نتایج پست ها برای عبارت :

خفته ها سنگ چیز خوبی نیست

خفته ها ! زنگ چيز خوبي نيست شیشه ها ! سنگ چيز خوبي نيست وصله ها را به من بچسبانید به شما انگ چيز خوبي نيست های ! عاشق نشو نمی دانی که دل تنگ چيز خوبي نيست کری از پیش یک سه تار گذشت ،گفت : آهنگ چيز خوبي نيست ،گفته بودی شهید یعنی چه ؟پسرم ! جنگ چيز خوبي نيست دکتر اللهیاریکتاب عقاب قله پوشان
اگه این زیبای خفته نيست پس کی زیبای خفته‌س؟*-*
تو این هفته هیچی اندازه‌ی این که لم بدم اینجا و همینطور که آب‌نبات چوبی یه طرف لپمه، این والا حضرتو ببینم هیجان‌انگیز نبود. فقط یه جاهایی آدامسِ آب‌نباتِ گیر می‌کرد حواسم پرت می‌شد. اهم اهم. میخوام درباره‌ی یه موضوع مهم صحبت کنم. من فعلا می‌خوام همین اندازه بی‌دغدغه و به قول خودم "بچه" بمونم. به وقتش زندگی مجبورم میکنه بزرگ بشم. مگه نه؟
دانلود آهنگ ماه نخ شب از فتانه ازین خونه، زمینه رو برای عرض اندام اونا باز نمیکرد. پس چرا گریه میکرد؟ میدونستم ته دلش خوشحاله، اما چرا دورویی؟ همه شبیه همن، موجوداتی دورو، که هر لحظه رنگ عوض میکنن. با بیخیالی سرمو به سمت تلویزیون برگردوندم: فردا میرم اصفهان جسدشو تحویل می گیرم. گوشی به دست به اتاقم برگشتم. یه زنگ به وکیلم، امیر زدم و ماجرا رو براش گفتم و قرار شد برای شب بلیط هواپیما بگیره و یه هتل رزرو کنه. زیبا و پری اصرار داشتند با ماشین خودم
یک هیولای خفته ای هم هست که با گفتن دروغی از طرف ما زجا برمیخیزد و اعتماد و احترام را میبلعد و از بین میبرد.   
این هیولا توانایی های زیادی در خوردن و بلعیدن صفت های خوب انسانيست
این هیولا را به هیچ عنوان از خواب نازش بیدار نکنید
 
این چند روز هفتاد تا یادداشت به یادداشت‌های گوشیم اضافه شده. الآنم نوشتم و نوشتم و نوشتم و  کپی کردم بعد که خواستم بفرستمش اینجا. نشد. هر چی نوشته بودم نيست و نابود شد. شاید نباید می‌نوشتم اصلا به خاطر همین دوباره نمی‌نویسمش. 
 
چه سینه سوز آه‌ها که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد 
 
من خسته ی مسافر
که دم به دم زشوقت
ز کویر سرد تاریک
به امید گرم یادت
به صدای خفته در گلویم
همه گام میزدم من
تب تشنگی روی ماهت
عطش فراق سالهایت
قدمم چو بید لرزان
که گذر کنی زچشم
چو رسیدم از فراق سالها
تو فرشته ی مهاجرهوس جنان چه داری؟
دختر جوانی رفت ،بی سرو صدا آنهم فقط برای دیدن یک بازی ، گویا هنوز درون ما انسانها خفته است . خفته از بوی انسانیت ، بوی عقلانیت ، سحر و سحرها برای ابتدایی ترین حقوق خود ، نه ،شاید گزاف گفته باشم حتی کوچکتر از بدیهی ترین حقوق خودسوختند .چرا ؟!به چه جرمی ؟!در کدام شرع و دین و قانون و مسلکی این همه تبعیض تبلور میکند ؟در چه قرنی زندگی میکنیم ؟ حتی در دوران زنده به گور کردن دختران ، زن ها حقوقشان بیش از این بود .چه میکنید با جوانان این وطن ؟با عزیزان و
هوا آفتابی است بدون تیکه‌ای ابر.
اعصابمان پخته و خراب.
تابع موج،موجی نداره!
دل،خراب خسته و خفته در تخت خواب بی‌جان
هوای گریه نيست 
هوای خنده هم فراموش شده است
پر از حرفم،اما از کلمات تهی 
صدای مرا برسان به جنین‌ها،نطفه‌ها،کودک‌ها
در فیزیک خبری نيست
در موسیقی خبری نيست 
در ادبیات خبری نيست 
در مکانیک خبری نيست 
در برق 
در نقاشی 
در پزشکی 
در معماری 
در کوفت
درد 
زهرمار 
در او 
او او‌ او او.
شاید چيزی باشد!
در برابر حجم خستگی‌ها
نبودن
من دلم عشق میخواهد.
چيزی که ارزشش برابر با یک عمر زندگی باشد.
عشقی به موقع
که در فراز سالها ببالد
و خاطراتش بشود قصه های شب فرزندانم!
دلم عشقی جاری میخواهد
که طعم گرمش
بی هیاهوی روزگار
کامم را به شیرینیش روشن کند.
و صدایی که در آغوش هایش
خفته در او محبتی
رمان پلیس های دردسر سازدانلود رمان پلیس های دردسر ساز اثر meli770 با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم
داستان خارق العاده آترینا برقعی است که بعد از سالها به وطن برمیگردد و کنار دو بردارش زندگی می کند و با رویدادهای تازه ای رو به رو می شود …
 
خلاصه رمان پلیس های دردسر ساز
کودک درون من چون طفلکی در میان آرزوهای من است … او چه معصوم و چه ساده خفته است … او که از من … او که دائم با من است … عشق را در آن دل پاک دیده‌ای ؟
انواع کوره های پخت سیمان در کشورهای مختلف وجود دارد اما بسیاری از آن ها در ایران استفاده نمی شوند و رایج نيستند. 
کوره های کارخانه سیمان در ایران معمولا کوره گردنده خفته می باشد. از کوره ایستاده در ایران به ندرت استفاده می شود. انواع کوره های سیمان پزی شامل کوره گردنده خفته، کوره ایستاده و کوره های پیش گرمکن سیمان می باشد که در ادامه به شرح آن ها می پردازیم:
کوره گردنده خفته : کوره سیمان پزی گردنده، از یک استوانه فی به طول 100 متر و قطر 4 متر و
در این تاریکی ملعون تنهایم. تنهاتر از تنها. رسید آن روز که انتظارش را می‌کشیدم. میم عاشق و دور. از ح جدا شدم و سرگرم خودش است. بی‌کس شبیه خیالاتم برای آینده‌ای که رسید روی تخت تنها.
بسم از قبول عامی و صلاح و نیک نامی.
دنیا . آی دنیا آآآی دنیا
نجات دهنده در گور خفته‌ست.
 
پس از هبوط آدم،
حوّا
به قساوتی خفته در دل،
به سنگینی نگاهی ابدی، پابند شد.
حوّا
آن غزل پیچیده‌ی آفرینش،
در زمهریر سکوتی تا ابدیتِ دنیا،
به چارپاره‌ای تشنه از نوشیدن آغوش هو”،
بدل گشت.
و دنیا
این آلودهْ مخلوق
چه می‌دانست بی‌رحمی او تا کجا دامن‌کشان
پیش خواهد رفت.
 
 
پ.کاش بخونی وقتی می‌نویسم که، هرچی روزا بیشتر می‌گذره، ازت بیزارتر می‌شم.
 
 
ماه تا طلوع میکند شمار غصه هام را
مرور میکنم!
از همه عبور میکنم !
در زمین خاطرات خفته ام
مثل بدویان
طفل کوچکی که عشق نام اوست را
زنده زنده
در حصار گور میکنم!
دل در انتظار را
بی قرار میگذارمش.
ولی
میان این همه
به اسم تو که میرسم
             کنار میگذارمش.

محمد صادق امیری فر
روغن کنجد حاوی آنتی اکسیدان‌های طبیعی است که باعث از بین رفتن سرطان‌های خفته در بدن شده و موجب جلوگیری از سرطان‌های دستگاه گوارش، پروستات و سینه می‌شود. این روغن همچنین به دلیل دارا بودن ویتامین E موجب شفافیت و لطافت پوست می‌گردد.
 مرگ در خنده ی بزم بشر است  
 مرگ در سانحه گرگ گرسنه است  
 مرگ در پشت چراغ سبز است 
 مرگ در زاده ی کودک گهی نامرد است 
 مرگ در سفره هفت سین 
 مرگ در خواندن قرآن 
 مرگ در تنگ یک ماهی قرمز نشسته  است به کمین 
 مرگ پشت در می کوبد 
 ساز یک گیتار است 
 مرگ در بیابان دارد بذر گندم می کارد
 مرگ گاهی دارد آبی گوارا می نوشد 
مرگ در ذهن شکوفه جاری است 
 مرگ در فکر کبوتر هوای قفس است 
 مرگ بر ریشه یک کاج تبر می کوبد 
 مرگ در هنجره اقاسی 
 مرگ در روزنه ی ا
ترس ها آدم را می کشند. یکی روزی به من گفت، آدم ها ترس هایشان را زندگی می کنند. راس می گفت. آدمیزاد انقدر به ترسهایش فکر می کند تا آخر او را گوشه رینگ گیر بیندازند و تا آنجا که می خورد، مشت و لگد حواله جانش کنند. حالا حکایت من است. ترسی خفته در اعماق جانم که بیست و اندی سال است جا خوش کرده و نمی رود. امروز به خدا گفتم اگر قرار است دوباره اتفاق بیفتد، زودتر لطفا. انتظار کشنده است.اما راستش را بخواهید دلم نمی خواهد اتفاق بیفتد. دلم نمی خواهد سنجاق شوم
 
 
هر آن چه که خداوند بزرگ مقدر می‌فرماید، هیچ بنده‌ای را توان تفسیر آن نيست و بر آن چه که حکمت متعالیه‌اش تعلق می‌گیرد، هیچ کس را جرأت تعبیر و تعدیل نمی‌باشد لذا بر آن چه که می‌دهد شاکریم و بر نداده‌هایش صبر می‌کنیم چه سخت است باور نبودنش و قبول ندیدنش 
با نهایت تاسف به اطلاع دوستان و آشنایان می رساند 
مراسم تشییع و تدفین حاج محمد حسین جعفری فردا جمعه 5/7/98 ساعت 9 صبح روستای اسفاد می باشد 
مرگ دارد قرآن می خواند
مرگ در دشت شقایق خفته
مرگ پ
 
 
هر آن چه که خداوند بزرگ مقدر می‌فرماید، هیچ بنده‌ای را توان تفسیر آن نيست و بر آن چه که حکمت متعالیه‌اش تعلق می‌گیرد، هیچ کس را جرأت تعبیر و تعدیل نمی‌باشد لذا بر آن چه که می‌دهد شاکریم و بر نداده‌هایش صبر می‌کنیم چه سخت است باور نبودنش و قبول ندیدنش 
با نهایت تاسف به اطلاع دوستان و آشنایان می رساند 
مراسم تشییع و تدفین حاج محمد حسین جعفری فردا جمعه 5/7/98 ساعت 9 صبح روستای اسفاد می باشد 
مرگ دارد قرآن می خواند
مرگ در دشت شقایق خفته
مرگ پ
 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.



دریافتمدت زمان: 58 ثانیه 
 
خفته ها ! زنگ چيز خوبي نيست
شیشه ها ! سنگ چيز خوبي نيست
وصله ها را به من بچسبانید
به شما انگ چيز خوبي نيست
های ! عاشق نشو نمی دانی
که دل تنگ چيز خوبي نيست
کری از پیش یک سه
بعضی آدمها هستند که دوست دارم با تمام وجود بزنم توی دهنشون. بیشترشون هم اطرافیان هستند. شاید مشکل روانی دارم نمیدونم! اما هرچی که هست حس هام خیلی قوی هستش. اینقدر قوی که نمیدونم کی منفجر بشه.
خدا خدش کمک کنه که بتونم از ایران خارج بشم
                             کودک درون
.   کودکی درضمیر من خفته است کودکی داغدیده ومفلوک،کودکی درخلال  وهمی گنگ،و مسیری گرفته و مشکوکنه هوایی برای پروازی، نه فضایی نه وسعتی دلخواهمثل دوران کودکی خودم،کودکی بر سکوی قربانگاهمن به او گفته ام که خوشبختی،انس بستن به بندو زنجیراستجایگاه گلایه مسدوداست، اینکه جان میکنیم تقدیر استجایگاه ورفاه میخواهی،چاره اینست پست وبدباشیچاپلوسی،ریاو بی رحمی،بزدلی،هرزه گی بلد باشیکودکم جست وخیزها دارد،دائما
تا حالا شده یه اتفاقاتی براتون بیوفته و شما موفق بشید که اژدهای خفته درونتون رو ببینید؟
مثلا یه حسد اون گوشه دلتون زیر فرش باشه
یا مثلا یه کوچولو تکبر 
یا حرص و ولع و.؟
واااای مثل فیلمهای تخیلی و ترسناک مخصوصا بری سینما اونو 3 بعدی ببینی !
وااای اصلا باورت نمیشه خودتی!
بعدش که ناگزیر باورت شد
میری تو سکوت با دنیا 
بعدش خدا اون وسط مسطا یه نور میفرسته 
دوباره دستتو میگیره 
اما حواستو جمع کن 
زشته هعی اژدها راه بدی تو دلت 
بابا مگه طو.ست؟

زیر
این دایره زندان است، هم قفل شکن هم درزین پنجره بیرون شو، این قصّه به پایان بر زین دانش انسانی جز وهم چه حاصل شدآن دانش بی‌آخر در روح به جا آور بیمار و ملولی باز، در حال نزولی بازبرخیز ز مشت گل، این سایه‌ی خاکستر راحت شو ز فرسایش، این خانه‌ی آلایشسامان تو این جا نيست، پرواز کن از بستر این لحظه چو وابینی هیچ از تو نیاید کارکار از تو نباشد هیچ، بی‌کار شو راهی بر ای یار دو جام آور تا شاد شوم زین هیچصد خاطر ظلمانی هم پاک شود از سر یک آن به رها د
دیروز خیلی راحت‌تر و بهتر از اونی بود که اونقدر براش غصه خوردم. نه احساس تنهایی کردم، نه رو زدم، نه کسی اعصابم رو خرد کرد، نه توی کارم کم آوردم و کم گذاشتم و نه هیچکدوم دیگه از گمانه‌زنی‌هام.دیروز فهمیدم خیلی از چيزایی که مدت‌ها بود تمرین کرده بودم رو یاد گرفتم. فقط هنوز خبر نداشتم که چه تغییرات و اصلاحاتی توی شخصیتم اتفاق افتاده‌.خلاصه اومدم بگم اگه سختتونه، اگه حالتون خرابه، اگه ترسیدین و دوست دارین دو روز بمیرین تا بگذره این لحظه‌های
 
. تو به قدر کفایت به خود رنج داده ای که سرنوشت انسانیت را از یاد ببری. تو دیگر ساکن سیاره ای سرگردان نيستی. تو هیچ پرسش بی جوابی از خود نمی کنی. تو یکی از آن جاخوش کردگان حقیر شهر تولوزی. هنگامی که هنوز فرصتی باقی بود کسی شانه هایت را نگرفته و تکانت نداده است. اکنون گلی که تو را سرشته خشکیده و سخت شده است و از این پس هیچ چيز در وجود تو نخواهد توانست آهنگساز خفته یا شاعر یا کیهان شناسی را که چه بسا زمانی در تو بود بیدار کند.
 
زمین انسانها - سروش حب
 
سرسبزترین بهار جاویدتو اى سبزترین بهار جاوید! اى نشان بى نشان‏ها! اى آیینه نور! اى راز سر به مهر! اى بیکران!تو آن روز خروشیدى و امروز. باور نمیکنم که با آن همه خروش در خاک خفته ‏اى! اى که حضور دریایى تو در آسمان‏ها جارى‏تر از رودهاست! هنوز تپش امواج پرخروش غیرتت لرزه بر اندام دشمنان می‏افکند.ما خفتگان در ساحلت غرقه به طوفانیم و تو چه آرام، در پهنه بیکرانت، حیرتمان را به نظاره نشسته‏ اى. چه زیباست قاب عکس خالى‏ات بر دیوار قلب‏مان. هنوز در
   

 ناز نگاهبه جهان ناز نگاه تو خریدار شدمچشم سر بستم و در سینه پدیدار شدم
آنچنان در پی معنای تو گشتم ز درونکه گمان خفته به خود بودم و بیدار شدم
پنبه در گوش سر و چشم به نظر بازی توبی خبر اهل جهان لایق دیدار شدم
گوش دل پر شده از نغمه ی پر شور سروشزین سبب از دل و جان مست شنیدار شدم
چون بریدم ز دلم شاخه ی پربار هوسبه سرافرازی تو همچو سپیدار شدم
رستگارا نفست گرم و دلت همچو بهارکه به حق از سخنت طالب دلدار شدم
#قاسم_رستگاری
چند سال پیش بود؟شش؟هفت؟
گمونم شش سال.
شب بود.با دوتا از دوستام توی اتوبوس بودیم .با کاروان رفته بودیم مشهد.توی راه برگشت یه رستوران بین راهی نگه داشته بودن.همونموقع بهمون گفتن که شام امشب با خودتونه.غممون گرفت.وسط این بیابون جز این رستوران درب و داغون و مارکت کوچیک بغلش که چيزی نيست.پیاده شدیم نماز خوندیم و نشستیم پشت میزاى رستوران.گرسنه بودیم.تصمیم گرفتیم بندری سفارش بدیم.ساندویچ ها رو کاغذ پیچ شده تحویل گرفتیم و برگشتیم تو اتوبوس جا
وقتی که ماه کامل شد / نرگس آبیار
 
تا وقتی این فیلم را ندیده بودم نمی دونستم برادر عبدالمالک ریگی درگیر چنان ماجرایی داشته .
احساسات بدون تعقل خطرناکه . هم برای خود شخص و هم برای دیگران .
یک جا بت میسازی و جای دیگه همون بت را میشکنی .
نه بواسطه تفکر بلکه یک دفعه یک بت جدید وسط زندگیت هبوط میکنه که دو پادشاه در یک سرزمین نگنجند و دستور از بالایی جدید صادر میشه که 
پ(فتحه) بشکن اون بت(ضمه)
 
+فیلم خوبيه . ببینید .
من فقط به یک نکته ی اون اشاره کردم .
کل
بگشای پر! بالنده شو!پرّنده شو! بارنده شو!
عقل هراس‌آلود رااز خویش وا کن، زنده شو!
امروز روز تازه‌ایستبگشای جانت، خنده شو!
جوینده بودی قرنهاامروز را یابنده شو!
امروز را بیدار باشبر خفتهها تازنده شو!
از خوابهایت یاد آراندوهها را رنده شو!
طرح نویی اندیشه کنبر تازه‌ها یک‌دنده شو!
از چرخ‌خواری دست کشحلمی! خداخوارنده شو!
( تولدم )
چو شوکران بوده اگر
یه وقتایی همچو عسل
شاد بودم، یا خون جگر
گذشت یک سال دگر
عمری که چار نعل می تازه
خفته به خواب غفلتیم
اگر که خوب بودم، یا شر!
از این کتاب عمرِ من
ورق خورده برگِ دگر
وقتی صدای گریه ام 
رسید بر گوش پدر
ماما می گفت مژده حاجی
خدا به تو داده پسر
به یمنِ شادیِ خبر
گشته فناااا.
.موجودی جیب پدر!
پ ـ ن
بنام خدا
با سلام به دوستانم و اساتید محترم
خوشحالم که خداوند ثروت زیادی بر من عطا نموده
چه ثروتی بالاتر از شما؟
و مهمتر 
ثروتی با
با خودم روبرو میشومخط خطی هایم را سیاه میکنمدوباره پاک میکنمبه خطوط بهم ریخته ی درونم برمیخورممیرسم به خودمبه خطی خطی هایم به همه ی کسانی که تو نيستیاز تو میگریزم از خودماز خط خطی های که دنباله دار میماننداز شهری که تو نباشیبرمیخیزم و هجوم می آورم به خودمبه چپ چپ نگاه کردنبه بی حرفیهجوم می آورم به انگارِ نبودن چشم میبندم و انتهای حالِ این بهم ریخته علامت سوال هایی بی مهابا به خواب اجباریِ این،فصلِ رو به سرما میروندتا بیداریبلکه کابوسی میا
چو رَنگ از رُخِ روز پرواز کرد،
شباویز نالیدن آغاز کرد
بساطِ سپیدی تباهی گرفت
زِ مَه تا به ماهی سیاهی گرفت
رهِ فتنه‌یِ دُزدِ عیّار باز
عَسَس خسته از گشتن و شب دراز
نخفته، نه مست و نه هشیار ماند
نیاسوده گر ماند، بیمار ماند
پرستار را ناگهان خواب بُرد
همان‌دم که او خُفت، رنجور مُرد
جهان چون دلِ بت‌پرستان سیاه
مَه از دیده پنهان و در راه چاه
بخفتند مُرغانِ باغ و قفس
شباویز افسانه می‌گفت و بس
نمی‌کرد دیوانه دیگر خروش
نمی‌آید آوازِ دیگر
 
پس از ان غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به اخرتو بیا شروع من باششبو از قصه جدا کنچکه کن رو باور منخط بکش رو جای پای گریه های اخر من اسمتو ببخش به لبهامبیتو خالیه نفسهامخط بکش رو باور من زیر سایبون دستهامخواب سبز رازقی باشعاشق همیشگی باشخسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی بااشپس از ان غروب رفتناولین طلوع من باشمن رسیدم رو به اخر تو بیا شروع من باششبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور منخط بکش رو جای پای گریه های اخر من
من پر از حرف سکوتم خال
فاصله خانه تا مدرسه زیاد بود. پس باید به تاکسی متوسل می شدیم. با یکی از همکلاسی ها که هم محل بودیم، سوار تاکسی شدیم. تاکسی پراید بود، یک پراید دست و پا گیرِ پیر مقابل ما خفته بود ! روکش های صندلی پاره، و به دنبال آن مشکل کمبود جا در اتوموبیل نور بالا می زد ! چاره ای هم نداشتیم ماشین بعدی نبود. سوار شدیم و به هر نحوی که بود گذشت.
 لازم به ذکر است که بگویم پاها و کمرم مورد عنایت و لطفِ مکرر و دردناکِ این تاکسی قرار گرفت! بعد از مدرسه همراه با هم شهری ب
-پرخاشگر شده. بعضی وقتا میره توی لاک خودش، نه حرف میزنه نه تلوزیون می بینه نه بازی می کنه.
+ببین! وضع جامعه رو من می دونم، تو هم می دونی. قُر قُر کردن فقط سنباده کشیدن روی اعصابمونه. ما بزرگیم. خودمون رو جمع و جور می کنیم، اما پسرت فقط 13 سالشه. اول نوجوونی باید خیال پردازی کنه. باید بتونه آیندش رو تجسم کنه و فکرای بزرگ کنه. وقتی توی خونه حرص می خوری و از امنیت نداشته اقتصادی می نالی، از فساد می گی، عملن داری روان بچت رو نابود می کنی.
-خودم هم به این ن
این است رسالت که زمین گیر نگردیم
                        پابسته وزندانی زنجیر نگردیم
ماموریت دنیا همین است که آدم
                    ازمرگ شود غافل و از ترس چهنم
بایدهمه دلبسته ی این دایره باشند
              بی خودزخودو عاشق این ساحره باشند
باآنکه بسی پیروجوان خفته به گورند
              این باور خلق است که از مرگ به دورند
دنیا پی آن است که ازچشم خلایق
                 مستورکند   روزنه ی   درک    حقایق
کس راخبراز قصه ی فردای خودش نيست
                   کس
این است رسالت که زمین گیر نگردیم
                        پابسته وزندانی زنجیر نگردیم
ماموریت دنیا همین است که آدم
                    ازمرگ شود غافل و از ترس چهنم
بایدهمه دلبسته ی این دایره باشند
              بی خودزخودو عاشق این ساحره باشند
باآنکه بسی پیروجوان خفته به گورند
              این باور خلق است که از مرگ به دورند
دنیا پی آن است که ازچشم خلایق
                 مستورکند   روزنه ی   درک    حقایق
کس راخبراز قصه ی فردای خودش نيست
                   کس
انقدر تن و جانم درد میکند که دلم به نوشتن نمیرود
اما خواستم این لحظات تاریک را ثبت کنم
دردمیدانید چیست؟ 
یکهویی به جانت مینشیند و دست برنمیدارد 
انگار اسیر شده ای هرچه دست و پا میزنی و انگار نه انگار
از چنگال درد نمی شود فرار کرد 
دوباره ان لحظه ها 
دوباره نا امیدی و سکوت 
دوباره پناه بردن به خدا 
قول دادم 
قول دادم که دوباره دنبالش بگردم 
اگر دنبالم بگردد 
من همین جا نشسته ام 
تو کجایی؟ 
تو کجایی؟ 
شاید لا به لای این همه سکوت 
نگاه غم الود
3شب در کربلا اسکان داشتیم و هر شب، جایی. تا می آمدیم آدرس محل را یاد بگیریم، جایمان عوض میشد.
مسیر برگشت از حرم به اسکان را گم کرده بودیم. 3 ساعت دور خودمان میچرخیدم. تا وقتی موکبهای خوشمزه بودند و دهانمان مشغول، متوجه دوری و اشتباهیِ مسیر نشدیم. درد خفته ی پاهایمان که بیدار شد، به خود آمده؛ دیدیم رسما گم شده ایم.
کلافه و عصبی روی صندلی نشسته بودیم. قُل جان رفت از کارگر های ایرانیِ یک ساختمان نیمه کاره سئوال کرد که فلان مجتمع کجا می افتد. آنها هم
این چندمین باری هست که در طول عمرم میبینم یک عده ای انسان ماقبل تاریخ دست به قطع کردن اینترنت زدند . یکی نيست بگه آخه قطع کردن اینترنت چه فایده ای داره ؟ مثلا میخواهید که مردم فیلم شورش ها و تظاهرات رو نفرستند برای رسانه های بیگانه ؟ والا میفرستند . حالا ممکنه من بلد نباشم . ولی کسی که ی دستی توی نرم افزار و حوزه اینترنت داشته باشه ، هر راهی رو باید پیدا کنه ، پیدا میکنه و میفرسته .
پس چرا مردم بدبخت رو علاف خودتون میکنید . از دیشب تا حالا میخوام ب
#برای_تو
در شرقی ترین آغوش اسفند
می ایستم و سلام می دهم به بهارک جانم!
این قاصدکها
همه ی پرندگانی که آمده اند پی  نوروز 
این تازه شکوفه ی زده بر درختان نو رس سیب
کجایند این پرستوهای بر آستانه هماغوشی باد و بهار و باران؟
می دمد از جان من 
شکوفه های قدیم عاشقی باز با بهار
یک نفیر 
یک آواز گمشده در هزاران سال پیشم انگار
همان که همیشه دلتنگ تو بود
خواهد بود
خواهد ماند
می شناسی مرا هنوز؟
منم!
این من جا مانده از تو
تنها منم که در آستان نیم قرن عشق یک سو
بگو بر خستگان و از‌ راه ‌ماندگان چگونه می‌توان مرهم بود؟نه بر مستضعفان لاشی‌صفت دنیاندیده‌ی‌ از دیوارهابالاروندگان.تنها بگو بر خستگان و دردمندان حقیقی چگونه مرهم می‌توان بود؟ بگو بر خفتگان در آستان بیداری چگونه مرهم می‌توان بود؟نه برخود‌به‌خواب‌زدگان تشنه‌ی دنیا.
بگو بر جهان چگونه آستانه می‌توان بودبر خشم‌دیدگان چشم‌بسته‌ی سختی‌کشیده؟نه بر ظریفان حقیر نازدیده‌ی پستنه بر ابلیسان ‌نمای کودک زار.
بر ون خفته می
 
دوسنت اگزوپری با تمام ماجراجوییهایش که خوشبختی تجربه کردنشان را داشت جایی در زمین انسان‌هاست که بیم می‌دهد از روزمرگی‌ها را تسلیم شدن و بودن چنان که می‌خواهند و شاید نمی‌خواهی و نمی‌دانی و فراموش کردن زیستن به آن سان که زیستنی است. این که در نهایت کسی نخواهد بود و ماند تا شانه هایت را تکان دهد و بیدار کند شاعر و آهنگ‌ساز و کیهان شناسی که در وجودت خفته است و به انتظار نشانه‌ای یا ندایی است تا برخیزد و روزمرگی‌ها را چنان که شایسته‌اند
 
دوسنت اگزوپری با تمام ماجراجوییهایش که خوشبختی تجربه کردنشان را داشت جایی در زمین انسان‌هاست که بیم می‌دهد از روزمرگی‌ها را تسلیم شدن و بودن چنان که می‌خواهند و شاید نمی‌خواهی و نمی‌دانی و فراموش کردن زیستن به آن سان که زیستنی است. این که در نهایت کسی نخواهد بود و ماند تا شانه هایت را تکان دهد و بیدار کند شاعر و آهنگ‌ساز و کیهان شناسی که در وجودت خفته است و به انتظار نشانه‌ای یا ندایی است تا برخیزد و روزمرگی‌ها را چنان که شایسته‌اند
 
به سر سربند یازهرا به دستم بیرق سقا به لب ذکر دعا دارمبه خون دل رفیقانم رهاگشتند وحیرانم هوای کربلا دارمگریه کن عزای تو دل گشته مبتلای توآقای غیرت وادب دلها همه فدای توارباب حسین ارباب حسین ارباب حسین ارباب حسین (2)دل سردم به خون خفته غم عشق ترا گفته ببین از دیده خون بارمشکسته بال و پر ماندم غم عشق ترا خواندم هوای کربلا دارمدلتنگ روضه هات منم عمریه مبتلات منمکاشکی بگن که اربعین راهی کربلا منمارباب حسین ارباب حسین ارباب حسین ارباب حسین (2)دل
دنیا می‌لرزاند و منکوب می‌کند. دنیوی حسرت می‌کشد که وه چه قدرتی، چه منزلتی! حریص آه می‌کشد و تمنّای بیشتر می‌کند. خفته در خواب فروتر می‌شود. خشمگین سرخ‌تر می شود و داغ می‌طلبد. عاشق به هیچ می‌گیرد و خرّم می‌گذرد، چنانکه هرگز دنیا نبوده و نخواهد بود. 

دنیا می‌کشد و خون‌بها می‌گیرد، از طفلان دنیا و طفیلیان دنیا. عاشق تماشا می‌کند، این دامن‌بیرون‌کشیده، و رقصان می‌گذرد. به حقیقت بگویم؛ او هست، این دنیاست که می‌گذرد، در نوار به‌خاک‌
نامه‌ای به فرزندانم ۱
 
به نام خدادلبندانم اگر تا آن روز نظام آموزش و پرورش تغییر رو به بهبودی نداشت و شما نیز همین راه را برای پیمودن بخشی از زندگی‌تان انتخاب کردید؛ بدانید روزی مادرتان سر کلاس ادبیات در مدرسه ذره ذره وجودش را شور و شعف گرفته است زمانی که معلمش خوانده است:"باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نيست؟ داستان از میوه‌های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گویدباغ بی‌برگیخنده‌اش خونی‌ست اشک‌آمیزجاودان بر اسب یال‌ا
#نامه_های_کوفی#سعید_بیابانکی
 
خیال می کند این بغض ناگهان شعر است همین یقین فرو خفته در گمان شعر است همین که اشک مرا و تو را در آورده‌ست همین،همین دو سه تا تکه استخوان شعر است همین که می رود از دست شهر، دست به دست هم این شقایق بی نام و بی نشان شعر است چه حکمتی‌ست در این وصف جمع ناشدنی که هم‌زمان غم نانْ شعر و بوی نانْ، شعر است تو بی دلیل به دنبال شعر تازه مگرد همین که می چکد از چشم آسمان شعر است از اینکه دفتر شعرش هزاربرگ شده‌ست بهار نه، ب
بسم الله الرحمن الرحیم
دعای چهلم از صحیفه سجادیه:
 
هنگاهی که خبر مرگ کسی را به امام زین العابدین (علیه السلام) دادند آن حضرت مطالبی فرمودند که ما به فراز‌هایی از آن اشاره می‌کنیم تا مگر از خلال آن کلمات نورانی دلهای خفته امان بیدار شود و به خود آئیم و به پایان کار و راه خویش بیشتر بیاندیشیم و از عواقب گناه و عصیان بر خدا بهراسیم و تا دیر نشده و در به رویمان بسته نشده است به حول قوه خداوند متعال خود را از آلودگی‌ها بیرون کشیم و سر انجام به حیا
من الان چی بگم؟اینگار تا اومدم قطره استریل چشمی بزنم و چشمم ببندم و انگشتم بذارم پایین چشمم و نگهدارم،کنکور تموم شد.از کنکور خاطره خوش ندارم زمانی که با ع.پ و حرص خوردن بابت کنکورش گذشت رو یادم نمیره،هیچ وقت فراموش نمیکنم که سفر بودم و توی اون APP خاطره انگیز بهم پیام داد و با آنتن نصفه نیمه بهم رسید،نوشته بود تقصیر توعه تمام این مشکلات.فکرشم میکردم یه روز همچین حرفی بهم بزنه.
و بعدم قضیه کنکور و فلانی و
بیخیال
اما امروز عجیب بودا چندین بار
بگو راوی بخواند مجید پورولی کلشتری نشر عهد مانا حضرت رقیه(س)
بگو راوی بخواند : طلب گشایش چشم سر را داشت، چشم دلش باز شد…
 
بگو راوی بخواند : مجید پورولی کلشتری، نشر عهد مانا
خلاصه:
این کتاب درباره جوانی نابینا به نام عمران است که برای شفا گرفتن به شام هدایت می‌شود تا حضرت رقیه (س) را ببیند و از دستان گره‌گشای این دردانه امام حسین (ع) شفای چشمانش را بگیرد، اما وی زمانی به شام می‌رسد که حضرت رقیه سلام الله علیها از داغ و غصه به شهادت رسیده‌اند.عم
همان رنگ و همان روی،
همان برگ و همان بار،
همان خنده خاموشِ در او خفته بسی راز،
همان شرم و همان ناز.
همان جلوه و رخسار.
نه پژمرده شود هیچ،
نه افسرده؛ که افسردگی روی
خورد آب ز پژمردگی دل.
ولی در پس این چهره دلی نيست.
گرش برگ و بری هست،
ز آب و ز گلی نيست.
 
هم از دور ببینش.
به منظر بنشان و به نظاره بنشینش.
ولی قصه ز امّید هبائی که در او بسته دلت، هیچ مگویش.
مبویش.
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند.
مبر دست به سویش.
که در دست تو جز کاغذ رنگین، ورقی چند، نماند.
محمد علی زارعیان درباره تدابیر پاکسازی در فصل بهار اظهار داشت: بهار فصل کم‌خوری است, پرخوری در بهار زمینه‌ساز بیماری‌های آزاردهنده و عود بیماریهای خفته است, شربت آبلیمو و موهیتو» نوشیدنی‌هایی مناسب برای فصل بهار هستند.
ادامه مطلب
 
 یوکای عزیز؛
 
چندین هزار سال است که انسان‌ها روی زمین زندگی می‌کنند و همه یک هدف مشترک داشتند: زنده بمانند!
ولی من نمی‌خواهم زنده بمانم. دلم می‌خواهد روحم از این قفس تیره و تار رها شود و دنیاهایی را ببینم که حتا نمی‌توانم تصورشان کنم. نمی‌توانم باور کنم که پس از مرگ دنیای دیگری نيست. اما با اکثر نظریات در مورد دنیاهای پس از مرگ هم موافق نيستم. دوست دارم خودم تجربه کنم و مثل همیشه عجله دارم.
هر روزی که تمام می‌شود، یکی از برگ‌های درختی که
آن‌سوی دریچه‌هاست، باغیبا چار بهار خفته در خاکبا چار غروبِ تا همیشهبا چار غمِ نهفته در خاکآن‌سوی دریچه‌هاست، نوریاز چار چراغِ تیرگی‌سوزاز چار شراره، چار شعلهاز چار ستاره‌ی شب‌افروزآن‌‌سوی دریچه‌ها صدایی استمن می‌شنوم، چقدر زیباستهرچند که گفته‌اند وهم استهرچند که گفته‌اند رؤیاستآن‌سوی دریچه‌های بستهغوغاست همیشه، آه غوغاستآرام گذار پای خود رااز بس که دل شکسته آنجاستآن‌سوی دریچه‌هاست، زخمیدر حسرتِ صبحِ التیامشای شیعه بیار
هشت ماه با این کتاب ۱۶۰۰ صفحه‌‌ای زندگی کردم، و حال که تمام شده است احساس می‌کنم که چقدر حیف شد که باید وداع کرد! البته دوباره و سه‌باره و چهارباره و حتی پنج‌باره هم می‌خوانمش و شاید با ترجمه‌های مختلف*، امّا برای بار اول خواندن، چيزی دیگر است! 
این اثر آنقدر بزرگ است که چون منی هرگز نمی‌تواند به خود اجازه دهد که با یکبار خواندنش در موردش ابراز نظر کند.
بعد از خواندن بینوایان و حتی در حین ورق زدنش علاقه‌ام به ادبیات شدیدا زیاد شد، منی که
بیداد رفت لاله بر باد رفته رایا                    رب خزان چه بود بهار شکفته را
هر لاله ای کز دل این خاکدان دمید            نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمی شود          باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود      آخر محاق نيست که ماه دو هفته را
برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب                  آورده ام به دیده گوهرهای سفته را
ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین       بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
گر سوزد اس
سَرَم خیلی درد می کند.دلم می خواست پیش از مرگ عمومامه، یک بار دیگر ببینمش و دست هاش را بگیرم.امروز یک دل سیر دیدمش.گفتند غسالخانه دو نفر کمکی خواسته است. به کمال گفتم من هم می آیم؛ خیلی تردید داشتم. دیدن جسم بی جان عمومامه برایم راحت نبود.کشوی یخچال سردخانه که پیش آمد و صورت سرد و یخی عمومامه را دیدم، به هم ریختم درد شدیدی در شقیقه هام حس کردم.چشم های چال افتاده اش بسته بود و لب پایینی اش کاملا به داخل کشیده شده بود و گوش های بزرگش به کبودی م
بسم الله الرحمن الرحیم
دعای چهلم از صحیفه سجادیه:
 
هنگاهی که خبر مرگ کسی را به امام زین العابدین (علیه السلام) دادند آن حضرت مطالبی فرمودند که ما به فراز‌هایی از آن اشاره می‌کنیم تا مگر از خلال آن کلمات نورانی دلهای خفته امان بیدار شود و به خود آئیم و به پایان کار و راه خویش بیشتر بیاندیشیم و از عواقب گناه و عصیان بر خدا بهراسیم و تا دیر نشده و در به رویمان بسته نشده است به حول قوه خداوند متعال خود را از آلودگی‌ها بیرون کشیم و سر انجام به حیا
تهی تر از همیشه،
پنجره ایی از گرد و غبار
کوله ای پر از شن های بیابان
خانه ایی از خاطرات پژمرده
انگار از نسل روشنی های شب
افسوس که،
فروغ سایه های کاج در درخشش ماه نيستم!
انگار فصل ما نيستی ای بهارک جان»
که نمی دانی،
دلتنگی انس غریبی دارد با پاییزی که در بهار رخم را زرد کرد!
امشب،
بر جاده شب عاشقان پیدا نبودی!
ندیدن انگار حصار بلند دیدارست
زمان در کلبه من،
فصل باد و باز هم باد!
انگار دستانم را بسته اند به پنجره های آتشکده یزد
بر آخرین پله کوره ه
شعری از زنده یاد غلامرضا قدسی در رثای دکترعلی شریعتی مزینانی
غلامرضا قدسی سال ۱۳۰۴ در مشهد به دنیا آمد، نسب او به میرزا محمد جان قدسی مشهدی، شاعر مشهور دورهٔ صفویه می‌رسد.وی پس از گذراندن دورهٔ ابتدایی، به تحصیلات قدیمه روی آورد.  او در  ۲۱ آذر ۱۳۶۸در مشهد درگذشت.
 


 
خرم درین بهار گلستان نيست              رنگ صفا به  عارض بستان  نيست
یک گل ندیده‌ام که درین گلشن             همچون بنفشه سر به گربیان نيست
گل را نمانده ذوق شکفتن‌ها     
زمان گذشت.زمان گذشت و قلبم گواهی می دهد که به یقین تو می آیی.تو می آیی و آیینه های زنگار گرفته قرن ها جهالت و سکوت و روزمرگی را دوباره جلا خواهی داد.تو می آیی و قلب های سیاه شده از تنهایی را دوباره با حضور روشنی بخش خود نورانی خواهی کرد.تو می آیی و دلم را خویشاوند تمام پنجره های جهان می کنی.تو می آیی و چشمان جهان را به آبشاران زلال معنویت پیوند می زنی.تو می آیی و فریادهای فرو خفته ستمدیدگان جهان را معنا می بخشی.تو می آیی و گوش جهان را که از فریاده
 (ترکیب بند ) 
تقدیم به همرزمان شهیدم 
روزها در پیِ آن بوده که شب را چه کنیم
خلوت و غصه و تنهائی و تب را چه کنیم 
شیشه بغض گلو گیر شکست و ماندیم 
خونِ پنهان شده ی بین دولب را چه کنیم 

حاصلِ بغضِ بجا مانده ی تقدیر شدیم 
سینه ی زخمیِ آلامِ نفس گیر شدیم 

عاشقی دام شد و دانه ی آنیم همه 
دانه ی خفته به سیلاب زمانیم همه 
طالعِ ما به بیابانِ خدا داد فلک 
اینچنین بود که بی نام و نشانیم همه 
خار روئیده به صحرایِ جنون یعنی ما 
لاله ی مانده به سودایِ نگون ی
پر از بغضم. از خشم فروخورده. خالی از شاخه‌های درخت تنم که اول بی‌برگیشان را تماشا کردم و حالا خشک شدن و به دست نابودی سپرده شدنشان. 
کاش با دکتر میم حرف میزدم؛ اما دیگر حرفی برای گفتن ندارم. آن‌قدر خودم را به سکوت احمقانه و بی‌معنایم دعوت کردم که بیشتر از هر وقتی توانایی ترکیب کردن کلمات و ساختن جملات معنادار را از دست داده ام. کاش یک بار برای همیشه مطمئن میشدم که اشتباه کردم یا نه. نمی‌دانم باید ادامه بدهم و در جستجوی روزنه‌های نور، خودم ر
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام
گوئیا او» مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که، وای
سایه ای هم زانچه بودم نيستم
همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام
می روم …
پرم از افکار منفی و مضخرف
فیلمی ک میبینم هم بی تاثیر نيست
همه پوچی دنیارو جلوی چشمم چند برابر کرده
و اون بعد خفته وجودمو فعال
جدا از همه چيز حالم خوب نيست
حس میکنم به یه روانشناس نیاز دارم
اسم این حالاتمو چيزی جز افسردگی نمیتونم بذارم
زندگی من ماه هاست که راکد مونده
نزدیک یک سال میشه ک امید خاصی تو زندگیم جوونه نزده!
شبیه مردن میمونه. این ک حتا انتظار داشتن عشق رو نمیکشم و چيزی ب این اسم تو آیندم تصور نمیکنم!
انگاری ک همه احساسات و رویاهای دخت
قرآن کریم بارها بر شاعر نبودن پیامبر(ص) و شعر نبودن خود تأکید کرده است. اگر شعر را در تعریف قدیمی آن، سخنی موزون و مقفّا بدانیم که هماهنگی وزن و تطابق قافیه‌ها و تقارن مصراع‌ها از ویژگی‌های اصلی آن است، به راحتی معلوم است که قرآن دیوان شعر نبوده و سوره‌های آن شعر نيستند؛ امّا آیا با تعریف جدید شعر که موارد پیش گفته در آن ضرورت نداشته و در عوض به موسیقی درونی و پیوند افقی و عمودی و عمقی (به تعبیر بهتر: خطّی و سطحی و حجمی) در آن تأکید بیشتری می‌
 
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را 
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را 
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح 
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را 
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد 
یا کودکان خفته به گهواره تاب را 
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل 
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را 
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت 
چونانکه التهاب بیابان سراب را 
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
ادامه مطلب
انشا نویسی از پر استرس ترین کار هاست زیرا بدلیل عدم اعتماد به نفس و باور به اینکه خود لعنتیت میتونی انشا بنویسی باعث شده اکثر دانش آموزان انشا هاشون رو از سایت های مختلف کپی پیست کنن که در بیشتر مواقع معلم مچشون رو گرفته . حالا چه غلطی باید کرد ؟
مهم ترین اصل انشا نویسی باور به خوده اگه به خودت باور نداشته باشی که میتونی بنویسی هیچوقت نمیتونی بنویسی حتی تو فضای مجازی.
خودت رو باور کن و بدون نوشته های یه نویسنده نه دیر میاد نه زود میاد بلکه هر و
شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۳۲ ق.ظ
یادت نره که قبلا چی کشیدی. یادت نره که همیشه دلت میخواست قلبت خالی از هر حسی باشه. نباید اینارو یادت بره.
حس دوست داشتن و بودن یکی توی زندگیت شاید بنظر خیلی رمانتیک بیاد ولی درونش درده. یادت نره بزرگترین نقطه ضعف تو احساساتته.
هنوز یادمه. من یه آدم کاملا تک بعدی ام. و بخاطر حال روانیمم که شده بهتره تنها باشم.
یه ضربه دیگه مبتونه به کل منو از پا دربیاره. باید تا جاییکه میتونم از احساسات فاصله بگیرم وگرنه آسیب میبینم.
کله‌ام بوی قرمه سبزی می‌داد. بوی قلیه با ماهی‌های آزاد خلیج فارس. بوی پلو مکزیکی‌ای که لابه‌لایش میگو هم پیدا می‌شود. بوی پلو عدس‌های مامان بزرگم. بوی برنج و مرغ‌های مادرِ مامان بزرگم. بوی کباب‌های ظهر جمعه‌ای که بابایم درست می‌کند. بوی ترشه تره‌ی رِشتی. بوی کوفته‌های سلف دانشگاه. با همین کله‌ی هفت خطِ هشت بو می‌ایستادم به بحث. به اینکه خودتان را جمع کنید و کار راه بیندازید. به اینکه فکر کردی چه خری هستی. با کارمندان اداره. با گشت ارشا
 
 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.



 
 
 
 
نمانده در دلم دگر توان دوری
چه سود از این سکوت و آه از این صبوری
تو ای طلوع آرزوی خفته در باد
بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد
 
مگر میشود روز هنرمند بیاید و تو در خاطرم نیایی.
 
 
ادامه م
 
عنوان : وقفه در مرگ
نویسنده: ژوزه ساراماگو
مترجم:سید حبیب گوهری راد
ناشر: رادمهر
*******************
"مرگ" واژه ای که از ابتدای خلقت، همزاد زندگی است. واژه ای که هم مساوی است با ترس و هراس و هم نوید بخش رهایی!!هراس آور است چون انسان فطرتا تمایل به جاودانگی دارد و مرگ ظاهرا مانعی بر سر راه صعود بشری است.و البته شاید بیشتر هراس آن بر می گردد به همان جان دادن و تسلیم روح و عواقب ارواح!!ساراماگو را با "کوری " شناختم. دوستانی که رمان " کوری " را خوانده اند حتما ب
نام : افسون گر شرور و زیبای خفته  لینک IMDb امتیاز : 7.0 از 10 – میانگین رای 270,208 نفر کیفیت : 720p BluRay ,1080p BluRay موضوع : اکشن, ماجراجویی, خانوادگی, فانتزی, عاشقانه فرمت : mkv حجم : 1.46 گیگابایت+740 مدت زمان: 97 دقیقه زبان: انگلیسی سال انتشار : 2014 صوت دوبله: دارد
کارگردان : Robert Stromberg
 
بازیگران : Angelina Jolie , Elle Fanning , Sharlto Copley
خلاصه داستان :داستان فیلم در ارتباط با زنی مهربان با قلبی پاک به نام Maleficent (با بازی آنجلینا جولی) است که در ابتدا زندگی روستایی را در صلح می گذارند
 
با تو دریا با من مهربانی می‌کند
با تو سپیده‌ی هر صبح بر گونه ام بوسه می‌زند
با تو نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می‌کند
با تو، من با بهار می‌رویم
با تو من در عطر یاس ها پخش می‌شوم
با تو من در شیره‌ی هر نبات می‌جوشم
با تو من در هر شکوفه می‌شکفم
با تو من در طلوع لبخند می‌زنم، در هر تندر فریاد شوق می‌کشم، در حلقوم مرغان عاشق می‌خوانم، در غلغل چشمه‌ها می‌خندم، در نای جویباران زمزمه می‌کنم. با تو من در روح طبیعت پنهانم 
با تو، من بودن را، زند
غزل پُست مدرن از اینجانب ( پاسبان پارسی ) بنام ( فراموشی)
 
من خون گریه کردم قبول
مشکلی به انحرافم نبود
اگر بخواهم تفسیر کنم
قوانین را کسی برایم نخوند
 
***
قوانینِ درهم و کَج
به پیچ و خم خیابان
خیابانی با مزاج لَج
برهوتی مثل بیابان
 
***
 
همه بدنبال تفریح و جلف بازی
یک عکس یادگاری با این گاری
کسی خواهد مُرد با این خوشی؟
عکس سلفی با کودکِ کاری
 
***
 
آری قوانین در هم شکست
سکولارها ریختن به شهر
قصدشان تخریب و نابودیست
با یک ملت هستن قـــهر
 
***
 
گور
چرا این وضعیت اسفبار در مشاغل و اوضاع کسب و کار اتفاق افتاده ؟ واقعا مقصر کیست و آیا راهکاری موجود است؟
 
بعنوان کسی که سالها در حال کار هستم تا بحال وضعیتی به این بدی را تجربه نکرده بودم . هر روز یک شرکت و یا کارخانه در حالت تعطیل و یا نیمه تعطیلی قرار می گیرد. بسیاری از افراد با تجربه هر روز در شرایط بدتر شغلی قرار می گیرند. افراد تازه کار هم که شرایط بهتری را ندارند.
جدیدا با یکسری از فارغ التحصیلان صحبت می کردم و صرفا نا امیدی را در صحبت هایشا
من برای مادرم کیس بسیار جذابی هستم. از جنبه های ذاتی، من به پدرم شباهت بیشتری دارم اما از نظر تربیت، به مادرم شبیه تر شده ام. برای همین مادرم دوست داره بدونه که چقدر تربیتش در من موثر واقع شده.
مثلا همین یکی دو روز پیش از من پرسید که آیا در عروسی رضا، دست خواهم گرفت؟
واقعا این چه سوال سطح پایینی هست که از من می پرسی مامان؟ چرا کلاس کاری من رو پایین میاری؟»
بعد از اینکه گفتم نه، پرسیدم چرا این سوال رو پرسیده. جواب داد چون زیر لب داشتم این مولودی
بسمه تعالی
 
وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ
مقام معظم رهبری: نگذارید غبار های فراموشی، روی این خاطره‌ های گرامی را بگیرد، یاد شهیدان نباید در جامعه‌ی ما از ذهنیت‌ ها خارج شود
                 
     #سالگرد_شهادت_شهید_مصطفی_شکاریان
شهید پاسدار مصطفی شکاریان آذرخوارانی فرزند  رضا در ۱۳۴۴/۷/۳ دیده به جهان گشود و در ۱۷ سالگی در روز سه شنبه به تاریخ ۱٣٦١/٨/١١ ه.ش؛ مصادف با ۱۱ محر
دوست داشتم به‌جای گِل، مرا از چيزی شفاف آفریده بودی، چه بگویی آب، یا نور، یا هوا.
 تو گل را برگزیدی و قالب زدی. شفافیت‌ها و درخشندگی‌ها را نگاه داشتی برای دل، انگار بخواهی از دسترس شیطنتها و نادانی‌هایم، پنهانش کنی. در این میان عقل و فکر را دچار هزار آشوب کردی تا بخواهد سر از کار خویشتن درآورد. غافل از آنکه روزی عقل هوای بی‌عقلی میکند و میخواهد که دستم را بگذارد روی همین قالب گلی، تا راز درون را بشنود. چون هیچ‌چيزی نمی‌یابد میگوید: کاش قال
بخش قابل توجهی از قرآن داستان هست برای بیان حکمتها.این قصه گویی قرآن هم خودش یک نشانه عالی و غیرقابل انکار برای زمینی بودنش هست.یعنی قرآن هم از یک قاعده تمام عیار زمینی برای لطائف و مقصود خودش بهره برداری کرده است.شتری از داخل کوه بیرون می آید،عصایی تبدیل به اژدها میشود،مجسمه ها گلی تبدیل به موجودات زنده میشوند.چقدر اینها شبیه افسانه های زمینی هست !ما حتی میتوانیم به سطح آگاهی های اجتماعی مردمان عصر قرآن و حتی روابط خانوادگی پیامبر را هم ا
بامـــدادی که تفــاوت نــکند لیل و نهار
 
خوش بَود دامنِ صـــحرا و تمـاشای بهار
در صبح زود اوّل بهار که طول شب و روز آن یکسان است، رفتن به صحرا و تماشای گل های زیبای بهاری، لذّت بخش است.لغت: بامداد : صبح زود / لیل : شب / نهار : روزآرایه‌ها: لیل و نهار : تضاد / بهار و نهار : جناس
آفریـنش همه تنبــهِ خـــداوندِ دل است
 
دل ندارد که ندارد به خـــداوند اِقــــرار
تمام پدیده های آفرینش برای آگاه کردن انسان های عارف است و اگر کسی وجود خدا را انکار کند و
 
 
 
چی صداش کنیم که حق مطلب ادا بشه؟
مرد جادویی ژاپنی؟
مرد جادویی ژاپنی که تخیل بی و حد مرزی داره؟
مرد جادویی ژاپنی که تخیل بی حد و مرزی داره و از همون بار اولی که صحرا کلماتش رو خوند یه دل نه صد دل عاشق سبک نوشتنش شد؟
اگه بخوام از هاروکی بنویسم میتونم کیلومترها، همه صفات خوبي که یه نویسنده میتونه داشته باشه و باهاش خواننده هاش رو به وجد بیاره جمله سطر بالا رو ادامه بدم.
هاروکی مثل همه چيزهای کوچیکی که توی ژاپن وجود دارن، منو جادو میکنه.
و قدر
ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
بجوئید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است
نمی‌دانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود می‌شناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است



بشنویم با جان و دل.

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باش
ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
بجوئید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است
نمی‌دانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود می‌شناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است



بشنویم با جان و دل.

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باش
دیگر چيزی نمانده بود تا سر اومدن پاییز، تا سر بریدن پاییز. می‌گفتند جوجه‌ها را آخر پاییز می‌شمارند و در این میان آدم‌هایی که نمی‌توانستند جوجه داشته باشند خود به جای جوجه در صف می‌ایستادند تا چيزی از قلم نیفتد. آن موقع از سال هنوز هم نمی‌دانستیم به وقت شمردن چند نفر از آبان به بعد کنار ما نبوده‌اند؟ چند نفر از زندان به بعد مشترک مورد نظر در دسترس نبوده‌اند؟ چند نفر از نیزار به بعد زار زار گریسته‌اند؟ چند نفر از داروخانه به بعد دیگر به خ
آدمی به گذشته ی خود باز نمی گردد و باید در راه آینده پیش برود و از گذشته تنها خاطره ای باز می ماند. شما وقتی کلبه ای را از دور می بینید که از دودکش های روی بام آن دود بر می خیزد، به یاد شبی می افتید که سالها پیش در آن کلبه خفته اید، اما بیش از این خاطره، چيز دیگری شما را با آن کلبه ربط نمی دهد. ص493
جلد اول ژان کریستفرومن رولان
خاطرات دوران گذشته که پرشور بیان می شوند، در واقع واقعیتی ندارند. من ۱۶ سال پیش کلبه وحشت را دیدم، ولی وقتی دوباره هوس دیدن
تو اعتراضات آبان ماه، با این که حداقل یک ماه بود که دیگه آهنگ گوش نمی‌دادم،چيزی که مدام داشت تو سرم می‌چرخید، این تیکه از آهنگ ایران سالار عقیلی بود: " کلام شد گلوله باران، به خون کشیده شد خیابان، ولی کلام آخر این شد، که جان من فدای ایران" مردمی که شعار می‌دادن و با گلوله‌ی مستقیم کشته می‌شدن، برای من شده بودن تجلی این شعر.
حالا این روزها، بخش دیگه‌ای از اون آهنگ مدام داره تو سرم می‌چرخه: " ایران، به خاک خسته‌ی تو سوگند، به بغض خفته‌ی دماو
واقعیتش این است که امساال حسی برای رفتن اربعین نداشتم به دلم که نمیتوانم دروغ بگویم 
نه ذوق زده بودم نه شوق مسیر را داشتم نه تلاشی کردم برای رفتناتفاقا دنبال کسی بودم که بگوید حق نداری بروی نمیدانم چرا نه تنها هیچ کسی با رفتنم مخالفت نکرد برعکس همه چيز خودش جفت و جور شد هنوز هم هنگم و شوک که چرااا نگفتند نه!!! قول داده بودم به خودم که اگر یک نفر هم مخالفت کرد با رفتنم سریع انصراف بدهم  از رفتن(البته دروغ نگویم استاد راهنمایم مخالفت کرد با رفتن
متن پشیمانی از اشتباه
در این مطلب از سایت جسارت می خواهیم در مورد متن پشیمانی از اشتباه صحبت کنیم. امیدواریم این مطلب مورد توجه شما سروران گرامی قرار گیرد.
متن پشیمانی از اشتباه
گرچه سکوت بلندترین فریاد عالم است
ولی گوشم دیگر طاقت فریادهای تو را ندارد
کمی با من حرف بزن…
 
 
 
 
من واسه اینکه
این انگشتا دیگه نلرزن
خیلی زحمت کشیدم .
دیگه برنگرد
 
 
 
 
خدا پرسید میخوری یا می بری
و من گرسنه
پاسخ دادم می خورم !!
چه میدانستم لذت ها را می برند
حسرت ها
مگر کسی باورش می شد روزی راه کربلا باز شود؟ مثل خواب می ماند و یک رویا بود این که کسی ساکش را ببندد و روی کولش بیندازد و عطر و گلابی بزند و برود زیارت کربلای معلا.
یک پیرمردی بود در هیات که میگفتند در جوانی اش یعنی سالهای قبل از پیروزی انقلاب، به سفر کربلا و نجف رفته. مداح می خواست حالی به مجلس بدهد اسم او را صدا می زد و شاهدی می آورد بر اینکه ایوان طلای نجف صفایی دارد و .
وصیت نامه های شهدا مملو بود از حسرت بازگشایی راه کربلا و زیارت ضریح شش گوش
#مجالس+
#دیوارنوشتهای من
#فریدون مشیری
برای مادرم
در بیابانی دورکه نروید جز خارکه نخیزد جز مرگکه نجنبد نفسی از نفسیخفته در خاک کسیزیر یک سنگ کبوددردل خاک سیاهمی درخشد دو نگاهکه به ناکامی ازین محنت گاهکرده افسانه ھستی کوتاهباز می خندد مھرباز می تابد ماهباز ھم قافله سالار وجودسوی صحرای عدم پوید راهبا دلی خسته و غمگین ھمه سالدور از این جوش و خروشمی روم جانب آن دشت خموشتا دھم بوسه بر آن سنگ کبودتا کشم چھره بر آن خاک سیاهوندرین راه درازمی چکد بر
گاه ابر و گاه باران می شومگاه از یک چشمه جوشان می شوم
گاه از یک کوه می آیم فرودآبشار پر غرورم، گاه رود
گاه قطره، گاه دریا می شومگاه در یک کاسه پیدا می شوم
روز و شب هر گوشه کاری می کنمباغ ها را آبیاری می کنم
نيست چيزی برتر از من در جهانزندگی از آب می گیرد نشان
گرچه آبم، روزی اما سوختمقطره تا دریا سراپا سوختمتشنه ای آمد تا لبش را تر کندچاره ی لب تشنه ای دیگر کند
تشنه ای آمد که سیرابش کنممشک خالی داد تا آبش کنم
تشنه ی آن روز من عباس بودپاسدار خیمه ها
من فراموش شدمهیچ خریداری نيستنه دلی هست نه دلدارهواداری نيستساکن کوچه ی عشقیم ولی نيست صداآه ای خالق خوبي! چرا یاری نيست؟گفته بودم که دلم پیش کسی.نه! هیچ، هیچ!مرده ام من؟خاک سرد است؟چرا زاری نيست؟آی ای ساکن آن کوچه ی متروکه ی ما.پس کجایی که دلم را چو تو دلداری نيست؟هیچ میخوانی تو ای شاهد نومیدی منشعر زخمی شده ام را که سپهداری نيست؟خسته امزار شدمدور مشوحرف بزن.بس کن اینبار بیاتا دل و جانم بدهمتا نگویم که دگر هیچ خریداری نيست!
شعر: فاطمه اف
 
عنوان کتاب: خانه خوبرویان خفته
نویسنده : یاسوناری کاواباتا
مترجم: رضا دادویی
ناشر: آمه
---------------------------
تا به حال یک رمان ژاپنی نخوانده بودم. اما بیشتر از نویسنده، عنوان کتاب توجه مرا به خودش جلب کرد. پشت جلد کتاب هم یک پاراگراف از گابریل گارسیا مارکز مرا ترغیب کرد که حتما آن را بخوانم. مارکز در مورد این رمان نوشته است تنها رمانی بوده که آرزو داشته نویسنده اش باشد. این رمان برنده جایزه نوبل ادبیات هم شده است. در این رمان سه داستان کوتاه روایت
                                               شـــهر مـولانـا دل اســت.
اهل ادب و شعر و پژوهش می‌دانند که  گاهی آثار و سبکِ بسیاری از ادبا و فرهیختگان، توسط سارقان فرهنگی به یغما می‌رود. گاه شعر با تخلص شاعر ربوده می‌شود.
گاه اسم شاعر و گاه خود شاعر نیز ربوده می‌شود. مخصوصا صاحب اثر عین خیالش نباشد و یا دستش از این دنیا کوتاه باشد.
بااینکه شاعران کمتر ربوده می‌‌شوند اما این بلا سر جناب مولانا  آمده است.
 بنظرم مولانای عزیز ارزش
از طرح" دوشنبه سوری"های همراه اول در وب نیلو مطلع شدم. طرحی که مدتیه در آخرین دوشنبه هر ماه اجرا میشود و با شماره گیری کدی خاص به شما اینترنت رایگان یک روزه تا سقف ۱۰۰ گیگ هدیه میدهد. در اولین گام برای من ۱۰ گیگ اینترنت یه روزه هدیه داد و چه چيزی بهتر از دانلود ۴ قسمت از سریال مانکن
اصلا مگه میشه عشق و عاشقی در سریالی موج بزنه و من بی تفاوت باشم و نبینمش. هر ۴ قسمت را هم پشت سر هم دیدم. اصلا از بازی بهار(خواهر کاوه) خوشم نیامد. از کاوه هم همینطور. مص
​​​​​​​خوب بودن زیاد سخت نيست!
کافی است مهربانی کنی،
زبانت که نیش نداشته باشد،
و کسی را نرنجاند همین خوبي
است.
وقتی برای همه خیر بخواهی،
همین خوبي است.
وقتی محبت بی منت باشد،
وقتی عشق بورزی،
وقتی زیبایی اشخاص را ببینی،
همین خوبي است.
مهم نيست که آدم ها چگونه اند،
مهم نيست جواب سلامت را 
میدهند یا نه،
تو سلام کن،همین خوبي است.
مهم این است که تو خوب باشی
آن ها روزی دلشان برای
خوبي هایت تنگ می شود.
 
"خشم فرو خفته " عریان شد منشاء این خشم هم در شهرگ های حومه شهرهای بزرگ بود.
این بهترین توصیف برای شورش آبانماه سال 1398 است.
رسانه های وابسته به دولت هرچه دلشان بخواهد بگویند منشاء خشم دخالت خارجی بوده اغتشاش گران از خارج خط می گرفتند و غیره همه دادن آدرس عوضی است "شانه خالی کردن از مسئولیت است.
فرافکنی است .
همانند دروغ های که یک معتاد به خودش می گوید .معتاد شدم چون درد زیادی داشتم معتاد شدم چون شکست خوردم معتاد شدم چون فقیر بودم چون پشتوانه نداش
دنیا را بدون مردها می‌خواستم. حالم با دنیای خودم خوش بود و تعجب می‌کردم که چطور بعضی از دوستانم نمی‌توانند بدون حضور هیچ مردی خوشحال باشند؟! نمی‌توانستم درک کنم که دختری شادی‌اش را مشروط به حضور مردی در کنار خود کند. حالم با دنیای خودم خوش بود، مسافرت می‌رفتم، کتاب می‌خواندم و روزهایی که فرصت کافی داشتم می‌رقصیدم. به نظرم زندگی تا به‌ابد همان‌قدر زیبا ادامه پیدا می‌کرد و نیازی نبود کسی را به زندگی‌ام راه بدهم.
تو آمدی، آهسته و آرام.
اتفاق‌های اخیر در حوزه نفت، حضور خصوصی‌ها را در این صنعت پررنگ‌تر کرده و موجب شده دولت توجه بیش‌تری به این بخش خفته داشته باشد؛ تاجایی‌که وزیر نفت آینده‌ای روشن را پیش‌روی نقش‌آفرینی بخش خصوصی در صنعت نفت ترسیم کرده است.
به‌گزارش ایسنا، برون‌سپاری فعالیت‌ها و واگذاری امور به بخش خصوصی در حوزه نفت طی سال‌های اخیر، نقطه آغاز حرکت  این صنعت در مسیر کاهش تصدی‌گری دولت با تکیه بر بازارهای اقتصادی و مالی است که تدوین و امضای قراردادهای
احساس می‌کنم همه‌ی مسئولیت‌هایی که ازشون حرف می‌زنه و قراره به من بسپره، بهانه‌س. اون صرفا می‌خواد من اون دور و بر باشم تا یه جورایی حواسش بهم باشه. اینو از روی اصرار زیادش به پرسیدنِ سوال "خوبي؟!" میگم. از روی این که وقتی میگم " بله، خوبم" دوباره می‌پرسه "واقعا خوبي؟!" یا "مطمئنی خوبي؟!".
+ حس خوبي داره. دنبال همین بودم.
+ شایدم تکیه کلامشه و هیچم حواسش بهم نيست
شمه ای از زندگینامه امام سجاد (ع)
 

حضرت سجاد ( ع ) وی فرزند حسین بن علی بن ابیطالب ( ع ) و ملقب به "سجاد" و "زین العابدین " می باشد . امام سجاد در سال 38هجری در مدینه ولادت یافت.حضرت سجاد در واقعه جانگداز کربلا حضور داشت ولی به علت بیماری  و تب شدید از آن حادثه جان به سلامت برد ، زیرا جهاد از بیمار برداشته شده است و پدر بزرگوارش- با همه علاقه ای که فرزندش به شرکت در آن واقعه داشت- به او اجازه جنگ کردن نداد . مصلحت الهی این بود که آن رشته گسیخته نشود و ام
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب