نتایج پست ها برای عبارت :

روزی دست در دست پدربزرگم

امروز کلی برای حشمت فردوس گریه کردم. وقتی رفت سر قبر عاطی و گفت حتی پول ندارم کنار تو دفنم کنن . یا موقعی که گفت اون روز داشتم به زنم فکر میکردم، به اینکه بدبختی من بعد از فوت اون شروع میشه.
و حالا فهمیدم چرا انقدر با حشمت فردوس همذات پنداری کردم و باهاش اشک ریختم. یاد پدربزرگم افتادم که چطور بعد از مرگ مادربزرگم داغون شد. یاد پدربزرگم افتادم که میگفت کاش زمین گیر میشدم، ولی اون زنده بود . خیلی دردناکه از دست دادن رفیق ۵۰-۶۰ سالت که هر روز و هر
امشب یه شب باشکوه و تکرار نشدنی بود برام!
داییم ضبط صوت قدیمی مادربزرگم رو برده بود تعمیر کرده بود و امشب همه دور هم نشستیم و به نوار کاست های قدیمی گوش دادیم.
وای که چه صداهایی!
انگار دیگه تو این دنیا نبودم و با یه ماشین زمان، به گذشته سفر کرده بودم. گذشته ای که درش من هنوز متولد نشده بودم!
در تمام طول زندگی، از پدربزرگم و دایی بزرگم هیچ سهمی جز چند تا عکس نداشتم. چون قبل از تولدم دنیا رو ترک کرده بودن.
اما امشب!
امشب برای اولین بار، از تو اون نوا
سلام دوستان 
میخوام در مورد یه موضوع ت نه در نسل های مختلف باهاتون صحبت کنم.
اول چند تا مثال براتون بزنم:
رابطه مادر بزرگ و پدربزرگ مادریم: 
مادر بزرگ پدر بزرگم که اصلا کنار هم نمیخوابیدن و هر کس جداگانه یکی کنار دخترهاش میخوابید یکی کنار پسرهاش.
رابطه عاطفی محبت کلامی هم وجود نداشت، پدربزرگم هم گوشه گیر، فقط صبح به صبح به مادر بزرگم میگفت برای خونه چی میخوای همین.
بعد از مرگ پدربزرگم هم مادربزرگم اصلا براش مهم نبود و محبت رو از پسر و
من از رمضان‌های زیادی خاطره دارم. از رمضان‌های کودکی و نوجوانی که نور ایمان هنوز قلبم را روشن نگه داشته بود گرفته تا رمضان آن سال سیاه که همان روز دومش پدربزرگم را از دست دادم و نور ایمان خاموش شد و سال‌های بعدترش که به بی‌اعتقادی و دنبال جای دنج گشتن برای خوردن ناهار گذشت. با این همه اگر قرار باشد روزي برای بچه‌ای که معلوم نیست داشته باشم یا نه، خاطره‌ای از رمضان تعریف کنم، قصه‌ی رمضان آن سالی را تعریف می‌کنم که ایمان و اعتقادی برایم نم
دلم یه پدربزرگ میخاد.
مثل این پدربزرگه تو تبلیغ عالیس
گارسون بیاد بگه : 
چی میل دارید؟ 
چنجه بدم؟ 
سلطانی بدم؟ 
چلوگوشت بدم؟ 
چلوماهی بدم؟ 
ماهیچه بدم؟ 
کدومو بدم؟؟؟
بعد پدربزرگه بگه : هممممشو بدید!!
متاسفانه نه تنها پدربزرگم رستوران نمیبردم، و نه تنها برام چنجه نمیخره، بلکه اصلا پدربزرگی ندارم :|
ھمیشھ فکر میکردم وقتى ى آدمى فوت میکنه و ب خانوادش میگن چرا ناراحت میشن!البته پدربزرگم /پدرى/تو6سالگیم فوت شد.ولى نفھمیدم.تا دیروز !خاله پدرم.فوت شده بود !!کرج بود   میگن حالش بدشدھ میبرنش icu ک میفھمن سرطان خیلی خاص قلب داره!!دکتر خودش گفت میدونستھ قرصهاشو اگه میخورد.فوت نمی کرده!!اومدن ساکشن کنن قلبشم آسیب دیده وبابام از تھران رفت کرج تشییع جنازه ک ب علت برف افتاد فردا الانم تو ترافیکھ مث اینکه بخاطر گرونى بنزین ریختن بیرون سطل آشغال
دیشب جشن یلدا رو خونه مامان بزرگم گرفتیم و همه هم بودن. حسابی خوش گذشت خداروشکر و البته جای پدربزرگم حسابی خالی بود. امروز هم کیک خامه ای پختم واسه اولین بار، برخلاف تصورم خامه کشی اصلاااا خوب نشد. خامه شل شد و یه وضعی اصن. اما خب به هرحال خوشمزه بود. 
این روزا خیلی کار میکنم خداروشکر. حوصله درس هم ندارم. مینویسم که بدونم درس بده و من نمیخوامش و بعدا واسه دانشگاه دلم تنگ نشه! البته بگم بازم خوبه ادم تحصیلات دانشگاهی داشته باشه، خوش میگذره دانشگ
آخرین پستی که گذاشتم ۷۳ روز مونده بود به کنکور
ولی الان فقط ۱۱ روز دیگه مونده
اتفاقاتی که توی این مدت افتاد تلخ و شیرین زیاد بود
فوت پدربزرگم
افسردگی و تهوع صبحگاهی بخاطر قرص LD 
۲ رقمی شدنم توی آزمون جامع
حس جدیدی که پارسال تجربه نکردم (البته فقط پشت کنکوریا این حسو تجربه میکنن)
و
دیگه واقعا خسته شدم میخوام واسه خودم باشم 
رفیقم که بهتون درموردش یبار گفتم (همون که پزشکی شیراز میخونه) برگشته میگه جات توی کلاسمون خیلی خالیه یه جوری بخون شیرا
 
مستندی از سیبری میدیدیم با نام "روسیه از فراز درختان" با فیلم برداری هوایی از مرزها و شهرهای شمال روسیه.
پدربزرگم، در باکو به دنیا آمده. در آغوش خانواده ای که حالا فرزند آخرش را میدید. وقت قحطی. هرکه جربزه داشت فرار میکرد به کشور شورا ها. باکو بهترین جا برای یک آذری بود.
دوسال به زبان روسی، مدرسه رفت.
وقتی هنوز نمیتوانست چهار را در هفت ضرب کند، شوروی دیگر پناهنده نمیخواست.
هر روز اطلاعیه میدادند که مهاجرین و پناهنده ها اخراج ند. هرروز مامور به
احساس رضایت از خانواده، احساس نیک و پاس داشتنی و احتمالا یاددادنی (گرفتنی) است.
و در این سطح، شاید حتی ربطی به چه طور بودن خانواده نداشته باشد ولی وقتی باید زندگی کنی و این پاسداشت را اجرا کنی، چه گونه بودن است که مهم میشود.
احساس ضرورت در لمس هرچیزی تا عمق.
هم- اندیشی (حسی)
دگرخواهی (نخواهی)
و هزاران مفهوم دیگر که در تعامل شکل میگیرند.
احتمالا نوع پاسداشت ما هم درخودفرورفتن بوده باشد.
وقتی همه تمام میشویم، من به کتاب هایم میخزم.
پدربزرگم جزء ها
حدودا چهار سال سن داشتم. کودکی و هیجان های خاص خودش؛ اون دوران گِل بازی رو خیلی زیاد دوست داشتم اما حق کثیف کردن لباس هام رو نداشتم، همیشه حاجی بابا (پدربزرگم) هم با من گِل بازی میکرد و برام انواع و اقسام حیوانات و وسایل دیگه رو درست می کرد اون موقع ها بزرگترین هنرمند گِل بازی دنیا رو پدر بزرگم میدونستم و الان هم میدونم. پدربزرگم همیشه راهی برای کاشتن لبخند روی لبهامون پیدا میکرد اما محوریت داستان پدربزرگم نیست، برادر پدر بزرگمه؛ مَشَ نورالل
سلام
من دانش آموزش سال دوازدهم ریاضی هستم و قصد دارم مهندسی کشاورزی بخونم، در واقع پدربزرگم کشاورزه و به طور بروز کشاورزی میکنه و منم 6 سالی میشه که تابستون ها پیش پدر بزرگم کشاورزی میکنم از اون جا علاقه مند شدم، می خواستم بدونم بازار کار خوبی داره یا تلاشی برای مهندسی کشاورزی نکنم؟
ممنون میشم راهنماییم کنید.
ادامه مطلب
پدربزرگم 97 سالشون بود . خدا بیامرزدشون .هیچ بیماریِ خاصی نداشتن اما دیگه خیلی پیر و ضعیف شده بودن و این آخری ها دائم بهشون سرم تقویتی می زدن ؛ چون نمی تونستن غذا بخورن و فقط مایعات استفاده می کردن . به همین خاطر همه برای رفتنشون خودمونو آماده کرده بودیم .  
اما قرار نیست همیشه مرگ تحتِ برنامه ای پیش بینی شده عمل کنه . ممکنه ناگهان بیاد سراغ آدم . ممکنه وسط تمام رویا پردازی هامون یه دفعه به خودمون بیایم و ببینیم پامون دیگه روی زمینِ دنیا نیست . تر
علوم تجربی
با توجه به اینکه بسیاری از دانش آموزان کلاس هشتم در دروس 4 و 5 علوم مشکل دارند، این فایل را تهیه کردم
هزینه : ده صلوات به روح پدربزرگم
توجه : برای تهیه این فایل ساعت های زیادی صرف شده است ؛ از بازنشر آن بپرهیزید
رمز فایل پی دی اف : 
porsemanhashtom.blog.ir
رمز فایل ورد :
( در صورتی که تعداد نظرات دریافتی به 15 برسد ، رمز فایل ورد هم منتشر خواهد شد )
 
دانلود
 
توجه : فایل پاسخ ها هم در حال تهیه است ؛ لطفا با نظرات تان در تسریع تهیه مطالب به من کمک کنید.
.در ادامه‌ی چند پست قبل.
 حسنخان، عموی پدربزرگم تا آخر عمر بچه‌دار نمی‌شود. اما برادرش،پدرِ آقابزرگ ِمن، صاحب دو دختر می‌شود. از آن‌جا که بیشتر مردها بعد از هزار سال هنوز هم با جنس ِ دختر‌‌ مشکل دارند. قطعا آن زمان هم پدرِ پدربزرگم، علی برار خان، از اینکه پسری نداشته که خدای ناکرده نسلش منقرض بشود ناراحت بوده. بابا تعریف می‌کرد که  روز عروسی یکی از دخترها(رقیه)، خبردار می‌شوند که خانمِ علی‌برار، باردار است. بعد از چند ماه که بچه به دن
سوار بی آرتی که شده ام و نشستم روی صندلی های ردیف آخر بخش بانوان، شنیدم یه آقایی که پشت سرم نشسته، داره با تلفنش صحبت میکنه :
بله آقا. پدربزرگم سال 85 فوت شدن. اما سندی که دست اون خانمه، سال 91 تاریخ خورده. یعنی پدربزرگ من که سال 85 فوت شده، چطوری سال 91 از توی قبر پا شده اومده بیرون، رفته محضر، سند رو به نام ایشون منتقل کرده و تازه علاوه بر مهر و امضا، انگشت هم زده؟ بله آقا. شما امروز چه ساعتی وقت دارین؟ . پس من ساعت 4و نیم خدمت میرسم.
خیلی مکالمه جال
گاهی فقط دوست دارم بنویسم من نوه بزرگ این روستام وقتی میایم اینجا باید همون چیزی بشیم که مردم اینجا میخوان محرم امسال اصلا حوصله نداشتم برای همین فقط توی دوتا از مراسماشو شرکت کردم تا امشب که مادرم گفت همه حالت رو میپرسن پاشو بیا بیرون فکر نکنن مشکلی داری خلاصه امروز رفتم یک ساعت توی مسجد نشستم حال و احوال کردم و بعد رفتم نذری خوردم برگشتنم با عموزاده های پدرم احوال پرسی گردم و اومدم تازه فردا باید توی یک مراسم عزاداری دیگه شرکت کنم که همه ه
          به نام خدا 
 هنوز گاهی کنار تختت درست کنار میز چوبی که همیشه روی آن عینک و خرماهایت را میگذاشتی می نشینم
و با خودم بارها  آن لحظه ها را تکرار میکنم صدایت در گوشم طنین می اندازد ّ
درست مانند یک بازیگر که قبل از اجرا با خودش سناریو رو می خواند .!
غرق در خاطرات میشوم حتی شاید باورت نشود که من در چله زمستان باد کولر و بوی هندوانهی  آن روز هارا هم میشنوم .
تو آرام روی تخت نشسته ای و زیر لب کتاب می خوانی
من هم به تو نگاه میکنم .
ساعت 2
.به خدا که پرنده شدن بهترین اتفاقه. تو همین هفته‎های اخیر که درگیر تصمیم‎گیری برای کار بودم مومن‎تر شدم به‎ش. همکارم به‎م گفته بود به جای این‎که بشینی و صرفن به گزینه‎هات فکر کنی، بشین ببین پنج سال دیگه می‎خوای کجا باشی؟ ببین میم 98 چه شکلیه؟ به خدا که من نشستم و خیلی به‎ش فکر کردم و دیدم که بهترین حالت ممکن اینه که پنج سال دیگه پرنده شده باشم. بعد پرنده شدم و رفتم توی حیاط خونه‎ی مادربزرگم، همون‎جا که پدربزرگم نشسته بود روی پله‎‎ها و
دلم خیلی گرفته.از خیلی چیزا. از این که مستقل نیستم.از اینکه دخترم و وقتی حرف از استقلال میشه همه برای یک دختر اون رو به معنی ازدواج میدونن.
وقتی به پدرم میگم من این عقیده رو در این مورد دارم و میگه وقتی تو خونه ی من هستی نمیتونی هر جور دلت خواست فکر کنی هر وقت رفتی سر خونه زندگی خودت هر کار خواستی بکن.
غم همه وجودم رو میگیره وقتی بهم میگن لاغر کن وگرنه کسی نمیگیرتت(از گفته های پدر ) !یا پشت کنکور بمونی سنت میره بالا(پدر بزرگ) !
و من این وسط به حال خ
سلام
دختری ٢١ ساله هستم، به دلیل دعواهای پدر و مادرم یه وقت هایی ترس عجیبی از ازدواج دارم و شدیدا فکرم رو مشغول میکنه این موضوع، چون با کسی در ارتباطم و به هم دیگه علاقه مندیم و قصدمون ازدواجه.، از همین جا معذرت میخوام اگه متنم خیلی طولانیه ولی مجبورم کامل توضیح بدم.
دعواهای خونه ی ما معمولا با مسائل خیلی جزئی و در حقیقت چرت شروع میشه یا آدم های از نظر من بی ارزش (خانواده پدریم) و کارهایی که تو گذشته کردن و .
مادرم جوش میاره و بحث میکنه و پدرم
پدربزرگم سال ۸۸ سکته کرد و سمت راست بدنش فلج/لمس؟! شد. سال های اخیر روز به روز ضعیف تر شده و رنجور تر. از آخرین بارز که دیدمش چندماه میگذره و قصد دیدنش رو ندارم چون حالم بد میشه از دیدن بدن ضعیفش. همین چند هفته ی اخیر کلا بیمارستان بود و مامانم هر روز میرفت دیدنش. حالش به شدت بده و دیگه امیدی هم نیست.
از پریشب بارون شدیده و کل شهر رو آب گرفته. شهر های بغل هم همینطوره.بعضی جاده ها مسدوده. احتمال پوکیدن سد رو داد و اعلام کردن خونه های بعضی مناطق تخلی
سال آخری اومدم ترم تابستون بردارم، زدم تردم؛ شایدم اون من رو ترد، به هر حال! اولا که فقط و فقط یک جلسه رفتم و بهش افتخار نمی‌کنم اما حقیقتا برام مهم نیست. بعد تاریخ امتحان‌هام رو عوض کردن و برنامه مسافرت ما قابل تغییر نبود؛ این شد که فردا خونواده‌م منهای من با داییم اینا می‌رن مسافرت ده روز و من می‌مونم پیش مادربزرگ و پدربزرگم که مطمئنم مقدار گرانش توی خونه‌شون ده برابر بقیه‌ی جاهای کره‌ی زمینه. ینی شما از صبح که از خواب پا می‌شی خ
انقد که ننوشتم، نوشتن یادم رفته انگاری. صفحه های خالی بعد از چند دقیقه همچنان خالی اند. پس از مدت ها به درس خواندن علاقه مند شدم، علاقه مند که نه ولی اکراهی هم در کار نیست. خستگی روحم به جسمم منتقل شده و به همین هم راضی ام. همین که ذهنم هی خودزنی نکند، دلم هی خودزنی نکند برایم کافیست.
نگفتم پدربزرگم فوت شد، پانسیون بوده ام و بعد از پانسیون روحیه ی بدی داشتم، حس ناامیدی، بی حوصلگی بر من غالب شده بود. خواهر دومی ام بعد از کلی وقت که از آزمون استخدا
چند روزي است که در خلوت خودم و خدا به دنبال آرزویی دیرینه و قدیمی هستم .امت انگار صلاح نیست که آرزوی ما مورچه ها برآورده شود,پدرم از پدربزرگم یاد گرفته است بر روی دیوارمان چیز هایی بکشد ولی فقط یک نفر در خانه معنی همین هایی که روی دیوار است را می فهمد و آن هم مادر است .مادر پیش پشه ها درس خوانده ولی از وقتی که پشه ها با ما در افتادن دیگه نمیشه حتی با آن ها صحبتی کنیم. 
من دوست دارم صحبت کنم تا بتوانم ناراحتی ها. غم و حتی شادی هایم را هم به دیگران ب
هر سال این موقع توی مسجد بودم وقتی توی ایوان خونمون می ایستیم مسجد رو میبینیم ولی امسال اصلا حسش رو ندارم اینقدر منفعل شدم که حتی نذری ها هم نمیرم بیست و چهار سال رفتم از لحظه ای که تونستم بفهمم فرستادنم توی غذاخوری مسجد گفتند تو نوه حاج حسنی نذرم نذر پدربزرگته باید از مهمونای امام حسین پذیرایی کنی منم رفتم با عشق کار کردم نمی دونستم امام حسین کیه ولی میدونستم پدربزرگم آدم بزرگیه به حرمتش باید با جون و دل کار کنم بعد ها بزرگتر شدم شدم و شدم 
چو یاد روزهای رفته خود
من از خود می روم روزي،
که روزي می رود از من
به صد درد و به صد سوزی.
من از خود می روم روزي،
ز خود رفتن اگرچندی محال است.
ز خود بگریختن کار خطا نیست،
که با خود ماندنم خواب و خیال است.
من از خود می روم روزي،
نبینم گر شرر در خود.
پنه جستم اگر عمری ز دشمن،
ندیدم من ولی دشمنتر از خود.
من از خود می روم روزي،
دگر بر خود نمی آیم،
به خود آیم، نبخشم خویشتن را،
به خود آیم، نبخشاید خدایم.
بیشتر از اینکه برای امتحان فردا استرس داشته باشم برای بعدش که قراره خونه پدربزرگ سر بزنیم استرس دارم !
البته خطر اینکه عموم هم ببینم وجود داره و در اون صورت حتما احتیاج به احیای قلبی پیدا خواهم کرد :/ موندم آیا تو خونه ی پدربزرگم اپی نفرین پیدا میشه یا نه ؟!!! :/
+نصفه شبی نیمکره ی راست و چپ مغزم دارن با هم سر این بحث میکنن که دکتر شپرد سریال لاست هندسام تر و جنتلمن تره یا دکتر شپرد آناتومی گری ؟!!! 
+با همون منطق جمله ی قبلی همزمان با اون الان داره آ
دلم برای مادربزرگم می‌سوزد. بیش‌تر از سوختن، گاهی حتی می‌ترکَد. هیچ‌وقت خیلی دوستش نداشتم و این خودش شدت احساساتم را بیش‌تر می‌کند. توی خانه‌شان، بدون پدربزرگم، صراحتاً باید رید.
شبیه بیماری می‌ماند که پرستار و یا شاید نگه‌بانِ شبانه‌روزيِ 40 سالش مُرده. حالا خیلی تنها شده و بیماری‌هاش به طریقه‌های عجیبی بارز می‌شوند. رفتارهای وسواس‌گونه و کنترل‎گرانه‌اش جلوه‌های خنده‌داری گرفته‌اند. کسی نمی‌تواند تحملش کند. گمانم من توی ای
فردا مادرم قراره خانواده داییم رو دعوت کنه شبم سال فوت عمومه اونجا دعوتیم منم یه جزوه آمار مونده رو دستم که باید اون رو تمام کنم امروزم رفتم آرایشگاه خانم آرایشگر اسمش پدوانه خانمه چندساله میشناسمش توی کارش بینظره ولی امروز چنان خراب کرد هیچ کاریشم نمی شه کرد مادرم میگه مامان مداد بکش میگم مادر دارم میرم دانشگاه عروسی که نمیرم خلاصه خراب کرد .
اینجا هم هستم انگار نیستم تمام جسم اینجاست و تمام روحم یه جای دیگه در به دری بد دردیه .
توی یک کتاب
گوستاو عزیزم، من عاشق روزهایی‌ام که پیش از طلوع، برف انبوه روی زمین را می‌پوشاند و بعد با آمدن آفتاب، همه‌اش رودهای پر آبی می‌شود، جاری کف خیابان‌ها و یک‌عالمه برکه‌ی کوچک در پیاده‌روها و آبشارهای ریزان از سایه‌بان مغازه‌ها.
روزي ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزي که کمترین سرود
بوسه است
وهر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزي که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ییست
وقلب
برای زندگی بس است
روزي که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزي که آهنگ هر حرف،زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم
روزي که هر لب ترانه ییست
تا کمترین سرود،بوسه باشد
روزي که تو بیایی،برای
اهواز 1398/09/16
#باران که می بارد چه تند باشد و چه به قول گفتنی: #منچستری، #مردم شهرها و کشورهای مختلف از بارش باران خوشحال می شوند و برخی از آنها نیش شان تا بناگوش باز می شود و بعضی دیگر بسته به حس و حالشان؛ #تنهایی، #دو_نفره و یا #دسته_جمعی تصمیم می گیرند زیر باران قدم بزنند و یا پس از تمام شدن بارش باران از هوای #دلپذیر لذت ببرند. این قاعده بر همه و یا بهتر است بگویم اکثر شهرای #کشور و کشورهای دیگر منطبق است الّا شهرهای #خوزستان خصوصا شهرهای #جنوبی م
هوا بد استتو با کدام باد می‌رویچه ابرتیره‌ای گرفته سینه تو راکه با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی‌شود.

همیشه دل کندن از روستا برام سخت بوده؛ گرچه خیلی عوامل هست برای ددگی، خیلی از فقدان‌ها هست که هیچ جایگزینی براشون وجود نداره.اگرچه روستاها دیگه برق و اینترنت و گاز و جاده آسفالت و پست‌بانک و دستگاه خودپرداز ووو. دارن اما هنوز با شهر خیلی متفاوتن.هنوز گاو تو مزرعه‌ها می‌چره، هنوز تو حیاط مرغ و جوجه و اردک و بوقلمون می‌گرد
امشب خونه عموم بودم . دامادشو مهمون کرده بود . فکر کنم ۵ ماهی بود که مهمونی خونوادگی ندیده بودم.خلاصه اینکه سه چهارم جمعیت برام نا آشنا بودن .اما راحت بودم . تجربه بهم گفته در مهمونی ای که راحتم حتما یک چیزی رو زدم شدم . امشبم یه لیوان شیشه ای شدم . رکوردم سه تا بشقابه ، اونم همین پارسال خونه پدربزرگم . نه اینکه دستپاچلفتی یا چیزی تو این مایه ها باشما اتفاقا خیلی سنگین و رنگین میشم . نمیدونم چرا میشکنن اصلا .
داماد نوه دختر خاله زن عموم
این روزهای کثافت هم روزي بالاخره تمام خواهد شد. حال یا در زمان ما یا در زمان کسانی که بعد از ما خواهند آمد. روزي که دیگر مستبدان در راس امور نخواهند بود.
و البته کسی باور نخواهد کرد ما چه زجری کشیدیم در این مملکت گل و بلبل. چه آرزوها و رویاهایی که از ما تباه نکردند، چه باورهایی که در ما نسوزاندند.
پدربزرگ مادریم آدم خشن و جدی و عصبی و نامهربونی بود.هیچوقت نتونستم دوستش داشته باشم.از اون آدمهایی بود که نه به درد خودش میخورد نه به درد زن و بچه هاش.به شدت هم غریبه پرست بود.یعنی هر کسی غیر از خانواده اش براش در اولویت بود.خدابیامرز خیلی هم زن ستیز بود.
پارسال که فوت شد،اصلا ناراحت نشدم.خوشحال نشدم،ولی ناراحت و متأثر هم نشم.هیچ وقت هم فکر نمیکردم مادرم از مرگ پدرش انقدر غمگین بشه و با گذشت نزدیک به یکسال هنوز هم گاهی خودشو به خاطر یه چیزای مس
پدربزرگ مادریم آدم خشن و جدی و عصبی و نامهربونی بود.هیچوقت نتونستم دوستش داشته باشم.از اون آدمهایی بود که نه به درد خودش میخورد نه به درد زن و بچه هاش.به شدت هم غریبه پرست بود.یعنی هر کسی غیر از خانواده اش براش در اولویت بود.خدابیامرز خیلی هم زن ستیز بود.
پارسال که فوت شد،اصلا ناراحت نشدم.خوشحال نشدم،ولی ناراحت و متأثر هم نشدم.هیچ وقت هم فکر نمیکردم مادرم از مرگ پدرش انقدر غمگین بشه و با گذشت نزدیک به یکسال هنوز هم گاهی خودشو به خاطر یه چیزای م
پدربزرگ مادریم آدم خشن و جدی و عصبی و نامهربونی بود.هیچوقت نتونستم دوستش داشته باشم.از اون آدمهایی بود که نه به درد خودش میخورد نه به درد زن و بچه هاش.به شدت هم غریبه پرست بود.یعنی هر کسی غیر از خانواده اش براش در اولویت بود.خدابیامرز خیلی هم زن ستیز بود.
وقتی که فوت شد،اصلا ناراحت نشدم.خوشحال نشدم،ولی ناراحت و متأثر هم نشدم.هیچ وقت هم فکر نمیکردم مادرم از مرگ پدرش انقدر غمگین بشه و با گذشت نزدیک به یکسال هنوز هم گاهی خودشو به خاطر یه چیزای مسخ
هوا بد استتو با کدام باد می‌رویچه ابرتیره‌ای گرفته سینه تو راکه با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی‌شود.

همیشه دل کندن از روستا برام سخت بوده؛ گرچه اون جا عوامل زیادی برای ددگی وجود داره، خیلی از فقدان‌ها که هیچ جایگزینی براشون پیدا نمی‌شه.اگرچه روستاها دیگه برق و اینترنت و گاز و جاده آسفالت و پست‌بانک و دستگاه خودپرداز ووو. و به تعبیری روستاشهر به شما می‌رن؛ اما هنوز با شهر خیلی متفاوتن.هنوز گاو تو مزرعه‌ها می‌چره، هنو
امروز در پاکت می نویسم: 
از آنجا که گرانی بی حد و وصف دامان مملکت ما را نخ کش کرده، تصمیم گرفتم در همین دوران دانشجویی
با کمی خلاقیت و خوش فکری، و البته کمی موقت از راه دیگری هم کسب درآمد کنم، " آموزش رانندگی"!
البته شاید منظر کلام، کمی عجیب باشد؛ اما در هر صورت بد نیست! که خوب هم هست! 
همین که می توانم از حداقل ترین استعدادم نصیبی عاید خود کنم جای شکر را همچنان باقی می گذارد!
اگر چه هنوز اوضاع در باب رضایتِ قطع نیست ولی در هر صورت دو کارآموز جذب ش
رفت!
فردای همون روزي رفت که واسه اش شال آبی فیروزه ای و سبز پسته ای گرفته بودم، فردای همون روزي که احمد دنبال پوشه ی آبی می گشت تا مدارک سربازیش رو بچپونه توش و بره سربازی تا مرد بشه اما رفت و برگشت و نامرد شده بود و دو سال از زندگی و بیست سال از مروّت عقب افتاده بود، فردای همون روزي که اون مرد ۴۶ ساله بهم گفت "قدر جوونیت رو بدون، بعد از ۲۷ سالگی یه دفعه به خودت میای می بینی شدی ۴۶ ساله!"، فردای همون روزي که آقای اصغری گفت "به علت بارش باران و برف، ج
رمان داری میریدانلود رمان عاشقانه داری میری اثر maral_hsi با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگان
مارال دختر تهیدستی که مصیبت های زیادی کشیده ، بدلیل منزوی بودن به مجازی پناه می بره و با پسری به اسم امیر شناخت پیدا می کنه ، بی خبر از اینکه آگاهی نداشته امیر یه اربابه ، همه چیز از اون زمانی عوض میشه که امیر عاشق مارال میشه و پول طلب کارای پدر معتاد و قمار باز مارال رو پرداخت میکنه ، اما عوضش از پدر مارال می خواد دخترش ر
عشق بارانی است که در تابستان می آید. گرمایی است که در زمستان می آید.عشق در تنهایی می آید گاهی دیر، گاهی زود کنار در خانه منتظر نشینعشق بی سرو و صدا می آید.از راه کوچه نه عشق از بی راهه می آید.در طلوع خورشید نهعشق از غروب آفتاب می آیدمی آید می آید روزي روزي که عشق می آید. 
عشق بارانی است که در تابستان می آید. گرمایی است که در زمستان می آید.عشق در تنهایی می آید گاهی دیر، گاهی زود کنار در خانه منتظر نشینعشق بی سرو و صدا می آید.از راه کوچه نه عشق از بی راهه می آید.در طلوع خورشید نهعشق از غروب آفتاب می آیدمی آید می آید روزي روزي که عشق می آید. 
تنفرم از دختر عمو خیلی اذیتم میکنه. دوست دارم این نفرت رو رها کنم. اما. چند روزي بود شعر "تولدی دیگر" فروغ ورد زبونم بود. امروز بعد از مدت ها اینستاگردی کردم و دیدم دختر عمو این شعر رو کپشن کرده. و نمیدونم چرا از اون ساعت این شعر که انقدر در قلب من اثر گذاشته بود برام یه شعر خنثی و شاید هم آزار دهنده شده.
ای کاش مثل دختر عمه م میتونستم ببینم و بگذرم و زندگی کنم. دختر عمو خیلی من و دختر عمم رو اذیت کرده. با زخم زبوناش با متلک هاش با نگاه های بالا ب
مادر را باید قاب کنی و در امن‌ترین کنج دلت روی طاقچه بگذاری
مادر اگر فقط مادرت باشد که جای خود، وای به روزي که همه کس ات مادرت باشد 
وای به روزي که مادرت مادرش را از دست داده باشد و تو بخواهی برایش مادری کنی 
وای به روزي که رفیق و همدم و یار روزهای سختت شود 
اونوقت باید توی حساب زندگیت پس‌اندازش کنی چون حضورش بدجوری پررنگه و اگر یه خار به پاس فرو بره میخوای دنیا نباشه 
امیدوارم به پای هیچ مادری حتی خار هم نره 
سلامتی همه مادرها که موجودات عجی
چهار روز از سفرمون به کوچیک ترین روستای استانِ قشنگم میگذشت :)یه روستای کوچولو و بی نهایت زیبا، من متعلق به این روستام، پدرم، مادرم، مادربزرگ و پدربزرگم :)خیلی دوسش دارم! درسته تابستون هوا به شدت گرمه! درسته گرما رو دوست ندارم، درسته تیرماه بود و نمیشد از خونه رفت بیرون، ولی بودن کنار زری و شب بیداری و تمام و تمام اتفاق های قشنگش باعث میشد همچنان عاشقش باشم و عاشقش بمونم :) 
پارسال بخاطر هجوم وحشیانه ی! شپش، مبتلا به شپش شدم :/ فکر تکرار اون فاج
شکوفه‌های هلو رسته روی پیرهنت
دوباره صورتیِ صورتی‌ست باغ تنت
دوباره خواب مرا می‌برد که تا برسم
به روز صورتی‌ات ـ رنگ مهربان‌شدنت ـ
چه روزي آه چه روزي! که هر نسیم وزید
گلی سپرد به من پیش رنگ پیرهنت
چه روزي آه چه روزي! که هر پرنده رسید
نکی به پنجره زد پیشباز درزدنت
تو آمدی و بهار آمد و درخت هلو
شکوفه کرد دوباره به شوق آمدنت
درخت شکل تو بود و تو مثل آینه‌اش
شکوفه‌های هلو رسته روی پیرهنت
و از بهشت‌ترین شاخه روی گونه‌ی چپ
شکوفه‌ای زده بودی به
#ابدیت
همه چیز رو به زوال است
روزي
تاریکی دنیا را خواهد بلعید
و خورشید سرد و خاموش خواهد شد
ماه،
دیگر شمع محفل عاشقان نخواهد بود
و بستر دریاها جسد ماهی ها را در خود خواهد بلعید
روز که نمی دانم کی تقدیر من خواهد شد.
روزي
/که نه من باشم و نه تو
روزي که نمی دانم سنگ ریزه های کالبدم را باد به کدامین سو خواهد پاشید
روزي
تمام گل های سرخ شعر عروج را بر تن باغ خواهند نوشت
کاش می شد
در آخرین روز زندگی ام
 کاکتوس برایم گل بدهد!
آخر من با کاکتوس ها همیشه مهر
سه کاری که رزق و روزي را زیاد و خشم خدا را کم می کند 
۳ کاری که رزق و روزي را زیاد و خشم خدا را کم می کند ۳ کاری که رزق و روزي را زیاد و خشم خدا را کم می کند پیامبر اکرم حضرت محمد صلی الله علیه و آله: وضو را کامل بگیر تا همچون ابر از صراط عبور کنی، …
۳ کاری که رزق و روزي را زیاد و خشم خدا را کم می کند
۳ کاری که رزق و روزي را زیاد و خشم خدا را کم می کند
پیامبر اکرم حضرت محمد صلی الله علیه و آله:
وضو را کامل بگیر تا همچون ابر از صراط عبور کنی، با صدای آشکار
دیشب در مهمانی گفت من هر سه‌تا دخترم زیاد تکان می‌خوردند.» من لبخندم روی لب‌هایم خشک شد. فقط دوتا دختر داشت. مهسا و سارا. سقط جنین باید خیلی سخت باشد. ارشاد بهم پیام داده و گفته بود تو عالی استی دختر» من میگم I love you to the moon and back» و دوست دارم هیچوقت یادش نره. نیکی گفته بود حتما امروز میلیون میلیون تعریف شنیدی» با مسکا هر روز حرف می‌زنم. افسردگیش بهتر شده. مسکا یعنی لبخند. سمون یعنی برابری. الهه یعنی خدا. رومان یعنی. انار؟ در استانبول زله ش
دانلود آهنگ از اون روزي که رفتی غمت آتیش به جون زد علیرضا روزگار سریال باغ سرهنگ قسمت آخر
Download New Music Alireza Rozegar Az On Roozi
دانلود آهنگ علیرضا روزگار بنام از اون روزي که رفتی پخش شده در سکانس پایانی سریال باغ سرهنگ کامل کیفیت اصلی با لینک مستقیم 

ادامه مطلب
بسمه تعالی
هستیم برآن عهدی که بادل بستیم       ازعشق حسین بن علی سرمستیم 
ابناء خمینی همگی یک دستیم            چون رود به دریایی ولی پیوستیم 
ماملت گریه ی هستیم               این روضه دگر روضه درباری نیست 
ما ملت گریه ی هستیم               
باخون شده محکم علمش این کشور       قربانی سازش نشود این لشگر 
دوران بزن در رو گذشته است دیگر        اولاد علی را چه حراص از خیبر 
کافیست که لب تر کند اینجا رهبر            تاقدس که پیچ و خم دشواری نیست 
اخ
چند وقتیه ننوشتم
یه چیزایی منو بی حوصله می کنه
.
شاید اینو بارها شنیده باشید که یه شاعر میگه:
باید شعر خودش بیاد
.
این روزا با این اوضاع با این وضع با این تصویرا
امیدی برای نوشتن و سرودن نیست
.
دوست ندارم ی صحبت کنم اما
ت ما رو ول نمی کنه
.
بعضی از شاعرا انتقاد می کنند
بعضیا بی خیال تر شدن
بعضیا هم مثل من قلمشون و غلاف کردن
.
اما روزي میرسه که کویر لوت هم گلستون میشه
روزي که رنگین کمون از آسمون نمیره و یه مهره ثابته
روزي که ماه کامل میشه
.
این قضیه ی من آرمانی خیلی خوبه چند روزيه که دارم ازش استفاده میکنم عالیه باورم نمیشه 
یه حسی بهم میگه اینکه همیشه میگفتم یه روزي فلان یه روزي بسار خیلی نزدیکه
 
امروز در مورد ب کلی غر غر کردم تودلم 
در راستای منه ارمانی باید همه چیزو عوض کنم حتی ب
به گورستان گذر کن تا ببینی                   چه خوردند وچه پوشیدند وبردند
دو روزي زندگی کردند وآخر                   به هرحالی که بودندجان سپردند
طمع بسیار کردند مال دنیا                    ز روزي بیشتر هرگز نخوردند
همانانی که بودند نورچشمی                   تنش را در لحد محکم فشردند
اگر شاه وگدا،نادار و دارا                    اجل آمد نفس بگرفت ، مُردند!!
اینروزهایم را نمی توانم با گذشته ام مقایسه کنم، روزهای پر رفت و آمد و شلوغ، متاسفم از اینکه بلاگری را دنبال می کنید که اینروزها ناتوان از نوشتن است. نمی دانم چه روزي اما روزي بر خواهم گشت و از خورشیدی ‌خواهم گفت که عاشقانه می آید و دل شکسته می رود. از نسیمی که دیگر کسی در انتظار خبری از او نیست.
یک روزي از ما خواهند پرسید چه شد؟! آن وقت جواب خواهیم داد و خواهند داد که ما دلمان می خواست هدف وسیله را توجیه کند بنابراین برای خودمان راه گریزها و تبصره های دینی ایجاد کردیم.
دروغ گناه بود اما وقتی به هدفمان کمکی می کرد چه اشکالی داشت! 
افراط و تفریط درست نبود اما راه بهتری بلد نبودیم! 
یه هفته آناتومی،یه هفته پرسپکتیو و یه هفته رنگ چه طوره؟ یا بکنمش روزي یه دونه؟
انقدر عقبم و هیچی بلد نیستم که احساس میکنم اگه روزي 84 ساعت تمرین نکنم و مطالعه نداشته باشه به هیچ جا نمیرسم. ولی نه وقتشو دارم نه حالشو که بیشتر از 3-4 ساعت مفید بشه :(
آیت الله حائری شیرازی:
رزق، مثل ظرف آب مرغداری‌هاست. آب خوری آنها این طور است که کمی بالاتر از لبه ظرفی را سوراخ کرده و آن را پر از آب می‌کنند و روی یک ظرف بشقاب مانند، بر می‌گردانند و آب توی بشقاب زیرین می‌آید. وقتی آب در بشقاب جمع شد و مقابل سوراخ رسید متوقف می‌شود و جوجه‌ها از آب‌ها می‌خوردند. یعنی وقتی مصرف شد تولید می‌شود نه این که تولید می‌شود تا مصرف شود.روزي همیشه با مصرف همراه است نه تولید. اگر ده جوجه آب بخوردند، آب بیشتری بیرون
امروز روزي هست که عاشق شدم 
سه ساله از این عشق میگذره 
تمام این مدت انتظار برای یک لحظه دیدن دوباره 
انتظار برای یک بار دیگه صدا کردنت 
هنوز که هنوزه از تو خبری ندارم 
هر روز نگرانی ، دلتنگی 
دلم آرزوی دیدن دوباره ی تو ، تو دلم زندس 
میدونم که روزي تو رو خواهم دید
هر ادمی یه روزي میاد یه روزي هم میره
بعضی رفتنا دلیل داره
بعضیاشم بی دلیله
رفتن من دلیل داشت
هرچیزی رو تحمل کردم
توهین.دروغ.تخریب .تحقیر.نگاه از بالا.
ولی بی معرفتی تحمل کردن نداره
جایی کم نزاشتم ک حقم بی معرفتی باشه
خدانگهدارت
دو روز پیش نمایشنامه‌ی اتاق ورونیک آیرا لوین را خواندم. برای برادرم که کتاب را پیشنهاد داده بود نوشتم: اکثر کتاب‌ها و داستان‌های جذابی که مجبورت می‌کنند چند ساعت بی‌وقفه میان یک مشت کلمه و جمله با چشمانی گردتر از حالت معمول پرسه بزنی از دل یک اختلال روانی بیرون می‌آیند.
شاید هم دلیلش این باشد که آدم‌ها، اکثرشان حداقل یک درجاتی از یک اختلال روانی را دارند. به قول داییِ بی‌سوادِ پدربزرگم: همه‌مون یک جوری دیوونه‌ایم. به هر حال.
___________________
روزي خودم را دست باران می سپارمروزي که دیگر خنده هایم غم نداردروزي که قلبم با سکوتی سرد فهمیددیگر تو را هم در کنارش کم ندارد
 
من در جدال عقل و دل فهمیده ام کهیا رومی رومی شوم یا زنگ زنگیمن عقل و دل را دست باران میسپارممال شما عقل و دلم، رنگیِ رنگی
 
گفتی چرا با گریه میخندم همیشهدیوانه ها هرگز غمی در جان ندارندهر مذهبی در بین مردم رایج افتادغیر از جنون بر مذهبی ایمان ندارند
 
اما چه میدانی ز درد سینه ی منبیچاره مجنونی که با عقلش بجنگدبیچاره تر
به یاد نمیارم چی باید بنویسم
چیزهای به زعم من مهمی ک فراموش میکنم بنویسم اما شبحش توی سرم میگرده
.
باید روزي بشینم و فکر کنم
روزي ک ته نشین شده باشم
ذهنم شربت خاکشیره
تا میاد ساکن بشه کسی همش میزنه
حال و آینده من الان گیر همین ته نشین شدنه
نمیشه ک نمیشه
فاک
 
امروز روزي هست که عاشق شدم 
سه ساله از این عشق میگذره 
تمام این مدت انتظار برای یک لحظه دیدن دوباره 
انتظار برای یک بار دیگه صدا کردنت 
هنوز که هنوزه از تو خبری ندارم 
هر روز نگرانی ، دلتنگی 
هنوز آرزوی دیدن دوباره ی تو ، تو دلم زندس 
میدونم که روزي تو رو خواهم دید
کافه اروما در خ بهشتی واقع شده است.
از اولین و مهم ترین ویژگی های این کافه کیفیت مواد اولیه درجه یک ان است(چه نوشیدنی و چه غذایی)
کافه اروما در هتل روما واقع شده است و چند دسترسی از طریق حمل ونقل عمومی دارد.یکی از طریق بی ار تی های خ ولیعصر است و دیگری از طریق مترو میرزای شیرازی.
در تمامی ساعات شبانه روز شما می توانید به این کافه بیایید یعنی این کافه بیست و چهار ساعته در تهران می باشد.
کافه اروما که جزو تعداد انگشت شماری از کافه های شبانه روزي تهر
کافه اروما در خ بهشتی واقع شده است.
از اولین و مهم ترین ویژگی های این کافه کیفیت مواد اولیه درجه یک ان است(چه نوشیدنی و چه غذایی)
کافه اروما در هتل روما واقع شده است و چند دسترسی از طریق حمل ونقل عمومی دارد.یکی از طریق بی ار تی های خ ولیعصر است و دیگری از طریق مترو میرزای شیرازی.
در تمامی ساعات شبانه روز شما می توانید به این کافه بیایید یعنی این کافه بیست و چهار ساعته در تهران می باشد.
کافه اروما که جزو تعداد انگشت شماری از کافه های شبانه روزي تهر
اگر روزي 15 دقیقه را صرف خودسازی کنید در پایان یک سال، تغییر ایجاد شده در خویش را به خوبی احساس خواهید کرد.
اگر روزي 15 دقیقه از کارهای بی اهمیت خویش بکاهید، ظرف چند سال موفقیت نصیبتان خواهد شد.
اگر روزي 15 دقیقه را به فراگیری زبان اختصاص دهید از هفته ای یک بار کلاس زبان رفتن بهتر است.
اگر روزي 15 دقیقه را به پیاده روی سریع اختصاص دهید از هفته ای چند بار به باشگاه ورزشی رفتن، نتیجه‌ی بهتری خواهید گرفت.
اگر روزي 15 دقیقه مطالعه و سلول های خاکستری خوی
دلم که میگیره
تاوان لحظه ای رو میدم که دل بستم
نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت 
ولی هم خوشحالم هم ناراحت 
شاد بخاطر کسی که بهش دل بستم
دلخور بخاطر ندیدن و نداشتن
شاید روزي دلخوری ها ، ندیدن ها و نداشتن ها تمام شود 
اما هرگز از دل بستنم پشیمان نخواهم شد
چرا که در منتهاالیه دلتنگی ها هم اشکی میریزم از سر شوق 
که روزي خاطره ای خواهم داشت از دل با دل .
.
آورده اند که در کنفرانس تهران روزي چرچیل، روزولت و استالین بعد از میتینگ های پی در پی آن روز تاریخی، برای خوردن شام با هم نشسته بودند. در کنار میز یکی از سگ‌های چرچیل ساکت نشسته بود و به آنها نگاه می کرد. چرچیل خطاب به همراهانش گفت: چطوری میشه از این خردل تند به این سگ داد؟»
ادامه مطلب
باورت میشه مجتبی!!!؟؟؟
سالها با مخالفانت دوئل میکردی و سعی میکردی فقط حرف خودت رو به کرسی بنشونی اما حالا که گوشه رینگ گیر کردی میگی چرا به انتقاداتت توجه نمیکنه!
 
آره مجتبی؛ خیلی سخته ۸ سال تحمل کنی و چیزی نگی و کسی به غدغه هات توجه نکنه اما یادت میاد اون روزي که همه چیز به نفع تو بود به دغدغه های بقیه توجه نمیکردی و می‌گفتی مقصر خودتی چون تلاش نکردی !
 
حالا هم توی وضعیتی گیر کردی که اگر فقط چرخ عقب ماشینت از در گاراژ بیاد بیرون خ
بسم الله الرحمن الرحیم
 
دانشگاه نوشت (1): خراب کردن زندگی مردم با لبخند!
 
من از آن دسته آدم هایی هستم که ترجیح داده ام که به جای خشونت، حرف هایم را روی کاغذ بنویسم. اصلاً من مال کاغذ ام. پس از نوشتن پایان نامه، تصحیح دیوان شعر پدربزرگم، نوشتن کتاب تبارنامه ی شخصی ام و معرفی مختصر برخی از متخصصان غیر حوزوی علوم اسلامی-شیعی، در پنج ماه، به خودم گفتم که حالا دیگر وقت استراحت است و تا مدت طولانی ای دیگر نمی نویسم. اما وقتی نمی نویسم انگار چیزی در زن
یه روزي میاد که دیگه دلت برام نریزه
که یادت نیاد تولد من چند پاییزه
هر کدوم از ما کنار یکی دیگه خوشبخته
چیزی که امروز باورش واسه هر دومون سخته
یه روزي میاد سالی یه بارم یاد هم نیایم
از گذشتمون جز فراموشی هیچ چیزی نخوایم
از تو فکر ما خاطراتمون میتونه رد شه
بدون اینکه حتی یه لحظه حالمون بد شه
فکر نکردن به خاطراتمون رو بلد میشیم
میبینیم همو از کنار هم ساده رد میشیم
انگار نه انگار به من میگفتی بی تو نابودم
انگار نه انگار یه روزگاری عاشقت بودم
میبی
واقعا میشه یه روزي دوباره رنگ زندگی توو خونمون پاشیده بشه؟؟ میشه دوباره همه چیز مثل قبل بشه. میشه دوباره روزي بیاد که دلت بخواد زودتر کارت تموم بشه و کلید بندازی بیای داخل خونه؟؟ میشه دوباره بخندی؟؟ بخندم. بخندیم؟؟ حالم بده بد و کسی نمیده چقدر از درون داغونم. مثه خودت که نمیزاری من بفهمم چقد ناراحتی و من همه ش فکر میکنم شاید دیگه دوستم نداری.یعنی میشه دوباره خوب بشم‌ یه روزي که دردناک ترین اتفاق ها باعث سر دردم نشه؟؟ دلم نمیخواد دوبا
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام . . . می خواهم بدترین روزي را که در مدرسه سپری کرده ام را برای شما روایت کنم .
 
روزي از روزهای مهر بود . ساعت 6:30 دقیقه ساز بد بختی شروع به نواختن کرد . برخاستم، آبی به دست و رویم زدم . صبحانه ام را خوردم و به مدرسه رفتم.
ادامه مطلب
مامان بزرگم بعد از یک هفته فردا میره خونش تو روستا و من بسیار دلم براش تنگ میشه :((
برکت خونمونه . عشقه.وقتی هست ساعتی یه بار میپرسه سرت بهتره؟ فلان چی بخور خوبه برات! 
روزي دو بار میپرسه امروز چند شنبه است؟ من باید پنج شنبه برم خونه!! 
روزي چند بار قربون صدقه ام میره!
هر 6 ساعتی یه بار این شعر رو میخونه و دو قطره اشک میریزه! "دگر شب شد که من شیدا بگردم، چو ماهی بر لب دریا بگردم/ پلنگ در کوه و آهو در بیابان، همه جفت و من تنها بگردم" 
هر وقت میخوام د
"روزي که میاد"، همه‌ی اینا گذشتن. 
روزي که "میاد"، همه‌ی اینا گذشتن. 
"روزي" که میاد، همه‌ی اینا گذشتن. 
 
پ ن: چند روزه خیلی کم کتاب میخونم. کلاً 20 صفحه از دنیای قشنگِ نو رو خوندم تو این مدت. بیشترِ وقتمو پای فیلمایِ آموزشیِ VBA اِکسل میگذرونم. خوب و مفید پیش میره. تقریباً همه چیشو یاد میگیرم و ذهنم به چیزایی که درس نمیده هم سرک میکشه. مهم نیست. 
اوایل تابستون بود فک کنم، که به این نتیجه رسیدم "روزي که میاد"، همه‌ی اینا گذشتن. و اگه بر مبنای همین ا
با اینکه میدونه اصلا از این کار خوشم نمیاد اما وقتی به یه بهونه ای وارد اتاقم میشه و من رو در حال نوشتن می بینه برای لحظه ای کوتاه هم که شده نگاهش رو می لغزونه روی نوشته های کاغذ زیر دستم. کاملا می تونم حس کنجکاویش رو درک کنم.
بد چیزیه که از موعد پایان خودت بی خبری، که قبلش حتی یه ندا هم بهت نمیدن، که باید حواست باشه شاید این آخرین باره.
نه برای به دنیا آوردنت اجازه گرفته می شه نه برای خلاص شدن از شرّت!
به روزي فکر کردم که دیگه نیستم تا دفتر زیر د
 
در طلیعه سال رونق تولید بد نیست، از دوره ای یاد کنیم که هم تولید داشتیم و هم بر روی تولیداتمان عقاید ی مان را حک می کردیم.
این پارچه را که در تصویر می بینید، بیش از 30 سال قدمت دارد و بر روی آن به انگلیسی عبارات مرگ بر آمریکا» و مرگ بر اسرائیل» حک شده است و به کارگران دهه 60 شمسی به عنوان بخشی از یارانه غیرنقدی از سوی شرکت های نساجی به  خانواده کارگران اهداء می شد و در خونه مادربزرگه(خانه پدری) هنوز قطعاتی از آن در قالب تشکچه بچه یافت می شو
بر دامنه‌ی کوهباد که می‌پیچدانگار هزار برگ، از هزار تاریخبی هیچ تحریف به زبان می‌آیندآه، اگر روزي کوه‌ها سخن آغاز کنندصفحه‌های بی‌شماری از تاریخ را باید پاره نمودصفحه‌های بی‌شماری را باید به تاریخ افزودآه، اگر روزي کوه‌ها سخن آغاز کنندتمام پرچم‌هاسرافکنده خواهند شد+ جلال همدانی
اغلب افراد وقتی پس اندازی در بانک نداشته باشند یا کارودرآمدشان دچار مشکل شود پریشان می شوند گویی فقط خیر و برکت و فراوانی از یک منبع می آید.آیا پشت و پناهی قویتر از خدا می خواهی؟پس باید به این آگاهی برسیم که خداوند از راههای بیشماری می تواند روزي ما را برساند اگر به ناگاه بیکارشدیم ویا حساب بانکیمان ته کشید به خود یاد آور شویم که خداوند غنی است و بخشاینده موهبت ها.رهنمودی بطلبیم تا گشایشی در رزق و روزي ما شودراههایی که خدا می شناسد بیشم
کاش روزي برسه که فقط از چیز هایی که حسش کردیم حرف بزنیم
یه احساسیه که فقط باید یه لحظه قرار پیدا کرد و فقط فکر کرد به همه ی اون مسیری که طی کردی
بدون هیچ حرفی بدون هیچ اصرار
فقط نگاه کرد
بدون هیچ سعی در جریان گذاشتن
فقط باید بگی اسان نبود
اما ادامه ش قراره بگه که گذشته ی این اینده
دو طرفش چی بوده حکمتش چیه
محکم بوده که میشه اینجوری ادامه داد

معتقدم روزي میاد یا در این دنیا
یا اون طرف که بشر با فهمیدن همه چی یک دل سیر گریه خواهد کرد .
خدا
امیرالمؤمنان علی علیه السلام می فرمایند:
درخواست از دیگران کلید فقر است و روزي را نابود می کند»(حکمت 226).
 
از هنر دستانمان بهره میگیریم
 
  اسباب ثروتمندی و کسب روزي حلال محکم کاری و درستی کار ماست که کالای خوب مشتری را جذب می کند .
دوست دارم در جمع باشم.دوست دارم در تمام این جمع ها باشم.دوست دارم که دوست هایی داشته باشم و تنها نباشم.
تلاش می کنم.تلاش می کنم و باز هم تلاش می کنم.
در نهایت روزي موفق می شم.روزي مثل این ها می شم و در اون روز من تنها کسیم که می دونم متفاوتم.
یکی گفته: تفاوت ما بین من و پادشاهان در یک روز است و آن همان روزي است که در او می باشم، چه آنکه روز گذشته، گذشته است؛ دیگر پادشاهان لذت او را نمی یابند و من نیز سختی او را نمی یابم.و اما نسبت به روز آینده، من و پادشاهان هر دو در خوف و ترس هستیم که نمی دانیم چه خواهد شد؟! پس فرق ما بین من و پادشاهان در همین روز حاضر است.ترجمه معدن الجواهر و ریاضه الخواطرتالیف ابوالفتح کراجکی، مترجم شیخ عباس قمی، ص 17 
پیام های تسلیتی که امروز و فردا خواهیم خواند.
تسلیت ایرانیست که مُرد!
آخرین ریسههای باقی مانده از ریسمان اعتماد و اتحاد بود .
که پاره شد!
 
به پهن کردن پرچم آمریکا و انگلیس برای اینکه مردم از روشون توی پیاده رو ها راه برند ادامه بدید.
وای از اون روزي که کم کم پرچم خودمون در کنار اونها پدیدار بشه!
وای از اون روزي که مردم و مملکت دیگه چیزی برای کنار هم موندن نداشته باشن.
 
پیام های تسلیتی که امروز و فردا خواهیم خواند.
تسلیت ایرانیست که مُرد!
آخرین ریسههای باقی مانده از ریسمان اعتماد و اتحاد بود .
که پاره شد!
 
به پهن کردن پرچم آمریکا و انگلیس برای اینکه مردم از روشون توی پیاده رو ها راه برند ادامه بدید.
وای از اون روزي که کم کم پرچم خودمون در کنار اونها پدیدار بشه!
وای از اون روزي که مردم و مملکت دیگه چیزی برای کنار هم موندن نداشته باشن.
 
گوش پسرش را پیچید و گفت قسم به این قرآن که روزي گذشت که برای شنیدن آیات باید در صف خرید نوار با قیمت زیاد می ایستادیم و در دسترس نبود و حال صوت خدا زیاد شده و در هر گوشی ای هست و کلی قاری قرآن هست که مسابقه قرآنی هم براشون مهم نیست 
قسم به نان که روزي گذشت از سر مردم که باید خود گندم میکاشتند و خود آرد میکردن و نان سفت و بی کیفیت میخوردند و حال وضع طوری شده که در مارکت هم نان پیدا می شود و مردم راحت بی اعتنا دور میریزند نان ها را
قسم به ماشین ه
دوست دارم در جمع باشم.دوست دارم در تمام این جمع‌ها باشم.دوست دارم که دوست‌هایی داشته باشم و تنها نباشم.
تلاش می کنم.تلاش می کنم و باز هم تلاش می کنم.
در نهایت روزي موفق خواهم شد.روزي مثل این‌ها می شوم و در آن روز من تنها کسی خواهم بود که می‌دانم رنگم اینجا ناشناخته‌ست.
لاک آبی اسمانی زده ام و با زرد گوشه انگشت اشاره چپم خورشید کشیده ام. بدم نمی اید وسط این پاییز مزخرف حس کنم خورشیدی هم وجود دارد و تابستان روزي خواهد امد! و به قول همینگوی:خورشید باز طلوع خواهد کرد. 
از پنج شنبه کذایی پیش، هنوز ترس مرگ توی تنم مانده. با فکر اینکه ایا تابستان امسال را میبینم یا چی، قلبم فشرده میشود و چشمانم پر از اشک. روزي از شدت این ترس خودکشی میکنم. هیچ بعید نیست. کدام احمقی گفته ما هفتاد سال عمر میکنیم؟ به سامان قسم که دور نیس
برترین دعاهای افزایش رزق و روزي
برترین دعاهای افزایش رزق و روزي
برترین دعاهای افزایش رزق و روزي و کسب مال و ثروت(تمامی دعاها و طلسمات مربوط به رزق و روزي و ثروت) در این بخش مطالبی درمورد دعاهای پولدار شدن را برای شما آماده کرده ایم ، امیدواریم که مورد توجه شما قرار گیرد. رزق و روزي هر کس دست خداوند عزوجل است و این را هیچکس نمی تواند انکار .
دریافت فایل
ممکن است در ساعات پایانی شب لوله فاضلاب منزل شما دچار مشکل شود و شما را با نگرانی روبرو کند ، اگر منزل شما در حوالی میدان الف تهران در منطقه محمودیه تهران قرار دارد و به دنبال یک لوله بازکنی مطمعن و با کیفیت که بصورت شبانه روزي پاسخگوی شما باشد و در کمترین زمان به رفع مشکل لوله فاضلاب منزل شما بپردازد با لوله بازکنی میدان الف که زیر مجموعه تیم حرفه ای پارس کمک میباشد تماس بگیرید.
تماس سریع با کارشناس
لوله بازکنی میدان الف تهران با تجهیزات عا
مطمئنا تاریخ امروز در حافظه زندگی من ثبت می‌شود. روزي که هیچوقت فراموشش نمی‌کنم. روزي که با خبر شهادتِ قاسم سلیمانی ای شروع شد که دیگر باید قبل از اسمش شهید بگذاریم روزي که احساس کردم در عین پدر داشتن، یتیم و بی پشت و پناه شدم. روزي که تمامش در بهت گذشت.من یک نوجوان دهه هشتادی، هیچ از انقلاب و جنگ نمی‌دانم و هیچ حادثه ی مهمی را با تمام وجودم لمس نکرده ام؛ اما امروز درون من انقلابی شد که شاید آینده ام را تحت تاثیر قرار دهد.امروز ملت ایران نمی
این کلمه رو بخونین: المشنگه. شمام اَلمَشَنگه خوندین یا من فقط اَلمَشَنگم؟! :دی
داشتم تو واژه‌یاب دنبال معنی هنگامه» می‌گشتم، دیدم تو فرهنگِ مترادف و متضاد، یکی از معانیشو نوشته المشنگه. دفعهٔ اول اَلمَشَنگه خوندم؛ و دفعهٔ دوم تبدیل شد به اَلَمشَنگه. :))
چرا به‌شکل الم‌شنگه نمی‌نویسین خب؟!
پ.ن. قبلاً که یه نفر می‌گفت از وقتی شاغل شده‌م، نمی‌رسم وبلاگمو به‌روز کنم، می‌گفتم یعنی روزي یک ربع هم وقت نداره؟ حالا که خودمم روزي هشت نه ساعت سر
روزي روزگاری در دهکده ای کوچک، آسیابانی بود که الاغی داشت. سالها الاغ برای آسیابان کار کرده بود و بارهای سنگین را از اینجا به آنجا برده بود. ولی حالا پیر شده و نمی توانست بار بکشد. روزي از روزها آسیابان الاغ را از خانه اش بیرون کرد و گفت: برو هر جا که دلت می خواهد. من دیگر علف مفت به تو نمی دهم.
ادامه مطلب
روزهایی می آیند که دیگر مثل قبل نیستیم و ان شرایطی را که داشته ایم دیگر نداریم، یادش بخیر ان روزهایی که کلی تحقیق و پژوهش و همچنین از نوشتن کتاب و مقاله بگیر تا رفتن به دانشگاه و سروکله زدن با اساتید و دانشجویان، البته الان واقعا که فکر می کنم می بینم چه دوران شیرینی داشتم و از ان شیرین تر افسر وظیفه راهنمایی و رانندگی شدم و این چقدر شیرین است و گاهی اوقات افراد سالخورده و میان سال و جوان و کودک از کنارم رد می شوند می گویند بهترین دوران است از
 بدبختانه همه ی آدما احتیاج دارن  یه جایی یه طوری به یه چیزی محبت کنن . به آدم دیگه ، به سگ، به گربه، به درخت ، به هرچیزی که زنده باشه. شاید اینکه بتونه حس کنه یچیزی رو خوشحال کرده یا راضی یا هر چیز دیگه ای که به خاطر محبت کردن پیش میاد ، بهش حس مفید بودن و رضایت از خود میده . برای اینکه آدم حالش از خودش بهم نخوره . و برای اینکه خودش رو دوست داشته باشه. تا دیوونه نشه و به جنون نرسه. چه روز بدیه اون روزي که آدم به خودش ثابت کنه تو هر چیزی گند میزنه. روز
حال و نظرم که مشخصه، ولی امیدوارم به روزي برسیم که این همه آدم نخبه و متخصص این طور برای رفتن از کشور از هم سبقت نگیرن. که به ایران و کنکور و شریف و المپیاد، فقط به چشم سکوی پرتاب نگاه نشه یعنی ممکنه همچین روزي برسه؟
+ عکس این بچه‌های شریف رو می‌بینم و هم‌زمان که دلم می‌سوزه، از خودم می‌پرسم واقعا دلبستگی‌ای به استقلال، یا این انقلاب یا حتی ایران، تو وجود بچه‌های اصطلاحا نخبهٔ ما هست؟ هیچ چیزی جز خانواده، هست که وصلشون کنه به این خاک؟.
Once Upon a Time in London 2019 1080p x264 BluRay,تماشای آنلاین فیلم,دانلود دوبله فارسی فیلم Once Upon a Time in London 2019,دانلود رایگان فیلم Once Upon a Time in London 2019,دانلود زیرنویس فارسی Once Upon a Time in London 2019,دانلود فیلم جدید,دانلود فیلم روزي روزگاری در لندن 2019 با دوبله فارسی,روزي روزگاری در لندن,فیلم سینمایی روزگاری در لندن ۲۰۱۹ دوبله فارسی,
ادامه مطلب
از همان روزي که دست حضرت قابیلگشت آلوده به خون حضرت هابیلاز همان روزي که فرزندان آدمزهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید"آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود"
از همان روزي که یوسف را برادرها به چاه انداختنداز همان روزي که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند"آدمیت مرده بود"
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیابگشت و گشتقرنها از مرگ آدم هم گذشتای دریغآدمیت برنگشت
روزگار مرگ انسانیت استمن که از پژمردن یک شاخه گلاز نگاه ساکت یک کودک بیماراز فغان یک قناری در قفساز
+ رفته بودیم کلیدر کتاب بخریم . نامه های غلامحسین ساعدی رو دیدم اما جرئت نکردم بخرمش ترسیدم
دارم دوباره سمفونی مردگان می خونم . نمیدونم چرا
+ نباید ادامه ش بدم . نه تو رو نه اون رو . نفیسه راست می گفت ادم یکهو به خودش میاد و میبینه زندگیش شبیه مامان و خاله و عمه ش شده و با سر میره تو دیوار که چرا یه اشتباهو این همه مدت تکرار کردم؟ همونی میشی که دلت نمیخواد ، همونی که از همه راحت تره .
می دونم بعضی چیزا تکرار نمیشن ولی ترجیح میدم جایگزینی نباش
دوش حمام ببین!آب از بالا میاد؛ اما از پایین تنظیم میشه.اینکه اصلا آب بیاد یا نه؛کم باشه یا زیاد؛سرد باشه یا گرم؛به تو مربوط میشه؛تا کدوم شیر بچرخونی؛تا کدوم طرف بچرخونی؛کم بچرخونی یا زیاد؛اصلا بچرخونی یا نه؛همه به خودت ربط داره.
میخوام بگم ماجرای "رزق و روزي" یک چنین ماجرایی است.
رزق ما تو آسمونه؛به همین خاطر قرآن میگه :"فی السماء رزقکم"ولی اینکه فرو بباره یا نه؛ویا کم بباره ویا زیاد؛ به سعی و تلاش مابستگی داره
" لیس للانسان الا ما سعی"
به اُمید اون روز که برای لاک زدن ناخن هام وقت داشته باشم.
به امید اون روز که بتونم بعد ماه ها برم خرید.
به امید دیدن دوباره ی جنب و جوش آدمها.دیدن حیاط خونه.دیدن رُشد گلهایی که مادرم کاشته.
به امید روزي که دوباره بتونم برم آرایشگاه.
به امید روزي که وقت کنم توی سررسید روزانه هام چند خطی بنویسم.
به امید شبی که با آلارم گوشی نخوابم و صبحی که با صدای گوش خراش این لعنتی بیدار نشم.
به اُمید رقص و پایکوبی دور آتشی که خروار خروار جزوه هایی که تا م
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب