نتایج پست ها برای عبارت :

ذات کثیفتو دادی نشونم

با اینکه نتونستم کنکور شرکت کنم ولی با اعلام نتایج حال منم بد شده.چرا؟ چون امسال کلی تلاش کردم و از همه چیز زدم تا درس بخونم اما نشد که نتیجه شو ببینم‌.
دارم به گزینه های محدود پیش روم نگاه میکنم و به صداهایی که میگن برو دانشگاه گوش میدم.
کاش یکی دستمو بگیره و فارغ از همه چیز، راه درست رو نشونم بده.
من.این منِ ناتوان از تصمیم گیری.‌‌خسته است، سردرگم و بی پناهه
یه دوست جدید دارم
شدیم رفیق راه و گلستان
سعی می کن در طول روز زیاد سمتم نیاد
ولی می بینم همون اطراف می گرده
مخصوص ساعت های عصر که سرم خلوت تره
هیچی نمیگه منتظر می ایسته
میگم خب من یک ساعت زمان آزاد دارم چی کار کنیم؟میخوای چی نشونم بدی؟
اصلا یادم نمی اد بار اول چی شد سر صحبت باز شد
فکر کنم توی یه کاری گیر کرده بود کمکش کردم
که رفتار عجیبی از سمت من نبود چون  دوروبرم تقریبا به هر کسی که بتونم کمک میکنم
بعد سر حرف باز شد به کارهایی که کرده
روز اول فه
دنیا هستم و بعد از ایجاد کردن یه عالمه مشکل برای خودم،زنده ام.حالم خوبه و نفس میکشم.تمام این مدت یه نفر فقط نشونم داد عاشقمه اونم خدام بود:)هیشکی پشتمو نگرفت و کسی که توی تاریک ترین نقاط ذهنم نور بود خدا بود.اینا شعار نیست.تجربه ست و فریادهایی از درونم
ازین به بعد کسانی رو راه میدم به درون خودم که اونقدر جرات داشتن که توی تاریک ترین لحظات من حضور داشته باشن.بالاخره بزرگ شدیم و من نترس تر
سلام به روزهای تاریک آینده.
این منم،چــراغی که نورش چیزا
1.
یه شب اومد خونه. گفت: تاحالا عاشق شدی؟
گفتم: نه
گفت: من عاشق شدم.
گفتم: کی؟
گفت: خیلی خوشگله CG باک مشکی.
2.
یه بار یه مورچه رفت پیش دوستش. گفت: من عاشق شده ام بیا بریم برای من پا در میونی کن.
دوستش گفت: کی؟ به این زودی؟ صبرکن.
بالاخره با اصرار دوستش را راضی کرد. 
دوستش گفت: باشه بیا بریم نشونم بده کیه؟
رفتند و دوست این مورچه عاشق ما نگاه کرد
بعد رفت جلو دست زد و گفت: این که تفاله چایی عه!!
3.
حاجی برای تفریح سیگار می‌کشید.
یه شب سیگار می‌خواست دید تمو
سکوت را تو یادم دادي.اینکه حرف هایم را٬ درست در همان لحظه که می خواهند به صوت بدل شوند را با تمام وجود ببلعم.سکوت را یادم دادي همانطور که ترس را فلانی یادم داد٬ یا مثل همان روز که چشم هایی عشق را یادم داد. با خودم عهد بسته بودم که عاشق چشم ها نشوم! زیادی کلیشه ای بود٬ هر کسی از راه رسیده بود از چشم ها گفته بود خوانده بود و نوشته بود و سروده بود. از آنها کلیشه را آموختم. خواستم در کلیشه ها غرق نشوم که چشم هایش کلیشه را با عشق آمیخت و اینطور بود که
با بابا امروز کلی حرف زدیم و صحبت کردیم دوتایی باهم. شب بابا همبرگر گرفته بودن، همبرگر درست کردم سه تایی خوردیم من ۴ تا همبرگر خوردم
مامان و فاطمه و فائزه و سینا هم شب ساعت ۱۲ بود که رسیدن. فاطمه سینا اومدن وسایل ها رو گذاشتن و یه سلام احوال پرسی با بابا کردن و رفتن خونه نوشین خانم اینا. 
فالل یه عالمه لباس مباس خریده بود. هر کدوم رو نشونم میداد میگفت الاچه عمرا اگه بدم بپوشییییییی
منم میگفتم فالللللللل باچه نمیپوچمش. و شروع میکردم یه پرو ک
روز اولی که وارد حرم شدم همه‌جا رو همین مدلی می‌دیدم چون اشکم بند نمی‌اومد چون تموم نمی‌شد و تموم ترسایی که تو ذهنم نگه داشته بودم هجوم آورده بودن و نمی‌تونستم آروم باشم.
ساعت‌ها بود هیچی نخورده بودم و با این حال کلی تو حرم راه رفته بودم و آروم نمی‌شدم و حالم بد بود.دست آخر تو صحن جامع نشستم.
خانمی که کنارم نشسته بود و حالم رو دید زد رو شونه‌م و با لهجه‌ی قشنگ یزدیش گفت دخترجون چیزی به اذون نمونده. موقع اذون که شد دو رکعت نماز بخون و منم دع
برای دومین بار در بهار سرماخوردم.نمیدونم چطور ولی یکروز صبح بیدار
شدم وحس سرماخوردگی داشتم و اینبار قرص خوردن و خوابیدن هم اثر نکرد و
ویروس پیشرفت کرد و مجبورم کرد برای زودتر خوب شدن برم دکتر.و قسمت جذاب
بهداری رفتن،دکترش بود که وقتی  "ر" رفت واسم از پذیرش برگه ی ویزیت بگیره
وقتی اومد فقط گفت دکترش اونی که بدت میاد نیست و خب من هم دیگه مهم نبود
برام که دکتر کیه.همین که اون دکتر مسخره نبود کافی بود برام.وقتی برگه رو
گذاشتم رو میز دکتر یه نگا
خب حالم خیلی بهتر شد .
چون قرار یه اتفاق خوب بیفته و یه مسافرت شمال 
و قضیه قطع رابطه خواهرم با من اون چیزی نبود که فکر میکردم 
البته هنوزم نمیدونم چرا با بقیه در حد ۵ دقیقه حرف میزنه 
با من همانم صحبت نمی کنه.
ممنونم خدا جون که آنلاین جواب دادي و تم دادي 
دیگه ایندفعه حس کردم دمت گرم اوسکریم جان
یه چیز جالب راجع ب خودمو بنی رو بهتون نگفتم 
شاید باورتون نشه با اون همه دوست داشتن و محبتش 
با اون همه کادو ، برگشتنش از آمریکا ‌و مقابله با مخا
میدونین من فکرمیکنم روز ۳۱ تیرِ۱۳۹۷ همه ی اون بامزگیمو آوردم بالا با همون خون هایی که از معدم خارج شد.یادم نیست ظهرِ ۳۰ تیر خونه ی خاله زیبا نهار چی خوردم اما یادمه مسیر بیمارستان تا محل کارم رو گریه کردم.میدونم دیگه خیلی دارم کشش میدم و باید بکشم بیرون،اما نیاز دارم به یک شلوار گرم کن و یک صندلی گرم و نرم که پلاس شم روش و ۵ تا رفیق درک کن که منو به زور از فاز یک در بیارن و باهم بریم کلاب و بار و مقدار زیادی مشروبات الکی مصرف کنیم و اخر شب هم بیوف
باید در نهایت تاسف و تاثر اعلام کنم همسایه ی محبوبم رفت.تعطیلات که من نبودم اونا رفتن!
از حاضر نبودن جاکفشی دم در فهمیدم
نمیدونم کجای این شهر باید دنبالش بگردم دیگه!
فقط کاش وسیله هاشونو از آسانسور نمیبردن که الان دهن ما سرویس شه!
لامصب تو خودت مدیر ساختمون بودی که!
توچرا!
یاخدا!
جمعه شب برگشتم خونه
حال گلِ تو گلدونا خیلی خوب بود
باقرمیگه چون ۱۷ روز نبودم که بخوام‌هر شب یه لیتر آب خالی کنم پاشون!
غربت خونه نگرفتتم چونکه مامانمو با خودم‌اورده
خدای خوبم 
خدای مهربانم 
من تو را تو همین وب کوچکم بارها صدا زدم و جوابم رو با مهربونی به شکل خودت بهم دادي و بنی رو سر راهم قرار دادي 
خدا جونم
این روزها بدجور به کمکت نیاز دارم .
خیلی حس بی کسی بده نزار اون حس بهم غلبه کنم.
خدایا میدونم اولین دگیم تویی دومی خودمم و سومی بنیامینم 
ولی تو که تو دلمی، ایکاش یه جوری بودی تم میدادي می گفتی چنور من کنارتم، میدونم کنارمی ها ولی کمی درکم پایین هست یادم میره 
دومی هم خودمم که تازگی ها یاد گر
امروز شاید به ظاهر یه آزمون رانندگی بود و یه رد شدن ساده برای اولین آزمون و منتظر یه فرصت دیگه شدن، ولی برای من روز عجیبی بود.  سه ساعت و ربع توی گرما کنار من نشستی، بهم روحیه دادي، بهم آرامش دادي و بعد از پیاده شدن از ماشین دستتو دورم حلقه کردی و گفتی فدای سرت . شاید به ظاهر  اتفاق ساده ای باشه اما انقدر منو به اوج آسمون برد که امروز برای اولین بار، خیلی عمیق ، به خونه مون احساس دلبستگی کردم. باورت میشه که امروز برای اولین بار رفتم توی آشپزخونه
۱. امروز رفتم بین دستفروشای یونین اسکور راه رفتم.هر کدوم از یه مزرعه شخصی چیز میز اورده بودن میفروختن و بالای غرفه شون هم اسم مزرعه شون بود.
۲. تمام روز توی ازمایشگاه چرت زدم و لا به لاش درس خوندم.خیلی هم سرد بود تو اتاقدیوارا هم که شیشه ای.الان مشهورم به چرتی مجموعهچند بارم از جلوی اینه رد شدم و هی به خودم نگاه کردم و گفتم فتبارک الله احسن الخالقین.خودشیفته ی خوابالو :)
۳. رفتم تو اشپزخونه یه اقای خیلی خیلی خارجی ازینا که ور ور انگلیس
متن آهنگ رضا صادقی به تو مدیونم


متن آهنگ رضا صادقی بنام به تو مدیونم

واسه این که از تو دورم ، به تو مدیونمواسه کشتن غرورم ، به تو مدیونمتو که حرمتو شکستی ، پای عهدت ننشستیگرچه بازم تو نیازم ، لحظه هامو بد می بازم ، به تو مدیونم

واسه ی چشای خیسم ، به تو مدیونماین که از غم می نویسم ، به تو مدیونماین که بی جونم و سردم ، این که بی روحم و زردمپی آرامشی که بردی و من پیش می گردم ، به تو مدیونمبه تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین ش
امروز به من نشان دادي سرچشمه ی تک تک نعمت های دلنشین زندگی من برکت حضور حسین است.حسین نانُ جانُ‌‌‌‌ رفیقُ پدر و مادر من بوده استُ منِ کور دل ندیده بودمش !حسین خندهُ اشکُ سر خوشیُ غمِ محترم من بوده استُ من نفهمیده بودمش!نوای محزونِ شبانه ی من از حنجرِ قرآن خوانِ حسین بلند می شده استُ گوش های من کر بودند از شنیدنش!آفریدگارِ حسینتو را شُکر؛حسین را آفریدی که من عاشق باشم!
.
.
بعد التحریر:
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستیکه هنوز من نبودم که تو د
شب هایی هستن 
که کلافه روی تختت غلت می زنی، 
کلافه از درد بی داستانی!
هرکسی باید یه داستان داشته باشه، 
یه داستان دراماتیک 
که بتونه واسه بقیه تعریف کنه، 
شب ها بغلش کنه و بهش فکر کنه.
البته نه که اصلا داستان نداشته باشی، 
داری!
اما به خودت قول دادي که فراموشش کنی. 
درست عین تو! 
عین من! 
میخوام فراموشت کنم. استارتشو خودت زدی!
با زبونی که فقط من میفهمش و تو فکر میکنی که مختص خودته.
بفهم!
یا حسین ابن علی ، دلبستگانت آمدند
یا حسین ابن علی، وابستگانت آمدند
از تمامی جهان بر سر ن، ان؛
عاشقانت ، پاکبازان ،اخترانت آمدند
گوئیا شصت ویک هجری رسید از گرد راه
گفتی هل من ناصر آقا شیعیانت آمدند
عشق تو در خونشان مثل هوای زندگیست
تو ندا دادي و از دردی کشانت آمدند
تو تمام هستی ما مستی ما یا حسین
خنده کن سالارما ، گریه کنانت آمدند
چشم دنیا خیره شد بر زائرانت یا حسین
گوئیا از برکه ها نیلوفرانت آمدند
تو امام ما و ارباب تمام کائنات
حاکم
یا حسین ابن علی ، دلبستگانت آمدند
یا حسین ابن علی، وابستگانت آمدند
از تمامی جهان بر سر ن، ان؛
عاشقانت ، پاکبازان ،اخترانت آمدند
گوئیا شصت ویک هجری رسید از گرد راه
گفتی هل من ناصر آقا شیعیانت آمدند
عشق تو در خونشان مثل هوای زندگیست
تو ندا دادي و از دردی کشانت آمدند
تو تمام هستی ما مستی ما یا حسین
خنده کن سالارما ، گریه کنانت آمدند
چشم دنیا خیره شد بر زائرانت یا حسین
گوئیا از برکه ها نیلوفرانت آمدند
تو امام ما و ارباب تمام کائنات
حاکم
سلام 
یکی از همخونه ای ها هست که همه اعتقاد دارن آدم کثیفیه و ظرفای تو ظرفشویی همیشه کار اونن. این شد که دو هفته پشت سر هم مجبورش کردن کل تپه ی ظرف ها رو بشوره.
البته من خودم، یکم از خودم تعریف کنم، وقتی غذا خوردنم شروع میشه که کل ظرفام رو شسته باشم
برای همین من کلا مظنون نیستم.
حالا آقای نابغه امروز اومده میگه مهدی، امروز اومدن و میخواستن منو مجبور کنن ظرفا رو بشورم. منم از تو اتاقم ۴۰ تا ظرف نشسته از هفته پیش در اوردم که بهشون ثابت کنم ظرفای تو
سلاااااااام سلااااااااام سلااااااااام سلااااااام خوبید منم خوبم!جونم براتون بگه که امروز بعد از صبونه زنگ زدم به خانم لنگر.نشین (کارشناس رشته مون)، الان یه هفته است انتخاب واحد شروع شده ولی درسهای مارو که چند واحد بیشتر نداریم سیستم هی خطا می داد و قبول نمی کرد می گفت زیر چهارده واحدرو نمیشه وردارید برا همین باید سیستمو برامون باز می کردند تا بتونیم انتخاب واحد کنیم با لنگر .نشین که حرف زدم گفت شما چون ترم آخرتوته باید یه فاکس بزنید به ریاس
متاسفم. هرچند ک احتمالا این روز ها، حتا گمان نمی بری به این صحبت ها و توی دنیای متفاوتِ جدیدت، خالی از من و این فکر های غبار نشسته قدیمی، توی دالانِ تنهایی خودت نشستی و همنشینِ سکوت و افکارِ ترسناک مورد علاقتی. اما من باید بگم، ک متاسفم. برای تو؟ یا برای خودم. تعداد سالهای این تراژدیِ تلخ خیلی زود دو رقمی می شه و حالا، ک انگار با ابدیت تنهام بیشتر وقت دارم، ک فکر کنم و به یاد بیارم. حتا توی این روز ها و این جایگاه، بسیار متفاوت با وضعیتِ توام، سه
 
خدایا تو را شکر می کنم که مرا در میان مستکبرین و مترفین غرب نجات دادي و با محرومترین و مستضعف ترین ستمدیدگان دنیا محشور کردی تا اگر نتوانم دردشان را مداوا کنم لااقل در درد و غمشان شریک باشم.
 
 بخشی از نیایش شهید چمران، کتاب زمزم عشق، ص 74
 
موضوع خاصی ننوشم
 
دو تا موضوع فکرم مشغول کرده:
 
اولی دیروز بود
توی خونه متوفی جمع شده بودیم
آقایی بود در اون جمعیت نزدیک هفتاد سال
می تونست جای پدرم باشه
تعداد برخوردهامون تا حالا شاید به تعداد انگشت های دست
و به همون تعداد هم موقعیت حرف زدن داشتیم
ولی
ولی توی برخورد دوم بود که فهمیدم چی شد
یعنی بار اول نفهمیدم چون خب انقدر که احتمالش برخورد با این تیپ افراد متاسفانه کمه
اصلا هم فکر نمی کردم
ولی اون دوزاریش زودتر از من افتاده بود
ایشون دقی
از طرف میپرسن میشه با کفش نماز خوند؟ میگه ما که خوندیم شد!
نمیدونم این از نظر شما بی معنیه یا بی مزه س یا چی. ولی راستش برای من خیلی الهام بخش و تلنگرطور بوده همیشه! خیلی وقتا آدما میگن نمیشه فلان کار رو کرد. وقتی میپرسی چرا؟ جواب میدن کیو دیدی اینکارو کنه؟ یا تا بوده همین بوده و از این حرفا. ولی فکرشو که میکنی میبینی خیلی وقتا یه سری قانون های خودساخته دارن محدودت میکنن که انقدر بهشون بها دادي که راستی راستی باورت شده از ازل توی طبیعت وجود داشت
فکر این که در یک جهان کاملاً واقعی، به صورت کاملاً خیالی می‌خواهمت.
فکر این که موقع دلتنگی آخر شب کاملاً بالشم را در آغوش می‌گیرم.
فکر این که مثل آدم‌های معمولی اشک می‌ریزم و به چیزهای معمولی فکر می‌کنم.
فکر این که در یک شرایط طبیعی، موقع خداحافظی، صفحه‌ی موبایلم از قطره‌های باران خیس می‌شود؛ طوری که آخرین جمله خوانا نیست. خدا.ظ»
فکر این که تو یک گوشه از مغزت را اختصاص دادي به فرار از خاطرات.
فکر این که هر از گاهی به این فکر می‌کنی که م
1.من با قیافه ای زار ن:الان یعنی من باید کوله پشتی بیارم؟؟سنگینه آخهبابا : نه :) ،  تو هیچی نمی خوام بیاری :)مامان : تو فقط خودت رو بیاری کفایت می کنه:/2.من: دفترچه بیمه من تاریخ نداره !مامان : تو مطمئنی کنکور دادي ؟؟من: خب مسافرته دیگه اومدیم و مریض شدممامان: 3.من : موکب غذای ایرانی هم داره ؟؟بابا : نه !من: غذای عربی تنده تند،من نمیخورمبابا : عه پس‌ میخوای چیکار کنی ؟؟من:یک بسته نون میارم :/4.من: باید کیف بخرمناباب: عه؟؟من: آره،کفش هم باید بخرمناباب:
​مدتیه یه فرضیه‌ای به ذهنم راه پیدا کرده از این قرار که یه سری از کتاب‌ها راه‌شون رو به‌سمت‌ خوانندۀ خودشون پیدا می‌کنن. حالا جرقه‌اش چطوری زده شد؟ والا اواخر بهمن‌ماه بود که پاشدم رفتم کتاب‌فروشی محله که یه مجموعه شعر از شاملو و رگتایم از دکتروف و نظریه‌های رمان از مجموعۀ مؤلفان رو بخرم. وقتی رفتم بخش اشعار نظرم عوض شد و به‌جای اولی انقراض پلنگ ایرانی با افزایش بی‌رویه‌ی تعداد گوسفندان از مهدی رو گرفتم، دومی و سومی رو ه
واقعیت اینه که منم مثل معص درگیر اینم که اگه ابراز نکنم در رنجم و اگر ابراز کنم از اینکه سبک کردم خودم رو رنج می‌برم. من هم راه میانه‌ای نمی‌دونم. دیشب به معص گفتم با خودت صادق باش و انتخاب کن بین یکی از این دو مورد و گویا داشتم این حرف‌ها رو به خودم می‌گفتم. من باید انتخاب کنم. انتخاب من؟ آدمها یا ارزشش رو ندارند که ابراز کنی بهشون و دور ورشون می‌داره و خب طبیعتا خط می‌خورند و یا ارزشش رو دارند و باید ابراز کرد. پس در هر دو صورت گزینه‌ی نهای
در نهایت باید بدونی که چیزهای جالب زیادی وجود داره. حتی اگه خبری از آستین‌های بلند ِ راه‌راه سفید، دست‌های آفتاب خورده، شاخه‌های نازک و سبز درخت‌های آزاد و نور جزیره نباشه. 
تو همیشه ساعت‌ها از چیزهای طلایی حرف میزدی. ذره‌های درخشنده. تلألو خورشید روی موج‌های مدیترانه. می‌گفتی حتی اگه کنار دریای شب راه بری دوست داری نورهای طلایی چراغ‌های شهر رو ببینی. نورهایی که همیشه رنگ‌های قشنگ و متفاوتی بینشون پیدا میشه. شهر کجاست؟ روی کاغذهای ب
قصه طرماح را به خاطر داری؟نامه پدرت را برای معاویه می برد و یک سلام بلند بالا میدهد.می گوید سلام برتو ای پادشاه.معاویه می پرسد چرا ما را امیر مومنین خطاب نمی کنی؟می گوید مومنین ما هستیم و چه کسی تو را بر ما امارت داده که تو را امیر بخوانم؟طرماح را به خاطر آوردی؟یادت هست زانو به زانویت نشست و از کوفیان گفت برایت حرف زد و بعد تو اجازه دادي که برود سوی قبیله و عیالشرفت که برگرددبرگشت اما دیر.سرها روی نیزه بود.حسین،ماه جهان ممن سال ها
سلام
امشب انقدر ذرت مکزیکی خوردم که الان فکر کنم تو بدنم کلا ذرت مکزیکی جمع شده
من عاشق ذرت مکزیکی هستم.
قبلا با کنسرو ذرت,ذرت مکزیکی درست می کردیم ولی الان که وقت ذرته و فراوونه قشنگ می تونیم چند باز ذرت مکزیکی درست کنیم و هر وعده غذایی کنار غذا ذرت بخوریم
چند وقت پیش با خانواده دور هم جمع شده بودیم الویه درست کرده بودن توش ذرت ریخته بودن از همین ذرت های تازه ، منم که انقدر ذرت خوردم تا حالا به خاله م گفتم این ذرتش چقدر شیرینه فرق می کنه خاله م
ابان بن تعلب گوید از امام صادق ع حق مومن را پرسبدم فرمود حق مومن بر مومن بزرگتر از اینهاست اگر بشما گویم انکار میکنبد چون مومن از گورش در اید تمثالی همراه او از گور خارج شود و باو گوید ترا مزده باد بکرامت وسرور از جانب خدا مومن گوید خدا ترا بخبر مزده دهد سپس ان تمثال همراه او رود  و اورا همچنان مزده دهد چون بامر  هراسناکی گدرد باو گوید این برای تو نبست و چون به امر خیری بگدرد گوید این از تو است همچنین پوسته با او باشد واورا از انچه میترسد ابمنی
پارت۱
ناراحتم؟
اره
دلخورم؟
اره
دل گرفته ام؟
اره. حتی دل شکسته
چند میخری دل شکستمو؟
پارت ۲
استرس داری؟
نه
هیجان چی؟
ن
اصن حسی داری؟
ن
اصلا برات مهمه؟
ن!!
برام مهم نیست!

+ خدایا. وقتی تو منو میبینی، چه شکایتی کنم؟
وقتی حالمو میدونی، چی از حالم برات بگم؟
وقتی میدونی تو ذهنم تو قلبم چه خبره
وقتی میدونی ازت چه چیزایی میخوام
وقتی فقط و فقط تویی که میتونی منو به عرش یا فرش برسونی
وقتی قدرت مطلق عالم تویی
چه نیازی دارم ب کسی ک باهاش درد و دل کنم؟
چه نیاز
ممنونم اجازه دادي با تو زندگی کنم . ساعت هفت و بیست دقیقه صبح از آزمایشگاه بر میگردیم. با یک دنیا امید و نشاط مطمئنم که هستی. اصلا به نبودنت فکر نکرده ام. اصلا چگونه میتوانستم به نبودنت فکر کنم وقتی هر روز این چهارده روز را با تو حرف زده ام. خودم را نشانت دادم که چگونه در تک تک سلول هایم جا گرفته ای. منت سرم بگذار و بمان مهربانم. بگذار طعم شیرین این روزها با من بماند. بگذار کنارت بمانم. من حرف های زیادی دارم که هنوز برایت نگفته ام قص
آمدم شریف. گشتم. ثبت‌نام کردم. به کتابخانه‌اش رفتم. دانشکده‌های شیمی و فیزیکش را مروری دیدم. و حتی بین خودمان بماند: بی‌آنکه بدانم چگونه شد، برنامهٔ مشهدش ثبت‌نام شدم و حالا، می‌خواهیم برویم حرم. 
روز اول، که نیم‌ساعت آخر برنامه‌ی ورودی‌هایشان رسیدم جباری، در یک لحظه، حس کردم که اصلا، اصلا، تعلقی به آن‌جا و آن‌ها ندارم. نه، اشتباه نکنید. حرف تفاوت دارو و شیمی نیست. کاملا شیمی را می‌توانم به دارو بدوزم؛ کاملا!! و حتی بیش‌تر از خودِ خود
اومدم اندازه یه خط بنویسیم .  همین و برم  . 
 اگه کاری رو انجام دادي و بعدش حس خوبی بهت دست داد هرگز  ولش نکن  .
پی نوشت :" پادشاه فصل ها پاییز " 
دکلمه زیبای نامه خداحافظی گابریل گارسیا مارکز با صدای جاودانه نصرالله مدقالچی
دریافت
ابان بن تغلب گوید از امام صادق ع حق مومن را بر مومن پر سیدم. فرمود حق مومن بر مومن بزرگتر از اینهاست اگر بشما کویم انکار میکنید چون مومن از گورش در اید تمثالی همراه او از گور خارج شود باو گوید ترا مژده باد بکرامت و سرور از جانب خدا مومن گوید خدا ترا بخیر مژده دهد سپس  ان تمثال همراه همراه او رود همچنان مژده دهد چون بامر هراسناکی گذرد باو گویداین رای نیست و چون به امر خیری بگذرد گوید این از تو است همچنین پیوسته با او باشد و اورا از انچه میترسد ای
برای حسین گریه کردی ؟
روایت میگه روز دهم محرم (روز عاشورا)تنزل الملائکه من السماءملائکه از آسمون میان زمین- شب قدر میان برای نزول قرآنالان برای چی میان ؟ -
میفرماید همراه هر ملکیه ظرف شیشه بلورین هست.آقای ملک چیکار دارید رو زمین ؟میگن اومدیم زمین دنبال محافل ومجالسی که برای حسین گریه می‌کننداین اشک های عزاداران رو جمع کنیمتو این شیشه ها برای چی ؟ برای روز قیامت !
وقتی آتش زبانه کشید ،ما یه قطره از این اشک هارو میزنیم به آتشآتش شصت هزار سال د
دوست عزیز و نا آشنای من، سلام. امیدوارم هیچ دلشوره ای نداشته باشی و در سختی ها همچو نامت عمل کنی. چند سال پیش، هم درامافون، هم مهرداد از بین رفتند! دوباره ساختم و دوباره انگار دارد از بین می‌رود! که بگذریم. من هم خاطرم هست که عکس‌های خوبی می‌گرفتم. راستش خیلی وقت است که فعالیت هنری‌ای نداشته‌ام و قبول کردن این اتفاق برایم سخت است. که بعد از دو سال خدمت، هیچ فعالیت هنری‌ای و کار و کار و کار. دارم کیلومتر می‌اندازم و شور و شوق و حس و حال و ا
درد دانلود آهنگ جدید مهدی احمدوند دانلود آهنگ جدید مهدی احمدوند به نام درد از ایران پاپ Download New Music By Mehdi Ahmadvand Called Dard با متن + بخش آنلاین و دانلود مستقیم
متن آهنگ
عشق درده خیلیا رو دیوونه کرده وقتی اسیرت کنه روزای خوشت برنمیگرده
همیشه معشوق شاهه عاشق مثه برده همیشه عاشق قبلشو یه جایی گم کرده
افتادم به پای اونکه نمیخوادم وقتی همه دنیا تو رویات شه یه آدم
بفهمی ای کاش که هنوز هستی تو یادم به خاطر عمری که من پای تو دادم
♫♫♫
چنتا خط حرف دارم باهاتو
امروز یک مرداد است :) تاریخی که در قلب من جای دارد نمیدانم برای اینکه یک روز خاص شود دقیقا چه اتفاقی باید بیفتد باید عاشق شد یا نمیدانم!
اما میدانم خاصی این روز برای من در زیباترین پارادوکس دنیا نهفته است!امروز من با یک گریه سرشار از زندگی خاص میشود:)❤همان روزی که زندگی را به بهانه ی گریه ای اغاز کردی :)گاهی وقتا خود را سرزنش میکنی و میگویی کاش پسر میشدم!اما نمیدانی که با دختر شدنت چه دنیایی را برای من بنا کردی:) 
شاعر نیستم که زیبا ترین شعر
داستان از اونجایی شروع می‌شه که بالاخره بعد ازسه ماه برنامه‌ریزی و عقب افتادن برنامه به خاطر سفر، مامانت می‌گه که خب دیگه خونه‌ایم، می‌تونی اینژ رو دعوت کنی. و یهو به خودت میای و می‌بینی که کوچک‌ترین علاقه‌ای به دعوت کردنش نداری، با اینکه خیلی دوسش داری.
یا شاید از قبلش، وقتی که بعد از ظهر تو روستا از خواب بیدار می‌شی و صدای دستگاه هم‌زن رو می‌شنوی و بوی خمیر رو حس می‌کنی. و یاد دو سال پیش می‌افتی که تو همین شرایط احتمالا می‌دوییدی بر
درد دل های سجاد نجفی استادکار جوان در هنر سنگ کاری :

به نام خالق بی همتا.
هر چه دنیا به سمت مدرنیته می رود برخی داشته ها و استعدادهای خدا دادي که در درون انسانها وجود دارد کم رنگ و متاسفانه می توان گفت در بخش هایی به فراموشی سپرده می شود.
بنده به عنوان کوچکترین قشر از استادکاران در زمینه سنگ تراشی ، طراح و مجری نماهای ساختمانی بر این باور رسیده ام که اگر اینگونه پیش برود تا چند سال اینده چیزی به نام هنردست در کشور عزیزمان ایران که از دیر باز به
گمانم خودت بدانی که من تمام این بازی‌های مسخره‌‌ی تو را جدی می‌گیرم‌. در واقع تو تماما یک آدم جدی و بی‌منفذی. و غیر از این از عهده‌ی من برنمی‌آید. مگر گاه به تکرار کردن آن. از سر جدیت.

صورتِ پلیدت را با دو خط. انقطاع خطوط، میان دو خطِ صاف‌. 

دو خط صاف اطراف نام تو به چشم خودت هم نیامده بود. که تمام خطوط درهمِ پلید را می‌بلعد بدون اینکه پیدا شود.

می‌دانم به تو گشاد است که درخواست» می‌کنم همیشه.

من هم دلتنگ‌ات هستم. و به همین مرض دچارم اما
۱-بعد دو هفته سختی و رنج و نبودن مامان و بابا و سکوت خالی و صدای کولر دلم مامانمو میخواد بغلش گریه کنم اروم شماشکام بریزهاسترسم بریزه.یکی باهام حرف بزنه.مامانم باهام حرف بزنه
۲-اسم کنکور میاد ضربان قلبم میره بالا.استرس میگیرم.بغض میکنم از این همه فشار و زحمت ۳سال که باید تو ۴ساعت خلاصه شه و اینده.دانشگاه و شغل مشخص شه.استرسم بیشتر میشه وقتی به مباحث مرور نکرده ی فیزیکم فکر میکنم.به ریاضی ای که لنگ میزنم توش.به زبانی که لنگ میزنم ت
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب