نتایج پست ها برای عبارت :

زات کثیفتو دادی نشونم

یه دوست جدید دارم
شدیم رفیق راه و گلستان
سعی می کن در طول روز زیاد سمتم نیاد
ولی می بینم همون اطراف می گرده
مخصوص ساعت های عصر که سرم خلوت تره
هیچی نمیگه منتظر می ایسته
میگم خب من یک ساعت زمان آزاد دارم چی کار کنیم؟میخوای چی نشونم بدی؟
اصلا یادم نمی اد بار اول چی شد سر صحبت باز شد
فکر کنم توی یه کاری گیر کرده بود کمکش کردم
که رفتار عجیبی از سمت من نبود چون  دوروبرم تقریبا به هر کسی که بتونم کمک میکنم
بعد سر حرف باز شد به کارهایی که کرده
روز اول فه
با اینکه نتونستم کنکور شرکت کنم ولی با اعلام نتایج حال منم بد شده.چرا؟ چون امسال کلی تلاش کردم و از همه چیز زدم تا درس بخونم اما نشد که نتیجه شو ببینم‌.
دارم به گزینه های محدود پیش روم نگاه میکنم و به صداهایی که میگن برو دانشگاه گوش میدم.
کاش یکی دستمو بگیره و فارغ از همه چیز، راه درست رو نشونم بده.
من.این منِ ناتوان از تصمیم گیری.‌‌خسته است، سردرگم و بی پناهه
امروز صبح پاشدم که برم پیاده روی. ولی زیاد آشنا نبودم که کجا برم. دیگه با ماشین رفتیم با مامان بچه ها رو رسوندیم مدرسه. ازونور اومدیم نونوایی رو نشونم داد مامان، نون خریدیم. من اومدم خونه، باز مامان رفت بابا رو رسوند سرکار. از فردا دیگه خودم میتونم برم نون بخرم و مسیر پیاده روی هم خوبه. 
       یه بارم یکی از بیمارا شروع کرد گریه کردن و دعوا که تو آبروی منو بردی جلوی همسایه هامون و من نمیخواستم مردم مسایل زندگی ما رو بدونن و شما دکتری و چرا اینطوری هستی و فلان. کاشف به عمل اومد که اومده ازمایش بچه اش رو نشونم داده و خب منم گفتم کم خونی داره و قطعا هم تقصیر من بوده که چند نفری، و باهم اومدن توی اتاق ویزیت بشن‌.
چند روز پیش بعد از سال ها رفتم پیش یکی از آشناهامون و با هم گپ زدیم تا این که خواست عکس یکی از دوستاش که وقتی با هم ترکیه بودن که هر دفعه می گفت خیلی شبیه به منه رو نشونم بده
توی گالری گشت اما ندید و دست به دامن اینستاگرام شد تا از روی حساب کاربریش ، تصویرش رو به من نشون بده همینجور که داشت می گشت یه لحظه بهم گفت محمد ، تو الان با شاخ اینستا طرف هستی پستام تا 60.000 تا لایک هم می خوره و چندتاییش رو نشونم داد . پست هایی به شدت ارزشمند شامل رقص یه سری
ولی من از هیچ‌کاری نکردن لذت می‌برم. از نشستن و نگاه کردن. نگاه کردن و فکر کردن. نگاه کردن و کتاب خوندن. از دیدن لذت می‌برم. از نشستن پشت پنجره‌ها و دیدن هرچی که از پشتشون میشه دید، هرچیزی که طبیعت و شهر نشونم میدن. وقتی توی اتوبوس میشینم و پنجره‌ها رو باز می‌کنم، کتاب روی پام میذارم و هر از گاه از بین خطوط سرم رو میگردونم تا تصاویر گذرا از کنارم رو نگاه کنم. خیلی وقت‌ها آرامش رو اینطوری پیدا‌ می‌کنم و تمام مدت لبخند می‌زنم. 
چند روز از این ماجرا میگذره و این غم با اعتراف نظام دو چندان شد .
به طور مستقیم و غیر مستقیم 8 نفر از این مسافران را میشناختم . 
 
این غم پایانی ندارد 
شاید چند روز دیگر از این شوک ِ عظیم خارج شویم 
اما با حالِ دل ِ بازمانده ها چه می توان کرد ؟ 
 
این همه امید ، این همه تلاش 
این روزگار بی مروت و سیستم پر اشکال 
 
خطای انسانی و درد جامعه ی انسانی
و این غم سنگین که پایانی ندارد .
 
زمان میگذره اما هنوز نفس کشیدن برای من سخت هست .
وقتی ذهنم مدام ت
دیروز دوا دادي، امروز بلا داديامروز بلا را با صد نور و نوا دادي
امروز شعف خوش‌تر از شادی بیهودهگفتی که به تحویلی، امروز صفا دادي
امروز شهان خوش‌تر در خرقه‌ی درویشانبنشسته چو بی‌خویشان آن جام خفا دادي
آن خرقه‌ی آتش بود بر دوش خدامردانزان شعله‌ی خودگردان یک بوسه به ما دادي
خون‌دیده شد این چشمان در چشمه‌ی بی‌خشمانآن جور و جفا بردی این وصل و وفا دادي
در راه به ما گفتی بر وصل میندیشیدبر هیچ میاویزید، شاید که هجا دادي
تا هیچ شد این عاشق عمری
برق خوشحالی تو چشمام بود .
از اینکه چشم های دخترم در جشن عروسی به جای اینکه  دنبال عروس باشه ،دنبال هلی کم بود.
ومدام نشونم میداد ومیگفت : مامان ،هواپا.
 
چون این یعنی اولین استارت آرزوی مامانش .
 
 
پیوست
 
 
 
 
 
+هیچ اجباری نیست که بچه هامون اونی بشن که ما میخوایم
 
ما فقط راه رو بهشون نشون میدیم
 
علاقه رو به وجود میاریم
 
علاقه هاشون رو کشف میکنیم
 
بقیش باخودشونه
 
همین.
دنیا هستم و بعد از ایجاد کردن یه عالمه مشکل برای خودم،زنده ام.حالم خوبه و نفس میکشم.تمام این مدت یه نفر فقط نشونم داد عاشقمه اونم خدام بود:)هیشکی پشتمو نگرفت و کسی که توی تاریک ترین نقاط ذهنم نور بود خدا بود.اینا شعار نیست.تجربه ست و فریادهایی از درونم
ازین به بعد کسانی رو راه میدم به درون خودم که اونقدر جرات داشتن که توی تاریک ترین لحظات من حضور داشته باشن.بالاخره بزرگ شدیم و من نترس تر
سلام به روزهای تاریک آینده.
این منم،چــراغی که نورش چیزا
مدتها بود که از هدف نداشتن برای زندگیم می نالیدم تا اینکه امام حسین علیه السلام راه رو نشونم داد.
بی ادبیه که امام حسین (ع) برات راهی رو تعیین کنه و تو راه خودت رو بری
و مهم تر از اون وقتی امامت برات راهی رو مشخص میکنه اون برات بهترین راهه
به نظرم بهتره یه مدت اینجا ننویسم و آروم باشم به رضای الهی
کلی کارت ماشین دستش بود. با ذوق نشونم داد گفت "خانوم اینو ببین. ماشین مورد علاقه‌ی منه". تصویر یه ماشین عجیب بود. پشتش نوشته بود "بوگاتی". راستش ذهن دخترانم از علاقه‌های پسرانشون استقبال نمیکنه. به نظرم زیادی خشن و ناآرام و پر فراز و نشیب میاد. اما چشمام رو گرد می‌کنم و با تعجب میگم که "عجب ماشینی دوست داری کسری خیلی حرفه ایه"!. یادم میاد من هم کارت داشتم اما به جای ماشین‌های عجیب، روشون عکس "سیندرلا"، "هایدی"، "سفید برفی" و پرنسس‌های دیزنی بود
(به یاد آدینه هاشم)
تا بر فلک بردی فلک،
ماندی به دلها آشیان.
از قعر قلبت ناله خیست،
درد زمین، درد زمان.
شور دل شوریده را
شور دگر دادي مگر؟
بر رنگ و بوی زندگی
نور دگر دادي مگر.
زخم دلم یابد شفا
از زخمه های تار تو.
شمع شب تار من است
ساز و نوای تار تو.
زخم سخن داری به دل،
داد سخن دادي به دهر،
غمهای افزون خورده ای،
افزون شود شادی به دهر
بلخره آخرین کلاسمونم تموم شد.
امروز در کمال تعجب، کلاس صبح برگزار شد و در حالی ک در عین ناامیدی داشتم میرفتم کلاس قرآن، دیدم تشکیل نشد!!
استادامون بچه های خوبی‌ان. استاد میکروب باحالتره! سر کلاس فیزیو دیگه داش خوابم میبرد که گف جمع کنین برین!
برخلاف تصورم، اینجا بهتر از چیزیه که فکر میکردم. فقط دوباره با معضل غذا روبروعم
اینجا تنهام و مامانم نیس که زورم کنه غذا درس کنم و بخورم!منم ک تنهایی زورم میاد واس یه نفر(که خودم باشم) غذا درست کنم!
از
بهرام یه شعر خوب داره که میگه: منو میبینی؟ جلوی پام هیچ رد پایی نیست!
بعضی وقتا به بچه هایی که دارن باهام کار میکنن نگاه میکنم و به حالشون غبطه میخورم. لااقل برای اونا یه حسین مداحی هست بره جلو راها رو باز کنه امتحان کنه که برن دنبالش احتمال شکستشون کمتر شه.
برای من کی بود؟ از روزی که یادم میاد با آزمون و خطا اومدم جلو و همچنان با آزمون و خطا دارم پیش میرم. خیلی سعی کردم یکیو پیدا کنم که با تجربه باشه بتونه راهو نشونم بده. ولی نبوده. هیچکی حاضر ن
1.
یه شب اومد خونه. گفت: تاحالا عاشق شدی؟
گفتم: نه
گفت: من عاشق شدم.
گفتم: کی؟
گفت: خیلی خوشگله CG باک مشکی.
2.
یه بار یه مورچه رفت پیش دوستش. گفت: من عاشق شده ام بیا بریم برای من پا در میونی کن.
دوستش گفت: کی؟ به این زودی؟ صبرکن.
بالاخره با اصرار دوستش را راضی کرد. 
دوستش گفت: باشه بیا بریم نشونم بده کیه؟
رفتند و دوست این مورچه عاشق ما نگاه کرد
بعد رفت جلو دست زد و گفت: این که تفاله چایی عه!!
3.
حاجی برای تفریح سیگار می‌کشید.
یه شب سیگار می‌خواست دید تمو
بعضی چیزا خیلی ذهنمو درگیرمیکنه!
یه سری فامیل داریم خیلی خانواده روشنفکر و به اصطلاح باز هستن !
اما مثلا خودم دیدم اذان گفت نماز خوندن
تعقیبات میخونن قرآن وختم فلان سوره و.
اما من خودم با اعتقاداتی ک خودم انتخابشون کردم اکثرا نماز میخونم اما نه همیشه!
ترجیح میدم مانتو بپوشم تا اینکه چادر سر کنم باشلوار کوتاه ومانتو تنگ وجلو باز وناخن کاشت و 20 کیلو آرایش :/
من از 2ماه محرم وصفر کلا2روزشو رفتم مراسم عزاداری
من هیچوقت نذاشتم هیییییچ پسری حتی دس
خدای مهربونم
ادمای دور و برم ناامیدم میکنن بهم میگن ممکن نیس یا به جای راه چاه نشونم میدن 
خدای مهربونم
بنده هات به جای امید دادن میگن که نمیشه یا داره فلان اتفاق می افته یا دیره یا هر چی
اونا یادشون رفته که تو از بدترین مهلکه ها بنده هات رو نجات میدی یادشون رفته که وقتی دستشون رو میگیری که از همه جا ناامیدن وقتی به دادشون میرسی که فریادرسی جز تو برای خودشون نمیبینن وقتی که از شدت غم زار میزنن و تو زو صدا میزنن
خدای مهربونم 
دستم رو بگیر
راه سخ
نمیدونم وقتی نطفه بعضی ادما داشته بسته میشده خدا چی دیده تو اینده ی اون فرد که انقدر همه چیش باید تکمیل و عالی باشه ، حیف از این و زندگی با ارزش نیست که باید تباه بشه بیخود به خاطر انتخابایی که دست خودمون نیست هععععععی
خلاصه غر زدم که بگم این ای چطور میتونه انقدر جیگر باشه و تا این اندازه زیبا
فکر کنم توزندگی قبلیش ازاون مقاما  داشته ای خدا اخه چرا باید جبر  جغرافیایی من گیر بندازه و نتونم اونجور که دلم میخواد رویا پردازی کنم؟ یعنی یروز می
بوی تن مردا هم باهم فرق میکنه
بوی تن اش وقتی با عطر قاطی میشد و فضای اتاقو میگرفت،لال میشدم.
طول میکشید تا به خودم بیام و فکر و زبونمو یکی کنم.
خوب شد بیشتر از این وابسته ام نکرد.
خوب شد بیشتر از این کش اش نداد.
وگرنه دیوانه میشدم.
دو سالی بود همه چی یادم رفته بود. سودای وجودم تعدیل شده بود. محبت و تکیه گاهی از یادم رفته بود. دلتنگی دیگه وجود خارجی نداشت. یادگرفته بودم با کسی حرف نزنم و تو خیالم کسی رو زنده نکنم. همه این حس ها رو تو پنج ساعت برگردوند
سلام.
باید الان برم مونولوگ زبان بنویسم.ولی هیچییییییی به ذهنم نمیاااااد که نمیااااد.:((((
یعنی رسما ذهنم شده یک صفحه ی سفید سااااده ی ساااده.
 
پ.ن:زاده م دارم تصویری حرف میزنم میگه خاله حالا عروسک هاتو نشونم بده ببینمشون.:))))))))
دلش برا عروسک هام تنگ شده.^.^
 
ذهنتون رنگی.
 
یاعلی.
یا رب نظر تو برنگرددالان توی رم دقیقا یک ماه و چهار روزه ام. مثل یه فسقلی که داره راه می‌ره و با تحیر به دنیای دورش نگاه می‌کنه. به فرهنگ و عادت مردم. به اتمسفر اینجا.این یک ماه چه طور بوده؟ نمی‌دونم!بگم گیج؟ بگم دنبال کشف؟ بگم سر در گریبان و مشغول خود؟ یا همش با هم؟وقتی هواپیما تو ترکیه نشست با اینکه عقلا می‌دونستم می‌خوام با روسریم چی کار کنم اما دست دست کردم. ولی تهش عقل من می‌بره. مگه نه؟ مثل همیشه می‌بره.حس تعلیق بهترین توضیح براشه. دیگه
عشق تو منطقیعشق من شاعرانهسرم را روی بالشی از سنگ می گذارمسرت را روی بالشی از شعرتو ماهی هدیه ام دادي ، من دریاتو قطره ای روغن چراغ ، من چلچراغتو دانه ی گندم دادي ، من خرمنتو مرا به شهر یخ بردیمن تو را به شهر عجایبتو با وقار یک معلم و بی احساسمثل ماشین حساب به آغوشم پناه بردیکه گرم بود و تو سردبه سینه های ترسیده از سرماتکه قرن ها گرسنه بودندمویز و انجیر دادمتو با من با دستکش دانتل دست دادياما من میوه ی دهانم را در دهانتو نصف انگشت هایم را در دس
 صبح زود یکی از اقوام خیلی دورمان که رفت و آمدی با هم نداشتیم آمده بود برای تشییع مصطفی. برایم عجیب بود که چطور ما را پیدا کرده و سر از اینجا درآورده.  برایمان تعریف کرد که از حضرت عباس (ع) حاجتی داشتم قبل از شهادت پسرتان خواب حضرت عباس (ع) را دیدم، در خواب حضرت به من گفتند: نماینده من در روز تاسوعا داره میاد پیشم برید پیش اون.  وقتی بیدار شدم متوجه منظور حضرت عباس(ع)نشدم، دوباره خواب ‌‌‌دیدم، اینبار مادر مرحومم رو دیدم گفت: چرا نرفتی پیش نماین
سکوت را تو یادم دادي.اینکه حرف هایم را٬ درست در همان لحظه که می خواهند به صوت بدل شوند را با تمام وجود ببلعم.سکوت را یادم دادي همانطور که ترس را فلانی یادم داد٬ یا مثل همان روز که چشم هایی عشق را یادم داد. با خودم عهد بسته بودم که عاشق چشم ها نشوم! زیادی کلیشه ای بود٬ هر کسی از راه رسیده بود از چشم ها گفته بود خوانده بود و نوشته بود و سروده بود. از آنها کلیشه را آموختم. خواستم در کلیشه ها غرق نشوم که چشم هایش کلیشه را با عشق آمیخت و اینطور بود که
سکوت را تو یادم دادي.اینکه حرف هایم را٬ درست در همان لحظه که می خواهند به صوت بدل شوند را با تمام وجود ببلعم.سکوت را یادم دادي همانطور که ترس را فلانی یادم داد٬ یا مثل همان روز که چشم هایی عشق را یادم داد. با خودم عهد بسته بودم که عاشق چشم ها نشوم! عاشق چشم شدن٬ زیادی کلیشه ای بود٬ هر کسی از راه رسیده بود از چشم ها گفته بود خوانده بود و نوشته بود و سروده بود. از آنها کلیشه را آموختم. خواستم در کلیشه ها غرق نشوم که چشم هایش کلیشه را با عشق آمیخت و
با بابا امروز کلی حرف زدیم و صحبت کردیم دوتایی باهم. شب بابا همبرگر گرفته بودن، همبرگر درست کردم سه تایی خوردیم من ۴ تا همبرگر خوردم
مامان و فاطمه و فائزه و سینا هم شب ساعت ۱۲ بود که رسیدن. فاطمه سینا اومدن وسایل ها رو گذاشتن و یه سلام احوال پرسی با بابا کردن و رفتن خونه نوشین خانم اینا. 
فالل یه عالمه لباس مباس خریده بود. هر کدوم رو نشونم میداد میگفت الاچه عمرا اگه بدم بپوشییییییی
منم میگفتم فالللللللل باچه نمیپوچمش. و شروع میکردم یه پرو ک
روز اولی که وارد حرم شدم همه‌جا رو همین مدلی می‌دیدم چون اشکم بند نمی‌اومد چون تموم نمی‌شد و تموم ترسایی که تو ذهنم نگه داشته بودم هجوم آورده بودن و نمی‌تونستم آروم باشم.
ساعت‌ها بود هیچی نخورده بودم و با این حال کلی تو حرم راه رفته بودم و آروم نمی‌شدم و حالم بد بود.دست آخر تو صحن جامع نشستم.
خانمی که کنارم نشسته بود و حالم رو دید زد رو شونه‌م و با لهجه‌ی قشنگ یزدیش گفت دخترجون چیزی به اذون نمونده. موقع اذون که شد دو رکعت نماز بخون و منم دع
رخنه کرد!
بالاخره فشارای بیرون خونه به دانشکده هم رخنه کرد!
امروز ادما به معنای واقعی کلمه غمگین بودن و غم زده!
مدت هاست حال خوب شایان رو ندیدم!یا لبخندای پویان که مدت هاست ب رمق شده!
آرمینی که خنده هاشم حرصی شده!
یا مهدی که از عصبانیت راه میره!
مهرزادی که چشمای نگرانی داره.
یا ماهرخی که دیگه شلوغ و پر سر و صدا نیست
مینویی که گریه میکنه!
مرضیه ای که حرصی بجای درس خونون توییتر رو بالا پایین میکنه!
سحری که مدت هاست تو دیواره
آریایی که فقد میخواد از
امروز ۱ آذر ماه ۱۳۹۸. ساعت ۱۳:۰۸ دقیقه ی ظهر. اینجا وبلاگ روزنوشت در خدمت شماست. چقدر من بامزه ام اخه. گفتم مثلا تنوع بدم شروع کردنمو تکراری نباشه که افتضاح شدم. صبح خوابیدم زیاد کار نکردم اما الان داشتم فکر میکردم چقدر من به آدمایی که دوسشون دارم مدیونم و یجوری باید براشون جبران کنم این که گفتم مائده خاک برسرت که اینقدر بیخیالو خجسته ای بشین کار کن بچه جون. جدا از اون فهمیدم امروز ۱ آذره. فقط ۲۷ روز دیگه مونده تا من ۲۶ سالم تموم بشه و وارد ۲۷ س
بسم الله
امام جعفرصادق(علیه‌السلام)»:
مَن کان کَفَنُهُ مَعَهُ فی بَیتِهِ لَم یُکتَبْ مِنَ الغافِلین و کانَ مأجوراً کُلّما نَظَر اِلَیه.
کسی که کفنش در منزل به همراه خود دارد نام او در زمرة غافلان» نوشته نمی‌شود و هر بار که به آن نظر می‌کند برایش اجر و حسنه ثبت می‌گردد. (المحجّة‌البیضاء، ج ٨، ص ٢٤٢)
یه دوست از دست رفته ای دارم مال دوران راهنمایی مدرسه ام بود ، قدمت دوستیم باهاش خیلی زیاد نشد نهایت چهار پنج سال ولی تا عمرم به دنیا هست ممنو
مار من تویی چشم خمار من تویی ایل و تبار من تویی جان جوان تو منمجان جوان تو منم …به دستم به دستم کار دادي دستم که مستم که مستم تو که باشی هستمبه دستم به دستم کار دادي دستم که مستم که مستم تو که باشی هستم
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
زلف کمند من تویی وان دلپسند من تویی بند بند … من تویی وان دلپسند تو منره ی مار من تویی چشم خمار من تویی ایل و تبار من تویی جان جوان تو منمجان جوان تو منم …به دستم به دستم کار دادي دستم که مستم ک
مار من تویی چشم خمار من تویی ایل و تبار من تویی جان جوان تو منمجان جوان تو منم …به دستم به دستم کار دادي دستم که مستم که مستم تو که باشی هستمبه دستم به دستم کار دادي دستم که مستم که مستم تو که باشی هستم
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
زلف کمند من تویی وان دلپسند من تویی بند بند … من تویی وان دلپسند تو منره ی مار من تویی چشم خمار من تویی ایل و تبار من تویی جان جوان تو منمجان جوان تو منم …به دستم به دستم کار دادي دستم که مستم ک
#شعر : رضا کاظمی اردبیلی 
#بایاتی 
 
گُل اَکمیشم دول دادي میوه  باری خول دادي دِین     آناما  ‍   گَلسین گَلی  یاریم ‍ یول  دادي 
 
اورگ  ایشلَر  قان  اولسا اَملی   بیر   جان   اولسا سولان گول کیمین اولام مَن نَن  یاریم  یان اولسا 
 
آلما  واریم  سویمارام اَلدَن   یئره    قویمارام هاردا  گوزومه ‍ دیسون باخیب  سنه ‍⚖ دویمارام 
 
توی سازیمیز تار اولسون الله   بیزه   یار   اولسون بیز      یاپیشاق     اَل اَله دوشمانیمیز  خار اولس
♪♬♬♪دست کم با دلم مهربون باش یه امروز واسه تو کاری نداره سخته عاشق کسی باشی که بی تفاوته با احساس تو کاری نداره♪♬♬♪
♪♬♬♪دست کم آبرومو که میتونی نریزی آخرین خواهشم اینه تو جهنمم یه گوشه از عذابی که دارم میکشم اینه♪♬♬♪
♪♬♬♪هی بهم قول روزای خوبو دادي همیشه یادآوری کردی از سرم زیادی♪♬♬♪
♪♬♬♪حیفه هر یه روز عمرم که نشستم به پات حیفه هر یه قطره اشکی که میریختم برات♪♬♬♪
♪♬♬♪هی بهم قول روزای خوبو دادي همیشه یادآوری کردی از سرم ز
"بسم الله"
 
چقدر زود یک صبح شنبه دیگه رسید. 
این دقیقا همون شنبه ایه که قول دادي درس خوندنو شروع کنی. 
همون شنبه ای که به قول دادي داری بری باشگاه . 
همون شنبه ای که امتحان کلیه داری و بازم نخوندی :)) 
- چرا کشتیش؟ 
+آقای قاضی! روزایی که هوا آلوده بود، ابتداییارو تعطیل میکرد اما انتظار داشت ما دانشگاهیا فتوسنتز کنیم!فکر کنم بچش هنوز ابتداییه!
-حق با توعه! ختم جلسه .
اصلا ما مشهدیا چیمون از تهرانیا کمتره که همشون تعطیل شدن؟
 
 
1- شاید اگه کسی، دو سال پیش، یه گوی جادویی می‌گرفت جلوم و تمام روزای آذر 97 تا آذر امسال رو نشونم می‌داد باورم نمی‌شد این زندگی من باشه. اینقدر که همه‌چیز دچار تغییر و تحولات شده. تغییری بزرگ‌تر از ازدواج یا شرایط کاری یا هر چیز دیگه‌ای.
2- یه چیزایی واسه یه سری آدما تابو هستن. تابوی جامعه نیستن تابوی شخصی هستن. کاری به اون خط قرمزهایی که درسته ندارم. اما یه چیزایی رو برای خودمون خط قرمز کردیم و حواسمونم نیست که اشتباهه. فکر می‌کنید چقدر از ا
دیشب تا آخر شب هر چی خبر توی کانال ها می خوندم یه جورایی تکذیب محکمی بود بر حمله موشکی به هواپیمای مسافربری و یک جورایی برای منِ مخاطب جا انداختن که واقعا نقص فنی باعث سقوط هواپیما بوده .
صبح شد و اول صبح مهدی اومده بهم می گه محمد ، سپاه هواپیما رو زده سریع بهش گفتم نه بابا الکی هست خواست ادامه بده که من زیاد رغبتی نشون ندادم و بی خیال شد . گذشت تا این که سید محمد هم این قضیه رو بهم گفت . باز گفتم نه من تا دیشب اون هم آخر شب خوندم که همه این قضیه م
چه بی لیاقت!
چه احمق!
می دانستی که اگر میموندی و من دوست میداشتم چه لذتی می بردی!!
الحق که راست گفتن خلایق هر چه لایق!
اگر به من اجازه دوست داشتنت را می دادي، دیگه اجازه نمیدادم این حجم از آشفتگی تو چشمات بمونه. دیگه اجازه نمیدادم که بی قرار برنامه های زندگیت باشی، حیف واقعا که احمق بودی.
از دست دادي کسی که تمامش را به نامت میزد
و برایت جان فشانی میکرد
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادي
سودای همرهی را گیسو به باد دادي
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
رفت آن سوار و با خود
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادي
سودای همرهی را گیسو به باد دادي
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
رفت آن سوار و با خود
آخرین باری که با اکیپ رفقای چندین ساله رفتیم پیاده‌روی اربعین، همشون دسته جمعی دعا کردن سال دیگه این سید با زنش بیاد. آشِ ازدواج نکردنم انقدر شور شده بود که حتی مادر پدرای رفیقا که همسفر بودن تا منو می‌دیدن میگفتن ما فقط دعا کردیم سال بعد دست تو دست خانومت بیای. و بالاخره بین اون همه تیر آرزو که شلیک شد یکیش خورد به هدف! شاید اگه همون موقع بهم میگفتن سال بعد دو نفری میای میخندیدمُ میگفتم نه بابا من برنامه‌ای ندارم.
الآن که داریم دوتایی چمدون
خدایا نوکرتم که از هر چیزی چینی شو بهم دادي
8------------------------------------------------------------------------------------------------------------8
*-----------------------------------------------------------------------------------------------------------*
&----------------------------------------------------------------------------------------------------------&
@-----------------------------------------------------------------------------------------------------@
#------------------------------------------------------------------------------------------------------#
 
emma heesters-the truth untuld
"حقیقته ناگفته"
تویه یه قلعه بیدار شدم
تویه یه باغه پر از شکوفه
خیلی احساسه تنهایی میکردم
خودمو آویزون کردم از یه جایه بهم ریخته و پر خار
 
بهم بگو اونا چی صدات میزنن؟؟
کجا داری فرار میکنی؟؟
آه میتونی به من بگی؟؟؟
من تورو تو این باغ درحالی که قایم شده بودی پیدا کردم
 
و من میدونم که تو گرم هستی
نزدیک ترین چیز به واقعیت
گل هایه که برایه من چیدی
رسیدن به دستایه تو
 
اما این سرنوشته منه
به من لبخند نزن
به من نور ببخش
نه من نمیتونم ق
ساعت 10 و نیم صبح :
 
وقتی حالم خراب تر از اونی شد که نتونستم حرف بزنم، یا وقتی که تو روزا و شبای تنهایی و درد ICU به سقف چشم بدوزم و ناتوان اشک بریزم، یا وقتی که هوشیاریم افت کنه، یا وقتی که بمیرم اون موقع چه فایده داره بودن آدما؟ بودن شماها؟ حرف زدنشون؟ محبتشون؟ اون موقع برا خودشونه هر چی میگن و هر چی میکنن و فقط به اسم یکی مثل من. 
+ عب نداره اگه ناراحت بشید. البته بعید میدونم بخونید اینجا رو. همین شما کانال نویسایی که نقد کردید و بد دونستید زی
سلام وبلاگ جانم
تو همیشه و در هر حال ، درکنار من بودی، هیچ وقت نشد که پیش تو بیایم و بگویی که حوصله ام را نداری، همیشه ی همیشه بودی، هیچ وقت مرا نرنجاندی و اجازه دادي آهسته درکنارت بگریم، حرف هایم را با صبوری گوش دادي و فقط سکوت کردی، با سکوتت به من اجازه دادي که فکر کنم ، به آنچه کردم و نکردم.
تو دوستان زیادی به من دادي، دوستانی که تا به حال از وجودشان خبر نداشتم، مرا از سرگذشت دیگران آگاه کردی، من انواع آدمها را شناختم هم در دنیای واقعی و هم در
ظرف پنیر روزانه رو که الان پر شده بود از شیرینی به دستش داد. در آبیش رو باز کرد و با ذوق به شیرینی های خشک و کیک کاکائویی که به زور کنارشون جا شده بود، نگاه کرد.
-مناسبتش چیه؟
+روز پرستار! 
-نکنه نرس های کلینیک شیرینی خریدن، تو هم برداشتی آوردی واس من که بخورم و چاق شم؟
+ نه خیرم. از خونه آوردم. در ضمن همین الانش هم تو چاقی!
ظرف به دست درب ماشین رو باز کرد: پیاده شو تا جبار رو نشونت بدم. 
به دنبالش رفت و به آسمون خیره شد. ستاره ها سوسو میزدن. 
+ یه بار
رفیقم تو دانشگاه بهم گفت شما جز همون بسیجی هایی هستین که ملت با باتوم میزنی؟»
 
اینکه طرفدار نظامم با همه مشکلات که واضحه
یادمه پست هم گذاشتم و گفتم طرفدار اعدام» هم هستم
در ادامه هم تاکید می کنم هرکی جز راه مشخص شده بره باتوم هم میزنم بهش چون مملکت سهم بابات نیست که شیشه ماشین میشکنی و مغازه فلان بدبخت آتش میزنی!
 
من یه بسیج رو انتخاب کردم، کوفت هم نمیدن بهمون اونجا ولی انتخابش کردم و تا تهش پاش هستم
پای همه متلک و فحش هایی که براش میخورم ه
ضربان قلبم تند شده بود، هول شدم سریع گفتم:
- آقــ. بخدا من فقـــ.ط منتظر منــ. شی بودم. یعنی چیزی. مــی خواستم یه آقایی اینا رو داد گفت اگر سرد بشه شما عصبی میشد مــنم آوردمشون قســـ. ــم میخورم.
یه دفعه داد زد:
- اینجا رو با طویله اشتباه نگرفتی؟!!
برق خشم توی اعماق چشم‌هاش موج میزد با دادش بند دلم  پاره شد، کل بدنم لرزید.
با لب‌های لرزان آروم لب زدم:
- شــرمـنده آقای رئیس نباید بدون اجازه وارد می‌شدم. معذرت مــی‌خوام.
-دفعه‌ی بع
حضرت انبر قفلی تشریف دارند.از اعزه و اوتاد.مطلقا از این بزرگوار غافل نشوید.علیکم با الانبر قفلی.۹۹/۹ درصد از کارهاتون با کمک این بزرگوار حل میشه بعون الله.اون یک درصد باقی مانده را هم یک آچار فرانسه با کمک انبرقفلی حل خواهد کرد قطعا.برخی از اهل فنون ذوالفنون در مناجات های خود فرموده اند:خداوندا، آنکه را انبر قفلی دادي چه ندادي و آنکه را انبر قفلی ندادي چه دادي؟اگر جعبه ابزارتان مزین به انبر قفلی است که بسی سعادتمندید اگر نه که حتما سریعا
دلم بادکش گرم میخواد، با استکان شیشه ای!
و سپس حجامت!
دفعه ی آخری که حجامت کردم به گمونم علی سه چهار ماهش بود، و من بخاطر عوارض سزارین رفتم برای حجامت، که خانم دکتر علفی پیشنهاد داد بادکش گرم رو امتحان کنم، و منم که عشق هیجان و تجربیات جدید و این صوبتام، با کمال میل پذیرفتم (بدون اینکه از حضرت آقا اجازه بگیرم)
 خلاصه خانم دکتر علفی، پس از یه بادکش گرم با استکان نعلبکی، شروع کرد به حجامت کردن، و دوتا پیاله ژله ی انار از جای حجامت من کشید بیرون! ج
خب حالم خیلی بهتر شد .
چون قرار یه اتفاق خوب بیفته و یه مسافرت شمال 
و قضیه قطع رابطه خواهرم با من اون چیزی نبود که فکر میکردم 
البته هنوزم نمیدونم چرا با بقیه در حد ۵ دقیقه حرف میزنه 
با من همانم صحبت نمی کنه.
ممنونم خدا جون که آنلاین جواب دادي و تم دادي 
دیگه ایندفعه حس کردم دمت گرم اوسکریم جان
یه چیز جالب راجع ب خودمو بنی رو بهتون نگفتم 
شاید باورتون نشه با اون همه دوست داشتن و محبتش 
با اون همه کادو ، برگشتنش از آمریکا ‌و مقابله با مخا
ساعت بیست دقیقه به چهار صبحه. تازه لپ تاپو خاموش کردم داشتم توی تخت کار می کردم، چهار صفحه کار ویرایش ترجمه انجام دادم و حس خوبی دارم، اصلا فکر نمی کردم بتونم کار کنم، چون خیلی خسته بودم، صبح با صدای پرنده ها و وقتی هوا کامل روشن شده بود خوابیده بودم چون دیشب تا صبح مثل یه مانیاک داشتم شعر و داستان و نقد میخوندم، ساعت فکر می کنم یازده و خورده ای بیدار شدم، سرشب اومدم یه ساعت بخوابم که خوابم نبرد، همش گوشیمو برمی داشتم و چک می کردم که شاید زنگ ب
برای دومین بار در بهار سرماخوردم.نمیدونم چطور ولی یکروز صبح بیدار
شدم وحس سرماخوردگی داشتم و اینبار قرص خوردن و خوابیدن هم اثر نکرد و
ویروس پیشرفت کرد و مجبورم کرد برای زودتر خوب شدن برم دکتر.و قسمت جذاب
بهداری رفتن،دکترش بود که وقتی  "ر" رفت واسم از پذیرش برگه ی ویزیت بگیره
وقتی اومد فقط گفت دکترش اونی که بدت میاد نیست و خب من هم دیگه مهم نبود
برام که دکتر کیه.همین که اون دکتر مسخره نبود کافی بود برام.وقتی برگه رو
گذاشتم رو میز دکتر یه نگا
دیروز بعد از روز ها رفتم خونه!حس عجیب غریب آرامش داشتم و امروز دوست نداشتم بیام خوابگا!
وقتی رسیدم گواهینامه امو از عظیم گرفتم :) و با ذوق کلی بهش نیگا کردم
همه چیز تا دیشب خوب بود!
امروز چشممو وا کردم اول با خبر فوت آن مرحوم مواجه شدم!و چون از قبل میشناختمش و میدونستم چیکاره اس در جا خشکم زد!
رفتم کانون!قرار بود اون یکی کلاس ریاضی رو هم من برم ولی بچه هاش نیومدن و برگشتم خونه
اصن شاید نوشتن اینا مهم نباشه!
چند روز پیشا بود که با قاسم نشسته بودیم و
میدونین من فکرمیکنم روز ۳۱ تیرِ۱۳۹۷ همه ی اون بامزگیمو آوردم بالا با همون خون هایی که از معدم خارج شد.یادم نیست ظهرِ ۳۰ تیر خونه ی خاله زیبا نهار چی خوردم اما یادمه مسیر بیمارستان تا محل کارم رو گریه کردم.میدونم دیگه خیلی دارم کشش میدم و باید بکشم بیرون،اما نیاز دارم به یک شلوار گرم کن و یک صندلی گرم و نرم که پلاس شم روش و ۵ تا رفیق درک کن که منو به زور از فاز یک در بیارن و باهم بریم کلاب و بار و مقدار زیادی مشروبات الکی مصرف کنیم و اخر شب هم بیوف
باید در نهایت تاسف و تاثر اعلام کنم همسایه ی محبوبم رفت.تعطیلات که من نبودم اونا رفتن!
از حاضر نبودن جاکفشی دم در فهمیدم
نمیدونم کجای این شهر باید دنبالش بگردم دیگه!
فقط کاش وسیله هاشونو از آسانسور نمیبردن که الان دهن ما سرویس شه!
لامصب تو خودت مدیر ساختمون بودی که!
توچرا!
یاخدا!
جمعه شب برگشتم خونه
حال گلِ تو گلدونا خیلی خوب بود
باقرمیگه چون ۱۷ روز نبودم که بخوام‌هر شب یه لیتر آب خالی کنم پاشون!
غربت خونه نگرفتتم چونکه مامانمو با خودم‌اورده
سلام، وقت بخیر و خدا قوت.
ظاهرآ مغز من به داروهای ضد افسردگی مقاومه.
الان باز دارم سرترالین مصرف میکنم، انگیزه ندارم و بی هدفم. حتی این دارو
یکم روحیه منو پایین آورده. ولی به نظر میرسه ارادمو تقویت کرده. همینم
خوبه. اما در کنارش دارویی مثل بوپروپیون که برا افزایش انگیزه بیماران
مقاوم به داروهای ضد افسردگی SSRIs است با من سازگار نیست و اگه بیش از چند
روز ادامه بدم منو میکشه. خدا رو شکر راهی جدید پیدا شده. البته تو چند
روز گذشته با دو راه جدید مو
سلام، وقت بخیر و خدا قوت.
ظاهرآ مغز من به داروهای ضد افسردگی مقاومه.
الان باز دارم سرترالین مصرف میکنم، انگیزه ندارم و بی هدفم. حتی این دارو
یکم روحیه منو پایین آورده. ولی به نظر میرسه ارادمو تقویت کرده. همینم
خوبه. اما در کنارش دارویی مثل بوپروپیون که برا افزایش انگیزه بیماران
مقاوم به داروهای ضد افسردگی SSRIs است با من سازگار نیست و اگه بیش از چند
روز ادامه بدم منو میکشه. خدا رو شکر راهی جدید پیدا شده. البته تو چند
روز گذشته با دو راه جدید مو
دیروز زنگ زدن به ضامنای وامی که گرفتم و گفتن که سه ماه قسط فلانی(من) پرداخت نشده و اول ماه از حساب شما کسر میشه. تنها ضامنی هم که فیش حقوقی گذاشته، پدرم هستند.
منم رفتم بانک و شروع کردم به سر و صدا و زدم شیشه های بانکو آوردم پایین و بعد اموال دولتی و غیر دولتی منقول و غیر منقول رو آتش زدم و گُریختم.
همینطوری که در حالِ گُریخت بودم منو گرفتن و گفتن ای اغتشاشگر! ای آشوبگر! ای غربزده ی بدبخت! ای انگل جامعه! ای وِی! ای مزدورِ آمریکا! ای مفسد فی الارض! هو
خدای خوبم 
خدای مهربانم 
من تو را تو همین وب کوچکم بارها صدا زدم و جوابم رو با مهربونی به شکل خودت بهم دادي و بنی رو سر راهم قرار دادي 
خدا جونم
این روزها بدجور به کمکت نیاز دارم .
خیلی حس بی کسی بده نزار اون حس بهم غلبه کنم.
خدایا میدونم اولین دگیم تویی دومی خودمم و سومی بنیامینم 
ولی تو که تو دلمی، ایکاش یه جوری بودی تم میدادي می گفتی چنور من کنارتم، میدونم کنارمی ها ولی کمی درکم پایین هست یادم میره 
دومی هم خودمم که تازگی ها یاد گر
امروز شاید به ظاهر یه آزمون رانندگی بود و یه رد شدن ساده برای اولین آزمون و منتظر یه فرصت دیگه شدن، ولی برای من روز عجیبی بود.  سه ساعت و ربع توی گرما کنار من نشستی، بهم روحیه دادي، بهم آرامش دادي و بعد از پیاده شدن از ماشین دستتو دورم حلقه کردی و گفتی فدای سرت . شاید به ظاهر  اتفاق ساده ای باشه اما انقدر منو به اوج آسمون برد که امروز برای اولین بار، خیلی عمیق ، به خونه مون احساس دلبستگی کردم. باورت میشه که امروز برای اولین بار رفتم توی آشپزخونه
به گزارش هشمهری آنلاین به نقل از ایرنا،   اسماعیل الله دادي داخل کارگروه توسعه صادرات غیرنفتی چهارمحال و بختیاری پافشاری کرد: تو ۹ ماهه سال سیال ۳۵ میلیون و ۱۲۵ هزار و ۲۳۹ میلیون دلار متاع از گمرک استان صادر شده است. وی افزود: این میزان صادرات در مقایسه با مدت مثل سال قبل از نظر ارزشی ۳۷ درصد کاهش داشته است. الله دادي تصریح کرد: صادرات کالا از گمرک چهارمحال و بختیاری در ۹ ماهه سال جاری افزون بر ۳۷ هزار و ۲۵۱ تنه بود که داخل مقایسه با مدت مشابه
یا رازق طفل الصغیر.
قد و قامت و رشد و زبان و فهم و عقل کودک به حدی می رسه که خودت و ختی خودش یواش یواش می فهمید دیگه از شیرخوارگی ش داره می گذره، دیگه این راه دریافت رزق ش نمی تونه بمونه.
زیباست بالیدن بنده ای از بندگان خدا که خدا اختصاصی تو رو مأمور به مادرب برای او کرده باشه، که وظیفه تو در قبالش انجام بدی. نه ماه محمل رشد جنینی او باش، به دنیاش بیار، دوسال کامل شیرش بده، مسدول تربیت او باش و. تا گذر از دو دوره رشد اول مسئولی و رفته رفته مسئول
یکم حس دلشوره داشتم. 
قدم هامو تندتر و ساعتمو چک کردم.
با ده دقیقه تاخیر به محل مورد نظر رسیدم . سرمو به شیشه کافه چسپوندم ؛ شلوغ بود.
سریع نگاهمو به سمت میز همیشگی عوض کردم. 
اَه
بازم زودتر از من رسیده. یکی از دو فنجانی که روی میز بود رو برداشت ، جرعه ای نوشید و کتابی که در دست داشت رو ورق زد.
هر بار که قرار میزاریم ؛ اونه که زودتر میرسه. مثل اینکه خیلی خیلی بیشتر از من مشتاق این ملاقاتاس.
 
_سلام. بابت تاخیرم عذر میخوام.
+عه سلام . خوش آمدی. برات چای
خاله دستاشو نشونم می‌ده. رنگ ناخن‌هاش عوض شده و همه از وسط به داخل خم شده‌ن. بهتر بگم ناخن‌هاش چروک شد‌ن.انگار که دلم نمی‌آد نگاهشون کنم. از اون جایی که همیشه یک نیرویی در من با همه چیز مخالف ت می ‌کنه و با خودم بیشتر؛ دستا‌ش رو گرفتم و ناخن‌هاش رو یکی یکی لمس کردم.شستش را نگاه می‌کنم. می‌گم: راستی دکتر چی گفت؟ می‌گه: گفته برو متخصص ببینه، کار من نیست.دو سه سال پیش که برای سیسمونی یکی از دخترهاش کار کرد. به مرور استخوان شستش زد بیرون و عم
این اسکرین هارو من نگرفتم و منبع رو داخل پست دیگه میگم
 
 
 
 
 
 
 
یکی نیست بگه بی تی اس هیچی اون فنی که این نقاشی رو کشیده ناراحت نمیشه ؟؟
 
انسانیت و شعور تو از اون فن های ۸ و ۹ ساله ایم که میگی کمتره
اونا لااقل انقدر انسانیت دارن که از حقوق اونها دفاع میکنن توچی ؟؟
 
تو مثل یک آدم بی مصرف ،مث یک زباله رفتار کردی
تو شان و شعور خودت رو با کپی کردن و بعد از اون توهین به بزرگترین بوی بند دنیا و در آخر انکار و شکستن قلب اون فن نشون دادي و به ما اطمینا
از این که کم کم دارم راه میفتم تو پوست خودم نمی گنجم. از این که دوباره میتونم کتاب بخونم از این که هیچکاری اگه نمیتونم کنم ولی کتاب میتونم بخونم حتی خوشحالم از این که دوباره زبان فرانسوی رو شروع کردم از تین که نگاهی به عکسها میخونم از این که دفتر استادم هنوز که هنوزه برام تکراری نشده و میخونمش. میدونی چند سال پیش آرزو کردم هیچ هیچ بمونم اما از مسیری که استادم نشونم داد خارج نشم. من هنوزم پای حرفم هستم. بعضیا خب به هر قیمتی شاید خیلی کارا کنن به
❤️ انگار میهن ما بازمرد دارد مردی از جنس سلیمانی مردی که آبروی خود را در کف دست می گیرد برای میهنش آفرین سردار که غم بزرگ حاج قاسم را کمی التیام دادي می شود اشتباه کرد و عذر خواهی کرد کاش کاش وای کاش ذره ای از غیرت تو در خون بعضی ها جریان داشت
گاهی دلم پر میشود از خستگی؛
و وجودم خالی از هرگونه وابستگی.
خسته از هیاهوی زمانه ای که مرا در آن جا داده ای،
و مرا به دنبال خود کشانده ای تا درس عشق و امید بیاموزی؛
و وجودم خالی میشود از همه چیز غیر از تو.
آری گاهی سختم میشود کندن از همه چیز؛
سخت ولی شیرین.!
دلم با تمام خستگی اش تو را صدا میزند؛
و وجودم با تمام وابستگی اش تو را میخواند.
خدای من شکر تو را که به من خستگی و وابستگی دادي،
و قلبم را سرشار از عشق و محبتت،
و وجودم را مملو از امید به دید
اپیزود اول: مثل همیشه دیر کردم و دارم تو خیابون تند تند راه می‌رم که یهو شماره‌ت میفته رو گوشیم. بر می‌دارم و تند تند می‌گم سلام. خوبی؟ ببخشید گوشیم سایلنت بود ندیدم تماساتو». می‌گی سمت راستمی. دور و برو نگاه می‌کنم و می‌بینمت بلاخره. بعد از این یک و نیم هفته نبودنت، آخ که می‌چسبه دیدنت.
اپیزود دوم: چندوقت پیش بهت گفتم بودم جایِ موردعلاقه‌م تو این شهرِ کوفتی، یه صندلیه که از بالاش یه بخشی از شهر دیده می‌شه. با کلی درخت کاج. گفته بودم اون ص
اینقدر که به دیگران سلام می کنی به خدا سلام می کردی خدا می شدی .
السلام علیک یا خدا 
 
إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبَادٌ أَمْثَالُکُمْ ۖ فَادْعُوهُمْ فَلْیَسْتَجِیبُوا لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ
 
 
صاف رفتم در خونه خدا 
 
و بیخود خودم را گول نزدم .
 
به فکر خدا شدن باش 
 
خدا کمش نمی آید 
 
آنها خود دروغ می گویند .
 
رسول خدا فرمود :
 
و مانند عجمها نباشید 
 
گفتند یعنی چه ؟
 
فرمود مانند ایشان به دیگران تعظیم نکنید .
پای تو نشستم ببین که آخرش چی شد
آرزوهای قشنگم واسه تو سهم کی شد
دلمو شکستی و رفتی پی کار خودت
اینا تقصیر توئه و اون دل بیمار خودت
خیلی دلم ازت پره بدجوری از تو دلخوره
یه روز تلافی میکنه دل از دل تو میبره
قلبمو پس فرستادی خوب خودتو نشون دادي
من خودمم خسته شدم پاشو برو تو آزادی
میدونستم مزه عشقم دلتو میزنه
دل تو یه تیکه سنگ خب محال بشکنه
تورو دست کم گرفتم که این شد آخرش
هنوزم خاطرت اینجاس بیا بردار ببرش
خیلی دلم ازت پره بدجوری از تو دلخوره
یه روز
وقتی مشقامونو می‌نویسیم یا درسی رو خوب می‌فهمیم، استاد تشویق می‌کنه. اون تشویق هم خیلی می‌چسبه هم فوق العاده انرژی می‌بخشه. اصلا شوق و انگیزه می‌ده. تو کی جایزه و تشویق می‌دی؟ البته همیشه می‌دی، ولی یجوری بده که منم حواسم باشه. حواسمو جمع کن لطفا. جایزه هم دادي که چه بهتر
بسم الله النور 
​​​​​​یعنی ازدواج کردی؟؟؟؟؟!!!!من یکی که بسیااااااااااااااااااااااااار بسیاااااار خوشحالمبین این خبرهای ناگوار ایران , ازدواج تو خوشحالی عمیقی برای من رقم زدچه روزهایی توی این نزدیک دوسال با هم داشتیمزمانایی که هرروز با هم تلفنی حرف میزدیمزمانی که یه پیام تو وبلاگم درباره زندگی طلبگی نوشتی و منو با خودت بردی به چند سال پیش خودم.همینم باعث شد دلم بخواد باهات دوست بشم و تمام زورمو زدم تا شمارتو بهم داديانقدر منو امتحان
‏به جای آخرین جرعه، آخرین حرفت را قورت دادي. استکان را روی میز و مرا روی صندلی رها کردی و رفتی.
استکان را برداشتم و یک نفس سرکشیدم. و از تهِ استکان دیدم که دور شدی. دور
حالا سال‌ها گذشته. چشمم دور بین شده. عینکم ته استکانی شده. نفس تنگی دارم و هنوز منتظرم حرف آخرت را بگویی.
بسم الله النور 
​​​​​​یعنی ازدواج کردی؟؟؟؟؟!!!!من یکی که بسیااااااااااااااااااااااااار بسیاااااار خوشحالمبین این خبرهای ناگوار ایران , ازدواج تو خوشحالی عمیقی برای من رقم زدچه روزهایی توی این نزدیک دوسال با هم داشتیمزمانایی که هرروز با هم تلفنی حرف میزدیمزمانی که یه پیام تو وبلاگم درباره زندگی طلبگی نوشتی و منو با خودت بردی به چند سال پیش خودم.همینم باعث شد دلم بخواد باهات دوست بشم و تمام زورمو زدم تا شمارتو بهم داديانقدر منو امتحان
این هفته یکی از سخت‌ترین هفته‌های زندگیم بود. از شنبه تا چهارشنبه رو به جای ساعت 4 بعدازظهر ساعت 9 و 10 شب برگشتم خونه و کلی جلسه و هماهنگی و استرس داشتم. تازه یکی از بدترین روزای امسال رو هم همین دیروز از سر گذروندم. طوری که هنوز دارم پس لرزه‌هاش رو حس می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم باید چیکار کنم! زندگی مزخرفی رو داریم می‌گذرونیم. اینکه برای حداقل معیشت و برای حداقل چیزها باید تن به کارهایی بدی که به هیچ عنوان تو چارچوب‌های شخصیتی‌ات نمی‌گنج
۱. امروز رفتم بین دستفروشای یونین اسکور راه رفتم.هر کدوم از یه مزرعه شخصی چیز میز اورده بودن میفروختن و بالای غرفه شون هم اسم مزرعه شون بود.
۲. تمام روز توی ازمایشگاه چرت زدم و لا به لاش درس خوندم.خیلی هم سرد بود تو اتاقدیوارا هم که شیشه ای.الان مشهورم به چرتی مجموعهچند بارم از جلوی اینه رد شدم و هی به خودم نگاه کردم و گفتم فتبارک الله احسن الخالقین.خودشیفته ی خوابالو :)
۳. رفتم تو اشپزخونه یه اقای خیلی خیلی خارجی ازینا که ور ور انگلیس
میدونی چیه خدا؟ من مطمعنم روزای قشنگی در انتظارمه،مطمعنم یه کاری برام میکنی، من به بزرگی و مهربونیت ایمان دارم و با تموم وجودم بهت اعتماد دارم :)الان آرومم، دلم قرصه، میخوام دوباره یه سری تغییرات کوچیک داشته باشم، میخوام شروع کنم و قدم اول رو بردارم، دیگه نگران نیستم، دیگه نمیترسم :) و به اندازه ی همون روزی که قراره آرزوهام اتفاق بیوفتند، خوشحالم و آروم!
تو بارها بهم ثابت کردی چه تکیه گاه خوب و امنی هستی، بارها نشون دادي چقدر هوامو داری، نمی
♪♬♬♪نمیری از ذهنم بیرون♪♬♬♪
♪♬♬♪نمیری از ذهنم بیرون♪♬♬♪
♪♬♬♪فرقی نداره هر جا که باشم توی خونه یا که تو خیابون♪♬♬♪
♪♬♬♪نمیری از ذهنم بیرون♪♬♬♪
♪♬♬♪با اینکه اینو می دونم داری خوش می گذرونی یجایی با اون♪♬♬♪
♪♬♬♪نمیری از ذهنم بیرون♪♬♬♪
♪♬♬♪تازگیا اینو فهمیدم که تو به من علاقه ای نداشتی اصلا♪♬♬♪
♪♬♬♪دیگه از همه چی خستم♪♬♬♪
♪♬♬♪تو هم اضافه شدی به اونایی که همیشه دل منو شکستن♪♬♬♪
♪♬♬♪دیگه از همه چی خس
وسیله نقلیه عمومی، BRT
کنار یک صندلی دونفره ایستاده بودم. رو به آفتاب 
سرم توی کتاب بود. 
احساس گرما کردم یک لحظه، خودم رو باد زدم
خانمی که کنار پنجره بود و شالی نسبتا آزاد روی سرش بود، رو به من گفت: خیلی هوا گرم شده.
گفتم بله. و حدس زدم که این جمله آغاز یک گفتگو باشه.
پرسشگرانه ظاهرم رو بررسی کرد.
ضدآفتاب روی صورتم سنگینی می‌کرد. دستمال کاغذی از کیفم درآوردم و کرم رو پاک کردم. 
با دقت نگاهم می‌کرد. مدتی سکوت بود. تا به زبان اومد و گفت: این ساق ها ه
کردارم عجیب منحرف است؛
"" دیشب در خواب دیدم
من و چند نفر مسافر بودیم
به گمانم همه مرد بودیم، یک زن هم بود؛
زن نیمه بود
یعنی از کمر به بالا بود، ""
بگذریم؛
در این وانفساه هر کس سازِ خودش را کوک می کند؛
من گذری ام، یعنی از هر چیزی زود می گذرم، یعنی وابسته نمی شوم؛
امّا، خوب بلدم عاشق شوم؛
پیچ در پیچ شد،
ببخشید،
مُخِ من همانند اداره آموزش و پرورش جمهوری اسلامی ایران تعطیل است؛
عارضم خدمت اولیا مُخدّراتِ خودم، چه آنهای که چادری هستند و نیستن
ظلمی بیشتر از این نیست که با معرکه یا علی
خواهان نگاه بر امریکا و همه مستکبر بی علی
این مکر و استکبار از وقت دشمنی با مولا علی
امت اسلام را در رنج انداخته و در فکر فقد علی
فقدان مولا هرگز نشود آنان بی نصیب اند از علی 
در راه ولایت از خدعه آسیب دیده ایم یا علی
در اندیشه ات ماتم گرفتیم و نشان دادي سید علی
 
 
به پیشنهاد خیلیا.
و یادآوری یکی از دوستان بیان.
دیروز رفتم کتابفروشی و کتاب رنج مقدس رو خریدم.
بیخیال کتاب و دفتر و جزوه شدم .و تا امروز تمومش کردم.
نمیدونم میشه اسمشو چی گذاشت.به قول یکی از بچه های دبیرستان "تحت الجو"ام.یا واقعا بهم اثر کرده.
شاید اینکه زیادی شبیه قهرمان داستان بودم.تا نصفه هاش که مصطفی وارد داستان شد .شاید.چون دلم حرفایی که چشمم میخوند رو باور میکرد‌‌.شاید چون نویسنده عنصر باور پذیری که همون تعلیق باور ناپذیریه
دانلود با کیفیت (320)
 
#تکست آهنگ جدید #ساقی به نام " #لیتری_چند ؟؟ "
حرفامو گوش بده به خودت نگیر این اشعارو گوش بده به خودت نگیراین دردارو ببینو به خودت نگیر تو به خودت نگیر تو به خودت نگیر
زخمامو ببینو به خودت نگیر این جنگارو ببینو به خودت نگیرمن تیکمو میندازم به خودت ولیتو به خودت نگیر تو به خودت نگیر
(ورس 1)
بهتره حقیقتو بپذیریم وسط ازادی وایسادیم ولی یه اسیریم
واسه ی از دست دادن دگ چیزی نداریم الان وقتشه از تو غلاف تیزی دراریم 
اینجا قانون
بودن توی یه اتاق متوسط رو به بزرگ با حدود 32 عدد بچه ی شیطون خوش میگذره یا نوعی شکنجه س‌؟
امروز منی که خاله نمیشم خاله ی همون سی و دوتا وروجک بلا بودم :d فقط دقت داشته باشید چه خاله ی خل و چلی رو گذاشته بودن مراقب اونا باشه.
یه جا من که خودمو روی صندلی های کوچیک بچه ها جا کرده بودم و داشتم به دختری که تازه اومده بود داخل نقاشی میدادم تا رنگ بزنه، یه دختر دیگه اومده بود پشت میزم و مدام یه جمله میگفت که به معنای واقعی یه کلمه شم نفهمیدم.
گفتمش:چی؟؟؟ ت
"آخه خدا کریمی‌تو شکر! . ببین پولو میدی به کیا!!!" . این جمله را درباره‌ی راننده‌ی ماشین به قول معرفت خانم، بالا بلند»ی که پیچیده بود جلویش، گفت. قبل‌تر، از توی کوچه که می‌خواست بیرون بیاید و نزدیک بود بچّه‌ای زیر ماشینش برود، بعد از "یا خدا"یی که گفت و ترمزی که به موقع زد، همان طور که چپ چپ مادر جوان را -که هنوز حواسش بیشتر به گوشی بود تا کودکش- نگاه می‌کرد، گفته بود: "خدایا شکرت ها!. ولی آخه. نه! آخه خدا، <اینو> برداشتی بهش بچّه دادي؟!؟!"
 
پریشب یه خواب دیدم. می دونید چند روز پیش تو گروه مجازی فامیلی، که از بعد از این ماجرا ها روابط خیلی کمرنگ شده توش و سعی می کنم فقط جهت انجام صله رحم توش باشم و گاهی پیامی بدم ، یکی از دختر خاله ها پستی گذاشت از آیت الله بهجت در مورد رضایت والدین و اینکه اگر رضایت والدین رو نداشته باشیم به جایی نمی رسیم. با توجه به جو گروه انگار پیام رو خطاب به من داده بود. والدین من هم که قهرند هنوز.
پریشب خواب دیدم که وارد مجلسی شدم. انگار مجلس ختمی، عزایی . ، ب
 
پریشب یه خواب دیدم. می دونید چند روز پیش تو گروه مجازی فامیلی، که از بعد از این ماجرا ها روابط خیلی کمرنگ شده توش و سعی می کنم فقط جهت انجام صله رحم توش باشم و گاهی پیامی بدم ، یکی از دختر خاله ها پستی گذاشت از آیت الله بهجت در مورد رضایت والدین و اینکه اگر رضایت والدین رو نداشته باشیم به جایی نمی رسیم. با توجه به جو گروه انگار پیام رو خطاب به من داده بود. والدین من هم که قهرند هنوز.
پریشب خواب دیدم که وارد مجلسی شدم. انگار مجلس ختمی، عزایی . ، ب
دانلود آهنگ متاسفم برات ای دل ساده از محسن چاوشی
آهنگ غمگین و احساسی از محسن چاوشی اجرای بیادماندنی متاسفم برات
متن آهنگ متاسفم برات + دانلود
کوله بار آرزوهات روی دوشت
تا کجاها رفتی با پای پیاده
رفتی و به هرچی خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده
دل به هرکی دادي از سادگی دادي
زندگیتو پای دلدادگی دادي
هرجا که دیدی چراغی پر فروغه
تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه
دانلود آهنگ متاسفم برات ای دل ساده از محسن چاوشی
عاشقو خسته و غمگین و پریشون
دل بیکس
خدایاسپاس برایتمام شبهای زیباو غروب هایی که دیدمبرای شکیبایی وصبری که به من دادي که اجازه دادلحظه های بزرگ اندوه راتحمل کنمبه تو توسل می کنم واز تو مدد میجویمو به تو اعتماد میکنمالهی ، رضایت تو مراکفایت است و تو مرا تائید کنی مرا بس استهیچ نیازی به هیچکس جز تو ندارمراههای ناهموار زندگی ام را با تدبیر خودت هموار کن ای بخشنده ی بی همتا
آن شب که تورا کردم از خواب خوشت بیدار 
 
گفتم که بخور این را  این سیب خودم چیدم از آن طرف دیوار 
خوردی و خوشت آمد گفتی که بکن حالا تعریف از این دیدار 
 
می دادي و میکردم تو درس محبت را من گوش به این اقرار 
درپشت تو بنشستم تا صبح تورا کردم هرلحظه دعا بسیار 
 
آن شب شب خوبی بود هی کردم وهی دادي 
من گریه برای تو توعشق به این دیدار 
 
شعر از ایرج میرزا 
 
.یک لحظه، یک لحظه چشیدن رهایی، یک لحظه جرقه زدن امید.»
دیدین گفتم؟ دیدین گفتم خدا منو تا نزدیکش می‌بره و نشونم می‌ده اما دستمو می‌بنده که جلوتر نرم؟ 
من یک لحظه چند ثانیه‌ی ارزشمند امید رو توی قلبم حس کردم، چشمام از اشکی که توش حلقه زد گرم شد و لبم به گفتن وا شد.
اما، اما زورم کم بود امیدم یکباره خاموش شد، و من برگشتم به خودم، بدون امید بدون امید بدون امید.
و آدمی چیزی به جز امیده؟
این بار هم چشمام تر شد، اما نه از گرما، این بار از ناامیدی
من دیگر آن نیستم که بودم
من همانم که میخاستی
همان16ساله ی قدیم
زدی
کوبیدی
تراشیدی
سوزاندی
جلا دادي
هزینه کردی زیاااااد; تا همانکه میخواهی شوم.
می دانی اما بگذار بگویم
تاوانِ روزهای نبودنت
سنگین بود ;فوقِ تصوّرم!
من زیرِ بارِ گناه لِه شدم
ناجور بود روزگار 
راه ناهموار بود و بنده ات نابینا
باصورت زمین خوردن قطعی!
اما حسین بود که جمع و جورم کرد ;خدا.
مراقبم باش
"آخه خدا کریمی‌تو شکر! . ببین پولو میدی به کیا!!!" . این جمله را درباره‌ی راننده‌ی ماشین به قول معرفت خانم، بالا بلند»ی که پیچیده بود جلویش، گفت. قبل‌تر، از توی کوچه که می‌خواست بیرون بیاید و نزدیک بود بچّه‌ای زیر ماشینش برود، بعد از "یا خدا"یی که گفت و ترمزی که به موقع زد، همان طور که چپ چپ مادر جوان را -که هنوز حواسش بیشتر به گوشی بود تا کودکش- نگاه می‌کرد، گفته بود: "خدایا شکرت ها!. ولی آخه. نه! آخه خدا، <اینو> برداشتی بهش بچّه دادي؟!؟!"
یا حسین یا حسین شعله‌ی عزای تو چراغ کربلای تو توو دلم روشنهپرچم قیام تو صراحت کلام تو تا ابد با منهدرس آزادگی توو همین مجالس مصیبت مُحرّمهتوو لهوف سیّد و توو مقتل مُقرّمهیاد من دادي که، زیر بار ستم تا قیامت نرمیا حسین یا حسین
(یا حسین عزیز فاطمه)
*** *** ***
یا حسین یا حسین باز به من بها دادي به اشک من صفا دادي مجلست اومدمپس هنوز امید داری به من که ساده میگذری گرچه خیلی بدمیا حسین یا حسین من کجا لیاقت اقامه عزای تو؟من کجا و کشتی نجات روضه‌های
سلام !! حال شما؟!
اونطوری ک گفتی 
اگه نخونده باشی و نفر 13 عم شده باشی 
معنیش اینکه یا خیلی خوب دادي الا رغم نخوندنت 
یا سوالا اسون بوده 
یا اینکه بچه های دیگه هم نخوندن
یا اینکه بچه های دیگه هم شبیه من و توعن و اونقدراهم شاخ نیستن 
منم 15 عم امتحان دارم :)
پسر حواست ب عمومیا هم باشه ها 
یوخ ب خودت نیای ببینی فارسی و عربیت جا مونده ها
سلام ای خاطرات کودکی ها
صدای داس  و آب و نان و بابا
تو را تابی نهایت دوست دارم
تو ای زیباترین میراث دنیا
تو یادم دادي پروانه باشم
برای بچه ها چون سایه باشم
مرا تا قله های عشق بردی
توگفتی با خدا همسایه باشم
تو ای با روح وجان من صمیمی
تو ای آموزگار. بهترینی
کنددر چهره ات گل آشیانه
کلید مشکلات سرزمینی
تو ای اموزگار سرزنده باشی
همیشه خرم و پاینده باشی
 
گاها شده برنامه ای نوشتید و برای تست به مشتری و یا یکی از دوستان دادي بعد متوجه شدی که برنامه شما کرک شده
یا به اصلاح دی کامپایل شده و کدهایی که اختصاصی برای اون برنامه نوشتید لو رفته
خب برای محافظت از کدهای نوشته شده راههای مختلفی هست مثلا اسمارت اسمبلی میتونه کدهای شما رو از مهندسی مع محافظت کنه
بسم الله الرحمن الرحیم
1
همینطور که داشتم میرفتم سمت دفتر کارش، چهره اش رو برای خودم تصور میکردم. چهره ی استاد الاساتیدمون رو. لقب خاصی نیستا، صرفا خواستم جو بدم:). چون استادِ استادهامون بودن و شاگرد بلاواسطه حُکَما. یه جورایی از اون حکیم درجه یک های فعلی. کسی که کتاب هایی که الان داریم میخونیم رو صدی نود اون ترجمه و تصحیح کرده و اسمش تقریبا پای همه ی کتاب هامون هست. از قانونچه ی چغمینی گرفته تا شرحش مفرح القلوب و برو جلو تا خلاصه الحکمه و بقیه
    
   
  
توو خونه ما اینجوریه که غروب ، طرف داره از گرسنگی میره توو کُما ، ولی حاضر نیست یه تی به خودش بده و بره یه لقمه نون و پنیر بخوره.
منتظر میشن یکی  از سرکار  بیاد و گشنش باشه، سفره پهن کنه تا بیان و از گشنگی نجات پیدا کنن! این مطلب رو بسط بدید به تقریبا کل اعضای خونه :|
 
یکی دیگه از آپشنای خونه ما اینه که به کسی پول دادي دیگه تقریبا باید قید پولتو بزنی :| به طور مثال شما میگی مودم خراب شده من مودم میخرم ولی هزینه ش رو تقسیم کنیم و همه هم
در زدم، کسی نگفت بفرمایید و با توجه به این که حس کردم صداهای زیادی از داخل اتاق میشنوم گفتم شاید اینجا هم مثل آموزش است که هزار تا میز و صندلی دارد و هزار تا آدم دارند کار های حوصله سر بر انجام میدهند و هر کدام با وجود واقف بودن به تباهی کار خود دارد با نفرت کارش را میکند. در رو باز کردم و با صحنه بسیار بسیار دلخراشی مواجه شدم. دو نفر که از هر دو خاطرات بسیار بدی داشتم و یکهو تمامی اون احساس نفرت، انزجار و خشمم بالا اومد و یک لحظه قفل شدم و همونطو
‏دخترا-کتی جون بیا اینم اون  پونصد هزار تومنی که بهم قرض دادي خیلی خیلی ممنونم عزیزم
 
 
پسرا-ممد این بیست هزار تومن ما رو نمیدی؟ باید حتما مامور بیارم دمه خونتون؟+ برو الدنگ باز چی زدی هزیون میگی؟ کدوم بیست تومن اصلا؟ اصلا تو کی هستی؟
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
 
مبلغ اسلامی بود .
در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار.تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می
پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .
می گفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را
برگردانم یا نه !
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این
را زیاد دادي .
 
 
ادامه مطلب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب