نتایج پست ها برای عبارت :

روزی د در دست عصای پدربزرگ گذاشتم وبا آن مسیری را پیمودم اول حس کردم عصا در دستم جا نمیگیرد ولی کم کم او دست مرا گرفت و. کلاس پنجم صفحه ۷۳ با جواب

حل تمرین ریاضی پنجم فصل دوم
ریاضی پنجم فصل دوم با جواب در یک فایل ورد در 41 صفحه تهیه شده است  که امروز ما در سایت دانشکده ها در این پست برای کاربران عزیز و دوست داشتنی قرار خواهیم داد .که این نمونه فایل مناسب برای دانش آموزان دبیران و اولیای گرامی ، ما بطور نمونه قسمتی از متن فصل اول ریاضی ۵ را در قسمت زیر برای کاربران قرار خواهیم داد. این گام به گام ریاضی پنجم با جواب می توانید پاسخ تمامی فعالیت ها ی درسی را درون این کتاب دریافت کنید ، و بطو
حل تمرین ریاضی پنجم فصل پنجم با جواب
ریاضی پنجم فصل پنجم با جواب در یک فایل ورد در 25 صفحه تهیه شده است  که امروز ما در سایت دانشکده ها در این پست برای کاربران عزیز و دوست داشتنی قرار خواهیم داد .که این نمونه فایل مناسب برای دانش آموزان دبیران و اولیای گرامی ، ما بطور نمونه قسمتی از متن فصل پنجم ریاضی ۵ را در قسمت زیر برای کاربران قرار خواهیم داد. شما بعد از خرید این گام به گام ریاضی پنجم با جواب می توانید پاسخ تمامی فعالیت ها ی درسی را درون ای
حل تمرین ریاضی پنجم فصل سوم با جواب
ریاضی پنجم فصل سوم با جواب در یک فایل ورد در ۴۱ صفحه تهیه شده است  که امروز ما در سایت دانشکده ها در این پست برای کاربران عزیز و دوست داشتنی قرار خواهیم داد .که این نمونه فایل مناسب برای دانش آموزان دبیران و اولیای گرامی ، ما بطور نمونه قسمتی از متن فصل سوم ریاضی ۵ را در قسمت زیر برای کاربران قرار خواهیم داد. این گام به گام ریاضی پنجم با جواب می توانید پاسخ تمامی فعالیت ها ی درسی را درون این کتاب دریافت کنید
حل تمرین ریاضی پنجم فصل ششم با جواب
ریاضی پنجم فصل ششم با جواب در یک فایل ورد در 28 صفحه تهیه شده است  که امروز ما در سایت دانشکده ها در این پست برای کاربران عزیز و دوست داشتنی قرار خواهیم داد .که این نمونه فایل مناسب برای دانش آموزان دبیران و اولیای گرامی ، ما بطور نمونه قسمتی از متن فصل پنجم ریاضی  را در قسمت زیر برای کاربران قرار خواهیم داد.  این گام به گام ریاضی پنجم با جواب می توانید پاسخ تمامی فعالیت ها ی درسی را درون این کتاب دریافت کنید
حل تمرین ریاضی پنجم فصل چهارم با جواب
ریاضی پنجم فصل چهارم با جواب در یک فایل ورد در ۴۱ صفحه تهیه شده است  که امروز ما در سایت دانشکده ها در این پست برای کاربران عزیز و دوست داشتنی قرار خواهیم داد .که این نمونه فایل مناسب برای دانش آموزان دبیران و اولیای گرامی ، ما بطور نمونه قسمتی از متن فصل چهارم ریاضی ۵ را در قسمت زیر برای کاربران قرار خواهیم داد.  این گام به گام ریاضی پنجم با جواب می توانید پاسخ تمامی فعالیت ها ی درسی را درون این کتاب دریا
حل تمرین ریاضی پنجم فصل هفتم با جواب
ریاضی پنجم فصل هفتم با جواب در یک فایل ورد در 21 صفحه تهیه شده است  که امروز ما در سایت دانشکده ها در این پست برای کاربران عزیز و دوست داشتنی قرار خواهیم داد .که این نمونه فایل مناسب برای دانش آموزان دبیران و اولیای گرامی ، ما بطور نمونه قسمتی از متن فصل هفتم ریاضی 5 را در قسمت زیر برای کاربران قرار خواهیم داد.  این گام به گام ریاضی پنجم با جواب می توانید پاسخ تمامی فعالیت ها ی درسی را درون این کتاب دریافت کن
حل تمرین ریاضی پنجم
جواب ریاضی پنجم فصل اول فصل دوم فصل سوم فصل چهارم فصل پنجم فصل ششم و فصل هفتم و حل المسائل ریاضی پنجم درقالب ورد بصورت فصل به فصل و جداگانه تهیه و تنظیم شده است مطابقت با کتب درسی سال جدید با جواب حل تمرین ریاضی پنجم و پاسخ به فعالیت ها و کار در کلاس ها بطور کامل.
حل تمرین ریاضی پنجم فصل اول دوم سوم چهارم پنجم ششم هفتم
دانشکده ها : ما در قسمت زیر تعریف تمام فصل ها را برای کاربران خواهیم گفت که شامل چه فصل هایی و جواب چه صفحاتی
دستم خورد به اتو. بوی پلاستیک سوخته بلند شد
گفتم: من دارم آب می‌شم.
کسی چیزی نگفت. 
گفتم: دستم. دستم رفت، ریخت رو زمین.
کسی چیزی نگفت.
بقیه دستم رو فرو بردم تو آب سرد. بخار بلند شد. بقیه‌ش دیگه آب نشد
نشستم بالا سر دست آب‌شده‌م. بوی نمک می‌داد. با کاردک جمعش کردم و ریختمش تو استوانه شیشه‌ای. نخای کلاس شمع‌سازی رو پیدا کردم.
دستم شمع شد
دستم گریه کرد
بعد عمری پا شدم رفتم کلاس زبان آخرش این شد
معلمه یه طوری رفتار می کنه که انگار من اصلا وجود ندارم 
من واقعا می خواستم تو کلاس شرکت کنم , به سوال ها جواب می دادم,سعی می کردم حرف بزنم 
اما انگار من اضافی ام 
امروز از بس دستم رو بالا بردم برای جواب دادن که خسته شدم 
نمی خواد من حرف بزنم 
با اینکه ردیف اول می شینم وانمود می کنه منو نمی بینه 
جلسات قبل هم که هنوز ممنوع الصحبت نشده بودم یه اشتباه جزیی هم داشتم میزد تو حرفم 
در حالی که برای بقیه ی کلا
بهم گفت عشق مثل بازی می مونه. تو هر بازی یکی می بره یکی می بازه. بازی عشق مساوی نداره. یا می بری یا می بازی. بگو ببینم تو عاشقی بردی یا باختی؟تو چشماش خودم رو نگاه کردم و گفتم می دونی اولین بار کِی دستش رو گرفتم؟ تو بازی نون بیار کباب ببر»!سال آخر دانشگاه همه بچه ها دور هم تو کافه جمع شده بودیم. بعضیا تخته بازی می کردن ، بعضیا شطرنج و بقیه هم دوز ! فقط من و اون بودیم که نشسته بودیم و بازی بقیه رو می دیدیم. بهش گفتم چرا بازی نمی کنی؟ گفت این بازی ها ر
امسال دو کلاس دوازدهم انسانی دارم برای اولین بار و امیدوارم آخرین بار باشد. در این دو کلاس شاید ۵ نفر باشند که درس میخوانند و اگر آنها هم نبودند نمیدانم با چه انگیزه ای باید سر کلاس حاضر میشدم‌. اغلب یا خوابند یا دلشان درد میکند یا دم گوش هم پچ پچ میکنند. در جواب اینکه آیا متوجه ی این قسمت از درس شدین فقط نگاهت میکنند. نه سری تکان میدهند به بالا که بدانم درس را متوجه نشدند نه سری تکان میدهند پایین که بفهمم یاد گرفته اند. خیلی در قبالشان صبوری به
جواب فعالیت های علوم پنجم
گام به گام علوم پایه پنجم ابتدایی
فرمت PDF + لینک دانلود مستقیم قرار گرفت
نام درس : علوم | موضوع : گام به گام | نویسنده : نمره برتر
منتشر شده در نمره برتر | پایه و رشته : پنجم ابتدایی
 
جواب فعالیت های علوم پنجم : یکی از درس های مهم و کاربردی در پایه پنجم مربوط به درس علوم میباشد . در این مطلب برای شما گام به گام علوم پنجم را آماده کرده ایم . گام به گام پنجم درس علوم با جواب میباشد که در لینک زیر به صورت رایگان در اختیار
خندیدم و گفتم:- اگه دستت بهم رسید، بزنخنده ای سر داد و گفت:+ الان که دیگه دستم بهت می‌رسهاز روی نیمکت بلند شدم و سریع قدم برداشتم چند قدم آنطرف‌تر ایستادم و همانطور که نگاهش می‌کردم خندیدم.لبخند شیطانی بر لبانش نقش بست و از جایش بلند شد. بی‌معطلی، شروع کردم به دویدن+ کجا میریمیخندیدم و سعی می‌کردم با تمام سرعتم بدوم؛ اما نمی‌دانم چطور خودش را به من رساند که احساس کردم به عقب کشیده شدم!داشتم تعادلم را از دست می‌دادم و نزدیک بود بین زمی
به نام خدا
جلسه اولی که سر کلاسش حاضر شدم، نرسیده و نفس تازه نکرده، گفت یه برگه دربیارین! و کوییز گرفت! نتیجه این که یک برگه سفید تحویلش دادم یا به عبارت دیگر، یک برگه رو حیف و میل کردم.
کنار اومدن با روش تدریس سریع و عجیبش در همون جلسه اول امکان‌پذیر نبود و من نه تنها نمی‌تونستم خودم رو به تدریس استاد برسونم، بلکه اصلا متوجه نبودم چی داره میگه! پیش‌نیاز این درس رو با استاد دیگه‌ای گذرونده بودم و وقتی استاد اشاره می‌کرد همانطور که گفتیم و خ
آرام بی تو پا به خیابان گذاشتم آری تو را برای رقیبان گذاشتم
 
رفتن همیشه باعث دوری نمی ‏شود شعری برات داخل گلدان گذاشتم
 
سخت است این که دل ببُری» گفته ‏ای و منبا رفتنم برای تو امکان گذاشتم
 
حتی درون ساکِ سفر با منی که من عکس تو را در اول قرآن گذاشتم
 
تا اینکه لحظه ‏های تو از عشق پر شود پشت سرم برای تو باران گذاشتم
 
بالای دار می‏ روم آخر به جرم تو من پای چشم‏ های تو ایمان گذاشتم
 
اما قسم به درد که تنها نمی‏ شوی دورَت هزار چشم نگهبان گذا
قصه‌ی من و رشت از 12 سالگی شروع شد، از تابستان 12 سالگی که با پدربزرگ رفتیم رشت پیش عمو و طلی جان
قصه‌ی من و رشت از خانه سفید خیابان گلسار و باغچه جادویی‌اش شروع شد
 عشق من به رشت با ابرهای مرطوب و پر قصه‌اش شروع شد. وقتی عصرها چهار نفری زیر آسمان چند رنگ مرطوبش می‌نشستیم و حرف می‌زدیم و دنیای ابرها را کشف می‌کردیم
با ابرها شروع شد و با جادوی بازارهای رنگی و ساغری‌سازان و آبی‌ها و صداهایش شدت گرفت
از یک جایی به بعد برایم شمال فقط گیلان بود و
چندوقت قبل یک کلاس غیرحضوری ثبت نام کردم، که شامل چهار جلسه‌ی ۷ ساعته می‌شد. زمان برگزاری کلاس پنج‌شنبه جمعه بود و زمان ثبت نام، با یک اشتباه لپی، فکر کردم که هفته دوم برگزاری کلاس تهرانم که نبودم :دی
از دو جلسه اول کلاس هم کمابیش راضی نبودم، یعنی وقتی وسط کلاس فکر می‌کنم که دارم وقت تلف می‌کنم و این‌ها را که خودم بلد بودم و شروع می‌کنم به مقایسه قیمت با جاهای دیگر، برای من یعنی نیتی. 
با این حال اتفاق عجیبی افتاد، بعد از جلسه دوم در
با اینکه میدونه اصلا از این کار خوشم نمیاد اما وقتی به یه بهونه ای وارد اتاقم میشه و من رو در حال نوشتن می بینه برای لحظه ای کوتاه هم که شده نگاهش رو می لغزونه روی نوشته های کاغذ زیر دستم. کاملا می تونم حس کنجکاویش رو درک کنم.
بد چیزیه که از موعد پایان خودت بی خبری، که قبلش حتی یه ندا هم بهت نمیدن، که باید حواست باشه شاید این آخرین باره.
نه برای به دنیا آوردنت اجازه گرفته می شه نه برای خلاص شدن از شرّت!
به روزي فکر کردم که دیگه نیستم تا دفتر زیر د
من وقتی در کلاس دوم بودم یک دوست دیوانه ای داشتمی که توی مدرسه به آن پروفسور
می گفتند ولي آن در مدرسه همیشه جواب معلمان را میداد من یادم است که در کلاس دوم یکی از بچه ها خورشید ویکی از بچه ها مآه بود و آن دوستم ماه شد خلاصه این داستانی بود که من آن را خیلی دوست داشتم واز آن دوستم ممنونم که هالا بهترین دوست من صدراست و تا الآن که کلاس پنجم هستم دوست عزیز من است و آن الان بیمار است دعا کنید خوب بشود 
 
 
 
گوشه ای از خانه و روی یک پتو نشسته است. لباس نخی گرمی بر تن دارد. سرش با اینکه از مو عاری است، چند تار موی سمج و گستاخ هم دارد. پوست صورتش، زبر است و خشن؛ آنچنان که اگر ببوسی او را، لب هایت می سوزند. چشم هایش انگار چراغ های کم سویی اند. او همیشه، در لاک تنهایی خویش فرو می رود؛ چیزی هم ندارد برای گفتن به دیگران، دل و دماغی هم برایش باقی نمانده.پدربزرگ، پاهایش را روی فرش دراز می کند؛ ‌و با حرکتی مانند دراز و نشست، گویا دارد ورزش می کند. با اینکار، بد
کلی بوق خورد تا تلفن را جواب دادند.وقتی سوالاتم را درباره ساعت کلاس و هزینه اش پرسیدم،بهم گفت: کلاس ها از فردا 
شروع میشه قربونت برم،اصلا پاشو بیا کلاس ها رو ببین،می بینمت.تلفن را که قطع کردم پر از حس هیجان و خنده بودم و
واکنش جالب خانم منشی را برای اطرافیانم تعریف میکردم
 
تقریبا سه تا بوق خورد و جواب داد.یک دختر خواب آلود که با خودم گفتم شماره رو اشتباه گرفتم و ملت را از خواب بیدار کردم.
اما وقتی دوباره ازش سوال کردم که موسسهو گفت بله ،فه
امروز برای کلاسی با آموزش دانشکده و استادمون هماهنگ کردم و همه را خبر کردم که کلاس را بردارند. برای همه پیام گذاشتم و کارهای ثبتنام یک نفر که نتوانست بیاید را انجام دادم. کلاس برگزاری را هم تلگرام کردم و خلاصه. بعد چند دقیقه تاخیر استاد آن کلاس وارد شد و اولین کاری که کرد ما را بیرون کرد! خیلی محترمانه و گفت شما طبق برنامه آموزشی ترم بعد دارید. ببینید چقدر شلوغ شده
باید از دور افراد متمسخر بیرون میامدیم. همه ی آدم هایی که آن جا نشسته اند دلشا
برای ورود به ساختمان محل کار ابتدا باید از محل حراست آنجا عبور کنم، اتاقکی کوچک که خانمی جوان اما عبوس آنجا نشسته است. روز اولی که پا به اتاقکش گذاشتم و سلام کردم، زیرلبی و با اخم جوابم را داد. رفتارش ذوق آدم را می‌خشکاند  اما خب من آدمی نبودم که از رو بروم. هر روز صبح که پا به اتاقکش می‌گذاشتم بلند و پر انرژی و با لبخند سلامش می‌کردم به این امید که گره‌های پیشانیش که شاید ناشی از ناراحتی باشد باز شود و لبخند خانم حراستِ به زعم من غمگین را ببی
خب اگه از من بپرسین روز تولدت رو چگونه گذراندی باید بگم صبح از استرس ناهار دامادک از خواب بیدار شدم . برنج دم کردم با ته دیگ سیب زمینی ‌، سالاد درست کردم ، پیاز پوست کندم و در آخر میوه گذاشتم کنار . اینا شد توشه راه دامادک . ظرف شستم صبحونه آماده کردم و صبحونه پشمک رو دادم . قرص تیروئید رو ساعت ۸ خوردم تا ساعت ۱۰ و نیم نشد صبحونه بخورم بالاخره دامادک بیدار شد رفت نون گرفت و با ۶ کیلو قیافه صبحونه خورد ، نمیدونم چرا قیافه گرفته بود صبح که بیدار شدم
رب فلفل۵ کیلو فلفل قرمز رو شستم ودونه های داخلشو خارج کردم و سه چاهار تکه برش زدم کردم (در فیلم نشون دادم)تو قابلمه ریختم ۵ _۶عدد گوجه فرنگی رو پوره کردم و روی فلفلها ریختم(برای خوشرنگ وخوش طعم شدن رب) ودربشو گذاشتم تا خوب بپزه وفلفلها نرم بشن وبعد با گوشت کوب برقی خوب پوره کردم(میتونید داخل مخلوط کن بریزیددوباره رو حرارت گذاشتمدون درب) و کمی نمک اضافه کردم و گذاشتم خوب ابشو بکشه وسفت بشه وبعد تا داغه داخل شیشه ریختم ودربشو خوب چفت کردم و
امروز احساس میکردم انرژیای منفی دارن خفه م میکنن، اصلا حالم خوب نبودیکم عاهنگ گوش دادم بهتر شدم ولي وقتی قطعش کردم باز برگشتم ب حال قبلی م :|تصمیم گرفته بودم روزي 5 صفحه قرآن بخونم، فعلا فقط فارسیشو، ولي چند روز بود ک نرسیده بودم بخونم. امروز چند صفحه ای بیشتر نخونده بودم ک متوجه شدم چقدررر حالم عالی شده و از اون حال بد دیگه خبری نیست !روزای قبل م اونقدر عارامش ازش میگرفتم و جوری محوش میشدم ک انگار تو اون لحظه ها ک تو دستم بود و میخوندمش فقط من
امروز احساس میکردم انرژیای منفی دارن خفه م میکنن، اصلا حالم خوب نبودیکم عاهنگ گوش دادم بهتر شدم ولي وقتی قطعش کردم باز برگشتم ب حال قبلی م :|تصمیم گرفته بودم روزي 5 صفحه قرآن بخونم، فعلا فقط فارسیشو، ولي چند روز بود ک نرسیده بودم بخونم. امروز چند صفحه ای بیشتر نخونده بودم ک متوجه شدم چقدررر حالم عالی شده و از اون حال بد دیگه خبری نیست !روزای قبل م اونقدر عارامش ازش میگرفتم و جوری محوش میشدم ک انگار تو اون لحظه ها ک تو دستم بود و میخوندمش فقط من
نمی‌دونم این اغراق رو بکنم یا نه، به نظرم در دو هفته‌ی اخیر یکی از بزرگترین درس‌های زندگیم رو گرفتم.
قصه مربوط به کلاس دوشنبه‌س، استادش یه سوالی پرسید، من ته کلاس نشسته بودم، جواب رو می‌دونستم و فکر می‌کردم بهترین جواب ممکنه، در موردش چندتا کتاب خونده بودم. دستم رو بلند کردم، ولي استاد به روش نیاورد، هر چی جواب چرت و پرت بود ملت دادن، منم ته کلاس دستم رو مثل شیشه‌پاک‌کن ماشین داشتم ت می‌دادم، شاید بین ۵ الی ۱۰ دقیقه دستم بالا بود، و
خاب شاید امروزو دانشگاه نرم ولي از فردا میرم ینی سه شنبه میرم و چهارشنبه و پنج شنبه هم دانشگاه ندارم. 
همین امروزم کلی کار کردم. قبض گوشیم بعد ۳ ماه پرداخت کردم بالاخره -_- بعدش کلی ازم تشکر کرد!بعد سایت سفارش غذا رو کارتش پیدا کردم ببینم غذا فردا چیع جوجهههه به به غذاهای دانشگاه ما خعلیییی خوشمزس من عاشقشم ولي دیدم ۱۰۰۰ تومن نسبت به ترم پیش گرون کردع:|| 
بعد میدونید که هنو کفش نخریدم بعد شونصد بار بازار رفتن؟ خاب دیگه فرصت از دستم رف و کفش پررر
خوش گذشت. چهار نفر بودیم و از عصر پنجشنبه تا ساعت دو و سه صبح جمعه را پای ساکر گذراندیم. بردیم، بردیم، بردیم، بردیم، بردیم، بردیم، باختیم، بردیم، باختیم، باختیم، باختیم، باختیم. سوار شدم. استارت زدم. یکی از آن سه نفر را تا خانه‌اش رساندم و تا خانه در خواب و بیداری راندم. روی تخت دراز کشیدم. خوابم نمی‌بُرد. غلت زدم به چپ. پتو را کنار زدم. سردم شد. پتو را کشیدم. گرمم شد. غلت زدم به راست. پشتم در مواجهه با هوای آزادی که از پنجره می‌آمد یخ کرد. غلت ز
دانلود پیک آدینه پایه پنجم ابتدایی 
فرمت فایل : pdf 
تعداد صفحات فایل : 128 صفحه 
این فایل شامل 31 کاربرگ از دروس و مطالب زیر میباشد:
کاربرگ 1:
هدیه های آسمانی : درس اول صفحه 7 تا 8فارسی : درس 1 صفحه 12 تا 15اجتماعی : درس 1 صفحه 2 تا 3ریاضی فصل 1 صفحه 2 تا 5علوم : درس 1 صفحه 2 تا 4
کاربرگ 2:
هدیه های آسمانی : درس اول صفحه 8 تا 12فارسی : درس 1 و 2  صفحه 16 تا 20اجتماعی : درس 2 صفحه 4 تا 6ریاضی فصل 1 صفحه 5 تا 8علوم : درس 1 صفحه 4 تا
پیک ادینه پنجم ابتدایی ,دانلود پیک ادینه پنجم ,پی
 وبه اتاق بایگانی برگشتم، این بهم ریختگی کلافه‌ام میکرد، از کوله پشتیم جانمازم رو بیرون کشیدم و به گوشه‌ی اتاق رفتم وچندتا زومکن‌ و کاغذ رو جابجا کردم تاجایی رو باز کنم برای پهن کردن جانمازم، به نماز ایستادم، همه‌ی خستگیم با نماز و عبادت پریده بود.
 
میخواستم هرچی زودتر به این اوضاع قارشمیش سروسامانی بدم.
هر چی جلوتر میرفتم، میدیدم که به اسکن نیازدارم بلند شدم، کمرم خشک شده بود، دستم رو پشت کمرم گذاشتم.
#کپی‌ممنوع⛔
مشاهده مطلب در کانال
ژله هندوانه ژله انار یک بسته(هر طعمی باشه میشه فقط قرمز باشه)ژله آلوئه ورا نصف بستهژله کیوی نصف بستهشیر یک لیوان(برای هر رنگ نصف لیوان کمتر)چیپس شکلات برای تزیین مقداریابتدا یک بسته ژله انار را با یک لیوان آب جوش کاملا مخلوط کردم و گذاشتم کاملا خنک بشه بعد نصف لیوان کمتر شیر برای مات شدن ژله بهش اضافه کردم و مخلوط کردم(حتما باید ژله کامل خنک باشه اگر گرم باشه ژله میبره)قالبم رو خیلی کم با برس چرب کردم و ژله قرمز رو داخلش ریختم و گذاشتم یخچال ت
پدر بزرگ در یکی از روستا های کوچک غرب اصفهان زندگی می‌کرد.همان جا با مادر بزرگ ازدواج کرددر بزرگ از خودش هیچ نداشت.با مادربزرگ در یکی از اتاق های خانه ی پدرش زندگی شان را شروع کردنددربزرگ فقط یکی دو ماه به مکتبِ آن زمان رفته بود.از بچگی کار می‌کرد.روی زمین مردم هم کار می‌کرد.مثلا روی زمین پدرِ مادر بزرگ.روزانه مزد می‌گرفت.گاهی هم کمک بنا می‌شد.با همین دو کار که برای هیچ کدامشان دوام و تضمینی نبود،زندگی خود را می‌گرداند.
پدر بزرگ می دوید
دیروز که از اتاقم بیرون آمدم دیدم پشت در هر کس کاغذی چسبانده‌اند با نوشته‌ی کریسمس غیرمنتظره، یک شکلات هم روی آن چسبانده‌اند. کلی ذوق کردم و شکلات را توی کیفم گذاشتم. الان یادش افتادم و با خوشحالی خواستم بخورمش، ولي شک کردم نکند از آن شکلات‌های الکل‌دار باشد؟ رویش هم نوشته‌ای نداشت و دست آخر دل به دریا زدم و بازش کردم و به امید اینکه مغز فندقی بادامی چیزی داشته باشد گازش زدم. و با اولین گاز مایعی از شکلات بیرون ریخت :/ حالا من پشت مانیتورم
خب طبق معمول امروز کلاس نداشتم ^_^ 
شب بعد از اینکه شام تو سلف خوردم ( بسی بی نمک ) رفتم بوفه خرید یک عدد پفک و بستی دابل چاکلت خریدن + پنیر صبحانه شد ۱۰ تومن
بعد موقع برگشت گوشی و کارت دانش جویی گذاشتم تو پلاستیک و مستقیم پلاستیک گذاشتم تو یخچال
بعد از ۱۰ دقیقه که اسی شدم از گشتن فهمیدم  تو یخچال گذاشتم .
پ.ن : این انصاف  شام دانش جویی ۱۵۰۰ بعد بستنی ۵۰۰۰ تومن 
پ.ن :ناهار ۱۵۰۰ بعد اون وقت یک عدد ظرف یه بار مصرف ۱۰۰۰ تومن ؟! 
  
کل امروزم به درس خوندن گذشت و یه ۳ ساعت هم ما بینش غذا درست کردم و خونه رو تمییز کردم
اعصابم از خستگی و شنیدن یک سری چیزای وااقعا نامربوطِ مزاحم و مزخرف بهم ریخت.اجازه دادم اشکهام بریزن.ولي بلافاصله به نوشتن جواب سوالهای بایو ادامه دادم و سعی کردم حفظشون بکنم اما احساس کردم نیاز به یه جوشونده دارم که این التهاب اعصابم رو کاهش بده.گل گاوزبون گذاشتم دم بیاد،یهو یاد پارسال و اون وقتا که از کتابخونه برمیگشتم و برای ارامش اعصابم گل گاوزبون
یک روزي با آهنگ توی آسانسور بغضم میشه و  به قیافه ام تو آینه نگاه میکنم و یک روز بعد با همون آهنگ تو اون جعبه ی کچیک در حال حرکت قر میدم. امروز رو کامل نوسان نداشتم و توی اتوبوس یک کتاب جدید شروع کردم و رفتم ورزش و از سلف جدید ناهار گرفتم و با خواهرزاده ام حرف زدم و جواب سوال کلاس فردا را نوشتم. نمی دونم چی میشه به دخترداییم که چهار سال پیش از علاقه ام به رشته ام میگفتم پیام دادم و لا به لاش گفتم خیلی پول پرست شدم . مدتیه دارم یه کتاب می خونم که نشو
یک روزي با آهنگ توی آسانسور بغضم میشه و  به قیافه ام تو آینه نگاه میکنم و یک روز بعد با همون آهنگ تو اون جعبه ی کوچیک در حال حرکت قر میدم. امروز رو کامل نوسان نداشتم و توی اتوبوس یک کتاب جدید شروع کردم و رفتم ورزش و از سلف جدید ناهار گرفتم و با خواهرزاده ام حرف زدم و جواب سوال کلاس فردا را نوشتم. نمی دونم چی میشه به دخترداییم که چهار سال پیش از علاقه ام به رشته ام میگفتم پیام دادم و لا به لاش گفتم خیلی پول پرست شدم . مدتیه دارم یه کتاب می خونم که نش
داشتم به یک نفر میگفتم از طرف مردم تو دنیای اطرافم (نه مجازی) نفرت ادما رو نسبت به خودم شدیدا حس میکنم.
یه خاطره تلخی ک یادم اومد این بود:
یکبار رفتم دم مارکت خوراکی بخرم یک آبمیوه از این بطری شیشه ای ها و یک بیسکویت برداشتم.
سعی کردم در بطری باز کنم اما نشد و ترسیدم خیلی فشار بدم بطری توی دستم بشکنه.
رفتم پولش حساب کردم گفتم ببخشید میشه در این بطری برام باز کنین؟
مرد گف خانوم خودتون باز کنین دیگه.( با بی حوصلگی)
خیلی خجالت کشیدم و ناراحت ش
ابروهامو انداختم بالا و چشمامو یه ذره گشاد کردم . حس کردم خنده اش گرفت ولي سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:- پس مراقب خودت باش .بعد فشار محکم تری به دستم داد و گفت:- بچه جون .آب میوه رو با دست دیگه اش از توی دستم کشید بیرون و لا جرعه تا ته سر کشید . بعد دستمو ول کرد و گفت:- هری .زهرمار و هری! انگار داره با اسب باباش حرف می زنه . بغض گلومو گرفته بود بد تحقیر شده بودم ولي برای اولین بار می دونستم که خودم مقصرم . برگشتم . کیفم رو برداشتم و در حالی ک
من یه اشتباهی کردم پست تولد گذاشتم تو اینستا با کامنت باز.اقاااا ینی حدود ۷۰ تا کامنت با کلی دایرکت تبریک داشتم.به جواب دادن به همشون که فکر میکنم دردم میگیره
+امروز هرکی منو میدید میگفت کی چال لپ در اوردی تو؟منم پوکرفیس خیره میشم بهشون فقط
+ سلاااممم
 
+ اونقدر کانال عضو شدم و همشونم ماشالله فعااال. نمیتونم کانال خودمو پیدا کنم. دیگه سرچ میزنم :))
 
 + دانشکده؟ عووولي بوداول اینکه کلاس سبک بود ولي من موندم از میترا فرز گرفتم ک نخوام بخرم اونا رو اقلا.بعد اینکه خدا خودش میدونه چکار کنه.بعد اینکه ماسک نزدم. زیبا کردم خودمو. بعد بچه ها در جواب "لاغر شدم؟" من گفتن "نه. یه کمی فقط" و عده ای گفتن "خوشگل شدی" من فقط اینکه از ذوق تموم نکردم خودش معجزه ای است! :)))ژن خوب به من میگن دیگه! :))
 
از هجدهم تیر دیگه تاریخ و روز و ساعت از دستم رفت، فقط آلارم تنظیم می کنم که یادم نره برم سر کار، ولي بازم تاریخ دستم نیست، خدا رو شکر لیست های کلاس ها خودشون تاریخ و تعداد دارن.
امشب یهو حواسم جمع شد و فهمیدم دو سه روزي هم از مرداد گذشته و حساب کتاب من میگه دقیقا الان هفده روزه نیستی. یاد خواب های نصفه نیمه و بیداری های مشترک این هفده روزمون افتادم. یاد تک تک لحظه هایی که لابه لای پست های همین وبلاگ بدون اینکه خودت بدونی هستی! هستی! ولي این بودن ا
احتمالا ناظر نشسته بود روی مبل توی آشپزخانه، چایی اش را داغ داغ سر می کشید سریعا پرونده ها را باز می کرد و دو تا ورق که می زد دست می برد سمت شیرینی ها و یکی را درسته توی دهانش می گذاشت، دو تا ورق دیگر می زد و می گفت این کیه؟ جدیده؟ نمی شناسمش! من با کلمه ی نمی شناسمش وارد آشپزخانه شدم، همین طوری که لیوان را برمی داشتم و مقنعه ی کج و کوله ام را مرتب می کردم، سلام کردم.
خانم مدیر مرا معرفی کرد و ناظر عصبانی و عجول را هم، پس ذهنم می گذشت پس همین باعث شد
اولین بار بود سه تار دستم می‌گرفتم . فکر می‌کردم حدودی مثل گیتاره و حدودی هم هست ولي واقعا برای نواختنش حتما باید آموزش دید. خیلی سیم‌های حساسی داشت و آدم می‌ترسید پاره بشن . سعی کردم موزیکی بنوازم که نشد . علاقه مند شدم تار هم یاد بگیرم و بذارم کنار سازهایی که بلدم .
دیروز کلی وقت گذاشتم سایتم رو بالا بیارم و در نهایت سعی‌ها نتیجه داد . چندین بار ریست و از نو نصب کردن خیلی کار وقت گیری بود و گاهی وقت‌ها آدم انقدر حواسش پرت میشه که حواسش نیست
بسم الله الرحمن الرحیم
دور زندگی می کنیم، از همه ی خانواده
دیشب وقتی پدربزرگ و مامان جون و خاله هات داشتن با دخترک خداحافظی می کردن.
می گفت منم میخوام بیام گچساران
بهش می گفتن مامان نمیاد ها!
می گفت چرا میاد
شب که توی گهواره تش می ئادم باهام اتمام حجت می کرد که من فردا می خوام با پدر بزرگ و مامان جون و مامان ع برم گچساران
صبح بعد از نماز صبح راه افتادن همه و رفتن
دخترک توی گهواره خواااب.
چقدر ئل مامان جون و پدربزرگ نرفته براش تنگ شده بود
چقد
دو ماه مونده به امتحان و من هنوز سه تا درس رو اصلا تابحال در عمرم نخوندم،از درس های خونده بخاطر کمبود وقت دارم فرت فرت حذف میکنم و با هر مبحثی که بار قبل کلی براش وقت گذاشتم و الان حذفش میکنم قلبم تیکه تیکه میشه.کاش یکی بود بهم قوت قلب میداد که منم همینجوری بودم ولي نتیجه ام فلان شد.پشتیبان من که به خواب ابدی فرو رفته و انگار نه انگار یه مسئوليتی رو قبول کرده.امروز با تپش قلب از خواب بیدار شدم.دوباره شروع شد!
 
*موهام انگار به پوست سرم وصل نی
دلمه فلفل خوشگل‌.به مقدار مساوی بلغور گندم درسته و عدس از شب قبل خیس کردم، یعنی شنبه شب، و روز یکشنبه یک پیاز داغ، چند تا حبه سیر و زردچوبه و در آخر کندم و عدس را توش ریختم و با یک لیوان آب که توش یک عصاره سوپ بود کمی پختم تا به روغن افتاد. بعد گشنیز و ریحون و ترخون و مرزه بهش زدم و چاشنی هم، یک قاشق ماست، دو قاشق #ایوار و ای لیمو ترش و کمی رب انار لب ترش زدم و کمی دیگه گذاشتم رو حرارت و بعد فلفل ها را از وسط نصف کردم و اونها را پر کردم.کف ظرفی را هم ی
در کوچه‌ای که منزل پدری است، خانواده‌ای زندگی می‌کند که پدر و مادر و دو فرزند آنها همگی کمی از نظر روانی اختلال دارند.
چند روز قبل، دو وسیله شکستنی را پشت خودرو گذاشتم و روبروی منزل پدرم پارک کردم. برای اینکه دو بار صندوق خودرو را باز و بسته نکنم، هر دو وسیله را روی زمین گذاشتم و خواستم یکی را به حیاط ببرم و بعد سراغ دیگری بروم. به محض اینکه می‌خواستم از عرض کوچه رد شوم، مادر و پسر همان خانواده را در چند قدمی خودم دیدم. در دلم گفتم: خدا به خیر
به خودم قول داده بودم که دامنه ی انتخابم فقط دیوان حافظ باشه.دو هفته ای هم تایم گذاشتم براش.غزل های مختلفو نشون کردم. خط کشیدم. بیت اصلیشو های لایت کردم.اصلا رفتم حافظ جیبی و یه هایلایتر گرفتم که تو مسیر رفت و آمدم حافظ بخونم. یه شب با حریر کلی غزل خوندم. از ری خواستم غزل پیشنهاد بده.ولي.امروز، در حالی که چهل و هشت ساعت از آخرین مهلتم برای ارائه به استاد گذشته بود، خودم رو در حالی یافتم که دیوان حافظ رو پام بود و دیوان شمس در دستم راستم و غزل
خواب دیدم دستم رو سینه‌اته. نگاهم از روی دستم بالا رفت و به صورتت رسید. صورت یک شیطان. ترکیب بنفش و قرمز و ذغالی. سعی کردم آروم باشم و به عقب هلت بدم. عقب که نرفتی هیچ، اومدی جلو بغلم کردی و من توی خواب دوباره به خواب رفتم.موضوع خواب دوم یه چیز دیگه بود.
دم گودال چشممان افتاد
تکه سنگی به سر اصابت کرد
دست من را رها بکن عمه
به عمویم کسی جسارت کرد
قلب عمه پر از تلاطم شد
تیر دشمن دوباره آماده ست
دست من را رها بکن عمه
نذر کردم برای او یک دست
من به یاد مدینه افتادم
پدرم بود و مادرم زهرا
دست مردی چنان به زهرا خورد
پدرم مردو زنده شد آن جا
عمه من فکر رفتنم هستم
از عمو یک بغل طلب دام
دست من را رها بکن عمه
یا عمو یا عمو به لب دارم
دست من را بگیر ای آقا
سر و دستم فدای حنجر تو
دشمنانت چقدر بی رحمند
تکند بعد من به
هی از گذاشتن پست خودداری کردم به این امید که نتم بالاخره وصل شه برم تو کانالم بنویسم، هی بازم وصل نشد و معلوم هم نیست کی قراره وصل بشه. دیشب دیگه انقدر اعصابم خرد شده بود که به پاکان گفتم مودم مغازه‌ت رو بیاره من فقط گروه دانشگاه رو چک کنم ببینم استادا چیزی گفتن یا نه. وقتی هم که مودم به دستم رسید اولین کاری که کردم این بود که صفحه‌ی گوگل رو باز کردم. خنده‌دار نیست؟ انقدر این هشت نُه روز، به طرزی وسواس‌گونه، هی صفحه‌ی گوگل رو زده بودم که ببی
یا جار المستجیرین
( ای پناه آنان که پناه جویند)
 
دوستایی که از وب قبلی منو دنبال میکنن میدونن که من اسامی اول مطالبم رو، به ترتیب از جوشن کبیر مینویسم.( البته مگر روزهایی که مفاتیحم که نشونش رو توی همون صفحه که آخرین اسم رو نوشتم گذاشتم، دم دستم نباشه)
به طرز قشنگ و تسلی بخشی، اسم ها متناسب با مطالب در اومده این چند وقت.
 
 
+ قول داده بودم عکس ماندالایی که تابستون کشیدم و بذارم. گفتم حداقل حالا که دو روز مونده تا تابستون تموم شه عمل کنم به قولم
چند باری پشت سر مربی عکاسی‌ام حرف زده بود. خیال می‌کردم از حسادت است. شاید هم باشد. تا اینکه بالاخره رازی را برایم فاش کرد؛ مربی‌ام دوربین را به من 700 هزار تومن گران‌تر فروخته! آنوقت من خیال می‌کردم که پدرم مثل همیشه سخت‌گیری می‌کند! حق با او بود! ندیده و نشناخته اعتماد کردم. راستش خجالت کشیدم که از او فاکتور بخواهم. آخر این چه خجالتی داشت زن؟! تکلیف آن پول بی‌زبان چیست؟! اگر سرم را کلاه گذاشته پس چرا اینقدر رو به رویم اصرار دارد که نقش آدم خ
از همان اولین‌روز اردی‌بهشت، مدام شکایت می‌کردم: از دشمنان برند شکایت به دوستان . چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟» به‌جای شکوه و گله و زاری فکر می‌کردم:کجا برای‌شان کم گذاشته‌ام، که حالا هیچ‌کدام‌شان -آن‌طور که باید- کنارم نیست؟ من ناکافی بوده‌ام؟» تسلیم شدم؛ گاهی نبوده‌ام؛ گاهی بوده‌ام؛ اما کافی نبوده‌ام. ولي هرچه باشد، بوده‌ام. گاهی هم از جان و دل بوده‌ام. حیران می‌گشتم میان این فکرها که انگار او یادم آورد همه‌ی روزهای ن
یک عکس چهار نفری داریم، روی دریا، توی کشتی، پشت به همان مسجد معروف استانبول. گوشی را دادم دست یک مرد نمی‌دانم کجایی و به انگلیسی گفتم از ما عکس می‌گیری؟ گرفت. پشت به نور و تاریک شد. اما هرچهار نفرمان می‌خندیدم. توی سرما، روی دریا. حتی یادم هست که مرد خارجی هم خندید. از آن لبخندهای قشنگی که وقتی قشنگی می‌بینی، می‌زنی. عکس پشت به نور تاریکمان را با هزار افکت و تنظیم نور درست کردم و دادم برای چاپ. گذاشتم توی قاب. گذاشتم روی میز زرد اتاقم. گذاشتم
قبل از اینکه بروم حمام لباس هایی که بوی سیگار میداد را گذاشتم توی تراس. میز را دستمال کشیدم و پیچک عزیز تازه رسیده ام را رویش فرم دادم. کنار پیچک ها شمع چیدم. تازه از سفر رسیده بودم و وسایلم در اتاق نامظم بود، منتها حالا از کمال گرایی ام کم کرده ام و میدانم بنا نیست همه کارها را در یک لحظه انجام دهم. باقی جمع و جور را گذاشتم پس از مراسم! 
با کاموا روی میز مخفف اسمم را نوشتم. سررسید را گوشه راست گذاشتم . هدفون و دستبند سال تولد را گوشه چپ.
از حمام که
تست هوش اجتماعی میگه من تو این هوش امتیاز کمی دارم! اما به نظرم بازم تو نگاه اول ترکیب اصلی شخصیت یه آدم میاد تو دستم! مثلا امروز یکی رو دیدم که یه جوری خودشو معرفی کرد که حس کردم ناامیده. بعدا سر کلاس فهمیدم هوشش هم بد نیست کم کم راه افتاد و فهمیدم کمابیش همه رو دور ناامیدی_امیدواری در گردش اند.
من یک داستان نویس یا به قول همه یک نویسنده هستم.
می‌خواهم اکنون قصه‌ی خودم را برای شما بگویم ، قصه ای که پر از فراز و فرود و شکست و پیروزي هایی بود. قصه‌ای که می‌خواستم از کوچکی به همه جا برسم مثل یک دانشمند ستاره شناس یا یک شاعر مثل فردوسی و سعدی و خیلی از چیز های دیگر که آرزوی به دست آوردن آنها را داشتم.
از این چیز ها بگذریم داستان من اینجوریشروع شد که . چند سالی بود که از مدرسه ها گذشته بود و من به کلاس حدوداً دوم سوم رسیده بودم اما اصلاً درس
من یک داستان نویس یا به قول همه یک نویسنده هستم.
می‌خواهم اکنون قصه‌ی خودم را برای شما بگویم ، قصه ای که پر از فراز و فرود و شکست و پیروزي هایی بود. قصه‌ای که می‌خواستم از کوچکی به همه جا برسم مثل یک دانشمند ستاره شناس یا یک شاعر مثل فردوسی و سعدی و خیلی از چیز های دیگر که آرزوی به دست آوردن آنها را داشتم.
از این چیز ها بگذریم داستان من اینجوریشروع شد که . چند سالی بود که از مدرسه ها گذشته بود و من به کلاس حدوداً دوم سوم رسیده بودم اما اصلاً درس
وَقتی پسر بچه‌ای بیش نبودم ، مسئوليت خرید شیر با من بود. آن وقت‌ها شیر‌هایِ پاکتی را بعد از ظهر‌ها بین مغازه‌ها تقسیم می‌کردند و به هر نفر هم نهایتاً دو پاکت شیر بیشتر نمی‌دادند. و من هر روز بعد از ظهر دوچرخۀ سبز رنگم را سوار می‌شدم و با مقدار پولي که مادرم دستم می‌داد می‌رفتم برایِ خرید شیر. خوش‌حال بودم از اینکه مسئوليتی را در خانواده به عهده دارم و می‌توانم هر روز انجامش بدهم. سر سفره وقتی نان و شیر می‌خوردیم همیشه به کاسه آبجی و مام
امروز ساعت شش و نیم صبح با اضطراب از خواب بیدار شدم و ده دقیقه بعد خبردار شدیم که دزد هر چی توی ماشین بوده بیرون ریخته و چند چیز را دزدیده است حالم پریشان شد و بعد مدتی خداراشکر کردم که خود ماشین را نبرده و به اثرات صدقه بیشتر پی بردم.
ظهر که شد به فکر بچگیهایم افتادم موقعی که پدرم موتور داشت و وقتی به میدان بار می رفت تا میوه و صیفی جات بخرد خورجین هم می‌گذاشت. من همیشه فکر میکردم حقوق پدرم را که می دهند توی خورجین پر پول می شود با همین فکر بودم
باصدایی که سعی می‌کرد بالا نره، حرصی گفت:
-نمیدونم داری چیکار می‌کنی پـروا اما اگه بشنوم بخاطر کار و خرحمالی داری به این و اون رومی اندازی نمی‌بخشمت فهمیدی؟!
بابغض:
-نمیزارمت پــروا، قسم می‌خورم دیگه نمیزارم اذیت بشی لازم نیست کاربکنی، حقوق من کفاف می‌کنه، یه لقمه نون گیرمون میاد، چرا اینقدر خون به جیگرم می‌کنی؟!
توی چشم‌های مشکی ودرشتش برق اشکی درخشید، سرش رو سریع برگردوند که من نبینم.
دستم رو روی بازوی محسن گذاشتم و آروم گفتم:
-من خوب
 
یبار تمام کارهای عجیب و شاخ‌درآوری که تو این دوماهه تو محیط کارم دیده بودم رو اینجا نوشتم و تا خواستم ذخیره و انتشار رو بزنم دستم خورد و کلا صفحه رو بستم . اول خیلی حیفم اومد از اون همه زمانی که گذاشتم واسه نوشتن.ولي بعد فکر کردم شاید واقعا نباید اون همه سیاهی و پلیدی اینجا ثبت میشد.شاید باید رها کرد که بره.الان فقط میخوام بگم من تو همین دوماهه اونقدری نامردی و کمبودها و عقده‌های جمع شده تو وجود آدما و زیر پا خالی کردن دیدم که دیگه هیچ شأن و
امروز حالم بد بود خیلی بد بعد از اینکه درسم تمام شدرفتم بوفه یک خانم اومد طرفم گفت خانم چادرت خاکی شده بزار کمکت تمیزش کنم تعجب کردم بعد غذا گرفتیم رفتیم پشت یک میز نشستیم گفت چکار میکنی رشته ات چیه انگار فرشته بود آمده بود حرفاهایم را بشنود هدایتم کند و برود اسمش هم زهره بود از همسایه هایم گفتم از آزارشان از مسیر سخت رفت و آمدم چه در تهران چه تهران به شهر خودمان خلاصه تمام دردو دلم را گفتم کلی راهنمایی ام کرد و بعد گفت سه ترم است استقامت کن ا
مار من تویی چشم خمار من تویی ایل و تبار من تویی جان جوان تو منمجان جوان تو منم …به دستم به دستم کار دادی دستم که مستم که مستم تو که باشی هستمبه دستم به دستم کار دادی دستم که مستم که مستم تو که باشی هستم
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
زلف کمند من تویی وان دلپسند من تویی بند بند … من تویی وان دلپسند تو منره ی مار من تویی چشم خمار من تویی ایل و تبار من تویی جان جوان تو منمجان جوان تو منم …به دستم به دستم کار دادی دستم که مستم ک
مار من تویی چشم خمار من تویی ایل و تبار من تویی جان جوان تو منمجان جوان تو منم …به دستم به دستم کار دادی دستم که مستم که مستم تو که باشی هستمبه دستم به دستم کار دادی دستم که مستم که مستم تو که باشی هستم
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
زلف کمند من تویی وان دلپسند من تویی بند بند … من تویی وان دلپسند تو منره ی مار من تویی چشم خمار من تویی ایل و تبار من تویی جان جوان تو منمجان جوان تو منم …به دستم به دستم کار دادی دستم که مستم ک
این چند روزي که اینجا نبودم و چیزی نمینوشتم چطور گذشت:
امتحانا: هفت تا امتحان بالاخره تموم شدن و بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد، احتمالا باید تا اخرین مهلت نمره ها صبر کنم تا بفهمم چه کردم این ترم. چون استادا اخرین لحظه نمره ها رو میذارن.

سریال: این چند وقت اخیر به طرز عجیبی تو مود سریال بودم و کلی سریال دیدم، حدودا شیش هفت تا، تا جایی که واقعا مخم نکشید و برای چند روزي میخوام کلا فیلم و سریال رو بذارم کنار.
بهترین سریال هم(مینی سریال در واقع
قدم می‌زدیم،
و من بازگو می‌کردم،
بخشی از قانون ۳۰ را که تو به من یاد داده بودی،
چرخ به میل خود می‌چرخد،
و انگار از ما نظر نمی‌خواهد.
بوی گُل‌ها،
تو را،
و من را به دنبال تو،
به سوی نیمکتی کشاند تا در میان‌شان بنشینیم.
هوا رو به سردی و تاریکی می‌رفت،
کفش‌هایت،
مناسب برای قدم زدن در مسيري پر از سنگ‌ریزه نبود،
با این حال آمدی،
قدم روی چشمانم گذاشتی،
زودتر از من برخاستی،
آماده‌تر از من،
منی که با کفش‌های ضخیم،
برای آن سرمای اندک هم، کُت به ت
قدم می‌زدیم،
و من بازگو می‌کردم،
بخشی از قانون ۳۰ را که تو به من یاد داده بودی،
چرخ به میل خود می‌چرخد،
و انگار از ما نظر نمی‌خواهد.
بوی گُل‌ها،
تو را،
و من را به دنبال تو،
به سوی نیمکتی کشاند تا در میان‌شان بنشینیم.
هوا رو به سردی و تاریکی می‌رفت،
کفش‌هایت،
مناسب برای قدم زدن در مسيري پر از سنگ‌ریزه نبود،
با این حال آمدی،
قدم روی چشمانم گذاشتی،
زودتر از من برخاستی،
آماده‌تر از من،
منی که با کفش‌های ضخیم،
برای آن سرمای اندک هم، کُت به ت
خوابش نمیبرد
نمیدونستم چیکار کنم
گرم بود، خیلی گرم بود
میدونستم نباید نزدیک تر شم
ولي نمیتونستم بیشتر از این این وضعیت رو تحمل کنم
پشتش رو کرده بود بهم
دستمو گذاشتم رو شونش یکم کشیدمش سمت خودم گفتم برمیگردی اینطرف؟
گف نه
گفتم تو رو خدا
نشست لبه تخت سرش رو گرفت تو دستش 
رفتم عقب تر
پاشد رف تو تراس
داشتم از بین پرده و دیوار نگاش میکردم
وایساده بود رو به روی تهران
همینجور که داشتم به این صحنه نگاه میکردم فکر کردم چقد شبیه فیلما
ولي واقعی بود
ول
گرم بود و تخت بالا هم بودم گرم تر.پتو رو اوردم و روی زمین خوابیدم.نزدیک صبح از خواب پریدم نگاهی به ساعت گوشی انداختم فکر کردم کلاسم دیر 
شده اما ساعت شش بود.باد بود
ساعت ده کلاس داشتمکلاس تاریخ پیامبر اسلامتمام هم نمیشد
ابجی سر کلاس که بودم زنگ زدنمیشد که جواب داد
کلاس تموم شد.غذای سلف کوبیده بود و قیمه بادمجون هیچ کدومو دوست نداشتم و رزرو نکرده بودم داشتم میرفتم تریا که یه کوفتی بخورم که دوباره زنگ زد ابجیم.صداش گرفته بود گریه کرده بود گ
دانلود پیک آدینه پایه پنجم ابتدایی 
فرمت فایل : pdf 
تعداد صفحات فایل : 128 صفحه 
این فایل شامل 31 کاربرگ از دروس و مطالب زیر میباشد:
کاربرگ 1:
هدیه های آسمانی : درس اول صفحه 7 تا 8فارسی : درس 1 صفحه 12 تا 15اجتماعی : درس 1 صفحه 2 تا 3ریاضی فصل 1 صفحه 2 تا 5علوم : درس 1 صفحه 2 تا 4
کاربرگ 2:
هدیه های آسمانی : درس اول صفحه 8 تا 12فارسی : درس 1 و 2  صفحه 16 تا 20اجتماعی : درس 2 صفحه 4 تا 6ریاضی فصل 1 صفحه 5 تا 8علوم : درس 1 صفحه 4 تا
پیک ادینه پنجم ابتدایی ,دانلود پیک ادینه پنجم ,پی
دانلود پیک آدینه پایه پنجم ابتدایی 
فرمت فایل : pdf 
تعداد صفحات فایل : 128 صفحه 
این فایل شامل 31 کاربرگ از دروس و مطالب زیر میباشد:
کاربرگ 1:
هدیه های آسمانی : درس اول صفحه 7 تا 8فارسی : درس 1 صفحه 12 تا 15اجتماعی : درس 1 صفحه 2 تا 3ریاضی فصل 1 صفحه 2 تا 5علوم : درس 1 صفحه 2 تا 4
کاربرگ 2:
هدیه های آسمانی : درس اول صفحه 8 تا 12فارسی : درس 1 و 2  صفحه 16 تا 20اجتماعی : درس 2 صفحه 4 تا 6ریاضی فصل 1 صفحه 5 تا 8علوم : درس 1 صفحه 4 تا
پیک ادینه پنجم ابتدایی ,دانلود پیک ادینه پنجم ,پی
دانلود پیک آدینه پایه پنجم ابتدایی 
فرمت فایل : pdf 
تعداد صفحات فایل : 128 صفحه 
این فایل شامل 31 کاربرگ از دروس و مطالب زیر میباشد:
کاربرگ 1:
هدیه های آسمانی : درس اول صفحه 7 تا 8فارسی : درس 1 صفحه 12 تا 15اجتماعی : درس 1 صفحه 2 تا 3ریاضی فصل 1 صفحه 2 تا 5علوم : درس 1 صفحه 2 تا 4
کاربرگ 2:
هدیه های آسمانی : درس اول صفحه 8 تا 12فارسی : درس 1 و 2  صفحه 16 تا 20اجتماعی : درس 2 صفحه 4 تا 6ریاضی فصل 1 صفحه 5 تا 8علوم : درس 1 صفحه 4 تا
پیک ادینه پنجم ابتدایی ,دانلود پیک ادینه پنجم ,پی
یک روز نگاه کردم و دیدم قطره ای نفت نداریم، سوز سردی می آمد. توی کوه، سرما تن را می سوزاند. با خودم فکر کردم که چه کار کنم. نمی خواستم از کسی هم نفت قرض بگیرم. نفت برای همه مهم بود و در آن سرما حکم کیمیا را داشت. رفتم سمت کوه. پارچه ای دور دستم پیچیدم و بنا کردم به چیدن چیلی. صبح بود و هوا سرد. علیمردان را فرستادم تا منقلی از روستای نزدیک بخرد. تا برگشت، چیلی ها را دسته کردم. چوب ها را آتش زدم و زغال که شدند، آنها را ریختم توی منقل و بردم توی چادر گذاش
امشب بعد از کلاسم، خسته و غمگین رفتم اون ساختمون که با رئیس درمورد موضوعی حرف بزنم. نمی‌دونستم کدوم طبقه‌ست. جست و جو رو از طبقه‌ی اول شروع کردم. پامو که گذاشتم داخل، دخترای ترم قبلمو دیدم. با خوشحالی پریدن سمتم و بغلم کردن. بقیه هم دونه دونه از کلاس بیرون اومدن و چسبیدن بهم. داشتن رسما منو می‌زدن زمین:)) هی می‌گفتن تیچر توروخدا بیاین تو کلاس ما. هی می‌گفتم بابا I can't. والا، کلاس مردمه خب:)) معلمشون میومد می‌دید جالب نبود دیگه. در همین کشمکش بو
یکی از هم اتاقیام یه دختریه که:
همیشه خدا خسته س.همیشه خدا سرش درد میکنه.همیشه خدا یا سردشه یا گرمشه.همیشه خدا دلش گرفته یا شور میزنه.همیشه خداشب با گریه میخوابه و صبح با گریه بیدار میشه 
یه بار قبلا باهاش حرف زدم هر مشاوره ای از دستم بر اومد بهش دادم و بهش گفتم من دیگه بلد نیستم برو مشاوره دانشگاه.
دیگه از دستش خسته شدم جوری که چندباری تذکر دادم که کم غر بزن و اعصاب بقیه رو خورد نکن.
همیشه سعی میکنم برنامم رو جوری تنظیم کنم تا کمترین بر
وقتی که داشتم بعد از کلاس تربیت بدنی یک، از سالن ورزشی برمی‌گشتم روی زمین پیداش کردم. همه سوالای روش شبیه سوالای ادبیات فارسی کنکور بودن، دقیقا تو همون قالب: غلط املایی، شمارشی، سوالایی با دام تستی، سوالایی که آخرشون به جای است نیست اومده تا دام پهن کنن. اگه بالای برگه رو نمی‌دیدم باور نمی‌کردم که این برگه امتحان یه دانش آموز کلاس پنجمی باشه.
این ثمره یه نظام آموزشی مریضه، نظامی که بچه‌ها رو از پنجم ابتدایی چهارگزینه‌ای تربیت می‌کنه - و
برعکس ِ اتاق خودم که پرده زرشکی ِضخیم و بلندش هم نمی‌تواند جلوی سرک کشیدن‌های خورشید بی‌حیا را بگیرد تا تیغ تیزِ گرمایش، شلاق‌گون مرا مورد عنایت قرار ندهد، این سمت خانه و اتاق سارا همیشه ابریست و فقط تیک‌تاک ساعت، بوی غذای تازه و صدای خرت‌خرت‌ های قلموی روی سرامیک  می‌تواند مثل فریادهای یک مادر عصبانی خواب را به چشمت حرام کنددم صبح که چه عرض کنم، اما بالاخره سر ظهر با تنی کوفته و سردردی به غایتْ عجیب، از شدت بوی پیاز داغ بیدار و میخکو
من: میلاد چرا هی جلو من سبز میشی؟! آخر من دماغم از دست تو میشکنه!!!!!!میلاد: دختره ی سربه هوا.من: ضعیفه!!!!!!!میلاد با این حرفم برگشت و رخ به رخ هم شدیم و خیلی شمرده گفت:ـ دقیقا یه بار دیگه حرفت رو تکرار کن؟!من: ضعیفه!!!!!میلاد مچ دستم رو گرفت و پرتم کرد سمت دیوار و من رو به دیوار تکیه داد و مچ دستم رو تا حد مرگ فشار دادمن: آی ننه. میلاد چه مرگته آروم تر.میلاد: با کی بودی ضعیفه؟!من: با عمه ام . با تو بودم دیگه.میلاد محکم تر فشار داد به طوری
مادرم آدم بی‌هیاهویی‌ست. مثال همان حدیثی‌ست که نمی‌دانم چه کسی گفته. که غم مومن در دلش است و شادی‌اش در چهره‌اش! مادرم همین است. از همان آدم‌هایی که می‌توانیم نوبل صلح را بدون هیچ پارتی بازی، با خلوص تمام به او تقدیم کنیم. از آن آدم‌هایی که دشمنش را با خوبی‌اش شرمنده می‌کند. هوای دوستانش را دارد. از همان مادرهایی که در سریال‌های بریتانیایی دیده می‌شوند. مهربان، رقیق، شیرینی‌پزی ماهر که همیشه خانه‌اش بوی وانیل می‌دهد و مینی‌مالیستی
دیشب
دعوا کردم
تو گروه کلاس
یه سریا رو انداختم به جون هم و طبیعتا به جون خودم
نمیدونم چرا یه لحظه خون به مغزم رسید یا نرسید و ییهو حس کردم لازمه الان یه فتنه بندازم تو کلاس و انداختم
زنگ زدن گفتن کوتاه بیا
نیومدم
پشت تلفن داد میزدم و اتاق بغلی با مشت میزد به دیوار که یعنی خفه شو
اما رگباری گفتم و گفتم و گفتم
اومدن پی وی
باز حرفمو زدم
گروه شلوغ شد
چند نفر افتادن به جون هم
هرکی اومد پی وی مستقیم و غیر مستقیم ریدم بهش
یه نفرم اومد تو اتاق مون که کامل
این هفته اگه نمیرفتم دانشگاه بهتر بود اصلا! دوشنبه که نرفتیم واسه آلودگی. سه شنبه آز رو نرفتم، هوش رو رفتم که بچه ها گفتن زیاد درس میده و تشکیل ندیم. بعدی رو هم نموندیم و با شیوا رفتیم کافه. هوا خیلیییی سرد بود. ما هم شیک نوتلا خوردیم و براونی شکلات داااغ. 
چهارشنبه که امروز باشه هم کلاس اولی با استاد بد بودم و حوصله هم نداشتم ؛ واسه همین سوالاشو جواب نمیدادم و گوش‌ نمیدادم زیاد. اخر یه سوالو جواب دادم؛ استاد گفت از معدود ادمایی که توی کلاس جوا
کلافه بود. رفت نشست رو مبل. با اخم و دست به سینه.خواستم سر به سرش بذارم. رفتم جلو و صداش کردم،یه یهو با یه فریاد پرید سمتم و منم یه جیغ کشیدم و پا گذاشتم به فرار.دوید دنبالم.هی میگفتم: خدایااااا آقا شیره دنبالم کردهههه. نجاتم بدیییین. خدایا.جوجه هم با خنده و ذوق دنبالم میکرد.بعد از دو سه دفعه دور خونه رو گشتن، دیگه کهولت سن بهم اجازه ی ادامه بازی رو نداد و خودمو پرت کردم رو مبل و جوجه هم منو گرفت!خیلی از بازیه خوشش اومد بود.ولي دوست داشت ادامه ب
امروز سر کلاس به ساعت نگاه می کردم و دلم می خواست کلاس زودتر تمام شود. چیز جدیدی به دانسته هایم اضافه نمی شد و ماندن در کلاس و انتظار برای پایان ان کلافه ام کرده بود
به یکباره به یک جور epiphany رسیدم. می خواستم کلاس زودتر تمام شود و خواسته ام معادل بود با فرا رسیدن زودتر پایان زندگیم. کاغذ هایم را جمع کردم و کیفم را بستم و از کلاس بیرون زدم. انتظار برای زودتر تمام شدن زندگیم در حالیکه به اسلاید های استاد خیره شده بودم کار نفرت انگیزی در نظرم آمد
تو یه کتابی خواندم که نوشته بود:
پیرمرد میگفت
با گذشت سالها می بینی که پیر شده ام
و امیدوارم داناتر هم شده باشم.
قدیم ترها وقتی توی خیابان و یا پارک ها راه می رفتی دست بیشتر پیرمردها مجله و رومه می دیدی،وقتی  هم خانه
پدربزرگ ها و مادربزرگ ها می رفتی کنج یکی از اتاق ها یک کتابخانه با کتاب های مورعلاقه شان بود،شنیدن اخبار و رادیو 
و دیدن مستندها هم از سرگرمی های جالب اونا بود.خب معلومه چنین پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی با کلی تجربه و آگاهی 
پیر
جواب فعالیت صفحه 113 نگارش یازدهم خلاصه متن پرورش هنر استدلال واتانابه

جواب فعالیت صفحه 113 نگارش یازدهم خلاصه متن پرورش هنر استدلال واتانابه
با سلام خدمت شما دوستان عزیز در این مطلب ما می خواهیم برای شما جواب خلاصه نویسی فعالیت ۲ صفحه ۱۱۳ کتاب نگارش پایه و کلاس یازدهم را در این مطلب قرار بدهیم در این مطلب با عنوان فعالیت ۲ خواسته شده است که متن زیر را بخوانید و با حفظ زبان نویسنده آن را خلاصه کنید به ادامه مطلب مراجعه کنید تا خلاصه ما را دریا
:)بعد تو محبتمو کلمات قشنگمو پای هرکسی ریختم که بهش نیاز داشت.براشون وقت گذاشتم و کمکشون کردم.نگین.یه بخشی از وجودم بود که فقط پیشکش تو کردم.نمیدونم کدوم بخش.نمیدونم اسمش چیه.یه روزي میرسه که وارد یه رابطه ی دیگه میشی و چقدر میترسم از اون روز.بند بند وجودت مال منه.سهم منه.نه عروسک نیستی.آزادی و منم کاریت ندارم.اما میدونی.فقط یه مرد میتونه غیرت و ترسی که توی رگام می جوشه رو بفهمه!
زمپ را از آدرس زیر دانلود کردم
https://www.apachefriends.org/index.html
بعد مراحل نصب رو با next و next پیش رفتم 
در نهایت نصب تمام شد و همه سرویس ها رو از روی کنترل پنل xampp استارت کردم 
برای تست نصب بودن زمپ به محل نصبش توی درایو سی رفتم و پوشه htdocs رو پیدا کردم 
توش یه پوشه به اسم test ساختم و یه فایل Text Document ایجاد کردم و اسمش رو info.php گذاشتم موقع تغییر پسوند یه هشدا رمی ده که اوکی رو میزنیم 
بعدش توی این فایل خط کد 
 <?php phpinfo(); ?>
رو تایپ کردم و بستمش
بعد رفتم توی مرورگر
بعد از اولین جلسه ای که با استاد کاف داشتیم،حس پرواز روی ابرها را داشتم که چنین استاد باسواد و خفن نصیبمان شده!
اما این احساس شعف در جلسات بعد تبدیل به حس سرخوردگی شد!همچنان خوشحالم که  در این ترم دو درس با استاد کاف دارم اما تاب سرزنش های هرجلسه اش را ندارم.جلسه ی اول حرف هایش را گذاشتم به حسابِ استادی دلسوز که بچه هایش را نصیحت میکند و در پی ایجاد انگیزه در بچه های سرخوش است اما با تکرار حرف ها در قالب دیگر در جلسات بعدی حس یک دانشجوی خنگ و با
دانشجویان گرامی
با سلام
صفحات مشخص شده از کتاب ابزارهایی برای موفقیت در تدریس آنلاین، مربوط به پروژه عملی بوده و می تواند به عنوان راهنمای انجام این فعالیت مورد توجه قرار گیرد.
- فصل اول: صفحه 11 الی صفحه 29
-فصل دوم : صفحه 41 الی صفحه 62
-فصل سوم : صفحه 75الی صفحه83
-فصل چهارم: صفحه 101 الی صفحه 119
-فصل پنجم:صفحه138 الی صفحه146
-فصل ششم:صفحه164 الی صفحه172
-فصل هفتم:صفحه 198 الی صفحه 206
-فصل هشتم: صفحه 240 الی صفحه 250
-فصل نهم:صفحه268 الی صفحه277
فصل دهم:صفحه287 الی صفحه293
دانلود آهنگ خاموش نمیرید از داریوش فقط اجازه ی تماس با خونوادشو بهش میدادم. با صدای بیرون کشیده شدن صندلی، به منبع صدا نگاه کردم. مریم از جا بلند شد، درحالی که هنوز نیمی از محتویات بشقابش، باقی مونده بود. با کمی اتلاف وقت، منم بلند شدم، صدای زیبا بلند شد: آریا جان شما که هنوز چیزی نخوردی. با گفتن اشتها ندارم، مانع سوالهای بیشترش شدم، اما چرا کم اشتهایی مریم روی منم تاثیر گذاشته بود؟ پری بلند شد: عزیزم، انگار کسلی، امشب بیام پیشت؟ نه محکمی گفت
سلام
 
خیلی سخت میشه برام یه مدت که نمینویسم دوباره بیام و شروع کنم به نوشتن. البته اینکه مریض هم هستم مزید بر علت شده و خب همش دلم میخواد بخوابم که امکانش هم کمه.
وقتی آدم میخواد یه کاری رو انجام بده کائنات طوری برنامه ریزی میکنن که واقعا مطابق میل تو پیش بره. مثل همین که میخواستم لوازم تحریر بگیرم، دقیقا وقتی برای دو نفر اول گرفتم، یکی بهم گفت که یکی و میشناسه که یکم برای خرید لوازم تحریر به مشکل خوردن و منم با کمال میل ایندفعه رفتم شهر کتاب و
با اینکه رست‌خیز و زان‌تشنگان رو داشتم، دلم نیومد قبل کآشوب بخونمشون. خوندن کآشوب رو چند ماه پیش شروع کردم؛ موقع خواب شروع می‌کردم به خوندن و می‌دیدم چند ساعت گذشته و هنوز نخوابیدم! بیشتر از نصفش رو خونده بودم و با هر داستانش اشک می‌ریختم. انگار ته دلم بهشون می‌گم خوش‌به‌حالتون گاهی هم خودم رو می‌تونستم کاملاً جای راوی فرض کنم و از تجربه مشابه حسرت بخورم همون روزا عزیزی بهم پیشنهاد داد که نگه‌دارم و ایام محرم بخونمش. بعداً فهمیدم از
با اینکه رست‌خیز و زان‌تشنگان رو داشتم، دلم نیومد قبل کآشوب بخونمشون. خوندن کآشوب رو چند ماه پیش شروع کردم؛ موقع خواب شروع می‌کردم به خوندن و می‌دیدم چند ساعت گذشته و هنوز نخوابیدم! بیشتر از نصفش رو خونده بودم و با هر داستانش اشک می‌ریختم. انگار ته دلم بهشون می‌گم خوش‌به‌حالتون گاهی هم خودم رو می‌تونستم کاملاً جای راوی فرض کنم و از تجربه مشابه حسرت بخورم همون روزا عزیزی بهم پیشنهاد داد که نگه‌دارم و ایام محرم بخونمش. بعداً فهمیدم از
چند روزي‌ست که حتی نمی‌توانم پست جدید در اینستگرم بگذارم و برایش متن کوتاهی بنویسم. با خودم فکر می‌کردم که فراخوان وبلاگی روی هوا مانده؛ همچون من و زندگی‌ام. امروز در اتاق درمان فرق هدف و آرزو را یاد گرفتم و فهمیدم که من اصلا در زندگی‌ام هدف ندارم. امروز ساکتی.» حتی همان لحظه نتوانستم جواب درستی بدهم. همه چیز به شدت گنگ بود. ماه سختی را پشت سر گذاشتم. مدتی‌ست که حتی توی وبلاگم ساکتم. دارم خودم و زندگی را از نو پیدا می‌کنم. کارگاه آموزشی ام
النگویی که چندین سال دستم بود و به این راحتی ها در نمی آمد، امروز به کمک کسی که اولین بار به دستم کرده بود در آوردم. کمی درد داشت ولي الان احساس بهتری دارم. دستم هم حس بهتری دارد. انگار تا امروز زندانی بوده و حالا از غل و زنجیرش آزاد شده!
بذارین بگم چی از هرچیز دیگه ای میتونه گیج کننده تر باشه، گم کردن هدف!وقتی که کلاس پنجم بودم و مامانم منو برد و کلاس زبان ثبت نامم کرد فکر نمیکردم که داره بهم هدف میده، داره یکی از مسیر های مهم زندگیمو برام درست میکنه. اگه به غر غرای من گوش میکرد و ثبت نامم نمد الان من شاغل نبودم، الان احتمالا هیچی از زبان بارم نبود و فقط یه مسیر رو به روم داشتم و احتمالا حسابی ناامید بودم با وجود وضع الان مملکت.
وقتی مامانم دست منو گرفت و منو برد که ثبت نامم ک
اطلاعات جمع آوری کنید علوم هشتم و نهم
 
برای دانلود روی موضوع مورد نظر کلیک کنید
 
 
اطلاعات جمع آوری کنید صفحه 44 علوم هشتم
 
اطلاعات جمع آوری کنید صفحه 48 علوم هشتم
 
 
اطلاعات جمع آوری کنید صفحه 33 علوم هشتم
 
 
اطلاعات جمع آوری کنید صفحه ۱۱۲ علوم نهم
 
 
اطلاعات جمع آوری کنید صفحه ۸۵ علوم هشتم
 
 
اطلاعات جمع آوری کنید صفحه ۸۳ علوم هشتم
 
 
اطلاعات جمع آوری کنید صفحه ۷۵ علوم هشتم
 
 
اطلاعات جمع آوری کنید صفحه 30 کتاب علوم کلاس هشتم
 
 
اطلا
بنام خدا
مسجدی در هویزه هست که در راه اردوی راهیان نور اونجا توقف کردیم تا هم نماز ظهر بخونیم هم اینکه راجع به اردوی راهیان نور و این مناطق اطلاعاتی کسب کنیم. اول قرار شد که بریم وضو بگیریم و بعدش هم نماز بخونیم.
من چادرمو در آوردم که وضو بگیرم اما بعدش تا مسیر مسجد و مزار شهدا سرم نکردم، چون کلی وسیله دستم بود و قدم به قدم عکس میگرفتم.
ورودی مسجد تا مزار شهدا عکسهایی از شهدا و وصیت نامه این بزرگان به دیوار زده شده بود. منم عکس میگرفتم، تا اینکه
بنده دوستی دارم که قبل  ازدواجش افسردگی خیلیییی شدیدی داشت بنا به دلایل کاملا منطقی!این دستمون ازدواج کرده بود و دیگه من ازش خبر نداشتم تا اینکه یک روز تو خیابون مامانم رو دیده بود و شمارشو داده بود و گفته بود خاله تو رو خدا به نگین بگی بهم زنگ بزنه شب یلدا بود که بهش زنگ زدم و باهاش حرف زدم و متوجه شدم بارداره رابطمون ادامه دار شد و من بین حرف زدن ها متوجه میشدم که هنوز افسردگیش ادامه داره خوب بود اما کاملا خوب نشده بود هر از گاهی باهام درد و د
طرز تهیه ژله مینیون مخصوص تولد کودک
طرز تهیه ژله مینیون :
اول ژله بلوبری رو تو یه لیوان آبجوش حل میکنیم و میریزیم تو طرف سرو بعد که خودشو گرفت کاسترد و اماده میکنیم و میریزیم روش واسه موهاشونم شکلات تخته ای رو و بنماری کردم بعد اونجوری فرفری ریختم رو یه سینی و گذاشتم فریزر وقتی که گرفت گذاشتم رو کاستردچشماشونم با ماژیک کشیدم
ادامه مطلب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب