نتایج پست ها برای عبارت :

زندگی رو تو لحظه زندگی کن همین بسه

در این سه سال گذشته من یک انسان کاملا جدید شده ام. میتوانم بگویم با همه ی لعنتی بودن این سه سال که سراسر پر از شکست های کوچک وبزرگ است و واقعا فک می کنم مطلقا در هر پروژه ای که داشتم شکست خوردم ولی عمیقا احساس میکنم به معنای زندگي نزدیک تر شده ام . در هر لحظه ی پر از باخت و عذاب و در هر جمله ی نتوانستی ای که به خودم میگفتم ،درهر ثانیه که خودم برای خودم عریان تر می شدم ، احساس زنده بودن و زندگي داشتن می کردم . من این سالهای عمیقِ شکست که در لحظه لحظه
در این سه سال گذشته من یک انسان کاملا جدید شده ام. میتوانم بگویم با همه ی لعنتی بودن این سه سال که سراسر پر از شکست های کوچک وبزرگ است و واقعا فک می کنم مطلقا در هر پروژه ای که داشتم شکست خوردم ولی عمیقا احساس میکنم به معنای زندگي نزدیک تر شده ام . در هر لحظه ی پر از باخت و عذاب و در هر جمله ی نتوانستی ای که به خودم میگفتم ،درهر ثانیه که خودم برای خودم عریان تر می شدم ، احساس زنده بودن و زندگي داشتن می کردم . من این سالهای عمیقِ شکست که لحظه لحظه اش
میگفت فکر کن بیان بگن همين ۱۱ تا امام رو داشتیم. امام غائبی در کار نیست. چه تغییری تو زندگيمون پیش میاد؟ 
.
 بخوام صادق باشم باید بگم هیچی. بجز اون لحظه‌هایی که ظلم زمانه نفسگیر میشه و فقط میشه زیر لب گفت اللهم انا نشکوا الیک غیبه ولینا. دیگه تو بقیه لحظه‌هام اتفاقی نمیفته.
.
باید تو خط به خط زندگيمون. تو لحظه به لحظه‌اش بذاریم جاری باشه امام زمان.
یه پایه اصلی زندگي باشه. 
خودمو میگما. فاصلم با این سبک زندگي، زمین تا آسمونه. 
.
ما رو ب
.
"کاش دست هایت نزدیک تر بودند"
 
+یک حالتی هست، فارغ از شادی و غمگینی و احساساتی که نامشان را میدانیم.یک حالتی هست که تنها نامی که برایش به ذهنم میرسد "سنگینی"ست.آن لحظه ی "ضیق ِ صَدر" ، آن لحظه ای که نفست بند می آید و قلبت این اندازه ای( . ) میشود.آن لحظه ورای شادی و غمگینی ست.آن لحظه همين لحظه است، و البته خیلی لحظه های دیگر .
غصه هم میگذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهدماند
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مـپوشان هرگز.!!
از سهراب شعر و ادب بخوانیم
زندگي ذره کاهیست،
که کوهش کردیم،
زندگي نام نکویی ست،
که خارش کردیم،
زندگي نیست بجز نم نم باران بهار،
زندگي نیست بجز دیدن یار
زندگي نیست بجز عشق،
بجز حرف محبت به کسی،
ورنه هر خاروخسی،
زندگي کرده بسی،
زندگي تجربه تلخ فراوان دارد،
دوسه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد.
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد د
میگن زندگي قویترین چیز عالمه، حتی وقتی نمیخوایش، به مسیر خودش ادامه میدهراست میگن
من
هر شب
هرشب 
هر شب
آرزو میکنم هرگز صبح نشه، فردا نشه
آرزو میکنم زمان تو همين لحظه متوقف شه و تا ابد همين حالا بمونه
و نکته اینجاست که همين لحظه، گند ترین لحظه ایه که تا الان وجود داشته، و البته بهترین لحظه ای که در مقایسه با آینده وجود خواهد داشت.
برای تولدم یه پست پیشنویس کردم که تو این دو هفته وقت داشتم، دلشو نداشتم کاملش کنم. خط آخرش این بود که من بیست و چها
پارادوکس عجیبی توی زندگيمون وجود داره
اینکه لحظه ای جنگجو طلب ترین ادم روی زمین هستی و لحظه ای دیگه تبدیل به یک بزدل نا امید میشی البته همه اینا بستگی به دید تو داره
در لحظه زندگي کن مهم نیس تهش برنده ای یا بازنده ، تهش تبدیل به یک گلادیاتور قهرمان میشی یا یک سرباز شکست خورده ، تو قدم بردار از لحظه لحظه زندگيت لذت ببر و در این حین اهدافت رو فراموش نکن و به سمتش برو و هیچ فکر منفی رو تو دهنت راه اندازه ک خدابا ماست در تک تک این لحظات و نذاره گر تو
خدایا به خیر بگذرون این درد های لحظه به لحظه ی تن رو . خدایا چند ماه فرسودگی، برای درد های نامعلوم، کافیه . خدایا . لطفا زندگي رو برگردون رو اون دوری که انقدر استرس بیماری نبود . خدایا من همينجوریشم از زندگي خسته ام، خسته ترم نکن.
@sma
مسئول محترم لطفا لحظه ای نفس نکش ،وقتی بلند میشوی به سر و دست و گردنت فشار وارد کن بعد بلند شو ،سوزنی در پایت فرو ببر بعد راه برو.
چه حسی داری ؟ اینها یک لحظه از زندگي بچه های ماست. تو میتوانی پس داروی #اسپینرازا رو وارد کن
بیمار #sma برای زنده ماندن و زندگي کردن بهش نیاز دارد
دیوانه جان. کاش یکروز بفهمی زندگي همين است. همين که شبها نسیم خنکی از پنجره ی اتاق موهایت را بنوازد. همين که با خودت خلوت کنی و ساعتها با "من" به نقطه ای خیره شوی و او را قانع کنی. همين که کودکی را ببینی و لپش را بکشی. همين که بزنی بیرون و بروی و بروی. تاهرکجا که شد. همين که کز کنی گوشه ی تختت و اهنگهایت را گوش کنی. همين که تنهایی بخندی و گریه کنی و ککت نگزد. زندگي همين لحظه هاست. یاد بگیر وجودت وابسته به وجود دیگران نباشد که اگر باشد؛ همیش
 
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم می‌گذرد
آن‌چنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند
لحظه‌ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مـپوشان هرگز…!!
زندگي ذره کاهی‌ست
که کوهش کردیم
زندگي نام نکویی‌ست
که خارش کردیم
زندگي نیست بجز نم نم باران بهار
زندگي نیست بجز دیدن یار
زندگي نیست بجز عشق
بجز حرف محبت به کسی
ورنه هرخار و خسی
زندگي کرده بسی
زندگي تجربه تلخ فراوان دارد،
دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان د
با خود می‎گفت: زندگي با بی خبری از این که کی هستم و چرا هستم ممکن نیست، دانستن این راز از من ساخته نیست. در نتیجه زندگي برایم میسر نیست.
در لحظه ای از ابدیت، در میان ماده ای بی‎نهایت، در نقطه‎ای از فضای بی‎کران حباب کوچکی پدید می‎آید و لحظه‎ای می‎پاید و بعد می‎ترکد. من همين حبابم. »
آنا کارنینا |جلد دوم| - لئون تولستوی - سروش حبیبی - انتشارات نیلوفر - | صفحه‎ی 963 |
پنجره را باز گذاشته ام، بوی خاک باران خورده با عطر چای بِه مرا به پرواز در آورده است، خوشحالم و نسبت به امروز و روز های پیش رویم، امیدوار! :)
نشسته ام و از فریدون میخوانم و همزمان لبریز از عشق میشوم، چه احساس خوبی. چه روز قشنگی :)
من نباتم.کنار پنجره، رو به آسمان آبی دلبرم نشسته ام و با خیالِ خوش و آرامی، فکر می بافم.
از زندگي که در دستانم موج میزند، هیجان زده ام، گاه با فکرِ خوش رها شدن، همگام با برگ ها میرقصم،گاه با فکر لذتِ زندگي کردن، غرق می
 
استادالهی قمشه ای، فیلسوف بزرگ جهانی اینگونه میگوید:
 که مرگ واقعی چگونه است وفشار قبر چیست؟آیا فشار قبر واقعیت دارد؟
جدا شدن روح از بدن هنگام مرگ قطعی ، در کسری از ثانیه انجام میشود . این لحظه چنان سریع اتفاق می افتد که حتی کسی که چشمانش لحظه مرگ باز است فرصت بستن آن را پیدا نمیکند . یکی از شیرین ترین تجربیات انسان دقیقا لحظه جدا شدن روح از جسم میباشدیه حس سبک شدن و معلق بودن .
بعد از مرگ اولین اتفاقی که می افتد این است که روح ما که بخشی از آ
در امروزیم و غصه فردا داغدارمان کرده که نکند فلان شود نکند بهمان شود
در امروزیم و افسوس گذشته رنجورمان که چه شد چه بود
لحظه لحظه روز های عمرمان در درگیری است درگیری که نمیدانم کی قرار است تمام شود ملالی نیست
اما باید دانست از زندگي چه چیز را میخواهی  زندگي را یا لحظه  را یا ارامش را یا همه چیزو
تا بیایم این و به جمع برسیم 40 سالگی و گذروندیم
حالا در این سن در این فکرم که زندگي بستر است بستری برای عبور    عم تمام زندگي هارا نگاه میکنم دست اند
فرمول آرامش در زندگي چیست ؟
زندگيِ بسیار ساده است به آن شرط که شما آن زمان که دراز‌ کشیده‌اید فقط دراز کشیده باشید و زمانی که راه می‌روید فقط راه بروید زمانی که غذا می‌خورید فقط غذا بخورید و به همين ترتیب نیز همۀ کارهایتان را انجام دهید .
زیرا آن زمان که شما دراز می‌کشید به این فکر می‌کنید که کی بلند شوید زمانی که بلند شدید فکر می کنید که بعد آن باید کجا بروید زمانی که دارید می‌روید به این فکر می‌کنید که چه بخورید و به همين ترتیب . فکر شما
زیر این خورشید تاریک می سوزم
فاصله ام با ماه ، با تو ، یک ارزن نمی ارزد 
سزای خویش را نزدیک تر از قلب به خود می بینم
سزای انحراف من از آن رود بلند و سبز
سزای این صدای من که از فقر درون می نالد
از فقر تو می نالد
از فقر خدا می نالد
و از ترحم های عشق
از نسیم لحظه ای غمگین ، می نالد
لحظه های خوب در پی ویرانی
لحظه های درد در کنج سکوت ، می شوند معماری
اگر بوسه ای در خواب یک لحظه درون تو شود جاری 
بدان این را که آن لحظه
بی گناهی بی گناهی بی گناهی
آیا شما هم جز آن دسته از افراد هستید که هیچوقت از زندگي لذت نمی‌برند؟ اگر هستید، حتما مطالعه مطالب این پست، برای‌تان مفید خواهد بود.

لذت نبردن از زمان حال، فقط مختص شما نیست، افراد زیادی همچون شما قادر نیستند از لحظه لحظه زندگي خود لذت ببرند. به نظرتان مشکل کجاست؟

شاید بگویید: چون بدهی زیادی دارم نمی‌توانم احساس خوبی در زندگي داشته‌باشم، یا چون تحصیلات آنچنانی ندارم احساس ضعف میکنم و همين مانعی برای شاد‌بودن من است، و یا عواملی مثل بی
اینکه مجبورم یه تجربه ی زود هنگام از دوران سالمندی انسانی رو داشته باشم ، عمیقأ عصبیم می‌کنه .عمرا اگه دوباره بخوام خودم رو تو این موقعیت بذارم :/دوست دارم توی لحظه ی لحظه‌ی زندگي کوتاهم حس آزاد بودن کنم . 
ندای درونی ای وی را شدیدا به سفر کردن فرا می خواند :/ 
آه سرانجام این لحظه‌ی ناب که جان اوج می گیرد و زبان، و زبان با جان یکی می‌شود و هم آن بر قلم جاری می‌کند که هست؛ کلام او. درست در این لحظه که آفریده با آفریدگار یکی می‌شود و آفرینش جاری می‌گردد. لحظه‌ی ناب ماقبل‌زمان خلقت؛ درست همين لحظه، همين جا.

حلمی | هنر و معنویت
آه سرانجام این لحظه‌ی ناب که جان اوج می‌گیرد و زبان، و زبان با جان یکی می‌شود و هم آن بر قلم جاری می‌کند که هست؛ کلام او. درست در این لحظه که آفریده با آفریدگار یکی می‌شود و آفرینش جاری می‌گردد. لحظه‌ی ناب ماقبل‌زمان خلقت؛ درست همين لحظه، همين جا.

حلمی | هنر و معنویت
گاهی آدم دلش برای خودش می‌گیرد
برای همه‌ی از خود گذشتگی‌های بی  جواب،  برای  لحظه لحظه خستگی هاش،برای  هر لحظه ای  که  با مرورش چشمات تار میشه و غم خودشه مهمون ِ قلبت میکنه.
گاهی همين طور  که کُنج مبل نشستی  ُ چشم دوختی به قاب  تی وی  ،  فکرت میره سمت  تمام ااتفاقات و روزهای گذشته زندگي ، متوجه میشی  چقدر جان سخت بودی ، چقدر بیش از توان دوام آوردی!  
 فنجون چای به دست میگیری ،  اینبار با لبخندی  که  به لب داری  به این  فکر میکنی بیشتر برای
لحظه‌هایی هستند ، که هستیم .چه تنها چه در جمع اما ، با خودمان نیستیم.انگار روحمان میرود همانجا که میخواهدبی صدا ، بی هیاهوهمان لحظه‌هایی که شنیدیم و نفهمیدیمخواندیم و نفهمیدیمدیدیم و نفهمیدیمهوا روشن شد ، تاریک شدچای سرد شد .یک لحظه سکوت ، برای لحظه‌هایی که با خودمان نیستیم.
- پابلو نرودا
عجیب ترین قسمت زندگي برام اونجاست که برمیگردم عقبو نگا میکنم،یهو به خودم میام و میگم،چه کردی فازی،انگار که کل راهو اشتباه اومده باشم.نمیتونم بگم خیلی برام اتفاق افتاده،ولی افتاده،حسش سخته مثل سنگ و پوچ مثل هوا،انقدر بی معنا،رسیدم ته راه.دیدم اشتباه اومدم،از همون اولش
زندگي عجیب چیزیه،در اوج خوشحالیم عمیقا ناراحتم از چیزی که نه تنها من،کل دنیا میدونن ارزششو نداره!ولی خوشیش اینه که یاد بگیرم دقیقا چی هست این همه تلاش و شاید نتلاش!به هر
 
هزار ثانیه ی غمگین،هزاران لحظه ی بغض دار،هزاران آدم وهزاران پایان ناخوش» باید،بیان وبگذرن،بایدتموم این هزارها دست به دست هم بدن تا فقط یه لحظه شکل بگیره.یه لحظه »ی تکرارنشدنی.لحظه ای که برای چند ثانیه چشمها رو باز میکنه.ذهن روبه متمرکز ترین حالت درمیاره،پردازش اطلاعات جدید ووصل شدنشون به تموم اطلاعات قدیمی که دراثر تجربیات زندگي به دست اوردیم،به بی نظیرترین حدِ خودش میرسه.وبعد ناگهان دریک لحظه میفهمیم»،خوب میفهمیم که چرا اون هز
<<زندگي چیزی است که درمورد شما اتفاق می افتد درست در همان زمان که درگیر نقشه های دیگری هستید.>>
چیزی که جان لنون فقید تو یکی از مصاحبه هاش میگفت.
و میدونی، داشتم فکر میکردم این اپیکوریسم چقدر میتونه تسکین دهنده باشه واسه انسان عصر حاضر! هرچند اکثرا عقاید اپیکور رو بر مبنای عیش و نوش و می و معشوق تفسیر کردن اما درواقع داره از "لذت از اکنون، همين لحظه و همين حال" حرف میزنه.
انسانی که دائم غوطه ور در نیتی خود درپی رسیدن و موکول کردن 'لذت
 
دقت کردی همين حالا ، همين لحظه پیرترین سِنی هستی که تا حالا بودی و جوانترین سنی هستی که تا اَبد خواهی بودپس از لحظاتت بی نهایت لذت ببر ، شاد باش ، غمگین مباش ، خلاق باش ، جسارت کن ، بیشتر بخواه ، جلو برو و از خودت مطمئن باش و هر لحظه یادت باشه هم‌ اکنون جوانترین سِن رو داری و هر لحظه بابت این موهبت الهی شکرگذار باشلحظاتتون پُر از باورهای مثبت
 
هزار ثانیه ی غمگین،هزاران لحظه ی بغض دار،هزاران آدم وهزاران پایان ناخوش» باید،بیان وبگذرن،بایدتموم این هزارها دست به دست هم بدن تا فقط یه لحظه شکل بگیره.یه لحظه »ی تکرارنشدنی.لحظه ای که برای چند ثانیه چشمها رو باز میکنه.ذهن روبه متمرکز ترین حالت درمیاره،پردازش اطلاعات جدید ووصل شدنشون به تموم اطلاعات قدیمی که دراثر تجربیات زندگي به دست اوردیم،به بی نظیرترین حدِ خودش میرسه.وبعد ناگهان دریک لحظه میفهمیم»،خوب میفهمیم که چرا اون هز
خود را به خدا بسپار، وقتی که دلت تنگ استوقتی که صداقتها ، آلوده به صد رنگ است خود را به خدا بسپار، چون اوست که بی رنگ استچون وادی عشق است او، چون دور ز نیرنگ استخود را به خدا بسپار ، آن لحظه که تنهایی آن لحظه که دل دارد ،از تو طلب یاری خود را به خدا بسپار ، همراه سراسر اوست دیگر تو چه میخواهی ؟! بهر طلبت از دوستخود را به خدا بسپار، آن لحظه که گریانی آن لحظه که از غمها ، بی تابی و حیرانیخود را به خدا بسپار، چون اوست نوازشگرچون ناز تو میخواهد ، او را
پدربزرگم 97 سالشون بود . خدا بیامرزدشون .هیچ بیماریِ خاصی نداشتن اما دیگه خیلی پیر و ضعیف شده بودن و این آخری ها دائم بهشون سرم تقویتی می زدن ؛ چون نمی تونستن غذا بخورن و فقط مایعات استفاده می کردن . به همين خاطر همه برای رفتنشون خودمونو آماده کرده بودیم .  
اما قرار نیست همیشه مرگ تحتِ برنامه ای پیش بینی شده عمل کنه . ممکنه ناگهان بیاد سراغ آدم . ممکنه وسط تمام رویا پردازی هامون یه دفعه به خودمون بیایم و ببینیم پامون دیگه روی زمینِ دنیا نیست . تر
وحشتناک ترین لحظه ى زندگى، لحظه ای است که انسان را در سرازیرى قبر می گذارند.
شخصى نزدامام صادق(ع) رفت و گفت من از آن لحظه بسیار می ترسم، چه کنم؟
✅ امام صادق(ع) فرمودند:
زیارت عاشورا را زیاد بخوان.
آن مرد گفت چگونه با خواندن زیارت عاشورا از خوف آن لحظه در امان باشم؟
امام صادق(ع) فرمود: 
مگر در پایان زیارت عاشورا نمى خوانید اللهم ارزقنى شفاعة الحسین یوم الورود؟
یعنی خدایا شفاعت حسین(ع)را هنگام ورود به قبر روزى من کن.
زیارت عاشورا بخوانید تا امام ح
الان ساعت 5 صبحه . و من منتظر طلوع خورشید هستم، بعضی وقتا که دارم به این لحظه‌ی زیبا فکر می‌کنم، می‌بینم که چقدر لحظات زیبا رو ما از دست می‌دیم . شاید همون یک لحظه‌ی زیبا مسیر جدیدی به زندگي ما بده، شاید تغییری ایجاد بشه . همه‌ی ما متولد یک لحظه هستیم. یک لحظه که پدر مادر تصمیم به ازدواج می‌گیرن، یک لحظه که بچه به دنیا میاد و یا یک لحظه که از دنیا میریم.
هر لحظه می‌تونه یک اتفاق جادویی داشته باشه که شاید بتونیم بهش برسیم. من که خیلی از طلوع
1.میگه خانم دکتر حرصمو درمیاری چرا تو هر رابطه ای خودتو عقب میکشی؟!
2.موقع خداحافظی پشت سرم داد میزنه خیلی خوبی یکم قدر خودتو بدون
3.میگم خیلی زندگي رو ایده ال میبینی .اینده و جامعه اصلا اونقدری که میخوای ایده ال نیستن
4.بغلم میکنه و میگه تو خیلی خوب بودی
6.میگه بیخیال دنیا
7.مرگ دختر 35 ساله و اشک و اشک و اشک تا ساعتها
8.مریض 50 ساله اینتوبه میشه و میزنیم تو سر خودمون و ترس و درد و ترس
9.میرم ارایشگاه.میبینم هنوز ادمایی هستن که میخندن لباسای قشنگ می
من ترسو نبودم، شاید گاهی میترسیدم، اما بیشتر وقتا نه،اما الان، تو این لحظه میترسم، میترسم که زشت زندگي کنم، ترسم همراه با نگرانیه، نمیگم همراه با ناامیدیه، چون من ناامید نیستم، آره تو این لحظه میترسم، میخوام به خودم قول بدم واقعا زندگي کنم. قول بدم که آرزوهامو دنبال کنم، من توانشو دارم، اینو در خودم میبینم، پس میتونم، این چیزی هست که واقعیت داره :) بله این واقعیتِ منه، که بهش افتخار میکنم :) 
خدایا من تحت تاثیر شادی غیر قابل وصفی ام ک بهم مید
از این احساسات سینوسی خسته شدم یه لحظه احساس قدرت میکنم و لحظه ای دیگه احساس ضعف 
کاش یه دکمه تو وجودم داشتم که میتونستم هر لحظه که حالم بده رو درست کنه 
میدونی چی بده اینکه عقب افتادم اینکه مهمترین تصمیمات زندگيمو نابود کردن 
 
گاهی با معشوق‌مان بازی می‌کنیم. فرو می‌رویم در نقشی که نیستیم: یک حسودِ بی‌بخشش. یک غیرتیِ بی‌تحمل. یک حسابگرِ مو از ماست بیرون کشنده. یک معشوقه‌ی هرجایی. یک بی‌عاطفه‌ی بی‌تفاوت. یک دیوانه‌ی زنجیری حتی. بازی می‌کنیم تا بازی که تمام شد، سخت‌تر و محکم‌تر در آغوش بکشیمش. که زندگي یکنواخت نشود. که لذتِ با هم بودن‌مان گونه‌گون و مستدام باشد. اما یک لحظه هست - و فقط یک لحظه طول می‌کشد - که باید بازی را تمام کنیم. باید دوباره خودمان شویم. بای
نامه‌ای به دوستبه نام او که بودنمان یادی از اوستبهترین! یادت باشد، انسان اگر به‌خاطر سیبی که نشانۀ دانش بود، هبوط کرد، با همين سیب باز باید عروج کند و به درگاه خدا برسد.پس هیچ لحظه‌ای را که در آن می‌توانی به دانش و حکمت بپردازی، صرف چیز دیگری نکن. مریم‌جان! جمع‌شدن ما در کنار هم، بهانه‌ای است برای دوختن تمام این تک‌لحظه‌ها به‌هم و افزایش نور عقل و ایمان.امیدوارم همواره در زندگي هدف داشته باشی؛ چراکه انسان‌های بی‌هدف، مجبورند تمام عمر
مهربون منزیبای منهر شب زل میزنم به عکست و میبینم که هستی و من تموم کلماتم رو میخورم و به خودم وعده میدم که این نیز بگذرد و مطمئنا میگذرد و زیباترین ها انتظارمون رو میکشه.هیچ چیز نمیتونه لحظه ای منو از یاد تو غافل کنه.ملکه من محاله بتونم لحظه ای بدون تو زندگي کنم و چه چیزی بهتر از این.قربون دل مهربونت بشم من، نبینم غمگین باشی، شاد باش که این چنین در بند همیم.
مقدار یار هم نفس،چون من نداند هیچ کس/ماهی که بر خشک اوفتد،قیمت بداند آب را
دور خودت دایره ای بکشدایره ای به وسعتِ بیخیال بودن .دایره ای که قضاوتهای بی منطقِ دیگران را ، از افکارت تمیز دهد .باور کن هیچ چیز در این جهان برقرار نمی ماند !اتفاقات برای افتادنند .زبان برای حرف زدن .و لحظه ها برای گذشتن .به همين سادگی !!همه چیز ، مهیاست تا فقط زندگي کنی .قضاوت هایشان را بیخیال .اگر زبانی بیهوده چرخیده ؛دلیلی ندارد فکری هم بیهوده مشغولِ چرایی اش باشد .شاد باش و خوبی کن !فرصت زیادی نمانده .لحظه ها دارند تمام می شوند .
خوش اومدی به دنیا نفس من
فرشته کوچولوی بهشتی
یه ماه زودتر زمینی شدی
و حالا دو روزِ کنارت عشق میکنیم
هنوز باورم نمیشه میتونم بغلت کنم نگاهت کنم
زندگي منی
زهراسادات قشنگم
لحظه لحظه خداروشکر میکنم که تا اینجا هوامونو حسابی داشته
دوستت دارم قد تموم دنیا
.
به تاریخ تولدت چهارشنبه.هفده.بهمن.نودوهفت.
بالاخره این ترس شکست و سفر تنهای دوباره ای رو شروع کردم. چیزی که حتما مرزهایی رو برای من جابجا می کنه. منو وادار می کنه تا با آدم ها از هر جنسی ارتباط بگیرم، برای اینکه زنده بمونم و در امنیت زندگي کنم. فشار ذهنی یا فشار کلیشه های ذهنی رو همزمان با فصار جسمی تجربه کنم. تا توی دنیایی قرار بگیرم که احتمالا کسی هوای منو نخواهد داشت. جایی که باید بتونم از پس خودم برآم. حتی از فکرش هم وحشتم می گیره. اما من اینجام و باید توی این لحظه لمسش کنم هر چند که چن
در زندگي لحظه‌هایی هست که دلت می‌خواهد مثل پنیر پیتزا کش بیایند.، طولااانی! تمام نشود. آن‌قدر می‌ترسی که هی ساعتت را نگاه می‌کنی!
مثل وقت‌هایی که بوی خاک باران خورده می‌پیچد توی هوا و دوست داری ریه‌ات اندازهٔ جنگل‌های گیلان باشد برای فرو دادن آن همه عطر.!
مثل قدم زدن دوشادوش کسی که هی انه سرت را می‌چرخانی تا نیم‌رخ صورتش را ببینی!
مثل لحظهٔ تمام شدن یک مکالمه تلفنی وقتی هنوز دلت نمی‌آید گوشی را بگذاری؛ انگار که ته‌ماندهٔ صدایی ه
خط میزنم
اسم خودم را
جلوی تخته سیاه زندگي
خط میزنم و تمام نمیشوم
خط میزنم و هنوز هستم و به خطخطی هایم نگاه میکنم
آینده را میخوانم
مرور میکنم
هر لحظه، هرکجا
چند شبی است نخوابیده ام
خواب را نیز خط زده ام
شب ها نمیخوابم و آرزوهایم را خط میزنم
زیادند
مثل ساعت های لحظه های جنونم
صبح به صبح تمام عقده های 20 سال زندگي ام بالا می اورم و یک صبح خیلی عالی را شروع میکنم
خط میزنم
زمین و زمان را خط میزنم
متنفرم از آینده های احتمالی
از فکر به این که چه میشود
شمایی که دارین این متن رو می خونید ! سلام !
دعوتتون می کنم که همين الآن سر از گوشی یا کامپیوترتون بلند کنین 
یه نگاهی به دور و برتون بندازین 
و ببینین دقیقا در این لحظه 
چه وظیفه ای متوجه شماست . ؟
+ منسوب است به امیر المومنین (ع) : ما فاتَ مَضی وَ ما سیأتیکَ فَاَیْنَ؟ قُمْ فَاغْتَنِم الفُرصَةَ بَینَ العَدَمَین ( گذشته نابود شده است و آینده کجاست ؟! بر خیز و این فرصتی که بین دو عدم داری را غنیمت شمار . )
امروز همزمان با گوش دادن Enchantress از بند two steps from hell فکر می کردم کاش می شد ریتم موسیقی رو نوشت؛ یعنی با کلمات وصفش کرد.
بی شک یکی از دلالیلی که من دارم به زندگي ادامه میدم، موسیقیه. اما نه صرفا دامبول و دیمبول و گیشگیریگیدین ماشالا (!)
یکی از بندای خوب، همين بنده. آهنگ هاش ریتم خاصی داره که می تونه ضربان قلبت رو به بازی بگیره. می تونه ببرت تو اوج و شکوه داستان های حماسی و بعد بیارتت به عمق آب های آزاد جادویی. 
با آهنگاش می تونی یه لحظه پشت یه تانک جنگ
لحظه هایی که سکوتش مرگ است
میبرد آدم را
تا لب چشمه ی جان
دل آدم مملوء
ز غبار دهر است
و سری که دردش
از پی درد سر است
لحظاتی از درد
لحظاتی از مرگ
هی بریزم به خودم دم نزنم
دم به دم لحظه به لحظه بیشتر
لحظاتی تاریک
لحظاتی ترسان
عقل گوید که از عمر خودم کم بکنم
و حسابش نکنم در بر عمر
در نظر تلخ کند فانی را
با خودم زمزمه کردم شعر قاآنی را:
(( دل شکسته ی من آهش ار اثر دارد
دعا کنم که خدایش شکسته تر دارد))
یک دمی فکر من افتاد به شعر میرزا
راست میگوید او
و چه بسیا
مگر میشود خدایی به این عظمت و زیبایی وجود داشته باشد و انسان بدون هدف بماند؟مگر میشود خدایی به این بخشندگی وجود داشته باشد و انسان در یاس زندگي کند؟مگر میشود خدایی به این مهربانی وجود داشته باشد و انسان لحظه ای بدون اشتیاق بماند؟مگر میشود خدایی سراسر نور و رحمت وجود داشته باشد و انسان لحظه ای از حرکت به سوی او باز ایستد؟مگر میشود انسان سرچشمه نور وعشق را داشته باشد و عاشق نباشد؟مگر میشود جلوه های خلقت این خالق بی نظیر را، انسان ببیند و به ج
 از روزهای رفته و نیامده چه می‌خواهی؟ 
فقط می‌خواهم خوش‌حال باشم و بدانی یا نه، خوش‌حالی من بسته‌ست به نگاه تو. می‌خواهم بدانی، در هر لحظه‌ای که گذشته تمام جان و توانم را گذاشته‌ام که تو از آن‌چه می‌کنم راضی باشی. باور کن که هرلحظه از زندگي‌ام تا به حالا بهترینی بوده‌ام که در توان داشته‌ام. باور کن که هیچ‌وقت تو را فراموش نکرده‌ام. زندگي کرده‌ام که تو در لحظه‌هایم جاری باشی. مرا ببخش که کافی نبوده‌ام. مرا ببخش که خوب نبوده‌ام. مرا
بسم الله الرحمن الرحمیم
سوره ناس
یه ماده غذایی وقتی که که بیرون از یخچال قرار میگیرد در هر لحظه که از ان میگذرد به سمت فاسد شدن میل میکند ، علم انسان هم میتواند همين گونه باشد ، همين که در مرحله صدور و امادگی کامل برای عمل قرار میگیره ، هر لحظه که از عمل نکردن ان میگذرد در مسیر وسوسه و خناس شدن میل میکند .
 انسان در مسیر زندگي و در لحظه های عمرش علم هایی دارد  و یا به علم هایی میرسد که میداند انها درست هستند و نسبت به اونها تمایل دارد به عبارتی ح
پیداش کردم. همونی که تو روزای دلگیر سال 96 گوش میدادم و سعی میکردم خوب باشم. سعی میکردم لحظه به لحظه ی این آهنگ بیکلامو تو ذهنم حفظ کنم و زندگي خودمو،آینده ی خودمو تصور کنم.
بهش گوش دادم و یاد این افتاد که چقدر قوی بودم.
اون روز وقتی یهو جلو روم ظاهر شد و دیدمش یهو اشک تو چشام جمع شد، انگار یادم انداخت یادم رفته قوی بودنو. اون شب وقتی کنار ذ نشسته بودم و هندزفریشو تو گوشم گذاشته بود رفتنشو تماشا کردم و گفتم این آخرین باریه ک ب خودت اجازه میدی اینج
زندگي طبیعی یعنی اینکه اگه توی دوازده سالگی خانواده ات فهمیدن با دیدن یه نفر از جنس مخالف ناخودآگاه قرمز میشی با خاک یکسانت نکنن 
و توی سی و چند سالگی اون لحظه عین پتک نیاد روی سرت و بفهمی تمام این سالها با یه دروغ زندگي کردی
ننوشتن هم مثل ویروسی که این روزها افتاده به جون این مردم، مسری شده انگار.یه مدت که میگذره و نمینویسی با خودت میگی حالا که اینهمه ننوشتی، صبر کن یه موضوع و سوژه خوب پیدا بشه و بعد بنویس و اون سوژه پیدا نمیشه یا اگه هست زمانش میگذره و نمینویسی و بیات میشه و از دهن می افته و این دور باطل ادامه پیدا میکنه همچنان.
القصه اینکه امروز از صبح با عجله کارامو انجام دادم و وسیله جمع کردم چون قرار بود میم جان دو بیایند و بریم به سمت خونه ییلاقی ولی تماس گرفت
تنها کسی که هر وقت حس کردم تنهای تنهام و برام مونده ،خداس
تنها دلگرمیم خداس
 همه چیو میسپارم به خود خدا، شاید معنی امید و توکل همين باشه
 
نه تو می مانینه اندوهو نه ، هیچ یک از مردم این آبادیبه حباب نگران لب یک رود ، قسمو به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشتغصه هم ، خواهد رفتآن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماندلحظه ها عریانندبه تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگزتو به آیینهنهآیینه به تو ، خیره شده استتو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندیدو اگر بغض
زیبای من
ای زیبای بی همتا
ای جان من
چشم انتظارم
چشم انتظار لحظه ای که پرچم سفید بالا برم و تو بی مهابا فتح کنی آغوش مرا
من خودم را بدون تو نمی شناسم، بدون تو گم می کنم خودم را 
گم می شوم در میان بی کسی، در میان دلواپسی، در میان تنهاییِ مردی که همه وجودش نیاز ناز نگاه نگارش است.
با من هستی هر لحظه و هر جا و من یک لحظه فکر تو را با جهانی عوض نمی کنم.
یهو دلم از زمین و زمان گرفت . احساس دلتنگی همه وجودمو گرفت . خدایا به حق همين ساعت همه عزیزای ما رو حفظ کن
به حق همين ساعت همه رفتگان ما رو بیامرز . 
به حق همين ثانیه ها و لحظه ها ما رو از شر ادم های بد حفظ کن
خدایا اگر کسی بدخواه ما بود از ما دور کن 
خدایا به همه عزیزای ما سلامتی بده . دل خوش و شادی بده . 
قسمت میدم به حق همين لحظه همه ی عزیزان ما به ارزو های خوبشون برسند . 
امشب آمدم نحسیِ ناپاکت را برای لحظه ای دردُ غصه ی شبانه متصور شوم کِ بِ یادم نیامدی!
همیشه فکر میکردم باید عذابت را تا ابد روی درُ دیوار زندگي ام نظاره گر باشم.
اما انگار ننگ هم روزی در آغوش زمان جا می ماند.
اکنون فقط دوده ی سیاهی از تو اندکی چشم هایم را تار کرده است، و من منتظر دستانِ آشنایی هستم کِ غبار از دیدگانم بزدایند!
خدا بخواهد می رسد لحظه ای کِ قیافه ی یک لا قبایت را هم بِ سختی بِ یاد خواهم آورد، چِ رسد بِ خاطرات جهنمی ات!
 
" گوش کن می شنو
سلام
من از مسافرت برگشتم. رفته بودم مشهد.
 
خیلی نیاز داشتم. حالم خیلی بهتر شد.
الان هم شکر خدا خوبم.
بعضی وقت ها فکرم پرواز می کنه و میره جاهایی که نباید بره ولی من خودمو کنترل می کنم و ادامه میدم.
 
هر لحظه برای بهتر بودن خودم تلاش می کنم. 
هر لحظه از زندگيمو صرف بهبود وضعیت روحی و جسمی خودم می کنم.
هر لحظه بهتر از قبل میشم.
 
من ناامید نمیشم.
من منصرف نمیشم.
من ادامه میدم.
خدا همراهمه.
راه سختی در پیش دارم.
راه زندگي
راه بهتر شدن
راه پیشرفت
ولی خدا
خود را به خدا بسپار،وقتی که دلت تنگ است؛وقتی که صداقتها آلوده به صد رنگ است
خود را به خدا بسپار،چون اوست که بی رنگ است؛چون وادی عشق است او،چون دور زنیرنگ است
خود دا به خدا بسپار،آن لحظه که تنهایی؛آن لحظه که دل دارد از تو طلب یاری
خود را به خدا بسپار،همراه سراسر اوست؛دیگر تو چه میخواهی ؟!بهر طلبت از دوست
خود را به خدا بسپار آن لحظه که گریانی؛ آن لحظه که از غمها بی تابی و حیرانی
خود را به خدا بسپار،چون اوست نوازشگر؛چون ناز تو می خواهد او را ز درو
کتاب مائده های زمینی مائده های تازه، آندره ژید ، مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر
 
+ میرتیل، ما جز در آنات زندگي هیچ نیستیم. تمامی گذشته در لحظه جان می سپرد، پیش از آنکه چیزی متعلق به آینده در آن زاده شود. لحظه ها ! میرتیل ، پی خواهی برد که حضورشان » چه نیرویی دارد ! چرا که هر لحظه ای از زندگي ما ذاتا منحصر به فرد است: بیاموز که گاه منحصرا در لحظه استقرار یابی.  
 
امروز ساعت شیش بیدار شدم رفتم حموم که هشت بیمارستان باشم. شلوغم نبودا اما منشی خونسرد و ر
چه زیباست زندگي هایی که با کتاب می‌گذرد کتاب به ما انگیزه آرامش می‌دهد وقتی کتاب می خوانم انگار چیزی در من می نوشد و من آرامش دارم همیشه دوست دارم که کتاب بخوانم نه برای کتابخوانی بلکه برای ساخت خود من می خواهم خودم را انسانی موفق و بزرگ ببینم کتابخوانی چیزی به من اضافه نمی کند مگر اینکه من بخواهم در این کتاب چیزی برای خودم پیدا کنم کتاب و همیشه حرف های دل خود افراد را می‌زنند اما ما باید حرف دل افراد را برای خود بگیریم یعنی چی یعنی ما باید ب
دانلود آهنگ نیما مسیحا یه لحظه از تو
 
 
 
دانلود آهنگ یه لحظه از تو نیما مسیحا
Download song Nima Masiha >> ♬ Ye Lahzeh Az To ♬ >> Music streaming from wikimusic
 
 
متن این اهنگ 
 
 
از حرف های تو غزل از چشمای تو عسل 
با فصل روسری تو بوی ترنج میرسه 
دستات و که به من بدی دستم به گنج میرسه 
از یه طرف با حس خوب از یه طرف با حس خوب 
تو میرسی و میرسم من به یه آرزوی خوب 
آباد می کنن منو ویرونه میکنن منو
این چشم های لعنتی دیوونه می کنن منو 
باید یه لحظه از تو رو صد سال زندگي کنم 
آی
میهمانی بود. همه
گرم صحبت و گپ و گفت خود. او نیز گوشه ای نشسته بود. بی هدف به خطوط بی معنای روی
زمین خیره شده بود و در افکار پوچ خود سیر می کرد. ناگهان باز شدن درب، س
چشمانش را بر هم زد. خودش بود.
دلهره در چشم هایش موج می زد. دلش اشوب
بود. شرم داشت او را نگاه کند. باورهایش جلوی دلش را گرفته بودند. دست هایش عرق
کرده بودند و انگشتانش به شدت می لرزید. اما او بی رحمانه نزدیک می شد و عطرش نزدیک
تر. صداها و همهمه ها همه و همه تار شدند. حالا فقط صدای کفش های
عجیب و باور نکردنی. مسیر تحولات و سمتی که رهسپارش هستم این گونه است. لحظه ای را به یاد ندارم که فکر این آینده از ذهنم گذشته باشد. بوی مشئوم افکار آدمیان و از آن گندتر، ظاهر فریبنده و نازیبای آنان حالم را بهم می زند. بنظر می رسد دیگر تلاش برای ساختن فایده ای نداشته باشد. باید خودم را برای یک موجود ضد اجتماعی شدن آماده کنم. گوش های گرفته دیگر رنجی ندارند، چرا که صدای رجاله ها خاموش و نامفهوم می شوند. آرام آرام. گام بر میدارم به میعادگاه. لحظه ای که
هر لحظه امتحان است، پیش من و زمانم،
هر لحظه انقلاب است در قلب خو نچکانم.
هر روز من حساب است از عمر کم حسابم،
هر لحظه در شتاب است ایام گل فشانم.
گر پای من کنار است از راه بی کنارم،
فردای من درخشان از نور دیدگانم.
بر دوش من گران است بار گناه یاران،
بار گران دل را تا منزلی رسانم.
در چهره ام نشان است اندوه زندگانی،
در شعر من نهان است پیدا و هم نهانم.
ولی من مطمئنم بالاخره یه روزی از همين هبوط گاه با هم عروج می کنیم درست به زیر همون درختی که آدم و حوا ازش هبوط کردن به زمین. بهت قول می دم که خود خدا، سیب های اون درختو بهمون تعارف میکنه. اصلا از همين الآن گاز زدن ِ امنِ اون سیب های مصیبت بار رو بهت وعده میدم. میدونی ؟ من سخت به لحظه های آخر ِ این سقوط امیدوارم. به عروج ِ ته ِ این سقوط امیدوارم. حالا واستا و نگاه کن
انشا پایه هشتم صفحه ۶۲ در مورد طعم لبوی داغ در یک روز برفی
مقدمه:
بعضی از لحظات ساده ی زندگي هستند که با تمام ساده بودن اما پرارزش ترین لحظات زندگي می شوند مثل طعم لبوی داغ در یک روز برفی، حال دلت را خوب می کند و سرشار می شود از حس ناب زندگي.
تنه انشاء: بعضی لحظات و بعضی از آدم ها می توانند ساده ترین اتفاقات روزمره ی زندگي را تبدیل کنند به بهترین خاطرات زندگي… گرچه ساده اند اما شیرین اند مثل حس کودک تازه به دنیا آمده و لمس دستان ظریف و کوچکش یا ت
ایستادم بالای سر شیرجوش, میخوام شیرنسکافه درست کنمو طرح آبرنگم رو کامل کنم, صبح, کلاس رفتنی حالم خوش نبود, ار بی دقتیها و سربه هوایی های خودم کلافه, مترو رو اشتباه سوار شدمو بعدش که گوشی رو تو کیفم گذاشتمو تصمیم گرفتم بیشتر حواسم رو جمع کنم و تو لحظه زندگي کنم و نذارم سطح انرژیم پایین بمونه, همون لحظه ای که خواستم به عنوان جایزه تصمیم جدیدم برای خودم لاته سفارش بدم, مسوول سفارش اسپرسو رو بهم تعارف کرد," وای خدای من گفتم اسپرسو؟ لاته میخواستم."
ح
امروز برای بار سوم توی زندگي‌م دل‌م می‌خواست تا روز آخر دنیا توی یه لحظه‌ی خاص بمونم. ولی نیمکتی که روش نشسته‌بودم، پشتی نداشت و کمرم درد گرفت و پشیمون شدم.
با این حال خواستم از این تریبون تا روز آخر دنیا به خاطر امروز ازت ممنون باشم.
 
سربازان سردار سلیمانی (1)؛ شهید محمدهادی ذوالفقاریخاطراتشهید ذوالفقاری در عراق به شهادت رسیدند. مادر ایشان در سخنانی پندآموز می گوید: کمک خداوند لحظه به لحظه زندگي همراهم بود که توانستم دین را در تربیت بچه ها جاری کنم. اهل بیت (ع) کنارمان بودند.
شهید ذوالفقاری در عراق به شهادت رسیدند. مادر ایشان در سخنانی پندآموز می گوید: کمک خداوند لحظه به لحظه زندگي همراهم بود که توانستم دین را در تربیت بچه ها جاری کنم. اهل بیت (ع) کنارمان بودند.
ادامه مطل
امید، بزرگترین اشتباه این بشر
و مرگ، راه و چاره، سیم و رز
زمان، نمک به زخم و دشنه در پشت من
دشمنان، دست در دست هم 
کنار هم، پا به پا، چکمه روی پشت ما
خدا نگاه میکند
صدای ما به او نمیرسد
صدای پشت صحنه ایم
نویز بی خطر
صدای پس زمنیه ایم
صدای باران، بوق ماشین
صدای پای رهگذر 
صدای آب چشمه ایم
خدا نگاه میکند
دشمنان به صف 
تشنه بر خون ما 
قطره قطره میچشند
و ما برای زندگي، 
تلاش میکنیم، دست و پنجه نرم میکنیم و مرگ خود، مرگ رویای خود، مرگ یک عشق یکتا، مر
بین داستان حسین و ابراهیم ، خدای ابراهیم یک جایی آِغوش باز میکنه و پناهگاه میشه.درست در لحظه ای که آتش بر ابراهیم گلستان میشه اما خدای حسین تا آخرین لحظه ها در سکوت تماشا میکنه.
ایمان داشتن به خدایی که در لحظه وارد عمل نمیشه و نجاتت نمیده.دل سپردن و راضی شدن به اینکه معجزه نمیکنه اما دوستت داره.
تقریبا همه چی!!
یه جورایی برام گنگ و نامفهوم به نظر میرسن واژه هایی مث دلبستگی، دوستی ، اعتماد ، عشق ، احتیاج.
مثل این میمونه که از پشت شیشه ی بخار گرفته نگاه کنی به داخل کافه ای که دکور قهوه ای رنگ و گرمی داره ظاهرا، ولی چیزی رو نتونی ببینی.
هر هاله ی ماتی که میبینی رو یه چیزی تصور میکنی و مدتها باهاش زندگي میکنی و یهو.
بخار شیشه از بین میره و میفهمی اونهمه رنگ گرم و قهوه ای، تنه ی درختای جنگلی بوده که تووش زندگي میکردی.
همينقدر دور از ذهن و
-حالا میتونم اینجا بنویسم که آخرین دستاورد زندگي‌ام اینه که میرم تره بار و میوه می‌خرم. میوه و شیر رو در برنامه‌ی غذایی‌م گنجوندم. و دیگه مامان و بابام بهم نمی‌گن چیزی بخور که یه وقت کمبود مواد معدنی و ویتامین پیدا نکنی. خودم متوجه تمام خطرات هستم. :)
- دیشب ساعت ۱۸:۴۵ به فاطمه گفتم بریم سینما؟ از لحظه‌ی پیشنهاد تا لحظه‌ای که توی سینما بودیم جمعا ۳۰ دقیقه طول کشید. مطرب دیدیم. سعید قبلا فیلم رو معرفی کرده بود. خیلی فیلم خاصی نبود ولی برای رها
لطفا زندگي را زندگي کنید. جوانی کنید. جلوی اینه با خودتان حرف بزنید. بلند بخندیدو بچرخید.خودتان را بغل کنید.
به درک که دیگران درمورد تو چه فکری میکنند فکر انها تورا خوشبخت نمیکند:یک لحظه تصور کنید که پیر و بیمارید که حتما این لحظه را خواهید داشت. 
ان لحظه تنها ارزویتان یک روز همين روزهای جوانی شماست که بیهوده برایش غصه می خوردید.
و بی هدف شب و روزهایتان را صبح و شب می کنید: این لحظه ها هیچ جوره بر نمیگردند .
خودت به خودت خوشبختی هدیه کن.
خودت هیچ
زندگي از جایی تغییر میکنه که تو تغییر کنی، ولی باید بدونی ریشه این تغییر کجاست. تا وقتی ریشه رو اشتباه انتخاب کنی، هرچقدرم تلاش کنی، یا توهم تلاش داشته باشی اوضاع به همون منوال سابق میمونه. اگه بارها و بارها یه راه رو رفتی و نتیجه نگرفتی، بهتره راهتو تغییر بده.
نمیدونم تا حالا تو زندگي این اتفاق برات افتاده که حس کنی که یهویی یچی بهت الهام شده یا نه. ولی به من الهام شده. بارها چیزایی بهم الهام شده که حس کردم منبعش این دنیا نبوده. دقیقا وقتایی ک
حتما برای شما هم پیش آمده که موقع غذا خوردن حواست تون همه جا بوده باشه الا میز غذا و خود غذا.درسته؟ حالا بیاییم تمرین کنیم و هنگام صرف غذا، حواس مون را فقط به اون لحظه ای که تک‌ تک طعم ها را می چشیم، بدهیم و لذت شون را در لحظه و با حس، مزه مزه نماییم ،طوری که انگاری غذا ذره ذره نوش تک تک سلول هامون می شود.این حس و تجربه ی بی نظیر را می گویند،"مزه مزه کردن لذت غذا ". 
این تجربه فوق العاده را به خیلی از امور همچون دریافت رایحه خوش از تک تک برگ درخت یا
اول دلم لک زده بود که بتوانم دبیرستان را تمام کنم و به دانشگاه بروم.
بعد داشتم می‌مردم که دانشگاه را تمام کنم و سر کار بروم.
بعد آرزویم این بود که ازدواج کنم و بچه‌دار شوم.
بعد همیشه منتظر بودم که بچه‌هایم بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم دوباره مشغول کار شوم.
بعد آرزو داشتم که بازنشسته شوم .
و حالا دارم می‌میرم که یک دفعه متوجه شدم :
اصلاً یادم رفته بود زندگي کنم! »
شاد باشیم و احساس خوشبختی را به "اگر"هایمان موکول نکنیم، زیرا "اگر"ها پا
یاهو
 
چطور میشه در برابر مرگ ایستاد؟ چطور میشه زندگي ای ساخت که مرگ نتونه تهدیدی براش باشه؟
لحظه های نادر و به سرعت گذرایی در دلبستگی هست که احساس میکنی شجاعت بودن، زندگي کردن پیدا کردی. اما مداوم نیست.
بدون داشتن معنایی تهدیدناپذیر هم میشه زندگي کرد. اما نمیشه "زنده" بود. نمیشه "آگاه و هوشیار" بود. اگر هوشیار باشی و معنایی نداشته باشه شاید به جنون ختم بشه.
چند روزی‌ست که حتی نمی‌توانم پست جدید در اینستگرم بگذارم و برایش متن کوتاهی بنویسم. با خودم فکر می‌کردم که فراخوان وبلاگی روی هوا مانده؛ همچون من و زندگي‌ام. امروز در اتاق درمان فرق هدف و آرزو را یاد گرفتم و فهمیدم که من اصلا در زندگي‌ام هدف ندارم. امروز ساکتی.» حتی همان لحظه نتوانستم جواب درستی بدهم. همه چیز به شدت گنگ بود. ماه سختی را پشت سر گذاشتم. مدتی‌ست که حتی توی وبلاگم ساکتم. دارم خودم و زندگي را از نو پیدا می‌کنم. کارگاه آموزشی ام
ننوشتن هم مثل ویروسی که این روزها افتاده به جون این مردم، مسری شده انگار.یه مدت که میگذره و نمینویسی با خودت میگی حالا که اینهمه ننوشتی، صبر کن یه موضوع و سوژه خوب پیدا بشه و بعد بنویس و اون سوژه پیدا نمیشه یا اگه هست زمانش میگذره و نمینویسی و بیات میشه و از دهن می افته و این دور باطل ادامه پیدا میکنه همچنان.
القصه اینکه امروز از صبح با عجله کارامو انجام دادم و وسیله جمع کردم چون قرار بود میم جان دو بیایند و بریم به سمت خونه ییلاقی ولی تماس گرفت
امروز یه خانوم خیلی لاغر که قد نسبتاً بلندی داشت و به نظرم کفشای تابستونی پاشنه بلند پوشیده بود ، با یه دختر بچه ی خیلی کوچولو ، ازونا که تا تمیزشون میکنی سه سوت بعد کثیفنو کش موها و گل سراشونو مدام میکَنن، پرت میکنن اونور ، تو راهروی خونه مون بودن . چه سورپرایزای زنده و خوشگلی . خانومه خیلی ظریف و دوس داشتنی بود ، چقد با حوصله صورتشو ارایش کرده بود . یه لحظه یه حس گرم یه شیرینی آشنایی تو ذهنم جون گرفت. انگاری داشتم به آسمون سراسر آبی و بدون ابر
کله شق و بد پسندم، حتی یک جوراب هم که قرار باشد بخرم باید همان چیزی که در ذهنم هست باشد، بنابراین سبک زندگي ام را خودم انتخاب کردم، این چیزیست که می توانم دادش بزنم و افتخار کنم که این زندگي هر گندی که هست انتخاب خودم بوده. من انتخاب کردم معلم باشم هرچند هیچ وقت رویایم نبود، هر چند هیچ وقت شخصیت معلمی نداشته و نخواهم داشت اما خودم خواستم لحظه آخر 89 امین انتخاب رشته شاید یک لحظه خون به مغزم نرسید یا هرچیزی که اسمش نصیب یا قسمت باشد اما به
تولد گرفته. بازهم همان همیشگی ها و بازهم همه شان کنارهم با لبخند به دوربین نگاه میکنند.دلم لحظه ای و فقط لحظه ای برای تک تکشان تنگ میشد. برای تمام روزهای گذشته برای جمع جیغ جیغو و پرسروصدایشان. اما لحظه ی بعد دلم حسادت میکند به جمعشان و به پایبندیشان و به نبود خودم درمیانشان. از همان روزی که یکیشان مهمانی گرفت و من از شنیدن اسمم میان پچ پچشان فهمیدم قرار نیست دعوت شوم و نشدم فهمیدم که فاتحه این رابطه خیلی وقت است خوانده شده حلوایش هم میل شده. ن
خیلی وقت قبل‌ها، یک‌بار کسی گوشه‌ای گیرم انداخت و پرسید: خب بگو ببینم، چیست این فوتبال؟ و من روزها فکر کردم که چیست واقعا؟ چرا؟ چرا باید فوتبال را دوست داشته باشم؟ اصلاً در فوتبال دنبال کدام گمشده‌ای هستم؟ فکر کردم، فکر کردم و فکر کردم و عاقبت رسیدم به اینکه فوتبال برای من چیزی است شبیه به زندگي. شاید شبیه‌ترین مفهوم به مفهوم زندگي. امروز امّا می‌خواهم مهر غلط بکوبم روی آن حرف و بگویم فوتبال هیچ‌وقت به‌مانند زندگي نیست. نیست، نبوده و نخ
روزی که برای اولین‌بار ببینمت، قطعا داستان‌های زیادی برای تعریف کردن دارم. من مشتاقانه حضورت رو تمنا می‌کنم و از خدا می‌خوام فرصتی رو بهم بده تا حس لبریز از هیجانم رو با صدای خودم برات بگم. هیراد جانم، پسرِ قشنگم، روزی که برای اولین بار ببینمت، معلوم نیست در چه سن و سالی هستی و چقدر از هیجانات این روزهای منو درک می‌کنی، ولی مهم نیست، چون من صبر زیادی در مقابل بودنت و انجام دادن درست‌ترین کارهایی که یاد گرفتم در به‌موقع‌ترین زمان‌های مم
یک روزی یک نفر که عزیز هم بود، برایم از تعامل حرف زد و اینکه بخواهی نخواهی توی تعامل با آدم های دیگر یک چیزی دستت را میگیردنه وما این که حرف گهر باری بشنویهمیشه اینطور نمیشوداما مثلا عکس العمل ها هم خودش کلی حرف برای گفتن داردیا حتی حرف های نا درست شاید حتی خیلی نا درست(کسی چه میداند شاید هم درست)یک روز دیگر یک نفر که خیلی عزیز بود پیشنهاد داد امتحانش کنمفعلا تصمیم به تعامل گرفتممدت دار نیست و از این تصمیم های در لحظه در آمدههر لحظه ممکن است
 
نخست این که ذهن را باید با جاروی " لا " روبید .  یعنی که به غیر از خدا هر چه که هست ،پرده ای است د رمقابل دیدگان ما که باعث می شوند ما نتوانیم اصل خود را که همان زندگي است به بینیم . برای دیدن اصل خود ، به هر چیزی غیر از خدا باید " نه " گفت . این به معنی ترک دنیا شدن ، بدبخت و بی چیز زندگي کردن نیست . نخواستن پول و مقام و دارائی و خوشبختی  و خانه بزرگ و ماشین لوکس و . . . .  نیست . می توانید همه چیز داشته باشید . می توانید امپراطور باشید .می توانید سرمایه دا
.
روزی که گذشت روزی از روزهای تقویم زندگي ما بود. برگ های پاییزی را دیدن چه سود وقتی عقل از تفکر عاجز است. زیبایی برگ های پاییزی را دیدن و لذت بردن چه سود وقتی صدای گریه برگ ها را نمی شنویم؟! دیدن و شنیدن مساله ساده ای نیست به تفکر نیازمند است.
چه روزها گذشته اند و ما حتی خاطره ای از آن ها نداریم! مگر می شود انقدر ساده با زندگي خودمان رو برو شویم؟ از گذر عمر شاد شویم وقتی حتی سال های زیادی از آن را به خاطر نمی آوریم!
به راستی غم انگیز است فکر کردن! افس
زندگي معنای خاصی ندارد و مطلقا منحصر به فرد است و هر کس باید خودش معنای آن را بفهمد و به آن ایمان قلبی داشته باشد و به همان روش به زندگي ادامه دهد درسته که زندگي کوتاهه ولی کوتاه بودن آن نباید موجب رها کردنش شود و باید هر روز از روز قبل بهتر زندگي کرد و خوشحال تر بود. امید های زندگي را باید در خود ساخت و باید آن ها را هر روز به خود یاد آوری کرد تا فراموش نشوند. و زندگي یعنی همين
همه جا را سر و صدا دربرگرفته بود. هم همه فضا را آکنده بود. هر کسی حرفی می­زد. زنی میان­سال از دغدغه­ های خرج و مخارج زندگي می­گفت، زنی دیگر درباره بچه­اش سخن می­گفت. مردی از مریضی­اش حرف می­زد و پیرمردی از تنهایی­اش دم می­زد.همگی جویای همدمی در اتوبوس بودند اما من تنها به سخنان­شان گوش فرا می­دادم تا شاید به این شیوه در زندگي آن­ها زندگي کنم لحظه های زندگي آدمیان مانند کتابی عظیم است که هر ورق آن وسعتی به پهنای فاصله من با ستارگان دارد.همه جا
برای گفتن من ، شعر هم به گل مانده 
نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه ، هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم  هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست  دیریست که از خانه خرابان جهانم بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیستدر حسرت دیدار تو آواره ترینم 
یک شب خوابیدم و صبح که بیدار شدم، تصمیم گرفته بودم استعاری نباشم!
و آن صبح ِ شنبه، من تمام دوستان ِ مسجّعم را از دست دادم.
و آن صبح ِ شنبه، من مثنوی ِ بلندبالایی را در خود به خاک سپردم.
و بعد از آن، تمام قافیه ها از من پر کشیدند.
شده ام مصداق عینی حرف آن فیلسوفی که -یادم نمانده که بود و- می گفت تو، فقط یک بار می توانی پایت را داخل رودخانه بگذاری چون دفعه ی بعدی که این کار را تکرار کنی، نه تو همان تو » ی یک لحظه قبل هستی و نه رودخانه. چون رودخانه در ج
بعد از کلاس فکر می‌کردم، چرا اینقدر خوشحالم؟
چه اتفاقی افتاده که زندگي بیشتر در جانم دویده؟ همه‌اش به آن گنجشک برمی‌گشت. همان که سر
کلاس سرش را با زرد و خردلی و نسکافه‌ای سایه می‌زدم. اولش جان نمی‌گرفت. جهت کوک‌ها
گنجشک را زنده نمی‌کرد. آنقدر کلنجار رفته بودم؛ کار را نسبت به چشمانم عقب و جلو
کرده بودم؛ جهت کوک‌ها را در ذهنم تصور کرده بودم و روی پارچه پیاده کرده بودم تا
همان که باید در حال شکل گرفتن شده بود. همان لحظه که خودم گیر کار را فهم
شهادت حاج قاسم همون طور که تاریخ رو ورق زد . همون طور که به اوضاع ی جهان یه تِ حسابی داد ، من رو هم ت داده . یه جوری تم داد که از یه خواب دیرینه بیدار شدم . الآن در حالِ حاضر بیدارم ولی می ترسم که این دنیا با لالایی های قشنگش دو باره منو به یه خواب عمیق فرو ببره . دنبالِ اینم که یه راهی پیدا کنم که دیگه خوابم نگیره . بر می گردم به حدود دو سال پیش . همون روز هایی که تازه وارد وبلاگ نویسی شدم و شروع وبلاگ نویسیم از ماه رمضون بود . همون روز
از وقتی فهمیدیم وارد زندگي مون شدی و یه خانواده ی سه نفره شدیم، اونقدر برکت با خودت آوردی که هرقدر هم دوتایی تلاش میکردیم، به این سرعت، اتفاقات خوب نمی افتاد
تو باعث شدی ما دوتا بزرگ بشیم، رشد کنیم بریم جلو
و ما این پیشرفت رو مدیون وجود تو هستیم دخترک فسقلی
تو اومدی تا خوشبختی مون رو کامل کنی
بی نهایت دوستت داریم و برای به آغوش کشیدنت لحظه شماری میکنیم
بعضی از آدم‌ها گوشواره‌های زندگي هستند؛ حضورشان لحظه‌ها را زیبا می‌کند و دیدنشان حال آدمی را خوب! امشب که در کنار دختری از دیار خودم، در حیاط خوابگاه نشسته بودیم و گپ می‌زدیم و لبخند از سر و رویمان می‌بارید، یقین داشتم که دارم با یکی از همين گوشواره‌ها ملاقات می‌کنم. خوشحالم که اینجاست و حضورش غربت لحظه‌ها را کم می‌کند. آخر چه‌چیزی بهتر از داشتن یک دوست وبلاگی که مثل خودت دختر دریا و باران و جنگل و کوهستان است؟ 
پی‌نوشت اول: آنجا که ح
زیباترین خواب زندگي را در مسیر مدینه به مکه دیدم. احرام که پوشیدیم و حرکت کردیم خسته و کلافه بودم.
زیاد که خسته باشم خوابم نمی برد.
برای اینکه خوابم ببرد جامی سفالی را تصور می کنم که پر از آب زلال است. یک جام سبز رنگ**. بعد سعی می کنم تصویر قرص ماه را در آن تصور کنم.
با این تلاش فکری آرامش پیدا می کنم و خوابم می برد.
 
در آن لحظات خستگی هم چشمهایم را در اتوبوس بستم و سعی کردم ماه را در جامی سبزرنگ تصور کنم.
 
خوابم که برد در خواب دیدم که زیر آسمان هس
سلام 
 
خاص ترین لحظات زندگي انسان دقیقا لحظه هایی است که از تفکر به گذشته دور شده ودر حال با نیم نگاهی به آینده صرفا در حال زندگي هستیم 
وقت هایی را به یاد دارم که در فکر گذشته و نگرانی آینده حال خود را از دست دادم  و به نظرم گذشته فقط و فقط برای خاطره بازی و عبرت هاست ولا غیر 
 
خب این هارو گفتم ولی به قول نا معلومی اگر آشفته خاطر هم نباشد که دل نیست    دله؟؟؟
 
و این خاصیت جوانیست و زمانی برسد که دلمان برای آشفته خاطری ها هم تنگ شود و فقط در حاف
نشستم تو یکی از دهنه های  پل خواجو ، هنوز جای دندون عقلی که دیروز کشیدم درد می کنه .درد نبودنش تا مدت ها توی دهانت حس میشه ،
در این لحظه به تمام شدن نیازمندم ،تمام شدن هرچیز ،هرکس
 وفکر می کنم هیچ وقت تمام نمیشود .
پ .ن:غول سیاه افسردگیتو بردی .
سلام بر لحظه ای که زهیر با کلام همسرش حسینی شد. 
 
سلام بر لحظه ای که غلام سیاهی ندا سر داد: امیری حسین و نعم الامیر
 
سلام بر ناراحتی عباس، زمانی که دشمن فکر می کرد می تواند حسین را از عباس بخرد.
 
سلام بر سر بر نیزه بر افراشته حسین
 
سلام بر دستان ناتوان سجاد زمانی که هل من ناصر. پدر نه امامش را شنید. 
 
سلام بر لحظه اذن میدان گرفتن زینب برای پسرانش
 
سلام بر لبان تشنه اکبر که با آن رضایت شهادت را از پدر گرفت. 
 
السلام علی الحسین 
حس اون لحظه‌ای که دلت می‌خواد تموم شعرای دنیا رو بگی. دوست داری هر چی قصه‌ی قشنگ هست رو جلد روی جلد بنویسی. فکر می‌کنی همه‌ی حرفای خوبت پشت لبت صف کشیدن که رهاشون کنی. یه وقتایی حسابی به زندگي نزدیکی اما این زندگيه که از تو دوره.
مثل معجزه، توی یه لحظه ی محو پیدا شد.
انگار که ساااال ها می شناختمش.
یه حس خوب توی وجودم نقاشی کرد و رد شدیم.
چند ماه بعد فهمیدم که سر زده به اینجا. خیلی خوشحال بودم اما نمی دونستم دقیقا چرا.
از ناخودآگاه با تمام وجود خوشحال بودم.
دیدمش؛ و هر لحظه، بیشتر و بیشتر منو با خودم پیوند می داد. بدون اینکه بدونه!
رفتیم باز. اون رفت. من موندم و اون پیوندهای گسسته ای که توی وجودم پیوسته کرده بود.
انگار گمشده ی پازل آشفته ی زندگي بود که باید می اومد.
اون ر
این سوال تمام فکر و ذهنم را به خود درگیر کرده بود، آنقدر که یک روز تصمیم گرفتم با خدا چند کلمه ای صحبت کنم، چند کلمه فقط. به او گفتم:من تا همين لحظه که با تو دارم صحبت می کنم قهر بود و سرِ جنگ داشتم و صلح موقتی مان هم فقط برای آرامشم بود. اما الآن سوال من از تو این است: تو که خالق ما هستی، آیا فصل آخر زندگي ما مخلوقات تو نابودی است، یا اینکه این راه ادامه دارد تا به نقطه ای برسیم که ذهن بشر از درک آن عاجز است؟من می دانم که ممکن نیست تو بیایی و جوابم ر
مثل معجزه، توی یه لحظه ی محو پیدا شد.
انگار که ساااال ها می شناختمش.
یه حس خوب توی وجودم نقاشی کرد و رد شدیم از هم.
چند ماه بعد فهمیدم که باز سر زده به اینجا. خیلی خوشحال بودم اما نمی دونستم دقیقا چرا.
از ناخودآگاه با تمام وجود خوشحال بودم.
دیدمش؛ و هر لحظه، بیشتر و بیشتر منو با خودم پیوند می داد. بدون اینکه بدونه!
رفتیم باز. اون رفت. من موندم و اون پیوندهای گسسته ای که توی وجودم پیوسته کرده بود.
انگار گمشده ی پازل آشفته ی زندگي بود که باید می ا
مثل معجزه، توی یه لحظه ی محو پیدا شد.
انگار که ساااال ها می شناختمش.
یه حس خوب توی وجودم نقاشی کرد و رد شدیم.
چند ماه بعد فهمیدم که سر زده به اینجا. خیلی خوشحال بودم اما نمی دونستم دقیقا چرا.
از ناخودآگاه با تمام وجود خوشحال بودم.
دیدمش؛ و هر لحظه، بیشتر و بیشتر منو با خودم پیوند می داد. بدون اینکه بدونه!
رفتیم باز. اون رفت. من موندم و اون پیوندهای گسسته ای که توی وجودم پیوسته کرده بود.
انگار گمشده ی پازل آشفته ی زندگي بود که باید می اومد.
اون ر
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب