نتایج پست ها برای عبارت :

دستهایم را رها نکن

ماریای خوبم اکنون یک سال و چند قرن است که تو را ندیده ام و دستهايم دستهای تو را نبوسیده اند و لبهایم لبهایت را نوازش نکرده اند، مهربان زیبا رویم من به نسیمی که عطر موهای تو را احساس میکند حسادت میکنم و به مردمی که نفس می کشند هوایی را که به نفس های تو آغشته شده به دیده ی نفرت می نگرم.
من [ فرهادم ]!دوباره آمده از دشت های دور،از کوه های سخت،از شهید شیرین،از نسل شور بخت. [ دستهايم ] میراث خور تاولهای آفتاب خورده،وامدار تیشه،پرچمدار عشق. من [ فرهادم ]!از انحنای پیچ جاده های زمان آمدم،آنجا که عشق کمر جاده را هم خم کرد. اما [ شیرین ]!دوباره طاقت شنیدن ضجه های مرا نداشت،نخواست دوباره بیاید!و من [ فرهاد بی شیرینم ]!شاید بمانم شاید بمیرم شاید.
با انگشتان کوچک پایش ماس های لب ساحل را می فشرد.
دستانش دور ساق هایش حلقه زده و سرش در میان زانوانش که چون دژی از بی پناهیش حفاظت می کردند قرار داشت.
موج برای همدردیش در میان هق هق هایش آرام نجوا می کرد.
نسیم موهای پریشانش را ارام نوازش می کرد.
ساحل مهربانانه به برش می کشید.
دریا بی طاقت تسلایش بود و دست هایش را برای به آغوش کشیدنش می گشود.
حتی دستهايم در همراهی گریه هایش از شانه های کوچکش عقب می ماند.
 
ناگهان نگاهم به معصومیت چشمان غرق حیرتش رسی
با انگشتان کوچک پایش ماس های لب ساحل را می فشرد.
دستانش دور ساق هایش حلقه زده و سرش در میان زانوانش که چون دژی از بی پناهیش حفاظت می کردند قرار داشت.
موج برای همدردیش در میان هق هق هایش آرام نجوا می کرد.
نسیم موهای پریشانش را ارام نواز میکرد.
ساحل مهربانانه به برش می کشید.
دریا بی طاقت تسلایش بود و دست هایش را برای به آغوش کشیدنش می گشود.
حتی دستهايم در همراهی گریه هایش از شانه های کوچکش عقب می ماند.
 
ناگهان نگاهم به معصومیت چشمان غرق حیرتش رسید.
میخواستم امروز از دستهایت بنویسم.
 
پنجره باز بود و یکهو سردم شد.
 
فکرم رفت سمت نفس های گرمت.
 
تصمیمم عوض شد!
 
داشتم فکر میکردم چرا بعد از آن شبی که با هم گذراندیم هنوز قبل از خواب به آن شب فکر میکنم.
 
یاد حرف خودت افتادم که گفتی کسی که سوار ماشین مدل بالا بشود دیگر در پراید لذت نخواهد برد.
 
خب معلوم است اگر یک شب را تا صبح در آغوش تو و کنار دم و بازدمِ امیدبخشت سپری کرده باشم دیگر این خوابها مزه نخواهند داشت.!
 
معلوم است که گوشم تا زمزمه
موشک کاغذی بلند شد و پدرم را به اشتباه انداختپدرم داد زد: .هواپیما بمب روی قرارگاه انداختپدر از روی صندلی افتاد، پاشد و گفت: یا علی». افتادسقف با بمب اولی افتاد او به بالا سرش نگاه انداختتانک از روی صندلی رد شد شیشه ی عینکم ترک برداشتیک نفر اسلحه به دستم داد طرفم چفیه و کلاه انداختخاکریز از اتاق خواب گذشت من و او سینه خیز می رفتیماو به جز عکس خانوادگی اش هرچه برداشت بین راه انداختبه خودم تا که آمدم دیدم پدرم روی دستهايم بودیک نفر دوربین به
از سفر،
نصیبم جز باران و باز باران چیزی دیگر نبود،
از ورای تنهایی
وقتی به مرور خویش می پردازم
حس تازه‌ای در رگهای تنم 
انگار‌ میان ابرها می دوم
اگرچه روی زمین تنم،کاشته ام نهال عشقت را
اما ببین:
دستهايم بوی باران می‌دهند!»
چند گاهیست ندیده ام تو را؟
چه‌‌ دور شده ام از خود
باید به خویشتن خویش بازگردانی مرا!
چون باد،
باید برگردم به آغوشت،
من جاده های شهرم را‌ حتی در خواب می شناسم!
ای گم کرده مرا در سفر،
مرا به خودت بازگردان،
اگرچه تنم بوی سف
میخواهی خود روم، ذهن را از عشق تو خالی کنم
سینه بشکافم، دلم را با دستهايم برکنم
دوست داشتن را در نیستن ، در رفتن معنی می کنی
آنچه می گویی دلباختن نیست جفا بر عشق و عاشق می کنی
کاش چون سیب ممنوعه بودی تا می چشیدم من تو را
یک آغوش، یک جانم درمان دردهایم است محرومم چرا
یک روز دلتنگم می شوی اما من نیستم
عاشقت هستم ولی در کنارت نیستم
یک روز میجویی و من را در گور پیدا می کنی
در کنار سنگ قبرم گلی در خون پیدا می کنی
این نشان یاد تو در لحظه مرگ من است
برکن
با دست هایم خواب می بینم مولف:راشین گوهرشاهی (شاعر-نقاش)ناشر:هزاره ققنوسدرباره کتاب:
با دست هایم خواب می بینم عنوان کتابی است از راشین گوهرشاهی که توسط انتشارات هزاره ققنوس در سال 1393 به چاپ رسیده است. موضوع اصلی این کتاب شعر فارسی است. نیز در بازار کتاب موجود می‎باشد.

سرشناسه
گوهرشاهی، راشین، 1354

عنوان و نام پدیدآور
با دستهايم خواب می‌بینم/ شعر و نقاشی راشین گوهرشاهی.

مشخصات نشر
تهران : هزاره ققنوس، 1392.

مشخصات ظاهری
119ص.: مصور.

وضعیت فهرست
عصر است و حوالی ساعت پنج 
پاییز، پاییز کذایی!
روزی از سال یک هزار و نمیدانم!
خیابان شهید چشمانش، پلاک مفقود الاثر وجودم
روی تخته سنگی در حیاط نشسته وبه لالایی مرگ اور غروب گوش میدهم.
لباسم زرد است هم رنگ نفرت زباله کشیده از برگهای تک درخت کنج باغچه.
اینجا دیوانه خانه است.
پر از منی که به دیده، دیده ام آن گرگ و میش غروب،رقص نسیم سپیده میان گیسوان طلایی خورشید، شبنم چکانده شده روی انار سرخ و ترک خورده لب هایت، چشمان آن گربه وحشی که معشوقه ی تک ت
رمان اینجا که من ایستاده ام
نویسنده : شهرزاد شیرانی
ژانر : عاشقانه
خلاصه:
این داستان در مورد زندگی متفاوت دختریه که با آدمهای خوبی رو به رو نمیشه و سعی میکنه با احساسات و اتفاقهای بد زندگیش کنار بیاد و از آدمهایی که دوستشون نداره دوری کنه اما اونطور که دوست داره پیش نمیره و البته این خیلی هم برای اون بد نمیشه… برای باد خواهم گفت ، برای همه آنچه از دست داده ام ، نخواهم جنگید ، برای روزهای بر باد رفته ام گریه نخواهم کرد ، اما امروز ، برای داشتنت
حالت تهوع دارم و کسی چه میداند چقدر این تهوع صبحگاهی برایم خوشایند است حتی اگر خیال کرده باشم این حال خوشایندم به تو مربوط میشود. و این دلنشین ترین صبحی ست که تا بحال داشته ام. کسی چه میداند برای تجربه ی این روز ها چه شبهایی را گذرانده ام از آن لحظه ای که پس از یک ماه و نیم درمان دارویی که کبودی اش مدتها مهمان تنم بود وقتی ازپیش مقدس ترین آدم های خدا بازگشته بودم کسی در گوشم صدا زد خانُم. کاری از دست من بر نمی آید و با همین چند کلمه کاخ تمام ر
مریض شدم. یک ماه هست که از گلودرد و گوش درد و سردرد کارم شده درس خواندن نصفه نیمه، خوردن نیمه نصفه و خواب زیاد. هرچه انتی بیوتیک میخورم اثر نمیکند. همین دو هفته پیش هم فشارم وسط پاساژ شلوغ حافظ افتاد و درازم کردند توی نمازخانه با یک سرم ۱ساعت و نیمه.کل بدنم درد میکند. از دستهايم که دیگر توان حرکت برایش نمانده تا پاهایم که با هر بار تب کردن، سست میشود و مجبور میشوم بنشینم. زانویم هم دردش عود کرده، این کشکک بی صاحاب، دلم میخواهد بگیرمش به فحش. بعد
من مدتهاست از کتابخانه کتاب به امانت نمیگیرم. آخرین بار مادام بوواری» را قرض گرفتم. 
صفحه اولش جوانی با خط خوش نوشته بود:بعد از مرگم دستهايم را برای خودت بردار. با همان آهنگ فرانسوی دلخواهمان برقص، دستان مرا نوازش کن. بگذار دور کمرت حلقه بشوند. و پس از آن ارتجالا آنها را به سطل زباله پرت کن. قربان تو، فلانی.»
 
لابد معشوقش قصد داشته مادام بوواری بخواند.
لابد غم خوار هم بوده اند.
لابد میخواسته اند با این آهنگ برقصند:
 
متاسفانه مرورگر شما، ق
بالاخره میز کارم را از تهران بردم و اتاق جدیدم میزدار شد. آماده‌سازی خانه تقریبا تمام شده.خریدها را همراه همسر انجام داده‌ایم. جز چند تکه وسیله که هنوز پولشان را ندارم. جهیزیه‌ی همسر را هم آورده‌ایم و چیده‌ایم. قرار است این دوسه ماهی که تا عروسی مانده در خانه‌ای که اجاره کرده‌ام زندگی کنم. یک زندگی نیمه‌مجردی/متاهلی. دوستان نزدیک از انتخابم غافلگیر شدند. فکر نمیکردند کوچ کنم. همیشه می‌گویند کسی که تهران زندگی کرده باشد نمی‌تواند برود
بالاخره میز کارم را از تهران بردم و اتاق جدیدم میزدار شد. آماده‌سازی خانه تقریبا تمام شده.خریدها را همراه همسر انجام داده‌ایم. جز چند تکه وسیله که هنوز پولشان را ندارم چیزی نمانده. جهیزیه‌ی همسر را هم آورده‌ایم و چیده‌ایم. قرار است این دوسه ماهی که تا عروسی مانده در خانه‌ای که اجاره کرده‌ام زندگی کنم. یک زندگی نیمه‌مجردی/متاهلی. دوستان نزدیک از انتخابم غافلگیر شدند. فکر نمیکردند کوچ کنم. همیشه می‌گویند کسی که تهران زندگی کرده باشد نمی
| به نام آرام دلها |


آن چیست که در بهار نبالد و نشکوفد؟ بهار اگر معجزه نیست پس چیست؟ و خداوند؛ آن یگانه ی روان آفرین بهترین روانکاو و بهترین درمانگر اگر نیست، پس کیست؟
آن هنگام که لباس سبز چمن به تن خاک می کند و فرمان بیدارباش به درختان می دهد و درختان خمیازه کشان از خواب ناز بیدار می شوند و با چشم های نازک خواب آلود به خورشید که گویی دوباره ظهور کرده است نگاه می کنند و لبخندهای سبزشان را پدیدار می سازند. و آسمان ؛ این خیال انگیزترین جزء خلقت را
 
 
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری.نامه ای دارم من.
که بدستش بدهی.داخل کوچه که رفتی.
درب سوم از چپ.خانه عشق من است.
درب چوبی که به رویش با تیغ.شعری از من.
اینچنین حک شده است."برسرت گرهمه عالم بسرم جمع شوند"
"نتوان برد هوای تو برون از سر ما".خواستی در بزنی.
رمز بین من و او چنین می باشد
"تق تق تق""تق تق تق""تق تق تق"
 
بعداز آن لحظه که در کوبیدی.
سرخود بالا کن.وبه روی دیوار.
نقش یک پنجره را پیدا کن.پشت آن پنجره چشمان تری خواهی دید
که به د
اینکه ریز و درشت حادثه‌ها سیلی بنیان‌کن بشود تا امید و انگیزه و شور و شادمانی را به چشم بر هم زدنی از دلت برکند و ببرد و تنها تخته‌پاره‌های خاطرات گذشته را در تو بر جای بگذارد، اینکه در جواب هر پرسشی از احوالت، بگویی چیزیم نیست یا هر چیزی بگویی، هر فرعی را بیان کنی تا اصل را نگفته باشی، لبخند را نشان دهی تا درد را نهفته باشی. اینکه از بهمن سال گذشته تا الان سنگین‌بار باری باشی که هیچ چیز و کسی تو را آرام و آسوده نکند.
حتی نمی‌توانم درست تو
همهٔ هستی من آیهٔ تاریکیست
که ترا در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
 
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
 
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصلهٔ رخوتناک دو همآغوشی
یا نگاه گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر
بیدار میشوم. رزومه‌ام را داخل فولدر میگذارم. فولدر را داخل کیفم میگذارم. آماده میشوم. میروم دانشگاه. در صنف ترموداینامیک پشت سرم نشسته. صنف تمام میشود. بچه‌ها میروند بیرون. در مقابل استاد دستیار (TA) میایستم. دستهايم می‌لرزند. یخ زده‌ام.  سرش را از لپتاپ بلند میکند. با لبخند از فاصله‌ی نیم متری برایش دست تکان میدهم و سلام میکنم. خشن میگوید WHAT DO YOU WANT? I'M VERY BUSY» قلبم می‌ریزد. گنگ میشوم. بریده بریده میگویم باشد برای بعد.» میگوید شوخی کردم. چیک
روی زمین نشسته‌ام و به پنجره نگاه می کنم. چند روز از این اتفاقات گذشته است، دیگر بوی دود نمی‌آید.طی این چند روز اخیر، چند قلم از جهیزیۀ من را از انباری بیرون آوردیم و به قول مامان دست انداختیم. به ادارۀ برق مراجعه کردیم و گفتند بعد از تعمیر وسایل با هزینۀ خودمان، باید رسیدشان را ببریم تا در صورت تشخیص، ٢٠ درصد از خسارتش را پرداخت کنند؛ آن هم اگر، اگرررر صلاح دیدند.مشکل اساسی در حال حاضر، یخچال است. مواد غذایی را به یخچال همسایه سپردیم و تا حد
یک:
روی پای من . خوابیده بود گیسوی طلا.
من . بی حوصله چشمم دنبال موی سیاه تو بود!
دو:
مسیح نگاه تو .
مرا بالای صلیب .خندان می دید.
من.
گناهکار دین دیگری بودم .
سرانجامم .حسین(ع).
سه:
مرا ترکیب کن باسیاهی چشمت .
ببین چع رنگی ام که می شوم آبی!
 
چهار:
غروب توی شهر تهران زیر پل حافظ.
من دراتوبوس بین هزار بوی .
بوی تورا پسندیدم و .نفس کشیدمت.
پنج:
گور مرا کندی و انداختیم بین مرده ها .
بیدار شدم لحظه ی انداختنت که با تنفر!
هنوز داشتی حسادت می کرد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
#پارت۴۹
توی اتوبوس نگاهم به جاده‌ی سفید رنگی بود گهگاهی درخت‌های ی که برف روی شاخ و برگ‌شون سنگینی می‌کرد از جلوی دیدم رد می‌شدند خیره بود‌م، برف تازه همه‌جا رو پوشانده بود، فقط وسط جاده‌ها جای رد لاستیک ماشینا که برفش آب شده بود توی ذوق میزد.
مثل هر روز، صبح خیلی زود بیرون زده بودم، تا به کارام برسم.
آهنگه غمگینه همیشگی رو باهندزفری گوش میدادم. که غم دلم رو فریاد میزد.
منو احساسه غریبم باهمیم تویه یه جاده
نمیدونم که د
بیشتر اسناد به هم ریخته بود، تاریخ‌های نزدیک بهم رو کنار هم ‌می‌‌گذاشتم، اینقدر در گیر شده بودم که گذر زمان رو حس نکردم، با صدای در سرم رو بلند کردم که تقه‌ای دوباره‌ به در خورد.
گردنم خشک شده بود کمی سرمو این طرف و اون طرف کردم، از روی مقنعه دستی به گردنم کشیدم، اروم گفتم:
- بله؟!
صدای بم صمد رو شنیدم:
- منم دخترم.
سریع گفتم:
- بفرمایید.
 دیدم صمد با یه سینی وارد شد، با لبخندی با مهربونی رو کرد به من و گفت:
- بیا دخترم خودتو هلاک کردی باید یه چیز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
#پارت۴۹
توی اتوبوس نگاهم به جاده‌ی سفید رنگی بود گهگاهی درخت‌های ی که برف روی شاخ و برگ‌شون سنگینی می‌کرد از جلوی دیدم رد می‌شدند خیره بود‌م، برف تازه همه‌جا رو پوشانده بود، فقط وسط جاده‌ها جای رد لاستیک ماشینا که برفش آب شده بود توی ذوق میزد.
مثل هر روز، صبح خیلی زود بیرون زده بودم، تا به کارام برسم.
آهنگه غمگینه همیشگی رو باهندزفری گوش میدادم. که غم دلم رو فریاد میزد.
منو احساسه غریبم باهمیم تویه یه جاده
نمیدونم که د
ساعت 6 عصر شد بابا از مسجد امد و من داشتم درس می خواندم که صدای نفس کشیدن های بلند می امد مثل اینکه کسی داره محکم نفس می کشه ای بابا ، هیچ حواسم نبود بابا داشت ورزش می کرد و بله پدر حزب اللهی بنده ورزش  روزهای فردش ترک نمی شد .
افشین . صدای بابا بود سریع گفتم بله بیا پسر جان بدو رفتم به سمت هال پذیرایی بابا لباس ورزش را پوشیده بود و مشغول نرمش کردن بود بابا گفت :
پسر جان چرا ورزش نمی کنی . و مشغول طناب زدن شد
بابا  اخه درس دارم
یعنی وقت نمی کنی ورزش
یک:
نخوانده ای دونامه ی چشمم را .
خواب نداری .
شاید درالتماس مظلومانه ی دوچشم من .
خواب بیاید .
روی دوچشم تو!
دو:
اگر مرا کشته ای . چرا هنوز دوستت دارم!
شاید که قتل تو .ناشی از عشق بی کلام تو است .!
سه:
نیر توی چشم من .داغ بود!
ولی مهر ت مدار .توی مدرسه .کیفم را زد!
چهار:
بوی بهار می آمد ولی .برگ ها مع .
روی زمین پراکنده و درخواب مرگ .(بودند)!
پنج:
پنجره یک فاصله بود از من تا تو .
شکست تبر شعر .
فاصله هارا .
شش:
مزار شش گوشه ات را امروز زی
یک:
پول سیاه کف دست من . چه می ارزد ؟
من تورا بین کاغذهای باطله .
به اشتباه . فروختم!
دو:
باز گشت پروانه ها دیگر محال بود .
گل ها روی دست خریدارانشان . رفته بودند.
سه:
بغل دست من جوراب مب فروخت .
دیدم .یکروز همه را فروخت وبعد .
برای پسریکه وزنه داشت . کفش خرید .
گفت:همکلاسی پسرش است و کفش هایش.
دلم پرواز کرد!
 
 
چهار:
بوسه هایت را میان دستهايم .پنهان کردم .
تا پر نکشند و بروند .سمت لب هایم!
پنج:
تورا خوردم میان بستنی . پسته خانمی !
شیرینی و خ
یک:
روی من زیر اب بود و تو نمی دیدی.
مرگ مثل ریشه ی نیلوفر . درمن.
دو:
دویدم رو به آتش .از سوختن سرمایه درهراس .
شعرهایم دروزش باد .سوخته تا خدا می رفتند .
سه:
می رفتیم و بین ما سکوت" خورنده " بود!
اعصاب و عشق و اعتماد .دیگر نداشتیم .
 
چهار:
بگذارند .پائیز دستهایش را هم می خورد .
مثل خوردن روح برگ ها .
مثل خوردن ابرها توی آسمان .
مثل خوردن تابستان .
قرچ قرچ!
وکسی باور نمی کند .روح من چطور خورده شد؟
میان روح برگ ها . میان روح ابرها . یا میان
یک:
صبح چشمان تورا دیدن . زندگی می خواهد .
من که دیشب چشم تو . از عشق مردم .(چه کنم؟!!!)
دو:
رود فریاد می کشد .سیلی می خورد سنگ!
ایستادن یکجا!گاهی نتیجه ی عکس دارد!
سه:
برده ای مرا توی قبر چشم خود . از بس که مرده ام !
مردن برای تو . مراسم کفن و دفن نمی خواهد!
چهار:
بوی تورا توی کیف چرم .
توی عطر قدیمی " جووان"!
توی کت سپید دامادی .
پیدا می کنم .
حسود!
دربرخی مکان ها نیستی .
وخوش بختی یعنی همین!.
که می شود با یادگارها .
زندگی کرد!
پنج:
آئینه توی دستت شک
 
امروز جلوی آینه : باشه، دیگه کوتاهتون نمیکنم، میذارم بلندشید، موهای سفید عزیز :)
این دو مرگی که این ماه اتفاق افتاد باعث شده بیشتر از همیشه به مرگ فکر کنم. و به زندگی. و به مفهومشان و به زیبایی هاشان‌. فوت ناگهانی آن دختر هنرستانی.
نمی دانم اعتراف بهش تاسف آور است یا مسخره، ولی خیلی به مرگ خودم فکر کرده ام. نه اینکه بعد از مرگ چه‌م می شود یا آن جور چیزها. به واکنش اطرافیانم. اینکه میایند توی صف اعلام کنند که پرنیان نامی مرده است؟ یا برای حفظ ر
یک:
روبراه شد قلب من .از ان جهت که تو رفتی .
خدا عاقبت عشق همه را . به خیر کند .
دو:
موی سرتو روی سرت هیچ ارزسی نداشت .
من یکی را توی جعبعه ی جواهرات خود . پنهان کردم!
سه:
اکنون روی دیوار بوی تورا نقاشی می کنم .
یاسی!
تا سرنوشت دیوار روبرو عطر یاس . باشد!
 
چهار:
رفتی توی عکس مردم و بین اشان گم شدی .
تا خاص بودن تورا فراموش کنم . سال ها گذشت .
پنج:
سرما توی استخوان های آوندی درخت . لانه کرد .
تا باور بهار .از ریشه های درخت . بریزد بیرون!
شش:
مزار
شعر در مورد گیسو
در این مطلب از سایت جسارت سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد گیسو برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید
دوش در حلقه ما قصّه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
شعر در مورد گیسو
چو گیسوی توندارد بنفشه حلقه وتاب
چو طره ای تو ندارد بنفشه چین و شکن
شعر در مورد گیسوی یار
به سفررفتی وخوبان همه گیسوکندند
در فراق تو عجب سلسله‌ها بر هم خورد
شعر در مورد گیسوان
سر  حلقه   رندان   خرا
نج یک انسان
رنجنامه زندانی ی و فعال حقوق بشری، فرزاد کمانگر
اینجانب فرزاد کمانگر معروف به سیامند معلم آموزش وپرورش شهرستان کامیاران با 12 سال سابقه تدریس که یکسال قبل از دستگیری در هنرستان کارودانش مشغول به تدریس بودم و عضو هیئت مدیره انجمن صنفی معلمان شهرستان کامیاران شاخه کردستان بودم و تا زمان فعالیت این انجمن و قبل از اعلام ممنوعیت فعالیتهای آن مسئول روابط عمومی این انجمن بودم.
همچنین عضو شورای نویسندگان ماهنامه فرهنگی – آموزشی
 
پسرکی درون آیینه ی تَرَک خورده و مات ، خیره به من مبهوت ماند ، پس از مرگ پدر مرغ عشق درون قفس دیگر نخواند ، همین پسرک خیس و مغرور بود که به من پیشنهادی بی عقلانه داد، و من نیز سراسر احساس ، مجذوب طرز نگرشش بودم ، بی آنکه منطق را در نظر بگیرم چشم و گوش بسته پذیرفتم ، و او نیز همراهم آمده بود و با کمی فاصله در جایی از همان اطراف ، پنهانی ناظر بود و بی وقفه زیر گوشم میگفت: تردید نکن ، اسارت پرنده ی عاشق پیشه در قفس زنگارزده گناهی ست که به سرشت پاکمان
 پسرک را میشناختم ، از زمان های قدیم او را به یاد دارم ، او نیز هم سن و سال من است . در کودکی او را کمتر میدیدم ، زیرا قدم به بلندی آینه ی دیواری نبود ، اما از زمانی که صورتم ریش و سبیل را شناخت ، همواره با پسرک هنگام اصلاح صورتمان رو در رو میشدم. گاه در بوتیک، و هنگام خرید ،او نیز هم قواره ی من است اما اعتراف میدارم که واقعا از او خوشم می اید ، زیرا سرحد کمال است و به عبارتی یک جنتلمن تمام عیار. ولی همواره خواهرم میگفت که شما ، مغرور و خودشیفته اید،
 پسرک را میشناختم ،  از زمان های قدیم او را به یاد دارم ، او نیز هم سن و سال من است .  در کودکی او را کمتر میدیدم ، زیرا قدم به بلندی آینه ی دیواری نبود ، اما از زمانی که صورتم ریش و سبیل را شناخت ، همواره با پسرک  هنگام اصلاح صورتمان رو در رو میشدم. گاه در بوتیک، و هنگام خرید ،او نیز هم قواره ی من است اما اعتراف میدارم که واقعا از او خوشم می اید ، زیرا سرحد کمال است و به عبارتی یک جنتلمن تمام عیار. ولی همواره خواهرم میگفت که شما ، مغرور و خودشیفته ا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب