نتایج پست ها برای عبارت :

دلم یه حس خوب میخواد

اونقدر خسته و بی حوصله م که حد نداره .
دلم تفریح ميخواد
دلم باشگاه رفتن ميخواد دلم ميخواد ازصب تا شب يه ریز شافل برقصم و عشق کنم
دلم ميخواد باخیال راحت خوش تیپ کنم و برم بیرون
دلم ميخواد با خیال راحت برم خرید و کلی لباس بخرم  
دلم ميخواد برم گواهینامه مو بگیرم
دلم ميخواد نقاشی بکشم و کتابای غیر درسی بخونم
دلم ميخواد عکاسی کنم
دلم ميخواد با خوشحالی برم مهمونی نه با عذاب وجدان
دلم ميخواد ورزش کنم که به وزن ایده آلم برسم اینکه وز
هیچوقت تو زندگیم ب اندازه ی الان کم نیاوردم هیچوقت . حتی لحظه ای ک داشتن رو جسمش خاک میریختن حتی وقتی ک رفتم تا تو سرد خونه با چشمای بسته ببینمش حتی زانوم خم شد تعادلمو از دست دادم افتادم ولی ب اندازه ی الان کم نیاوردم و این يه واقعیته  
اره این يه واقعیته ک منه احمق دارم ب خودکشی فکر میکنم
همیشه گفتم و میگم ک خودکشی کار ادمای بازنده اس . کسایی ک عرضه ندارن خودشونو جم و جور کنن آره يه واقعیته ک الان دارم ب خودکشی فکر میکنم و در عین حا
خسته ام 
دلم عجیب گرفته 
يه عالمه درس مونده که باید بخونم و من دلم ميخواد بشینم يه گوشه زار بزنم 
ادما وقتی خستن ، وقتی دلشون گرفته چی کار میکنن حالشون خوب بشه ؟! من باید چی کار کنم حالم خوب بشه 
دلم ميخواد از خودم فرار کنم  
میترسم نمیدونم از چی اما میترسم 
لعنت به تکرار
دلم بارون ميخواد 
خسته ام 
دلم رابطه جنسی ميخواد!
میدونم زشته این حرفا رو زدن، ولی خب وبلاگمه و دوست دارم توش بنویسم.
واقعااااااااااااااااااا دلم رابطه جنسی ميخواد و تمام بدنم و فکرم و همه چیم بهش معطوفه و به شدت درد دارم.
متاسفانه هرگز خودیی نکردم و يه بارم در جوانی خواستم انجام بدم و دیدم اصلا خوشم نیومد و به روحیاتم نمیخوره.
جدا دلم رابطه جنسی ميخواد.
زندگی داره سخت‌تر از اونی میشه که باید :) 
واقعا دیگه این اوضاع بهم ریختگی رو نمیتونم تحمل کنم 
دلم يه خونه مرتب ميخواد 
دلم کارهای به اتمام رسیده رو ميخواد 
دلم نظم ميخواد 
دلم آسودگی خاطر ميخواد 
یک ماهی میشه که همسر دو ساعت دیرتر میاد خونه و ما خیلی خیلی کمتر میبینیمش 
و این اوضاع رو غیرقابل تحمل تر کرده
امشب تا اومد خونه بدون خوردن شام رفت خوابید بلکه سردردش آروم شه و قرار بود ساعت دو یا سه بیدار شه که کارهاش رو انجام بده 
بهش گفتم بیدار
بسم الله مهربون :)
 
يه مرحله ای از زندگی هست که البته خیلی هم بی رحمه و اون نقطه ايه که تو میدونی دیگه از این به بعد قرار نیست هیچ اتفاقِ دیگه ای بیفته و انقدر منطقی و عاقلانه فکر میکنی که هیچ چیزی رو به جز واقعیت های تلخ و زجرآورِ رو به روت نمیبینی.
دلم رویا ميخواد، خیال بافی ميخواد. این حجم از واقعیت های تلخ و عذاب آور داره بهم آسیب میزنه. دلم ميخواد دوباره فکر و خیالم پرواز کنه به آینده، اصلا به آینده هم نه، به اتفاق های قشنگ، به حس های خوب،
من جاه طلب نیستم. این که میخوام کاری کنم ولی نه هر کاری. من فقط دلم ميخواد مثل آدمای بزرگ باشم شاید نتونم بهشون برسم اما فقط دوست دارم که باشم.  من با هر راهی نمیخوام به این چیزی که دوست دارم برسم شاید اصلا هیچوقت اتفاق نیفته. اما من گاهی بهش فکر میکنم. این که روزی میرسه منم کاری کرده باشم.این که راه گشای کسی باشم این که به عکاسی برگردم یا نویسنده ی فیلسوف بزرگی بشم. میبینی اینا اینجوری خنده داره. اما من دوست دارم گاهی فکر کنم. یجور شیطنت ذهنم ان
زمان میگذره و روزی میرسه که وقت مردنم باشه. چشم به هم زدن شد ۲۶ سالم. الان که فکر میکنم میبینم احتمالا اصلا ترس نداره. پس چرا باید از خیلی چیزا تو زندگی بترسم وقتی نهایتش مرگ. دلم ميخواد دنیاهای دیکه رو تجربه کنم. دلم ميخواد به معنای واقعی کلمه زندگی کنم. دلم ميخواد از بند تمام محدودیت ها رها باشم. دلم ميخواد اونجوری که حال میکنم زندگی کنم دلم ميخواد بیخیال همه حرف مردم بشمو حرفی درباره مردم نزنم. اصلا به من چه که مردم چیکار میکنن چیکار نمیکنن ب
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم ميخواد بزنم زیر گريه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم ميخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو ميخواد
زندگی خودمو ميخواد
دوست دارم اونجور ک می
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم ميخواد بزنم زیر گريه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم ميخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو ميخواد
زندگی خودمو ميخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام
امروز از مامان يه عکس خوشگل گرفتم خیلی خوب شد شاید گذاشتمش بک گراند گوشیم. 
تو فکرم بود از مامان بیشتر بنویسم.
آرامشش از پختگیشه و دلم ميخواد درس بگیرم ازش.
من کپی مامانم هستم از نظر قیافه.
دلم ميخواد اخلاقمم شبيهش باشه.
مامان از بچگی میگفت که من دین و ایمانشم کاش بتونم ثابت کنم اونم دین و ایمان منه. 
کانال ما در سروش دنبال کنید
❄❄❄❄
خسته اماز نگفته هادلشوره دارماز خط بی پایان توبعضی وقتا دلم کمی سکوت ميخوادوقتی همجا سکوت است دلم یکم پرتوقع میشوداون وقت اغوش گرم تورا ميخوادبرای همین از این روزها سرگردان خسته امارسالی #شیما_عبادی
دلم ميخواد تغییر کنم از همه لحاظ . ظاهری مخصوصا -حرف زدن-عمل کردن (رفتار) دلم ميخواد لااقل شبيه اونچه که دوس دارم رفتار کنم ،زندگی کنم شاید يه مدت ادا دراوردن باشه ولی شاید یاد بگیرم و قسمتی از خودم بشه.
نمیدونم چطوری. فقط میدونم که میخوام تغییر کنم !
خیلی دلم ميخواد حرف بزنم ولی نمیدونم از کدوم شروع کنم بگم . از بس هی نشد بیام، حجم زیادی حرف تو دلم مونده که نمیدونم چطور بنویسمش. 
دلم يه حرف زدن عمیق ميخواد خیلی عمییییییق ولی زبونم باز نمیشه سکوت پیشه کردم انگار. 
کاش بتونم زبونمو بگردونم حداقل فردا بیام تایپ کنم حرف بزنم. دلم گرفته :(
این که هم دوست دارم برم و هم نرم خودش يه نوعی تناقشه از نوع ابر تناقض ! دکتر قد رو میگم 
میخوام برم ببینم چی میشه یا خاتمه میده به این همه فکرو خیال و میگه صفحه رشد فینیش ! یا میگه جاهست ! میدونم اگر نرم بعدا حتما حتما حتما حسرتشو میخورم
از طرفی رفتن و اینکارا دل خوش ميخواد دل خوش که فعلا ندارم پول ميخواد  و :(
یعنی لعنت به این شانس .
من دو ثانیع میخوام بخوابم.فقط رئیس جمهور آمریکا زنگ نمیزنه !
یکی ميخواد کارت عروسیشو بهم بده!
یکی ميخواد جزوه بگیره._آهاااای! دختره_
یکی سوال مدنی  داره!
یکی میپرسه امروز حوزه میرم یا نه؟
یکی استادمه .من خنگم به جایی که جواب بدم ریجکتش کردم!!!
یکی میگه امشب تم تولد دخترخاله چه رنگيه؟؟؟_دوست داشتنی! زنگ بزن از خودش بپرس!خب!_
حالا در حالت عادی تلفنم زنگ که نمیخوره هیچ.زنگم میزنم کسی برنمیداره!
خیلی وقته اینجا نیومدم،ـ
اینجا رو خیلی دوست دارم، گذر زندگیم اینجاست،ـ
دلم ميخواد بازم زیاد بیام اینجا،ـ
الان ی پسر خیلی خوشگل به اسم ماهان دارم ک همه دنیای منه، الان میفهمم عشق چيه، دلم ميخواد بخورمش هرلحظه،
وقتی دمر میشه یا اولین بار ک بو گفت براموم دلمون میخواست بمیریم از خوشحالی
يه مطلب از اُشو خوندم که گفته بود ما آدمها بدبختيهامون جار میزنیم ولی وقتی خوشحالیم اون از همه پنهان میکنیم(حالا دقیقا این جمله اش نبود)؛چند روز دارم بهش فکر می کنم به اینکه من کدوم کار انجام میدم.من به اندازه کافی از هردو با دوستام و کسایی که حس نزدیکی بهشون دارم حرف میزنم  ولی وقت نوشتن بیشتر ازحسهای بدم نوشتم اما تازگی ها حس های خوبی دارم و دلمميخواد جار بزنم بگم من حالم خیلی خوبه،بگم همه حس های خوب دنیا توی دل من مثل آب خروشان جریان دار
دلم ميخواد بیام راجع به فاجعه ای که توی آزمایشگاه و موقع کار با خون اتفاق افتاد بگم . دلم ميخواد راجع به حس و حال این روزهای خودم بنویسم 
اما؟ اما میانترمهای حذفی و سنگین و سختم شروع شدن و درس میخونم و درس میخونم ! 
80 درصد وقتم رو میذارم واسه بیوشیمی و اون 20 درصد باقی مونده رو پخش میکنم روی 20 واحد دیگه و بیاید امیدوار باشیم که توازن رعایت شده :)))
پشت درس خوندنام به چی فکر میکنم؟ 
1. تو
2. شش ترمه شدن
نمیدونم کجایی و در چه حال . چون اصلن مهم نبوده و نیست و نخواهد بود  برام  
ولی بعضی وقتا يه اتفاق هایی تو زندگیم می افته که نمیدونم چرا فکر میکنم از دعاهای توئه!!!
 اما بعد میگم .:. خدایا مگه میشه ؟ باید خواسته دو طرفه باشه که جواب بده یا نه ؟ 
و بعد باز بخاطر نوع دعای خودم شک میکنم شک نه وحشت میکنم  
 
نه دلم ميخواد بدونم !!!
نه دلم ميخواد ندونم !!
فقط میترسم و از این حال سوالی خودم متنفرم 
اما فقط از خدا از ته ته ته دلم میخوام که دیگه دع
 بعضی وقتا شرایطی برامون پیش میاد که دوسشون نداریم، اما چنان تاثیر مثبتی روی زندگیمون داره که غیرقابل تصوره.مثه رفتن به دانشگاهی که دوسش نداریم اما استادی اونجا هست که چیزایی که برای آینده لازمه رو بهت میگه.
یا از دست دادن کسی که بعدش مسبب آشنایی با يه فرد دیگه میشه که اون خودتو به یادت میاره.
خدا قطعا بهترینو برامون ميخواد، فقط ازمون صبر ميخواد.همین.
خیلی دلم ميخواد همه چیو بزنم کنا ودوباره کنکور بدم!
اما هم حال روحیم هنوز داغونه
هم هزینه کردم برا این 3ترم
هم پول ندارم کتاب بخرم ويه جورایی از خانوادم میترسم!
حسرت پزشکی به دلم موند.
گرچه ژنتیک پزشکی هم میشه خوند با رشتم !
نمیدونم شاید از سال بعد کنار دختر خالم که میره نهم بخونم هرسال کتاباشو!
دلم ميخواد قایمکی بخونم بدون اینکه کسی بفهمه!
نمیدونم چی میشه!
 
پ ن :کاش دوستی بود بشه باهاش حرف زد.قدم زد ويه دل سیر از دلتنگیات گفت.
مدتيه دارم سعی میکنم یادم بمونه توی آینه خودم رو ببینم؛ تجربه ی عجیبی دارم که هربار قیافه ام برام تازگی داره.
یوقتایی اصلن حوصله هیچی بازی کردن با برنا رو ندارم و دلم ميخواد آزادانه به دنیای بزرگترها سرک بکشم.
یوقتایی دلم ميخواد يه خواب سیر بکنم، کلی وقت هدر بدم و بعدش يه برنامه ریزی خوب بکنم و اجراش بکنم.
الان هم آنقدر خسته ام که یادم نمیاد درین پست چه مطالبی میخواستم بذارم!
نمیدونم چون دوباره حس تو کتابخونه بودن و پایان نامه‌ نوشتن دارم، دلم اینقدر شکلات و پاستیل ميخواد یا چون دلم شکلات و پاستیل ميخواد اینقدر حس دوباره پایان نامه نوشتن دارم. :/
حس نوشتن هم میاد اما این واو» کیبرد که از جا دراومده تمام حس نوشتن رو میبره.  
هر شب
وقتی هم خونه ایم خسته از کار برمیگشت
فرنی و شامی که براش (ّرای خودمون) پخته بودم رو میخورد
 
برام چایی درست میکرد
 
گاهی من براش درست میکردم اون بیشتر پیتزا و استیک درست میکرد
 
و هر شب برای من ازین حرف میزد که دخترای وایت ادمای مزخرفین و ميخواد با يه میدل ایسترنی یا اسیایی یا افریقایی دیت کنه.
 
و اگه نشه
ميخواد بره همجنس گرا بشه.
 
الان من با کی هر شب حرف بزنم؟
 
من امادگی رفتن به اپارتمان تنهایی رو نداشتم!
 
عمری هم خونه ای داشتم.
 
باید بر
احساس تنهایی میکنم
قلبم یخ زده
چرا دیگه نمیتونم عاشق بشم؟ شایدم آش دهنسوزی نباشه.
یکی ميخواد بیاد این تنهایی رو پر کنه،دست بردار نیست، منطق حالیش نمیشه، ما دنیامون فرق داره، ازش هم خوشم میاد و هم بدم میاد.ولی اون مثل اینکه بدجور عاشقم شده. احساس میکنم ميخواد بیاد منو محدود کنه.
منطق میگه ولش کن
احساس میگه so, so
پس بی خیالش میشم
نمیخوام خودمو فدای عشقی که تو قلب يه نفر دیگست، بکنم. اصلا بره بمیره. واسم مهم نیست
میدونی بعضی وقتا فکر میکنم دلم ميخواد از ایران برم. برم يه جای دورِ دور. اما بعد میبینم نمیشه انگار که همه زندگیم اینجا باشه جدا از اون شرایطشم باید باشه که من ندارم هیچ کدومشو. پس بخوامو نخوام هستم. دلم ميخواد به بهترین نحو ممکن باشم. دلم ميخواد تو این وضعیت مزخرف میتونستم کاری کنم. برای ایران. برای مردمم. برای کسایی مثل خودم که راهو بلد نیستن. دلم ميخواد کمکشون کنم. احساس میکنم با رفتنم از اینجا هیچ باری کم که نمیشه احتمالا بیشترم میشه. نه که
گاهی آدم ميخواد خودش رو برای آدمی ناشناس معنا کنه.
گاهی هم ميخواد برای همه‌ی به ظاهر آشنا‌ها بی‌معنی بشه.
زمانی عجیب میشه که بخواد همزمان این دو اتفاق رخ بده.
اونوقت فقط نبودن هست که این دو شرط رو میکنه.
نبودن یا عدم.عدم کلمه بهتريه.کاش میشد معدوم شد.هم در زمان و هم در مکان.
گاهی هم میشه که خودتو رو نمیشناسی.حس میکنی این بدن و این روح هیچگاه همراه هم یک انسان رو تشکیل ندادن.شاید اون موقع به کمک بقيه نیاز داشته باشی.تا معنات کنن.برای خ
دلم خیلی برای ایرانیای کانادا میسوزه.
 
سال به سال شرایطتشون تغییر نمیکنه.
 
انگار خشکیدن. انگار تموم شدن.
 
تو نمیتونی يهویی يه شبه تغییر ایجاد کنی.
تغییر امادگی ميخواد
بستر ميخواد
ایرانیای اینجا انگار سالهاست از دنیا رفتن.
 
بی انگیزه تر از ایرانشونن.
 
خیلی برام عجیبه.
 
هر سال کریسمس میاد و ایرانیا عصبی تر، تنهاتر، و بی انگیزه تر از گذشته هستن.
تو میتونی مدتی سرت رو با مهمونای ایرانت گرم کنی
مدتی با امتحان
مدتی با کار
ولی اینها موقتن.
 
تاس
اون روز مامان رو جلوی کارگزاری بیمه پیاده کردم. تا برسم مدرسه باهم حرف زدیم. گفتم اگر دوستش داری بجنگ تلاش کن کم نیار. گفت خانم سروری چقدر بجنگم. خسته ام.
چند ماه بعد با يه دختر دیگه نامزد کرد. اندازه قبلی دوستش نداشت اما کنارش آرامش داشت. میگفت از نظرش همین که هستم خوبه؛ نه جنگ ميخواد نه کوه کندن. گفت اعصاب و حوصله و جون و عمر مفت ميخواد عاشقی؛ گفت دیگه عاشق نیستم اما خوشبختم. 
حالا به حرفهاش برمیگردم و فکر میکنم چه حرفهای گران و قیمتی به من زد.
      دلم ميخواد يه روزی فارغ از غم
      تبسم روی لبهامون بشینه
     شاید اون روز دوباره جون بگیرن
     نهاله آرزوهامون تو سینه
 
     دلم ميخواد يه روزی بعد سالها
     پرستوی سعادت رو ببینیم
    نمیخوام بیش از این تو صورت هم
   نشون یأس و وحشت رو ببینیم
 
 
                      نمیخوام بیش از این تو صورت هم
                     نشون یأس و وحشت رو ببینیم
 
 
                                                              نمیخوام بیش از این تو صورت هم
        
بسم الله
هر چی جمعه به ساعتهای پایانیش نزدیک میشه اون شعله کوچیک امید تو دلم رو به افول میره و خاموش میشه . انگار خیلی کودکانه از پس قایم باشک تو دعای ندبه و اون کجاست کجاست گفتنام منتظر يه معجزه بودم که این هفته دیگه جواب میده ولی حیف که فرج بازی نیست که با دو تا صدا زدن خبری بشه.
تو این ساعتا دنبال يه مرحم میگردم برای دل سوخته ام و مدتهاست هیچی جای دعا رو برام نمیگیره . ميخواد آل یاسین باشه و ميخواد سمات باشه با اون لحن قدیمی و اون جملات شگفت
بیشتر از دو ماه از زمانی که آخرین مطلب رو نوشتم گذشته، خب اتفاق خاص که متحولمون کنه که نیوفتاده ولی نوشتن همون روزمرگی ها هم دل و دماغ ميخواد و البته انگیزه. خب درسته اینجا حکم يه دفتر خاطرات رو برای من داره اما همچین بدم هم نمیومد چندتا بازدید کننده‌ داشته باشه که برای نوشتن بهم انگیزه بدهند.
بگذریم
صبح امروز اولین چیزی که توجه ام رو جلب کرد برگ جریمه ای بود که تا 28 آبان مهلت داشت و با وجود اینکه همسر چند دفعه تذکر داده بود من فراموش کردم پرد
سلامسرکار بدلیل حقوق کم دیگه نمیرم
کارم شده پخش يه سری لواشک و آلوچه
وضع مالی عجیب دغدغه ام شده و نمیدونم چیکارکنم
بین دوراهی مهاجرت به تهران و یا ماندن در رفسنجان مانده ام
کاش توی زمین و زندگیمون گاهی يه کلیدهایی داشتیم که میتونستیم با فشار دادنشون از گزینه کمک استفاده کنیم و راه درست و غلط رو تشخیص بدیم
امروز نمیدونم چرا حال غریبی داشتم
بااینکه کنار خانوادم بودم و امروز حتی محمدرضا دوستمم دیدم باز حالم يه جوری بود
انگار کنارشونم ولی دل ت
شده تا حالا بخواید دعا کنید بعد بفهمید چیزی که از خدا میخواید لقمه گُنده تر از دهنتونه و پشیمون بشید؟ولی من پرروتر از این حرفام،دیروز عاجزانه يه چیزی رو از خدا خواستم بعد به ذهنم خطور کرد،چه غلطاچه لقمه گُنده تر از دهنشم ميخواد،دلم شکست ولی باز ادامه دادم.میدونم با دعای گربه سیاه بارون نمیاد،میدونم بنده ی ایده آلی واسش نیستم،اصن کلا ایده آل نیستم واسه هیچکس،میدونم يه روز به خودم گفتم غلط میکنی اگه از این به بعد آرزویی کنی و آرزویی داشته
از وقتی وبلاگ شروع کرد به پاک کردن پست‌هام راستش، انگیزه‌م برای نوشتن کم شد. برای اینجا نوشتن و درمیون گذاشتن با شمایی که شاید ندونم کی هستید. ولی خب، گاهی آدم یجایی یجوری، یچیزی رو باید بگه. الان نمیدونم چی میخوام بگم. پُرم از حرف‌های مگو. حرف‌هایی که فقط وقتی علنی‌ش میکنم که پرده‌‌‌ای بین خودم و دنیا کشیدم و مطمئنم که هیچکس نیست بشنوه. نمیدونم چقدر دیگه میتونم به این مگو و مکن‌ها ادامه بدم. نمیدونم چقدر ظرفم جا داره. نمیدونم تا کی میتون
دلم ميخواد زیبا باشم .موهای مرتب .ابروهای تمیز .لباسای قشنگ و زیبا .لبهای همیشه خندون .چشمایی که با امید به دنیا نگاه میکنه
دلم ميخواد به ناخونام برسم ،به پوستم به موهام گلسرهای زنگی رنگی بزنم.دلم ميخواد کفش کتونيهامو بپوشم و برم تو خیابونا قدم بزنم
دلم ميخواد ازون کیف شیشه ایا بخرم و کلی جینگول جات توش بندازم و حال کنم اما چیکار میتونم بکنم ؟ به زور خودمو میکشم جلوی آینهو اکثر اوقات يه رد اشک رو صورتم خشک شده .حتی وقتی گاهی جوم میگیره و این خو
زمان که میگذره و بالاخره به روزی که ازش می ترسم میرسم و باهاش مواجه میشم پس چرا نباید از زمانی که الان دارم استفاده کنم شاید خیلی چیزا تغییر کرد.
از مریضی که دارم متنفرم باعث شده به خیلی از کارایی که دلم ميخواد نرسم نتونم انجامشون بدم باعث شده که نتونم به خیلی از ارزوهام برسم دلم ميخواد خودمو بکشم ولی از طرفی هم دلم نميخواد که بمیرم و میترسم ولی خسته شدم از وضعیتی که دارم!فکر میکنم نباید اصلا متولد میشدم اگه میشد همون موقع که قرار بود سقط بشم
بعد از یک تحلیل طولانی دلم می خواهد به کسی زنگ بزنم و چند دقیقه ای باهم گپ بزنیم یا دلم ميخواد یکی پیدا شود در این هوای بهاری(!) برویم قدم بزنیم یا برویم گیم مثلا. 
آه نه اصلا دلم ميخواد دوتا هات چاکلت بریزم و دوتایی بنشینیم و در سکوت به بخارش نگاه کنیم و اصلا حرف نزنیم! نه نه دلم یار و دلبر نمیخواهد! دلم یک همراه میخواهد!یک دوست! آرام و بی هیاهو!
مثلا اگر با بهار در یک شهر بودیم میرفتم در پانسیونشان و زنگ میزدم:"بهار بپر پایین" و می آمد و میرفیم خی
تازه رخت خوابمو جمع کردمو دارم شروع میکنم. میدونم خیلی دیره اما حالم خوب نبود تا ۱۲ خواب بودم البته صبح بیدار شدم صبحونه خوردمو بعدش بيهوش شدم. 
نمیدونی چه بارونی میاد اینجا. به قول خودشون دوش داره میاد. دلم ميخواد برم زیر بارون ولی نمیرم الان کارم واجب تره. نمیدونی چقدر دلم عکاسی کردن ميخواد اصلا انگار بلاتکلیفم توش. خیلی رو اعصاب خودمم. 
دلم ميخواد کار کنم اینقدر که دیگه نتونم بشینمو بيهوش بشم. دلم ميخواد عکاسی کنم درگیر بشم عکسامو انتخاب
متن آهنگ جاده از سامان جلیلیقلبا تورو میخوام تویی دنیام مثه قبلاقبلا تو هم میگفتی با منه قلبت الانا اصلامن دلم ميخواد بزنیم به جادهبریم لب دریا با پای پیادهدلم ميخواد بارون بشوره غمامونخیره شی به چشمام بدون اراده

ادامه مطلب
من يه رودمروزهایی پرخروش و پر هیاهوکه دست همه رو میگیرم و با خودم میبرمسنگ و خاکو شاخ و برگ درختانهر چی گل و گیاه پايه باشهماهی ها و قورباغه ها.يه روزهای دیگه ای آرومترم و هر کی دلش خواستدستش رو میگیرم و با خودم همراه میکنمالبته هم که گاهی اشتباه میکنم که دلشون ميخواد وجا میزارم هر جا که بفهممروزهای دیگه ای هم هستکه دلم ميخواد تو يه چاله ای با خودم تنها بمونميه مدتگاهی اون شاخه هاسنگ ها و ماهی هامیان و سوخونکی بهم میزننو ازم همراهی می خوانو گ
بچه که بودم دسته و دنبال دسته رفتن رو خیلی دوست داشتم . دو تا خونه اونور تر از خونه آقاجون اینا يه هیاتی بر پا میشد که نوحه خون شون حسین پسر سید بود . حقیقتا چهره و صدای قشنگی داشت تمام دختر ها روش کراش داشتن .دسته این هیات وقتی میرفت دور هاش رو میزد و برمیگشت دم خونه سه تا دایره تشکیل میداد که توی این دایره ها هرکدوم يه دایره کوچکتر بود که افراد داخل دایره کوچکتر جهت چرخش شون بر خلاف جهت چرخش دایره بزرگی ها بود و با ریتم سه ضرب زنجیر میزدن . بعد
سلام
 
خسته شدم از بی پولی ، امشب يه انگشتر دیدم ؛ خیلی خوشم اومد ولی نمیتونم بخرمش.
چندتا کتاب منبع هستن که واقعا دلم ميخواد داشته باشم شون ولی خب اینم نمیشه.
الان دوست دارم حداقل با هواپیما که هیچ ، ولی با قطار يه زیارت مشهد برم و اینم نمیشه .
 
خدایا همه نمیشه هات واس ماس .
 
بابا دلمون پول ميخواد ؛ نمیخواییم گناه کنیم که ، میخواییم بریم زیارت امام مون.
 
یا امام رضا جانم،
به تو از دور سلام.
به سلیمان جهان از طرف مور سلام .
به شما از طرف وصله‌
دانلود آهنگ جدید شایان اشراقی دیوونگی
Download New Music Shayan Eshraghi – Divoonegi
شایان اشراقی دیوونگی
 
دانلود آهنگ جدید شایان اشراقی دیوونگی با لینک مستقیم
 
متن آهنگ دیوونگی از شایان اشراقی
تو این خیابونا بازم در به درم تو فکر تو بودم گفتم زنگ بزنممن همیشه واس خودم در بزنماین روزا رو با خودم تو زاويه ام يه ذره دوست داشتن تو ميخواد آتیشم بزنهالکی فقط میگم عالیم به همهمن دلم بارون ميخواد اگه گریم ميخواد جا اون بیادآره انقد شدم داغون زیاد که کسی نمیتونه کا
نمیدونم جریان چيه که هرشب زودتر از دیشب بیدار میشم از خواب. به هر حال از دو بیدارمو دیگه خوابم نبرد. تازه میخوام روزمو شروع کنم. يه خورده ام گشنمه اما الان يه خورده خیلی زوده برای صبحونه :/ برام امیدوار باش که از پس امروزم بر بیامو از دیروزم بهتر باشم. خیلی بهتر. فعلا دارم ابی گوش میدم يه کوه ظرف هم منتظرمه :دی نه در این حد اما ظرفا باز نصیب من شد. نمیدونم چرا :/ دیگه از کجا بگمممم ؟؟ همین. دلم ميخواد يه روز از اینجا برم. يه جای دور خیلی دور. امیدوارم
بزرگتر داشتن لازمه این زندگی پرپیچ و خمه.
هر آدمی ، به يه بزرگتر احتیاج داره که تو لحظه‌های حساس و بحرانی، تو اون نقطه باریکی که گاه بین درست و غلط هست کمکش کنه‌‌.
هر جمعی يه بزرگتر میخواهد. خانواده بزرگتر ميخواد. گروه، تشکل هر چیز این شکلی بزرگتر ميخواد. مدیر نه‌ها. بزرگتر
بزرگتری که بزرگتری کردن بلد باشه. حواسش به همه باشه. بتونه به موقع به داد بقيه برسه. جمع کنه آدم‌ها رو کنار هم. نگه داره رابطه‌ها رو . کارو جمع کنه.
من کم ندید
من نویسنده نیستم. هرچند که دلم ميخواد یروزی بشم. احساس میکنم کسی که مینویسه حداقل در مقابل خواننده باید بیشتر بدونه. بیشتر خونده باشه بیشتر فکر کرده باشه. حرفی که ميخواد بزنه باید چند پله جلوتر از فکر خواننده باشه. به نظرم لذتی که نویسنده میبره از نوشتن به خواننده منتقل میشه اما برعکسش خب شاید مشخص نباشه یا اگه هست نویسنده فقط در صورتی میفهمه که در مقام خواننده ، متنش رو بخونه. میدونم این حرفام خیلی سطحی هست اونم در مقابل نوشته های کسی مثل با
مادر دریا 
موجودی نیمه ماهی نیمه زن که در باور مردم جنوب نگهبان آبهای خلیج فارس و من عروسکش رو بصورت ذهنی و بر اساس قصه ای که خوندم ساختم 
در بعضی افسانه ها اومده که مادر دریا در اعماق آب همواره نوزادی در آغوش داره و از صیادان مروارید که به اعماق آب برای صید میروند ميخواد که پیشش بمونن و اگر صیاد محو تماشای مادر دریا بشه نفس کم میاره و میمیره 
و گاهی از صیادان ميخواد که برای بچه اش گهواره بیارند
 چقد دلم ميخواد عین قدیما صدات کنم ماماااااان!!!درد دل کنم باهات
 قدیما  وقتی که بچه همسايه اذیتم میکرد  بهت میگفتم مامان ؟
 یکی منو زده،یکی ناراحتم کردهبهت  میگفتم و دعواش میکردی
چقد سبک میشدم ! 
چه دلگرمی و پشت گرمی عجیبی بود
الان روبرومی ولی چیزی نمیتونم بهت بگم!
مامان؟دلم میخواس دردامو بهت بگم!همشو
آخخخخخخ چقد دلم ميخواد الان  بغلت بودم وعین بچه ها با صدای بلند گريه میکردم  و.!
تو اونقدر خدای خوبی هستی، که دلم ميخواد مدام بغلم کنی،میدونی خدا بغل تو با تموم بغل های دنیا فرق میکنه، تو آرومم میکنی و ته قلبم، درست همون قسمتی که مدام احساس تنهایی میکنه رو پرش میکنی، تو نمیزاری نبات تنها بشه، میون همه ی آدما، تو تنها پناه امنی هستی که هر وقت دوست داشته باشم میتونم صدات کنم و تو با آغوش باز پذیرای تمام اشک ها و دردام بشی، تو چه خدای صبوری هستی، چقدر بی اندازه مهربونی، خدایا دلم ميخواد به اندازه تمام سال هایی که ندیدمت، بغل
از ساعت هفتو نیم یک ربع به هشت بیدارم. اما هنوز شروع نکردمو هنوز از خواب بیدار نشده دوباره خوابم گرفته :/ فقط دلم ميخواد از این وضعیت مزخرف خلاص بشم حالا هرجوری که میشه. همه کارام مونده این همه کتابامو اوردم هنوز کتابمو تموم نکردم تا شروع کنم کتاب جدیدو. لعنت به من با این وضعیت. نمیتونم توضیح بدم که دقیقا چه مرگمه و چرا نمیتونم کار کنم چون در بیرون علتی نداره انگار. اما چیزی هست که نمیذاره نمیدونم چيه فقط میدونم هست و من با این که دلم ميخواد نمی
چند روزه به شدت در پی یک وقت آروم برای رسیدگی به یکسری امور عقب افتاده هستم ولی دو روزه به شدت دارم کار میکنم و تا میام به خودم برسم دیگه غروب شده و بقيه اومدن خونه و . دیگه فرصت دنجی پیدا نمیشه.
همین الآن هم که اینجام همش با استرس و ناآرومم. نمی تونم متمرکز باشم. دلم تنهایی ميخواد. و بدبختی، خوابم هم نمیاد و انتظار صبح فردا سخته برام.
چقدر دلم يه صبح خلوت، يه لیوان بزرگ چایی، و کامپیوتری با صدای آهنگ بالا ميخواد.
اصلا متمرکز نیستم :(
امشب ازاون شباست که بی خوابی به سرم،زده اما
حال هیچیو هم ندارم.يه وقتایی به شدت دلم میگیره که حتی
به بهترین دوستم هم نمیتونم بگم.
خیلی وقته که شدیدا دل نازک شدم و زود توچشام اشک جمع میشه
اماا به روی خودم پیش کسی نمیارم و سعی میکنم خودمو
شاد نشون بدم و موفق هم میشم
دلم يه اتفاق خوب ميخواد،يه چیز جدید و حال خوب کن.
خسته شدم واقعا ازاین همه سست بودن،حرص چیزای مسخره رو خوردن
یا بی اراده بودندلم ميخواد يه آدم مفید باشم،کار انجام بدم 
بیکار نبا
دلم ميخواد همه ی فکرهای منفیِ توی سرم رو بریزم تو کیسه ی زباله، درش رو گره بزنم، بذارم بیرون پیش پوشکای تولیدیِ علی، تا حضرت آقا آخر شب ببره بذاره سرِ تیرِ برقِ دمِ در! ولی متاسفانه تهِ کیسه زباله سوراخه و همه ی فکر منفیا میریزه رو فرش! و باز بال درمیاره و برمیگرده تو مغز خودم!
دلم ميخواد با پشه های پررویِ خونه رفیق بشم و بهشون به چشم هم خونه نگاه کنم. ولی وقتی انقدر رو دارن که میچسبن به قاشقم، دیگه جایی برای صلح نمیمونه!
دلم ميخواد چشمامو که م
ساعت نزدیک یک شبه. میدونی؟ دوست دارم بیدار بمونم و به تو فکر کنم. دلم ميخواد شمع روشن کنم، چراغا رو خاموش کنم و تو نور لرزون شمع و وسط سايه های غیرطبیعی، تمام هیجانهایی که نمیذاره بخوابم رو بیارم روی کاغذ. از ناراحتی رفتار منفعلانه‌م سر کلاس استاد شین گرفته تا خوشحالی این روزای رنگی رنگی شلوغم. من الان دلم بیداری و چشم باز خمار ميخواد؛ همونی که تو همه عکسای بعد از ظهریم هست. اما فردا ۸ صبح تا ۵ عصر کلاس دارم و وسطش کلی کار. منطقیش اینه که بخواب
بیا فکر کنیم تا ده سال دیگه من زبان فرانسه و انگلیسی رو یاد گرفتم. میتونم بخونم بنویسم فکر کنم حرف بزنم. فوق العاده است حس فکر کردن بهش. این که يه دختر سیو پنج سالم و به آرزوم رسیدم. البته تازه اول راهم ولی چه کیفی میده حتی فکر کردن بهشم منو سر ذوق میاره. فکر کنم تا اون موقع ارشدمو رشته فلسفه خوندمو تمومش کردم. فکر کن میخوام عکاسی کنمو مجموعه هام همچنان روشون کار کنم. فکر کن کلی کتاب خوندم و شاید خیلی نا آگاهیم کمتر شده. فکر کن چه لذتی میده بهم. ام
یکی از رنج هایی که مکرر در مکرر تجربه میکنم اینه که پر از شوق گفتنم و کسی اشتیاقی برای شنیدم نشون نمیده حتی چند بار شده زنگ زدم به دوستی که اندک امیدی بهش داشتم بعد دست آخر که کلی حرف زده و نزاشته من حرفامو بزنم گفته چقد حرف میزنی و قطع کرده!!
این در حاليه که از بچگی معروف بودم به کم حرفی.
خلاصه که هیچ موجودی در اطرافم زیست نمیکنه که مشتاقم باشه.انقدم بی خیال نمیتونم باشم که بگم من همینم که هستم،لابد ی شاخ و دمی دارم دیگه!ندارم؟!.
با اینکه همسر
چطوری میشه آدم به خودش دروغ بگه وقتی حالش خوب نیست.
وقتی دلش ميخواد به خووش باز دروغ بگه که اون آدم دوست داشتنی بوده.
نه. تو يه آدم لاشی رو دوست داشتی.
يه آدم فوق لاشی.
و دوست داری به خودت دروغ بگی که اون خوب بوده که بازم دوستش داشته باشی.
و هنوز بعد از چند ماه شب فکر اون لاشی چشمات رو خیس میکنه.
هنوز دلت ميخواد تصور کنی پدرت بوده.
نه .
پدر تو مرده.
و اون هم پدرت نبود.
 
این ها دیگه  تکرار نمیشن.
خیلی دوستتون دارم. مامان. داداش
 
و من نیازی به دلسوزی ک
1. خیلی خوشحال و خندان با داداشم وارد خونه شدیم و در حالیکه داشتیم گیس همو میکشیدیم بابام گفت چتونه چرا انقد روحيه دارین؟ :|
حقیقتا ً با توجه به اوضاع موجود انتظار نداره:| 
ما هم گفتیم رقابت دیگه. رقابت روحيه میده
بابام گفت رقابت چی؟
ما هم یک صدا گفتیم رقابت اینکه کی زودتر بره دسشویی :)))
حقیقتاً این داستان همیشگی ماست :)) و قطعا در راه این آرمان بزرگ جون یکیمون قراره فدا شه :)))
2. حقیقتا امروز ترین روز زندگیم بود چون فهمیدم معاون تپلوعه ميخواد
دیگه دلیلی واسه زندگی کردن ندارم
دیگه آرزویی ندارم
فقط از خودم بیزارم
تنها مشکلم خودمم.
همونطور که روزی هزار با همه چیز عوض میکنم ک شبيه من نباشه
دلم ميخواد دنیا رو هم از خودم پاک کنم
همونجور ک میخوام هیچی از من جایی نباشه حتی اسمم
دلم ميخواد خودمم دیگه نباشم
نه عاشقم
نه شکست عشقی
نه مشکلات خانوادگی
نه مشکل خاص
هیچی 
من فقط از خودم خسته ام
از خودم بدم میاد 
از زندگی کردن خسته ام.
 
از اینکه آدمها فکر میکنن من قوی و مستقلم متنفرم . من انقدر از نظر روحی داغون و متلاشی ام که گاهی چند دقیقه به يه نقطه خیره میشم و فکر میکنم چطور میتونم به این نکبت پایان بدم بعد به خودم میام و فکر میکنم من ترسوتر از این حرفام و بهتره بجای فکرای بیخود يه حرکتی برای زندگیم بکنم ، اما پنج دقیقه بعد دوباره مایوس میشم و دلم ميخواد بزنم زیر گريه . حالا نمیفهمم چرا با این روحيه‌ی نابود ، همیشه درحال خندیدنم و همه فکر میکنم من زندگی به هیچجام نیست . من
چِنان سکوت کرده ام که : دیگه هیچی از جانِ زندگی و خدا نمیخوام
ما شده ایم همانند فرزندی که دیگر حامی ندارد ، امنیت ندارد ، . 
انشالله من هم فردا در تشییع سردار دل ها خواهم بود. ❤ 
عجیب بغض دارم و دلم ميخواد حتی یک دقیقه گریمو نگه ندارم. ! 
امروز فقط یچیش قشنگ بود که استاد اصول لبخندن بهم میگه : آفرین ۱۸ شدی ، تعدادی زیادی مردود شدن ، آفرین. ! لبخندشو به دنیا نمیدم اصلا.! 
یجا هست سردار میخنده بعد سرشونو میندازه پایین ، اونجا آدم ميخواد بمیر
امروز بااین زنه کله خراب صحبت کردم
و گفتم میخوام برم،میگه نه.
اوووف
واقعااا مرضی بیش نیست.چقدر حالمو بهم میزنه وجودش،
چقدر رومخ منه باکاراشچیکارکنم که از زورگوییاش
خلاص بشم.نمیدونم چه مرگشه.چراانقدر اذیتم میکنه و 
ميخواد فقط آزارم بده و رومخم باشه.همیشه همه چیو بهم میزنه
و اذیتم میکنه.دلم ميخواد منو به حال خودم رها کنه و 
اثری ازش نباشه تامدتی.میخوام هیچکس بهم کاری نداشته باشه.
من بهتر میدونم چیکارکنم.اونا جای من نیستند که بدونن چی
امروز جمعه است. يه جمعه با يه آفتاب طلایی. اینجا هوا خنک حسابی هم گرمت نمیشه هم کیف میکنی از وجود آفتاب. ساعت سه بیدار شدم اما يه ذره خوندم بعدش خوابیدم تاااا ساعت فکر کنم هفت اینطورا بود نشستم پای کارم دلم ميخواد سخت تر رو سخت ترو سخت تر کار کنم. دلم ميخواد شبو روزمو برای هدفم بذارم. دلم ميخواد بگم میشه دیر تر از بقيه هم شروع کنی ولی بتونی. شاید من از ۱۵ سالگی شروع نکردم اما میشه از همون بیست دو سالگی هم شروع کردو تونست. دلم ميخواد به رویاهام بر
يه وقتایی هست ، که ادم دلش ميخواد بشینه يه گوشه و‌ فقط برای دل خودش اروم بگیره  . 
گاهی اوقات دلم ميخواد يه مدت زمان طولانی رو از همه ی دنیا دور باشم ، نه کسی ازم بپرسه کی هستم و نه اینکه اینجا چیکار میکنم .
گاهی اوقات دلم ميخواد فقط بشینم برای دلم یس بخونم .
که اروم بگیره از این همه استرس و ترسی که درونشه .
اما زمانی که نمیتونم شرایط و کنار بذارم و برای دل خودم بزنم به دریا ، نذر میکنم که ۴۰ شب یس بخونم برا ارامش خودم و اطرافیانم  
همیشه تو
الان زمانيه که دلم ميخواد یکی باشه که به من ارامش تزریق کنه،تموم خستگیام و دلنگرانیمو بگیره و ببرهولی بیشتر از همه دلم همین تنهاییم رو ميخواد.همین که پنجره ی بزرگ اتاقم رو باز کنم و برم کنار پنجره،بعد دستهامو دور خودم حلقه کنم و به زمین اسمون چشم بدوزم و با خدا حرف بزنم.
البته این حالم تقصیر خودمه،چونکه خیلی وقته با خدا حرف نزدم،نه که فکر کنید از عمد روزه ی سکوت گرفته باشمااااا نههه اصلاااا،فقط خواستم که بیشتر غرق درسهام و امورات روزمره
دلم بدجوری گرفت.
نمیخوام لیسانس بمونم و دلم ميخواد درس بخونم درونم عطش درس خوندن رو شدیدا احساس میکنم ولی مساله ای که باهاش روبرو هستم اینه که چه رشته ای؟ حالا که استخدامی هارو هم دیدم و فهمیدم اوضاع چقدر خرابه چی بخونم که هم علاقه ام باشه هم سر سوزنی آینده داشته باشه؟
تو مسیر سختی افتادم نمیدونم چیو انتخاب کنم.
دلم ميخواد فیزیک (رشته دیپلمم) بخونم ولی اونم علوم پايه ست مثل رشته لیسانسم (بیوشیمی) و خب مشخصه که کاری نیست براش.
ادامه تحصیل تو رش
فوتبالی نیستم 
فوتبال نمیبینم
تا اخر عمرمم شاید استادیوم نرم 
اما دیروز با دیدن عها تو استادیوم 
با وجود اون حصار جدا کننده ! 
با وجود زن های چادری گشت ارشادی بینشون ، يه جایی از قلبم آروم شد.
+تو این دنیا زن بودن سخته ، اما تو ایران زن بودن جنم ميخواد، جربزه ميخواد
+رفته بودم پاسپورت بگیرم ، آقاهه زارت برگه رو داد بهم گفت اون پایینشم با شوهرت میری دفترخونه امضا میکنه ، بعد بیار.
هیچی نگفتم ، اون پایینش رو هم از قصد پر کردم با اسم و ف
 
خیلی وقته دلم ميخواد بیام و بنویسم از هر دری فرصتش فراهم نمیشد. الان که توی خوابگاه تنها نشستم و از پشه ها به اتاق پناه آوردم، موقعیت خوبيه.
راستش دلم نميخواد بنویسم، دلم ميخواد حرف بزنم.
ولی خب حرف زدن خیلی واسم سخت شده. داشتم ایمیلام رو چک میکردم ببینم نتیجه ی رزومه ارسال کردن واسه این شرکتا چيه، شرکتایی که یا قراره حقوق کمتر از اینجایی که هستم بهم بدن یا همکارای مزخرف داشته باشم.
نمیدونم اینجا گفتم یا نه اما شرکت ما دوتا دفتر داره. یکی ا
دوسِت دارم اما از خودم میپرسم چقدر دلم ميخواد پسرم شبيه تو باشه؟ تصورش میکنم و خودِ کمالگرام رو میبینم که دلم ميخواد يه جنتلمنِ واقعی بار بیارم. از اونا که لباسای شیک میپوشن. همیشه شق و رق راه میرن، کفشاشونو واکس میزنن، براشون مهمه که همیشه بوی ادکلن بدن، آداب معاشرت با خانوما رو بلدن.
بعد یادم می افته انقدر شیک بودن رو نه از من میتونه یاد بگیره نه از تو. تا میام خودمو پشیمون کنم از دوست داشتنت، چشمات که یادم می افته، به خودم میگم: ای بابا.
این هفته ی خوابگاه خیلی يه جوری میگذره. از شنبه اش معلومه. با این که تازه از خونه اومدم؛ دلم ميخواد زود برگردم. دلم چای خوردنای این موقع و توی حیاط نشستنامونو ميخواد؛ نه اینکه الان توی اتاق توی خوابگاه، روی تخت، توی تاریکی، گوشی دستم باشه و عین جغد به سیاهی های دور و برم خیره بشم :)
وقتی به فردا فکر می کنم يه جوری میشم :|
حالا باز الان قابل تحمل تره، دوره ی امتحانا خیلی بدرترم میشه. بچه های اتاقمون امتحاناشون خیلی زودتر از من تموم میشه، من می مون
این روزا به شدت قلب درد دارم
اصلا آروم و قرار ندارم. 
بعد از صبح جمعه شدت این درد بیشتر شد
انگار يه تیکه از قلبم جدا شده
مثلا 7صبح از خواب بیدار میشم تپش قلب دارم و حالم بده
دوست دارم يه دل سیر گريه کنم. 
تو مراسم تشیع شاعر شعرهای آهنگران و مطیعی پشت سر من نشسته بود اصلا نذاشت من حس بگیرم!!!!
يه خانمی که فکر میکرد خودش این شعرارو نوشته داده دست این اقایون مداح 
هی زیرگوشم زمزمه میکرد نمیدونست چی ميخواد بخونه ها اما مثلا که من بلدم!!!! ویز ویزویز و
بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی وقتها آدمها به شوخی یا جدی از دعواهاشون میگن؛ 
من با خودم فکر میکنم ما تو این ١٥ سال یکبار هم دعوامون نشده؛ دعوا به این معنا که یکی اون بگه، یکی من. به این معنا که صدامون بالا بره، که درگیری لفظی پیش بیاد. شده که من دلخور شدم، ناراحت شدم، با سردی برخورد کردم ولی دعوا نشده.
می دونی چرا؟ 
چون او انقدر منیت نداره، انقدر سِلمه، انقدر بی توقعه که هرچقدر هم در مقابلش قرار بگیری، دعوایی رخ نمیده!
انقدر خوبه، که بعضی وقتها
کیبوردمو عوض کردم. اون کیبورد داغونه رو گذاشتم که مال گوگله. چون این امکان رو داره که بک گراند بذاری براش و من یکی از بک گراند های فضاییمو گذاشتم و سوتی های تایپی آینده و حال و سرعت کند تایپ رو فدای یک تار موی منظره شگفت انگیز و جنون آور فضا می کنم و امشب که فردا شد آرزو می کنم که وقتی مردیم اختیار کنیم که بهشت و جهنممون کجا باشه. من جهنمم رو ونوس انتخاب کردم. ترجیح میدم توی يه جهنم با شکوه و دلفریب بسوزم.
از فرجه امتحانات بیزارم بیزار. 
دلم میخوا
سعی کردم عقب موندگی برنامه رو جبران کنم اما هنوز مونده تا تموم بشه. يه غم بدی تو وجودم حس میکنم. یعنی دوباره اومده سراغم؟ من که کاریش نداشتم چرا باید دوباره اینجوری بشم. احساس میکنم يه چیزی نیست. يه چیزی کمه. احساس میکنم هیچ کدوم از معایبم درست نمیشه که بدتر هم میشه. احساس میکنم فقط زمان کمی مونده تا بتونم بشنوم. میترسم یروز صبح از خواب بیدارشم ببینم برای همیشه دنیا بی صداست. این کابوس بعضی از روزهامه. احساس میکنم شنواییمو باید صرف چیزای بهتر
چرا نمیتونم طوری زندگی کنم که دلم ميخواد؟ پاسخ خودم به این سوالم اینه که من تنها زندگی نمیکنم و از زندگی اطرافیانم اثر میگیرم و اطرافیانم هم متقابلا از زندگی من اثر میگیرن. چیزهایی که برای من مهم نیست، برای خانواده‌ام دغدغه است و چیزهایی که برای من مهمه برای اونها مهم نیست! خیلی جاها در برابر تفاوتها مقاومت کردم و اونچه که خودم میخواستم شد، اما این‌روزها فقط به این فکر میکنم که خسته‌تر از اونیم که بتونم بازم بجنگم. از تسلیم شدن متنفرم اما
 
من ی دختر فراریم :) 
از خانواده:) 
دوستم میگه من پیش شما ی چیزی پیش خانواده ی چیز 
میگم من که تماما یا مجازیم یا فیلم و کتاب اصن سعی میکنم حرفی رد و بدل نشه!!
چرا اینقدررر بینمون اصطکاکه منو نمیفهمن
دارم عذاب میکشم :((
دارم روز شماری میکنم برای ٤روز درهفته رفتن ب خوابگاه ، شده پناهگاهم انگار 
له له میزنم کلاسا زود شرو شه من برم از اینجا
من اینجا اسیرم .ی اسیر بدون انتخاب هه!
مینویسم که یادم بیاد چقدر دارم اذیت میشم که ب دختر ٢١ سالم اجازه بدم
اساسا آدمیم که در مواقع بیخود خجالتیم !! مواقعی که باید به دوستم که دلم تنگ شده براش پیام بدم یا وقتی با غریبه ای باید تلفنی حرف بزنم یا مثلا وقتی استاد ادبیات می‌پرسه فلان کتاب رو خوندین یا نه یا وقتی استاد ریاضی داوطلب ميخواد برای حل تمرین ها و خیلی جاهای دیگه خجالت میکشم :/ دارم رو‌خودم کار میکنم و با گام های مورچه ای میرم جلو ایشالا که درست میشم -_-
چقدر تند تند پست میزارم نه؟ شبا که دیگه رسما بیکارتر از روزامم کلی حرف یادم میاد  
پست قبلی به
من الان دلم کیک شکلاتى ميخوادالان ميخواد؛ ندارم ولى! لواشک دارم ولى کیک شکلاتى ندارم !باید تا فردا که قنادى ها باز میکنن، صبر کنم. معلوم هم نیست دیگه فردا دلم کیک شکلاتى بخواد!من فقط میدونم که الان دلم کیک شکلاتى ميخواد و ندارم، پس قبول میکنم که ندارم.ولى خب دلم ميخواد، اما ندارم!يه روز مامانم اومد خونه، کلا دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد؛ زنگ در رو زدن! هول شد از خوشحالی.گفت چشماتو ببند.چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در، در رو باز کرد. گفت ح
شاید فکر کنید این پست از قبل روی حالت انتشار در اینده قرار گرفته و ساعت سه شب منتشر شده! اما در حقیقت من بیدارم و خیلی خسته و بهم ریخته و کسل،پلک چشم راستم میپره و هردو چشمم میسوزه کمرم درد میکنه و دلم ميخواد جوری خودمو تو پتو بپیچم که اگر کسی از بیرون اومد فکر کنه ی جانور بی مهره که تازه خلق شده اون زیر خوابیده.
من خیلی ادم سمجی هستم،این چیزی نیست که همیشه صدق کنه اما گاهی وقتا  این خصوصیت رو در خودم میبینم.مثلا همین امشب که رو به مرگم از خستگی
خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم 
بعد از مدتها اومدم يه بخشی از ارشوم رو خوندم 
خدا 
چقدر دلم برات تنگ شده. دلم کربلا ميخواد. دلم ميخواد منم همسفر بشم با مارکو و مهربان. خدایا دلم اشوبه. ارومم کن.
یا امام حسین به تو سپردمشون. یا امام حسین به حق رقيه ات. یا امام حسین تو که پناه بی پناها هستی تو که همه کس بی کسا هستی. خودت به فریادم برس. خودت واسطه بشو پیش خدا. خدایا عزیزانم رو در پناه خودت سالم و سلامت حفظ کن و هر چی شر و بدی و بلا و گرفتاری و مریضی هست رو
خوندن واسه المیپاد یا شرکت تو جشنواره یا خواب ؟
استاد حوزه پیام گذاشته واسم جشنواره داستان و شعره .
خیلی دوست دارم شرکت کنم اما سوژه هام تو این بل بشوی ذهنی یادم رفته .!
اصلا چیزی یادم نیس .!

دلم ميخواد بنویسمکاش يه هفته وقت بذارم .بعد برم سراغ درسام .
البته داستان دارم اماده اما حسم میگه بهتر میتونم.اما متاسفانه نوشتن يه ذهن آزاد ميخواد .که من ندارم الان.!
داداش میگه میگه تو هم خدا رو میخوای هم خرما رو .یکیش .تو نمیتونی!
میگم قدیمی
خواهرم یکی از کسایيه که خیلی خوب بلده تمام انرژی روانیمو بکشه (الان پدرمم با این غلضت قادر به انجامش نیست).عین آب خوردن این کار رو میکنه. مثلا هر بار موهامو رنگ میکنم میگه خودت نمیتونی و برام رنگ میزاره و اون وسطا هی میگه پیر زن بالاخره پیر شدی .پیر شدی ولی هنوز مجردی!! اینو با خنده و شوخی میگه ها. و من از رنگ مو متنفرررم.
یا مثلا ميخواد موهامو کوتاه کنه میگه آره اگه پول داده بودی و مش کرده بودی یا کراتین الان قدر میدونستی! اصلا مش و کراتین موهام
 
درست وقتی که حبیب ابن مظاهر و عابس ابن ابی شبیب 
میگن حاضرن شمشیر بزنن و جون بدن حتا برا امامشون.
 
ـ
از وقتی این سه خطو خوندم يه چیزی تو وجودم پوزخند میزنه.
چقدر حاضری ابرو بدی؟
چقدر حاضری جون بدی؟
واقعا چقدر پای کاری؟تا کجا؟
ـ
برا ورودیای جدید از معلمی نوشته بودم
که سینه چاکی ميخواد
که دغدغه مندی ميخواد
که این مسیر عشق، عاشقی ميخواد
 
برا بابا خوندم گف بنویس عاشقی جون و مال و ابرو حراج کردنه.
از وقتی این سه خطو خوندم 
میگم
چقدر عاشقی واقعا
عصبانی ام 
خیلی زیاد این قدر عصبانی ام که اگر ننویسم سرم منفجر می شه .
گرچه که الان هم اینقدر عصبانی ام که سرم داره از درد می ترکه
امروز مامانم قرار گذاشت بریم دیدن کربلایی ، نمی دونم این مامان من وقتی ميخواد کاری بکنه راحتی همه رو در نظر می گیره به جز ما برای اینکه صاحب خونه گفته تو این هفته بیاین که من دیگه اذیت نشم خونه رو مرتب کنم مامانم نکرده، برنامه رو کنسل کنه و ما هفت رفتیم خونشون که دیگه ۸ به جلسه ی روضه برسیم .
اما يهو دیدم بابا بی خ
من الان دلم کیک شکلاتى ميخواد
الان ميخواد؛ ندارم ولى! لواشک دارم ولى کیک شکلاتى ندارم
باید تا فردا که قنادى ها باز میکنن، صبر کنم. معلوم هم نیست دیگه فردا دلم کیک شکلاتى بخواد
من فقط میدونم که الان دلم کیک شکلاتى ميخواد و ندارم، پس قبول میکنم که ندارم
ولى خب دلم ميخواد، اما ندارم
يه روز مامانم اومد خونه، کلا دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد؛ زنگ در رو زدن! هول شد از خوشحالی…گفت چشماتو ببند
چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در، در رو باز کرد. گفت ح
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی که زندگیشو و گذاشت و رفت 
خیال کردم دوستم نداشت
بعضیا گفتن نکنه  نخواستت که اول زندگی انقدر راحت ازت برید
راستش توی علاقش شک کردم .
به خودم گفتم نکنه واقعا !!!!!!.
اما برام قابل قبول نبود
هیچ کس نمیدونست که همون اول بامن شرط کرد که مانعش نشم.
باتمام  این بی قراری ها با همه شک و شبهه ها میگم فدای سر امام حسین عليه السلام فدای سر حضرت زینب سلام الله.
امین به هرچی ميخواد میرسه
هرحرفی بزنه یروز بهش میرسه .
 
" یک جمعه شب معمولی بود و من داشتم تا دیروقت با دوستم بردلی تو چتروم مجازی ای که به تازگی پیدا کرده بودیم چت میکردم.اون به من و بقيه اعضای چتروم تو صفحه اصلی که تازه دیده بودیم گفت که میتونه تا هروقت که دلش ميخواد بیدار بمونه چون پدر و مادرش تا آخر هفته رفتن مسافرت و خونه در اختیار خودشه. ما چند ساعتی اونجا موندیم و با این آدم های تصادفی چت کردیم و اوقات خوشی رو گذروندیم و من متوجه شدم که بردلی از یک دختری خوشش اومده، خیلی زود مادرم صدام کرد و
اولش که درخواست فالو داده بود چهره اش برام خیلی جذاب بود، دیدم توی پروفایلش ماه و روز تولدش با من دقیقا یکی هست؛ بیشتر خوشم اومد ازش و کنجکاو شدم که بشناسمش.
سر موضوعی بهونه ای پیدا کردم و کمی صحبت کردیم درباره اش که هیچ ربطی هم نداشت به خودمون.
صبر کردم تا ببینم چی پیش میاد. چند شب پیش اتفاقی سر مساله ای سر صحبت باز شد و صحبت کردیم، بازم درباره خودمون نبود اما دیشب وقتی به یکی از استوری هاش جواب دادم که باز هم ربطی به خودمون نداشت یک ساعتی حرف
رقتی شروع میکنم ی فیلمو میبینم خیلی میرم توش:/ :)) زبانشونو میریزم تو مخم:دی 
رفتاراشونو توجه میکنم نتیجه گیری میکنم و.(حتی دلم خواست و لاک سیاه زدم) 
میشه گفت اگه دیدن يه سریال هزار قسمتی (یا کمتر نمیدونم!)رو شروع کنم میتونم قسم بخورم که زبانشونو فول کردم
من ب زبان های مختلف خیییلی علاقه دارم منتها هر کدومو وسط راه ول میکنم
+گاهی میرم خارجی چت میکنم و برا خودم الکی کیف میکنم که واو من چه خفنم!اما خب در واقع هیچی نیستم هههه
 
دلم ميخواد هررر چه ز
1- سوالای انگلیسی کد برام يه طورین که برا فهمیدنشون بیشتر باید انرژی بذارم تا حلشون. البته داریم سخن بزرگان! فهم السوال نصف الحل :دی
2- چرا اینقدر دروغ میگین؟ چرا؟ واقعا چرا؟ (بلانسبت خواننده های عزیزم :) )
3- خدایی پرمشغلگی هم درد خوبيه ها!
4- کلا خوبم ولی (:
5- دلم يه اکیپ درسی باحال ميخواد. ترجیحا با وجود حداقل يه غیر همجنس که فان قضيه زیاد شه (:
6- ولی to do list بهترین گزینست به نظرم.
7- فوبیا دارم. فوبیای اینکه کسی تو یونی حرفامو بشنوه، یا کسی از یونی وبل
پره از نداشته هاش
پره از تجربه هایی که باید جلوشو میگرفت
اون پره از هم اتاقی ای که پیشنهاد میده 
پره از دوستی که پشتشو خالی کرده 
پره از دویدن و نرسیدن به ارامشی که مدتها دنبالش گشته
اون پر شده از حساسیت هایی که هربار سعی کرد بهش اهمیت نده بدتر شد 
دخترک پره از حس تنهایی تو جمع
پره از مسخره شدن
پره از درک نشدن فهمیده نشدن
اون يه بغض بزرگ داره خفش میکنه 
دخترک خستست از نقش بازی کردن 
گاهی دلش ميخواد نقش قوی هارو بازی نکنه 
بی تفاوت از کنار گرگا
هر صبح که چشم باز میکنیم 
کاممون تلخ میشه. 
دلم ميخواد دیگه چشم باز نکنم! 
اما این منطقی نیست! 
اما عمیقا دلم ميخواد تو این شرایط سکوت کنم
وارد دوران دشواری از نبرد امنیتی و شناختی شده ایم
ان شاءالله که ظهور نزدیکه
حاج قاسم یار رهبر بود به شدت ولایی بود
فعلا تنها چراغ روشن تو این مملکت حضرت آقاست
گوشم به دهان رهبرمه فقط! 
وسلام
به دوستای انقلابی و ضد انقلابی خودم میگم یکم سکوت کنیم و تحلیل نکنیم تا همه چی مشخص بشه
احساسات خودمون و کنترل کنیم
فقط يه ایرانيه که وقتی دنبال يه روش برای کاهش وزن میگرده میپرسه چی بخورم که لاغر شم؟
برای لاغر شدن هم ميخواد بخوره :)
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
سلام
من يه سوال در مورد استخدام نیروی خانم دارم. امروز داشتم دنبال کار تو راهنمای همشهری میگشتم که به يه آگهی استخدام برخورد کردم. طرف نزدیک 30 تا کارمند ميخواد همه رو داره از خانم ها انتخاب میکنه.
میخواستم ببینم چرا خانم ها حاضرن با حقوق کمتر به جای آقایون برن سرکار و در نتیجه اون امثال این شرکت فقط نیروی خانم بگیرن؟
تو آگهی کارمند همون راهنمای همشهری برید ببینید از هر 10 تا آگهی 8 مورد نیروی خانم ميخواد و اون 2 مورد دیگه که آقا ميخواد یا برای ر
يه روزهایی هست 
وقتی اسمون ابی رو نگاه میکنی همراه با ابرهای سفید و پنبه ای 
دلت ميخواد میون این اسمون پرواز کنی و نفس عمیق بکشی 
با يه لبخند بزرگ وجود سرشار از نشاط خودتو نشون بدی
خلاصه دلت ميخواد جیغ بزنی، بپری و این شادی رو با عالم و ادم قسمت کنی:)
يه روزهایی هم هست آسمون همون آسمونه
با همون ابرهای پنبه ای کوچولو کوچولو
ولی نه پای پریدن داری
نه پر پرواز
دیگه حتی یدونه تاپ تاپ قلبتم برات میشه يه کار سخت
ولی رفیق 
قسم به همون آسمون
قسم به  قلب
 
هرچقدر که آدم‌های جدیدتری میبینم، این عقیدم محکم تر میشه که من آدم موندن تو يه جمع شلوغ واسه يه مدت طولانی نیستم . من دلم ميخواد آدم‌هایی مثل خودم دورم باشن,ولی من چطوریم اصلا؟ هربار که يه سری آدم تازه میبینم میفهمم که انگار اون گروهی که من دلم ميخواد توش باشم واقعا وجود خارجی نداره و فقط توی ذهن من تشکیل شده، و ردی از تظاهر و ریا تو تمام دور هم جمع شدن‌ها هست!هیچ جمعی و حتی هیچ دونفره‌ای نیست که من واقعا توش احساس آرامش خیال کنم و واقعا خ
اولین باری که حمله میگرنم سه روز طول کشید تولد سی سالگیم بود و من عصبی و وحشت زده بودم .خواهرم دستمو گرفت که پاشو بریم دکتر اما من توان ایستادن نداشتم پس نرفتم دکتر .غروب روز سوم بود که حس کردم چقدر گرسنمه و چقدر دلم سیب زمینی سرخ کرده ميخواد.اما نای ایستادن نداشتم.
خواهرم برام سیب زمینی سرخ کرد و خوب شدم.
الان چهار ساله سر دردام سه روز طول میکشه و هر بار هورمونها مقصرن .
دیشب داشتم فکر میکردم چقدر خوبه که برم عمل کنم و همه سیستم های مولد هورمو
امروز اصلا شبيه روزای دیگه نبود با این که در ظاهر مثل روزای دیگه است. دیشب ساعت ۹ خوابم برد يه دور ساعت ۱۲ بیدار شدم یدور سه هردوشم کتاب خوندم يه ذره بعد باتریم تموم شد خوابم برد. ساعت سه البته صبحونه هم خوردم نمیخواستم بخوابم اما خوابم زیاد شده. تقصیر من چيه. من که حالم خوب بود. تقصیر قرصی که بو گند گرفته معلوم نی چشه. نمیشه هم که خوردش. خلاصه دوباره پر خوابی اومده سراغم :( زودتر برم تهران ببینم چیکار کنم. دکترم که سفره معلوم نیست کی بیاد :(  الان
 
دوست دارم بیشتر کتاب بخونم و بیشتر گیتار تمرین کنم . حتی حالا دلم ميخواد برگردم و دوباره يه سری از کتاب‌های درسیمو بخونم . چون وقتی تو محیط کار قرار میگیری میفهمی کدوم یکی از اون درس‌ها واقعا لازم و کاربردی بود و کدومش مزخرف و حاشيه.بگذریم،میخواستم بگم این روزا خیلی دلم ميخواد که بیشتر به هنر و ادبیات مشغول باشم چون کاملا احساس نیاز کردم بهشون و فهمیدم که چقدر واسه ادامه دادن بهشون نیاز دارم . اما دائم شیفتم و زمان‌هایی که خونه‌م اونقد خ
سلام
یکی از روش هایی که کمک میکنه آدم از خودش بتونه دفاع کنه روش مادر خرسه است. 
تو يه تحقیقی میزان Assertive بودن خانما رو مقایسه کردن با آقایون، و این یعنی میزانی که شخص ميخواد نظر خودش رو اعمال کنه به طرف مقابل. به طور "میانگین" همه جا زیر آقایون بود بجز وقتی که میخواستن از يه نفر دفاع کنن.
تحقیق هم اینجوری نشون میده که بخاطر این که حس مادری توشون خیلی قوی هست، به طور ذاتی خیلی قوی میتونن تو این شرایط دفاع کنن. طبیعتم نگاه کنیم همیشه ماده هایی که ب
اهنگ دیکلوفناک از دیشب تا الان يه هف هشت باری پلی شده 
ودلم اهنگای گنگ سپی خلص رو ميخواد
شر با تو نداریم طبق معمول و . 
#سپی خلص
+من معمولا مدتی روی يه خواننده یا البوم خاصی قفل میزنم ! انگار گاوصندوقه :) (گاوصندوق رو جهت مزاح فرمودم :| )
میدونی فهمیدم که هیچ آدمی کامل نیست اونجوری که ما دلمون ميخواد. پس برای این که دوسشون داشته باشیم باید همونجوری که هستن بپذیریمشون. این که تو ادمارو همونجوری که هستن دوست داشته باشی خیلی بزرگی ميخواد. چون کار سختی. خیلی سخت. چون تو باید سعی کنی يه چیزایی رو یا نادیده بگیری یا سعی کنی نکات مثبت اون آدمو بیشتر ببینی تا نکات منفیشو. شایدم اینا همش چرت باشه. احتمالاهکه چی به دوست داشتن برگرده این که اگه آدمیو واقعا دوست داشته باشی کمتر به خاطر مع
دلم برای ساعت ۲ نیمه شب های ماه رمضان نود و هشت تنگ شده دلم برای کلاس های دکتر کرمیان و عنانی هم دلم برای همه ی روز های قبل از ترم شیشی که می تونستم فراموش کنم که کجا هستم تنگ شده . من حتی الان دلم ميخواد فردا یک دوشنبه باشه که زنگ دومش ، روی صندلی ردیف آخر ، سرِ ردیف ، کنار محدثه عباس بشینم و  در حالی که دفتر سبزِ ۸۰ برگ شیمی رو از توی کوله پشتیم در میارم ، خانوم صندوق داران با مانتو شلوار سورمه ای و چشم های قهوه ای روشنِ پر از امید و انرژیش وارد
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب