهمیم که ارغوان خوابیده است.
جواب سلام خاله را نمی‌دهی. جواب احوالپرسی خاله را هم نمی‌دهی. اما وقتی وحشی خطابت می‌کنم، تکان می‌خوری و سرت را می‌چرخانی . این را مادرت می‌فهمد و برای ما تعریف می‌کند.
جان دل خاله روز
به همه‌ی لحظه‌های زندگی‌ام فکر می‌کنم که احساس کرده‌ام تنهای تنهایم. و بدحال و پریشان بوده‌ام.به همه‌ی چیزهایی فکر می‌کنم که برای گذر از پریشانی‌ها و سرگشتگی‌ها خودم را به آن‌ها سرگرم کرده بودم. فیلم‌ها و آهنگ‌ها و فکرها و مسخره‌بازی‌ها و هر چیز دیگر.اما هر بار به این فکر می‌کردم که به چه راهی بروم که از این حال پریشان، برای همیشه خلاص شوم؟
به دنبال یک درمان قطعی و همیشگی بودم. دنبال یک راه تماما درست. دنبال یک نفر که بدانم حرفش برای
پاییز هم آمد!
فصل های عوض میشوند
جای آلو را خرمالو میگیرد
و
جای دلتنگی را
دلتنگی.
__________
 اول از همه سلام :)
اااامار بازدید از المان اوکراین انگلستان و آمریکا دارم چه لاکچری:)
اصنم معلوم نیست با فیلتر اومدن دوستان از راه دور :))خوش اومدن
دلم برایت تنگ شده. نمی خواهی بيايي پایین و بغلم کنی؟ محکم و طولانی. فقط خودم و خودت. مثل همه روزها، همه ساعت ها و همه لحظه ها. مثل همین الان که دارم از تو می نویسم. نزدیک تر بیا. نزدیک از نزدیک تر از رگ گردن». نزدی تر بیا ای مهربان تر از من به خودم. ای کسی که من را به خودم مهربان کردی. محکم تر بغلم کن.
 
پ.ن: گاهی تو را کنار خود احساس میکنم / اما چقدر دلخوشی خوابها کم است
(محمدعلی بهمنی)
.
گمان می‌کنم سهمگین ترین احساس بشر ترس است. آدم هایی که ترسیده اند خیلی خیلی قابل ترحم تر از آدم هایی هستند که غمگین اند. آدم هایی که چشم به راهند که نکند آن اتفاقی که نباید بیفتد، ناگهان بیفتد خیلی بیچاره تر از آدم هایی هستند که به خاطر اتفاقاتِ افتاده افسردگی حاد گرفته اند . آدم هایی که برای مدتی طولانی گیر کرده اند بین خوف و رجا، آدم های ضعیف شده تری هستند نسبت به آن ها که رسیده اند به ته ِ تهِ نا امیدی .آدم هایی که ترسیده اند خیلی چشم به را
دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند. 
 
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !
 
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، 
 
فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه
 
امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد .
 
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ، 
 
به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود 
 
لجوجتر و مصمم تر است .
 
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد .
 
اما آب. راه خود را به سمت دریا می یابد .
 
در زندگی، معنای واقعی 
 
سرسختی، ا
همیشه فکر میکردم وقتی بزرگ شدم مشکلات همه رو حل میکنم ومیشم قهرمان زندگی بقیه وهمه به من افتخار میکنن وبرای خودم برو بيايي داشتم توی ذهنم .حالا که بزرگ شدم و۲۷ساله شدم با کوله باری از مشکلات رو به رو شدم از ریز ودرشت بعضیارو حل میکنم وبعضیا رو فراموش. شدم دقیقا همون کسی ک دوران بچگی در ذهنم پرورانده بودم تک تک مشکلات دیگران روگوش میکنم وقابل حل ها رو حل وبقیه رو یه جوری براشون جا میندازم سخته اینجور زندگی کردن نه تنها قهرمان نشدم بلکه واقعاب
هوالحی.
مادربزرگم هرسال قبل از آمدن زمستان، جدیدترین مدل شال گردنی که درست به اندازه سن خودم قدیمی هست را می بافد و وقتی اولین برف زمستان می بارد، آن را به هر زحمتی که شده به دستم‌می رساند.
مادربزرگم هیییییچوقت با کسی جز من به امامزاده ای که تمام حاجتهایش را از آنجا می گیرد، نمی رود.میگوید: تو همیییییشه باید بامن بيايي، من هم که بال درمیاورم برای همراهی کردنش.
همیشه وقتی درخانه قرآن میخواند، با آن عینک ته استکانی و قرآن بزرگی که خودم برای ش
دانلود ریمیکس هوای تو فرزاد فرخ
Download remix Farzad Farokh >> ♬ Havaye To ♬ >> Music streaming from wikimusic
 
به هوای تو من تو خیال خودم بی تو پرسه زدم
منو برد به همان شبی که به چشای تو زل میزدم 
من به دنیای تو با این احساس ناب عادت کردم عادت کردم
بعد از آن شب سرد هر نگاه تو را عبادت کردم آه که نبودت به من آتش جان زد سوختم
از این عشق که تو را بی وفا کرد من شدم آن کس که روم پی
مستی قلب مرا تو شکستی دل به تو دادم که غمم برهانی نشوی
تو همان کس که به درد بکشانی کاش که شود باز ک
یک. با زهرا قصد کلکچال ‌داشتیم. توی پارک جمشیدیه که بودیم ناگهان باران سختی گرفت. تجهیزات نداشتیم‌. چون در عرض چند دقیقه تبدیل به دو موش آب کشیده شده بودیم کوه را کنسل کردیم. عوضش قرار پیاده روی در پارک گذاشتیم. اواخر قدم زدن هایمان، زیر یکی از آلاچیق‌ها یک پیرمرد و پیرزن دیدم که کیپ ِ هم نشسته بودند. پیرزن در نیم‌حلقه ی دست پیرمرد، تکیه‌اش را به او داده بود. حرفی نمی‌زدند. به تماشای باران نشسته بودند. ساعت نهِ صبح بود و معلوم بود کوهشان را
 
برای کربلایی شدن باید از همه چیزت بگذری حتی از خودت .
وگرنه هیچوقت از قبرستان تعلقات بیرون نخواهی آمد و اگر هم بيايي یا به بیراهه خواهی رفت یا در میانه راه به یزید خواهی پیوست .کم نبودند آنها که سینه چاک حسین (ع) می نمودند اما آنجا که باید فریاد بزنند،سکوت کردند و آنجا که باید پا در رکاب کنند،گوشه انزوا برگزیدند و سر در گریبان دنیا فرو بردند.
برای رسیدن به حسین (ع) هم شور می باید و هم شعور .
 
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَل
ای میان‌رفته بیا تا به میان بنشینیدر دلم نیم‌شبی باز عیان بنشینی 
مشق خم کردن جان دادی و سی سال گذشتحال خوش باش که در قوس کمان بنشینی
بنده‌ی عشق کجا حجره‌ی زهّاد گرفتگفت بهتر که به بازار و دکان بنشینی
گفتی و نیست مرا با دگران الفت حرفاگرم حرف تو باشد به زمان بنشینی
متفرّق‌شده از خویشم و پیدایم نیستتا بيايي به سر منبر جان بنشینی
گفتگوهای من و عشق به هر گوش رسیدبخت این بود که در گوش جهان بنشینی
حلمیا سهم تو از و مکان هیچکسی‌ستتا که بر سی
سلام و ارادت. مدت هاست که تو مدرسه و مسجد و هیات با بچه های نوجوان و جوان ارتباط دارم. بخشی از تجربیاتم رو در کانال تلگرامی @ha_mim1377می نوشتم.به پیشنهاد دوست عزیزی تصمیم گرفتم اون کوتاه نوشته ها رو اینجا به اشتراک بذارم.امیدوارم به کار معلم هل و مربیان عزیز بیاد.
نکته اول:آن کس که خودش تهی است چگونه دیگران را سرشار و سیراب نماید؟  کسی که متاعی ندارد، کجا خریداری پی او می آید؟  نه انس و خلوتی،  نه طهارت و معنویتی،  نه دانش و مهارت ی و. چگونه این آد
دانلود ریمیکس هوای تو فرزاد فرخ
Download remix Farzad Farokh >> ♬ Havaye To ♬ >> Music streaming from wikimusic
 
متن ریمیکس  فرزاد فرخ هوای تو
 
به هوای تو من تو خیال خودم بی تو پرسه زدم
منو برد به همان شبی که به چشای تو زل میزدم 
من به دنیای تو با این احساس ناب عادت کردم عادت کردم
بعد از آن شب سرد هر نگاه تو را عبادت کردم آه که نبودت به من آتش جان زد سوختم
از این عشق که تو را بی وفا کرد من شدم آن کس که روم پی
مستی قلب مرا تو شکستی دل به تو دادم که غمم برهانی نشوی
تو همان کس
 
بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است
شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است
آنچنان می فشرد فاصله راه نفسم
که اگر زود اگر زود بيايي دیر است
رفتنت نقطه پایان خوشی هایم بود
دلم از هرچه و هرکس که بگویی سیر است
سایه ای مانده ز من بی تو که آینه هم
طرح خاکستریش گنگ ترین تصویر است
کاش می بودی و با چشم خودت می دیدی
که چگونه نفسم با غم تو در گیر است
تارهای نفسم را به زمان می بافم
که تو شاید برسی ، حیف که بی تاثیر است .
 
شاعر : سوگل مشایخی
 
 
ادامه مطلب
"در بهترین حالتِ ممکن خواهی بود ؛وقتی که با خودت کنار آمده باشی .با خودت که کنار بيايي ؛ دلیلی برای آشفتگی و خشم ، نمی یابی ، تفاوت ها را درک می کنی ، نظرهای مخالف را می شنوی ، از بی منطق بودن ها متعجب می شوی اما خم به ابرو نمی آوری و سعی نمی کنی همه چیز و همه کس را تغییر دهی ، چون به نظم ، آرامش و انسجام درونی رسیده ای .و جان نمی کَنی برای اثبات عقایدت ، چون آنها را برای آرامش و حالِ خوبِ خودت می خواهی ،و جان نمی کنی برای اثبات خودت ، چون خودت را
نمیدانم تا به حال همدیگر را دیده ایم یا نه. ولی حتی اگر می‌شناختمت و می‌دانستم کیستی و کجایی، مطمئنا نمی آمدم دنبالت. تو باید بيايي و توی این شهر سرد و شلوغ پیدایم کنی.  قبل از اینکه از این انتظارِ به قول دیگران متوهماته، خسته شوم. قبل از اینکه این ته مانده سوی چشمانم هم برود و نتوانم نور صورت ماهت را ببینم.
بیا ببین کنار هم، چقدر زیباتر می‌شویم. 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شم
 
تو سایه ی من باشی
من همسایه ی تو
 
عیشی بُوَد آن، نه حدِّ هر سلطانی
 
وقتی من سرمای خرابی خوردم و تب و لرز کردم
تو بدو بدو بيايي به عیادتم
 
وقتی جشن تولد کوچولوی تو بود
من بیام شادیِ خونه ی تو رو توی همه ی دنیا تکثیر کنم
داد بزنم 
آهای دنیا
امشب خواهرِ عزیزم خوشحاله
کسی حق نداره غم تو دلش باشه
 
 
 
می دونی الان که دارم اینا رو تایپ می کنم چشمام پر از اشکه و قلبم پر از درد؟
نمی دونی
 
 
من دوست دارم از تو بنویسم. از تو ای برادر کامبوجی.تلویزیون تا گل سوم چهارم نشانت داد. نشان داد که آنجا آمدی با سه پرچم و دو طبل و یک بلندگو. بعد از آن گل‌ها دیگر نشانت نداد ولی لابد هنوز هم همان جا، در استادیوم ایستاده بودی.ایستاده بودی و خرد شدن تیمت را تماشا می‌کردی. اگر اینقدر اهل فوتبال بودی که برای تیمت آمده بودی تا اینجا، تا ورزشگاه آزادی، لابد قبل از بازی هم می‌دانستی که اوضاع چطور است. لابد می‌دانستی که تیمت رده ۱۶۹ رده‌بندی فیفا است
سلام ای باد وحشی تو کجایی؟همه ما منتظر تا تو بياييبدون تو برای ما نفس نیستبه دور از تو چه بد آب و هواییامید ما به دست توست ای بادمسایل را مگر تو حل نماییبدون تو گرفتاریم اینجابه دودی و به بویی و بلاییگرفتاریم در صف صبح تا شبندارد زندگی در صف صفاییاز آنجا که فشار صف زیاد استبه گوشم می‎رسد هر دم صداییبیا ای باد و بوها را ببر تواگر در رفته از یک کس خطاییامیدی نیست مسئولان ما راتو تنها نقطه‎ی امّید ماییتو بهتر از مدیران و رئیسانتو بهتر از فلان م
 
هو سمیع
.
#قسمت_پنجاه و دوم
.
سلام کرد و جواب دادم
- خیلی غرق کتاب بودی نخواستم مزاحم شم
- نه کاش می گفتین ، این جوری خجالت زده شدم
بلند شدم برم سمت یخچال
- ببخشید دیگه اینجا بیمارستانه تجهیزات زیادی واسه پذیرایی وجود نداره
-چیزی لازم نیست اگه بيايي بشینی و یه گپ دوستانه بزنیم من راحت ترم
ادامه مطلب
آیدا! بگذار بی‌مقدمه این راز را با تو در میان بگذارم که من، در عشق، بیش از هر چیز دیگر، بیش از لذت‌ها، آتش و شور و حرارت آن را می خواهم؛ بیش از هر چیز، بی‌تابی‌ها و بی‌قراری‌هایش را طالبم. سکوت تو، شعر را در روح من می‌خشکاند. شعر، زندگی من است. حرف‌های تو مایه اصلی این زندگی است و مایه‌های اصلی این زندگی می‌باید باشد. 
اگر به تو می‌گویم که آیدا! این همه اصرار که به تو می‌کنم تا به حرف بيايي، در واقع تنها برای حرف زدن تو نیست، برای آن است ک
یک بار مطلبی خواندم به این شرح که : فرق است میان کسی که در وقت های خالی اش برایت وقت میگذارد و کسی که وقتش را خالی میکند تا برای تو وقت بگذارد!
این روز ها به این مساله زیادفکر میکنم.چند سالیست مشغله های فکری و فیزیکی ام به قدری زیاد شده که حتی در تعطیلات یا آخر هفته ها هم به استراحت کردن نمیرسم؛ اما هر بار لازم میشد که وقتم را به کسی اختصاص بدهم سعی میکردم تمام این مشغله ها را فراموش کنم و تمام فکرم را برایش بگذارم. درحالی که همیشه از سوی دیگران ب
برو که باز دلت را به دلبری دیگر
به هرکسی که گمان می بری کمی سر تر
برو که عشق پشیمان شود از آمدنش
که ما دو روح جداییم، در دو تا پیکر!
بگو به شعر که این بار حالی اش بشود
قرار نیست بيايي، قرار نیست اگر،
دلم گرفت، به یادم بیاورد که تو را
قرار نیست که این روزهای شهریور …
چقدر حرف نگفته میان پنجره ماند
چه شعرهای سپیدی که توی این دفتر …
برو که مرگ خودم را نشان من بدهی
برو که نیست نیازی به زخم این خنجر!
همیشه آخر قصه بی آشیان مانده ست
پرنده ای که به امید
انگار هیچ عاشقانه ای به سرانجام نمی رسد. لیلی و مجنون ، فرهاد و شیرین ، رستم و تهمینه. داستان بیژن و منیژه وخسرو و شیرین را کنار بگذار.
 
 
خودمان را هم ببین.
این خودمان های گم شده را میگویم.
تو کشوری دیگر و من.
اینجا ایران است. همسایه صدایم را می شنوی؟
راستی دیروز در کوچه مان دیدمت.
بگو که باز گشته ای تا بمانی.
بگو نمی روی به آن دیار فانی.
بگو پاییز را درکنار من به عاشقی سپری خواهی کرد.
بگو. بلند تر بگو. دلم را برای عطر چارقدت تنگ نکن.
یکی از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله فقیر شد. محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و شرح حال خود را بیان کرد. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
برو هر چه در منزل داری اگر چه کم ارزش هم باشد بیاور!
آن مرد انصار رفت و طاقه ای گلیم و کاسه ای را خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله آورد.
حضرت آنها را در معرض فروش گذاشت و فرمود: چه کسی اینها را از من می خرد؟
مردی گفت: من آنها را به یک درهم خریدارم.
حضرت فرمود: کسی نیست که بیشتر بخرد!
مرد دیگری گفت: من به دو د
با یقظه و انتباه، توبه و هدفی الهی شروع شد
با عزلت و ریاضت ادامه یافت و با حال» پاسخ داده شد
دور شدم و فاصله گرفتم از سر نادانی و جریانات قوی و مظاهر تکنولوژیک ولی همیشه آن حال» و علتش و ماهیتش در ذهنم ماند
 
کششی همیشه درونم بود که فریاد میزد باید برگردی به وادی
باید بيايي به راهی که برایت طراحی شده در صحنه خلقت
 
 
از همان ابتدا دست و چشم و گوش و حواسم پی برداشتن درس عرفان عملی بود
 
و این ترم شاید بنا بر مصالحی که خود قادر متعال فقط میداند چ
شعر در مورد خواب
در این مطلب از سایت جسارت سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد خواب برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید
دستم را
به زیبایی تو نزدیک می کنم
و خواب از سرم می پرد
حتما که نباید
فنجان را سر کشید
گاهی قهوه از چشم ها
در جان می چکد.
شعر در مورد خواب
به من فکر کن
قبل از خواب
در لحظه های مکاشفه
در آخرین ثانیه هشیاری
بگذار پروانه ای که روی شانه ات نشسته
عطر گیسوان مرا نفس بکشد
در آن سوی مرزهایی که
پس از هزار بار کلنجار رفتن با خودم، تصمیم گرفتم برایت بنویسم تا شاید آدم بشوی یا اگر نشدی، لااقل هیولا نشوی، هندجگرخوار نشوی. نوشتن برایت را انتخاب کردم تا لبخندِ روی لب کسی بشوی و طوری نشود که روزی به خودت بيايي و ببینی اشک گوشه‌ی چشم آدم‌ها و بغض نشسته بر گلویشان شدی.
از من بشنو که هیچ‌وقت، به هنگام تنهایی‌ات شادمهر گوش نکن. وقتی تنها قدم میزنی شادمهر گوش نکن. وقتی تنها در خیابان‌های عجیب تهران قدم می‌زنی، شادمهر گوش نکن. 
در گوشت می‌خو
{منبرک و دلنوشته مهدوی - شماره 35}
 
دفتر اعمال نزد یار
 
مولایی که دفتر انتظارم را ورق میزنی، می بینی صفحه های اینترنتی و سایت ها را بیشتر از امامم دنبال میکنم. حتی گاهی صبح زود صفحه تلگرام و اینستایم را چک میکنم اما عهدم را نه، ندبه ی جمعه را که دیگر هیچ.
از اول شنبه درون خودمان تلنبار میشویم و تا آخر پنج شنبه همینطور تکرار، جمعه می آید و ما لنگ ظهر بیدار میشویم خیر سرمان منتظر دیداریم. خلاصه اینکه بی تو روزگار میگذرانیم دست خودمان نیست تنمان ب
 
/ وقایع توی ذهنم ترتیب درستی ندارند. یادم می‌آید توی قلعه رودخان هستیم. این مکان جای عجیبی‌ست. یک بار احساس کردم سربازان سلجوقی هنوز آن‌طرف‌ها می‌چرخند. توی آن طاقی کوچک بالای قلعه، جایی که ممکن است هر لحظه فرو بریزند. این قلعه‌ی لعنتی چند سال دارد؟ چرا نمی‌ریزد؟ در برابرش ایستاده‌ام. آنجاست. رول علف را بین لب‌هایش گذاشته. در فاصله‌ی کمتر از پنجاه سانتی‌متری در آن سوراخ تنگ ایستاده‌ام. من معمولاً از جاهای تنگ خوشم نمی‌آید، اما اینج
چه طلوع صبح فردا یک روز آفتابی و گرم از پاییز باشد،چه مه گرفته و بورانی 
قرار نیست سرجایت بمانی و مثل بوکوفسکی منتظر باشی لااقل نیمی از
مردم دنیا بمیرند که بتوانی فقط نیم دیگرشان را تحمل کنی.
باید تکان بخوری،
حتی اگر شب قبل از خوشحالی دعا کرده باشی که به صبح نرسد یا برعکس
مثل همه ی شب های  دیگر بالش بی نوایت را تا مرز خفگی بغل کرده باشی
باز خورشید فردا از همان جای همیشگی اش طلوع خواهد کرد.
زندگی یعنی بقا،
بقا میان پرجمعیت ترین و شلوغ ترین
دائم چهل منزل بلا بر ما رسیدهخواندم نمازم را نشسته، قد خمیدهجای نوازش کردنِ دستان باباشعله، میان گیسویم شانه کشیده****هجران دلبر، قد کمانی ساخت من رااز ناقه، ضعف و تشنگی انداخت من راطوری کتک خوردم دو چشمم تار گشتهحق داشت عمه، لحظه ای نشناخت من را****درد کف پا، خسته ام کرده حسابیدارم میان پهلویم دردِ حسابیگفتم نکش اینگونه از سر چادرم رادادِ مرا دشمن در آورده حسابی****آخر چرا رحمی به چشمِ تر نداری؟!پایم شکسته، از چه رو باور نداری؟!من دخترم، خیلی
ادامه داستان:
((معلوم نیست که چند سکه دیگر در آن شال پنهان کرده باشد تازه آن لباس گران و انگشترنقره اش با آن سنگ عقیق دلنوازش هم خود کیسه ای یا حتی کیسه هایی از طلاست. اگر آنها را به دست آورم دیگر لازم نیست که در این خرابه کنار این عبدالله احمق وقت بگذرانم با آن پول هایی که او نصیب من می کند و همچنین سکه هایی که خود دارم می توانم یک خانه زیبا و چند کنیز بگیرم ، فضل دیگر وقت آن رسیده که از این زندگی نکبت بار خلاصی یابی ، باید با او مهربانی کنم تا بتو
 
  برای دیدن ابراهیم به مقر اطلاعات عملیات رفتم. پس از حال و احوال پرسی و کمی صحبت گفت: صبر کن برسونمت . بعد هم با یک تویوتا به سمت مقر گردان رفتیم. در مسیر به یک آبراه رسیدیم. همیشه هر وقت با ماشین از آنجا رد می شدیم  گیر می کردیم. گفتم: آقا ابراهیم برو از بالاتر بیا، اینجا گیر می کنی. گفت: وقتش را ندارم. از همین جا رد می شیم. گفتم اصلا نمی خواد بيايي تا همین جا دستت درد نکنه من بقیه اش را خودم می رم. گفت: بشین سر جات، من فرمانده شما را می خوام ببینم.
دیروز صبح رفته بودم کلیسای بیت‌لحم و پیرمرد را به هزار خواهش راضی کردم در را باز کند تا در محراب دعا بخوانمچهره‌ام داد می‌زد چقدر حالم بد است. پیرمرد کنارم ایستاده بود و پشت سرهم ارمنی حرف می‌زد و از انجیل می‌گفت تا مثلا آرام شوموقتی گفتم ارمنی نمی‌فهمم و مسلمانم، قیافه‌اش یک طوری شد،همان‌طور که به دیوانه‌ها نگاه می‌کنند. حق داشت، هیچ مسلمانی هشت صبح روز اربعین کلیسا نمی‌رود. حتی مسیحی‌ها هم هشت صبح کلیسا نمی‌روند.اما من هشت صبح کلی
نامه را از داخل صندوق پست برداشت و در حالی که به شدت هیجان زده بود و صدایش میلرزید زیر لب گفت:وای خدای من بالاخره نامه ای که منتظرش بودم رسید .دستهامو ببین  داره میلرزه صدای گرومپ گرومپ قلبم رو توی مغزم میشنوم .نامه را بو کرد .بوی اقیانوس میداد بوی کوه .معلوم بود از راه دوری آمده.چشمهایش را بست و آرام پاکت را لای انگشتانش لغزاند دوست داشت نامه بلند بالایی باشد اما ضخامت پاکت نگرانش میکرد .با خود گفت شاید از کاغذ اعلای نازک استفاده کرده اینجوری
من تو را با تمام اخم ها و لجاجت هایت مدفون می کنم تا دیگر نباشی. در فاصله ای دور می ایستم و مُشت مُشت خاک می ریزم روی مزاری که دلم را بلعیده.
دیگر نه چشم انتظار پیامی هستم نه هیچ زنگی که به صدا در آید.
دیگر از شنیدن اسم ات قند توی دلم آب نمی شود.
دیگر وسط هق هق های گاه و بیگاه صدایت نمی زنم.
حالا تلاش نمی کنم احساساتِ تلخم را معدوم کنم. اصلا نمی خواهم زایلِ این احساسِ اشتباه شوم.
دیگر چشمم به در نیست تا بيايي.
پشیمان نیستم. پشیمان نمی شوم.
تازه رها شد
چه طلوع صبح فردا یک روز آفتابی و گرم از پاییز باشد،چه مه گرفته و بورانی 
قرار نیست سرجایت بمانی و مثل بوکوفسکی منتظر باشی لااقل نیمی از
مردم دنیا بمیرند که بتوانی فقط نیم دیگرشان را تحمل کنی.
باید تکان بخوری،
حتی اگر شب قبل از خوشحالی دعا کرده باشی که به صبح نرسد یا برعکس
مثل همه ی شب های  دیگر بالش بی نوایت را تا مرز خفگی بغل کرده باشی
باز خورشید فردا از همان جای همیشگی اش طلوع خواهد کرد.
زندگی یعنی بقا،
بقا در میان پرجمعیت ترین و شلوغ تر
مغز انسان اصولا بین پست گذاشتن و چک کردن مدیریت وبلاگ تفاوتی قائل نیست. به این صورت که اگر از آخرین پستت یک ماه هم بگذرد و تو در این یک ماه فقط بيايي سر بزنی بروی فکر میکنی وبلاگت به روز است. تا اینکه دوستی یادآور می شود.
در ماه اخیر زندگی شلوغم شلوغ تر شده. کسی چه میداند، شاید شلوغی زندگی ام همان سیلیِ سرخ نگه دارنده صورتم باشد. چیزی برای بالیدن که من زندگی خالی و بی خودی ندارم. اما کسی چه میداند. شاید این فقط یکی وهم است. یک وهم که یک عمر ا
چه طلوع صبح فردا یک روز آفتابی و گرم از پاییز باشد،چه مه گرفته و بورانی 
قرار نیست سرجایت بمانی و مثل بوکوفسکی منتظر باشی لااقل نیمی از
مردم دنیا بمیرند که بتوانی فقط نیم دیگرشان را تحمل کنی.
باید تکان بخوری،
حتی اگر شب قبل از خوشحالی دعا کرده باشی که به صبح نرسد یا برعکس
مثل همه ی شب های  دیگر بالش بی نوایت را تا مرز خفگی بغل کرده باشی
باز خورشید فردا از همان جای همیشگی اش طلوع خواهد کرد.
زندگی یعنی بقا،
بقا در میان پرجمعیت ترین و شلوغ تر
آغاز تابستان با غم رفتنت شروع می شود و با تولد عزیز دیگری.
همیشه این آغاز به جشن آن تولد گذشت و خاطره بازی از تو.
چندمین سال است که نیستی؟
حساب این رفتنت را داری؟ مگر هر رفتنی آمدی ندارد؟
دلم برات تنگ شده بلندترین حال خوش من که تکرار نشد.
من بزرگ شدم ولی تغییر تو را نمیتوانم ببینم.
این فاصله چرا با بزرگی من بیشتر می شود. انتهای این رابطه مستقیم بزرگ شدن من و زیاد شدن فاصله از تو، رسیدن است این تناقض است یا تضاد یا هرچه زیباست که انتهایش تو
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر یاقوت ومرجان یوم الجمعه 
سلام بر امیر جانااان و قلوب منتظرین 
باوفا ترین سردار و امیر زندگانی من 
رویای محبوب تعبیر نشده ام 
آمال نفس های مجروح و بی پناهان 
مولا و سرور من .
از عشق ات مروح کرده ام دل وجان را 
و روح اسیرم را با کبوترِ دعای عهد  به سوی سفیر آزادی رهنمون کردم 
سفیر آزادی ام 
جوان ترین نور عالم هست 
همان که 
جود وکرم اش را جهان فقیر دنیا برای پر کردن کفایت نمیکند .
چه شب ها 
که پنجره مژگان ام را گشو
دیروز خیابون دِله اَتّا از شاگردای چن سال پیش ره بدیمه بعد از کَش‌گیرون هاکِردپه از وه و وِنه زندگی خَوِر بَیتِمه. بَدیمه اَسری وِنه چِش هِرت بَکِرده و وِنه دیم ره بَشِسته.باتِمه چه بِرمه کِندی؟باته مه زِنا مه جه جِدا بَیّه.باتِمه چه چیسته؟ باته به خاطر اینکه نتونستمه وِنسته زندگی اون چنونی جور هاکِنم. البته مِن آدِمه تنبل و بیکاره نَیمه امّا با این وضعیت اقتصادی مه دست ویشتر بر نِمو. باتِمه مگه قبلا شه وضع ره وِنِسته ناتی؟باته باهوتمه،
با یقظه و انتباه، توبه و هدفی الهی شروع شد
با عزلت و ریاضت ادامه یافت و با حال» پاسخ داده شد
دور شدم و فاصله گرفتم از سر نادانی و جریانات قوی و مظاهر تکنولوژیک ولی همیشه آن حال» و علتش و ماهیتش در ذهنم ماند
 
کششی همیشه درونم بود که فریاد میزد باید برگردی به وادی
باید بيايي به راهی که برایت طراحی شده در صحنه خلقت
 
 
از همان ابتدا دست و چشم و گوش و حواسم پی برداشتن درس عرفان عملی بود
 
و این ترم شاید بنا بر مصالحی که خود قادر متعال فقط میداند چ
با تو گفتم چون تو اهل شنیدنیتو پناه من برای تپیدنییار مگر چند بار باید وصل شود و امتحان کنی؟ای کاش به یار مُرده ات،دوباره تر مرحمت کنیبنشسته ام خیز بر زمین به تکاپوی تودانسته بودی که در فراق ز زجّه میمرم،رئوف تویی و من میپرسم کِی قرار است با آهویِ فراری ، آشتی کنی؟!من یکسره به زمزمه یا رضای تو مشغولم و،ای کاش شاه برای کنیزش دلداری کنییکسر خلاص فکر تو و دگر ندانم ،هییچچشم انتظار بنشسته ام خیز بر زمین،تو،برای کار و وارم فکر کنیمن در خودم فرو
تو این لحظه دلم خواست ۶۰ سالگی زندگیم رو تجربه کنم
سنی ک احتمالا مراحل مهم زندگیم رو پشت سر گذاشتم
ازدواج کردم
بچه دار شدم
بزرگشون کردم
حتا ازدواج کردن و تنها شدم
شاید نوه هم داشته باشم
بلاشک خیلی وقته ک بعلت لرزش دست و کمردرد و گردن درد خودمو بازنشست کردم ازکار
احتمالا یه دونه ازین شال های سه گوش بافت هم رو شونمه ک امیدوارم همینی باشه مامان برام بافته
نشستم روی یکی ازین صندلی هایی که تاب میخورن(اسمش یادم نیس)
شاید دارم یه موسیقی بی کلام گوش م
باز هم دربدر شب شدم ای نور سلامباز هم زائرتان نیستم از دور سلامبا زبانی که به ذکرت شده مامور سلامبه سلیمان برسد از طرف مور سلام
 
کاش سمت حرمت باز شود پنجره هاباز از دوریت افتاده به کارم گره ها
ننوشته ست گنهکار نیاید به حرمپس بياييد اگر خوب و اگر بد به حرم
برسد خواهش این ناله ی ممتد به حرمزود ما را برسانید به مشهد به حرم
مست از آنیم که از باده به خم آمده ایمما سفارش شده ایم، از ره قم آمده ایم
 
یاد دادید به ما رنج کشیدن زیباستپس از این فاصله تا ط
زهرای بابا سلام
یک شنبه این هفته از چشم پزشک نوبت داشتم. حدود ظهر بود رفتم گفتند بستری شده است نمی آید. پس فردایش  می رفتم جلسه ای که در محل کار بود داشتند تشییع جنازه اش می کردند از همان جایی که تو را بی سر و صدا تحویل گرفته بودم.همکارانش داشتند برای نماز جمع می شدند اما دیدم نمی توانم بایستم. لحظات سنگین آن روزها قلبم را فشار می داد. فاتحه ای فرستادم و رفتم.
فردایش دوباره نوبت داشتم. دیدم زیادی شلوغ است و باز باید در نوبت دهی دوباره بایستم عصبا
 
آیا تا به حال فکر کرده ای برای داشتن زندگی خوب و موفق باید چه توانایی ها و مهارت هایی داشته باشی؟
‏مثلآ آ یا می توانی استعدادهای خودت را بشناسی و آن ها را رشد بدهی ؟ ‏آ یا می توانی با آدم های دیگر ارتباط برقرار کنی و رابطه صمیمانه ای داشته باشی؟ آ یا می توانی احساسات، آرزوها و خواسته های خودت را بگویی ؟ ‏آیا می توانی مشکلات یا مساثلی را که با آن ها روبه رو می شوی، حل کنی؟ آ یا می توانی برای زندگی ات تصمیم های درستی بگیری؟ ‏آ یا می توانی وقتی د
به نام خدانامه اول سلام دختر خوشگلم آن روزها که تازه ازدواج کرده بودم( سال ۱۳۷۹) خواب دیدم که سه فرزند دارم. نمیدونم چطور خوابی بوده .الان دو تا فرزند دارم: زینب جان خواهرت و محمدجوادجان برادرت تو هم که بيايي سومین فرزندم میشی نمیدونم ولی کی میخوای بیای با خودت شاید بگی که از کجا می دونستی من دختر میشم،نمیدونستم اما در تجربه ۲فرزندم به این نتیجه رسیدم که دختر دار شدن رابیشتردوست دارم .عزیزم در دنیایی که ما زندگی می کنیم،همه آن طور که باید به
با قلمی از جنس نرم بوسه 
بر تاول های پیکری که نای رفتن ندارد
چگونه باید بر لبان بی رمق نامه نوشت؟
تو قامت بلندی از کتمان
من شعر کوتاهی در یک دنیا بی وفایی:
اینچنین با زلف های سیاهت
آن چشمانی که در فریب دل ها یدی طولانی دارد
من که یکبار بیشتر تو را ندیدم!
چرا زیر باران راه می پیمایم سیب سرخ گونه هایت را؟
هزاران سال اگر بگذر از مرگم
من همان یکبار طعم ناقص بوسه هایت،
من همان دست دست  نیافته» به آغوشتت را به خاطر دارم!
همچنین است که تو باید به خاطر ب
از وقتی که تصمیم گرفتم اینجا را درست کنم، یک میلیون بار با خودم گفتم عجب غلطی کردم و یک میلیون بار تر! همه ی هم و غمم را گذاشتم که دست و دلم به نوشتن در اینجا رضا دهد. می خواستم بیایم و ماجرای ابن سبیل را شرح دهم.
آمدم که از جهادی بنویسم، از کاروانی که در گذر روز ها رفت و من، که جا ماندم.
کلمات به طرز عجیبی جان گرفت و شره می کرد در نوک انگشتانم و از نوک انگشتانم ریخته می شد روی صفحه کلیدی که تند تند بالا و پایین می رفت. سر انجامش شد یک کوله بار جمله
نمیدانی برای این لحظه که بپذیری روزی ببینمت چقدر انتظار کشیده ام و چه اشک شوقی در چشمانم حلقه شده ضربان تند قلبم را نمیتوانم آرام کنم واقعا این تو هستی که اینطور بازخوردی ازت دارم میبینم باورم نمیشه
خدایا خیلی خوبی
مرسی بهم برگردوندیش
کی کجا بیایم عمرم عشق نازنینم
کاش در یکی از همین روزها که بی تابت میشوم و سر از ایستگاه بی آر تی که برگشتنی به منزل سوار میشوی ببینمت، نمیدانم مرا ببینی میشناسی ام، نمی دانم ببینمت میشناسمت، مهم نیست، مهم این
 
دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند.
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !
 
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،
فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه
امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد.
 
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.
 

 
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب. راه خود را به سمت دریا می یابد.
 
در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم ب
 
برای خودش تیپ و قیافه ای دارد. ستاره سینماست، با نژاد تایوانی - کانادایی. برای خودش برو و بيايي داشته است. تصویرش روی جلد نشریات منتشر می شده، بعضی ها کلکسیون عکس هایش را جمع آوری می کردند. خیلی ها دنبال امضای یادگاری اش بودند یا اینکه یک سلفی با او بگیرند و پزش را به رفقایشان بدهند.
این مرد امروز مرد.
خیلی اتفاقی و بی مقدمه. او فقط 35 سال سن داشت و داشت سر صحنه یک سریال چینی کارش را انجام می داد که یکهو به زمین افتاد و . تمام. گفتند حمله قلبی.
ام
عارضم خدمت شریفتون که یه مدته یه بازی تخته نرد آنلاین ریختم تو گوشیم که بت بندیم داره
شبا تو تختم که دراز میکشم یک یا نهایتا دو دست بازی میکنم و بعد میخوابم البته جمعه بازیو ریختم و این روتین هرشبمم نیست
چند شب پیش یه رفیق پیدا کردم از سرزمین شیطان بزرگ
گفت باباش تهرانی ه و چند وقتی هست دوست داره بیاد سرزمین پدریشو از نزدیک ببینه
آدرس ایمیلمو گرفت ک اگه اومد این طرفا بهم  خبر بده
حالا اینکه خبر دار شدن من از اینکه اون اومده سرزمین پدریش، دقیق
به تازگی آهنگ مهراد جم به نام خوابم برد منتشر شده است و شما در ادامه می توانید این آهنگ را با کیفیت اورجینال دانلود کنید.
 
دانلود آهنگ مهراد جم - خوابم برد با کیفیت 320
دانلود آهنگ مهراد جم - خوابم برد با کیفیت 128
 
متن آهنگ مهراد جم به نام خوابم برد
پس بگو که قرار بودتو بيايي و من نمیدانستمای دردت به جانبی قرار پر گریه اماین همه سال ماه ساکت من کجا بودیحالا که آمدی حرف ما بسیار وقت ما اندک آسمان هم که بارانیستاون دیگه رفت اون دیگه نیست یه قاب عکس
قرار بود من» در حافظیه ی شیراز باشم ؛ تو با قطاری از مسکو بيايي!
شبی خوش از بهار و ‌باد و باران! شاید ساقدوشی مست از پاریس برایمان شرابی گس، عطری دلاویز، کمی هم لبخند زیتون بیاورد.
باز یادم می‌آید ، قرار بود، انگشتری از غزل های حافظ به دستت کنم و با فالی سرخ شعر زندگی را با هم آغاز کنیم!
چه کنیم!
 در هر سه کشور انقلاب شد!
بر روسیه، سرخ ها حاکم شدند.
در فرانسه، عاشقان، سر بر گیوتین دادند.
و در ایران؟ البته که می دانی چه شد!
سالهاست که تو در ک
 
دغدغه آدم‌ها متفاوت استوقتی نزدیک بيايي و بپرسیتو کیستی و کجای جهانی.ابتدا باید آنچه را که حاشیه می‌دانم؛ برایت تعریف کنمباید بگویممن شبیه پرنسس‌های دیزنی‌لند نیستممن عاشق رنگ و آهن و زرق و برق نیستمعاشق لاک زدن‌های گاه و بی‌گاه نیستمتا در چشمان کسی زیبا دیده شوم.نمی‌خواهم سردیسی از خود در میادین شهر به یادگار بگذارم؛ خود را تافته‌ای جدا بافته نمی‌دانم زیراهر چقدر هم سعی کنم خودم را متمایز از کل فرض‌کنم، باز همین بودن در جامعه
بوی خاک بلند می شود
باران است که محکم به شیشه ی ماشین می کوبد
هوای اینجا همیشه بغض دارد
انگار هر روز منتظر مسافری ست که بیاد که مدام شهر را اب و جارو می کند 
ترافیک شدید میشود سینی شیرینی و شربت است که دست به دست می چرخد
کاسه ی چشمانم داغ میشود ارام می بندمشان
کسی میخواند
السلام علیک یا داعی الله و ربانی ایات
باد می وزد
السلام علیک یا باب الله و دیان دینه
ریسه ها میان بادها می رقصند
السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه
باران از پنجره ی نیم باز به صور
۱- مدت‌هاست تصمیم گرفته‌ام که در هیچ جایی که رنگ و بوی ت دارد نباشم، چه در جایی رسمی با اسم و عنوان و تابلو و بنر مشخص و چه در میان دوست و آشنایی که دارند در مورد فلان تمدار حرف می‌زنند، نمی‌گویم کار ی نخواهم کرد، چرا که گاه از انجام یا انجام ندادن هر کاری می‌شود برداشتی ی داشت. منظورم این است که کار خودم را خواهم کرد و راه خودم را خواهم رفت. بدون جار زدن.
۲- هفته‌ی پیش بعد از مدت‌ها رفتم کتابخانه، همکار سابقم پیام داده بود ک
بله آقا،بالا بروی یا پایین بيايي،وقتی در جامعه های اسلامی از دور نگاه کردند و جهاد و تلاش پیگیر و هوشیارانه و مدبرانه درراه اقامه عدل و حق نیافتند دیگر سراغ اسلام نمی روند. وقتی در پرتو اسلام کوششی و جنبشی درراه اقامه حق و عدل تحقق نیافت،نه تنها آنها سراغ ما و اسلام نمی آیند،بلکه مردم خود ما هم سراغ جایی می روند که می تواند ادعا کند درراه اقامه عدل قدمهایی تحقق یافته مؤثر مثمر ثمر برداشته است."بیخود هم رفقا دور هم نیایید دور هم بنشینید که چه
#زود_قضاوت_نکنیم
پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد. او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد. او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بيايي؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟»  پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریا
کداممان بیشتر مقصر بودیم؟ من که موقع شانه کردن موها جیغ و داد می کردم ( و میکنم ) و اجازه نمی‌دادم مامان موهایم را شانه کند؟ یا مامان که به جای آرام شانه کردن، راه حل را در کوتاه کردن دائمی موهایم می دید؟ نتیجه یک چیز بود. موهای قارچی و مصری در تمام دوران کودکی. دایی‌ام می‌گفت : یه کاسه استیل بردار بذار رو سرش زیرشو قیچی کن. مصری دیگه چه ایه. به نظر من هم منطقی می آمد. 
بعد انگار عادت کردم. خودم داوطلب می‌شدم برای آرایشگاه رفتن. هربار یک بها
پول کثیف، حلال مشکلات، چرک کف دست، عامل اصلی اخلاق، دشمن و خیلی القاب دیگر که برایش وضع کردیم درسته بدون پول نمی شه زندگی کرد نمی شه همیشه خوش اخلاق بود نمی شه عشق رو ابراز کرد نمی شه درست درمون زندگی کرد و پیشرفت کرد اما همه چیزمون پول نیست همه اعتبارمون پول نیست.
دوستی داشتم کمی متفاوت بود برای هر کاری گماشته داشت برای تمام کارهای شخصی اش اما گربه ها هم برای رضای خدا مجانی موش نمی گیرند پولی تو جیب اذناب می کرد و به قول خودش
پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد , او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد.او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بيايي؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه س
فریان هزار تا شمع
دانلود آهنگ جدید هنرمند فریان به نام هزار تا شمع با متن دو کیفیت Mp3 320 و پخش آنلاین 128 در جاز موزیک
Download New Music Faryan Hezar Ta Sham With Text And Direct Links In jazmusic
متن آهنگ هزار تا شمع از فریان کامل
هزارتا شمع نذر کردم که یه چزی تو قلبت روشن شه شاید گره باشه تو بيايي
ببینی باورت نمیشه چقدر شکسته تر شده این آدم تو کجایی
متن آهنگ هزار تا شمع از فریان کامل
هزارتا شمع نذر کردم که یه چزی تو قلبت روشن شه شاید گره باشه تو بيايي
ببینی باورت نمیشه چقدر شکست
 
.دغدغه آدم‌ها متفاوت استوقتی نزدیک بيايي و بپرسیتو کیستی و کجای جهانیابتدا باید از متن فاصله گرفته و آنچه را حاشیه به حساب می‌آورم ؛ برایت تعریف کنم؛یعنی بگویم من چه کسی نیستم؛ "من هیچ شباهتی به پرنسس‌های دیزنی‌لند ندارم. عاشق رنگ و آهن و زرق و برق تصنعی نیستم"
نمی‌خواهم سردیسی از خود در میادین شهر به یادگار بگذارم و نیز خودم را تافته‌ای جدا بافته نمی‌دانم؛ زیراهر چقدر سعی کنم خویش را متمایز از کل فرض‌کنم،  همین فردیتم را هم مدیون
۱. دلم برایت تنگ شدهاین را درست وقتی فهمیدم که بین لیست نوشتن ها و برنامه چیدن ها و موزیک گوش کردن هایم، آهنگی از گروه ماینوس وان پلی شد و چشمم به کاورش افتاد‌ و مردی شبیه به تو را دیدم.در کسری از ثانیه حس کردم قلبم جایی می تپد که دقیقا نمیدانم کجاستجایی که پیدایش نمیکنمدر کسری از ثانیه من، من» نبودمتو بودیتو بودی و نگاهت و قلبی که اگر بود هم برای تو بودبرای تو و این حجم زیادِ دلتنگی در نبودنتبرای توکه دقیقا ۲ ماه و ۲ روز است که نیستی.که ندا
آن روز یک روز بود مثل بقیه‌ی روزها. صبح بیدار شده بودم، یک ربع دل دل کرده بودم برای دل کندن از پتو. قبل مسواک زدن موهایم را شانه کرده بودم. قبل از اینکه صدای کسی بلند شود خودم مثل بچه‌ی آدم پله‌ها را دوتا یکی پایین رفته بودم و سر سفره صبحانه نشسته بودم.مثل بقیه روزها قبل از همه به ایستگاه رسیده بودم و قبل از ساعت هشت سرکلاس بودم. مثل بقیه روزها ناهار فلافل و نوشابه مشکی خورده بودم. و باز هم مثل بقیه روزها عصر، خسته و کوفته به خانه برگشته بودم.آن
خوش اومدی ب جمعمون مهراب کوچولو
عمه هاجر فدات بشه خوشگلم
جمع خانوادگیمون دارهشلوغ تر میشه الان پنج روزه خوشگل عمه بدنیا اومده
جیغ و داد و ونگ
بدنیا اومدی ،‌ بچه قشنگ
راستی ،‌ می خواستی بدنیا بيايي؟
این جا را دوست داری گلابی؟
زندگی را شروع کردی با داد و قال
مامان و بابا از اومدنت هستند خیلی خوشحال

باز کن پنجره ها را که نسیم،
روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرند و بهار،
روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است
قدم نو رسیده مبارک
دیروز خیلی دلم گرفته بود. خیلی زیاد. همسر که از اولشم هی میگفت نمیدونم واسه امتحان متلب چی باید بخونم و اصن معلوم نیست چی میخواد امتحان بگیره و. بی خیال درس شد و زدیم بیرون. یه چیزی رو دلم سنگین بود. قید رژیمو ردم و گفتم بریم کافه!! نشستیم حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم. کم کم حرف رفت سمت متلب باز. همسر که دل خوشی از متلب نداشت اصلا، گفت "مثلا میگن یه برنامه بنویس که دو تا عدد بهش بدی و عدد بزرگترو برات پدا کنه. خب خودم میدونم کذوم عدد بزرگتره :/ "
این سوال تمام فکر و ذهنم را به خود درگیر کرده بود، آنقدر که یک روز تصمیم گرفتم با خدا چند کلمه ای صحبت کنم، چند کلمه فقط. به او گفتم:من تا همین لحظه که با تو دارم صحبت می کنم قهر بود و سرِ جنگ داشتم و صلح موقتی مان هم فقط برای آرامشم بود. اما الآن سوال من از تو این است: تو که خالق ما هستی، آیا فصل آخر زندگی ما مخلوقات تو نابودی است، یا اینکه این راه ادامه دارد تا به نقطه ای برسیم که ذهن بشر از درک آن عاجز است؟من می دانم که ممکن نیست تو بيايي و جوابم ر
و در حالی که بسیار سراسیمه بود و آرام و قرار نداشت ، بی مقدمه لب به سخن گشود و گفت:” به دادم برسید که وقتم بسیار اندک است و باید در کمتر از یک هفته بیش از ید شمشیر و سپر برای گارد امپراتور درست کنم. اما می دانم که وقتم کافی نخواهد بود و حتی اگر شب و روز هم بیدار بمانم ابزار و کوره کشش ندارد. اگر این سفارش را به گارد تحویل ندهم جان و مالم را از دست می دهم. بگوئید چه کنم که هر لحظه وقت بگذرد به بدبختی نزدیکتر می شوم؟”شیوانا نفسی عمیق کشید و گفت: ” ت
نماهنگ حماسی "سلطان" – صابر خراسانی
 
گوش کن، وقت رجزخوانی سلمان شده است
حرف جمهوری اسلامی ایران شده است
 
ما همه شیر نَریم و نوهء عباسیم
گفته بودیم که ما روی وطن حساسیم
 
ما گفتیم بترسید از ایرانی ها
تازه جنگی که نکردند سلیمانی ها
 
مَست بودید و شبی جام پُر از سَم خوردید
حقتان بود اگر سیلی محکم خوردید
 
تازه تنبیه شدید نوبت توبیخی نیست
صحبت از خاک وطن باشد اگر، شوخی نیست
 
راستی، زمزمه دست درازی دارید؟
با دُم شیر مگر که سَرِ بازی دارید؟
 
سَم
الوهیمی میگه تو دیگه قیمت نده
میگم جدیدا خوب شدم که، مدل خیریه قیمت نمیدم دیگه
میگه حالا هم که قیمت رو بهتر کردی، اینقدر امتیاز میدی که پدر بچه ها در میاد اجرا کنن
یه ده دقیقه ای صحبت کردیم
آخرش گفت بحث اینه که مردم از تو سو استفاده میکنن
این یه قلمو راست میگفت
خودمم احساس میکنم یه وقتایی، یه کسایی، اصلا از عمد نمیرن سراغ الوهیمی و میان سراغ من چون میدونن من خیلی کوتاه میام
اخلاق خوبی بود، دوستش داشتم
ظاهرا باید کنارش بذارم.
******************************
گام نهم
 
روز اولی که وارد خانه‌اش شدی به تو گفت که ببین، این خانه قوانین خودش را دارد. این خانه راه و رسم خودش را دارد. من بیخود کسی را راه نمی‌دهم اینجا. می‌خواهم آدم بشوی. می‌خواهم آدم بشوی و برای اینکه آدم بشوی لازم است سختی بکشی. می‌خواهم آدم بشوی و می‌دانم که سختی‌کشیدن چقدر برای تو مشکل است گاهی. برای همین باید یک قراردادی را امضا کنی. 
باید بگویی که هرچقدر هم سخت بود، هرچقدر هم ترسیدی، هرچقدر قلبت متحمل درد شد، فرار نکنی. بيايي سراغ
کانال ما در سروش دنبال کنید
یک_جرعه_کتاب ☕️
دنیا خیلی کوچک است عزیزمشاید یک روز، حوالیِ انقلاب که خسته از روزمرگی و کار، پشت چراغ قرمزدر تاکسی نشسته ای و سرت را به شیشه تکیه داده ای و به صدایِ گوینده ی رادیو گوش می‌دهی که برای ساعات آتی هوایی ابری و بارانی پراکنده پیش بینی می‌کند.درست همان لحظه، من با دست‌هایی در جیب، کوله ای پف کرده، و بندهای کفشی که چند گره روی هم خورده است،نگاهم به زمین و فکرم در ناکجااز روی خط های عابر پیاده عبور کنم.
 
مدام با خودم کلنجار می رفتم که چند خطی برایت بنویسم، مثل نوشته هایی که در وبلاگ برایت به یادگار گذاشته ام تا روزی که بزرگ شدی خودت بخوانی، اما این روزها آنقدر دغدغه ی ذهنی دارم که اصلا نمی توانم فکرم را جمع و جور کنم. حتی یک بار برایت نوشتم، از روز تولدت، خوراکی هایش، مهمان هایی که کاش می آمدند اما به دلیل دوری نیامدند، مهمان هایی که دعوت کردیم و برای تولدت دیر آمدند، اما همه ی این سطور فقط به کار گوینده ی خبر می آمد نه پدری که می خواهد برای د
زود قضاوت نکنید
پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهیبیمارستان شد ,,, او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد ومستقیم وارد بخش جراحی شد ,,,او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد ومنتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بيايي؟ مگرنمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟پزشک لبخندی زد وگفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تم
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب