نتایج پست ها برای عبارت :

دوستم داری که گیر میدی به من” اكس بند

باید بگم.دوباره و چندباره،که از آینده می‌ترسم. از این که چه بلاهایی ممکنه به سرم بیاد.کیو جز خدا دارم که بهش پناه ببرم؟آیا، خدا، دوستم داره؟ چقدر؟اگه نماز نخونم هم، همچنان دوستم داره؟اگه دوستم نداشته باشه، تلافی می‌کنه؟
برای این روزهایی که با من قهری میتونی خودت رو ببخشی؟
اگر دوستم نداشتی دوریمون حالت رو خوب میکرد ولی تو دوستم داري.بهت سخت میگذره بی من. ولی الان تصمیم گرفتم پذیرا باشم هر دوری و رفتنی رو.یه مدت تلاش نکنم ببینم بقیه چه میکنن. 
من: سلام. بهم زنگ زده بودی. کاری داشتی ؟
دوستم: آره ؛ امروز وقت داري بریم با فلانی صحبت کنیم برای قرارداد؟
من: امروز که نه ؛ دارم اسلاید های دوره‌ی از صفر رو درست میکنم.
دوستم: عه تو که قبلا هم دوره مقدماتی داشتی. مگه همونا رو درس نميدي؟
من: نه دیگه ؛ من برای هر دوره‌ای ، اسلاید و محتوای اختصاصی درست میکنم.
دوستم: تو هم بیکاریا ول کن بابا این کارا رو . همونو درس بده بره ! کسی نمی‌فهمه که
من: بحث فهمیدن نیست. بحث اینه که اگه محتوای تو همیشه تکراری
این دوستم بود، که توی انتاریو بود، و دوسش دارم و دختر خوبیه و دوست داشتم به کسی که میشناسم معرفی کنم؟
معرفی کردمش به یکی از دوستای آقام برای ازدواج،
تو ده روز همدیگه رو زدن ناکار کردن و دعوا و بحث شده و کلا به هم فحش دادن و به هم زدن!
این دومین مورد دعوای جدی دوستم با دوستای آقامه!
این دوستم شوهر بکن نیست!
بیرون موهام کاملا مشکیه،
ولی وقتی این موهای مشکی رو کنار میزنی، موها هر روز دارن سفیدتر میشن!
دارم با سرعت نور پیر میشم!
میگن آدما قبل مرگشون
میدانستی عزیزِ دل، تو برایم همانی که باید، درست تر اینکه، همان اندازه که باید دوستم داري، مواظبمی و رهایم نمیکنی، تو دقیقا همانی، همان که باید سر روی شانه هایت بگذارم، همانی که باید دستانم را دور گردنت حلقه بزنم، همانی که گونه هایم را نوازش میکنی، همانی که گاه، بی گاه، بر پیشانی ام بوسه می نشانی، تو چقدر خوبی! تو چقدر خوب میفهمی! اصلا میدانم که تو نبات را همینطوری خودخواه و بدجنس پذیرفته ای، خودت میدانی از چه میگویم! تو مرا همینطوری دوست دار
من وقتی در کلاس دوم بودم یک دوست دیوانه ای داشتمی که توی مدرسه به آن پروفسور
می گفتند ولی آن در مدرسه همیشه جواب معلمان را میداد من یادم است که در کلاس دوم یکی از بچه ها خورشید ویکی از بچه ها مآه بود و آن دوستم ماه شد خلاصه این داستانی بود که من آن را خیلی دوست داشتم واز آن دوستم ممنونم که هالا بهترین دوست من صدراست و تا الآن که کلاس پنجم هستم دوست عزیز من است و آن الان بیمار است دعا کنید خوب بشود 
 
 
 
۰) سلام. بالاخره اومدم که این پست سفرنامه‌طور رو کامل کنم و بذارمش! دلم می‌خواست یه قسمتاش رو به جز دفترم اینجا هم بنویسم، مخصوصا که به نوعی اولین سفر تنهاییم بود و اینکه مقصدش مشهد و همزمان با روز تولدم بود در کل حس خوبی می‌داد. (اینم بگم که در حالی که امسال همه حواسشون به ۹۸/۸/۸ بود، تولد من به طور متقارنی ۹۸/۸/۹ بودش :دی) من اونجا رفتم پیش دوستم و شخصیت‌هایی که اون چند روز می‌دیدم عبارت بودن از دوستم، مامانش، و دخترخاله‌ش که همسن مامانش بود
بچه ها
 
long story short
 
من نگران دوستمم.
 
دوستم اینجا رو میخونه و خودشم میدونه که الان دارم درباره اون صحبت میکنم.
 
من دو تا مریضی دارم و دارم باهاشون واقعنی میجنگم. یعنی حال خودمم خیلی خوش نیست.
 
ولی آدمم. و احساس دارم و عاطفه دارم و نمیخوامم اینها رو تو خودم بکشم.
 
نگران دوستمم.
 
دوستم هم لاغر شده (درسته که ریشش و سیبیلش رو زده) هم خیلیییییییی پیر شده.
 
شبیه پنجاه ساله ها شده.
 
هم رنگ و روش پریده.
 
انگار بیست تا بچه شو فرستاده دانشگاه.
اینقدر پ
جذاب ترین قسمت حرف زدن با دوست بلاگر اونجاست که میای یه قضیه ای رو تعریف کنی و میگی: دوستم که رتبه‌ش فلان شد. میپرسه: ناهید؟  یا میگی: یه جا هست که غذاهای ملاقه ای میفروشه و.میگه: آره میدونم نوشته بودی ، همونکه روبه روش فست فودیه
بهار ژونم لعنت به حافظه‌ت عصن عشقم :دی
آقا یعنی الان از اینکه من بی ادب نیستم ناراحتی؟:( یعنی دیگه دوستم نداري؟ :( یعنی کات فوراور؟ :( نهههه :'(
+خوبه همین نوزده دیقه پیش قول دادم کمتر نت بیاما :/
-من پر حرف ترم یا تو؟ :دی
از اختلاف های بزرگ من و شوهر اینجاست که من توی خونه دلم میگيره و دوست دارم برم کوه ,جنگل,رودخونه,دریا,پارک,مهمونی و. ولی شوهر ترجیح میده بشینیم تو خونه دوتایی چایی بخوریم ,فیلم ببینیم,کتاب بخونیم. .
دیروز با دوستام قرار گذاشته بودم برم بیرون ,هیراد ام گفته بود ۴ برو نهایت ۷ برگرد.قبول کرده بودم,ساعت ۳ بزور از دستش خودمو خلاص کردم حاضر شدم دوستم ساعت ۴ دم در بود با دوستم رفتم. هنوز نیم ساعت نشده بود که اسمس داد
بدون من خوش میگذره!
ده دقیقه بعد
سفری بود. در زمستان و تنها می‌توانستم به تو و سفر قبلیمان فکر کنم. تو را ميديدم که فرز و چابک می‌دوی و آماده می‌شوی و از کوه بالا میروی. و خودم را می‌دیدم در حالی که برق شوق در چشمانم بود. یکی از آهنگ‌‌هایی که در ماشین پخش می‌شد این بود. البته کاملش رو ندارم. سعی کردم هرچه به گوشم می‌رسد را بنویسم:
داغ یه عشق قدیمی اومدی تازه کردی شهر دلم رو تو پر آوازه کردی
آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود
دوست داشتم دوستم داشتی منو کشتی
دوباره زنده کردی
د
هم خودم و هم خودش خوب می دانستیم که دوستش دارم و حس خوب و عاشقانه ای در وجودم برایش موج میزد.   
اما پس از مدتی نچندان کوتاه قول های خودش را هم فراموش کرد حرف هایش، علاقه اش احساسش و عشقی که در قلبش همگام شده بود.
نمیدانم این دم آخری از چه کسی طلبکار بود  یا میخواست با چه کسی بی حساب شود  
که در یکی از پست های اینستاگرامش نوشته بود  مجبور نیستیم کسانی که دوستمون دارند رو دوست داشته باشیم"
فرض میگيریم مخاطب حرفش من بودم.    اگر من در شرایط
ببین یک تماس ساده.یک چه عجب!» یک دیدن سرشار از عشق.یک"دلم برایت تنگ شده"از ته دل.یک گفت و گوی کوتاه."یک چه خوب شد امدی موقع خداحافظی".چقدر حال هردویمان را خوب می کند و تو تا همین امروز قبل از ظهر،ساعت ده و پنجاه و نه دقیقه،دریغش میکردی.
+ممنون که دوستم داري.شایدباورت نشه ولی من به این دوست داشتن ها محتاجم.
+بعد از پیامک زدن و گفتن حرف های بالا، حال او هم خیلی خوب است.
 
حسن ۱
حسن ۲
حسن گران کننده
حسن آزاد کننده
حسن بنزین رو یهو
چرا سه تومنی کرده
 
حسن ۳ حسن ۴
حسن دنده به دنده
حسن بشقاب پرنده
حسن به ریش ملت
ببین چطور میخنده
 
حسن ۵ حسن ۶
حسن وعده بسیار
حسن ناله ز اغیار
حسن دولت بیمار
حسن خلق گرفتار
 
حسن۷ حسن ۸
حسن دولت نرمش
حسن وارث محمود
حسن دولت کمبود
حسن در همه جا گير
حسن دولت تدبیر
حسن بنزین آزاد
حسن مردم غمباد
حسن در دل تحریم
حسن دولت تصمیم
 
یا حجت ابن الحسن ! 
کلیدو بگير از حسن ❕‎‌‌‌‌‌‌ ‌
ِ_آخرین پستم دقیقا روز قبل عروسی دوستم بود و الان دقیقا شب بعد از عروسی دوستم ،یعنی دیشب این موقع من بغل دست دوستم تو جایگاه عروس نشسته بودم و با اون یکی دوستم مثل ندیده ها عکس میگرفتیم ، و یک ساعت بعدشم وقتی بغلش کردم چشماشو دیدم اشکم در اومد و با این جمله به آقای داماد :آقا امیر مواظبش باش ،سالنو ترک کردم . وقتی به سمت در میرفتم جوری دیگران نگام کردن که از کرده ی خود پشیمانم تا حالا این همه آدم یه جا باهم اشکمو ندیدن و البته تاحالا بخاطر هی
آدم ها کنار تو قیمتی میشن
من اگه حالم خوبه،چون هنوز دخترتم
چون خدا گفته بدترین گناهه نااميدي
من وقتی میدونم تو هنوز دوستم داري، وقتی غلط میرم زودی بلد میشم.
اشتباه کردم ولی همین که پیشمی یعنی قوت قلب.
حضرت زهرای خدا.
سلام.
خوبین؟
تصمیم گرفتم قبل تولد برم یه سفر کمپی تو دل طبیعت! اونجایی که میخوام برم یه منظره بینظیر داره که آدم دوست داره همونجا بمیره.
به دوستم هم گفتم میای گفت نه. تنها دارم میرم قبلا هم تنها سفر رفته بودم. لذت بخش فرصت بیشتری داري تا در عین سفر به بیرون به درون خودت هم سفر کنی
آقو، دوستم اومد خونمون
جمعه اومد از شهر دانشگاهی و امروز ظهرم رفت
دیروز بردمش دو تا جای دیدنی شهر فسقلمونو نشونش دادم.
دیگه از پا درومدیم
از اینکه ماشین نداشتم و اونطوری پیاده کشون کشون بردمش یه کم خجلت زده شدم
اما خیلی تعارفی بود. پدرمو دراورد
خلاصه که خوش گذشت. تجربه جالبی بود!
دیگه اینکه. جمعه واو زنگ زد بهم. تو واتسپ
داشتیم با دوستم راجع بهش حرف میزدیم که زنگ زد
یه یه ربعی با هم حرف زدیم. 
میخواست چک کنه که زبان میخونم یا نه
خولاصههههه که ا
هفته ی دیگه دوستم برای بار nام و کارهای فارغ التحصیلیش میاد از قم پیش من.
خیلی هم مهمون خوبه ولی دیگه بیش از حد نه.
تازه برنامه ریخته بود یک هفته بمونه پیش من  
منم غیر مستقیم گفتم که تا ۵شنبه جمعه پذیراش هستم ، ولی بیشتر نه ! 
امیدوارم بفهمه و پنجشنبه برگرده.
مهمون داري اصلا راحت نیست.صبحونه بده ، نهار بده، شام بده ! بیرون ببر.
من هم گفتم بیاد خیلی ریلکس برخورد میکنم همون کاری ک واسه خودم میکنم ، عملا مهمون داري نمیکنم مثل دفعات قبل.
چون نه
تو دوره لیسانس کلاسمون 25 نفره بود و راحت میشد تغلبی کرد ولی تو دوره ارشد که 4 نفر بیشتر نبودیم یه کم سخت شد. به همین دلیل از دوست که 7 سالی از من بزرگتر بود گفت از دسشویی دانشگاه استفاده کنید. دیگه منم به دوستام گفتم که این کار رو کنیم . از ما 4 نفر فقط من و یه رفیق شیرازی اهل تقلبی نبودیم. اخه من خیلی تغییر کردم از دبیرستان به بعد. میخواستم درس بخونم و جواب زن وبچه بدم در اینده. به دوستم گفتم یه جزوه در دسشویی بالای دیوار بزارید و موقع دسشویی ازش اس
برای هیچکس مهم نیست من گوشی ندارم
یعنی اهمیتی نداره
واقعا برام تعجب برانگیزه که حتی خانوادمم از اینکه تو راه موندم چون گوشی نداشتم هیچ واکنشی نشون ندادن
فقط دعوام کردن چرا نگفتم دوستم منو میرسونه !!! من موندم دقیقا با چه وسیله ای بهشون اطلاع میدادم؟
حتی کسی که ادعا میکنه دوستم داره هم تلاشی نمیکنه 
براش مهم نیست
براش مهم نیست دارم با تلفن خونه بهش میزنگم
حتی نگفت بهم حتی شده پنجاه تومن کمک میکنه که گوشی بخرم
حتی نگفت گوشی قبلیتو بده تعمیر کن
فکر میکنم که
دخترا یا خیلی مطیع و تابع هستن،
یا که خیلی مستقل
 
و جون شخصیت من کاملا مستقل هست (به قول دوستم مستقل و منطقی) و شخصیت خیلی از مخاطبای من توی اینجا هم مستقل و منطقی هست، طبیعیه که با مردای عادی و تیپیکال که به زن ها به شیوه برده داري و سابمیسیو کردن نگاه میکنن نمیتونم بسازم.
 
برای همینم سالها زمان برد که بتونم مرد فانتزیام رو پیدا کنم.
 
معمولا یکی دو روز قبل از شروع ،اعصابم به شدت بهم میریزه و مثل یه کوه مواد منفجره میشم که یه جرقه کوچولو کافیه تا منفجرش کنه.به این صورت که حالم کاملا خوبه(با وجود همه درد و کسالتی که دارم)و فقط یه کم بی حوصله ام و اصلا تحمل ندارم کسی سر به سرم بذاره یا باهام بحث کنه.تنها چیزی که از همسرم انتظار دارم یه کم درک وضعیت و محبت و مهربونیه که متأسفانه علیرغم اینکه هزار بار در موردش باهاش صحبت کردم،هیچوقت ازش ندیدم.در نتیجه من بیشتر عصبی میشم.
یعن
سلام دوستای خوبم
امیدوارم هرکجا هستید خوب و خوشحال باشید.
عزیزای دلم جدیداً من و یکی از دوستای خیلی خوبم ک مثل خواهرم میمونه شروع ب کار نمد دوزی کردیم.همون طور هم که خودتون بهتر از من میدونید نمد دوزی یه چند سالیه که خیلی باب شده.ما هم از سر علاقه شروع کردیم به دوختن عروسکای نمدی؛تا هفته قبل که دوستم بهم گفت:فاطمه میخوای یه کانال درست کنیم تو تلگرام کارامونو اونجا بذاریم که همه از دیدنش بهره مند بشن.
از اونجایی که منم همه جوره پایه دوستم هستم
میگوید دوستم دارد، هیچ نمی‌گویم. می‌گوید دوستم دارد چون همیشه حرفایی میزنم که حالش خوب می‌شود. 
نمی‌توانم بهش بگویم واقعیت همیشه دورتر از تمام حرف‌ها قشنگی است که من می‌زنم. 
نمی‌توانم بگویم من بیرونِ ذهنم رنگ های روشن جریان دارد و درونم اما. 
درون جان و جسمم، انگار آدمی نابینا نشسته و تاریکی محض است.
انگار من پارچه سفیدی هستم، که روزی زنی شاد، با آواز مرا روی بندِ آبی رنگ پشت بام رها کرده است و دیگر هرگز باز نگشته.
درون من غمِ شب اولی ا
امروز چه روز مزخرفی بود. از نظر بعد انسانی میگم. اگر بخوام قلبی بگم میگم خدا رو شکر. نماز ظهر رو فرصت نکردم بخونم. حقیقتنش فراموش کرده بودم نماز بخونم، از اثرات پسایه.فردا کوییز دارم که جمع کوییز‌ها میشه نمره پایان ترم. باید انرژی‌ام رو جمع کنم و بخونم. بیشتر امروز درگير کارهای مهسا بودم. دائم بهش میگم کارهات رو ننداز دقیقه نود تو گوشش نمیره. یکی دیگه از دوستام هم خونه خریده روی این خونه وام بوده. دوستم هم داشته پرداخت می‌کرده مرتب. اما
من واقعا یه بچم یه بچه که همش درحال بهونه گيری و ناز اوردنه.گاهی اوقات قولایی که به خودم دادم فراموش میکنم و میزنم زیر همه چی.بعد که نرمال میشم با خودم میگم چرا گریه کردی چرا به خاطر چیزایی که قبل تر ها سرشون با خودت توافق کرده بودی دوباره داري میجنگی؟!
جمله ی پیش پا افتاده ای ست؛دوستم ندارد :)
خواب دیده دوستم و خوشحال است خوابی که جزای خیر ببیند بابت دیدنش
خواب دیده از دستفروش مترو پرسیده این بلوز چند و او گفته پنج تومن.و این پنج تومن را که داده و بلوز را که گرفته دستفروش گفته ببخشید فکر کردم جوراب را پرسیدیبلوز پانزده تومن است. خواب بیننده زیر بار نرفته و انقدر پول دخترک دمپایی پوش را نداده که  یکی از مردم دخالت کرده  و دست توی کیف پول خواب بیننده کرده و حق دستفروش را به او برگردانده.خواب بیننده همین طور که دمپایی های کرمی کهن
یکی از دوستام تعریف میکرد که همکار جدیدش خیلی به فکر محیط کارشونه، مثلا پرده رو عوض میکنه و میره از خونه شون لوازم تزئینی برای دکور محل کار میاره. خلاصه خیلی باحاله و انگار مامان ماست!
چند وقت بعد که همین دوستم رو دیدم، ظاهرا با همون همکار جدیدش به مشکل برخورده بود. میگفت: نمیدونی این همکار جدیده چه کارایی میکنه! پرده رو عوض میکنه، میره از خونه خودشون وسیله میاره میذاره تو محل کار از بس که خودشیرینه! میخواد با این کاراش نظر رئیسمو جلب کنه!
 
د
دو روز پیش سه کلاس سنگین در دانشگاه داشتم که وسطی حضور غیاب نداشت. اولی را نرفتم چون استاد سخت گير نبود و تاثیری روی پایان ترمش نداشت هرچندغیبتم را خوردم. سومی را زنگ زدم از دوستم بپرسم تشکیل می شود دانشگاه بیایم یا نه که گفت استاد همان استاد اولیست احتمال حضور غیاب مجدد با توجه به یک بار حضور غیاب کردنش اگر صفر نباشد نزدیک به آن است همین شد که آن را هم نرفتم. در بیرون دانشگاه جای دیگری کلاس می رفتم که انجا یک هفته ای بود تمام شده بود و کلاس هنر
بسم رب السموات .
خدای آسمون ها .حالا چرا خدای آسمون؟؟چون همیشه هر وقت میخوام باهت حرف بزنم به آسمون نگاه میکنم الانم دلم خواست خدای آسمونا خطابت کنم
خدای آسمون ها فکر کنم من رو بیشتر از اونی که فکر میکنم دوست داري
تا نسیم حال خوب به صورتم میخوره تا انگیزه میگيرم برای ساختن برای آدم شدن تا یکم پیش میرم تا سختی ها رو با کمال میل به جون میخرم و به استقبالشون میرم
یهو یه اتفاقی میفته که هر چی ساختم فرو میریزه
شنیدم کسایی رو که خیلی دوست داري اینج
دوستم پیام داده بود که گویا جویای احوالم باشه.دختر خوبیه و برای من همکشیکی بدی نبود هیچوقت.نمیدونم چی شد و من چی پرسیدم که جواب این شد:"کار کردن خییییلی خوبه،خیلی بهتر از اینترنیه".هی به این جمله نگاه میکردم و میگفتم نه بابا،فکر نکنم قصدی داشته ولی نمیدونم چرا چند ساعت گذشته و من هنوز بهش فکر میکنم.درسته که به هرحال خونه نشینی آسیب پذیرم کرده اما واقعا توی این شرایط به تنها چیزی که نیاز نداشتم این بود که دوستم بهم یادآوری کنه ما اومدیم س
من خوابی دیدم.در آن خواب یک سال زندگی کردم.در آن خواب تو بودی.همانطور که در بیداري‌ام هستی.تنها با یک تفاوت، تو دوستم داشتی و من هم دوستت داشتم.
عجیب است.در بیداري ما دو غریبه‌ای آشناییم که گاهی نگاهمان در هم‌ گره می‌خورد و در دنیای خواب ما هم دیگر را دوست داشتیم.
بعد از بیداري طول کشید تا به خاطر بیاورم دنیای واقعی کدام است.در خواب و بیداري دست و پا می‌زدم و گیج بودم.
در آخر با تلخی به خاطر آوردم.واقعیت دنیایی‌ست که نه تو مرا دوست داري و نه م
سلام
 27 سالمه من قبل خدمت سربازیم یه شغلی داشتم وقتی خدمتم تموم شد اومدم یعنی دو سال پیش دوستم بهم پیشنهاد داد اگه دوست داري با هم کار کنیم، قبول کردم، شغلمون هم پرورش مرغ ارگانیک و اردک و این چیزهاست.
تا الان با هم کار کردیم این شغل مون درآمد آنچنانی برامون نداشت، حتی اتفاق میافتاد از جیب مون خرج کنیم ولی اکثر وقت ها سیصد چهارصد تومن تو یه ماه به هر نفرمون میرسید، دوستم دو تا شغل دیگه داره هم تو یه مغازه الکتریکی کار میکنه هم یه شغل نصفه و نیم
 
اگر پول و جایش را داشتم ، یک سگ میاوردم و بزرگ میکردم ! اینروزها نیاز شدید دارم به اینکه موجودی به من وابسته باشد و به من عشق بورزد . اسمش کمبود محبت است؟ مهم نیست . مهم من بودم که دلم میخواست برای جانداري مهم باشم ، دوستم داشته باشد و برایش با دیگران فرق کنم .
شاید برای همین است که نگه داري حیوانات خانگی اینروزها انقدر زیاد شده ! ما انسا‌ن‌ها بعد از اینکه گندش را دراوردیم از فرط تنهایی و بی‌کسی پناه بردیم به موجوداتی که به ما عشق بورزند حتی ا
از طرز برخورد یه آقایی با یه خانمی خوشم نیومد چون داشت شوخیاش به سمت منم کشیده میشد،شوخی ای که من توهین تصورش می‌کردمکنتکت ایجاد شد از جانب من و واقعا تند برخورد کردم،دوستم بهش گفت:دوستم عادت نداره به این نوع حرف زدن.و اون آقا هم گفت: عادت میکنن!منم باعصبانیتی که بیشتر از جانب خودم بود که چرا به خاطر کوتاه بودن تایم همراهی کسی چیزی نگفتم،گفتم:به جرأت میگم تا حالا با مردی مثل شما برخورد نداشتم و باید بدونید من عادتامو ترک میکنم حتی اگه رفیق
دو سه روز قبل داشتم با دوستم (یه وایته) که داره برای مصاحبه ش اماده میشه، اسکایپی تمرین میکردم (کاناداییه و کانادا به دنیا اومده و هفت جدش هم کانادا بودن) که برای من یه ارائه بده و اماده بشه و تکنیک هامو یادش بدم.
 
یاد خودم افتادم.
 
یاد روزی افتادم که به making progress میگفتم doing progress، چون فشار، اضطراب، بی اعتماد به نفسی، سواد کافی نداشتن و. حتی هول کردن، باعث میشه بد حرف بزنی.
یاد روزایی افتادم که همین دوستام قدم به قدم برای من انگلیسی تصحیح میکردن
این پسرها یسری هاشون که مجرد موندن
اون دسته ای که محبوب شدن و درامد دارن
خیلی کسکش شدن
خیلی 
دختر باز شدن
این مشاور کنکورا
اینایی که تو قلم چی و این کسشرا درس میدن
خیلی هاشون جزو همین دستن
دیشب هم اتاقیم پیام داد همینطور الکی چون میخارید به یه از همین استاداش
یارو معلوم بود خودشو جر میده که دخترا بهش توجه کنن.
دوستم میگفت خونوادش همه خارجن و خودش هم خیلی پولداره . یبار هم یکی از دخترا رو برده بوده خونه شون وای دختره گفته کاری نکردیم :/
حالا یارو
در فواصل زمانی 10 تا 15 دقیقه یکهو شهادت سردار یادم می افتد و یکهو باورم نمیشود و یکهو همه خبرها و اتفاقات را از دیروز 7:24 که مطلع شدم برای خودم استدلال می آورم تا باورم شود و باورم می شود و دوباره 10-15 دقیقه بعد روز از نو روزی از نو.
7:24 دقیقه صبح، بیدار شدم و دوستم که در تخت پایینم - خوابگاه - خوابیده بود، دیدم دارد گریه می کند. بی صدا گریه می کرد که دوست سوممان بیدار نشود. گفت حاج قاسم. 
مبهوت و ناهوشیار و منگ خواب گفتم ای وای الله اکبر. ناباورانه ت
دیروز دوستم برای کنفرانسش میخواست با یه آقای پاکستانی که ادبیات فارسی میخونه (فکر میکردیم هندی هستن بعد فهميديم از پاکستانن) یه مصاحبه کوچیک بکنه و بگه که یکی از غزل های حافظ رو بخونه و ازش فیلم بگيره.
اول دو سه بار برای تمرین خوندش با یه لحجه بسیار بامزه. به عنوان غیر ایرانی خیلی خوب میخوند. تعریف میکرد که به خاطر علاقش به شعر اومده ادبیات خصوصا حافظ که تعریف میکرد به روز تو یه خیابون یه برگه پیدا میکنه که توش شعر :
واعظان کاین جلوه در محراب و
دو شب پیش از دانشگاه که برگشتیم ، دوستم رفت یه جایی که قرار داشت . منو جلوی خوابگاه پیاده کرد و رفت.
حوصله ی خوابگاه رو نداشتم . شروع کردم به قدم زدن توی خیابون . بی هدف ، با کلی غرغری که داشتم پیش خودم میکردم ؛ پول نداشتم و این اعصابمو خورد کرده بود .
شروع کردم به قدم زدن با یه دل پر.
 
رفتم و رفتم .
حالم خراب بود و به بیست تومنی فکر میکردم که توی جیبم بود و نمیدونستم تا کی باید باهاش سر کنم.
خیلی  حال بدی بود .
فقط خدا خدا میکردم که خرج دیگه ای پیش ن
صبح پاشدم و به طرز هیجان‌انگیزی فقط سایتای ایرانی برام باز می‌شه دوباره. از چندنفر دیگه هم پرسیدم، یه تعدادی‌شون همین‌طور بودن، یه تعدادی‌شون نه. اعصابم به گاس. چه می‌کنی با سلامت روانی ما آقای ج.ا؟
 
 
پ.ن: دوستم گفت اختلال جهانیه. شاید صرفاٌ گفت که من آروم بشم. ولی خب، بهتر. منم باور می‌کنم با میل و رغبت.
دیشب میشد.
میشد که برم با یه بهانه کاملا منطقی و معقول بهش پیام بدم اما ندادم :|
به دوستم گفتم برو به اون دختره که باهاش صمیمیی تره بگو که بهش بگه برای ترجمه این جزوه ها ودوستمم رفت به خودش
گفت :)
این دوستم همونیه که تورو دوست داره و تو میدونی !
ولی خود دوستم نمیدونه که تو میدونی و یا حتی نمیدونه که من میدونم !
منم به روش نیاوردم نمیخوام حرفش باز شه .نمیخوام از این به بعد بتونه راحت پیش من از تو بگه :)
کلا من یه ادم ساده ام که بلد نیستم .
میدونی هیچیو .
ساعت 4:24دقیقه ی صبح دوستم ک از torentoاستوری گذاشته و رنگ موی جذابش 
و منم روی تختم دراز کشیدم و دارم تک ب تک ستاره های روشن رو میخونم و 
دونه دونه خاموش میشن
زندگی هنوزم زیباست؟ نه؟
زیباست با همه اختلاف که نه با همه ی شکاف های طبقاتیش
دوست بسیار سرمایه‌دارم که چندیست پدرش قرار شده با برادر من شراکت کند در گروه شروع کرد به غر زدن از اوضاع گرانی و اینکه با این همه بدبختی چطور زندگی کنند. مشخصا تمام حرفش این بود که چرا باید بنزین را سه برابر قیمت کنونی بخرند و از کجا بیاورند؟ 
خنده‌ام گرفته بود از حرف‌هایش. از شش خودرویی که دارند، از دلارهایی که در حساب خوابانده‌اند و از محل زندگی‌شان. از سرشناس بودن پدرش و استاد دانشگاه بودن مادرش. مشخصا کسی با چنان سرمایه ای مادی، ناتوان
سلام به روی ماه دوستای بلاگی عزیزم
ما رو نمیبینید خوبید؟خوشید؟
مرسی از همه منم خوبم
حسادت من از اینجا شروع میشه:
یه دختری توی این طبقه بلوک مون هست گير داده من بهش حسادت می کنم
قضیش اینه یه شب کتریشون رو گاز بود و جوش اومده بود شعلش هم کم بود بهش گفتم ببخشید میشه برداريد
گفت نه ما باید آب چایی مون زیاد بجوشه گفتم خب حداقل شعلشو زیاد کن
بعد خودم اومدم شعله رو زیاد کنم خاموش شد اونجا که کلی بهم حرف زد که بیشعور و فلان و فلان هیچی نگفتم
بعد یه روز ف
سلام
امروز صبح اولین شیفتم بود.شغل پرستاری مسئولیت خیلی سنگینیه.تو آی سی یو کلا دو تا مریض به هر پرستار می دن ولی همه ی کارهای همون دو تا مریض رو پرستار باید انجام بده.
گزارش های پرستاری بخش آی سی یو هم خیلی طولانیه.امروز پرستار هر کاری که انجام می داد بعدش گزارش رو می نوشت.کلا سر پا بود.
چهار تا از پرستارهای قبلی از بخش رفتن،  به جای اون چهار نفر من با یکی از هم کلاسی هامون رفتیم این بخش.۲ نفر به ازای ۴ نفر
یعنی اگه بخوان برای من و دوستم شیفت بذا
دیروز با دوستم با یه گروه تور رفتیم جنگل.
البته نه جنگل معمولی،جنگلی که برای رسیدن به یه آبشار نزدیک به ۵ ساعت پیاده روی کردیم اون هم نه تو مسیر هموار!
یه جاهایی شیب داشت که باورم نمیشه چجور اون شیب ها رو میرفتیم و باورم نمیشه که چطور برگشتیم ! 
ساعت ۵ صبح حرکت کردیم و ساعت ۱۰ شب دیگه برگشته بودیم.
نمیتونم توصیف کنم که چقدر با وجود سخت بودنش لذت داشت.
رسیدن به جایی که انسان ها کمتر میرن و طبیعت بِکر و خالص داره لذتی داشت که قابل توصیف نبود !
ه
ادم های زیادی هستند که بسیار دوستم دارند
ادم های زیادی هستند که دوستم دارند
ادم های زیادی هستند که از من بدشون که نه، فقط خوششون نمی آید
ادم های زیادی هستند که بسیار دوستشان دارم
ادم های زیادی هستند که دوستشان دارم
ادم های زیادی هستند که حسی بهشون ندارم
تا به حال نسبت به هیچ کس حس تنفر نداشته ام
 فقط نسبت به بعضی که لایق دوست داشتن نیستند حسی ندارم
مگرنه من آن پیرمرد عطار که همیشه کتاب حافظ دستش هست با آن عینک ته استکانی را از صمیم قلب دوست دا
دیروز دوستم میگفت،
اونایی که لپاشون قرمزیه، اونا قیافه های معمولا معصوم و دوست داشتنی دارن و مهربون.
اونایی که لپاشون چالداره، خوشگل و دوست داشتنی و خیلی دختر هستن.
اونایی که هر دوشو دارن، خیلی خوشبختن.
میگفت تو هر دوشو داري و باید خیلی خوشحال باشی.
من از امروز خنگول خیلی خوشحالم :)))
 
من لپام صورتیه.
 
یادمه بابام دو سه بار توی راهنمایی و دبیرستان اومد جلو گفت، دخترم! اون چیه زدی صورتت؟!
گفتم هیچی!
گفت پس چرا لپات قرمزه؟! مامانم ازون ور گفت او
هوای عشق بارانی است. آن بارانی که تنطیم شده برای شبنم گلها یا برای کفشدوزک های قرمزی که روی برگ سبزی زیسته،یا برای ماهی قرمز کوچک توی حوض خانه که عجیب هم می‌رقصد وخوشحال وهله هله کنان وبازهم می‌رقصد و. 
صدای او در گوشم پیچید :هوای عشق بارانی است. چه شده که نمی‌توانم هیچوقت عاشقانه دختری را دوست داشته باشم؟ مگر عشق چه معمایی است ؟آخر آن نگاه که همه می گویند چیست؟ خدایا حکایت عشق چیست ؟در ذهنم می آید که منم آن شاهزاده ی سوار بر اسب سفید که به
اقا من چیکار کنم انقدر بیشوعور نباشم؟ یعنی دست خودم نیس نمیفهمم در لحظه که چه قدر حرکتم زشته همش به خاطر هوش اجتماعیه پایینمه.بعضیا بیشوعورنو نمیفهمن که هستن خب اینا راحتن.اما من میفهمم ولی نه همون موقع، بعدش میفهمم که دیگه هیچ کاری نمیشه کرد. و اون موقعس که حااالم از خودم بهم میخوره وای.
رفتیم جلسه ی مشترک رو.اقا از روز اول من با این مشاوره نتونستم درست ارتباط برقرار کنم چون روز اول گفت کارنامه بفرسین منم فرستادم فقط قسمت نمره هاشو. بعد گفت
من به انتها رسیده‌ام. دیگر حتی فکر کردن به تو فایده‌ای برایم ندارد. چون حداقل قبلا که فکر می‌کردم (۱۰‌ها سال پیش) یک احتمالی وجود داشت که تو هم همان حسی را داشته باشی که من دارم. ولی الان. حتی می‌دانم که اگر ذره‌ای ابراز علاقه کنم، تو مرا پس خواهی زد. تبدیل شده‌ام به کنه‌ای که ناخواسته‌ام. نمی‌دانی چقدر تحقیر آمیز است که من مدام سعی کنم که به تو پیام دهم و ارتباط برقرار کنم و تو حتی جواب پیام‌هایم را درست و درمان ندهی و طوری با من برخورد ک
همون پسر ایرانیه که ما دوسش داريم،
به دوستم میگفت این دخترت خیلی خجالتیه.
نتیجه: اخلاقهای شما عوض نمیشن. اصلا تلاش نکنین چیزی رو عوض کنین. ادم خجالتی خجالتی میمونه. ادمها هر روز بیشتر ذاتشون رو اشکار میکنن. ولی یه سری اخلاقهای بنیادی باهاشون میمونه.
کاش میشد جای فقط یک لیست کلوز فرندز، چند لیست داشت:
کسانی که مسائل عاطفی را میفهمند
کسانی که دوستم می‌دارند
کسانی که درد آشنایند
کسانی که محرم اند
کسانی که خوب حرف می‌زنند و آرامم می‌کنند.
 
و بعد جداگانه استوری گذاشت برای تک تک این لیست های خالی
به ۱۰ سال پیش برگشته‌ام؛
دیشب چند پیامک برایم آمد.
دوستی تماس گرفت.
اخبار تلویزیون را با دقت گوش کردم.
دیکشنری جیبی آکسفوردم را بدنبال لغتی جستجو کردم.
امروز فایل پی‌دی‌اف جزوه را برای دوستم بلوتوث کردم.
 
می‌بینم تکنولوژی آنقدرها هم دوست‌داشتنی نبوده،
فقط ما را از هم دور و دورتر کرده.
من به این خوبی، اصلا تو لیاقت نداري که با من باشی؛ بله لیاقتت همونه هموون
به تخمم هم که دوستم نداري و به تخمم که با این که آنلاینی جوابمو نميدي و کلا هم فکر کردی کی هستی؟؟ من خیلی بهتر از تو میشم و اخرش برات زبون در میارم از کنج خلوت خوشحالم 
دوستتم دیگه ندارم دیگه توتالی به تخممی
امروز همکارم و صمیمی ترین دوستم توی محل کار
به خاطر صبحانه خوردن خارج از تایم صبحانه
با بدترین برخورد و توهین آمیز ترین حالت ممکن اخراج شد
هنوز توی شوکم و دستام داره میلرزه و تمام تنم خیس عرقه
کاش زودتر امروز تموم شه و بزنم بیرون از این جهنم.
یه ساله یه کاری رو دارم انجام میدم و تا حالا چند تا چیز مهم یاد گرفتم.اولیش رو دوستم بهم از تجربه ی خودش گفت:حریص نباش.دومی رو خودم یاد گرفتم:چهار چشمی کارمو بپام.سومی رو امروز قشنگ با جون و دل فهمیدم و اون اینکه وقتی خراب شد سعی نکن درستش کنی،چون بدتر گند میخوره بهش.جالبه که دلیل این گند خوردن همون حرص زدنه:)
یه سری زوج ها هستن که تو اینستاگرام عکس میذارن و احساس روشنفکری شدیدی دارن کلا مثلا به دنیا پشت کردن و کافه میرن و ساعتها میشینن کتاب میخونن و غالبا تو انقلاب و چهار راه ولیعصر پلاسن و استایلشون اینجوریه که پسره یا ریش داره یا موهاش درازه، دختره هم موهاش کوتاهه و شلوار زانو زده و پیرهن مردونه میپوشه و کف زمین تو طبیعت ولوعه درکل آزاد و رها از دنیا و مافیها فقط بعد از یه مدت میتونی تبلیغ نون خشکی اینام تو پیجشون ببینی
یا یه سری پیجای دیگه
هی فشار پشت فشار، گریه و درس و دوری، دلم میخواست وسط همه ی اینا تو بودی، تو بودی تا به جای این بالشو پتو سرمو بذارم رو بازوتو تو بغلت اروم بگيرم، دلم میخواست تو بودی وسط همه این شلوغیا، وسط بود و نبود ادما، تو بودی که صبح چشمام رو به تو باز شه نه دیوار زرد بی روح، دلم میخواست تو بودی و بغلم میکردی دستتو میبردی لای موهام و میذاشتی تو بغلت اروم بگيرم تو بغلت گریه کنم حتی شده بمیرمدلم میخواد باز بهم بگی دوستم داري بهم بگی خواستن تو چشماتو الکی نمی
دیدم خاطره هام هی داره کمرنگ میشه
وایسا تو داري جای منو بی کی امانت ميدي؟
بی معرفت مگه از این غریبه ها چی دیدی؟
تورو جون هرکی دوسش داري بیا اینجا دارم دق میکنم
بیا که با اسم تو؛ چند ساله دارم مردمو عاشق میکنم
زخمی که عشقت بزنه، عمری برات درد میشه…
آدم با این رابطه هاس که آخرش مرد میشه
www.rosemusics.com
رفتم از آشناهای دوستم گوشی بدون رجیستری بخرم، گفت این مدل رو موجودی ندارم و فلان روز میارم.بعد دو روز خبر رسید ماشین موبایلاشو گرفتن.
 
حالا اوج بدشانسی اینه که الان گوشی بدون رجیستری خریدم و دولت داره یکارایی میکنه دیگه نشه با پاسپورت رجیستر کرد.
.
توضیحی شده ام! دلم می خواهد برای هر چیزی منطق پیدا کنم. حتا برای بی منطق ترین و بی شعورترین احساساتم. دلم می خواهد شرح بدهم همه چیز را. ذهنم پر از عدد شده. هر کالایی را می بینم دنبال کارکردش میگردم و اگر به کاری نیاید به نظرم دور ریختنی ست. آخر هر حرفی، هر متنی و هر اتفاقی از خودم می پرسم "خب که چی؟" حال و روز ترسناکی ست. کمتر پیش میاید ذوق زده شوم، از ته دل بخندم و دل سیری گریه کنم. قانون را استثناء کامل می کند، نظم را آشفتگی و این وضعیت پوکر فیس مرا
ایندفعه دیگه یادم موند که عکسشو بگيرم D: 
راحت هم بود پختنش. پیاز و گوشت و زردچوبه رو مثل هر خورش دیگه‌ای تفت ميدي، بعد یکی دو قاشق رب رو با گوشت تفت ميدي و بعدش هم به‌ها رو یه کوچولو تفت ميدي با بقیه و روشون آب میریزی. ادویه‌شم فلفل سیاه و دارچین و زردچوبه. آلو بخارا رو میتونی از همون اول اضافه کنی و یا بعدتر. در آخر هم یکم آبلیمو میریزی که ترش‌مزه تر بشه. فقط من یه ربعی ازش سر نزدم یکم ته گرفته بود. ولی در کل خورش راحتیه. لازم هم نیست پوست به گرف
دوستم در یک منطقه ی دورافتاده طرح میگذرونه.تعریف میکرد از مرد خوشتیپی که چند روز قبل برای چکاپ اومده مرکزش و اینکه بین اونهمه مردم بومی که زبان شون رو نمیفهمه دیدن این آدم چه حالی بهش داده.مثل اینکه طرف مهندس شرکت گاز بوده و موقتی اونجا کار میکرده.بهش میگم استتوسکوپ گذاشتی رو قلبش?میگه نه هول شده بودم یادم رفت.میگم لامصب نگو که دست نزدی ببینی پکتورالیس و دلتوئیدش مالی هست یا نه?میگه روم سیاه حواسم نبود.میگم لعنت بهت!حداقل بهش میگفتی فلا
سلاااااااام سلاااااام سلااااااام سلااااااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که شاه گل و کارگرش تقریبا کارشون داره تموم میشه فک کنم دیگه امشب برگردند کرج ،فقط می مونه موزاییک حیاط و دوغاب کل هال و اتاقها و آشپزخونه که اونم وقتی سعید از کربلا برگشت و لوله کشیشو کرد باید دوباره برگردند و انجامش بدن بعد از اونم می مونه سفید کاری و نقاشیش که باید بعد از لوله کشی یکی رو بیاریم انجام بده،سیم کشیش هم یکی دو روزه یکی رو آوردیم داره انجام میده فک
تا حالا براتون پیش اومده با دیدن یه چیز کوچک، از عکس و فیلم گرفته تا یه نوشته کوچک، برید تو حال و هوای گذشته؟؟ تمام خاطرات و حس و حال اون موقع براتون زنده بشه؟؟
امروز دوستم برام نوتی رو در icloud به اشتراک گذاشته بود، منم که اصلا یادم نبود قبلا چیزی اونجا داشتم یا نه، وقتی وصل شدم که اون نوت رو ببینم، یهو کلی نوت دیگه جلوم ظاهر شدن! اولش فکر کردم دوستم اشتباهی کل پوشه اش رو باهام  به اشتراک گذاشته، که وقتی به تاریخ و نوشته نگاه کردم ، دیدم بلهه ا
دنیا رو باید دید تا فهمید ، چشم های تو زیبایی محضه 
 
× این یه تیکه از ترانه آهنگ شاعر شدن از آلبوم محمدرضا علیمردانیه. 
به نظرم در نهایت عاشقانه بودنه
می فهمید چی میگم؟ 
 
× جالبه این مدت برعکس هر موقعی که فاز تنهایی برمی داشتم، اصلا از آهنگای عاشقانه پرهیزی ندارم. دقیق گوش می دم و فکر می کنم، لذت می برم و یه وقتا هم گریه می کنم. 
دوست دارم اینقدر به فاز تنهاییم ادامه بدم تا یکی پیدا شه بهم ثابت کنه وااااقعا دوستم داره. چون بعد این همه سال فهمید
زندگى شده بود تیک تاک ساعت تا سکوت رو بشکنه.تا خواسته یا ناخواسته غرقم کنه توى خاطراتى تویى ک تمام گذشته منو پر کرده بودىنمیدونم دست خودت بود یا نه اما خوب میدونستم ک من تنها مجرم این داستان،شناخته شده بودم.خوب میدونستم حلقه دار رو تو انداخته بودى گردنم تا هر ثانیه یادم بیارى که هیچوقت دوستم نداشتى. امضا:سال ها قبل؛دوشنبه اى ک هیچگاه یادم نمیرود.!
من استرس دارم. اعصابم خرده. همش دارم با خودم کلنجار میرم. چرا اینجوری شد؟ چرا اونجوری شد؟ باید این کارو کنم. باید به این نقطه برسم. چرا فلان چیزو ندارم و . توی دلم دلشوره و توی سرم افکار مغشوش و آرزوهای نا تموم.
خودم رو تجسم می کنم وقتی به خواسته هام رسیدم. آرامش. سعادت. احساس رضایت از خود.
بعضی از چیزایی که الان دنبالشونم رو یکی از دوستام داره. دوستم بیشتر  از من دغدغه، استرس و آرزوهای جور و واجور داره. توی دلم بهش فحش میدم که خره! الان تو کلی چی
وقتی زندگیت با یک سری مشکلات همراه شد و فشارهای زیادی بهت وارد شد چه از نظر مالی ، جسمی و حتی روانی ، حق داري گله کنی ، شکایت کنی ، دنبال خالی کردن خودت باشی اما چقدر ؟ تا کی ؟
دوستی دارم که از دوران دبستان تا دبیرستان رفیق جِنگ همدیگه بودیم اما خب زندگی اون سختی های زیادی داشت
مشکل این دوست عزیزم بطور خلاصه داشتن پدری با اعتیاد به مواد مخدر ، مادری که تحمل نکرد و از پدر جدا شد ، خواهری که شوهر کرد و رفت یه شهر غریب و خودش موند و پدرش !! تا این که
امروز با یکی از دوستان یک بحثی رو داشتیم در مورد سهمیه بندی بنزین و یارانه معیشتی . دوستم با اینکه تقریبا وضع مالی بهتری نسبت به من داره یارانه معیشتی دولت رو دریافت کرده بود و من نه. البته من انتظاری هم نداشتم و خیلی هم مشتاق نیستم به پیگيری و دریافتش. نگاه من نسبت به این موضوع از زاویه عدالت بود و معتقد بودم باید افرادی که کم برخوردارتر هستن سهم بیشتری از موضوع بنزین و یارانه دریافتیش داشته باشن و افرادی که وضع مالیشون بهتر هست هم قاعدتا نی
 
با کمک دوستم ، یه وب زدم. 
 
اگه دنبال کنید ، متقابلا دنبال میشین. 
 
مطلبامو میذارم خونده بشه ولی بعضی چون تلاش داشته یا سروده هست و اینا ، رمز میذارم که میتونید رمزشو ازم بگيرین. 
مطالب مطابق قانون منتشر میشه و اگه مطلبی بود ، فورا در اولین وقتی که بشه حذفشون میکنم ولی بعیده مشکلی باشه ، 
مگه کامپیوتری و اصول هک و کرک ، که قصد ندارم آموزشی در این موردا بنویسم. 
تا حالا شده به کسی بگی دلتنگشی و جوابی نگيری؟
تا حالا برات پیش اومده بهش بگی دوستش داري و همه کار بکنی تا بفهمه ولی اهمیتی نده؟
یا خیلی جدی از احساساتت باهاش حرف بزنی اون فقط بخنده و بعدم حرفایی بزنه که اصلا ربطی به بحثتون نداره؟
یا به قول معروف خودشو بزنه به کوچه علی چپ؟
نمیدونم تاحالا تجربه کردین یا نه؟
ولی اگه تجربه نکردین امیدوارم هیچ وقت تجربه نکنین،خیلی حس بدیه.
میدونی خیلی حس بدیه جلوش بال بال بزنی و ببینه داري جون ميدي و هیچ کاری نکن
اون ر‌وزا که من، شبیه پروانه کوچیک آبی بودم، از زمین،
تو؟ تو چی بودی؟
یه آدم فضایی که بارها ازت نوشته بودم؛ از کجا؟ پلوتون؟
من پر پرواز نداشتم و تن سپرده به باد بودم، شبیه پنجره ای که باز بود روی باد.
ولی تمومِ تو آهنی بود. احساساتت آهنی بود، قلبت، دستات، دنیات.
من اما به تو، دستام رو، رگام رو حتی، چشمای روشنم رو، بخشیدم که بتونی حس کنی چیزایی که ما از این سیاره احساس می کنیم رو.
بعد تو، دستام رو، چشمام رو، احساساتی که بهت داده بودم و مطمئن بودم
دوستم نداره حسش میکنم که نداره حسش میکنم لعنتییی:(.
انگار من هرگز نباید عاشق بشم
اون از کله که فقط کارم شده بود دعا کردن برای اینکه به عشقش برسه
اینم از این که دیشب کلی قران خوندم و دعا کردم که قهرمان جهانی بشه که شد ولی حالا جواب منو نمیده:(
میدونی چیه !؟
تو کوچه ما هم عروسی میشه حالا میبینی چی میشه:)
یه گره تنگ گلومه نه باز نمیشه، اشک میشه اما باز نمیشه، همونجا هست و هربار و هربار سوهان به روحم می‌کشه. عشق من به ح که بیشتر از م مبود بود؟ نه موقعیت نه قیافه نه هیچی. تازه م خیلی بیشتر از هرکس شبیه من بود و هنوزم دوستم داره پس همه چیز تموم شدنیه به جان خودم و خب بله این غصه دارم می‌کنه. می‌خوام تموم نشه بمونه و تا ‌. تا به کی آخه؟ عمر این زندگی مگه چقدره؟ دست بردار دختر جان زندگی چیزی نداره هیچی . دست بردار و بچسب به همین درس و فلسفه و عقلانیتت.
و امروز درخواست ویزای دانشجوییم هم ریجکت شد.
 
بعد از کلی انتظار که CAQ لعنتی صادر بشه که آخرم هنوز نشده، بعد از گرفتن وقت برای آماده شدن CAQ امروز ویزای دانشجوییم با ۳ دلیل ریجکت شد.
تای خانوادگی (دلایل بازگشت به کشور)
هدف از سفر
و مالی
پرونده دانشجوییم هم ریجکت شد
خدا جون خودت میدونستی چقدر دوست داشتم و دارم برم، چقدر براش تلاش کردم، اما نمیدونم چرا به صلاحم نبود که برم کانادا
 
البته فکر کنم تو دوستم داري چون اذت خواسته بودم اگر قراره ریجکت ب
حراست لعنتی رو میگماون شب داشتیم از سینما با دوستم ب برمیگشتیم که همکلاسیمون ن.گ(جنس مخالفه!!) رو روبروی خوابگاه دیدیم و داشت میپرسید فلان کتاب رو خریدیم یا نه و کلاس فردا فلان ساعته و این صحبتها
ینی بحث درسی بود
هیچی دیگه فکر کنم ده دقیقه هم طول نکشید مکالمه مون چون هوا به شدت سرد بود و منم مریض بودم 
تا خداحافظی کردیم اون خانوم حراستیه با نگهبان اومدن جلوی در خوابگاه و جلومونو گرفتن. همکلاسیمون هم اونا رو دید ولی رفت
پرسید کدوم خوابگاهید و م
سارا:چقدر خوب بودید شمااااا،من سرگروه نوجوانان حلقه ی صالحینم دیگه به ته خط رسیده بودم و استعفامو نوشته بودم روزش دوستم زنگ زد میای بریم تئاترگفتم اره اومدم ،دیدمتون،اشک ریختم خندیدم اما بخاطر شهید جابر موندم ،تا اخرین نفس میمونم و مدیونتونم دعام کنید ان شاالله که شافعمون باشن.
ادامه مطلب
بچه ها جونم سلام.
اومدم فقط بگم به زودی در این مکان یه پست نصب میشه.
اوووم الان تو راه رشتم. میرم خونه ی دوستم شبم میمونم.و  به محض برگشتن میام جیک جیک میکنم از این مدت خبر میدم و وبلاگهاتونم میخونم.
اینجا مثل خونمه.احساس میکنم دیگه حالم مثل روزای آخر سفره.احتیاج دارم شلوار راحتیمو بپوشم و فقط ولو شم وسط خونه ام. خلاصه منتظر من با شلوار گل گلیم باشید ^_^
اینکه مامان قبول نمیکنه و بابا اصلا حرفشم نمیزنه داره عصبیم میکنه
من فقط یکسال زمان میخوام و بعدش خودم تصمیم میگيرم
اخرش که چی؟.
خدایا درستش کن دیگع این همه ادم بی دردسر خواسته هاشونو گوش ميدي و اهمیت ميدي
خودتم میدونی اخرین‌چیزیه که ازت میخوام حتی اخرت پسنده پس کمک کن.
امام رضا تو دیگع‌چرا جفت و‌جورش کن دیگه قربونت برم
دیروز با دوستم چت می کردم حس کردم چقدر عقلش کم شده
با یه قطعیتی به من میگه ربطی نداره تو اونجایی بچه بیاری بهش میگم تو تو شهر خودت بودی میگه آره میگم قطعیت خیلی تو جمله هاته فرق داره شرایط من
کاش یاد می گرفتیم اظهار نظر نکنیم یا اگه خواستیم اظهار نظر کنیم خودمونو بذاریم جای طرف
فقطم از سختی و بد بختیش به من میکه بعد اعتراض کردم واسم عکس بچشو داد
زنی باش که
زنی باش که تکیه گاه است.
که محکم است
زنی باش که اگر روزی از غم بارید فردا زیبا ترین لباسش را بپوشد. لبخند بزند و ادامه دهد
عاشق باش .
لطیف باش.
اما مطمئن.
باید بشود در چشم یک زن نگاه کردو همه ی غم هارا فراموش کرد.
اینکه گاهی اوقات بچه می شود لوس می شود و ناز می کند می پرسد دوستم داري از نگی اش است
منُ ببخش مامان، منُ ببخش بابا منُ ببخشید که وقتی دیدم ن. پشت سرتون بد می‌گه نزدم تو دهنش. منُ ببخشید که انقدر نمی‌دوستم که آدما ذات واقعیشون رو در گذر زمان نشون می‌دن و من اعتمادم بهش بی‌جا بوده منُ ببخشید که این روح زلال و لطیفتون رو نادیده گرفتم منُ ببخشید ممنونم که برام دعا می‌کنید ممنونم ازتون .
مادر یکی از بچه‌های دانشکده‌مون بخاطر خطای پزشکی کماست و الان بنده خدا توی قلب و ریه و مغزش تعداد زیادی ه خون جمع شده ممنون میشم دعا کنید خوب شه بنده خدا هنوز خیلی جوونه واقعا وقتش نیست که الان بخواد بمیره یا توی زندگی نباتی بمونه. 
امروز عروسی دوست ساده ی هجده سالمه با دوماد نوزده ساله. دوستم کلی مشکلات خونوادگی دارن و اینا. خیلی دختر معصوم و ماهیه. نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت. امیدوارم خوشبخت بشه. زیاد.
مراسم فردائه ما امشب رفتیم برا بزن و برقص و.‌
کلی رقصیدیم، خندیدم و از این حرفا. کل مهمونا ما هفت نفر بودیم :)
بقیه یعنی عمه هاش و مادربزرگش چون اون اتاق بودن مهمون حساب نمی کنم :)
دختر عمه اش (۱۶ساله) و پسر عمه اش(۱۳ساله) هم بین ما بودن.
میخوام با جنتلمن ترین مرد زندگیم (پ
با سلام
تو سلف دانشگاه همیشه روی میز نمک و پارچ اب بود. من یه کار اشتباهی که انجام میدادم این بود که بعد از صرف ناهار با دوستان در نمکدون رو شل میکردم و پارچ اب رو پر از نمک میکردم. یه روز این بلا سر دوستم اومد و غذاش پر از نمک شده بود. بعد تو خوابگاه منو میزد و من فقط میخندیدم. تا یه هفته میخندیدیم.
۱۰ ماهه شدی و با چشمات همیشه دنبال منی، از جلو چشمت که دور بشم گریه میکنی. با دستای کوچولوت هرچی که داري میخوری میاری طرف دهنمو به منم ميدي، عاشق زیر تلویزیونی و همیشه چسبیدی بهش و با آهنگای تلویزیون میرقصی. تو هر حالتی تا صدای آهنگ میشنوی دست میزنی.موقع تعویض پوشک میخندی و فرار میکنی، ت  آینه خودتو میبینی با ذوق میگی ددا یعنی مثلا دلسا.بابا که میاد از ذوق جیغ میزنی. تو صندلی غذات لم ميدي و دونه دونه پفیلا برمیداري و میخوری و خیلی حواست هست چی
این روزها به مرگ فکر می کنم ، دیروز توی واتساپ دو تا عکس از خودم وقتی که خواب بودم برام اومد ظاهرا دوستم زودتر از من بیدار شده بود و ازم توی خواب عکس گرفته بود بعد وقتی که به مرخصی رفت عکس ها رو برام فرستاد !
تو نظر خودم شکل یه جنازه بودم ، لحظه ای حس عجیبی بهم دست داد و مثل لحظاتی که اتفاقاتی میفته و بهم تلنگری زده می شه این بار هم تلنگری زده شد و من رو به یاد مرگ انداخت .
ادامه مطلب
فردا دوستم میاد خونمون :)
مامان نیستشو من همش تو فکر پذیراییم :/ 
کار سختی نیس همرو بلدم:دی 
سختیش مال وقتیه شام نگهش دارم ! بعد از اون باید همون چرخه پذیراییه عصرو تکرار کنم:/؟! چایی شیرینی اجیل ووو؟؟؟ 
شت!
واسه همیناس مهمونی رفتنو بیشتر دوس دارم
پذیرایی خیلی لذت بخشه خصوصا از دوست❤️حس خوبیم داره ولی کلا من مهمون شدنو بیشتر دوس میدارم
+حالا بنده خدا اگه بمونه
گفتم میدونی، لحن آروم و متین و چهره ی گشاده نمیتونه رو محتوای کلامت تاثیر بذاره ها.الان مثه این میمونه که تو خیلی شیک و مجلسی و شینیون کرده و با چند تا عزیزم، جونم این ور و اون ور جمله ت، داري به من فحش خوار مادر ميدي، بعد من فقط در جواب فریاد میکشم که خفه شو!.اون وقت منم که متهم میشم به خشونت.
.
پ.ن
بعضی ادعاهای دوستی جای تامل داره.
میدونی چیه خدا؟ من مطمعنم روزای قشنگی در انتظارمه،مطمعنم یه کاری برام میکنی، من به بزرگی و مهربونیت ایمان دارم و با تموم وجودم بهت اعتماد دارم :)الان آرومم، دلم قرصه، میخوام دوباره یه سری تغییرات کوچیک داشته باشم، میخوام شروع کنم و قدم اول رو بردارم، دیگه نگران نیستم، دیگه نمیترسم :) و به اندازه ی همون روزی که قراره آرزوهام اتفاق بیوفتند، خوشحالم و آروم!
تو بارها بهم ثابت کردی چه تکیه گاه خوب و امنی هستی، بارها نشون دادی چقدر هوامو داري، نمی
سلام
عزادارياتون قبول، و شروع ماه ربیع الاول مبارک‌تون باشه.

نمی‌دونم از کِی بود که دلم می‌خواست یه بار تولدم مشهد باشم. شاید از دبیرستان و به خاطر تاثیر گرفتن از جوِ مذهبی و دوستام بود یا شاید بعدتر، به خاطر تاثیر شبکه‌های اجتماعی، که اگه دو نفر پست می‌ذاشتن که تولدشونو مشهدی جایی بودن منم دلم می‌خواست! شایدم اصن تاثیر این چیزا نبود و فقط دلم می‌خواست. به هر صورت جور نمی‌شد، مخصوصا چون تولدم تو پاییزه و همیشه هم خودم هم خونواده کار و
بانو برای همیشه رفت شهر دیگه.
و نشد ادامه ی ۶ ماه رو با هم باشیم.
از بانو خداحافظی کردم.
۷۵ کیلومتر مسیر رو ، تا برسم به مقصد زار زدم.
اونقدر گریه و فین کردم راننده فکر کرد کسی مرده !
اومدم تو پاویون ، احدی تا ب حال گریه من رو ندیده بود؛ همه داشتن سکته میکردن و فکر میکردن چی شده !!! :)))
الآن حالم خوبه ولی خب .
بانو یه عضوی از خونواده امه ، دوستم نیست و جدایی چندان آسون نیست اوایلش .
وقتی فهمیدم چرا دوستم نیمومده کلاس بهش زنگ زدم
گوشی رو برداشت
صداش خیلی گرفته بود 
گفت که دستش شکسته
منم بدون اینکه بهش بگم براش یه دسته گل خریدم و رفتم بیمارستان عیادتش 
وقتی رسیدم خواب بود منم بالا سرش نشستم و نگاش کردم تا بیدار شد
وقتی بیدار شد و منو دید یهو جا خورد 
بغلم کرد اونقدر سفت که داشتم خفه میشدم 
منم دستمو دور گردنش حلقه کردم و گفتم 
مریض نشو لعنتی
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد 
دیشب که قبل از رفتن خواست بغلش کنم گفت خانوم چیزی شده؟ غمگین به نظر میرسید.
نگفتم غمم تویی که دوستت دارم.
به همین بیت فکر میکردم.به شاخه گلی که هفته پیش به دستم رسید و روی کارتش نوشته بود: ممنون که فکر نکردین از دست رفته هستم و باز هم دوستم داشتید.
دوست داشتن یه قلندر میخواد که پشیمون نشه خسته نشه و ادامه بده. 
همین الان از بیرون میام
دوستم قراره بیاد خونمون و من رفتم خرید
۴۴ تومن توی فروشگاه وسایل صبونه و مایع لباسشویی خریدم
۲۲ تومن یه مسواک معمولی معمولی
و ۶۸ تومن جا پنیری و جا کره ای برای صبونه به همراه جا مربایی :|
یعنی در عرض کمتر از یه ساعت من بالغ بر ۱۳۵ تومن خرج کردم
بالغ چون نوک مداد و رومه هم خریدم :|
اصلا بالغ بر ۱۴۰ تومن 
اُفففففففففف
امشب خیلی سرحالم البته ۲ ساعته که سرحال شدم چون مامانم بهم توجه کرد و من همهدچی تند تند براش تعریف میکردم همش گوش میکرد و ری اکشن نشون میداد و لبخند میزد اصلا خیلی حالم خوبرشد کاش مامانم همیشه بم گوش بده. وقتایی که اینجوری بهم گوش میده اونقدر ذهنم و زیر و رو میکنم تا یکچی جدید پیدا کنم از اتفاقات و براش بگم. خیلی خوبه کاش همیشه همینطور باشه.کاش ادم یکیو داشته باشه که اونقدر از حرف زدن باهاش کیف کنه و حرف کم بیاره.
امشب حرف زدم و باعث شدم یک
احساسِ فوق العاده ای ته قلبم است، احساسی که مرا به شوق واداشته است، الان که دارم می نویسم، یک چیزی مثل یک رویای شیرین، توی وجودم نقش بسته است، اغراق نکرده ام، اگر بگویم،زندگی در بند بند وجودم به جریان آمده است،احساسم را کنار لبخندم میگذارم، آرام میگيرم، انگار که به رقص آمده باشم، هیجانم قابل توصیف نیست.
خدای قشنگم امروزم را با حالِ خوشی که برایم به ارمغان آورده ای شروع کردم، گوشه ی تقویمم نوشتم، آذر را خواهم زیست، آن گاه خندیدم، بلند و از س
دروغ چرا؟ تا چند وقت قبل حدیث کساء نخوانده بودم. دوستم گفت برای حاجتی چله حدیث کساء را خوانده و چهل روز نرسیده حاجتش را گرفته، من هم خواندم چهل روز گذشت خبری نشد ناامید نشدم ادامه دادم نمی دانم چند روز شد شاید ۶۰ روز کمی بیشتر یا کمتر! یک نشانه هایی دیدم باز هم ادامه دادم خدای مهربان من، به جای آن یک حاجتم ، دو حاجتم را برآورده کرد دومی قشنگتر از اولی .
امید، بال پرواز انسان است.
دقیقا چند سال پیش بود‌‌.
بهمن ماه.
تعداد خواب های واقعی یا به نگاه دین، رویاهای صادقانه، بیشتر شده بود.
با مرگ دوستم شروع شد و به.
یادم نیست به چی ختم شد.
اون زمان دانشجو بودم، حاج اقای دانشگاه میگفت احتمالا غلبه شیطانی هست که خواب های واقعی میبینی، خواب هایی که واقعا اذیتم میکرد.
گذشت و گذشت و گذشت تا با یه سری از ادعیه و این چیزها بهتر شدم، تا این چند روز.
انگار دوباره رویاهای صادقه برگشتند.
پنج شنبه 18/5/1398امروز دو روزه که سه تایی اومدیم حرم امام رضا و این اولین زیارت توستجدیدا خیلی بابایی شدی و بغل من نمییای وقتی میری بغل بابا میگم گردن بابا رو سفت میگيری و امتناع میکنی از اومدن گاهی حسودیم میشه میگم شاید منو دوست نداري البته میدونم دوستم داري چون من عااااااااشقتم تک ستاره ی زندگیم.عصر با هم رفتیم پارک ملت و از اونجا برات یه لباس خوشکل ولی ساده گرفتیم برای آتلیه عکاسی برای عکس زیارتی و هم عکس ده ماهگیت،خیلی گشتیم اصلا لباس بچه
۱-حدود یک ماه پیش بود که دوستم یه پیام فرستاد واسم در مورد مدرسه ی تابستانی علوم کامپیوتر یا همون Csss خودمون! اولش هی بهونه کردم و نمیخواستم برم بعد گفتم شاید چیز جالبی باشه. به دو تا دوستم گفتم میام و شروع کردیم به حل کردن سوالایی که برای قبول شدن باید حل میکردیم. جوابا رو دادیمو قبول شدیم و سه روز رفتیم خانه ی ریاضیات و این شروع یه تجربه ی فوق العاده برای من بود. برگزار کننده های این دوره که توی اصفهان و تهران برگزار میشه، اکثرا مخ های دانشگاه
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب