نتایج پست ها برای عبارت :

دانلوداهنگ بی صدا رفتم که این دردو بهت حالی کنم من اصلا نمیتونم با تو خداحافظی کنم

هیچ وقت اصراری بر دعاهام نبود که حتما بشه که اگر نشه پس چی میخواد بشه!؟
و سعی و تلاش رو اعتماد به خدایی بود که فکر همه جاش رو کرده!
ولی راستش نمیدونم چه طور میشه دلم میگه:" شاید همه ی راه هایی که رفتم تا اينجا اشتباه بوده با وجود تمام دعاهایی که کردم!"
و عقلم میگه:" عیبي نداره! هر جایی که متوجه شدم اشتباهه برمیگردم و از نو شروع می کنم!"
که ناگهان زبون میگه:" اصلا چرا همه ی راهها رو اشتباه رفتم؟!"
و میبينم که هر 3 تا حق دارن و اينجوری میشه که در حالتی از
چو دل بر دیگری بستی! نگاهش دار، من رفتم!
چو رفتی در پی دشمن! مرا بگذار، من رفتم!
پس از صد بار که جانم را سوزانیده ای از غم
چو با من در نمیسازی مساز، اين بار من رفتم
کشیدم جور و می گفتم : ز وصلت بر خورم روزی
چو از وصل تو دشمن بود برخوردار ، من رفتم
ز  پیش دوستان  رفتن نباشد  اختیار  دل
بنالم، تا بداند خصم: کز ناچار من رفتم!
چو دل پیش تو می ماند گواهی چند بر گیرم:
کزین پس با دل گمره ندارم کار،  من رفتم
ترا چندین که با من بود  یاری ، بندگی کردم!
چو دانس
راستش اصلا نميتونم دیگه به هیچ پسری اعتماد کنم اصلا وقتی میگه دوست دارم خندم میگره 
ببخشید ولی بران غیر قابل باور شدن
مهر پارسال یادتونه مریض شدم ۲۰ روز من همش بيمارستان بودم
امسال هم همینجوری شدم
اصلا من هر موقع میخوام درس بخونم اينشکلی میشم
چ خبرا دوستان؟؟
بسم الله الرحمن الرحیم 
وقتی که با خودم در مورد درس‌ها فکر می‌کنم به اين نتیجه‌ می‌رسم که در دوران لیسانس به اندازه‌ی ارشد به درس‌ها علاقه نداشتم. بعضی‌ها را که اصلا پر فایده نمی‌دانستم و اصلا کلاس‌ها را هم درست و حسابي نمی‌رفتم و بعضی‌ها را هم که علاقه داشتم برایشان جوری ارزش قائل نمی‌شدم که به اندازه‌ی نمره‌ی بالا برایشان تلاش کنم. بيشتر دوست داشتم مباحث را بفهمم و خیلی زیر بار نوشتن تمرین نمی‌رفتم. برای همین هم گاهی اوقات نمره‌
من دیگه نميتونم با همه چی بجنگم 
خسته شدم دیگه تحمل ندارم 
دیگه بدنم طاقت نداره
اگه همین جوری پیش بره فک کنم سکته رو زدم
اصلا چرا من باید اينقدر با همه بجنگم
اصلا دیگه نمیخوام
وقتی دکتر میگه قلبت یه جوریه انگار همش تو در حال ورزشی همش رو ۱۲۰ شده
من ۴ روزه از دست درد دارم میمیرم
#دوست_دارم_غرر_بزنم 
رفتم قیمت چتر پرسیدم. انقد گرون بود که اصلا به قول سهراب،زیر باران باید رفت!خیلی هم عاشقونه ست:/
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
من نمیدونم چرا با اين اطلاعات عمومی ضعیف تنها تنها می‌رم خرید می‌کنم سرِ خود؟؟!
دیروز ظهر رفتم گردنبند خریدم و می‌خواستم آخر اين ماه برم دستبندش رو هم بخرم ؛امروز صبح رفتم خونه مامانم و بهشون نشون دادم ،مامان و آبجی کوچیکه دوتاشون گفتن پولت رو بده و گردنبند بهتری بگیر وقتی دستبند(تک پوش) به اون بزرگی داری دستبند اصلا برات جلوه نداره و گردنبند خفن‌تری داشته باشی به از اين که گردنبند و دستبند کوچیک تر بخری
خلاصه که خام شدم و عصری می‌رم گردن
بعد عمری پا شدم رفتم کلاس زبان آخرش اين شد ! 
معلمه یه طوری رفتار می کنه که انگار من اصلا وجود ندارم 
من واقعا می خواستم تو کلاس شرکت کنم , به سوال ها جواب می دادم,سعی می کردم حرف بزنم 
اما انگار من اضافی ام 
امروز از بس دستم رو بالا بردم برای جواب دادن که خسته شدم 
نمی خواد من حرف بزنم 
با اينکه ردیف اول می شینم وانمود می کنه منو نمی بينه 
جلسات قبل هم که هنوز ممنوع الصحبت نشده بودم یه اشتباه جزیی هم داشتم میزد تو حرفم 
در حالي که برای بقیه ی کلا
دیروز سرکار، کارمان مختل شده بود. هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم بدون نت. امروز هم که یکشنبه بود و سرکار نمی رفتم، اگر هم می رفتم باید بيکار می نشستم.
آموزش دانشگاه هم که گویا دوروز است نتوانسته اند برسند سرکار، جواب تلفن نمی دهند.
همه چیز جز اين بيان هم که قطع است و از همه جا بي خبریم.
نگران برادرها و دخترخاله هستم که تهرانند و من نمی دانم امروز تهران چه خبر است و اصلا اين هفته قرار است تهران چه خبر باشد. صداوسیما و سایت هایمان هم که هیچ وقت دلشان
امروز متوجه شدم که 2تا از همکارام با هم درارتباط هستن
ارتباط خوبه
بشر بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن نمیتونه زندگی کنه
انسان بدون محبت کردن محبت دونش درد میگیره
ولی.
هر دو متاهل هستن
و هر دو با من صمیمی
.
و هر چه من سعی کردم روی عادت ولاتجسس خودم باقی بمونم
نشد
.
لعنت به واتس اپ
لعنت به واتش اپ ویندوز!
دونستن اصلا خوب نیست 
اصلا
من یه مهر ماهی هستم
یه مهرماهی که دروغ شیرین رو به حقیقت تلخ ترجیح میده
یکی که دوست داره همه باهم خوب باشن
ولی قطار
امروز پیش دکتر فرزادفر رفتم، کلاس دکتر خویی را پیچاندم و رفتم بيمارستان و ناراحت بودم که کلاس دکتر خویی نازنین رو که اينقدر خوبه رو از دست دادم. ساعت ۱۱ و نیم حضورم رو زدم تو دانشکده و سریع رفتم به سرویس پرستاری برسم ولی اتوبوسیش پای من اونجا رو ترک کرد و مجبور شدم با مترو برم. مطمین بودم که خیلی دیر میرسم و برای اولین دیدار اين بي نظمی خیلی زشته(در کل ۶ دقیقه آخرش دیر کردم) شریعتی پیاده شدم و با قدم های تند رسیدم بيمارستان. یه نگهبان دم در منتظ
دانلود آهنگ علی آوان بي اراده { متن و کیفیت عالی }
امشب ترانه زیبای بي اراده با صدای زیبای علی آوان به همراه متن همینک از جاز موزیک
Exclusive Song: Ali Avan – Bi Erade With Text And Direct Links In jazzMusics.blog.ir
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
متن آهنگ علی آوان بي اراده :
میخوای بری برو ولی نگو واسه همیشه تو که میدونی بعد تو دل دیگه دل نمیشهبا کی میجنگی با من من ♬♫♪ که دست خالیم آخه دیوونه ♬♫♪ نمیدونی که من چه حاليمبا کی میجنگی با من من که دست خالیم آخه دیوونه نمیدونی که من چه حالي
بعد از حداقل دو سال رفتم دوباره اين تستو زدم و چون حافظه تصویریم قابل اعتماده، می تونم بگم که نتیجه همون قبلی بود چون اون موقع جواب به ایمیلم هم ارسال شده بود و نتیجه اينکه من یه isfj هستم ولی خب چون ماجرا اينه که من تا شور یه چیزی رو در نیارم، ول کن نیستم ، تو چند تا سایت مختلف اين تستو زدم و هر بار متفاوت بود؛ بالاخره به اين نتیجه رسیدم که من قطعا i و j  هستم اما اون دو تا وسطی رو نمی دونم. حتی رفتم ویژگی چهارتا شخصیتی که می شد باشم رو خوندم ولی حس م
دیدن آدمی که در انتظار مرگش نشسته خیلی سخته
امروز رفتم سر تختش و سریع خداحافظي کردم و اومدم
تو ماشین همه ش به اين فکر بودم
که چرا بيشتر نگاش نکردم؟
شاید اين بار آخر می بود .
اما واقعا دیدن دستای لاغر و بدن ضعیفش که توانایی ت خوردن هم نداشت برام سخت بود
گفتن نهایتا تا ده روز دیگه زنده ست
ده روزی که دو روزش رفته. 
 
 
خدایا خواستی جون منو بگیری یهویی بگیر
من تحملش رو ندارم
نميتونم رو به قبله به انتظار مرگ بشینم
عاقا یکسری از نوشته های من رو از من ندونین ، اصلا نمیدونم چی میشه که واژه ها به ذهنم هجوم میارن و چی میشه که یک پست طولانی مینویسم ، چند روز پیش میخواستم یک فایلی رو آپلود کنم اشتباها رفتم قسمت مالکیت معنوی ، بعد دیدم یک بنده خدایی اين جمله رو کپی کرده :((کربلا چون الماسی‌ست بر انگشتر شهرهای مجاورش و تنها کسی ارزش الماس را شناخت که الماس شناس باشد ورنه ما بيچارگان مسخ درخشش میشوییم)) من داشتم فکر میکردم چه کسی همچین جمله ای رو برای من نوشته ، ا
اصلا
اصلنه اصلاملوم نیس چی گفتن پش سر طفلی که اينجوری دارن میکنن ولی خیلی ظلمه!خیلی ناراحت کننده اس تاسف آوره.میدونین؟!آخه خیلی دارن بهش بد میکنن!ولی اين داره خوبي میکنه!چرا خب؟!چرا چرا نمیدونن؟آخه اونا چرا اينجورین؟!دلم نمیخاد ببينم دارن در حقش اينکارا رو میکنن!خیلی نامردیه بخدا.من چیکار کنم؟!فقد میشه از خودت بخام چرا نميتونم؟اصلا روشم ندارم بخام !چیو بخام اصن!هووووفچقد بد عذاب آوره!چه تجربه ی تلخیه////٪ 
:|
 
من واقعاً دیگه با اين دوستمون به مشکل خورده‌م! از دیدنش خون در رگ‌هام منعقد میشه و از شدت نفرت نميتونم دیدنش رو برتابم!!! ( وقتی از یه نفر متنفر میشم واقعا متنفرم :/ ) 
من یه هندزفری داشتم، هندزفری اصل سامسونگ بود که تو جعبه‌ی گوشیم بود. و من اصولاً خیلی کم از هندزفری استفاده میکنم. بنابراين کاملاً نو مونده بود. تا اينکه ایشون یه روز اومد گفت هندزفریمو گربه خورده، میتونم مال تو رو قرض بگیرم؟ میخوام با استادم اسکایپ کنم و فلان! منم بي‌خبر از همه
بسم الله الرحمن الرحیم
دیروز که با مشاور حرف زدم اونطور که فکر میکردم نبودند
اجازه حرف زدن به من نمیداد و خودش یه داستان های طولانی که خودم از حفظم با جزییات تعریف میکرد
ووقتی وسطش میخواستم حرف بزنم میگفت من بيشتر از یک ساعت وقت نمیدم بزار حرفام تموم شه در حالي که نیم ساعت گذشته بود.قراره بازم بهشون زنگ بزنم .
ان شاالله اين دفه بتونم حرف بزنم و راهنمایی هاشون رو دریافت کنم بلکه به یک نتیجه قطعی برسم
و تصمیمی که بگیرم پاش وایمیستم ان شاالله
وضعیت و حال و روز اين روزام طوریه که دلم میخواد برم تو کما و مدت ها بگذره هفته ها،ماه ها،سال ها.
فقط میخوام بگذره و نفهمم چی داره سرم میاد
فقط میخوام درد تموم شه. میدونی. خیلی درد هستش،خیلی
راه تموم شدنش هر چی باشه خوبه فقط میخوام درد تموم شه
اين روز ها کلی میخوابيدم که دردو حس نکنم و کابوس میدیدم انگار خیلی خیلی سخته فرار کردن ازش ولی کاش بشه.
سلام
 
امروز تعطیل بود. صبح بيدار شدم صبحونه خوردم و رفتم بيرون با یکی از دوستام و برگشتم خونه ساعت حدود 10 صبح.
کاری نداشتم و گرفتم خوابيدم.
تو خوابه، تو خونه ی خودم بودم و میدونستم هم خونه ای هام نیستن(واقعا یکی دو هفتس برای کریسمس نیستن). داشتم به اين فکر میکردم که همزان با اين که احساس تنهایی دارم، اصلا دوست ندارم برم بيرون. با خودم داشتم فکر میکردم که آیا تنهایی آدم رو دیوونه میکنه؟ بعد یهو دیدم که دو تا از دوستای دبيرستانم اومدن. بعد یکی د
یه خورده خوندن و مطالب اين کتاب سخته اما من همینجوری میخونمش همونجور که یه کتاب داستانو میخونم. حفظیاتم اصلا خوب نیست خب تکرار مداوم یک پاراگرافم برای من توفیقی نداره پس بهتره سعی کنم بفهممش. 
باورم نمیشه از صبح نخوابيدم. نه که خوابم نگرفته باشه. نه اتفاقا خوابم گرفت رفتم ظرفارو شستمو ابو گذاشتم جوش بياد واسه نسکافه دوباره نشستم سر کار خواب از سرم پرید. مهام بيدار شد ساعت پنج اينا. نشستیم با هم به کار کردن. فقط الان گشنمه و نمیدونم چی بخورم. م
همیشه برام سوال بود چرا بعضیا بعد از تموم شدن درسشون بازم برمیگردن ودرس میخونن در حالي که نه سنشون سن دانشجوییه نه شرایطشون؟! 
اما پریروز خودم رفتم دوباره دانشگاه ثبت نام کردم نمیدونم اصلا چجوری میتونم بخونم و براش وقت بزارم؟ اما خب فعلا اين کاریه که باید انجامش بدم چون یه جورایی بهم ممکنه امنیت شغلی بده. (یعنی فکر میکنم اگر از اينجا هم برم با لیسانس حسابداری و سابقه کار راحت تر کار پیدا میکنم!)
در هر صورت باز برگشتیم به دوران دانشجویی.
.هیچی. چحوری به اين همه پوچی و سطحی بودن رسیدم. ب ی جایی که کاش همونقدری ک همه میگن باهوش و خوب بودم. نیستم. هیچکس هیچی‌ نمیدونه از من. اينکه چقدر از خودم بدم  میاد. چقد از کلاسمون بدم میاد. هرروز میرم اونجا ولی اتفاقایی ک میوفته اصلا برام مهم نیستن و اصلا یادم هم نمیمونن. همه چی خیلی پیش پا افتادس و من هیچوقت نميتونم خودم باشم.نمیدونم. چرا امسال زودتر تموم نمیشه؟ اصلا مهم نیس چی قبول شم. فقط میخوام تموم شه. نمیدونم شایدم ی روزی دلم تنگ شه واسه
دیشب هم بارون زد، مثل امروز. رفتم زیرش، صورتم رو گرفتم رو به آسمون، انقدر به جدیدترین آلبوم موردعلاقه‌ام گوش کردم که از موهام مثل آسمون آب چکید. وقتی برگشتم و رفتم زیر پتو و شروع کردم به دیدن انیمه عاشقانه، شبيه خامه وارفته بودم. امروز هم قبل رفتن به تأتر استرس داشتم ولی بعدش پر از حس خوب رهایی بودم. تجربه تنهایی رفتن عالی بود و اصلا ازش پشیمون نیستم. برگشتنه باز بارون اومد، نم برداشتم و به آلبوم جدید مورد علاقه‌ام لبخند زدم. اينجوری دوروزه
رفتم سراغ گوشی اما به دلم نمیشینن! به قول مامانم تو وقتی از یه چیزی خوشت میاد دیگه هیچی به چشمت نمیاد! گوشی خودمو شاید 5سالِ که دارم هواویp8،انقدر دوسش دارم که نگو و نپرس.حقم دارم هاااا امکانات و ظاهرش برای 5سال پیش تا امروز تمام نیازهامو برطرف میکرد.(به معنای واقعی از گوشیم کار میکشم واقعیییی هاااا، یعنی چیزایی ازش درمیارم ممکنه خود فروشنده هم ندونه قابلیت گوشیِ مثال بود که عمق مطلب جا بيوفته)
الان یکم در حال اذیتِ، زود شارژتموم میکنه و هاردش
من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
 
روزی که عاشق اش شدم دیگر تاب و توانم را بریده بود او یک دفعه نمی دانم چگونه و چطور ولی به گونه ای وارد دلم شد که مرا اسیر دام خویش کرده بود او حالا نیمه گم شده من بود اما زمانی که در اولین نگاه عاشق چشم های عسلی اش شدم دیوانه وار تنها خوش حالي میکردم وآن روز ها که گذشت منم همراه شان گذشتم در حالي که او کُل وجود مرا ازم گرفته بود که در آن روز ها که همه مرا صدا میزدند مج
بچه که بودم عاشق سیب بودم. هر چی می خوردم سیر نمی شدم. یادمه یه شب توو مهمونی مشغول بازی بودم که چشمم افتاد به آخرین سیب توی ظرف میوه. تا اومدم بِرَم بَرِش دارم یکی دیگه از مهمونا برش داشت! منم اصلا به روی خودم نیاوردم!
 
چندوقت پیش دلم می خواست کنسرت خواننده ی مورد علاقه مو برم. وقتی رفتم توو سایت فقط یه جای خالی مونده بود. تا اومدم رزروش کنم یکی پیش دستی کرد. منم اصلا به روی خودم نیاوردم!
حالا اگه می بينی من عجله دارم، اگه می بينی من هولم، اگه می
امروز رفتم پست گفتم یه بسته برای من نرسیده . گفت رسیده  دیروز باهاتون تماس گرفتیم . منم گفتم بله دیروز حالم خوب نبود نتونستم بيام امدم خونه بسته رو گذاشته بودم تو کیفم بروی خودم نیوردم همش همش انتظار تسبيح داشتم 
رفتم توی اتاق بسته باز کردم اينقدر محکم بود دوساعت داشتم بازش میکردم دیدم یه جعبه است فک کردم تسبيح تو جعبه است . خخ درش رو باز کردم دیدم یه قاب خیلی خیلی خوشکله !!! پ تسبيح چی بود . دوباره رفتم ادرس پست نگاه کردم ببين اصلا مال من
یا من بيده ناصیتی
شنبه
23آذر1398
صبح که بيدار شدم و نماز را خواندم دیدم اصلا حال ندارم برای همین دوباره خوابيدم و بي خیال کلاس صبح شدم بعد برای ساعت 9 رفتم که به بخش برسم
امروز انگار که از یک خواب زمستانی بيدار شده باشم دیدم که ای دل غافل دوشنبه روز آخر بخش است و هنوز کلی کار مانده که باید برای تحویل آماده کنم.
پس سریع همان اول صبح شروع کردم به کار از ساعت 9 رفتم پری کلینیک و تا ساعت 6 بعد از ظهر که به زور از دانشکده بيرونمان کردند در پری کلینیک در حا
امروز با بابا رفتم تشییع سردار 
اصلا شگفتیمو نمی دونم چطور به زبون بيارم از اون همه جمعیت!!! من قبلانم مثلا راهپیمایی اربعین رفته بودم،یا شاید چند تا ۲۲بهمن ولی تا حالا همچین چیزی ندیده بودم، یه چند باری هم نزدیک بود له بشیم راستی راستی، کاروان سردارم از نزدیک دیدیم، خیلی خوشحالم که رفتم، تا حالا تشییع شهید نرفته بودم خوشحالم بلاخره تونستم یکی رو برم، اونم اين شهیدی که اينقد بزرگه.یه حس خیلی خوبي دارم، البته یه بغض عجیبي هنوز تو گلومه که نم
۱. امروز رفتم بين دستفروشای یونین اسکور راه رفتم.هر کدوم از یه مزرعه شخصی چیز میز اورده بودن میفروختن و بالای غرفه شون هم اسم مزرعه شون بود.
۲. تمام روز توی ازمایشگاه چرت زدم و لا به لاش درس خوندم.خیلی هم سرد بود تو اتاقدیوارا هم که شیشه ای.الان مشهورم به چرتی مجموعهچند بارم از جلوی اينه رد شدم و هی به خودم نگاه کردم و گفتم فتبارک الله احسن الخالقین.خودشیفته ی خوابالو :)
۳. رفتم تو اشپزخونه یه اقای خیلی خیلی خارجی ازینا که ور ور انگلیس
هی دستم به نوشتن بياید و هی از نوشتن دست بکشم که چه؟
اصلا از چی باید بنویسم از کجا ؟از کی؟
بنویسم که زمستونهبنویسم که زمستونه و دشت پر گل سرخه
اين ها را نوشتند مینویسند؟ تکراری است
بغضم را کجا ول بدهم؟اصلا به که بگویم 
اصلا چکار میشود کرد؟ اصلا چکار کنم
چکار کنم که مامان زل نزنه به گلای قالی و هی بره تو فکر
چیکار میکردم وقتی بعد درست کردن دندونم منشی قیمت رو گفت و چند لحظه وا رفتم که فهمید خودش هم.
چیکار کنم وقتی مامان گفت فلانی گوشتی که درست
یه هفته پیش بود فک کنم که رفتم حضوری یه گوشی جدید گرفتم 
شرایط خرید رو نداشتم ولی با هزار خوشبختی:))) شرایطو جور کردم
چون واقعا به یه دوربين خوب برای کارم نیاز داشتم 
اونموقع که رفتم گوشی بگیرم فروشنده گفت گوشی همش داره گرونتر میشه 
و حالا رفتم میبينم دیجی کالا موجود کرده و نزدیک به چهارصد تومن ارزونتر :) 
اونموقع که من میخواستم اينترنتی بخرم ناموجود بود 
لعنت به سردرد.خب؟
دیگه داره اون روی سگ‌ من از دستش بالا میااااااد!
مامان میگه به خاطر گوشیه.فردا قراره گوشیمو کلا بگیره .
ببينیم اين دست من نباشه چی‌میشه!
دیگه خسته شدم از تهوع و سردرد.!جدیدا خون دماغم میشم.!دیگه قشنگ ام الامراض شدم!

از صبح ساعت ۸ .تا صبح فرداش ساعت ۸!بي‌گوشی !لااقل دردو میشه با ور رفتن با اين ماس ماسک فراموش کرد.حالا فردا قراره چیکار کنم خدا میدونه!
 
امروز روز بدی بود رفتم صبح دانشگاه صبح کلاس تشکیل شد وسط راه برگشت مدیر برنامه ریزی پروژه زنگ زد گفت میایی شرکت از دهن در رفت گفت میام رفتم وکلی جروبحث داشتم با مدیر پروژه ر اينکه چرا سایت فولان شرکت بک آپ نداره یک سال من دارم جر و بحث میکنم که هارد بدید برای بک آپ گرفتن اما هیچ کس گوش نمیده منم ول کرده ام اومدم خونه خوابيدم و ظهر پاشدم رفتم دانشگاه و خسته برگشتم خونه
1_امروز مزخرفترین روز زندگیم بود 
خدایا هیچ وقت اين برنامه از تلویزیون پخش نشهالهی امین 
دلیل اين همه مسخره بازی رو نمیدونم. من اگه از همون ابتدا میدونستم یه همچنین جایی قراره برم هیچ وقت نمی رفتم. اون یه ساعت هم که موندم، توی رودربایستی بودم بعد متوجه شدم همه توی رودربایستی بودن 
کاش همون موقع زمین دهن باز میکرد و منو می بلعید .ای خداااااا
2- اگه جایی باشی و کسی هیچ وقت دلتنگ نباشه. باید از اونجا بری. اونجا جای تو نیست
منم رفتم برا همیشه. بد
عرضم به حضورتون که من تصمیم گرفتم برم همون حسابداری، رفتم از مدرسه مدارکمو گرفتم،کپی گرفتم و همه کارارو کردم، رفتم کافی نت که ثبت نام کنم،هرچقدر تلاش می‌کردیم وارد شیم نمیشد،بعد یهو اقاهه گفت میخوای کد ورودی بهمنم بزنیم؟ شاید وارد شد، گفتم باشه بزن چون مطمعن بودم ورودی مهرم.
و بله درست حدس زدید، خاک بر سرم شد رفت،ورودی بهمنم
گفتم اقا نمیخواد ثبت نام کنی مدارک منو بده من برم فقط،اخه آدم با هر عقلی بخواد فکر کنه وقتی ورودی بهمن باشم چه کاریه
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
نه جون من نرو بمون و بذار یه چیزیو میخوام بهت بگمنمیتونم اصلا ازت دور بشم تو همه دنیامو فکرمو عقل منو بردی نه جون من نرو بمون و بذار یه چیزیو میخوام بهت بگمنمیتونم اصلا ازت دور بشم تو همه دنیامو فکرمو عقل منو بردیهمه چی با تو دیگه تکراریه تو هم که داری میری به چقدرم عالیگفتم بي تو میمیرم تو اين باور نکردی گفتم دوست دارم تو هی مسخرم کردی ای داد میزنه فریاد از دست تو اين دل من بازمای داد کار دست
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
نه جون من نرو بمون و بذار یه چیزیو میخوام بهت بگمنمیتونم اصلا ازت دور بشم تو همه دنیامو فکرمو عقل منو بردی نه جون من نرو بمون و بذار یه چیزیو میخوام بهت بگمنمیتونم اصلا ازت دور بشم تو همه دنیامو فکرمو عقل منو بردیهمه چی با تو دیگه تکراریه تو هم که داری میری به چقدرم عالیگفتم بي تو میمیرم تو اين باور نکردی گفتم دوست دارم تو هی مسخرم کردی ای داد میزنه فریاد از دست تو اين دل من بازمای داد کار دست
امروز تا حدی داغان(همون داغون خودمون) بودم که یهویی 7 تا قرصو با هم خوردم اونم قرصای قوی در حالي که ناشتا بودم
حالا اولش که حالم بهم میخورد بعدشم که کلا از هوش رفتم. یعنی خدا به دادم رسید
الان پیش خودتون میگین اين روانیه یا هر چیز دیگه ای. ولی اگه یذره موقعیتمو میدونستین درکم میکردین
توی وب اصلیم هیچی نمیگم هیچی
ولی خب باید از بهار جان یه عذرخواهی بکنم(گرچه اينجا رو نمیبينه) مهربون قول داده بودم امروز پست بزارم ولی خب ببخشید نميتونم متاسفم.
سلام خدا قوت
راستش من قراره برم سربازی. چند وقت پیش رفتم پیش آشنامون که نظامی هست و حرفش برو داره و با مسئول نظام وظیفه صحبت کرد و گفت کاری میکنم که خدمتت بيافته شهر خودمون و گفت که امسال کمبود نیرو دارن و مناطق مرزی هم نیرو میخوان. احتمال اينکه بيافتی سیستان، کردستان، آذربایجان یا خوزستان و . هست.
خب من وجدانم قبول نمیکنه که از بند پ استفاده کنم و اصلا قانونا و شرعا اشکال داره و به قول آقای رئیسی پارتی بازی بي عدالتی هست. ولی از طرفی پدر و ماد
دیروز نوشت:
هی پیام میداد ک بيا خونمون امروزبهش گفتم که میرم کلاس و نیستم و ايناباز زنگ زد. باز گفتم نميتونم ماشین ندارمرفتم کلاس گوشیمو سایلنت کردم. سرکلاس بودم زنگ زده بود و پیام بازهم که امروزو بيا لطفن اسنپ بگیر بياآدمیه که اصلا از اين حرفای عزیزم و اين تیپی نمیزنه. امروز تو همه پیام هاش بهم گفت عزیزمآخر اينو نوشت : بيا دیگه دلم خیلی گرفته. الان من حوصله مریم دارم فقطهیچی دیگه وقتی بي دفاع میشی درمقابل صدا کردن اسمت بدو بدو آماده میشی میری
دیشب شیفت بودم. چون روز تعطیل بود سرویس نداشتیم. مرکز هم چند کیلومتر خارج شهره. فلذا از اون مواقع نادری بود که باید تاکسی می‌گرفتم. گرفتم و رفتم سر کوچه‌ش پیاده شدم. همون ورودی کوچه دیدم یه سگ پرسه می‌زنه. با تمام بيخیالی گفتم سگ به من چکار داره؟ در حاليکه من اپسیلونی با سگ در ارتباط نبودم و اصلا اخلاقیاتش! رو نمی‌دونم. فقط شنیدم که اگه بترسی و فرار کنی حتما دنبالت می‌کنه. خلاصه تو اون برهوت که فقط کارخونه می بينی دور و برت و هیچ آدمی نه تنه
میگم یه وقت زشت نباشه تو اين وضعیت که دستم به چیز دیگه ای نمیرسه بعد اين همه مدت دوباره سر زدم به اينجا:))))))
فعلا چند ساعته سرم گرمه با خوندن چرتو پرتام تو اين همه سال و برگی برام نمونده حقیقتش! :)))
برم به ادامه ی خوندن برسمو تجدید خاطره کنم احتمالا بعدش بيام با کلی حرف اصلا رفتم تو حالو هوای اون روزا کلی دلتنگ شدم.
فکر سختی روز های پیش رو رعشه به تنم میندازه و باعث میشه هی از خودم بپرسم که آیا تواناییش رو دارم یا نه؟ آیا حاضرم اين همه دردو سختی رو به جون بخرم یا نه؟ اصلا آیا برای اين کار ساخته شدم یا نه ؟! یا اصلا آیا راه رو دارم درست میرم یا دارم دور خودم میچرخم ؟آیا یقین دارم خوشحالي من تو اينه ؟!نمیدونم سالها بعد انتخابم رو احمقانه مینامم یا از خودم تشکر میکنم بابتش. اما دوست دارم همیشه یادم باشه اين انتخاب بهترین انتخاب اين زمان زندگیم بودو اين هدف تنه
اصلا دوست نداشتم توی جلسه ختم قرآنی که برای دومین سالگرد برگزار شد حضور داشته باشم
به بهانه کاری کتاب ها رو بلند کردم رفتم کتابخونه محله که از قضا استثنا امروز تعطیل بود
رفتم کتابخونه مرکزی. حدودا سه بعد از ظهر بود
من سالها بود سالن مطالعه نرفته بودم!
خیلی جالب بود مدل پوشش و درس خوندنشون
تا ساعت شش و نیم توی محوطه کتابخونه و کنار کارون پرسه زدم
عمیقا دوست داشتم با کسی از سر دوستی همکلام بشم
اتفاقی سروش رو دیدم که احتمالا اومده بود واسه حسابا
سلام
من نمیدونم چرا خدا با من اين کار را می کنه؟
مدت ها بود دلم میخواست ارتقا شغلی بگیرم. هم از نظر مالی نیاز دارم و هم دوست دارم دیگه از کارشناسی بيام بيرون.
الان بهم یه سمت ریاست پیشنهاد شده که اصلا به زمینه کاری و علاقه من ارتباطی نداره. یه چیزی شبيه تلفن چی و هم اينکه مجبور میشم برم جای کسی کار کنم که با من دوست صمیمی هست و من نمیخوام برم جای اون.
 
نمیدونم خدا واقعا با من چکار میکنه؟
چرا اون چیزی که دوست دارم را بهم نمیده؟
 
 
شدم مثل اين بچه ها که عروسکشون رو گرفتن از صبح انقدر غر زدم نفس عمیق کشیدم تا آروم بشم نشده سرکلاس انقدر خفه بود حالم که دوست داشتم جزوه ام رو پرت کنم اصلا نمی تونستم بشینم هنوزم عصبانیم خیلی عصبانیم فردا میمومم خونه تا تکلیفم مشخص بشه نمی شه اينطوری زندگی کرد دوست دارم زنگ بزنم هرچی دلم میخواد بگم اصلا برم بزنمش گند زده به آرامشم گند زده به همه چیز حالا اينقدر حق به جانبه خیلیه پنجاه روزه دارم با همه میجنگم که اونجا نباشم روز شنبه پدرم میمون
دیروز عصر رفتم توی اتاق سردم "قلعه حیوانات" رو برداشتم و بدون هیچ مقدمه ی خاصی استارتش رو زدم.یه کتاب کم قطر،بدون اينکه ازش پیش زمینه ای توی ذهنم داشته باشم،به خاطر دارم که اين کتاب رو "هاتف"بهم پیشنهاد کرد و وقتی رفتم تهران از نمایشگاه پارک ملت خریدم.
نصف بيشترش رو دیروز خوندم،نوشته های ساده و قابل فهم دقیقا چیزی که انتظار داشتم پیش اومد و میدونستم که خوک ها اونقدرها که باید  دلسوزکسی نیستن.شورش ها و بحث ها و انگیزه ها و دروغ ها من رو یاد خیلی
دوم مهر بود. روز جشن ورودی و حرکت به سمت مشهد. صبح مدارک مربوطه رو بردم امور خوابگاه‌ها. نمی‌گرفتن! مدارک رو نمی‌گرفتن!! می‌گفتم بگیرید بذارید توی صف خب! نمی‌گرفتن. رفتم ریاست. قانعم کرد. اومدم که برم، دیدم از یکی دیگه، داره همون مدارک رو میگیره. جوش آوردم و مدارک پسره رو گرفتم جلوی چشماش و گفتم پس اينا رو چرا میگیری؟ خندید. گفت یه طبقه اشتباه اومدی پایین. باید یه طبقه بری بالا. دستور بياد، منم بگیرم. همیشه از آدمایی که باید دستور بالای سرشون
سلام . زمان داره به سختی میگذره
اون شب که بشقابارو پرت کردم
بعدش رفتم تو باغچه همه گلایی که خودم پرورش دادمو کندم .
از ریشه کندم
صبح روز بعد هرسه بشقاب کاملاسالم بودن و من از باغ آوردمشون
دیروز کمی درس خوندم
امروزم باید بخونم و تا سال دیگه اين روند ادمه داره  . فکر ادامه اين روند  حامو بد میکنه
یه چیزو میخوام واسه خودم تا همیشه تعیین تکلیف کنم
 هیچکس نمیمونه . دوستای  وبلاگی بالاخره همه میرن . نباید ازشون بخوام بمون
البته خودم حتا اگه سه سال هم
به خودم قول داده بودم که دامنه ی انتخابم فقط دیوان حافظ باشه.دو هفته ای هم تایم گذاشتم براش.غزل های مختلفو نشون کردم. خط کشیدم. بيت اصلیشو های لایت کردم.اصلا رفتم حافظ جیبي و یه هایلایتر گرفتم که تو مسیر رفت و آمدم حافظ بخونم. یه شب با حریر کلی غزل خوندم. از ری خواستم غزل پیشنهاد بده.ولی.امروز، در حالي که چهل و هشت ساعت از آخرین مهلتم برای ارائه به استاد گذشته بود، خودم رو در حالي یافتم که دیوان حافظ رو پام بود و دیوان شمس در دستم راستم و غزل
امروز به اندازه ی دیروز خوب نبودم. کمتر کار کردم اما تا ساعت ۱۲ بيدار میشینم به کار. امروز تا الان فقط کتاب خوندم از الان به بعد خورده کاریامو انجام میدم. عصرم رفتم بيرون خرید. یه مانتوی معمولی البته پاییره شد چهارصد تومن :/ خیلی معمولی بودا هرچند سادست و من دوسش دارم اما خب. بيخیال  فردام قراره با مهسا و ساجده بریم بيرون واسه همون رفتم لباس خریدم چون لباس گرمام همه شمالا و نیاوردم هیچی. هوام خب حسابي اينجا سرده. همین کم حرفی منو ببخش. نمیدونم چ
خب، من سال‌های سال گیمر بودم، درست و حسابي.خیلی بازی می‌کرد، خیلی خیلی نه، ولی خیلی.تا کی؟ تا همین پارسال هم گاهی با بچه‌ها می‌رفتم کلوپ، اصلا یه دنیای دیگه داره، یه حس عجیب.درهرصورت الان دیگه اصلا بازی نمی‌کنم.بحث کنکور باعث می‌شه دلم نخواد برگردم سمتش ولی دلیل ترکش هیچوقت درس و کنکور نبود.یه روز، حتا یادم نیست کی بود، رفته بودیم کلوپ. فیفا بازی می‌کردیم (-اينو ولی یادته :|) تو پی ای اس(چرا همه می‌گن پی اس؟!) بدک نیستم، ولی تو فیفا هیچکی حر
حال گیری کردم ازش حسابي .
امروز دورهم بودیم ، دوست دخترشم اومده بود ، وارد که شد به دوست دخترش اشاره کردم که بيا کنار من جا هست بشین ، اونم نشست.
هیچی آخرش که داشتیم خداحافظي میکردیم همه از هم ، رفتم تو چشماش نگاه کردم گفتم آقای فلانی ، دوست دخترتون رو چرا معرفی نکرده بودین ! چقدر خوبه و به درد جمع میخوره حرفه اش.
آقا اين رو میگی رنگش زرد شد ، سرخ شد ، کبود شد ، دوست دخترشم انصاف خیلی دختر گلیه.
بلافاصله هم خداحافظي کردم اومدم.
همین که فهمید
من دوست داشتم آسمان باشم اما هر چه بالاتر می رفتم اون بالاتر بود! وقتی چند روز از سرم گذشت تصمیم گرفتم دریا باشم، رفتم کنار رودخونه و  خودمو انداختم توش وقتی اومدم بيرون فقط سردم بود و به وسعتم اضافه نشده بود! سرم رو ت دادم و گفتم: من مدتهاست راه رو اشتباه رفتم، من دوست دارم درخت باشم. رفتم بالای تپه رو به روی درخت کِنار ایستاده ام و دوتا دستم را به عرض شانه کشیدم. میشه گفت موفق آمیز بود ولی پرنده ای مرا برای ساختن لانه اش انتخاب نکرد! 
خنده
چند نوع خداحافظي داریم
دو نوعش رو خیلی استفاده کردیم و میکنیم
نوع اول اينکه اگه طرف اينجوری بود یا یا یا یا یعنی کلا منحنی لبخندش به سمت بالا بود و گفت خدافز! یعنی امید است در آینده ببينمت یا ملاقات و سلام مجدد با تو رو دوست دارم
نوع دوم که دقیقا مخالف خدافزی بالاییه، اينه که منحنی لبخند به سمت چک و چونه ست و چندتا معنی داره که مختصراً بهش اشاره میکنم
یعنی اصلا باهات حال نکردم
یا برو که شرت کم شه
یا برو گم شو
یا دیگه نمیخوام ببينمت
یا .
حواسم
ازون جایی که من خیلی آدم با حوصله ای هستم :/ و عاشق سریال مریال:// یه انیمه ی ۳۶۶ قسمتی رو میخوام ببينم:/ ولی خب درست در همین لحظه که اين رو نوشتم یادم اومد که بهم گفته بود ساوت پارک رو ببينم و من چون اصن حوصله ی چیزای طولانی رو نداشتم ندیدم :/ و الان نميتونم با خیال راحت برم بِلیچ ببينم :// و اصن من هر کاری میکنم حتما باید یه چیزی توش باشه ://اين مازوخیستی از کجا نشأت میگیره?:// به طور کلی ا هر چی باعث میشه آدم حسای مسخره پیدا کنه متنفرم :/ ا آهنگ چِلْسی م
ازون جایی که من خیلی آدم با حوصله ای هستم :/ و عاشق سریال مریال:// یه انیمه ی ۳۶۶ قسمتی رو میخوام ببينم:/ ولی خب درست در همین لحظه که اين رو نوشتم یادم اومد که بهم گفته بود ساوت پارک رو ببينم و من چون اصن حوصله ی چیزای طولانی رو نداشتم ندیدم :/ و الان نميتونم با خیال راحت برم بلیچ ببينم :// و اصن من هر کاری میکنم حتما باید یه چیزی توش باشه ://اين مازوخیستی از کجا نشأت میگیره?:// به طور کلی ا هر چی باعث میشه آدم حسای مسخره پیدا کنه متنفرم :/ ا آهنگ چلسی ماند
گاهی وقتا دلم از دستت خیلی ناراحت میشه، ولی اصلا نميتونم باهات حرف بزنم، نمیذاری باهات حرف بزنم، زود ناراحت میشی، زود کوچیکم میکنی، زود حق حرف زدن و اظهار نظر رو ازم میگیری حتی اگه اين جمله ها رو‌هم بگم اول به چیزی که تو فکر خودته فکر میکنی نه ناراحتی که تو دل منه
من میمونم و یه دنیا غم و یه شب که صبح نمیشه بگو براش چیکار کنم
اين چه عشقیه که بغضم میگیره و نميتونم هیچی بگم؟ 
الان دوس دارم سیگار بکشم و توی اتاق کوفتیم بشینم و سیگار بکشم و احتیاج نداشته باشم که هیچ پنجره ای رو باز کنم و احتیاج نداشته باشم که نگران چیزی باشم .و سیگار بکشم :/ من زیاد اينکارو نمیکنم ولی مامانم اصلا متوجه نیست ‌‌ اصلا منطقی نیست .من نميتونم بخوابم و یه عوضی همه ش تو سرم داره سیگار سیگار می‌کنه :/// و اين قضیه داره مخمو میخوره .من واقعا نمیخواستم اين موضوعو اينجا بنویسم:/
آخرین پاکت سیگارو در حالي که سه تا نخ توش بود طی یه دعوای کاملا بي اس
جاتون خالی یه کار اداری داشتم تا رفتم تو اتاق آقای مسئول
دیدم ترش کرده
اخماش تو هم دیگه
تا رفتم توضیح بدم
گفت کارتون؟
گفتم یک سوال داشتم خدمتتون.
حرفمو قطع کرد و گفت فقط اگه کوتاهه بگید!
الان یکی برام "شعور" رو به چند زبان زنده دنیا ترجمه کنه خواهشا
من در جواب اين جناب چی بگم خوبه؟
آخه شلغم! من اگه کاری نداشتم که نمیومدم چشمامو با چهره ی نورانی تو مثل جرقه ی جوشکاری آسیب بزنم که.
الان من سوالمو با چه خط کشی اندازه بگیرم برات تا تو خودتو موظف بد
امروز بعد از امتحان روانشناسی نرفتم با بچه‌ها بچرخم و هی حرف بزنیم و بخندیم.رفتم اما حالم خوب نبود.خداحافظي کردم و گفتم اين بار دیگه باید محکم باشم.باید انجامش بدم.همان طور محکم‌طور راه میرفتم و شهر را میدیدم که در غبار وحشتناک،حال داستان های سورئال را پیدا کرده بود.
مرکز مشاوره بسته بود.لعنتی!شماره‌اش را برداشتم که بعد زنگ بزنم.خودم را روی زمین می کشیدم و جلو میرفتم.آدم ها ماسک زده بودند.همه از دم.دستم را دراز کرده بودم و با انگشت هایم دیو
الان دوس دارم سیگار بکشم و توی اتاق کوفتیم بشینم و سیگار بکشم و احتیاج نداشته باشم که هیچ پنجره ای رو باز کنم و احتیاج نداشته باشم که نگران چیزی باشم .و سیگار بکشم :/ من زیاد اينکارو نمیکنم ولی مامانم اصلا متوجه نیست ‌‌ اصلا منطقی نیست .من نميتونم بخوابم و یه عوضی همه ش تو سرم داره سیگار سیگار می‌کنه :/// و اين قضیه داره مخمو میخوره .من واقعا نمیخواستم اين موضوعو اينجا بنویسم:/
آخرین پاکت سیگارو در حالي که سه تا نخ توش بود طی یه دعوای کاملا بي اس
سلام
یک:
تو پست قبل منظورم از طلوع و غروب،طلوع و غروبِ یه قلب بود،یه قلبي که بيست و پنجم فروردین نود و هفت پر عشق شد،و پونزدهم دی ماه،سرد شد،همه ی اون عشق شد خاطره واسش،پر پر شد،له شد،نا امید شد،گریه کرد،زار زد،زجه زد و در نهایت و مُردهمین قد بسه:)
دو:
روزای خیلیییییی گسل کننده ی گندی رو میگذرونم،دیروز حال روحیم اصلا خوب نبود،مازیار فلاحی گوش دادم و ساعت کش اومد،ساعت شیش زنگ زدم مرجان گفت دوشنبه و سه شنبه امتحانا لغوه،داشتم به بدبختی درس
چی باعث شد صبح جمعه مث اسکلا خوشحال و شاد و خندان و گوگولی و مگولی و بي غرولند ساعت 5 بلند شم؟ نمیدونم! ولی از بس خوشحال و شاد و خندان و گوگولی و مگولی و بي غرولند بودم که یه ساعت دیگه هم خوابيدم :) بعدم پا شدم وسایلامو حاضر کردم و رفتم کتابخونه :) 
تایم ناهار رفتم خیر سرم دو لقمه کوفت کنم. بعد یه پسره زل زده بود بهم :/ واقعا واقعا زل زده بود و اصلا نمیدونم چرا اون جوری ترسناک نگاه میکرد؟ اخه از اون قیافه های بد نداشت از اون قیافه های مثبت و دکتر مهند
برا فردا مشق دارم ولی دلم نمیخواد بنویسم. میگم فوقش یه نمره‌ست دیگه. اصلا رو نمره‌ی اين درس حساب نمیکنم. اصلا هم ازش خوشم نمیاد. فقط پاس شم بسه. البته میخونم که تا جمعه حل کنم تمرینشو. ولی اينکه الان فشرده بشینم به حل کردنش اصلا حوصله‌شو ندارم تو اين وضعیت. استاده امسال از کانادا اومده. من اگه جاش بودم همین فردا با اولین پرواز برمیگشتم کانادا. واقعا به چه امیدی برگشته؟ ( البته اگه دو هفته پیش بود می گفتم تصمیم درستی گرفته)
نمیشه فهمید چی به چیه
رفتم دم اتاق مدیر مجموعه. گفت بيا تو، آشنا هست اينجا. ببين می‌شناسی؟
به محض اين که وارد شدم، سلام کردم و زل زدم به موهای سفیدشده‌ی آقای ح. و گفتم بله، می‌شناسم. آقای ح. هستن.
مدیر رو کرد به آقای ح. و گفت: شما چی؟ ایشونو می‌شناسی؟
آقای ح. گفت بله، دوره‌ی آخری که من تدریس داشتم، دوره‌ی اين خانم بود.
گفتم به ما اکسل یاددادن و فوتوشاپ! تازه فوتوشاپ نصفه‌موند.
مدیر گفت چه یادشه! و خندید. اما من هم‌چنان با ناباوری زل زده‌بودم به آقای ح. و دلم می‌خوا
شهریور که میرسه دیگه استرس شروع میشه. استرس انتخاب واحد، استرس امتحانات، استرس جمع کردن کارای تابستون، استرس مسافرت .
 
خداروشکر تونستم 4 واحدمو پیش ترم کنم، 23 واحد هم اين ترم برمیدارم، میمونه 3 واحد اختیاری که استاد راهنمامون گفت اونو میتونیم برات نامه بزنیم و اجازه بدیم برداری ترم بعدتر. و اين یعنی من ترم هشت وارد ارشد میشم و یه سال عقب نمیفتم *__* البته چه شود امتحانات!! زنده میمونم فقط ! 
 
از اپلای کردن منصرف شدم باز. اين دو سال رو هم سر میک
واقعا اين چجور تعزیه هایی هست ک تو ماه محرم اجرا میکنن ؟ 
خیلی بي کیفیت و مسخره اجرا میکنن جوری که بيشتر مضحکه خاص و عام میشن 
پارسال ی تعزیه رفتم شمر جا موبایلى داشت و شلوار جین آبي
حرمله ساعت داشت ،اون یکی کفش اسپرت قرمز پوشیده بود اصلا ی وضعی بود 
امتحان دینی داشتیم نشسته بودم گریه میکردم سر پنج درس! اخر هم نامردی نکرد از درس شش هم داد در حالي که ازش پرسیدیم! اگه حساب کنه زیر 18 میشم اگه حساب نکنه بالای 18 و اگه زیر 18 شدم میرم اعتراض میکنم
باعد رفتم خونه ی زهرا کتاب عکاسی نورسنجی رو دارم میخونم فعلا اولاش که همش بلد بودم فقط بخش هیستوگرام که کامل توضیح نداده بود اندازه ی یک جمله باید برم تو اينترنت و بخش وایت بالانس:/// اصلا پارسال بهمون نگفتند به اين علت و اينجوری خوبه و .! فقط از یک موضوع خ
 
1. در وصف آلودگی هوای امروز همین بس که ماشینا با چراغ مه شکن روشن راه میرفتن :) زیباست دیگه.
2. بالاخره امروز رفتم بيرووووون ^_^
اينجوری که از مدرسه اومدم بيرون سوار ماشین شدم و دیدم که مامانم برام ناهار آورده تو ماشین بخورم :)) عاشقش نشم؟ 
بعدم رفتیم و برا ری ری بالاخره کادو تولدشو خریدم ^___^ الان کابوسم اينه که تا روز تولدش کادویی که براش خریدمو بخره :|
کلاه و شال گردن براش خریدم. یعنی اگه بيست تا مغازه رفتم، هر بيست تاشو گفتم "آقا شُلاه کال گردن
1- سلام به همه (البته اگر همه ای باقی مونده باشه و کسی به اين کلبه ی تارعنکبوت بسته سر بزنه!)
2- من برگشتم ولی هنوز مطمئن نیستم بمونم یا نه؟ (لابد میگید حالا اون موقع که بودی چه گِلی زدی به سر فضای مجازی که حالا بزنی؟)
3- ببخشینا یهویی بي خبر درِ اينجا رو تخته کردم و تنهاتون گذاشتم! ( حالا حتما میگید ما که اصلا متوجه نشدیم! مگه رفته بودی؟ همینجا بذار اول کاری یه حکایت برات تعریف کنم، میگن گنجیشکه به درختی که روش نشسته بود و میخواست از روی درخت پر
هر سال اين موقع توی مسجد بودم وقتی توی ایوان خونمون می ایستیم مسجد رو میبينیم ولی امسال اصلا حسش رو ندارم اينقدر منفعل شدم که حتی نذری ها هم نمیرم بيست و چهار سال رفتم از لحظه ای که تونستم بفهمم فرستادنم توی غذاخوری مسجد گفتند تو نوه حاج حسنی نذرم نذر پدربزرگته باید از مهمونای امام حسین پذیرایی کنی منم رفتم با عشق کار کردم نمی دونستم امام حسین کیه ولی میدونستم پدربزرگم آدم بزرگیه به حرمتش باید با جون و دل کار کنم بعد ها بزرگتر شدم شدم و شدم 
روز جمعه رو به خودم استراحت دادم و حتی لپ تاپ رو روشن نکردم
خونه رو تمیز کردم
ناهار پختم برای جمعه و شنبه که ناهار داشته باشیم
عصرش رفتم بيرون برای خونه خرید کردم
خسته نشدم اصلا
چون همیشه همه اين کارها رو انجام میدم و در کنارش ی تایم زیادی پشت میز می شینم
اينه که وقتی مثلا فقط کارهای خونه رو انجام میدم اصلا خسته نمیشم
ادامه مطلب
بيشتر از یک ساعت نميتونم پشت میز بشینم و درس بخونم:)) اينقدر رفتم و اومدم و دیگ خجالت میکشم و درکل دیگ حالم از درس خوندن داره بهم میخوره:)) نسبت ب اسکال هم فوبيا پیدا کردم:)) اصن دستم میخوره ب جزوه اش میخام جیغ بزنم:))
در کل امیدوارم ک "اولین امتحانِ" خوبي دربياد!
خب ما از ترم ۵ گروه بندی میشیم و خیلی از کلاسامون بر اساس همین گروهمونه.ما از خیلی وقت پیش تصمیممونو گرفته بودیم و دیگه درگیرش نبودیم.حالا الان که باید دیگه اسامی رو تحویل بدیم یه بحثی پیش اومد و گروه بالینی‌مون قشنگ پاشید از هم!فقط به خاطر خودخواهی یه عده!انقدر عصبي و ناراحتم که حد نداره.نمیدونم قراره الان چیکار کنیم اصلا!همه گروه های خوب هم پره!چقدر مسخرس که همین اخر کار که باید گروه جمع شه یهو اينجوری شد!از فکر کردن بهش هم خستم حتی.برام مهم
از حجم بيکاری و بي‌نتی تمام عکس و ویدیو و داکیومنتای تلگرامو چک کردم و اضافیشو پاک کردم و امشب هم رفتم سراغ آدیوها. اول اينکه به اين نتیجه رسیدم اونقدری هم که فکر میکردم صدام داغون نیس و اگه عمری بود و دوباره نت وصل شد برنامه اينه که به همه ویس بدم و همه مجبورن تحمل کنن تا بفهمن رئیس کیه.و دوم اينکه اصلا یادم نبود ویسای اين یارو هم رو اين گوشیمه و دچار یاس فلسفی یا حتی افسردگی حاصل از شکست عشقی شدم.
 
امروز با اينکه تعطیل بود ولی روز باحالي بود.
صبح که خانوم استاد مورد علاقه مو دیدم
بعدم رفتم حموم بعدم خابيدم.
به همین سادگی
بعدم رفتم مث خر فکر کردم و مث خر تو گل موندم.
بچه ها هیچوقت زیاد فکر نکنید که به روز من بيفتید.
هیچوقت
لعنت به
یک شیطانی چهارزانو نشسته توی مغزم که امشب برو عروسی. هفته‌ی پیش یک عروسی رفتم که مجلس بزن و بکوب در خانواده‌شان مسبوق به سابقه نبود، اما عروس خانوم جدید و البته آقا داماد خارجی، اين سابقه را ایجاد کردند. می‌گویم لابد بدم نیامده که دلم می‌خواهد امشب هم بروم، هان؟ :)
ریشه‌یابي که کنیم، می‌بينیم در اصل دلم می‌خواهد شیک و پیک کنم و لباس خوشگل موشگل بپوشم و بروم جایی، حالا عروسی باشد، مهمانی باشد، عزا باشد!، فرقی نمی‌کند. از بس لباس‌های تکرا
دراز کشیده بودیم تو هال و سرمونو گذاشته بودیم رو یه ن و داشتیم بازی میکردیم. قرارمون، یه دست من یه دست اون، بود. ولی عملا ده تا اون یکی من اجرا میشد.بعد من کم کم پلکهام سنگین شد و نفهمیدم کی پاشد از پیشم رفت. به گمونم یه نیم ساعتی خوابيده بودم.دیدم رفته تو اتاق من و خوابيده رو تختم و صدای موزیک گیمه همچنان شنیده میشد.گوشی رو از تو دستش درآوردم و گردن و دست و پاشو صاف کردم.گلی داشت تو اتاق من موهای مامان جوجه رو کوتاه میکرد.مامانش برام تعریف کر
سلام به همه خانواده برتری های عزیز
دختری 19 سالخ م و پشت کنکوری. امسال برای دومین بار میخوام کنکور بدم، با اينکه میدونم باید خیلی درس بخونم و تلاش کنم ولی اصلا متوجه نیستم و تنبلی میکنم. اصلا انگار نه انگار که کنکور دارم.
هدفم رو هم که اصلا اصلا نميتونم بي خیال بشم، یعنی هدف بزرگی در ذهنم دارم ولی تلاشی نمیکنم، درس خوندن رو شروع میکنم و چند روزی خوب میخونم ولی یهو ول میکنم و چند روز نمیخونم . انگار هیچ تمرکز و توجهی به درسم ندارم. هیچ وقت هم ن
من احساس میکنم خنگ شدم چون اين ترم از اول درس خوندم ولی هم چنان الان فکر میکنم کاش بيشتر وقت میذاشتم برای گوارش در حالي که واقعا وقت گذاشتم! اما به احتمال زیاد به خاطر اون یک هفته ایه که فکر میکردم بيشتر وقت دارم ولی فهمیدم در حقیقت ندارم. نمیدونم اصلا فقط انگشتامه که داره مینویسه ولی تحت فشارم. دلم میخواد زودتر فردا بشه و یک پشت امتحان خوب داشته باشم اما خب لازمه اش اينه که خوب بدم و لازمه اش اينه که امروز خسته نشم. نمیدونم چون نگرانم فکر میکن
جایی از برکلی خوندم: حقیقت خواست همگان اما مشغله تعداد اندکی است.» به خواسته و مشغله های خودم زیاد فکر میکنم. به اينکه در حال حاضر کجا هستم و میخوام به کجا برسم. آیا باید کتابفروشی بزنم یا مغازه داری به من نمیخوره آن هم کتابفروشی که با وضعیت مطالعه کنونی محکوم به شکست خوردن و ورشکستگی ست. روزهای اخیر در پادگان باغ خان کتاب مغازه خودکشی را خواندم. حس میکنم مرگ همین نزدیکی هاست. وقتی دیروز برای کمیسیون خدمت سربازی پیش روانشناس و بعد روانپزشک
دیروز به خانوادم زنگ زدم اينترنتی بلیط گیرم نیومده میرم فردا ترمینال جنوب اگر تونستم بلیط بگیرم میام وگرنه میمونم خانوادمم بشدت اصرار داشتن بيا منم صبح بيدار شدم ساعت ده رسیدم ترمینال تمام تعاونی های بلیط فروشی رو گشتم اصلا اتوبوس نداشتند برای شهرمون حتی مرکز استان منم یادم بود دوسه تا استان ماشیناشون از استانمون میگذره رفتم تعاونی که همیشه میرفتم گفتم آقا برای اين سه تا شهرم بلیط ندارین یک دفعه یکی از پسرای بلیط فروش شهرمون از عقب گفت خ
جایی از برکلی خوندم: حقیقت خواست همگان اما مشغله تعداد اندکی است.» به خواسته و مشغله های خودم زیاد فکر میکنم. به اينکه در حال حاضر کجا هستم و میخوام به کجا برسم. آیا باید کتابفروشی بزنم یا مغازه داری به من نمیخوره آن هم کتابفروشی که با وضعیت مطالعه کنونی محکوم به شکست خوردن و ورشکستگی ست. روزهای اخیر در پادگان باغ خان کتاب مغازه خودکشی را خواندم. حس میکنم مرگ همین نزدیکی هاست. وقتی دیروز برای کمیسیون خدمت سربازی پیش روانشناس و بعد روانپزشک
بالاخره پی کارم رو گرفتم و تامام. 
بعد از حدودا یه سال، رفتم آزمایشگاه دانشکده، خیلی ها اپلای کردن و نیستن، اونا که موندن هم رفتنین.
همچین که پام رو گذاشتم اونجا و دیدم چقد خالیه. ناراحت شدم واقعا. واقعا گلبم گرفت.
چی شد که اينجوری شد. هر کی رو میبينی داره اپلای میکنه. خستم کردین دیگه.
اه، مرسی.
سفرت سلامت اما، به کجا میری عزیزم قفس تموم دنیا .
به سمت انزوا کشیده میشم.
اول‌ها,اوایل مهر و رفتن به دانشگاه و اينا خیلی خوب بود,هر روز صبح به صبح پا میشدم میزدم بيرون.
میرفتم کتابخونه,رفتم کلاس آلمانی نوشتم,رفتم ساز یاد بگیرم,برنامه درسای دانشگاه رو بخونم یه سری درسا رو برم یه سری رو نرم,کلا خیلی خوب بود و همش بيرون بودم و حال خودمم خوب بود.
بعد نمیدونم چی شد الان یکی دو هفته است نه کلاس آلمانی رو رفتم نه خوندمش نه ساز رو رفتم و نه دانشگاه, باز اومدم همش تو خونه نشستم,باز همش اومدم در اتاق رو
از 6 مرداد که بستری شدم و بعد از یک ماه اومدم خونه و رفتم علوم پایه دادم ( بابام برد و اوردم) و باز بستری شدم و باز اومدم خونه و باز بستری شدم و باز اومدم خونه و دیروز و امروز که پرتو رفتم و اومدم و اصلا به تغییرات آب و هوا توجه نکردم. دمای بدن من که کلا با دارو ها  و سلولام کنترل میشه. یا یخ یخم یا داغ و تب آلود :))کوتاهی و بلندی شب و روز هم که از بس داخل اتاق هستم نمیفهمم :))
 
+ فک کنم واقعا داره بوی مهر میاد. امروز یه چیزایی حس کردم. بر خلاف جیغ های ما
رفتم اتاق عمل. مامانم گفت به کمرم امپول نزنن. خب در نتیجه بي حسی موضعی بود فقط. تجربه جالبي بود. بعد از شکستگی سرم تو بچگی اتاق عمل ندیده بودم دیگه. وزن منم سوژه ای شده بود. سعی میکردن با شوخیاشون فضارو تلطیف کنن. درست گفتم؟ اصلا تلطیف یعنی چی؟ بيخیال. درسته درد داشت. یه چیزیو محکم اولش میکشید رو زخمام. اما الان خوبم. امشبم احتمالا میریم تهران. یه خورده گشنمه. یه خورده که نه. خیلی گشنمه. امروز اصلا کار نکردم از صبح داستان داشتیم. :((( بيشتر ناراحت او
۰. صبح داشتم میرفتم که چشمم افتاد به تابلوی برلینکتونخداوندا منهتن هم برلینکتون اوردهو چنین شد که وقتی عصر بریدم و خسته شدم رفتم برلینکتونو دنیایی دیدم از خروارها کفش و کیف و لباس و هزار چیز دیگهنه چیزی لازم داشتم و نه میتونستم توی اون انبار کاه چیزی پیدا کنم و نه به نظرم خیلی هم ارزون بودن.باید چک کنم که مالیات هم رو قیمتش اومده یا نهاين شد که به گرفتن یه عکس از یونین اسکور زیبا بسنده کردم و رفتمولی حداقل فهمیدم صابون مایع برا
بين برگ ها بودم آسمون رو هم می دیدم دلم می خواست تا اون ور کوه برم دیگه چیزی تا پروازم نمونده بود اما درخت رو ت دادن از اون بالا پرت شدم روی چمن اشتباه کردم از درخت دور شدم 
از ترس جیک جیک می کردم هر کس می اومد نوک می زدم در می رفتم تا اين که گفتم شاید یکی باشه من رو برگردونه اون بالا سر درخت 
یکی اومد راحت رفتم توی دست هاش دلم گرم شد قشنگ حرف می زد بهم امید می داد حرف هاشو می فهمیدم اما خیلی دیر فهمیدم قراره تا ابد داغ درخت و پرواز به دلم بمونه 
دیروز 8:30 صبح شیفتم تموم شد و به سمت خونه پرواز کردم.
اندک مسیری با متروی جان رفتم و دیدم که نه نميتونم!
کلی وسیله همراهم بود و من نیز خسته واندک خوابالود.
اصلا یکی از دلایلی که به ازدواج و تشکیل خانواده راغبم همینه!!  
یکی باشه بياد دنبالم وظیفه خطیر حمل وسایلم بندازم گردنش!
چی میگفتم؟؟؟آهان بله خلاصه سوار تاکسی شدم و خانوم و اقایی نیز صندلی عقب نشسته بودن
جلو نشستم ومنتظر.
راننده هم کماکان داد میزد که . یه نفر!
یکم اينور نگاه کردم اونور
ولی یکی دیگه از دلایلی که دوست دارم نقاشی کنم اينه که من با کلمات نميتونم سر و کله بزنم
همیشه یه چیز تو ذهنمه و یه چیز دیگه از دهنم میاد بيرون و یا اصلا نميتونم چیزی بگم و نوشتنمم خوب نیست. نميتونم یه جمله ی درست و حسابي بسازم.
دوست دارم بتونم احساسات و حرفامو بکشم، رو کاغذ بيارم، رنگ بپاشم روشون
دوست دارم بتونم حالت های بدن و چهره رو خوب دربيارم تا به بقیه بفهمونم من( یا اون کاراکتره) چه احساسی داره
میخوام یه منظره رو اونقدر خوب بکشم که بتونم ا
سلام خوبين؟
موضوع امروز لیموشو بدم هلوشو بدم
خوب بریم سر اصل مطلب
اصلا چرا باید توعروسی ماء الشعیر بخوریم
اصلا چرا اسم هلو اورد نمیگی یکی منحرف باشه  تو خونه
اصلا چرا گفت لیموشو بدم هلوشو بدم اون هیچی نگف بش لیمو داد خودش هلوـ
چرا باید ذهن مارو خراب کنه
 
همین الان از بيرون میام
دوستم قراره بياد خونمون و من رفتم خرید
۴۴ تومن توی فروشگاه وسایل صبونه و مایع لباسشویی خریدم
۲۲ تومن یه مسواک معمولی معمولی
و ۶۸ تومن جا پنیری و جا کره ای برای صبونه به همراه جا مربایی :|
یعنی در عرض کمتر از یه ساعت من بالغ بر ۱۳۵ تومن خرج کردم
بالغ چون نوک مداد و رومه هم خریدم :|
اصلا بالغ بر ۱۴۰ تومن 
اُفففففففففف
میدونید همیشه یه نگرانی هست
که نکنه .
در هر مسئله ای
اين نکنه ارام و قرار نداره جز با یاد خدا که هر چی خودش صلاح بدونه
همون حرف همون دستور العمل ازتو حرکت .
واقعا حتما دلیلی داره که یه همچین جایی خدمت میکنم !
شاید اين هم جزئی از روند تایید باشه
اما میتونم بگم تمام فکر ذکرم اصلا اينجا نیست .
کارمو خوب انجام میدم طوری که جای حرفی نمونه
اين چند مدت چقدر اتفاقات پشت سر هم میفته
همین بعد از ظهر بود که به دوستم میگفتم که اصلا قابل مقایسه نیست
اگر
اصلا بگذارید برایتان همه چیز را از سیر تا پیاز تعریف کنم .
۱۳ سالم که بود عاشق پسرِ دوستِ پدرم شدم.
بعد از اون در ۲۳، ۲۴ سالگی عاشق مهندس شدم به غلط.
فکر نمیکردم دیگر بتوانم کسی را دوست داشته باشم.
ماه گذشته داشت علاقه ای بين من و معلم شکل میگرفت.
نميتونم توصیف کنم که چقدر اين انسان وقیح و بد بود.
اول که فهمیدم دوست دختر داشته که بعد از کلی موس موس کردن و آسمون و ریسمون بافتن و کتمان کردن مجددا خر شدم.
رابطه مان خوب بود.
تا زمانی که امشب خر
آخر هفته خوبي نبود. نه درس خوندم نه رفتم بيرون. عوضش چهارشنبه مریض شدم و اين دو روز داشتم ریکاوری میکردم. برای اولین بار توو عمرم سرم زدم. و خلاصه.
دیشبم اومدم درس بخونم اونجوری شد انرژیم افتاد. با بچه ها کارتون دیدم.
 
الف هم داره ادا های ز رو در میاره؛ بچه بازی. و میدونین چیه: به من چه ربطی داره مشکل اونا اصلا؟ :/ آدمای پر رو.
 
الانم داشتم فکر میکردم نوجوونی چه خوب بود ؛ توو رویاهامون زندگی میکردیم. نمیدونستیم دنیا قراره اينقد زشت بشه یه روزی.
رفتم مدرسه چه خوش گذشت آب اصلا نبود هی میرفتیم تو دفتر مدرسه خخ+مجری بودم واسه دعوت مسئولین بهم چندتاجمله گفتن که از حفظ بگم بعدش من کم نیاوردما گفتم ولی وقت نشد بگم برای ایراد سخنرانی خو یکی نیست بهشون بگه چرا از حفظ باید بخونم هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دم رئیس اداره آموزش و پرورشمون گرم بنده خدا خیلی خوب بود دم سرهنگم گرم که نیم ساعت تو سخنرانیش از من تعریف کرد خخخخانقدر محکم و بلند خوندم که خودم از خودم ترسیدم خخخخخبهم گفتن عالی خوندمممم
فتنه آخرزمان اندرندای فاطمه است/راه حل آن همیشه درولای فاطمه است/دشمنان ازروی کینه ضربه برحیدرزدند/مرتضی باگریه هایش دررثای فاطمه است/با ولایت محوری هامیشود آباددین/هر بصیرت میرسد لطف وعطای فاطمه است/باشهیدان خدایی راه حق پیدا شود/اين مسیرجاودانه ازصفای فاطمه است/دشمن وغرب ویهودی همره شیطان شدند/جنگ آنها در حقیقت باخدای فاطمه است/فتنه هاشان بيشمار وشیعه درمظلومیت/درجهان یارولایت آشنای فاطمه است/وحدت وصبر وبصیرت شد پیام حضرتش/جانفشانی
آزمونم طبق پیشبينی قبل خیلی بد بود. یعنی از خودم توقع بيشتر نداشتم با روزی یکی دو ساعت درس خوندن.
بعدِ آزمون چند کلمه ای با یه دخترخانوم همکلام شدم. از من کوچیکتر بود. اونم نظام قدیم بود. اومدیم بيرون باباش اومده بود دنبالش. دلم خیلی گرفت. اون طرفا روزای عادی هم تاکسی رد نمیشه چه برسه ظهرِ جمعه. تنهایی راه افتادم و تا خونه آهنگ گوش دادم و از سرما به خودم لرزیدم. از ظهر شدیدا پا درد گرفتم ولی پیاده اومدن بهتر بود تا اون بخواد بياد سراغم.
ساعت پنج
داشتم فکر می‌کردم نصف و یا حتی بيشتر از نصف درگیری‌های ذهنی من، ناراحتی‌هام و ضدحال‌هایی که خوردم، به خاطر چیزهایی بوده که نباید می‌دیدم و دیدم. یا نباید می‌شنیدم و شنیدم یا نباید می‌دونستم و فهمیدم.
یکیش همین چهارشنبه‌ای که گذشت. به ظاهر روز خیلی خوبي بود. واقعا هم تا یه جایی روز خیلی خوبي بود. در واقع از حدود ۹ تا ۴ و نیم بعدازظهر روز خیلی خوبي بود، اما ۴و نیم بعدازظهر من چیزی رو دیدم که نباید می‌دیدم. چیزی که نمی‌تونم از ذهنم بيرونش کن
داشتم فکر می‌کردم نصف و یا حتی بيشتر از نصف درگیری‌های ذهنی من، ناراحتی‌هام و ضدحال‌هایی که خوردم، به خاطر چیزهایی بوده که نباید می‌دیدم و دیدم. یا نباید می‌شنیدم و شنیدم یا نباید می‌دونستم و فهمیدم.
یکیش همین چهارشنبه‌ای که گذشت. به ظاهر روز خیلی خوبي بود. واقعا هم تا یه جایی روز خیلی خوبي بود. در واقع از حدود ۹ تا ۴ و نیم بعدازظهر روز خیلی خوبي بود، اما ۴و نیم بعدازظهر من چیزی رو دیدم که نباید می‌دیدم. چیزی که نمی‌تونم از ذهنم بيرونش کن
از بيمارستان ا اومدیم بيرون ، که مسئول استعداد درخشان دانشگاه زنگ زد و گفت ، بنیاد نخبگان گفته که دانشگاه کار کنی ، بعد بيمارستان با مترو رفتم دانشگاه اصلی ، اونجا خانم ش بهم گفت که بخش بين الملل باید کار کنی ۲۰ ساعت در ماه که باهات راه میان ، رفتم پیش خانم ج ، پسره پشت میز خوشحال شد گفت به جا من اومده ،
ادامه مطلب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب