نتایج پست ها برای عبارت :

دی حوصله د نیرم بچو

بی لشکریم حوصله ی شرح قصه نیست         فرمانبریم حوصله ی شرح قصه نیست
    با پرچم سفید به پیکار می رویم    ما کمتریم حوصله ی شرح قصه نیست
    فریاد می زنند ببینید و بشنوید    کور و کریم حوصله شرح قصه نیست
    تکرار نقش کهنه خود در لباس نو    بازیگریم حوصله ی شرح قصه نیست
    آیینه ها به ديدن هم خو گرفته اند    یکديگریم حوصله ی شرح قصه نیست
    همچون انار خون دل از خویش می خوریم    غم پروریم حوصله شرح قصه نیست
آیا به گوشه ی چشم سیاه دوستپی می ب
بی‌لشگریم! حوصله‌ی شرح قصه نیست فرمانبریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار می‌رویمما کمتریم! حوصله‌ی شرح قصه نیست
فریاد می‌زنند ببینید و بشنویدکور و کرّیم! حوصله‌ی شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه خود در لباس نوبازیگریم! حوصله‌ی شرح قصه نیست
آیینه‌ها به ديدن هم خو گرفته‌انديکديگریم! حوصله‌ی شرح قصه نیست
همچون انار خون‌دل از خویش می‌خوریمغم پروریم! حوصله‌ی شرح قصه نیست
فاضل نظری
#گرانی بنزین و همه چیز
ديگر حوصله ام با من همکاری نمی‌کند، می‌دانم خسته است، به استراحت نیاز دارد، اما اکنون، در این سن، نه، اصلا حوصله ی عزیزم، همکاری لازم را با اینجانب به عمل آور، پس از مرگم به اندازه ی کافی وقت برای نبودنت هست.تو با این کم کاری ات به زندگی ام، به خودم ضربه میزنی، نزن جانِ من، نزن
 
سلام
من هستم
کم هستم
و کمی خسته م
ببخشید که ديگه حوصله بلاگ بازی ندارم، حوصله شلوغ کاری ندارم، حوصله کامنت بازی ندارم. حوصله هیچ کاری ندارم.
نق نمیزنم،
غر نمیزنم،
کاملا بی تفاوتم
و معنی ش این نیست که برام مهم نیستین ( البته بعضیا که از اولم مهم نبودن همچنان مهم نیستن )
فقط این که عوض شدم کمی
دوز خوشحالی م کم شده
دوز بی تفاوتی م بیشتر شده
یخ شدم
اینا اعترافات سنگینیه ها از کنارشون به راحتی نگذرین :))
im a monster
می دونم و بازم اهمیتی نمیدم آه .
فکر می کنید چرا وقتی آدم بیکار می شه، برای خودش کار می تراشه؟ چرا آدم ها به بازی های کامپیتوری علاقمندن؟ چرا گاهی بی حوصله و بی انگیزه می شیم؟
دلیلش این هست که نفس (روح) انسان احتیاج داره به یکسری اهداف برسه. چالش یکی از نیازهای اصلی انسان هاست. خدا ما رو اینجوری آفریده. این صفت رو با ديگر صفات اگر در نظر بگیریم، می بینیم خدا ما رو جوری آفریده که خودمون رو تکامل بديم و به پرستش او برسیم.
موقعی که بی حوصله شديد، به این موضع هم فکر کنید!
استرس و اضطراب خیلی زیادي دارم
پایان نامه این سخت ترین سخت ها
هنوز به هیجا نرسوندمش
اون به کنار باید برای آزمون زبان هم خودمو آماده کنم
از استرس زیاد دست و دلم به هیچ کاری نمیره
شديدا بی حوصله ام
به حدي بی حوصله ام که دلم نمیخواد برم حتی حموم
دلم میخواد فقط بخوابم.
 
چقدر این روزها بی حوصله گی در من خانه زاد شده ؛
دلگیری تمامِ ورودي های چشم هایم را بلد شده است.
دلتنگی ها به شکلِ مضحکی به پریشانی ام میخندند.
میخورند ؛ 
میخوابند ؛
و رختِ خوشحالی را در دلم میشورند و آویزانِ دلم میکنند.
از تن و بدنم انگار خیالِ بیرون رفتن ندارند.
چقدر این کوچک های بی حوصله ؛
به زندگی ام وفادار چسبیده اند.
که خیالِ تنها گذاشتن ام را با خوش خیالی هایِ رنگی ام ندارند.
همه که شبیه هم نیستن. عکس های قديمی را نگاه می کنم. خنده ها، شادي ها. کتاب هایم دور و برم. در قطار آدم های فراوانی هستند. آدم هایی که احساس می کنم حوصله شان را ندارم. زن و شوهری که تند و تند تخمه می خورند و پسر ده دوازده ساله شان چند صندلی جلوتر نشسته است و گاه می آید و با صبوری به آن ها نگاه می کند و من نگاهشان می کنم. زن هراز گاهی بر می گردد و نگاهم می کند. شهر قدس یا کرج سوار شده اند اما وقتی مامور قطار برای گرفتن پول می آید به روی خودشان نمی آورند
خسته ام ?. نه هر‌چه فکرش را میکنم من خسته نیستم .چون کاری انجام نداده ام که به خاطرش خسته شده باشم .احساس تنهایی میکنم?.نه ، احساس تنهایی هم نمیکنم. بی حوصله ام ?.نه ،ینی شاید. حوصله ی درگیری با چیز هایی که دوست ندارم را ندارم .دلتنگم?.اره، من دلم برای خیلی چیز ها تنگ شده .حتی برای چیزهایی که در زندگی ام هرگز نبودند. دلتنگی دلیل خوبی برای بی حوصله بودنه?.من نمیدونم . و فکرم نمیکنم اینطوری باشه دلم خیلی چیزا میخواد ولی هیچکدومو ندارم . ینی هس
ط دسته دار گفت فردا حدودا ده و نیم یازده میاد دنبالم که بریم باشگاه . چه باشگاهی؟ نه درستش کلاس رقصه ؛ میخوایم بریم زومبا . من تا حالا زومبا رقصیدم؟ نه! استرس دارم؟ اره صد البته :/  حوصله چی؟ حوصله دارم؟ خیر بازم معلومه که نه ولی ديگه چه کنم گفتم بریم ببینیم چی میشه :|
یک فکری به ذهنم میرسد.واکنش های شیمیایی در نورون ها.رسیدن قدرت به انگشتان و زدن دکمه ها روی کیبورد.
حوصله ات سر میرود.می آیی که به من سر بزنی.میخوانی.تحریک سلول های بینایی.واکنش شیمیایی در نورون ها.تحلیلِ فکر های من.
میخواهم فکر هایم را برایت بنویسم.از اول تا آخرش.بدون اینکه چیزی را جا بیاندازم.حوصله ام سر میرود و نمیتوانم بنویسم.واکنش شیمیایی در نورون ها.میخوابم.
منتظر من میمانی.دلت برایم تنگ میشود.منتظری که چیزی بگویم.نمیدانی حوصله ندارم.در
سلام . . . تا حلا این ضرب المثل رو شنیديد که میگن "ماهی رو هروقت از آب بگیرید تازه است ."
این ضرب المثل تنها جایی بکار می ره که آدم فرصت داشته باشه . . .
از این رو اگر مردي که پیری که در دنیا خیری نديده باشد که برایش این ضرب المثل رو تعریف کنیم با حسرت میگه "ما فرصت ماهی گرفتن داشتیم ولی حوصله شو نداشتیم ، الان حوصله شو داریم ولی ماهی ديگر نیست. . . "
پس تا زمانی که ماهی است بگیرید و گر نه ماهی ها تموم میشن . . . از همین لحظه برای کار هایی که حوصله شو نداری
سلام . . . تا حلا این ضرب المثل رو شنیديد که میگن "ماهی رو هروقت از آب بگیرید تازه است ."
این ضرب المثل تنها جایی بکار می ره که آدم فرصت داشته باشه . . .
از این رو اگر مردي که پیری که در دنیا خیری نديده باشد که برایش این ضرب المثل رو تعریف کنیم با حسرت میگه "ما فرصت ماهی گرفتن داشتیم ولی حوصله شو نداشتیم ، الان حوصله شو داریم ولی ماهی ديگر نیست. . . "
پس تا زمانی که ماهی است بگیرید و گر نه ماهی ها تموم میشن . . . از همین لحظه برای کار هایی که حوصله شو نداری
این هفته اگه نمیرفتم دانشگاه بهتر بود اصلا! دوشنبه که نرفتیم واسه آلودگی. سه شنبه آز رو نرفتم، هوش رو رفتم که بچه ها گفتن زیاد درس میده و تشکیل نديم. بعدي رو هم نمونديم و با شیوا رفتیم کافه. هوا خیلیییی سرد بود. ما هم شیک نوتلا خورديم و براونی شکلات داااغ. 
چهارشنبه که امروز باشه هم کلاس اولی با استاد بد بودم و حوصله هم نداشتم ؛ واسه همین سوالاشو جواب نمیدادم و گوش‌ نمیدادم زیاد. اخر یه سوالو جواب دادم؛ استاد گفت از معدود ادمایی که توی کلاس جوا
الان که دارم فکر میکنم،می‌بینم خیلی کم حوصله و بیحال شدم.
امروز ساعت ۲ظهر از خواب بیدار شدم ، ناهارمو خوردمو دوباره اومدم توی تخت تا بخوابم:/ ، اگه میخوابیدم عصر ساعت ۷ بیدار میشدم تا ۹ و دوباره میخوابیدم:/!!
چه این وضعیه؟ چرا انقدر خسته و تنبل شدم؟ 
واقعا با چه امیدي میخوام برم مدرسه؟
 با پتو و بالش برم؟-_- 
الانم که دارم می‌نویسم به زور چشمامو باز نگه داشتم حوصله هیچ کاریو ندارم ، راستش اگه نت داشتم ، شاید میشد یه جوری از بی‌حوصلگی در بیام 
ا
به نظر میاد حدود سی تا چهل سالگی جاییه که آدما دارن یاد می گیرن تعادل برقرار کنن، در نتیجه اونــــــــــــ.قدرا ديگه care نکنن. 
انگار یاد می گیرن که threshold هاشونو کجا set کنن و ديگه اونقدری وقت و حوصله هم ندارن :دي
یعنی اگه این threshold ها رو نذارن، اونقدر صبر و حوصله نخواهند داشت.
یه جورایی اولویت بندي کردن.
شایدم نه، فهم اینکه کدوم بخش از احساس درگیر شده و داره فعالیت رو هدایت می کنه. و درست هدایت کردنِ فعالیت.
من که دومی رو بیشتر دوست دارم، بهتره ف
علی سرزعیم-تحلیل‌گر اقتصاد
 
⏰زمان مطالعه: ۴ دقیقه
 
⭕️دو کشور را تصور کنید. کشور اول کشوری است که در آن معلم حوصله ندارد همه ساعت را تدریس کند، کارمند حوصله ندارد همه ساعت کار کند و کار مراجعه‌کننده را راه بیاندازد، استاد حوصله ندارد منابعش را به روزرسانی کند، دانش‌آموز و دانشجو پیوسته تمنا می‌کند که حجم مطالب تدریس شده کمتر شود تا امتحان آسانتر شود، پلیس حال ندارد تا گشت‌زنی دقیقی انجام دهد تا مجال کمتری برای دزدي ایجاد شود و بیشتر ب
چند وقته که حالم اصلا خوب نیست. این روزا حوصله هیچی رو ندارم
 خسته‌ام از این شرایط مسخره که توش گیر کردم
حس و حال درس و دانشگاه رو که اصلا ندارم و بیشتر کلاسام رو نمیرم
فعلا فقط دارم ورزشمو ادامه میدم و البته به خاطر شرایط بد زندگی خوابگاهی خیلی اذیت میشم،میخواستم بهمن برم مسابقه اما ديدم با این اوضاع زندگی فعلا بیخیال مسابقه باشم سنگین‌ترم 
 

با شوهر بی‌حوصله چگونه رفتار کنیم؟
 
  
نحوه‌ی برخورد با همسر بی‌حوصله
 
اگر از بی‌حوصلگی‌های همسرتان گله دارید و نگرانید که این بی‌حوصله بودن دلیل بر سرد شدن از رابطه و دوست نداشتن شما باشد، باید بگوییم دلایلی بسیاری می‌تواند سبب بی‌حوصله بودن همسرتان باشد. در این مقاله به عواملی که می‌تواند باعث بی‌حوصلگی مردان در زندگی مشترک شود و راهکارهایی برای برخورد و بهبود آن پرداخته‌ایم. با بیتوته همراه باشید.
عوامل بسیاری از جمه بی حوص
اینجا بارانی است و گربه ی توی حیاط از اینکه پاهایش خیس شده به نظر می‌رسد احساس بدي دارد :/ و بیشتر از همیشه ناتوانی انسان در درک رفتار گربه ای دارد خودش را نشان میدهد :/ 
عصر قرار بر سفر اجباری ای است به یزد :| و مرا میل سفر نیست :|چون که آنجا زمستانها خیلی سوز می آید و من یادم است که یک وقتی که زمستان از همین اجباری ها:/ رفته بودم ، نمیشد توی خیابان ایستاد :| حس میکردم حتی کلیه ها ی درون بدنم هم می‌لرزند :/کلا مرا میل سفر به یزد نیست :/ آب و هوایش به من
خسته شدم
از آدمای اطرافم که همش ازم انتظار دارن و هیچکدوم درکم نمیکنن
خستم از ادمایی که هربار واسه گله و شکایت رفتم سراغشون تا حرف بزنم
همیشه منو محکوم کردن
خسته شدم و ديگه حوصله ندارم
کاش یکی بود میفهمید
میگفت اره حق با توست
شديدا به یکی نیاز دارم که منو بلد باشه
که حتی اگه کاری خلاف میلم ازم میخواد، بلد باشه چطور ازم درخواست‌کنه
که به زور اون کارو‌ انجام ندم
درک نشدن
نفهمیدن
انتظار داشتن
محکوم بودن
اینا تحملش سخته
بخصوص وقتی که مجبور باشی
با حال خیلی بدي که اثرات مصرف داروهام بود یکماه رو سر کردم بدون انگیزه بدون تلاش بدون برنامه ولی بعد از مصرف نکردن حس خوبی دارم و دوباره برگشتم به زندگی خداروشکر این آخرین دوره بود حالا می تونم راحت زندگی کنم.
حال و حوصله ها همه گرفته و ناامید و نگران خداروشکر که کنکور دارم و حداقل اونقدر حال و هوام درگیر این مسائل نیست.
این هفته قشنگ ترین هوا رو داشتم همش برف و بارون ولی نزديک یک ماهی میشه که از خونه بیرون نرفتم برای گردش فقط آزمون میرم دوهفت
امروز یه دوستی خونه مون اومده بود  که بحث کردن باهاش باعث می‌شد اولش بخندم آخرش از خنده زیاد گریم بگیره. یه تیکه از حرفاش برام جالب بود، گفت از فصلا خسته شده، از اینکه این همه بهار وتابستون و زمستون اومد ورفت
ديگه حوصلش سر رفته.بعد که بیشتر باهاش حرف زدم ديدم این ویژگی مشترک همه مون هست که هر روز بچگی انگار به اندازه یه هفته تو بزرگ سالی مون دير می گذره:) یکی از اقوام خانوادگی مونم تو سن 38 دوباره حامله شد. همش دارم با خودم میگم عجب حوصله ای داره
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یاصاحب امان ارواحنافداه♥️
یاصاحب امان عادت کرده ایم به نبودنت،به شکستن دلت.!!!
عادت کرده ایم که هرروز از شیطان پیروی کنیم و از شما غافل باشیم!!!
عین بچه های کوچک نمیفهمیم که اگر میدانستیم الان شما در کنار ما بودين!!!
نه حوصله صبح زنده داری داریم و نه حوصله درد و دل باشما!!!
یادمان رفته کی هستیم،ازکجاآمده ایم،درکجاییم و به کجا میرویم.
یادمون رفته شما کی هستین!!!
یادمون رفته داریم چیکارمیکنیم،بندگب شیطا
به دفتر استادم وارد می‌شوم با کنایه بعضا تکراری روبه‌رو می‌شوم که پیش ما نمی‌آیی و همیشه با ديگران انگار هستی. می‌توانم حدس بزنم این طعنه از کجا می‌آید از اینجا که چند روز پیش چند ساعتی را در دفتر استاد ديگرم گذرانده‌ام و بر سر کارهایمان کمی با هم اختلاط کرده بوديم. کاش می‌توانستم بی‌پرده حرف‌هایم را بزنم اما چه می‌شود کرد بهرحال نه دوست دارم حرمتی را بشکنم نه حوصله‌ای مانده برای زدن برخی حرف‌ها و نه سیستم حوصله و وقت شنیدن برخی حرفه
بابا میگه : گُر اینترنتین باغلیب لَه گور نه طز یاتلار 
من اصلا به هیچ ورم نیس که نت بستن چون خودم واسه همچین روز های آماده کردم . حتی واسه خیلی بدتر از این مثلا اون دي ماه لعنتی که قرار  سر برسه . هر چی که فک میکنم عقلم جای بند نمیده یه سری آدم بدون هویت دارن واسمون تصمیم میگرین . ديدي یه وقتی یه سری آدم ها هستن یه دفعی تصمیم میگیرن یه حرکت فوق انقلابی بزنن بدون هیچ بررسی . بعدش فقط گند میزنن . من نه  چپی هستم و نه راستی . من فقط چند سالی هستش که حوصل
نمی دونم چی میشه که گاهی دلم نمی خواد توی این وبلاگ بنویسم و مدتها بی خیالش میشم . ولی بعد یه موقعی هم هوس می کنم بیام اینجا بنویسم . 
مشغله های زندگیم خیلی زیاد شده . خیلی خسته میشم . توانم کم شده . ديگه انگار حوصله و توان روحی هم ندارم برای خیلی از مسائل . 
چند روزه که اصلا توی یه حال عجیبی هستم . از روز اخر خرداد ریختم به هم . هی سعی می کنم بی خیال باشم و غرق بشم توی همین روزمره های زندگی . ولی گاهی به خودم میام میبینم یه اندوه عمیق و عجیبی
سه روز هست نديدمش و ديگر مثل قبل ديوانه نشده ام یا نرفته ام داخل پی ویش و بگویم دلم برات تنگ شده بعد اون هم با خونسردي تمام بنویسد ای بابا.وقتی فقط مینوشت ای بابا اعصابم خورد میشد انگار تمام غرورم را له میکرد بعد با خودم فکر میکردم مگر میشود اون آدمی که وقتی بهش گفتم اصن ديگه نه من نه تو زد زیر گریه حال نبود من برایش اینقدر راحت باشد پس تکلیف این عشق چی میشه این وسط؟ نمیخواهم این پست را به موضوع عشق ربط دهم یه پست منحصرا برای عشق مینویسم. داشتم
ازون جایی که من خیلی آدم با حوصله ای هستم :/ و عاشق سریال مریال:// یه انیمه ی ۳۶۶ قسمتی رو میخوام ببینم:/ ولی خب درست در همین لحظه که این رو نوشتم یادم اومد که بهم گفته بود ساوت پارک رو ببینم و من چون اصن حوصله ی چیزای طولانی رو نداشتم نديدم :/ و الان نمیتونم با خیال راحت برم بِلیچ ببینم :// و اصن من هر کاری میکنم حتما باید یه چیزی توش باشه ://این مازوخیستی از کجا نشأت میگیره?:// به طور کلی ا هر چی باعث میشه آدم حسای مسخره پیدا کنه متنفرم :/ ا آهنگ چِلْسی م
ازون جایی که من خیلی آدم با حوصله ای هستم :/ و عاشق سریال مریال:// یه انیمه ی ۳۶۶ قسمتی رو میخوام ببینم:/ ولی خب درست در همین لحظه که این رو نوشتم یادم اومد که بهم گفته بود ساوت پارک رو ببینم و من چون اصن حوصله ی چیزای طولانی رو نداشتم نديدم :/ و الان نمیتونم با خیال راحت برم بلیچ ببینم :// و اصن من هر کاری میکنم حتما باید یه چیزی توش باشه ://این مازوخیستی از کجا نشأت میگیره?:// به طور کلی ا هر چی باعث میشه آدم حسای مسخره پیدا کنه متنفرم :/ ا آهنگ چلسی ماند
اصلا حوصله ی خودمم ندارم و دوست دارم آزمون فردا کنسل شه !!!!
ایشالله بشه !!!!
میشه خدا یعنی ؟!!!
دوست دارم فردا رو تا لنگ ظهر بخوابم.!
+ از اینکه به 17 تکه ی نا مساوی به دست مامان تبديل بشم جرئت نمی کنم آزمون فردا رو جیم بزنم:/ ولی خداییش فردا حوصله آزمون نیست.اونم بعد یه هفته قطعی اینترنت که دسترسی من رو به خیلی از منابعم قطع کرد :/  تازه همین ديروز فهمیدم که اگه آدرس سایت های ایرانی رو بزنی باز میشن ! فکر میکردم همه قطعن !
یادم باشه آدرس ها رو بوکمارک
سلام به دوستان خانواده برتر
وقت تون بخیر. شما روزها برنامه تون چیه تا شب؟، چرا من انقدر بی انگیزه و بی حس شدم؟، شما با چی انرژی میگیرین، با چی آرامش پیدا میکنید، چرا من اصلا حوصله رفت و آمد و خاله بازی! ندارم.
اصلا دوست ندارم خونه کسی برم یا کسی بیاد خونم که حداقل تنوعی بشه. مهمونی . تولدي . . اینم بگم که متاهلم و همسرم تحت تاثیر من مجبوره که رفت و آمد نکنه. با وجود اینکه خیلی اهل رفت و آمده. میدونید یه جورایی استرس جمع دارم. یا حوصله ندارم‌. از خ
 
به بدترین حال ممکن حالم گرفته شده ':(
از یه طرف غروب 
از یه طرف اربعین 
از یه طرف حال و هوای پاییز
از یه طرف آسمان ابری 
و 
از همه مهتر حال خودم :(
تو حیاط رو پله ها نشسته بودم یه آن یاد بچگی هام افتاد یاد بازی های کودکانه و از همه 
بازی های کودکانه یاد بازی این دختر اینجا نشسته گریه میکنه افتادم و تمام دنیا انگار 
رو سرم آوار شد .
یاد مادرم و داییم افتادم و یاد آرزوهای مادرم .
یاد بچگی هام خوشی هام  یاد حرفای دلنشین مادرم یاد خنده های دایی و مادر
مکانهای زیادي برای ديدن پارچه های پرده ای وجود دارند که میتوان از آنها خریداری کرد ولی معمولا فروشنده ها حوصله ندارند که کل پارچه ها را به مشتریان نشان دهند پس بهتر است به یک فروشگاه آنلاین اینترنتی مراجعه کنید و همه نمونه ها را با حوصله مشاهده فرمایید،پارچه های پرده ای روز و مدرن مثل حریرهای زیبا ،مخمل های رنگارنگ و ساتن های طرحدار و .بیش از چند صد نوع پارچه پرده ای در بازار موجود میباشدکه هر فروشگاهی نمیتواند همه را داشته باشد و از طرفی ب
برف شروع شد .خیلی ناز داره میباره!
.
یه عالمه درس دارم و حوصله ندارم و این قصه سرانجام خوبی نداره اگه به این منوال پیش بره!
.
چی میگم؟
.
بدون من هوا سرده .الان گرمی نمیفهمی!
.
عکسایی توش لبخندم از این گوش تا اون گوش کشیده شده و همه یه جوری میخنديم که انگار هیچ چیز ناجوری تو دنیا وجود نداره رو دوست دارم.ینی نمیدونم دوست دارم یا ندارمهرچی هس برق چشمای مامان توی عکس ‌و خنده ای تمام تلاششو کرده که یه لبخند دلبرونه بشه .هیچ شباهتی به ا
هیچ کسی در این روز‌ها حوصله‌ی شنیدن پند و نصیحت را ندارد. این روند بی حوصلگی تا جایی ادامه دارد که به چاله‌ی مشکلات نیفتاده باشیم و همه چیز عادي پیش رود اما؛ به محض اینکه مشکلات سرِ راهمان قرار می‌گیرد، دنبال کسی می‌گرديم که به ما استراتژی درستی برای حل آن بدهد.ایرنا زندگی: هیچ کسی در این روز‌ها حوصله‌ی شنیدن پند و نصیحت را ندارد. این روند بی حوصلگی تا جایی ادامه دارد که به چاله‌ی مشکلات نیفتاده باشیم و همه چیز عادي پیش رود اما؛ به محض ای
 
یه روزهایی آدم حوصله هیچ کاری هیچ کاری نداره  و حتی حوصله ی خودشم نداره 
 چه برسه به رفتن به خونه پسر نديده ی دختر عموش :|
منی که این آقا رو نه ديدم نه باهاش برخورد داشتم چطور ملت انتظار دارن برم ديدن بچه اش که تازه به دنیا اومده ؟!:|
زنش منتهی همسایه قديمی مون بود الان تو خیابون منو ببینه به زور یه سلام میده :/
اصلا اونبار خونه ی یکی از اقوام بوديم حتی یه دقیقه نیومد سلام کنه :/
 
من موندم چرا خواهرم سعی داره من عذاب وجدان بسراغم بیاد بلکه با خودش
این روزها عجیب حوصله ام سررفته و نمیدونم چیکارکنمتموم کتاب هایی رو که جديدا خریده بودم رو خوندم و تمومشون کردم
از فیديبو کتاب ملت عشق رو خریدم اما حوصلم نمیگیره سرگوشی بخونمش 
تازه ب اشتباهم پی بردم که چرا کتابشو نخریدم و پی دي افشو خریدم:-|
امشب شديدا حوصله ام سررفته و نمیدونم چیکارکنم
یکم پیش خانوادم نشستم ديدم هیچی به هیچی.
اومدم سرکامپیوتر،یکم وب گردي کردم هیچی نداشت و حوصله اینستارو هم نداشتم 
و تلگرامم که سکوت و کور.گفتم بشینم یکم س
پلکم را که روی هم می گذارم شروع می شود. سیل فکر و‌ فکر و ‌فکر. انگار که پشت سدي از بی خیالی جمع شده باشند و همین حالا که بعد از ساعت ها کار و گرفتاری سرت را روی بالش گذاشته ای سد شکسته باشد و تو غرق شده باشی. فکرهای تو ‌در تو، بدون سر رشته، بدون نتیجه، بدون اقدام، فکرهای هر جایی . همین که به یکی شان می گویی خب بی خیال، یا حوصله ی تو یکی را ندارم، فریاد هزار تاشان بلند می شود که من را چه می کنی؟ به من هم می خواهی بگویی بی خیال؟ حوصله من را هم نداری ل
نمی‎دونم چرا تمام پست‎هایی که قبلا گذاشتم و نیم‌فاصله‌هاشون درست بوده؛ به هم متصل شده‌ن! بنده حوصله ندارم برم درستشون کنم به هر روی.
مدت مديديه که آثاری ازم ديده نشده در این جا. واقعیت امر اینه که یا کار دارم؛ یا اگه کار دستم نیست بی‌حوصله و خسته و شل و ولم! تو این فاصله دوتا دندون عقل هم جراحی کردم و جراحی دوتای ديگه مونده! خلاصه اخبار همین بود، و این که تازه شروع کردم برای ارشد درس بخونم. فقط برام دعا کنید که دانشگاهی که می‌خوام، پرونده‌
سامانه بیان یا همین بلاگ دات آی آر خودمان سامانه ی خوبی است و مثل خیلی از بلاگر های داخلی که درجا زده اند و دلخوش به کاربران زیادشان کرده اند نیست. هنوز دلم می خواهد بیشتر وبلاگ بنویسم دغدغه هایم را بدون ترس از تمسخر بنویسم . 
ی نوشتن هم انگیزه می خواهد هم حوصله من هم فعلا حوصله ندارم . دوست دارم به ادامه تحصیل فکر کنم دوست دارم زبانم را بهبود ببخشم دوست ندارم درجا بزنم . اما انگار تاهل و اشتغال و پدر بودن آن قدر بیست و چهار ساعته هستند که نم
از حاصل عمر به‌هدر رفته‌ام ای ‌دوستناراضی‌ام، اما گله‌ای از تو ندارم
در سینه‌ام آویخته دستی قفسی راتا حبس نفس‌های خودم را بشمارم
از غربت‌ام این‌قدر بگویم که پس ‌از توحتی ننشسته‌ست غباری به مزارم
ای کشتی جان! حوصله کن می‌رسد آن‌ روزروزی که تو را نیز به دریا بسپارم
+ امروز تماما علافی بود. حوصله ام نشد برگردم خونه.
 
+ مجبورا ناهار سلف رو بعد از 4 ماه خوردم. تا همین یک ساعت پیش به توالت در رفت و آمد بودم.:| 
 
+ با دکتر هم ديداری تازه کرديم. خوشم میاد ول هیچکدوممون برا هم تنگ نمیشه :| یک سری از قرص هام رو کلهم قطع کرد که این 7 جلسه باقی مونده پرتو تموم بشه بعد از گذشت چند روز باید برم برا بیوپسی و سونو و سی تی و شمارش و فلان و. :| فکر میکردم خیلی بیشتر از پرتو ها مونده باشه. خودم هم نمیدونم داره این روزا چجوری میگذ
 
میگه من سرویس میشم تنهایی، نمیذارم بری ها! اینام الان میرن، من میمونم و کل امامزاده. 
منم رسما دارم از وسط نصف میشم، ولی راس میگه، دست تنهاس. موندم
حرص میخوره از دست دخترایی که اومدن کمک، میگه برو به اینا یه چیزی بگو، اومدن بازی انگار. میگم زوری که نیست! میگه باشه، ولی برو یه چیزی بگو سریع تر کار کنن. همش میمونه ها!
کلا حوصله قرتی بازی دخترا رو نداره. یه تابلو پاک میکنن یه عکس میگیرن. چایی براشون میبرن، اول عکس میگیرن، بعد چایی میخورن. کلا هم د
یکی دو هفته ی پیش رو تقریبا میشه گفت، افسرده بودم. گیج و بی حوصله، خسته و حساس. خلاصه اوضاع خوبی نبود، تا تقریبا جمعه که بهتر شدم. ارکیده رنگی‌ رو دوباره پیدا کردم.
از شنبه، ورزش های بارداری و مراقبت هایی که هی پشت گوش مینداختم رو شروع کردم. با کوچولوم حرف زدم، و چقدر برای روحیه خودم خوب بود :)
تصمیم گرفتم با وجود تموم سختیش این ترم رو مرخصی نگیرم و خب این یعنی باید تو این یک ماه باقی مونده، پروپزال رو بنویسم تا ان شالله اوایل ترم آینده تصویب ب
وی در خانواده‌ای کم جمعیت چشم به جهان گشود اما از یه جایی به بعد انگار یادشون رفت چجوری باید کنترلش کنن و گهش دراومد.چیز تو هر چی بچه‌ی زر زرو و زبون نفهمه.
پ.ن: قرار بود شروع کنم از دانش خودم در و گوهر بیفشانم منتها حوصله‌ش نبود
 
 
 
 
 
امروز به اندازه ی ديروز خوب نبودم. کمتر کار کردم اما تا ساعت ۱۲ بیدار میشینم به کار. امروز تا الان فقط کتاب خوندم از الان به بعد خورده کاریامو انجام میدم. عصرم رفتم بیرون خرید. یه مانتوی معمولی البته پاییره شد چهارصد تومن :/ خیلی معمولی بودا هرچند سادست و من دوسش دارم اما خب. بیخیال  فردام قراره با مهسا و ساجده بریم بیرون واسه همون رفتم لباس خریدم چون لباس گرمام همه شمالا و نیاوردم هیچی. هوام خب حسابی اینجا سرده. همین کم حرفی منو ببخش. نمیدونم چ
یادم نیست آسمان آرزوهایمان از کی فرق کردیادم نیست چه شدکه دلش خواست بزرگ شودچه شد که ديگر من هم نتوانستم با شیطنت هایم رامش کنم.چه شد که حوصله اش از من سر رفت ودلش هوایی شدچه شد که حوصله ی بودن هایم سر رفت و.دلش خواست بزرگ شود.دلش خواست برای خودش کسی شود.گفت می خواهم برومدل دل کردم برای ماندن و رفتنگفت بیا.پای ماندن نداشتم و پای رفتنم لنگ می زد
گفتم بمانگفت فکرهایم را کرده ام باید برومشاید من هم باید همراهش میشدمکنارش
سلام وصد سلام به دوستای گل پاتوقی خودمممم حال دلتون چطوریاس؟
اولین روز از آخرین فصل پاییزتون بخیرررررر
آذر ماهیا تولدتون مبارک کیا اذرماهین؟؟!!
 
از حوصله نگم براتون که حوصلمون ترکید
گفتم یه پست بزارم یکم بیاید حرف بزنیم باهم بگیم بخنديم دردودل کنیم
نمیدونستم چقدر قراره استقبال بشه  از این پست یا چقدر قراره ضایع بشم ولی خب حوصله ديگه امونمو برید گفتم بیام یه پستی بزارم بیاید کمی باهم حرف بزنیم
 
#کسی خبر نداره اینترنتا کی وصل میشه؟؟؟!!!
#از
میدونى کجاى زندگیم به نظرم غم انگیزه؟
یکى از اون جاها ، اونجاییشه که هیچ کارى ندارم براى انجام دادن، هیچ آرزویى.
من اگه خودکشى میکردم واسه این بوده که هیچ کارى نداشتم ديگه.
همه چیز خیلى باشکوهه و در عین حال تکرارى و حوصله سر بره.
کسانی هستند که بر بختشان زاری می‌کنند.
کسانی هستند که زنده‌اند و بر سر مزار خود گریه می‌کنند.
کسانی هستند که پیش از موعد پیر می‌شوند.
ديگر حوصله‌مان از این زندگی سر رفته




اگر بخت بهتری داشتم.
در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده، آواز نمی‌خواندم!

#الحق_و_والباطل
#سعاد_ماسی







متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن
خیلی ذوق نکنین رفقا و فرزندانم،
کسانی که خیلی پیر درون فعالی دارن،
معمولا فقط همین یه مورد خوب بلدن، یعنی خوب تصمیم بگیرن، خوب برنامه ریزی کنن، و .
بلد نیستن که دل کسی رو به دست بیارن، بلد نیستن صبور باشن (قبلنم توضیح دادم)، بلد نیستن خوب و دلنشین و صبورانه رفتار کنن.
شماها همتون، اعم از دختر و پسر، بابا لنگ درازو ديدين.
ديدين اون جرویس خیلی صبور و قابل اعتماده؟ خیلی صبوره و باهوش.
این قسمت صبر و حوصله رو کسانی که پیر درون دارن، فاقدش هستن.
فکر
هشت، نه سال قبل غزاله هر روز مشکی میپوشید ازش خواستم دوباره خواهر من باشه و پر از رنگ. گفته بود وقتی حوصله نداره که فکر کنه به رنگ‌ها و ذهناً عزادار مساله ای هست سیاه میپوشه. و از اون موقع به بعد من حال غزاله رو با رنگ لباسش فهمیدم. مثل امروز که مشکی پوشیده بود.
 
میخوام بگم، میخوام ازش بگم، از چیزی که بیشتر از هر چیزِ ديگه ای حسش کردم، چه خفیف، چه فاش.
یادِ گذشته بعضی موقع ها برام تلخ و بعضی موقع ها شیرین و بعضی موقع ها هیچی. میگن به چیزی که رفته فکر نکن، اما من دارم دنبالش میگردم توی الآنم، و چیزی پیدا نمیکنم. حوصلم سر رفته. نه اون حوصله ی همیشگی. حوصله ی دلم سر رفته. برای همه چیز، همه چیز های کوچیک و بزرگ تنگه. انقدر که نمیتونم توصیفش کنم. برای چیزهایی که داشتمشون، برای چیز هایی که نداشتمشون. برای کسای
ديروز جایی نوشته بودم: استکان چای تکیه تجریش حالش رو جا آورد و با خودش گفت: یه چیزی میشه بالاخره».
صبحش کارم در جایی به مشکل خورده بود. راستش عمیقا از آن موضوع ناراحت نبودم. فقط دلم گرفته بود. سر ظهر بود داشتم برمی‌گشتم سر کار. از امام‌زاده صالح عبور کردم رسیدم تکیه. خالی بود. نور از بریدگی سقف روی زمین آب پاشی شده می‌افتاد. پیرمردي چای می‌داد و ديرم شده بود. من هم چای خور نیستم. استکانی بود گفتم چای امام حسین را رد نکنم. بیخیال دنیا نشستم رو
ديروز جایی نوشته بودم: استکان چای تکیه تجریش حالش رو جا آورد و با خودش گفت: یه چیزی میشه بالاخره».
صبحش کارم در جایی به مشکل خورده بود. راستش عمیقا از آن موضوع ناراحت نبودم. فقط دلم گرفته بود. سر ظهر بود داشتم برمی‌گشتم سر کار. از امام‌زاده صالح عبور کردم رسیدم تکیه. خالی بود. نور از بریدگی سقف روی زمین آب پاشی شده می‌افتاد. پیرمردي چای می‌داد و ديرم شده بود. من هم چای خور نیستم. استکانی بود گفتم چای امام حسین را رد نکنم. بیخیال دنیا نشستم رو
مدت هاست که چیزی ننوشتممینویسم گوشه کنار ، ریز ریز.یه فیلم ديدم امشب فقط برای اینکه خودم حال خودمو خوب کنم.فیلم رو یکی از دوستام که تازه میخوام سعی کنم باهاش صمیمی شم بهم معرفی کرد.(این نزديک شدن برای خودمه.)راجب مرگ یه برادر که خواهر دوقلوش خیلی بهش وابسته بود و این ماجرا هادلم برای محمدرضا تنگ شده.ديشب هم یه فیلم کمدي ديدم و یه سریال دو فصلی هم ديدم تو این مدت.امتحانا هم نزديکن و فشرده!حوصله ی درس نیست.مثل همیشه!ديگه دارم عادت میکنم که وقتی
کسی که ماه آخر اینترنی خون به دلم کرد و بعد از اینکه استاد یک ماه از بخش آفم کرد تا درس بخونم انقدر زیرآب زد تا دوباره من مجبور شدم برم بخش،پیام داده که خوبی گلی?نیستی دلمون برات تنگ شده خوب درس بخون که رشته ی خوب قبول بشی و پشت بندش کلی گل و قلب.پسر تو خیلی پُر رویی و من خیلی بی حوصله.وگرنه به نوشتن "سلام!" بسنده نمیکردم.
من رسیدم. یعنی خشک شدم تو اتوبوس :/ دلم نمیخواد ديگه سوار بشم هی به مها میگم بیا بیخیالل بشیم میگه نه بریممم. راضی نمیشه :/ فکر کن چند ساعت باید صاف بشینی چه کسل کننده است.نه که شعور نداشته باشما میدونم سفر این چیزاشو داره اما پشت سر هم خب دوست ندارم. ولی این بارم میرم ديگه حرف من میشه قول میدم :دي لابد میگی چه بی ذوقه دختره. اصلا چه ربطی به ذوق داره. اها بفرما خبر بد این که یخچالو باز کرديم فریزرش اب شده :/ کی حوصله تمیز کردن داره :( تازه از سوسکم میت
تقریبا همه میدونن که من یا اکشن نگاه میکنم یا علمی-تخیلی ! ژانر ماشینی مثل baby driver و سریع و خشن need for speed نمیدونم چی میشه !
و خیلی کم پیش میاد که حوصله کنم و فیلم ديگه ای ببینم مگه اینکه مثل ممنوعه یا عاشقانه یه کششی ایجاد کنه که خودمم نمیدونم چیه :-/ 
چیزی که اصلا برام قابل درک نیست اینایین که میشینن سریال کره ای دنبال میکنن! 
من که ديدن فیلم اکشن و تخیلی رو به هر کار تفریحی ديگه ای ترجیح میدم بازم حوصله ندارم دو روز طول بکشه ! برای همین هر ۶ فصل the 100
تو تاریکی شب نشستیم زل زديم به چراغ های کوچک به خانه های پر نور شهر گفتم چی میشد یکی از این خونه ها مال ما بود ‌دلمون خوش بود
دلم اون شب به بودنت خوش بود هرچند که می دونستم رفتنی ،رفتنی است.
دلم گرفته است حوصله نوشتن ندارم .احساس امنیت ندارم
حواسم هست،از نیمه رمضان برایت نگفته‌ام،
از شب‌های قدر،
از آن روزی که بر پروژه و بر من گذشت،
از آن امام‌زاده علی اکبر رفتن ناگهانی،
از مرقد مطهر امام،
از نیمه خرداد،
از آن چهارشنبه عجیب،
از او و آن‌یکی و آن ديگری.
هیچ کدام را نگفته‌ام.
حوصله کن.
1. بازم "آدم گُریز" شدم. 
2. همه فکر میکنن من آدم بده ام، چون مظلوم بازی در نمیارم، چون بخاطر هیچ خری غرورمو نمیشکنم فکر میکنن اون درست میگه و من یه آشغالم. من دوست دارم آشغال باشم تا دورو و مظلوم نما. آشغال بودن بهتره.
3. امروز دو زنگ کامل دستم بی حس شد و با پشم های ریخته به دفترم خیره بودم 
4. ديگه تصمیم گرفتم روزایی که تا 4 مدرسه هستمم برم کتابخونه. حتی حوصله خونه هم ندارم. حوصله اینکه ادمو نمیفهمن. میدونم که قراره دهنم سرویس شه با بعد از ساعتِ 4 کتا
این شب های سرد ومثلا انقلابی
بابا میگه اقای (اسمش یادم نیست) چندسال پیش گفته ما ديگه جنگ نداریم فقط انقلاب پا هارا داریم وانقلابشون داره شروع میشه. 
(انقلاب پا ها) ترکیبشا دوست دارم:) 
و در این ساعتِ سرد که زمینبوی غبار انسان می‌دهد و دلگیر است بسیاربر آنم تا بر هر دری بکوبمو از کسی که نمی‌دانم کیست بخشش بخواهم و همین جا در تنور دلم برایش تکه نان برشته‌ای بپزم 
سزار بایخو 
 
شروع دوران پسا شرقی
میخاستم یه قسمت از کتاب دختری با گ
مثل خری شدم که تو گِل گیر کرده. یا شاید شبیه کسی که افتاده توی باتلاق. 
دست و پا بزنم زودتر خفه میشم. دست و پا نزنم، کمی ديرتر. در هر صورت خفه شدنم قطعی هست.
ديگه نه فیلم و سریالی منو سرگرم میکنه و نه آهنگی منو شاد.
این روزها فقط نفس میکشم. جسته گریخته یه غذایی میخورم و عصرها راه میرم.
همین و بس. 
حتی حوصله نگاه کردن به اطرافم رو ندارم چه برسه به اینکه بخوام با کسی حرف بزنم.
حتی حال و حوصله ندارم به کسانی که اونها رو دنبال کردم سر بزنم و کامنتی بذارم.
که چه ها با ادم نمیکند
تنهایی رو میگمم
امروز واقعا یه روز کسالت باری هست
تنهام و حوصله چیزیو ندارم و راسته که میگن وقتی آدم تنها میشه  فکرای عجیب غریب 
به سرش میزنهخخخخ
هرچیزی که دلتون بخواد به فکرم زد و فقط یکیشو عملی کردم یه لینک پیدا کردم رفتم تو یک گپ 
و شروع به چت بعد یکی اومد پی ویم اما خب حوصلم نگرفت حرف بزنم باهاش بلاکش کردم
حتی حوصله آدم ها رو هم ندارم
نمیدونم واقعا چیکارکنمسریال داشتم میديدم حسش یهو پرید
درحال حاضر با آهنگ هم
خب امروزم داره میگذره و من کارامو انجام میدم. کتابم تموم شد و البته بازخوانی تهشو اول تنبلی کردم اما بعد خوندمش البته سریع. قبلا خونده بودمش و یاداوری شد برام. شاید نباید تند میخوندم اما حوصله ام نیومد. زبانم خوندم الانم دارم باقی کارامو انجام میدم. با خودم شرط بستم هر روزی که کارامو انجام میدم شبش به عنوان جایزه یه قسمت از سریالمو ببینم. فکر میکنی چه سریالیه؟ آنه. خیلی خوبه نمیتونی باور کنی با این که کتابشم خوندم ولی خب خیلی حال میکنم باهاش.
حوصله نوشتن ندارم. هزاران حرف واسه گفتن اما حوصله م نمی کشه.
دو روزه حالم خوب شده اما مثل جلبک هم درس نخوندم.
میدونم که اگر این آزمون اول رو خراب کنم تا تهش نمیتونم خودم رو جمع و جور کنم! پس باید همه تلاشم رو کنم .
خوابم به شدت بهم ریخته. تا 2شب بیدار و از اون ور صبح 7 بیدار میشم تا ظهر درحالت چرتم و از 2 تا 5 میخوابم. این حالت برام تکراری و ترسناکه. چون دوسال گذشته اینجوری سپری شد و از بس امروز و فردا کردم که تهش گند خورد به همه چی.
صادقانه بگم.خیلی م
فردا و ٢شنبه امتحانات آزمایشگاهم در راه هستن و من توی خب که چی‌ترین حالت ممکن هستم و از امتحان فردام تا الان فقط ۶ صفحه خوندم! البته اینکه کلش ٢۴ صفحه است و امتحانش ده و نیم هم بی‌اثر نیست ولی چرا انقدر بی حال و حوصله شدم برای خوندن آزمایشگاه‌هام نمیدونم!
 
بنظرم یجوری شده که چون همه هی وا دادن همه چیزو ، این روتین وار داره تکرار میشه.تو هم اگه نخوای وا بدي و بخوای درست درمون یه کاری رو انجام بدي،انقدر از قبل همه چیز خرابه و مقدمات کار اماده نیست و همه میگن ول کن بابا حوصله داری تو هم ! که دو روز بعد تو هم میگی چه کاریه ؟ منم وا بدم . و همین میشه که هیچ چیز هیچ بهتر نمیشه!
کولر اتاقم را خاموش کرده ام. پنجره را باز کرده ام.چه قدر گرم شده هوا ! دلم می خواست زمستان می بود. هفت و پنجاه و هفت دقیقه ی زمستان، حتما شب می بود. دلم می خواست یکی از آن شب های استخوان سوز زمستان می بود. از همان هایی که من در خانه هم که هستم، کاپشن می پوشم و کلاه بافت سرم می گذارم. دلم می خواست شب استخوان سوزی می بود.  تابستان ها همیشه هوس ِ زمستان سراغم می آید. نه این که زمستان را بیشتر دوست داشته باشم. نه . زمستان اما انگار به ذات آدم نزديک تر است
خسته شده ام مامان جان. خسته نه از داشتن تو و نه حتی از شب بیداری ها و عصبی شدن های آقای پدر بیچاره ات. مامان جان! من فقط کمی خسته شده ام. همین. بی هیچ کم و کاست. البته نه این که برخی از رفتار اطرافیان اذیتم نکند نه، بعضی چیزها را می بینم اذیت می شوم ولی نه آن قدری که بخواهم آن ها را اینجا بنویسم. خستگی من مامان جان، فقط و فقط جسمی است. فکر کردن به پایان نامه خستگی ام را بیشتر هم می کند. می دانی چیست؟ در تمام زندگی سعی کردم خرج بر گردن آقای پدرم نگذارم
خسته شده ام مامان جان. خسته نه از داشتن تو و نه حتی از شب بیداری ها و عصبی شدن های آقای پدر بیچاره ات. مامان جان! من فقط کمی خسته شده ام. همین. بی هیچ کم و کاست. البته نه این که برخی از رفتار اطرافیان اذیتم نکند نه، بعضی چیزها را می بینم اذیت می شوم ولی نه آن قدری که بخواهم آن ها را اینجا بنویسم. خستگی من مامان جان، فقط و فقط جسمی است. فکر کردن به پایان نامه خستگی ام را بیشتر هم می کند. می دانی چیست؟ در تمام زندگی سعی کردم خرج بر گردن آقای پدرم نگذارم
روزهای بدي رو می‌گذرانم. سخت، تنها و بی‌حوصله. شب‌ها کمی کتاب می‌خونم. سیگارم به یک و نیم پاکت در روز رسیده، اما مگر چه اهمیتی دارد؟ و مثل همیشه بسیار دوستت دارم.
 
+ کی چه می داند. شاید هم بهترین روزهایم هستند. سیگار و فیلم و کتاب و آهنگ به مقدار کافی. شب‌بیداری‌ها و هیچ انگاشتن همه چیز.
چند روزه اصلا حوصله ارسال پست ندارم
ی جورایی حالم بد میشه میام وبلاگ
بوی تعفن بلند شده در فضای مجازی برام قابل تحمل نیست
این چند خط رو نوشتم که بگم فعلا نیستم
همین
 
پ.ن: دقیقا منم همون جمله ها رو خوندم
پس حسی که من داشتم رو شما هم تجربه کرديد!
 
ديشب سرِ کلاس فلسفه حرف هایی زده شد که اضطرابم برای حرف زدن و نوشتن را بیشتر میکند.اینکه با چند جلسه کلاس رفتن و چند تا حرف شنیدن میتونم بشینم اینور و اونور از چیزهای مختلف حرف بزنم و خودم را بزرگ نشان دهم.اینکه فقط جوری رفتار کنم انگار فرهیخته هستم و نگذارم که بقیه بدانند تا چه اندازه تو خالی ام.خودم این آفت را حس کرده بودم.وقتی چند جا رفتم و حرف هایی که از فتح زاده شنیده بودم به آن ها گفتم و احساس بزرگی کردم.چه حماقتی.در حقیقت هیچ چیز نیستم.
 
هیچ کسی در این روز‌ها حوصله‌ی شنیدن پند و نصیحت را ندارد. این روند بی حوصلگی تا جایی ادامه دارد که به چاله‌ی مشکلات نیفتاده باشیم و همه چیز عادي پیش رود اما؛ به محض اینکه مشکلات سرِ راهمان قرار می‌گیرد، دنبال کسی می‌گرديم که به ما استراتژی درستی برای حل آن بدهد.ایرنا زندگی: هیچ کسی در این روز‌ها حوصله‌ی شنیدن پند و نصیحت را ندارد. این روند بی حوصلگی تا جایی ادامه دارد که به چاله‌ی مشکلات نیفتاده باشیم و همه چیز عادي پیش رود اما؛ به محض ای
 
از خواب که بیدار شدم هفت غروب بود ، هوا ابری و خانه تاریک ! احساس بیچارگی و بدبختی که با آن غریبه نیستم اصلا، ریخت روی سرم . برای خودم چای ریختم و پرده‌ها را کشیدم و چراغها را روشن کردم،ولی احساس درماندگی چیزی نیست که با پرده و چراغ از سر آدم بیوفتد ، مخصوصا که عزاداری هم باشد و از بیرون صدای نوحه بیاید.انچه که از ان به غم عالم یاد میشود ، عین احساسی بود که داشتم ، ما ادم‌های غمگین مثبت روزگار،هیچ روانگردانی کارا تر از چای نداریم ، اما چای سرد
سلام
سوالم اینه آیا خانه داری واقعا یه شغله؟
من یه دختر تحصیل کرده ام. تازه لیسانسم رو گرفتم و در شرف ازدواجم، اما موندم بین دو راهی، اگه خونه داری واقعا شغله پس چرا من فکر میکنم حوصله م سر میره؟، اصلا خانوم های خانه دار شما چیکار میکنید که هم به زندگی تون میرسید هم حوصله تون سر نمیره؟
چرا من همه ش میترسم حوصلم سر بره یا وقتم تلف بشه؟، لطفا اگه پیشنهادي دارید به لیست زیر اضافه کنید:
کارهای خونه: نظافت روزانه، پختن ناهار و شام و آماده کردن صبح
اینجا مهمونی!
با یه لباس فوق تنگگگگگ.
که نفسمو بند آورده‌
زیر نگاه گروه ضربت.
و دارم هلاک میشم.
چرا تموم نمیشه ؟
ای خدااااا.
نصیب هیچ کس نکن!
یکی کنارم نشسته که هی واسه نامزدش ویس میفرسته:حوصلم سر رفته!
خب که چی!رفته که رفته !حوصله منم سر رفته!لوووس!
ملت عشق کتابی که بهم آرامش داد!دلیل این که خوندنش رو به تاخیر می‌انداختم این بود کهفکر می‌کردم ممکنه با خوندنش حوصله‌م سر بره یا یه همچین چیزی، ولی بر خلاف تصورم نه تنها حوصله‌م سر نرفت بلکه نتونستم لحظه‌ای از خوندنش دست بکشم یا وقتایی هم که نمی‌خوندمش از فکرش بیرون بیام!شبا موقع خواب به حرف های شمس تبریزی  و عزیز.زهارا فکر می‌کردم و روزمرگیای خودم یا شاید آینده ای رو که ممکنه برام پیش بیاد رو با زندگی الا مقایسه می‌کردم.سطر به سطر ملت ع
Warning:پست حاوی مقادير زیادي مزخرفات است اگر حوصله ندارید میتوانید همین الان صفحه را ببنديد.شما مجبور به تحمل مزخرفات هیچ کس نیستید!و طبق حقوق و ازادي های بشر هرکس در اعمال خود تا انجایی که سبب مزاحمت حق ديگری نشود .آزاد است!
‌‌
ادامه مطلب
این برنامه نویس های شرکت برای خودشون خوراکی میاریند نمیدونم صبحونه میخورند خونه میایند اینجا صبحونه بازم میخوردند بعدش من اگه به خودم باشه هیچی نمیخورم این مسئول خدمات برای من ساعت نه یه چای میاره وگرنه هیچی میل ندارم به خوردن
 
از اینکه آدمها فکر میکنن من قوی و مستقلم متنفرم . من انقدر از نظر روحی داغون و متلاشی ام که گاهی چند دقیقه به یه نقطه خیره میشم و فکر میکنم چطور میتونم به این نکبت پایان بدم بعد به خودم میام و فکر میکنم من ترسوتر از این حرفام و بهتره بجای فکرای بیخود یه حرکتی برای زندگیم بکنم ، اما پنج دقیقه بعد دوباره مایوس میشم و دلم میخواد بزنم زیر گریه . حالا نمیفهمم چرا با این روحیه‌ی نابود ، همیشه درحال خنديدنم و همه فکر میکنم من زندگی به هیچجام نیست . من
من یه شب بارونی نخوام درس بخونم باید کیو ببینم؟
همه رفتن به بهانه اینکه فاطی درس داره بذار بشینه بخونه!
من نمیخوام درس بخونم اصلا.
منم میخواستم برررررم!ولی خب.نرفتم!
میدونین دلم چی میخواد؟
 لبو و باقالی داغ میخوام.زیر چتر دکه .تو گنج نامه ای. عباس آبادي .جایی!یه جوری این پا و اون پا کنم از سرما و لبو بخورم.خب چیه؟
حوصله کتابام رو ندارم به این هوای خوب!
 
کلی بوق خورد تا تلفن را جواب دادند.وقتی سوالاتم را درباره ساعت کلاس و هزینه اش پرسیدم،بهم گفت: کلاس ها از فردا 
شروع میشه قربونت برم،اصلا پاشو بیا کلاس ها رو ببین،می بینمت.تلفن را که قطع کردم پر از حس هیجان و خنده بودم و
واکنش جالب خانم منشی را برای اطرافیانم تعریف میکردم
 
تقریبا سه تا بوق خورد و جواب داد.یک دختر خواب آلود که با خودم گفتم شماره رو اشتباه گرفتم و ملت را از خواب بیدار کردم.
اما وقتی دوباره ازش سوال کردم که موسسهو گفت بله ،فه
بدي این مهمونیا اینه که فقط من حرفی برای زدن ندارم. :///:  مجبورم تو جمع بشینم و فقط شنونده باشم و نگاه کنم و البته حوصله ام سر بره. الانم دقیقا در همین وضعیتم. مگر این که کسی بزور به حرفم بگیره. با تمام این ها این جمع رو دوست دارم. خیلی صمیمی خیلی گرم. 
کم کم دارم عادت میکنم به لیلا ،به دغدغه هاش، حساسیتاش، احساستش 
تنها چیزی که الان یکم فقط یه قدم میتونه عقبم نگه داره اینکه
آیا اونم همینقدر حوصله خرج میکنه پایه حرفام؟
نمیدونم ، این یه نکته رو میزارم تو یه گوشه ذهنم و بقول خودم منتظر نتیجه میمونم
میتونه تبديل به یه دوست خوب بشه خوبه خوب
چند روزی است که وقتی از جلو تلوزیون رد میشود حوصله ام نمیگیرد بنشیم و فوتبال تماشا کنم یاد عادل می افتم. عادلی که عادل نبود گاهی اوقات و از رفتارش هم عدول نکرد، حتی به قیمت از دست رفتن 90.
مدتی فکر می کردم به اینکه سوای برنامه 90، اجرا و تهیه کنندگی و هرچه که در آن اتفاق می افتد، گزارش های عدل چیزی بود که نه قبل از آن ديده بودم نه هنوز کسی توانسته به استانداردهای او نزديک شود. فکر می کردم به اینکه چه چیزی آن گزارش ها را منحصر به فرد کرده بود. قصد توض
میدونی، من فکر میکردم مهسا کسیه که میتونم به عنوان پشتیبانم به راحتی براش چندين دقیقه از روند کارم حرف بزنم و بهم گوش بده. اما حقیقت اینه که هیچکس اونقدر وقت و حوصله نداره که به حرف های ما گوش بده. حتی اگه برای اینکار پول بگیره. میدونی، من واقعا احساس میکنم تنهام. یعنی حتی مامان هم با شنیدن حرف هام یه واکنشی نشون میده که ترجیح میدم ديگه هیچی نگم! مثلا میگه "مائده به چه چیزایی فکر میکنی" ، "الان وقت فکر کردن به این چیزاست؟" ، "من که هزاربار بهت گفت
از دوشنبه هفته قبل می‌دونستم قراره فردا ارائه داشته باشم ولی گذاشتم دقیقا امشب و از قضا اصلا حوصله پاور درست کردن ندارم.از صبح به ۳ نفر زنگ زدم که آیا بازديدهای فردا باعث نمیشه کلاس پیچیده شه یا تایمش کوتاه شه که به من نرسه و در کمال تاسف هر سه تاشون فرمودن که خیر:(
کاش یکی جام اینو میخوند و پاورش می‌کرد
من همین جوری تا وقتی که نت وصل نشه وبلاگای برتر بیانو میخونم هی به لیست دنبال شونده‌هام اضافه می‌شه.
واقعا ديگه عن قضیه رو درآوردن.چرا وصل نمیکنن نت لامصبو.ما که نت خانگی نداریم تکلیف این گند و گه‌اای دانشگاه که باید تحویل بديم و طرف هم قبول نمیکنه که نت نداریم چیه.
چقدر غر دارم
حوصله فکر کردن حتی در حد انتخاب عنوان هم ندارم ديگه
امروز قرار بود صبح برم چشم پزشکی. اطلاعات رو قبلاً از اینترنت در آورده بودم. زنگ زدم ببینم چجوریه باید نوبت بگیرم یا نه. که یک خانم بسیار بی حوصله و بی اعصاب با کلی منت بهم گفتن که "فردا (سه شنبه) صبح بیا نوبت بگیر، ساعت 2 هم اینجا باش!"
ادامه مطلب
نمیدونم چرا
از تقریبا یه خورده مونده بود که اربعین برم تا الان هر تعطیلی ای پیش میاد و دور میشم از فضای دانشگاه دلتنگی میکنم :|
سرمم خلوت نیستا که بگم آی حوصله م سر میره و اینا
اتفاقا تا 1 بیدارم هرروز و تهشم میمونه کارام
ولی خب نمیدونم چرا اینجوریم :/
برای اینکه بتونید یه برنامه نویس خوب بشید نیاز به استاد ندارید فقط گوگل و کمی صبر و حوصله نیاز دارید بعدش شما بهترین برنامه نویس می شوید.
البته کمی هم زبان باید بلد باشید.
توانایی حل مسئله بزرگترین کمکیه برنامه نویسی با شما می کنه
 
برگشتن به اینترنت شلوغ و پلوغ برام با کسالت همراه شده.این یعنی فک کنم خیلی جام اینجا نبوده و به زور خودم رو میخوام بذارم اینجا.همین باشه احتمالا.از بچه های زنجان غیر از سه چهار نفر دل کندم.حال و حوصله ی کسی نیست ديگه.آدم های شلوغ و پلوغ با حرف های تو خالی.ديگه فاز نمیدن.همین.
نگاهم توی اتوبوسِ مسیر خوابگاه تا دانشگاه به دخترایی که صدای خنده هاشون کل فضارو پر کرده و در حالی که هنزفری رو میچپونم توی گوشم و صداشو زیاد میکنم  تو این فکرم که خیلی وقته بی دلیل خوشحال نبودم و الکی نخنديدم ! و مدتیه که ديگه حوصله ی آدمای الکی خوش رو هم ندارم ‌
 
یراحی پلی میشه و ديگه بهشون فکر نمیکنم
دست و دل تنگ و جهان تنگ خدایا چه کنم؟
من و یک حوصله تنگ ،به اینها چه کنم؟
سر و برگ جدلم نیست چو با خلق کلیم
نکنم گر به بد و نیک مدارا ،چه کنم؟

خلق،مرغان اسیرند که در یک قفسند
زآن میان از که توان داشت امید مددي؟
شکرها گویمت ای چرخ که از گردش تو.
نیست یک کس که توان برد به حالش حسدي
عادت داد و ستد،دادن جان مشکل کرد!
زآنکه این داد ،ز دنبال ندارد ستدي.

دلا چه شکوه بیهوده از قضا داری؟
طبیب را چه گنه؟درد بی دوا داری!
کلیم!غم ز پی روز بد ذخیره مکن!
ب
آدمهای زیادي در اطراف همه و در سراسر جهان هستن که احساس دوست نداشتنی بودن میکنن :/ خب این یک مسئله ی کاملا طبیعیه :/ و به نظرم ديگه باید از ادامه صحبت دراین باره دست بردارن همه :/ 
گفتنش هیچکس رو آروم نکرده و هیچی رو هم عوض نکرده :/ چون اگه غیر این بود این همه مدت مردم ازش نمینالیدن به نظرم این بار بهتره بروز ندادن رو امتحان کنیم :/
من این‌قدری که صبح خیلی زود بیدار شدن بهم حس خوبی می‌ده فکر می‌کنم اگر به ۴۰-۵۰ سالگی برسم از همون آدمای گوگولی‌ای می‌شم که صبح‌ زود پا می‌شن می‌رن ورزش و پیاده‌روی و بعدشم با نون‌گرم می‌رسن خونه و خودشون رو به یه صبحانه‌ی دل‌چسب دعوت می‌کنن،آه کاش الان اون‌قدری وقت و حوصله داشتم که همه‌ی اینارو باهم الان انجام بدم ولی بالاخره یه همچین روزی می‌رسه،به امید همون روز زنده‌ام ^^
من این‌قدری که صبح خیلی زود بیدار شدن بهم حس خوبی می‌ده فکر می‌کنم اگر به ۴۰-۵۰ سالگی برسم از همون آدمای گوگولی‌ای می‌شم که صبح‌ زود پا می‌شن می‌رن ورزش و پیاده‌روی و بعدشم با نون‌گرم می‌رسن خونه و خودشون رو به یه صبحانه‌ی دل‌چسب دعوت می‌کنن،آه کاش الان اون‌قدری وقت و حوصله داشتم که همه‌ی اینارو باهم الان انجام بدم ولی بالاخره یه همچین روزی می‌رسه،به امید همون روز زنده‌ام ^^
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاستآه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آبدر دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی داردبال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن استمثل شهری که به روی گسل زله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشقوسکوت تو جواب همه مسئله هاست
 
شاعر: فاضل نظری
ظهر وصال بودم داشتم برمیگشتم خونه گوشیم زنگ خورد، "ف" بود :/
-سلام، جانم؟
+سلام، کجایی؟
-وصال
+خب هیچی برو خونه حرف میزنیم با هم
[حس کردم بغض داره صداش]
-چته "ف"؟
+حالا برو خونه
[چند ديقه از من اصرار و اینا]
-[کاملا جربان رو گفت که از حوصله من و جمع خارجه و گفتش که:]بابام فوت کرده
و من بودم و بهتی که تموم نمیشد.
ديروز خیلی بی حوصله بودم طبق معمول و باز به بچه فکر می کردم.
اخرش به این نتیجه رسیدم که بچه می خوام.
امروز ولی کاملا برعکس، گفتم نه نمی خوام.
حالا نیس فعلا خیلی به خواستن نخواستن من مربوطه
هاهاها
چه جکی شدم من
آخه خدایی هر ننه قمری دور من بوده حاملس ینی همین کمه که یه مجردي هم بیاد بهم بگه منم حاملم ینی یه جوریه تمام جهان حاملن فقط من نیستم. واقعا
هنگامی که سالمندي با فراموشی مواجه می شود و دایما کارهای روزانه زندگی خود را فراموش می کند می تواند دچار کمبود اعتماد به نفس بشود و احساس حقارت و بی ارزشی پیدا کند. وظیفه و کمک ما این است که هر بار با دقت و با صبر و حوصله به آن ها گوش دهیم تا از ایجاد احساسات منفی و آسیب های بیشتر در سالمندمان جلوگیری نماییم.

ادامه مطلب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب