نتایج پست ها برای عبارت :

خودش دافونه ه

نمى دونم چرا دختران زیبایى رو فقط در حالت هاى خاصى درخودشون می یابند .
به نظرم انسان اگه زیبایى خودش رو از زاویه هاى مختلف نتونه ببینه، هنوز تمام خودش رو پیدا نکرده.
زیبایى خودش رو وقتى کثیف و هپلیه
زیبایى خودش رو وقتى موهاى بدنش بلند شدند
زیبایى خودش رو وقتى ناخنهاش بدقواره شدند
زیبایى خودش رو وقتى اندامش شبیه ظرف هاى مادربزرگها چهل تیکه و رنگ و رو رفته و استفاده شدند 
زیبایى خودش رو وقتى خوابالو بیدار شده یا خستگى داره ازش شره مى کنه
زیب
هر چیزی سر جای خودش و تو زمان خودش قشنگه، زمان اش همون موقعی هست که مشتاق شی، بعد اون دیگه فرقی نداره باشه یا نه، انگار وجود آدم خودش رو با نداشتن اش تطبیق میده،دل به نداشتن اش خو می گیره و مغز تصور داشتن اش رو از سلول های خودش حذف می کنه به قول خواجه شیراز، دولت آن است که بی خون دل آید به کنار، ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست
آدم ها گاهی به نقطه ای می رسند که هیچ چیز بعد آن مثل قبل نیست، نه حواس نه رنگ ها نه بو ها نه خاطرات نه لذات.  می فهمد در میانه یک بازی نا برابر ایستاده است  که نقش اول اش را خودش بازی می کند اما کارگردان و نویسنده خودش نبوده، تنها چیزی که باعث می شود تماشا برایش کف بزنند بازی زیبای اوست وگرنه هر کسی داستان خودش را دارد.  
دوران دبیرستان یه رفیق داشتم که همه مسخره‌ش میکردن.نه قیافه‌ش بد بود، نه لباس پوشیدنش، نه درسش. مسخره‌ش میکردن چون با خودش حرف می‌زد! سر کلاس از خودش می‌پرسید امروز امتحان شیمی داریم؟ خودش جواب می‌داد آره. زنگ تفریح از خودش می‌پرسید نوشابه می‌خوری؟ خودش می‌گفت آره. بعد از امتحان از خودش می‌پرسید چند تا غلط نوشتی؟ خودش جواب می‌داد یکی. وقتی با کسی حرف می‌زد مثل همه بود ولی امان از وقتی که تنها می‌شد. شروع می‌کرد حرف زدن با خودش. ب
میدونین،
 
آخه وقتی پسر گنده،
 
40 ساله،
 
اینقدر میتونه تحت تاثیر یه دختر که هزاران کیلومتر ازش دوره قرار میگیره،
و نه تنها همه عکساشو دیلیت میکنه به حرف اون دختر (یعنی اینقدر خودش رو قبول نداره که یه عکسم نمیتونه پیدا کنه از خودش بذاره یا بگیره)، بلکه وضعیت خودش رو به نامعلوم تغییر میده، از بقیه چه انتظاری باید داشت؟!
نمیدانم در من چه می دید که فکر می کرد با تمام آن دختر های دبیرستان دخترانه حضرت زینب متفاوتم، می گفت تو چیزی داری که دیگران ندارند، گاهی خنده ام می گرفت می گفتم، فهمیدم از چه حرف میزنی، من مهره مار دارم، خودش هم البته می خندید، اما کوتاه، بعد قیافه متفکر به خودش می گرفت و می گفت گمان میکنم زیادی خودت را تحویل گرفته ای،  بعدا مجبور میشدم الکی اخم کنم و نشان بدهم ک بهم بر خورده است، خودش می فهمید میشناسمش، میدانستم شیطنت می کند، خوب میفهمیدمش،
میم همکلاسی من در آموزشگاه خیاطی است. وسواسی، دقیق و کمی خنگ و بی‌ت. بی‌ت در زندگی فردی و خانوادگی. اما یک ویژگی مهم دارد. او ناتوان است از بزک کردن خودش و اینکه خود را جوری دیگر نشان دهد. 
ادای مادرهای موظف و فداکار را در نمی‌آورد. خودش است. خستگی‌اش از بچه‌داری و غرغرهای متوالی سارا را پنهان نمی‌کند. دخترش را دوست دارد ولی دوست داشتنش را اغراق نمی‌کند. میم آنقدر خودش است که دلم برایش در آینده بسیار تنگ می‌شود.
مادر، خودش میدونه که هیچکس تو دنیا، مهربونتر از خودش نسبت به بچش نیست. واسه همین دلش قرار نمیگیره که امورات بچه رو به کسی واگذار کنه! دوست هم نداره که بچه واسه رفع نیازاش به غیر از خودش پناه ببره.
خدایا!
ما تنهاییم، جز تو کسی رو نداریم.
 هیچکس اندازه ی تو، غصه ی ما رو نمیخوره
خوب میدونیم که به کسی غیر از خودت واگذارمون نمیکنی . خودت پناهمون بده.
از بی‌رحمی‌هایی که فرد می‌تونه در حق خودش کنه، می‌شه به این مورد اشاره کرد که با علم به ناملایمی‌های روزگار و شرایط نامطلوب، انگشت یا انگشت‌های اتهام رو بگیره سمت خودش، اون هم خیلی محکم؛ چراکه دستش از همه‌جا کوتاهه و فقط به یقۀ خودش می‌رسه. این روش از یه جهت باعث سبک شدن و از چند جهت دیگه باعث سنگین شدنش می‌شه؛ مثلاً شاید کمی قفسۀ سینه و سرش خالی بشه؛ اما حجمی از مواد نادیدنی و بعضاً ناشناخته گلو و چشمش رو پر می‌کنه. بعد از گذشت چند ثانی
هر چه می‌گذرد بیشتر در خودش غرق میشود . در خودش . در من بودنی تمام ناشدنی . همه ی صفحات دفترش پر شده اند از خودش ،از ستودن خودش،وقتی از خودش میگوید آنقدر شوق و هیجان درش موج میزند که به آدم حسی شرم آگین القا میکند، انگار از شیطنت های دختر بچه ای بازیگوش میگوید یا که از نیک تدبیری های یک عاقل کامل.اگر دلسوزی ای باشد ، برای خودش است ، خودش را میبیند ، به خاطر خودش از همه چیز و همه کس میگذرد. خودش را میپرستد . حتی وقتی از زندگیش مینالد ،درحال خودستای
هر کس که میخواد فرهنگ سازی کنه 
خب طبیعتا باید از خودش شروع کنه!
خودش از تولید داخلی استفاده کند ، و مردم را هم به این کار دعوت کند.
پراید بخره باهاش بره سفر آخرت!
قید زندگی تجملاتی رو بزنه و مردم رو هم به این کار تشویق کنه‌‌‌.
خودش از خیر حقوق آنچنانی بگذره.
بعد از مردم بخواد که قناعت بیشتری به خرج بدن!
# مهران_مدیری
داشت چهل سالش می شد اما قشر نازک روی دانه اش را نتوانسته بود بشکافد و از دل خاک بیرون بزند! داشت چهل سالش می شد که کم کم به فکر افتاد استخوانی بترکاند هنوز زیر خاک نپوسیده بود. عجب صبری در دانه اش نهفته بود.
زن ساده لوح باهوش همه دنیا را از طریق همانچیزی که زیر دندان خودش می توانست بیاورد می شناختشناختن چیزهای فراتر را به کمک قوه تخیلش رها کرده بود. یعنی خیال می کرد می شناسد شان و برای همین کاری به کارشان نداشت!
زن ساده لوح تمام بدیهای خودش ر
به نام او
وقتی مادر گم شد!
توی خانه مان وقتی چیزی گم‌میشد، اولین کسی که آن را پیدا میکرد، مادر بود.از جورابهای من گرفته تا حلقه ازدواج آبجی منیژه؛ حتی کلید مغازه ی کوچک آقاجون که هیچوقت آن را از خودش جدا نمیکرد. آخر آقاجون همیشه میگفت: "کلید محل کاسبی یک مرد، کلید همت بلندشه!"
هر موقع در خانه با عجله و کلافگی دنبال چیزی میگشتیم، مادر درحالیکه شی گمشده (و حالا پیداشده) را توی دستش گرفته بود و روی هوا تکان میداد، از راه میرسید و پیروزمندانه میگفت:
توی باشگاه یکیو دیدم .
مجبور شدم بهش دروغ بگم در مورد رشته و دانشگاه و اوضاعم
مجبورم فعلا تا یه مدت نه توی فامیل نه توی دوست و رفقا جلب توجه نکنم و بزارم خودش سرو صدا کنه !!!
خودش ؟
صدای لامبو رو میگم ؟!
یادم رفته بود بگم من به خودم قول دادم که تا سن 25 سالگی (1404) میلیونر بشم !!!
امروز عید قربان هست ، روزی که حضرت ابراهیم اوج بندگی خودش رو به خدای مهربون اثبات کرد !
روزی که حضرت ابراهیم خودش رو ندید ، بچش رو ندید و فقط در برابر امر خدا تسلیم شد به خدا گفت خدایا من تسلیمتم ، من نوکرتم و واقعا همه جوره پای حرفش موند چیزی که خیلی از آدما توش گیرن و نمی تونن ارادت خودشون رو به خدا اثبات کنن
بیا از امروز اون منیّتی که باعث می شه از بندگی برای خدا کم بگذاریم ، رها بشیم و با نفس سرکش و مال دنیا مبارزه کنیم . قطعا خدا خودش کمک م
 
پسرک کنار پنجره روی صندلی میشنید
درحالیکه غرق در اینده و حواشی ذهنش است سیگارش را روشن میکند و اندکی از حواشی دنیا ذهنش را میرهاند
پسرک غرق در اینده و اهدافش است اهدافی که نمیداند واهی و شدنی است یا پوچ و نشدنی
ایا پسرک این بار به اهدافش پایند خواهد بود؟! یا مثل قدیم در میانه های راه از اهدافش دست میکشد و تسلیم اینده ای مجهول ونامشخص خواهد شد یا این بار با اراده و مصمم تن به اینده ای جدید از زندگی
- عمه دهنتو باز کن دندوناتو ببینم. واااای عمه!. دندونات هیولا دارهههه! چلاااا؟؟؟!- چون اشتباه کردم قند خوردم.- کوچولو بودی؟!- اوهوم.- عمه!. ببین. دیگه وقتی کوچولو بودی قند نخور. غذا بخور. باشه؟!.یعنی من هلاک این ذهن سیالشم که توش من یه روزی در آینده ممکنه کوچولو باشمامروز برام خاطره تعریف کرد از وقتی خودشو باباش کوچولو بودن.در واقع خاطره ی منو به زبون خودش بهم قالب کرد. با اضافه کردن یه سری حواشی. و جایگزین کردن خودش با من. برا همین تو
پیرمرد یک نوار داشت که هروقت دلش پر میشد و تنهایی اش سر می‌رفت، به آن گوش می‌داد. یک شب که خسته بود، نوار را گذاشت توی دستگاه اما با دست لرزانش به جای دکمه ی پخش، دکمه ی ضبطش را زد و با این فکر که اول نوار خالی است، بی اعتنا رفت سراغ خودش. آخر شب هم نوار را فراموش کرد و از خستگی خوابش برد.
صبح که بیدار شد فهمید با دست خودش چه کرده. نوار را گذاشت. دید صدایی نیست جز راه رفتنش، تنهایی غذا خوردنش، مسواک زدنش. و سکوتش. پیرمرد  سکوت خودش را ضبط کرده بود.
پیرمرد یک نوار داشت که هروقت دلش پر میشد و تنهایی اش سر می‌رفت، به آن گوش می‌داد. یک شب که خسته بود، نوار را گذاشت توی دستگاه اما با دست لرزانش به جای کلید پخش، کلید ضبطش را زد و با این فکر که اول نوار خالی است، بی اعتنا رفت سراغ خودش. آخر شب هم نوار را فراموش کرد و از خستگی خوابش برد.
صبح که بیدار شد فهمید با دست خودش چه کرده. نوار را گذاشت. دید صدایی نیست جز راه رفتنش، تنهایی غذا خوردنش، مسواک زدنش. و سکوتش. پیرمرد  سکوت خودش را ضبط کرده بود. و ح
بغض‌های نگفته‌ای دارد
همه‌شان بابت همین شهر است
هی صدا، صدا و بعد سکوت
آدمک باز با خودش قهر است
 
در میانِ راه نرفته‌اش مرده است
این طرف، پشت گورهای سپید
چشم گرداند برای پریدنی از نو
سرخوش از درد، و باز هم نپرید
 
گشت دنبالِ دلیلی از بودن
در قیاسِ خودش» و تو» و شما»
از میان موج خون صدا آمد:
ما همه مُرده‌ایم، تو زود نیا!
 
گیر و دار جهان پر از باد است
در هیاهوی این تن مرده
چشم‌هاش سال‌هاست بسته شدند
آدمک باز هم رکب خورده.
 
-ف.میم.
مرد پشت میز شطرنج پارک نشسته بود. برگههای آزمایش، عکس رادیولوژی و نوار قلبی هم زیر دستش، روی میز وِلو بودند. پاکت سیگار را در دست می‌چرخاند، روی میز می‌زد، بلندش می‌کرد و دوباره از اوّل!پیرمردهای گرمکن به تن، برای بار چندم از جلویش رد می‌شدند. به نفس نفس زدن‌های خودش فکر کرد! دکتر گفته بود می‌شود، اگر خودش بخواهد! نگاهش به پیرمردها بود که نسیمی خنک لرزه‌ای به جانش دَواند.خودش را جمع کرد. نفسش را محکم بیرون داد. سیگاری از پاکت بیرون آورد،
گاهی،کسی که آرام ترین ظاهر دنیا رو داره،از درون،از خشم در حال متلاشی شدنه و گاهی هم،کسی که از بیرون بسیار عصبانیه،فقط خودش میدونه که چقدر درونش آرومه و خودش در حال فیلم بازی کردنه،پس نمیگم از روی ظاهر قضاوت نکنید بلکه می خوام بگم:هرگز گول ظاهر دیگران رو نخورید.
در دریای فکر دست و پا می‌زدم که به تحلیلی مادی در تایید اخلاق کانتی رسیدم. قائده‌ی طلایی اخلاق یا تقارن انسان‌ها با یک‌دیگر مورد خدشههای مختلف وارد می‌شود. یکی از این چالش‌ها آن است که هر شخص منی دارد که بین خودش و دیگران ترجیح ایجاد می‌کند. یعنی اگر انسان می‌فهمد که دیگری نیز باید غذا بخورد ولی به واسطه‌ی این که خودش است ترجیح می‌دهد خودش غذا بخورد. یعنی همان‌طور که می‌فهمد دیگری هم باید غذا بخورد می‌فهمد که بدن خودش نسبت به بدن دیگ
من صبوری میکنم صبوری میکنم صبوری میکنم صبوری میکنم بعد وقتی می بینم مورد قدرشناسی قرارنگرفتم رها میکنم.
مهندس داره از ایران میره گفته بیا مجموعه ی ما کار کن تا هستم؛ گفتم قول دادم. تعهد دارم به کارفرمام. گفت بی مزایا و با حقوقی که با مبلغش شبیه رایگان کارکردنه . گفتم مثل ازدواجه؛ آدم وقتی بعد از ازدواجش یه آدم بهتر می بینه که قراردادش رو فسخ نمیکنه. گفت آدم باید به خودش پایبند باشه. گفتم آدم خودش رو در بقیه می بینه و به اون تیکه های اشنا
هوا که خنک میشود، ترس این را دارم که پرنده ها از بس خودشان را باد کرده اند، بترکند. میترسم که نگاهم به یک جا خشک شود و با بهار سال دیگر آب بشوم. میترسم خونم یخ بزند و در رگهایم متوقف شود. من در خودم دیده ام که قلبم در خودش مچاله شود و خودش را در آغوش بگیرد. دستش را جلوی دهانش بگیرد و ها» کند. بعد هم گلیم مندرس همیشگی اش را دور خودش بپیچد و پشتش را به دنیا کند و بخوابد. آرام بخوابد. و تا بهار سال دیگر برف های زمستان امسال روی جنازه اش بماند.
 
 
+اصلا
کاری به کار همدیگر نداشته باشیم.باور کنید تک تک آدم ها زخمی‌اندهرکس‌ درد خودش را دارد،دغدغه‌ی خودش را دارد
 
مشغله‌ی خودش داردباور کنید.ذهن‌ها خسته‌اند قلب‌هازخمی‌اند,زبان‌ها بسته‌اند
 
برای دیگران آرزو کنیم بهترین‌ها راراحتی را
 
همه گم شده‌ایم یاری کنیم همدیگر را
 
تا زندگی برایمان لذتبخش شود
 
آدم ها آرام آرام پیر نمیشوند
 
آدمها در یک لحظه با یک تلفن.با یک جمله .با یک نگاه .
 
 
 
با یک اتفاقبا یک نیامدنبایک دیر
یه اخلاق خوبی که نجمه جون داشت این بود که تو کارهای خیر همیشه پیش قدم بود.مثلا من جریان در قوطی پلاستیکی ها که جمع میکردن و باهاش ویلچر هدیه می‌دادند و از اون شنیدم. حتی توی سلف هر جا در قوطی میدید فوری جمع میکرد که بتونه به یه ناتوان کمک کنه.
یا مثلاً اصلا غذا رو حروم نمی‌کرد. می‌گفت نعمت خداست. حتی نمی‌خواست خودش بخوره با خودش می‌برد به حیوون ها بده.
خیلی کم دیدم توی وبلاگ یا شبکه های اجتماعی کسی بیاد و از خودش نقد کنه ، یکم درباره خصلت های بد خودش حرف بزنه ، همش در مورد این که فلانی فریبش داده یا دلش رو شکسته حرف زده می شه ، از این که بهش بی احترامی شده صحبت می شه یا تمام زمین و زمان رو می دوزه که بگه من مقصر نیستم !!
که البته در واقعیت هم همین مسئله وجود داره ؛ فقط من موندم اگر همه خوب هستن و افرادی دارن در حق این همه ظلم می کنن پس اون افراد ظالم دقیقا چه کسایی هستن ؟
متاسفانه هیچ کس نمی خواد بپ
ترس
ترس نابود کننده ی اعتماد به نفس و مانع بروز شجاعت در هنگام رویارویی با مشکلات است و باعث میشود نتوانیم انتخابی قدرتمندانه داشته باشیم.انتخاب هایی که هماهنگ با خواسته ها و آرزو های قلبی ماست.
اتفاقی که در این حال می افتد تصمیم گیری هایست که بر مبنای ترس انجام شده و انتخاب هایست که برای ما احساساتی از قبیل بی لیاقتی،عجز،نا امیدی و اینکه ضعیف هستیم را در پی دارد.بنظر شما فردی که دربردارنده ی این احساسات با این حجم از بار روانی منفی هست چطور
خود کشی در هر کس منحصر به خودشه!یکی دیگه شیک نمی پوشهیکی دیگه آرزویی نمی کنهیکی دیگه به تحصیل ادامه نمیدهیکی دیگه به خودش نمیرسهیکی مدام ترانه های غمگین گوش میدهیکی دیگه از خودش عکس یادگاری نمی گیرهیکی محبت نمیکنهیکی دیگه محبت نمی پذیرهاینگونه است که اکثر آدمها در سی سالگی می میرند و در هشتاد سالگی دفن می شوند.پائولو کوئیلو
هر شئ وقتی آرام می‌گیرد که به موطن خودش برگردد.
بحثش را هم می‌توان در طبیعیات یافت لکن حرف من چیز دیگر است!
این گم‌گشتگی همان عدم بازگشت به موطن اصلی و سکنی در غیر موطن او را آشفته نموده و همین شده که آن یکی لباس پاره بپوشد و دیگری در کوی و برزن عربده بزند.
آن‌کس که موطن خودش را بیابد، آرام است و به بودن او باقی آرامند ولی امان از گمراهان که موطن را گم کردگانند.
اینقد به خاطر دیروز ناراحت بودم که از صبح شدن و حاضر شدن وحشت داشتم ولی چقد تو خوبی دختر. دخترم شب ۱ ساعت زودتر خوابید صبح خودش درحال دست زدن بیدار شد وقتی رفتم تو اتاق دیدم نشسته تو جاش دست میزنه. بعد در حال نی نای نای حاضر شد داروشو بدون خون و خونریزی خورد. با کمک کلیپ آقا خرگوشه لباس پوشید . تو مهدم فقط خودش تنها بود میتونه راحت بازی کنه و بخوابه. خداروشکر
یه روزهایی هست 
وقتی اسمون ابی رو نگاه میکنی همراه با ابرهای سفید و پنبه ای 
دلت میخواد میون این اسمون پرواز کنی و نفس عمیق بکشی 
با یه لبخند بزرگ وجود سرشار از نشاط خودتو نشون بدی
خلاصه دلت میخواد جیغ بزنی، بپری و این شادی رو با عالم و ادم قسمت کنی:)
یه روزهایی هم هست آسمون همون آسمونه
با همون ابرهای پنبه ای کوچولو کوچولو
ولی نه پای پریدن داری
نه پر پرواز
دیگه حتی یدونه تاپ تاپ قلبتم برات میشه یه کار سخت
ولی رفیق 
قسم به همون آسمون
قسم به  قلب
 بدبختانه همه ی آدما احتیاج دارن  یه جایی یه طوری به یه چیزی محبت کنن . به آدم دیگه ، به سگ، به گربه، به درخت ، به هرچیزی که زنده باشه. شاید اینکه بتونه حس کنه یچیزی رو خوشحال کرده یا راضی یا هر چیز دیگه ای که به خاطر محبت کردن پیش میاد ، بهش حس مفید بودن و رضایت از خود میده . برای اینکه آدم حالش از خودش بهم نخوره . و برای اینکه خودش رو دوست داشته باشه. تا دیوونه نشه و به جنون نرسه. چه روز بدیه اون روزی که آدم به خودش ثابت کنه تو هر چیزی گند میزنه. روز
خداوند توسط ملائکه خودش یک دیوار و حائلی بین اجنه و انسانها ایجاد کرده تا اجنه نتونند در حالت عادی با انسانها رابطه داشته باشند و برای اونها مزاحمت ایجاد کنند مگر اینکه انسانی خودش با اهداف مختلف سراغ اجنه بره و با اونها به روشهای مختلفی که ذکر شد رابطه برقرار کنه و یا اینکه خداوند اراده کنه که یکی از بندگانش رو چه از جن و یا انسان به خاطر گناهی که کرده تنبیه کنه و اون رو گرفتار طرف دیگر میکنه، بهر حال در این قضیه خواست انسان شرط اصلیه و جنیان
چرا مادر من اینطوریه
چرا از خودش مراقبت نمیکن
چرا انقدر خودش دوست نداره
که موقع سرماخوردگی شدید قرص بخوره
قلبم میگیره وقتی بهش فکر میکنم
فکر میکن افتخار داره از خودش مراقبت نکرده
یا سرماخورده غذای درست نخورده
همه اینارو به من میگه بعد میگه چیزی نیست خوبم
چقدر احمقانه
بچه هم که بودم همین بود
انگار من پدرو مادر شون بودم که باید مراقب و نگران سلامتیشون باشم
مسخرس
دردناکه
چرا از خودشون مراقبت نمی کنن
انقدر پدرم عادت داشت من مراقبش باشم
که وقتی
شدیدن همه فکر و ذکرم رو مشغول خودش کرده. بیش از اندازه دارم بهش امید میبندم و بهش فکر میکنم، جوری ک اگ نشه احساس شکست بدی خاهم کرد! پروانه های زیادی رو توی دلم حس میکنم وقتی ک ب خودش و یا حتی نشدنش فکر میکنم. چی شد ک تبدیل شد ب یکی از علایق مهم من؟ چی شد ک فکرش افتاد توی سرم؟ اگ نشه عایا میتونم ب چیزی ک دارم راضی باشم؟
نمیدونم!
ولی میدونم ک ب نظرم لیاقتشو دارم. این همه خدا لطف کرد، این یکبارم روش! :)
لطفن شدید و خعلی زیاد برام دعا کنین!
چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته!پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.بز به
چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد.
او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.
عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.
پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.
بز به
بالاخره بعد از دو هفته، دکتر س. رو هم گیر آوردم و برای پایان‌نامه‌ی آقای الف. (این کلا یه الف. دیگه‌س! :دی) ازش امضا گرفتم و امضاهای مربوط به دو صفحه‌ی اول پایان‌نامه‌ش تکمیل شد. حالا فقط مونده‌بود امضای خودش و بعد هم تحویل پایان‌نامه به آموزش تا ۲۰ آبان. که خب خودش کجا بود تو این وضعیت که همون تاریخ تافل داره و سرش شلوغه؟ از قبل بهم گفته‌بود که این امضای آخر رو خودم باید بزنم. در واقع باید جعل کنم :|
بعد از این که از دو صفحه‌ی اول و امضاهای تک
هر چی فکر میکنم نمی‌فهمم که چرا یک نفر باید علاوه بر پاک کردن پیام‌های خودش، تیک گزینه برای طرف مقابل هم پاک کن رو توی تلگرام بزنه. پاول دوروف در دفاع از این آپشن گفته باید به آدم‌ها فرصت بدیم گذشته‌شون رو فراموش کنند. اما این فیلسوف ارزنده به این فکر نکرده که شاید ما (طرف مقابل) همچنان نیاز به یادآوردن ماجرایی، دیالوگی، گفتگویی، خاطره‌ای، ابراز عشق و علاقه‌ای از لای همین پیام‌ها داشته باشیم. من هنوزم از کاری که سینا کرده شوکه‌ام. به خود
هم اتاقیم خیلی جنده س.
همون که اسمش زالوی کثیف بود.
واقعا یروز تو کثافت خودش میمیره شاید.
نمیدونم.
کامی 
قدش خوبه.بلنده
خودش موهاش فرفری حالت داره و روشن بانمکه.
چهرش این شکلیه
ولی چه فایده که دختر بازه
کامیار یکم حالت عصبی داره.
میخواد دعوا کنه.
صداش رو سرشه همش.
یا مثلا وقتی یه نکته میگی که خودش گفته بجای اینکه خوشحال بشه که باهاش هم نظری میگه من که خودم اینو گفتم.
 
بچه ها من وقتی زیادی هیجانی میشم ساکت میشم که تابلو نکنم.
نمیدونم کار درستیه ی
مادربزرگم را صدایش میکنیم مامانی؛ عزیزترین و جوانترین و سرزنده‌ترین مامانی دنیا. چند وقت پیش سرطان گرفت. هیچکداممان باورمان نمیشد که مامانی سرطان بگیرد. مامانی سالم و سرحال که امکان نداشت ماهی یکبار دکوراسیون خانه‌اش را عوض نکند؛ آن هم خودش تنهایی. مامانی که تمام کارهای خانه و زندگیش را که هیچ، رهایش میکردی کارهای خانه و زندگی ما را هم به تنهایی انجام میداد و آخ نمی‌گفت. خلاصه. مامانی سرطان گرفت و ما همه هاج و واج ماندیم. گریه کردیم و ترس
سالی که گذشت از پرتجربه‌تربن سالهای عمرم بود تا به الان، سالی که در ابتداش حتی قسم می‌خوردم به اعتبار و اعتماد آدم‌هاش که الان بسی پشیمانم، سالی که میگفتم بدون فلان جا یا فلان فرد یا فلان دوست و فلان فامیل دنیا سخت میشه و من زندگی بدون اینا رو نمی‌خوام الان به جایی رسیدم یا مرا به جایی رساندند که از کارهای کرده و نکرده‌ام پشیمان شده‌ام! گاهی می‌خواهم فریاد بزنم که مگر خودت شاهد نبودی چه بر سرم آمد و یا آوردی پس این همه اصرار برای ماندنم ب
سفر درونی
 
انسان هرگاه نقص‌ها و عیب‌ها و هوس‌ها و اشتیاق‌های نفسش را شناخت و قصد کرد اصلاحش کند، آن زمان به سفری درونی می‌رود.
از آن به بعد چشمانش نه رو به بیرون، بلکه رو به درون می‌چرخد. به این ترتیب گام‌به‌گام به منزل بعدی نزدیک می‌شود.
این منزل، از منظری، درست برخلاف منزل پیشین است. در این‌جا فرد به جای آن‌که مدام دیگران را مقصر بداند، همیشه تقصیر را در وجود خودش می‌یابد.
در هر واقعه‌ای خودش را می‌کاود و مقصر می‌داند.
این پله، پله
و اگر قرار باشد از ۴آذر اینجا نگویم درش را نیامده باید گل بگیرم‍♀️
 
الغرض که ما هیچ نمی‌دانستیم از گردش روزگار.
تو نمیدانی ادمی که سهمت از شناخت او، فقط لبخندهاییست که بعد هر تلاقی نگاه عمیق بر لب می‌نشیند.
گردش روزگار او را عزیزترین زندگیت می‌کند.
مهم این است که کار را بسپاری دست کاردان. خووش در بهترین وقت ممکن، بهترین را می‌گذارد عمیق‌ترین جای قلبت. خودش نگهش می‌دارد. خودش مراقب همه چیز هست.
ما را بجز تو در همه عالم عزیز نیست.
باباش با ن ها و ملحفه یه خونه طوری درست کرده بود و خودش نشسته بود تو خونه هه و جوجه مثلا در میزد و دونه دونه جونوراشو میفرستاد تو خونه.داداشم یواشکی فیلم گرفته بود.
با صدای بم ، به قول خودش وشککناک، گفت:منم منم! الفنتههه! درو باز کنید!داداشم پرده رو زد کنار که: بفرمایید آقای الفنت!. و دوباره پرده رو کشید.
 
- سلام سلام! منم منم جیرااااف!- بفرمایید آقای جیرف!
 
- باز کنین!. منم منم! پنترررر!- بفرما پنتر!
 
صداشو بلند تر کرد:- منممم! لااااایننننن!-
اینقد به خاطر دیروز ناراحت بودم که از صبح شدن و حاضر شدن وحشت داشتم ولی چقد تو خوبی دختر. دخترم شب ۱ ساعت زودتر خوابید صبح خودش درحال دست زدن بیدار شد وقتی رفتم تو اتاق دیدم نشسته تو جاش دست میزنه. بعد در حال نی نای نای حاضر شد داروشو بدون خون و خونریزی خورد. با کمک کلیپ آقا خرگوشه لباس پوشید . تو مهدم فقط خودش تنها بود میتونه راحت بازی کنه و بخوابه. خداروشکر
چقدر یک آدم میتونه نفهم باشه!
انقدر از دستش عصبانی میشم، وقتی میگه مهم نیست.
من دارم جلوش از دلتنگی و ناراحتی، پر پر میشم،
بعد،اون میگه مهم نیست.
پس،با اینکه هنوز براش دلتنگ و ناراحتم ولی،دیگه بهش نشون نمیدم.
اینجوری خودش هم میفهمه که چقدر ناراحتم کرده
همه ی اینا اتفاق افتاد با اینکه من فقط بخاطر خودش نارحت بودم.
 
امروز کشیک بودم و فراموشم شده بود. همگروهیم با اینکه دید نیومدم اما اصلا زنگ نزده بود بهم یادآوری کنه. آخرش بعد اینکه خودش آف گرفته و رفته بوده بهم پیام زده رزیدنت دنبال شماست زود برید پیشش! دنائت و حسادت تا چه حد؟! سری قبل خودش زود میخواست بره رزیدنت گفت یکیتون باید بمونه وگرنه آف نمیدم من گفتم من هستم شما برید و اینم جبران خوبیم. کلا آدما خیلی خوب خوبیامونو بهمون برمیگردونن. :)
پ.ن: حتا تو هم خوب خوبیامو جواب میدی. ؛)
هرکسی باید یکیو داشته باشه تا بتونه به زبان خودش باهاش حرف بزنه، به زبان خودش باهاش درد دل کنه و به زبان خودش باهاش بخنده.
شبیه این مکالمه ی من با آرشیدای ۵ ساله که از وقتی که برادر ۱۴ سالش آیفون ۱۰ دار شده گوشی قبلیش رسیده به اون (!) و می تونه دایرکت بده و ساعت ها باهم حرف بزنیم؛ به زبانی که مخصوص خودمونه
+ شک نکن اگه آدمی رو داری که زبان مخصوص حرف زدن خودتونو دارید، یکی از آپشنای خوشبختی رو داری
جواب معمای کلاههای رنگی
 
تنها کسی که رنگ تمبر پیشانی آن قابل تعیین است C است. اگر تمبر C قرمز می بود در آن صورت B از راه استدلال می دانست که رنگ تمبر خودش قرمز نیست، یعنی با خودش می گفت که اگر تمبر من قرمز میبود، در آن صورت A با دیدن دو تمبر قرمز می فهمید که تمبر خودش قرمز نیست؛ اما A نمی داند که تمبرش قرمز نیست بنابراین تمبر من نمی تواند قرمز باشد.این ثابت می کند که اگر تمبر C قرمز میبود در آن صورت B میفهمید که تمبر خودش قرمز نیست. اما B نمیدانست که
✅ قناعت اسلام
استاد علی صفایی حائری
و قناعت اسلام به معنای کم به دست آوردن نیست، که کم برداشتن و به همراهان رسیدن است. قانع آن نیست که روزی ۵ تومان به دست می آورد؛ چون این فقیر است. قانع کسی است که با تمام استعدادش کار می کند، وگرنه احتکار کرده و تمام داراییش را برای او[خدا] خرج می کند، وگرنه اسراف کرده است.
قانع کسی است که برای همه می کوشد و به اندازه ی خودش برمی دارد. و این است که قناعت عزّت می آورد و ثروت می آورد. کوشش زیاد و برداشت کم، ثروت و مس
اولین چیزی که وقتی فیلم را دیدم از همان دقیقه اول تا ثانیه ی آحرش(حتی تیتراژ پایانی آن) این بود که فیلم حتی یک لحظه ی خسته کننده و حوصله سر بر نداشت این یعنی اینکه فیلم رسالت اول خودش یعنی سرگرن کردن بیننده را به بهترین شکل ممکن تارانتینویی خودش انجام داده است.اما چرا فیلم سرگرم کننده است؟
ادامه مطلب
نزدیک تولد دوستمه و یکی از دردهای من پیدا کردن کتابیه که مطمئن باشم نخونده! یک چیزی که در مورد دوستم هست اینه که راستش تو تولدای من تقریبا طبق سلیقه‌ی خودش برام کتاب آورده. تفاوت سلیقه ما به حدیه که کتاباش تو کتابخونه‌ی کوچیک من حتی یک بار هم خونده نمیشن. شاید هم از توجه گاه به گاه من به سلیقه‌اش فکر می کنه با او هم سلیقه‌ام. نمیدونم. از این بگذریم.رفتم و دو تا کتاب گرفتم. یکی رو هر دو احتمالا دوست داریم و یکی رو چون طبق سلیقه‌ی خودش بود گرفتم.
نمی دونم کار درستی کردم یا نه
باید مثل ادم های دیگه به خودم میگفتم به من چه!
 
دیروز زدم یه نفر با خاک یکسان کردم
نمیخواست بشنوه
 
یه خانوم هست دوست و آشنا نیست فقط میشناسمش
از زندگیش خبر دارم
با افسردگی شدید با یه آقایی آشنا شده
تفاوت طرز فکر در حد زمین و آسمان
فکر کن یه نفر دو کلاس سواد با یه نفر با دکترا
یه نفر با یه نفر خالص
این اقا در طول این یک سال آشناییشون
400 میلیون پول از این خانوم گرفته
بدون اینکه چیزی براش خرج کن
این زن داره تمام پس ا
جامعه ای که اگر درونش دکتر ، پلیس ، دانشجو ، و . وجود نداشته باشه ، هر کسی خودش رو بجای این افراد جا میزنه و افکار مردم رو میهاین فضا چون تحریف پذیر هست ، باید هایی برای خودش دارهباید های اون عبارتند از : عدم اعتماد به حرف های افراد ( عین جامعه ی حقیقی ) مراقب از اطلاعات حفظ حریم شخصی توهین نکردن حرف تخصصی زدن عدم پخش شایعه و هزاران مورد دیگه جامعه ی مجازی مون رو درست کنیم#سواد_فضای_مجازی
تواناترین کوهنوردان کسانی هسنتند که به قله ی دلها صعود کنند:)
وقتی تولد یافتم گریستم و هرروز نشان میدهد که چرا گریستم:(
بعضی از مردم احساس تنهایی میکنند زیرا بجای پل دیوار میسازند
زندگی نمایشی است که هر کس در آن بازی خودش را میکند
بزرگی یک نفر در آن است که بتواند کوچکی خودش رابپذیرد
یک وجدان بیدار از هزارشاهد خوبتر و با ارزشتر است
به بعضی از آدمها نگویید سنکدل،دل سنگها میشکند:(
 
 
 
ادامه مطلب
ویکتور فرانکل سی‌وهفت ساله، توسط نیروهای آلمانی اسیر شده و بعد منتقل شده به اردوگاه آشویتس. اردوگاه آشویتسی که در آن مرگ یک رویداد تکراری و پیش‌ پا افتاده است. اردوگاهی که ساده‌ترین راه فرار از آن، خودکشی با برق سه فاز حصارهاست.
ویکتور فرانکل آدمی است که تا دیروز مطب خودش را داشته؛ جایگاه اجتماعی و احترام اجتماعی خودش را داشته؛ خانوادۀ خودش را داشته؛ دوست و آشنای خودش را داشته؛ زندگی خودش را داشته و حالا، حالا  به یک‌باره، همۀ چیزی را که
با مامان بنی خیلی یهویی دیشب برای اولین بار صحبت کردم همینجوری اشک میریخت منو دید صداش بسختی میشنیدم .خیلی دلش برام سوخت.خب خودمم ناراحت شدم انگار که یادم میاد این چند سال زندگیم چی ب سرم اومده گاهی دوست دارم بمیرم.
ولی خداروشکر پدر و مادر بنی خیلی مهربونن.
پانوشت: بنی همچنان حسودیش میشه ولی به روش نمیاره ، فقط دوست داره به صورت ویژه با خودش در ارتباط باشم.و البته دوست داره مامان باباش فقط مال خودش باشن ولی کور خونده خخخ.
تک موتور بازی سازی به درد بخور در ایران! البته بازم سختی هاشو داره چون ما در تحریم هستیم و یونیتی مارو تحریم کرده
اینکه میگم به درد بخور بی خود نیست یک سری جریاناتی داره مثلا ما خیلی راحت میتونیم یونیتی رو کرک و رایگان استفاده کنیم :)
آموزش های فراوانی رو در اینترنت میتونید پیدا کنید (البته انگلیسی هستش و باید بلد باشین)
یونیتی هستش یونیتی خودش یک خدا هستش واسه خودش تموم شد رفت 
تک موتور بازی سازی به درد بخور در ایران! البته بازم سختی هاشو داره چون ما در تحریم هستیم و یونیتی مارو تحریم کرده
اینکه میگم به درد بخور بی خود نیست یک سری جریاناتی داره مثلا ما خیلی راحت میتونیم یونیتی رو کرک و رایگان استفاده کنیم :)
آموزش های فراوانی رو در اینترنت میتونید پیدا کنید (البته انگلیسی هستش و باید بلد باشین)
یونیتی هستش یونیتی خودش یک خدا هستش واسه خودش تموم شد رفت 
تک موتور بازی سازی به درد بخور در ایران! البته بازم سختی هاشو داره چون ما در تحریم هستیم و یونیتی مارو تحریم کرده
اینکه میگم به درد بخور بی خود نیست یک سری جریاناتی داره مثلا ما خیلی راحت میتونیم یونیتی رو کرک و رایگان استفاده کنیم :)
آموزش های فراوانی رو در اینترنت میتونید پیدا کنید (البته انگلیسی هستش و باید بلد باشین)
یونیتی هستش یونیتی خودش یک خدا هستش واسه خودش تموم شد رفت 
هوالرئوف الرحسم
امروز از صبح ذهنم مشغول یه چیزه.
این فرد نه معصوم بود نه سادات. به فرمایش خودش، به کردار خودش؛ یک سرباز مخلص بود، این بود.
امام زمان جانم؛ به قربانش؛ چه کسی هست؟
 
 
 
 
الهمممممممم عجللللللللل لولیک الفرججججججج
 
 
 
 
 
و مثل همیشه، دو نفر دوست بودند. دو دختر با مقنعه و کوله پشتی و تشکیلات. خستگیِ یک روز طاقت فرسا در دانشگاه را با دو ظرف سیب زمینی با سس مخصوص از تن به در می کردند.  پشت یکی از میزهای کوچک فودکورت نشسته بودند و به یک موضوع فوق العاده بی مزه از ته دل می خندیدند. یکی شان درحالی که خودش را با برگه ی منو باد می زد، پرسید:
-ینی هیچ وقت از همدیگه خسته نمی شین؟!
دومی که هنوز لبخند به لب داشت سرش را محکم بالا انداخت و گفت:
-نچ. محال ممکنه. همیشه برام هیجان انگی
توی آزمایشگاه،سه نفر بیشتر نبودیم. من و آقای نون و آقای قاف.
آقای قاف می‌خواست برای نمی‌دانم کی، کفش  reebok اصل بخرد و مثلا با صدای آرام (که من به وضوح می‌شنیدم:| )، داشت از آقای نون راهنمایی می‌خواست.
البته من هم بعد از ۵،۶ ساعت درگیری با یک مسئله‌ی زشت و بدقلق،حسابی خسته‌بودم و حواسم به همه‌چیز بود، غیر از مانیتوری که بهش خیره شده‌بودم!
آقای نون گفت:من سالی یه بار لباس عوض می‌کنم! اومدی سراغ بدترین آدم! این سوالا رو باید از یکی بپرسی که خو
حتما شما هم افرادی را می‌شناسید که چه در زندگی واقعی چه در فضای مجازی همیشه مورد توجه‌اند. تو چنین شرایطی آدم از خودش می‌پرسد: چه چیزی در این فرد وجود دارد که همه را به سمت خودش جذب می‌کند؟ چرا من هر کاری که انجام می‌دهم، نمی‌توانم مثل او باشم؟ چرا دیگران دائما از من دوری می‌کنند ولی در عوض فلانی را خیلی تحویل می‌گیرند؟
ادامه مطلب
یکی از بهترین #عکاس های #پرتره ای که میشناسم دنی دایموند  هست. دنی بیشتر برای روش #ریتاچ و #ادیت عکس‌هاش معروفه ؛ و صد البته به خاطر رینگ لایت دست سازش !‌

دنی توی کانال #یوتیوب خودش در مورد #رینگ_لایت خلاقانش صحبت کرده و بهمون گفته چرا بجای خریدن یکی از رینگ لایت های توی بازار ، خودش دست به کار شده و یکی ساخته.‌

پ.ن ۱ : خودم قراره یکی از همینا رو بسازم. این روزا درگیر نقل و انتقال به دفتر جدید هستم. بعدش که مستقر شدم می‌سازم.‌

پ.ن ۲ : ب
یه سوالی ، چرا قالبای عرفان دیسلایک ندارن?:/ این که همه ش پسندیدم»وجود داشته باشه یه حس خودخواهانه ای به آدم میده .حالا بگذریم . امروز هیچی نخوندم،میتونم بگم بیشترشو خوابیده بودم . ولی در کل فقط هفت ساعت از شبانه روز رو خواب بودم :/ نمی‌دونم چرا آدم اینکارو با زندگی خودش می‌کنه . اینکه می‌دونه یه راهی اشتباهه ولی بازم پاشو میذاره توی همون راه ، یا اینکه حتی یه اشتباه رو بارها انجام داده و بازم با همه ی نیتی و جنگ با خودش دوباره کارش رو تکر
البته یه نکته رو یادم رفت خطاب به اون کسکش بگم.
البته ارزششو نداره ولی خب حس میکنم ممکنه اینجا رو پیدا کرده باشه و بخونه میخوادم یاد اوری کنم هیچ پسری تو دنیا به کسکشی خودش وجود نداره و خودش هنوز مقام اول رو داره تو کسکشی.
اصلا برام مهم نیست که ناراحت شدی یا نه کسکش سیری ناپذیر بیچاره خانومت که تو رو تحمل میکنه.
نوشته دردانه که هستی؟!
سیکتیر بابا.
به تو که اصلا مربوط نیست عوضی.
 
 
لذتی که تو سیکتیر گفتن به حرومزاده هایی مثل این هست تو هیچی نیس
شدیدن همه فکر و ذکرم رو مشغول خودش کرده. بیش از اندازه دارم بهش امید میبندم و بهش فکر میکنم، جوری ک اگ نشه احساس شکست بدی خاهم کرد! پروانه های زیادی رو توی دلم حس میکنم وقتی ک ب خودش و یا حتی نشدنش فکر میکنم. چی شد ک تبدیل شد ب یکی از علایق مهم من؟ چی شد ک فکرش افتاد توی سرم؟ اگ نشه عایا میتونم ب چیزی ک دارم راضی باشم؟
نمیدونم!
ولی میدونم ک ب نظرم لیاقتشو دارم. این همه خدا لطف کرد، این یکبارم روش! :)
لطفن شدید و خعلی زیاد برام دعا کنین!
پ.ن: فکر میکنم
هر از گاهی آدم به تنهایی نیاز داره.وقتی آدم یه جای خالی توی خودش احساس می کنه،یه خلاء،با تنهایی پر میشه.اجتماعی ترین آدم ها هم که یه لحظه یه جا بند نمیشن،گاهی به تنهایی نیاز دارن.در واقع همه گاهی به تنهایی نیاز دارن.چه خوب میشه وقتی به همچین موردی برخورد می کنیم،خودمون طرف رو تنها بذاریم.همیشه بودن یه آدم کنارت،نمی تونه حالت رو اونطور که باید خوب کنه.آدم گاهی خودش باید خوب بشه.مانع این نیاز و این باید مهم نشیم.لطفا.
من فکر میکنم اشتباهه!
این که ناصری بعد از پنج ترم که من میشناسمش هیچ پیشرفتی توی زندگی ش نکرده.
از وقتی یادم میاد بعد از بیداری گوشی دستش بوده و تو اینستاگرام میچرخیده و موقع خواب هم همینطور!
تنها حرکت مثبتی که زد این بود که همراه ما اومد کلاس icdl تا مدرکشو بگیره برا روز مبادا. وگرنه این شخص س مطلقه!
اون فقیره و از فقر ناراضیه. ولی هیچ کاری برای بهتر شدن اوضاع نمیکنه و خودش رو توی فقر فکرش زندانی کرده.
همیشه محدودیت هایی برای کار نکردن وجود دا
حدود یک ماه پیش اتفاقی این فایل صوتی از آقای کیا رستمی را شنیدم با خودم فکر کردم که هر انسانی باید تنهایی زندگی کردن را یاد بگیرد . اینطور که بلد باشی از تنهایی ات لذت ببری، شادی کنی، تسلا بیابی و برای تمام سوال‌ هایت راه حل داشته باشی. این بود که تصمیم گرفتم تصفیه کنم، فکر کردم به جای اینکه هزار جا دنبال آرامش بگردم، یک جایی توی وجود خودم پیدایش کنم . یک جور آرامشی، که هیچ چیزی خرابش نکند. که در بد‌ترین لحظهها و دلتنگی‌ ها خودت را بغل کن
تو زندگی به یه جایی میرسی که مجبوری با یه جنده و چند تا پر و بال دهنده بهش زندگی کنی.
جنده خانوم.
قیافه ش شبیه این پرستارای جنده س و این یی که مردا رو از را بدر میکنن.
خودش هم که فقط چیزایی که از در و دیوار شنیه اجرا میکنه.
ده هزار بار موهاش رو رنگ کرده
موهاش عین چوب شده.
دماغ شو عمل کنه.
لباشو تزریق 
گونه رو تزریق
شو گنده کنه
کسشو لیزر و عمل کنه.
که گوشتای وسطشو بریزن دور و به قول خودش خوشگل بشه.
بعد بیاد تعریف کنه :اره بوی کس جزغاله شده پیچی
یادم باشه خیلی از کسایی که در برابرشون حس مدیون بودن و کم بودن داشتم و فک میکردم بهم دارن لطف میکنن اشتباه میکردم.
جز در موارد معدود در دنیا. در باقی موارد و روابط هیییچ گربه ای برای رضای خدا موش نمیگیره.
 به عبارت بهتر هیچ کس بدون نظر گرفتن منافع خودش کاری نمیکنه و خودش رو قربانی نمیکنه.
دیگه هیچ وقت عذاب نمی کشم از حس کم بودن و مورد عنایت بودن از استاد و دوست و بقیه
جای دولا راست شدن و تشکر کردن باید حقمو بگیرم با خجالتی نبودن و شل و ول ن
آدمای خوب هم در شرایطی کارای بد انجام میدن ،
گرچه یه روزایی هم میتونن بد باشن و کارای خوبی بکنن ،
وقتی در میانه ی همه حرفای نگفته ام به گلایه هام میرسم اونا رو تو خیسی چشام حل میکنم و به خودم میگم ،
تو که همه جوره از تقدیر طلب کاری  اینم روش ،:
و این منم 
که دیگه  حتی با خودمم دردودل نمیکنم به گمانم غم وغصه هم از دست من عاصی شده ،
خیلی ها فکر میکنن چون کسی دور و برشون نیست یا با هیچ کس رفت و آمدی ندارن ،
تنهان 
ولی تنهایی رو کسی میفهمه که شلوغی دورو
سلام 
میخواستم بدونم ارتباطاتی که در دوران دبیرستان بین یک دختر و پسر اتفاق میافته تا چه اندازه درسته و تا چه اندازه غلط؟
اگه پسر یه کم سنش بالاتر باشه مثلا ۲۰-۲۱-۲۲ و دختر هم ۱۷-۱۸ سالش باشه و پسره هم قصدش ازدواج باشه چطور میشه به اون دختر اعتماد کرد؟، در واقع چطور میشه به حرف یک دختر دبیرستانی اعتماد کرد؟
آخه یه دوستی داشتم تو سال آخر دبیرستان با یک دختر همسن خودش رابطه داشت، اما وقتی دختر دانشگاه دلخواهش قبول شد خیلی راحت پسر رو کنار گذاشت
اصلا قابل تحمل نیست که آدمی را ببینم که نهایتا بتواند خودش را جمع کند و هیچ چیزی جز خودش، پول خودش، خانوادۀ خودش و زندگی خودش اهمیتی نداشته باشد.
من از آدمی که در برابر آدم‌ها و محیط اطراف خودش بی تفاوت‌ باشد و به رشد و کمک کردن آن‌ها فکر نکند بیزارم.
دلم می‌خواهد آب اقیانوس آرام را در فضا تخلیه کنم و همه‌شان را توی چاله‌ای که به وجود آمده چال کنم و با پشت بیل خاک رویش را صاف کنم.
نمی‌فهمم چرا برای ما هر چیزی اهمیت پیدا کرده الّا اصلاح خودما
معاویه راه می رود و صدایش حالا به فریاد: ابوبکر خلیفه بود، روزگار را حرام کرد بر خودش و رعیتش، مُرد و نامش هم با خودش زیر خاک رفت. عمر هم، ده سال بر گرده مردم سوار بود، او هم مُرد و نامش هم با خودش دفن شد.»
متعجب نگاهش می کنم. می فهمد که منتظر ادامه ام. اما محمد.»
انگار خسته، خودش را رها می کند روی تخت: سال هاست که مرده اما. اما نامش را تا کنار نام خدا بالا برد.»
آه بلندی می کشد: عجب همتی داشتی محمد! که اکنون هر روز بر سر مأذنه ها، نامت را بع
اصلا قابل تحمل نیست که آدمی را ببینم که نهایتا بتواند خودش را جمع کند و هیچ چیزی جز خودش، پول خودش، خانوادۀ خودش و زندگی خودش اهمیتی نداشته باشد.
من از آدمی که در برابر آدم‌ها و محیط اطراف خودش بی تفاوت‌ باشد و به رشد و کمک کردن آن‌ها فکر نکند بیزارم.
دلم می‌خواهد آب اقیانوس آرام را در فضا تخلیه کنم و همه‌شان را توی چاله‌ای که به وجود آمده چال کنم و با پشت بیل خاک رویش را صاف کنم.
نمی‌فهمم چرا برای ما هر چیزی اهمیت پیدا کرده الّا اصلاح خودما
هر از گاهی آدم به تنهایی نیاز داره.وقتی آدم یه جای خالی توی خودش احساس می کنه،یه خلاء،با تنهایی پر میشه.اجتماعی ترین آدم ها هم که یه لحظه یه جا بند نمیشن،گاهی به تنهایی نیاز دارن.در واقع همه گاهی به تنهایی نیاز دارن.چه خوب میشه وقتی به همچین موردی برخورد می کنیم،خودمون طرف رو تنها بذاریم.همیشه بودن یه آدم کنارت،نمی تونه حالت رو اونطور که باید خوب کنه.آدم گاهی خودش باید خوب بشه.مانع این نیاز و این باید مهم نشیم.لطفا.
 
مدتها بود فیلمی را نیمه کاره رها نکرده بودم. مخصوصا از داخل سینما. ولی صدای اهسته ی افشین هاشمی روی اعصاب بود. فیلم که داستان خودش را زود لو می دهد. واقعا ان همه نریشن که رویا تیموریان می خواند لازم است؟ بدون انها فیلم حرف خودش را نمیزند؟
ظاهرا هرکسی میتواند فیلم بسازد اما مسلما هرکسی فیلمسازنخواهد شد. حتی اگر دست بگذارد روی موضوعی تابو وار از سرزمینش.
 
 
احسان یه پسر لاغر و سبزه بود که نمی‌دونست با زندگیش چیکار کنه. وضعیت مالی خانواده‌ش اصلاً خوب نبود. تازه توی مصاحبه‌ی دکترا رد شده بود و وضعیت جامعه‌ش هم اصلاً طوری نبود که بتونه دلش رو به چیزی خوش کنه. با چشمای خودش می‌دید کسایی که اصلاً استحقاق ندارند از پلههای موفقیت بالا می‌رن و توی جامعه‌ش روابط بیش از ضوابط تعیین‌کننده‌ست و به طور خلاصه، آینده‌ی روشنی پیش روی خودش نمی‌دید. دکتری که توی آزمایشگاهش احسان رو پذیرفته بود، بهش پیشن
الان یه حسی تو ته دلم داره میگه این ادم ادم خوبی نیست این ادم قراره دهنتو سرویس کنه ولی هر چی نگا میکنی میبینی اصلا بد به نظر نمیاد و حتی به نظر نمیاد اگه بدونه ادم بدیه بتونه تهمل کنه .ولی اصن  بد ها میدونن  که بد هستند ؟ ممکنه ناخداگاهش ادم بدی باشه . ممکنه خودش ندونه و بزنه نابودم کنه . چون اگه خداگاه باشه حداقل احتمال میدم لحظهی اخر  نکنه ولی اگه ناخداباشه چی؟ممکنه دوباره مثل سریای پیش یه هو خل بشه و خودش نفمه اخه وقتی خل میشه بعدش اصلا حس
تلاش کردم خونسرد باشم.
تلاش کردم سخت نگیرم.
تلاش کردم این حجم از احساسات متفاوتی رو که بهم حمله کردن هضم کنم.
نتونستم.
اینکه چرا اینجا مینویسم دوباره، فقط یک دلیل داره: این مطلب ارزشش در حد همین وبلاگ هست و تمام.
سه سال پیش به اختیار خودش رفت.
سه سال به اختیار خودم دوستش داشتم.
چهار ماه پیش به اختیار خودش برگشت.
چهار ماه پیش به اختیار خودم بخشیدمش.
ماه پیش به اختیار خود دوباره رفت.
ماه پیش دوباره به اختیار خودم بخشیدمش.
هفته پیش با یکی از دوستای ن
اگه کسی از وقت شریفش مایه میذاره و به شما کمک میکنه،
بله به شما لطف میکنه.
ولی بیشتر ازون داره به خودش هم لطف میکنه.
اگه وظیفه کسی نیست انجام کاری،
و داره از سر حسن نیت اونکارو انجام میده،
بدونین که داره جای چیزی رو توی مخش پر میکنه.
بعضی ادمها، دوست دارن مفید باشن.
دنبال یه راه برای مفید بودن میگردن.
نمیگم همه اونهایی که به شما کمک میکنن، اینطورین.
نه.
ولی وقتی کسی در به در دنبال کمک کردنه و خودش میاد پیشنهاد میده، یا حتی خودش پیشنهاد نمیده ولی
امشب یاد اون صحنه ای افتادم که اردلان با چشمای خونِ خیس ولو شده بود و چیز زیادی تنش نبود. سیگار میکشید و روی پای خودش خاموششون میکرد. چهره‌اش حس خاصی نداشت. نه، حتی درد اینم باعث نمیشد درد بزرگتر درونش برای یه لحظه ساکت بشه. والرین این وسط زنگ زده بود و اولش خوب بود. اردلان با محبت عمیقی که بهش داشت جوابشو میداد. مثل همیشه. بعد والرین یهو تلخ شد و حرفای تندی زد. اردلان به روی خودش نیاورد.‌ چیزی نگفت. گذاشت بگه. تموم که شد چشماش رو‌ بست. جایی نداش
عزیزترین نعمت زندگی من مادرمه که همیشه خدارو بابت داشتنش شاکرم.
با این که خودش کاملا سنتی بزرگ شده و اجازه ادامه تحصیل نداشت اما همیشه همه جا
حمایتم کرده خودش نوجوون بود ازدواج کرد ولی همیشه به ازدواج تو سن کم انتقاد داره و مخالفه
به جرات میگم پایه ترین و با مرام ترین رفیقمه .
همیشه این من بودم شاکی میشدم گله میکردم و همیشه مادرم بود که صبوری 
میکرد و ارومم میکرد.
از وقتی یادمه بهم یاد داد تلاش کنم مستقل بار بیام 
ادامه مطلب
چراغ عابر پیاده هنوز سبز نشده بود. به پسرهای جوان که پشت خطکشی ایستاده بودند نگاه کردم. گمان کردم همانی باشد که موهایش فر است. شیشه‌ی عینکش دودی بود. دو دل بودم. گل را که توی دستش دیدم تقریبا مطمئن شدم که خودش است. امیدوار بودم که خودش باشد. چراغ سبز شد. کوله‌اش را سمت راست دوشش انداخته بود و آرام قدم برمی‌داشت. از دور لبخند زد. قبلا اجازه گرفته بود که مرا بغل کند. همدیگر را در آغوش گرفتم. قدّش کمی از من بلندتر بود و باعث می‌شد که راحت‌تر بغل کن
آنجا که نسبتی بین ما و دیگران برقرار است،  دوگانگی هنوز وجود دارد. وحدت حذف نسبت هاست. در نسبت ما با امور بیرونی، همواره امر زمان پنهان است. ما یا گذشته را درک می‌کنیم یا آینده را. اما به زمان حال دسترسی نداریم، حال دسترسی‌ناپذیر است چرا که به محض آن که به شناخت در می‌آید به گذشته تبدیل می‌شود. 
از طرفی "حال ما" خود ماییم. در واقع حال یگانگی نفس است با خودش. و نفس نمی‌تواند خودش را بشناسد چون لازمه‌ی شناخت دوگانگی است. پس چگونه می‌‌توان حال
از استدلال های عجیب و غریبی که بعضا می شنوم از آقایون متاهل اینه که می گن مگه هر کی تلویزیون داره ، سینما نمی ره ؟
این جمله رو وقتی شنیدم که به یکی از دوستان متاهل که شاید نگاه خاصی به دختران خیابون داشت گفتم تو که متاهل هستی و از تو این حرف ها و نگاه ها تا حد ممکن نباید سر بزنه ، که در جواب بهم گفت مگه هر کی تلویزیون داره ، سینما نمی ره ؟
منم بهش گفتم خیل خب استدلال تو قبول ، ولی قبول کن که خانم تو هم می تونه همین استدلال رو داشته باشه برای خودش ، ت
بعضی وقتا برای نیاز های شخصی لازم میشه که یه پسوورد قوی و تصادفی تولید کنیم یا اینکه بعضی وقتا تو بعضی از سایت ها مثل سرویس جیمیل و . میبینیم که بعضی وقتا خودش یه پسوورد پیشنهاد میکنه که امنیتش نسبتا بالاست که ما هم اینجا یه همچین برنامه ای تولید میکنیم که یه پسوورد تصادفی از خودش تولید کنه که کسی نتونه حدسش بزنه
ادامه مطلب
میدونی بنظر من خیلی خوبه طرف مقابل رو بخاطر خودش دوس داشته باشی نه به خاطر خودت!
(جمله سنگینی بود یک دقیقه سکوت :)) )
منظورم اینه که طرف رو بخاطر کارایی که برات میکنه، مثلا غذا درست کردن یا انجام کارهای خونه یا حتا پول دادن، دوست نداشته باشی، بخاطرِ خودِ خودش بخوایش.
اینجوری دوس داشتنت شرطی نمیشه که اگر به من سرویس ندی دیگه دوسِت ندارم! 
مثلا من طرز فکرتو دوس دارم، احساستو دوس دارم، اخلاقتو، شیطونیاتو. با همه خوب و بدی هاش
مثل دوس داشتن پدر و ما
بسم الله الرحمن الرحیمچه زیباست!خالق اثرهنری را میگویم.خالقش که آنقدر دوستمان داشت که قبل از اینکه اظهار نظری درباره سلایق و علایقمان بکنیم،خودش زیباترینهارا به ما داد،تاهرلحظه عشقش را به خودمان احساس کنیم و ببینیم چقدر دوستمان داردرنگهارا ببین،زرد،نارنجی،قرمز،سبز و.اما در میان این رنگها،خودش میگوید:و چه رنگی زیباتر از رنگ خدا؟!رنگ خدامیدانی چیست؟!یعنی هرجا رفتی،طوری باشی که با دیدنت مردم به یاد خدا بیفتند،آنقدر مهربان باشی که به
بسم الله الرحمن الرحیمچه زیباست!خالق اثرهنری را میگویم.خالقش که آنقدر دوستمان داشت که قبل از اینکه اظهار نظری درباره سلایق و علایقمان بکنیم،خودش زیباترینهارا به ما داد،تاهرلحظه عشقش را به خودمان احساس کنیم و ببینیم چقدر دوستمان داردرنگهارا ببین،زرد،نارنجی،قرمز،سبز و.اما در میان این رنگها،خودش میگوید:و چه رنگی زیباتر از رنگ خدا؟!رنگ خدامیدانی چیست؟!یعنی هرجا رفتی،طوری باشی که با دیدنت مردم به یاد خدا بیفتند،آنقدر مهربان باشی که به
بسم الله الرحمن الرحیمچه زیباست!خالق اثرهنری را میگویم.خالقش که آنقدر دوستمان داشت که قبل از اینکه اظهار نظری درباره سلایق و علایقمان بکنیم،خودش زیباترینهارا به ما داد،تاهرلحظه عشقش را به خودمان احساس کنیم و ببینیم چقدر دوستمان داردرنگهارا ببین،زرد،نارنجی،قرمز،سبز و.اما در میان این رنگها،خودش میگوید:و چه رنگی زیباتر از رنگ خدا؟!رنگ خدامیدانی چیست؟!یعنی هرجا رفتی،طوری باشی که با دیدنت مردم به یاد خدا بیفتند،آنقدر مهربان باشی که به
 
مدتها بود فیلمی را نیمه کاره رها نکرده بودم. مخصوصا از داخل سینما. ولی صدای اهسته ی افشین هاشمی واقعا روی اعصاب بود. فیلم که داستان خودش را زود لو می دهد. واقعا ان همه نریشن که رویا تیموریان می خواند واقعا لازم است؟ بدون انها فیلم حرف خودش را نمیزند؟ ا
ظاهرا هرکسی میتواند فیلم بسازد اما مسلما هرکسی فیلمسازنخواهد شد. حتی اگر دست بگذارد روی موضوعی تابو وار از سرزمینش.
 
 
 
خانم میانسال بود و بسیار آرام به نظر می رسید قصد مشاوره داشت - یکی از فعالیت های روزمره من دادن اینگونه مشاوره هاست - خودش را معرفی کرد و گفت پسرم قصد ازدواج دارد با دختر مورد علاقه اش سالهاست رابطه دوستی دارند .پرسیدم آیا شما هم در جریان این دوستی بوده اید گفت بله او یک ترنس است مراحل آخر تطبیق جنسیت خودش را می گذراند می خواستم بدانم اگر خانواده دختر را در جریان وضعیت پسرم قرار ندهیم آیا ممکن است در آینده برای او ایجاد دردسر کنند؟گفتم از نظر
فکر می کنم هر کس باید شاعر شعر های خودش باشد، هیچ احساسی تکراری نیست، عشق ها و فراق ها، درد ها و رنج ها، غربت و حبس و. برای هر کسی یک رنگ دارد، گاهی کلمات، این پاره های پراکنده حاصل از چسبیدن حروف به هم توان ترسیم احساسی را ندارند که در آن غوطه وریم، در میان شان با پاهای برهنه راه می روی و فقط خار واژه ها پوستت را می خراشد، هیچ کدام التیام بخش نیست، هر کس باید شاعر خودش باشد، شعر هر کس از نگاه اش تراوش می کند اما اگر شعری به بیتی ختم نشد تقصیر واژ
نمیدونم الان اوضاع بینمون چطوره؟! ترجیح میدم به خودم و خودش فضا بدم برای درک مشکلاتی که خواه ناخواه بوجود اومده. مدام در حال تلاشم تا درک بهتری از اوضاع و احساساتش داشته باشم و حرفی نزنم تا آرامش کوچیکمون از بین بره - که همیشه هم موفق نیستم - این چند روز مدام به این فکر می کنم که شاید باید دست از اصراربردارم و این اجازه رو بدم تا خودش تصمیم بگیره، با ذهن باز و من نتیجه رو، هر چی که بود، بخاطر آرامش خودش بپذیرم. اشتباه نکنید، نه زود جا می زنم و نه
آدمی وقتی داغ می‌بیند سیاه می‌پوشد. فرو می‌رود در سیاه. یکی می‌شود با سیاه. می‌گویند به خاک سیاه نشسته، می‌گویند به روز سیاه افتاده، گویی زمینش سیاه شده، زمانش سیاه شده. هر چه داغش داغ‌تر باشد، سیاه‌تر. بعد هی خو می‌کند به سیاهی. آن‌قدر که انگار نه انگار جز سیاهی چیزی بوده روزی. خودش را در هیچ رنگی تصور نمی‌کند. نمی‌تواند.اما آدمی است و خاک. خاک هم که از آب سردتر است. چهل روز بعد هم اگر نشد، به سال که می‌رسد خاک کار خودش را می‌کند. (بگذری
مسئولین عجیب و غریب
کشور ما چه مسئولین عجیب و غریبی داره، یکی که ادعای اعتدال داره، یه تصمیم میگیره صبح جمعه که بلند میشی، با تصمیمش جون و مال خیلی از هموطن هامون را به خطر میندازه،اما در مقابل مسئول دیگه که خودش را سرباز ولایت میدونه اما بعضی از مدعیان اعتدال و دار و دسته هاشون اونها را تندرو میدونند، صبح جمعه بلند میشی متوجه میشی که یه تصمیم گرفت برا حفظ جان و ناموس مردم جون خودش را داده تا دیگر هموطن هاشون آب از دلشون ت نخوره، چقدر فاصل
 
 
 
 
       
 
                 امیر کرمانی، دانشیار دانشگاه برکلی
 
۱- اولین زشتی ما که در این دو هفته خودش را به طور کامل نمایان کرد، نظام مسئولیت‌ها و حقوق و وظایف ما بود. 
 
نظامی که در آن به گاه تصمیمات سخت افراد از نقش خود در اتخاذ آن تصمیم شانه خالی می‌کنند و با ادعای واگذاری تصمیمی به فلان وزیر و فلان فرد، و یا عدم موافقت (قلبی) شان با آن تصمیم، دامن خود را مبرا از هزینه‌ی اشتباهشان می‌دانند. قطعا تا روزی که معلوم نشود بالاخره در کشور چه
برای اولین بار رفته‌بودیم خانه‌ی سعید که تازه از مستاجری رها شده. ننه هم آنجا بود و هر چند دقیقه یک بار می‌گفت :خونه‌ی آدم قد مستراح باشه، اما مال خودش باشه!» آخر یکی از جمع گفت:حالا این چیه هی تکرار می‌کنی؟ بگو قد لونه‌ی مرغ مثلا. چرا هی میگی مستراح؟» ننه گفت:از قدیم همین‌جوری میگن.» مادربزرگ گفت:نه والا. از قدیم میگن خونه‌ی آدم قد لونه مرغ باشه، ولی مال خودش باشه. مستراح نمیگن» اما ننه قبول نکرد.
چند دقیقه بعد بحث متراژ خانه شد و ننه گ
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب