نتایج پست ها برای عبارت :

خش کنم امشو بیی های دل بسازم

بسم الله
امروز و دیروز و پریروز
فردا و پس فردا و احتمالا روزهاي بعدش
اوضاع زندگی فعلا که یکسان است
کمی خنده و شادی
و بیشترش غم و خشم و ناسازگاری
نمیدانم این شرایط ریشه در کدام انتخاب من داشتهیعنی درست نمیدانم.
میسوزم و میسازم.
کاش بسوزم و بسازمبسازمبسازم
و چقدر فاصله هست بین این ساختن و آن ساختن
و چقدر نیرو و امید و انگیزه میخواهد آن ساختن
و من چقدر فقیرم.
 
+یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله 
الان یه قالب ساختم و میخوام یه وبلاگ بسازم برای پیش نمایش این قالب که تو سایت هاي طراحی قالب مرسومه!
ولی نکته اینجاست که من نمیخوام از قسمت ساخت وبلاگ جدید که داخل تنظیمات هست اسفاده کنم
چون هر وبلاگ اضافه 10 تومن پول میخواد تو بیان و منم نمیخوام برای هر وبلاگ پول بدم و منطقی هم نیست
 
میخوام یه پنل کاربری جدید بسازم چون فقط در حد پیش نمایش هست و دیگه نیازی به اون صفحه ندارم!
منتها برای پنل جدید تایید شماره تلفن لازمه و طبیعتا اون قدر شماره تلفن
ته مله سنگتراشون
ته گیسو افشون افشون
اگه بوه صد تا خون
دیگر نمبه ته مله کیجا نمبه ته مله
 
خداوندا مه دل هوایی شونه، دیگر نمبه ته مله
مه یار امشو انا صواحی شونه، دیگر نمبه ته مله
الهی من صواحی ره نوینم، دیگر نمبه ته مله
بال به گردن جدایی ره نبینم، دیگر نمبه ته مله
ادامه مطلب
 
 
 
 
شعر مازندرانی
#غزل_تبری#روح_اله_نظرنژاد_کدخدا#اِسپه_رازقیصُبْ جا بِدوشِ دُختِ پیغمبر گِرمْبهیا یَعْله تا شو، سینه ی حیدر گِرمبهامشو تموم انس و جن وِه نور یارمْهگِر سبزِ قنداقه شه بال ِسَر گِرمبهبِشْکُفته اِسپه رازقی ماهِ زمین سَرمن ماهتو وه شاخه ی احمر گِرمبهمردم نَدینه اُونگِدر با شی دِ تا چِش!من دوشِ پیغمبر ره شی منبر گِرمبهاين فاطمه (س) اون فاطمه* فرقی نکاندهمن شی برارونِ دل وَر وَر گِرمبههر جا که زینب دَوّه من اونجه دَرِمْبهسق
یک روز صبح زود به کوه رفتم. روی کوه، دو رکعت نماز خواندم. با خدا حرف زدم و حرف دلم را برایش گفتم. گفتم می دانم سخت است، ما کمکم کن روی زمین تو برای خودم یک خانه ای بسازم. خسته شدم از آوارگی».
 
شوهرم از صبح زود رفته بود کارگری. با نظر من موافق نبود و نمی خواست توی دل کوه خانه بسازم. لباسم را جمع کردم و به کمر بستم. روسری ام را محکم کردم و دستمالی به دهانم بستم. با خودم گفتم: فرنگیس، از کار توی مزرعه که سخت تر نیست. نترس. قوی باش زن، تو موفق می شوی».
 
حرف که زیاد باشد و.
می شود پستی خالی
.
ظهر نوشت به همان تاریخ ساعت 14:
    
کاش میتونستم یه نویسنده بشم
یا یه نقاش
یه شاعر
یا یه فیلمساز
یا یه آهنگساز
و.
بعد میتونستم حرفهايی که نمیشه و نمیتونم بزنم رو درست کنم
توی یه داستان یا یه شعر یا روی بوم یا تو یه کلیپ و فیلم یا تو یه آهنگ مثل کریستف
اما وقتی آدم نتونه بگه
بعد ؛ لال میشه و میچرخه دور خودش
میتونستم مثل بزرگ علوی یه کتاب بنویسم مثل چشمهايش یا نقاشی جیغ رو بکشم یا اهنگ سک
 
ازینجایی که دراز کشیدم وویوم این پنجره ست که نبش کوچس و نور زرد توی خونه قشنگش کرده.
اگه الان بود بهش میگفتم که چقدر پنجره هارو دوست دارم. پنجره هايی که نبش کوچه ان. باهم نگاه میکردیم به اون بیرون و از اون نور حرف میزدیم. میتونستم از ادم کم حرف این روزام خارج بشم و رویا بسازم.تاحالا اینکارو باهم انجام ندادیم. اجازه نداد نزدیک بشیم انقدر. اجازه نداد خودم رو براش تعریف کنم. بگم منم رویا داشتم. منم بلد بودم رویا بسازم و حرف بزنم.آدم سرد نبودم از ا
بعضی وقتا فکر میکنی که همه چی داره خوب پیش میره.
فکر میکنی که توی راه درست قرار گرفتی و اگر هم توی مسیر درست نباشی، توی یه بیراهه ای هستی که بالاخره به یه جایی می رسه .
و بعد ناگهان، توی یک دقیقه،
همه چی منفجر می شه.
نقشه هايی که ریخته بودی. برنامه ریزی هايی که انجام داده بودی.
همه شون دود میشه و میره هوا .
همه اون چیزهايی که بافته بودی، پودر میشه
و به خودت میایی و می بینی نه راهی هست
و نه بیراهه ای.
و تو میمونی و خاکستر افکارت .
و به این فکر میکن
خداوند موجودی قوی خلق کرد و نام او را گذاشت مرد .
ازاو پرسید آیا راضی هستی ؟؟؟!
مرد گفت : نه
خداوندپرسید چه میخواهی ؟
مرد گفت : آینه ای میخواهم که بزرگی خود را در آن ببینم
و اینجا بود که خداوند گفت این خیلی پررو شده یَک موجودی بسازم که اینو ادب کنه و اینگونه شدکه خداوند زن را آفرید 
این روز ها لجباز شدم
با خودم ، با دنیا 
آخه چرا هنوز هم درد داره 
چرا این دنیا دردی رو توی دلم گذاشت 
که بعد از این سال ها هنوز میسوزم
پای درد هاي دلم 
راستش دلم به حال خودم هم میسوزه 
میخوام دنیام رو بسازم تا روزی که اومد 
دیگه منتظر من نمونه ، نگم دستام خالیه
نگم پای دست هاي خالیم بمون 
1. بچه ها میخواستن برا هالووین مهمونی بگیرن و از اونجا که من نقش بسیاااار مهمی در مجالس ایفا میکنم منم دعوت کردن. منم تصورم از هالوین این بود که با خودشون کدو میبرن :/ گفتم بهشون که من کدو ندارم و نمیتونم بیام.
دیشب پنج دیقه همه چراغای کره زمینو خاموش کردن؟ بخاطر جمله من بود :)
فرهنگ غرب هم پشماش ریخته الان و ترامپ هم اسم منو حک کرده رو قلبش و ناهار و شام نمیخوره و همش کدو میخوره :)))
خلاصه که منو از این مهمونیای لوکسوریتون دعوت نکنید یهو پا میشم با
از نو می‌خوام زندگیمو بسازم.
از اول می‌خوام شروع کنم .
می‌دونم گاهی برای شروع دیره .
مشکلم نپذیرفتن این شروع دوباره از جانب بقیه است .
و خب این تنها مشکل من نیست .
بزرگترین مشکلم اینه که نتونستم فراموشش کنم و انگار نمی‌تونم .
کاش اینو بفهمه .
نمی دونم بهش زنگ بزنم یا نه؟‌‌‌‌‌
شاید باورتون نشه ولی یکی از انگیزه هاي من واسه انصراف ندادن اینه که برم تخصص بگیرم بعد برم کار کنم خوب پول در بیارم برم کلاس خیاطب و گلدوزی و چیزای هنری هی وقتا بیکاریمو بشینم تو خونه با وسایل قشنگم چیزای خوشگل بدوزم و بسازم.هی برم مسکو وسایل گلدوزی برا خودم بخرم.و البته اشپزی و شیرینی پزی
نه جان دارم که بی ماشین بسازمنه پول باک بنزینم فراهمفقط باید بمانم کنج منزلشوم من میزبان کل عالمشب یلدا چو آید اهل فامیلببارد بر سرم شرشر نه نم نمشنیدم هندوانه توی یلدابه طب سنتی باشد چونان سمالهی تا شب یلدا شود کشفمضر باشد انار و پسته اش همنه تدبیری نه امیدی نه پولیخوشا آن دم که در قبرم دهم لمالهی درد من بر جان برجامکه از نحسی او شد پشت مان خمزهرا آراسته نیا
بلاخره تصمیم گرفتم وبلاگی بسازم که با اسم خودم بنویسم توش!
حس سنگینی داره چون حس میکنم باید مطالعه م خیلی بالا باشه که بتونم یه محتوای خوب بنویسم.
هنوز نمیدونم راجع به چی میخوام بنویسم ولی احتمالا دلم بخواد راجع به رشد فردی یا طرز تفکر یا شایدم کلمات سالادی بنویسم!
و همه ی اینها میمونه واسه تابستون!
هو المُفر .
 
تازگی ها چقدر دلم می خواهد بروم. بروم. نه برای آنکه به مقصدی برسم یا چیزی پیدا کنم، فقط بروم که رفته باشم. من. خسته. از تکراری هر روزه ساعت ها و رنگ ها و آدم ها. خسته از همه رسیدن ها. خسته. از حالت تکراری چشم ها. خسته. از ضربان یکسان قلب ها. خسته. از همه چیز. فقط می خواهم بروم. بدون مقصد. و شاید حتی بدون مبدا. تعبیر ساده اش می شود اینکه یک روز صبح چشم هايم را باز کنم و ببینم.
 
 
نه. من از انبوه هر روزه دیدن ها خسته شده ام
اجازه بدین از غصه بترکم
از بعضی حرفام قلبم سنگین میشه 
ی فریادی عمق دلم هست میخوام ینی دوس دارم خالیش کنم:(((
میدونی چرا ؟ چون خیلی دارم دست کم گرفته میشم:( 
و خیلیم حس تنهايی میکنم :(
این کنکور اخرش منو دق میده هنوزم اسمش کابوسه برام
خدایا کمکم کن اخرشو جوری بسازم همه انگشت ب دهن بمونن
جایت اوج است و از این فاصله کوتاه قدم
و نگاهت به من افتاد که در جزر و مدم 
 
هر که خوبست خدا دارد و بد شیطان را
من ولی با که بسازم که نه خوب و نه بدم
 
از دل خویش صدای کمکی می شنوم
که به فریاد خودم هم نرسیده مددم
 
مرده یا زنده اگر عشق نباشد یکی است
سر سودا به تنم نیست در این جسم بدم
 
در سقوطش رود از پلک اگر از چشم افتاد
بسته از جنس دل او شده سنگ لحدم
 
دو نفر می شوم آن دم که تو را می بینم
گفته ام با دل بی تاب صبور بلدم
 
یک نگاهت بس و کافی ست که دیوانه
دلم میخواد کاری کنم. نه برای خودم فقط که برای این کشور. که برای آدمها. باید فقط سخت تلاش کنم. حتی با این اوضاع. باید بسازم چیزی رو که نیست و ندارم. مهم نیست بشه یا نه. شاید یه نفر کافی نباشه. ولی حداقل نقشمو به بهترین نحو انجام دادم. راحت میرم توی گور. 
ژوزیِ عزیزم
هر آدمی تحمل و ظرفیتی دارد.
برای من هر دوی این‌ها به پایان رسیده‌‌اند و همه چیز خارج از تحمل و ظرفیتم است.
ژوزیِ عزیزم
این روزها بیشتر از همیشه خسته و شکسته و بی‌رمق هستم. احساس درد تا مغز استخوانم نفوذ کرده و تحقیر کل وجود را تسخیر کرده است.
اما به تو اطمینان می‌دهم که از پس این روزهاي سخت، دختری قدرتمندتر و مصمم‌تر برای تو از خودم بسازم.
من همیشه به ساخت تیم علاقه زیادی داشته ام. چون می دانم نمی توانم که شرکت رویاهايم را بسازم، مگر آنکه مجموعه ای منظم از افراد باهوشتر از خودم را داشته باشم.
در لینک زیر در مورد چگونگی ساخت یک تیم بازاریابی را بخوانید
https://mardebazar.ir/articles/%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%aa%db%8c%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b9%d9%85%d9%84%da%a9%d8%b1%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%a8%d8%b3%d8%a7/
سلام
من چند سالی اینجا مهمان بودم. مهمان سرویس وبلاگ بیان.
ازش راضی بودم و هستم.
اما از 14 آبان 98 تصمیم گرفتم، وبلاگی با دامنه اختصاصی داشته باشم.
چرا؟
می خواهم تا روزی که زنده ام بنویسم.
بنابراین عقل حکم می کند که در زمین خودم خانه بسازم.
از این به بعد اینجا می نویسم: nozars.ir
منتظرتان هستم :)
 
نمی دونم خوشحال باشم که هر از گاهی که به پستای حدود پنج سال قبلتر نگاه می کنم، ناامید می شم از خودِ گذشته، یا نه! :دی
انصاف نیست که نگم همزمان خوشحالم می شم و به دنیا هم بر می گردم باز.
بنویسید، بنویسد و رد پا بذارید، گم شیم و پیدا شیم!
 
+ اینکه باید برم روانشناسی بخونم، آنتی ویروس واسه ذهن بسازم. واللا!
شاعر می خونه که:
https://soundcloud.com/een-o-un-band/kamand
مردم اینجاچقدرمهرباننددیدندکفش ندارم،برایم پاپوش دوختنددیدندسرمامیخورم سرم کلاه گذاشتند وچون برایم تنگ بود کلاه گشادتری.ودیدندهواگرم شد،پس کلاهم رابرداشتندچون دیدندلباسم کهنه وپاره است به من وصله چسباندند.چون ازرفتارم فهمیدندسوادندارم،محبت کردندحسابم رارسیدند.خواستم دراین مهربانکده خانه بسازم،نانم رااجرکردند گفتندکلبه بساز.روزگارجالبیست مرغمان تخم مرغ نمیگذارد ولی هرروزگاومان میزاید،.
حسین پناهی
 
فکر میکنم که
دخترا یا خیلی مطیع و تابع هستن،
یا که خیلی مستقل
 
و جون شخصیت من کاملا مستقل هست (به قول دوستم مستقل و منطقی) و شخصیت خیلی از مخاطبای من توی اینجا هم مستقل و منطقی هست، طبیعیه که با مردای عادی و تیپیکال که به زن ها به شیوه برده داری و سابمیسیو کردن نگاه میکنن نمیتونم بسازم.
 
برای همینم سالها زمان برد که بتونم مرد فانتزیام رو پیدا کنم.
 
نمی دونم چی شد که یهو کندم از تهران اومدم اینجا.
شاید فکر می کردم که اینجا زودتر می تونم آیندم رو بسازم.
اما.
البته این که چی می خوای از آینده و چی قراره برامون مقدر بشه رو فقط خدا می دونه.
ولی مطمئنم اگه اوضاع به همین منوال بمونه، دوباره برمی گردم تهران.
خیلی زود.
( این گزینه جدید خیلی رو موخم رفته، شرایط مالی خوب، خانواده هم سطح و کمی پایین تر، و یکم اختلاف فرهنگی و اینکه خیلی به دلم نمی چسبه.)
متن آهنگ مجبورم از پویا بیاتی
من این دردا رو غصه فردا رو پای کی بنویسم
من از دلتنگی بعد هر آهنگی تو گریه هام خیسم
مجبورم بسوزم با غم این دل خسته
مجبورم
بسازم با این قلب شکسته
مجبورم
حرمت عشق زبونمو بسته
مجبورم تو دل بریزم و بروم نیارم
مجبورم
پا روی شیشه دلم بذارم
مجبورم
منبع : رز موزیک
از لحاظ روحی خوبم، همیشه زمستونا تپل و زرنگ میشم
یاد گرفتم نترسم و رو به جلو برم و این خیلی برام خوبه 
یاد گرفتم قرار نیست زندگی من مث بقیه پیش بره و همیشه نتوان مث عرف جامعه پیش رفت .یاد گرفتم راهی رو بسازم به جای اینکه توقع داشته باشم راهی برام ساخته بشهو یاد گرفتم منتظر دست هاي خودم باشم نه هیچ اعجازی
خدایا کمکم کن بتونم همینطور پیییش برم
فک کنم نمیای اینجا رو بخونی.شاید.اینجا بتونم راحت حرف بزنم.:)رویا لازم نیست بزرگ باشه.ولی برای تحققش ممکنه وسایل بزرگی لازم باشه.مثل رویاهاي من.کوچیک و ساده ان.اما تو این دنیا ممکن نمیشن.واسه تحقق رویاهاي کوچیکم باید دنیاهاي بزرگ بسازم:)کاش ممکن میشدی رویای کوچیک من.
شنیده‌ها حاکی از آمدن برف در تهران داره . دیده‌ها هم حاکی از آمدن برف در تهران داره . چقدر مردم با آمدن یه برف خوشحال میشن . کاش می‌شد تابستون‌ها هم برف بیاد . همینیه که زمستون رو دوست داشتنی تر می‌کنه .
نشستم پشت لپ تاپم و دارم کلی وبسایت می‌خونم که شاید ازشون قسمت بعد ۱۰۲۴ رو بسازم . ولی خب نامردین دیگه نمی‌آین توی هزار و بیست و چهار همکاری کنین (شوخی) . مخصوصا بعضیها که اسم وبلاگشون غاره . حالا اسم نمی‌برم. خارج از شوخی این مدت حسابی سر خودم
مامان میگه برای جهازم میخواد چرخ خیاطی بخره به سرم زده لباس عروس مورد علاقه امو بدوزم خودم تنها 
در راستای find me 
باورم نمیشه دارم ذره ذره خودمو جدا میکنم و اینطرف اونطرف جا میذارم 
من پشت اون کاسه ی دیواری حک شدم .من یه برگه لای دفترم من وبلاگ فراموش شده در گوشه ی اینترنتم من برگهاي ریخته شده ی دست گل عروسیمم من لباسی هستم که قراره قایمکی دوخته بشه 
من دارم خودمو جا میذارم من دارم میرم 
اون منی که  شاید ده ساله گمش کردم داره با من میجنگه داره
 
چرا ایمیل بسازم؟
داشتن یک آدرس ایمیل مانند داشتن یک خط تلفن و یا یک آدرس پستی فیزیکی با اهمیت هست و احتمالا لازم باشه سالهاي سال با همون یک آدرس کار کنید و این آدرس راه دسترسی به شما باشه. خرید اینترنتی، عضویت در سایتها، عضویت در خبرنامه ها و خیلی کارها شما را مجبور خواهد کرد به سمت ساخت و داشتن یک ایمیل معتبر بروید.
نمی دونم خوشحال باشم که هر از گاهی که به پستای حدود پنج سال قبلتر نگاه می کنم، ناامید می شم از خودِ گذشته، یا نه! :دی
انصاف نیست که نگم همزمان خوشحالم می شم از یه سری چیزا و حتی گاهی کمک می کنه به دنیا هم بر می گردم باز.
بنویسید، بنویسد و رد پا بذارید، گم شیم و پیدا شیم!
 
+ اینکه باید برم روانشناسی بخونم، آنتی ویروس واسه ذهن بسازم. واللا!
شاعر می خونه که:
https://soundcloud.com/een-o-un-band/kamand
دانلود آهنگ جدید هانا به نام آها بوگودانلود آهنگ آها بوگو از هانا با کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸
همراه با متن آهنگ و پخش آنلاینDownload New MusicHana – Aha Booo
 
320
 
128
 
می جان یاری دگوده بو قبای گالشی امره بجار بومه بو زحمت بکشیمی چلچرانهمی چلچرانهامشو شیمی خونه ور شیرینی خورانهحالا دل گوته منم، شو خوته منم، آفتابه او سنگینه جور گیته منمچندی مه پوست وا بکنم می پرتقالهچندی نگاه وا بکنم بلندی بالا رهبلندی بالای نگودبو می دیل کارهامروز نشاس وا بکنیم فردا دوبارهمی
✨✨مرده شور ترکیبت را ببرند ✨
مردی به نزد قاضی آمد، گفت: ای راهنمای مسلمانان! اگر خرما خورم، دین مرا زیان دارد؟ گفت: نه. گفت اگر قدری سیاه دانه با آن خورم چه؟ گفت: عیبی نباشد. گفت: اگر آب خورم چه شود؟ گفت: بر تو گوارا! آن مرد گفت: خب شراب خرما از همین سه است. آن را چرا حرام گویی؟ 
قاضی گفت: ای مرد، اگر قدری خاک بر تو اندازم، تو را ناراحتی پیش آید؟ گفت: نه. گفت: اگر مشتی آب بر تو ریزم، چه؟ گفت هیچ نشود. گفت: اگر این آب و خاک را با هم بیامیزم و از آن خشت
هنگ محسن لرستانی بنام بچه سوسول
حرفی نزن چیزی نگو
ولم بکو بی آبرو
 
متن آهنگ بچه سوسول از محسن لرستانی
حرفی نزن چیزی نگو
ولم بکو بی آبرو
خودم دیدم باهاش بودی
حالم خراو میشه و تو
دستده دیدم تو دسش
شده بودی همه کسش
جوانیمو هشتم به پات
حالا سوسول شده خدا
رفتی با او بچه سوسول
مه کی یزید تو چشات
سی کو خدا کی یارته
خدا ده شکر که یارته
سی کار بارت روزگار
میگن خودش دختریه
بچه سوسول چش خمار
انگشت نمای دنیا شدم
خارم تو کردی بی خدا
چه چیزیش از مه بهتره
او
بنام خداوند بخشنده و مهربان
باسلام.
در تلاش هستم،که یک سایت جدید با قابلیت ها ی خوب بسازم! سایتی که نو و جدید باشد! 
هدف سایت جدید به مانند همین وبلاک مسائل علمی و اخلاقی و مهارتی و پیشرفت می باشد! منتها قابلیت ها بیشتر می باشد! 
تلاش میشود در سایت جدید قابلیت چون اعتبار بیشتر برای کاربران که نظر ارسال می کنند داده شود و همچنین مطالب ارسالی اگر اشکال و غلط داشت،کاربران بتوانند ان قسمت بخصوص را گزارش دهنده
داشتن یک دانش نامه اینترنتی ! با قابلی
خدایاشکرت که با اینهمه موزیک گوش دادن باصدای بلند
و مدام ومدام هنوزم میشنوم
و چرا من اینهمه موزیک میذارم و رویاهامو میسازم؟ 
فقط من اینجوریم؟ 
ینی جوریه که خودمم خسته میشم ولی میگم بذار حالا این رویارو هم بسازم بعد میخابم
الو هاشم جعفری گوید روزی خدمت حضرت ابو محمد ع رسبدم ودر نظر.داشتم که قدری نقره  از حضرت بگبرم تا از نظر تبرک با ان انگشتری بسازم خدمتش نشستم ولی فراموش کردم که برای چه امدم بودم چون خداحافظی کردم وبر خاستم انگشترش را سوی من اند اخت و فرمود تو نقره میخواستی وما انگشتر بتو دادیم نگی میخواستو ما انگشتر بتو دادیم  نگین ومزدش را هم سود بردی گوارایت باد ای اباهاشم  عرض کردم  اقای من گواهی دهم که تو ولی خدا و امام من هستی که با اطاعت از شما دیندا ری
امسال عیدم با سالهاي قبل فرق داشتنه اینکه بگم خوب یا بد بود
کلا متفاوت بود
اول اینکه من سال تحویل خواب بودم
دوم اینکه سفره هفت سین ننداختیم (البته چون ما سفر بودیم)
سوم اینکه حس میکنم دنیای جدیدی رو قراره بسازم و حتی تجربه کنم 
همه اینا بخاطر اینه که من 21سالگی رو شروع کردم و بزرگ. شدن رو دارم حس میکنم 
یه چیزایی دارن برام تغییر می‌کنن یا بوجود میان یا از بین میرن
حس پروانه ای رو دارم که داره از پیله بیرون میاد 
حس خیلی خیلی خیلی جذاب و جالب و می
به دوروبرم نگاه میکنم خوب که توجه میکنم میبینم که ما چقدر خوب از مواد دوروبرمون استفاده میکنیم تا ترکیب هاي جدید بسازیم که نیاز هامون رو برطرف کنیم. به نظرتون با همون مواد میتونیم آدم بسازیم؟ یادمه وقتی اولین بار از پدر و مادرم پرسیدم ما چجوری به دنیا اومدیم سکوت کرد بعد خندیدند، هر دوشون خندیدند بعد گفتن شما رو خدا به ما داده. ما رو خدا داده به پدر مادر هامون ولی من یادم نمیاد که انتخاب کرده باشم.!!!
به نظرتون اگر بتونم اتم هاي تخمک و اسپرم رو
شد قسمتم از عشقِ تو غم، دربدری همرفتی، نگرفتی دگر از من خبری هماز غربت چشمان تو پیداست، که از من.نه نام و نشان مانده، نه حتی اثری همقبل از تو کمی غصه اگر داشت جهانم.بعد از تو نصیبم شده چشمانِ تری همرسوایی و دیوانگی و فاصله کم بود.در فالِ من افتاده کمی بی ثمری همجز هجمه ی بی رحم خزان بر تنِ این دل.جامانده کمی خط و نشان از تبری همگفتم غزلی از تو بسازم، نشد اما.عاجز شده از وصف تو "فاضل نظری" هم#طاهره_اباذری_هریس
1. امروز هرکی از در کلاس وارد میشد یهو پا میشدم براش "از اون بالا کفتر میایَ ، یک دانَ دختر میایَ" میخوندم سر صبحی برگ و گلاش می ریخت می اومد می نشست :))) فقط ری ری باهام همکاری کرد و تا اخرشو خوندیم :)))  تازه یه اهنگ دیگه هم رفتیم. "امشو شوشه لیبک لی لی لونه" :)))))
فردا هم میخوام به مناسبت ورودشون "دختر ایرونی مثل گله" بخونم :)))
#ستاد_مبارزه_با_افسردگی_در_دوران_کنکور
2. از دوستم خواستم برام جزوه بفرسته تو تلگرام. بعد که فرستاد واسه خودم فوروارد کردم توی
وقتی که آووکادو منو به عنوان نویسنده ی "اعترافات یک درخت" اضافه کرد، هیچ وقت فکر نمیکردم دلم بخواد اینجا موندگار بشم. اما حالا بعد از چند ماه دلم میخواد بمونم. نوشتن اینجا حس خوبی بهم میده. حسی بهتر از توییتر و اینستاگرام. آووکادو اینجا دوستای خوبی داره که میتونن دوستای خوب من هم باشن. حالا به نظرتون همینجا ادامه بدم یا وبلاگ جداگانه بسازم؟ آووکادو که میگه همینجا تحت برند خودش بمونم! شما چه دلیلی میارید که بمونم یا جدا بشم!؟
تقریبا دو ماهی می شود که خودم را خانه نشین کرده ام ، نه دانشگاه نه کتابخانه نه جمع هاي فامیلی و نه .
بیشتر دارم به خودم ،گذشته ای که از پیش گذرانده ام و آینده ای که می خواهم بسازم فکر میکنم .
 و این باعث شده حال الان خودم را فراموش کنم .
گذشته که گذشته .
آینده را داشتم خوب می ساختم که.؛ خب مواجهه شدن با بیماری مطمئنا سخت است آن هم از نوعی که عمل قلب باز بخواهد .
وقتی دکتر داشت میگفت بهتره که عمل کنه  و نگران نباشید عملش سخت نیست و . من فقط در چ
نقّاش شعر باشم، با خامه خیالم،
سیمای دلکش تو در لوح جان کشیدم.
با آب و رنگ تازه چشمان آبیت را
در چشمه هاي صاف شعر روان کشیدم.
از مژّه هاي چشمم یک موقلم بسازم،
با صد خیال رنگین سازم رخت منقّش.
در عقل من نگنجد سیمای دلکش تو،
با خون دل کشیدم عکس ترا چه دلکش.
رخسار صبح سایت همرنگ صبح صادق،
در برگ گل کشیدم لبهاي لاله رنگت.
رنگین کمان خورشید همرنگ کرتة تو،
نازکتر از نهال است این قامت قشنگت.
عکس رخت بجویم از چشم اختر شام،
م ترا ز چشم هر سفله رو و بدنام
فاصله بین پست گذاشتن هايم کم شده که به خاطر کمبود وقت نیست، بخاطر عدم مدیریت زمانم است.
امروز لیلا چیز جالبی میگفت؛ میگفت تو بدون این که بدونی در وجود کسی که دنبالش میگردی تا دوستش داشته باشی دنبال چیز هايی میگردی که دوست داشتی خودت داشته باشیشون، دوست داشتی خودت اون ها باشی. دیدم دقیقا راست میگه و من دنبال همچین آدمی ام و بخاطر این این جوریه  که فکر میکنم نمیتونم خودم اون باشم که اشتباهه. میتونم خودم معشوقه خودم رو توی خودم بسازم. نمیدونم بر
روزی شیوانا در مدرسه، درس اراده و نیت را می گفت، که ناگهان یکی از شاگردان مدرسه که بسیار شوق زده شده بود از جا برخاست و با هیجان گفت:” من می خواهم ده روز دیگر در کنار باغ مدرسه یک کلبه برای خودم بسازم.من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما در باره نیروی اراده درست باشد باید تا ده روز دیگر کلبه من آماده شود!”
همان شب شاگرد شوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمین را تمیز و صاف کرد و روز بعد به تنهايی شروع به کندن پایه هاي کلبه نمو
دلم میخواد یه روزایی ذهنمو .مثل کیفم خالی کنم رو میز .
و ت تش بدم انقدر که هیچی توش باقی نمونه.
هیچی.
بعدش دونه دونه آرزوهامو بردارم .فوت کنم.و خاک و گردشو بگیرم 
ترس هامو مثل آدامس بجوئم.
استرسامو مثل آشغال دستمال کاغذی و رسید هاي قدیمی‌ پرت کنم دور .
خاطراتمو زیر و رو کنم و اگه چیزی ازش به دردم خورد بذارم سرجاشو بقیه رو بریزم توی کشو و درشو قفل کنم.
عادتامو اطلاعاتمو.همه رو همه رو یه بار نگا کنم.و اگه چیزی از توش داغون شده و خر
منگم؛ درست شبیه کسی که از یک رویای طولانیِ دلچسب، چشم باز کرده و نه می‌داند کجاست و نه می‌داند چند وقت در خواب بوده؛ تنم را در ناکجاآباد  بیداری می‌یابم اما سرم هنوز در رویا می‌چرخد و دلم می‌خواهد باز به آغوش آن رویای نیمه‌کاره برگردم. چشمانم را محکم می‌بندم، غلتی می‌زنم، سعی می‌کنم همه چیز را در خیالم بازسازی کنم، اما . بیداری محکم توی صورتم می‌خورد. باز تلاش می‌کنم، اما هر بار، با هر تلاش، رویا محوتر می‌شود و بیداری سنگین‌تر. ِعا
دیگر خسته کننده شده است که بگویم: خورشید از زندگی من غروب می کرد و من لب پنجره در انتظار طلوع تو بودم.با اطمینان به شما می گویم، او نمی آید. شاید از خودش می پرسد: چرا بیام؟! من هم درجواب بگویم: من بی کس و تنها در اتاق تاریکی نشسته ام و با دستهاي بلند تو را محتاج می کنم اما خداوند تو را به من نمی بخشد.  تکراری نیست؟ از تکرار کردن چیزی متنفرم. و شاید اکنون از دوست داشتن تو، شکسته ام زمانی که می خواستم تو را در افکارم بسازم. ولی یک عاشق که از عشقش درمون
ولی یکی دیگه از دلایلی که دوست دارم نقاشی کنم اینه که من با کلمات نمیتونم سر و کله بزنم
همیشه یه چیز تو ذهنمه و یه چیز دیگه از دهنم میاد بیرون و یا اصلا نمیتونم چیزی بگم و نوشتنمم خوب نیست. نمیتونم یه جمله ی درست و حسابی بسازم.
دوست دارم بتونم احساسات و حرفامو بکشم، رو کاغذ بیارم، رنگ بپاشم روشون
دوست دارم بتونم حالت هاي بدن و چهره رو خوب دربیارم تا به بقیه بفهمونم من( یا اون کاراکتره) چه احساسی داره
میخوام یه منظره رو اونقدر خوب بکشم که بتونم ا
من هنوز نفس میکشم ولی به زور ! همه جیز زندگیم بر وفق مرادم میگذره ولی وقتی نرسم به نوشتن توی بلاگم یعنی زنده ام بدون نفس کشیدن ! اینجا برام حکم یه خونه امن رو داره . نمیدونم تا کی اینجا سر پا هست ! نمیدونم تا کی دل و دماغ نوشتن دارم و آقای سر به هوا چراغش اون بالا روشن میشه ، اصلا نمیخوام بهش فکر کنم . میخوام بنویسم و بنویسم ، حداقل الان که زمان هست یه کار جدیدی رو استارت زدم که تو پست بعدی حتما راجع بهش مینویسم و همه تون رو در جربانش میزارم . به همی
او هنوز همان است که قبلا بود؛ که دو ماه پیش، دوسال پیش.
سعی دارد این شرایط را قبول کند، اما نمیداند چگونه؟ چرا ؟ و به چه قیمت؟گاهی اوقات که یادش می‌رود دیگر همه‌چیز تمام شده‌است، بازمیگردد و با مرور خاطراتِ نه‌چندان دلچسب‌مان، حال» را از ما می‌رباید.
 
می‌خواهم از او ناراحت شوم اما نمیشود، نمیتوانم.می‌خواهم سرش فریاد بزنم و بگویم :بس است ، تمامش کن؛ حالا همه‌چیز فرق میکند» نمیتوانم.
او، تمامِ من است؛ نمیتوانم از اشک‌هاي پنهانی
خب اول از همه سلام 
نمیدونم اصلا به این زودی کسی میبینه من چیزی نوشتم یا نه!
من خیلی سال پیشا توی بلاگفا مینوشتم دنیای شیرین من!
اسمشم بود هوردخت.
یادمه برای خط به خط نوشته هام برای همه چیش فکر میکردم اما خب خیلیامون زخم خورده ی بلاگفاییم که یه شب پا شدیم اومدیم دیدیم دیگه خبری نیست ازون دنیای قشنگموم، همه چی پاک شده بود.یه لحظه حس کردم بهشتی که ساخته بودم از بین رفت توی یه چشم به هم زدن!
شاید همونم بود که بهم یاد داد نباید خیلی دل ببندی به دوست
به نام او
مدت چند ماهیه وبلاگ جدیدی خواستم بسازم که کاملا شخصیه و از چیزهايی که در ذهنم میگذره مینوسم اول در بلاگفا و بعد قطع شدن نت اومدم اینجارو به عنوان پشتیان ساختم که اگر باز قطع شد یک راه ارتباطی با دوستانم داشته باشم محیط اینجارو خیلی دوست دارم اکثر بچه هايی که دیدم خیلی با شخصیت و با ادب هستن و درکل کاش زودتر با بیان آشنا میشدم :)
 
وبلاگم در بلاگفا : باستان شناس آینده
 
 
به نام او
مدت چند ماهیه وبلاگ جدیدی خواستم بسازم که کاملا شخصیه و از چیزهايی که در ذهنم میگذره مینوسم اول در بلاگفا و بعد قطع شدن نت اومدم اینجارو به عنوان پشتیبان ساختم که اگر باز قطع شد یک راه ارتباطی با دوستانم داشته باشم محیط اینجارو خیلی دوست دارم اکثر بچه هايی که دیدم خیلی با شخصیت و با ادب هستن و درکل کاش زودتر با بیان آشنا میشدم :)
 
وبلاگم در بلاگفا : باستان شناس آینده
 
 
سلام دوستای گلم
خوبین خوشین
منم خوبم ساعت بیست دقه به هفت صبحه 
خداروشکر از ی بحران بزرگ عبور کردم و روزگارم با همسر بروفق پاشا س خخخخخخخخخ
خدا خیلی کمکم کرد که آروم بگیرم
داشتم الکی الکی به خودکشی و طلاق فکر میکردم
میدونین ی چیزی مث ی حمله بهم دست داده بود و فک میکردم همه بر علیه من هستن دوست داشتم تمومش کنم
ولی خب لطف خدا شامل حالم شد 
آروم شدم و خوبم خداروشکر
دوروز خیلی عالی با پاشا داشتم
تربیت بدون داد و فریاد
و چقدر بهم چسبید که همسر اول ا
و امروز درخواست ویزای دانشجوییم هم ریجکت شد.
 
بعد از کلی انتظار که CAQ لعنتی صادر بشه که آخرم هنوز نشده، بعد از گرفتن وقت برای آماده شدن CAQ امروز ویزای دانشجوییم با ۳ دلیل ریجکت شد.
تای خانوادگی (دلایل بازگشت به کشور)
هدف از سفر
و مالی
پرونده دانشجوییم هم ریجکت شد
خدا جون خودت میدونستی چقدر دوست داشتم و دارم برم، چقدر براش تلاش کردم، اما نمیدونم چرا به صلاحم نبود که برم کانادا
 
البته فکر کنم تو دوستم داری چون اذت خواسته بودم اگر قراره ریجکت ب
من همیشه از ایرادات ب میگم اما الان وقتشه از ایرادات خودم بگم
دیروز شیفت ب آف شد و اومد خونه اول که کلی اخمو تخم کردم براشو منو برد یه جنگل و اونجا هم اول کلی ناراحت نشون دادم خودمو بعد هم که رفتیم داخل شهر بخاطر اینکه هی میگفت خب اینو میخری یا نهو هیچ چی نخریدیم قهر کردمو غر غر کردم 
 
این کارای من درست نیست اون سعی میکنه اندکزمانی که داره رو با من شریک بشه من نباید غر بزنم
آخر سر از کارم نادم و پشیمون شده بودم رفتیم واسه خونه میز تلویزیون خرید
یک من از خویش را کپی می‌کنم می‌دهم دستشان تا با من دیگر کاری نداشته باشند اما آن قدر با همان منم کاری ندارند که حیفم از آن کپی کردن می‌آید. ماکت مات من را چه به عروسی؟ هر چه قدر هم صابونِ چند ساعت اعصاب خردکنی را به تنم مالیده باشم باز این شادی‌ها از روی تنم سُر می‌خورند، باز هم من همان گوشت تلخ یخ زده‌ی وارداتی به این دنیای مسخره می‌مانم. چه زیبا صادق هدایت شش دانگ زندگی سگی را به نام گازگرفتگی کرد. دستم از دنیایی که می‌خواهم بسازم کوتاه ا
دلم میخواد بگردم هرجا هر نوشته ای از اول فروردین97تا29اسفند98دارم رو پیدا کنم 
بعد بشینم همشونو بخونم و ببینم و همشونو ازبین ببرم و با بار سبک و ذهن خالی برم برای شروع 98
قراره از 98 به بعد مهمترین و بهترین سال‌هاي زندگیمو بسازم
وقتی ازآبان97به قبل رو مرور میکنم میبینم روزای خوب و بد زیادی داشتم اما اونقدر روزای بدم، بد بود که حتی دلم نمیخواد به روزای خوب قبلم برگردم چه برسه روزای بدش
میتونم با جرأت بگم آبان 97 بزرگترین تغییر زندگیمون بود هم برای
منگم؛ درست شبیه کسی که از یک رویای طولانیِ دلچسب، چشم باز کرده و نه می‌داند کجاست و نه می‌داند چند وقت در خواب بوده؛ تنم را در ناکجاآباد  بیداری می‌یابم اما سرم هنوز در رویا می‌چرخد و دلم می‌خواهد باز به آغوش آن رویای نیمه‌کاره برگردم. چشمانم را محکم می‌بندم، غلتی می‌زنم، سعی می‌کنم همه چیز را در خیالم بازسازی کنم، اما . بیداری محکم توی صورتم می‌خورد. باز تلاش می‌کنم، اما هر بار، با هر تلاش، رویا محوتر می‌شود و بیداری سنگین‌تر. ِعا
اصغر فرهادی در تدارک ساخت فیلمی تازه
اصغر فرهادی سال گذشته در بخشی از گفت‌وگوی خود با خبرنگار لاناسیون وعده داده بود: آنچه می دانم این است که به احتمال زیاد فیلم بعدی‌ام را در ایران مقابل دوربین خواهد رفت، برای من بسیار مهم و بهتر بگویم حیاتی است که نه تنها در ایران فیلم بسازم بلکه آن‌ها را در ایران به نمایش بگذارم.»این کارگردان ظاهراً قصد دارد فیلم تازه خود را در ایران بسازد. فیلمی که طبق شنیده ها در لوکیشن‌هاي شهر شیراز کلید خواهد خورد
یه دشت بزرگ که سایه هاي درختهاي پراکنده ی اون جایی برای تزریق حس آرامش به وجود اووردن ؛ هوا آفتابیه و یه نسیم خنک ، روح و جسم رو نوازش میده و دلیلی میشه برای نواختنِ موسیقی زندگی با اجرای چمن ها و درختها ،
صدای جریانِ یه جوی تقریبا باریک آب پس زمینه ی این موسیقی رو میسازه و دمای آبش نشون میده حاصل آب شدن برفهاي کوه هاي بالادسته و با یخ بودنش یادآوری میکنه دستِ گرمِ خورشید رو
دراز میکشم رو چمنها و دستام رو باز میکنم و با سلول به سلول وجودم ، رطوب
بعد از کلی تاخیر و 14ساعت تو قطار بودن با خستگی و گرسنگی تو این گرمای انقلاب سوز چشممون به جمال میدان انقلاب افتاد و تو چه می‌دانی چه قول و قرارها گذاشتم با خودم! اما رمقی برایم نمانده بود تا بایستم و از امروز بسازم آنچه که رویاپردازی می‌کردم! آنقدر این بی‌رمقی را تلقین کردم که اساسا تا شب گوشی به دست بین خواب و بیدار بودم! وقتی چای گذاشتم و رفتم اتاق دوستم انگار انقلابی کرده باشم! همانطور خود را فاتح می‌دیدم که عضو جدید اتاقشان مرا به وجد آو
تصمیم گرفتم جای دلنوشته هاي معمول به رویکرد اوایل تاسیس این وبلاگ بازگردم. از همان ابتدا هدف از شروع این وبلاگ، تولید محتوا بود. هرچند که که یادداشت هاي که در طول این سه سال گذشته ارسال شدند محتوای شخصی و شاید هنری داشتند، اما هدف اولیه این وبلاگ چیز دیگری بود. یادداشت هاي شخصی شاید دوستی را از حال من باخبر کند اما قلبا دوست دارم راجع به مسائل جدی تر که روی حال و روز ما تاثیر میگذارد بنویسم. 
بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه معماری، وقت تازه ا
روزی دانشمندی به همراه پسر بچه ای کنار برکه ی کوچک و پر آبی نشسته بودند. پیرمرد سنگی در آب انداخت و گفت : همیشه دیدن این موج هاي دایره ای شکل حاصل از نیروی سنگ مرا سرگرم می کند. این موج ها آرامش بخش اند.
پسرک پاسخ داد : ولی من دوست دارم بدانم چگونه می توانم موج هاي مثلثی یا مربعی بسازم.
پیرمرد او را بسیار تشویق کرد و گفت : تو در آینده دانشمند بزرگی خواهی شد.
کسانی دانشمند واقعی هستند که به جزئیات اطراف خود می نگرند و ترسی برای بیان پرسش ها و سؤال ها
امشب حس تنهايی ب شدت سراغم اومد
هرجا هرجا هررررجای زندگیم ک خدا کمرنگ شد ب همون اندازه تشویش اومد سراغم
حال بد امشبم متاثر از کسالت فیزیکیم و اشفتگی روحی و البته استرس و سردرگمی شدیدم برای پایان نامه س. میدونم
ولی زندگی بدون خدا تنها چیزیه ک لهم میکنه
از داشتن کسی نا امید شدم قبول
سعی کردم ب ایندم بیخیال بشم و بسپارم دست خدا و انقدر برنامه ریزی بی جا نکنم قبول
دور شدن از دوستام باعث شده نتونم برا خودم اوقات فراغت بسازم قبول
ولی هیچی ب اندازه ک
امروز به این نتیجه رسیدم که سوگوارى براى از دست رفته ها بس است. زمان زیادیست که منتظرم. منتظر امدن راهى که به روشنایى ختم شود. گشتم نبود، نگرد نیست. هدف هايم را مشخص کردم و مطابق انها برنامه ریزى میکنم. هرچند کوچک. هرچند بى ارزش. دیگر براى از دست دادن تو، تو یا تو غمگین نیستم. البته که من شیفته ى تویى بودم که در ذهنم از تو ساخته بودم. اه که چقدر ذهنم براى خلق تو زیبا و مهربان است. گردبادى که روى صورتت داشتى الهام بخش همه ى کارهايم هست. چرا که زیباتر
بسمه تعالی
 
سلام. 
خب اوّل این که بعد از مدّت‌ها برگشتم و خیلی خوش‌حال کننده می‌بینم بعد از سال‌هاي سال (دقیقا نمی‌دونم چندوقته، نهايت یکی دوساله!) دوازده سیزده نفر وبلاگ رو دیدن. نمی‌دونم چی باعث می‌شه کسی به وبلاگی که این همه مدّت به روز نشده سر بزنه؟ البته چون لحن نوشته‌ها قابل انتقال نیست نمی‌تونم بگم که خیلی ذوق کردم از این موضوع! خیلی زیاد! اما راستش شاید جز یک نفر شخص دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه.
 
دوّم این که. می‌خوام اینجا رو بکوب
دلم میخواد یه کاراکتر انیمیشنی بسازم برای پسرم و شروع کنم طراحی حالات مختلفش رو. یه چیزی توی مایه عکس هاي پایینی. دوتا اولی مدل دخترونه اشه. و خدایا، چقدر مدل برای دخترونه دارم! هیشکی اما پسرونه نکشیده :))

ایده ی خفن و هیجان انگیزیه! نمیدونم میتونم بسازمش یا نه *-*
درد دارد توی تنم می‌پیچد. نیاز دارم که دردمند باشم. من با این احساس زنده ام و یا به این احساس نیازمندم. روزها و شب‌ها از پی هم می‌آیند. روزگار دارد از طریق میم همه‌ی وجودم را توی صورتم می‌پاشد. 
از خودم خسته‌ام، تاب خودم را ندارم و تحمل به دوش کشیدن کثافت درونم بسم بود دیگر چه نیاز بود اینجوری توی صورتم بخورد.
دارم می‌فهمم که زندگی از من بازیگر می‌خواهد، صادق باشم کثافتم و کثافت باشم به من باز می‌گردد این من. دارم بالغ می‌شوم، دارم فکر می
بسم رب السموات .
خدای آسمون ها .حالا چرا خدای آسمون؟؟چون همیشه هر وقت میخوام باهت حرف بزنم به آسمون نگاه میکنم الانم دلم خواست خدای آسمونا خطابت کنم
خدای آسمون ها فکر کنم من رو بیشتر از اونی که فکر میکنم دوست داری
تا نسیم حال خوب به صورتم میخوره تا انگیزه میگیرم برای ساختن برای آدم شدن تا یکم پیش میرم تا سختی ها رو با کمال میل به جون میخرم و به استقبالشون میرم
یهو یه اتفاقی میفته که هر چی ساختم فرو میریزه
شنیدم کسایی رو که خیلی دوست داری اینج
بیشتر اوقات سعی کردم با نوشتن توی وبلاگم خودمو به چالش بکشم و مدام از خودم ایراد گرفتم بدون اینکه راه چاره ای براش پیدا کنم. یعنی تا الان بی نتیجه بوده. برنامه جدیدی که تو ذهنم دارم اینه که یه مدت با فکر حرف بزنم و رفتار کنم و میدونم که اول هرکار سخت اما اگه حرف مناسب یا رفتاری به ذهنم نیومد سکوت کنم و کاری انجام ندم! و شب ها به کارها و رفتارهايی که کردم بیشتر فکر کنم ببینم چقدر بهتر شدن یا بدتر! فکر میکنم تمام این زندگی برای اینه که من ادم درست
ازروانپزشک نوبت گرفتم والان توی صف انتظارم.
نمیدونم مشکل کارکجاست اماخوش نیستم
یعنی دوشه روزخوبم،دوسه روز داغون.
دوسه روز مث اسب میخونم،یهو دوسه روز هیچی نمیتونم بخونم.
خدالعنتشون کنه که اینهمه همه چیزروگرون کردن.طبق برنامه ریزیایی که داشتم مهرامسال میتونستم یک خونه عالی نزدیک دانشگاه اجاره کنم.امااونقدرگرون کردن که نمیشه تادوسه سال!
تنهاچاره ی من یک خونست که توش زندگیموعالی بسازم همونطورکه تجربه موفق قبلی هم دارم.
ازاول ترم باشگاه نر
امروز خودم رو در تصویر فروریخته ی ساختمان پلاسکو دیدم. همان ساختمان بلند و بزرگی که در خودش فرو ریخت. خیلی چیزها در من مرده اند، همانطور که در پلاسکو. خیلی چیزها از دست رفته اند. و زندگی کردن در وجودی مثل این خیلی سخت هست. برای همین نمی تونم هیچ حرکتی بکنم. چه طور میشه از این ویرانه بیرون اومد.
اگه بخوام از همون استعاره ی پلاسکو استفاده کنم، از اون گذشته ی ویران شده، شاید اول چند تا چیزی که بشه با خود به آینده برد رو بیرون کشید. بعد اون ویرانه رو
خواب دیدم رفتم تو یکی از مناطق بحران، نمی‌دونم سرپل ذهاب بود یا خوزستان. بعد آقای رئیسی اومد بازدید کنه، منو دید یک‌کاره گفت می‌خوام اینجا بیمارستان بسازم، میای کار کنی؟ گفتم من می‌خوام فقط مامای زایشگاه بشم. اونم تو یه دفتر بزرگ که داشت حکم تاسیس بیمارستان رو صادر می‌کرد نوشت خانم فلانی، مامای زایشگاه! من گفتم ولی من مهر و نظام و اجازه‌ی کار ندارما! تقریبا دوید وسط حرفم و یه‌کم تند شد و گفت وقتی حکم قضایی باشه، دیگه مهم نیست! گفتم آهااا!
یکی از بهترین #عکاس هاي #پرتره ای که میشناسم دنی دایموند  هست. دنی بیشتر برای روش #ریتاچ و #ادیت عکس‌هاش معروفه ؛ و صد البته به خاطر رینگ لایت دست سازش !‌

دنی توی کانال #یوتیوب خودش در مورد #رینگ_لایت خلاقانش صحبت کرده و بهمون گفته چرا بجای خریدن یکی از رینگ لایت هاي توی بازار ، خودش دست به کار شده و یکی ساخته.‌

پ.ن ۱ : خودم قراره یکی از همینا رو بسازم. این روزا درگیر نقل و انتقال به دفتر جدید هستم. بعدش که مستقر شدم می‌سازم.‌

پ.ن ۲ : ب
  همه دردم، همه داغم، همه عشقم، همه سوزم 
همه در هم گذرد هر مه و سال و شب و روزم
 وصل و هجرم شده یکسان همه از دولت عشقت
 چه بخندم، چه بگریم، چه بسازم، چه بسوزم
 گفتنی نیست که گویم ز فراقت به چه حالم
 حیف و صد حیف که دور از تو ندانی به چه روزم 
 
#روضی_الدین_آرتیمانی
سلام دوستان
مدتیه تو اینستاگرام هنر رزین و وسایل رزینی توجهم رو جلب کرده و دوست دارم آموزش ببینم و خودم یه چیزهايی بسازم.
به نظرم کار جذابیه و خودم هم به کارهاي هنری علاقه دارم. البته من شاغلم و دوست دارم اوقات دیگه م رو با یه کار هنری سپری کنم. کسی از شما در این زمینه دوره دیده؟ یا اطلاعی در مورد کارگاه هاي آموزشیش در تهران دارید؟
پیشاپیش از  راهنمایی هاتون ممنونم.
ادامه مطلب
برام خیلی سخته که روی یک موضوع فو کنم،در طول روز ساعتها به موضوعات درهم و برهم فکر میکنم گاهی اشک میریزم ،گاهی میخندم ،گاهی سرشار امیدم،گاهی انتهاي خط آزمون رو دادم بدک نبود اما میدونم که قبول نمیشم ؛سعی کردم برای ب آب و تاب بیشتری بدمو خودمو بکشم بالاچه فایدهنباید میذاشتم به اینجا میرسیدپس از اینکه ساعتها جلوی اینه با خودم حرف زدم شرایط خودمو به بهترین نحو توصیف کردمچراغی رو به خاموشیچند روز قبل که این دفتر خاطراتمو از اول تا اخر خو
اصلا نمیشه تو اتوبوس کار کرد. هر دفعه هم میگم هر دفعه هم نمیشه. بیشتر چرت میزنم. همه خوابیدن :دی. کاش زودتر برسیم تا بشینم سر کارم. هیچ کار کلاس زبان فردا رو نکردم. باید با کل لغتاش جمله بسازم. الان اتوبوس یه جا وایساده. منو مهاو یه نفر دیگه فقط تو ماشینیم. البته کتابمو جلو بردم چقدرم کتاب خوبیه. از نویسنده اش خوشم اومد. نمیدونم فکر نکنم یعنی هنوز استاد دانشگاه باشه. اسمش دکتر کریم مجتهدیه. دیگه این که من دسشوییم گرفت درم بسته است :/ بیرون اینقدر
من تو دانشگاه نتونستم با آدما خیلی خوب ارتباط بگیرم و همین باعث میشه همیشه خونه رو خیلی بیشتر دوسداشته باشم و فکر برگشت به دانشگاه اذیتم کنه.
و فکری که هردفعه نزدیک رفتن به سرم میزنه، اینه که یجوری دچار اسکیزوفرنی بشم و خودم چندتا آدم بسازم و باهاشون صحبت کنم و به خودم انقدر تلقین کنم وجود دارن که باورم شه.
از ارتباط با آدمای اونجا میترسم، چون دوستیا خیلی مَقطعی و براساس سوده که این منو میترسونه و دور نگهم میداره ازشون.
دیگه برام مهم نیست آ
یه جوری برنامه ام رو چیدیم که پنج شنبه و جمعه هام رو هم از ۸ صبح تا ۱۰ شب و اگه بازم بیخوابی زد به سرم تا ۱۲ و ۱ شب مشغول باشم .❤
فقط برای اینکه دوباره هوایی نشم و برنگردم به افکار مسخره قدیم.!
اینکه برگردم ویرونه هاي قدیمی و سیاه و خاک گرفته افکاری رو ببینم که یه روزی نوری ازش میتابید ک تموم زندگیمو به جنب و جوش مینداخت ‌.واقعا تباه کردن عمر پیش رومه
.ممکنه روزی اوایل جاده زندگیم یه خونه ساخته باشم .و فک کرده باشم قراره تا ابد دل خوش کنم
ناهید داره میاد و من بعد سه ماه رفیقمو میبینم.
عمیقا به صحبت با یک دوست قدیمی، به درآغوش کشیدن و قدم زدن باهاش احتیاج دارم.
ناهید غمگین بود و باصدای گرفته و بغضی میگفت که باید این شهر مارو باهم ببینه.
درحالی که حس هاي تلخ و سیاه عالم به قلبم هجوم میارن، فقط گرمای دست هاي یک دوست میتونه تسکین دهنده باشه و دلم رو گرم کنه.
این به معنی نیست که من "محتاج" آدمهام یا به این معنی که حال خوب و بدم وابسته به حضور و نبود کسیه، که من یاد گرفتم درهرشرایط ادام
از وقتی از کربلا اومدم، به نوعی به خاطر حجم زیاد درسام و برخی دلایل واقعا از اون اتفاق هايی که خیلی ازشون لذت می بردم دور شدم ، یکیش کتاب خونی و دومیش وبلاگ نویسی،خاطره نویسی و . بود ✍.که به خاطر دوری ازشون خیلی حالم بده هنوز با خودم درگیرم البته از  اون روز هاي اولی که از کربلااومده بودیم خیلی بهتر شدم، اصلا یه حال بدی بود انگیزه نداشتم درس بخونم ، اصلا هیچ انگیزه ای برای انجام هیچ کاری نداشتم،  ولی هنوز نیاز به زمان دارم ، امسال سال اول ان
 چند وقت پیش به آقای ن. پیام دادم که داده‌هاي مربوط به ژن چند نفر رو برام بفرسته. در واقع پرسیدم میشه برام بفرستید؟» و جواب این بود که چطور؟» چون بالاخره شوخی که نیست! من ممکنه با داشتن اطلاعات مربوط به ژن چند نفر بمب اتم بسازم و حیات بشری رو به نابودی بکشونم!
اون قدر جوابش برام دور از انتظار بود که تا چند روز چت رو باز نکردم. بعد از چند روز هم باز کردم ولی چیزی نداشتم که بگم.
دیروز دوباره برگشتم سر همون کار و امروز دوباره بهش پیام دادم که لطفا
چطوری از این آواتار ها بسازم ؟
 
 
خب ، جواب این سوال رو بعد از یه گشت و گذار نسبتا طــــولانی
در اطلاعات علامه ایــنــتــرنــت مد‌ظله‌العالی پیداش کردم !
 
 حتما به ادامه مطلب برید . 
 
اینا رو توی این میسازن :
این برنامه رایگانه و به شما امکان ساخت آواتار دلخواهتون رو میده ،
صرفا این نرم افزار نیاز به دیتا داره که اونم باهاش نصب میشه .
البته یه سری مدل اضافه داره که برای اسفاده از اونا باید نسخه حرفه ای رو بخرید ؛
 
اما یه خبر خوب : لینک دا
داشتم فکر می‌کردم اگه فیلمساز شدم و خواستم فیلم عاشقانه بسازم نقش اول مرد و زن رو زن و شوهر واقعی می‌ذاشتم. والا. خانومه یه دکمه لباس به زور داره واسه شوهرش می‌بنده.
اصلاً من و فیلمسازی؟! واو استبعاد؟
راستش از خدا پنهون نیست، از شما هم پنهون نباشه، من از همون ترم پنج قصد انصراف از دانشگاه داشتم که بنا به دلایل خانوادگی نشد. فلذا بر آن شدم که کنکور ارشد را بنشینم  رشته‌ی سینما یا ادبیات نمایشی  بخوانم.
بدیهی‌ست که هر کس رشته‌ی یک چیزی را
متن ترانه فراد به نام شب خیال

چه کنم شب خیالت نزند به سردوبارهتوبگوازاین هیاهو به کجاسفرکنم منتوکه رفته ای ازاینجاشده ام دوباره تنهابه کدام امیدبایدشب خودسحرکنم منبه تنم هزار زخموبه دلم نشسته داغیپرم از هوای گریه توبگوکه شانه ات کوهمه شب در انتظار توودیدنت نشستمتوبگوکه وعده هاي شب عاشقانه ات کوتو که بی وفا نبودی چه شد آن همه وفایتشده ام غریب و بی کس نه پناه و تکیه گاهیبه گمان پس از تو باید که بسوزم و بسازمچه کنم دگربرایم بجز این نمانده را
آدم هارو بیخیال ببین خدا چندتا دوسِت داره 
یادمه تو 17_18سالگی این نوشته تصویر زمینه گوشیم بود
الان هم لازم دارم روزی ده بار به خودم یاداوری کنم 
آدم هارو بیخیال. 
کار خوبه خدا درست کنه. 
دلم برای 17_18سالگیم تنگه
اون روزا اوج دلشکستگی هام بود، اما چقدر فاصلم کمتر بود تا آسمون
الان هم دلم میشکنه نه به شدت اون روزها ولی رابطم باهات خرابه!!! 
ویران بشوم آباد کردن بلدی؟؟؟ 
دلم میخواد بکوبم از نو بسازم! بزنم خودم و بپوم، پایه هام تو 18سالگی ر
گاهی میرم تو خیال و رویا و به روزی فکر میکنم که دارو ندارم رو ریختم تو چمدون و کوله مشکی و منتظرم تا برم سوار وسیله نقلیه بشم و برم یه شهر دیگه. 
یه شهری که توش تنهاي تنهام، باید از پس همه چی بربیام.
خودم باید بجنگم کار پیدا کنم.
بجنگم واسه زندگی احتمالا خوابگاهی.
از صفر شروع کنم و پشت سرم رو نگاه نکنم.
اصلا هرچی همینکه پام برسه به اون شهر و خیالم راحت شه که دیگه ریخت تهران و کرج رو نمیبینم نفس راحتی میکشم و به روزا و زندگیی که میخوام برای خودم بسا
گاهی میرم تو خیال و رویا و به روزی فکر میکنم که دارو ندارم رو ریختم تو چمدون و کوله مشکی و منتظرم تا برم سوار وسیله نقلیه بشم و برم یه شهر دیگه. 
یه شهری که توش تنهاي تنهام، باید از پس همه چی بربیام.
خودم باید بجنگم کار پیدا کنم.
بجنگم واسه زندگی احتمالا خوابگاهی.
از صفر شروع کنم و پشت سرم رو نگاه نکنم.
اصلا هرچی همینکه پام برسه به اون شهر و خیالم راحت شه که دیگه ریخت تهران و کرج رو نمیبینم نفس راحتی میکشم و به روزا و زندگیی که میخوام برای خودم بسا
فردا مجبورم کمی دروغ بهم ببافم .
امیدوارم اولین . آخرین دروغ هاي امسالم باشه :(
فردا رو مجبورم اگر نگم برای همیشه توبیخ میشم و یکی از نگران کننده ترین وضعیت رو دارم 
دلم به حال خودم میسوزه . 
درستش میکنم 
همه چیو درستش میکنم انقدر میزون که یه روز میام و میگم تونستم
اره منم تونستم همه چیو درست کنم
بالاخره تونستم .
همه چیو برمیگردونم سرجاش . همه چیو . 
به خودم همین الان و همینجا قول میدم .
خودمو میشم . اما نمیزارم خراب بشه .
درست
• بعضی وقت ها فکر میکنم آیا واقعا زمان کافی برای من وجود داره که خودم رو تغییر بدم؟ که بکوبم دوباره بسازم؟ نمیدونم ؛ راستش زیاد امیدوار نیستم.
• عادت کردم که به حرف دیگران گوش کنم . بعدش وقتی اتفاق ها درست پیش نمیرن خودمو میزنم کنار و میگم اوه دیدین همه ش به خاطر این بود که به حرف شما گوش کردم و اجازه بدین بگم عین "سگ" پشیمونم . و هر دفعه بازم تکرار میکنم .
• فردا کلی کار دارم و امروز رو باید صرف مطالعه میشد ولی فقط دور خودم چرخیدم ، بیخود رفتم مط
یکسال گذشت و چیز هاي بیشتر به دست آورم و چیز هاي زیادی را هم از دست دادم.اولینش قدرت رویا پردازی بی نهايت فعالم بود.کمرنگ تر شده و کمتر .بیشتر درگیر روزمرگی ها شده ام و در آن ها خودم را جلو میبرم.پوریا خیلی به من کمک کرد.روزهاي سختی را داشتم و با بودنش به من حال بهتری داد.امیر و امین را برایشان دلتنگم.امین دارد تلاش میکند برای رفتن و مستقیم ارشد قبول شده است.امیر هم دلم برایش تنگ شده.روزهاي سختی را گذراندم اما مریم را پیدا کردم و حالم بهتر شد.باو
گفتی ازباران بسازم دفتری خواهم نوشتاینکه من راتاکجاهامی بری خواهم نوشتچشمهاي توخدای حرفهاي تازه اندکفرراباواژه هاي دلبری خواهم نوشت کنج لبهايت بهشتی گم شده رسوای منوقتی لبخندتورامثل پری خواهم نوشتبوسه بامن بوسه است ایینه باتصویرتوعشق دارددرمیانش داوری خواهم نوشتاینکه من مردابم اری خط به خط کهنگیتوبرایم دفترنیلوفری خواهم نوشتدرمیان دستهاي کوچم جای تو نیستمن تمامت رابرای دیگری خواهم نوشتموج زیبای نگاهت ناگهان تردیدشدباتودارم حرفه
قبل اینکه دوباره بخوام وبلاگ بسازم فکر نمیکردم واسم خوبیای دیگه ای جز حس شدن به بلاگر بودن رو داشته باشه.اما الان میبینم نه،میتونه خوبیای دیگه ای هم داشته باشه.مثلا:
میگن اگه تو هر جمعی باشی از اون جمع اثر میپذیری،حالا یا خودآگاه یا ناخودآگاه.
من مدت خیلی زیادی بود (هنوزم هست -_- ) که از کتاب خوندن فاصله گرفته بودم.حالا که توی یه جمع کتابخون اومدم (پروردگار کتاباتونو بیشتر کنه) میبینم چقدر ضایست دور و ورت همه کتابخون باشن اما خودت خیلی وقت
اعتماد کردن سخت است! والا سخت است! بلا سخت است! شوخی که نیست. داریم راجع به زندگی عزیزتر از جانمان صحبت می کنیم و فکر می کنم این را دیگر همه موافق باشند که تنهايی خیلی بهتر از بودن در یک رابطه ی اشتباه است. نیازها و طرز فکر ما هم با دوران ننه جان هايمان فرق دارد. مثلا خود من! در زندگی ام نمانده ام که از سر ناچاری با هر کم و کاستی بسازم! قرار است حالم دلم بهتر شود. آرامشم بیشتر شود و از همه بالاتر: انسان بهتری شوم! رابطه ای که مرا تبدیل به یک آدم دائم ا
هفته پیش داشتم در سایت دکتری دانشکده کار می‌کردم و به این می‌اندیشیدم که چند سال دکتری را با حقوق بخور نمیر دانشگاه بسازم و کار نکنم و در عوض تجربه‌ی یک فعالیت لذت‌بخش نسبتاً خالص علمی را داشته باشم و از زندگی لذت ببرم که شاید چنین فرصتی دیگر در طول عمرم به دست نیاید. در همین فکرها بودم که یادم آمد سال دیگر حلما باید برود مدرسه و اگر نتوانیم دولتی بفرستیمش یا نگذارند که بفرستیمش (!) باید خصوصی بگذاریم و هزینه‌هايش کمرشکن!
از طرف دیگر چند رو
برای درآمد دلاری به چه مهارت‌هايی نیاز داریم؟
 
واقعیت این است که این کار ااما نیاز به دانش خاص یا مهارت ویژه‌ای ندارد! جالب است بدانید خیلی از افرادی که در حال کسب درآمد دلاری هستند، حتی مدرک دانشگاهی هم ندارند، اما از طریق یکی از روش‌هاي کسب درآمد دلاری(که در این دوره میگوییم) در حال کسب درآمدهاي بیشتر از 50دلار در روز هستند.
این سوالی بود که 10 سال پیش هر ساعت از خودم میپرسیدم.
در آمدی بدون وقفه بسازم  که بتوانم اجاره خانه قسط ماشین پول ا
بسم الله
 
من از بچگی دوست داشتم چیزمیز بسازم. فرقی نداشت چه جنسی و چه شکلی و اصلا چه مفهومی داشته باشد. موهايم بلند نبود، وقتی هفت الی نه سالم بود برای خودم با روسری موی بلند درست می‌کردم و پشت سرم می‌بستم. آجر دیوار حیاط خودمان و همسایه را خالی می‌کردم تا ادویه‌‌ی خاله‌بازی‌ام باشد. بزرگتر که شدم نقاب درست کردم برای خودم. بعدها فهمیدم کلمه‌ها را دوست دارم. از کنار هم گذاشتنشان، ماجراها می‌ساختم. طوری که بچه‌ها، وقت‌هاي بیکاری بین کلا
اسمشو میشه گذاشت شکست عشقی ؟نمیدونم باید ناراحت باشم یا نه؟!با کسی که حتی کمی صمیمی هم صحبت نکردم . منحرفی جنسی بودم یا عاشقی ترسو ؟اصلا عشق بود یا شهوت ؟ احساسی دوستانه و دلسوزی بود ؟ نمیدانم . اصلا همان که دوستم به شوخی گفت دو گراز هم در یک اتاق بگذاری عاشق هم میشوند . اصلا عاشق بودم؟ پس اگر عاشق نبودم پس این چه حس گندی ست که حالم از خودم بهم میخورد . پس چرا احساسم اینقدر شکننده شده ؟ مثل همیشه فقط سکوتم بود ای کاش ساختمان بیمارستان چند طبقه ب
انسانهاي شاد زندگی خود را تحت کنترل دارند، مسئولیت پذیرند و دید مثبت به زندگی دارند.آینده نگر و امیدوارند  و در مقابل مشکلات تسلیم نمی شوند  و می جنگندراستی صبحگاه چه وقت مناسبی است برای انکه شوق زندگی را در مدرسه جاری سازیم
صبحگاه فرصتی برای نمایش کار تیمی هماهنگ و زیبا
نمایشی از من کوچک که می توانم عضو گروه مدرسه در کنار هم شاگردی ها و دوستانم  هماهنگ و زیبا به نمایش بگذارم 
بخشی از اتحاد تمرین و ممارست  و تحقق یک کار تیمی به یادماندنی
و خ
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب