نتایج پست ها برای عبارت :

سوتی نی نی سایتچالش

1: سیستم من کنار سرور ازمایشگاه هستش، امروز جدی ترین و مغرورترین پسر گروهمون باهاش کار داشت یه دفعه اومد گفت کجا بریزمش؟
 یه نگاه بهش انداختم و خودمو کنترل کردم و چند دقیقه بعدش رفتم بیرون کلی خندیدم
برگشتم نگاش کردم خندم گرفت گفت چیه؟گفتم هیچی سوتي بدی دادی!!!
گیر داد که چی گفتم؟گفتم نمیتونم بگم :))گفت بی مزه
2: امروز بحث کلاسمون راجع به یه سیستمی بود که نویسندش آقایی به اسم LeCun بود
مدرس برگشت گفت این آقای (لی ک.و.ن) توی توئیتر خیلی باحاله، حیف ف
امروز یه سوتي خیلی وحشتناک و مضحک دادم.با همسرم داشتیم در مورد هنرمندهایی که فوت شدن حرف میزدیم که یهو پرسید راستی جمشید مشایخی هم فوت کرد؟گفتم آره بابااااا.چطور یادت نيست؟
بعد گفت از هم دوره ای های اون الان علی نصیریان مونده و محمد علی کشاورز.گفتم نه بابا محمد علی کشاورز هم فوت کرده.گفت نه زنده س.منم اصرااااار که نه فوت کرده.مگه بابای لیلی رشیدی رو نمیگی؟خب باباش فوت کرده دیگه.
نمیدونم چرااااااااااااا و به چه علتتتتتت مغزم با من اینکارو م
 
خاطره : فوری ۳ بار بگو قوری گل قرمزی
 
خاطره : فوری ۳ بار بگو قوری گل قرمزینخند!اگر تونستی ۵ با پشت سر هم بگی قوری گل قرمزی!یا مثلا بگی ۶ سیخ کباب سیخی ۶ هزار !!دیدی سخته!
……حالا حسابش را بکن ۲-۳ ساعتی بود که توی صحن راه می رفتم و مردم را دعوت می کردم که بیایند کتاب های نمایشگاه را ببینند!چند تا کتاب توی دستم مونده بود. قرار بود این سری کتاب ها که تموم شد، بریم خانه.زائری را نشانه گرفتم، نشستم کنارش و شروع کردم به حرف زدن. دوست داری کتاب بخوني؟بله!
دوستان سلام من دختری ۲۲ ساله هستم  به تازگی به لطف خدا تو بهترین دانشگاه مربوط به رشته خودم قبول شدم و مقطع کارشناسی هستم اولش خیلی خوشحال بودم چون یه هدف بزرگ دارم و برای رسیدن بهش قبول شدن تو این دانشگاه خیلی مهم بود  ولی الان درست مثل دوران مدرسه و راهنمایی و دبیرستان و حتی دانشگاه مقطع کارداني ترس های من برگشته و مشکلاتم شروع شده ولی این دفعه نمیخوام استرس و سوتي دادن هام باعث شه ضعیف عمل کنم و نمره هام کم بشه و معدلم پایین بیاد چون این د
حدس میزني چه سوتي دادم؟؟ سوتي که نه گند زدم. بعد نهار قابلمه ی برنجی که مونده بود یه ذره تهشو گذاشتم رو گاز تا خنک شه بعد بذارمش تو یخچال نگو زیرش روشن بود. حالا برنج که سوخت هیچی این کفگیرم اب شد :/ بوشم درومد نفهمیدم تا رفتم تو آشپزخونه دیدم بعله چه خراب کاری. اخه زیرش خیلی کم بود ندیدم اصلا خاموششم نکرده بودم. خلاصه که اینا تجربیات جدیده :/ 
 
میخوام کتاب اتاق روشنم دوباره بخونم نمیدونم برای بار چندم میشه. 
در اپلای هم سوتي های داشتم که چندتاش الان یادمه و دوست دارم ثبتش کنم.
اولیش اینه که یه استاد خانم داخل دانشگاه UM بهم اکسپت داد اما بعدش بهونه پول آورد و دیگه ایمیل هامو جواب نداد (اما میخوند!). در کنارش از استادی در دانشگاه UTM هم پذیرش داشتم و قرار شد برام فاند جور کنه.
یه شب که مشغول فکر و خیال بودم یهو ساعت 4 صبح فکری به سرم زد! بلند شدم و به شروع کردم تماس گرفتن با استادا! از شانس خوبم جواب ندادند! مثلا جواب میدادند چی میخواستم بگم؟! انگاز جواب رد
خب ضایع شدم امروز ازم نپرسید :دی و این که کم هم سوتي دادم. جای شکر داره. در کل روز خوبی بود کتاب کمتر از پنجاه صفحه مونده از الان تموم شده فرضش کن. نمیدونم بعدش چی بخونم و مخم به چی بکشه. فردا انتخاب میکنم. اگه بکشم الان میشینم کتابمو میخونم اگه نه میفته فردا البته هرچقدر که بتونمو امشب میخونمش تا جایی که بفهمم. همین رو به بیهوشیم اما از رو نمیرم. میخوام یه کار تموم شده داشته باشم امروز. بدم نبودما ولی باید دوباره رو مدیریت زمانم کار کنم. یه لیست
سر کلاس دیني "ناباوری" رو خوندم "ناباروری" و به احترامم کل کلاس پنج دقیقه ایستاده کف زدن :))))) خلاصه که عفت و پاکدامنيم باز هم بر باد رفت :))
"معاد" رو خوندم "مواد" و "هوی و هوس" رو خوندم "hooy و هوس". "عزیر نبی" رو خوندم "عزیزِ نبی" و در حالیکه داشتم خودمو کنترل می کردم از خنده تشنج نکنم ری ری بی شعور هی دم گوشم میگفت "جیگرِ نبی" :)) 
همه اینا توی یه پاراگراف رخ داد و من نمی فهمم قیافه م چه شکلیه که معلما میگن من بخونم از رو متنا؟ شبیه گوینده های رادیو ام؟ :|
+ ب
چرا من انقد خنگم؟!!
اصن نمیدونم امروز چرا این‌جوری شدم:/
همش یا دارم گند میزنم یا سوتي میدم.
یکی نيست بیاد بزنه تو سرم.
چرا این نت کوفتی وصل نمیشه؟!
هرچی میکشم از دست همین نته!
ی سوال؟!
بیان صفحه چت داره؟؟ میشه با وبلاگ هم با کسی چت کرد؟ 
به جز نظرات
سلام
والا افسرده شدیم از بس از طلاق و نیتی و مشکلات مالی و زندگی شنيدیم . میخواستم از زوج های متاهل یا حتی افراد مجرد بخوام یه خورده از سوتي هایی که دادن رو بگن یه ذره دور هم بخندیم .
البته اگه سوتي های متاهلا باشه خیلی خیلی بهتره مخصوصا توی دوران عقد که خودم میدونم همه پر سوتي بودن! البته توی دوران دانشگاه هم خیلی مورد حتما پیش اومده که به نظرم خیلی جالب میاد .
خدا خیرتون بده یه ذره هم اسباب شادی ما رو فراهم کنيد
مرتبط :
با وجود بدی های دنيا
از دست خودم عصبانيم و دقیقا نمیدونم کی قرار بزرگ شم:/خسته شدم از بس سوتي دادم تو این زندگی:/خسته شدم از بس خسته شدم:/چرا همیشه من اون آدمیم ک باید دوست داشتن هام. و دوست داشتني هامو رها کنم؟چرا همیشه من باید رعایت همه رو بکنم چرا همیشه آدمای پولدارتر از من باید بهم فخر بفروشن چرا این زندگی دست از سرمون برنمیداره:/
از سلاطین سوتي .میتونم به خودم اشاره کنم !

همکلاسیم میگه فاطمه نظمتو از کجا گرفتی؟منم برم‌ بگیرم!
میگم عزیزم اون نبضه که میگیرن!
هااااار هااار بااااامزه .!
همه عین یه آدم سفیه نگات کردن خوبت شد؟
اه‌!
همش تقصیر داداشه.
میگم نظمو گرفتی از دوستت؟میگه فاطی اون نبضه که میگیرن!مسخررررره
 
این ترم فکر کنم تو کلاس رکورد تپق زدن رو شکستم
کلماتی که فکر میکردم خیلی ساده س یهو تو زبونم نمی چرخید
بعضی کلمات هم وقتی کنار هم قرار می گیرند تلفظشون سخت میشه
لامصب در دسترسش» که پدر منو در آورد رسما
فکر کنم نيمی از تپق هام سر این کلمه بود
و نمیفهمم چرا این همه پرکاربرد شده بود
عرض کنم خدمتتون
که آخرین سوتيم که برای خودش شاهکاری بود برمیگرده به همین پریروز: می سقفه به چسب!!!
 
لازمه بگم وقتی سوتي میدم خودم اولین نفر میزنم زیر خنده؟؟ :))
خب طبق معمول امروز کلاس نداشتم ^_^ 
شب بعد از اینکه شام تو سلف خوردم ( بسی بی نمک ) رفتم بوفه خرید یک عدد پفک و بستی دابل چاکلت خریدن + پنير صبحانه شد ۱۰ تومن
بعد موقع برگشت گوشی و کارت دانش جویی گذاشتم تو پلاستیک و مستقیم پلاستیک گذاشتم تو یخچال
بعد از ۱۰ دقیقه که اسی شدم از گشتن فهمیدم  تو یخچال گذاشتم .
پ.ن : این انصاف  شام دانش جویی ۱۵۰۰ بعد بستني ۵۰۰۰ تومن 
پ.ن :ناهار ۱۵۰۰ بعد اون وقت یک عدد ظرف یه بار مصرف ۱۰۰۰ تومن ؟! 
  
سلام 
این علم زمین نمی ماندگویا دشمن کمر همت بسته که این نيروهای انقلابی یه تکان اساسی بدهچند گزینه شون کنهبندازه به جون جهان .من از تون تشکر میکنم با سوتي میدید باعث میشید ما یه تکاني به خودمون بدبم و یاد آوری بعضی نعمت های خاصی دارم بشیم.تشکر 
همان بی بی دو عالم که در دفاع مقدس راه بدون مین (خاطره شهید برونسی )رزمنده های انقلابی داد
به ماها نظر می کنه.تا دود مان دشمان داخلی و خارجی انقلاب و  ولایت هوا بدیم.
# سردار حاجی زاده تنها نيست
#گر
از صبح که بیدار شدم هنوز نخوابیدم. الان مها رفته منتظرم خبر بده سوار شدنشو. هیچ حسی ندارم از این تنهایی. فقط میدونم برای فردا کلی کار دارم. و باید امروزم رو که خوب کار نکردم جبران کنم. امروز به کل حالم خوب نبود حتی سر زبان هم بی حواس بودمو کلی سوتي دادم. خلاصه که همین. با این همه خیلی خسته ام امیدوارم خوابم ببره. فعلا که خبری نيست ولی هرجور شده بایدبخوابم صبح زود بیدار شم.خوشحالم که امروز تموم شد.میتونم امیدوار باشم که روز تازه ای در پیشه و من می
چطوری میشه جریان افکار مسخره تی که هجوم میارن به مغز و نمیدارن ادم نرمال باشه و کاراشو بکنه رو متوقف و خفه کرد-_-اخه من باید چند بار به یه لحضه ی ۵ثانيه ای فکر کنم تا مغرم بشه و دیگه به اینکه چ سوتي وحشت ناکی دادم فکر نکنه-_-دقیقا کجای این خاطره باعث افزایش ntهای تحریکی میشه ک من نمیفهممش-_- لعنت به همه ی کلمه هایی ک بدون فکر به زبون میان لعنت به همه ی وقتایی که ادما بد نگات کرد لعنت به همه ی رفتارای بچگونه ام لعنت به همه ی ادمایی ک باعث میشن ما
تو این دوره از زندگی‌م چند برابر دوران دانشجویی و دانش‌آموزی یاد گرفتم؛ البته این یاد گرفتن از روی تجربه بوده و به طبع سخت‌تر و پررنج‌تر! مثلا وقتی چندین روز از مصاحبه کاری گذشته و منتظر تماس هستی و خبری نيست، شروع می‌کني به مرور حرف‌هایی که تو جلسه زدین:
-محکم و با اعتماد به نفس نبودم، خودم رو کمتر از اون‌چه که هستم نشون دادم.
-آهان اینجا سر حقوق به توافق نرسیدیم احتمالا!
-اینجا سوتي دادم، نباید چنين حرفی رو می‌زدم.
-نباید حقوق قبلی من رو
از خوبیای چند اکانت داشتن اینه که میتوني اکانت‌های شخصی و پنهون اطرافیانت رو چک کني و البته از حرفایی که مستقیماً نمیتونن بهت بزنن باخبر بشی و در بهترین موقعیت انتقامت رو بگیری.  البته لازمه بگم طوری باید در نقش خودتون فرو برید تا در رویارویی با طرف مقابل، سوتي ندین و خودتون رو بی‌خبر از همه‌جا بدونيد.
یعني واقعا عنوان انتخاب کردن سخت ترین کاره،خیلی از چیزهایی که میخواستم بگم رو بخاطر همین عنوان پیدا نکردن ننوشتم و پشیمون شدم :|
ایندفعه اومدم یه چند تا از سوتي های پانسیون رو بگم براتون، شاید جالب نباشه ولی خب دلم میخواد یه چیزی بگم و چیزی بهتر از این پیدا نمیکنم.
1. چند روز پیش خوابیده بودم ظهر،از خواب که بیدار شدم همونطوری با پتوی دورم از پله ها رفتم پایین با چشم نيمه باز تا برم توی سالن و پشت میزم بشینم،بعد یهو یکی از بچه ها گفت صبح بخیر!!! م
من اوووومدممم. روز خوبی بود بعد از مدتها کلاس زبان هرچند توش کلی سوتي هم دادم. اما منو مهارو با هم برد پای تخته. باورت میشه. نه به اون یکی نه به این. من خوب بودم نمرم شد ۹۰ جفتش هم رایتینگم هم دیالوگ گفتنم. اینم خوبه دیگه من به همینم راضیم. خلاصه که به خاطر همینم شده اروم گرفتم. قبل از کلاس اصلا دوست نداشتم برم یعني به بیخیال کلاس زبان شدن هم فکر کردم بعد گفتم دختر جان این بود هدفت و کار کردنت ؟ اینقدر زود جا زدی؟ هیچی دیگه فکرمو جمع کردم انداختمش
منتظرم مها زنگ بزنه برم سر کوچه. یه ساعت فقط طول کشید کانورسیشن رو حفظ کنم تازه اگه از یادم نره. یه حسی بهم میگه منو میبره امروز پای تخته :/ چقدر از این قسمتش متنفرم.ولی چیکار کنم باید برم تا یاد بگیرم. حالمم اینقدر بده که نگو اگه اون یک ساعتو گذاشته بودم پای کتابم تموم شده بود دیگه آخرشه. من باید هرجوری شده کار کنم. به خاطر کسایی که دوسشون دارم. نه فقط به خاطر خودم. امروز خوب بود اما به همه ی کارام نرسیدم درسته اصلی هارو انجام دادم اما فرعی ها هم م
امروز رفتم امتحان رانندگی، آیین نامه رو هفته ی پیش دادم و این هفته اولین بارم بود ک میخواستم امتحان توشهری بدم
4 نفر اول اسممو خوند. سوار شدیم. اولی فورا رد شد دومی هم فورا رد شد سومی دوستم بود ک با هم کلاسای آموزشیو میرفتیمخوب رفت اما وقتی میخاست دور دوفرمونه بره خاموش کرد و رد شد. با این همه خیلی افسر خدش اخلاقی بود و اصلا دعوا نمیکرد برخلاف انتظارم!
من نشستم، یه دو سه تا سوتي دادم اما خیلی نرم و با اعتماد ب نفس میرفتم یهو گفت نگه دار کنار کا
اول از همه بگم توف تو این مدیریتتون!از صبح همه رو علاف کردند و ساعت ۷ عصر آخرین نفری بودم که کارش تموم شد و گفتند بقیه برید فردا بیاید.
تو مصاحبه عالی بودم.خدایی خودم هم فکر نمیکردم اینجوری آچمزشون کنمهی وسط مصاحبه شک میکردم که عه!این واقعا تویی؟!
اما تو بخش عقیدتی و ی سوتي های بدی دادم.مثلا از قبل آماده کرده بودم اگه پرسیدن مرجع تقلیدت کیه بگم مکارم شیرازی بعد همین که این سوالو پرسید به خاطر خستگی و استرس کلا یادم رفت که مکارم نامی در این
دیروز که عصباني بودم از دست پر رویی پیرمرده .برگشتني با اسنپ برگشتم اسنپی یه پسر جوون بود و خیلی خوش صحبت از اینا که قادره مخ منو ظرف سی صدم ثانيه بزنه. هی هم تو حرفاش میگفت خانوما ذله ام کردن از بس هی برام پیام دوستی میفرستن .منم برای اینکه وسوسه نشم تا رسیدم شمارشو پاک کردم.(خیلی خوب صحبت میکرد) 
امروز خودش پیام داد و چند تا سوتي اساسی داد .مهم ترینش این بود که بهم گفت آدم ها به یه علتی سر راه هم قزار میگیرن و من سالهاست دعا میکنم یکی مثل تو بیا
دوستم مینا، تعریف میکرد، میگفت:
یه روز مادربزرگم مریض میشه، از قضا اون روز پنجشنبه بوده و دکتر متخصص پیدا نمیکنه.
ناچارا میره اورژانس و پیش یه دکتر عمومی، میگه: آقای دکتر حالم خیلی بده، حالا شما یه چیزی همینجوری بنویس بهتر بشم تا شنبه برم پیش یه دکتر درست و حسابی!!! :))
میگن منشیه از خنده ترکیده پاشیده رو میز، دکتره هم خودشو با دستگاه فشار سنج از سقف حلق آویز کرده میگه من پنکه سقفی ام!

پ.ن1: بخندید دیگه! :)) 
پ.ن2: احساس میکنم این چندوقته وبلاگم خیل
روز عاشورا بود ( شایدم تاسوعا ، همیشه خدا اینارو اشتب میکنم ) صبح رفتیم واسه زنجیر زني ، شروع کردیم و توی اون گرما بعد کلی زنجیر زني دیگه یجا حس کردم دیگه نمی تونم  ادامه بدم !  این دقیقا مثل هر ساله ، هرسال تا یجاییی می تونم ادامه بدم بعدش از صف میام بیرون و هر سال یه اشنایی رو همونجا میبینم .
اقا ما از صف اومدیم بیرون و تو سایه یه درخت که نمی تونست همچین پوششم هم بده پناه گرفتیم ، یه لحظه نگام افتاده به شیده دودی ماشین جلوم ، رفتم یه دست تو ریشام
جنگ رو دوست ندارممیترسم ازش.
و چقدر این ترس بهمون نزدیک شده. من دلم میلرزهدلم میلرزه و یاد خونده ها و شنيده هام میفتم از جنگ
جدای از تمام جبهه گیری ها و همه چیز برای من این فرد "سردار سلیماني" از درون حس امنيت بود. ارادتی بهش داشتم که به زبان نيومده بود هیچ جا
و امروز صبح.وقتی از خواب بیدار شدم تا سفره ی صبحانه رو برای خاله پهن کنموقتی خاله کوچیکه با غم زیادی گفت سردار هم دیشب شهید شد اول که با ناباوری گفتم: نه خاله دروغهمگه قب
_مریم شنيدی چی گفتم؟؟؟؟؟
_ نه نشنيدم عینکم نيست نمی شنوم!!!!
_ ( در حال خندیدن) عینک چه ربطی داره به شنوایی؟؟؟
کاملا حق به جانب ,دقت کنيد خیلی خیلی حق به جانب گفتم :
_ ربط داره تو خیلی یواش حرف میزني بیشتر پچ پچ میکني تا حرف زدن! 
پس باید عینکم باشه تا بتونم حرفاتو لب خوني کنم !!
نتیجه خیلی اخلاقی:
1- هیچ گاه سوتي خودرا گردن نگیرید و کم نياورید :)
2- عینک برای عینکی ها تنها برای بینایی استفاده نمی شود و یک ابزار مفید همه کاره است 
_ مایه دلگرمی و سبب بینای
خب امروز ناهار با خودم بود. بدون سوتي درستش کردم بعد از مدتها. یروزی فکر نمیکردم همچین تجربه ای داشته باشم. تنها یه شهر دیگه تو خونه ی خودم. کاش یه ذره بیشتر بود البته. ولی خب همینشم خوبه. منتظرم برنج دم بکشه تا نهارمو بخورمو دو باره شروع کنم. امروز کمی بیحوصله ام. اما این باعث نمیشه بخوام بیخیال کار کردن بشم. هرچند که دلم میخواد فقط بخوابم. تا یه مدت فقط بخوابم و به هیچی فکر نکنم. اما خب من کنترل خودمو دارم هرجوری شده میشینم پای کارم. دلم برای حال
اوایل دلم میخواست هیچکس نوشته های وبلاگم رو نخونه اما حالا که با آدما معاشرت کردم و نتیجه خوبی هم داده دوست دارم از طریق وبلاگ چند تا دوست پیدا کنم احساس میکنم که کلی اتفاق افتاده و من عوض شدم هر چند که هنوز غمگین و نگرانم اما غم هم جنس های مختلفی داره و احساس میکنم غمم جنسش عوض شده حتی با کیفیت تر شده فردا سال عوض میشه اینکه امسال کمتر نوشتم چه تو وبلاگ چه تو دفتر و هر جای دیگه نشون میده که امسال کمتر تنها بودم و هر وقت غمگین بودم به جای اینکه خ
خب از کجا شروع میشه؟
من توی دبیرستان و قبلش با هیچ دختری صحبت نکرده بودم.
خیلی توی این زمینه خجالتی بودم و هنوزم یکمی هستم.
اولین بار که رفتم توی مدرسه ی دخترونه درس بدم چقدر بد بود!!
کلللی استرس داشتم. انقدر که باعث شد چند بار سوتي بدم و هی کلمات رو اشتباه ادا کنم و .!
حالا خلاصه کم کم تونستم توی طول ترم بر این استرس مسخره چیره بشم توی تدریس. ولی توی دانشگاه هنوز یکمی دارمش.
ادامه مطلب
وقتی میخواید با من حرف بزنيد لطفا نزدیکم نشینيد:| یکی از اخلاقام اینه که بدم میاد وقتی دارم با کسی حرف می زنم بهم بچسبه و توی صورتم حرف بزنه. و متاسفانه امسال بغل دستیم همینجوریه. هی من میرم عقب، هی بیشتر میاد جلو. دیگه امروز جوری شده بود که میخواستم بهش بگم "عزیزم چرا داری خودتو اذیت میکني، بیا روی پام بشین" :/ کم مونده بود توی دهنم حرف بزنه. خب بنده ی خدا صاف بشین. کمرت میشکنه؟ حتما باید لنگات زیر پای من باشه؟ همش باید شلوارم رو خاکی کني؟ لا اله
قبلا یه بار سوتي هایی که توی پانسیون اتفاق افتاده بود رو گفته بودم براتون،دیروز روی یه نوت نوشتم بقیه اشو که بیام و باز بنویسمشون. 
۱. بعضی از بچه‌ها خیلی محکم کتاب و دفترشونو ورق میزنن و صداش روی اعصاب من رژه میره همیشه،چند روز پیش صبر کردم که وقت استراحت شه بعد بلند گفتم بچه‌ها یکم یواش تر ورق بزنيد هی تق تق تق،دوستام جلوم وایساده بودن،یه دقیقه کامل سکوت شد بعد همه زدیم زیر خنده، آخه صفحه صدای تق تق میده؟ خش خش کجا و تق تق کجا =) از اون روز ب
امروز متوجه شدم که 2تا از همکارام با هم درارتباط هستن
ارتباط خوبه
بشر بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن نمیتونه زندگی کنه
انسان بدون محبت کردن محبت دونش درد میگیره
ولی.
هر دو متاهل هستن
و هر دو با من صمیمی
.
و هر چه من سعی کردم روی عادت ولاتجسس خودم باقی بمونم
نشد
.
لعنت به واتس اپ
لعنت به واتش اپ ویندوز!
دونستن اصلا خوب نيست 
اصلا
من یه مهر ماهی هستم
یه مهرماهی که دروغ شیرین رو به حقیقت تلخ ترجیح میده
یکی که دوست داره همه باهم خوب باشن
ولی قطار
به نام خالق هستی.همانطور که در مطلب قبل  یاد اوری کردیم ما نماز را می خوانيم که در جامعه با اخلاق نيک رفتار کنيم.ولی قرار نيست کسی که در کاری نقطه ضعف داشت تو سرش بزنيم و کارش را بی اهمیت جلوه دهیم.برای مثال طرف نماز خوان است ولی یک جایی که سوتي می دهد به او می گویند که این کار واجب تر از نماز است اول برو این کاراتا درست کن.این نماز تو سرت بخوره.برو به جا نماز این کاراتا انجام بده.این کارا مهمه نه نماز خوندن و.خلاصه سعی دارند با این کارشان:ط
من وسواسی رو تغییر دادم
وسواسی تا چند وقت قبل هم به من نمیسپرد . فکر کنم از یکی دو ماه قبل این جریان شروع شده.شایدم قبل تر .
چند هفته قبل یه مشت فرم پر میکرد گفت مدرکت چیه؟ گفتم مهندسی کامپیوتر خوندم ولی الان قصد دارم حسابداری بخونم .حس میکنم جرقه اولیه این اعتماد اینجا خورده.به نظرش رسید انگیزه کافی برای پیشرفت دارم.چند روز بعدش  اومد و گفت چک فلاني دست توعه؟ زونکن رو باز کردم و چک رو دادم دستش. کلی ذوق کرد انقدر که گفت آفرین چه منظم و سریع
امروز با اینکه برای سومین روز پیاپی ناهارم تکراری بود (:/)، تستای فیزیکم نصفه بود و دروغ گفتم کامل زدم، با سوتي تاریخی که دادم و در سطح مدرسه به شهرت رسیدم و شرف و عفت و پاکدامنيم نابود شد، با اینکه نيلی نيومده بود، با اینکه تا 4 و ربع مدرسه بودم، یه ربع زیر بارون وایسادم، با اینکه برا صبا و سردرداش غصه خوردم و با اینکه معلم فیزیک برا من یه درصد فضایی برا ازمون بعدی در نظر گرفته که هرگز با درصد دلربای قبلیم بهش نمیرسم روز خوبی بود :))))
+ امروز به مع
سلام
هفته‌های آخر ترمه و پستام (بیش از پیش!) رفته تو این فضاها. می‌تونيد رد کنيد :)

هفته‌ای که گذشت هفته‌ی سنگیني بود. پنج‌شنبه میانترم داشتم و اینقد تو طول هفته کار داشتم که عملا فقط روز قبلش رسیدم براش بخونم. از اون روزای فشرده‌ای که به خودت میگی اگه هر روز نصف این کار کنم به همه چی می‌رسم ولی می‌دوني فقط این فشار امتحانه‌س که باعث میشه اینقدر کار کني!
میانترمش سه تا سوال داشت که سوال سوم خودش ۵ قسمت بود و ۵۵ نمره از ۱۰۰ رو داشت :| و طبیعت
 
ماشین سبز لجني با شیشه های دودی از سر کوچه پیدا میشه. به خاطر تاخیر ده دقیقه ایش با توپ پر میرم سمت ماشین که
میبینم صندلی جلو یه جعبه بزرگ پر خرت و پرته. یه اخم میکنم و جیغ جیغ کنان در عقب رو باز میکنم و میگم :
_اینا چیه جلو گذاشتی؟!اه.من میخوام جلو.
دهنم باز میمونه.
آقای غریبه با لبخند میگه :
_بفرمایین.
 چشام گرد میشه و ناخوداگاه با خنده و جیغ میگم:
_وای اشتباه گرفتم
تند تند دست کیم رو میگیرم و بدو بدو کنان میرم تو خونه.اونجا قشنگ میخندم.بلند :)
چ
شریعتی یک دین مرده را زنده کرد، دیني که آن
قدر جان گرفت که توانست جان آدم‌ها را هم بگیره. شاید اگه زنده بود و پابوسی را در
حکومت پابرهنگان و گشت ارشاد را دم در حسنيه‌ی ارشاد می‌دید برای رانده‌شدگان،
برای مردم از نو سخن می‌راند. شاید اگر تبدیل آن همه انرژی به ماده و زندگی مادی حکومت
دیني را می‌دید هزاران سیب بر سرش فرود می‌آمدند تا به دنبال قانون جاذبه‌ای باشد
که انسان را زمین‌گیر نکند. شاید این بار می‌گفتند که او از شدت لیبرال بودن چپ
کر
من قبل از این‌که سولویگ باشم، یه چیزی بودم بین رامونا و آن شرلی. همون‌قدر پرحرف، خیال‌باف، شیطون. هنوز هم تا حدی هستما، اما اون موقع مطلق بود. توی آخرین کتاب، رامونا ده سالشه. منم یکی دو سال بیشتر دووم آوردم و بعدش دیگه رامونا نبودم. =)
یادمه می‌نشستیم با عمه قالی می‌بافتیم. همه بچه‌ها دو دقیقه می‌نشستن و می‌رفتن، ولی من می‌موندم. بعد یه‌سره حرف می‌زدم، بدون وقفه. عمه هم همه‌ رو گوش می‌داد. یه بار بهش گفتم: "عمه، من خیلی حرف می‌زنم؟" خندی
کیبوردمو عوض کردم. اون کیبورد داغونه رو گذاشتم که مال گوگله. چون این امکان رو داره که بک گراند بذاری براش و من یکی از بک گراند های فضاییمو گذاشتم و سوتي های تایپی آینده و حال و سرعت کند تایپ رو فدای یک تار موی منظره شگفت انگیز و جنون آور فضا می کنم و امشب که فردا شد آرزو می کنم که وقتی مردیم اختیار کنيم که بهشت و جهنممون کجا باشه. من جهنمم رو ونوس انتخاب کردم. ترجیح میدم توی یه جهنم با شکوه و دلفریب بسوزم.
از فرجه امتحانات بیزارم بیزار. 
دلم میخوا
سلام
مهر ماه هم رسید. برای مدرسه ای ها و دانشگاهی هاش پر از خاطره هستش. خانواده برتری ها، بیاید هر کدوم خاطره ه ای از مدرسه بگیم، مثل تلخی هاش، خوشی هاش، سوتي ها مون، زیر آب زدن هامون، فروختن معلم هامون به بقیه دبیرها یا مدیر !!!  و موارد دیگه .
+ حتی اگه لازم میدونيد، در مورد نکات مثبت و منفی هاش هم اینجا صحبت کنيد تا کارکنان مدرسه و دانشگاهی که احیانا این پست رو میبینند، یه تلنگری برای اونا هم بشه و شاید رفتارشون رو در آینده اصلاح کنند یا نکات خ
نام رمان: تمنای وجودم
ژانر: عاشقانه، طنز
خلاصه:
مستانه دختر زیبا و حاضر جوابی است که ترم آخر رشته عمران را می خواند. او در این ترم باید در یکی از شرکتهای ساختماني مشغول بکار شود. او و دوستش شیرین با بدبختی در شرکت یکی از آشنایان پدرش مشغول بکار میشوند. صاحب این شرکت امیر پسر جذابی است که از روز اول مستانه سوتي های زیادی جلوی او داده است. تا اینکه شیرین به دلیل حاملگی دیگر به شرکت نمی آید و مستانه به تنهایی باید در این شرکت کار کند. او می فهمد که ش
اگر سرعتمان بیشتر بود حتمی چپ می‌کردیم. مثل همیشه حادثه در یک آن اتفاق افتاد.
 من ردیف آخر نشسته بودم. دو نفر در ردیف آخر بودیم. ون پر از مسافر نبود. غرق فکرهای خودم بودم. بغل‌دستی ام چند لحظه قبلش موبایلش را آورده بود جلوی من. بارکد تومن را با دوربین موبایل اسکن کرده بود کرایه را آنلاین پرداخت کرده بود. من هیچ‌وقت بارکد را اسکن نمی‌کنم. همیشه کد راننده را وارد می‌کنم. یکی دو بار سعی کرده بودم بارکد اسکن کنم. اما تکان‌ها و دست اندازها نگذاشته
 
1. لیدیز اند جنتلمن. اسکارو بدین خودم که ککم هم نمی گزه بابت قطعی نت :) همینجا واسه ادم کافیه. آدمهایی بدبختن که وبلاگ ندارن :| خدایی
2. یه چیزایی هستن که میریزن تو شیر. نمیدونم اسمشون چیه ولی من نمیریزم تو شیر، خالی خالی میخورم نزدیک 1000 تا دونه ست :| بعد اقا من داشتم اینو میل می نمودم، یهو ری ری زنگ زد، منم از خود بیخود شدم و ناگهاني بر خیزیدم ظرفه چپه شد و لنتی هر 1000 دونه ش ریخت زمین :||| یعني حتی یه دونه هم محض دلخوشی تو ظرف نموند که من حداقل 999
*الان میتونم از شادی تو کل بیان شیریني پخش کنم :)*ابن زیاد چی مصرف میکرده که اینقدر توهم میزده؟سنتی یا صنعتی ؟؟* ابراهیم مالک اشتر ژن خوبه فلاغیرررر* سائب بن مالک منو یاد آکوامن میندازه * دیالوگ برتر فقط همین که: جنود خدا بر بال فرشتگان سوارند:)​​​​​​* نمیشه یک نفر سر پسر زبیر رو برای مختار تحفه ببره؟؟ من خودم بهش مژدگوني میدم ، یعني این ادم رو مغز منه.* تو کل سریال مراقب زخم ابروی مختار بودم که خدایی نکرده یک وقت از گریم جا نمونه:/ با این حال
موضوعی خنده دار تر از این نيست  که بچه ی 18 19 ساله بره دنبال عشق و عشق بازی و بعدشم در فضای مجازی نمیدونم چندسالگی شون رو جشن بگیرن! دیگه حالی به آدم میمونه نه والای خاطره از ترم اول دانشگاه که دو بار تکرار شد رو میخوام بگم ولی هربار یادم میره از دسته سوتي هایی که دادم یک پست کامل درموردش می نویسم جیگرم حالم بیادمجددا میخوام کنکور بدم نمی تونم بیخیال هدفی بشم که داشتم باید تمام تلاشمو کنم به جز من و خدای خودم و مامان و بابا شخص دیگه ای نمیدونه که
دختر ساکت و سر به زیر و درس گوش کن کلاس من بودم. دختر شنگول و پر هیجان و خنده رو و سوتي بده ی کلاس الی و سومی تو بودی. یه وقتا انقدر عاقل و فهمیده که باورم نمیشد یه دختر چهل و پنج کیلویی ریزه میزه بتونه اینقدر خوب و به موقع حرف بزنه و تصمیم درست بگیره، یه وقتا بچه شرور مردم آزار و ریسک پذیری که از جسارتش انگشت به دهان می موندم. شما دو تا رو همه توی دانشگاه دوست داشتن. استادا، همکلاسیا، هم خوابگاهی ها، اصلا همون همه. یه جور شیطنت معصوم توی وجودتون ب
- قبل از روز ثبت‌نام بود. امور خوابگاه‌ها، من رو تهراني شناخت، و من نتونستم وارد سامانه بشم. رفتم تا دانشگاه. بالای پل هوایی، وقتی داشتم صحبت‌های بی‌معني پاسخگو رو حلاجی می‌کردم، نگاهم افتاد به برج آزادی. تماس رو قطع کردم. عکسی گرفتم و با خودم گفتم که چرا؟ چرا هیچ حسی نداری؟» هیچ حسی نداشتم. حتی از دیدن سردر دانشگاه. 
- روز ثبت‌نام بود. قدم به قدم جلو رفتم. از جکوز و سلف و ابنس گذشتم. به تالارها، که شده بودن محل ثبت‌نام، رسیدم. وارد شدم. امضا
1. صبح داشتم فکر می کردم کاش مث داداشم با یه دفتر نقاشی فقط می رفتم مدرسه :/ ولی با وجود 6 تا کتاب تست این رویا در حقیقت در پشم ارزش داشت -_- و نه تنها تحقق نيافت بلکه وقتی بصورت پوکر وار روی صندلی ماشبن لش کرده بودم و میدل فینگر ارائه میکردم خدمت زندگی نکبت بار اینجانب و ترافیک نا تمام و ادمای خوشحال (:/) متوجه شدم سی صفحه کلمه قراره زبان بپرسه -_____- و همچنان میدل فینگر و این صوبتا و با ذکر "من مث شما اسکل نيستم اول مهر قبل شروع کلاس اصن (:/) چیزی بخونم" ب
1. صبح داشتم فکر می کردم کاش مث داداشم با یه دفتر نقاشی فقط می رفتم مدرسه :/ ولی با وجود 6 تا کتاب تست این رویا در حقیقت در پشم ارزش داشت -_- و نه تنها تحقق نيافت بلکه وقتی بصورت پوکر وار روی صندلی ماشبن لش کرده بودم و میدل فینگر ارائه میکردم خدمت زندگی نکبت بار اینجانب و ترافیک نا تمام و ادمای خوشحال (:/) متوجه شدم سی صفحه کلمه قراره زبان بپرسه -_____- و همچنان میدل فینگر و این صوبتا و با ذکر "من مث شما اسکل نيستم اول مهر قبل شروع کلاس اصن (:/) چیزی بخونم" ب
امروز روز خوبی نبود. کلا این چند روز خوب نبود. من نمیرسم کتابمو قبل از تهران رفتن تموم کنم حالا فقط فردارو وقت دارم . دستم به نوشتن اینجا هم نمیره. حالم خوب نيست. بلیط پیدا نکردیمو همون سواری اوکی شد برای برگشتن به خونه. با این حال از این که میام تهران خوشحالم دلم برای شهرم تنگ شده. فکر نمیکنم کلا روحیه ی مهاجرت کردن داشته باشم با این حال تجربه ی بدی نيست. فقط میدونم که مطمئنن دلم برای خیلی چیزای این روزا تنگ میشه. مثل خوردن یه بستني یک کیلویی با
۱.در حالی‌که از بی‌پولی می‌خواستم پارچه‌ای سبز بخرم و به عابر بانک‌های محله‌مان دخیل ببندم، تصمیم گرفتم شاخ غول را بشکنم، تهدید را تبدیل به فرصت کنم و از دل بی‌پولی میخ اراده‌ام را بکوبم و بعد بیایم از قهرماني خودم برایتان بگویم. چه کار کردم؟ خرد خرد از همان بی‌پولی، پول کنار گذاشتم تا بتوانم سر ماه باشگاه ثبت‌نام کنم. پول سینمایی که نرفتم، پول تاکسی‌ای که نگرفتم، پول پیتزایی که نخریدم، ضدآفتابی که آب قاطی‌اش کردم تا دیر تمام شود و پ
خیلی اتفاقی رفتم تا داخل فیس بوک پیچ  خاک خورده خودمو ببینم. وسط هیاهوی ایمل زدن و هزارتا فکر دیگه. اون گوشه سمت چپ برای قسمت چت. اسمت رو دیدم: مهسا.
روی چتمون کلیک کردم و خوندم! واسم یه جوری بود چون رابطه ای نداشتیم و کل کل بود!
اما یه عکس منو برد اون دوران قدیم. دختر ازدواج کردی! مبارکت باشه خانم دکتر. فکر کنم الان درست تموم شده چون 2015 گفتی دو سال مونده!
با حساب تاریخ اون عکس یعني اردیبهشت پارسال ازدواج کردی. مبارکت باشه و خوشبخت بشی :)
یادش
پسره وقتی از در وارد شد، یه همچین قیافه ای داشت.
اونقدی ترسیدم که زبونم بند اومد.مامانم همینطور. ابروهاش خیلی تو چشم بود. با چهره تیره اش ، ترکیب خوفناک ایجاد میکرد.
خیلیم اعتماد به نفس داشت.و باهوش بود.همون اول، تو اتاق سوتي کلفت دادم. ولی خودمو جمع کردم.
خداییش تو باقی موارد از من سر بود و حتی انقد خوب بود که باورم نمیشد همچین موردی روبه روی من نشسته.
حتی تو تلفن چند مورد بود که به مامان گفتم بپرسه مطمئنن منو میخوان؟!
کم کم ترسم داشت میون شوخ طب
پاییز رنگی تون بخیر 
دوباره از سر عادت برگشتم وبلاگ .هر چی توی این اپ ها میچرخی اما دلت هنوزگیر کرده پشت سیستمت ٬بشیني برای دوستایی که تابحال ندیدی
شون از روزمرگی ها و خاطرات و چیزای دیگه بگی .
توی فکرت یه عده آدم باشی که حس کني بخاطر اونام که شده رمز وبتو فراموش نکني 
هر جایی هم که پست بذاری به اندازه پست های وبت بهت نچسبه .
کامنت هاو لایک هایی که میگیری برات دلچسب تر از کامنت های اینستات باشه .
فالوور های وبت برات ملموس تر باشن تا فالوور ه
ازین بالکن های ساختمون دانشکده اومده بودم بیرون و عکس میگرفتم از منظره،
منتظرِ سمانه بودم که از سالن امتحان بیاد بیرون
اون لحظاتی که داشتم عکس میگرفتم به اون هم فکر میکردم، منظره تکراری بود و ناجذاب، به حرفای دیشبش فکر میکردم و عکس میگرفتم، میگفت آخه دانشگاه چه قشنگی‌ای داره که اینقد ازش عکس میگیری، میگفتم دوس دارم، بش گفتم دانشگاه رو از خونمون بیشتر دوست دارم بهش گفتم دانشگاه برام مثله مدرسه هاگوارتزه واسه هری پاتر، بش گفتم شاید علته ای
خب از کجا شروع میشه؟
من توی دبیرستان و قبلش با هیچ دختری صحبت نکرده بودم.
خیلی توی این زمینه خجالتی بودم و هنوزم یکمی هستم.
اولین بار که رفتم توی مدرسه ی دخترونه درس بدم چقدر بد بود!!
کلللی استرس داشتم. انقدر که باعث شد چند بار سوتي بدم و هی کلمات رو اشتباه ادا کنم و .!
حالا خلاصه کم کم تونستم توی طول ترم بر این استرس مسخره چیره بشم توی تدریس. ولی توی دانشگاه هنوز یکمی دارمش.
با توجه به اینکه اگر خیلی جزییات بگم، به طور یکتا توسط نزدیکانم تشخص
سلام
من سه چهار جلسه است که میرم کلاس آموزش رانندگی عملی، مشکلم اینه که تقریبا هر وقت میشینم پشت فرمون دست و پام رو گم میکنم. در حین رانندگی هم اصلا نمیتونم به توضیحات مربی گوش کنم مثلا تو سرعت 30 یه چیزی و توضیح میده نمیتونم تمرکز کنم و فقط نگام به آینه هاست که ماشین ها کجان، همه ش میترسم ماشین ها بزنن بهم یا من بزنم به یه ماشین یا یه آدم دیگه، در طول رانندگی هم خیلی سوتي میدم و بعضی اوقات انقدر هول میشم که دست چپ و راستم رو هم یادم میره. 
مثلا خو
سلام
امروز از صبح با دو سه تا از بچه‌ها منتظر بودیم استاد راهنمای مشترک‌مون بیاد. داستاني داشتیم. من که دیگه از بس رفتم و اومدم، رد داده بودم و متاسفانه وقتی رد میدم یه کم غیر قابل پیش‌بیني می‌شه اوضاع :/ داشتیم جلو پله‌ها با دوستام چرت و پرت می‌گفتیم، من یه کم ازشون فاصله گرفتم که زنگ بزنم به استاد، در همون حال برگشتم یه چیزی به سمت‌شون گفتم و خب چند نفرم اونجا بودن. حرف بدی نبود و بی‌منظور بود، ولی چیز جالبی هم نبود مخصوصا اینکه یه جورایی
حراست لعنتی رو میگماون شب داشتیم از سینما با دوستم ب برمیگشتیم که همکلاسیمون ن.گ(جنس مخالفه!!) رو روبروی خوابگاه دیدیم و داشت میپرسید فلان کتاب رو خریدیم یا نه و کلاس فردا فلان ساعته و این صحبتها
یني بحث درسی بود
هیچی دیگه فکر کنم ده دقیقه هم طول نکشید مکالمه مون چون هوا به شدت سرد بود و منم مریض بودم 
تا خداحافظی کردیم اون خانوم حراستیه با نگهبان اومدن جلوی در خوابگاه و جلومونو گرفتن. همکلاسیمون هم اونا رو دید ولی رفت
پرسید کدوم خوابگاهید و م
از پیامبر بیاموزیم
 
7272
برخی از ﺧﺼﻮﺻﻴﺎﺕ پیاﻣﺒﺮ اسلام (ص)
 
۱. ﻫﻨﺎﻡ ﺭﺍﻩ‌ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﺁﺭﺍمی ﻭ ﻭﻗﺎﺭ ﺭﺍﻩ می‌ﺭﻓﺖ.
۲. ﻫﺮﻪ ﺭﺍ می‌ﺩﻳﺪ ﺳﻼﻡ می‌کرد و کسی ﺩﺭ ﺳﻼﻡ ﺑﺮ اﻭ ﺳﺒﻘﺖ ﻧﺮﻓﺖ.
۳. ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﻨﺎﻥ ﻣﻌﺎﺷﺮﺕ می‌ﺮﺩ ﻪ ﻫﺮﺲ ﻤﺎﻥ می‌ﺮﺩ ﻋﺰﻳﺰﺗﺮﻳﻦ ﻓﺮﺩ ﻧﺰﺩ اوﺳﺖ.
۴. ﺳﻮتی ﻃﻮﻻني ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺗﺎ ﻧﻴﺎﺯ نمی‌ﺷﺪ ﻟﺐ ﺑﻪ ﺳﺨﻦ نمی‌ﺸﻮﺩ.
۵. ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺲ ﺟﺎی خاصی ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﺧﺘﺼﺎﺹ نمی‌ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ نهی می‌کرد
 
عکس حرم
دانلود آهنگ گلایه از داریوش بخاطرسوتي وحشتناکی که دادم، محکم به پیشونيم کوبیدم . صدای دست زدنهای مرتب امیر روی مخم بود، نگاهمو بالا گرفتم با چشمای خندان و شیطون امیر روبرو شدم: پس مریم خانومم بیکار نبوده و یه هنرنمایی هایی داشته، کم کم داشتم ازش نا امید میشدم. راهی برای انکار نداشتم، امیر با شیطنت نگاهم میکردو منتظر پاسخ من بود اما هیچ جمله ای به ذهنم نمیرسید. امیر لبخندی زد: نمیخواد اینقدر به خودت فشار بیاری تا جواب پیدا کني. حالا راستشو بگ
اون روز برا کاری رفتم بیرون اتفاقی گذرم افتاد به خیابونایی که توی همشون خاطره داشتم ، همونایی که ازشون ننوشتم .
یه مدت مسیرم با افسون یکی بود ، هر روز بعد دانشگاه میرسوندمش و بعدش خودم میرفتم خونه ، بعضی روزا میرسوندمش و تو مسیر برگشت بودم که گوشیم زنگ می خورد ! کجاییی!!؟ هنوز خیلی دور نشدم !!! خب برگرد بریم بیرون غذا بخوریم     ( همون فست فودی همیشگی ) . 
اولین باری که باهم رفتیم اون خیابون ، دنبال ادرسی برای اون بودیم ، زمستون بود ، دم غروب هوام
میخواستم ماشین رو پارک دوبل کنم یه ماشین از جلو اومد ایستاد تا من پارک کنم. ی جای کوچیک بود و دو طرفم ماشین پارک بود. کنار پیاده رو مغازه ها ک فروشنده ها اومده بودند بیرون و لب جدول نشسته بودند. همشون نگاهشون افتاد ب من ک تصمیم داشتم اونجا پارک کنم. خلاصه زیر سنگیني نگاه ده تا مردی ک منتظر بودند ی سوتي بدم تا بزنند زیر خنده پوزخند گوشه لبشون نشان از همین بود. خلاصه با دو فرمون تونستم پارک کنم.پوزخند گوشه لب مردهای لب پیاده رو خشکیدسرشون رو چرخون
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
 
 
در "این مطلب" من از رفاقت های مجازی که بعدا حقیقی می‌شوند نوشته ام و از دیدار کوتاهم با آقا فواد سیاهکالی دوست گودریدزی ام نوشته‌م.
حالا می‌خواهم یک عکس دیگر را منتشر کنم و خاطره یک رفاقت کوتاه و جالب دیگر را بنویسم. در این دو سه سال از توی گودریدز به چند تا گروه و کانال پرتاب شده‌ام که اکثرشان چندان ارزش دنبال کردن نداشته‌اند. اما یکی از این گروه‌ها  گروه کتابخواني آناکارنينا است که شاید بهش برخورده با
سریع گذشت. حالا دو روز است که ترم اولم تمام شده و دو روز دیگر ترم بعدی شروع می‌شود. دو سال و نيم بود که سر هیچ کلاسی ننشسته بودم. دو سال و نيم بود که از هرگونه فضای آموزشی فاصله داشتم. راستش برای دومین بار هم بود که توی عمرم کلاس زبان می‌رفتم. یک‌بار 10 سال پیش یک ترم رفتم یک موسسه‌ای و حوصله‌ام سر رفت از کندی کار و دیگر نرفتم. این دفعه اما فرق می‌کرد. توی این دو سال و نيم دوره‌های آنلاین ای-دی-ایکس و گهگاه کورسرا بود. ولی کلاس و همکلاسی و این حرف
سلام
تازگی کتاب کمدی‌های کیهاني رو شروع کردم از ایتالو کالوینو. یه تعداد داستانه که هر کدوم با چند خط از یه حقیقت علمی شروع میشن و بعدش یه داستان تخیلی در ارتباط با اون قضیه می‌خونيم. داستان اولش (سال‌های نوری)، بعد از چند جمله درباره‌ی فاصله‌ی کهکشان‌ها و سرعت دور شدن‌شون از همدیگه، اینطور شروع می‌شه:
یک شب مثل همیشه با تلسکوپ به آسمان نگاه می‌کردم. متوجه شدم که از کهکشاني به فاصله‌ی صد میلیون سال نوری، یک تکه مقوا سر برآورد. روی آن نوش
 
هر وقت تونستید منظور شادمهر عقیلی رو توی ویدئو کلیپ تقدیر بفهمید، به من هم بگین.
 
ابله.
ابلحححححححححححححححححححححححححححححححححح.
 
 
حرف من اینه که
 
شما ممکنه نخواین یا نشه یا نتونين یا چند سال دیگه کلا تفکراتتون عوض شه و با طرف مقابل رفیق نشین.
 
ولی وقتی میبینين که میتونين به کسی کمک کنين که زخم هاش بهبود ببخشه، خب چرا اینکارو نکنين؟
 
من از جلو رفتن نمیترسم.
از کمک نمیترسم.
 
چه جنس موافق چه مخالف چه ترنس.
 
من خیلی ادم شفافی هستم.
 
از ام ا
1- برای چندمین دفعه اومدم یه سر به وبلاگم بزنم و مطلب جدید بنویسم، کامنت‌ها رو خوندم، تا اومدم جواب بدم و تایید کنم، همکارم زنگ زد و برای انجام یه کاری با هم رفتیم بیرون و ظهر برگشتم خونه. قبلا هم خیلی پیش اومده که اومدم مطلب جدید بنویسم. تا اومدم کامنت‌ها رو جواب بدم و وبلاگ‌های بروز شده رو بخونم یه کاری پیش اومده که نتونستم بنویسم.
2- از جمله سوتي‌های خانه‌داری من همین‌بس که دیروز مهمون اومده بود، نشسته بودیم صحبت می‌کردیم، داشتم از ظرف ش
 
1- برای چندمین دفعه اومدم یه سر به وبلاگم بزنم و مطلب جدید بنویسم، کامنت‌ها رو خوندم، تا اومدم جواب بدم و تایید کنم، همکارم زنگ زد و برای انجام یه کاری با هم رفتیم بیرون و ظهر برگشتم خونه. قبلا هم خیلی پیش اومده که اومدم مطلب جدید بنویسم. تا اومدم کامنت‌ها رو جواب بدم و وبلاگ‌های بروز شده رو بخونم یه کاری پیش اومده که نتونستم بنویسم.
 
2- از جمله سوتي‌های خانه‌داری من همین‌بس که دیروز مهمون اومده بود، نشسته بودیم صحبت می‌کردیم، داشتم از ظ
دانلود رایگان دوره آموزشی استراتژی میلیونرها محمدهادی طلوعی
آقای محمد هادی طلوعی که از انتشار پکیج میلیونر بیکار نتیجه ای نگرفت و مجبور شد پول همه متقاضیان را عودت دهد ، سه ماه بعد در اقدامی زیرکانه و با دروغپردازی و تبلیغات فریبنده و غیر واقعی پکیج دیگری تحت عنوان استراتژی میلیونرها منتشر ساخت و به مبلغ یک میلیون تومان به متقاضیان فروخت. نامبرده در تبلیغات دروغینش مرتب تاکید میکرد که این دوره یک دوره بی نظیر و منحصر بفرد است که تا کنون ن
امسال کلاسمون یه مشکل خاصی داره. فاصله ش به شدت با اتاق معلمان و اتاق مدیر کمه. خیلی وقتا میشه که ما با بچه ها میشینيم چرت و پرت میگیم و بعد می بینيم مدیر جلو در کلاس بوده و گوش میکرده:|
یکی از سوتي های بدمون وقتی به وجود اومد که داشتیم راجع به سلبریتیا صحبت می کردیم. یکی از بچه های کلاس برگشت و گفت که شان مندز شبیه گوسفنده:| دوست منم که از فنای دو آتیشه مندز هست، یهو طوری منفجر شد که کفششو در آورد و پرت کرد طرف همکلاسی مورد نظر(جای بدی خورد) همکلا
در را آرام باز می‌کنم. روی صندلی کنار دکتر می‌نشینم.
دکتر می‌گوید: بفرمایید، چه مشکلی دارید.
هنوز دهان باز نکرده، شروع به نوشتن می‌کند. کمی متعجبانه می‌پرسم: آقای دکتر من که هنوز چیزی نگفتم.
- نه چیزی نيست، بسم الله بود، شما ادامه بده.
- بله آقای دکتر، من یک مشکل خیلی اساسی دارم و هر روز باهاش دست و پنجه نرم می‌کنم.
باز دارد می‌نویسد، جوش می‌آورم، می‌پرسم: عه آقای دکتر شما هنوز داری می‌نویسی.
- نه شما بفرمایید، من دارم خط موازی می‌کشم تا مر
1. شما فک کن تو خواب ِ مرگی؛ یک عدد شنبه که امتحان فیزیک ترم داری! از یَک یَکِ بچه ها متنفری؛ دستتو میذاری رو دسته در و همزمان در توی صورتت فرو میره و صدا جیغ جیغ ری ری میاد و مث گوجه تو بغل ری ری بعد یه ربع چلونده شدن به رب تبدیل میشی. خب برگ میمونه دیگه برا ادم؟ با اون جیغی که زد بچه ها تا دو ساعت داشتن شکلات به خوردم میدادن. چرا انقد حساس شدم رو صدای جیغ و داد؟ امروز داداشم یهو سر یه چیزی بانگ خوشحالی سر دمید خیر سرش، سی متر پریدم هوا همه برگامم ری
کتاب‌چه را گذاشته‌ام جلویم. تنها نسخه‌ای است که توی خانه دارمش: برزخ بی‌هویتی در سرزمین مادری». یک کتاب‌چه‌ی ۹۰ صفحه‌ای که حالا باید بگویم دیگر خاطره است. با محسن نوشتیمش. ابعاد مختلف مشکل بی‌شناسنامه بودن بچه‌های مادر ایراني- پدر خارجی. چه توی ایراني هاش چه بیرون ایراني‌ها. بعد سیر تاریخی. مقررات بقیه‌ی کشورها. راه‌حل‌های پیشنهادی و. کتابچه‌ی جالبی شده بود. دست‌مان می‌گرفتیم و وقت دیدن آدم‌های مختلف یک نسخه به‌شان می‌دادیم ک
۰. خیلی دلم میخواست تابستونيه قالبمو عوض کنم ولی یه جوری خورد تو ذوقم که گاهی میگم کلا همون قالب ساده و پیش فرض بیان رو بذارم روی وبم و یا حتی ننویسم!
۱. باز آمد بوی ماه مدرسه ولی من هنوز آماده نيستم بخدا! 
۲. از ۲۳ ام کلاسای ما شروع شده و دیروز اولین روزی بود که من کلاس داشتم و باید میرفتم دانشگاه! صبح بیدار شدم و تیپ زدم و در راستای درویش کردن چشم پسرهای دانشکده پیکسل برادرم نگاهت رو هم زدم رو کیفم! رفتم دانشگاه همون ب بسم الله سوتي دادم در حد تی
  
   
-شرکت قبلی که بودم، یه همکار خانم داشتیم که یکم گیج میزد. برای کارهای بیمه ام دو سری منو الکی فرستاد بیمه و فرمی که بهم داده بود رو مهر نزده بود. همکارای قبلی هم همچین بلایی سرشون اومده بود.
یه سری رفته بود یه فلش از توو ماشینش آوورده بود داده بود یکی دیگه از همکارا براش فایل بریزه، برگشته بود گفته بود : " اینو از ماشین آووردم به کامپیوتر میخوره ؟ " :| اعجوبه ای بود برای خودش  :)))
  
   
- محل کار فعلیم یه همکار خانم داریم که از لحاظ فني قویه!
او
سلام سلام ^_^ 
به قول اون ني نيه سالام سالام باچاها ^_______^
 
1. آقا دیدین چیشد؟ سال آخری عاشق مدرسمون شدم :) به مناسبت شب یلدا بهمون اگه گفتین چی دادن؟ پففففففییییییلاااااااا ^______^ با اینکه فقط موفق به کسب یک مشت پفیلا شدم ولی در عوض 5 تا نارنگی برداشتم و یه حس انتقام و پیروزی در وجودم رخنه کرده منتها جای خالی پفیلا هنوز توی قلبم حس میشه :')
2. مشاورمون بهم گفت ببین عملکردت بهتر از نمودته :/ حقیقتا رگ به رگ شدم و برام توضیح داد که یني از اون بچه ها نيستی
اولین حضور جدی من توی جامعه، امسال رقم خورد. اول آبان امسال، دوره کارآموزیم توی یه شرکت کامپیوتری شروع شد. قراره کلی چیز درمورد شبکه یادبپ بگیرم و به بقیه کمک کنم که مشکلشون توی این زمینه حل بشه. الان از پشت سیستم محل کارم دارم پست میذارم. اینترنت جهاني برای شلوغی های اعتراض آمیز شهر قطعه و کار و کاسبی خیلی ها از جمله ما خوابیده.
بگذریم.
یادمه بعد از اولین روز، وقتی کار تموم شد حس کردم خیلی خوش گذشته. و تا یک هفته تعجب میکردم که چرا داره بهم خوش
اولین باری هست که دارم جت لگ رو در عمرم تجربه میکنم!! و یه جور عجیب غریبی هست :)
 
کلا که اصلا خوابم نمیاد و با هزارتا شگرد ساعت ۳-۴ صبح میخوابم. بعد وقتی که بیدار میشم کلی زمان لازم هست که تشخیص بدم الان چه فصلی هستیم. از وسط زمستون اومدم وسط تابستون :) ولی فقط دیروز تابستون بود. دو شب اول که حتی سرد هم بود و چند دقیقه که پنجره رو باز گذاشتم احساس سرما کردم. بعد هم که یه بارون ملایم اومد و با توجه به گل های توی خیابون حس می کردی اوایل بهار هست. ولی امر
دیروز به آقای ج تصمیم گرفتیم که امروز صبح میشد رفتیم پیش مهندس بهش بگیم که دیگه  نمیایم آخه ببین 1 سالی میشه که داریم باهاش یه دوره اموزشی رو میگذرونيم ، خیلی طولاني شده دوره ش دیگه خسته شدیم . ج که دیگه به تهش رسیده منم که از دور خارج شدم . امروز 9 صبح میدون مفتح قرار گذاشتیم هم دیگه رو ببینم راجب این صحبت کنم که دیگه نمیایم . رسیدم جالب بود اون زود رسید بود و نشسته بود روی نيکمت منو دیدمش به ج گفتم حاجی مهندس اونجا نشسته تا مارو دید دستشو بلند کر
سلام
پر از غر و این حرفا بودم‌ها! می‌خواستم بیام از تکلیفای عقب‌افتاده و ویس‌های گوش‌داده‌نشده و اون چند تا همکلاسی استرس‌دهنده بگم، ولی هم از حوصله‌ی شما خارجه، هم اینکه تازگی دچار شک و وسواس شدم که بعضی دوستان ممکنه اینجا رو بخونن :))
پس بریم یه کم راجع به کتاب "امواج سرخ" حرف بزنيم. (تو گودریدز نبود و سر اضافه کردنش به مشکل خوردم، فعلا از همون لینک طاقچه داشته باشیدش.)

فکر کنم اسم ایتالو کالوینو رو سرچ کرده بودم تو طاقچه که به این کتاب
دانلود رایگان دوره آموزشی استراتژی میلیونرها محمدهادی طلوعی
آقای محمد هادی طلوعی که از انتشار پکیج میلیونر بیکار نتیجه ای نگرفت و مجبور شد پول همه متقاضیان را عودت دهد ، سه ماه بعد در اقدامی زیرکانه و با دروغپردازی و تبلیغات فریبنده و غیر واقعی پکیج دیگری تحت عنوان استراتژی میلیونرها منتشر ساخت و به مبلغ یک میلیون تومان به متقاضیان فروخت. نامبرده در تبلیغات دروغینش مرتب تاکید میکرد که این دوره یک دوره بی نظیر و منحصر بفرد است که تا کنون ن
+یک بار برای همیشه: قبل گم کردن اشیائی که خیلی برامون مهم هستن، روشون شماره تماس بنویسیم، نه آدرس! آدمها نوکر ما نيستن.
دوتا داستان مشابه برای من پیش اومده که گفتم قبل اینکه بشه سه تا داستان، نشرش بدیم بلکه نفر بعدی از تکرار این اشتباه جلوگیری کنه؛
داستان اول: چند سال قبل رفتگر کوچه منو صدا کرد، یک کیف پول زنونه توی سطل زباله پیدا کرده بود، با کلی کارت بانکی و کارت دانشگاهی داخلش، که روی همشون آدرس خانم صاحب کیف نوشته شده بود ولی اثری از شماره
امی آدامز
امی آدامز به انگلیسی Amy Adams بازیگر زن ایالات متحده آمریکا است. جوایز امی آدامز شامل دو گلدن گلوب ، و نامزدی شش جایزه اسکار و هفت جوایز فیلم آکادمی انگلیس است. با سایت کد تو همراه باشید.
اطلاعات پروفایل امی آدامز
سال‌های فعالیت امی آدامز: ۱۹۹۵–اکنونهمسر امی آدامز: دارن لهگالوو (۲۰۱۵–اکنون)فرزند دختر امی آدامز: آویانا له گالو
همچنين ببینيد: الکساندرا داداریو
بیوگرافی امی آدامز
پس از آن همبازیش در این فیلم، کریستی آلی او را م
یکشنبه بود اما انگار جمعه از عصر شروع شده بود.
مدرسه‌ها را تعطیل کرده بودند اما هرچه نگاه می‌کردم پشت پرده یک قطره هم از آسمان نمی‌بارید.
پسرها هفت نشده بیدار بودند و روزشان را شروع کرده بودند.
 من اما دلم می‌خواست صبح دیرتر شروع شود و تا می‌توانم در رختخواب بمانم.
حالا که نت نبود می‌شد کارها را دیرتر فرستاد. پسرها اما بیدار بودند!
خانه سرد بود. از نه رادیات خانه فقط چهار رادیات روشن بود  و زور بخاری به سرمایی که از شیشه‌های نازک و بلند خا
 
جوری که خانوادم خوشحالن و شیریني و اینا راه انداختن من نيستم :)
من فقط از خوشحالی اونا ته دلم یه لبخندکی دارم :)
همین و بس !
 
 
***
 
و این دیالوگ :
 
_بنویس
+.
_زود باش دیگه
+.
_اگه نمینویسی من برم.
+من خنگم ! چرا حرف بزنم ؟!. برو .
_باشه بای.
 
 
:))))))))))))
 
کدامین دیوانه تر؟!کدامین عاقل تر؟! مسئله این است !
کدومش منم ؟!
_ یا + ؟!!!!
 
 
 
***
 
 
جوری که خانوم"." پشت تلفن جیغ زده و رو به پسرش گفته :
_وای نار تی تی (حالا اسم منو که میدونين چیه :)) ) قبول شدههههههه
من
١- مریض یکی از خانم دکترها نيومده بود و کار من هم تموم شده بود. این شد که خانم دکتره خوابید زیر دستم و دو تا از دندون هاش رو ترمیم کردم. اولین باری بود دست به دندون دندونپزشک می زدم. در این زمان بود که کلینيکی که از صبح خلوت بود، شلوغ شد و هی مریض بود که میومد می دید دست دو تا دکتر بنده! یاد اون نقلی افتادم که آرایشگرا وقتی بیکار بشن واسه هم بند می اندازن یا چیزی توی همین مایه ها!
٢- توی اندو( عصب کشی) هیچی به اندازه ی پیدا کردن کانالی که پیدا نمی شه،
1. چشم زدید آسانسورمونو دیگه :( دیگه نمیذارن با آسانسور بریم تو مدرسه. یعني اگه بری داخلش دکمه ها رو بزني اصن کار نمیکنن از پایین و یکی از بالا باید دکمه رو بزنه. منم بعد از اون روز که گیر کردیم دیگه سوار نشدم :'| بعد امروز داشتم با ری ری حرف میزدم که دیدم نيست :/ فک کردم حتما رفته سمت اسانسور. در اسانسورو میخواستم وا کنم و همزمان سر ری ری جیغ بزنم که شنيدم یاسی داشت به یکی تو اسانسور میگفت "خفه شو کسی نفهمه" :| منم درو وا کردم و دیدم بچه ها با ری ری با ح
نفست شکفته بادا و ترانه ات شنيدمگل آفتابگردان!
هفته های شلوغ را دوست دارم.فعال بودن آدم را گرم نگه می دارد.روح آدم هم نياز به ورزش دارد تا گرم بماند.هفته گذشته از آن هفته های شیرینِ شلوغ بود.هنوز از جنوب برنگشته در حالیکه که وجودم جایی در آن سرزمین جا مانده بود و حالم عادی نبود، برای مرحله نهایی جشنواره ملاصدرا به اداره کل آموزش پرورش رفتم و یک کیف مختصر و مفید هم همراهم بود تا از آنجا که در خیابان طالقاني بود خودم را به سه راه طالقاني و جمع د
دم مرز، بعد از معطلی های فراوان، آقای د ازم پرسید:خسته شدید؟» گفتم:خسته بشیم؟ تازه اول راهه، کاری نکردیم که خسته بشیم». سرشو ت داد و گفت: اوه اوه. راست میگی، تازه اول راهه!
(این آقای د، که بهش حاجی هم میگن، رفیق قدیمی بابای خدابیامرزمونه، و رفیق حضرت آقا. هرجا میدیدمش، یاد بابام میفتادم. کانه بابا بود که تو همه ی مواقف همراهم بود.)
وارد خاک عراق شدیم.
قرارمون به رفتن به کاظمین بود و تلپ شدن تو خونه ی ابوجعفر، پدرزن یکی از دوستان حضرت آقا به
می دونيد در زبان اسپانيولی واژه ای وجود داره به نام ganas. که اگه بخوایم دقیق معناش کنيم می شه گفت "شور زندگی!" چیزی که من مدتیه ازش تهی شدم. شاید مربوط به همین سی سالگی لعنتی باشه. سی سالگی با همه ی تصوراتی که از بچگی ازش داری و وقتی بهش می رسی و می بیني با این تصویر خیالی فاصله داری. خب صادقانه بخوایم بگیم حس خوبی نيست. ولی من تصمیم گرفتم این شور رو دوباره به زندگیم برگردونم. تصمیم گرفتم واسه اتفاقای کوچیک ذوق زده بشم و برنامه ریزی کنم و مثلا شب

1- جلال ستاری شیفته ی تئاتر است. در مورد تئاتر و درام و ادبیات نمایشی چندین کتاب نوشته که سرآمدشان کتاب جادوی تئاتر» است. کتابی که نشر مرکز آن را چاپ کرده و شرح شیفتگی جلال ستاری به تئاتر است. توی کتاب گفت و گو با جلال ستاری» هم در مورد این شیفتگی با ناصر فکوهی گفت و گو می کند. به نظرش تئاتر اجتماعی ترین و موثرترین هنر است. یک جای کتاب برمی گردد به ناصر فکوهی می گوید:
تاثیری که تئاتر در من داشت سینما نداشت. به خاطر زنده بودنش و یکی از خصوصیات
به قول دختر معمولی، این پست در زمانهای مختلف نوشته شده!
۱. همین پنج دقیقه پیش (شنبه، ۱۳ مهر؛ ساعت ۱۴:۵۰) نزدیک کوچه ی خودت باش اینها، پسر ۲۷_۲۸ ساله ی موتوری، در حالی که چشم دوخته بود به چشمهای من و من هم چشم دوخته بودم به دستهای او، در ازای چند اسکناس ده هزار توماني، دو بسته کوچک گذاشت توی دست یک پسر ۱۵_۱۶ ساله و یک پسر ۲۲_۲۳ساله! این جا ایران است! جمهوری "اسلامی" ایران. و لعنت به هر کس که گند زد به این عنوان و نفرین به هر کس که  به هر شکل، در این هم
  بازم زنگ آخر رسید و وقته نشون دادن مشق شب به خانم معلم ، منم که طی پنج دقیقه ی زنگ تفریح با سرعت نور مشق هام رو نوشتم ، و چون خیلی طولاني بود کلی از خطهای داخل کتاب رو دیگه ننوشتم و جا انداختم ، استرس تمام وجودم رو گرفته حتما باز مث همیشه صورتم از اضطراب سرخ شده و نگاهم مث بچه های گیج و منگ شده . خانم معلم اومد توی کلاس ، برپا ، برجا. بازم مث همیشه زنگهای آخر که میشه خانم معلم با خنده و سرخوش وارد کلاس میشه ، حتما یکی از همکاراش جوکی تعریف کرده ، ا
تا قبل از اینکه برم دانشگاه
فکر می کردم دختر نسبتا زیبایی ام
یعني بقیه م بهم می گفتن
موقع ثبت نام و اون اوایل دانشگاهم همین بود
حتی یادمه اون اوایل رفتم اتاق یکی از هم کلاسیا و هم اتاقیش ازش پرسید هم کلاسیته؟
گفت آره
اونم گفت بچه های کلاستون خوشگلن ها
گذشت تا با ه دوست شدم و هم اتاقی
از اون دخترا که اول اعتماد به سقف بودن بعد دست و پا در آوردن
اون اوایل به نظرم دختر زشت و حتی چندشی بود
یه دختره با پوست تیره و صورت پر از جوش و جای جوش
که لب پایینش س
خیلی نپخته و نسنجیده عمل میکنم واقعا نمیدونم چرا
اونم من که اصلا نه میتونم خودمو ببخشم نه فراموش کنم حرکتای زشتمو
بهتره که‌ یه تصمیم جدی بگیرم اینطوری نمیشه. این رفتارا واقعا آنرماله.دست خودم نيست من دلم میخواد مادر ترزای دوم شم.یعني من بیشتر از اینکه دوست باشم واسشون مادر دومشونم!! اره یه خلو چل که به جای مامانشونم من باید واسه خرابکاریاشون حرص بخورم.یعني من میخوام مواظب همههههه باشم اجازه ندم کسی اشتباه کنه اگر داره راهو کج میره به زوووو
نمایش‌های عروسکی سنتی
می‌گویند تاریخ نمایش عروسکی از همان لحظه‌ای که انسان نشسته در کنار آتش متوجه سایه خود و اشیاء پیرامونش در دیوارهای غار شد و یا وقتی نخستین عروسک‌های خود را با جان بخشیدن به هر اشیاء پیرامونش برای سرگرمی و یا به عنوان نشانه‌ای از نيروهای ماوراء‌الطبیعی آغاز شده است اما به هر حال هر چه که بود این نکته واضح است که نمایش‌های عروسکی از کهن‌ترین انواع نمایش در سراسر جهان و به ویژه شرق، که کهن‌ترین شیوه‌های نمایشی عرو
پست تکه تکه هس بهم چسبیده شده
چقدر حرف هست برای گفت اما
چه سود که گفتنش نوشتنش یه جوری میشه وقتی بخوای شرح بدی .
ولی حداقل باید تو ذهن سپرد که چکار هایی انجام میشه
وقتی از موقعیت بیرون به این قضیه نگاه کنم شاید منم
بگم حتما دلیلی داره که سرش نمیجنبه که شاید نبود احتمال داشت
اما من هم با توکل به خودش یاد گرفتم که چطوری به جلو پیش برم
چطوری بازی کنم چطوری کدورت ها رو رفع کنم
چطوری طبع تنگ بعضی ها رو تلنگر بزنم که
راه رسمش این نيست که با کسی مش
یک:
پیروز میدان جنگ من و تو . هیچ کس است .
آن کس که برای من و تو ." هیچ" نبود!
دو:
قرص اگر داشت . می خوردیم و از عشق هم .
صدهزاران متر آن ور تر . نمی مردیم .(نازنين!)
سه:
این کلاس های بی خود که می روی .
برای پر کردن تنهائی هات .
مرا دیوانه کرد .
می نشینم توی خانه و تو .
با هزار سئوال بی جواب . بر می گردی .!!!
 
چهار:
تفاوت فرهنگی بین ما . زبانمان نبود؟
من فارسی می نوشتم و تو . الگوریتم می خواندی؟!!!
پنج:
پول دیدن فیلم ات را دادم . خوردند .
بدبخت!
هنرپ
قبل از اینکه سالِ پیش چارلی مسیر زندگیش رو انتخاب کنه، دوتا نقشه برای آینده‌ش داشت. پلنِ A، فیزیک بود. اما من یک نقشه‌ی جایگزینِ دیگه‌ هم داشتم؛ چیزِ دیگه‌ای هم بود که - تقریبا - به اندازه‌ی فیزیک دوستش داشتم. اگر که چارلی مجبور می‌شد بخاطر مخالفت‌ها یا تواناییِ کمش یا هر چیزِ دیگه‌ای بیخیالِ فیزیک بشه، قصد داشت که پلنِ Bش رو دنبال کنه.
پلنِ B، گرافیک کامپیوتری بود؛ یا کمی به‌خصوص‌تر، انيمیشن. اگر که پلنِ A در رویایی‌ترین حالتِ خودش به سِ
پسره رو ختنه می کنن می گن باید دامن بپوشی. می گه نامردا مگه چقدشو بریدین؟
  
 به یارو میگن: تا کجا درس خوندی؟ میگه: تا اونجا که دهقان فداکار شلوارش رو در میاره و منتظر تصمیم کبری میشه
  
از بچه میپرسن توخونتون چی کم دارین؟میگه فکرکنم هیچی!چون دیروز که بابام جلو ما گوزید،مامانم گفت:فقط همینو کم داشتیم!!
  
سوتي های ن در میدان میوه و تره بار : آقا درست دادم ؛ آقا زیاد گذاشتی پاره میشه . آقا درشت بذار ؛ آقا میشه برام بلندش کني ؛ آقا نگاه کن ببین ت
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب