نتایج پست ها برای عبارت :

رمانه گلاویژ

آسمونم دلش غصه داره.
حق داره هر چی امشب بباره.!

امشب با داداش کوچیکه که ۶ سال ازم بزرگتره!!!.بحثم شد!
بحث ی .و باورم نمیشه که داشتم بلند بلند داد میزدم که مغلطه نکن برادر من.!!!!!
و کی باورش میشه فاطمه ساکت و صبور که سرش یا تو رمانه یا تو گوشی .اینطوری صداشو بندازه رو سرش و بعد خودش با پررویی بگه :کسی که تو بحث و استدلالاش ،منطق کم میاره ،تن صداش رو بیشتر میکنه.!!!
و بابا همینطوری نگام میکرد
شاید به نظر بحث خوبی میومد.ولی من بار اول و آخر
اگر از گرگ می‌ترسی جنگل نرو! (قمارباز – صفحه ۱۱۳)
 
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه، بریم واسه اولین پستِ معرفی کتاب!
اول یک سری اطلاعات کلی در مورد این رمان بهتون بدم
داستایوفسکی وقتی 45 سالش بوده این رمان رو توی 26 روز نوشته، اولین بار هم حدود 160 سال پیش منتشر شده! یعنی یه جورایی زمان پدرِ پدر پدر بزرگ ما :)
ظاهرا جناب داستایوفسکی در زمان نگارش این رمان وضعیت زندگیش عادی نبوده و گفته شده که اعتیاد خودش به‌قمار عامل اصلی نوشتن این رمانه و میشه گ
چند وقتی میشه که میخوام بنویسم اما انگار نمیشه،یا تامیخوام بنویسمحسش میره،،یه شب هم بیخوابی به سرم زده بود سه بار باگوشی نوشتم
و درآخر نمیدونم چه مرگش میشد دستم میخورد و میرفت برای خودش و کلا بیخیال شده بودم
اینروزها سریال see رو میبینم البته یک قسمت بیشتر ندیدم چون خیلی هیجانیه:))
بعد کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد رو میخوندم اما دیدم رمانه،خوشم نیومد و کنار گذاشتم
و کتاب شازده کوچولو رو شروع به خوندن کردم و خیلی لذت میبرم و کاملا درکش میکن
کوچکم!
گفته‌اند برایت نامه بنویسم. برای تو. تویی که در منی و منی که در توام. تاوانی سخت‌تر از این هم مگر هست؟ نیست. نوشتن کار من نیست. کار توست. من پخته‌خوارم. سال‌هاست. تویی که واژه‌ساز بودی. تعمیرکار چیره‌دست واژه‌ها. من سال‌هاست کلمات قی کرده‌ی دیگران را نشخوار می‌کنم. من حالا ناچارم. تو نیستی اما. تو می‌نویسی. تو می‌خوانی. تو می‌خندی. از ته دل. و اسب‌های دریایی را توی هشتیِ گل‌خانه خشک می‌کنی. گفتند بنویس. اینجا. در ملأ عام. برای تو. خط
درود!
در این مقاله قصد معرفی و توضیح دادن درباره عصر طلایی ژانر علمی تخیلی رو دارم
ببینید توی هر نوع ادبیاتی در یک بازه زمانی خاص اون نوع ادبیات بسیار پیشرفت میکنه و نویسنده ها و مطبوعاتی رو به خودش میبینه که باعث میشن اون نوع ادبیات یا همان ژانر خودمان بسیار بین مردم دیده بشه و کلا یک برتری پیدا میکنه نسبت به بقیه ژانر ها این بازه زمانی رو به اصطلاح میگن *عصر طلایی* (حالا چه نوشته چه نانوشته) قبل از اینکه شروع کنم و بحث رو تخصصی کنم بگم که
پـــــــــــــســـــــــت اقای سه نقطه.کمپین کوله پشتی.خدا خیرتان بدهد حتمن سر بزنید!(فوری)
این را باید بنویسم تا در ذهنم نقش ببندد و هیچگاه فراموش نکنم احساسش را.
اوایل مهر بود. بابا _ممد_ اومد دنبالم. رفتیم دختر عمویم _فاطمه_ را از مدرسه اش برداشتیم رفتیم سمت ایستگاه شیش. روبروی کوچه شان، بهار 42 جفت مدرسه پسرانه غزالی یه پایگاه پلیس+10 بود. بابا گفت شناسنامه هارو بگیرین برین داخل فلان اتاق تو صف وایسین تا خانومه براتون کاراتونو راه بندازه. م
با تشکر از خودم که زیر پست آقا امیر خودم رو به چالش دعوت کردم. :دی قسمت عمده‌ی نوشته درست به ده سال پیش برمی‌گرده. اون سال، سال پر از دغدغه و جالبی برای من بود و همین موضوع نیروی محرکه‌ای شد تا من هم توی چالش شرکت کنم. از همین تریبون از خانوم‌ها آنیا بلایت»، نلی»، گلاويژ» و مستور» که خیلی کم‌پیدا هستن دعوت می‌شه که شرکت کنن. :)))
کلی هم از بانی چالش، وبلاگ سکوت»، تشکر می‌کنم. :)
سلام، من! من خودِ خودت هستم با ۱۰ سال تجربه‌ی بیشتر. تجربه‌ها
التهاب
چند هفته پیش، غروب، سوار ماشین شدم تا بروم پارک ساحلیِ نزدیک خانه‌مان، بلال بخرم. نمه بارانی می‌آمد. ریز ریز و یواش. چند دقیقه مانده بود به اذان و من گوشه ی صندلیِ عقب ماشینی کِز کرده بودم. سرم را تکیه داده بودم به شیشه ی مثلثیِ دودی و زل زده‌بودم به بلورهای کوچکِ باران که زیر نور چراغ‌های تزیینیِ خیابان رنگ عوض می‌کردند. راننده آرام می‌راند و هر چند ثانیه یکبار برای آدم‌ها که در حاشیه ی خیابان، منتظر ایستاده بودند بوق می‌زد که یا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب