نتایج پست ها برای عبارت :

ریختم تو لیوان خوردم انقدر برام چسبید که

اینجا گفتم یه چیزایی،
یه مورد دیگه از اون حالتا امروز برام تداعی شد:
یادمه اون موقعا، مرداد و شهریور حدودا، حدود ۵ و نیم، ۶ صبح، وقتی همه خواب بودن، کم انرژی و خسته و نگران، اما امیدوار، صبحونمو می‌خوردم، لپتابو روشن می‌کردم، تا مدتی که منتظر روشن شدنش بودم یه آب یخی درست می‌کردم و یه ليوان ازش می‌خوردم و یه ليوان می‌ريختم و همراه خودم می‌آوردم می‌شستم پای لپتاب. داشتم یه بازی می‌نوشتم و همزمان کولر هم روشن بود و آب یخ بود و سردم بود و یه
هی می‌نویسم هی پاک می‌کنم. هی می‌نویسم هی منتشر نمی‌کنم. 
یه عالمه سیاهی تو مغزم منفجر شده.
کاش منم مثل گوسفندهای دور و برم به گوسفند بودنم پی نمی‌بردم هیچ وقت. سرمو مینداختم پایین  انقدر یونجه می‌خوردم که در ثانیه می‌توپیدم یا انقدر از گشنگی مععع مععع می‌کردم که جونم دربیاد. 
 
سلام
امشب انقدر ذرت مکزیکی خوردم که الان فکر کنم تو بدنم کلا ذرت مکزیکی جمع شده
من عاشق ذرت مکزیکی هستم.
قبلا با کنسرو ذرت,ذرت مکزیکی درست می کردیم ولی الان که وقت ذرته و فراوونه قشنگ می تونیم چند باز ذرت مکزیکی درست کنیم و هر وعده غذایی کنار غذا ذرت بخوریم
چند وقت پیش با خانواده دور هم جمع شده بودیم الویه درست کرده بودن توش ذرت ریخته بودن از همین ذرت های تازه ، منم که انقدر ذرت خوردم تا حالا به خاله م گفتم این ذرتش چقدر شیرینه فرق می کنه خاله م
قصه از این قرار که من به دعوت یکی از دوستان به چالش زندگی بودن قند دعوت شدم. 
همچین شوخی شوخی الان نزدیک ده ماهه که قند نخوردم
با نبود قند مشکلی ندارم اما واقعا برام سخته که شکلات نخورم 
یک جا شکلاتی کوچیک تو شرکت هست روی میز که من هر روز بی اختیار چشمم میره سمتش و با خودم میگم چه سخته زندگی بی شماها 
حالا نه فکر کنید شکلات خیلی خاصی هم هست نه اتفاقا خیلی هم معمولیه 
اما نمیدونید که چقدر سخته 
نا گفته نمونه که چند باری از زیر چالش در رفتم . مثل
سرما خوردم. دیشب از توی اتاق اومدم تو هال خوابیدم، چسبيده به بخاری. از بس گرمم شده بود، کابوس تشنگی می‌دیدم. تو خواب می‌گفتم یک ليوان آب، یک ليوان آب! که از خواب پریدم و بیدار شدم. سر جام نشسته بودم که دیدم مهندس یه ليوان آب برام آورده :)) واقعا تشنه‌م بود، اما آبش سرد بود و منم گلودرد. فقط چون نخوره تو ذوق مهندس چهار پنج قلپ ازش خوردم. [مهندس تصادف کرده و با عصا راه میره!]
الان عسل اومده خونه‌ی ما، اونم سرما خورده. میگه دیشب تو خواب هی می‌گفتم آب
۱. برا مامان جون ماسک پیل آف زدم [هی میگف چروکامو اگه صاف میکنه بخر برام بزنم هی:دی] آبرسان و کرم دور چش زدم احساس خوشگلی میکرد کلی حسش بهتر بود [خانوما تو هر سنی ام که باشن از به خودشون رسیدن جوون میشن]
۲. انقدر خوابیدم که کل خستگیام ریخت بیرون برا خودم بودم
۳. اپلیکیشن drops زبان سوئدی ريختم [پولیه ولی روزی پنج دقیقه رایگانه کمه ولی خوبیش اینه حتما هرروز ادم انجام میده]
یا نور لیس کمثله نور
 
"مومن باید شادی ش توی چهره ش و غمش توی دلش باشه"این جمله ( که نقل به مضمونه و فکر میکنم از امیرالمؤمنین ع) چند وقتیه خیلی توی ذهنم چرخ میخوره و بهش فکر میکنم. دور و اطرافمو که نگاه میکنم یکی دو نفر رو میشناسم که خیلی خوب بلدنش؛ جدای از اینکه به نظرم خیلی سخت میاد، به فکرم رسید پس اونطوری مومن چقدددر تنها میمونه، چقدر درداش سنگین میشه رو دلش، حتی شاید انقدر که بره و با چاه درد و دل کنه.اما بعد،  بعد چند وقت دوباره خوردم به یه
سلام
امروز هم طبق برنامه پیش رفتم.
به کارهام رسیدم.
مطالعه کردم. 
پیاده روی رفتم.
یه هدیه برای خودم خریدم.
غذای خوب خوردم.
چای و میوه خوردم.
ظاهرا همه چی عالیه.
ولی یه دفعه دوباره دلم گرفت. این بار یاد پدرم افتادم.
هیچکس نمیتونه برای یه دختر جای پدرش را پر کنه. هیچکس.
همیشه فکر میکنم اگه پدرم بود زندگی من الان چجوری بود؟
اگه پدرم بود همیشه مواظبم بود، هوامو داشت.
اگه پدرم بود من انقدر ترسو نبودم، اضطراب جدایی نداشتم.
اگه پدرم بود کسی جرات نداشت اذ
دقیقا یک سال گذشت از اخرین مطلبی که گذاشتم
تو این یک سال حتی یادم نمیومد وبلاگی به این اسم دارم
مطالبشو که خوندم برام عجیب اومدم. من که زندگیم خیلی ساده بود، چرا انقدر افسرده بودم؟ من که زندگیم خوب بود چرا انقدر حالم بد بود؟
زندگی همینه. یه اتفاق ساده‌ی بد میتونه کاری کنه باور کنیم که بدبختیم، که کوهی از مشکلات رو سرمونه و داره خوردمون میکنه درحالی که این کوه عادی نیست، کوهه یخه، هنوز مشکلات اصلی توراهه
انقدر زندگی رو برای خودت سخت نگیر، از
وقتی همه مریض میشن و من نمیشم اوضاع به نظرم طبیعیه. ولی وقتی همه مریض میشن و منم میشم از خودم ناامید میشم. آخه مگه هر کار بدی بقیه کردن منم باید بکنم؟ آدمم اینقد ضعیف؟
الان همه سرما خوردیم، کل شهر جمیعا! مال من محدود به گلودرده. دیشب شربت آبلیموعسل خوردم و آب‌نمک غرغره کردم، یه اپسیلون بهتر شد. امروز رفتم درمانگاه و تمام مدت حرف زدم. بعضی‌هام واقعا از آدم انرژی می‌گیرن، به یک بار و دو بار و سه بار توضیح متوجه نمیشن. یکی که امروز منو به استیصال
●با دیدن آدمایی که چشماشون برق می‌زنه گریه‌م می‌گیره چون من روزی جزء همین آدما بودماحساس می‌کنم درست از وحم مراقبت نکردم و باید بابت این مراقبت نکردن جواب پس بدم.هنوز چیزایی هست که منو به آدما وصل می‌کنه و این از بزرگ‌ترین دارایی‌هامه حتی اگه بلد نباشم از رابطه‌هام مراقبت کنم.
اما خی‌لی وقت بود انقدر مستقیم تو چشمای آدما نگاه نکرده بودم و برق چشماشون توی چشمام منعکس نشده بود.همه‌ی این چند وقت چشمامو بستم در و دیوار رو نگاه کردم که ت
دو هفته پیش، احساس می‌کردم انقدر در این دنیا کار مهمی دارم که هر روز صبح، یک ليوان لیمو عسل می‌خوردم که یک وقت سرماخوردگی های اول پاییزی زمین گیرم نکنند. با آنکه از مزه ی لیموعسل متنفرم. شب به شب برنامه‌های فردایم را مرتب در دفترچه ام می‌نوشتم و فردا، یکی یکی مربع های خالی جلوی برنامه ام را پر می‌کردم. سعی می‌کردم یک وعده نماز را در مسجد باشم، حتی اگر به جماعت نرسم. پیاده روی روزانه می‌کردم، حجم معینی آب می‌خوردم، میوه و کلم بروکلی را هم ت
امروز بدترین روزی بود که طی چندماه اخیر تجربه اش کردم.نتیجه ی آزمونی که شک نداشتم خوب پیش میره نهایتا شد بدترین آزمونی که تابحال دادم.شب قبل میگفتم من هیچ چشم به نتیجه ی آزمون ندارم و ذره ای برام مهم نیست و مهم اینه که نکته ی جدید یاد بگیرم اما امروز از فرط اضطراب میلرزیدم.چند دقیقه دراز کشیدم و کابوس ها و طپش قلب ها دوباره شروع شدن.
جزوه ی اورولوژی رو بستم و گفتم خب این از دور اولش،هرچه بود تمام شد و شکستی که خوردم بمونه لای همین کتاب و داخل
دارم ارزشیابی کیفی بچه‌های دومم رو وارد میکنم
فک کن فسقلیا باید برای درس هدیه بهشون نمره بدیم. همه رو دارم بهشون خیلی خوب میدم.
دونه دونه اسماشون رو تو سایت که می‌زنم دلم براشون ضعف میره 
واقعیت اینه که برام عجیبه. اخه دومیا خیلیی برام چالش برانگیزن ولی خب الان میبینم که چقدر دوسشون دارم
از باران که واقعا دوستم داره و از وقتی میرم سر کلاسشون از کنارم ت نمیخوره تا پریماه که به زور جواب سلام میده و زیر زیرکی از پایین چشماش فقط نگاهم میک
من هم مثل هر آدم دیگه ای به زندگی ادامه میدم .
آنا گاوالدا یه جمله ای داشت تو کتابش "هیچ چیز از زندگی قوی تر نیست".
دیشب کشیک بودم و سه تا مرگ داشتیم.
یه نوزاد.
یه پسر ۱۴ ساله فلج مغزی.
یه پیرمرد ۷۰ ساله. 
سر احیای آخر، همون پیرمرد، از بوی وحشتناکی که از مرحوم متساعد میشد عق میزدم ولی هم چنان ماساژ میدادم که یکی از خدمه رفت برام ماسک آورد و برام خودش بست. 
با یکی از پسرها کشیک بودم ، من اورژانس رو میچرخوندم و اون بخش ها رو .
حالا اون وسط مریض
امشب به همکار سابقم گفتم اگر سرکار نرم.
گفت دنیات رو بزرگ کن. این نشد بعدی
بعدش خندید گفت تو همیشه همه چی رو منحصر به فرد و بی تکرار می بینی. این نگاه رو به آدمها هم نداشته باش. هیچی در جهان منحصر به فرد نیست اونجوری که دختربچه احساساتی درون تو می بینه. 
از اینکه انقدر خوب من رو میشناخت یکه خوردم.
تو برام مثل بوسه اخرمادر رو پیشونی پسر سربازشی،تو برام مثل اخرین بادوم تلخ بین بادوم های شیرینی،تو برام مثل سرکوفت های گاه و بیگاه پدری،تو برام درست مثل چشم های دریده شکارچی رو سرخی خون آهو نگون بخت تلخی،حسرت نبودنت درست مثل حسرت پاک کردن جواب سوال درست تو امتحانه مهم اخرساله،تو برام مثل اون کفش قشنگ ته جا کفشی که هر بار بعد پوشیدنش پاهام تاول میزنه دردناکی،تو برام مثل عدالت،حقیقت تلخی،مثل قهوه تلخی که نمیارزه به کلاسش،مثل قهوه قاجار تلخ
《.فکر می‌کردم تا چند ماه دیگه کارا و حرفاش برام تکراری بشه ولی نشد اون هر بار چیز تازه‌ای برای ارائه داره.》حرف قشنگی نیست؟ یا حتی این روحیه روحیه‌ی جالبی نیست ؟ این بزرگ‌ترین ترس من از هر نوع رابطه‌ایه، ترس از معمولی شدن و تکراری شدن و وقتی این ترسم بزرگ‌تر می‌شه که از اول چیزی برام معمولی به‌نظر میاد وقتی چیزی برای من معمولی شروع بشه دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم شوری رو توش به وجود بیارم.
این چند روز زیاد به پارسال فکر می‌کنم به همه‌ی تصو
وقتی بعد از سه سال منو با اسمم صدا زدی انگار واسه اولین بار شده باشم یکتا، یکتای تو . خودم رو از بیرون می‌دیدم که لُپ‌هام گل انداخته و چشم‌هام برق میزنه و یه شوقی دویده تو وجودم که آروم و قرار رو ازم گرفته. همیشه ادعا داشتم بلد واژه هام ولی تو با نگاهت با کلماتت با مدل دوست داشتنت، یه جوری منو زیر و زبر میکنی که لال ترین میشم. اصلا تو که باشی، یادت که باشه، خیالت که جا خوش کنه من هول‌ترین و دست و پا چلفتی‌ترین معشوقه عالم میشم. باش. انقدر باش
تا گلالودم ماهیتو بگیر بیا این آلوده ماهی رو ببین که چجوری جا گذاشتیش رو زمینمن واسه تو قید دریارو زدم به درو دیوار تنگت میزدم تو بیابون دلت نفس زدمدریا بغلم کن بغلم کن که شدم تنها بغلم کن بغلم کن بین نامردا من تک نندازدریا اشتباه کردم که از دست تو سر خوردم توی این مرداب با این آدما بر خوردم بد کم آوردم
بیا و این پخش پلارو تو جمعش کن دوریت داره بد میسوزونه تو کمش کنمن گم شدم تو دل بی رحم زمونه بیا و این دیوونه رو تو باورش کندریا بغلم کن بغلم کن ک
نمیدونم پدرای دیگه چطوری هستن ولی پدر من نمونه بارز. نگم بهتره تو این چند ساعتی که از خونه مادرم برگشتم انقدر از دست بابام حرص خوردم که دیگه حس میکنم همین الانه که قلبم منفجر بشه از حجم این اندوه. داره کاری میکنه بالاخره منم یه روز ولش کنم برم پیش مادرم. همه ی پدرا خوب نیستن از هر صد نفر یکیش بد میشه که اونم نصیب ما شده. چرا تموم نمیشه این روزا؟؟؟
تو میدون انقلاب اطراف رو نگاه کردم و دیدم دیگه هیچ تعلق خاطری به شهرم ندارم، و به کشورم؛ و بعد قلبم پر از غم شد چون یه صدا توی گوشم گفت: حتی خون شهدا؟!
 
تاسف خوردم براشون که خبر نداشتن که .
و جواب دادم: بهش تعلق خاطر ندارم، اما برام قابل احترام خواهند بود.
میدونستی من ذوق میکنم با برف؟میدونستی برف برام پُرِ حالِ خوبه؟تو خیابونِ پر از درختای زرد و نیمه افتاده، دونه های سفیدِ رو سرم آروم آروم آب میشن.قدمامو کندتر میکنم.
چشمامو میبندم. صدای خندتو میشنوم و ردِ لبخندی روی صورتم میمونه.پارسال، بعد کریسمس برف اومد،
بعدِ ذوق کردنم برای‌ اولین برف، خندیدی،
انقدر شیرین، انقدر آروم که من برای اولین بار میخواستم برای خنده ی کسی بمیرم.
ینی میشه باز صدای خندتو بشنوم ؟
این پاییز برام مثل یک چشم به هم زدن گذشت.
 
خوشحالم انقدر درگیر کارای مختلف بودم که وقت نکردم اصلا به چیزای دیگه فکر کنم و افسرده شم.
همش در حال تقلا بودم. تقلا برای تافل، برای اینترنشیپ، برای اپلای و ایمیل و  GRE و اینجور داستان‌ها. کار و دانشگاه هم که عضو ثابت بوده این مدت.
 
فارغ از اینکه نتیجه اش آخر چی میشه من خوشحالم که انقدر خوش گذشت این مدت. امیدوارم در ادامه هم سرم همینقدر شلوغ باشه.
یک چیزی که خیلی مهمه اینه که دارم یاد میگیرم چطور وقتی م
من یک عدد عاشق رشته هستم
خیلی دوست دارم
به حد مرگ رشته دوست دارم
رشته خالی دم نکشیده بدون مایع ماکارونی دوست دارم
با مایعم دوست دارم
هر چقدرم رشته نازک تر خوشمزه تر
یعنی بین رشته ها از همه بیشتر عاشق ورمیشلم
بعضی وقتا ابو میذارم جوش بیاد بعد یکی دو تا حلقه ورمیشل میندازم داخلش.نرم بشه.نمک میزنم میخورمشخالی خالی
تازه رشته ها رو هم به هیچ وجه اصلا نباید بشی.همونجوری دراز دراز باید بپپزی.مگه برنجه که میشنش؟!!اگه غذای کوتاه میخواین خب برنج
خیلی وقته عدد ستاره های بالای صفحه کمتر از ۴۵ نشده. همینطوری داشتم اسکرول میگردم صفحه رو تا ببینم اگر نویسنده های محبوبم پست گذاشتن، یا عنوان جالبی دیدم، برم نگاه کنم. عنوانی توجهم رو جلب کرد که چند نفر درباره ش پست گذاشته بودند. نامه ای به گذشته که گویا یک چالشه. نامه ها رو نخوندم ولی یاد نامه ای افتادم که خودم سه سال پیش برای خودم نوشته بودم تا سال بعد همون موقع به دستم برسه. هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه رو که نوتیفیکیشن ایمیل برام اومد و باز
همیشه فکر میکنم پروژه هایی که میگیرم به سادگی آب خوردنه البته که هست ولی نمیدونم چرا انجامشون انقدر برام سخته و طولشون میدم. تمرکزم هم کمه خیلی 
الان کار چندساعته رو سه رووووزه طولش دادم اونم در صورتی که از هفففت صبح بیدار میشم که بشینم پاش خیر سرم!
یه مدته نیستم یعنی اصلا حس و حال هیچی رو ندارم ، اصلا یا خوابم یا نمیدونم وقتم چطوری سپری میشه !!!
باید بیام و کلی آپ کنم وبو ، شاید باورتون نشه ولی بالا ۴۰ تا عنوان واسه نوشتن دارم
و آما اقا ما یه مدته کلا تنها زندگی میکنیم تو این مدتم یا از بیرون غذا میگرفتم یا یه چیز حاضری می خوردم ! امروز به خودم نهیب زدم فتل باید اشپزی کنی اخر تا کجا می خواهی اینگونه پیش بروی !!!( بسی حوصلم سر رفته بود و بسی از نظر اقتصادی نمی صرفد ) .
گرام صحبت کردم و خوا
جمعه 22 آذر هم گذشت.
صبح امروز برام از ساعت 11 شروع شد. دیشب تا صبح بیدار بودم یه فیلم قدیمی از پل توماس اندرسون دیدم ( Magnolia 1999 ) که واقعا بد بود. خواب زیاد بازم امروز برام سرگیجه و منگی داشت. تقریبا کار خاصی نتونستم انجام بدم. یه کم زولا بازی کردم و کمی هم از فیلم های بجا مونده کلاسیک از پوشه قدیمیم گذروندم این بار نوبت تارکفسکی بود با بچگی ایوان تا اینجاش که خوب بوده بقیشو نمیدونم میگن تارکفسکی با این فیلم معروف شده. کمی نرد رایتر دیدم که یه نقاشی
هی از گذاشتن پست خودداری کردم به این امید که نتم بالاخره وصل شه برم تو کانالم بنویسم، هی بازم وصل نشد و معلوم هم نیست کی قراره وصل بشه. دیشب دیگه انقدر اعصابم خرد شده بود که به پاکان گفتم مودم مغازه‌ت رو بیاره من فقط گروه دانشگاه رو چک کنم ببینم استادا چیزی گفتن یا نه. وقتی هم که مودم به دستم رسید اولین کاری که کردم این بود که صفحه‌ی گوگل رو باز کردم. خنده‌دار نیست؟ انقدر این هشت نُه روز، به طرزی وسواس‌گونه، هی صفحه‌ی گوگل رو زده بودم که ببی
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک می
چیزی که باید روش کار کنم ترس از دست دادنه، توی ریز ترین چیز ها این حس رو دارم و فکر میکنم به زودی قراره تموم شن و دیگه نتونم بدستشون بیارم. مثال میزنم تا مسخرگی و وخامت اوضاع مشخص تر بشه، شکلات خوشمزه ای که هست رو دلم نمیخواد تموم شه چون حس میکنم دیگه بهش دست نخواهم یافت!
در ظاهر مسئله ی پیش پا افتاده ایه ولی تو تموم زمینه های زندگی من هست و میرنجوندم. امید داشتم اگه پول دستم بیاد پیش مشاور برم اما خب با یکی دو جلسه فکر نمیکنم اتفاق خاصی برام بیا
دیشب دو و نیم، سه خوابیدم
صب ساعت ۱۱ پاشدم. صبونه خوردم. خبر خوندم کمی. چند تا اپیزود از فصل چهار سریالمو دانلود کردم. نماز خوندم و رفتم پیش مامان. برای تمدید اینترنتم درخواست دادم. برگشتنی با مامان یه سوهان بستنی و یه پفک چی توز طلایی خریدم. بعدش کتابای جوجه رو بردم کتابخونه و باقی کتابارم تمدید کردم. اومدم خونه واسه ناهار به میرزاقاسمی خودم رب زدم. بعد ناهارم پفکه رو گردش کردم :)
بعد از ظهر تلاش کردم ریدینگ بزنم. در واقع دو تا متن رو زدم. بعد ال
۱. فیلم stan and ollie رو دیدم درباره زندگی لورل هاردی بود فیلم خوش ساختی بود و بازیگراشم یجو بازی کرده بودن احساس غربت نمیکردی و حس میکردی خودشونن [من انقد باهاش گریه کردم خودمو پودم در کل دوسش داشتم]
۲. Bonding time
۳. مادرشوهر جان برام آش شله قلمکار ویژه فرستاد خوردم چقدم خوشمزه بود ♥
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام
امروز دکتر بهم گفت باید زودتر ازدواج کنی تا بتونی بچه دار شی. این یکم مذخرفه. تمام راه ذهنم درگیر بود. غمی که وجودم رو گرفت انقدر بزرگ بود که واسه یه لحظه حس کردم میتونم بزنم زیر گریه. ولی وقتی رسیدم خونه و مامان جواب آزمایش رو ازم پرسید با حالت مسخره بازی برگشتم بهش گفتم دکتر بهم چی گفت. گفتم این زندگی از من دیگه ادامه پیدا نمیکنه.
خب حالا گذشته از همه ی اینا واقعا من باید چکار کنم؟ میخونی آنه؟ میخونی آنه ماری؟ من باید چکار کنم؟ مطمئنم اگه نتو
امروز دکتر بهم گفت باید زودتر ازدواج کنی تا بتونی بچه دار شی. این یکم مذخرفه. تمام راه ذهنم درگیر بود. غمی که وجودم رو گرفت انقدر بزرگ بود که واسه یه لحظه حس کردم میتونم بزنم زیر گریه. ولی وقتی رسیدم خونه و مامان جواب آزمایش رو ازم پرسید با حالت مسخره بازی برگشتم بهش گفتم دکتر بهم چی گفت. گفتم این زندگی از من دیگه ادامه پیدا نمیکنه.
خب حالا گذشته از همه ی اینا واقعا من باید چکار کنم؟ میخونی آنه؟ میخونی آنه ماری؟ من باید چکار کنم؟ مطمئنم اگه نتو
ای چنار خوش قیافهتازیانه ی نوازششاعر همیشه باکلتعطر آماده ی بارش
ای هجوم خشم خندهمرد جذاب بد اخلاقحرفه ای ترین روانیعاشقه همیشه خلاق
به دیوار خوردمبهم در بدهبه این دختر خستهسنگر بده
به دیوار خوردمبهم گوش کنتو دیوارو مثل یهآغوش کن
که ما حالمون بدهحالمون بدهحالمون بده
احوالمون بدهفالمون بدهحالمون بده
ای مرید خط چشمامتو نخ ابریشم منطفلکی ترین رفیقمقتلگاه هر غم من
ای قلمرو ستمهامرد دلداده به تاراجای شفا گرفته از عشقعاشق همیشه محتاج
به دیو
دیشب میخواستم یه پست جدید بنویسم، یعنی خیلی اتفاقی تو برهوتی از اینترنت زدم رو سایت بیان و بالا اومد. یه هفته ست هیچ سایتی حتی داخلی ها برام بالا نمیاد و باز شدن صفحه بیان مثل این بود که از ته یه چاه بلاخره یکی صداتو شنیده. با اینکه زیاد اهل تل و اینستا نیستم اما سرچ کردن چیزایی که در لحظه برام سوال میشه و ذهنمو درگیر میکنه برام مثل یه عادت شده. یه عادت که خودمم نمیدونستم بهش اعتیاد دارم.
دیشب وقتی میخواستم شروع کنم به نوشتن ذهن درگیری داشتم که
انقدر دیشب جا خوردم و ناراحت و عصبانی شدم، که میلرزیدم. ولی تو که چیزی را پنهان نگذاشته‌ای، پس کاری آن‌ها هیچ کاری نمیتوانند بکنند. آخرش به این فکر کردم که
.
جمع آماده شده، خنده آماده شده
پچ پچ و حرکتِ سرهای تکان داده شده
جمع بیمار، شبِ بی‌هدفِ سرگردان
بحث داغ من و تو باعث خوشحالی‌شان
بحث بدبختی من، بحث توِ هرجایی
باعث حرف زدن در وسط تنهایی
تا دم خانه سرِ ما هیجان و لبخند
تا فراموش کنند این همه تنها هستند
.*
 
و من نه خیلی، ولی یک قدم به ایده
همیشه به حواس پرت بودنم علی رغم حافظه خوبم افسوس خوردم!
مورد های بسیاری برام اتفاق افتاده که دلیل اصلیش جواس پرتیم بوده.
اخریش همین چند وقت پیش وباز گذاشتن گاز بود!
دیشب بعد از یک روز پرکار به علت اینکه شب قبلش هم خوب نخوابیده بودم تصمیم گرفتم زود بخوابم.

ادامه مطلب
 
اینجا یه وبلاگ عمومی نیست، پس اگر شما مخاطب این پیام هستین
سلام 
میدونم که تعجب کردین خب من چند بار دیگه تلاش کردم تا مجدد بتونم با شما صحبت کنم ولی هر بار به در بسته خوردم.  و تنها راهی که برام باقی موند اینجا بود. من تک تک این سطر ها رو اینجا امیدوارانه نوشتم و مطمئنم که اگه صلاح باشه به شما میرسه خانم دکتر.
در پناه خدا
هوالرئوف الرحیم
والا ما طبق قوانین مراوده، با کسی که باهامون دعوا کرده، دری وری گفته، اذیتمون کرده، یه جور دیگه برخورد می کنیم. حاضر هم نیستیم که میانجی گری ای بشه. مخصوصا تو مسائل مهم. اونم داغ داغ. تو واتساپ و تلگرامم پیام بده، بازش نمی کنیم که seen نشه که خیال برش داره برامون مهمه.
شنزو آبه که اومد، پیام اون مردک رفت و رفت و به ما تحتش رسید و پیغامی نگفت و پیغامی برد. بعد قطری که هیچ ابراز تاسفی نکرده و چند خبر هم خوندیم که پهباد ازین کشور بلند
همکار محترمی تصمیم گرفته در اعتراض به اتفاق دیروز و اخراج شدن یکی از پرسنل به علت صبحانه خوردن خارج از تایم صبحانه ، آتش به اختیار عمل کنه و دست به اقدامات اعتراضی بزنه 
میگم مثلا چیکار قراره کنی که نشونه اعتراض باشه ؟
میگه مثلا همیشه بین ساعت هشت تا ده صبح یک ليوان چایی میخوردم ، امروز سه تا ليوان خوردم !!!! :| :|
عصابم بهم ریخته
گوشیم خراب بود وخاموش
فاطمه پیام داده بود نیومده بود برام
اونم فکرکرده ازقصد جواب ندادم
از همه جا بلاکم کرده
گفته دیگ رفاقتمون تموم
ک من از چشمش افتاده
دلم گرفته انقدر راحت قضاوت کرد وحرفمو باور نکرد
خستم
با ارزو حرف زدم خیلی ناراحتم از خودم
بزنم به تخته تمرکز خوبی دارم. 
با سرما خوردگی اصلا میونه خوبی ندارم راستش. اونم با من میونه خوبی نداره البته. 
هربار که خوردم لااقل یک هفته از سلامتی فاصله داشتم.
اینبار همون اول کاری آب نمک کردم و دوتا سرماخوردگی بزرگسالان انداختم بالا. 
حسابی صبحانه خوردم
شیر خریدم و یه ليوان جوشوندم و خوردم
بعدشم یه فلاسک چایی از خونه با خودم آوردم. عین شوفر ها هر ده دقیقه یک چهارم ليوان چایی میخورم. 
تا الان که چهار ساعت گذشته با همین تکنیک بسیار بسیار
امروز داشتم کلی غر می زدما کلی به مشاوره بعد یهو با این مفهوم که "خفه شو"، گفت تو از همه بیشتر پیشرفت داشتی، غر نزن. و همه بچه ها برام دست زدن :|| منم "مخلصیم چاکریم قربونتون برم" گویان پرهایم ریخت.  ینی بچه ها برام پنج شیش بار دست زدن :|| احساس کردم نوبلی اسکاری چیزی گرفتم خدایی :// بعد همه میگفتن چیکار کردی؟ منم گفتم از وقتی بنزین گرون شده، کربن دی اکسید کمتری وارد بدنم میشه و توانایی ذهنیم بالا رفته ^_^ و از وقتی از کفشای تن تاک و بیسکویت جوین و گ
من به وبسایت های خیلی از طراحان معروف سایتها در ایران سر زدم
یه سوال برام پیش اومدچرا اونا که ادعا میکنن طراحی وبشون خوبه چرا وب سایت خودشون انقدر ساده و داغون به نظر میرسه؟
 
لطفا اگه کسی چیزی راجع به این موضوع میدونه بهم توضیح بده
 
 
 
4 شب متوالیه که آش خوردم و این اولین بار که وقتی داشتم میخوردمش حس کردم کهیر دارم میزنم ●○
                                 --
اما . اما بهترین اتفاق امروز دقیقا وقت ناهار زنگ و زدن غذای نذری اوردن دمشون گرم 
آخ  گشنم شد:( .  الان تو زندگیم هرچی میتونم بخورم الا آش :| 
همیشه برام سوال بود اینا کیا هستن میرن آش کده به منم میگن بیا ؟:| 
وجدانا من زورم میاد پول بدم برای آش چند ماه صبر کنید یکی نذری میاره براتون دیگه :|
از در میاد تو دستشو مشت کرده میگه چشماتو ببند دستتو بده بهم درست وقتی که منتظری سوسک پلاستیکی تو دستش باشه یه دستبند خوشگل میذاره کف دستت و میگه برات از جشنواره کسب و کار مدرسه خریدم، این اولین باره که تنهایی خرید کرده برام با پولی که میتونست کلی خوراکی خوشمزه بخره. کی انقدر بزرگ شدی لعنتی؟ چجوری میشه عاشقت نبود چجوری میشه با اینکه نمیذاری محکم بغلت نکرد؟ چجوری میشه برق خوشحالی تو چشماتو دید و گریه نکرد؟ چجوری میشه نمرد برات وقتی میگی دیدم
 
دل مرده ، ماتم زده ، افسرده ، با خنده‌های مضحکِ بی فردا و بدون اطمینانمان . خدایا ، چقدر دلم خبر کوچکی میخواهد که خوشحالم کند ، چقدر دلم یک چیز خوب میخواهد ، حالا که چیزهای خوبِ مدنظرم را به اندازه‌ی چیپس سرکه‌ای مزمز پایین آورده‌ام ، حالا که دلم به هیچ چیز گرم نمیشود ، کاشکی یک اتفاق خوب می‌افتاد . کاش همه چیز انقدر سیاه نبود ، کاش انقدر لاچاره و تنها رها شده نبودیم . چرا زندگی باید انقدر سخت میشد ؟ ما که چیز زیادی نخواسته بودیم هیچوقت . 
سلااااااااااااام سلااااااااااااام سلااااااااااااام سلااااااااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که اون روز ساعت شش و نیم اینجورا رسیدم کرج،پیمان از یکی دو ساعت قبلش اومده بود واستاده بود زیر پل فردیس، پیاده که شدم راننده اومد ساک و وسایلمو داد دیدم بیشعورا دو تا جعبه رو انداختن رو هم و جعبه بالاییه فشار آورده رو جعبه پایینه و زده در دبه خیار شوری که هاجر بهم داده بود رو ترده آبش ریخته همه چیزو خیس کرده پیمان اومد به سختی ورشون داش
امیدوارم متوجه باشین چه گندی دارین میزنین با این قطع کردن اینترنتتون
من که نمیدونم این دوستان که انقدر نگرانن و برای کمک به نیازمندان حاضرن بنزین رو تریپل کن الان چرا انقدر بیخیال کسب و کار و زندگی مردمن؟
 
تناقض موج میزنه تو این دیوونه خونه 
آلارم گوشی برای نماز صبح بیدارم کرد. از لای پرده هتل نور ضعیفی به داخل می تابید. طبق عادت اول نوتیفیکیشن های گوشی ام را چک کردم. یک پیام از مامان در واتسپ. کلمات گنگ بودند. ننه. انا لله و انا الیه راجعون. شب پنجشنبه. دعوت حق. میخواندم و نمیفهمیدم.
توی تخت اشک ريختم و بلند شدم به نماز. دو رکعت نماز صبح خودم و آقا را که خواندم، دو رکعت هم برای ننه خواندم. بغض دردی شده بود توی گلویم. شاید سرما خورده ام.
به ریحانه چیزی نگفتم. روز آخر سفر بود و نمیخواستم ب
جمعه چهاردهم آبان هم تموم شد.
زیاد خوابیدم هر وقت زیاد میخوابم حالم بد میشه و جالب اینجاست اولین چیزی که تو تلگرام دیدم کانال دکتر خیراندیش بود که درباره زیاد خوابیدن و بالا رفتن سطح بلغم تو بدن و اثرات مخرب بلغم زیاد حرف میزد. نهار عدس پلو و سیب زمینی خوردم با کمی روغن زیتون که روش ريختم. پدرم امروز مریض بود. تمام مدت خونه بودم و بیرون نرفتم. سرتا سر روز بارون اومد. مرد ایرلندی رو نصفه دیدم. شبی که ماه کامل شد فیلم افتضاحی بود به زور دیدمش. قس
دوست حساب کردن دوستای سابق بی فایده ست.
نه دل‌آرا برام دوست موند نه فاطمه و ماریا و نگار و نه حتا مهسو!
این همه نفرت از کجا اومد تو دلم که وایسادم دم پردیس هنر با گریه داد زدم که با شما بهم خوش نمیگذره؟ از کجا واقعا؟
این همه درد و آوار از کجا رو سرم فروریخت که دنبال هر تسکینی که میرم خودش یه درده؟
این‌همه استرس رو از کجا آوردم که توی هرکلاسی که می‌شینم حرف نمی‌زنم تا اشکم سرازیر نشه؟ 
و مهم‌ترین سوال. از دور به نظر میومد که دانشجو شدن انقدر جا
من نمی دونم چرا این شکم برای افراد انقدر مهمه ، توی انبار افراد مختلفی آشپزی می کنن که یکیش هم خود من هستم ! بارها شده که غذا یکم شور بوده ، بی نمک بوده ، چرب بوده یا هر چیز دیگه ای بعضی از بچه ها دیگه آبروداری نمی کنن ! با صدای بلند می گه وای چرا غذا اینجوری شده خدا نکنه که یه مو توی غذا پیدا بشه اونوقت دیگه دست از غذا می کشن و چیزی هم نمی خورن .
اصلا جدای از این که شکم ، ارزش این رو نداره که انقدر بخاطرش حرص و جوش بخوریم ، یه جورایی زحمات آشپز هم ن
کلا آدم خوش شانسیم. گاهی انقدر تصادفی برام اتفاقای خوب میفته که مطمئنم حتی اگر سالها هم برنامه ریزی و تلاش میکردم، با احتمال کمی ممکن بود اتفاقی با چنین مختصاتی برام بیفته. تصادفی با دنیای جالبی رو به رو شدم. هرچی فکر میکردم هیچ شغلی نیست که به اندازه دنیای بورس عمیق باشه. ته نداره واقعا! رفتارش مثل یه آدم پیچیده است. یا حتی بهتره بگم به اندازه یه جامعه پیچیده است. وقتی میخوای این دنیا رو بشناسی انگار داری تلاش میکنی بفهمی در یه زمان مشخص، تود
 مبارزه چه معنی‌ای دارد؟ 
حاضرم آسیب ببینم چون فکر میکنم من درست میگویم؟ یا حداقل من درست‌تر میگویم.
چرا چیزی که آدم باور دارد انقدر مهم است؟ 
چرا آنها که باور دارند اسلام درست است و من که حتم دارم کسشر است انقدر باورهایمان برایمان اهمیت دارد؟ 
چرا مردم برای باورهایشان میجنگند؟ اگر ماندلا نمیجنگید، با سیاهپوستا هنوز مثل سگ رفتار میشد و اگر هیتلر نمیجنگید هزاران یهودی زنده بودند.
چرا باورها انقدر برایمان مهم است؟
انقدر حالم بده که با هر نفسی که می کشم گلوم و بینیم "اتیش میگیره". گوشم به طرز شخماشیکی تیر می کشه و سر و صورتم به بدنم سنگینی می کنن. دلم میخواد بندازمشون دور! یه حس ناامیدی و فلاکت بدی وجودمو در بر گرفته که نمی دونم منشأش چی و کجاست. دیشب که له و داغون برگشتم خونه کتابای امسالو دیدم رو میز. حتی نخواستم نگاهشون کنم. دراز کشیدم و به این فکر کردم که چرا این زندگی سگی من تموم نمیشه؟ ندای درونم خوابوند پس کله م گفت خاک تو سرت اسکل تازه شروع شده! قرص خ
1- سوالای انگلیسی کد برام یه طورین که برا فهمیدنشون بیشتر باید انرژی بذارم تا حلشون. البته داریم سخن بزرگان! فهم السوال نصف الحل :دی
2- چرا اینقدر دروغ میگین؟ چرا؟ واقعا چرا؟ (بلانسبت خواننده های عزیزم :) )
3- خدایی پرمشغلگی هم درد خوبیه ها!
4- کلا خوبم ولی (:
5- دلم یه اکیپ درسی باحال میخواد. ترجیحا با وجود حداقل یه غیر همجنس که فان قضیه زیاد شه (:
6- ولی to do list بهترین گزینست به نظرم.
7- فوبیا دارم. فوبیای اینکه کسی تو یونی حرفامو بشنوه، یا کسی از یونی وبل
سر کلاس دینی "ناباوری" رو خوندم "ناباروری" و به احترامم کل کلاس پنج دقیقه ایستاده کف زدن :))))) خلاصه که عفت و پاکدامنیم باز هم بر باد رفت :))
"معاد" رو خوندم "مواد" و "هوی و هوس" رو خوندم "hooy و هوس". "عزیر نبی" رو خوندم "عزیزِ نبی" و در حالیکه داشتم خودمو کنترل می کردم از خنده تشنج نکنم ری ری بی شعور هی دم گوشم میگفت "جیگرِ نبی" :)) 
همه اینا توی یه پاراگراف رخ داد و من نمی فهمم قیافه م چه شکلیه که معلما میگن من بخونم از رو متنا؟ شبیه گوینده های رادیو ام؟ :|
+ ب
اون روز چهارشنبه که رسیدم رفتم دفتر تعاونی که ازشون بلیط خریده بودم یه شکایت نوشتم ولی خب تاثیر خاصی نداشته تا الان! برام مهم نیستهمین که سکوت نکردم خیلی ارزشمند بود و دیگه هیچوقت با این تعاونی ارتباط برقرار نمیکنم :))) 
پنجشنبه عروسی پسر عموم بود و فضای جالبی داشت.کلی رقصیدیم و تخلیه انرژی
فندقم انقدر بزرگ شده که دیگه بهش میگم پتو *_* خیلی دلم براش تنگ شده بود
سعی کردم از کنار خانواده بودنم این چند روز لذت ببرم و همینطور هم شد
مادربزرگم برام ی
سلام
موقع رفتن سمت سامرا، یه زن و شوهر با دختر کوچیکشون  تو ون،کنار ما نشستن. مرد اصفهانی بود و تو حرفاش معلوم شد از خادمین یک موکب تو عمود ۹۹۰ هستش. یادمون افتاد که ما تو اون عمود ایستادیم و استراحت کردیم، البته تو یه موکب عراقی. همینطور که نشسته بودیم همسرم دو تا چلوخورشت قرمه سبزی آورد که یکیش رو دادیم خانمای عرب، یکیشم بچه ها خوردن. انقدر هوا گرم بود من نتونستم بخورم! اما بچه ها خیلی دوست داشتن، خصوصا که تو  ظرف یکبار مصرف نبود و کنارشم تر
سلام
موقع رفتن سمت سامرا، یه زن و شوهر با دختر کوچیکشون  تو ون،کنار ما نشستن. مرد اصفهانی بود و تو حرفاش معلوم شد از خادمین یک موکب تو عمود ۹۹۰ هستش. یادمون افتاد که ما تو اون عمود ایستادیم و استراحت کردیم، البته تو یه موکب عراقی. همینطور که نشسته بودیم همسرم دو تا چلوخورشت قرمه سبزی آورد که یکیش رو دادیم خانمای عرب، یکیشم بچه ها خوردن. انقدر هوا گرم بود من نتونستم بخورم! اما بچه ها خیلی دوست داشتن، خصوصا که تو  ظرف یکبار مصرف نبود و کنارشم تر
منُ ببخش مامان، منُ ببخش بابا منُ ببخشید که وقتی دیدم ن. پشت سرتون بد می‌گه نزدم تو دهنش. منُ ببخشید که انقدر نمی‌دوستم که آدما ذات واقعیشون رو در گذر زمان نشون می‌دن و من اعتمادم بهش بی‌جا بوده منُ ببخشید که این روح زلال و لطیفتون رو نادیده گرفتم منُ ببخشید ممنونم که برام دعا می‌کنید ممنونم ازتون .
ژله هندوانه ژله انار یک بسته(هر طعمی باشه میشه فقط قرمز باشه)ژله آلوئه ورا نصف بستهژله کیوی نصف بستهشیر یک ليوان(برای هر رنگ نصف ليوان کمتر)چیپس شکلات برای تزیین مقداریابتدا یک بسته ژله انار را با یک ليوان آب جوش کاملا مخلوط کردم و گذاشتم کاملا خنک بشه بعد نصف ليوان کمتر شیر برای مات شدن ژله بهش اضافه کردم و مخلوط کردم(حتما باید ژله کامل خنک باشه اگر گرم باشه ژله میبره)قالبم رو خیلی کم با برس چرب کردم و ژله قرمز رو داخلش ريختم و گذاشتم یخچال ت
نشستم تو ماشین 
از صبح سه بار بالا آوردم و کلن یه رانی خوردم
شب سه ساعت خوابیدم
سرم داره بعد شیش ساعت کلاس منفجر میشه
بابا میگه فدای سرم چون من مثل یه فوتبالیستی ام که تازه فوتبال یاد گرفته بعد می خواد با مسی رقابت کنه:/
ولی من روزی بالای نه ساعت درس خوندم ،کتاب رو جوییدم،داداشمو مجبور کردم هر شب تا ساعت دو مشکلامو باهام کار کنه
بعد از اینا من باید از دوازده تا سوال دو یا سه تا درست جواب بدم؟
سوالایی که بارها و بار ها حل کردمشون
لعنت به این اضطر
چند روز پیش که یه جایی بودم با یه خانم محترم و مهربون آشنا شدم که اهل شهر ما نبود.گفت چقدر مردم اینجا شاد و سر حالن.چقد لباسهای رنگی رنگی و شاد و قشنگ میپوشید.ما زنجانی ها اصلا اینطوری نیستیم.بیشتر لباسهای مشکی و تیره و چادر میپوشیم.مردممون هم خیلی غمگینن.یه سری چیزای دیگه هم گفت که من اصلا نفهمیدم.همون اسم زنجان کافی بود تا پرتم کنه به چند سال پیش و یادآوری خاطرات گذشته و کسی که خیلی دوستش داشتم.به زور خودمو کنترل کردم که بغض نکنم و اشک تو چشما
من که انقدر سریع ویروس رو از فرد سرماخورده میگیریم
من که انقدر سیستم ایمنی و دفاعی بدنم ضعیف شده
نکنه ایدز گرفتم ؟ :((
هر چی هم فکر میکنم من رفتار پر خطر نداشتم
سرنگ آلوده مصرف نکردم 
دندان پزشکی هم که نرفتم
فقط میمونه یه آرایشگاه که اونم دیدم جلوی خودم
استریل میکنه
چرا خب آخه!؟!
با سلام
درسته که خدمت سربازی عمر ادم رو تلف میکنه ولی یه مزایایی هم داره. یه مثال بزنم من بی نظم بودم قبل از خدمت ولی بعدش خیلی با نظم شدم. ولی چون حرف زور تو کتم نمیرفت یه چند ماه اضاف خوردم. چیز خاصی هم نبود فرمانده گفت باید رو برجک شیفت بدی من قبول نکردم و من دو هفته پادگان نرفتم و بعدش که رفتم به دلیل سزپیچی و غیبت اضافه خدمت خوردم. من با فرمانده سر این موضوع دعوام شد و منو یه دو روز بازداشت کردن و پست خوب قبلیم رو ازم گرفتن. و.
 
آفتابگردون هارو توی گلدون روی میز مرتب کردم و خودم رو پرت کردم رو کاناپه بغض داشت خفم میکرد و من قلبم شکسته بود تا دیروز تقلای بیهوده ای داشتم تا همه چیز رو درجای درست خودش قرار بدم و تلاش میکردم تا جایگاه خودم رو پیدا کنم ولی از همون دیروز دیگه برام مهم نیست چه اتفاقی می افته دیگه برام مهم نیست دیگه برام مهم نیست دیگه برام مهم نیست 
و فقط امیدوارم دیگه فردایی درکار نباشه تا بلند شم .
شبت بخیر پرنسسم.
میدونی عاشقتم.نه؟
خاطراتو نه میشه فراموش کرد نه میشه بهشون فکر نکرد.
ولی بازم،آخر هر پوزخندی که با یادآوریشون میزنم،اسم تو لبخند روی لبام میاره.
دختر شیرینی که حتی یکبار به صداقتش شک نکردم.
کلا زود اعتماد میکنم.و دیر میفهمم رکب خوردم.
هیچ وقت برام مهم نبود بعدش چی میشه.اینبار از تو میخوام!
همیشه بمون.بهاش هرچی که باشه میدم.
عاشقتم دختر کوچولو.
عاشقتم فرشته ی دوست داشتنی^^
شبت بخیر پرنسسم.
میدونی عاشقتم.نه؟
خاطراتو نه میشه فراموش کرد نه میشه بهشون فکر نکرد.
ولی بازم،آخر هر پوزخندی که با یادآوریشون میزنم،اسم تو لبخند روی لبام میاره.
دختر شیرینی که حتی یکبار به صداقتش شک نکردم.
کلا زود اعتماد میکنم.و دیر میفهمم رکب خوردم.
هیچ وقت برام مهم نبود بعدش چی میشه.اینبار از تو میخوام!
همیشه بمون.بهاش هرچی که باشه میدم.
عاشقتم دختر کوچولو.
عاشقتم فرشته ی دوست داشتنی^^
نباید شبایی مثل امشب که خیلی خسته ام حرف بزنم. به چیزی جز متنفرم نمیتونم فکر کنم. مجبور کردن خودم به مثبت فکر کردن و مثبت گفتن و بخشیدن و مهربون بودن، انقدر خسته ام کرده که حتی یه لبخند دیگه هم نمیتونم بزنم. خاطرات و زخمای قدیمی ام دارن مثل موریانه از درون گوشتم رو میجون و من تلاش میکنم بهشون بخندم. به خاطره ی نی ساما میخندم به خاطره ی اردلان میخندم به جای خالی والرین میخندم و به جدا شدن به زور بهترین دوست جدیدم که برام مثل جدایی یه عضو بدن بود م
فرشید انقدر زیاد بابا رو بغل میکرد بغلش که میکنم برام باباست.
مظلوم و سبیلو و مهربون و باابهت عین بابا.و نجیب.
مریم هم باباست. سکوتش خودخوری کردنش حتی عصبانیت و ظرافت و حساسیتش.
امید و سعید مامان هستن؛ جمعه که امید داشت گریه میکرد داشتم فکر میکردم مثل مامان راحت گریه میکنه.
#دیوار_نوشت_من
 
دیدمش 
گفتم : منم
نشناخت او 
| نیما - خون سرد |
 
 
- قلبم سه روزه که درد میکنه ، دیروز انقدر درد گرفته بود که وسط کار بلند شدم اومدم بیرون فقط سه چهار تا قرص به زور گیر ارودم و خوردم ، کاش که این قلب اروم بگیره ، کاش بفهمه ، کاش .
مسیر من و تو دوتا خط متقاطع بود که وسطش یه گره کور داشت به بزرگی پنج سال. اما کم کم شد دوتا خط موازی نزدیک به هم، انقدر نزدیک که میتونستیم دستای همو بگیریم اما تو مسیر هم نبودیم دیگه، دستامو دراز کردمو دستاتو گرفتم زمین خوردی باهات زمین خوردم، دویدی باهات دویدم، خندیدی انقدر خندیدم که گوش شیطون کر شه ولی یهو نمیدونم چی شد؟ زمین دهن وا کردو فاصله گرفتن خطامون،دوره دور شدیم عزیزم، داد زدیم تا صدای همو بشنویم ولی به جاش ناراحت شدیم از هم، قلبا
خیلی گشنم بود
نهار نداشتم
برنج یکی دو روز پیش تو یخچال مونده بود
درش آوردم و همونجوری بدون گرم کردن و هیچی سرپا وایسادم و ترشی ريختم روش و خوردمش
مزه ش خوب بود
سیر م شدم
یه دلسترم نصفه نیمه از یه هفته پیش که مهمونی بود مونده بود تو یخچال
یه قلوپ از اونم خوردم چون دلم شدید میل به شیرینی داشت
خلاصه که اگه اینجا دیگه آپ نشد بدونید که من دختر خوبی بودم خدا ببخشه و بیامرزتم
جای خنجری که توی قلبم فرو کردن دیگه درد نمیکنه اما رد اسکارش هنوز هست.آدمهای ده ساله ی زندگیم یک روز از خواب بیدار شدن و تصمیم گرفتن آزارم بدن و تونستن.
اما من نتونستم فراموششون کنم،کنارشون بذارم.رد اشک هایی که ريختم هنوز هم توی آرشیو اینجا هست اما لعنت به من که انقدر ضعیفم که هنوز هم موقع دلتنگی هام دستم به گرفتن شماره ی همون آدمها میره.من امروز آدم ضعیف و ترحم برانگیزی بودم.شخصیتی که دلم نمیخواد از خودم ببینم و انگار تحت کنترل خودم نیس
بسم او .
یادمه نیمه شب بعد از عروسی خاله که خسته و کوفته روبه‌روش نشسته بود بهش غبطه خوردم چون مشقاش نمونده بود و فردا صبح قرار نبود بره مدرسه.حدودا دو سال بعدش به آیلین غبطه خوردم چون اون موقع ها یه نوزاد کوچولو بود و باز هم قرار نبود بره مدرسه و حتما اون موقع بازم مشقامو ننوشته بودم :)
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی وقتها آدمها به شوخی یا جدی از دعواهاشون میگن؛ 
من با خودم فکر میکنم ما تو این ١٥ سال یکبار هم دعوامون نشده؛ دعوا به این معنا که یکی اون بگه، یکی من. به این معنا که صدامون بالا بره، که درگیری لفظی پیش بیاد. شده که من دلخور شدم، ناراحت شدم، با سردی برخورد کردم ولی دعوا نشده.
می دونی چرا؟ 
چون او انقدر منیت نداره، انقدر سِلمه، انقدر بی توقعه که هرچقدر هم در مقابلش قرار بگیری، دعوایی رخ نمیده!
انقدر خوبه، که بعضی وقتها
چی شد که انقدر توی پیشرفت کردن و رفتن به سمت اهداف بزرگ ترسو شدیم؟ چی شد که انقدر تعلل میکنیم واسه شروع راهی که لازمه رسیدن به آخرش تلاشه و تلاش و تلاش؟ چی شد که انقدر راحت طلب شدیم؟ همه چی از کِی حاضر آماده رسید دستمون که دیگه زحمت کشیدن واسه به دست آوردن رو از یادمون برد؟ کِی افتادیم توی چاهی که  هرروز داره عمیق تر میشه و بیرون اومدن ازش سخت تر؟ چی شد و از کِی بی طاقت شدیم واسه زندگی کردن؟
این مطلب رو هم حتما بخونید پشیمون نمی شوید :) 
هرکس که رسد بر دل ما زخم زند و انوقت رود که دیگر نتوانم به گریستن یا مردن دهم جان
اینک که چنین متن کنم بر جگر گاغذ ها
اینکم خسته تر از انم که به سوگندی که خوردم بکنم من وفا
تلخی این همه زخم در انست که من ساده ترینم
و به خیال خودشان من به یاد نخواهم داشت این همه زخم را.
گفته بودم؟ گفتم بودم که شبی یار که به جانم عزیز تر بود از بر میخانه چشمم بگذشت؟
وای
چه دقایق که شیرین تر از جان بود
دل از من مهلتی چند بخواست که ز جا در برود و به معشوق رسد که منه ساده
دمِ صبحی خواب دیدم علی اومده خونمون، یه کیسه آجیل با بادومای قرمز برام خریده بود. رفتم ظرف آوردم، آجیلا رو تو ظرف ريختم. بعد لیلا اومده بود. فرشای هال رو جمع کرده بودم داشتم خونه تی می کردم. لیلا یکی از مبلا رو برام جابجا کرد. گفت اینطوری قشنگتر میشه. بعد زهرا اومد. پشت در خونه وایساده بود. خندون و پرانرژی. تولدش بود. یه کیک خونگی براش پخته بودم. داشتم دنبال شمع میگشتم بذارم روی کیک، تا بعد در رو باز کنم و آهنگ تولد مبارک براش بخونم. تا یادم اف
من قبل از ازدواج اینطوری بودم که هر چند وقت یکبار دچار بحرانِ روحی "خب که چی؟" میشدم! جهان برام از معنا تهی میشد. حوصله هیچ کاری رو نداشتم. انقدر بین سوالاتم دست و پا میزدم تا بالاخره یه راه نجاتی پیدا کنم.
الان غیر از یه دوره بحرانی اول ازدواج که الان که بهش می نگرم بسیار آشفته بودم و حق هم داشتم آشفته باشم ( چون برام کنار اومدن با این سبک زندگی جدید خیلی سخت بود، داده های جدید انقدر زیاد بود که نمیتونستم تحلیلشون کنم، چیزایی تازه داشت برام پرر
اولش فکر کردم سرماخوردگیه، سرفه میکردم بعد بدن درد و سردرد و تب و لرز و هذیون بهش اضافه شد. تمام مدت خوابم میبرد و ننیتونستم پاشم، رفتم دکتر و دوتا آمپول خوردم. حالا حالم بهتره اما دوروزه بخاطر سوزش معده هیچی نتونستم بخورم.مثلا امروز صبحانه یه ذره نون خالی خوردم ناهارم یه آبمیوه!شبم اومدم خونه تا شروع کردم ب سوپ خوردن معدم درد گرفت.وسط این هاگیرواگیر امتحان حذفی 6 نمره ای ام دادم:)
جدا دلم برا غذا خوردن تنگ شده
 
عجیب ترین قسمت زندگی برام اونجاست که برمیگردم عقبو نگا میکنم،یهو به خودم میام و میگم،چه کردی فازی،انگار که کل راهو اشتباه اومده باشم.نمیتونم بگم خیلی برام اتفاق افتاده،ولی افتاده،حسش سخته مثل سنگ و پوچ مثل هوا،انقدر بی معنا،رسیدم ته راه.دیدم اشتباه اومدم،از همون اولش
زندگی عجیب چیزیه،در اوج خوشحالیم عمیقا ناراحتم از چیزی که نه تنها من،کل دنیا میدونن ارزششو نداره!ولی خوشیش اینه که یاد بگیرم دقیقا چی هست این همه تلاش و شاید نتلاش!به هر
می‌دونی چیه رفیق؟
اگه کربلا نرم خیلی گرون تموم می‌شه برام. از درون یه چیزی ویران میشه تو وجودم.
ده ساله دارم خودم رو اینطور آروم می‌کنم که نمی‌رم چون خانواده م شرایطش رو ندارن، چون عرفان همراهی نمی‌کنه، چون تنهایی اجازه نمی‌دن برم، بذار ازدواج کردی می‌ری. هر چند می‌دیدم آدم هایی رو که با شرایط بدتر از من هم می‌رفتن! ولی خودم رو با این بهانه آروم می‌کردم دیگه
حالا که آقای میم هست، ما بلیط هامون رو گرفتیم و من به مدرسه و شاگردهامم گفتم ا
یکی از چالش‌‌های قدیمیم رو باز کردم و لیست کسانی که شرکت کردند را دیدم . چقدر بد بود بسیاری دیگه نبودند .
آنها هم که بودند باز قسمتی شان دیگر ننوشته بودند . اما قسمت تعجب برانگیزش این بود که افرادی بودند اما چالش مربوطه را از پست هایشان حذف کرده بودند!
یعنی انگار اصلا در چنین چالشی شرکت نکردند که برایشان تاسف خوردم . خیلی تاسف خوردم برای کم بودنشان
دنیای مهمی نیست 
مثل همه ی روزای دیگه نبود 
ساعتم زنگ نخورد ، خودم اگه میخواستم شاید تا ۱۱ می خوابیدم ولی بوی نم که از لا به لای درز پنجره میومد نشونی بارون نه بود که دلم می خواست برم ببینم به قول سارا از اون بارونایی نبود که خوش حالت کنه ، تنها بودن توی خونه حس آرامشو  دو چندان می کرد هر چند شب قبلش کابوس ناخود آگاهم بوی آرامش نمی داد ولی وقتی با اون قیافه ی نا آشنا توی آینه بر خوردم و یه آب به سر و صورتم پاشیدم و زیر شیر جوشو روشن کردم تا تنها و تنها خوش حا
جراحی و اطفال رو که قرار بود بیست و چهار روزه بخونم،هجده و نیم روزه تمام کردم.امشب که قبل از دراز کشیدن توی تختم ایستادم رو به روی برنامه ی چسبيده به دیوارم و با وسواس روی جراحی خط کشیدم حس خوبی داشتم.در اون لحظه دلم نمیخواست به دو ساعت قبل ترش فکر کنم که سر تست های جراحی و مسلط نبودنم انقدر فشار روانی بهم وارد شد که از سر درماندگی سرم رو گذاشتم روی میز و چشمهام خیس شد.به خودم میگم رفرنس جراحی عوض شده و ترجمه ی به درد بخوری هم ازش در دست نیست،
سر فشار تختای دو برابر بقیه م و مریضایی که تند تند عوض میشدن و تو جو سنگین و ترسناک اتندا باید واسشون شرح حال و نوت بذاری و سر جو متشنج بین هم لاینیام تو این بخش و خب احتمالنم یه مقدار پی ام اسی، با اخمو ترین قیافه تند تند را میرفتم و بین این را رفتنام رسیدم به دسشویی و زدم زیر گریه، اتفاقی که تو پنج سال تا بحال نیافتاده بود. چقدر دارن سخت میگذرن این روزا و خوبیش به اینه که فعلا دو روز ازش دورم، البته کلاس هشت صبح فردا رو فاکتور میگیرم. برام سواله
بهت زنگ زده بودم. گفته بودم بیا میدون درکه منو بردار. یه ربعم طول نکشید که رسیدی. منو که دیدی ترسیدی.  از خز ِ کلاه ِ کاپشنم آب می چکید. گفتی از کی بیرونی ؟ گفتم از چهار. ساعتت رو نگاه کردی. گفتی هفت و نیمه. گفتم خب هفت و نیم باشه. گفتی زیر این بارون بودی کل این سه ساعت و نیم رو ؟ گفتم زیر این بارون بودم کل این سه ساعت و نیم رو. گفتی کجا بودی ؟ گفتم دانشگاه. گفتی پس چرا سر از اینجا در اوردی ؟ گفتم نمی دونم. تاکسی سوار شدم، یه جایی که نمی دونم کجا بود گ
ببخشید بی تکلف مینویسم!
شنبه میخوام برم با همه سنگامو وا بکنم. یعنی چی؟ یعنی برم بگم دیگه نمیتونم ادامه بدم. شدم مثل آدمای قدیمی، چند صد سال پیش، از خستگی سر کلاس ها خوابم میبره. برای شندرغاز درآوردن دارم شبی کمتر از یک ساعت میخوابم. این زندگی نشد. وقت نمیکنم نماز بخونم.
یا درس یا کار. احتمالا عطای حقوق اصفهان رو به لقایش میبخشم. مال خودتون‌‌.
انقدر مریض شدم این مدت، انقدر پیاده روی کردم، بی خوابی کشیدم، نفسم بالا نمیاد. منم آدمم!
انقدر نارا
 
چند سال است که همه چیز انقدر تکراری و کسالت آور شده؟چند سال است که یک واقعا دلم برای چیزی لک نزده و منتظر اتفاق حقیقتا خوبی نیستم؟ چند سال است که حس میکنم چیز خوبی حتی درآینده هم قرار نیست پیش بیاید؟ چند سال است که انقدر از زندگی خسته‌ام که دلم میخواهد همه چیز تمام شود؟ چند سال است که زندگی هیچ چیز هیجان انگیزی برای من نداشته؟؟ چند سال است که غم سایه‌ی لعنتی‌اش را از پیش رویم بر نمیدارد ؟
از بچگی زیر دست پدر خشک و جدی که خودش رو خیلی مردونه می دونست بزرگ شد. همیشه هم روی مردونگی مرد تاکید زیادی داشت.
حالا مردونگی از نظر اون چی بود؟، وقتی یه پسر کوچیک بودم و می خوردم زمین و گریه م می گرفت نباید گریه می کردم چرا؟ چون که مرد گریه نمی کنه، وقتی می دیدم یه گربه کوچولو مرده و ناراحت می شدم دعوام می کرد چرا؟ مرد که نباید انقدر احساساتی باشه، وقتی که با بقیه گرم می گرفتم و می خندیدم دعوام می کرد چرا؟، مرد که نباید انقدر با بقیه گرم باشه با
هوای آلوده‌ی آلوده. صبح رفتم دانشکده که درس بخونم بعد از یک ساعت نمیتونستم نفس بکشم. شیر خریدم و خوردم، بعدش اومدم خوابیدم تا الان
هم شدم؛
و اینا درحالیه که شنبه امتحانی دارم که کوچک ترین ایده ای دربارش ندارم! سر ملاسش نمیشه گوش کرد اصلا. و باید ۵ فصل بخونم.
 
من نمیدونم واقعا چرا باید درگیر قضیه ای بشم که بهم کوچیک ترین ربطی نداره. یعنی حساب کردم ، در بهترین حالت ربط اون قضیه به من از مرتبه ی چهارمه! 
دیشب جوکر رو دیدم ،علی‌رغم مزاحم
.
طبق معمول رفتم به مدرسه پول جزوه و کوفت و زهرمار و مرض بدم. بعد خوردم زمین :/ بعد پولام پخش شد تو هوا اصن یه فضای گادفادر طوری شد :)) بعد خانومه گفت حالا نمیری. 50 تومن پول دادی حالا باید 500 تومن خرج دوا درمونت کنیم :/ منطقش نابودم کرد :)))
+ خانوادتاً رد دادیم. داشتیم راجع به یکی حرف میزدیم. بعد بابام گفت خونه ش کجاست؟ بعد همه یهو داد زدیم تو باغچه بعد کر کر خندیدیم و بعدم زدیم قدش :)))
+ باورم نمیشه تازه 9 مهره :/
+ تو توییتر میگفتن این نرگس محمدی و فریبرز ع
من تو دانشگاه نتونستم با آدما خیلی خوب ارتباط بگیرم و همین باعث میشه همیشه خونه رو خیلی بیشتر دوسداشته باشم و فکر برگشت به دانشگاه اذیتم کنه.
و فکری که هردفعه نزدیک رفتن به سرم میزنه، اینه که یجوری دچار اسکیزوفرنی بشم و خودم چندتا آدم بسازم و باهاشون صحبت کنم و به خودم انقدر تلقین کنم وجود دارن که باورم شه.
از ارتباط با آدمای اونجا میترسم، چون دوستیا خیلی مَقطعی و براساس سوده که این منو میترسونه و دور نگهم میداره ازشون.
دیگه برام مهم نیست آ
 
نام مانهوا : انقدر با شاهزاده نپرژانر: فانتزی ، عاشقانه ، کمدیوضعیت: در حال انتشارخلاصه: علاوه بر اینکه توی تابوت بیدار شدم من مرد شدم! آیا سفر در زمان کردم؟این چه وضع سر و لباسه  ؟! زندگی در دنیای دیگه آسون نیست و حتی باید با اون شاهزاده سرد و حیله گر سروکله بزنم.
 
نام مانهوا : انقدر با شاهزاده نپرژانر: فانتزی ، عاشقانه ، کمدیوضعیت: در حال انتشارخلاصه: علاوه بر اینکه توی تابوت بیدار شدم من مرد شدم! آیا سفر در زمان کردم؟این چه وضع سر و لباسه  ؟! زندگی در دنیای دیگه آسون نیست و حتی باید با اون شاهزاده سرد و حیله گر سروکله بزنم.
 
 
نام مانهوا : انقدر با شاهزاده نپرژانر: فانتزی ، عاشقانه ، کمدیوضعیت: در حال انتشارخلاصه: علاوه بر اینکه توی تابوت بیدار شدم من مرد شدم! آیا سفر در زمان کردم؟این چه وضع سر و لباسه  ؟! زندگی در دنیای دیگه آسون نیست و حتی باید با اون شاهزاده سرد و حیله گر سروکله بزنم.
 
 
 
نام مانهوا : انقدر با شاهزاده نپرژانر: فانتزی ، عاشقانه ، کمدیوضعیت: در حال انتشارخلاصه: علاوه بر اینکه توی تابوت بیدار شدم من مرد شدم! آیا سفر در زمان کردم؟این چه وضع سر و لباسه  ؟! زندگی در دنیای دیگه آسون نیست و حتی باید با اون شاهزاده سرد و حیله گر سروکله بزنم.
ساعت ۸:۳۰ بیدار شدم، صبحونه خوردم و درس خوندم
شلغم هم خوردم.
از دیروز قرار گذاشته بودیم با میم، که امروز ناهار بریم بیرون. رفتیم یه کافه‌ای که بعدا من یادم اومد قبلا رفته بودم. وقتی ناهار» خوردیم که شب شده بود. کلی حرف زدیم راجع به الف و زرافه و ماه و اینا.
عکس گرفتیم. بعدش رفتیم نون خامه‌ای خریدم و الان توو خوردنش موندم واقعا. میوه هم خریدیم و برگشتیم.
حالا منتظرم چایی حاضر بشه بخورم، بعدش دوباره برم درس بخونم.
 
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب