نتایج پست ها برای عبارت :

دیدمش گفتم منم نشناخت او

#دیوار_نوشت_من
 
ديدمش 
گفتم : منم
نشناخت او 
| نیما - خون سرد |
 
 
- قلبم سه روزه که درد میکنه ، دیروز انقدر درد گرفته بود که وسط کار بلند شدم اومدم بیرون فقط سه چهار تا قرص به زور گیر ارودم و خوردم ، کاش که این قلب اروم بگیره ، کاش بفهمه ، کاش .
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب‌رو است او، از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آ
گفتم:یا صاحب امان بیا.گفت: مگر منتظری؟
گفتم:بله، آقا منتظرم گفت: چه انتظاری؟ نه ڪوششی نه تلاشی؛ فقط میگویی آقا بیا.
گفتم: مگر بد است آقا؟گفت: به جدم حسین هم گفتن بیا؛ اما وقتی آمد، ڪشتنش.
گفتم : پس چه ڪنیم؟گفت: مرا بشناسید.
گفتم: مگر نمیشناسیم؟گفت : اگر میشناختید ڪه اینطور گناه نمیڪردید.
گفتم : آقا تو ما را میبخشی؟ گفت: من هر شب برای شما تا صبح گریه میڪنم.
گفتم : آقا چه ڪنم به تو برسم؟گفت: ترڪ محرمات، انجام واجبات.همین کافیست
اولین سرگشتگی _ دیدار با خانواده شهید داوود شریفی
برداشتی از صحبت های مادر شهید داوود شریفی که در تاریخ ۲۰ آبان ۱۳۹۸ به دیدارشان شرفیاب شدیم
 
کادوی روز مادر
روز مادر بود. دل توی دلم نبود. داوودم گفته بود میاد با کادوی روز مادر ☺️ سه ماه بود که ندیده بودمش. از بچه ها و نوه ها هم دعوت گرفته بودم, قرار بود گوسفند قربونی کنم. همه اومدن جز داوود!
چهار روز گذشت, علی آقا دوست داوود اومد دم خونه, سیاه پوشیده بود. گفت داوودم زخمی شده, بردنش بیمارستان.
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوپیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگوور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفتآمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسمگفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفتسر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شددر ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کردکه نه اندازه توست این بگذر
نمی‌دونم چی بهش می‌رسه منو خراب کنه؟؟
مگه من جاشو تنگ کردم؟؟
من اصلاحیه براش می‌فرستم، میگه اصلاحیه بدست من نرسیده!
خوب شد یکیشو پیدا کردم که خود کارفرما هم علامت گذاشته بود براش فرستاده!
بهش می‌گفتم همون روز ديدمش گفتم امروز برات اصلاحیه فرستادم باور می‌کرد اما بازم اون رو به من ترجیح می‌داد!!
داره کم کم منو می‌بره تو حاشیه . کم کم حذف میشم .
تهش چی میشه یعنی؟
یا همون خانومه .
من که کاری به کار کسی ندارم .
چرا ولم نمی‌کنن به حال خودم؟؟
آدم بعضی وقتا یه گوهی میخوره
که فقط یه گوهی میخوره
یه عکس یه نمه دردسر دار داشتم
فقط هم دست خودم بود
یادم نمیاد چطور افتاده دست بچه ها‍♀️
ورداشتن استوریش کردن‍♀️‍♀️‍♀️
اول ديدمش یکم حرص خوردم بعد گفتم ولش کن بابا اهمیت نده
الان خجالت رو کنار گذاشتم رفتم به یارو گفتم پاکش کن
حالا هر گوهیم که بخواد بخوره و بگه بی جنبه بود و فلان و بهمان
ندیده هنوز
خدا کنه زود ببینه پاک کنه این مسخره رو
شششششتتتت
تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اگه خلاصه ی سریال زندگی یک انسان رو تو یه قسمت خلاصه کنن
اگه تمام شبهای عمرت رو تو یه شب فشرده کنن
اون یه شب چه رنگی داره؟
درسته شب تاریکه اما تاریکی هم رنگ داره مثل اشک
اشک خوشحالی یا اشک از روی ناراحتی  اشک فراق یا وصال
شب عمر ما هم میتونه رنگش لیلةالقدری باشه یا لیلةالقبری
کسی که قدر شبهای عمرش رو ندونه تو همین دنیا در قبر زندگی کرده
ولی کسی که قدر ثانیه های عمرش ر
با من رازی بود
که به کو گفتم
با من رازی بود
که به چا گفتم
تو راهِ دراز
به اسبِ سیا گفتم
بی‌کس و تنها
به سنگای را گفتم 
□ 
با رازِ کهنه
از را رسیدم
حرفی نروندم
حرفی نروندی
اشکی فشوندم
اشکی فشوندی
لبامو بستم
از چشام خوندی 
۱۳۳۴
گفتم از آتش عشقت ، که مرا سوزاندهکان منی برده و خاکستر آن جا ماندهگفتم از نور دو چشمت که به راهم اوردمطلع شعر مرا ، بیت تو زیبا کردهگفتم از ساغر ساقی ، که به جانم میریختمستی ی هر شب ما ، ذکر تو بر پا کردهگفتم از حال خوشم ، شور سماعی خاموشپر شدن از خود و هر چیز که او پر کرده
آهنگ نفس بریده
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روزکاری با دنیا ندارمبه تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون بگوگفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتمبه تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتنحالا من موندم و اشک و بغض و آه و عکس پاره تو ومن بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتممگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تارهحالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود وا
 به نام اوی من و تو
✔ بگذار تو را آرزو کنم.
گفت: آرزو کن، گفتم: تو ؛ گفت: آرزوهای بزررررگتر، گفتم: تو .گفت: تاکِی؟!! گفتم: تا روییدن گلهای رستاخیز!گفت: اما تا آنروز خیییییلی راه مانده،  خسته خواهی شد.گفتم: عاشقی که خسته شود، عاشق نیست. عاشقی که حرف از "نشدن" بزند، به ساحت عشق خیانت کرده است.
ادامه مطلب
دائم چهل منزل بلا بر ما رسیدهخواندم نمازم را نشسته، قد خمیدهجای نوازش کردنِ دستان باباشعله، میان گیسویم شانه کشیده****هجران دلبر، قد کمانی ساخت من رااز ناقه، ضعف و تشنگی انداخت من راطوری کتک خوردم دو چشمم تار گشتهحق داشت عمه، لحظه ای نشناخت من را****درد کف پا، خسته ام کرده حسابیدارم میان پهلویم دردِ حسابیگفتم نکش اینگونه از سر چادرم رادادِ مرا دشمن در آورده حسابی****آخر چرا رحمی به چشمِ تر نداری؟!پایم شکسته، از چه رو باور نداری؟!من دخترم، خیلی
 
_بهش گفتم خیره!
+گفت تا تعریف مون از خیر چی باشه!
_گفتم همین که زمان درستش میکنه خیره!
+گفت چی بگم!
_گفتم شکر
+نگام کرد
_گفتم خدا ما رو به میزان صبرمون آزمایش میکنه!
+ گفت من که طاقتم سر اومده!
_ گفتم امام صادق فرمودند: صبر که تمام شود فرج می آید!
+گفت یعنی صبرم تموم شه همه چی تموم میشه و خلاص!؟
_ گفتم تازه اون روزیه که میفهمی چرا قبل از اون نشده!
+ گفت گیجم کردی!
_ گفتم خدا هیچ وقت دیر نمیکنه، اگر دیر شده بدون هنوز موعدش نشده! پس صبر میکنی و به وعده اش ا
متن آهنگ حمید هیراد گفتم بمان
به تو گفته بودم ز من بگذری روم در پی عشق ویرانگری
گفتم تا بدانی به تو گفتم تا بمانی
به تو گفته بودم که دستم بگیر کنار دلم باش و با من بمیر
گفتم تا بدانی به تو گفتم تا بمانی
گفته بودم که آرامشم میرود نقطه امن آسایشم میرود گفتم تا بدانی
گفته بودم نرو خواهشا میشود پیش من باشی سازشم میشود
گفتم تا بدانی به تو گفتم تا بمانی
تورا دیدمت بعد عمری سلام ببین اشک شوقی که ریزد مدام
ماندن یا نماندن به پای تو ماندم یا نماندم
آمدی
بسم الله الرحمن الرحیم
یافارس الحجاز ادرکنی الساعه العجل
نوشته بود شبکه من و تو ضد انقلاب است
باید می‌گفت ضد و جمهوری اسلامی است
نوشته بود نجاح محمدعلی کارشناس شبکه من و تو جانش را برای سردار سلیمانی میدهد
وظیفه اش. را انجام میدهد چیز مهمی نیست
سؤال من اینجاست کسی که خودش را فدایی سلیمانی میداند در شبکه من و تو چه میکند؟چرا باید این شبکه را به رسمیت بشناسد و پای درآن گذارد و باعث رونق آن شود
این نجاح محمدعلی از یک شطرنج باز باید می آموخت ک
داشتم جدول حل می کردم، یکجا گیر کردم: "حَلّٰال مشکلات است؛ سه حرفی"
پدرم گفت: معلومه، پول»گفتم: نه، جور در نمیاد
مادرم گفت: پس بنویس طلا»گفتم: نه، بازم نمیشه.
♀تازه عروس مجلس گفت: عشق»، گفتم : اینم نمیشه.
♂دامادمان گفت: وام»، گفتم: نه.
♂داداشم که تازه از سربازی آمده گفت: کار»، گفتم: نُچ. 
مادربزرگم گفت: ننه، بنویس عُمْر»، گفتم: نه، نمیخوره
هر کسی درمانِ دردِ خودش را میگفت، یقین داشتم در جواب این سؤال،▪️پا میگوید کفش»▪️نابینا می
اومدنش طول کشید، خوابم برد
بیدار شدم دیدم خوابیده کنارم
همینجوری نگاش میکردم یه دفعه چشماش رو باز کرد 
گف خوبی؟
گفتم اره
گف چیزی نمیخوای؟
گفتم نه
گف مطمئن؟
گفتم بغل
.
.
انقدر کیف میده وقتی خوابه دستاشو بگیری بچسبونی به صورتت چشماتو ببندی برای همیشه کنارت تصورش کنی
.
.
گف تو شبا کلا نمیخوابی نه؟
خواستم بگم حیف نیس شبایی که کنارتم رو بخوابم؟
به جاش گفتم دیشب که خوب خوابیدم
.
.
حرف زدن باهاش خوبه
بچه بودم قبلا،
من فقط میخوام رو بودنم حساب باز کنه
گر ز حال من دل خسته ی بیمار بپرسیددل داده آن سرو قدم کو به نسیمی بخرامیدگفتم که دوا نیست مرا رحم کن ای دوستگفتا که به دار است هر آن سر که خروشیدگفتم که به جانم غم عشق دگری نیستگفتا که به شیدایی تو رنگ زمینیست گفتم که شود صبح دمی عشق بیایدگفتا که به بپا خیز و نشو خالی از امید
بسم رب المهدی(عج)
 گفتم خیلی میترسم
گفت نترس: گر نگهدار من آن است که من می دانم.
گفتم میدونم! شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
گفت آفرین! خودت میدونی که پس دردت چیه!؟
گفتم میترسم خودم سنگ شده باشم
دیگه چیزی نگفت و فقط رفت
خیلی رفت.
به آسمون نگاه کردم:
 تو خدای سنگ ها هم هستی!؟
سه هفته رفتم باشگاه بدنسازیاون روزایی که نمی دونستم درخت گیلاس و آلبالو باید کنار هم کاشته بشن تا میوه بدناون روزایی که هنوز محسن چاوشی روی سرش "خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش، بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر" رو تتو نکرده بوداون روزایی که هنوز این جمله ی جان‌اف‌کندی رو نشنیده بودم "پیروزی هزار پدر داره و شکست یکی" (کندی این حرف رو واسه قبول شکست در حمله به کوبا گفت)اون روزایی که حرف حامد یگانه رو قبول نداشتم "بدنسازی ۸۰ درصدش تغذیه ست"اون
همینطور که میرفتم چراغ رو خاموش کنم، سرمو بردم بالا و گفتم: ازت متنفرم.چند دیقه بعد سرمو از زیر پتو اوردم بیرون، دماغمو با سرآستینم پاک کردم و گفتم: الکی گفتم. جدی نگیر مثل بقیه چیزایی که ازت میخوام و جدی نمیگیریکاش خدا هم زبون داشت. زبونی که با گوش من شنیده بشه.
گفتم به تمنای تو ام ، جان به لبم ای گل زیباگفتا که نیابی تو مرا هرچه کنی صبر و تقلاگفتم که حدیث می و مطرب من و ساقیکم بود گلی تا که به عشقش بشود حل معماگفتا که ز اسرار ازل ، یکی خلقت عشق استباید بشوی کنده ازین خاک و بیایی به تماشاگفتم که اگر دل بدهم قطع شود ریشه خاکی گفتا که بیا زنده و جاوید شو در عالم بالا
چند روز پیش رفتم دفتر وایزر فکس بفرستم دیدم (خانم شهردار) خیلی کلافه و عصبانیه . من هیچی نگفتم خودش گفت موهام که هست ،شستمشون تمیزه، زیر مقنعه هی عقب و جلو میشه دارم دیوونه میشم(خانوما میدونن یعنی چی). گفتم چرا نبستی ؟ گفت کوتاهه. همون موقع یکی از خدمه ها اومد و من یهو یه فکری به ذهنم رسید وقتی رفت بهش گفتم میخوای موهاتو رو سرت ببافم دیگه ت نخوره؟ گفت کوتاهه ها. گفتم من میتونم . سریع درو بستیم و مقنعشو درآورد. منم از جلو سرش براش ب
به یه دختره گفتم چه موهای قشنگی
گفت: کاشتم
گفتم چه دندونای سفیدی 
گفت: کاشتم
گفتم چه ناخونایی 
گفت: کاشتم
لامصب دختر نبود که محصول کشاورزی بود
 
دخترا وقتی میگن اتفاقا آرایش ندارم منظورشون اینه که گریم نکردن و اگر نه کرم و سورمه و رژل لب و روژ گونه و خط چشم براشون آرایش محسوب نمیشه
 
 
پنجم بلیت هواپیما گرفته بود که برگرده سر کار، به خاطر شرایط جوی لغو شد
بلیت اتوبوس گرفت اونم لغو شد
امروز اومد، بهش گفتم دیوونه آخه کی ۱۳ به در میاد سر کار 
اما جعبه شکلات و عطر خوش‌بویی که زده بود کنجکاوم کرد، خصوصا از این آدم بد سلیقه انتخاب این عطر بعید بود
گفتم ماجرا چیه
گفت این شیرینی عقده!
گفتم تا یه هفته پیش که خبری نبود
گفت بلیت که کنسل شد به مامانم گفتم میری خواستگاری؟
ده تا اسم آورد اما هیچ‌کدوم نمی‌خورد آخه توی فامیل ما آدم با حجاب
فکر میکردم مثل مامان من،دیگه مادر شوهر پیدا نمیشه، یعنی فکر میکردم شانسِ کاملا ،خدا برای کسی خیلی بخواد نصیبش میکنه.
امروز جلسه بود،مادر شوهر همکار گرام هم بودن، همیشه از اینکه چه همسر خوبی خدا بهش داده لذت میبردم.همه چیز تمامِ تو رفتار ،متشخص،مبادی آداب،خیلی دوست داشتم بدونم چنین آقایی مادرشون کی هستن.وقتی ديدمش با خودم گفتم خدایا!چه شااااااااانسی!اون از همسر این از مادرشوهر.به حدی آروم مظلوم پر از انرژی مثبت بود که رسیدم خونه گفتم به ما
امروز رفته بودم پیش دوستم.
برگشت گفت که فلانی؛ اسم تی ای مون چی بودش؟
منم نگاش کردم.
گفت مثلا باقالی پور؟
گفتم آره انگار
گفت تو با اون رل زدی آیا؟
گفتم وات؟
گفت بچه ها میگفتن تو با اون رل زدی؟ جان من نکردی؟
من : دقیقا کی همچین حرفی زده؟
تازه میگه یادم نیس عن خانوم.
گفتم والا آش نخورده دهن سوخته.
یا.
بیان برن این تو همشون.
تازه آخرش میگه پسره بد هم نیستا. قبلا میگفت اه پیف چون پسره تحویلش نمیگرفت.
گفتم گوه نخور.
حس میکنم چوب تو اونجای پسره کردن چو
قبلا هم نوشته بودم که چند سال قبل یک رعنا جوان زیبا رویی ماشین من تازه راننده شده رو از جوب درآورد و من در یک نگاه حالی به حالی گشتم:))))و بعد از اون بارها در جاهای مختلف شهر به طور اتفاقی ديدمش و هربار گفتم لعنت به تو که انقدر خوشتیپی و قصه ی اون یک دقیقه پیاده شدنش از ماشینش و سوار شدنش بر ماشینم و بیرون آوردنش از جوب رو با آب و تاب برای ملت تعریف کردم و گفتم چقدر مودب و جنتلمن و جذاب بود و بعدترها فهمیدم اون کسی که مادرش از طریق یک آشنای دور شمار
سلمان فارسی از صحابه ایرانی و مشهور پیامبر اکرم (ص) بود، او انسانی خردمند و طراح اصلی کندن خندق، در جنگ خندق بود که در اواخر عمر خود نیز استاندار مدائن شد. روزی مردی از اهل شام که بار کاه با خود حمل می‌کرد، به مدائن رسید، نگاه خسته‌اش را به این طرف و آن طرف چرخاند شاید کسی را بیابد و به او کمک کند، وقتی سلمان را دید، او را نشناخت و گفت: های! این بار را بردار! سلمان دسته کاه را بلند کرد، بر سر گذاشت و به سمت خانه آن مرد به راه افتاد. در بین راه، مردم
میم ساعت شیش ونیم خبرداد که کجابیام؟ گفتم بیافلان جا 
اقا اماده شدم ورفتم ،داداشمم رفت نون بخره ! بعد من پیاده رفتم تا
محل قرار! ديدمش دست دادیم با ی دوستش بود! میم ریش گذاشته بود و
این قیافشو بیشتر نشون میداد بااینکه۱۹ سالشه ! پیاده میرفتیم وحرف میزدیم
که گوشیم زنگ خورد داداشم بود،گف این دوتاعنتر کین باهات ،میخواستم بیام 
​​​​​وفلان ،گفتم زر زر نکن مامان درجریانه گوشیو قطع کردم بدم میاد با
۱۶ سال سنش واسه من شاخ میشه 
با میم و دوستش رفتی
از کاکتوس تنها می گفتم. از صخره بی کس می گفتم. از رود آواره می گفتم. نه انتظارش نبود، تجربه کنم. انتظارش نبود، بغض کنم. 
آدمی کم انتظاری هستم از دیگران ولی حالا در انتظار یک نفرم. با امید آمدنش، نفس می گیرم و با خیال رفتنش، اشک می ریزم.
بچه ها عاشق کسی نشید که ازتون دوره، وگرنه اگه حسی بهتون نداشته باشه، هر بار که میگید: دوستت دارم. اون فقط سین می کنه.
برداشتی از صحبت های مادر شهید داوود شریفی که در تاریخ ۲۰ آبان ۱۳۹۸ به دیدارشان شرفیاب شدیم
 
کادوی روز مادر
روز مادر بود. دل توی دلم نبود. داوودم گفته بود میاد با کادوی روز مادر ☺️ سه ماه بود که ندیده بودمش. از بچه ها و نوه ها هم دعوت گرفته بودم, قرار بود گوسفند قربونی کنم. همه اومدن جز داوود!
چهار روز گذشت, علی آقا دوست داوود اومد دم خونه, سیاه پوشیده بود. گفت داوودم زخمی شده, بردنش بیمارستان. قلبم بی قرار شد.آماده شدم که برم بیمارستان پامو ک
دانلود آهنگ حمید هیراد گفتم بمان
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * گفتم بمان * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , حمید هیراد باشید.
دانلود آهنگ حمید هیراد به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Hamid Hiraad called Goftam Beman With online playback , text and the best quality in mediac
 
متن ترانه حمید هیراد به نام گفتم بمان
به تو گفته بودم ز من بگذریروم در پی عشق ویرانگریگفتم تا بدانیبه تو گفتم تا بمانیبه تو گفته بودم که دستم بگیر ک
داشتم با دختره تو اتاقم نماز می خوندم.
یهو چشمم افتاد به عکس روی طاقچه.
یه فکری تو ذهنم خطور کرد.
به دختره گفتم این عکسه کیه؟ میشناسیش؟
دختره گفت نه.
گفتم این آبجی منه.
یه نگاه متعجبانه کرد.
گفتم الان پیش خداست.
 
یهو چند قطره اشک اومد توی چشمام.
سریع نماز دوم رو خوندم و دعا کردم دختره جلو مامان بابام راجع به اون عکس حرف نزنه، سخته یه زخم کهنه دوباره باز بشه.
یا حبیب من لا حبیب له.
 
سال پیش بود که چند خیابون با یکی از دوستان حقوقی هم مسیر شدم. معلم بود و یک ترم هم از من بالاتر.
گفتم معلمی رو دوست دارم.
گفت تا دلت بخواد مدرسه هست. تابستون بگو تا برات سراغ بگیرم.
تابستون شد و نگفتم.
نمی‌دونم چرا. .
دو هفته قبل دوباره ديدمش.
حرف مدرسه رو پیش کشیدم، گفت: الان آبانه مرد حسابی! همه نیروهاشون را گرفتن! اما بازم سراغ می‌گیرم.
چند روز بعد زنگ زد که یه دبیرستان هست، مدیرش منو میشناسه، گفته بیاید. اما احتمال
ساعت ١١:٣٠ زنگ زد بهم و یه ربع صحبت کردیم. بهش گفتم بیدارى این موقع؟ گفت آآآره گفتم آخه معمولا زود میخوابیدى صداى ماشین میومد، گفتم پشت فرمونى؟
گفت آره، آبادان بودم و دارم میرم خونه، تولد مامان بزرگ بود.
کلى صحبت کردیم، حتى از وقتى که اومده بودن تهران بیشتر!
آخرش پرسیدم چقد دیگه میرسى خونه؟ گفت رسیدم
زنگ زده بود که پشت فرمون خوابش نبره
#بابا
یه سری چرخ گوشتمون رو تو دیوار گذاشته بودم برای فروش
یه بنده خدایی اومد برای دیدن چرخ گوشت و از یه ماشین مدل بالا پیاده شد و گفته بود از بیمارستان میاد
بعد که اومد داخل خونه و رفتارهاش رو دیدم تعجب کردم
بهش میگفتم چرخ گوشت اینجاست نیومد ببینه
روشنش کردم گفت این صداش برای چیه؟
گفتم صدای چرخ گوشته دیگه
گفت آهان اوکی
بعد هم هی از ما تعریف میکرد و میگفت گلی،عزیزی
اگه یکی دو بار بود آدم میگفت خب از تعارفات معموله ولی وقتی زیاد میشه دیگه طبیعی نیست
دیروز در جلسه مصاحبه استخدام پرسیدم: شغل پدر؟ گفت: شغلشان آزاد است. گفتم: یعنی چه؟ گفت: مقداری زمین کشاورزی دارند و در کار ادوات کشاورزی هم هستند. گفتم: یعنی فروشنده ادوات کشاورزی هستند؟ گفت: نه! متعلق به خودشان است. گفتم: متوجه نمی شوم!! گفت: تراکتور دارند. گفتم: همه اینها که گفتی ، یعنی این که پدر کشاورز هستند؟ گفت: بله. گفتم :خوب چرا از اول نمی گویی پدرم کشاورز است؟! خوب من هم بچه کشاورز هستم. این را با افتخار بگو! یادم افتاد چند وقت قبل در موسسه ب
دانلود آهنگ جدید حمید هیراد به نام گفتم بمان
Hamid Hiraad – Goftam Beman
دانلود آهنگبا کیفیت 128
دانلود آهنگبا کیفیت 320
 
متن ترانه حمید هیراد به نام گفتم بمان
به تو گفته بودم ز من بگذریروم در پی عشق ویرانگریگفتم تا بدانیبه تو گفتم تا بمانیبه تو گفته بودم که دستم بگیر کنار دلم باش و با من بمیرگفتم تا بدانی به تو گفتم تا بمانیگفته بودم که آرامشم میرود نقطه امن آسایشم میرود گفتم تا بدانیگفته بودم نرو خواهشا میشود پیش من باشی سازشم میشودگفتم تا بدانی به تو
منو غزاله باهم که حرف میزنیم دقیقا میفهمیم چی میگیم این فهمیدن خیلی عمیقه ازم پرسید ماشین عروس چی درنگ نکردم و گفتم اسنپ! بعد هردو خندیدیم خیلی خندیدیم بعدش جدی شدیم گفتم دوسال نامزدی پیاده گز کردم اون شب ماشین میخوام چیکار گفت اره وقتی موقع خودش چیزیو نداری دیگه ارزشی نداره گفتم اره ما بلاخره ماشین میخریم قطعا ولی دیگه خوشحالم نمیکنه گفت اره وقتی اون شب بعد عروسی فلانی تو بارون ماشین گیرمون نیومد و پیاده رفتیم بعدش انقد گریه کر
امروز بعد از یه هفته رفتم حرم خیلی فرق داشت با همیشه بعد یه مدت سختی و جدال با خودم 
محبت و عشق هیچ وقت توی زندگی از ما بنده ها گرفته نمیشه
یه وقتایی خودمون قهر کردیم  
قهر هم که می کنی باز خدا بیشتر میاد سراغت 
باهات حرف میزنه  
 
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
امروز بعد از یه هفته رفتم حرم خیلی فرق داشت با همیشه بعد یه مدت سختی و جدال با خودم 
محبت و عشق هیچ وقت توی زندگی از ما بنده ها گرفته نمیشه
یه وقتایی خودمون قهر کردیم  
قهر هم که می کنی باز خدا بیشتر میاد سراغت 
باهات حرف میزنه  
 
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
مهمونی دعوت بودیم و در محفل گرم خانواده همسر، گرمِ صحبت.
صحبت از کربلا شد، خواهر شوهرم گفت انقد من اربعین دلم میخواد، ولی همسرم میگه اربعین جای خانم ها نیست.
(چقدر من از این جمله حرصم می‌گیره. ولی خویشتن داری کردم اونجا) 
شروع کردم نگرانی هاش رو یکی یکی رد کردن، از تجربه هام گفتم، از فضا گفتم از وظیفه گفتم از ارجح بودن حضورمون نسبت به زیارت و
تهش هم گفتم که تردید نکنه و حتما با همسرش حرف بزنه که ان شاالله روزیش بشه امسال.
بنده خدا دو هفته هم ن
برداشتی از صحبت های مادر شهید داوود شریفی که در تاریخ ۲۰ آبان ۱۳۹۸ به دیدارشان شرفیاب شدیم
مادر.اول مدافع حرم تو بوده ای و همه ی مدافعان از حریم اسلام, درس دفاع را از تو آموخته اندپس باذنک بسم رب الشهدا و الصدیقین
 
کادوی روز مادر
روز مادر بود. دل توی دلم نبود. داوودم گفته بود میاد با کادوی روز مادر ☺️ سه ماه بود که ندیده بودمش. از بچه ها و نوه ها هم دعوت گرفته بودم, قرار بود گوسفند قربونی کنم. همه اومدن جز داوود!
چهار روز گذشت، علی آقا دو
دو سال پیش خورشیدی یافته ام که روی زمین زندگی می کند. دو روز از اسفند گذشته بود که او را دیدم. مهر نشانی خانه اش را به آرامی در گوشم زمزمه کرد. او در سرزمین چشمه ها زندگی می کند. گفت وقتی به دیار من آمدی به خیابان آشوب دل بیا، سپس به فرعی طبیب بپیچ، خانه ی من بین پنچمین و ششمین کوچه ی آراستگی ست. 
هر بار که می ديدمش او بخشی از یخ های دل مرا آب می کرد. یک سال گذشت، من به شهر او رفتم. او در این مدت تمام یخ ها را آب کرده بود اما یخ های آب شده، رود شدند و بر
ینی باید بگم عاااشق خودمم:))))
داشتم  پست قبل رو می نوشتم که دیدم صدای قرآن خوندن میاد و گویا کسی فوت شده
بعد هم دیدم برق نیست
گوشی رو برداشتم زنگ زدم به همسرم و گفتم سلام،کجایی؟.گفت رفتم شاهپور.
گفتم چرا برق نیست.؟.گفت من چه میدونم چرا؟:/
گفتم کی مرده؟.گفت من چه میدونم؟:/
گفتم چرا نرفتی جواب آزمایش مامانم رو بگیری؟گفت میام میام.
گفتم بیمه ها رو ریختی به حساب؟گفت تا ظهر میام میریزم.
خلاصه وقتی گوشی رو قطع کردم خنده م گرفت،.آخه هنو
کانال ما در سروش  
قرارمون ساعت ۵ بود اما ۵ونیم شده بود و تو هنوز نیومده بودی زیر سایبون یه کافه پناه گرفته بودمآخه بی هوا بارون شدیدی گرفته بود.داشتم نگران میشدم که دیدمت که داری از دور میای.وقتی بهم رسیدی انقدر خیس شده بودی که انگار همون موقع از زیر دوش اومده بودی بیرون!!میترسیدم سرما بخوری ؛گفتم بیا بریم تو این کافه گرم شی کهگفتی یه لحظه صبر کن بعد از زیر کتت یه چتر درآوردی ازون رنگی رنگیا که من خیلی دوست داشتم.با تعجب گفتم تو که چتر داشت
 
صدای بارون میومد. رفتم زیر بارون. مدیر اومده میگه مریض میشی شما، بفرما داخل. اومدم بپیچم از یه ور دیگه برم، دیوار بود همش، نشد. گفت خیس شدی. گفتم جلسه کجاس؟ گفت فلان خیابون و بهمان سالن. گفتم آهان.گفت ولی خیسی شما. یادش نرفته بود زیر بارونم. گفتم خب. اومدم بالا. دلم میخواس بمونم آه بکشم هنوز. نذاشت. تصمیم گرفتم پیاده برم. بهش نگفتم، به مدیر. میگفتم چشماش چار تا میشد. مدیر چار چشم خوب نیس. دوست ندارم.
 
 
خب منم آدمم دیگه!درسته گاهی وقتا سریع از کوره درمی‌رم و الکی پاچه یکی رو می‌گیرم (!)، ولی مهربونی و کمک کردن رو دوست دارم. گمون نکنم کسی توو دنیا از مهربونی و کمک کردن بدش بیاد، مگه اینکه مشکل داشته باشه!
اسمش رو توو گوشی سِیو کردم "بیست و شش بهمن". یعنی قضیه این بود که بیست و شش بهمن پارسال بود که دیدم یکی از بچه‌های کم‌بینای خوابگاه دم در خروجی وایساده. رفتم پیشش و گفتم "چیه حاجی؟!"گفت "می‌خوام برم سر قرار (!)، دیرم شده، بیا یه اسنپ برام بگیر."اس
1: سیستم من کنار سرور ازمایشگاه هستش، امروز جدی ترین و مغرورترین پسر گروهمون باهاش کار داشت یه دفعه اومد گفت کجا بریزمش؟
 یه نگاه بهش انداختم و خودمو کنترل کردم و چند دقیقه بعدش رفتم بیرون کلی خندیدم
برگشتم نگاش کردم خندم گرفت گفت چیه؟گفتم هیچی سوتی بدی دادی!!!
گیر داد که چی گفتم؟گفتم نمیتونم بگم :))گفت بی مزه
2: امروز بحث کلاسمون راجع به یه سیستمی بود که نویسندش آقایی به اسم LeCun بود
مدرس برگشت گفت این آقای (لی ک.و.ن) توی توئیتر خیلی باحاله، حیف ف
 
صدای بارون میومد. رفتم زیر بارون. مدیر اومده میگه مریض میشی شما، بفرما داخل. اومدم بپیچم از یه ور دیگه برم، دیوار بود همش، نشد. گفت خیس شدی. گفتم جلسه کجاس؟ گفت فلان خیابون و بهمان سالن. گفتم آهان.گفت ولی خیسی شما. یادش نرفته بود زیر بارونم. گفتم خب. اومدم بالا. دلم میخواس بمونم آه بکشم هنوز. نذاشت. تصمیم گرفتم پیاده برم. بهش نگفتم، به مدیر. میگفتم چشماش چار تا میشد. مدیری که چشاش چارتا شده باشه خوب نیس. دوست ندارم.
 
 
حدود ساعت شیش و نیم:
گفت امشب می ری مسجد؟ با دستم اشاره کردم به مانیا که داشت گریه می کرد.گفتم کجا برم؟اینجا خودش روضه است.
 
به الینا و مانیا گفتم عقربه بزرگه بیاد رو شیش اگه حاضر بودین،حرکت وگرنه لباسامو در میارم و همگی می شینیم ته خونه.
 
ساعت ده و نیم:
بابام گفت برسونمتون گفتم نه خودمون می ریم.
 
کمی بعد:
مسجد پر بودبیرون هم فرش انداخته بودن و مردم نشسته بودنیه پنج شیش قدم رفتم جلوتر گفتم بریم حسینیهفقط یه خانم نشسته بودیه دور چرخیدم و بی
مردی با پای لنگان  پاش هنوز توی گچ بود. و معلوم بود که نمی‌تونه درست راه بره.  گفتم: 《آخه مرد مومن! کی با این حالش پا میشه میاد منطقه؟؟؟》  گفت: 《ههههه. تازه می‌خوام تو عملیات هم شرکت کنم.》  نگاهی کردم بهش گفتم: 《با این وضعیت که نمیشه. با عصا و پای گچ‌گرفته !!! هم برای خودت مشکل درست می‌کنی و هم برای بقیه. بیخیال شو.》  گفت: 《فلانی تو خیالت راحت.بذاریدم توی نفربر و بفرستیدم جلو.دستام که سالمه. می‌تونم تیراندازی کنم.》  گفتم: 《سید اگه خدای
سکه ی پونصد تومنی رو از پسرک چهارساله گرفتم و گفتم میخوام  براش یه شعبده بازی انجام بدم. گذاشتمش بین دو تا دستم و درحالیکه بهم چشم دوخته بود دستام رو ت دادم. بعد ازش خواستم دستامو باز کنه. باز کرد. سکه همونجا بود. نگام کرد. گفتم بلدی اینکارو کنی؟ گفت نه!
گوشی رو برداشتم رفتم بالا سر مریض تخت یک. سی و خورده ای سال داشت. پتو رو داده بود رو پاهاش و لباس بخش رو تنش نکرده بود. سلام کردم گفتم اوضاع احوال؟ گفت: شکر. پرسیدم: مشکلتون چی بوده شما؟ گفت: عفونت ادراری داشتم. از نوع قوی! رفتم دکتر گفتش باید چند روز بستری شی دارو بگیری. هیکل تنومندی داشت. سینه های ستبر و بازوهای به هم پیچیده. با خودم گفتم لابد راننده کامیونه تو این دستشویی های بین راهی مبتلا شده! پرسیدم: شغلت چیه؟ با صدای آروم بهم گفت: من شغل ندار
داشتم به خودم می‌گفتم عه عه. دوره طلا هم تموم شدا. حداقل تا مرحله ۳ دیگه کاری با کمیته المپیاد نخواهم داشت! بعد گفتم که واقعن دوره طلا کیفیتش از اون چیزی که انتظار داشتم کم‌تر شد! بعد همین جوری فکرام ادامه پیدا کردن، گفتم یه جایی بنویسمشون!
به هر حال! این نوشته خیلی پوینتی نداره که بخواید بخونیدش. حتّی نمی‌دونم که چرا دارم می‌نویسمش و چرا دارم این جا می‌نویسمش! D:
بگذریم!
ادامه مطلب
توی آزمایشگاه ایستاده بودیم تا نوبتمون بشه واسه دیدن نمونه ی زیر میکروسکوپ. صدایی پشت سرم گفت: انقدر بدم میاد از این آدمااا. برگشتم و دیدم داره به من نگاه میکنه. بهش گفتم از کدوم آدما؟ گفت شما قدبلندا که حق ما رو خوردین. بار اول نبود که این حرف رو میشنیدم. بهش گفتم از آدمایی که سرماخوردن و بیحالن چی؟ خندید گفت نه از اونا خوشم میاد. اون یکی گفت وقتی مریض میشی چقد مظلوم میشی. زود برو خونه حالت بده.
نمونه رو دیدم. ازش عکس گرفتم. کوله م رو گذاشتم ر
صبح حیران زده رفتم سرکار.
مشهدمون کنسل شد.
گفتم خب حتما خیریتی توش هست، شاید به خاطر پنجشنبست که باید بریم سرقرار با گزینه جدید.
ساعت ۱۰ مامانم گفت که هرچی زنگ میزنم طرف بر نمی داره.
سر ظهر یهو دلم شکست گفتم یا امام رضا، بطلب بیایم پابوستون.
ساعت ۱۲ آقای پدر زنگ زد که مشهد چی شد؟!
گفتم خبر میدم، سریع رفتم پیش رئیسم تا مرخصی بگیرم، رئیس خودش گفت تو مگه مرخصی نمی خواستی؟ برو دیگه.
همین اثنا یک موقعیت شغلی خیلی عالی بهم پیشنهاد شد(دعا کنید درست بشه)
وارد شد دید نماز جماعت تموم شدهیه آه بلندی کشیدگفتم آهتو خریدارمگفت شما که سهله نماز همه تون رو هم که بدین عوضش نمیکنم!!گفتم عجبا!! اگه جماعت اینقدر کم ارزشه آهت دقیقا برا چی بود؟!جا خورد !!گفتم تذکره الاولیاء و مثنوی معنوی کمتر بخون خخخخ+ بعد از زکات بخشی امیرالمومنین در رکوع و نزول آیه ولایت و تمجید باری تعالی از ایشون، افراد زیادی به طمع تحسین و تمجید الهی این کارو کردند اما خوب هیچکدوم اینها اون نشد دیگهبعضی داستانها هم برامون داستان میشن
امروز ظهر گرامیان!
+
این را هم اضافه کنم صبح داشتم از آسانسور می‌آمدم بیرون، G که رسید دیدم پناهیان جلوی در است می‌خواهد برود بالا! یک سلام حاج‌آقا گفتم و رفتم. باید یک سلفی می‌گرفتم می‌گفتم ارادتمند از اعضای کانال مکتوبات! :)
از سختی رسیدن به بهشت می گفتم و انواع حقوقی که فردای قیامت گریبان هر کدوم از ما رو ممکنه بگیره
گفتم از این روستا فقط یه شخص خاصو میتونم نام ببرم که یقین دارم از اهالی بهشته!!
با این حرف اونایی هم که چرت میزدند گوشاشون تیز شد
بزرگان و ریش سفیدان خودشونو جمع و جور کردند
کربلایی ها و حاجیها
هیاتی ها و ومسجدی ها
حکمت داشت که این حرفو زدم
یه دیوونه ای بود تو محل که خیلی سربسرش میذاشتن و بهش میخندیدن
گفتم: فلانی!!!
آب خنکی انگار روشون ریخته باشی
گفتم ب
خاطره : جرقه
 
خاطره : جرقه
عصر روز عید فطر وقتی توی اتاق نشسته بودم، صدای در آمد، در همسایه پایین!گفتم: کیه؟چند تا بچه گفتند: توپمون افتاده تو حیاط می خواهیم،بهشون گفتم پایین کسی نیست . دیدم چسبیدن به در و دارن میان بالا. از پنجره گفتم: بچه ها صبر کنید . گفت: خانم تو حیاط شما افتاده. آیفون رو زدم و توپشون رو برداشتن .هنوز نشسسته بودم که باز صدای زنگ آمد. با لحن خاصی گفتم: بله؟ که یعنی باز چی کار دارید؟صدای پسر بچه ای رو شنیدم که گفت : خانم دستت درد ن
  چند شب پیش حساب کردم دیدم عموی بزرگم ۱۹ نوه دارد. سریع با بابا تماس گرفتم و گفتم: حاجی تکلیف زمین های ارثی تان را سریع تر مشخص کنید. پرسید: چرا؟ گفتم: اگر این وسط دعوایی چیزی شد، بزن بزن که هیچ، این همه آدم اگر بخواهند روی ما تُف هم بیاندازند، بی برو برگرد غرق می شویم.
  چند شب پیش حساب کردم دیدم عموی بزرگم ۱۹ نوه دارد. سریع با بابا تماس گرفتم و گفتم: حاجی تکلیف زمین های ارثی تان را سریع تر مشخص کنید. پرسید: چرا؟ گفتم: اگر این وسط دعوایی چیزی شد، بزن بزن که هیچ، این همه آدم اگر بخواهند روی ما تُف هم بیاندازند، بی برو برگرد غرق می شویم.
اقا به خودم گفتم امروز دیگه هیچی نمیخورم اصن. یعنی که چی؟؟ فردا پس فردا چاق شم کی پاسخگوعه؟ بعد دیدم تو کیفم فقط انگور و پاستیل دارم :| گفتم خدایا من تا 8 شب انگور بخورم ینی؟؟ 
هیچی دیگه. تا الان طاقت آوردم الان رفتم کلاب بگیرم. تو مارکت خوردم زمینننننن خدااااا :|||| خببب چرااااا؟؟؟ :|| #آل_استار_نپوشید_آل_استار_لیز_است . بعد یه پسره فروشندش بود. بعد من که خوردم زمین از خنده داشتم مییی ترکیییییدممم ولی جلو خودمو گرفتم بعد یهو گفتم سلام :| 
با خود
هرکاری در شروع خودش و زمان خودش باید صورت بگیره
من و پرسنل مهرسازی زمان معتقدیم که اگر کسی کاری به شما سفارش داد در همان زمان کارش را راه بنداز.وقتی این کارو میکنی قطعا طرف مقابل بیشتر از انکه از کار شما خوشش بیاید اول از شخص خودت لذت میبرد واین امر باعث میشود که شمارو فراموش نکنه. چند وقت پیش یه نفر امده بود مهرژلاتینی میخواست به بنده گفت که چقدر زمان میبره تا ساخته بشه گفتم حدوا بعد از تائید طرح یک ساعت. گفت زوتر نمیشه.از سر مزاح گفتم شما یه د
به بابا گفتم: تو زندگیم با هر مردی معامله کردم پشیمونم کرد.
گفت: حتی با من؟
گفتم: پدر و دختری که معامله نداره.
گفت: بیا با من معامله کن ببین چجوریه.
گفتم: پدر و دختری معامله نداره.
گفت: اگه تکلیف نبود بدون تو نمی‌اومدم.
گفتم: برگشتی از سفرت هیچ تعریفی نکن.
گفت: حلالمون کن.
گفتم: خودم اشتباه کردم.
گفت: پویا می‌خوام.
گفتم: نیست. دیگه تموم شد.
گفت: پویا!
گفتم: گریه نکن. بسه! بابا برمی‌گرده فردا.
گفت: پویا!
گفتم: تمومش کن. کافیه.
گفت: گلوم درد می‌کنه. آب!
باز
انقد عصبانیم که حد نداره ، از اون عصبانیتا که از شدتش بغض هم دارم ! دلم نمیخواد تعریف کنم که چی شده هر کیم پرسیده بهش دروغ گفتم -_- حتی بخاطر دروغی که گفتم احساس حقارت هم میکنم -__- عایم ریلی انگری 
فقط دلم میخواد سریع تر 1 شهریور بشه و من دیگه نباشم ! تا همه با خودشون بگن کاش اون روز اونکارو نمیکردم 
کاش فائزه زودتر برسه گرگان و برم پیشش 
 مأموریت خاص
سید داشت برای فرستادن ما به منطقه توضیح می‌داد. اون روز به دلیل خستگی اصلاً به حرف‌های سید گوش نکرده بودم. آماده شدیم که بریم، دیدم اسمم تو لیست نیست. خیلی ترسیده بودم؛ فکر کردم از من ناراحت شده. رفتم بهش گفتم: سید منو نمی‌فرستی؟» گفت: واسه شما یه مأموریت خاص در نظر گرفتم.»  گفت: پس‌فردا یه مأموریت خاص بهتون میدم.» خیالم راحت شد. دو روز بعد به سید گفتم: سید جان، مأموریت خاص چی بود؟» گفت: خوب استراحت کردی؟» گفتم: آره.» گفت: م
بسم الله النور
 
نکند همه ی اینها مثل یک خواب باشد
خواب شیرینی که هیچ وقت مزه اش از زیر زبانم بیرون نرود اما تلخی پایانش تا ابد دروجودم بماند (البته تلخی دنیوی نه اخروی)
بهش گفتم بیا مثل خیلی از زوجهای دیگه ما هم یک فیلم داشته باشیم
قبول کرد
موبایل رو جلو نصب کردم و گذاشتم رو فیلم محسن داشت شعر درباره شهدا میخوند
بعد وسطاش گفت بقیشو یادم نمیاد 
گفت ان شاءالله این فیلم بمونه برای بعد از شهادتم 
با خودم گفتم چه از خود راضی بعد قیافمو یه جوری کر
القصه اینجانب رفته بودم اداره مالیات. من نمیدونم این مالیات چیا چی از جون من میخوان؟! برگشتنی یه آقایی که قامتش دو تا شده بود با من سوار آسانسور شد و سر صحبت رو باز کرد .ا خانم شما دکتری یا ممیز مالیاتی؟ منم با خوشرویی گفتم هیچکدوم مدیرم فرستادتم 
فرمودند آخه نگاهت یه جوریه 
و من نفهمیدم که منظورش چی یود؟ 
از آسانسور پیاده شدیم و فرمودند من دکترم از نوع دندان پزشکش.پرسیدم ا مطب کجاست؟ فرمودند جردن .
گفتم اوکی اسمتون آشنا بود .فرمودند شما هم ب
القصه اینجانب رفته بودم اداره مالیات. من نمیدونم این مالیات چیا چی از جون من میخوان؟! برگشتنی یه آقایی که قامتش دو تا شده بود با من سوار آسانسور شد و سر صحبت رو باز کرد .ا خانم شما دکتری یا ممیز مالیاتی؟ منم با خوشرویی گفتم هیچکدوم مدیرم فرستادتم 
فرمودند آخه نگاهت یه جوریه 
و من نفهمیدم که منظورش چی یود؟ 
از آسانسور پیاده شدیم و فرمودند من دکترم از نوع دندان پزشکش.پرسیدم ا مطب کجاست؟ فرمودند جردن .
گفتم اوکی اسمتون آشنا بود .فرمودند شما هم ب
در خواست بامزه دخترشهید مدافع حرم از رهبرمعظم انقلاب اسلامیبه رهبر گفتم: کُلاتُ مامانت برات درست کرده؟!گفت: آره. گفتم:میدی به من؟گفت:این مال منه یکی دیگه  برات میخرم!گفتم:پس صورتی بخری ها** بعد از چند روز کلاهیصورتی برای این دختر خانمارسال شد از طرف حضرت آقا.
گفت : اگه یه ماشین زمان داشتیباهاش میرفتی گذشته یا آینده ؟دستامو دور لیوان چایسفت حلقه کرده بودم، نگاش کردم،گفتم : هیچکدومگفت : د بگو دیگه؟ یکیشو انتخاب کن!گفتم : اگه ماشین زمان داشتم ،نه میرفتم گذشته نه میرفتم آینده.گفت : پس چیکار میکردی دیوونه ؟گفتم : زمان رو همینجا متوقف میکردم وُتا ابد به بهونه ی سرد شدن این فنجون چایهمینجا پیش تو میموندم .[ بابک زمانی ]
قبلا" هم گفتم کسی بهمون ظلم کنه واگذارش میکنم به کسی که بهش ارادت داره! شب هفتم_ همین محرمی که گذشت توی روضه درد دلامو گفتم دلتنگی هامو گفتم و شکایت شمایی که ب ما ظلم میکنی رو بخصوص توی شب هفتم گفتم. و این واگذار کردنه همیشه جواب میده! بخصوص وقتی که دلت روحت قلبت شکسته جیگرت خون شده جیگرت سوخته از ظلم هایی که بهمون شده میای خونه با همه ی اون حجم غم و دلتنگی میخوابی و هر چی که میخای بدونی و نمیدونی رو ، میبینی و عزیزت زندگیت دستت رو میگیره و
دقیقا یه هفته بود که یه حس عجیبی داشتم. همه‌ش داشتم به کارلا فکر می‌کردم و یه چیزی درست نبود. یادم افتاد که دفعه آخر که بهش پیام دادم، گفت که نُه روز مریض بوده و یه هفته مدرسه نرفته بوده. و من بعد از نه روز فهمیدم. حالم خیلی بد شد. گفتم که آره، عجب دوست خفنی هستم من! چه‌قدر از حال دوستم خبردارم!
اون گذشت. چند بار توی تلگرام بهش پیام دادم و یه بارم پیامک. جواب نداد. چیز عجیبی نبود، خیلی کم آنلاین می‌شد. 
دیشب اصلا یه جوری شده بودم، گفتم این‌جوری ن
شنبه من کلاس نداشتم برنامه ی دانشگاه هم ارزش نداشت که به‌خاطرش روز تعطیلم برم دانشگاه.مامانم میخواست برای روز دانشجو ایزم کنه کیک خریده بود اما از شانش زیباش خودم در رو براش باز کردم با اینکه کیک رو گذاشته بود زمین اون گوشه ديدمش و گفتم این چیهه؟ مامانمم گفت تو روحت تو چرا در رو باز کردی میخواستم ایزت کنم -_- 
گذاشتیمش تو یخچال تا اینکه شب شد بابام اومد مامانم گفت پاشو لباستو عوض کن میخوایم عکس بگیریم !! منم که مریض بودم با هزاران بدب
گفت: چه شکلیه؟
گفتم: موهاش بلنده. ریش و سبیل هم داره. ببینیدش متوجه میشید.
گفت: شبیه توعه؟
گفتم: نه! خیلی هم زشته!
گفت: حالا که دارم به جات میرم، این قدر منو ازش نترسون.
گفتم: من خودم چون می‌ترسم، نمیرم!
***
برگشت. گفت: باهاش حرف زدم. بهش گفتم حداقل تا کنکور دست از سرت برداره. خیالت راحت باشه. الان هم می‌رسونمت خونه. راستی. موهاش بلند نبود. همه رو از ته زده‌بود. کچل کچل! ریش و سبیلش رو هم زده‌بود.
تعجب کردم. چه معنی داشت این کار؟  گفتم: خب پس زشت‌تر شد
1. گفتم معلم جدید اوردن؟ خیلی باحال می خنده :)) ری ری minute رو گفت مینیت و کم مونده بود برم برا خانومه چایی نبات بیارم خنده ش بند بیاد :| بعد اصن به همه چی می خندید. بعد من از خنده های اون خنده م گرفته بود، اون میگفت چرا میخندی؟ گفتم از خنده شما خنده م میگیره. 
اونم گفت منم از خنده تو خنده م میگیره. 
منم گفتم منم از اینکه شما از خنده من خندتون میگیره خندم میگیره.
اونم گفت منم از اینکه تو بخاطر اینکه از خنده من که بخاطر خنده توعه خنده ت گرفته، خندم گرفته.
بسم الله
 
نمی‌دانم خداوند در زمان خلقتِ کاربلدانه‌ی آدمیزاد، در چه فکر بود که او را زبان‌بسته آفرید. زبان بسته‌ایم. من از همان وقتی که برای اولین بار نعره‌ی گریه سر دادم برای خواستن شیر مادر، زبان بسته شدم. می‌توانستم خیلی راحت بگویم 《مامان، گرسنمه》 می‌توانستم وقتی دوباره گریه می‌کردم و بقیه دنبال دلیلش می‌گشتند بگویم 《ای نِ اهل فامیل، و ای مامان، والله بالله من کارخرابی کردم گرسنم نیست اینقدر شیر نچپون تو حلقم》. می‌توانستم و
اوف.
من هستم یک جنازه .بگید دور از جون!
امروز روز پر از شکستی بود .
یکی از دوستام مرد مورد علاقش رو با یکی دیگه دید و قلبش پاره پوره شد .تو محوطه 
منم گوشیم از دستم افتاد و گلسش پاره پوره شد تو محوطه .!
هعی .دنیای بی رحم و لعنتی .!
گفتم برو و دقیق ببین و دیگه بهش فک نکن .رفت و دید و داااغووون برگشت چون بایکی از بچه های خودمون دیدش .حیف این دختر مذهبی و جمع و جور بود و عشقش از دستش رفت البته اینو خودش میگفت .منم گفتم اون لیاقت تو رو نداره ‌
خ
گفتم پاشو درس بخون. گفتم نمی‌خوام. شعر می‌خوام. شعر. آقای فاضل، کجایی؟ اخوان جان.؟ قیصر، قیصر!! گفتم شعر بسه، پاشو. گفتم نماز. گفتم سفره. گفتم برو دوش بگیر. گفتم باشه، باشه، باشه. گفتم موهاتو شونه کن. گفتم نمی‌خوام. بذار همین‌طوری خشک بشه. گفتم چرا داری راه می‌ری؟ گفتم چرا دارم راه می‌رم؟ به دستام نگاه کردم و ازشون بدم اومد. انگار هرچه‌قدر هم صبر کنم زخمای دور انگشتام خوب نمی‌شن. گفتم حق دارن، مگه تو می‌ذاری خوب شن؟ تا میان یه ذره خودشونو ت
انار بود، انار سرخِ خندان، کسی نمی‌دانست درونش چه خبرهاست، پر از دانه های کوچک و سفید و صورتیِ ترش یا دانه های درشتِ قرمزِ شیرین؟
پوسته اش که شکاف برداشت ديدمش، پوسته اش به این زودی ها شکاف بر نمی‌داشت و من از معدود آدم هایی بودم که می‌توانستم از کنار آن شکاف دانه های دلش را ببینم، هنوز هم نمی‌دانم خودش می‌خواست مرا تا پایِ آن شکاف بکشد یا خودم پیدایش کردم. 
رو کردم و آسمان و گفتم خدایا بسپاریدش به من! گفتند نمی‌توانی. گفتم بسپارید. گفتند
به دوستی گفتم : چرادیگر خروسٍ تان نمیخواند؟ !!!
 گفت : همسایه ها شاکی بودند که صبح ها مارا از خواب خوش بیدار می کند ،ما هم سرش را بریدیم .
 آنجا بود که فهمیدم هر کس مردم رابیدار کند سرش راخواهند برید . در دنیای که همه از مرغ تعریف میکنند نامی ازخروس نیست، زیرا همه بفکر سیرشدن هستند . نه بفکر بیدار شدن
خبر کوتاه بود: گفت با تو خوشحال نیستم، با مائده خوشحالم.
خداحافظی سختی کردیم، گریه کرد، گریه کردم، گریه کردم،‌گریه کرد، دستم را فشرد و بوسید و با گریه گفت مراقب خودت باش. گفتم باشه. گفت قول میدی؟ گفتم باشه.
دلتنگی امان از ما برید.
حدود چهار پنج سال پیش برای گرفتن وام ازدواج نیاز به ضامن داشت با اینکه اعتماد چندانی به او نداشتم به بانک رفتیم و ضامن شدم با این شرط که وقتی دفترچه پرداخت وامش را گرفت به من تحویل بدهد تا شخصا بپردازم و او بدهی اش را به من پرداخت کند یکی دو بار بعد از آن قضیه سراغ دفترچه وام را گرفتم هر بار عذری آوردسال گذشته از بانک تماس گرفتند که بجز چهار پنج قسط پولی پرداخت نکرده بعد از چند بار پیغام و پسغام بلاخره به بانک رفت و باقیمانده رو تقسیط کرد اما نش
1) آلبوم های عکس قدیمی رو آوردیم نگاه کنیم. یه عکس از فاصله دور گرفته شده بود. یهو با انگشتاش میخواست عکس توی آلبوم رو زوم کنه! o_O
 
2) میگه رفته بودیم رستوران. منوی غذا رو برداشته هی با انگشتش نوشته های منو رو میخواسته بکشه بالاتر تا بقیه منو بیاد تو صفحه! O_o
 
3) رفته بودم مسجد واسه نماز جماعت. جایی که ایستاده بودم دقیقا مرز بین دو تا فرش بود که یه ذره بینشون فاصله افتاده بود. خانم کناریم گفت اینجا جات خوب نیست پاهات درد میگیره. گفتم نه خوبه راحتم.
امروز تهران بودم
شهر مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا و آزار دهنده تر از همه خشک است.
برای منی که در شهری با رطوبت میانگین ۷۰ درصد زندگی میکنم این حجم از خشکی اذیت کننده ست.
دکتر گفت از این به بعد باید بیشتر مراقب خودم باشم.گفت مگه چندسالته؟ مشروب میخوری؟» گفتم اره
گفت با چی میخوری مشروبو؟» گفتم با نوشابه مشکی 
گفت پسرم این کارت بسیار احمقانه است.مشروب را با آب سیب بخور.معده برگشت پذیر نیست.توی بیست و خورده ای سالگی این بلارو سر خودت آوردی به آین
یه بار دیگه هم بهش گفتم حرفات اصلن شوخی نیستن بلکه یه نوع مسخره کردن به حساب میان!
بهش گفتم باهرکی میخوای شوخی کنی شوخی کن من خوشم نمیاد
خیلی هم جدی بهش گفتم اما باز امروز جو گیرشد توی جمع یه حرفی زد بشدت بهم برخورد و پاشدم رفتم. حالا شاید که اومد دنبالم و حرف هم زدیم خیلی عادی و بازم بهش گفتم شوخی چرت و پرت نکن اما تصمیمم قطعی شد رابطه صمیمی ای نداشته باشم باهاش
هرکسی ممکنه از یه چیزی بدش بیاد منم از مسخره کردن و شوخی کردن بشدت بدم میاد و هرکس
من صبوری میکنم صبوری میکنم صبوری میکنم صبوری میکنم بعد وقتی می بینم مورد قدرشناسی قرارنگرفتم رها میکنم.
مهندس داره از ایران میره گفته بیا مجموعه ی ما کار کن تا هستم؛ گفتم قول دادم. تعهد دارم به کارفرمام. گفت بی مزایا و با حقوقی که با مبلغش شبیه رایگان کارکردنه . گفتم مثل ازدواجه؛ آدم وقتی بعد از ازدواجش یه آدم بهتر می بینه که قراردادش رو فسخ نمیکنه. گفت آدم باید به خودش پایبند باشه. گفتم آدم خودش رو در بقیه می بینه و به اون تیکه های اشنا
 
 
در لوح و قلم شاهد آثار کتاب استسر منزل و مقصود گهربار کتاب استتاریخ اگر ثبت شده در صف ایامتصویر ُرخش در خور گفتار کتاب استرب ازلی نور جلی بر قلم آموختبنویس که این دفتر پر بار کتاب استدر عرش قلم قامت خود تا که بیاراستبر سجده سر آورد که دلدار کتاب استهر نکته که بر چهره آثار نشستهدر سینه لوح همدم و معیار کتاب استاعجاز حقیقت بطریقت دو رقم زداوّل به قلم بعد به رخسار کتاب استدر حرکت هر ذرّه چه در عرش و چه در فرشمنقوش سخن سینه پر کار کتاب استهر نک
کاترین گفت این یارو رو از کجا می‌شناسی؟ [یارو کور بود]گفتم با هم د‌وست شدیم. گفت انگیزه‌ش چی بوده که با آدم یبسی مثه تو دوست شده؟ گفتم اون واقعاً انگیزه‌ی خاصی نداشت. انگیزه از طرف من بود. گفت باریکلا، چقدر اجتماعی شدی. گفتم ببند. اتفاقی باهاش آشنا شدم. سر اون خیابونه. چی بود اسمش. توی توحید میانی ایستاده بود. اسم خیابون رو یادم رفته. دو تا اسم داره. فکر کنم یکیش شهید روغنی باشه. به هر حال، اونجا یه حالت سه‌راهی وجود داره که چراغ عابر پیاده
به نام خدا
 از خیابان ما تا میدان اصلی شهر، حدود ده دقیقه با تاکسی فاصله ست. امروز ظهر که برای رفتن به مدرسه سوار تاکسی شدم، راننده پرسید: همیشه این مسیر را چقدر کرایه میدید؟ گفتم: دو هزار تومان. گفت اما من تاکسی متر زدم. گفتم: باشه. 
ادامه مطلب
باز قلم در دستم میلغزد که چه کنم چه نکنم چه بنویسم و چه ننویسم پنجره اتاق را باز میکنم تا شاید هوا عوض شد  اما هوای دلم عوض شدنی نیست پس از برای دلم دنبال هم نشینی میگردم  هم نشینی که تکراری نباشد همنشینی که بر خلاف من پر از شور و تکاپو است و بر خلاف ریتم کند زندگی پر سرعت بی ایراد و لمس شدنی حس شدنی خنک یعنی باد بی سرزمین بی سقف بی انتها بی بمبست متنوع به او گفتم که من را از این جا ببر ببر جایی دیگر گفت تا به حال به خودت در آیینه نگاه کردی خرس گنده
ای نام تو بهترین سرآغاز / بی نام تو نامه کی کنم باز ؟
(به نام ایزد هستی) سلام !
اگه بگم اولین تجربه وبلاگ نویسیمه دروغ گفتم !
و احتمالا اگه بگم هم خودتون میفهمین که اینطور نیست به هر حال نحوه نوشتن یکی که اولین روز وبلاگ نویسیشه با یکی که تقریبا یه مدت طولانی وب نویسی میکنه فرق داره :)
انیوی نمیخوام از گذشته بگم چون یه مدتی بود نمینوشتم و الان که حس میکنم نیاز دارم دوباره دست به قلم بشم گفتم بذار یه جای جدید بساطمو پهن کنم :دی
خلاصه گفتم یه چی بگم ب
بهتون گفتم امروز دانشگاه نرفتم؟
امروز دانشگاه نرفتم
خب؟چراااا؟
چون داداش امروز .بعد اذون صبحی با موهای اشفته و پریشون تو چارچوب در اشپزخونه ظاهر شد .گفت هاااا ؟چته بیداری ؟گفتم دیگه نمیخوام‌بخوابم میخوام‌برم دانشگاه .
یه ذره فک کرد گفت ترم‌چن بودی؟گفتم دااااداااش !۵ دیگه.تو نمیییدونی؟
گفت پرسیدم که بری خجالت بکشی خواهرمن.!ترم ۵ این موقع روز این موقع ماه میره دانشگاااااه؟؟؟میخوای بری در و دیوارو نگاه کنی؟؟؟
دیدم راس میگه .گفتم آخ
هیچ فرقی
تاکید میکنم هیچ فرقی
بین حزب محافظه کار و لیبرال کانادا نیست
و حتی بین گرین و ان دی پی
چون سیستم کمونیستیه و همه از یه قماشن و فقط دو سه نفر رو علم کردن مثل مترسک که مردم بین بد و دتر به بد رای بدن.
 
ولی باید بگم که لیبرالا یه درصد عقب تر افتادن!
 
یه درصد!
 
احتمالش هست که اون یارو بود؟ همون اندرو شیر که گفتم داشت میگفت هم جنس گراها رو باید نابود کرد؟ اون انتخاب شه.
 
گفتم خبرتون کنم.
سه روز میشه که نديدمش و دیگه هم نمیبینمش.
همین الان باهاش صحبت میکردم.
یهو دلم خواست صداش کنم و بهم جواب بده.
احمقانه بود.ساعت ۵ صبح بهش پیام دادم،صداش زدم
بعدش نوشتم کاش الان جواب بدی.
گفت جانم.
شروع کردم تعریف کردن این دو سه روزی که باهم حرف نزدیم.با ذوق تعریف کردم.همه چیو گفتم و اونم با اشتیاق جواب میداد و ری اکشن نشون میداد.
گفتم تو چخبر،چیکارا کردی؟
گفت دلم تنگ شده رفیق.گریه کردم و همین
خواستم بحث‌رو عوض کنم که غمگین نباشیم.گفتم امشب رو ب
امیررضا، یادته شب جشن فارغ‌التحصیلی بهم گفتی بیا آهنگ‌های امشب رو بهت بگم؟ بعد هم گیتار رو برداشتی و گفتی به هیچ‌کس نگفتم آهنگ‌های امشب چیه، فقط به تو می‌گم. رفتیم توی اتاق تالار و تو نشستی روی صندلی و من سرپا وایسادم و تو شادمهر خوندی و یکی دو تا آهنگ دیگهمی‌خوام از چیزی به نام "تغییر" بگم و تو رو وصل کنم به چِن‌ها و سوئد. چن‌ها از چین اومده ایران و زبان روسی می‌خونه. مثل اینه که من از ایران برم کامبوج و زبان آلمانی بخونم! امروز توی خوابگ
عمه دیوووونه ام کرد.
اول که اومده بیدارم کرده بلند شو من اومدم.
بعدشم که کلی فخر و مباهات کرد به اینکه دختر برادر شوهرش علامه قبول شده .مشاوره .هوووو هووووو.
بعدشم که کلی به پسرش نازید که امسال میخواد آزمون وکالت ثبت نام کنه .دانشگاه آزاد خونده.اونم بعد از دوسال‌پشت کنکور موندن تو رشته تجربی و آقای دکتر دکتر .دکتررررر صدا کردنش .تازه تموم نکرده ترم ۷ ه !میگه امسال میخواد بترکووونه .آقای وکییلم!
بعدشم من با ریخت و قیافه آشفته با موه
برای تحویل لیست غایب ها رفتم پایین که ديدمش. اسما، دختر درونگرای خوش چهره ای که ترم پیش شاگردم بود. برای این که زود برگردم به کلاس عجله داشتم اما وقتی بهم سلام کرد ی لحظه مکث کردم و براش با لبخند دست ت دادم. پنج دقیقه بعد از اینکه به کلاس برگشته بودم، در زدن. فکر کردم از همون غایباس که با تاخیر اومده ولی وقتی در رو باز کردم مسئول موسسه رو دیدم که اسما رو آورده دم کلاس من. گفت میگه تیچرش شمایین». بهش که نگاه کردم چشاش پر اشک بود. بغلش کردم و گفت
به مامانش گفتم روزایی که تو نیستی این صبحانه نمیخوره. چی کار کنم؟
گفت از خواب که پاشد صبحانه شو سریع آماده کن که فرصت نکنه هله هوله بخوره. و دیگه اینکه بهش دو تا پیشنهاد بده انتخاب کنه. مثلا، نون و کره عسل؟ یا تخم مرغ آب پز؟.
صب صداشو از اتاق خواب مامانش اینا شنیدم. دم دمای صبح پاشد یه لگد به من زد و رفت تو اون اتاق.
داشت داد میزد که: مامااااااان! مامانمممم! مامانمو میخواااام!.
از جا پریدم و رفتم پیشش و بهش گفتم: عزیزم مامانت رفته بیرون و من هستم
دیوار آجری بود و سوراخ‌های بسیار داشت و سگ، آلت خود را حریصانه در سوراخ‌های سیمانیِ بین آجرها فرو می‌کرد و از درد، ناله می‌زد و از لذت، نفس‌نفس می‌زد. درد و لذت، ناله و اصرار. با خود گفتم که بیش از این نمی‌تواند دوام بیاورد، نفس‌های پر از هوسش صدای خس‌خسِ دلهره‌آوری به خود گرفته بود.ترسیدم،گفتم سگ.با پوزه‌ای باز و پاهایی لرزان سوی من نگاه کرد آلتش آخته و خونین در سوراخ پنهان بودگفتم سگ. تو را چه شده است؟ دمی آرام‌گیر. سگ‌ با چشم‌
هوالرئوف الرحیم
امشب برداشت به مامانش گفت.
کلی قاطی کردم.
نگاهمم نمی کرد که لیچار بارش کنم.
گفت: "لازمه".
بعد که دید حسابی قاطی کردم به مامانش گفت که به کسی نگن.
اومدیم خونه و هیچی بهش نمی گفتم. فهمیده بود دیگه! چی بگم؟
در گوشم گفت: "به مامان گفتم به کسی نگن".
گفتم: "نمی دونم چرا انقدر فراموشکار شدی. 
اگه ماشین ترکید مشهد بخاطر دونستنشون بود اگر سفر قبلی خوش گذشت از ندونستنشون بود.
سفر کیش اون سال، رفتار فلانی تا وقتی نرفت و پاراسل سوار نشد، باهام چ
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب