نتایج پست ها برای عبارت :

دراعماق تاریکی میفتی وناپدید مشی

آیا از روش‌های درمان ترس از تاريکي در کودکان اطلاعی دارید؟ ترس از تاريکي یکی از رایج‌ترین ترس‌ها در کودکان است و می‌تواند به میزان  کم در دوره‌ای از رشد رخ دهد و گذرا باشد. گاهی هم می‌تواند بیش از حد شده و دردسرهای زیادی را برای خانواده ایجاد کند. بهتر است والدین راه ‌حل‌های لازم برای درمان ترس از تاريکي کودکانشان را یاد بگیرند تا بتوانند به فرزندشان کمک کنند با سهولت بیشتری با این مسئله کنار بیاید. برای کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه
چکه چکه قطرات باران از سوراخ سایبان راهی برای خودنمایی یافته اند. آسمان شلاق های قدرت را بر زمین ناتوان می زند. دیروز ابر های خسته از وعده باریدن فردا شب شلوغ را داده بودند. می دانی وقتی خورشید برود چه چیزی پدید خواهد آمد؟ ماه! خیر تاريکي، تاريکي می آید. انسان ها از تاريکي می ترسند چون وقتی میاد تنهایی را از هر لحظه ای دیگری بیشتر لمس می کنند.
دانلود فیلم وحشت در تاريکي با لینک مستقیم و کیفیت اورجینال
دانلود فیلم وحشت در تاريکي با لینک مستقیم , دانلود فیلم وحشت در تاريکي 2017 , دانلود فیلم وحشت در تاريکي دوبله فارسی , دانلود فیلم دوبله فارسی, دانلود فیلم خارجی، دانلود فیلم
مخاطب: بزرگسالان
کیفیت : 720p 
موضوع: حادثه ای دانلود فیلم وحشت در تاريکي
سال تولید: 2013
محصول: آمریکا دانلود فیلم وحشت در تاريکي
کارگردان: جوزف رابن
مدت زمان: 79 دقیقه دانلود فیلم وحشت در تاريکي
زبان: فارسی (دو
Don't Be Afraid of the Dark 2010 1080p,از تاريکي نترس,ترسناک,دانلود مستقیم فیلم Don't Be Afraid of the Dark,دوبله فارسی,دوبله فارسی فیلم از تاريکي نترس Don't Be Afraid of the Dark,زیرنویس فارسی Don't Be Afraid of the Dark,سعید مظفری,فانتزی,فیلم از تاريکي نترس با دوبله فارسی Don't Be Afraid of the Dark 2010,فیلم ترسناک از تاريکي نترس 2010 دوبله فارسی,ناصر طهماسب,
ادامه مطلب
یکی از بودن دل شاد است و دیگری در انتظار به دست آوردن. من آن پسر بچه ای هستم که هنوز منتظر است تا بشنود کلاغ قصه ها به خانه رسید یا خیر. در جای ایستاده ام که هیچ چیز نیست حتی آینه و در حالی که به تاريکي خیره شده ام به اعماق این فکر فرو رفته ام، من انتظار چه چیزی را می کشم؟!
- باید عرض کنم هیچ چیز!
+ هیچ چیز؟
- آره
+ امیدوارم همه چی بهتر شود. 
- وقتی تاريکي میاد دیگر در انتظار شب نیستی!
+ اما! نوشته هات میگن در انتظار من هستی.
- تو، تو کیستی؟
+ من! نمی دون
اتوبوس می‌رفت پایین و آدم‌ها، مغازه‌ها، هیاهوها، رنگ‌ها، نورها می‌رفتند بالا. تاريکي آمد و جای همه را گرفت. احساس کردم سوار سفینه‌ای شده‌ام با کف بلورین که هنگام بالا رفتن، کوچک شدن و گم شدن زمین و زمان را به خوبی نمایش می‌دهد. همه چیز رنگ می‌بازد، دور می‌شود و در میان تاريکي گم می‌شود. وقتی همه جا تاریک شد، بر خلاف انتظارت می‌بینی که می‌بینی. یعنی تازه داری می‌بینی. تازه داشتم می‌دیدم انگار. یک سبکی خیلی راحتی سراغم آمد، بعد از میلی
دانلود آهنگ جدید وقتش شد از مهدی مقدم با بهترین کیفیت + پخش آنلاین
خیال نکن که من بهت بگم دوباره برگرد
تویی که بی دلیل فقط شدی باعث سردرد
منه ساده رو باش که واس تو زدم به هر در
آره سخته ولی بالاخره ميفتي از سر
Mehdi Moghaddam – Vaghtesh Shod
دانلود آهنگ مهدی مقدم به نام وقتش شد با دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸
 
متن و ترانه آهنگ مهدی مقدم – وقتش شد
چقدر ساده گذشتی از آدمی که پات وایساده
جدی جدی حالم بی تو خیلی حاده
برو وقتی فکرم ازسرت افتاده
دیگه بسه هرچی که بوده خس
تصویرهای سیاه و تاريکي که در مغزَت می لولنکله ات که از حجم هر خبر و اتفاق بدی هشدار می دهد،تاريکي هایی که در خودت خفه می کنیو دنیایِ متفاوتت.انقدر متفاوت که از ترس درک نشدن و طرد شدن به زبان نمی آوری هیچ کدام از ابعادش را !!و مغزی که تک تک سلول هایش در آهنگ های متال حل می شود
دیده ای؟ هر که وارد یک خانه ای تاریک شود. فانوس به همراه دارددنبال  نوری میگردد و آن را روشن میکندو به روزنه های خانه روشنی ارزانی می دارد.زمانی که در زندگی ام گشتی، دل من کلبه ای محقر و تاريکي بود و تو همچون فانوس  !آمدی و روشنایی ای از جنس امید به دلم بخشیدیو تزریق جانی دوباره ب جانم.با گرمای وجودت کور سوی شعله ی قلبم را شعله ور کردیدیده ای ؟نابینایی که میخواهد از خیابانی عبور کند . ساعتها کنار جاده ب انتظار صدایی از تردد قلیل ماشین هاس
آلیس و همراهانش با منفجر کردن سدی بزرگ، ارتش تاريکي را در زیر هزاران تن آب دفن کردند. ظاهرا پیروزی آن ها قطعی بود اما با زنده ماندن جنگجوی تاريکي نقشه ی آن ها نقش بر آب شد. جنگجوی تاريکي چنان طوفانی به پا کرد که بیشتر همراهان آلیس در این راه کشته شدند. اکنون آلیس برای کشف حقیقت باید به دنیای تاريکي ها سفر کند، مکانی که سال ها متروکه بوده و هیچ کس جرات رفتن به آن جا را نداشته است. همراه با آلیس به سرزمین متروکه سفر کرده و برای کشف حقیقت به قلب دنی
مطمئنم یه روزی تو هم دنبال جواب این سؤال راه ميفتي که دنیایی که الان میبینیم حاصل خلقت هوشمنده یا تکامل؟
البته حتی اگر حاصل تکامل باشه آیا میتونه خلقت رو منتفی کنه؟
اون روز شاید من نباشم، شاید من باشم، شایدم بیای از خودم بپرسی.
باید زیاد خوند و بهش فکر کرد، حتی اگر این فکر کردن و زیاد دونستن هیچ نتیجه ای نداشته باشه برات لذت بخش خواهد بود.
 
اینجا جنگله. هر کس ب فکر خودشه و تو چرا یاد نمیگیری لازم نیست نگران همه باشی؟ لازم نیست هروقت کسی ناراحت بود حالشو خوب کنی. لازم نیست جور همه رو بکشی. لازم نیست هرکاری خواستی بکنی ب همه بگی ک اگه میخان اونام انجامش بدن
ببین کلا تو شرایطی ک تو یاد بقیه ميفتي و میخای کمکشون کنی اگه اونا تو اون شرایط باشن اصلا یه لحظه اسم تو یادشون نمیاد
پس انقد نگران آدمایی نباش ک نگرانت نیستن
کانال ما در سروش
شب را می نویسمروی شیشه بخار زدهنه با قلم،با دست هایمشب را می نویسمدر باران در قدم هایمشب را می نویسمبا خواب هایم با داستان هایمشب را می نویسمدر دل تاريکي در دل تاريکي.‌‌شب را می نویسمبی تو ،بی ستاره
میلاد_شکیبا✒
In Darkness 2018 BluRay 1080p,این دارکنس,دانلود دوبله فارسی فیلم In Darkness 2018,دانلود فیلم In Darkness 2018,دانلود فیلم این دارکنس 2018 با دوبله فارسی,دانلود فیلم ترسناک,دانلود فیلم جدید,در تاريکي,دوبله فارسی,زیرنویس فارسی In Darkness 2018,سایت دوستی ها,فیلم In Darkness 2018 دوبله فارسی,فیلم در تاريکي با دوبله فارسی In Darkness,فیلم سینمایی در تاريکي ۲۰۱۸ با دوبله فارسی,
ادامه مطلب
DVDRip,Fear(s) of the Dark 2007,ترس های تاريکي,دانلود Fear(s) of the Dark 2007 720p,دانلود انیمیشن Fear(s) of the Dark 2007,دانلود انیمیشن ترس از تاريکي Fear(s) of the Dark 2007,دانلود رایگان,دانلود زیرنویس فارسی,دانلود مستقیم انیمیشن Fear(s) of the Dark 2007 1080p,زبان اصلی,
ادامه مطلب
زیر پتو می لرزهیه نی نی کوچولومیگه میاد سراغمشبا یدونه لو لو
نی نی چرا میترسی؟تاريکي ترس ندارهببین برات آسمونستاره رو میاره
ماه قشنگو ببیندورش پر از ستاره سنی نی نازنینملو لو وجود نداره
اتاق تو همینهکه توی روز می بینیتاريکي ترس ندارهنترس از لو لو نی نی
شب دوست ما بچه هاستنی نی لا لا کن راحتتو شب به این قشنگیباید کرد استراحت
چند وقتی‌ست مجموعه‌ای از حس‌های عجیب فرایم گرفته‌اند. از حضور در جمع‌های خانوادگی و دوستانه گریزانم. اگر هم به زور این اتفاق رخ دهد بسیار ساکت‌تر می‌شوم. دایره دوستانم محدود شده‌اند. علاقه‌ای به برقراری ارتباط با افراد جدید روزمره‌ام ندارم. احساس می‌کنم زودرنج شده‌ام. در عوض تاريکي، تاريکي مامن آرامشم شده است. برای رسیدن شب بی‌قرارم. هرچه به تاريکي نزدیک‌تر می‌شوم دُز بیشتری از مُسَکن تزریقم می‌شود. عجیب‌تر از همه، از این شرایط
خون از گوشه‌ی لبش آرام به پایین چکه می‌کند؛ کسی‌دگر با احساسش، قلبش را نشانه رفته است؛ دیگری با احساسش، گوشه‌ی تاريکي از اُتاق، دست و پا می‌زند، همانند مرغی که جلادوارانه، سرش را از تنش جدا کرده باشند! تاريکي سرد است؛ دیگر هیچ‌چیز نمی‌تواند درونِ این تاريکي قلبش را به بازی بگیرد؛ حتی همین تاريکي، حتی همین سرمای اَبدی؛ باید چیزی درونِ مَغزش شکل بگیرد، چیزی شبیه به ترس، چیزی شبیه به هیولایی ترسناک درونِ ذهنش، اما عکس‌العملی در کار نیس
محبوبترین گل زندگی من همیشه رو به آفتاب میچرخد  بهتر است بگویم میگردد.  چون نامش گل آفتابگردان است. 
گل آفتابگردان قشنگم آفتاب زندگی ات مستدام باشد.
از تاريکي نترس تاريکي ها هم تمام میشوند، چون به طلوع خورشید امیدوارم
گل با وقارِ قشنگم  آفتابگردان زندگی من خورشید باز هم طلوع خواهد کرد
برگرد 
سکوت و سکوت و سکوت
شاید جایی در میان این جاده ی تاریک کسی ایستاده باشد به تماشا
به تماشای جان دادن من 
شاید کسی باشد که بخواهد جلو بیاید و ببیند از درون مردمک های حیرانم دلیل این همه سکوت را 
شاید صدای فریاد مرا شنیده باشد
شاید کسی در تاريکي ایستاده باشد 
من واژه ای را می شناسم
واژه ای سرشار از معجزه
واژه ای که بلندت می کند
وادارت میکند که تلاش کنی
واژه ای که باخودش
رویاهایی رادر ذهنت می آفریند
و خودش میگوید که این رویاها
دست یافتنی اند
زیرا من وجود دارم 
من در میان شب تار
در تاريکي یک غار
در هوای تار و
حال زار
وجود دارم
من همیشه و در هر حال
در اطراف تو پرسه ن
و قدم ن
هستم
اما تو
زمانی که به من پشت کنی
زندگی ات خاکستری خواهد شد
آنگاه است که خواهی مرد 
زیرا آدمی بدون امید می میرد.
سایه_قدیمی
از آن عشق قدیمی
مانده همراه من سایه ای،
قدیمک سایه ایی 
چه زیبا 
چه آرام سایه ایی،
چه بس وفادار
چه بس آشنا
سایه ای قدیمی تر از هر عشق قدیمی.
من در تاريکي های خویش
می نوازم زلفان عشق قدیمی خویش را
همان سایه
همان که در تاريکي های خویش
می پذیرد مرا در آغوشش
چه مهربانانه 
چه ساده و صمیمی.
چگونه ترکش کنم سایه ام را؟
همه رفته اند از کنارم
گذاشته اند مرا بر دارم
اما
همیشه آن سایه است که می آید به سراغم.
همان سایه
همان که در تاريکي های خویش
یک جا می گوید منظورش از نوشتن این اثر ، تولد نور از تاريکي ، خلق یک کیمیا بوده . ( ویدیو زیر از یوتیوب است ، اگر سفید میبینید ، دنبال خرگوش در بوران نگردید . )
 
 
معدنکاران قناری ها را در قفس زندانی می کردند و با خودشان تا بطن تاريکي میبردند ؛ چون این جان پناه ها ، نشت گاز مونواکسید کربن را زودتر می فهمیدند و با خاموشی مرگ به کارکنان معدن هشدار می دادند . با مرگشان چه بی رحمانه .
یک چیز هایی که می میرند ، تازه می فهمیم باید از این غاری که خودمان
از آخرین باری که داشتم با ش. راجع به امید داشتن حرف می‌زدم دوسال می‌گذره،اون وقت‌ها هدف مشترکی داشتیم،فکرهای مشترکی داشتیم ولی هیچ‌وقت بلد نبودیم و نشدیم قدم‌هامونو یکی کنیم،حالا من این‌جا نشستم و روزی رو یادم می‌آد که خورشید داشت غروب می‌کرد و ما هنوز مدرسه بودیم توی همون سالن ته مدرسه با در نیمه‌باز هوا تاریک شده بود،جز لامپ کوچولوی بالای سرمون و چند تا لامپ کوچولوی دیگه توی دو انتهای سالن چیزی نبود که بخواد تاريکي‌هارو بگیره،در
باید اعتراف کنم که با این سنم از شب بیرون بودن می ترسم و این ترسم داره خیلی چیزا رو خراب میکنه. کاش ترس یه قرصی شربتی چیزی داشت که باعث میشد نترسیم. واقعا یک کیلومتر پیاده روی بعد تاريکي هوا اونم توی خیابون شلوغ تهران ترسناکه؟! که به خاطرش قبل تاريکي برمیگردم خوابگاه و دیگه جایی بره درس خوندن پیدا نمیکنم :/ .وقت سوزی تا این حد.
بعد هم کلاسی های من الان توی فرنگ باید زندگی خودشونو بچرخونن.
واقعا شرمم اومد، حتی از نوشتنش. ولی نوشتم که نوشته باشم؛
با خودت بگو؛
"گذشته عزیز
بخاطر همه درس ‌هایی که به من دادی متشکرم
و آینده عزیز من آماده‌ ام.
چون.
یک شروع عالی همیشه در نقطه ‌ای اتفاق می ‌افتد که فکر می ‌کردی پایان همه چیز است.
وقتی در تاريکي هستی، دیگران را به داخل راه بده،
شاید نتوانند تو را از دل تاريکي بیرون بیاورند، اما نوری که موقع ورودشان با خود به داخل می ‌آورند، می ‌تواند نشانت دهد که در کجا قرار داری.
قطعا" انسان با دست گرفتن پیش می رود و زندگی با آرامش حاصل از عشق بی نهایت را ت
خدا منو نزدیک اتفاقات و لحظه‌ها می‌کنه اما تو دو قدمیش می‌کشتم عقب و من می‌دونم که هیچ‌کدومشون اتفاقی نیستن.می‌فهمم همه‌ی این نشدنا همه‌ی این محرومیت‌ها به علت قانون کارما است.
می‌دونم که بیشترین مجازات توی کارما محدودیته.الآن نه حالش و نه حوصله‌ش رو دارم که توضیح بدم داستان یونس و یوسف و توبه رو و ارتباط قانون کارما با تاريکي رو اما همه‌شون توی ذهنم مرور می‌شه.
نیاز دارم به تاريکي دل نهنگ برای وقتی که بگم قطعاً خودم به خودم ظلم کردم
رزق چیست؟
 
رزق کلمه ای است بسیار فراتر از آنچه مردم می دانند. زمانی که خواب هستی و ناگهان،به تنهایی و بدون زنگ زدن ساعت بیدار می‌شوی ؛ این بیداری ؛ رزق است، چون بعضی‌ها بیدار نمی‌شوند. زمانی که با مشکلی رو به رو می شوی خداوند صبری به تو میدهد که چشمانت را از آن بپوشی،این صبر، رزق است. زمانی که در خانه لیوانی آب ؛ به دست پدر یا مادرت میدهی این فرصت نیکی کردن ، رزق است. گاهی اتفاق می افتد که در نماز حواست با گفته هایت نباشد ؛ ناگهان به خود می آیی
می‌گم این هم دانشکده‌مون!می‌گه این‌ها چیه؟می‌گم‌ دوتا از بچه‌های دانشکده بهمنِ دو سال پیش توو هواپیمای تهران-یاسوج سقوط کردن و فوت کردن. به یادشون درخت کاشن توو دانشکده‌مونمی‌گه کاش هرکی فوت می‌کنه به یادش درخت بکارنمی‌گم ولی خب اینطوری هم بد می‌شه، درخت می‌بینی یاد آدم‌هایی که از دست دادی ميفتي. همین خوبه که تک و توک باشه و همه‌گیر نشه. کلا هرچیزی تووش دست زیاد بشه خوب نیستمی‌ره سمت حوضمی‌گم فرض کن سیگار ببینی یاد طلاق بیفتی، خو
.
چهل بهار بیش تر گذشت وتو نیامدیحالا دیگر پیوند من و شبناگسستنی است،شبی که از درون من آغاز می شودمی ریزد بر کوچه و خیابانبر تمام شهر.حالا دیگر نمی ترسماز قهوه های دیر هنگامکه تمام شب بیدار نگه م می داردچشم می دوزم به تاريکيبه عمق کوچه ای که تو هرگز از آن گذر نخواهی کردپدرم می گفت:بی خوابیِ شب، قلبت را خراب خواهد کردشاید نمی دانستتپیدن بی روشنای صدا و اندام تو جز فریب نیست.اما راستش را بگویم؛آلوده ی این یقین تلخمحتی می شود گفت یک جورهایی دوس
کشتیها که شب در پهنه اقیانوس از کنار هم می گذرندبا هم گفتگویی کوتاه دارند:نخست به یکدیگر علامت می دهندو سپس صدایی در تاريکي شنیده می شود.چنین است در اقیانوس زندگی که ما چون دو کشتی از کنار هم می گذریمو با هم گفتگو می کنیم:نخست یک نگاهو سپس یک صداو آنگاه تاريکي و سکوت.هنری وادزوُرث لانگ فلو"Signals in the Dark"Ships that pass in the night, and speak each other in passing,Only a signal shown and a distant voice in the darkness.So on the ocean of life we pass and speak one another, Only a look and a voice, then darkness again and a silence.Henry Wadsworth Longfellowب
وقتی که تحویلش گرفتم آقای فروشنده گفت "خب به جمع عینکی‌ها خوش اومدی"!در آینه به چشم‌هایم نگاه کردم، قرمز شده بود؛ شیشه‌ی مستطیلی عینک دورش را حصار کشیده و گویی سعی می‌کرد خستگی‌اش را پنهان کند.
حالا بهتر می‌فهمیدم که چرا عاشق شب و تنهایی‌ام، عاشق تاريکي شب‌های بلند و نشستن در عصرهای تاریک و روشن اتاق!
نور! من از نوری که اطرافم را روشن می‌‌کرد بیزار بودم؛ من از نور به تاريکي اتاق پناه می‌بردم، شبیه انسانی که از تنهایی به آغوش هر اهل و نا
 
هانا باتلر ۲۴ ساله ۳ سال قبل بر اثر کنجکاوی به منطقه جنگلی میره که شنیده بود روح سرگردانی آن اطراف دیده شده. هانا حدود ۱۰ عکس در تاريکي از آن مکان میگیره. وقتی عکس ها ظاهر  میشه. در چند عی نمایان میشه. دختری در حال قدم زدن‌.
➿' کابوس های هانا از فردای همان روز  آغاز میشود! هانا در خوابهایش دختری را میبیند که میخواد با او دوست شود. برای فرار از  او شهرش را تغییر میده و حتی با گذشت ۳ سال هنوز میترسه تو تاريکي بخوابه. 
' هانا در میان حس فرار
به حدیییییی افکارم مشوش و به هم ریخته و ذهنم آشفته و داغونم که هندزفری رو گذاشتم گوشم، زبان تخصصی هم جلو م باز ه! بچه هام تو فلت هِر هِر و کِرکِر شون به راهه!
+اخه ساعت یک تا سه ، بعد اینکه از هفت و نیم تا یازده و نیم بیمارستان بودی چطوری میشه درس گوش داد! امروز استاده بهم گیر داده! میگه خانم شما اصن حواست نیستااااا! احتمالا از ملاقات شوندگانی!!! منظورش این بود ميفتي! شیطونه میگفت برگرد بهش بگو : استاد محض اطلاع تون من معدلم بالای هیجده ست ، رتبه سو
اتاق کاملا سفید
با رنگ رگ هایم ست
روزها به این فکر میکنم که چرا اتاق پرده ندارد
و یادم میرود
و شب به این را میفهمم که چون اتاق من پنجره ندارد
و یادم میرود
و صبح دوباره
در میان تمام سفیدی ها
یک لیوان پر از فراموشی های تاريکي خود نمایی میکند
اسمش این نیست ولی من اسمش را گذاشته ام : فراموش های تاریک!
این صد و یکمین لیوانی است که باید سر بکشم
چون دکتر ها میگویند این تو را از ذهن من دور میکند
من که باور ندارم
اما سر میکشم
تمامش را
یک جا و یک نفس
باز
بیا. هر شب بیا. در خلوت هر مه‌تاب تنهایم. در سایه‌ی هر شب، چشم به راهت گشوده ام. در پس هر ستاره پنهانم. در پس پرده‌ی هر ابر در کمینم. بر سر راه کهکشان ایستاده ام. بر ساحل هر افق منتظرم. بیا، خورشید که رفت، بیا. شب را تنها ممان. تاريکي را بی من ممان. من آن‌جا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی. با دیو شب تنها نمانی. دیو شب بی رحم است، گرسنه است، وحشی است، خطرناک است، وحشتناک است. پرنده‌ی معصوم و کوچک من! آفتاب که رفت پرواز کن؛ از روی خاک برخیز؛ این خرا
همه‌ی عمر به دنبال آزادی می‌دویدم، و چون به آزادی می‌رسیدم فریاد می‌زدم "خدایا خدایا مرا اسیر کن!" گویی بند بندِ تنم از هم می‌گسست، زیرا که فقط من آزاد نبودم، تکه‌های وجودم هم آزاد بودند. و نمی‌خواستند که در قالبِ من» اسیر باشند.
آنگاه فهمیدم که من» وجود ندارد، مگر در قالب تکه‌پاره‌هایی از کلمات، که ذراتِ سرگردانِ وجود را به هم پیوند می‌زنند تا جهان علی‌الظاهر برقرار بماند.
امشب در آینه به چیزی می‌نگرم که همه‌ی عمر من‌»اش خوانده
1. دارم سعی میکنم فریاد های شادی داداشم مبنی بر اینکه فردا بخاطر الودگی تعطیلن نشنوم و تظاهر کنم چقد برام مهم نیست و خوششششحااااااللمممممم که قراره فردا تا بوق سگ درس بخونم :'| زیبا نیست؟
2. آقا اگه موهاتون فره تو تاريکي راه نرید. چون ممکنه یه بدبختی بیخبر وارد شه و یه کُپه پشم ببینه تو تاريکي پشماش بریزه :| باشه؟ قول بدین به عمو :||
3. بازم امروز در مدرسه جیغ "یا بذارید برم خونمون یا میرم با آقامون برمیگردم" سر دادندی و چایی خوردندی و دهان ری ری را ص
همیشه آدم ها را خیلی زودتر از آنکه فکر کنند، میشناسم. این مدت بعضی وقت ها ممکن است کم تر از چند ثانیه هم شود. این اواخر از روی نوشته های آدم ها هم می توانم بشناسمشان. شاید در دومین جمله ای که نوشته اند. آدم ها پر از روشنی و تاريکي اند.روشنا ها مثل کیک شب تولد است. وقتی تکه ای از آن را به دهانت بگذاری، در هرباری که زبانت می چرخد، طعم های قشنگتری را حس میکنی. اما تاريکي ماها فرق دارد. اگر آنرا بشناسی هم فرقی نمیکند؛ چون آدم ها خودشان هم هرگز نیمه ی تا
تاريکي بر شهر Norwich سایه افکنده است . هیولاها پا را فراتر از قلمروهای خود گذاشته و با تبدیل شدن به کابوس , هرج و مرج در زمین به راه انداخته اند . شما به عنوان یکی از چهار قهرمان باید با دشمنانی که روشنایی را به بند کشیده اند , مبارزه کنید .  نبرد در محیطی پویا و مملو از جانوران خونخوار را تجربه کنید .
بازی این اجازه را به شما می دهد تا افراد گروه خود را انتخاب کنید گروهی که جادوگر ، مهندس و کشیش را شامل می شود و هرکدام دارای سلاح و توانایی های منحصر ب
موزه ی تاريکي
می توان گفت که یکی از بهترین و عجیب ترین موزه های موجود در کشور آلمان موزه ی تاريکي می باشد.از جالبی های موزه ی تاريکي این است که افراد راهنما نابینا هستند و در داخل موزه ی تاريکي به همه عصای سفید داده می شود.شما به داخل ساختمان شش طبقه و بسیار تاريکي وارد می شوید و راهنماها نیز شما را در طول مسیر راهنمایی می کنند.تنها چیزهایی که در موزه ی تاريکي احساس می کنید صدای عصاهای سفید است.دلیل ساخته شدن موزه ی تاريکي به خاطر این است که مرا
وقتی نور را خوب می شناسی میتوانی از تاريکي بنویسی،می شوی پیامبر تاريکي،میخزی در کنج آرامشت، اخر تاريکي اصلا بد نیست، همین نور باعث شد که زیبایی و زشتی پدید اید، همین نور ارزش لمس کردن ها و قدردانی ها را کم کرد؛ اصلا تاريکي خیلی هم خوب است، بدون نور نمیفهمی چقدر اتاقت کوچک است، چقدر پیر شده ایی، یا چقدر  چین و چروک به پوست صورتت اضافه شده، اصلا کوری!؟ یا فقط نمیبینی در تاريکي وقت  را داری که به دلتنگی ها و دلبستگی هایت رجوع کنی، دلت تنگ شود
آیه ای از قرآن کریم که اگر قساوت قلب به منتهی درجه ی خودش نرسیده باشد ملحدین را به سجده وا میدارد.
 بارهای بار شاهد این بوده ایم که خداناباوران وقتی با اشاره ای علمی در قرآن مواجه می شوند می گویند حضرت محمد این آیه را از دانشمندان پیش از خود کپی کرده است و با این حرف ها از پذیرش الهی بودن قرآن سرباز می زنند . اما اگر اشاره علمی ای را در آیه ای به آنها نشان دهیم که هیچ کس قبل از قرآن تا آن زمان در آن رابطه سخنی نگفته باشد به نظر می رسد هیچ بهانه ای ب
خادم با ردای سیاهش به طرف در قطور رفت و سه بار در زد. صدای هیس هیس ماری از کنارش امد،توجهی نکرد. تاکنون بارها از کنار او رد شده بود. تنها اسم رمز را به زبان اورد. هیس هیس مار قطع شد. به یاد می اورد  زمانی  که هنوز تازه کار بود،چقدر از این مار میترسید،اما حالا میتوانست با یک حرکت اورا از بین ببرد. در باز شد.
با یک حرکت،نور جلوی او ظاهر شد و اورا به طرف تخت سلطنتی ای برد که پشتش به او بود. به محض اینکه نزدیکش شد، صدایی غرید:
_مگه نگفتم از افسون نور استف
((به نام خداوند مهربان))
 
نترس، ترکم کن! ولی با فکر آسوده
جوری برو یادم بره اینجا کسی بوده
 
جوری برو یادم بره رنگ نگاهت رو
یادم بره اون تیله های سرد و ساکت رو
 
رفتی برو! اما. یه روز یادم ميفتي
یاد تموم حرف هایی که نگفتی!
 
برو! ولی وقتی که بارونی نباره
بارون هنوزم ، عطرتو یادم میاره
 
وقتی برو که آسمون پربغض و ابری نیست
گفتم تموم دردمو! پس دیگه حرفی نیست!
 
 

 
ساعت از دو و نیم هم گذشته. فردا ساعت نه قرار دارم اما قرار ندارم. پلکم سنگین نمی‌شود. خوابم را فروخته‌ام به یک کوه فکر و خیال. مخاطبین گوشیم را زیر و رو می‌کنم بلکم یکی از این شماره‌ها پر رنگ‌تر از بقیه شود که یعنی بیا به من پیام بده اما نمی‌شود. می‌روم سراغ آدم‌های مجازی. تمام پیام‌رسان‌ها را بالا و پایین می‌کنم، چند تا پیام هم می‌نویسم و ارسال نمی‌کنم و سر آخر ناامید می‌شوم از آدم‌ها. حجم اتاق را انبوه تاريکي گرفته. سیاهی مثل خاک، مثل
مقدمه:
کورسوی امید می تواند مانند جانی دوباره نفس از دست رفته ایی را بازگرداند و از شوق آن همان نورکم تبدیل شود به خورشید تابان که روشنایی و تابشش یک لحظه هم قطع نمی شود.
تنه انشا:
تصور کنید که پروانه ایی هستید که به تازگی از پیله ی خود بیرون آمده اید و چیزی جز تاريکي و سیاهی شب به چشمتان نمی آید و نه قیافه ی خود را دیده اید و نه می دانید در کجا قرار دارید و مقصد و هدف شما چیست اما ناگهان در پس همه ی سیاهی ها یک کورسوی روشنایی می بینید و پران تازه ت
از خیلی چیزها می شود ساده گذشت. می شود به دل نگرفت و به رو نیاورد و بی تفاوت بود. اما بعضی چیزها مهمند. خوب من فکر میکنم: نباید هیچ وقت کاری بکنیم که آدم ها به نیمه ی روشن و خوب خودشان شک کنند. این آسیب زیادی به آدم ها می زند. اینکه ما باعث شویم کسی به نیمه ی تاریکش شک کند و با خودش فکر کند که باید از این تاريکي رد شوم، کار جسورانه ای ست اما از هر کسی بر نمی آید. اما هرکسی میتواند باعث شود ما به نیمه ی روشنمان شک کنیم. و این شک و تردید آدم ها را به سکوتی
موهایم در باد رها شده اند و نگاهم دو دو می زند بر عمقِ امواج دریا. می دانم پشتِ سرم می آید. می دانم که تنهایم نمی گذارد. همان ماهی کوچکی که خیال می کند اگر بخواهد افسانه باشد؛ باید نابود شود!
همان ماهی کوچکی که ‌دلش می خواهد به عمیق ترین جای دنیا شاید گودالِ مارینا در  اقیانوسِ آرام برسد. می دانم که اگر لحظه ای به عقب برگردم و چشم هایم را باز کنم؛ برای همیشه ناپدید می شود!
ماهی کوچک چشم هایش را بسته و توی تاريکي پشتِ سرم می آید.
پشتِ سرِ زنی که بند
یک بار مرگ را در خواب دیدم. نه اینکه خواب بینم که مرده ام. خود مرگ را دیدم. 
من به دلیل یک مشکلی که پیش آمد زیاد بی تابی کردم و به زمین و زمان بد و بیراه گفتم.
شب مرگ را در خواب دیدم. نگاه هولناکی بود که از پشت هفت لایة ضخیم تاريکي به من خیره شده بود.
چشم نبود. نگاه بود. یک نگاه تیز و ترسناک.
 
آن هفت لایه را هم نشمردم. پشت هم بودند مثل دایره و من در مرکز بودم. اما در این لحظه مطمئن بودم که هفت لایه است نه کمتر و نه بیشتر. مرگ را هم فقط نگاهش را دیدم که به
✓ سکانس اول: یک روز با همه ی شور و شوق معلمی که اساسأ با نوسانات خُلقی ات کم و زیاد می شود، می نشینی  برای تدریسهای فردا ایده پیدا میکنی، طرح درس می نویسی، ابزارهای هرچند ساده برای آموزش ریاضی و‌علوم و بقیه درسها می سازی و‌.
✓ سکانس دوم: فردا در کلاس.هر آن چیزی که انتظارش را نداری بر سرت می آید.بدتر از همه این هست که دانش آموزانت کوچکترین وَقْعی برای ایده ها و طرح درس و ابزارهای من درآوردی و بدردبخور و گاهی غیر کاربردی ات نمی نهند و اینجا تا
من سال ها افسرده بودم و افسردگی فصلی هم آن را تشدید می کرد، بی آنکه خودم زیاد به آن واقف باشم.
بعدها متوجه شدم کوتاه تر شدن روزها در پاییز و زمستان و تاريکي چه اثر بدی روی روانم داشته. طوری که بعد از وقوف به این مسئله از پاییز و زمستان متنفر شدم.
تا قبل از آنکه بدانم و خوداگاهی داشته باشم، همان حس رمانتیک را نسبت به پاییز داشتم که دیگران دارند. از رفتن زیر باران و قدم زدن خوشم می آمد، یا شاید فکر می کردم باعث التیام زخم های درونم هست، که نبود.
ام
آسمان نفس های پایانی اش را می کشید و کهکشانها در حالی که فرزندانشان را در آغوش داشتند از این مصیبت ضجه می زدن. حتی خداوند هم قطع امید کرده بود. سوالی که می ماند این بود آیا جهانی خواهد بود یا خیر؟! خورشید در گوشه ای کز کرده بود و سعی می کرد کسی متوجه گریه کردنش نشود. دیگر آسمانی نبود که در آن پرواز پرستو ها را ببینیم. دیگر کسی نبود که در ناامیدی چشمهایمان را روبه رویش بگیریم. همه جا تاریک بود و دیگر امیدی برای روشنایی نبود. ما به پایان رسیده ایم،
لایف ایز فاکین هارد، وقتی داشتم آشغالارو جم می کردم گفتم، بلید ادامه داره و در این حالت کار کردن خیلی سخت تره، حال آدم خراب میشه ولی فقط خراب جسمی، یعنی جسمت خرابه و وقتی ملاتونین میخوری دراز می کشی روی تخت تا لذت هیچکاره بودنو حس کنی تازه متوجه پاهات میشی که تیر می کشن، مچ پات و انگشتای پات و حتا ناخناش درد می کردن کل روز و تو وقت نداشتی به صداشون گوش کنی، بعدم یاد عشق مجازیت ميفتي که دیگه نیس و اون آهنگیو که اونقد پخش شده رفته تو صدر پخشیا گو
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
                                           بانگی از دور مرا می‌خواند
                                           لیک پاهایم در قیر شب است
 
 
رخنه‌ای نیست در این تاريکي:
در و دیوار به هم پیوسته
                                          سایه‌ای لغزد اگر روی زمین
                                           نقش وهمی است ز بندی رسته
 
نفس آدم‌ها 
سر به سر افسرده‌است
روزگاری است در این گوشه‌ی پژمرده‌ هوا
هر نشاطی مرده است.
+ بعد این همه سختی
بعد این همه چشم انتظاری
میرسه یه روزی که مچاله بشی تو دو وجب آغوشی که فقط واسه خودت باشه؟
که خستگیت با فشار دستاش رو استخونات در بره؟
که نخ سیگارو از لا انگشتات بکشه بیرون مهر بزنه رو جاش مبادا چیز دیگه‌ای مهر بزنه رو لبات؟
میشه بلاخره بیاد اون آذر»ی که برگ‌ریزون غروبش غم عالم رو نریزه رو سرت
که به جای این چرت و پرتا بگی گور بابای دنیا بیا بریم اندازه دو کلوم حرف ناحساب گز کنیم خیابونا رو؟
چی میشه بعد این همه خستگی یه روز بر
تو تاريکي شب نشستیم زل زدیم به چراغ های کوچک به خانه های پر نور شهر گفتم چی میشد یکی از این خونه ها مال ما بود ‌دلمون خوش بود
دلم اون شب به بودنت خوش بود هرچند که می دونستم رفتنی ،رفتنی است.
دلم گرفته است حوصله نوشتن ندارم .احساس امنیت ندارم
ایست، آسیب، کوشش./ ایست، آسیب، اشک، س./ ایست، آسیب، آسیب، آسیب./ ایست، س، کوشش، بلع./ ایست، آسیب، کوشش، گام./ ایست، اشک، کم، س./ ایست، کمک، س، جدایی./ ایست، کمک، نیاز، ترس./ ایست، دوری، کم، غریب./ ایست، س، تاريکي، اشک./ ایست، س، کوشش، جرقه./ ایست، جرقه، بلع./ ایست، جرقه، گام./ ایست، جرقه، س./ ایست، جرقه، جرقه، ایست./ ایست، کوشش، کوشش./ کوشش، کوشش، کوشش, کوشش.
 
 
چرا تا وقتی وبلاگ هست موضوع نیست بعد همین که وبلاگ رو میبندی درست همون روز بهروز یاسمی مشتریت میشه ولی از طرفی خجالت میکشی بگی عاشق سروده هاشی و از طرفی یاد اوووووووووووووووون همه خاطره ای ميفتي که با شعرااش داری. چرا زندگی انقدر بی مبالاته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 
آری آن سایه که شب، آفت جانم شده استآن الفبا که همه ورد زبانم شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه، تویی
عشق من آن شبح تار شبانگاه، تویی
 
 
مرا ز راه به در کرده بود چشمانت
پس از چند دهه شاهد تجدید چاپ رمان فیل در تاريکي» نوشته‌ی قاسم هاشمی نژاد هستیم. داستانی پلیسی در زمانه‌ای نه‌چندان دور از روی تقویم و بس دور با توجه به شتاب روز افزون حوادث تاریخ معاصر کشورمان! چاپ نخست این کتاب به سال ۱۳۵۸ بوده و این در حالی است که نوشته‌ی مرحوم هاشمی نژاد به سال ۱۳۵۵. پیش از اینکه شروع به خواندن داستان کنم فکر می‌کردم با داستانی پلیسی-معمایی و حتی تعلیق‌پذیر طرف خواهم بود ولی وقتی به یک سوم داستان رسیدم، فهمیدم که تص
بسم الله الرحمن الرحیمخسته اماز هر چه غیرِ تومن در میانِ اینهمه تاريکيدِلخسته به دنبالِ روزنه ی تو می‌گردماز هَر چی غیرِ تو بیزارم!فراری امای کاش بیایَم پیشَتای کاش به سمتَت بِدَوَمو تُومَرا به آغوشِ خودِ تو بگیریزیرِ شاخه های بی روزنهروز هایِ همیشگی
دیوالی یا جشن  تلالو یک مهمانی پنج روزه هندوها با سابقه بیش از دو هزار سال و نماد پیروزی نه بر شر و غلبه روشنایی بر تاريکي است. زمان اجرای این جشن در میانه برگ ریزان کنار اساس رویت ماه نو است.  Narendra Shrestha/EPA عکس روز: چراغ های دیوالی عکس روز: ن در جشنواره دیوالی
نویسنده : گرگینه های خاموش سیدمظفرحسینی  ژانر: معمایی، ترسناک   تعداد صفحات : 127
خلاصه: تاريکي، تاريکي محض، حمله اجنه به انسان‌ها، انسان‌های تسخیر شده، موجودات عجیب، چه اتفاقی درحال وقوع است؟ هیچ‌کس نمی‌داند، آنهایی که می‌دانند مخفی شده‌اند، ولی چند نفر گام برمی‌دارند، به سوی تاريکي، به سوی موجوداتی تهدید آمیز!

ادامه مطلب
نویسنده : گرگینه های خاموش سیدمظفرحسینی  ژانر: معمایی، ترسناک   تعداد صفحات : 127
خلاصه: تاريکي، تاريکي محض، حمله اجنه به انسان‌ها، انسان‌های تسخیر شده، موجودات عجیب، چه اتفاقی درحال وقوع است؟ هیچ‌کس نمی‌داند، آنهایی که می‌دانند مخفی شده‌اند، ولی چند نفر گام برمی‌دارند، به سوی تاريکي، به سوی موجوداتی تهدید آمیز!

ادامه مطلب
اینجا هیچ چیز طبیعی نیستژانر: وحشت و ماجراجویی پارت: چهارم نویسنده: امیرحسین
از پله ها پایین نیومده بودم که پدرم زنگ زد سریع تلفنو جواب دادمو گفت: سر جلسه است و بعدا زنگ میزنه فقط خواست نگران نشم.
گوشیو قطع کردم و مایک گفتم: حالش خوبه گمونم الان بهتره یه جایی پیدا کنیم که بتونم بفهمم اون تاريکي چیه؟مایک سریع گفت: من می دونم کجا واسه این کار خوبه!با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم جای خاصی مد نظرت هستش؟گفت آره زمین بسکتبال هم دورش حصار بلند کشیده ش
به خیالت گذشته رو از ذهنت پاک کردی. به زندگیت می‌ رسی، حالت خوبه، غصه‌ نمی‌خوری.ولی یواش یواش احساس می‌ کنی یه چیزی کمه،یه چیزی سر جاش نیست.
انگار یه حفره‌ ی تاريکي توی ذهن و قلبت به وجود اومده که هیچ جوابی واسه‌ ش نداری.
| روزبه معین | 
"بسم رب المهدی" 
ساعت حدود 9 بود که دیدیم خیلی بیکاریم ( کی عصر جمعه میره دانشگاه -_-) گفتم بریم ببینیم تو فردوسی مغازه ای پیدا میشه چیزی بخریم یا نه !
داشتیم میرفتیم پارکینگ که دیدیم دکتر اومد . 
+سلام بچه ها ! خوبین؟ خسته نباشین!
- سلام دکتر ! الحمدلله . خسته نیستیم بیکاریم! 
صدای خندیدن 3 نفر تو تاريکي رو تجسم کنین
+ بچه ها من برای شام اومدم. 
- ما هم برای شام اومدیم دکتر !
دوباره صدای خندیدن 3 نفر تو تاريکي رو تجسم کنین / آخه متخصص اطفال اینقد باحال؟!
پاییز در مدرسه‌هابَر درهاپاییز بر پیراهنِ بچه‌هابر پل‌هاو ریزشِ ما از درون استهیچ‌کس دلِ جارو کردنِ برگ‌هایمان را نداردامیدهایی که به باد می‌‌روند در تاريکي روزهاو سکوتِ ژنده که برگ‌های پاره پاره‌مان را جمع می‌کندبه یکدیگر نگاه می‌کنیم و زمستانی سفید را می‌بینیمکه به روشنایی غمگینی باز می‌شود با فرشته‌های پریشانیکه ترانه‌ی خیام را می‌خوانند.
"شمس لنگرودی"
پس از چند دهه شاهد تجدید چاپ رمان فیل در تاريکي» نوشته‌ی قاسم هاشمی نژاد هستیم. داستانی پلیسی در زمانه‌ای نه‌چندان دور از روی تقویم و بس دور با توجه به شتاب روز افزون حوادث تاریخ معاصر کشورمان! چاپ نخست این کتاب به سال ۱۳۵۸ بوده و این در حالی است که نوشته‌ی مرحوم هاشمی نژاد به سال ۱۳۵۵. پیش از اینکه شروع به خواندن داستان کنم فکر می‌کردم با داستانی پلیسی-معمایی و حتی تعلیق‌پذیر طرف خواهم بود ولی وقتی به یک سوم داستان رسیدم، فهمیدم که تص
پس از چند دهه شاهد تجدید چاپ رمان فیل در تاريکي» نوشته‌ی قاسم هاشمی نژاد هستیم. داستانی پلیسی در زمانه‌ای نه‌چندان دور از روی تقویم و بس دور با توجه به شتاب روز افزون حوادث تاریخ معاصر کشورمان! چاپ نخست این کتاب به سال ۱۳۵۸ بوده و این در حالی است که نوشته‌ی مرحوم هاشمی نژاد به سال ۱۳۵۵. پیش از اینکه شروع به خواندن داستان کنم فکر می‌کردم با داستانی پلیسی-معمایی و حتی تعلیق‌پذیر طرف خواهم بود ولی وقتی به یک سوم داستان رسیدم، فهمیدم که تص
دل تاريکي (Heart of Darkness)
رمانی کوتاه از جوزف کنراد است. از جمله بهترین رمان هایی که تا به حال خوانده ام.
مارلو، شخصیت اصلی داستان، خواننده را به چالش می کشد. یکی از قهرمان های قهار قرن
20 می باشد. در مورد داستان چیزی نمیگم و ترجیح می دهم خودتان چند بار آن را
بخوانید. و هر بار نظر خودتان را ثبت کنید.

در ضمن فیلم Apocalypse Now 1979
برداشتی از آزاد از این کتاب است. اما قبل از تماشای فیلم، حتما کتاب را بخوانید.

می توانید نظر و تجربه ی خود را با من به اشتراک
بگذار
در این تاريکي ملعون تنهایم. تنهاتر از تنها. رسید آن روز که انتظارش را می‌کشیدم. میم عاشق و دور. از ح جدا شدم و سرگرم خودش است. بی‌کس شبیه خیالاتم برای آینده‌ای که رسید روی تخت تنها.
بسم از قبول عامی و صلاح و نیک نامی.
دنیا . آی دنیا آآآی دنیا
نجات دهنده در گور خفته‌ست.
حالا که هستیمن میرومتا بروم و بیایم و یک چراغی روشن کنم و نورش به چشمت،به دِلت بتابدکُلّی باید بروماز یکجا بروم دنبال چراغتا وسایلِسفر،کُلّی راه استکُلّی جاده است که باید به تنهایی طِی کنمنور اُمید را هرجایی ندارندچراغش نزد خُداستمبادا که خاموش کنیمبادا که دلت را تاریک تر کنیآخر فیتیله ای که باید این نور از آن چراغبتابدقلبِ توستنور حقیقی از باطن آدمی سرچشمه میگیرداین راه زیادی که باید بروم دنبالش وسیله استوسیله ی صبروسیله ی یادگیری
نام فیلم: ارباب حلقه ها 1 – The Lord of the Rings: The Fellowship of the Ring ژانر: اکشن، ماجراجویی، درام، فانتزی کارگردان: Peter Jackson ستارگان: Orlando Bloom, Elijah Wood, Ian McKellen محصول کشور: آمریکا سال انتشار: 2001 امتیاز: 8.8 از 10 مدت زمان: 228 دقیقه زبان: دوبله فارسی + زبان اصلی خلاصه داستان: یک حلقه‌ی باستانی که قرن‌ها پیش گم گشته بود، حالا دوباره پیدا شده و از دست تقدیر، به هابیتی جوان بنام فرودو رسیده است. وقتی که گندالف می فهمد که این حلقه، همان حلقه یگانه ارباب تاريکي، سائورون
چیه آخه پنج صبح بیدار میشی
مبالت میگیره ولی حال نداری بری دستشویی
میگی "به درررک، مگه چقدر زنده هستم که بشینم بشاشم عمرمو هدر بدم؟ یه یک ساعت دیگه بخوابم."
یکساعت دیگه میخوابی
دقیقا یکساعت میخوابی
اینجاست که خدا با شیطان دست به یکی میکنه که تورو دست بندازه و یه ساعتتو میکنه چهار ساعت و از کار و زندگی عقب ميفتي.
چشماتو باز میکنی و چهار ساعت گذشته.
بدو بدو میری به مقصدت
از اول مسیر تا آخرش همه بهت لبخند ملیحی میزنند و تو هم فکر میکنی که شعورشو
مولد سوسک میل ورم جهت پرورش میلورم
فروش مولد میلورمسوسک میلورم زنده برای پرورش خانگی.نیمه صنعتی و صنعتی
مولد میلورم جهت تولید غذای زنده برای انواع ماهی یا پرنده یا خزنده.جهت خوراک انواع حیوانات
 
سوسک تاريکي (میلورم)تعداد بالاکیفیت عالیمخصوص پرورش و تخم ریزیاماده تخم ریری میباشندو مشاوره
همچنین ؛فروش میلورم و ورم زنده و خشک : گرمی . عددی . کیلویی
همچنین ؛سوسک خشک شده میلورمشفیره خشک شده میلورمکرم میلورم خشک شده
همچنین ؛میتوانید خود س
   
ازآخرین باری که نور را دیده بود چیزی به یاد نمی آورد . هر چه بود بسیار سریع گذشته بود . تابش کوتاه نور و بلافاصله، دوباره تاريکي مطلق .انگاراز قفسی به قفس دیگر . مکانی پُر ازدحام که جای نفس کشیدن باقی نمی گذاشت. همگی به هم چسبیده بودند . ایستاده و سرپا. بدن ها خیس و چرب و ج بود. دهان ها را رو به سقف کوتاه گرفته بودند و مثل ماهی لب می زدند  . آب .آب. . هیچکس نمی دانست زنده است یا مرده . همگی را در دیگ های بسیار بزرگ ساعت ها زنده زنده جوشانده بودن
دریافت آهنگ
تاريکي فقط به معنای نبودن نور نیست . تارکی یعنی دلی که غمگینه. یعنی چشمی که اشک آلوده و هیچ چیزو نمیبینه. یعنی اتاقی که درش بستس یعنی تنهایی تاريکي یعنی تنهایی. یعنی هیچ کس نباشه که باهاش حرف بزنی دیگه دلم نیمخواد از این اتاق تاریک بیرون برم دیگه تنها همدم تنهایی هام، غم و تنهاییه دلم گرفته از این شهر دلم گرفته از آسمون این شهر دلم گرفته از بارون، از خیس شدن از اون احساس خوبی که یه روز بهم میداد آره رفیق دلم گرفته از آ
میگفت قهر نکن.میگفت  وقتی نیستی چشمانم تا آخر خیابان ورم میکند کش می اید ان وقت میشود گیت ایست بقیهزل میزند و خیره می‌شود بدون پلکچشمانم میخواهد از کاسه بزند بیرون.درد می گیرد از بس که دنبالت می‌گردد و نمیابدمیگفت ارباب تو چرا همیشه نیستی؟یعنی هستی ولی وقتی نیستی فقط میفهمم نیستی میگفت وقتی دیگر وسوسه نمی شوم میفهمم رفته ای ولی من تو را میخواهم.دماغش چین خورد میخواست عطسه کند از همان عطسه های بلند و ترسناک ولی عطسه ش در نیامد مث
 
اگر قرار بود یکی از بت های قوم های قدیمی و بربر را ستایش کنم میرفتم جزو آن قبیله های تاریک فکری میشدم که خورشید را شیطان می دانند و برایش آدم قربانی می کنند و نه آن قبیله هایی که خورشید را خدا می دانند و پرستش می کنند. از نور بدم نمی آید ، نوری را که در تاريکي می درخشد دوست دارم ولی این آفتاب خیره کننده تابستان- یعنی نور محض- یک چیز ظالمانه ایست.
 
 
* میراث . هاینریش بل . سیامک گلشیری 
 
 
اگه اینترنتمون وصل نشه و عادت کنیم چی؟اگه بشه مثه تموم اتفاقایی که تو این سالها افتاده و ذره ذره عادت کردیم چی؟تو چی گیر کردیم اصلا؟چی داره میشه دوروبرمون؟دیگه داره فقط حق نفس کشیدن فقط برای زنده موندن میمونه برامون.مگه آدمی به امید زنده نیست؟کو امید ؟کو نور؟تا چشم کار میکنه تاریکه ،تاریک و تاریک تر.
شب شده، خوب یا بد همه چیز تموم شده و توی تاريکي دراز کشیدم، سایه درخت ها از پشت شیشه مات اتاق دیده میشه و به این فکر میکنم که.
امیرعلی بغلم کرده بود و ول نمیکرد، میگفت الان عضوی از بدنت شدم. بهش گفتم اگه عضوی از بدنمی برام چیکار میکنی؟ میگه بهت انرژی میدم.
براش شعر وقتی کوه ها آوار میشوند رو تا آخر خوندم. گفت چقدر صدات قشنگه و این از همه قبلی هایی که گفته بودند بیشتر به دلم نشست.
سه ویژگی نور، یعنی کیفیت نور (طیف نور)، طول دوره زمانی نور (فتویسم) و کمیت نور (شدت نور) در رشد و نمو و تولید محصولات گیاهی از اهمیت ویژه‌ای برخوردارهستند و این عوامل باید به طور همزمان تنظیم شوند تا نور بتواند بهترین اثر خود را بر روی رشد و محصول‌دهی گیاه داشته باشد. در این قسمت به عامل دوم یعنی طول دوره تابش نوری می‌پردازیم.  
یکی از فاکتورهای مهم در رشد گیاهان گلخانه ای ، طول دوره تابش نور می‌باشد. در رابطه با عامل نور ، آشنایی با طول
من همان شوالیه رخشان در تاريکي امروز ها بد شکست خورده ام،تحمل فشار های روحی و روانی و کلی زخم ها که خورده و تاب ایستادن ندارد.
از اسب افتاده و اسیر؛اسیر پلیدی ها.
مرا را راه رهایی کجاست؟
جنگیدن میگویی!یاری نمانده که.آری تنهای تنهایم!
ولی هنوز از اسب نیافتاده ام.
 
من شوالیه تنها،ارتشی یک نفره هستم.
 
دلم میخاد یکیو داشته باشم که تو بغلش زار بزنم و اون نپرسه چی شده و فقط بزاره گریه کنم
چند ساله اینجوری امی لحظه خوب خوب و ی لحظه بد بدکی تموم میشه؟
پاییز و زمستون ک میاد بدتر میشم. تاريکي حالمو بدتر میکنهکاش تموم نمیشد این 6 ماهه ی اول سال کاش تموم نمیشد
رفتم روی سکوی جلوی اتوبوس BRT نشستم. به جاده و درخت‌ها و ماشین‌ها نگاه کردم. آهنگ گوش دادم و چشم‌های اشکیم گریه کردن. اما خاکستری غرق نشد.
روی پله‌برقی که به سمت پایین می‌رفت ایستادم. سقف بالا میومد و من پایین تر میرفتم. از سرم رد شد و توی سفیدی غرق شدم. 
کنار خط زرد کنار مترو راه رفتم و مسیر رو تا درون تونل ادامه دادم. ادامه دادم و تاريکي غرقم کرد. 
به امید روزنه ای در تنگنای تونل زمان پیش میرفتم
غافل از اینکه اندک اندک از روزنه دور میشدم.
و هر تونلی،پایانی دارد.
حال، غرق در روشنایی و شناور در تاريکي ام.
همچنان روزنه همانجا باقیست
و همچنان من به پیش رانده می شوم
مقصد کجاست؟ نمیدانم!
اما میدانم
در هر نفس از غلیان احساساتم
روزنه یِ نابِ بربادرفته ایست. که تنهایم نگذاشت :)
دانلود کتاب چاه بابل رضا قاسمی    
دانلود کتاب چاه بابل رضا قاسمی
دانلود کتاب چاه بابل رضا قاسمینسخه پی دی اف .
دریافت فایل
دانلود pdf کتاب چاه بابل رضا قاسمی رایگان dehlinks.ir › book › romance › book › دانلود-pdf-کتاب-چاه-بابل-رضا-قا. ۲۱ دی ۱۳۹۷ - امروز برای شما دانلود pdf کتاب چاه بابل با لینک مستقیم رو گذاشتیم این pdf کتاب چاه بابل نوشته رضا قاسمی هستش چاه بابل یکی از آثار رضا . دانلود کتاب چاه بابل - پایگاه دانلود رایگان کتاب https://www.takbook.com › 851-story-irani › دا
 
1- درست بود که " شفا یافتن یعنی جایی که قبلا با درد لمس شده، با لذت لمس بشه."
2- برای اینکه تاب بیاریم، برای اینکه دیوانه نشیم، کافیه کسی باشه که بهش اعتماد کنی، با تو به عمق تاريکي درونت بیاد، قصه تو رو بشنوه، لمس کنه، ولی تو رو رها نکنه و دستت و بگیره و کمی کمکت کنه تا بیایی بالا. تو هم بخواهی که بیایی.
یک بار گم شدن در ثانیه ها و هزار بار گم شدم در آینه .در آینه انعکاس تصویر من نبود . من به دنبال خودم به دور اینه پرسه می زنم و او تکرار می کند تصویر زنی در تاريکي . تصویر زنی در حجمی از سکوت . 
به خود شک می کنم . انگار لبانم دوخته است . چشم هایم چطور ؟ 
افکارم چطور ؟ باورهایم کجاست ؟ 
من درون سیاه چاله ای گیر کرده ام . طناب کجاست . ؟ 
دست هایت را دراز کنی بر می خیزم . جان می گیرم.  گره ای از لبانم باز می شود . 
 
 
از تاريکي نمی‌هراسی، این شبحِ ظلمت است که چنگ می‌اندازد به قلبت. چه سود از دیده فروبستن‌ها به گاهی که هرم نفس‌های ابلیس پشت گوشت دمیده و سایه‌ها به زیر پوستت خزیده‌اند؟ وحشتِ ندیدن و به دام افتادن بیشتر است؛ نگاه کن، دستی بر گلویت می‌ساید و راه فراری نیست. این تویی و تاريکيِ دنیا. و جز خیال خوابی سبک که فراگیردت، چه رویایی را می‌شود پرورد، وقتی که وحشتِ دیدن و به دام افتادن نیز، کم از اسارتی کور ندارد.؟ 
اوج سرداری ما لحظه بی سر شدن است حرف من نیست که این حرف سلیمانی هاست
تا دیبایی چون شهادت برای اولیاء خدا هست
ردای مرگ چرا؟؟.
شهادتت مبارک سلیمان زمان.
ما بر این باوریم؛
خون پاک شهید حق؛
سیاهی و تاريکي کفر را از عالم خواهد شست✊
ناگهان او دیگر نتوانست ببیند. ترسیده بود. پزشک هم نتوانست چرایی ندیدن او را تشخیص دهد. وامانده بود در سیاهی مطلق. کم‌کم این سیاهی به خانه‌ی چشم خیلی‌ها رسوخ کرد و خیلی‌ها ناگهان نتوانستند ببینند. حکومت ترسید. همه‌ی نابیناها را در بین دیوارهایی قرنطینه کرد و نزدیکان بینای آن‌ها را هم بین دیوارهای دیگری حبس کرد؛ چون این کوریِ شایع شده در شهر، مشکوک بود به مسری بودن.
عده‌ای از نابیناها به جان هم افتادند، مردند. با نابیناها از طرف بیناها بدر
- نجم معلوم:مثل زهرا تو هم معصومیدر راه رضا ساکن قمیدر تاريکي این جهان بی نورهمچو نجمی و معلومی 
 - آوازه قم:چونکه او آمد، خاک نفسی تازه گرفتو به یمن قدمش قم آوازه گرفتهرکه که خواسته حاجتی از حق، چون روااز حضرت معصومه(س) و دوازده(ع) گرفت 
 - کاش راهی قم میشدم:کاش که من راهی به قم می‌شدمدر حرم معصومه گم می‌شدماز کرم اش میشدمش من نصیبمست ز دستش ز می و خُم می‌شدم 
سعید فلاحی
صدای تلویزیون از دور میاد: "نیچه کسی بود که مخالف سرسخت عقاید رایج بود" و من وسط طوفان افکارم به این نتیجه رسیدم از بس همیشه تو سایه ایستادم و جسارت حرف زدن و دیده شدن نداشتم، هیچ‌وقت و هیچ‌جا آدم مهمی نخواهم‌شد و این حقیقت تلخ چند ساعتی دنیای من رو به تاريکي فرو برد. باید چراغی روشن کنم، باید محکم‌تر بایستم، باید صدام رو به گوش دیگران برسونم قبل از اینکه دیر بشه. جرات این رو دارم که بگم من تو یه زمینه حرفی برای زدن دارم؟ هنوز نه، هنوز نه.
 
فرسوده دل و جانم آشفته ای  در خوابم                           رهسپار اندر شب
                          خوابی شده آزارم 
 
        در شبی تار و سیاه
        قایقی می سازم               دور از همهمه خوابستان       آسمان است آرام 
      وستاره هایی که می درخشند در یک قاب سیاه 
       مثل زیبایی ماه
       همه جا تاریک است 
      نوری از زمزمه عشق چراغانی است       نقطه نقطه نور در جشن چراغستان       مثل یک نقاشی  مثل یک رویا 
      می درخشیدند در هلهله ساحل ش
 
فرسوده دل و جانم آشفته ای  در خوابم                           رهسپار اندر شب
                          خوابی شده آزارم 
 
        در شبی تار و سیاه
        قایقی می سازم               دور از همهمه خوابستان       آسمان است آرام 
      وستاره هایی که می درخشند در یک قاب سیاه 
       مثل زیبایی ماه
       همه جا تاریک است 
      نوری از زمزمه عشق چراغانی است       نقطه نقطه نور در جشن چراغستان       مثل یک نقاشی  مثل یک رویا 
      می درخشیدند در هلهله ساحل ش
 از فرداشبِ همان شبی که درباره ی شب تاب ها گفتم یکی یکی گم شدند!
از فرداشبِ همان شب، هر شب که می نشینم لب پنجره و پیِ شب تاب هایِ توی آسمان میگردم و بعد همین ها ک نزدیک ترند و در همسایگی، می بینم ک یک به یک دارند ناپیدا می شوند شب تاب ها! و هر شب کم رنگ تر می شود ردّ نورهای جامانده شان.
امشب توی پنجره های روبرویی دیگر خبری از شب تاب های طبقه ی چهارم و سوم ساختمان دست راست و پنجره سوم از سومین ساختمان دست چپ و حتی همین دخترک همسایه ی پنجره سوم از ساخ
+تاريکي مطلق اتاق کلی حرف زدم با خدا،خدایا چه خوبه هستی:)+منتظرم اذان صبح  بشه نمازم بخونم و بخوابم و دوباره از ۸ صبح درس بخونم.با وجودیکه تا سحر بیدار بودم  میلی به خوردن سحری ندارم.+وقتی فهمید میخوام  روزه بگیرم گفت منم روزه میگیرم ، چشمام قلبی  شد از شنیدن تصمیمش.
+هفت روز دیگه امتحان دارم ،چهارده روز  دیگه امتحان بعدی   و حدودا سی و چهار روز دیگه هم یک  امتحان دیگه !
 
+یادداشت شماره ۳۶
امام_رضا_مناجات دین من ایمان من حب‌الرضاست جان من جانان من حب‌الرضاست  نامۀ اعمال من حب‌الحسین م و میزان من حب‌الرضاست  بر روی سنگ مزارم حک کنید خلد من رضوان من حب‌الرضاست  سیر باغ و بوستان خواهم چه کار باغ من بستان من حب‌الرضاست  دل بریدم هم ز غلمان هم ز حور حور من غلمان من حب‌الرضاست  کوثر من مهر زهرا و علی است روح من ریحان من حب‌الرضاست  ای مفسرهای عالم بشنوید معنی قرآن من حب‌الرضاست  دیگر از تاريکي قبرم چه باک مشعل تابا
 
وقتی کسی از افسردگی حرف میزنه ، وقتی اونقدری محتاج شده که اذعان میکنه که حالش واقعا بده، چرت ترین چیزی که میشه بهش گفت اینه که : از زندگیت لذت ببر. مطمئنن اون آدم قبل از اینکه نیاز باشه کسی بهش یادآوری کنه بارها و بارها خواسته از زندگی لذت ببره و هزارتا راه هم امتحان کرده . با گفتن این حرف فقط حالش بدتر میشه. فقط تو ذهنش میاد که وقتی همه میتونن ، چرا من نمیتونم از این چیز نحسی که بهش دچارم لذت ببرم ؟ 
 
نمیدونم که اینبار میتونم از این تاريکي بگ
تاريکي:خورشید چکاره است!آنجا که تو نباشیتاریکتریننقطه ی دنیاست. ❆ من همه تو:هر وقت به آینه زل می زنمتو در آن پیداییمن همه تو شده ام. ❆ مرانم:پرنده ی روح اممحتاج آشیان قلب تو استبه سنگ بی مهریمران اش از خود. ❆ تنهایی لیلا:زنی کنار اجاق دلتنگی هایش  شام تنهایی رابرای مردی که هرگز نیستمی پزد. ❆ تعبیر روهایم:تعبیر تمام رویاهای منی!یوسُف به حسداز تو نمی گوید. #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)#شعر_پریسکه@ZanaKORDistani63@mikhanehkolop3https://www.instagram.com/zanakordistani?r=nameta
میان همه تاريکي و غم انگیزی این روزها، همه ی گله و شکایت های نگفته و نشنیده، سکوت اجباری، ترس از فریاد، رضایت به کم ترین ها و نفسی که فرو رفتنش عذاب جان و بر آمدنش عذاب وجدانه، ستاره ی وبلاگ هاتون یک به یک و زود به زود روشن میشه. نور ضعیفی که گرچه شب غم انگیزمون رو روشن نمیکنه ولی نشونه ی همصدایی و همدلی ای میشه که باور وجود نور رو درونمون زنده نگه میداره. 
 
تاريکي بر شانه های روحم چنبره زده؛ سنگینی می کند. و در هر نفسم دردیست؛ جنبنده از نفْس آلوده ی شیطان. دلتنگی امانم را بریده و این عذاب، هردم، طاقتم را. پرسشی، بی وقفه ذهن تبدارم را نشخوار می کند؛ پیشکش کدام مریض خانه کنم، این نعمت جنگ زده را؟
امروز به وبلاگ سر زدم و متوجه شدم که حدود ده ماهه که اینجا نیومدم!
تصمیم گرفتم وبلاگ رو با عکسی که دو سال پیش گفتم به روز کنم.
این عکس رو تو محوطه دانشگاه تربیت مدرس گرفتم و برام تداعی گر ساختن در تاريکي و به دور از هیاهو و شلوغی های روزمره بود.
 
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب