نتایج پست ها برای عبارت :

روز نوشت یک خسته

برایش چند خط تایپ کردم که این روزها ذهنم حسابی خسته است. کتاب نمی‌خوانم یا اگر بخوانم لذت نمی‌برم. دلم يک کتاب می‌خواهد با يک شخصیت زن معرکه که با آن کیف کنم. مثل جای خالی سلوچ، مثل سووشون. برایم نوشت: يکلیا و تنهایی او را بخوان. قربان ذهن خسته رفیق.»
این آدم‌ها که کلمه‌کلمه‌شان به‌ات حس امنیت می‌دهد.
کاغذ های سفید را از کیفش بیرون کشید و کیفش را روی زمین انداخت. به سرعت به سمت میزش که گوشه اتاق بود رفت و صندلی را عقب کشید. پشتی صندلی به دیوار گچی برخورد کرد و کمی گچ رو زمین ریخت.
روی صندلی نشست. قلمش را در دست گرفت و شروع به نوشتن کرد.
موضوعی نداشت، فقط نوشت.
هرچیزی را که می‌توانست نوشت، هرچیزی که توی مغزش بود را روی کاغذ ریخت. انگار هرلحظه گلوله‌ایی به مغزش برخورد می‌کرد و محتویات مغزش روی کاغذ می‌پاشید.
درد دستش را نادید گرفت، خط به خط و ک
از فردا سعی ميکنم یه ساعت مطالعه ثابت تا آخر هفته داشته باشم و هرروز برای خودم اینجا بنویسم چقدر خوندم تا کم کم عادت کنم.
از ته دلم درس خوندنو دوست دارم ولی نمیدونم چرا انقدر زود خسته میشم:/
 
بعدا نوشت: از شنبه مینویسم ساعت مطالعه رو! الان انقد کمه که از خودم خجالت ميکشم.
بعدتر نوشت: آخه روزی يکی دو ساعت نوشتن داره؟!
خسته‌ام .
خسته‌ام از پنهان کاری، خسته‌ام از راست و دروغ‌ های در هم تنیده، خسته‌ام از این هوای مه گرفته، خسته‌ام از خود در هم شکسته.
گویند میان راست و دروغ، چهار انگشت فاصله است، آن‌چه دیده‌ای و آن‌چه شنیده‌ای؛ 
من به این هر دو، بد گمان شده‌ام .
 
دیده بگشا ک ز دوری شما خسته شدم آمدم ناله کنم یار بیا خسته شدم!
سربه زیر آمده ام تا که بگویم به شما از گناهان زیادم بخدا خسته شدم!
خواستم نوکر مخلص بشوم حیف نشد دیگر از نفسم و این عجب و ریا خسته شدم!
اشتباهی که زمن سر زده را باز ببخش یاری ام کن همه عمرم همه جا خسته شدم!
ای حبیبم تو فقط از دل من باخبری وا کن امشب گره ی کار مرا خسته شدم.!
شهرما رنگ خودش را به تو کم دیده و من دیگر از شهرم و این حال و هوا خسته شدم!
تا به کی رو بزنم پیش تو من گری
خسته ام مثل درختی که همین نزديکیتبری بی احساسپای پرواز دلش را به خدا قطع نکردخواست فریاد کند هستم منچشم وحشی تبردار چرا درک نکرد؟خسته ام مثل همان مادر پیرکه همان عاشق دلداده رهایش کرده!کنج نسیانکده ی شهر که امیدی نیست.خسته ام خسته تر از دولت تکرار دروغ!خسته تر از نفس کوه دماوندم منخسته کردی تو مرا بی احساسهیچ میفهمی تو؟هیچ میخوانی تو؟دل من ملعبه ی اوج غرور تو نبود.عشق را معنی کنو همان فاصله اش با نفرتکاش میفهمیدی.کاش میفهمیدی.
دستمو بردم موهامو درست کنم دیدم یه قسمت از سرم درد ميکنه!!! مث دوران بچگی که با برادرجان دعوا ميکردیم و کار به گیس و گیس کشی ميکشید بعدش کله ی مبارکم دقیقا همینجوری درد ميکرد وقتی دست میزدم حالا چارساعته دارم فکرميکنم یهو یادم افتاد ظهر سرم خورد به تخت!!!  خلاصه اینکه از دیروز به صورت پیوسته و مستمر دارم مجروح میشم از نواحی مختلف بدنم! -_- 
 
بی ربط نوشت:اوضاع خوبی نیس ولی نباید دست رو دست بزاری و تماشا کنی میم.الف! اگه مزد عملی فقط بایدددد تغییر
" خواهرشوهر چی کار می‌کنه؟ [همراه با خنده‌ی طعنه‌وار.] "
در راستای سوالاتی که این روزها ازم پرسیده می‌شه؛ باید عرض کنم خدمت‌تون که این چیزا گفتن نداره، ولی در حال برنامه‌ریزی يک قتل تروتمیز هستم. قطعاً تا الان هویت مقتول رو حدس زدین.
 
 
پی‌نوشت: واقعاً خواهرشوهرها فشار زیادی ُ تحمل می‌کنن. بیاین تمیز کنیم این تاریخِ خراب‌مون ُ. 
پی‌نوشت دو: لعنتی! این اولین‌باره که يک صفت این‌قدر پررنگ می‌شه که روی اسم‌م سایه می‌اندازه. آه.
پی‌نوشت
یعنی می شود فردا بیایم برای این پست پی نوشت بزنم که اصلاحات فصل چهار و پنج تمام شد؟
خدایا لطفا بشود.:)
 
يک چهارم پی نوشت:))))
يک چهارم کارم دیروز تمام شد، يک چهارم بعدی هم به نظر می رسد امروز تمام شود! بله طبق معمول کار چهار روزه را يک روزه تصور می کردم و نمی شد که بشود:)
دوروز دیگر می آیم پی نوشت می زنم ان شاالله:)
 
این هم پی نوشت:) بالاخره کار این دو فصل تمام شد. تحلیل بخش کمی و بخش کیفی پایان نامه ام.
خسته؛ ولی خوشحال، مثل وقتی که تو بچگی از پارک برمیگشتیم خونه.خسته؛ ولی پر از ذوق، مثل وقتی که چمدون‌هات رو بستی و فردا ۵ صبح بلیط داری. خسته؛ ولی آروم، مثل نفس‌نفس زدن‌های بعد از پایان مسابقه.خسته؛ ولی راضی، مثل تيک زدن اخرین مورد از لیست‌کارهای روزانه در ساعت صفر.خسته؛ ولی امیدوار، مثل نگاهت به آینه بعد از یه روز شلوغ.خسته؛ ولی خوشحال و پر از ذوق و آروم و راضی و امیدوار، مثل لحظه‌ی پایانِ سالِ سومِ پزشکی. به همین سادگی، به همین سرعت، به ه
خسته از حالِ این روزهای شهر
خسته از مقاومت
خسته از صبوری
خسته از بغض های بی امان 
خسته از دوری و فراق
کاش همین نزديکی ها سراغی بگیری از ما
هوایِ ماندن درمیانِ يک مشت جامانده 
خیلی خراب است
خراب تر از آنکه بشود شرحش داد.
کاش روزی در آغوشت جان دهم
ماندن بدونِ تو عینِ مردن است.
دلم يک دنیا خرابه ی شام است آقا.
با سربیا که ببینمت به چشم.
هوایِ جنون دارم
جنون.
از تکرار خسته ام . از زیاده روی . از خشم و صدای بلند . از لحن بد . از نیشخند.از برداشت غلط.من از تکرار حرفِ از در این متن خسته ام ‌‌‌‌. من از گفتنِ خسته ام ، خسته ام:/  کارای بیهوده ، حرفای اشتباه . بدبین بودن و اسمون ریسمون بافتن. انگاری مغز منو و مغز ادماهای زیادی ویروس گرفته و پر از کپی اطلاعات هرز و باطله ست که سرعتمونو کند ميکنه. مارو گیج ميکنه .و وقتمون رو تلف. 
انگار باید بد شد
تنها بذاری ادمارو.رها به حال خودشون.
دورشی از همه.خستم از خوبی کردن و بد دیدن
خسته از رفتارای تکراری
خسته از بدی دیدنو خوبی کردن
خسته از بودن اجباری
خسته از ادمای اجباری
خسته از ترس بد شدن خوبا
خسته از همه چی
دلم تنهایی میخواد
یه جای دور از ادما
دور از دردای بچگانه 
دور از خواسته های کوچيک
جایيکه که کسی کوچيک فک نکنه
جایيکه هیچکی سرش تو کار بقیه نباشه
دور از ادمای بيکار و بی یار
اونایيکه که تموم دغدشون پیدا کردن یاره تا بعدش هم
گفتی ازباران بسازم دفتری خواهم نوشتاینکه من راتاکجاهامی بری خواهم نوشتچشمهای توخدای حرفهای تازه اندکفرراباواژه های دلبری خواهم نوشت کنج لبهایت بهشتی گم شده رسوای منوقتی لبخندتورامثل پری خواهم نوشتبوسه بامن بوسه است ایینه باتصویرتوعشق دارددرمیانش داوری خواهم نوشتاینکه من مردابم اری خط به خط کهنگیتوبرایم دفترنیلوفری خواهم نوشتدرمیان دستهای کوچم جای تو نیستمن تمامت رابرای دیگری خواهم نوشتموج زیبای نگاهت ناگهان تردیدشدباتودارم حرفه
چرا دست و دلم به نوشتن نمیره!!
 
این همه اتقاق! که میشه یه طومار واسه هرکدومش نوشت
خوب و بد (بیشتر خوب)
 
چند روز گذشته قصه های جدیدی و تجربه کردم خیلی جدید و ناشناس
ازونایی که فقط توی فیلما دیده بودم اونم نه داخلی:/
 
تولد جوجمون که 2 سالش شد وتولد آبجی کوچيکه خیلی خوشحالم تونستم غافلگیرش کنم :)))
 
کلی امتحان دارم که واسه هیچکدومش نخوندم. حوصلم(حوصله ام) نمیاد :(
 
یه چی هست که خیلی وقته دلم میخواد و نمیشه:/ اینکه یه مدت و برم جایی که هیچکی و هی
یعنی می شود فردا بیایم برای این پست پی نوشت بزنم که اصلاحات فصل چهار و پنج تمام شد؟
خدایا لطفا بشود.:)
 
يک چهارم پی نوشت:))))
يک چهارم کارم دیروز تمام شد، يک چهارم بعدی هم به نظر می رسد امروز تمام شود! بله طبق معمول کار چهار روزه را يک روزه تصور می کردم و نمی شد که بشود:)
دوروز دیگر می آیم پی نوشت می زنم ان شاالله:)
چه به خوردمان داده‌اند که تا این اندازه خسته‌ایم؟ در کار، در درس، در اجتماع، در خانه، در وبلاگ، در خواندن، در نوشتن، در ارتباط با آدم‌ها و. در زندگی! مادربزرگ می‌گوید: جوان‌های الان از ما پیرزن‌ها و پیرمرد‌ها هم خسته‌ترند!» می‌گوید: ما هم‌سن شما که بودیم دو بشقاب غذا می‌خوردیم و از در و دیوار بالا می‌رفتیم، توی آب سرد رودخانه آب‌تنی می‌کردیم و يک‌عالمه بار جابه‌جا می‌کردیم توی خانه و زمین کشاورزی.» مادربزرگ راست می‌گوید. زندگی
از فردا سعی ميکنم یه ساعت مطالعه ثابت تا آخر هفته داشته باشم و هرروز برای خودم اینجا بنویسم چقدر خوندم تا کم کم عادت کنم.
از ته دلم درس خوندنو دوست دارم ولی نمیدونم چرا انقدر زود خسته میشم:/
 
بعدا نوشت: از شنبه مینویسم ساعت مطالعه رو! الان انقد کمه که از خودم خجالت ميکشم.
کانال ما در سروش دنبال کنید
❄❄❄❄
خسته اماز نگفته هادلشوره دارماز خط بی پایان توبعضی وقتا دلم کمی سکوت میخوادوقتی همجا سکوت است دلم يکم پرتوقع میشوداون وقت اغوش گرم تورا میخوادبرای همین از این روزها سرگردان خسته امارسالی #شیما_عبادی
دلم میخواد یه شب بشینم برات حسابی غر بزنم
ولی انقد خسته ام که هنوز شروع نکرده خوابم میبره
صدالبته دیگه شک دارم به اینکه صدامو بشنوی
یه جوری شده که انگار منی وجود نداره
یه جوری که دیگه دلم نمیخواد حتی حرف بزنم باهات.حرف معمولی
این همه تفاوت.چرا؟
میدونی چیه؟
خر ما از کره گی دم نداشت. شما که بی خیال مایی
منم بی خیال غر زدن میشم
.
يکی از بزرگترین دردهای دنیا وقتیه که همه دست به دست هم میدن تا بهت بفهمونن از پس هیچی بر نمیای!حتی از پس نگه داشتن عزیزات.همیشه با خودم فکر ميکردم آدمی که با حرفای بقیه تصمیم به موندن میگیرهبهتره نمونهولی الان به درجه ای رسیدم که از همون نموندنه هم بترسمخسته شدم از بس سیلی خوردمخسته شدم از بس بهم فهموندید هیچ کاری بلد نیستم.خسته از اینهمه بدبختیاز این همه درداز اینهمه اشکخسته شدم از خودم.من از رد پامم خسته شدم.اینجا شبیه سلولی شد
يک تیتر بزرگ:    رازهایتان را بگویید،رازهای گفتنی تان ربگویید.با خودش گفت الان پر می شود از حس های عاشقانه مثلا: دوستش دارم.باید بهش بگویم که دوستش دارمنمی داندکه دوستش دارمباهم قرار ازدواج گذاشتیم.
نوشتندخواندآتش گرفت.فکرشخیالش.گیج بودگفت از سر شیطنت چه حرف ها می زنندراه رفتنفس عمیق.باز نوشتندگریه اش گرفتگفت این ها که رازهای نگفتنی بود چرا گفتید.ردشدبی خیالایستاداشکبغض.گفتباید می نوشتشایدکسیحواسشجمعشدشاید
از دست خودم عصبانیم و دقیقا نمیدونم کی قرار بزرگ شم:/خسته شدم از بس سوتی دادم تو این زندگی:/خسته شدم از بس خسته شدم:/چرا همیشه من اون آدمیم ک باید دوست داشتن هام. و دوست داشتنی هامو رها کنم؟چرا همیشه من باید رعایت همه رو بکنم چرا همیشه آدمای پولدارتر از من باید بهم فخر بفروشن چرا این زندگی دست از سرمون برنمیداره:/
خسته ام 
دلم عجیب گرفته 
یه عالمه درس مونده که باید بخونم و من دلم میخواد بشینم یه گوشه زار بزنم 
ادما وقتی خستن ، وقتی دلشون گرفته چی کار ميکنن حالشون خوب بشه ؟! من باید چی کار کنم حالم خوب بشه 
دلم میخواد از خودم فرار کنم  
میترسم نمیدونم از چی اما میترسم 
لعنت به تکرار
دلم بارون میخواد 
خسته ام 
سلام دوستانمطابق رسم هر سالهو با توجه به اهمیت دانشيک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت استان شاالله بر ان شدیم بسته های نوشت افزار جهت دانش اموزان نیازمند تهیه نماییم.با کمک خیرین و همت جوانان انقلابی  بسته های نوشت افزار به دانش آموزان نیازمند اهدا گردداجرتان عندالله
در آستانه سال تحصیلی
سلام دوستانمطابق رسم هر سالهو با توجه به اهمیت دانشيک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت استان شاالله بر ان شدیم بسته های نوشت افزار جهت دانش اموزان نیازمند تهیه نماییم.با کمک خیرین و همت جوانان انقلابی  بسته های نوشت افزار به دانش آموزان نیازمند اهدا گردداجرتان عندالله
در آستانه سال تحصیلی
دیشب خواب دیدم فکرامو نوشتم، يکی از بچه ها اینجا دیدتشون و خونده و به بقیه نشون داده.
خواب دیدم گریه کردم. وقتی می نوشتمشون.
خواب دیدم جرئت حرف زدن داشتم.
خواب دیدم برای يکی مهم بود.
خواب دیدم خسته شده بودم از اینکه همون چیزی باشم که ازم میخوان. خواب دیدم دلم میخواست یه بار مهم باشه من چی میخوام.
ولی خب. نیستم؟ اگه خسته شده بودم الان وضعم این نبود.
اگه خسته شده بودم هر روز به همه پیام نمیدادم که يک دقیقه بعدش حذفش کنم.
اگه خسته شده بودم، فرقی می کر
دیگه اما خسته شدم. خسته شدم از دوییدن و نرسیدن. خسته شدم بس که واسه هر چیزی دویدم و تهش دنیا بم ندادش. مگه چیز بزرگی میخواستم آخه؟ هر بار که این سوالو از خودم میپرسم گریه امون نمیده. خسته شدم اما. واسه خودتون. نمیخوام. هیچی دیگه نمیخوام. دیگه نمیخوام بلند شم و حالم خوب شه. این بار واقعا دیگه دلم نمیخواد بلند شم. بلند شم که چی؟ هی دوییدن و نرسیدن که چی؟ عصری داشتم فکر ميکردم که دیگه نمیخوام که خوب بشم. اینجوری راحت تره. بعد یهو یه نشونه دیدم. خوندم ک
يک تیتر بزرگ:    رازهایتان را بگویید،رازهای گفتنی تان را
گفتند.با خودش گفت الان پر می شود از حس های عاشقانه مثلا: دوستش دارم.باید بهش بگویم که دوستش دارمنمی داند
که دوستش دارمباهم قرار ازدواج گذاشتیم.
نوشتندخواندآتش گرفت.فکرشخیالش.گیج بودگفت از سر شیطنت چه حرف ها می زنندراه رفتنفس عمیق.
باز نوشتندگریه اش گرفتگفت این ها که رازهای نگفتنی بود چرا گفتید.ردشدبی خیالایستاداشکبغض.گفت
باید می نوشتشایدکسیحواسشجمعشدشای
سخنرانی حجت‌الاسلام عالی حین انتقاد از حضور مدیران پیر و خسته در سمت‌های مختلف با فریاد خدا پدرت را بیامرزد يکی از حضار روبه‌رو شد. 
دریافت فیلمحجم: 2.06 مگابایت 
شاید خیلی از مسئولان پیر و خسته با ماندنشان در پست های مهم کشور نا خواسته در حال صدمه زدن به انقلاب وکشور باشند.
جنگ اعصاب 
صبح به صبح بیدار 
تمام شب بی خواب
مغز بیمار 
خسته از جنگ، خسته از کار 
راه مرگ هر روز 
مسیر زندگیمان بود 
کارمان این است، مرگ تدریجی 
دود ماشین و، پیچ های پی در پی
خسته از تکرار، خسته از مردم 
حس تو این است، از همه عقب ماندی 
راه برگشتی نیست، پیر و بی هدف ماندی 
مرگ تلخ است اما 
راه دیگر چیست؟ 
جز به بیهودگی رفتن 
جز به روح خود را کشتن 
نه دگر قلب و، نه دگر احساس 
نه کمی عشق و، ذره ای اخلاص 
همه شان را کشتند، همه شان را بردند 
آنچه باق
من اینجام تو خونمون توی راه پله رو به روی یه لپ تاپم براتون تایپ ميکنم . این جا همون جای که حس نوشتن پیدا ميکنم به زودی از قطعه های کوچيک خونه و شهرم براتون عکس خواهم گرفت و راجب خیلی چیزها خواهم نوشت این روز ها حس ميکنم دارم یه نفس درست درمون می کشم . 

یه لپ تاپ ، هارد اکسترنال  همین

پی نوشت اول : این جا خیلی بهم ریختس راستش نمیدونم من باید جمع کنم یا مامان :| فردا یه کارش ميکنم .
پی نوشت دوم : اون کسیه ها برنج " سبز بهار " تو تصویر بالا می بینید جز ا
این عکس اولین عکسی بود که هزارو هشتادو شیش روز پیش گذاشتم پروفایل وبلاگم 
داره سه سالش میشه 
این سه سال چقدر اتفاقا افتاد 
چقدر زمان چیز عجیبیه 
نمیدونم 
قبلنا حس جا موندن داشتم 
الان ناامیدی 
کاملا میدونم نباید اجازه بدم ناامیدی رخنه کنه تو وجودم 
و میدونم باید اسوده خاطر تر پیش برم 
اما انگار یه چیزی تو دلم سنگینی ميکنه 
انگار منو به سمت انزوا و سکوت سوق میده 
انگار قرار نیست چیزی بهتر بشه 
کاش میتونستم یه قسمتایی از حافظمو شبا خالی کنم
تو چرا خسته نمیشی از جدایی جدایی …
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
تو اصلا از من نخواه نباشی آروم بشم هرکی میپرسه چی شد میگم فقط خواهشاحوصله ندارم من یه بی قرارم …بارون داره میزنه اینجا تو کجایی کجایی کجاییآخ دلم لک زده واست تو چرا خسته نمیشی از جدایی جداییتو چرا خسته نمیشی از جدایی جدایی …بارون داره میزنه اینجا تو کجایی کجایی کجاییآخ دلم لک زده واست تو چرا خسته نمیشی از جدایی جداییتو چرا خسته نمیشی از جدایی جدایی …
♫♫
د
تو چرا خسته نمیشی از جدایی جدایی …
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
تو اصلا از من نخواه نباشی آروم بشم هرکی میپرسه چی شد میگم فقط خواهشاحوصله ندارم من یه بی قرارم …بارون داره میزنه اینجا تو کجایی کجایی کجاییآخ دلم لک زده واست تو چرا خسته نمیشی از جدایی جداییتو چرا خسته نمیشی از جدایی جدایی …بارون داره میزنه اینجا تو کجایی کجایی کجاییآخ دلم لک زده واست تو چرا خسته نمیشی از جدایی جداییتو چرا خسته نمیشی از جدایی جدایی …
♫♫
د
 
"خسته که میشی !مشغله ذهنیت که زیاد بشه! سر کسایی حرصتو خالی ميکنی که هیچ ربطی به داستانت ندارن.نه دلیل خستگیتن.نه دلشون میخواد تو خسته باشی ‌‌.!اتفاقا اونام به اندازه کافی خستن.راستشو بخواین بذارید صریح بهتون بگم!کی تو این دنیای امروزه روز خسته نیس؟؟؟"
ادامه مطلب
قبل نوشت :امشب شب آخره؟
                 گویا شاید
               ماه رمضان خدا نگهدار.
-------------------------------------------
غزلی نیمه تمام
امشب در آغوش منی فردا دوباره
تو می روی و میشوم تنها دوباره
تو می روی و میبری با خود صفا را
من مینشینم در صف غمها دوباره
نه نیمه ی شب نه سحر نه وقت افطار
در خواب غفلت می روم شبها دوباره
---------------------------------------------
پی نوشت: درود خدا بر آن عاشق عارف همانکه نیمه ی خرداد از انتظار در آمد
 
روح الله ال الخمینی »
دانلود آهنگ خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی
[ دانلود آهنگ با دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸ + متن آهنگ و پخش آنلاین موزيک ]
خسته ام مثل جوانی که پس از سربازیبشنود يک نفر از نامزدش دل برده
 
قسمتی از متن این ترانه زیبا
 
خسته ام مثل جوانی که پس از سربازیبشنود يک نفر از نامزدش دل بردهمثل يک افسر تحقیق شرافتمنديکه به پرونده ی جرم پسرش بر خوردهخسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغبین دعوای پدر مادر خود گم شده استخسته مثل زن راضی شده به مهر طلاقکه پس از بخت بدش سوژه
فک کن که research که همیشه جای امن و خوشحالت بوده هم خراب شه ):
به خاطر آدما. خسته ست مهسا، خسته ):
دست از سرم چرا بر نمی دارن؟ چرا؟ جای خوشحالم کجاست دیگه؟ :)
من چرا از حقم دفاع نمی کنم؟ چرا به بقیه آدما اینقدر وزن می دم؟ اینقدر اثرگذاری در نظر می گیرم؟ :)
به همت خیرین محترم و جوانان انقلابی شهرستان آبادانخدا را شاکریم امسال نیز طبق سنوات گذشته موفق به تهیه و توزیع بیش از *۱۲۰ بسته نوشت افزار ایرانی_اسلامی* جهت دانش آموزان نیازمند شهرستان آبادان و حومه شدیم.ان شاءالله در راستای گام دوم انقلاب نوجوانان و جوانان انقلابی در عرصه *جهاد علمی* موفق و پیشگام باشند.*نحن ابناء الخمینی**پای کار حسین ایستاده ایم*
این‌روزها مصیبت‌ها آن‌قدر پشت سر هم اتفاق می‌افتند که مجال نمی‌دهند از جا برخیزی و خاک روی شانه‌هایت را بتکانی. ترور سردار سلیمانی، آتش‌سوزی استرالیا و تلف‌شدن میلیاردی حیوانات، مرگ هم‌وطنان در مراسم تشییع، سقوط هواپیما و پرپر شدن آن‌همه آدم، واژگونی اتوبوس و يک‌عالمه کشته و مجروح، ریختن معدن و مرگ و آسیب‌دیدن کارگران. و این‌همه طی يک‌هفته! به‌قول احسان محمدی، از جمعه تا حالا، گوشی‌هایمان را که باز می‌کنیم بوی خون و کافور می‌د
شاید لازمه به جای عقب گرد کردن يکم برم جلو
پیش برم اصن تو دل ماجرا
همونایی ک دائم میگریزم ازشون!
و اولیش قراره بشه روز اول98 ای دیدنشون حسِ جالبی به آدم میده گرچه میترسم و میترسم و میترسم
ولی نباید کنار بکشم
من ادم عقب گرد کردن نبودم و دو ساله ک شدم و دیگ نمیخوام این جور بمونم
درسته ممکنِ زخمی و خسته باشم ولی خب این راه من نیست.
به آرام ترین صورت ممکن باید بشم
#شخصیت طوری
پ.ن: عید غدیر مبارکخود سید ها به روی خودتون بیارید و عیدی ها رو قطار ک
 
شاید که سفره های پر از نان برای بعد 
در خانه فقر آمده ، ایمان برای بعد
 
يک روز دوست پشت در خانه اش نوشت 
ما خسته ایم ، دیدن مهمان برای بعد 
 
يک کوچه در کنار من کودکی بکش 
تصویر مرد پیر خیابان برای بعد
 
جا مانده است دفتر فریاد در حیاط 
فرصت دهید ، بارش باران برای بعد 
 
هرگز کسی ندید که یخ زد نگاهمان 
هرگز کسی نگفت زمستان برای بعد
 
پرواز ، این همیشه ترین ، پیش روی ماست
يک عمر پشت میله های زندان برای بعد
 
شاید برای بعد ، کسی از تبار من 
بهتر ب
"قهر دنباله دار"
زمانی که خسته بودم از این همه بی عدالتی موجود در جامعه
زمانی که خسته بودم از این همه محدودیت های دینی که خود قانونگذار دینی به آن عمل نمی کند
زمانی که خسته بودم از این همه لابی بازی و پارتی بازی در مصاحبه های آزمون دکتری نیمه متمرکز و آزمونهای استخدامی 
زمانی که خسته بودم از این همه به کسی و تنهایی خودم در جامعه
زمانی که خسته بودم از این همه بدبیاری های خودم
زمانی که خسته بودم از این همه بی توجهی پدرهای جامعه به منِ موگلی
زمانی
خسته ام . خیلی خسته . از زندگی و همه ی آدمها خسته ام . دیگه نمی خوام برای زندگی تلاشی بکنم . حتی آینده ی بچه هام هم دیگه برام مهم نیست . دیگه اینهمه زحمت و تلاش و بدو بدو بسه . وقتی آدم اینهمه زحمت می کشه و همش بی نتیجه می مونه . وقتی حتی نزديک ترین آدمهای اطرافمون هم قدر نمی دونند و نمی فهمند . یعنی فاتحه همه چی خونده شده . 
از قدیم و ندیم گفتند برای کسی بمیر که برات تب کنه . و من توی این دنیا هیچ کسی رو ندارم که برام تب کنه ! هیشکی رو ندارم .
 
یادداشت زیر از نوشته های يک دوست اقتباس شده است.با کسب اجازه دوباره از محضر ایشان:
 
به این واژه روزمره گی کمی دقت کنید؟ آن را به شکل روزمرگی هم می توان نوشت. در این کلمه آیا واژه مرگ را می بینید؟ آری دچار روزمره گی شدن یعنی مرگ. همانگونه که در دل واژه روزمرگی هم مرگ نهفته است. این الفاظ هم اسراری دارند. بی خود نیست که کتابها در خصوص اسرار کلام نگاشته شده است.
مرگ نمی خواهی دچار روزمرگی نشو. خیلی ساده است و خیلی سخت و دشوار. هم سهل است و هم ممتن
سلام
بعد از مدت ها خودم رو مجبور کردم بنویسم.هرچقدر که تونستم و از هر چیزی که به ذهنم اومد.
از همین حالا هم خسته شدم! اونقد حرف ننوشته و نگفته دارم که کلا قر وقاطی شده ذهنم ولی خب میشه نوشت کم کم.و از همین الانم هم بنویسم باز خوبه موضوع جدید دیگه اضافه نمیشه به نگفته ها
ده روزی میشه که داداش رفته تهران برای کارش و خب کار پیدا کرد و موندگار شد. دو سه روز پیش هم چمدون وسایلشو فرستادیم براش و این روزا هممون دلتنگشیم. این هم یه مرحله زندگی ما سه تا بو
تمام انرژیم روزانه صرف این می شه که کور و کر و لال باشم، از گوشه کنایه ها حرفهای بی ربط، ناخوشایند و گاهی توهین آمیز بگذرم و بذارم به حساب این که اطرافیانم هم حال خوشی ندارن، خسته ام بی نهایت خسته، خدایا کاش سرانجام اینهمه عذاب، روشنی باشه.
در تمام شب چراغی نیستدر تمام روزنیست يک فریادچون شبان بی ستاره قلب من تنهاست.تا ندانند از چه می سوزم من ، از نخوت زبان ام در دهان بسته ست.راه من پیداست.پای من خسته ست.پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرود کهنه ی فتحی قدیمی را .احمد شاملو
کاش يک الگوریتم بودم. آن‌وقت که هر وقت می‌خواست تصمیم بگیرم، امید ریاضی سود مسیر‌های مختلف را حساب می‌کردم، واریانس مسیر‌های مختلف را هم حساب می‌کردم و با توجه به تابعی و پارامتری از ریسک‌پذیری مسیر بهینه را انتخاب می‌کردم و سپس بعد از آن به پیمودن آن مسیر می‌پرداختم تا مسیر بعدی پیدا شود. این بین هم خیلی به گزینه‌هایی که قبلا داشتم و می‌شد طی کنم و رد کردم فکر نکنم! اما مگر می‌شود؟ آدمیزاد است دیگر. گاهی دلش می‌خواهد در زمان سفر کند!
خسته شدم خسته شدی خسته شدنیست کسی طالب من بیشتر
با سخنم موجب شرمم کمیهست دلم ریش‌تر از ریش‌تر
نیست کسی شاد ز دیدار منوهم خودم بود کمی پیشتر:
موجب خیرم، هنرم راه منبا هنرم نیست کسی خویش‌تر!
حال که من علم به خود یافتمهی! تو نزن بیشترم نیش‌تر
 
شعر: فاطمه افشاری
نباید به اینجا ميکشید.باید تموم میشدمن همه چیو برنامه ریزی کرده بودم.لعنت به بدن مزخرفم که نتونست ی ذره بیشتر تحمل کنه.کاش دور زدن زندگی راحت بود.کاش.
تاریخ:98.09.27|08:18
پی نوشت:تب دارم ولی تمام بدنم داره میلرزه از سرما.
 
پی نوشت:دیشب وقتی یخ یخ شده بودم،فکر ميکردم فقط کافیه بخوابم.
 
پی نوشت:خوشم میاد ی مشت دکترنما داریم تو کشورمون.که حتی نفهمید من واقعا چم شده خخخ خوشم میاد کلی سرنخ دادم بهش ولی.خودم با این هیچی ندونیموقتی زبونمو دی
کجا گمم کردی بابا ؟؟ کجا بابا ؟؟ شدی مثل حاجی ؟؟ منتظری بابا ؟؟ که چی بشه ؟؟ که چی بگی بهم ؟؟ که من راه رو اشتباه میرم؟؟ من راهم اشتباه نیست فقط محیط رو اشتباه اومدمبابا راستش اون مقاله رو هنوز نخوندم و عقلم میگه نباید بخونم.بابا خیلی وقته به احترام شما دم نمیزنم به خدا که انصاف نیستجواب دارم برای سوالتون يک جواب کامل هم دارم فقط می دونم که وقت حرف زدن من نیست و اگر هم حرف بزنم ، حرفی نیست که شما صلاح بدونینخسته ام ، فقط همین ، خیلی خیلی
این سرگردانی، این بی تو بودن، این تنهایی، سخت است. امانمان را بریده است ولی امیدمان را نه.
 
روزها می‌گذرند و ما همینطور غرق می‌شویم، نه که امروز نجات پیدا کنیم و فردا باز غرق شویم، نه، هی غرق‌تر می‌شویم. انگار هرچه دست و پا می‌زنیم در جهت عکس حرکت می‌کنیم. به دنبال يک دستیم، یه دست راه‌گشا يک دست گره‌گشا يک دست نورانی.
 
آسمان با تمام وسعت بر ما تنگ شده و زمین انگار از دستمان خسته‌ است. نکند او هم دلش تنگ است؟ نکند او هم هرچه دست و پا می‌ز
تو اتاق خوابیده. سرماخوردگی رو بهونه کرده و تخت گرفنه خوابیده. صدای خرو پفش تا اینجا میاد.
من کجام؟ تو هال، رو مبل نشستم. جلوی تلویزیون خاموش، صدای موتور یخچال رو اعصابمه. یه کوه کار دارم برای انچام دادن. جنع کردن اسباب بازی ها از وسط هال، اتو، شستن ظرف ها، بستن ساک *ه*، تمیز کردن اشپزحونه، مرتب کردن حموم و .
خسته ام. کسی باور نميکنه که من هم ممکنه خسته بشم، من هم کم بیارم. *م* به خاطر سرماخوردگی چند روزه که در حال استراحته اما من. .
نمیدونم با چه
دلم دریا می خواهد دریای آبی  /  دلم کوه می خواهد کوه سنگی
دلم دشت می خواهد دشت پر ز لاله  /  دلم جنگل می خواهد جنگل سبز
دلم کویر می خواهد و شب کویر  /  شب بارش ستاره بر زمین
                 طبیعت زیبا می خواهد این دلم
خسته از آسمان غبار آلود شهرم  /  خسته از بوق و دود این ماشین ها
خسته از قفس های تنگ و تاريکم  /  در شهر نمی بینم جز شلوغی و دود و هیاهو
طبیعت دنج و زیبا می خواهم  /  آن شکوه بافرجام می خواهم
خسته ام از جفای این نامردمی ها  /  غروب دل انگیز
خسته‌ام از اینکه همه‌ی سؤال‌ها از من پرسیده میشه.
خسته‌ام از کابینت آشپزخونه که هر روز پر آب میشه و پولی نیست برای تعویضشون.
چون جراحی مامان احتمالا حدود پونزده بیست میلیون خرج داره
و دو تا کنتور آب قراره بیاریم، احتمالا حدود هشت تا ده میلیون
و مهندس تصادف کرده و شاید مقصر باشه و خسارت ماشین طرف مقابلم باید بدیم
و هدهد تا آخر ماه باید اسباب‌کشی کنه و خونه‌ش هنوز تکمیل نیست.
خسته‌ام از اینکه مامان همه‌ی لباس‌های نو و روشنم رو میندازن تو
خدایا به خیر بگذرون این درد های لحظه به لحظه ی تن رو . خدایا چند ماه فرسودگی، برای درد های نامعلوم، کافیه . خدایا . لطفا زندگی رو برگردون رو اون دوری که انقدر استرس بیماری نبود . خدایا من همینجوریشم از زندگی خسته ام، خسته ترم نکن.
 
اخرسر هم این شایعات  ww3 به ضرر ما تموم میشه با تصور که امريکا یی ها از ایرانیا براشون ایجاد شد 
پ.ن اونجوری که من از نظرات امريکایی ها متوجه شدم اکثرا فک ميکنند ما یه دولت تروریست داریم و توی تظاهرات ابان ماه تعداد زیادی افراد رو دولت کشته.  خودمم موندم و خسته شدم از بست توی اینستا با انگلیسی متوسطم نوشتم اینجور نبوده.  دیگه حوصله بحث کردن ندارمممم 
بااینکه خسته ام همین الان پست ترامپو دیدم و اعصابم خورده شده و میخوام بازم بنویسم ولی وقت
سلام 
بچه ها (دوستان بیانی ☺)دقت کردین وقتی یه پست سوال میپرسم ،اون پست لايک نداره :))
مث پست قبل :))
+لطفا اگه این  پست رو خوندید ،پست  قبل رو لايک نکنید 
++بعدا نوشت :گفتم لايک نکنید :/
+++بعدا نوشت :هر کاری دلتون می خواد انجام بدین ://
شدم #یاس، پر از بغض. و یا شاید حزن، ماتم، اندوه، حسرت، سوگ و یا هرچیزی که می‌شه اسمش رو گذاشت غم.باغ دلم رو هرس می‌کنم و حصارهای کوچيکش رو می‌شکنم، تا حصارهای بزرگتر دور خودم بکشم، تا سمیّتم به کسی سرایت نکنه. من سمّی شدم و باید قرنطینه بشم. به قول #اخوان_ثالث "يک روز که خوشحال‌تر بودم می‌آیم و می‌نویسم: این نیز بگذرد ."
مظاهر.نوشت ۱: کلیپ مربوط به کنسرت یاس در سیدنیِ استرالیاست، سال ۲۰۱۹.مظاهر.نوشت ۲: فقط ژست وایسادنش اونجایی که داره می‌خون
دنبال کننده خسته است، چون مخاطب خسته است و چون انسان ذاتا خسته است این اتفاق می‌افتد. هیچ چیزی مثل يک مخاطبِ خسته نمی‌تواند عضلاتِ ذهن من را منقبض کند و چوبی لای چرخِ نویسندگی‌ام بکند.
برای این که نکند متنِ بلند نخواند و نکند خسته شود و نکند قطع دنبال کردن بزند و نکند خسته‌تر شود، مجبورم زودتر سر و ته قضیه را هم بیاورم.
حالا اگر يک وبلاگِ ضدّ نظام بودم و يک جایی مثلِ آمد نیوز، روزی 100 تا پست هم می‌گذاشتم همه پایه بودند و می‌خواندند.
اگر داست
 
از اینکه آدمها فکر ميکنن من قوی و مستقلم متنفرم . من انقدر از نظر روحی داغون و متلاشی ام که گاهی چند دقیقه به یه نقطه خیره میشم و فکر ميکنم چطور میتونم به این نکبت پایان بدم بعد به خودم میام و فکر ميکنم من ترسوتر از این حرفام و بهتره بجای فکرای بیخود یه حرکتی برای زندگیم بکنم ، اما پنج دقیقه بعد دوباره مایوس میشم و دلم میخواد بزنم زیر گریه . حالا نمیفهمم چرا با این روحیه‌ی نابود ، همیشه درحال خندیدنم و همه فکر ميکنم من زندگی به هیچجام نیست . من
اون کلیپ های "میخوام تو حال خودم باشم" ملت توی توالت یادته؟ چقدر تحملش سخت و حال بهم زن و خسته کننده بود. ولی تموم شد. هیشکی هم الان یادش نمیاد. این روزها هم تموم میشه یه روزی هیچیش یادمون نمیاد. حالا هر چقدر هم سخت و حال بهم زن و خسته کننده باشه.
خسته‌ام، خسته خسته خسته خسته امروز يک کاری کردم که علی‌الظاهر مثل قدیم می‌شد حالم را خوب کند، اما نکرد. کار خوب هم بکنم پشیمانی در پی‌اش می‌آید. سر ذوق بیاورد، دید بدهد،‌ نه. در محفلی شعر خواندم و تشویق شدم ولی انگار دیگر منتظر تشویق هم نیستم، یعنی نه اینکه به خودم تلقین کنم که مصطفی خودت را نگیر و نباز و ذوق نکن نه، انگار مهم نبود اصلا، چیزی به من افزوده نشد، انگار هیچ چشمی را طلب نميکردم، انگار هیچ چشمی برای من نبود، مرا نمیشناخت، دیگ
با مرور زمان که سن بالا تر میره وقتی ادم خودش رو به آرزوهای نزديک تر میبینه دیگه احسا پیری نميکنه!
وقتی می بینه تلاشه ای بی نتیجه نبوده و راهی که انتخاب کرده در ست بوده بهش انگیزه می ده برای تلاش بیشتر و لذت بردن بیشتر از مسیر!
همیشه در زندگیم سعی کردم از تک تک کارهایی که دارم انجاممی دم لذت ببرم. اینکه بگم همیشه شاید واژه درستی نباشه زیرا خیلی وقت های بوده که خیلی خسته و درمانده شدم و از فرط بی حوصلگی به زمین و زمان فحش دادم!
اما چیزی که همیشه در
از ۸ صبح تا ۶ غروب ارزش داشت وقتمو بزارم که ثبت نام گنم؟ که چی بشه؟
حریر استوری گذاشته بود که وقتی ناامیدو خسته ای فکر ب چی ارومت ميکنه 
گفتم خواب
ب اینکه الان بخوابم و يک هفته شلکس کنم و ازون به بعد اماده ی غصه های جدید و عذاب جدید بشم.
زانوهام رو به شکستنه.
بیچاره مادر.
و پدری که نمیدونه چی بگه.
خواهری حمایت گر.
فامیلی فضول.
به گزارش همشهری آنلاین، عطاءالله مهاجرانی در توئیتی داخل خاصیت بوسیله ادعای حسین شریعتمداری در دستور کار دنیا آرا نوشت: حسین شریعتمداری در گفتگو با سیما گفته يکی از متفکران به دعوت مهاجرانی برای آموزش مسابقه ۸۸ بوسیله ایران آمد». آن متفکر هابرماس بود، سال ۱۳۸۲! بوسیله ایران آمد. سه گروه نقیض سفر هابرماس به ایران بودند، لابی صهیونیستی، سلطنت طلبان و مجاهدین ساختن. نمی دانستم شریعتمداری هم مخالف بوده است. » او در توئیتی دیگر نوشت: با آقا
به گزارش همشهری آنلاین، عطاءالله مهاجرانی در توئیتی داخل خاصیت بوسیله ادعای حسین شریعتمداری در دستور کار دنیا آرا نوشت: حسین شریعتمداری در گفتگو با سیما گفته يکی از متفکران به دعوت مهاجرانی برای آموزش مسابقه ۸۸ بوسیله ایران آمد». آن متفکر هابرماس بود، سال ۱۳۸۲! بوسیله ایران آمد. سه گروه نقیض سفر هابرماس به ایران بودند، لابی صهیونیستی، سلطنت طلبان و مجاهدین ساختن. نمی دانستم شریعتمداری هم مخالف بوده است. » او در توئیتی دیگر نوشت: با آقا
چشم‌هایم را باز می‌کنم. احساس خفگی دارم. خبرها را چک می‌کنم. مطالبی که از قبل ذخیره کرده بودم را برای برادر و پدرم می‌فرستم. شاید کمی نظرشان درباره‌ی این حکومت عوض شود. احمقانه است! هنوز امید دارم به تغییر آدم‌ها! آهنگ آهای خبردار» همایون شجریان را پخش می‌کنم. حتی دلم اجرای جدید هری استای را نمی‌خواهد. با این حال برای بار نمی‌دانم چندم تماشا می‌کنم. دم پنجره می‌ایستم. هوا سرد است. بعد از دو هفته بالاخره خورشید در آسمان می‌درخشد. می‌خ
دیگه اینجا نمینویسم کسی دوست داشت میتونه تو اینستاگرام یا کانال تلگرام دنبالم کنه

آیدی اینستا:

masoudyahyaei71@

کانال تلگرام:

besoyeroshd@
فقط در صورت دنبال کردن خوشحال میشم بدونم با کدوم بزرگوار در ارتباطم
بعدانوشت:به پیشنهاد خانم سوته دلان کانال به پبام رسان ایتا منتقل شد
پاشید گمشید بیاید نوشت:خب از این پی نوشت مشخصه که باید گمشید بیاید کانال ایتا الان کلا خودمم و دو نفر دیگه
می آید و مرا به یاد خیالاتم می اندازد .به یاد چیزهایی که تنها در رویا مزه شان را چشیده ام . من بین موج های گاه و بیگاه این دریا سرگردانم.مرا خسته کرده ای. بارها به خودم گفته ام که نگویم خسته ام. که خستگی خیانت است .ولی تو مرا خسته کرده ای .من دست و پاهایام را زده ام، اصرارهایم را کرده ام .منصفانه نیست که تازیانه ای شوی بر پيکر زخمی و نیمه جانم. من برای ناامیدی ام تلاش ميکنم . من برای لحظه ی ناامید شدنم جنگیده ام. و تو در لحظه ای همه اش را دود ميکنی.من ن
اعتراض حق مردم است. نه از از آن جنسی که مسئولان می گویند. می گویند و هیچ قدمی در جهت آن بر نمی دارند که هیچ، جلوی آن را هم به هر فوت و فنی می گیرند. اعتراض حق مردم است. چون هم به نفع مردم است هم به نفع مسئولان، هم به نفع نظام. اما درد دیشبم يک چیز بود. مثل روز برایم روشن بود آنها که آمده بودند برای اعتراض، اگر این هواپیما را آمريکا ساقط کرده بود، به میدان نمی آمدند. اگر می آمدند خیلی متمدنانه. فقط شمعی بود، چند جمله تسلیت با يک فونت خوش تراش لاتین، و
تا عصر که رو هوا بودم
کمی دیراک خوندم و کیف کردم. ولی کم بود. و استرس این هست که تموم نشه.
رفتم ورزش کردم.
اومدم يکم ازمایشگاه خوندم. نمیدونم 
دو سه رویم عملا برای آز میره و خیلی عقیم
خیلی زیاد
وای بر من که بازم شب امتحانی شدم.
تا پنج شنبه باید این دو تا امتحان رو بدم، گزارش هاشون رو بنویسم 
کوانتوم و گروه و هسته‌ای بخونم. و خسته م، خسته.
 
 
روباهِ خسته کنار دریا ایستاد.و به ماهی کوچکی زل زد که می خواست ببلعدش.ماهی کوچک متولد ماهِ دلتنگی بود. سیصد و شصت و پنج بغض در سینه داشت.می خواست از دریا بپرد بیرون.می خواست برود توی چنگال روباهِ خسته اش!باله هایش زخمی بود،چشم هایش کم سو بود،زورش به امواج دریا نمی رسید.روباهِ خسته زل زد به ماهی کوچک تا شاید برگردد.ماهی توی عمق دریا بلعیده شد.روباه، ماهی را نه بخشید.نه توانست فراموشش کند.روباهِ خسته آب دهانش را قورت داد. مثل قلوه سنگی گل
آه خدای من!
از اینهمه نخبه بودن خسته شدم!
تا کی من بفهمم و اطرافیانم نفهمند؟
 
شاید شما هم جزو آدمهایی باشید که چنین نگرشی به دنیای اطراف خود دارند! تبريک میگویم! شما يک خود نخبه پندار هستید که برای احراز نخبگی خود باید به نزديک ترین مرکز احراز نخبگی در محدوده محل ستتان مراجعه بفرمایید.
 به نام اوی من و تو
✔ بگذار تو را آرزو کنم.
گفت: آرزو کن، گفتم: تو ؛ گفت: آرزوهای بزررررگتر، گفتم: تو .گفت: تاکِی؟!! گفتم: تا روییدن گلهای رستاخیز!گفت: اما تا آنروز خیییییلی راه مانده،  خسته خواهی شد.گفتم: عاشقی که خسته شود، عاشق نیست. عاشقی که حرف از "نشدن" بزند، به ساحت عشق خیانت کرده است.
ادامه مطلب
باران میبارید؟؟
چه فرقی داشت؟! در دل من که میبارید.
هوا گرفته بود؟؟
چه فرقی داشت؟ دل من که گرفته بود.
خسته بودم
از بس برق ها می آمد
و میرفت
از اینکه وسط راه بودم
به شیرینی پایان نگاه ميکردم
به تلخی شروع
خسته بودم
دو دل
تنها
در جنون همیشگی ام
سوالی پرسیدم
جوابش را نگفتی
اما فهمیدم
 
خون من چه آبی بود :)
 
آقای ربات.
خسته شده ام مامان جان. خسته نه از داشتن تو و نه حتی از شب بیداری ها و عصبی شدن های آقای پدر بیچاره ات. مامان جان! من فقط کمی خسته شده ام. همین. بی هیچ کم و کاست. البته نه این که برخی از رفتار اطرافیان اذیتم نکند نه، بعضی چیزها را می بینم اذیت می شوم ولی نه آن قدری که بخواهم آن ها را اینجا بنویسم. خستگی من مامان جان، فقط و فقط جسمی است. فکر کردن به پایان نامه خستگی ام را بیشتر هم می کند. می دانی چیست؟ در تمام زندگی سعی کردم خرج بر گردن آقای پدرم نگذارم
خسته ام ?. نه هر‌چه فکرش را ميکنم من خسته نیستم .چون کاری انجام نداده ام که به خاطرش خسته شده باشم .احساس تنهایی ميکنم?.نه ، احساس تنهایی هم نميکنم. بی حوصله ام ?.نه ،ینی شاید. حوصله ی درگیری با چیز هایی که دوست ندارم را ندارم .دلتنگم?.اره، من دلم برای خیلی چیز ها تنگ شده .حتی برای چیزهایی که در زندگی ام هرگز نبودند. دلتنگی دلیل خوبی برای بی حوصله بودنه?.من نمیدونم . و فکرم نميکنم اینطوری باشه دلم خیلی چیزا میخواد ولی هیچکدومو ندارم . ینی هس
خیلی حرف‌ها را در وبلاگ نمی‌شود نوشت: یا به دلیل اینکه برخی احساسات و صحبت‌ها در قالب متن نمی‌گنجد؛ و یا اینکه قوانین اینترنتی در ایران، دست‌وپای وبلاگ‌نویس را می‌بندد.
در عین حال حالم به‌هم می‌خورد از مطلبی که چیزی به مخاطبم اضافه نکند یا حداقل او را به تفکر دعوت ننماید.
و نمی‌دانم بسیاری اوقات، این دو را چگونه باید باهم جمع کنم؟
+ غصه دارم دیشب احساس خفگی ميکردم. کاش همون یه ذره هم حس امید وجود نداشت . يک "برای همیشه "کم داشت تا اخرین مردن. ادم توی برزخ چيکار کنه؟
+"به ظاهر شاید هیچ چیزش نشده بود.اما  در باطن چرا .در باطن چلانده شده بود . چلانده میشد. يک حس گنگ و ناپیدا ، يک گره قدیمی در روح، پرتوی از ان حس کهنه ازارش میداد."
+ همینطور دارم چلانده میشم بی طاقت شدم . شاید دلم شکسته و خودم نمیفهمم.
+" خسته ام ، این دست ها خسته اند و چرا اینقدر خسته اند؟ دقیق میشوم . دقیق و متمرک
هی سناریو‌  میچینم که چه کاری !کدوم انتقام دلمو خنک می‌کنه ،جیگرمو.هیچی انگار.خدایا میشه يک بار هم که شده به خاطر جشن و پايکوبی و از خوشحالی بریزیم تو خیابونا.
بیا و بزرگی کن همین روزا تشکیل حکومت مهدوی رو جشن بگیریم.خسته ایم.خسته ی تمام کارایی که نکردیم.
برادرم چهارشاخه گل رُز را از حیاط اداره اش چیده و دم ظهر کسل کننده ی پاییزی برایم آورده.بی رمقم،بی انگیزه،خسته و عصبی از این درس خواندن های بی تمرکز اما هر از چند دقیقه يکبار چشمم به این حجم صورتی روی میزم می اُفته و به خودم نهیب میزنم بخاطر دست های خسته ای که ساعت دوی بعدازظهر سرد و کسل کننده ی این روز پاییزی بی برف بارون این ها را برات چیده زنده باش.و با قدرت بیشتری نفس میفرستم تو ریه هام.
خسته ی عزیز،بعید می دانم اینجا را بخوانی،به تو زنگ زدم و عجیب ترین قسمتش این بود که گویا بلاک شده ام:)بی آنکه بدانم چرا،عجیب تر این است که پیام دو ماه پیش من را هنوز سین نکرده ای:)مهم نیست که در کانال شخصیت فعالی و جوابم را ندادی،بهرحال
 
تولدت مبارک،با آرزوی بهترین ها
هوا تاريک بود و من بعد از ساعت تأخیر رسیدم خوابگاه. رانندهٔ ترمینال، ماشین را نگه‌ داشت تا مدارکم را به نگهبانی نشان دهم. بلیط و کارت دانشجویی به‌دست وارد اتاقک نگهبانی شدم و سلام کردم. آقای نگهبان جوابم را داد و کارت دانشجویی‌ام را خواست و بعد در يک دفتر شروع به نوشتن اطلاعاتم کرد. اسم و فامیل را نوشت و رفت سراغ رشته. خودکار آبی‌اش را که روی کاغذ کشید، نتیجه‌اش این بود: ادبیات فارسی! لبخند زدم و با تاکید گفتم: زبان و ادبیات فارسی» سرش را با
میدونی گاهی انگار هیچی نمیدونی گاهی خسته تر از اونی هستی که چیزی بدونی
و گاهی اونقدر نسبت به همه بی حس میشی که بازم نمیدونی داری چيکار ميکنی!
خب خودمم خیلی نمیفهمم دارم چی میگم
خسته ام     نه! نیستم خسته نیستم فقط هنگم
راستش زیادی درگیرش شدم وحشتناک بهش اعتیاد پیاده کردم
اینکه 7 صبح تا 8 شب مدرسه ام و 13 ساعت نمیتونم صداشو بشنوم روانی میشم 
به قول مامامنم سال اخری داری گند میزینی
ولی به نظرم وابستگی خیلی هم بد نیست الان که نسبت به همه چی بی حسم ی
نشسته‌ام کنار شومینه. صدای چک چک سوختن چوب‌ها می‌آید و خاطرات گذشته. عمیق نفس می‌کشم. عطر آتش و هیزم‌های جان‌سوخته می‌آید، عطر نمناک پنجره‌های باران خورده، عطر کلبهٔ گرمی که سرشار است از خاطرات گذشته و انتظار آمدنت. دراز می‌کشم، توی خودم مچاله می‌شوم، توی خودم می‌میرم. چندروز شده؟ نه، چندروز نه! چندماه شده؟ نُه‌ماه! نُه‌ماه است که ندیدمت، نُه‌ماه است که چشم‌هایم به‌دنبال عقربه‌های ساعت دویده‌، نُه‌ماه است که تار و پود پیرهنم دل
‏آخ یه روز بیاد که اجازه ی استفاده اش رو رسما داشته باشم، نه هر از گاهی یواشکی صدای قلب خودمو گوش بدم.یه روز که سوادم انقدری باشه که فقط صدای دوپ دوپ نشنوم. من خسته ام از زندگی پشت کتابها. خسته از شبه علم ها. بالین عزیز، زودتر .!
 
محسن چاوشی صید جگر خسته
دانلود آهنگ جدید محسن چاوشی به نام صید جگر خسته
Mohsen Chavoshi - Seid Jegar Khasteh
ترانه : مولانا ؛ موزيک : محسن چاوشی ؛ تنظیم : شهاب اکبری
+ متن ترانه صید جگر خسته از محسن چاوشی
يک لحظه و يک ساعت دست از تو نمیدارم / زیرا که تویی کارم زیرا که تویی بارم
از قند تو مینوشم با پند تو ميکوشم / من صید جگر خسته تو شیر جگرخوارم
 

ادامه مطلب
حقیقتا این چیزی نبود که از دانشگاه انتظار داشتم! عاشقش هم نشدم! درحاليکه فکر ميکردم میشم! حالا دلیلشم تعاریف بقیه بود ولی من اینقدر خسته شدم شاید و استرس داشتم که شاید! شاید! نمیشد لذت برد و خوشحال بود! بهرحال باری، بقیه دوباره اصرار کردن که بابا حالا روز اولت بوده و خسته شدی و فلان و بهمان! حالا خدا داند! 
بهرحال، بنده صبوری اراده کردم تا ببینم چه خبره و بعد چیزامو بخرم. ترم يکیا همه مشکی پوش، و با کوله بودن. چیزی که تصورش میرفت! یعنی موقع ناهار
اعداد حقیقی کامل ترین مجموعه از اعداد است که در دوره متوسطه با آن آشنا می شوید. اعداد حقیقی شامل اعداد گویا و اعداد گنگ می شود. 
هر عدد یا عبارتی که بتوان آن را به صورت کسری نوشت که صورت و مخرج آن عددی صحیح باشد و مخرج کسر صفر نشود يک عدد گویا را مشخص می کند.
دقت کنید که در اینجا گفتیم هر عدد یا عبارتی که بتوان آن را به فرم مشخصی نوشت. این یعنی گاهی به ظاهر عدد یا عبارت داده شده گویا نیست. اما با کمی تغییر به گویا بودن آن می رسیم.
ادامه مطلب
- بگو دیگه
+ نچ، نمیشه
- چرا خب؟ 
+ چون یه آروزی غیرممکنه
- مگه چی آرزو کردی؟
+ #کتاب.
+ کتاب خریدن آرزوی محال  نشه یه وقت :"(
پی نوشت:
درباب افزایش قیمت کتاب شهر استخوان ها از انتشارات جنگل با قیمت 80.000 تومن
پی نوشت دوم:
من نه جلدش رو خریده بودم 90.000 تومن :) توی آذرماه شایدم اوایل دی
حالا تجدید چاپ شده با این قیمت نجومی
دریافت
چقدر خسته مممممینی این ترم دیگه راستی راستی دارم له میشم!:-(  توجه کردین چقدر هر ترم برای من دانشگاه و آدماش بدتر و تحمل شون سخت تر میشه؟! خیلی داره بد میگذره احساس ميکنم! به معنای واقعی هیچ لذت و خوشی از دوره دانشجویی م ندارم! همه چیز خیلی سطحی و گذرا. و زوووود گذر ه.:-(  ولی این سختی هاش اصن تمومی نداره انگارهر روز و هر ترم سخت تر!
داشتیم از بیمارستان بر میگشتیم ، تو مسیر ی نفر ی آدرس پرسید ازمون ، من سریع گفتم نمیدونم! نوشین و هدی وایسادن اد
من خیلی وقت نیست که رسیدم خونه. اصلا رسیدما اروم گرفتم اینقدر که توی اتوبوس استرس داشتم خیلی بد بود. بیخیال مهم نیست. خیلی خسته ام اما نمیخوام فعلا بخوابم میخوام کار کنم. احتمالا تا یازده صبحم زود بیدارشم که نباید تو کار کردنم وقفه بیفته. امروز انرژی خیلی زیادی از دست دادم واقعا نشستن توی اون اتوبوس کذایی انرژیمو گرفت. دوست ندارم دیگه بیام و برم :((( دوست دارم ساکن باشم هر جا شد اصلا. همین خسته ام. حوصله ی نوشتنم نمیاد :) :دی 
 
تا من اینو سند کنم س
یه خورده خسته شدم. شاید بگی چه زود. از کار کردن خسته نشدما. از این که اینقدر کندمو دیر اتفاقهای خوب نمیفته برام خسته شدم. این که نا معلوم همه چی برام. شایدم تقصیر خودمه. نباید منتظر اتفاق خوبی باشم برای خودم. یه خورده عجله دارم واسه افتادن اتفاقی که ثمره ی کار کردنمه. انگار توقع دارم زبان فول باشم. دانشگامو قبول بشم. کتابامو خونده باشم در حالی که خیچ کدوم حالا حالاها زمانش نیست. شاید باید فقط به امشبم فکر کنم که ببینم انجامشون میدم یا نه. ادم که ه
خب امروز عجب باااارونی بود :) کلاس دومم تشکیل نشد و با شیوا رفتیم کافه . من اسپرسو و کيک خوردم و کللللللی انرژی گرفتم. کلاس شبیه سازی هم که هی بهمون مشق شب میده کلی پروژه و اینا، ولی اوکی ميکنمش.
دیگه چیییی؟ اهان امروز خسته خسته بودم و کار نکردم اما فردا حتما همشونو انجام خواهم داد. کتابم انا کارنینا هم که در خال خونندشم. کار پیج تولید محتوامم خوب پیش میره. دیگه همینا.
شکر خدای را از حال خوب و سر شلوغی خوب :)
امتحانا وحشتناک سنگین شدن 
یه مغز خسته یه روح خسته تر صبح به زور از تخت پایین میارم کتاب و جزوه ها رو باز ميکنم جلوش میگم فکرنکن فقط درس بخون!!
به هیچ چرایی دنیا فکر نمی کنم خودمو غرق ميکنم میون اون همه عضله و رگ عروق و اعصاب
به اخرین روزهای امتحانم نزديک میشم کلی مبحث دارم که هنوز نبستم امروز میشه گفت طلایی ترین روز من هست برای تموم کردن مباحث 
ولی
دیشب یه خواب  دیدم، خواب تو. 
حداقل تو خوابم ادم خوبه قصه باش!! 
یه خواب میتونه کل روزت رو به افت
کم کم داریم به آخر بازی نزديک میشیم و من خسته ام خسته تر از همیشه به اهدافی که میخواستم به این ترم برسم نرسیدم ولی راضیم جون تلاشمو کردم و الان خستم فکر ميکنید خستگی چند ماهه با یه روز استراحت از بین میره؟
راضیم ولی یه چیزی درونم میگه خسته نباش ما مجبوریم زندگی کنیم، مجبوریم هر روز بجنگیم، دست خودمون نیست باید برای بقامون بجنگیم وگرنه نابودی در انتظارمونه. باید یه گزارش بنویسم ولی اصلا حوصلشو ندارم. تصمیم گرفتم حوزه کاریمو عوض کنم. میخوام بر
من آوار نتهای ولگرد خیالی هستم
که کودکانه
نگاهت را آواز میخواند
مرا گوش کن
به اندازه
افتادن يک برگ
از شاخسار نگاهت.
کاش آسمان خیالت
همه خیالم بود
تا حیاطش را جارو کنم
از هر چیز و خودم
انتظارم
کپک زده
اشکهایم خسته است
 
 
شعر از من نیست
پی نوشت:
کاش کسی من از خودم نجات میداد
که انقدر فکر نمی کردم
کاش هیچی و هیچکس برام مهم نبود
با دلی که نمیدونم برای چندمین بار هری ریخته و هنوز آدم نشده
دلم میخواد بشینم با این آهنگی که بچه ها گذاشتن و صداش از حیاط میاد که باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی. گریه کنمولی فعلا بباید غلاف کنم و واسه میان ترم باکتری و پرسش انگل و قارچ و باکتری عملی و ارائه زبان این هفته م بخونم
 
میدونین چه سخته در حالی که تمام عضلاتت سست شده و تمام بدنت واسه روحت سنگینی می کنه مجبور باشی ** خنده بزنی و با هم اتاقی عوضیت خاله ی تی ام بکس رو گوش کنی؟
 
که ن
خوب امشبم عروسی علی رو گرفتیم و تمام شد و رفت . حالا علی هم قاطی مرغ ها شد:) منظورم از مرغ یعنی متاهل شدنه  . امشب فک کنم جزء بهترین و خاطره انگیز ترین شب زندگیش میشه با اینکه 20 سالش اینا بود ولی جا داره به خاطره این تلاش ها رسیدن به عشقش براتون چند خط بنویسم . 
علی از 15 سالگی با همسرش آشنا شده اون دوران فک کنم تو همون فاز لاو اینا بودن ولی جدی بودن . وقتی میگم جدی یعنی سرش  شده بود دعوا هم ميکرد . علی جزو کسایی بود که از نظر من تونست رابطه شو با چنگ
متن آهنگ مهستی به نام شمع لرزان :
یا رب آیا تا کدامین لحظه باید سوختتا به کی چون شمع لرزان شعله ها افروختاین پل بشکسته کی آخر می ریزددر دل بی باورم باور می ریزدکهنه شد تقویم عمر سر به سر پوچمخسته از تکرار تلخ و خسته از پوچماین پل بشکسته کی آخر می ریزددر دل بی باورم باور می ریزدیا رباگر از گفتن ببندم لب، نه خاموشم یا ربیا ربکه من آن آتش فشان سینه در جوشم یا رببه من بگو در روز جزا که بشکند این فاصله هاچه پاسخی داری تو مرا
یا رباز آن چه آوردی به سرم
متن اهنگ شهاب مظفری به نام زیبای چشم سفید
جونم به لب رسید تا عاشقم شدیتا بی قرار و مجنون و شیدا مثل خودم شدیحالا که وقتشه پاتو عقب نکشتصویر عشقو خاموشو تنها رو پوست شب نکشبی قراری نکن دلم گریه زاری نکن دلمقایق گم شدم ببین تا کمر غرق تو گلماستخونم شکسته شد در زدم هر جا بسته شدوقتی افسرده تر شدم عشقمم دیگه خسته شدوابسته تر شدم اون خسته تر شدوبا خنده میگفت ای بابا ول کن حرفای بیخودوبغض منو ندید اشک منو ندیدتا زندگیمون اومد شروع شه اون به تهش رسی
سلام
 
غدیر نوشت (با تاخیر!)
عید غدیر همیشه خاصه. هر سال خاص تر از پارسال.
اصن یه جوریه که نمیشه وصفش کرد. نمیشه دربارش حرف زد حتی!
فقط میشه یه گوشه نشست و تصور کرد ماجراهای اون روز رو و غرق لذت شد.
 
شاد باشید به حق امیرالمومنین علیه السلام.
 
 
عیدی نوشت
يکی از بهترین عیدی هایی که تو عمرم گرفتم رو امسال استادم یا بعبارتی بهترین دوستم با 40 سال اختلاف سن لطف کردن. تابلویی که خودشون سالها پیش نوشتن و سالها بالای سرشون نصب بود تو دفترشون و من از حدود
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب