نتایج پست ها برای عبارت :

شایدم فکرمیکنی حرفام فقط بهونمه امانه جداییمون

دانلود آهنگ بهراد شهریاری مخاطب حرفام | کیفیت عالی
هم اکنون با صدای بسیار زیبای و ترانه زیبای مخاطب حرفام بهراد شهریاری از جاز موزیک
Exclusive Song: Behrad Shahriari | Mokhatabe Harfam With Text And Direct Links In jazzMusic.blog.ir
متن آهنگ بهراد شهریاری مخاطب حرفام 
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
دوشیزه محترمه عروس خانمآیا به بنده وکالت میدهید ♬♫شما را با مهریه یک جلد کلام الله ♬♫زندگیم یعنی میشه یه روزی ♬♫واسه همیشه ماله هم بشیمتا ابد دستات ماله خوده خودم بشهیه کار کن ببینمت همیشه
سلام
من چند روزه که گاه و بیگاه پستهای دوستامو درباره سقوط هواپیما میخونم. بعضی از دوستامونم سکوت مطلق کردن. راستش چند روزه دوست دارم باهاتون حرف بزنم در این رابطه. اولش قصد داشتم کامنت بدم. ولی هم کامنتم طولانی میشد و هم با چندین نفر مختلف حرفای یکسان دارم. بخاطر همین تصمیم گرفتم پستش کنم. و امیدوارم حرفام خوب منتقل بشه.
یه کم میترسم جوری حرف بزنم که مراعات مخاطبم نشه. یه مقدار بیشتری نگرانم که حرفام جنبه نصیحت گونه پیدا کنه. و عمده نگرانیم ا
♪♬♬♪همه دنیام تویی دلیله بودنم تویی♪♬♬♪
♪♬♬♪احساسی که به تو دارم اینروزا واسم شده همه دنیا تو باشی پیشه من همه چی خوبه♪♬♬♪
♪♬♬♪تو هستی دلم آرومه آرومه بدونه تو نمیتونه نباشی میشه دیوونه هوامو داشته باش هواتو دارم♪♬♬♪
♪♬♬♪همه دنیام تویی عشقمو رویام تویی دلیله بودنم تویی تو حرفام تویی♪♬♬♪
♪♬♬♪آرزوهام تویی درمونه دردام تویی اون که می مونه منو نمیذاره تنهام تویی♪♬♬♪
♪♬♬♪تنهات نمیذارم من کم نمیارم تا آخرش پاتم هوامو
به گمونم باید یه دفترچه یادداشت برای خودم تهیه کنم تا همیشه همراهم باشه و چیزی که در لحظه تجربه‌اش می‌کنم یا به ذهنم میرسه رو به صورت کلیدواژه ثبت کنم. اصلا نمی‌دونم اون انرژی اولیه رو از کجا آوردم که اینقدر مفصل شروع کردم. شاید به خاطر این بود که قبلش هیچی نگفته بودم و یه سری حرف‌ها تلمبار شده بود. شايدم چون این روزها اتفاق معمولی خاصی برام نمی‌افته تا یادم بمونه که بخوام ثبتش کنم، در صورتی که مطمئنم می‌افته و اون لحظه برام حس خاصی داره. ش
همشهری عزیز
وجوج داستان نویس
این بار پستش کردم و کامنت برات نذاشتم
چون دلم به درد اومد و باید سبک‌ میشد
اگه منم دوسال از نوشتن اخرین داستانم میگذشت
و سوژه نداشتم، از خودم ناامید میشدم و قلبم فشرده میشد؟!
من
دوساله که داستان زندگیمو از دست دادم
من آرزوهامو باختم و خاک کردم
قلبم فشرده نه، مچاله شد روزیکه همه احساسم جلو چشمم لگدمال شد
از خودت ناامید شدی واسه اینکه سوژه نداری؟!
چطور میتونی احساس ناامیدی کنی؟ خجالت بکش
چندتا داستان و شخصیت و سو
سلام مهربونم 
دلم بدجووور داره مث سیرو سرکه میجوشه اینکه قراره چه انفاقی بیفته خیلی دیوونه کنندس خداجون خودتون کمک کنید مردم ما دیگه توان جنگ رو ندارن اونقد شرایط مردممون داغون هست که دیگه از جنگ دووم نیارن خدایا مهربونترینم خودتون کمک کنید که به خیر بگذره و این جنگ ادامه پیدانکنه فقط شمایید که میتونید یه تغییراتی تو یه مشت آدم دیوانه ایجاد کنید ک جلوی این کارو بگیرن مهربونم کشور ما پر شده از استرس و بدی برای مردممون واقعن دیگه تحمل این ی
سلام هادیم نمیدونم میخونی یانه یا اصلا اینجارو یادتهامابدون بابغض مینویسم براخودم وبراتوعه بی معرفت
باورم نمیشه تواین وضعیتم اینکه رفتی اینکه بدون منی،خیلی راحت کناراومدی ومهم نبودم
فقط ازت ممنونم بهم حسیودادی که حاضرم برا تکراردوبارش باجونم ریسکش کنم ودوباره تکراربشه،یادته میگفتم دوستت دارم میگفتی من بیشترهادی اون بیشتر یعنی چی؟؟برام سواله؟؟اینکه بزاری بری فکر کردی اینجوری درست میشه به خیال خودت الان همه چی درسته؟؟؟؟؟
منوبا ک
اینقده از پستای اخیرم زدم که نمیدونم ایا میشه جبرانشون کرد یا نه از قرارام و حرفام با ا.م و اتفاقایی که افتاده و بیدار شدن از خواب غفلت،از ف.ح خیلی دلخورم خیلی خیلی خیلی،وقتی به کاراش فکر کردم غمم گرفت دلم شکست،من اشتباه های زیادی توی انتخاب دوست کردم.یه چندتا کتاب خریدم بعدا براتون میگم.
نمیخوام بگم چیشده و چرا دارم این حرفارو میزنم،دیدین امسال هم نتونستم برم نمایشگاه کتاب تهران؟،دنبال کارم،نمیخوام بشینم تو خونه و الکی الکی وقتم تلف شه،ف
دروغ است اگر بگویم سرم آنقدر شلوغ است که نمی رسم به نوشتنشلوغ است امانه آنقدرها که نخواهم بنویسمشاید چون هنوز نتوانستم خودم را با شرایط وفق بدهم و آن جور که دلم می خواهد زندگی جلو نمی رودنمی نویسمچون احساس می کنم دارم شکست می خورم و نوشتن از شکسته شدن درد دارد
ماه مان می گوید شاید چون فکر می کنی عقبی دلت می خواهد همه را با هم داشته باشیقدم به قدم برو جلوهنوز وقت داری هنوز دیر نشده
آقا جان اما فکر می کند من خیلی عقبمحرف هایش من
کم کم دارم عادت میکنم به لیلا ،به دغدغه هاش، حساسیتاش، احساستش 
تنها چیزی که الان یکم فقط یه قدم میتونه عقبم نگه داره اینکه
آیا اونم همینقدر حوصله خرج میکنه پایه حرفام؟
نمیدونم ، این یه نکته رو میزارم تو یه گوشه ذهنم و بقول خودم منتظر نتیجه میمونم
میتونه تبدیل به یه دوست خوب بشه خوبه خوب
 
دیشب، نیمه شب به خاطر درد زیاد رفتیم اتفاقات بیمارستان. باید میموندم دلی با رضایت شخصی و کلی بد بختی ساعت 10 اومدم بیرون.
 
واقعا چرا درد ها و حال های بد تموم نمیشن؟ حداقل موقتی! 
 
+ الان یکی از اون وقتاییه که به خاطر رضایت شخصی به گه خوردن افتادم و جرات هم نمیکنم که به بقیه بگم. دو تا فحش هم اونا میزارن تنگش . :| و من خیلی له تر از این حرفام که ظرفیتشو داشته باشم.
 
اجازه بدین از غصه بترکم
از بعضی حرفام قلبم سنگین میشه 
ی فریادی عمق دلم هست میخوام ینی دوس دارم خالیش کنم:(((
میدونی چرا ؟ چون خیلی دارم دست کم گرفته میشم:( 
و خیلیم حس تنهایی میکنم :(
این کنکور اخرش منو دق میده هنوزم اسمش کابوسه برام
خدایا کمکم کن اخرشو جوری بسازم همه انگشت ب دهن بمونن
اکنون میدانم
که با تمام عزیزانم
باید خوب خداحافظی کنم
زیرا هیچ یک از ما نمی دانیم
کدامین قرار
اخرین قرار خواهد بود
 
اتااُل بهرام اوغلو
میترسم دیر بشه .میترسم مثل همیشه حرفام جا بمونه. باید تا وقت هست بگم تمام دلتنگی های نگفته را باید. 
 
 
یکیش سیاهه یکیش سفید
تو یکیش انگار یکی زل زده بهمون و تو یکیش انگار ما داریم به یه جهان روشن نگاه میکنیم
کدومش!؟
چه غیر منتظره عوض میشه حال ما تو این دنیاهای موازی
حرفام تشبیه نیست دارم با چشمام میبینم هم اون شنل پوشی که زل زده بهم هم بهشتی که توشم و دل خوشه
واقعیه. فقط نمیتونم سقوط بین اینا رو کنترل کنم
میدونم تو هم همین طوری هستی
من دارم نگات میکنم
به سر حد مرگ دلم میخواد بنویسم و تک تک حرفام بگم.
یک چیزایی که. نمیتونم با افکار مزخرفم بجنگم نمیتونم و هربار فقط گریه به چشمم میارن. عقلم حرف درست میزنه و فکر درست میکنه ولیردلم باعث میشه کاریو بکنم که نمیخوام این تضاد وحشتناک داره دیوونم میکنه
از این همه بیکاری و الاف بودنم نفرت دارم
از اینکه وقتم پوچ بنظر میاد حالم بهم میخوره از انلاین بودنای همیشگیم به کیایی که اینقدر سرشون شلوغه ک نمیرسن گوشیشون چک کنن حسودیم میشه
اینکه بنطر ادم بیکاری
بینیمو جراحی کردم یه هفته شد با امروز
اگه این سوالو ازم بپرسید که اگه برگردی به قبل، بازم عمل میکنی یا نه؟
جوابم
صد در صد بله هست.
بله راضی‌ام.
البته یه دلیلش خوب شدن بینیمه
وگرنه اگه راضیه راضی نبودم شاید پنحاه پنجاه میگفتم عمل میکردم.
سخت بود تو این یه هفته. درگیر ذهنی داشتم. اینکه این همه بینیا داغون، چرا من باید عمل میکردم. من که داشتم زندگیمو میکردم.
ولی الحمدلله جوری شد که از تمام حرفام تو این یه هفته پشیمون شدم.
دانلود آهنگ جدید ای وای ای وای با این که میدونم نمیاری نه رو حرفام از بابک مافی
دانلود آهنگ جدید بابک مافی بنام ای وای از ترنج موزیک
Download Music Babak Mafi – Ey Vay
برای دانلود آهنگ ای وای ای وای با اینکه میدونم نمیاری نه رو حرفام به ادامه مطلب بروید …
متن آهنگ جدید بابک مافی بنام ای وای
از دست نمیدم
تورو که باز بخوام بیام یه روز ، پس بگیرم
از قصد نمیگم
دیگه از عشق بینمون به هیچ کس نمیگم ، نمیگم نمیگم نمیگم
♫♫♫♫♫

دانلود آهنگ یه دل نه صد دل شدم من علاقمن
زندگی ثابت کرد که همیشه نمی‌تونی رو بقیه حساب کنی و یه وقتایی هست که فقط خودتی و خودت، تنها و بی‌یاور.
یه رفیق می‌خواستم همیشه گوش باشه و حرفام پیشش مثل یه راز بمونه. درددل کنم و سبک بشم و حالم خوب شه.
یه دوست نادیده‌ای تو توییتر گفت اونروز که بازگشت به خونه می‌تونه حس خوبی داشته باشه بعد این‌ همه سال. خونه نیست اما جایی شبیه به‌ش می‌تونه باشه.
#خونه
 سلام.
خب من اینجام به چند دلیل. یک اینکه خیلی از اطرافیانم وبلاگ دارند و می‌نویسند. ولی من ترجیح دادم که ناشناس بمونم بخاطر مسائل شخصی(خجل بودن). توی دهه دوم زندگی‌ام و امسال هم میتونه سال مهم و تاثیرگذاری‌ باشه واسم. میخوام حرفام و احساساتم یک جایی جمع باشه. به گمانم خوندنشون بعد از چند سال خیلی کیف میده. به علت فشار هایی که امسال قراره متحمل بشم خیلی وضعیت روحی باثباتی نخواهم داشت. که خب بگذرید ازشون و فک کنید در واقعیت آدم باکیفیت‌تری ام.
گوشیمو خاموش کردم با اینکه میدونم بهم زنگ نمیزنه اما یه احساس امنیت میکنم
حسم درست بود امروز نیومد خونه من بهش زنگ زدم جوابمو نداد تا الانم باهام تماس نگرفته 
منم نمیدونم کی میبینمش
حرفام آماده است.
اینهمه شکست تو زندگیم برای چیه
میدونم تصمیم گرفته شده و داریم به سمتش میریم اما واقعا؟
این تنها چیزی بود که من خودم از ته دل خواستم 
من فکر نمیکردم ازدواج با ب اشتباه باشه 
من نمیتونم باور کنم 
همین چند دقیقه پیش با فکر کردن به این موضوع که من وقتی ۱۵/۱۶ و ۱۷/۱۸ ساله بودم با این جملات از اطرافیان مجازی(خب؛ افتخار نمیکنم بهش ولی در واقعیت اصولا کسی منو نمیشناسهیعنی سعی نکردم) روبرو میشدم که میگفتن از سنم جلوترمطرز فکرم تحلیلمحرفامولی الانخودم با علم حضوری حس میکنم فیکس شدم رو همین سنی که هستمباعث شد احساس پسرفت داشته باشمو بعد الان وقتی که جمله بالا رو خوندم بازم از اینکه جمله بندیم چقدر طولانی بیقواره و داغونه؛دوباره ناامی
خود را به خدا بسپار،وقتی که دلت تنگ است؛وقتی که صداقتها آلوده به صد رنگ است
خود را به خدا بسپار،چون اوست که بی رنگ است؛چون وادی عشق است او،چون دور زنیرنگ است
خود دا به خدا بسپار،آن لحظه که تنهایی؛آن لحظه که دل دارد از تو طلب یاری
خود را به خدا بسپار،همراه سراسر اوست؛دیگر تو چه میخواهی ؟!بهر طلبت از دوست
خود را به خدا بسپار آن لحظه که گریانی؛ آن لحظه که از غمها بی تابی و حیرانی
خود را به خدا بسپار،چون اوست نوازشگر؛چون ناز تو می خواهد او را ز درو
خوبه که حداقل بادمجون واکس نمیزنم و حرفام رو میبینی
راستش خیلی دلم برات تنگ شده.
962 روز هست که ندیدمت.
24*962=23088 ساعت هست که ندیدمت
60*24*962=1385280 دقیقه هست که ندیدمت
60*60*24*962=83116800 ثانیه هست که ندیدمت
هشتادو سه میلیون و صدو شانزده هزارو و هشتصد ثانبه.چقدر نزدیک جمعیت ایرانه.اگه هر ایرانی رو یک ثانیه میدیدم، حتما تو رو هم یک ثانیه میدیدم.
ممنون که نگاه میکنی اینجا رو.
ای کاش میشد باهات حرف میزدم.
شک ندارم ی روز پشیمو
با سلام و احترامبدین وسیله به اطلاع می‌رساند با توجه به ماده 4 دستورالعمل آیین‌نامه اجرایی حمل و نقل دانش‌آموزان و پیرو هماهنگی‌های به عمل آمده با مرکز حراست و مرکز برنامه‌ریزی و فناوری اطلاعات وزارت متبوع مقرر است فرایندهای ثبت نام دانش‌آموزان برای استفاده از خدمات حمل‌ونقل دانش‌آموزان در حوزه شهر‌ها و مدارس روستایی از طریق سامانه سپند صورت پذیرد ، بنابر این مدیران مدارس از طریق هماهنگی با کارشناسی‌های انجمن اولیاومربیان مدیریت
سر کلاس سر اینکه خراب کرده بود کل فابریانو رو و مجبور بود دوباره هزینه کنه و خب قیمتشم تقریبا بالاست تو این وضع اقتصادی براشون،عصبی شدم.نگاش کردمو گفتم  چیکار کردی!گفت ببخشید اشتباه کردم. منم که به خاطر خودش ناراحت بودم گفتم،اشتباه کردی اشکالی نداره ولی اینکه اشتباهتو ادامه دادی اشکال داره. الان پیام داده حرف خودمو تکرار کرده ،یه لحظه حس کردم چقدر خوبه که حرفام ملکه ذهنشون میشه
تو این چندوقته،هرکیو دیدم که حالش خوب نیست،همش بهش امید دادمامید روزهای دوستداشتنی اینده
یاداوری قوی بودنشون،قوی بودنمون.و خواستم که قوی بمونیم
حرف از تجربه زدم
حرف از اینکه منم درکشون میکنم.
یکی تشکر کرد
یکی بیشتر گریه کرد
یکی فقط گوش کرد
میدونم که تاثیر داره چون بعدا همشون تشکر کردن
ولی حالا خودم میتونم بگم امیدم به تهش رسیدهنمیخوام از هیچی حرف بزنم فقط میخوام بگم منی که اینقدر روضه خوندم برای ریگراننوبت به خو
و بلاخره روزای پایانیه بعثته!بچه های بعد از ما متاسفانه میرن فرهیختگان و سعادت تجربه اینجا رو ندارن!من در هفته ی گذشته از شنبه اش شروع کنم خیلییی اتفاقات متفاوت و متضادی برام افتاد!جالبه حال توضیحشون میست در حد سرفصل برای وقتی ک دلم تنگید برای گذشته های روزمره خودم:با بچه ها دعوای حسابی کردم خودم و اونا ناراحت شدندتقصیر همه مون بود!اربعین رفتم و تجربه نابی بود!وقتی برگشتم دقیقا یه گناه تکراری رو انجام داد که در طول اربعین از خودم توقع داشتم
تصور من از بخش مهمی از زندگی اینه :
بالای یه باتلاق ِ مسموم ایستاده ای که لجن های داخلش رو به بهترین شکل ممکن بزک کرده اند. به هوای ِ شکل زیبای اونا وارد این باتلاق میشی و هر چه از این هوس ها بیشتر میخوری و بیشتر کام میگیری بیشتر تو اون باتلاق فرو میری و کم کم متوجه میشی که هوس تمامی ندارد و بهای این هوس ها فرو رفتن در این باتلاقه . میبینی که یه نفر بالای این باتلاق با یه طناب ایستاده و طناب رو میندازه برات میگه بیا بیرون داری فرو میری ، خفه میشی ،
چرا من هر کاررریییی میکنم عوض میشهههه دلم میخواد همینجور بمونه ینی اگه عوضش کنم مامانم میگه ددختره خلللل شده و هر ثانیه یه جور رفتار میکنه :/// الن حس میکنم با کاپیوتر راحت ترم و دستم برای تایپ تندتر میکنه ولیییی اصن قول نمیدم مامانم بزاره اینجا بمونه. چون برداشتم از روی میز خوشگلش گذاشتمش روی زمین و چیلیک چیلک دارم تایپ میکنم باش ://
برای تمرین حسابدار ی هم خیلی راحت ترم
چررررا وقتی زنگ میزنه و صداش میشونوم همه چییییییییییییییییییییییی یا
متن آهنگ بارون از ماهان بهرام خان و شهرام شکوهیمنو بارون، امشب توو خیابون، تعریفی نداره، حال و روز دوتامونمی دونم اینجایی دوباره، بارون که میباره یاد من میاریدوباره عطر دستاتو داره دستم، من سر کل حرفام بودم و هستم، بودم و هستممی دونی دلتنگم چه بگم چه نگم، پس بیا بمون باز کنارمحالا که دل دادی پس نکن تو دل ازم، رو کدوم شونه باید سر بزارم

ادامه مطلب
حواسم باشه به آدمای اطرافم زیاد دل نبندم.آدم ها همیشه فقط اولش خوبن.حواسم باشه معمولا آدم هایی که اولویتشون تو زندگی "خودشون" هستن و حرف کسی براشون اهمیت نداره موفق ترن.حواسم باشه همه برنامه هام و حرفام رو به هر کسی نگم.حواسم باشه به ظاهر کسی اعتماد نکنم،حواسم باشه اون چیزی که آدما جلوم نشون میدن با اون چیزی که پشت سرم هستن خیلی فرق میکنه.حواسم باشه حرف ها و اخلاق های گند یه عده روم هیچ تاثیری نذاره و راه خودم رو برم.حواسم باشه از یه ج
حواسم باشه به آدمای اطرافم زیاد دل نبندم.آدم ها همیشه فقط اولش خوبن.حواسم باشه معمولا آدم هایی که اولویتشون تو زندگی "خودشون" هستن و حرف کسی براشون اهمیت نداره موفق ترن.حواسم باشه همه برنامه هام و حرفام رو به هر کسی نگم.حواسم باشه به ظاهر کسی اعتماد نکنم،حواسم باشه اون چیزی که آدما جلوم نشون میدن با اون چیزی که پشت سرم هستن خیلی فرق میکنه.حواسم باشه حرف ها و اخلاق های گند یه عده روم هیچ تاثیری نذاره و راه خودم رو برم.حواسم باشه از یه ج
کلی نوشتم همش پرید. مثلا یه بار اومدم بعد از مدتها در مورد یه کتاب حرف زدم. دیگه حوصله ندارم دوباره بنویسم راستش :((( کتاب خوبی بود هرچند با یسری حرفاش موافق نبودم انگار حال همه رو هم ژید درک نمیکنه خب طبیعی فقط خودشه و خودش. یه جاهایی شبیه وصیت نامه بود. اما داستانی نبود. یه مخاطب داره به خصوص تو مائده های زمینی انگار داره از تجربیات خودش میگه. توی مائده های تازه بیشتر با خودشه. نمیدونم شاید چرا میگم. مائده های زمینی شاعرانه ترم هست در مقایسه با
بعد مدت‌ها باز جلو روم یه در می‌دیدم. باید دستامو می‌بردم بالا و در میزدم. ولی تنها کاری که کردم فکر کردن به تردید و دودلی‌هام بعد از این همه وقت بود که دست از سرم برنداشته بودن.که چرا هیچ وقت راحت دستم سمت در نرفت. شاید پشت در هنوزم اون صورت منتظرم باشه و منم منتظر حرفایی که باید میشنیدم. و حالا عجیبتر از همه اتفاقا دوباره دیدنش همراه یه بچه حتما برام جالب می‌شد. حداقل بعد یک سال و خورده ای. تو این فکرها بودم که در باز شد. وقتی باهاش روبه رو می
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شايدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک می
دلم واسه سالهایی که میگفتم اره، این کار رو میکنم و بعد میرفتم میکردم، تنگ شده. نه به کسی میگفتم نه استرسی داشتم و نه چیزی، چون میدونستم که اره میرم انجامش میدم
الان چی؟ به عالم و ادم خبر میدم اره تو فکر فلان و فلان و فلان کارم. انجامش میدم؟ نه. به این فکر میکنم که به کلی ادم گفتم و هی داره جلوشون بد میشه. نه اینکه برام مهم باشه اونا الان چه فکری میکنن. بلکه واسه خودم ثابت میشه چقدر حرفام بی اعتبار شدن.
حالا اولین بخش برنامه، اواز خوندنه.
من صدای خ
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شايدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام
خب وسط حساسیت و عزاداری ها، من کماکان جنس دوم میخونم و خوبه. بعد باید برم خونه و. باید امتحان توشهری بدم. باید چمدوت ببندم. و باید برم دانشگاه؛ یک سال تحصیلی جدید رو شروع کنم. بازم احساس غریبیه :)
 
چند روز پیش مسئله ای پیش اومده بود و‌ من با حالت عصبی ای گریه میکردم. قطعا اینکه همون موقع شده بودم بی تاثیر نبود. یکم بعدش واقعا درک‌ نمیکردم چرا اونقد عصبی؟ ولی خب قبول کرد گفت باشه فقط گریه نکن :( من دوست ندارم گریه م وسیله باشه. البته گریه و
فکرميکني خیلی وقت داری
بهتره بی‌بهانه شروع کنی
به لذت بُردن از زندگی
حتی اگر از لذت یک زندگی
فقط تنهای شو داشتی باشی
ویک فنجان چای
#روزتون_خدایی
┄┅═══✼✼✼═══┅┄
️ #پیک_خبری_ملارد
@peikemalard
[عکس 750×937]
مشاهده مطلب در کانال
این بار مستقیما ب خودم گفت:/
گفت وقتی درباره مهدی حرف زدی حس کردم برات با بقیه فرق داره
حس کردم خیلی خوشت اومده
پس چرا من خودم این حسو ب این شکل ندارم؟
اون چطور بعد اولین حرفامون اینو برداشت کرده؟
الان ک اینجور شده دگ نمیخوام خیلی با کسی حرف بزنم بجز یکی دو نفر ک برای م بهشون نیاز دارم.
چرا فکر میکنن من احساسم ب این زودی درگیر شده؟
من کاملا دارم با منطق تصمیم میگیرم و روی این موضوع مطمئنم
چون من تمام اون حالات عاطفی مسخره رو ی بار درک کردم.
چندروزه همش تواین فکرم یه چیزی بشه،یه بلایی سرم بیاد،یابلایی سرخودم بیارم که دیگ فقط نفس نکشم
مدام فکرم درگیره،خیلیم درگیره.شده تاحالا اینقدرفکر کنی یهوبغضت بترکه ولی نخوای گریه کنیوسرتوبالابگیری ونفس عمیق بکشی تاگریت نیادیابغضت قورت بدی یاقفسه سینت دردبگیره!؟؟؟
من هرروز وهروز همینجوریم
شده دلت خوش باشه احساس خوشبختی کنی که دیگ قراره کلی اتفاقای خوب بیفته بعدیهو دنیا روسرت اواربشه،به زور نفست بالابیاد،اینکه هعی مدام پشت سرهم ازخ
مدت هاست که وقت نکردم بیام اینجا.توی این دو سه ماهه اخیر مشکلات زندگیم زیاد شدن که دیگه حتی نمیتونم به یه آینده روشن فکر کنم.صبح تا شب گرفتارم و هر وقت هم بیکارم هزار تا فکر و خیال میکنم.
وضعیت مالیم ، وضعیت خانوادگیم ، وضعیت درآمدم ، وضعیت روابطم و . خیلی وخیم شده و راستش دیگه نمیکشم.میخوام از خیلی هاشون فرار کنم و دوباره برگردم عسلویه و به یه کاری شبیه به کار قبلیم ادامه بدم.قرار نیست من همه مشکلات رو حل کنم و خیلی هاش از عهده من هم بر نمیاد.ح
-پرخاشگر شده. بعضی وقتا میره توی لاک خودش، نه حرف میزنه نه تلوزیون می بینه نه بازی می کنه.
+ببین! وضع جامعه رو من می دونم، تو هم می دونی. قُر قُر کردن فقط سنباده کشیدن روی اعصابمونه. ما بزرگیم. خودمون رو جمع و جور می کنیم، اما پسرت فقط 13 سالشه. اول نوجوونی باید خیال پردازی کنه. باید بتونه آیندش رو تجسم کنه و فکرای بزرگ کنه. وقتی توی خونه حرص می خوری و از امنیت نداشته اقتصادی می نالی، از فساد می گی، عملن داری روان بچت رو نابود می کنی.
-خودم هم به این ن
اصل قضیه اینه که اگه نتونم برای امتحان ماه اینده م حداقل نمره رو بگیرم، تمام تلاش های این مدتم پوچ میشه.
خستگی چند ماه گذشته + نگرفتن اون نمره ی رویایی توی تافل که براش زحمت کشیده بودم + اعصاب خوردی های این چند روز گذشته؛ باعث شده بیش از پیش سست و کرخت بشم.
در نتیجه اینکه تا لنگ ظهر میخوابم و موقع درس خوندن هم حواسم پرته.
خواهرم امشب بهم گفت همیشه فرق و تو و بقیه آدما در این بوده که دیرتر خسته میشی؛ اینو یادت نره.
فکر کردن به این جمله شاید باعث بش
م رفتم خریدکارتمو جا گذاشته بودم خونهمن هر چی میخواستم برمیداشتم و خواهرم کارت می کشید :-) چنان لذتی داشت که نگووووو!میخندیدم ،خواهرم پرسید ها!؟گفتم خیلی میچسبه کارت میکشی،من هنوز خریدام تموم نشده ها موجودی داری دیگه؟انصافا ازدواج اینش قشنگه،خوشم اومد،تاحالا همش خودم کارت کشیدم اسمس بانکا لذت خریدو می گرفت ازم،اونم میخندید به حرفام
پ.ن:البته من شب ریختم به حسابش، تازه فهمیدم چه کردم با خودم!داغ بودم اون لحظه چون حساب از دستم خارج
از امروز میخوام تمام تلاشمو بکنم که کمتر تو حرفام فحش به کار ببرم و مثه یه ادم با شخصیت صحبت کنم.من خدای عصبی شدنم و در کسری از ثانیه چنان جوش میارم که فقط فحش دادن و له کردن طرف ارومم میکنه ولی خب خیلی زودم اروم میشم و همه چی یادم میره ولی خب بقیه که یادشون نمیره.
همیشه میخواستم بعد تموم شدن درسم این تغییر رفتارارو شروع کنم، ولی الان میبینم قرار نیس تموم شه و من همینجوری بیشوعور موندم.حالا چی شد که تصمیم گرفتم از همین الان شروع کنم؟ چون دیدم د
بعضی چیزها هیچوقت از دل آدمی در نمیرود
هیچ وقت.
روزها که بگذرد،هفته ها،ماه ها،و شايدم سالیان سال هم بگذرد
بازم یادت نمیرود حرف ها و کارهایی که باعث شد همیشه بهش فکرکنی
حالا چه خوب و یا چه بد.
شاید کوچک باشد،شايدم بزرگ،شاید حرف خوب و شايدم حرف بد
توهین،تهمت،یا خوبی و یا نیکی و یا بزرگی
بعضی چیزها واقعا از دل من در نمیرود
موقع خواب به یادشم،موقع غذا به یادش،موقع استراحت،موقع کار،
موقعی ای که تو چهره همون افرادی که این حرف را به من زدند یادش م
چند وقتی میشه که میخوام بنویسم اما انگار نمیشه،یا تامیخوام بنویسمحسش میره،،یه شب هم بیخوابی به سرم زده بود سه بار باگوشی نوشتم
و درآخر نمیدونم چه مرگش میشد دستم میخورد و میرفت برای خودش و کلا بیخیال شده بودم
اینروزها سریال see رو میبینم البته یک قسمت بیشتر ندیدم چون خیلی هیجانیه:))
بعد کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد رو میخوندم اما دیدم رمانه،خوشم نیومد و کنار گذاشتم
و کتاب شازده کوچولو رو شروع به خوندن کردم و خیلی لذت میبرم و کاملا درکش میکن
*اگه أین آهنگ رو خطاب به خدا در نظر بگیریم حرف دل این روزای منه ، تارک الصلاه شدنم داره زجرکشم میکنه.*تا حد ممکن سعی میکنم که سخنرانی گوش نکنم که واویلتا، خود سخنرانی دو دقیقه است اما نتیجه گیری و تحلیل های من از همون فایل دودقیقه ای شاید حتی بیشتر از یک روز طول بکشه و بعد تازه  دل آشوب میشم و بی قرار* نه خودم و نه روحم آروم نمی گیرم* از بزرگی حرفی که استاد و خانم الف و بقیه در مورد من گفتن وحشت دارم ، من آدم چنین مسئولیتی نیستم* بهتر از هر
 
هو الحی
.
#قسمت_شانزدهم
.
- من ازت خوشم میاد 
ازت با این که کامل نمی شناسمت خواستگاری کردم
ازت خواستم اجازه بدی اشنا بشیم اما تو .
- من چی؟
- تو حتی به خودت زحمت نمی دی در مورد من فکر کنی
- گمون می کنم حرفام رو قبلا زده باشم
- تو با من مشکلی داری؟ از من بدت میاد؟
- من نه با تو مشکلی دارم نه از تو بدم میاد ولی جزو آدم های معمولی زندگیم هستی
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
 
دیروز که اون پستو گذاشتم داغ بودم نمیفهمیدم وخامت حالمو
اما الان میبینم خیلی اوضاع خرابه خیییییلی.
پتانسیل اینو دارم یه دریا اشک بریزم
قشنگ احساس میکنم قلبم مچاله شده 
الان فقط یه نفرو میخوام که باهش حرف بزنم .یه شونه میخوام برای باریدن به مدت چند ساعت .یه دست میخوام برای روی سرم
اما منکه کسیو ندارم!کسی که بشه بهش حرف های دلی گفت:(
اووم چرا دارم بهتر از رفیق کسی نیست که هم به حرفام گوش کنه هم موقع گریه اشکامو پاک کن
در همین زمان که چند سال پیش جنگ شروع شد،
جنگ ایران و عراق،
جنگ ایران با یه کشور عربی،
یا شايدم جنگ ایران با کل دنیا،
دوباره،
شاید،
فقط شاید، قراره که جنگ بشه،
با یه کشور عربی دیگه،
و با کل دنیا .
اگر جنگ بشه، 
مثل همون بار قبل،
میلیون ها آرزو پرپر میشه،
میلیون ها تن قربانی میشه .
البته این دفعه شاید فرق داشته باشه،
شاید اینبار،
 برعکس دفعه قبل،
شناسنامه هارو طوری دستکاری کنن که نشون بده زیر سن قانون اند تا به جبهه فرستاده نشن،
اینبار هیچ کس خ
متن آهنگ یه چیزی بگم از امیرعلیبزار از حرفات یچیزی بگم فردا نگی نگفتی چرااخه واسه گفتن اینا دل تو دلم نیستبزار از دردام بگم چقدر تنهامنرنجی از حرفام ولی بد تا کردی باهامدرد نبودن تو کم نیستبازم بیا دوباره حس مشترک با همبسازیم امشبو خدا هم افتاده نگاهش توی نگاهمسرده هوا چقدر سرده حواس تو کجا پرتهدل من از این فاصله ها پر از دردهاون که رفته کاشکی برگردهبازم بیا دوباره حس مشترک با همبسازیم امشبو خدا هم افتاده نگاهش توی نگاهمسرده هوا چقدر سرده
با تمام اینها من درک نمیشم! این نه به خاطر خاص بودم که به خاطر بیش از حد معمولی بودنم هست. این بقیه اند که خاص هستن. هیچوقت نتونستم انتظارات دیگران رو که ازم داشتن برآورده کنم. همیشه یه جایی به بنبست رسیدم. همیشه یه جایی عقب گرد کردم. حرفام معمولا درک نمیشه. یه جایی همیشه فاصله میفته بین من و دیگران هربار خواستم این فاصله برداشته بشه بدتر شد. ما معمولا انتظار داریم دیگران مثل ما رفتار کنن. مثل ما فکر کنن. مثل ما حرف بزنن. اما این واقعا احمقانه اس
99پست، 99 شرایط متفاوت، 99 حس متفاوت و 99 ذهن متفاوت برای خلق 99 پست متفاوت. دقیق یادم نیست اما تقریبا از سال 89 یا 90 انتشار نوشته هام در قالب وبلاگ رو شروع کردم. نوشتن رو منبع آرامشی پیدا کردم تا خالی بشم و وبلاگ و آدمای مجازی رو دوست های نیمه ناشناسی برای درمیون گذاشتن حرفام باهاشون.
همیشه خواستم این نوشتن و این حس رو حتی وقتی طناب آرامش گرفتنم ازش به نخ رسیده بود از پارگی و جدایی حفظ کنم چون وبلاگ برام تنها جایی توی دنیا بود که خوبیاش انقدر توی رگ
لعنتی اصلا دوستت ندارم. اصلا. ولی نمی تونم فراموشت کنم. با من خاطره های عمیقی ساختی و ول کردی رفتی. مگه نگفتی دخترا فلانن احساساتی ن باید از مردشون اجازه بگیرن؟ درسته زر زدی و منم بخاطر همین کارات گذاشتمت کنار ولی تو که احساساتی نبودی چرا رفتی آخه؟ مثلا تو باید مث یه مرد میموندی. اما نموندی. حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم تو نمی خواستی بمونی. میخواستی بری و میخواستی منم زندگی مو زمین بذارم و باهات بیام. ولی من زندگی مو فدای تو نکردم. شاید چون تو
سلام
 
مختصر و مفید بگم از شروع این کار که ایده راه اندازی همچین وبسایتی چند سال بود که توی ذهنم بود ولی استارت نمیخورد . ولی باید شروع میکردم
یکی از دلایل شروع این سایت هم این بود که نمونه اش رو تا بحال اصلا ندیدم و با اینکه جای خالیش همیشه احساس میشه . هدف این وبسایت هم بالا بردن آگاهی همه درباره ی هدف ساخت فیلم های هالیوودی که اکثرا هم مفاهیم زیادی توی پشت پرده ساختشون هست . شاید خیلی ها تماشای فیلم رو یک تفریح میدونن ولی آنسوی ساخت اکثرشو
سلام دوستان نمیدونم چرا ولی نشد که برا همیشه برم انگار نمیتونم
خب اومدم دوباره کلی غرر بزنم از همه چی
خیلی خیلی تنها شدم دیگه میتونم بگم هیچ کسو ندارم
از دو طرف زهرا ها رو از دست دادم(یکیشون دختر عموم که کیش رفت)(یکیشون دختر داییم که ساریه) خب حرفام تو حلقم میمونه و گم میشه 
یادم نمیاد اخرین بار کی اینقدر تنها بودم!
خب اینم بد نیست خب خیلی بیشتر درس میخونم و خب بازم میگم نمیتونم وارد هیچ رابطه کشکی بشم حتی طرف اگه خودشو جلوم بکشه هم نمیشه
خب درس
 
سلام سلام شهید نوری 
برادری میکنی در حقم
چند دقیقه ای ب حرفام گوش بده
 
یه جوری یه جوری دلم از این دنیا گرفته که.
باور کن اینقدر بد دیدیم از دنیا که.
برادری کن در حق منه عاشق 
و این روزا خیلی با ما باش
خیلی
تا این سختی بگذره.
 
آهنگ دیوانه ی داماهی رو دیشب شنیدم، قشنگه. مامان کلی وقته که دلش دم پخت میگو خواسته. غذایی که ما باهاش بزرگ شدیم. بوش رو میشنوم یاد مامان و مامان جونم میفتم. بوی امنیتش، بوی مادرانه اش بیشتر حس میشه تا ادویه های تند و تیزش. 
آهنگ داماهی، پوست کندن و تمیز کردن میگو ها [کار مورد علاقه من!]، بوی تمر و گشنیز و سیر، من رو برد به روزگار ست در نواحی نزدیک به جنوب. برد به بوشهر، شهر دوست داشتنی ای به مثابه ی گرگان. شهری که مجال نفس کشیدن و سر سبک کردن
یه زمانی (گمونم دبیرستانی بودم) یه جایی (گمونم زیارتگاه بود، شايدم یه مراسم مذهبی) یکی بهم گفت اینجا حاجتت رو از خدا بخواه (شايدم گفت نماز حاجت بخون). گفتم حاجت؟ من که حاجتی ندارم! گفت مگه میشه هیچ حاجتی نداشته باشی؟! با خودم فکر کردم و دیدم واقعا هیچی از خدا نمیخوام.
تو اون برهه از زندگیم هیچ خواسته ای نداشتم.
ولی حالا به نقطه ای از زندگی رسیدم که نمیدونم واسه کدوم یکی از حاجتام دست به دعا بشم!
الهی خدا حاجت دل همه (مخصوصا شما) رو بده.
آمین
دیگه باید قبول کرد که زندگی بشر بدون اینترنت شدنی و قابل تصور نیست ، مگر در  آخرزمان !! اینروزا منو یاد اوایل و اواسط دهه هفتاد میندازه که اونوقتا شهر سرابله و البته شايدم کل کشور دو یا سه شبکه تلویزونی بیشتر نداشت ، خلاصه اینکه اونزمان بدلایل مختلفی مثل قطع شدن برق یا مشکلات فنی دکلهای قدیمی در طول هر ماه و یا شايدم هر ده روز یکی دوبار همون دو یا سه شبکه تلویزیونی هم قابل استفاده نبود، بهر حال اونزمانها تلویزیون ندیدن مسئله ای نبود که باعث م
گرفته شده از باشگاه پلاک سه
پسر بختیاری از ایذه :نه من نمیگم خودت زنگ بزن یک هم پیاز داغش رو زیاد کن خودت بهش بگو اینجوری بهتره!!(داره به نامزدش ماه بانو میگه)پیاز داغ یادت نره ،ببینم چیکار میکنی خدارو شکر ماه بانو مثل دلسا نیست که رفت حاجی حاجی مکه!!والاااا من نمیدونم چرا هر کسی تو باشگاه ازدواج میکنه کلا باشگاه رو فراموش میکنه فکر کنم از اثرات ازدواجه!! عاقا ازدواج نکنید پس!!
.
.
.
.
.
.
.
.
دوستان این پیامی هست که به باشگاه پلاک سه ارسال شده 
.
.
.
.
1. اقا هندزفریم خراب شده، یه گوشش کار میکنه. بعد هندزفری داداشمم یه گوشش خراب شده. از صبح داریم به این فکر میکنیم که چجوری میشه گوشای سالم هندزفریامونو به هم وصل کنیم و وصل کنیم به گوشیمون؟ مهندس مملکته :)))
هندزفریم موقعی که گردنم کج میشه کار میکنه. ینی قراره ارتروز بگیرم؟ :))
2. امروز نشستم بجا درس خوندن کلاه قرمزی دیدم. زیبا نیست؟ 
3. اقا پفیلا درست کردم. لحظه حساسی که میخواستم پفیلا خوردنو شروع کنم ری ری زنگ زد. اصن نفهمیدم ری ری چی گفت و خودم چی
 
*** من ا شما دلخور نیستم. اون خط اول اشتباه بود** *
دوست داشتم همین الان الان هوای مطبوع و خنک تو حیاط که پره از رایحه باغچه خودمون و همسایه ها رو باهاتون به اشتراک میذاشتم  :)ولی حیف که این امکان وجود نداره و هر فضای مجازی و اینترنتی ای ازش عاجزه. 
هزاران بار فک کردم به این ک کاش میشد بوها و طعم ها و حس ها و حتی دما ها رو انتقال میداد. مثل یه ویس و یه فایل مثلا. شايدم اونجوری دلتنگی ها بیشتر بود. شايدم نه. مثلا یه دانشجو میتونست بوی لباس مادرش رو
خدا بسه دیگه، بابا بسه دیگه، چقدر نوکر این دلم باشم، چقدر هی باید به این و‌اون خودمو ثابت کنم، چقدر مگه من طاقت دارم، بابا منیه ادم شکستم، اصلا بچم و کم طاغت، بابا من اون زخمی رو‌خوزذم که تو از حس کردنش مردی، بایا دیگه خفه شدم دوماهه حرف نزدم،لعنتی بهت گفتن حرف زثنزذن ما رو از هم میگیره، گوش نکردی، نخواستم حالتو بد کنم، خواستم باهمه وجودم برا تو باشم، دارم له میشم،دارم میمیرم از بغض، دارم از غمای
 
از اینکه آدمها فکر میکنن من قوی و مستقلم متنفرم . من انقدر از نظر روحی داغون و متلاشی ام که گاهی چند دقیقه به یه نقطه خیره میشم و فکر میکنم چطور میتونم به این نکبت پایان بدم بعد به خودم میام و فکر میکنم من ترسوتر از این حرفام و بهتره بجای فکرای بیخود یه حرکتی برای زندگیم بکنم ، اما پنج دقیقه بعد دوباره مایوس میشم و دلم میخواد بزنم زیر گریه . حالا نمیفهمم چرا با این روحیه‌ی نابود ، همیشه درحال خندیدنم و همه فکر میکنم من زندگی به هیچجام نیست . من
متن ترانه امتنا به نام تلخ

نمیخوام بگیرم من یه بار دیگه اون دستاتومیدونم اشتباه بود از اول بودن با تواما خب جور دیگه ای نمیشد این دلو راضی کردالان دیگه نمیخوام که بچشم طعم اون لب هاتومیگفتی دوستم داری اما دلت یه جا دیگه گیر بودهمش هعی دروغ میگفتی که مابهم میرسیم زوداما دیدی اونی که گذاشت رفت.توبودی نه منتو بودی که رد شدی از عشقمو زود سیر شدی ازممن همون ادمیم که گفتی تنها تکیه گاهتهعشق تو برا من بود تلخ ترین اتفاق دلتموم خوبیارو من فقط برای
نمیدونم چطور شد که این طلسم شکسته شد و من وارد دنیای مجازی شدم و آمدم یکم از حال دلم بگم :)
دیروز برخلاف نظرم رفتم پیش اونی که باهاش قرار داشتم و همش ترس ورم داشته بود که نکنه بگه برو و پشت سرتم نگاه نکن ! وقتی دیدم گف دختر قشنگم اخماتــــو وا کن و بخند و بگو چقدر سبکی بعد از اون پیامی که به من دادی ، تو شکست نخوردی تو توی نقطه عطف زندگیت قرار گرفتی ولی باید از این درسی که طبیعت بهت داده به بهترین نحو استفاده کنی دختر خوب تماما بغض داشتم و تمام حرف
دوستام و بقیه میگن تو خیلی لی لی به لالای بقیه میذاری و خیلی صبوری میکنی
و خیلی تحمل میکنی
و خیلی زیاد سعی میکنی درک کنی بقیه رو با اینکه گاهی ابدا درک هم نمیکنی.
در جواب باید بگم که (به خودشون هیچوقت نمیگم ولی اینجا مینویسم که خالی شم)
من توی زندگیم حتی یه کار هم نکردم که بعدها از انجامش پشیمون بشم
یا یه بارم به خودم نگفتم کاش این رو میگفتم در گذشته
یا کاش این محبت رو میکردم 
یا کاش به فلانی میگفتم دوسش دارم.
 
به نظر من
اشک های تموم نشدنی که ما ر
قبلاً بهش گفته بودم غم قشنگه. غم نجیبه و اصالت داره. غم باعث می‌شه بیشتر فکر کنی و کمتر حرف بزنی و بغض کنی. هنورم به حرفام معتقدم. هنوزم می‌گم غم خوبه. ولی اندازه داره. مثلاً باید در حد مواقعی که آهنگ طلوع نامجو رو گوش می‌دم بمونه. یا وقتایی که مزایای منزوی بودن رو می‌خوندم. وقتایی که خیره می‌شدم به باریکهٔ نوری که می‌افتاد کف کلاس. یا وقتی اون شعره رو با خودم تکرار می‌کنم یا حتی زمانایی که به صدای ساز دهنی گوش می‌کنم.اما وقتی این مرزو رد کنه
شده تا حالا بخواید دعا کنید بعد بفهمید چیزی که از خدا میخواید لقمه گُنده تر از دهنتونه و پشیمون بشید؟ولی من پرروتر از این حرفام،دیروز عاجزانه یه چیزی رو از خدا خواستم بعد به ذهنم خطور کرد،چه غلطاچه لقمه گُنده تر از دهنشم میخواد،دلم شکست ولی باز ادامه دادم.میدونم با دعای گربه سیاه بارون نمیاد،میدونم بنده ی ایده آلی واسش نیستم،اصن کلا ایده آل نیستم واسه هیچکس،میدونم یه روز به خودم گفتم غلط میکنی اگه از این به بعد آرزویی کنی و آرزویی داشته
حالم اصلا خوب نیست
و میدونم چقد دارم با همم ی ادم های اطرافم بد حرف میزنم.از خانواده تا دوستام.
دست خودم نیست از دزفول و از توی این خونه بودن نفرت دارم.از طعنه ها و تیکه هایی که بهم میندازن.دوست دارم از دستشون فرار کنم برم جایی که هیچکسو نبینم!
دوست ندارم اصن بیام این شهر لعنتی.با ادمای لعنتی ترش!
دارم به این فکر میکنم اصن برم امریکا با ویزای سینگل که اگه بخوامم نتونم برگردم! :/
وحشی شدم.به شدت اخلاقم بده!
دندون پزشکی و عادتای دخترونه هم
تو تاریکی اتاقم، توی تختم لمیدم. هوا ناجوونمردونه سرد شد یهو. شومینه و شوفاژ و لباس پشمی خلاصه. فردا امتحان عفونی دارم. اما از ساعت هفت و نیم کتابو بستم و فکر و شعر و سیگار و کتاب. شايدم همین روزا همشون رو ترک کردم. شاید همین روزا خیلی چیزا رو ترک کردم. شايدم نه. خلاصه که نه حالی برای نوشتن هست، نه خوندن، نه هیچی. اما من هنوز همونم، همون منِ من. فقط سردرگم و خسته، احتمالا کمی غمگین، بیشتر تنها و ساکت، در خود فرو رفته و منتظر
 
عذرخواهی نکنید تشکر کنید.
 
نگید ببخشید دیر کردم.بگید ممنونم منتظر موندی.
 
نگید ببخشید که انقدر صحبت میکنم.بگید ممنونم که به حرفام گوش میدی.
 
نگید ببخشید اذیتت کردم.بگید ممنونم که بهم لطف میکنی.
 
نگید ببخشید گند زدم.بگید ممنونم تو اشباهاتم صبوری میکنی.
 
یادتون نره همیشه مثبت باشید
البته عذر خواهی کردن کار پسندیده ای است ولی نه روزی صد بار.
 
 
 
 
 
✅ گاهی از خود بپرسید که اگر خود را ملاقات می‌کردید، آیا از خودتان خوش‌تان می‌آمد؟!
حالم از همشون بهم میخوره
فعلا همین
اینکه با هر ثانیه گذشتن از بودن باهاشون بیشتر پشیمون میشم و باز ادامه میدم
اینکه هر لحظه بیشتر بهت ثابت میشه که چقدر عوضی ان 
احمقم یا خنگ؟
دیوانه ام یا عاقل
بخشنده ام یا خر
نفهمم یا خودمو زدم ب نفهمی
اخه چرا واقعا؟ چرا دارم ادامه میدم؟ 
چرا حتی خودم نمیتونم خودمو درک کنم و اکنوقت انتظار درک کردن از بقیه رو دارم؟؟؟چرا؟!
چرا وقتی میدونم براشون پشیزی ارزش ندارم ولی برام ارزش دارن
چرا تاریخ تولد تک تکشون تو ذه
رتبه ها اومد
مبارکتون باشه .
نمی دونم باید به خودم تبریک بگم یانه ؟شايدم بایدصبرکنم تا شهریور ببینم چی پیش میاد؟شايدم توقع من زیاد.نمی دونم
رتبه م نمی گم خوب شده ولی ازچیزی که بعد جلسه فک میکردم بهترشده اول که رتبه ها اومد ققط زل زدم به رتبه م هیچ حس خاصی نداشتم یکم گیج بودم یکم که چه عرض کنم .ازم سوال میپرسیدن اصلا نمی تونستم جواب بدم
بعدش کم کم که ویندوزم بالا اومد یه حس خوشحالی اومد سراغم خواهروهمسر خواهر عزیز زنگ زدن پرسیدن چی کارکرد
به نام او.
چند روزی حوصله ی نوشتن نبود.سرم شلوغ نبود ولی ذهنم بسیار.
مسائل خاله اینا !
مهین از تهران اومده و دو روزی تقریبا با اون مشغول بودم و حتی یه شب رو خونه دایی خوابیدم تا 3 صبح حرف زدیم با مهسا!
این روز ها به طور افراطی فیلم میبینم!
از فیلیمویی که گاهی کار میکنه  یا دانلود میکنم و  یا سی دی های قدیمی .
ایتالیا ایتالیا،هت تریک،بیست و یک روز بعد،اناستازیا،رییس مزرعه.
انیمیشن up رو هم دانلود کردم .و قصد دیدنش رو دارم!
به این نتیجه رسیدم که م
همشهری عزیز
وجوج داستان نویس
این بار پستش کردم و کامنت برات نذاشتم
چون دلم به درد اومد و باید سبک‌ میشد
اگه منم دوسال از نوشتن اخرین داستانم میگذشت
و سوژه نداشتم، از خودم ناامید میشدم و قلبم فشرده میشد؟!
من
دوساله که داستان زندگیمو از دست دادم
من آرزوهامو باختم و خاک کردم
قلبم فشرده نه، مچاله شد روزیکه همه احساسم جلو چشمم لگدمال شد
از خودت ناامید شدی واسه اینکه سوژه نداری؟!
حق نداری احساس ناامیدی کنی، خجالت بکش
چندتا داستان و شخصیت و سوژه د
سلام
 
مختصر و مفید بگم از شروع این کار که ایده راه اندازی همچین وبسایتی چند سال بود که توی ذهنم بود ولی استارت نمیخورد . ولی باید شروع میکردم
یکی از دلایل شروع این سایت هم این بود که نمونه اش رو تا بحال اصلا ندیدم و با اینکه جای خالیش همیشه احساس میشه . هدف این وبسایت هم بالا بردن آگاهی همه درباره ی هدف ساخت فیلم های هالیوودی که اکثرا هم مفاهیم زیادی توی پشت پرده ساختشون هست . شاید خیلی ها تماشای فیلم رو یک تفریح میدونن ولی آنسوی ساخت اکثرشو
این سریعترین سایت دنیاست
 
شايدم قراره بشه
 
شايدم شده
 
مطالب جالب رو برای مردم عزیز میزاریم 
 
برای اون عزیزانی که اینترنتشون کم سرعته
 
یا اونایی که حوصلشون سر رفته.
 
خب دیگه کارمون رو به امید خدا شروع میکنیم
 
ارتباط با من
 
.
 
 
مکالمه‌ها ربطی به هم ندارند اما چون دربارۀ انسان هستند، از مربوط هم مربوط‌ترند.
-من بیست سال سابقۀ وبلاگ نویسی دارم.
+چه گلی با یک سالش به سرِ ما زدی که با 20 سالش قراره بزنی؟
-داداشمون مسلط به زبان فرانسه هستند.
- با زبان فارسی چه کار خاصی کرده که حالا تصمیم گرفته با زبان فرانسه بکنه؟
- دفاعیه رو که انجام بدم، مدرک دکترام رو قاب کردم گذاشتم رو دیوار کفِ همه بِبُره. بعدشم به پشتوانۀ همین مدرکه که حرفام رو میزنم.
+ وقتی دیپلم گرفتی چه تغییری تو دنی
خیلی صحبت کردیم ،از حمله اعراب و از تاریخ و از امام حسین (ع) و از یزید و داعش و و و و من هرجا که آیه ای از قرآن رو به خاطر داشتم ضمیمه حرفام می کردم.یه جاهایی یه شبهاتی رو بازگو می کرد که می دیدم قبلا خودم درگیرش بودم،یه جا قرآن کوچیک خودمو که بر اثر عجله گوشه حال جامونده بود و مطمئنم اگه برش داشته بودم عمرا !نمی رفتم از اتاقم بیارم و نشونش بدمو باز کردم و گفتم :قسمت خط کشی شده رو بخون،قبلا منم عین تو همین سوالو داشتم و جوابش اینجاستاز اینکه
بسم الله الرحمن الرحیم
خوبیِ آدمایی که یکم از لحاظ ذهنی با ما متفاوتن می دونین چیه؟ این که خیلی راحت و رو راست حرف دلشون رو می زنن.
بعد از کشیک بیمارستان، صبح ساعت 6 دیگه آف بودم. خواستم برم خونه یادم افتاد دوشنبس. فرهاد یه بار دوشنبه منو برده بود یه جا روضه (صبح) و به این امید که هر هفته هست راه افتادم برم صبحانه مو اونجا بخورم :)
رفتم و دیدم که بـــــله. خیابونِ شلوغ نشون از برپاییِ مجلس داره. خلاصه ماشین رو پارک کردم و رفتم. یه خونه ی قدیمی توی ی
1.
ترس میاد همنشین عشق میشه
میگم چرا؟
میگه:دائم گل این بستان شاداب نمی ماند»
میگم:پس دریاب ضعیفان را در وقت توانایی.»
فک میکنه:چه دلیلی منطقی تر از همین ترس ک ادم دل به دریا بزنه الان که میتونه دل به دریا بزنه:)
 
 
2.
بابا بغلشو باز میکنه
نمیرم بغلش اما سرمو تو دستم میگیرم و میگم نمیتونم.
میمونه رو دلم.
این بغل نرفتنه،چشای سرخ بابا،اونقدر که هنوز بغض شه برام.
اما دیشب وقتی کنارش نشستم دستشو دورم حلقه میکنه
و امروز میپرسه ازم
پشتت گرمه؟خیالت ر
من امروز یعنی تردم خدا نکنه یه تصمیمی بگیرم بر عکسش انجام میشه. پس تصمیم من برای فردا اینه هیچ کاری نکنم :دی :/ 
نتم وصل شد نشستم فیلم دیدم درسته زبان کار کردم کتابمو خوندم و چند تا کار دیگه اما کم بود خب. اینه که الان دوباره میخوام یه فیلم ببینم :دی. میدونم دیوونم شب آخرمه اینقدر سرخوش بازی در آوردن اما وقتی کل روزو خراب کردی ارزش داره برای یکی دو ساعت خوب بشی؟؟ نمیدونم دارم به شدت چرت میگم. اما قول میدم فردا صبح زود دوباره بیدار شمو جدی بی شو
اورژانس یک موقعیتیه که بشینیم دور هم و حرف بزنیم . قبلا گفتم که همگروهی هایی که باهاشون هستم ، یک ترم از من بالاترن و در اصل بجز دو نفرشون بقیشونو دفعه اولم بود که دیدم . یبار مریضی نداشتیم و نشستیم دور هم ، من هم غریبه اون جمع نشستم بینشون . داشتن از این صحبت میکردن که اگه اگه پزشکی نمی اومدن به چه شغلی علاقه داشتن . یکی گفت خب من کار فنی و باغبونیم خوبه، یکی از دخترام میگفت من آرایشگری خیلی علاقه دارم ، یکی هم گفت میرفتم ریاضی تدریس میکردم و خیل
به نام خدا.
 
این سریعترین سایت دنیاست
 
شايدم قراره بشه
 
شايدم شده
 
مطالب جالب رو برای مردم عزیز میزاریم 
 
برای اون عزیزانی که اینترنتشون کم سرعته
 
یا اونایی که حوصلشون سر رفته.
 
خب دیگه کارمون رو به امید خدا شروع میکنیم
 
ارتباط با من
 
.
 
 
راه نخست اصلاح فکرفکرمون رو درست کنیم. هی فکر نکنید اگه فلان اتفاق بد بیفته. شک و تردید رو از خودتون دور کنید. وقتی پا میشید از خواب به خودتون بگید همه چیزایی که نیاز دارید رو دارید. یک سری جملات مثبت بنویسید و هر صبح یکیشون رو تکرار کنید.رابطه تون با نگرانی رو عوض کنیدوقنی نگرانی میاد سراغتون فکرتون روی کارتون متمرکز کنید. من قراره سخنرانی کنم و نگرانی اومده سراغم. به نگرانی فکر نمی کنم به حرفام فکر می کنم. 
بعضی ها هم فکر می کنن تا نگران نبا
راه نخست اصلاح فکرفکرمون رو درست کنیم. هی فکر نکنید اگه فلان اتفاق بد بیفته. شک و تردید رو از خودتون دور کنید. وقتی پا میشید از خواب به خودتون بگید همه چیزایی که نیاز دارید رو دارید. یک سری جملات مثبت بنویسید و هر صبح یکیشون رو تکرار کنید.رابطه تون با نگرانی رو عوض کنیدوقنی نگرانی میاد سراغتون فکرتون روی کارتون متمرکز کنید. من قراره سخنرانی کنم و نگرانی اومده سراغم. به نگرانی فکر نمی کنم به حرفام فکر می کنم. 
بعضی ها هم فکر می کنن تا نگران نبا
فکر کنم توو یکی از پستای همینجا گفته بودم، یه روزی که خودش اومد پیشم اعتراف کرد، بهش میگم که میدونستم. و خب دیروز این اتفاق افتاد.
دقیقا همونطوری که فکر میکردم ، برگشته به دوست پسر قبلیش. بعد از اینکه تقدس رابطه‌شون از بین رفته و قبح همه چی ریخته، بعد از اینکه دعوا کردن، همو زدن! کات کردن، و به عده‌ی کثیری گفتن که رابطه‌شون چطوری بوده. 
بعد دیشب داشتیم حرف میزدیم و کمابیش ویس میداد، طبیعتا منم شک نکردم دیگه. الان اومده میگه یه سری از پیاماش ر
دانلود رمان دیداری دوباره با لینک مستقیم و رایگان برای موبایل و کامپیوتر
داستان در مورد یه پسره و دختره هست که پس از سال ها کنار هم بودن در تولد 15 سالگی دختره از هم جدا میشن پس از جدایی مدت زیادی طول نمیکشه که دوباره با هم دیدار میکنن.
خلاصه رمان دیداری دوباره
یه ماهی میشه که از ماجرای تولد و جدایی من و باران میگذره…
روزای سختی داشتم ، خونه و همه جا تو یه گوشه تنهایی مث افسرده ها
می نشستم و همش به فکر میرفتم…
من علی هستم و 16 سالمه ، آبجی کوچکم
دانلود آهنگ رضا صادقی به تو مدیونم
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * به تو مدیونم * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , رضا صادقی باشید.
 
دانلود آهنگ رضا صادقی به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Reza Sadeghi called Be To Madyounam With online playback , text and the best quality in mediac
 
متن ترانه رضا صادقی به نام به تو مدیونم
میبینی چجوری شده فکر و خیال مناون چشمات دل با منطقمیهو پای توعقلشو از دست دادتا به خودم بیام دیدر ت
بسم الله الرحمن الرحیم
دیروز که با مشاور حرف زدم اونطور که فکر میکردم نبودند
اجازه حرف زدن به من نمیداد و خودش یه داستان های طولانی که خودم از حفظم با جزییات تعریف میکرد
ووقتی وسطش میخواستم حرف بزنم میگفت من بیشتر از یک ساعت وقت نمیدم بزار حرفام تموم شه در حالی که نیم ساعت گذشته بود.قراره بازم بهشون زنگ بزنم .
ان شاالله این دفه بتونم حرف بزنم و راهنمایی هاشون رو دریافت کنم بلکه به یک نتیجه قطعی برسم
و تصمیمی که بگیرم پاش وایمیستم ان شاالله
یه درس داریم تو کتاب ادبیات پیش بنام پروده گویی که از باب هفتم بوستان سعدی نوشته شده  که خیلی دوسش دارم اونم منی که کلا از شعرا خوشم نمیاد البته بدمم نمیاد ولی راجب شعرا کلا خنثی هستم ولی خب کلا عاشق این شعره شدم که راجب کم گویی و سنجیده گوییه
چند تا از بیت هاشو مینویسم
فراوان سخن باشد آگند گوش       نصیحت نگیرد مگر در خموش
معنیش: شخص پُر حرف گوش شنوا ندارد و پند و نصیحت فقط برای انسان های ساکت و کم حرف اثر گذاره

کم آواز هرگز نبینی خجل           
5 ،6 سالم که بود یه بار اتفاقی ساعت مچی بابا رو شکستم.خیلی ترسیده بودم چون می دونستم حق ندارم بی اجازه به وسایل بزرگترا دست بزنم ولی زده بودم و بعدشم اون افتضاح رو به بار آورده بودم:(
می دونید چیکار کردم؟ ساعت رو بردم اتاقم و گذاشتمش زیر بالش و بعدم شروع کردم به دعا کردن، که خدایا ساعت بابامو درست کن، ساعتشو مثل روز اول کن.
وقتی حسابی دعا کردمو بالش و کنار زدم داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم وقتی دیدم ساعت مثل روز اولش نشده!!!! اصلا باورم نمیشد، باور
ازم خواست فشار خونشو اندازه بگیرم.پد رو بستم دور بازوش و گوشی رو گذاشتم زیرش و چند بار لاستیکشو تو دستم چلوندم و چشم دوختم به عقربه ها و آگاه از اینکه ممکنه حرفام رو نتیجه تاثیر بذاره گفتم: من نوه تم. زشته اینو بهت بگم! ولی مجبورم میکنین.
یه نگاه سریع بهش کردم که ببینم حواسش هست؟!. چشماش هوشیار شد و زل زد بهم.
ازش پرسیدم که: دوست داشتی جای فلانی باشی؟!- فلانی ای که تازه چهلم پسرش بود-یا مثه دخترخاله که رفت سر خاک بچه ش؟!یا مثل خاله که رفت سر رفت
این روزا از لحاظ روحی خیلی توی فشارم 
دیرور عصر رفته بودم مهمونی و خیلی هم خوش گذشت بهم 
توی راه برگشت توی آژانس یه لحظه تو ذهنم گفتم وای دارم میرم خونه دوباره 
اصلا ازین فکر بهم ریختم که چرا خونه ای که باید منبع آرامشم باشم اینطور برام استرس زا بشه 
برادرشوهرم دچار مشکل مالی شده و یه طوری رفتار میکنه که همه درگیرش بشن 
در طول روز بارها و بارها که میخوام از عصبانیت سرمو بزنم به دیوار به خودم میگم آروم باش دختر آروم خودتو درگیرشون نکن اصلا به
امروز یکی سر کلاس هی فین فین میکرد.دلم میخواست خودکارشو از دستش بگیرم و بشکنم و فرو کنم تو سوراخای دماغش.
یکی هی از روی شرح آیین دادرسی بلند بلند واسه استاد میخوند که ینی استاد نگا کن ببین چقددد درس خوندم.بچه ها فیییس .میخواستم ورق ورق کتاب رو لقمه کنم رد کنم تو حلقش و بگم انقدر دوستش داری تا اخرشو بخوووور.
یکی هی کتاب درسی رو وا میکرد و از جایی که حذفیات بود هی سوال میپرسید میخواستم از پهنا بکوبم فرق سرش کتابو .
.
وقتی اعصابمون خرابه.خ
مجموعه کامل تقریرات (تحریر1) درس خارج فقه معاملات استاد سید محمود مددی
کتاب الاجاره
(به تفکیک مباحث)

أ. مقدمه: فی حقیقه الاجاره
 تحریر به توسط: جناب برادر مهدی بهرام بیگی
2-فصل دوم: فی وم الاجاره
 تحریر به توسط: جناب برادر مهدی بهرام بیگی
3-فصل سوم: فی احکام الاجره
 تحریر به توسط: جناب برادر مهدی بهرام بیگی
4-فصل چهارم: فی ضمان الاجره ( العین المستاجره امانه فی ید المستاجر )
 تحریر به توسط: جناب برادر مهدی بهرام بیگی
5-فصل پنجم: فی الاجاره
منتظر اون روزیم که نوشته های این بلاگ‌رو هم بخونین!
مامانم مدام تو گریه ها و اشک‌امروز میگفت چرا خاطره هاتو مینویسی
الان فهمیدم.حداقل با این فضولی کردناتون میفهمین حرفام چیه.منه واقعی چه شکلیه!
من از شما ۵ نفر خانواده سوال دارم! ایا شما هیچ‌وقت تلاش کردین مبینا رو بشناسین؟نه!
خرده ای نیست!این حس که این خانواده، خانواده ای نیست که من فکر کنم بهش تعلق دارم خیلی وقته برای منه!
من خیلی وقته‌با این حس هام کنار اومدم.
خیلی وقته دارم از کس و نا
اگه لیلی رو نداشتم می‌مردم، این رو واقعا حس می‌کنم هر روز بیشتر از قبل حضورش تو زندگیم پررنگ می‌شه، مسائلمون و مکالمه‌هامون عجیب‌تر می‌شه و دنیامون با همه‌ی تفاوتاش شبیه هم می‌شه.
من لیلی رو دوست دارم چون باعث می‌شه از تو رویاهام بیام تو واقعیت،اما این واقعیتی که لیلی برام می‌سازه چیزی از رویا کم نداره.
به خودش گفتم دیشب که دلم می‌خواد حرف جدی بزنم، همه‌ی حرفام، همه‌ی مکالماتم حتی اگر رنگ و بویی از جدی بودن داشته باشه در نهایت به مس
 
آخرین پست وبلاگ برای ۱۳ دی ۹۷ه. یعنی حدود ۶ ماه پیش.
همیشه همینه!
یه تصمیمی رو خیلی باانگیزه میگیری و شروع میکنی اما ادامه نمیدی!
واقعیت اینه که شروع رو همه بلدن ولی این ادامه دادن‌ه که مهم‌ه و همیشه ازش غافل میشیم.
درخت می‌کاریم، وبلاگ می‌سازیم، جلسه‌ی اول باشگاه رو میریم، دفترچه برای نوشتن سفرنامه می‌خریم، یک رابطه رو شروع میکنیم و .
ادامه نمیدی ولی گوشه‌ی ذهنت یه کوله‌بار درست میکنی از این شروع‌های بی‌ادامه که هرازچندگاهی سنگینی
من نویسنده نیستم. هرچند که دلم میخواد یروزی بشم. احساس میکنم کسی که مینویسه حداقل در مقابل خواننده باید بیشتر بدونه. بیشتر خونده باشه بیشتر فکر کرده باشه. حرفی که میخواد بزنه باید چند پله جلوتر از فکر خواننده باشه. به نظرم لذتی که نویسنده میبره از نوشتن به خواننده منتقل میشه اما برعکسش خب شاید مشخص نباشه یا اگه هست نویسنده فقط در صورتی میفهمه که در مقام خواننده ، متنش رو بخونه. میدونم این حرفام خیلی سطحی هست اونم در مقابل نوشته های کسی مثل با
ذهنت که آزاد باشه زندگیتم خیلی بهتر جریان داره
ولی وقتی آزاد نیست 
نیست دیگه.
کاریشم نمیشه کرد.
حتی از یه کار خیلی ساده هم نمیتونی بربیای
حالا تو به من میگی حالتو با یه ریتم زدن به من بفهمون!
وقتی درگیره از هرجایی میگی
 به هرچیزی فکر میکنی 
اصلا انگار دیوانه ای که داره یک اتوموبیل هدایت میکنه هرلحظه امکان داره چندنفرو زیر بگیره و اخرسرهم بره تو دیواریک مغازه چند نفر همرا با خودش و اون ماشینشو نابود کنه.
اصلا نمیفهمی چه موقع شب شد چه موقع ب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب