نتایج پست ها برای عبارت :

دختر مامانم شدی

عمه مامانم به مامانم میگه منو نداری توی اینستاگرام ؟ مامانم میگه من اصلا نمیام اینستاگرام، حوصله این چرت و پرت ها رو ندارم !من لبخند ملیحی میزنم و از صحنه خارج میشم . آخه من در جریانم که مامانم میشینه این سریال مسخره های کره ای رو از تلوزیون وطنی میبینه بعد توی اینستاگرام میگردد دنبال اون تیکه هایی که توی تلوزیون سانسور شده و اونا رم میبینه !!
دو سال پیش، عید غدیر از درب یک مسجدی داشتیم می آمدیم بیرون، که مامانم با همکار قدیمیش روبرو شد. من و مامانم بودیم و اون خانوم و دخترش.
من زیرکانه رفتم جلو و گوش وایستادم.
مادرم شروع کرد احوال پرسی کردن، دخترک گفت رتبه کنکورش شده زیر دویست و می خواد بره دانشگاه فرهنگیان.
مامانم همونجا دعواش کرد، گفت برو حقوق بخون و بشو به خانوم وکیل خوب، حیف تو نیست با این رتبه می خوای معلم بشی؟
من همون جا تو دلم مامانم رو دعوا کردم، گفتم اجازه بده دخترک کارشو ب
عرضِ سلام و ادب خدمتِ همه ی عزیزان
چند وقت پیش یه واسطه ای، یه دختر خانومی رو به مامانم معرفی کرد و گفت ایشون گزینه ی خوبی هستن واسه ازدواج با داداشم، داداشم و مامانم به همراهِ عمه م، رفتن به دیدنِ اون دختر، و قرارشون توی یه کافه بود و اون دختر خانوم هم و زن داداشش اومده بود.
داداشم ایشون رو نپسندید، هم اینکه از نظر ظاهری دلخواهش نبود هم اینکه از پوششِ اون دختر خوشش نیومد (دختره مانتو جلوباز پوشیده بود و در کل حجابش موردِ پسندِ داداشم
لیست نامهای زیبای دخترانه شیک و جدید
برای مشاهده اسم های زیبا و شیک دختر قسمت زیر را ببینید:
اسم دختر
قشنگ ترین نام های دختر برای فرزند دختر
اسم دختر شیک با ریشه های مختلف
اسم دختر ترکی شیک
اسم دختر کردی شیک
اسم دختر لری شیک
اسم دختر شیک فارسی
مامانم یک کتاب داشت به اسم کلید و راه های گفتگو با نوجوان همچین چیزی بعد یادمه کلاس ششم بودم رفتم کتابخونه مامانم اونو برداشتم خوندم فقط به خاطر اینکه هروقت مامان یک کاری طبق اون کرد من برعکسشو انجام بدم:///
 
 
بعله همینقدر لجباز:/// البته دیگه یادم نمیاد کامل خوندمش یا کردم یا چی ولی الان دست ابجیم دیدم یاد این افتادم
 
 
یک چیز مسخره و مسخره:// داشتم غر میزدم
-اه من فلانو میخام
مامان گفت
-مگه این چشه
- اثر نداره
- پس چرا برای ما اثر داره
 -چ میییی
سیم‌کارت مامانم به اسم منه.هر سال، روز تولدم، اپراتور بهش اس‌ام‌اس می‌ده تولدمو تبریک می‌گه. و مامانم هم بلافاصله بعدش میاد تبریک می‌گه بهم.این مدل تبریک گفتنشو نمی‌خوام. نمی‌دونم چجوری اون پیامک لعنتی رو غیر فعال کنم. خیلی رو مخمه.
اوایل هفته::
مامانم:یاسمن! چهارشنبه آیین نامه داری!بشین بخون!
من:(شبش زنگ زدم یگان بش گفتم آیین نامه شو بده ببینیم چگونه کتابیست!)
من:(صبحش مجدداً زنگیدم به یگان و کاشف به عمل اومد که دیشب یادش رفته بوده کتابو بم بده! یکی از یکی داغان تریم!)
سه شنبه::
مامانم: فردا آیین نامه س!خوندی؟!
من:(کف دستمو کوبوندم به پیشونیم!) راسی یگان کتابو نیاورد مامان؟!؟ن؟!؟ بیخی هفته بعد امتحان میدم! الان آبروم میره!
بابام:نه همین فردا برو آشنا شی که ازین به بعد بشینی بخو
مامان و بابام کفش ست خریدن و باهم‌میرن پیاده روی
بابام‌تقریبا هر روز برای مامانم پاستیل میخره
و قبل از اینکه لیوان هویج بستنیشو بخوره میپرسه مامانتون خورده؟!
(بعضی وقتا فکرمیکنم نکنه مامانم حاملست)
مامانم پیاله ی آخر‌ماست رو برای بابام‌نگه میداره و آروم‌بهم میگه دیگه به طور کامل پامو از خونه زندگیشون بکشم بیرون،مگه بابام با یه حقوق چقد میتونه به بچه هاش کمک کنه؟!
بابام بهم میگه این‌چند روز‌که اینجام من ظرفارو بشورم
مامانم میگه شام در
دیروز یکی از اقوام مامانم ازش پرسیده دخترتون درسشو تموم کرده؟
مامانم با حالت تعجب گفته نه من دختر هنوز سال سو
بعد گفته مگه دخترتون میولوژی نمیخونده؟
مامانم دیگه بیشتر تعجب کردهتوضیح داده نه دندونه
بعد بنده خدا گفته بود یکی بهش گفته دخترتون دوسال!!!!پشت کنکور بوده بعدم میولوژی قبول شده-_-
خداوکیلی تا چه حدحسادت دیگه؟
واقعا من تو زندگیم کاری به این ندارم که فلان قومم چیکار کرده یا نه مخصوصا اگه درسی باشه:/
اینم روی اون حرفایی شنی
خدا به دادم بر‌سه!
 
مامانم به دلایلی گوشی‌شو کوبیده تو دیوار =|
گوشی‌شم ک سنگ نیست هیچی‌ش نشه ، الان صفحه‌ش از حال منم داغون تره.
داستان از این قراره که
گیج خواب بودم ، مامانم بیدارم کرد و گفت : رمز گوشی‌تو بگو صبح میخوام ببرم مدرسه.
ادامه مطلب
مامانم تبلتش رو داده تا فیلم ها و عکس هاش رو منتقل کنم روی هارد و فایل های اضافی رو پاک کنم. کلی گیگ فیلم های 2-3 مگابایتی گروه های واتس آپی و خانوادگی پاک کردم. نزدیک هزارتا عکس صبح بخیر و شب بخیر و سلامت باشی و گل و بل بل و سفره شب یلدا و هندونه پاک کردم. همچنین تاکید شده مثل دفعه قبل مدل لباس ها پاک نشه :)
متن غم انگیز است. مطمئنم غم انگیزه چون با حس نوشتم :
بالش رو به صورتم مدام فشار میدادم .
گریه میکردم و تحمل دیدنش رو نداشتم.
تحمل شنیدن صدای سرفه های خشکی که شاید آخرین صداهاش باشه.
میگفتم خدا ، چرا به دعاهام گوش نمیدی ؟
همچنان سرفه و یک لحظه .
دیگه سرفه ها قطع شد . بالش رو انداختم زمین . سریع بلند شدم
رفتم ببینم چی شده.
- هااااااااااااااااااا
صدای خشن تنفس مامانم بود به زور میتونست نفس بکشه. دیگه افتادم زمین
گفتم آخر کاره. 
نمیدونستم چیکار
مامانم وقتی گشنه می مونم، رو کاناپه می خوابم، از زور میگرن چنگ می زنم به رویه ی بالشت و خیلی وقت های دیگه بهم میگه :" رود بی دا"*
تو کتابخونه ی دانشگاه دو تا صندلی رو چفت کردم کنار هم، خوابیدم. مامانم اومد بالای سرم گفت:" رود"
از خواب پریدم و به اندازه نه ماه کامل و ششصد کیلومتر دلگیری ام رو ریختم لابه لای کتاب شعر قرن بیست آمریکا!
 
*فرزند بی مادر
پ.ن: هیچی :)
مامانم وقتی گشنه می مونم، رو کاناپه می خوابم، از زور میگرن چنگ می زنم به رویه ی بالشت و خیلی وقت های دیگه بهم میگه :" رود بی دا"*
تو کتابخونه ی دانشگاه دو تا صندلی رو چفت کردم کنار هم، خوابیدم. مامانم اومد بالای سرم گفت:" رود"
از خواب پریدم و به اندازه نه ماه کامل و ششصد کیلومتر دلگیری ام رو ریختم لابه لای کتاب شعر قرن بیست آمریکا!
 
*فرزند بی مادر
پ.ن: هیچی :)
خودسوزی یک خانواده در کرمانشاه به دلیل فقر هرگز تیتر رسانه‌های دولت نشد و نخواهد‌شد. اما خود‌سوزی دختر آبی چرا…
[ وقتی جان مردم ابزار شعارها و فرافکنی‌های ی می‌شود… ]
 
+  قرار بود استوری بشه ولی مامانم نهی از منکرم کرد. :| خدا رو شکر که اینجا رو دارم حداقل. *_*
++ قرار بود این پست به حال و هوای امروز مرتبط باشه ولی جلوی خشمم رو نتونستم بگیرم!
سلام به همگی
دختر خاله ی من از مادر بزرگم و مادرم فشار خون به ارث برده. یک بازه ی زمانی ای رو یادمه که دختر خالم همش غش می کرد و یک جا یک دفعه پس می افتاد. من راستش با دختر خالم بزرگ شدم چون مامانم و خالم هر روز پیش هم بودن. دختر خالم خیلی اهل مسخره بازی در آوردن بود. یک بار یادمه که خونه مادر بزرگم، طبقه بالا خونشون بودیم که یک دفعه دختر خالم افتاد روی زمین. منم سریع داد زدم تا از پایین مامانم و خالم بیان بالا. مامانمو خالم داشتن داد می زدن: چی شده چ
 
بعد الف و بچه اش یه هفته میان خونمون و نمیرن حتی خونشون://
خدایا از دست اینا روانی ام:(
به مامانم میگم اگه قراره الف بیاد اینجا شما هم بدید کربلا آخه هرکی می پرسه اربعین پیاده میرید؛ میگن نه
مامانم اینا به خاطر درس خوندن من نمیخوان برن ولی اگه الف و بچه اش بیان اینجا کلافه میشم.
ای کاش یه فرجی بشه همه چی درست شه:)
خاطره راز خط کش ژله ای
خاطره راز خط کش ژله ای
 
خاطره راز خط کش ژله ایاز جمله ی”دختر خوبی باش” خسته شدم!!!خیلی وقت ها بقیه فکر می کنند که ما دخترای پرانرژی که البته کمی هم شیطنت داریم، دوست نداریم دختر خوبی باشیم!اما حواسشون نیست که خوب بودن برامون تعریف نشده!همیشه دوست داشتم کسی رو داشته باشم که راه و چاه رو یادم بده و مثل یک دوست همراه و همرازم باشه.………………………………بابام میگه مثل دخترخاله ات باشه !!!مامانم میگه از دختر همسایه یاد بگیر !!!!ام
حامله بودن خیلی سخته،
گاهی وقت ها احساس میکنم  دارم افسردگی حاملگی میگیرم. خیلی بدم میاد ک چاق شدم :(
دوروز دیگه تولد شوهرمه نمیدونم براش چیکار کنم.
حوصله هیچ کاری رو ندارم اصلا :(
خیلی بی حوصله شدم، مثلا الان مامانم زنگ زد و درمورد جواب سونوگرافیش که با یکی دیگه اشتباه شده بود کلی با هیجان صحبت میکرد، و من با سردی تمام فقط گوش دادم،،،،
خداکنه نفهمیده باشه و از دستم ناراحت نشده باشه.
خدایا خوبم کن :0

بچه های یکی از همکارهام عاشق ی دختری بوده و و
دارم موهاشو میبندم میگه شبیه پسرا شدم میگم نه بعدم تو خب موهات کوتاهخودشو لووس میکنه میگه ماماااان اگر میخای من خوشحال بشم برو موهای بچه ی مائده رو بکن بیا بده به منمیپرسم بچش کیهمیخام ببینم درست میگه یا نهمیگه حلما دیگه همون ک موهاش اونجوریه (مدتهاست حرفی از ایشون زده نشده)
 
حرف داشتیم میزدیم ک مامانم گفت من دو تا بچه دارمدخترک با بغض رومیکنه ب من میگه : مامااان مامان جون میگه دوتا بچه دارهمن: خب چیشدهدخترک : مامان جون؛ تورو حساب نکردههههه
هوالرئوف الرحیم
خونه مامان جون مهربون که رفته بودیم، من که از صبح سر کوک بودم، با رضوان اوکی بودم و هی بغلش می کردم و نوازش می گرفت ازم. بنابراین حرف گوش کن تر شده بود.
امروز هم همینطور. برای کارهاش هی قربون و صدقه ش رفتم و دیدم نه، انگار اثر داره.بعدشم دیر رسیدیم به کلاسش ولی مهم این بود که قبل از کلاسش، کل خونه جمع آوری شده بود.
بعد از کلاسشم رفتیم پارک. قرار بود نریم ولی به پهنای صورت اشک ریخت و منم دلم سوخت بردمش.
برگشتنا گفتم: "ببین، امروز دخ
این وبلاگمه و بجز اینجا جایی رو ندارم حرفای دلمو بزنم
پس مجبورم یه جور خودمو خالی کنم
پست قبلی گفتم برام مهم نیست حقیقتا ته دلم یکم مهمه،مهمه بدونم کی اینارو میگه!
مامانم حدسش روی یکی از اقوامشه
این قومشون من تا به امروز فکر میکردم یک درصدم من توی زندگیشون اهمیتی ندارم
چند تا دختر داره
فقط یکشون دانشجوی دکتری یه رشته هست که اصولا اینده شغلی انچنانیم نداره:) و کلن هم همه دختراش دانشگاه دولتی نبودن
بقیه توی کارای زیبایین
ولی درعوض هم خودشون هم
امروز مامانم رفت مامانشو دید.
قرار شد فردا زنگ بزنیم و جواب اولیه رو بگیریم.
احتمالا یه قرار ملاقاتی بیرون بذاریم و همدیگه رو ببینیم.
+ مامانم کلی استرس گرفته، انگار می خواد بی خیال تحقیقات اولیه بشه.
می گه توکل کن به خدا.
++ منم گفتم بله، توکلم به خداست. اما هردو شما اول تایید می کنید، بعد چند جلسه حسابی صحبت کنیم، بعد من چند روز فکر می کنم و جواب می دم.
 
+++ یه وبلاگ دیگه بزنم، از الان توش بنویسم، بعد چند مدت یهو بیاد ببینه وبم رو. موافقید؟
من بشدت دلم برا خونه بچگیا و اون همه علاقهم به مطالعه تنگ شده.
خونه مون که دو طبقه بود و من یه کارتن کتاب روی پله ها داشتم و همه شون رو ۱۰۰ بار خونده بودم و حفظ بودم.
افتاب میتابید تابستون و من یکی از اویزه های لوستر رو برداشته بودم و گرفته بودمش تو نور. نور اون تو تجزیه شده بود و من رنگین کمان دبده بودم و ذوق کرده بودم و به مامانم نشون داده بودم. مامانم الهی فداش بشم اومده بود پایه باهام 
نگاه میکرد. علاقه من به فیزیک از همون جا شروع شد.
,    ,    دانلود آهنگ تی ام بکس دختر بندر,    دانلود آهنگ تی ام بکس دختر بندر ریمیکس,    دانلود اهنگ دختر بندر تی ام بکس با لینک مستقیم,    دانلود موزیک ویدیو تی ام بکس دختر بندر,    دانلود آهنگ تی ام بکس ناز داره چه وای ریمیکس,    ریمیکس اهنگ دختر بندر تی ام بکس,    دانلود آهنگ تی ام بکس دختر خوشگل بندری,    متن آهنگ دختر بندر تی ام بکس,    دانلود آهنگ تی ام بکس بیخیال فردا,   
جییییغ الان خوشحال ترررینم خوشحاااااال ترررین سفیدبرفی زنگ زد نشناختمش بعد مدتها حرف زدیم مامانممم هی میگف کیه ولی جلو مامانم حرف زدم باهاش از هیجان  دستام میلرزه نمیشد زیاد باهاش حرف بزنم ازش فقط پرسیدم هنوز ناراحتی که جوابم نداد و حرفو عوض کرد نمیخواستم مامانم بفمه باهم دعوا کردیم واسه همین دیگه چیزی نگفتم غافلگیررر شدم نمیدونستم چی بگم حرفی تو ذهنم نداشتم ولی بم گف" من اینجام که به تو گوش بدم" اینقدر هیجانی بودم که میخندیدم الکی. دلیل
با مامان امروز رفتیم مغازه موبایل فروشیِ،پسرِ دوست مامانم.بنده خدا علامت تعجب بودمامانم با مامانِ ایشون همیشه رفت و آمد دارن 
هر بار مامانم از خونشون میامد کلی پفک و چیپس و لواشک برام میاورد و می گفت اینا رو مجتبی برای تو داده. برا خودش خریده بود گفت اینا رو برای تو بیارم 
.البته آقا مجتبی هیچ وقت منو ندیده بود
امروز برای اولین بار منو دید.فکر کنم همیشه فکر میکرده من کوچولو هستم
دفعه بعد از چیپس و پفک و لواشک هم خبری نیست
+با اینکه باتری جدید
سلام به تکه ای از وجودم
 
دختر عزیزم در این دوماهی که مهمون خونه ی من و بابا احسان شدي زندگی ما رنگ و بوی دگری پیدا کرده.الان همه ی فکرمون تو شدي که چیکار کنیم خوشبخت ترین دختر دنیا باشی
دختر عزیزم تو زیبا ترین و ناز ترین دختر دنیایی
دوستت دارم 
 
 
۴دی ماه ۱۳۹۸
     به نام خدا  
 دختر بودن ینی .!
پسر بودن ینی !
راهنمایی که بودم سر زنگ ادبیات یکی از بچه های کلاس که قلم خوبی هم داشت متنی با نام "دختر بودن ینی .!" نوشته بود که اونقدر زیبا و دلچسب نوشته  بود
من هم  همان موقع ها تصمیم گرفتم متنی با  همان اسم بنویسم
دختر بودن یعنی .
 عاشق گل میخک بودن همه جا. با کفش اسپرت رفتن. دختر بودن گریه های آروم شبانه و خنده های از ته دل. دختر بودن یعنی  عاشق قهوه تلخ بودن  دختر بودن یعنی شال های رنگی رنگی یع
  دختر یعنی چی؟!؟!؟!؟
میگن دختر یعنی ظرافت
یعنی زیبایی در عین سادگی
یعنی درست حرف بزن صاف وایسا درست راه برو
دختر یعنی نجابت یعنی سرت پایین باشه
یعنی تو خیابون به هرکسی نگاه نکنی
یعنی انقدر برا خودت ارزش قائل باشی که نزاری طرف مقابلت که
حتما عشقته یه بار گوشی رو روت قطع کنه
دختر یعنی بابا بابا گفتناش
شبا تنها تو اتاق بودنو ترسیدناش
دختر یعنی خانوم بودن  یه دختر مثه خواهر یلدا
دختر یعنی بزرگ بودن تو بچه گیاش
دختر یعنی تجربه تو بازیای بچه گونه
د
یه پسر خاله دارم،
 
عین هومن جعفری هست (همون که داداش کامرانه که خواننده ن)، یعنی این بشر کپی این ابلهه. و عین اون ابله هم ناله میکنه وقتی حرف میزنه، انگار داره رابطه جنسی برقرار میکنه همون لحظه. یعنی حالت به هم میخوره از صدای این نکبت.
هی این زنگ میزد هی صداش میرفت روی اعصابم. خیلی هم چرت و پرت میگفت (ما عین خواهر و برادر بزرگ شديم، یعنی از بچگی با زدن به سر و کله هم بزرگ شديم البته بعد از چهارم ابتدایی برای سالهای سال از هم جدا شديم). یه مدته دیگه
     به نام خدا  
 دختر بودن ینی .!
پسر بودن ینی !
راهنمایی که بودم سر زنگ ادبیات یکی از بچه های کلاس که قلم خوبی هم داشت متنی با نام "دختر بودن ینی .!" نوشته بود که اونقدر زیبا و دلچسب نوشته  بود
من هم  همان موقع ها تصمیم گرفتم متنی با  همان اسم بنویسم
دختر بودن یعنی .
 عاشق گل میخک بودن همه جا. با کفش اسپرت رفتن. دختر بودن گریه های آروم شبانه و خنده های از ته دل. دختر بودن یعنی  عاشق قهوه تلخ بودن  دختر بودن یعنی شال های رنگی رنگی یع
متن آهنگ دختر بندری از شهرام کاشانیدختر بندری تو مال منی میمیرم به کسی لبخند بزنیمیگی خاک عالم عشقو عاشقی بدهروی سر دختر بندری چارقدهمیگم بیا انقد منو ازار ندهمیگی اخه کی دست تو دختر میدهمیگی خاک عالم عشقو عاشقی بدهروی سر دختر بندری چارقدهمیگم بیا انقد منو ازار ندهمیگی اخه کی دست تو دختر میدهاره دست تو دختر میدهدختر بندری تو مال منی میمیرم به کسی لبخند بزنیاز روی کارون خجلم نیومدی باز تنگه دلمازروی کارن خجلم پیشت گرو مونده دلمنامه ها همه
کوچیک بودم، جمعه بود. 
شایدم نبود، یادم نیست.
بابام خونه نبود، یا مسافرت بود، یا سرکار. اینم یادم نیست.
مامانم خواست مارو ببره حرم، سر یک چیزی بهونه گرفتم و با لجبازی گفتم نمیاام.
مامانمم دست X رو گرفت و دوتایی خونه رو ترک کردن، پشیمون بودم از رفتارم، دلم بیرون رفتن رو میخواست، حرم رو میخواست. 
رفتم پنجره که رو به خیابون باز میشد رو به سختی باز کردم و داد زدم 
مامااااان! برگردین، منم میخوام بیاااااام.
و زدم زیر گریه.
ولی مامانم نبود.
بعد دقایقی
خواهرم میگه بنیامین نچسب ترین آدمیادمیکه تو عمرم دیدم 
خب شاید در ظاهر اینجوری بنظر بیاد
ولی اون بنی رو وقتی شبیه یه بچه گربه ملوس و دوست داشتنی میشه‌ ندیده.
اون لحظه هایی که من براش ذوق می کنم .
البته مهم اینه به چشم من زیباست و اتفاقا چسبنده
میگن آدم از کسی‌خوشش میاد که اخلاقش ترکیبی از اخلاق‌  خانواده شه 
بنی انگار مجموعه از رفتار های خانواده کوچک ما رو داره 
و جای‌ خالی مامانم رو برام پر کرد ک بعد از اون حالم خیلی بهتر شد .
پ ن: بزرگتر
ما امشب یعنی پنجشنبه مراسم شب یلدا رو گرفتیم با عمه ها و عموم و خیلی خوش گذشت. میدونید خانواده ی من یعنی من مامانم بابام و خواهرم مراسما رو معمولا مثل بقیه جشن نمیگیریم مثلا همین یلدا رو اکثر اوقات حدود ۹۹ درصدشو تو خونه ایم هر کس جدا:/ ولی خب پارسال مامانم میخواست کمی تنوع بده مثلا آجیل و خریده بود که مثلا بشینیم باهم بخوریم !! یه باز هم خالم گفت شب یلدا بیاید خونمون که خاله داییا همه جمع شديم اما چون متاسفانه تنها خاله ی با ذوقم کمی از نظر مال
+ امروزم خودم دارومو زدم و چقد خوبه این بیمارستان نرفتن فقط برا یه تزریق! 
 
+ جواب بیوپسی رو دختر خاله ام که پرسنل همون بیمارستانه؛ مامانم گفته و رفته گرفته. زنگ زدم گفت به دکتر کشیک نشون داده گفته چیزی نیست.  البته من دروغای "مثلا مصلحتی" زیادی از این دختر خاله شنیدم. :| حالا هر چی هم باشه مهم نیست. :)
 
+ امروز سر کلاس فارما هر دارویی رو استاد میگفت من مکانیسم عمل و ساید افکت هاش رو میگفتم.یا دسته دارو رو میگفت من اسمای چند تاشو میگفتم. استاده هم ع
خب دیشب آقا پسر مامانشو از خواب بیدار میکنه که مامانی پاشو من دیگه دارم میام
مامانشو میارن بیمارستان و صبح ساعت 10:50 کوچولومون دنیا میاد
مامانم 8 صبح زنگ زد و گفتش که اومدن بیمارستان ولی پسره هنوز نیامده
هرچی گفتم مامانی ما راه بیفتیم گفت نه زوده :/
ساعت 9 بابام زنگ زد و مامانم گفت بیایید :/
دیگه تا بابام رفت ماشینو برد کارواش و من وسیله جمع کردم شد ی ربع 11
داشتیم از خونه میامدیم که مامانم زنگ زد پسرههههه اووووومد
دیگه با خوشحالی به سمت شهر خواهر
نمیدونم میدونین یا نه ولی پدر مادر برگشتن و خب از اون ماجراهای اینکه: خونه شده آشغال دونی و اینا بگذریم میرسیم به دیروز ظهر
داشتم ps4 میزدم که مامانم جارو برقی رو روشن کرد، اول اینکه صدای رفیقم رو توی هدفون نمیشنیدم و دوم هم همه جای خونه تمیز بود الا زیر پای من، پاهامو جمع کردم و چهار زانو روی مبل نشستم، بدیش این بود که مامانم جلوم بود و صفحه تلوزیون رو خوب نمیدیدم
جارو رو خاموش کرد، یه نفس راحت کشیدم ولی انگار این پایانش نبود
مامان: بلند شو
ادا
سلام
خانواده برتری های عزیزم من امسال دانشگاه شهرستان قبول شدم و باید از خانواده م دور بشم!، با اینکه تا الان نه آشپزی‌ کردم، نه کارهای خونه رو انجام دادم و کلا دختر مستقلی نبودم  اما با همه ی سختی های خوابگاه کنار میام به جز یه سختی که شب و روزم رو مختل کرده و ناخودآگاه با فکر کردن بهش اشکم در میاد! اونم دوری از خونواده ست! این نه تنها فقط برای خودم سخته، برای خونواده م هم سخته و این ناراحتی منو بیشتر میکنه. من بیش از حد به خونواده م وابسته م،
hello everyone 
عایم سو دپرسد
یک عدد دختر هستم که بی افش ولش کرده چون بهش گفته چند روز دیگه از ایران میره :) ایشون هم صلاح دیدن رابطه ای درکار نباشه تا برا طرفین سخت نباشه :) 
یک عدد دختر هستم که هنوز باباش رضایت به رفتن نداده و از طرف دیگه مامانش اصرار داره که بره 
یک عدد دختر هستم که دوستاش دارن بش فشار میارن که چند روز دیگه حرکته و تو چیکار کردی ؟ 
یک عدد دختر هستم که بین موندن و رفتن گیر کرده
یک عدد دختری هستم که الان دلش میخواد سر بذاره رو بالش و دی
خاطره مادر الکی
خاطره : مادر الکی !!!
 
خاطره مادر الکیخیلی عشقولانه بودن! شوهرش ازش دل نمی کند و خیلی نگران بود! اولین بار بود که خانومش رو تنها می فرستاد سفر!منم هم خنده ام گرفته بود از دستشون هم حرصم،
ولش کن دیگه پسرجان…اخرش طاقت نیاوردم و رفتم جلو و گفتم آقا من تا قم میشم مامان خانومت، شما اصلا نگران نباش! اونم انگار تا حدی خیالش راحت شد خانومش رو به خدا سپرد و رفت!
دختر محجبه و قشنگی بود! می خواست بره به مادرش سر بزنه، توی کوپه که جا گیر شديم
ای کـــاش منم یه داداش بزرگتر از خــودم داشتم
خوشبحال اونای که دارن 
مثلا همیــشه اذیتش میکردم 
حرصشو در میاوردم 
خودمو واسش ل_وس میکردم 
برام پاستیل و الوچه میخرید 
گیسو گیس کشی را مینداختیــم
موقع سختیا دلداریم میداد و بلعکس 
یادمــه وقتی که 7_8 سالم  بــود 
همش به مامانم میگفتم چرا مرضیه 
(دختر عمم که همسن خودمه)
داداش بزرگتر از خودش داره و من ندارم؟؟
مامانم کـ هیچی هاج و واج نگام میکرد 
اونقدر حسودیم میشد بــه مرضیه که نگــو 
کــاش منم
من نمیدونم این چه خاطره ایه هست، خانوادم،  شاهکارمون رو داد میزنن.
من که الان فریاد میزنم :))
مامانم رو به زنداداشم گفت:
مادر خدابیامرزم به خاطر اینکه خیلی کمر درد داشت و پروفن (از این صورتیا)خیلی می خورد. یه روز ما به جای پروفن،  از این شکلات صورتیا
بعد حرف مامانم نصفه موند گفت: بهار اسمش چی بود؟
هر بار مامان خاطره رو تعریف می کنه اینجا که میرسه من باید بگم 
توی ذهنم دنبال تلفظ صحیح اون بود (الان هم ویکی پدیا دنبالش گشتم )
ازمارتیز
اسمارتیس 
 اس
سلام.
من یه دختر مستقل هستم و همین موضوع رو تو جلسه خواستگاری بیان کردم . به آقا گفتم من همیشه نظرات خوب رو قبول میکنم و م رو میپذیرم اما در زندگی شویی اجازه دخالت حتی به پدر و مادر خودمم  رو هم نمیدم . به نطر شما آقایون اگه این جمله رو بعد از کمی آشنایی با دختر و خانواده اون بشنوید چی فکر میکنید؟
مامانم طفلونکی یهو از دهنش در رفت و گفت امروز د.ط شعله زرد اورد برامون(مامان و همکارهاش)
شعله زرد رو مامان نون و خالش درست کرده بودن.
و من یهوووع الان انقدررر دلم شعله زرد میخواااد که حد و اندازه نداره.ولی به مامانم نگفتمااا چون اگه بگم میگه الهی مادرت برات بمیره و من دلم نمیخواد همچین چیزی بشنوم.این جمله به این معنیه که الهی من بمیرم نبینم تو چیزی دلت بخواد و من پیشت نباشم کا برات درست کردم و اینا
با خنده گفتم اخه من و نون که اینجاییم
چندوقت پیش مستانه یه مطلب توی کانالش گذاشته بود با این مضمون
که یکی از اقوامشون ادرس یه دکتر خوب میخواد اینم میده وقتی میره اونجا میگه دکتر مستانه از شاگردای شما هستن و کلی هم تعریف و تمجید میکنه درصورتی که اصلا اون دکتر بنده خدا استاد دانشگاه نبوده
حالا من هرچی بیشتر به این قوم مستانه فکر میکنم بیشتر یاد مامانم میوفتم هرجا دکتری چیزی میریم بالاخره یه حرفی میزنه که منو معرفی کنه
مثلا چتدماه پیش ما رفتیم پیش یه متخصصی که هیچجااااای شغلش به د
برای دیوار اتاق نوزاد دختر بیشتر باید از رنگ های شاد و لطیف استفاده کنیم .ترکیب رنگ های شاد مانند صورتی نارنجی سبز لیمویی و سفید بسیار برای اتاق نوزاد دختر مناسب خواهد بود .البته رنگ های اتاق نوزاد دختر فقط به این چند رنگ محدود نمیشود و میتوانید در این لینک به طور مفصل در مورد آن بخوانید.
برای چیدمان اتاق نوزاد دختر رو میشه به راحتی یک اتاق خوشگل و دلباز طراحی کرد.
متنفرم از عیادت کننده گان و کلا رسم عیادت مریض. و متنفر تر از خودمم و مامانم هستم که خوابیدن و دراز کشیدن رو زشت میدونم. اون میدونه و منم به مامانم احترام میذارم. از طرفی خودم هم دوست ندارم ضعف نشون بدم. 
+ ظهر همین ک خوابیدم خاله ام و دختر خاله ام اومدن ساعت 3. تااااا 7 نشستن. فقط اومده بودن بشینن :|
+ اونا رفتن. اومدم تو اتاق درس بخونم خبرم، ک داییم اومد. اونم یکی دو ساعت نشست و رفت. :|
+ حالا مامان بزرگم یک هفته است اومده خونمون و باهاش راحتم. 
+ عامو
مامان جان خیلی ریز بعد جریانات #اوشون خانم و اون جواب رد(با همه ی سناریوهای مطرح شده از طرف شما)ی که داد
دارند در مورد اون دختر دوست دانشگاهی شون که مثله مامانم و مامانش معلم هست حرف میزنه و صحبت انگور خریدن و سفر به شهر اونا و این جور مسائل رو مطرح میکنه
این مسئله که من از انگور زیاد خوشم نمیاد و اونا یه باغ تو تاکستان قزوین دارند و بهترین زمان‌ سفر هم شهریور هست کاملا اتفاقیه!
قطعا مامانم اطلاع داره که پسری که یکی از کارهاش تحلیل سیستم های اق
انگار جایگاه من و مامانم کم کم داره عوض میشه. اون شده مثل دختر ۱۷ ساله ای که شور و هیجان جوانی به سر داره و اشتیاق انجام کار های جدید؛ من خانوم خونه ای که باید به مسائل خانه داری برسم. تازگیا هم که میبینه با غذا درست کردن حال نمیکنه، داره ریز ریز غذا درست کردن رو یادم میده. البته این کارهاش چندان هم زیرپوستی و ریز نبود. در عرض چند ماه من رو از گوشه اتاقم به پای ظرفشویی، تهیه کردن مواد اولیه ِغذا و حالا هم به پای گاز کشوند! شاید واقعیت قضیه اینقدر
رمان حجاب مندانلود رمان حجاب من اثر zeinab z با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با لینک مستقیم + ویرایش شده
مرتبه و درجه اول رمان زینب یه دختر گیلانیه … یه دختر از یه خانواده ی دیندار که در ۱۱ سالگی به تقاضای پدرش بین چادر و مانتو حجاب برتر یعنی چادر رو انتخاب کرده ، دختر بزرگ میشه ناآگاه از اینکه از وقتی نه سالش بوده یه احساس و عاطفه ای نسبت به پسرعموش پیدا کرده و روز به روز حسش قوی تر میشه ، اما آگاه میشه که پسرعموش یکی دیگرو دوست داره و به دخت
چرا من هر کاررریییی میکنم عوض میشهههه دلم میخواد همینجور بمونه ینی اگه عوضش کنم مامانم میگه ددختره خلللل شده و هر ثانیه یه جور رفتار میکنه :/// الن حس میکنم با کاپیوتر راحت ترم و دستم برای تایپ تندتر میکنه ولیییی اصن قول نمیدم مامانم بزاره اینجا بمونه. چون برداشتم از روی میز خوشگلش گذاشتمش روی زمین و چیلیک چیلک دارم تایپ میکنم باش ://
برای تمرین حسابدار ی هم خیلی راحت ترم
چررررا وقتی زنگ میزنه و صداش میشونوم همه چییییییییییییییییییییییی یا
عکس های زیبا رابطه پدر و دختر

هر دختری فکر می کند پدرش خوش تیپ ترین است.

 

پدر و دختر
 

پدر از خورشید قوی تر است
 

اما حتی گاهی پدر به حمایت دخترش احتیاج دارد
 

هیچ کاری نیست که یک پدر نتواند برای دخترش بیاموزد و انجام دهد
 

 عکس های زیبا از پدر و دختر
 

 تصاویر زیبا از عشق و علاقه پدرها به دخترانشان
 

تصاویر عاشقانه پدر و دختر
 

پدر و دختر
 

عکس های زیبا از پدر و دختر
 

 بامزه ترین پدر و دختر
 

 تصاویر زیبا از عشق و علاقه پدر و دختر
 

عکس عا
سال 88 زمان هدفمند شدن یارانه ها به مامانم می گفتم منتظر نون لواش 200 تومنی باش! اون موقع ها نون لواش 20 تومن بودا!
مامانم میگفت حرف مفت نزن!
امسال بهش گفتم مامان نون شده 200 تا سه سال دیگه منتظر نون هزارتومنی باش البته اگه گیر بیاد!
بدون اغراف ایران داره غرق می شه یا بهتره بگم مثل یه شمع آب میشه. 
امسال هیچ خبری از آجیل و سفره هفت سین و این داستانا نبود و کلا هیشکی دل و دماغشو هم نداشت. 
رفتیم خونه یکی از فامیلا واسه شام ، قیمه با مرغ درست کرده بودن!
ا
دوستان خیلی وقتا پیش اومده بخایید دوستاتتو اذیت کنید حالا چه به اسم دختر چه پسر ولی سریع فهمیدن ما برای شما رباتیو اماده کردیم که پر از صدا دختر و پسر که میتونید ازش استفاده کنید و دوستان خود را اذیت کنید ادرس رباتو در پایین مطلب میزارم 
 
 
ایدی ربات در تلگرام
 
https://t.me/voice_citybot
 
 
کانال ما در تلگرام 
 
@drpanels
م.کاکلی
اولین هارو باهاش تجربه کردماولسن سفر دو نفری با ی دختر
اولین راه رفتن دو نفره 
اولین دست گرفتن ی دختر تو خیابون
اولین لب 
اولین اغوش 
اصا کلا اولین دختری ک لمسش کردم
اولین جاهای ممنوعه ای ک نباید لمس میشدن ولی شدن
اولین محرمیت من با یه دختر
کلا اولین چیزای باحالی ک هر پسری تو زندگیش میتونه تجربه کنه.
امروز دندون پزشکی بودم و جناب دکتر بعد نیم ساعت وزوزوز وجیییز جیییز . و خش خش
بالاخره یکی از دندون هام رو عصب کشی کرد!!
 
بعدش کلی تاکید که( بچه جون!!!):///
نه آخه بچه جون؟؟بی تربیت تو ریش های من رو نمیبینی؟؟بچه؟؟نه ناموسا بچه؟؟ استغفرالله آدم یاد جواب های دندان شکن و 100در 100 بی ادبانه ی دوران دبیرستان میفته هااااا!!!
 
خلاصه گفت تا دو ساعت به باد هم اجازه نمیدی دندونت رو لمس کنه تا 24ساعت هم باهاش غذا نمیخوری!!
 
حالا نکته ی بامزه ماجرا کجاست؟
بعد د
ماه اخره دختر قشنگ من
دختر قشنگم از ته دل ارزو میکنم زندگی تو عین من نشه.
عزیزِ جونم همه زندگیمو میدم که تو خوشحال باشی
هر کاری می کنم که تو ارامش داشته باشی
بهت قول میدم هیچ وقت نزارم دردایی که من کشیدم و زجرایی که بهم دادن سر تو هم بیارن.
دختر عزیز من هیشکی به اندازه مامان دوستت نداره باور کن. تو تنها دلیل زنده بودن منی.
اولین سفری که بعد از ازدواج رفتیم مشهد بود. یک سفر دو روزه. به امام (ع) سلام کردیم و برگشتیم. قبل از رفتن مامان آمد توی اتاقم. گفت مبادا توی سفر حرف از ما بزنی. مثلا بگویی جای مامانم اینها خالی. کاش آنها هم اینجا بودند. مبادا سفر را به همسرت زهر کنی. بگذار احساس کند وقتی کنار او هستی از هر دو جهان بریده ای و اینجا بهترین جا و این لحظه بهترین لحظه است.
گفتم باشد و به این فکر کردم که مامان همیشه همانی بود که در هر سفری که می رفتیم هر هفت ساعت یک بار میگ
مامان اینبار همراهمون اومد همه فکر میکنن میاد کمک من ولی میاد دندوناشو پیش همکار عیال ایمپلنت کنه که ما همه سکرت نگهش داشتیم .
خلاصه یک هفته ای که اینجا بود چندتا غذای مورد علاقه شو براش پختم و یکبار فست فود فوق العاده سر کوچه مون همون پیتزا همیشگی رو بلعیدیم .
طفلی اینجام هی پا میشد کمک من کنه منم دعواش میکردم که بهتره یکم استراحت کنه از بس بیش فعال مامانم !
مامان خانوم باوقار و زیبایی هست با چشمان عسلی.یک هنرمند واقعی از آشپزی و کیک و مربا
دهقان پیر با ناله می‌گفت: ارباب…
آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است. دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند.
ارباب پرخاش کرد که : بدبخت، چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی، مگر کور هستی نمی‌بینی که چشم دختر من هم چپ است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم اما چیزی که هست،
دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌‌ها را "دو تا" می‌بیند،
ولی دختر من، این همه بدبختی را .
هر وقت من مریض میشم، مامان هم مریض میشه 
الانم، هم من سرما خوردم هم مامانم 
ناهار ساعت سه خوردیم.(من وسایل رو آماده کردم )
تا قبل از ساعت سه من نگاه میکردم به مامان تا ناهار بیاره 
مامانم هم منتظر بود من ناهار بیارم :|
حالا یه نفر بیاد سفره ما رو جمع کنه :|
+بیان خیلی سوت و کور شده (کجایین ؟)
++اینو نمی فهمم چرا با یه نفر قهر می کنم(از این قهر الکیا )،  چرا نمیاد آشتی کنه (عجب دوره زمونه ای شده )
+++ نمیدونم گوشیم چش شده، دیر شارژ میشه، زود هم شارژش تموم
بچه که بودم عاشق این فصل بودم ، آلو ها میرسیدن و مامانی برام لواشک میپخت .کل روز کارم این بود که بیوفتم دنبال آفتاب و لواشک های عزیزمو ببرم زیر آفتاب که زودتر خشک بشن . هنوز رنگ قرمز و طعم ترش شون یادمه .مامانم اما هیچوقت اهل این کارا نبود ، خیلی افاده ای و ناز نازو بود . همیشه میگفت وای من خسته میشم ، وای من جون ندارم ، اصلا به من چه و . . من اما عاشق این بودم که پا به پای مامانی لواشک و رب آلو بپزم ، برم باغ میوه و گل گاوزبون بچینم و سیب و زردآلو
قرار بود من واسه یه کسی، یه چیزی بنویسم. یه چیزایی هم تو ذهنم بود. حالا میگم. لودینگ!
مثلا برادر خودم، رفتیم براش خواستگاری. چندین بار! ولی ما از اون خانواده‌ها نبودیم که وقتی زنگ می‌زدیم پشت تلفن بپرسیم: "ببخشید، دخترِ شما بور و سفید و چشم‌‌رنگی هست یا نه؟" همیشه مامانم اخلاق و خانواده دختر رو ملاک قرار می‌داد و از قضا در اکثر اوقات وقتی دیگه حضورا خدمت خانواده دختر می‌رفتیم، متوجه می‌شديم که علاوه بر همین مساله ظاهر! خیلی چیزای دیگه
خسته ام.
دارم یه محیط جدید رو تجربه می کنم.
حالم سینوسیه، یه روز عالی، یه روز ناامید.
زمان هم داره همینطوری میگذره.
زندگیه دیگه. امرپز
مامانم اومده می گه زن گرفتن تو چی میشه؟!
گفتم چرا مگه؟
میگه به خونه همون دختره زنگ زدم، گفت همچنان می خواد درس بخونه.
گفتم بذار بخونه. آنقدر بخونه که خسته بشه.
حالا انگار چی داره می خونه.
عزیز میگه امان از قسمت، و من به قسمت ایمان دارم.
یه دونه از این دختر مذهبی ها، با چادر کامل و هد بندی که یه دونه از موهاش هم بیرون
جدیدا اونقدرا حسش نیست ، یعنی حس هیچی نیست 
این روزا بهم خوش گذشته و کلی چیز میز خوب واسه نوشتن دارم ولی باشن واسه بعد 
از نظر جسمی کلا حس میکنم خوب نیستم اونقدرا و قراره یه چکاپ کلی بشم 
یه مدته کلا حس اینو دارم که بازیچه شدم بازیچه دست خیلیا ، نمیدونم درسته یا نه شایدم اشتباه میکنم 
اصلا هیچی نمیدونم هیچییییی فقط مطمنم که خدا هوامو داره و بهش اعتماد دارم 
از صبح که بیدار شدم کلا پر بغض بودم دم لبریز شدن بودم ، نشستم با مامانم به صحبت بحث کشی
دو سه روز مونده به امتحان و بخاطر تست زدن یکی از مسرا میرن خونه مامانم که خونه خلوت باشه وقتی هر دو با همند صدای بازیشون بلنده و نمیشه تمرکز کرد. امروز فسقلی جانم داوطلب شد بره مامانم خونه برادرم مهمون بودن و فسقلی هم خوش خوشانش شد و رفت اونجا. دوبار بهش زنگ زدم حرف زدم و الان که نه شب هست واقعا دیگه دلتنگیم اذیت میکنه انقدر دلتنگشم که ابدا نمیتونم تمرکز کنم. زنگ زدم که بچموو بیارین با دایی جونش رفته ددر. شازده هم بدتر از من هی میگه نمیخوام تنها
امروز صبح یه ویزیت بارداری در منزل داشتم. فشارسنج، ترازو، سونیکید (جیبی)، گلوکومتر و. بهانه‌م برای خرید اینا همین ویزیت در منزل بود، گرچه تو خیالاتم اینا رو واسه دفتر کاری که تو کابل دایر خواهم کرد استفاده می‌کنم!!
نزدیک شب هم رفتم تمرین رانندگی، جلسه چهارم بود. برخلاف جلسه‌ی سوم که همه‌ش وسط شهر و خیابون‌های پرتردد بودیم، امروز تمام مدت تو صدمتری بودیم. لاین سرعت هم رفتم حتی :) جلسه‌ی قبل مامانم خطاب به مربی گفت پسرام هیچ‌کدوم آموزش ران
خیره ام به تلویزیون
اشکام میریزه
طاقت ندارم 
بابام رفته
مامانم نیست
من و داداشمیم ، 
نمیدونم نامرد بودن براتون چه شکلیه ولی برای من که دیده شد چه سخت چه سخت
هیچ تمرکزی روی درسام ندارم
4تا کلمه میخونم اشکام میریزن
امروز بابام داشت یه چیزی میخوند نمیدونم راست بود یا نه ولی از مکالمات دختر سردار بود
اونجایی که گفت روله بابا دستم روی دهنم بود 
اخرین باری اینقدر گریه کردم یادم نیستفک نکنم واسه یه شهید اینقدر تاحالا اشک ریخته باشم
کاش میتونستم
چرا من فقط وقتی از دردم حرف میزنم خوبم
چرا وقتی سرم از فکر و ایده پر باید با ذوق دقیقا مثل بچه ها با یکی اونا رو در میون بگذارم وگرنه سرم منفجر میشه
چرا من دلم میخواد با ادما حرف بزنم 
چرا من از تنهایی متنفرم 

اخه لعنتی وقتی یهو دور و برم رو خالی کردی از عزیزانم فکر اینو نکردی من بدون بودن کسی و تو تنهایی چه کنم 
پیش خودت نگفتی این دختر اگه کسی رو نداشته باشه که باهاش حرف بزنه له میشه 
خیلی نامردی بخدا البته خودت خدایی دیگه اخه چی بهت بگم 
یه لح
بچگیام آروم و گوشه گیر بودم، جایی میرفتم مهمونی ساکت یه گوشه می‌نشستم وبه بازی کردن بقیه نگاه میکردم و منتظر بودم یکی از بچه ها بگه که باهاشون بازی کنم یا اینکه مامانم اجازه بده تا برم و باهاشون بازی کنم ، اما بیشتر وقتا این اتفاق نمی افتاد و بچه و مامانم اینقد سرگرم صحبت و بازی بودن که من رو یادشون میرفت. این بود که همیشه تو حسرت اون لحظه بودم حتی اگه جایی دیگه هم بازی می‌کردم بازم فکرم تو موقعیت قبلی بود و حسرت میخوردم. الان که بزرگ شدم هم ه
۱.از هفت و نیم صبح که مانیا رو رسوند مدرسه راه افتادهیه ربع پیش زنگ زدم گفت: ده دقیقه ی دیگه می رسم!
#خدای بزرگ هر جا که هست سلامت دارش :)
 
۲.من و بابام و یکی از خواهرم اگه در حد مرگ هم مریض باشیم یه ناله ام نمی کنیم .هر چی درد و مریضیمون بیشتر باشه ساکت تر میشیم دقیقا برعکس مامانممامانم از سیصد و شصت و پنج روز سال سرجمع سیصد روزشو مریضه و  هر روز انقدر صدا میزنه و ناله می کنه و به ائمه پناه میبره که  قشنگ چهارده معصومو میاره جلو چشمونهمشون خون
رابطه مادر و دختر در هر خانواده‌ای منحصر به فرد است. هر دختری خودیک روز مادر می‌شود، نوع رابطه‌ای که با فرزندان خود برقرار می‌کند به طور مستقیم به دوران کودکی و رابطه‌ای که خود ش داشته بر‌می‌گردد. نوع رابطه مادر و دختر می‌تواند بسیار صمیمانه و یا برعکس تنها یک رابطه مادر فرزندی باشد. برخی از مادران به دنبال روشی برای برقراری رابطه‌ای مناسب با دختران خود هستند. آگاهی از نحوه رفتار صحیح با نوجوان اهمیت بسیار دارد. در این مقاله راه
اگه یادتون باشه چند پست قبل داشتم از این می‌نالیدم که چرا می‌گن عروسی خودت و فلان. چند شب پیش خبر رسید که یکی از هم‌کلاسی‌های دوره‌ی دبیرستانم بچه‌اش اومده دنیا. :|
نمی‌دونم می‌تونید تصور کنید چه شوک عظیمی به همه‌مون وارد کرد یا نه. از اون‌جا که همه‌مون اساتید مسخره‌بازی هستیم و این خبر هم توسط یکی از استاد بزرگان این فن تو گروه گذاشته شد، هیچ‌کس باورش نشد. ولی بعد که خود مادر بچه اومد و خبر رو تایید کرد و چندتا عکس فرستاد، متوجه شديم ک
آخر هفته ها تقریبا بهشته واسه من و ی خواب درست حسابی دارم
چرا؟ چون خواهر وبرادرام مدرسه نیستن و ساعت۶ صبح باصدای 
آلارم و صحبت کردناشون ازخواب پانمیشم-_- 
منم مدرسه میرفتم انقد آروم و بی سروصدا حاضرمیشدم صبحا
که مامانم اصن نمیفهمید که من کی بیدار میشدمو میرفتم
بقیه روزای هفته ،هرروز صبح پتانسیل بالایی پیدا میکنم واسه
قاتل شدن ،بعد اینکه اینامدرسه میرن مامانم باتلویزیون میزنه کانالای
رادیویی که آهنگ پخش میکنن، و خلاصه که اعصاب نمیمونه واس
خونه نبودم. زنگ زدن، شال و کلاه کردم رفتم ترمینال و دو ساعت بعدش پیش مامانم تو بیمارستان بودم.هر وقت که به زندگی کردن تو یه شهر دیگه فکر می‌کنم، به این دو راهی که می‌رسم، می‌شینم و جلوتر نمی‌تونم برم. یه بخشی از من میگه باید بمونم تا حداقل تو بدترین شرایط ۲ ساعت دیگه پیششون باشم.تنها فایده این دوراهی این بوده که دیگه اینقدر از پدرم نمی‌پرسم چرا نیرودریایی با اون شرایط رو ول کرد و با زن و بچه برگشت پیش خانواده‌اش.
پ.ن: مامانم مشکل ریوی داره،
انقلابی ترین بانوی تاریخ/همه سهم دختر پیامبر(ص)
همه سهم دختر پیامبر(ص)
سالهای سیاه و سختی در شعب ابی طالب آغاز شد تازه مسلمانان دسته جمعی زن و مرد و کودک در این دره خشک و سوزان زندانی شدند.بی شک هرگاه طعامی از تاریکی می رسد و ان را به دست پیغمبر می دهند تا بر این قوم پخش کند سهم زن و دخترش از همه ناچیزتر است آری تا بر جان آنان بیمناک نشود آنها را جیره ای نخواهد بود. خانواده محمد(ص) در این محاصره اقتصادی سه ساله خدیجه (س) است و دختر کوچکش فاطمه (س) دخ
بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه این سوره را زیاد بخماند روز قیامت در جوار سید ابرار و ازواج اطهار او باشد اگر دختری در خانه مانده باشد این سوره را بر ورق پوست آهو نویسند ودر حلقه نهاده سر آن را محکم کرده در خانه دختر پنهان کنند او را شوهر پیدا شود و دیگر اینکه انا فتحنا را تا عزیزا حکیما با زعفران بر جامعه دختر نویسند و سوره کهیعص را بنویسند و بشویند و آبش را بر سر دختر ریزند مطلب ازدواج حاصل شود
چند وقت پیش یوی از دوستام یک لباس پوشیده بود که استین های پفی با گلدوزی های چین چینی داشت کلی براش ذوق کردم و گفتم وای لباست خیلی قشنگه  من عاشق لباس های چین چین و پف پفم! که پوزخندی زد گفت تو هم چنان تو ۵ سالگیت موندیا من ۵ سالم بود لباس چین چینی دوست داشتم.
نمیخوام غر بزنم که چرا و فلان.امشب بازم تکرار شد داشتم قربون صدقه مامانم میرفتم طبق معمول :/ همیشه به تعداد تارهای موهام قربون صدقه مامانم میرم و میبوسمش و مامانم معتقده من عقل ندارم و گفت
من بهم سرم وصله ، مامانم سرم وصله بهش 
تازه بعدش امپول تقویتی داریم بدون بی حسی
موقعی ک میخواستن بم سرم بزنن رگم پیدا نمیشد و ی‌دور سوراخ شدم
خلاصه ی‌دور گریه کردم تا رگم پیدا شد 
از امپول بدم میاد،موقعی که کلاس پنجم بودم زنه تزریقاتیه امپولو اشتباهی
رو رگ پام زد و واقعا پام عین ی تیکه گوشت مرده شده بود 
بعدش انقد مامانم نذر و نیازکرد، حیوون خونگیمونم مرد ،بعدسه ماه با درد
و بدبختی پام اوکی شد ، بعد از اون هربار ازم خون گرفتن،یا امپول زدم 
د
خب امروز ۴۰ مادر بزرگ بود .
و من و دختر خاله ها نشسته بودیم‌ یه گوشه و زارمون رو میزدیم.
که یه حاج خانومه اومد نشست کنار من.!و اینطوری زل زد بهم
از اول قصه اخرشو بخون.که حاج خانومه بهم گفت دختر جان شما چن سالته؟
گفتم جان؟؟؟
گفت جانت بی بلا.تو دختر کی ای؟
گفتم واسه چی؟
گفت ببین ؟داری از زیر سوالام در میری .
گفتم ببخشید.!
۲۱ سالمه.دختر فلانیم.!
گفت پسرم ۳۰ سالشه درس درست حسابی نخونده.ولی!
منببخشید حاج خانوم منو مادرم صدا میزنه.
و رفتم نشست
آنچه در ادامه میخوانید بخشی از مکالمه چتی دیشب  من و یکی از دوستانم هستش  ستاره ها * منم مربع ها ■دوستم 
*سلام فاطمه خوبی میگم امروز دختر عمت رو تو دانشگاه دیدم خیلی دختر خوبیه
■ سلام دختر عمه من؟؟؟؟ مطمئنی من که دختر عمه ندارم!!!!
*اواا خودش گفت دختر عمتم نههه اشتباه میکنم شاید دختر داییت بود
■واااا طاهره حالت خوشه من که داییم ندارم مامانم دختر یکیه
* پس دختر عموت بود مالی میخوند دانشگاه یزد درسته؟؟
■ اشتباه میکنی من دختر عموی دانشگاه بروو
امروز رفته بودم پشت بوم که آنتن تلویزیونون رو تنظیم کنم، با موبایلم شماره خونه رو گرفتم به مامانم میگم:الو، مامان خوبه؟
مامانم هم میگه :مرسی همه خوبن شما خوبین؟ خانواده خوبن؟ببخشید بجا نیاوردم.
 ******************************  
وقتی می بینی داره بهت خوش میگذرهبه طور مشکوکی باید بترسی
 ******************************   
یه سال پیش خواستم زن بگیرمبعد چند روز خالم زنگید گفت :اول میای خاستگاری دخرخالت جواب منفی میگیریبعد هر قبرستونی خواستی برو
 ******************************  
پیرمرد
پدربه دختر:پاشو دخترم یه لیوان آب واسه بابا بیار
دختر:ول کن بابا دارم تلویزیون میبینم. حال ندارم
دختر کوچیکتر:بابا ولش کن این خیلی بی تربیته پاشو برو خودت بخور
برای منم بیار

دقت کردید عروس دریایی داریم ولی دوماد دریایی نداریم !
.
.
.
.
یعنی بی شوهری تو عمق دریا هم موج میزنه
 
 
بدترین قسمت سرماخوردگی اینه که : 
 
آبریزش بینی داری بعد تو یه جمع یکی
 
 یه چیز باحال تعریف میکنه میزنی زیر خنده 
 
یه حباب اندازه توپ هفت سنگ از
 
 دماغت میزنه ب
دو دختر 29 ساله که می خواهند میکانیک شوند
اخبار جالب-مجله زیبا -  این عکس را آقای محمد بابایی عکاس ایرنا گرفته و در شرح شان نوشته است: کیانا یار، لیسانس حقوق و نیلوفر فرهمند، کارشناس گرافیک است. هر دو دختر ۲۹ ساله هستند و تصمیم گرفته‌اند مکانیک شوند. آن‌ها پنج ماه است آموزش مکانیکی را در یک تعمیرگاه ماشین‌های سواری شروع کرده‌اند.
منبع:پرشین وی
داستان کوتاه
نیکی 
خانم معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت، هنوز ازدواج نکرده بود.
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﻨﺠﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺮﺳﺪﻧﺪ:
ﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﻨﻪ ﺩﺍﺭﺍ ﻨﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗ خوبی ﻫﺴﺘ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﺮﺩﻩﺍ؟»
خانم معلم گفت: 
ﺯﻧ ﺩﺍﺭﺍ ﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ او ﺭﺍ ﺗﻬﺪﺪ ﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺮ بار ﺩﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﺬﺍﺷﺖ ﺎ به هر ﻧﺤﻮ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﺍﻧﺪﺍﺯد.
ﺑﺎﺭ ﺩﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧ
فکر کنم که (این جدیده و حاصل تجربیات دو سه ماه اخیرم)،
یک مرد
وقتی که واقعا یه دختر رو دوست داره
همه زندگی و عمرش و وقتش و همه چیزش رو صرف میکنه که اون دختر رو خوشحال کنه و اون دختر کلا خوشحال باشه.
 
ممکنه سعی هم حتی بکنه که یکمی بهش زور هم بگه،
به دو دلیل:
1. کاری که دختره میکنه ممکنه اون لحظه به نفعش نباشه و پسره نمیخواد اسیبی به دختره وارد بشه
2. مردها معمولا دوست دارن یکمی قدرت و کنترل هم روی دختری که دوسش دارن داشته باشن.
 
این روزها خیلی سرم شلوغه، برای همین یه وقتایی سه خط مینویسم، میرم پی کارم، بعد برمیگردم بقیه همین پست رو کامل میکنم. چلاق نشدم قول میدم.
 
فیلم little women
spies in disguise
jumanji
رو دیدم.
والا ن کوچیک اونی نبود که باید میشد. تریلر فیلم، اون رو خیلی پر از ادونچر نشون میده ولی خود فیلم این شکلی نبود.خیلی ازینور و اونور بریده بودن اورده بودن کنار هم گذاشته بودن. اصلا به جنگ های داخلی نپرداخته بود. کلا خیلی مالی نبود.
امتیازش از ده میتونم بگم شش بود.
 
ادامه ز
گوشیم که خراب بود با گوشی مادرم میومدم اینجابعدش حواسمو جمع میکردم حتما ببندم صفحه رو
خب ادرس ابنجا رو کسی نداره و کلا خبر نداره کسی از این وبلاگ نویسی و.
تا یه روز داشتیم توی حیاط گردو مغز میکردیم ،مامانم گفت اونا چی بود نوشته بودی تو صفحت خیلی ضایع بود  که تو بودی!!!
با حالت پوکر خاک بر سرم پرسیدم کدووووم؟؟؟
گفت همون که نوشتی مامانم نفرین کرد گوشیم خراب شد و اون که نوشتی نوه ها وسایلمو خراب میکنن :|
یعنی خیلی شیک و مجلسی کل اون صفحه ی اول وب
BluRay,Father and Daughter 2000,x265 HEVC,انیمیشن,برنده اسکار,پدر و دختر,دانلود Father and Daughter 2000 720p,دانلود انیمیشن Father and Daughter 2000,دانلود انیمیشن پدر و دختر Father and Daughter 2000,دانلود انیمیشن کوتاه پدر و دختر,دانلود رایگان,دانلود زیرنویس فارسی,دانلود کارتون با حجم کم,دانلود کارتون با دوبله فارسی,دانلود مستقیم انیمیشن Father and Daughter 2000 1080p,
ادامه مطلب
امروز رفتیم توی بازار یکم چرخ زدیم واسه بچه ها اول سوغاتی خریدیم برای دخترا روسری و برای پسرا پیراهن بعد رفتیم نماز و زیارت .

 *** ۳ بار زنگ زد بم ولی نشنیدم چون سر نماز بودم و بعدشم توی حرم داشتیم زیارک میکردیم اصلا نفهمیدم ولی خب نمیخوام باش حرف بزنم تا موقعیت مناسب پسش بیاد الان نمیشه کاش اینو از جواب ندادنام میفهمید :/ چرا نمیفهمه؟ زنگ میزنه استرس میگیرم نمیخوام زنگ بزنه فعلا.

با مامانم مشکل گنده دارم مامان من بشدت خوخواه و مغرور بشدت همه
تقلب عادی :
توی کلاس منو ف و آ پیش هم میشینیم ، یه کوییز داشتیم که هیچکدوم نخونده بودیم و اوج شاهکار این بود که من فرمولارو نوشته بودم و عکسشو گذاشته بودم صفحه گوشیم ، من می نوشتم میزدم به آ اون مینوشت میزد به ف تا اونم بنویسه ، بعد تموم شدن امتحان استاد برگه سه تامونو پشت سر هم گرفت و باهم تصحیح کرد و نمره ۳ تامون یکی شد
تقلب wow شکل : امتحان میان ترم همون درس بود طبق معمول نخونده بودیم هیچ پلنی هم نداشتیم .
اَرنج (مواد لازم ) : 
فتل در نقطه سفر مرزی
اصلا تو مغزم نمیگنجه نمیتونم حرفای مامانم درک کنم نمیتونم قبول کنم که هشتباهی از من سر زده نمیفهمم.
امروز ظهر بعد از دانشگاه داشتم میومدم خونه و حسابی هلاک بودم بعد یک خانم مسن چادری جلومو گرفت اول فکر کردم میخواد بهم بگه اگه مال این محل هستین چرا چادر سر نکردین؟(محله ما خیلی همه شهید و خانواده شهید هستن و ۹۰ درصد خانوما چادرین) چندتا سوال کرد اینکه : ایا مال این محل هستیم؟خونمون اجاره است؟پدرم کیه و در اخر گف میشه شمارتون بدین؟ من سوالاش جو
من کلا آدم عجولی هستم و معمولا این قضیه به ضررم تموم میشه. یادمه همون اولا هم میگفتی این تنها اشکال منه. اگرچه گذشت و اشکالات یکی پس از دیگری پدیدار شدن، ولی خب این اولین و نمایان ترین‌شونه.
و خب میشه حدس زد که از انتظار کشیدن متنفرم. یعنی مثلا وقتی با کسی قرار داشته باشم و نیاد یا دیر کنه یا خبر نده. خیلی ناراحت میشن. مثالش همون دوستی که قرار بود بیاد با هم بریم باشگاه، قرار بود یه عصری پیام بده و نداد. بعد هفته ی بعدش که دیدمش گفت ببخشید من نرف
سال گذشته مثل امشب زن عموی من به دنبال سرطان متاستاتیک فوت کرد
سارکوم که از عضله پای چپش شروع شده بود طی دو سال _حتی با درمان_ تا مغزش پیشروی کرد
و از پا درش آورد .
موندن عمو و دختر عموی 3 ساله ی بیچاره ی من .
این دو نفر رو که ببینم دلم آب میشه از غصه
هیچ کلمه ای نیست که بشه غم و تنهایی و دلتنگی عمو و دخترعموم رو باهاش توصیف کرد
دختر عموی بیچاره ی تنهای من ، بی پناه ترین دختر دنیاست
هرچی میخوام دعا کنم ، میگم خدا دلش شاد باشه، زندگیش قشنگ باشه .
 
ا
امام باقر ع فرمود چون دختر یزد گرد  در ا نزدعمر اوردند دوشیزگان مدینه برای تماشای او سر میکشیدند  وچون وارد مسجد شد مسجد از پرتوش درخشان گشت  کنایه از اینکه اهل مسجد از قیافه جمال ان دختر شادمان و متعجب کشتند عمر باو نگریست دختر رخسارخود را پوشیدو گفت اف بیروج بادا هرمز وای روز گار هرمز سیاه شد عمر گفت این دختر مرا ناسزا میگوید و بدو متوجه شد امیرالمومنین ع بعمر فرمودتو این حق نداری باو اختیار ده که خودش مردی از مسلمین را انتخاب کند و در سهم
فایل بررسی و مقایسه میزان افسردگی در بین دانش آموزان دختر و پسر مقطع متوسطه در دسته بندی #کامپیوتر در سایت فایل مهم قرار گرفت .
--------------------بررسی و مقایسه میزان افسردگی در بین دانش آموزان دختر و پسر مقطع متوسطه
دانلود فایل بررسی و مقایسه میزان افسردگی در بین دانش آموزان دختر و پسر مقطع متوسطه
عنوان فایل : بررسی و مقایسه میزان افسردگی در بین دانش آموزان دختر و پسر مقطع متوسطه
دسته بندی : کامپیوتر
برچسب ها:
بررسی و مقایسه میزان افسردگی در بین د
ضبط 10 دی ماه سال 1378  است دقیق 20 سال پیش
 
امیری آوازی دوست داشتنی بود که پدرم می خواند. چه همراه گوسفندان و چه در مراسم و شب نشینی ها
 
مشاجره بین مرحوم پدرم و مرحومه همسرم در برتری دختر یا پسر
 
یقین دارم پدرم شوخی می کرد چون  غم نداشتن دختر را در او مادرم حس می کردم
 
دختر هیچگاه غم نیست. عزیز پدر است
 
پسر خوب هم همین جور
 
امیر گفت خدا من را زن بده
http://bayanbox.ir/view/mp3/3205994764289713240/WhatsApp-Audio-2019-12-12-at-12.07.53-PM.mp3
نام های زیبا و اسلامی برای دختر خانم ها
این مطلب از راهنمای انتخاب اسم درباره انتخاب نامهای دخترانه مذهبی است. حالا که قرار است منتظر یک دختر ناز باشید حتما در بین اسامی مذهبی به دنبال یک اسم کمتر شنیده شده اما بامسما می گردید تا کوچولوی تان را با آن خطاب کنید. پیشنهادهای ما برای اسم دخترانه را از دست ندهید.

ادامه مطلب
نام های زیبا و اسلامی برای دختر خانم ها
این مطلب از راهنمای انتخاب اسم درباره انتخاب نامهای دخترانه مذهبی است. حالا که قرار است منتظر یک دختر ناز باشید حتما در بین اسامی مذهبی به دنبال یک اسم کمتر شنیده شده اما بامسما می گردید تا کوچولوی تان را با آن خطاب کنید. پیشنهادهای ما برای اسم دخترانه را از دست ندهید.

ادامه مطلب
نام های زیبا و اسلامی برای دختر خانم ها
این مطلب از راهنمای انتخاب اسم درباره انتخاب نامهای دخترانه مذهبی است. حالا که قرار است منتظر یک دختر ناز باشید حتما در بین اسامی مذهبی به دنبال یک اسم کمتر شنیده شده اما بامسما می گردید تا کوچولوی تان را با آن خطاب کنید. پیشنهادهای ما برای اسم دخترانه را از دست ندهید.

ادامه مطلب
مامان عصر رفته مراسم ختم و شب برگشته میگه فلانی رو دیدم(همسایه ی سابق)
که تبریک گفته که مبارکه آیدا ازدواج کرده :| مامانم تعجب کردم که کِی ازدواج کرده من خبر ندارم :||
مامان پرسیده حالا به شما کی گفته؟
طرف گفته فلانی(که میشه دوست نزدیک تر مامانم و عجیبه که خودش چرا از مامان نپرسیده)
 
حالا ما نمی دونیم قضیه چیه و کی این حرف رو دهن به دهن کرده و کلا چه نفعی برای چه کسی داره که من شوهر کردم یا نه؛
اما واقعا دارم به این نتیجه میرسم که تا همیشه ی دنیا جه
با سلام دوستان
من پسری 25 ساله هستم، دختر خاله ای دارم که زمان بچگی پدر مادرش از هم جدا شدن و اومدن به شهر ما، من از همان بچگی دوستش داشتم ولی فکر میکردم مثل بقیه دوست داشتن ها هستش، گذشت تا رسید به 16 سالگیم که ایشون هم 14 سال شون بود.
یکی دیگه از خاله هام تو مراسمی گفتن که بهتره که شما دو تا با هم ازدواج کنید، به هم میاید، ولی من بخاطر اینکه ایشون هنوز بچه بودن و منم نمیخواستم دل شون رو بشکنم گفتم نه و ایشون هم شنید (اما در باطن خیلی دوستش داشتم)
چشم هام بین رنگ ها دو دو میکرد. روی بعضی شون مکث می کردم و تصور می کردم طرح بافتم با این رنگ چجوری میشه؟ به خانم فروشنده گفتم چقدر رنگ. کار مارو سخت کردین حسابی. سرش شلوغ بود، ولی باحوصله و مهربون. خودشو انداخت وسط رویای من:
-چی میخوای ببافی؟
+پتو، پتوی نوزاد
لبخند نشست روی لبش و پرسید: دختره یا پسر؟
مکث کردم.به چشم های زیبای دختر فروشنده خیره شدم، دنیا در اون مغازه شلوغ و پر سر و صدا، لحظه ای ساکن شد، صداها محو شدن، نه چیزی می دیدم، نه چیزی می ش
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب