نتایج پست ها برای عبارت :

داستان من خاله تو خونه تنها

با سلام
دوران راهنمایی به بعد تصمیم گرفتم که محکم درس بخونم. یه روز خاله ام اومد خونه گفت چرا اینقدر زیاد درس میخونی گفتم که میخوام جواب زن و بچه در اینده بدم. بعد خاله ام این موضوع رو برای پسرش تعریف کرد ولی اون تغییری نکرد. الان اون ویزیتور شده و داره جواب زن وبچه رو میده. و من هنوز دارم جواب خودم رو میدم. تو این موندم که من تو اون سن چه جمله ای گفته بودما عجیبه.
16/7/97امروز گوشی موبایل دستت بود منم گفتم سوفیا عشقم بگو الو سلام بابا،واااای باورم نمیشه تو سریع گفتی الو للام،باورت نمیشه کشته شدم از بس ذوق کردم،صبحشم خاله گفت دست نزن بده،تو هم سریع گفتی بده!!!!وای مامان شکر خدا که تو رو دارم ماشاءالله بهت که ایقد تیز و باهوشیکلمه های که میگی رو دوست دارم همون موقع برات بنویسم اما وقت نمیکنم مخصوصا این روزا که اسباب کشی داشتیم و از خونه رجایی اومدیم خونه جدید،ان شاءالله که اساب کشی بعدی خونه خودمون باشیم،
دختر خاله دومیه سیزده ساله شده. خاله دومیه خیلی نگرانشه و مدام به ما دخترخاله بزرگا می‌سپاره هواش رو داشته باشیم. چون سیزده سالگی سن حساسیه. چند وقت پیش هم با خانواده دوستش فرستادش بره ارمنستان حال و هواش عوض بشه بچه. من یادم افتاد ده سال پیش با ذوق رفتم خونه مامبزرگم و با شادی به همه اعلام کردم که امروز سیزده ساله شدم!  خاله بزرگم نگام کرد و گفت: نچ نچ نچ چه سال نحسی رو پیش رو داری! هیچی دیگه. خودتون فکرش رو کنید با چه بدبختی‌ای اون سال نحس رو ر
امشب هیوا و هاوش اومدن خونمون و شب میخوابن، جاشون رو که انداختیم حس ذوق زدگیشون از غلتیدن روی رخت خواب های نو و خنک منو یه آن برد توی کودکی خودم، وقتی که تابستونا وسایلمو جمع می‌کردم و می‌رفتیم خونه عزیز. همیشه شبا موقع پهن کردن رخت خواب کلی برنامه و داستان داشتیم و همه رخت خواب ها رو از کمد دیواری در میاوردیم و خودمون رو بینشون غرق می‌کردیم، واقعا که چه دنیایی بود، چه رهایی ای، چه آرامشی، بیخیال همه چیز و به فکر هیچ چیز بودیم. نهایت
خاله جونم تفلدت مبالک باشه ایشالله938373737938373737ساله بشی
یک عدد میکس جیگیلی از یک عدد عجق
دریافتحجم: 18.3 مگابایت 
 
 
خاله ببخشید پستت کم شدنو نت.نت گرفتم جبران میکنم بسییییی پوزش
قابل توجه کسانی ک خاله رو نمیشناسن;
خاله=مائده
مائده=خاله
 
 
اگه بازم نشناخیتن
برید بشناسید خو
 
هایدی (Heidi)، دختر بچه‌ای پنج ساله است که یک سال بعد از تولدش، پدر و مادرش را در سانحه‌ای از دست‌ می‌دهد و خاله‌اش سرپرستی او را بر عهده‌ می‌گیرد. شروع داستان از زمانی است که خاله‌ی هایدی کاری در شهر فرانکفورت پیدا می‌کند و دیگر نمی‌تواند از او نگهداری کند. بنابراین تصمیم می‌گیرد که هایدی را نزد پدربزرگش که تنها فامیل اوست ببرد تا مسئولیت سرپرستی‌اش را به عهده بگیرد.
اما پدربزرگ در دامنه‌ی کوه‌های آلپ دور از روستا و مردمش، به تنهایی رو
دیشب خواب "ر" رو دیدم. خنده داره نه؟! خودمم ک بیدار شدم خندیدم گفتم آخه برا چی باید خواب اونو ببینم؟!
همه تو ی خونه ی نا آشنا مهمون بودن که اونجا میگفتن این خونه ی خاله است! وارد ک شدم ب همه سلام کردم. بهش نگا کردم و با ی نوع لبخندی جوابمو داد که انگار بچه اشم. اصلا چرا اون باید تو خونه ی خاله ی من مهمون میبود؟! با همون موهای بلند و عینک گردش تو خواب من بود. رفتم عینکمو زدم ک بتونم بقیه رو خوب ببینم. بعد من و اون از جمع جدا شدیم و رفتیم نشستیم با هم نق
۱. رفتیم خونه خاله جان هم کادوشو دادیم کلی ذوق کرد هم براش شروع کردم کلاهشو بافتم چق رنگای کاموائه قشنگ بود + دایی جانم بعد مدتها دیدم
۲. انار شیراز + لوبیا پلو [من عااااشق قاطی پلو ـام] + قرمه سبزی
۳. مهیار یواشکی هی حرف میزد میگم چی میگی جوجه میگه میگم دوست دارم:دی♥ + باهم نقاشی کشیدیم رنگ زدیم بعد خاله جان ورداش زدش به در یخچالش ^_^
یک خاله دارم که شیش ماه ازم  بزرگتره خیلی ارتباط نزدیکی باهم داریم 
اسم این خاله ام مثلا خاله اقدس باشه :)
خاله اقدس دوستی داره که توی دانشگاه باهم اشنا شدن .
وقتایی که ازش حرف میزد حرفاش هم تلخ بود و هم شیرین .
یک دختر سی و دو ساله که توی یکی از روستاهای محروم شهر کامیاران زندگی میکنه.
از یک خانواده ی نه نفره که مادرش وقتی بچه بوده به رحمت خدا رفتن.
با تعریف هایی که خاله اقدس ازش میکرد مشتاق بودم ببینمش.

ادامه مطلب
بلاخره تونستم خاله عیال رو دعوت کنم
خاله عیال خیلی خیلی مهربونه و یک دوستی عمیق بین ما جاریست .
خاله دو تا دختر داره که یکیشون همسن من هست نرگس با دختر کوچولوش یاس و نسترن که چند سالی کوچکتر است و چندسالی مزدوج.
البته خاله دوتا پسر هم داره که از من بزرگترن و مجرددد که مسافرت بودند.
این دفعه برعکس قبل غذاهام فوق العاده شد
کیک هویجسالاد اندونزیایی.‌‌مرغ زعفرانی.شوید پلوزرشک پلو .سوپ جو
بی اغراق از هر غذایی که تناول می کردند کلی تعریف هم م
بعد از مدت ها، دخترخاله ام از سوئد برگشته بود و همگی خونه خاله بزرگه ام جمع شده بودن. دل همه مون تنگ شده بود. 
منم کارامو پیچوندم و به جای رفتن سرکارم، از دانشگاه پیچیدم و رفتم خونه خاله
خاله بزرگه کلی غذاهای خوشمزه با دست‌پخت مخصوص و بی نظیر خودش پخته بود که حسابی با روان آدم بازی می‌کرد. فقط جای یکی از دوقلوها کم بود که نتونسته بود بیاد.
بعد از ناهار، همگی نشستیم دور میز.
خاله کوچیکه ام بافتنی می بافت.
دختر سوئدی، کارت های پاسورش رو روی می
خب امروز ۴۰ مادر بزرگ بود .
و من و دختر خاله ها نشسته بودیم‌ یه گوشه و زارمون رو میزدیم.
که یه حاج خانومه اومد نشست کنار من.!و اینطوری زل زد بهم
از اول قصه اخرشو بخون.که حاج خانومه بهم گفت دختر جان شما چن سالته؟
گفتم جان؟؟؟
گفت جانت بی بلا.تو دختر کی ای؟
گفتم واسه چی؟
گفت ببین ؟داری از زیر سوالام در میری .
گفتم ببخشید.!
۲۱ سالمه.دختر فلانیم.!
گفت پسرم ۳۰ سالشه درس درست حسابی نخونده.ولی!
منببخشید حاج خانوم منو مادرم صدا میزنه.
و رفتم نشست
من که انتخاب رشته نکرده بودم ولی داداشم مردود شد! اینکه خونه تبدیل شده بود به عزا خونه و یه صوت عبدالباسط کم داشت خاله پیام داد داریم می آیم خونتون. جواد یه پتو انداخت رو خودش و مُرد. منم دراز کشان بهش گفتم برای چی می خوان بیان؟ آخه ساعت 9:30 وقت اومدنه؟ میگه: می خوان راجب نشست پنج به علاوه یک منهای آمریکا صحبت کنند.می خوان راجب ساخت طلا از واکنشهای هسته ایی حرف بزنن.خلاصه اومدن و بحث با قربون صدقه و جبران می کنید های خاله شروع شد کشید به بی حوصلگ
خاله دستاشو نشونم می‌ده. رنگ ناخن‌هاش عوض شده و همه از وسط به داخل خم شده‌ن. بهتر بگم ناخن‌هاش چروک شد‌ن.انگار که دلم نمی‌آد نگاهشون کنم. از اون جایی که همیشه یک نیرویی در من با همه چیز مخالف ت می ‌کنه و با خودم بیشتر؛ دستا‌ش رو گرفتم و ناخن‌هاش رو یکی یکی لمس کردم.شستش را نگاه می‌کنم. می‌گم: راستی دکتر چی گفت؟ می‌گه: گفته برو متخصص ببینه، کار من نیست.دو سه سال پیش که برای سیسمونی یکی از دخترهاش کار کرد. به مرور استخوان شستش زد بیرون و عم
پشت تلفن؛ بره‌ی ناقلا: خاله جون، یه روسری و
جلوی تلفن!؛ افکار خاله جون: خب، یه روسری
بره‌ی ناقلا: یه مانتو و
افکار خاله جون: واااو! یه مانتو هم!!!
بره‌ی ناقلا: یه شلوار و
افکار خاله جون: خدای من، من و این همه خوشبختی محاله
بره‌ی ناقلا: یه گیره‌ی روسری
افکار خاله جون: حتی گیره هم *_*
بره‌ی ناقلا: برات در نظر گرفتم!
افکار خاله جون: ؟ (سر افکار خاله جون یه دو سه دور گیج میره و سعی می‌کنه تعادلشو به دست بیاره و بفهمه چی به چی شد؟)
بره‌ی ناقلا: فقط باید ی
پدربزرگم سال ۸۸ سکته کرد و سمت راست بدنش فلج/لمس؟! شد. سال های اخیر روز به روز ضعیف تر شده و رنجور تر. از آخرین بارز که دیدمش چندماه میگذره و قصد دیدنش رو ندارم چون حالم بد میشه از دیدن بدن ضعیفش. همین چند هفته ی اخیر کلا بیمارستان بود و مامانم هر روز میرفت دیدنش. حالش به شدت بده و دیگه امیدی هم نیست.
از پریشب بارون شدیده و کل شهر رو آب گرفته. شهر های بغل هم همینطوره.بعضی جاده ها مسدوده. احتمال پوکیدن سد رو داد و اعلام کردن خونه های بعضی مناطق تخلی
جنگ رو دوست ندارممیترسم ازش.
و چقدر این ترس بهمون نزدیک شده. من دلم میلرزهدلم میلرزه و یاد خونده ها و شنیده هام میفتم از جنگ
جدای از تمام جبهه گیری ها و همه چیز برای من این فرد "سردار سلیمانی" از درون حس امنیت بود. ارادتی بهش داشتم که به زبان نیومده بود هیچ جا
و امروز صبح.وقتی از خواب بیدار شدم تا سفره ی صبحانه رو برای خاله پهن کنموقتی خاله کوچیکه با غم زیادی گفت سردار هم دیشب شهید شد اول که با ناباوری گفتم: نه خاله دروغهمگه قب
سیلاممم سیلاامممممامیدوارم حال دلتون خوب باشهامروز دوشنبع رفتم مدرسه وامتحان زبان داشتیمریدم واومدم خونهخخخخ
ساعت12/5بودگفتم یکم بخابم وپاشم درس بخونمولی خابیدم و بیدارنشدمنمردمامنظورم اینه زیاد خابیدممم
ساعت4/5بود کع مهدیع اومد خونمونیکم باهاش حرف زدموووکلی چرتوپرت گفتیمقراره امشب بریم خونه خاله معصومشام دعوت کردع
من لباس چییی بپوشمممم
خب دیگ من برم ببین چیب چیهفیلنیبوج
بسم الله الرحمن الرحیم ./
صبح رفتیم بانک و حساب جدید باز کردم ، بعدم اون یکی بانک و چند تا عابربانک ! چندرغاز (چندرقاض-چندرقاز-چندرقاظ و . ) پول وامی که گرفته بودیم و پس اندازامونو یکی کردیم ریختیم حساب جدید که سودش بشه نصف قسط همین وام ، تا سال بعد که قراره خونه مون رو عوض کنیم بذاریم رو پول پیش ! وام ودیعه مسکن بود مثلا که با کلی دوندگی و منت دادنش بالاخره :))) حتی برای رهن هم کمه چه برسه خونه دار شدن ! ولی خدایا شکرت که کنارمونی از بانک برگشتنی از
سریال هشتگ خاله سوسکه قسمت سوم 3
دانلود سریال هشتگ خاله سوسکه قسمت سوم با لینک مستقیم
دانلود قسمت 3 سریال هشتگ خاله سوسکه با کیفیت عالی 1080p
لینک دانلود قرار گرفت
دانلود قسمت سوم 3 سریال هشتگ خاله سوسکه
گروه فیلم : کودک و نوجوان
سال تولید : 1397
کارگردان : محمد مسلمی
بازیگران: ‎بهاره کیان افشار، امیر
حسین رستمی، ارژنگ امیر فضلی، الناز حبیبی، امیر کربلایی زاده، شهین
تسلیمی، لاله صبوری، صفر کشکولی، بهزاد رحیم خانی،نیلوفر رجایی فر، محمد
مسلمی؛
ما امشب یعنی پنجشنبه مراسم شب یلدا رو گرفتیم با عمه ها و عموم و خیلی خوش گذشت. میدونید خانواده ی من یعنی من مامانم بابام و خواهرم مراسما رو معمولا مثل بقیه جشن نمیگیریم مثلا همین یلدا رو اکثر اوقات حدود ۹۹ درصدشو تو خونه ایم هر کس جدا:/ ولی خب پارسال مامانم میخواست کمی تنوع بده مثلا آجیل و خریده بود که مثلا بشینیم باهم بخوریم !! یه باز هم خالم گفت شب یلدا بیاید خونمون که خاله داییا همه جمع شدیم اما چون متاسفانه تنها خاله ی با ذوقم کمی از نظر مال
دانلود سریال هشتگ خاله سوسکه قسمت 5 پنجم با کیفیت 4K Ultra HD
هشتگ خاله سوسکه قسمت 5 پنجم به کارگردانی محمد مسلمی
قسمت پنجم سریال هشتگ خاله سوسکه
کارگردان: محمد مسلمی | ژانر: فانتزی، موزیکال، کودکانه | سال تولید: 1397 | تاریخ انتشار: 1397
تعداد قسمت ها: نامشخص | مدت زمان هر قسمت: 60 دقیقه | کیفیت ویدئو: اچ دی
فرمت: MP4 | تهیه کننده: حسن مصطفوی | حجم: متفاوت | محصول ایران
خلاصه داستان:
شهر افسانه ها توسط دیو بزرگ دچار طلسم تکرار می شود، این در حالی است که
شب هزار
سال 86 که وارد دانشگاه شدم، یه همکلاسی داشتیم که دوران دبیرستانشو مدرسه شبانه روزی درس خونده بود. خونه‌شون توی محله‌های متوسط به پایین شهر بود و ازدواج کرده بود. یه پسر سه چهار ساله داشت و شوهرش مکانیک بود. از همون روز اول یه جوری سر کلاسا درخشید که هممون فهمیدیم حال گیر کلاسمون اونه.
یه روز از طرف دانشگاه رفتیم اردو* ، پسرشو همراهش آورده بود و برای اولین بار یکی منو خاله صدا زد! (من خاله نمیشم چون! گرچه تا الان شیش بار خاله شدم سر دوستام!!) بچه
 
مادرم میگه مطهره چیکار میکنی ؟ میگه هیچی ، سختی های روزگارو میگذرونم  - مطهره میگه خاله پیتزایی که خریدم چی شد؟ خاله رفتم پیتزا خریدم تازه 3 تومنم تخفیف گرفته بودم :) اینقدم خوشحال بودم اما نمیدونم چی شد موتوری خورد بهم دیگه بعدشو یادم نمیاد خاله پیتزا هام چی شد؟ کی خوردشون؟ مامانم میگه هیچی ، حتما پرس شد با زمین ، کسی نخوردشون داییم گفت از این ب بعد برا مطهره جشن پیتزا میگیریم :)
- میگه خاله من این اتفاق برام افتاد فهمیدم همه منو خیلی دوست د
‏با تجویز یکی از دوستان مامان و بابام که پزشک هستند، قرار شده ایروکاست10 بخورم که حساسیتم نسبت به انگور کم بشه
خدایا این دوستان و این همه خلاقیت رو از ما نگیر
‏در مورد سطح رابطه ی مامان ها اینو اضافه کنم که وقتی مامانم زنگ زد که میخواییم بیایم انگور و شیره انگور بخریم، خاله گفت ****(اسم کوچیک مامانم که فقط تو جمع فامیلهای خودمونی ازش استفاده میکنن) خونه مون ریخت و پاشه و شلوغه پلوغه،تا همین حد صداقت و صمیمیت 
خاله(مامان ‎#ایشون) به مامانم گفت
این وسط گرفتار یک سری خاله بازی های بچه گانه شدم.
هرچی می گم به کسی نگید، برعکس میشه.
ماجرای جواب منفی شنیدن این مورد آخر هم تو کل فامیل پیچیده.
حالا خاله کوچیکه اومده میگه این همه رفتید نشده، بیاید برید سراغ دختر فلانی، کلی هم شروع کرده تعریف کردن.
متاسفانه شناختش از اون بنده خدا در حدی نیست که بدونه ۸ سال از من بزرگتره.
اینم محبت های خاله کوچیکه به من که از ابتدای رایج شدن تلگرام تا همین پارسال، تقریبا هرشب باهاش چت می کردم.
و الان فقط یک تشکر
این وسط گرفتار یک سری خاله بازی های بچه گانه شدم.
هرچی می گم به کسی نگید، برعکس میشه.
ماجرای جواب منفی شنیدن این مورد آخر هم تو کل فامیل پیچیده.
حالا خاله کوچیکه اومده میگه این همه رفتید نشده، بیاید برید سراغ دختر فلانی، کلی هم شروع کرده تعریف کردن.
متاسفانه شناختش از اون بنده خدا در حدی نیست که بدونه ۸ سال از من بزرگتره.
اینم محبت های خاله کوچیکه به من که از ابتدای رایج شدن تلگرام تا همین پارسال، تقریبا هرشب باهاش چت می کردم.
و الان فقط یک تشکر
نسل سوخته ما بودیم که روزی که مدرسه تعطیل می‌شد کله سحر تا دم در مدرسه می‌رفتیم می‌فهمیدیم تعطیله برمی‌گشتیم نه اینا که علاوه بر شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها، دوتا مامانبزرگاشونو و خاله و دایی و عمه ها و عموهاشون و حتی خاله مامانشون تک‌تک زنگ می‌زنن مطمئن شن خبر تعطیلیو شنیدیم!
.
حقیقت اینه که من دو روز تا یازده خوابیدم. و الان دو ساعت پیش خوابیدم ولی الان بیدارم و خوابم نمیبره. تنهام و تو خونه صداهای ترسناک میاد :|| سرم درد میکنه و بدن اسکلم نمی فهمه میتونه دوووووو ساعت دبگه بخوابه. نمیدونم حقیقتا. صبح که شد باید برم پیش مرمر. 
چیزه میگم. فکر کنم اولین دختری باشم که ساعت پنج و نیم صبح میره لاک بزنه :)))))))))))) خب چیه بیکارم :))))))))) 
دیروز سه ساعت درس خوندم. بیاید دست بزنید برا خاله.
گشنمم هس تازه. چه وضعشه؟
+ ولی واقعا رفتن
 
دیروز روز خوبی بود. صبح دایی ام زنگ زد که تو راه بودن و می خواستن بیان خونه ما. دیسک کمر همسر عود کرده بود و دو روزی درد شدید داشت که خدا رو شکر دیروز دردش آروم  تر شده بود. این اولین دیدار با فامیل بود. دایی و زندایی و پسر خاله ام و خانوم و بچه هاش اومدن خونمون. البته نموندن ، داشتن می رفتن یزد ، ولی افتخار دادن و یسر به ما زدند. خیلی خوب بود . خیلی خیلی. نمی دونستم برخورد فامیل چطور خواهد بود ، البته حدس می زدم دایی ام اینا برخورد خوبی داشته باشن،
پریشب داشتم توی یوتیوب با خاله مریم داشتیم فیلم مارموز رو میدیم که یه دفعه بدون هیچ مقدمه ای گفت ازدواج سفید چی؟ هیچی دیگه از براش توضیح داده گمونم این اثر این مراسم سخنرانی و جشن زنونه ای که توی خونه ای ما بوده بخاطر عید غدیر خم بوده!!!! هیچ فراموش ش کرده تم تا دیشب توی قهوه خونه سر یه موضوعی حبیب گفت من و زنم هم دو سال باهم زندگی کردیم اینجوری!!!!! از دیشب تا حالا نمیدونم چرا ذهنم درگیر ش هست.
بعد از کلی نذر و نیاز کلی صلوات و دعا قرار شد برم خونه عموم تا خونه خودمون خالی بشه نگران بودم که پدرم دوباره بیفته روی دنده لج بگه باید بری خوابگاه تنها نمیشه زندگی کرد ولی انگار از یکجایی به بعد دلت نمی خواد کنار دوستات باشی دوست داری تنها باشی میخوام این حس رو تجربه کنم حتی به اندازه چند روز .
یکم نگرانم و میترسم از تنهایی ولی انگار فعلا چاره ای نیست مطمئنم اگر خونه خودمون خالی بشه دختر داییم میاد پیشم .
 
هرگز پیش نیامده برسم کلید خونه رو پرت کنم روی میز یا گوشه کناری؛ کلیدهای خونه مثل یک راز عزیز هست که فقط من و چند نفر دیگه داریمش.خیلی عزیزه. جا نمیگذارمش، گمش نمیکنم. مثل شناسنامه م مهمه و مثل تصویر آدمهای خونه همیشه در نظرم هست و برای من زیباست.
بالاخره بعد از 4 سال امام مهربانی ها من رو برای زیارت بارگاهش طلبید. چند وقت بود که دلم برای زیارت حرمش پر میکشید ولی خب قسمت نمیشد تا اینکه یه روز خاله زری پیام داد که میای بریم مشهد ؟ منم با پرویز صحبت کردم اونم گفت اگر دوست داری برو. خلاصه اینکه منو و آریان و خاله زری و مادربزرگم و خاله گلناز و شوهرش و دختر خاله ام و باباش عصر روز دوشنبه هفتم مرداد با قطار از اصفهان راهی مشهد شدیم و یکشنبه سیزدهم مرداد برگشتیم. با اینکه با وجود آریان خیلی اذیت
 
1دختر خاله سه سالم نشسته بودلب پله بالاخونه و پاشو گذاشته بود روشکم پسر خاله بزرگم که اون پایین خوابیده بود. پسرخالم گفته بود حاج خانم پات اینجا چیکار میکنه؟
یه مکث کرد گفت:این پا رومیبینی!؟دفعه بعد به من بگی حاج خانم میاد تو صورتت
 
2
وقتایی میخوام دم ظهر داداش برسونم یه چادر پوشیده دارم کلا پوشیده است ازین خیلی حجابیا میپوشمش  میگیرم جلو  که افتابم نسوزونه صورتمو. عینک آفتابیم میزنمو چون قدم کوتاهه صندلیم میکشم جلو
اونوقت داداش به مامان
ساعت خواب و بیداری‌ات از عالی به افتضاح تغییر کرده جانکم.  تا چهار صبح لگد میزنی به شکم مادرت و چهار صبح به بعد می‌خوابی تا دم‌دمای ظهر. خوابیدنت هم عجیب و غریب است . خودت را ول می‌کنی جلوی شکم مادرت و یکهو شکمش دوبرابر میشود. میفهمیم که ارغوان خوابیده است.
جواب سلام خاله را نمی‌دهی. جواب احوالپرسی خاله را هم نمی‌دهی. اما وقتی وحشی خطابت می‌کنم، تکان می‌خوری و سرت را می‌چرخانی . این را مادرت می‌فهمد و برای ما تعریف می‌کند.
جان دل خاله روز
تا خونه بابام بودیم همیشه فکر میکردم دست پخت مامانم خیلی بده و خاله های پولدارم دست پختشون عالیه.الان که رستوران داریم و گوشت بره مصرف میکنیم و برنج محلی و . میفهمم که دست پختی رو دست مادرم نیست . بارها شده مشتری ها میپرسم این دیزی هاتون رو کی درست میکنه و واقعا بدون اغراق بهترین غذاهایی که من خوردم رو تو این رستوران داره مادرم درست میکنه .
وقتی میرفتم خونه خاله ام مثلا صبحونه بخوریم من یه ذره پنیر میکشیدم به کلی نون و خاله ام میگفت: مامانت ای
همسرم راننده ی ماشین سنگین بود، به من گفت بیا پشت فرمون بشین تا یاد بگیری،بعد از یکم رانندگی یادمون افتاد باید جایی بره و منو خونه پیاده کرد‌. تنها بودم که داداشم اومد پیشم. مشغول صحبت بودیم که صدای ج و اومد دویدیم تو آشپزخونه و چشمتون روز بد نبینه، نمیدونم کی بادمجون رو با یه عالمه روغن رو گاز گذاشته بود، بادمجونا سالم بودن ولی کل خونه ی ما رو دوده ی سیاه گرفته بود. تند تند وسیله ها رو جمع میکردم که بشورم یهویی از تخت خوابمون یه عالمه آب
اواسط تیرماه بود که به خونه جدیدمون نقل مکان کردیم. وقتی قرار شد که خونه و زندگی سابقمون رو در شمال جا بگذاریم و مدتی در تهران ساکن بشیم، هنوز آپارتمان نشینی برای مادرم خیلی سخت بود. دو سال در یک خونه زندگی کردیم که حیاط تقریبا بزرگی داشت اما خب تنها نبودیم. صاحبخونه هم واحد بالامون بود. امسال به خونه‌ی تک واحدی نقل مکان کردیم. یک خونه‌ی قدیمی که یک اتاق هم در زیرزمین داره.
روز اولی که برای دیدن خونه اومدیم، این اتاق رو برای خودم نشون کردم. بق
سلام
مشکل من مادرمه، نمیدونم چطور رفتار کنم احترامش حفظ بشه.
وقتی بچه بودم خیلی ذوق داشتم، میدیدم دختر خاله م ظرف میشوره، خونه جارو میکنه، میگفتم منم میخوام ظرف بشورم، میگفت نمیتونی خودم باید بشورم، (البته یکم وسواس داره) اگه می شستم ذوق میکردم می بردم نشونش بدم دعوام میکرد که چرا دست زدی انگار جنایت کرده بودم، منم زده میشدم.
یه کم بزرگتر شدم دختر خاله م مستقل تر شد من وابسته، خاله م همه ش از دخترش تعریف میکرد مادر منم همه ش منو با اون مقایسه
سلام
امشب انقدر ذرت مکزیکی خوردم که الان فکر کنم تو بدنم کلا ذرت مکزیکی جمع شده
من عاشق ذرت مکزیکی هستم.
قبلا با کنسرو ذرت,ذرت مکزیکی درست می کردیم ولی الان که وقت ذرته و فراوونه قشنگ می تونیم چند باز ذرت مکزیکی درست کنیم و هر وعده غذایی کنار غذا ذرت بخوریم
چند وقت پیش با خانواده دور هم جمع شده بودیم الویه درست کرده بودن توش ذرت ریخته بودن از همین ذرت های تازه ، منم که انقدر ذرت خوردم تا حالا به خاله م گفتم این ذرتش چقدر شیرینه فرق می کنه خاله م
از حرف های خاله خانباجی، حساب کتاب های فامیلی، کینه دوزی و حرف های سنگین و طعنه دار، همیشه فراری بودم. برام قابل درک نبود و خیلی سطح پایین میدونسمش.
خبر وحشتناک: دارم تبدیل میشم به یکی از همون خاله خانباجی ها، کی اینو گفت کی اونو. این کار و کردن و اون کار رو نکردن. کینه جاری رو برداشتم، از مادرشوهر دوری میکنم. این منم؟ خدایا کمکم کن. از این درگیرهای کوچیک نجاتم بده.
افتادم به خونه تی .
احتمالا با سرعت کمی که پیش میرم تا آخر هفته ی دیگه طول بکشه .
از اتاق خواب و میز ارایش و لباس هام شروع کردم .
تا شب با کتاب خونه تمومش میکنم.
بعد میمونه آشپز خونه و کابینت هاش .
تهشم میمونه یه جارو و تی حسابی و تامام.
فکر میکنید چی شد؟؟؟
همین الآن یه نفر از پنجره خونه مون اومد بالا و از لای پرده داشت تو خونه رو نگاه میکرد!!! چهرش تو تاریکی پشت پنجره مشخص نبود. فکر کردم داداشمه و شوخیش گرفته، ولی شک کردم، آخه داداشم که از خونه بیرون نرفته بود! بدو بدو رفتم تو آشپزخونه و دیدم داداشم اونجاست! بهش گفتم یکی پشت پنجره است!! سریع دوید تو کوچه! ولی طرف در رفت! داداشم گفت یه پسر حدودا 17 ساله بوده
 
یاد داستان اسکارلت (بر باد رفته) افتادم که یه ی تو شهر پیدا شده بود که
زندگی ثابت کرد که همیشه نمی‌تونی رو بقیه حساب کنی و یه وقتایی هست که فقط خودتی و خودت، تنها و بی‌یاور.
یه رفیق می‌خواستم همیشه گوش باشه و حرفام پیشش مثل یه راز بمونه. درددل کنم و سبک بشم و حالم خوب شه.
یه دوست نادیده‌ای تو توییتر گفت اونروز که بازگشت به خونه می‌تونه حس خوبی داشته باشه بعد این‌ همه سال. خونه نیست اما جایی شبیه به‌ش می‌تونه باشه.
#خونه
شنبه هفته پیش بود که بعد از کلی آوارگی و ناراحتی نقل مکان کردیم به خونه جدید 
خونه پدرشوهر رفتن منتفی شد و یه خونه باب میل من پیدا شد یه خونه ویلایی و پر از پنجره که هر روز کلی نور میپاشن توی خونه
و الان بعد از یک هفته تلاش بی وقفه برای سامان دادن اوضاع و خوابوندن فندق نشستم روی مبل و دارم ساندویچمو میخورم 
دو هفته قبل داشتن همچین شرایطی برام مثل رویا شده بود و الان من به اون رویا رسیدم 
خدای من شکرت :)
خب وسط حساسیت و عزاداری ها، من کماکان جنس دوم میخونم و خوبه. بعد باید برم خونه و. باید امتحان توشهری بدم. باید چمدوت ببندم. و باید برم دانشگاه؛ یک سال تحصیلی جدید رو شروع کنم. بازم احساس غریبیه :)
 
چند روز پیش مسئله ای پیش اومده بود و‌ من با حالت عصبی ای گریه میکردم. قطعا اینکه همون موقع شده بودم بی تاثیر نبود. یکم بعدش واقعا درک‌ نمیکردم چرا اونقد عصبی؟ ولی خب قبول کرد گفت باشه فقط گریه نکن :( من دوست ندارم گریه م وسیله باشه. البته گریه و
این بار نوبت من شد که واسش یه طرح شابلون بکشم. باید با شابلون پرنده یه طرح میزدم.
مدلهایی که کشیده بودم رو باز کردم و یکی رو انتخاب کردم. یه پرنده روی یه گنبد. حس خوبی داشت.
وقتی مدل رو به لیلا نشون داده بودم یاد کارتون کلاغی افتاد که روی گنبدها میچرخید و پرهاشو نقاشی میکرد!
اتفاقا منم به یادش افتاده بودم.
خلاصه دفتر نقاشیه امیرحسین رو کشیدم جلوم و شروع کردم. 
اولین گنبد رو که کشیدم گفت:  خاله! این چیه؟
- چی چیه خاله؟
به یکی از گنبدها اشاره کرد: ای
عاقا ما پست نمیذاریم ولی هنوز زنده ایم
اصن وقتی میخوام وسط درس خوندن استراحت کنم عذاب وجدان میگیرم و دوباره میشینم سرجام و میخونم =]]]
هیچوقت فکرشو نمیکردم انقدر زود بگذره و همون بهتر که گذشت
منتظر همین ۳ ماه بودم (۳ ماه چیه !! فقط ۲ ماه مونده)
خونه جدیدمون هستیم و من هم در اتاق مستر master مسقر هستم =) حمام دستشویی به همراه جکوزی شخصی در اتاق =))
داداچمان طرح تشریف دارند 
مادرمان صبح ها مدرسه بعد از ظهرها خونه خاله مان درحال کمک برای اثاث کشی
پدرمان
امروز به خونه‌ی پدری رفتم. خونه‌ی گرم و قشنگی که کودکی ونوجوونیم توش گذشته. هر بار که میرم سعی می‌کنم هر گوشه‌شو حتی اگه کوچیک و بی اهمیت باشه به خاطر بسپارم با تموم جزییات و حتی نقص‌هاش. این فقط به خاطر سپردنِ  یه تصویر خالی نیست،‌ هر کنجی از این خونه یه  تیکه از خودِ منه. به هر جاش که نگاه می‌کنم -‌علی‌رغم تغییرات زیادی که توی این سالها داشته-‌ یه قاب از خودمو می‌بینم که شاید زمین تا آسمون با من‌ِ الانم متفاوت باشه اما دوستش دارم و می‌
مامان بزرگ تو خواب و بیداریش .چشمش به من که افتاد لبخند زد .
فقط منو میشناسه تو این حال .میگه فاطمه ام.تنها کلمه مفهومش اینه!
نتونستم بمونم.
اومدم خونه.دارم دق میکنم.
نمیدونم شاید الان من باید اونجا میبودم.
چون مامان با چشمای اشکیش هزار بار ازم خواست بمونم.
نتونستم.
دست من نبود.می موندم عین چی اشک میریختم و فین فین میکردم که چی بشه؟که هی با هر فاطمه گفتن بگم جان و جون بدم؟
نباید میومدم خونه .
خدایا بگو که خوب میشه حالش .
بگوووویه ا
یکی از فانتزیهای زندگیم اینه که ببینم آدمای مختلف، توی خونه‌های مختلف و یا خونه‌های مشابه یک آپارتمان چطوری وسایلشون رو داخل خونه چیدن؛ مثلا دلم می‌خواد درِ واحدهای مختلف ساختمانمون رو بزنم و برم ببینم که هر واحد چه مدلی رو برای وسایل خونه‌ش استفاده کرده. به نظرم دیدنش هم باعث میشه حس و حال هر خونه‌ای رو حس کنی و ایده بگیری و هم اینکه از چیدمانش میتونی احساس اهالی خونه رو درک کنی.
خونه چیزی بیشتر از یک چهاردیواریه، ساکنین خونه میتونن به
 
پریشب یه خواب دیدم. می دونید چند روز پیش تو گروه مجازی فامیلی، که از بعد از این ماجرا ها روابط خیلی کمرنگ شده توش و سعی می کنم فقط جهت انجام صله رحم توش باشم و گاهی پیامی بدم ، یکی از دختر خاله ها پستی گذاشت از آیت الله بهجت در مورد رضایت والدین و اینکه اگر رضایت والدین رو نداشته باشیم به جایی نمی رسیم. با توجه به جو گروه انگار پیام رو خطاب به من داده بود. والدین من هم که قهرند هنوز.
پریشب خواب دیدم که وارد مجلسی شدم. انگار مجلس ختمی، عزایی . ، ب
 
پریشب یه خواب دیدم. می دونید چند روز پیش تو گروه مجازی فامیلی، که از بعد از این ماجرا ها روابط خیلی کمرنگ شده توش و سعی می کنم فقط جهت انجام صله رحم توش باشم و گاهی پیامی بدم ، یکی از دختر خاله ها پستی گذاشت از آیت الله بهجت در مورد رضایت والدین و اینکه اگر رضایت والدین رو نداشته باشیم به جایی نمی رسیم. با توجه به جو گروه انگار پیام رو خطاب به من داده بود. والدین من هم که قهرند هنوز.
پریشب خواب دیدم که وارد مجلسی شدم. انگار مجلس ختمی، عزایی . ، ب
اسم بچه خواهر شمسی خانوم رو گذاشتن" تداعی"!!
چند روز پیش هم همکارمون شیرینی بچه ش رو آورده بود که اسمش رو گذاشتن "وندا" !! اولین سوالی که به ذهن میومد این بود که وندا دختره یا پسر!
توی احادیث هست بهترین کادوی هر پدر مادری برا بچه شون، نام نیک هستش
پدر مادر عزیز فکر فردای بچه ت رو هم بکن که بزرگ میشه و چهار نفر تو جمع میخوان صداش کنن
درسته اینچیزا عقیده شخصی هرکسیه و قابل احترامه ولی بلاخره .
 
پ.ن: آهان یادم رفت که صبا هم که تو آمریکا زندگی میکنه و ب
practical magic 
زیاد نفهمیدم هدف داستان دقیقا چیه ،عشق ترس ،فانتزی ،بچه ها!
.!.اســــپــــــــــــویــــــــــــل.!.
کلا یه داستان بامزه بود از یه خانواده ی جادوگر ک سالهای دور یکی از ن این خانواد نفرینی به جا گذاشت که هر زنی که تو این خانواده عاشق بشه تا یه مدت شاده و بعد همسرش رو از دست میده این نفرین انقر پا برجا میمونه تا میرسه به سالی و جیلین 
جیلین و سالی و دوتا خواهرن که پدرشون بر اثر اون نفرین مرد و مادرشون هم تاب نیاورد و اونم مر
هر روز که از خونه میام بیرون که بیام سرکارم تو دلم با خدای خودم صحبت میکنم درد دل میکنم از گرفتاری هام میگم از مشکلات مریضی میگم از بدهی میگم خلاصه از هرجای که یهو پا بده میگم آخه مشکلات زیاده خیلی زیاد خدای کاری نداریم خدا هم یک تنه چه جوری به این همه درد دل مردم گوش میده تا اونجای که یاد داریم میگند خدا تنها هستش هیچ کسی را نداره آخ که چقدر دلم اینجا به حال خدا میسوزه که تنهای تنها هستش عوضش بهتر نه مستاجر هستش چون خودش صاحب خونه هست بدهکاری ن
هیچ میدونی چرا خیلی وقتا میرم کنج اتاقم، گوشه ی پناه و آرامشم و باهات حرف میزنم؟ چون حس تو برابری میکنه با اون حد از امنیت. شبیه وقتی که بعد از پوشیدن لباسای رسمی میای لباس راحتی میپوشی و لم میدی یا مثل وقتایی که بعد از یه مدت دوری از خونه یهو برمیگردی خونه ی خودت و به قول مامان با خودت میگی هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.
من غریبم توی این دنیا و تو واسم مثل وطن میمونی.
خدا حفظت کنه :)
مسابقه ای با  موضوع. دفاع مقدس  برگزار شد و در عین ناباوری  یک دانش اموز 12 ساله از گیلان و شهر رشت ، طی یک ساعت و نیم  به هیآت داوران مسابقه داستان نویسی خلاق در تهران ، یک رمان عاشقانه تحویل داد  با رعایت اصول نویسندگی و پیرنگ اصلی  و حتی شخصیت های پویا ، ایستا ، فرعی ، قهرمان ، همراستا ، ضد قهرمان و . مشخص کرده بود . و توجیحشم ایم بود که شخصیت اصلی رمان  در خط مقدم جنگ با عراق  بوده و حتی اسیر هم شده   ولی مشکل  اینجا بود که هفته دفاع مقدس و حما
می‌دونید چی‌ئه؟ این تابستون اصلن و ابدن اون‌طور که می‌خواستم نبود. حدودن فقط 50درصد کارهام رو تونستم انجام بدم. شاید هم کم‌تر. اگه هر زمان دیگه‌ای بود، حسابی حال‌م گرفته‌بود از این موضوع. طبق داده‌هایی که از خودم دارم، اصولن تنها چیزی که می‌تونه اون‌قدر حال‌م رو بد کنه که مثلن یک روز کامل نتونم کاری بکنم، این‌ه که برنامه‌ای که برای یه بازۀ زمانی زندگی‌م ریختم رو -به هر دلیلی- درست‌وحسابی انجام نداده‌باشم. اما با همۀ این‌ها، الآن ح
از مدرسه که برگشتم مستقیم رفتم بخوابم. مامان بیدارم کرد گفت ناهار بخور بعد بخواب‌. بعد از یه استراحت یکی دو ساعتی پاشدم و آماده شدم برای مراسم ولیمه شوهر خاله.از ظهر رفتیم اونجا و ساعت ده و خورده ای برگشتیم. هیچ درسی نخوندم و فرصت هم نداشتم که چیزی بخونم. الانم توی خسته ترین و له ترین و سردرد ترین حالت ممکنم. نه که بگم خیلیی کمک کردم اما خب باید به خاله و دختر خاله ها کمک میکردم.مامان آقای فاضل رو هم دیدم (همونی که اسمش یادم نبود و میگفتم آقاهه!)
روزهای پایانی سال، همه ما با یه موضوع مهم درگیریم: خونه تی. بسیاری از ما اینکارو خیلی دشوار تصور می‌کنیم و می‌دونیم که وقت و انرژی زیادی برای اون باید صرف کنیم. اما گذشتگان ما خونه تی رو خیلی عزیز و محترم می‌دونستن، با اینکه اصلا تکنولوژی الان رو نداشتن. در مقاله خانه تکانی عید، داستان گذشتگان ما رو در مورد خونه تی خواهید خوند. و اگه دنبال نیروهای خوب متخصص هستید تا توی اینکار به شما کمک کنه، ما شما رو به صفحه نظافت منزل آچاره دعوت
تنها ماندن در خانه
تنهایی بخاطر خودیی
هر وقت تنها میشم
دیدن فیلم های مستهجن مبتذل در خانه
یواشکی فیلم دیدن
تنها تو خونه
تنهایی استمنا دختر پسر
خیلی تنها هستم
من تنها هستم
علت دلیل خودیی
چگونه تنها نباشیم ؟
مشکل من تنهایی هست
مشکل تنها بودن
درمان تنهایی
چگونه تنها نباشم؟
علت تنهایی من
چرا من تنها هستم؟
خودیی کردن در خانه
هیچ کس تو خونه نیست
من چرا همیشه تنها هستم؟
کتاب دانلود آموزش دوستیابی
فرار از تنهایی
خودیی فیلم های سکس
امروز خیلی شانسی رفتم تجهیزات نگهداری سگ رو تو نرم افزار ترب دیدم 
یعنی چقد ملت پول خرج میکنند برای نگهداری حیواناتشون 
نمی گم بچه دار شن چون مسئولیت سنگینیه بدنیا آوردن بچه اما میتونن بجای حیوانات بچه های بی سرپرست رو جا و غذا بدن.‌‌.
حالا از این حرفا بگذریم .
من هیج وقت سفر خارج کشور نرفتم حتی عراق که بغل گوشمه 
در حالی تو همین شهر کوچک سفر دبی و ترکیه و عراق شده خونه خاله
و تو گروه تلگرام ویزای نامزدی آمریکا از قضا همه بچه مایه دار با
 
فاطمه امینی بازیگر و مجری برنامه کودک و صداپیشه عروسک ململ و خاله گلی برنامه کودک تلویزیون را در بیوگرافی کامل شخصی و سوابق هنری و آثار و برنامه ها و بازی در سریال آخر خط علی مسعودی و عکس همسر و آیدی اینستاگرام و سن و مصاحبه جذاب وی میخوانید
ادامه مطلب
یادمه از بچگی همیشه عاشق کارهایی بودم که انجام میدادم و همیشه سعی میکردم که اون کارو به بهترین شکل ممکن انجام بدم تموم وجودمو گاهی برای اون کار میزاشتم فرقی هم نمیکرد که کاری که انجام میدم برای خودم باشه یا کس دیگه ای
حتی وقتی برای بچه های فامیل کاردستی درست میکردم و یا نقاشی میکشیدم سعی میکردم بهترین باشه ، وقتی تصمیم گرفتم توی بچگی یه خونه شبیه خونه ی سفیدبرفی و هفت کوتوله که توی کتاب داستانم بود درست کنم تموم تلاشمو کردم که حتی از اون خون
بودن توی یه اتاق متوسط رو به بزرگ با حدود 32 عدد بچه ی شیطون خوش میگذره یا نوعی شکنجه س‌؟
امروز منی که خاله نمیشم خاله ی همون سی و دوتا وروجک بلا بودم :d فقط دقت داشته باشید چه خاله ی خل و چلی رو گذاشته بودن مراقب اونا باشه.
یه جا من که خودمو روی صندلی های کوچیک بچه ها جا کرده بودم و داشتم به دختری که تازه اومده بود داخل نقاشی میدادم تا رنگ بزنه، یه دختر دیگه اومده بود پشت میزم و مدام یه جمله میگفت که به معنای واقعی یه کلمه شم نفهمیدم.
گفتمش:چی؟؟؟ ت
شاید من یک شخصیت خاص هستم که با بدترین شرایط (از جهت ظرفیت خودم) مانوس میشم! حتی وقتی خونه‌ی اولم جای خیلی دوری بود و به هیچ جا دسترسی نداشت! آفتاب نداشت برای منی که داشتن نور خورشید اینقدر مهمه همیشه انگار توی سایه بودم. حتی وقتی که خونه‌ی دومم بازم دور بود طبقه‌ی سوم بدون آسانسور، و خیلی کوچیک! ولی من دل بسته بودم بهش. به آفتابی که از طلوع تا غروب خورشید داشتم به حس و حال زندگی عزیزم که دودستی چسبیدم بهش. به حال عاشقانه‌ای که موقع پختن غذام د
امروز بالاخره بعد از چندین روز متوالی مامان خانوم زنگ زدن بهم!
بعد کلی سوال و جواب و نصحیت و این چیزا بهم گفت که آخر هفته رو بیا خونه،اما حوصله نداشتم برم و الکی گفتم که درگیر درس و امتحانای میانترم هستم و وقت نمیکنم بیام! اما درس کجا بود؟! :))
کی حال داره این همه راهو بره تا خونه و یکی دو روز بعد دوباره برگرده تهران. من کلا این مدلیم که وقتی یه مدت یه جا بمونم عادت میکنم به اونجا و واسم عادی میشه مثلا وقتی میرم خونه بعد دوباره برمیگردم این خوا
دانلود فیلم پریناز با کیفیت HD
فیلم ایرانی پریناز به کارگردانی بهرام بهرامیان
لینک دانلود قرار گرفت
دانلود فیلم پریناز
مشخصات فیلم
منتشر کننده : سیمرغ فیلم
نام فیلم : پریناز
گروه فیلم : اجتماعی
محصول سال : 1389
محصول کشور : ایران
کارگردان : بهرام بهرامیان
بازیگران : فاطمه معتمدآریا ، طناز طباطبایی ، مصطفی زمانی ، فرهاد آئیش ، حمید فرخ نژاد ، مژگان بیات ، شبنم قلی خانی ، فرخ نعمتی ، مائده طهماسبی ، امیرحسین فتحی ، مریم ضیایی
خـلـاصــــه داسـ
دانلود فیلم پریناز با کیفیت HD
فیلم ایرانی پریناز به کارگردانی بهرام بهرامیان
لینک دانلود قرار گرفت
دانلود فیلم پریناز
مشخصات فیلم
منتشر کننده : سیمرغ فیلم
نام فیلم : پریناز
گروه فیلم : اجتماعی
محصول سال : 1389
محصول کشور : ایران
کارگردان : بهرام بهرامیان
بازیگران : فاطمه معتمدآریا ، طناز طباطبایی ، مصطفی زمانی ، فرهاد آئیش ، حمید فرخ نژاد ، مژگان بیات ، شبنم قلی خانی ، فرخ نعمتی ، مائده طهماسبی ، امیرحسین فتحی ، مریم ضیایی
خـلـاصــــه داسـ
دانلود فیلم پریناز با کیفیت HD
فیلم ایرانی پریناز به کارگردانی بهرام بهرامیان
لینک دانلود قرار گرفت
دانلود فیلم پریناز
مشخصات فیلم
منتشر کننده : سیمرغ فیلم
نام فیلم : پریناز
گروه فیلم : اجتماعی
محصول سال : 1389
محصول کشور : ایران
کارگردان : بهرام بهرامیان
بازیگران : فاطمه معتمدآریا ، طناز طباطبایی ، مصطفی زمانی ، فرهاد آئیش ، حمید فرخ نژاد ، مژگان بیات ، شبنم قلی خانی ، فرخ نعمتی ، مائده طهماسبی ، امیرحسین فتحی ، مریم ضیایی
خـلـاصــــه داسـ
دانلود فیلم پریناز با کیفیت HD
فیلم ایرانی پریناز به کارگردانی بهرام بهرامیان
لینک دانلود قرار گرفت
دانلود فیلم پریناز
مشخصات فیلم
منتشر کننده : سیمرغ فیلم
نام فیلم : پریناز
گروه فیلم : اجتماعی
محصول سال : 1389
محصول کشور : ایران
کارگردان : بهرام بهرامیان
بازیگران : فاطمه معتمدآریا ، طناز طباطبایی ، مصطفی زمانی ، فرهاد آئیش ، حمید فرخ نژاد ، مژگان بیات ، شبنم قلی خانی ، فرخ نعمتی ، مائده طهماسبی ، امیرحسین فتحی ، مریم ضیایی
خـلـاصــــه داسـ
وقتی غم ماندگار شود ادم دست دلش به زندگی کردن هم نمیرود چه برسد به نوشتنخاله حرف میزد تمام تنم از این غم میسوخت خاله حرفهای جدید میزد چیزهایی میگفت که دوست نداشت من بفهمم،نمیخواست من بدانم سرقصیه مانتو نظرش را به خاطرمن عوض کرده بودتاخوشحال شوم یا قضیه روسری موردعلاقه ام را ازخاله پرسیده بود تاخوشحال ترشوم یا شب کنکور او بود که زنگ زد به خاله تا خاله کمی ارامم کند چون حس میکرد از دست خودش کاری بر نمی اید یا هزارتا مورد دیگر که قراربود من خب
۱.  دارم برای مهدی (۷ ساله) املا می گویم. با خودش پاک کن نیاورده است و یک کلمه را اشتباه می نویسد. با ناراحتی می گوید: "خاله پاکنتو میدی؟" میگویم: "نمی دونم کجا گذاشتمش. خودت برو تو اتاقم پیداش کن بیار." با لحن جدی و طلبکار می گوید: "خاله مگه من نوکرتم برم پاکنت رو برات پیدا کنم؟!"

۲. مامان دوست سارا (۷ ساله)، دوست سارا را به خاطر کار بدی که انجام می داده دعوا کرده است. سارا خیلی جدی و با اعتماد به نفس گفته: به نظر من بهتره ببریدش پیش خانوم دکتر امیریان
خونه رو تمیز کردم در حد خونه تی حالا نشسته ام و با نگاه کردن ب خونه غرق در لذت می شوم بوی مایع لباس شویی ک رایحه ی  گل دارد پنجره ها باز هستند و صدای جیک جیک گنجشک ها می آید عود روشن کردم خانه در آرامش کامل بوی عشق و زندگی می دهد و من شکر گزار پروردگارم هستم بابت زنده بودن، بابت عشق، بابت زندگی ، بابت همه چیز خدایا ممنونتم
یکی از دلایلی که قسمت نظردهی بسته‌ست این می‌تونه باشه که من دارم با اسم و رسم خودم اینجا می‌نویسم. و امکان اینکه کسانی که من رو از نزدیک می‌شناسن یا حتا فامیل دور یا نزدیک هستن هم اینجا رو بخونن زیاده. و احتمال اینکه تو ذهنشون یسری فعل و انفعالاتی صورت بگیره که بخوان با یک اسم الکی یه نظر چالش برانگیز برام بذارن هم وجود داره. از طرف دیگه، من وبلاگ رو سوای باقی جاها می‌دونم، در حقیقت اینجا رو خونه خودم می‌دونم! و این احتمالات وجود داره که ت
افتاده بودیم به بازی، عمو داد زد "اونو" و زن عمو سرش غر میزد که " داد نکش! ". من و دختر خاله داشتیم کارت هامان را حفظ میکردیم، پسرعمه حسابی گیج شده بود و هر دور یادش میرفت بگوید اونو. خلاصه سرمان گرم بود، مثل خانه ی مادربزرگ که شوفاژ نداشت، ولی اتش شومینه اش ابی و زرد زبانه میکشید و صدای ج وش ما را یاد بچگی هامان می‌انداخت، مادربزرگ روی صندلی گهواره ای و ما دور شومینه، سراپا گوش مینشستیم که امشب قصه کجا میرود، امشب مادربزرگ قرار است وقت گفتن
"مثلا بنویس: برگرد خونه منتظرم."
نشستیم هی برات شعر خوندیم، شعر نو، غزل، مثنوی، دو بیتی‌های زیر لبی، حافظ، مولانا، حتی آقا شاملو! گفتیمت "دلبرا، صنما، جان جانا؟" دلبرونه خندیدی. گفتیم "اون قلب قشنگت خونه ماست، نشه یه‌وقت بیرونمون کنی بگی دیگه نمی‌خوامتااا! قلبت که هیچی، آخه خودتم خونه‌ی مایی! هرجا که بریم تهش برمی‌گردیم و ختم می‌شیم به خودِ خودت." ایندفعه دلبرونه نگریستی. چیزی که یه عمرِ تموم منتظرش بودیم! زیر لبی گفتی: 
"پس برگرد خونه منتظ
۱. با شوهری رفتیم مترو سواری برا سرکار رفتن [همه چی یادش رفته:دی]
۲. رفتم خونه دوس جون + باهم رفتیم خرید [یه عالمه کاموای رنگی رنگی قشنگ خریدم برا شوهری و مامی و خاله جون کیف نو خریدم که تولید کننده با سلیقش با هر پارچه گرفته همه چیشو درست کرده ک درنتیجه سرتاپاتو میتونی ست کنی @rangtarang ] + رفتیم اون کافه رستورانه که مث جنگله کافه لاته و کارامل لاته و چیز کیک خوردیم
۳. بارون تند تق تقی + دوتا بچه پیشول پیدا کردیم که یه پیشی بزرگه نمذاش غذا بخورن براشو
پیرینو و گرگ (قسمت اول)داستان پیتر و گرگ» یا به قول ایتالیایی‌ها Pierino e il lupo» از داستان های موزیکالیه که سرگئی پروکوفیف (Sergei Prokofiev) نویسنده روسی تبار متولد اکراین، اونو واسه بچه ها نوشته. میگن اون این داستان رو برای پسرش که می‌خواست داستان گرگ رو بدون خوندن و یا شنیدن دوباره اون یاد بگیره، نوشت . شخصیت های این داستان با سازهای مختلف معرفی میشن و یک راوی داستان رو نقل می‌کنه. از این داستان تا کنون کتاب‌ها و نمایش‌های زیادی نوشته شده. حتی تو
دانلود قسمت سیزدهم 13 سریال هشتگ خاله سوسکه با لینک مستقیم
قسمت سیزدهم سریال هشتگ خاله سوسکه با کیفیت 1080
سریال هشتگ خاله سوسکه قسمت 13
 
نام اثر: هشتگ خاله سوسکه
کیفیت ها: full hd 1080p – hd 720p – sd 480p
مخاطب: تمام سنین
نوع فیلم: سینمایی
محصول: ایران
موضوع: کمدی
کارگردان: محمد مسلمی
تهیه کننده: حسن مصطفوی بزودی
با هنرنمایی: بهاره کیان افشار، امیر حسین رستمی، ارژنگ امیر فضلی، الناز حبیبی، امیر کربلایی زاده، شهین تسلیمی، لاله صبوری، صفر کشکولی، بهزا
دیر برگشته بودم خونه؛ خیلی زیاد.
رسیدم خونه و مامان هیچی نگفت. بابا هم. آخر شب که چای قبل از خواب رو با مامان میخوردیم گفتم مامان مهم نبود براتون دیر اومدم؟ نه تذکری نه اعتراضی. گفت آدمی که خونه ش رو دوست داره آسمون رو به زمین میدوزه کارهای واجبش رو زودتر تموم کنه برسه خونه. به زور نمیشه بهت بگم دوستت داریم خونه ت رو دوست داشته باش. بچه که نیستی. گفتم مامان من خونمون رو دوست دارم. گفت دوست داشتن یعنی وقت گذاشتن. آدمی که دیر میاد وقت نداره که کسی و
"‏اگر روزی دنیا را دوست نداشتی،جایت را عوض کن تا از زاویه‌ای دیگر به آن بنگری.دنیا از بعضی زوایا دوست‌داشتنی‌ست و در بعضی زوایا نه،
در بعضی از زوایا بهتر و زیباست، در بعضی زوایا تاریک و خسته‌کننده.یادت باشد تو باید جایت را عوض کنی، چرا که دنیا هرگزاز جایش تکان نخواهد خورد."رسول یوناناین چند روز هم درگیر شوهر خاله ی از مکه آمده ام بودیم. خاله کوچک ترم که دختر سوم خانواده حساب میشود زندگی جالبی دارد. در کودکی با مردی ازدواج کرده که بعد از عر
خب بعد از مدتهای طولانی اومدم که چند خطی بنویسم. توی این مدت اتفاقات ریز و درشت زیاد بوده ولی خیلی خاص نبودن که الان به ذهنم مونده باشه. هرچند با این حافظه‌ی قوی اگر خاص هم بوده باشه من الان چیزی یادم نیست. از آریان بخوام بگم که الان یک سال و نیمه هست و شیطنت های خاص خودش رو داره. گاهی واقعا آدم رو ازپا پا درمیاره. ولی بیشترین چیزی که در مورد آریان منو حرص میده و خیلی عصبی میکنه غذا نخوردنشه. گاهی دو روز میگذره اما بچه به اندازه یک وعده هم غذا نخو
سلام به همگی
دختر خاله ی من از مادر بزرگم و مادرم فشار خون به ارث برده. یک بازه ی زمانی ای رو یادمه که دختر خالم همش غش می کرد و یک جا یک دفعه پس می افتاد. من راستش با دختر خالم بزرگ شدم چون مامانم و خالم هر روز پیش هم بودن. دختر خالم خیلی اهل مسخره بازی در آوردن بود. یک بار یادمه که خونه مادر بزرگم، طبقه بالا خونشون بودیم که یک دفعه دختر خالم افتاد روی زمین. منم سریع داد زدم تا از پایین مامانم و خالم بیان بالا. مامانمو خالم داشتن داد می زدن: چی شده چ
     گروه خانوادگی فقط اونجاش که پسر خاله میاد تبلیغ جدیدترین کسب و کارش رو میکنه و اینقدر پوستر مغازه اش رو برات توی خصوصی میفرسته که از رو میری و میذاریش وضعیت. اونوقت اون وسط پسردایی چپ و راست ویدیوی شیرین کاری هاش رو میذاره و یه عده قربون بلا میرن و یه عده تهدید و ارعاب. در این حین و بین زن دایی که تازه عزیزی رو از دست داده یه پیام یه متری در مورد برزخ یا مرگ فوروارد میکنه توی گروه. من هم که تا عکس طبیعت میذارن هی یاداوری میکنم که واسم چند تا
ما امسال بدترین تابستون رو از سر گذروندیم.بدترینش رو
باور نمیکنید؟
ما اواخر خرداد یکسری علائم تو مادرم دیدیم و تابستونمون رو با این نگرانی شروع کردیم
نگرانی ای که تبدیل شد به تشخیص سرطان متاستاتیک، تبدیل شد به نگهداشتن این تشخیص تو دلمون برای خوب بودن حال خودش، شد لو رفتن داستان و قهرش با ما. شد جراحی با ریسک بالا، یازده ساعت دم در اتاق عمل تنها موندن، شد شب ها بیمارستان موندن و مدیریت عوارض بعد از جراحی. شد مراقبت از بد اخلاق ترین، بی اغرا
دانلود قسمت دوازدهم 12 سریال هشتگ خاله سوسکه با لینک مستقیم
قسمت دوازدهم سریال هشتگ خاله سوسکه با کیفیت 1080
سریال هشتگ خاله سوسکه قسمت 12
 
نام اثر: هشتگ خاله سوسکه
کیفیت ها: full hd 1080p – hd 720p – sd 480p
مخاطب: تمام سنین
نوع فیلم: سینمایی
محصول: ایران
موضوع: کمدی
کارگردان: محمد مسلمی
تهیه کننده: حسن مصطفوی بزودی
با هنرنمایی: بهاره کیان افشار، امیر حسین رستمی، ارژنگ امیر فضلی، الناز حبیبی، امیر کربلایی زاده، شهین تسلیمی، لاله صبوری، صفر کشکولی، به
یه معلم زبان داشتم، یه بار برگشت گفت: مردا تا قبل چهل سالگی بچه‌ن. بعدش تااازه یه ذره بزرگ می‌شن، تازه می‌تونن مثل یه پدر رفتار کنن.حالا بی‌خیال اینکه حرفش خیلی جنسیت‌زده‌ست و اصلا این خاله‌زنک‌بازیا دیگه چیه؟ ولی درمورد بابای من که صدق می‌کنه. :/
دیشب دعوامون شده همین‌جور شوخی‌شوخی، برداشته منو ناک‌اوت کرده، بعد می‌گه سولویگ جان بیا سفره رو بنداز. رفتم دستمو نشونش می‌دم، می‌گم بابا داره خون میاد انگشتم! می‌گه آخی، چی شده؟ می‌گم ب
توی خونه‌ای که همسر/ مادر خونه منبع آرامش که نبود هیچ، خونه‌ی امن و امان رو کرد جهنمی که محل تنش و فرسایشه، اعضای اون خونه اگر تبهکار و جانی و و قاتل شدند، بهشون خرده نگیرید.
 
پ.ن: بله می‌دونم و متوجهم که هر کی اختیار داره و خیلی از علما و بزرگان، زن‌های تلخی داشتند اما در نظر بگیرید که این ماجرا قشنگ صفر و صدیه، از اون طرف بزرگانی داریم که اگر همسران پایه و همراه و باعرضه‌ای نداشتند، هیچی نمی‌شدند. جون سالم به در نمیشه برد از تبعات ای
اینو هنوز خودش ندیده. فردا که از مدرسه اومد بهش نشون میدم :)

البته جشنی که نیست، فقط شش هفت نفر دور هم کیک می‌خوریم :)
امشب با داداشم اومدم خونه‌ی خواهرم که هم کیکو بیارم، هم فردا صبح باهاشون برم مدرسه ^_^ دستم افتاد (از خستگی از جا کنده شد). هم کیک دستم بود که باید مواظب می‌بودم خراب نشه رو سرعت‌گیرها، هم چادرمو گرفته بودم نره لای چرخ موتور، کیفم هم بود. بعد تو راه داشتم فکر می‌کردم که خوش به حال بره‌ی ناقلا، چقدر خاطرش واسه خاله‌ها و دایی‌ها
چند سالیست که سریال های ترکیه ای توانشته اند جایگاه خوبی میان مردمان کشورمان پیدا کنند.شاید یک از دلایل محبوبیت این سریال ها ، شباهت زیاد فرهنگ دو کشور باشد.یکی از این سریال های که با داستان جالبش توانست مخاطبان زیادی را به خود جلب کند، سریال ترکیه ای دخترم بود.
این سریال ژانر درام داشته و در سال ۲۰۱۸ ساخته شد.نویسندگان آن عبارتند از Sema Ergenekon و  Eylem Canpolat . کارگردان مجموعه Altan donmez نام دارد.
 
داستان سریال ترکیه ای دخترم
 
این سریال، حکایت زندگی
هر شب
وقتی هم خونه ایم خسته از کار برمیگشت
فرنی و شامی که براش (ّرای خودمون) پخته بودم رو میخورد
 
برام چایی درست میکرد
 
گاهی من براش درست میکردم اون بیشتر پیتزا و استیک درست میکرد
 
و هر شب برای من ازین حرف میزد که دخترای وایت ادمای مزخرفین و میخواد با یه میدل ایسترنی یا اسیایی یا افریقایی دیت کنه.
 
و اگه نشه
میخواد بره همجنس گرا بشه.
 
الان من با کی هر شب حرف بزنم؟
 
من امادگی رفتن به اپارتمان تنهایی رو نداشتم!
 
عمری هم خونه ای داشتم.
 
باید بر
ظهر وصال بودم داشتم برمیگشتم خونه گوشیم زنگ خورد، "ف" بود :/
-سلام، جانم؟
+سلام، کجایی؟
-وصال
+خب هیچی برو خونه حرف میزنیم با هم
[حس کردم بغض داره صداش]
-چته "ف"؟
+حالا برو خونه
[چند دیقه از من اصرار و اینا]
-[کاملا جربان رو گفت که از حوصله من و جمع خارجه و گفتش که:]بابام فوت کرده
و من بودم و بهتی که تموم نمیشد.
 
 
 
دل کوچولو دل دیوونه
دیگه نرو از خونه
پشیمون میشی
پریشون میشی
نمیدونی دیوونه
بیرون از خانه دلا همه سنگ
هر چی میبینی رنگه و نیرنگ
تو مثل یه پر میبردت باد
حتی یادت هم میبرند از یاد
دل کوچولو دل دیوونه
دیگه نرو از خونه
پشیمون میشی
پریشون میشی
نمیدونی دیوونه
بمیرم واسه ی تو
چه رنجا نکشیدی
چه خسته دل تنها
چه حرفا که شنیدی
حالا برگشتی بازم تو سینه
میدونی تنها منو داری
میدونم شیطون بلای جونم
منو باز آروم نمیذاری
دل کوچولو دل دیوونه
دیگه نرو از خ
با اینکه چندین سال از اون اتفاق می گذره، اما هنوز هم مو به مو چیزهایی رو که اون شب دیدم و شنیدم به یاد دارم. ما خونه‌مون رو تازه عوض کرده بودیم و تو کوچه جدیدمون یه خونه قدیمی و متروکه بود که بچه‌های محل بهش می گفتن خانه‌ی ارواح». من هیچ وقت حرفشون رو باور نمی کردم چون اصلا به روح اعتقاد نداشتم. اما بچه ها می گفتن یه سری شب های خاص پیر مردی لاغر با چشم‌های نافذ به اون خونه میره و احضار روح می کنه. حتا می‌گفتن ارواح یه خانواده اونجا زندگی می کن
مدتی میشه که مسئول پخش پیتزا برای یک پیتزا فروشی محلی شدم. شاید یک هفته باشه، تو این یک هفته رئیسم اونقدر منو ترسونده از اینکه هیچوقت نباید پیتزاهارو برگردونم و باید هرطور شده سفارشو به مشتری برسونم. این شده برام کابوس و از اونجایی که به این کار نیاز دارم حتی مجبورم تا شب بمونم و پیتزا برسونم! امشب یک ادرس دیگه دارم. سوار موتور شدم و پیتزاهارو گذاشتم پشت موتور و به سمت ادرس رفتم. دیگه تقریبا داشتم از شهر دور میشدم اما مهم نبود تا اینکه به ادرس
داشتم پست یکی از وبلاگی ها که از قضا آموزش زبان شیرازی بود را میدیدم که خاله جان(از همان خاله هایی که همهههه جا هست و حتی صفحه اینستاگرامی هم دارد)سری در بیاورد و من ناچار به شرح وبلاگنویسی و نشان دادن ثمره چهارسال از زندگی و توهماتم شدم.پا در دنیای نوشته هایم که گذاشت،گفت: نوشته هایت از آنهایی ست که آدم میپندارد بدبخت بیچاره ای و میخواهد زار بزند برایت و حتی گاها حس خودکشی از بالای پل هوایی را دارد.گفت و گفت و مرا توجیه کرد که خانه تکانی کنم،د
به خاطر شرایطی که وجود داره، نمی‌تونم تویِ هیچ مراسمی شرکت کنم. سال‌های پیش هم البته همین بوده داستان. ولی حداقل وقت داشتم یک عصر برم جلسه‌ای که سخنران‌ش ُ بپسندم. الان مجبورم توی خونه باشم. حس می‌کنم قلبم در حال ه. 
صدای زنگ آیفون و خبر از اومدنش،نفهمیدم چطور خودمُ به در رسوندم ،صداش میاد با گیتار کوچیک تو دستش،بغلش میکنم همش هشت روز ندیدمش اما واسم یه عمرِ. دستش دور گردنم حلقه میکنه صورتم میبوسه،منم می بوسمش به تلافی تموم چند روزی که ندیدمش.
دونه دونه خریداش نشون میده، با ذوق راجع هر کدومش توضیح میده.بعد بهم میگه چشمات ببند، چشمام بستم ،بهم گفت دستت باز کن ،منم دستم باز میکنم ،یه عالمه صدف که تومشت کوچیکش جا داده میزاره تو دستم ، با هیجان خاصی میگه: خا
یادمه پریا فردای کنکورش با دوستاش رفته بود بیرون و زیر عکس‌هاش هشتگ زده بود بی‌دغدغه». منم فکر می‌کردم که بعد از کنکور به درجه‌ی بی‌دغدغگی خواهم‌رسید ولی بدتر شد که بهتر نشد.
یادمه توی این چند سالی که کنکور شرکت کردم محرم و مخصوصا دهه اولش دقیقا مصادف بود با روزای شروع من به درس خوندن مجدد و اونطور که شایسته و بایسته بود توی عزاداری‌ها شرکت نکردم. شرکت نکردم اما صدای دسته‌ها و هیئت‌ها خود به خود باعث می‌شد که هوایی بشم، که یهویی وسط در
دیشب باز هم خواب دیدم توی یه جایی گیر افتادم و مستاصلم.البته اینبار تنها نبودم. صبح که برای خانواده میگفتم که خواب بد دیدم، آقای پدر گفتن قراره پاساژ رو به خاطر عدم رعایت استانداردهای آتش‌نشانی پلمپ کنن و قراره بشینه خونه من بعد و نمیدونم از کجا قراره پول دربیاریم.
عمو جان هم که تازه داستان قبلی دعواش سر اون آقایی که به دخترعمم تیکه انداخته بوده و ایشون غیرتش اجازه نداده و مثل لات های خیارونی با طرف دعوا کرده و دماغشو شده، تموم شده بود ز
صدای من رو از خونه جدیدم می شنوید. (هنوز ایرانم (:  )
آنتن دهی خونه بشدت بده و واسه همین adsl گرفتم ک فردا وصل میشه. این مدتی ک نتم بد بود متوجه شدم چقد زندگیم ب اینترنت گره خورده. پروژه ام اینترنت میخواد. واسه ترجمه از دیکشنری تخصصی آنلاین استفاده میکنم. سرگرمیم اینترنته(کتابام از دستم ناراحت نشن) و غیره. 
و انگار دارم تمرین تنهایی می کنم.
 
+واقعا متن رو ک میخونید صدام رو هم میشنوید؟
یادمه چند سال پیش خاله کوچیکه اینا اومدن خونه مون و یه کتاب دستشون بود که آوردن و گفتن خیلی قشنگهکتاب رو برای من و مامان آورده بودن که بخونیم معمولا کتابایی که مال خودمون بود و قشنگ بود رو تبادل میکردیم.
همون روزایی بود که تب خوندن "دا" توی وجود مردم افتاده بود و مصاحبه تلویزیونی داشت خانم حسینی
مامان کتاب رو خوند و ازش تعریف کردمن چند صفحه ش رو خوندم و گذاشتم کنار.سرم گرم درس و . بود و بعدترها هم کتاب رو بردیم برای خاله اینا.
تموم
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب